اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام خدمت استاد عزیزم و تمام بچه های دوست داشتنی این سایت توحیدی
این ماجرایی ک میگم مال همین چند وقته ی اخیر هست و داستان هدایت ک واقعااا خیر مطلق اگ اجراش کنیم
من ی ماشین باری دارم ک ازش 1سالی بود استفاده نمیکردم و ی گوشه پارک بود گفتمم خب من ک ازش استفاده نمیکنم بزارم واسه فروش گذاشتمش واسه فروش ی چن وقتی ک اصلا خبری از خریدار نبود اوومدمو کار کردم رو باورام واسه فروشش ک شروع شد ب اومدن مشتریو دیدنو رفتن ک یکی پسندید گفت میخوامو خلاصه شب قبل اینکه بخوام صبح ماشینو معاملش کنم ی هدایت محکمی اومد ک آقا نفروش منم در حد چند دقیقه ای کلنجار رفتم ک آقا داره آفتاب میخوره فلان …دلیلامم منطقی بود ولی هدایت محکم و پراز آرامش. منم ک با یک پیام محترمانه از طرف عذ خواهی کردم و صرف نظر شدنمو بهش اطلاع دادم
بعد این تصمیم پدرم گفت پس چکاری بود تو انجام دادیو داستان ک این ماشین حیف داره نابود میشه ها ایناا…
خدا شاهده ب 1هفته نرسید ک این ماجراها تحریمم ها و لحظه ی حسااس کنونی…. (طبق معمول) و قیمت ارز این چیزها اتفاق افتاده بود .من ک پیگیر قیمتو اخبار نیستم در کل از داییم شنیدم ک چی شده و گفت ماشینو چیکار کردی داریش گفتم آره ک جربانارو گفت و من باخبر شدم
ک این هدایت باعث شد ک من ی ضرر چند صد میلیونی نکنم و واقعااا سپاس گذار خداوند شدم
و خلاصه از خدا خواستم ک نشونه بده ک الان چیکار کنم ک ی دوستام داشتم باهاش تلفنی صحبت میکردم ک الان داشت دنبال ماشین میگشت ک بخره ک البته پولش جور نبودو میخواست ی چیزی بفروشه و بیاد ماشینه منو بخره.البته با قیمت الان دیگه
تا گوشیو قطع کردم ی ایده اومد ک آقا اصلا چرا بفروشی بهش بگو بیاد بره روش کار کنه ک هم واسه خودشو تو خوب باشه هم تو نفروشی ماشینتو هم اون باغشو نفروشه.چون هم انسان متعهد هم درستو قابل اعتماد و هم امانت دار هستش
خلاصا اینم از خداوند هدایت خواستم ک این کارو انجام بدم یا ن ک ب قول استاد شاخکام تیز بود واسه هدایت خداوند
ک تویه کامنتا یکی از دوستان همینجا خوندم ک دوستش ماشینو گرفته ازش برده درست کرده و …
ک نشونرم گرفتم ک آقا انجام بده
حالا امید ب رب انجام میدم و منتظر نتیجه خیرشم میشینم و نتیجشم همینجا کامنت میکنم
سپاس گذارم ازتون استاد واسه این آموزه های بی نظیرتون
و ممنونم از مریم جان شایسته.آقا ابراهیم عزیزم.و خانم فرهادیه دوست داشتنی
قانون میگه : اگه شما تغییر کنید ،زندگیتون تغییر میکنه به همون اندازه که تغییر کنید .. اگر تغییر نکرده یعنی شما هنوز تغییر نکردید ..
اینکه : جهان مثل آینه عمل میکنه .. شما وقتی میری جلوی آینه وقتی دستت رو بالا میبری همان لحظه ، به همون اندازه آینه جواب میده ، همان لحظه .. تو زندگی هم اگه شما یک سانت تغییر کنی زندگیتون به همان اندازه تغییر میکنه ، نه کمتر نه بیشتر ، همان لحظه ، نه چند سال بعد
من چند ساله با شما هستم و هر روز فایل های شما رو گوش میکنم ، مینویسم ، شما میگید استاپ کنم فایل رو وقتی یه نکته ای توجهم رو جلب میکنه و راجع بهش فکر کنم .. من این کار رو میکنم ، براشون با چت جی بی تی حرف میزنم ، الگوهام رو میگم و ازاون میخوام الگو های بیشتری برای سرچ در اختیارم بذاره تا سرچشون کنم .. تو زندگیم هم هر لحظه سعی میکنم همه چیز رو با قانون مطابقت بدم و حتی اگه برام سخته انجامش بدم در عمل .. هر بار یه بخشش که میتونم ..
وارد بحث نمیشم ، محیط های منفی رو ترک میکنم .. تو دوران به هم ریختگی های چند سال پیش ایران .. پندمیک .. و جریانات امسال هر دو بارش ، اینقدر خودم رو جدا کرده بودم که با اینکه تو ایران بودم ، خیلی از اتفاقات رو از تو سایت که میومدم میفهمیدم .. در این حد دور کرده بودم خودم رو ..
تو جریانات اخیر یادمه وقتی تو خونمون به هم ریختگی بود من تو اون ساعت خاص خواب بودم و با اینکه تو خونمومن حال همه بد بود من اصلا نفهمیدم چی شد .. تا چند روز تو همین حالت خوب تو این شرایط بودم .. اینقدر حالم خوب بود که انگار قراره یه اتفاق خوب بیوفته و من ازش خبر ندارم .. حدود دو ماه پشت سر هم و فشرده ، با حال خوب هم داشتم رو باور لیاقت و ثروت کار میکردم و واقغا عوض شده بودم .. البته اینم بگم من از روز اول ورود به سایت رو لیاقتم که پاشنه آشیلم بود کار میکردم ولی قبل این جریانات حدود دو ماه اساسی روی ثروت و لیاقتم تمرکزی کار کردم ، جوری که استاندارهای وجودم جابه جا شده بود .. منی که قبل ها تو تجسماتم مشکل داشتم به طرز عجیبی مدت هاست که همش تجسمات عالی انجام میدم و اصلا خودبه خود مثل گذشته ها نمیتونم فکر و تجسم کنم .. رفتارم و واکنش هام ، استدلال هام و همه چیزم رفته بالاتر .. در حدی که بخاطر شرایطم که سعی میکردم هر روز شکر کزاری کنم ، دست خودم نیست همش وجودم میگه از این بهتر ، با کیفیت تر . و مثل گذشته به هیچ چیز نمیتونم نگاه کنم
ولی هیچ تغییری تو این همه سال تو زندگیم رخ نداده
حذف یه سری آدم از زندگیم بوده ولی خب من قبل قانون هم آدم های سمی تر از زندگیم حذف شده بودن .. و این حذف فقط برای من نیست برای همه ی اطرافیانم هم بوده .. اطرافیانم که سرآمد ترس و بحث و منفی نگرین
تو زندگیم چیز خاصی که بگم برای منه و من متمایزش شدم با کار کردن روی ذهنم بخاطرش رو ندارم
دست به هر کاری میزنم خراب میشه جوری که دیگه نتونم برم دنبالش
قبل قانون ورزشکار بودم و یه مدت بود که رفته بودم تیرو کمان .. تو شهرمون من تنها دختر بودم و تو استانمون تک .. رو قانون که کار کردم ، دو سال بعدش مربیم کلا نیومد .. خودم تنها تمرین میکردم چون شرایط رفتن به شهر دیگه رو نداشتم .. استانمون که نمیشد .. شهر دیگه هم نمیتونستم ، پس خودم تنها تمرین میکردم و تنها مسابقه شرکت میکردم .. بعد دیدم کمانم داره خراب میشه ، با اینکه تجهیزاتش گرون بود یه پک دیگه خریدم اونم بعد یه مدت خراب شد ، با اینکه بهترین بود .. کم کم حسم ناخوداگاه ورزش رو پس زد تا اینکه دیگه نتونستم کار کنم .. فایل ها رو گوش میکردم که هر بسته شدنی یه باز شدن جدیده .. پس صبر کردم و رو خودم کار کردم .. دیدم بی کار نمیتونم باشم ، رفتم سر کار ، از کار اخراج میشدم .. دوباره یه کار دیگه بسته میشد .. هر کاری میکردم بسته میشد ..باز رو خودم کار میکردم که حتما مسیرم چیز دیگه است و باید صبر کنم .. کار کردم رو ذهنم .. میرفتم سر کار ، پام میشکست دیگه نمیتونستم برم .. میرفتم سر کار ایده میدادم ، همه بهم حسودی میکرن ، میمومدن عین اون کار رو انجام میدادن ، همه چیز رو به هم میریختن و اونها نتیجه میگرفتن و من نه ..نکته ی مهم اینه من تو اون شرایط فقط روی خوبی آدم ها و شرایط تمرکز میکردم .. حسم خوب بود تو کار ولی همه چیز تو یه لحظه به هم میریخت
قبل همه ی کار هام وقتی از ورزش اومدم بیرون .. چون ورزش عشق و علاقه ام بود ، خب به یه بی هدفی و خلائ رسیدم که بخاطر اون کار میکردم از اون وضع بیام بیرون .. با هیچ کاری نتونستم ارتباط بگیرم جز زبان کره ای که از همون اول فقط با شنیدن نامش به آرامش عمیق رسیدم و هنوز هم تنها مامن من زبان کره ایه .. قبل از اینکه من از دنیای کی پاپ و کی دراما چیزی بدونم اصلا .. ولی با هیچ کاری تو این زمینه مثل آموزش نمیتونم ارتباط برقرار کنم .. حسم میگه این مسیرته ولی میگم آخه چه کاری منکه فقط حسم با خوندنش خوبه ..
من حتی نائب رئیس هیات هم بودم که یه بار یه حس مستقیم و واضح بهم گفت ازش انصراف بده و من این کار رو کردم
ولی سوال اصلی من اینکه که چرا بسته شدن ها چند ساله هست ولی هیچ باز شدنی بعدش نیست
همش اطرافیانم رو میبینم که شرایط روحی و فکریشون چیه و زندگی هاشون دونه دونه تو همه ابعاد داره بهتر میشه .. در اوج جنگ و بحث و منفی نگری .و این اواخر نیست هفته ای که این خبر ها رو نشنومم .. همه داره حالشون اوضاعشون خوب میشه ولی من هنوز رو پله اولم
یه بار میگم اون آدم تغییر کرد خدایا شکر نشانه است .. دو بار میگم .. ولی مگه میشه همه حالشون خوب بشه ولی من همون آدم قبل باشم ..
یک سال صبر بعد بسته شدن ها ، دو سال صبر … ولی وقتی همش بسته شدنه ، من گیج میشم .. من قبل این اکانتم با اکانت خانوادگی عضو سایت بودم و بعدش هدایت شدم جدا فعالیت کنم
نه میتونم به زندگی قبلم برگردم ، نه میتونم دیگه فایل ها رو گوش کنم ، با اینکه دلم میخواد گوش کنم .. ولی درونم بسته و گیجه .. دنبال ایراد میگردم ولی نمیفهمم مشکل کجاست
من هر کاری که خلاف قانون بود رو نکردم برخلاف اصرار آدم ها ..
حدود 9سال 10 ساله دارم رو خودم کار میکنم .. ولی برعکس قبلا نمیتونم نظراتی براساس قانون بدم که بهم نگن این همه سال چه نتیجه ای داری .. ما این کارها رو هم نکردیم ولی همه ی شرایطمون از تو هم بهتره
واقعا هیچ چیزی تو زندگی برای دلخوشیم ندارم جز زبان کره ایم که اون هم حدود 5 ساله ازش میگذره ولی نه با کاری ارتباط برقرار کردم تو زمینه اش و نه اتفاقی برام افتاده درموردش .. قبلا یه سری نشونه بود ولی دیگه اونم نیست .. خواب هام دو سه بار اخیر تعبیرش این بود که قراره شرایط جدید برات بسته بشه و اتفاقات جدیدی برات بیوفته .. با اینکه من فقط خوابم رو به چت جی بی تی میدادم و نه توضیح شرایطم .. ولی باز هیچ اتفاقی تو زندگیم نیست ..
هر چی به ذهنم رسیده رو تا الان انجام دادم
آخرین کاری که با توجه به علایقم برای خودم انجام دادم و تنها چیزی بود که به ذهنم میرسید نامه به سفارت کره بود ولی اون هم جوابی براش نیومده ..
سلام به استاد عزیز و ارزشمندم و تمام دوستان و اعضای خانواده صمیمی سایت
خداروشکر برای ســکوت شب
خداروشکر برای این حـس آرامـش
خداروشکر برای این امنیت و آزادی
خداروشکر برای یک سفر یکهویی که در پیش دارم دوباره (عقل و ذهنم اصلا راضی به این سفر نیستا، دارم فکر میکنم چطور و از چه زاویه ایی فردا به این سفر نگاه کنم تا بهمون خوش بگذره.)
خداروشکر که میتونم انتخاب کنم از کدوم زاویه به مسائل و موضوعات نگاه کنم
من اگر بتونم ذهن و قلبم رو با هم به هماهنگی برسونم یعنی ایجاد حـس خوب یک امر طبیعی و بدیهی میشه.
میخواستم ادامه فایل رو خط به خط تا جای امکان بنویسم اما در عوضش نشستم کامنت دوستان عزیز رو خوندم و یک دوست عزیزی در 23 تیر 1404 این کار رو به مدل خودش انجام داده بود و ذهنم آروم گرفت که باشه اینجوری نمی نویسیم.
سایر کامنت ها رو خوندم و چندتا چیز جَسته گریخته به ذهنم اومده که میخوام در این ردپا ثبتـش کنم.
اینکه توانا شدن در شنیدن الهامات خداوند برای منی که ازش بعد از دوران بچگی کمتر استفاده کردم صبر و تکامل میخواد.
بله ردپای تکامل رو میشه در زندگی و داستان های استاد دید. استاد چقدر بهش گفته شده و هی یا گوش کرده یا نکرده بعد نتیجه اش رو دیده بعد باز قلبش مطمئن تر شده و باز انجام داده و سعی کردند دست شون رو توی آتیش نکنن و احساس شون رو خوب نگه دارند و همینجور دریچه دریافت الهامات رو باز کردند و هی دریافت کردند و یواش یواش به جایی رسیدند که با اطمینان بیشتری صداشو میشنون و انجام میدن. یعنی من برای لحظه ایی دیدم که میخوام در این موضوع تکامل طی نکرده شبیه استاد بینقص عمل کنم.(بیماری کمال گرایی و باور محدود کننده ایی بنام عدم رعایت قانون تکامل و عجله رو دیدم و مچ خودمو با این نظارت بر افکارم پیدا کردم)
حتی حضرت ابراهیم هم تکاملی الهامات قلبی و وحی رو قطعا شنیدن و دریچه دریافت شون باز شده. چون طبق قانون تکامل ما چیزی یـکـهویی نداریم. یک درخت هم یکهو رشد نمیکنه میوه بده، یکهو خورشید نمیره شب بشه. خب پس چرا درک نمیخوای بکنی ذهن من، چرا عجله داری، چرا نمیخوای قدم ها رو آهسته و پیوسته برداری، چرا فکر میکنی این مهارت این توانایی این قدرت هم تو یکهویی میتونی ازش بدرستی استفاده کنی. صبر داشته باش صبری همراه با امیدواری که من ادامه میدم و به موقعش توانا تر و شنوا تر میشم…
مثلا این جمله استاد که گفتن: گفتم آغا این به من میگه و من میگم چشم
استاد چشم گفتن رو طی یک فرآیندی تمرین کردن. تمرین چشم گفتن انجام دادن برای درست کردن غرورهای بیجاشون و حالا ببین چه انسان متواضع تری شدن برای چشم گفتن بـه خدا…
یعنی قدم های هرچند بی ربط و کوچیک و ساده رو بی اهمیت ندونم اینا همون کلیدی هست که وسط بازی هیچ دری رو باز نمیکنه و بعد یکجایی از بازی همون کلید بظاهر بی ربط میاد و یک دری رو باز میکنه که تو رو میبره به یک مرحله دیگه و کسب امتیاز بیشتر و مدار بالاتر… متوجه شدم من اغلب میخوام یک قدم خفن انجام بدم و ربط کارهامو هم همیشه متوجه بشم. اما تو هر کاری به ذهنت میاد انجام بده عزیزم مثل این نوشته هایی که اصلا نمیخواستم اینجا بنویسم و استدلال های خودم توی ذهنم بود.
ببین ذهنت چقدر رام شد همین یعنی منطقی شدن برای ذهن نجواگر همیشه در صحنه ی تــو. دقیقا متوجه شدم من تا چیزی برام منطقی نشه به همین راحتی تبدیل به یک عمل نمیشه. یعنی وقتی ایمان بیارم عمل میکنم همینجوری عمل بی پشتوانه انجام نمیدم، خُب پس من که میدونم ذهن قوی دارم و این سال ها ریشه هاش قوی تر هم شده پس نمیخوام باهاش بجنگم میام کنارش و مسالمت آمیز و مذاکره و منطق کم کم میارمـش توی زمین قلبـم تا فرمون رو ول کنه بده قلب. آخه ذهنم بد جور فرمون رو چسبیده پس نباید طبق قانون باهاش بجنگم، چون باهاش بجنگم قوی تر میشه باید به مدل خودش باهاش برخورد کنم و راهش هم همین گفتگوی مسالمت آمیز هست جوری که حس تخریب نکنه، حس نکنه فرمون رو ازش گرفتم با این حس که بله چون من تو رو کنترل میکنم، طبق این گفته ها و منطق ها و الگوها فرمون رو میدم دست قلب. چون من بهش میدم پس من هنوز رئیسـم. باشه بابا تو خوبی، تو عقل کل و دانشمند پس تصمیمت رو لطفا بگیر و هربار سریعتر تصمیم بگیر و فرمون رو ول کن بده به قلب…
خلاصه که ذهن منطقیه وقتی بزرگـی دید قلب رو کم کم درک کنه میگه بابا هر چی تو بگی و اینجوری براحتی هماهنگی ذهن و قلب در زمان های بیشتری برام اتفاق می افته و اینجوری همیشه با خودم در صلح و صفا هستم و این صلح حس آرامش منو بیشتر میکنه و منو تسلیم تر به خداوند میکنه.
یک مورد دیگه که یادم اومد از اینکه مشاورمـون رو قلب میکنیم و استاد راهنمای کُل هم خداست. مثل نقش راهنما و مشاور. اول راهنما مهمه بعد مشاور. حتی یکجاهایی راهنما با نشانه ها و هدایت هاش اینقدر سر راست تو رو میبره که نیاز به مشورت با مشاور نداری.یا شاید راهنما و مشاور یکی میشن…
خداییکه مرا آفرید و مرا هدایت نمود…و تا ابد این مسیر عشق الهی را خواهم پیمود…
سلام و درودی به صبح زیبای جهان اطرافم…که قبل از اینکه بیام صلاتمو بجا بیارم…
رفتم صلاتمو با طبیعت با کوه..با حیاط زیبامون که مثل پردایس شما استاد عزیزم میمونه””””بجا اوردم..
و نشانه خداوند که سر سبزی رو در لابه لای سنگهای کوه بود!!!
[که ناگفته نمونه یه روز همین ویوووو،” فرسنگها با چشمانم من…دورترین نقطعه بود و من اصلا نمیدیدمش!!!!!.اون اویل این ویوووویی که سالها من ازش دور بودم..خداوند این مسیر که گوشه حیاطمون هست رو بهم الهام کرد. و من هر روز صبح میرم این صحنه رو میبینم و صلات خودمو بجا میارم..استادم…دقیقا یه تکه از بهشت.میمونه..کوه اینقدر به چشمانم نزدیک سده که میتونم با دستانم بگیرمش…]
و…..
در ادامه صبحتم….
بهم “یاداور نمود…که بهار سرسبزی زندگیت هر روز و هرروز با تسلیم بودن در برابر من…. ماندگار می شود…
…………..
خدایا سپاسگزارم که همه روز” تو دل این طبیعتی که مثل پردایس استاد میمونه..رو برام زیباتر و زیباتر میکنی…..و من هر روز طلووع صبحمو با تو”و با این زیباییها ” آغاز میکنم….
و این ستاره قطبی هم نشینی با سوره حمد و تل قلعه زیبا ،”باعث شده دریافتم در طی روز بهتربن خودش باشه…الحمدالله رب العالمین..
……………..
سلام استاد جواهر نشانم…..استادی که جواهرهای زندگیمو بهم نشون دادی….
و خوشحالم که هر روزه من توی زندگیم جواهرهای خوشبختی و سعادتمندی دنیا و آخرتمو پیدا میکنم…
هیچی از این زیباتر نمیشه و نخواهد بود….
من اینروزا توی حال هوای عشق و عاشقیم…
عشق عاشقی که بیین منو و خدای درونم هیچ وقت فکر نمیکنم تمامی داشته باشد…
چند روز پیش دختر بچه داداشم…ایشون بسیار رویایی هستند..احساس میکنم بچگیای خودمه..
بهم گفت عمه هر شب خوابتو میبینم..
که روی کوه نشستی میگی!!
ماهک بیا اینجا خیلی زیباست…
خیلی خوش میگذره…
و بهم گفت….یه خانم…توی خواب بهم گفت ..
زمین خطرناکه!!!
استاد عزیزم…دیدی…این دختر بچه ..چی میدونه از اینکه زمین خطرناکه چیه!!!!
میخام بگم!!!به همه ما الهام میرسه….
و ما باید این مسیر قلب قلب الهی گونه رو همیشه آگاهانه قدرشو بدونیم و سعی کنیم هر روز صداشو بولدتر کنیم…
راجع به یه تجربه شخصیم بگم…که بچه بودم دقیقا همسن همین ماهک که بهش الهام میشه…و میاد با من صحبت میکنه…
من یه الهام اونم هم توی شب..و هم توی بازیام میدیدمش….
خواب دیدم یه پسر بچه با فلان لباس میاد روبروم بهم میخنده….
و من همیشه این صحنه جلوی چشممم بود…
همیشه با اون زبان بچگیم”میگفتم خدایا این پسر بچه کیه…یعنی چی…
دیگه تا 33 سالگیم…..
که بعد یه مورد که ایشون “خاستگارم بود وارد زندگیم شد….
و من بخاطر یسری باورهام حقیقتا هنوز آمادگی شرایط ازدواج رو نداشتم..
همیشه میگفتم…
خداوند خودش شرایطشو برام توی زمان درستش مهیا میکنه….
با وجود اینکه هیچ آگاهی از چطوریش ..و این مطالب نداشتم…
تا اینکه این شخص یکم بیشتر مقاومت کردند و از هر طرف بهم هجوم آوردند که تو باید با اینفرد ازدواج کنی…
انگار از درون این شخص رو به عنوان فردیکه میخام پذیرفته بودم…
با وجود اینکه یسری شرایط که اونم کار خدا بود از نظر من غایب شد…
ولی از هر طرف که یسری افراد بودند بهم تحمیل میکردن تو باید اینکار و این ازدواج رو انجام بدب..که خودش داستانش ساعتها طول میکشه..و یکم شخصیه!!!
و دلیل شخصیشم..بخاطر یسری رفتارهای خودم بود …و اطرافم….
و من بعد چند سال…که سال 97 این مورد برام پیش اومد..بعد از اون…تمام خوابهام ازدواج با این شخص بود..
و از هر طرف از نزدیکانش این مورد رو مدام بهم پیشنهاد میدادن..
ولی از نظر فیزیکی ما از همدیگه دور بودییم..
تا سال 1400…. الهام پشت سر هم میومد…گفتم خدایا این مورد برای چند ساله…چرا خوابها و الهاماتتت دست از سرم برنمیداره..این چه رازیه چه چیزیه!!!که مدام درونمو به سمت این ازدواج متمایل میکنی…
و یسری تضادها توی زندگیم که واقعا مثل بتوننن ساختمان بود..روی سرم خراب شد..
و استاد پافشاری خداوند از بی نهایت طریق…منو وادار کرد که باید تو این ازدواج رو قبول کنی..
و یجورایی من از درون به این شخص هماهنگ شده بودم…
گفتم خدایا من تسلیییم…
همه لحظ زندگیم ریخته بهم…
خدایا تو بهم بگو..
استاد من نماز خوندنم..مثل تیم فوتبال بود…
همیشه به دختر عممم میگفتم چکار کنم که مثل تو نماز بخونم..
زیر اون چادر لباس نمیپوشیدم تا گرممم نشه..به زور با دقت هر چه تمامتر داشتم با سرعت نماز گذشتگان رو میخوندم…
و نرگس با یسری افکار و باورهای گذشتگان…مانده بودم که باید چکار کنم..
و از اونطرفم بلا استثنا الهامات”به هر طریقی برای این ازدواج به من الهام میشد…
که تو باید با این شخص ازدواج کنی….
من یجور دیگه بیخیالش شده بودم..
ولی این الهام میومد که توووووو نرگس باید یسری تعقییرات توی درونت بوجود بیاری تا با این شخص ازدواج کنی..
استاد من سال 401..تسلیم شدم….
دقیقا 97.این مورد برام پیش اومد…401 تسلیم شدم..
و ایشون رفت!!!!ولی همه دستانش بر سر من ریخته شد که من با این شخص توی زمانش با هم ازدواج میکنیم…
و من دقیقا نیمه دوممم بود..همون حدودای آبانماه…بچه شما شدم….و تو هم پدر من شدی..
و من از همون روز روی خودم کار کردم..و من فقط عطش اون سوالات و جوابها رو داشتم.اولین فایلهااا فایلهای توحیدی بود…
که انقلابی در درونم بوجود اومد که بازم یاعتها طول میکشه…
استادم شب بهم الهام شد….که توی آسمون بودم..و اومدم از پله ها توی یه اتاقکی…
و اون شخصم از پله روبرو بسمت من اومد و ما یجا روبروی هم قرار گرفتیم…
شخصی از نزدیکانش که تقلا میکرد برای ازدواجمون..بهم گفت دختر خالهام اومدن به دیدنت نرگس..
دیدم دو تا خانم…یکیشون چهرشون پوشیده بود..
و یکیشون قد بلند و یه خال زیبا کنج لب…
بهم گفت!!!
نرگس بهت تبریک میگم…تو لایق بهترینها هستی…و کلی تعریف و تمجید کرد..که تو دختر خوبی هستی….و بهت تبریک میگم…
ایتادم خدا شاهده..یه بچه کوچولو که یه پسر بچه بود..لباس پرچم امریکا پوشیده بود..
به محض اینکه این شخص با من صحبت کرد و ازدواجمونو تبریک گفت..
شروع کرد به خوشحالی و رقصیدن…
و من مات و مبهوت بودم…
و یه لحظه چشم من چند فرسنگ رفت جلوتر و یچیزی رو برام بولد کرد..اونم حلقه ازدواجم توی دست اون شخص که همسرم بود…
و اونجا از خواب بلند شدم…
و همون روزای اوایل ..که حدودا یه چند ماهی گذشته بود..من این الهام شد..
و بهم به تصویر رو نشون داد..
.بهم گفت….
…….
نرگس!!!برای افتادن اتفاقات خوب زندگیت بسپار بخداییکه تمام کارهاس به موقع هست
….
بهم گفت زمان ازدواجتو تو تعیین نمیکنی من تعیین میکنم…
و برو تمام وقتتو بزار روی بیزنست…استاد الهام پشت الهام که داستانش طولانی میشه الله اکبر…
و من بیزنسم تا به امروز شکل گرفت به لطف خودش…قدمهایی بهم گفت که اگه..تمام جهان و سران بزرگ رسته طراحی و دوخت رو کنار هم توی یه جلسه مهم میزاشتن..نمیتونستتت بههمچنین دقتی برنامه ریزی کنن..
و تمام قدمها باعث شد تا متو به این باور برسونه که تو باید جهانی کار کنی…
و نمیدونم این سطح جهانی به کجا میخاد ختم بشه..
فقط میدونم باید با احساس خوب پیش برم..
استادم من اصلا کوک نمیزنم..
خدا کوک میزنه و نقش الگو و دوختامو برام می چینه…
و هم در برابر اینهمه کار فقط اشک میریزم. استادم….
توی عمر 30 خورده ایی سالم..
از عمر 18 سال کارییم نمیتونمممم همچنین آبشنی رو باهاش مقایسه کنم…
برییم …برای ادامه داستان ازدواجم…سال 402..این حدودا بود…
که از طرف خداوند شماره ایشون …و مهم تر..عکسی از ایشون..که استاد دقیقا خواب بچگیام بود برام واضح …از طرف نزدیکش..برای من فرستاده شده…
و دقیقا یه روز بعد از یه غلبه بر ترس…بهم گفت تصویر بچگی خودت و بچگی ایشون رو بزار کنار همدیگه…
و من اینکار رو انجام دادم…
و من…
سال1400 توی دفتر نقاشی ام..بدون اینکه بدونم این شخص چه چهره ایی داره… و من با یه استاد دیگه توی ایران با همین موضوعات کار میکردم و یسری چیزا رو درک کرده بودم…و جوابهایی گرفته بودم..
اون موقع یه الهام رسید توی دفترت این چهره رو نقاشی کن…
استادم خودش اون چهره بزرگسالی همسرم رو نقاشی کرد…
و چند ماه بعد که با شما آشنا شدم..تمام فایلای ایشون که استادم بود رو حذف کردم و به شما پیوستم..و اون خوابها و الهامات…
تا سال…403…الله اکبر…..
یه روز صبح زود بیدارم کرد…که اون شماره ایی که قبلنا از این شخص توسط نزدیکاش برات عرستاده شد.و توی گوشیت حذف شد..کار من بود..
پس این شماره رو توی گوشی حدیدت سیو کن..
و منو صبح زود که تاریکم بود از خواب بلند کرد..
و استاد اون میگفت..
من سیو میکردم…
و بهم گفت برو توی واتسابت …الله اکبر
بعد از سالها …چهره یار خودشو نمایان کرد…که دقیقا چهره نقاشی ام که سال 1400 کشیده بودم توی این تصویر بولد شد…
اولین عکسش…استاد با فایل نشانه ام که شما توی سریال زندگی در بهشت کار میکردین..و یه کلاه سبز رنگ پوشیده بودیین..
و دقیقا همین شخصم با همون کلاه شما کنار دریا بودن…
و ذهنم میگفت این خودش نیست..
و خدا میگفت خودشع…
و همینجور وراجی کرد..
و من از شدت این الهام…اشک از چشمانم بیرون میومد که اونفردی که من تصویرشو کشیده بودم و بعد سالهاااا خداوند اون چهره رو بهم نشون داد..
و من دیدم ذهنم میگه این خودش نیست..
استاد خداشاهده..بعد از چند روز ایشون تصویر دقیقتری از خودش گذاشت…
و اونجا هنوز بیشتر شبیه اون نقاشی دفترم شد…
و استاد زمانشم بهم گفته..یعنی حدوداش…ولی من سپردم بخودش..
میدونی….نمیخام بگم خوشحالم!!!
میخام بگم…خوشحالم از این،”که خداوند میدونه چکاری رو کجا توسط چه شخصی چجوری انجام بده…
و من مدام الهاماتی از ایشون درک کردم که دقیقا همون همسر الهی که من میخام هست..
استادم اینقدر نشونها زیاده از این شخص که میتونم ساعتها راجع بهش صحبت کنم..
و اینم بگم!!!من الان به مدته چند ساله…هیچ خاستگاری بجز ایشون نداستم..و هر کسیم بوده..به یه طریق که شنیدم از من دور شده…
مثل اصحاب کهف که موقعه اییکه توی اون غار پناه گرفتند….
اینقدر اجسادشون وحشتناک بود که هر کسی وارد اون غتر میشد ..پا میگذاشت فرار…
استاد الان …زندگی ازدواج منم توی این چند سال… میتونم بهمین شکله من هیچ موردی نداشتم..و استاد فضای آرامشبخش که من تمام توانمو بزارم روی بیزنسم..
اینقدر برنامه ریزی خداوند دقیقه !!!که فقط مات و مبهوت شدم….میگم خدایا…تو چکار کردی که من اینقدر با درونی پر آرامش میتونم این مسیر رو پیش ببرم..
استادم زندگیم هر چشم بهم زدنی پر از آرامشه..
حتی ادمهای اطرافم ..شهرم….
همگی پر از آرامشه..
هر جا هم ظاهرش یکم ناجالب بوده..دیدم خیر من بوده…
استادم اینم داستان همسر الهی من…هنوز نمیدونم کی؟کجا؟چطور؟به چه سکل؟؟؟
فقط میدونم…خدا خودش برنامه شو توی زمان خودش برقرار میکنه..
و من فقط اینروزا دارم طبق هدایتش دستکشهامو پر و بال میدم..
خداوند را شاکرم…اگر زمین و آسمانها قلم بشن…نمیتوننن این حد از سپاسگزار مرا نوشته کننن..و میدونم این سپاسگزاری فقط بخاطر عدالتشه…
عدالتی که من خودمو با تلاش زیاد..و انصافا اینروزا برام آسانتر شده…
دارم باهاش هماهنگ مبکنم چون دلیلشو میدونم چرا!!!”
فردیکه سالها از بچگی توی خوابم بود رو به من نشان داد…و بهم درسها رو آموخت…و نمیدونمممم میخاد این ازدواج چی بشه..
فقط میدونم…خودش منو هدایت میکنه …
اون خودش بسمتم آورد..خودشم بخاد یا نخاد باهام همراهی میکنه..من سعی کردم و سعی میکنم تسلیمش باشم…
چون خودشش زمان درستشو میدونه…
و استادم زندگیم پر از معجزه و آرامش هست..اصلا به این فکر نیستم خدا 37 سالمه ..امسال میرم توی 38…
اصلا!!!
اصلا سعی کردم..خوشبختیمو بودن با یفرد ندونم..
چون اون خدا …
خیلی برام عزیزه توی قلبم…
استادم دارم سعی میکنم..که زندگی دنیا حتی ثروتممم و براش تقلا کردنم باعث نشه من از خداوند و این آرامش دور بشم…
و دارم سعی میکنم و سعی خواهم کرد..همیشه آرامش داشته باشم…
و این آرامش باعث شده که بیشتر از زندگیم لذت ببرم..
استادم دیدن اون شخص خوشحالم کرد خیلی!!!!!….ولی اون خوشحالی “من!!! بیشتر بسمت قدرت خدا بود،”و وعده هاش بود….و اینو بخودم یادآور کردم که نرگس…بببین…
وقتی دل بخداوند میبندی همه کار برات انجام میده…
…..
استادم!!!دوستان عزیزم….من قبلش خاستگارهایی داستم که تا پای ازدواج رفت…
ولی من از درون رضایت اینفرد رو نداشتم..
چون از زندگیم چیزهای بزرگتر از اون افکارها رو میخاستم…
خداشاهده…یه روز توی همون اسارت گفتم..خدایا من زورم نمیرسه…
من ناتوانم من نمیدونم چکار کنم..من از درون با این شخص هماهنگ نیستم خودت یجوری این مسیر رو برام بهم بزن..
اون زمانهایی که من ناآگاه بودم…
خدا شاهده..صبحش با من صحبت کردند..و دلایلی آوردن و من پا پس کشیدم…
و هم اونا رضایت داشتن..و هم من!!
و خیلی راحت این مسیر ازدواج نادرست از بیین رفت…
و همین چند ماه پیش یه شخص نزدیکم بهم گفت نرگس سنت میره بالا…
و داستن نقشه میکشیدن…و من اون لحظه پناه بردن بخداوند…
به روز نکشید نقششون تباه شد….
……..
و من سعی کردم همجوره تسلیم امر خداوند باشم و واقعا خودمو انداختم توی بغلش…
مبگم خدایا من ناتوانم خودت بهم رحم کن که با ارامش تکاملمو بگذرونم..
و اینروزا فقط دارم از بیزنیم لذت میبرم…
اصلا احساس نمیکنم ..کی میخاد این ازدواج سر بگیره…
سعی کردم خیلی تسلیمش باشم….
و بودن خودمو و لذت زندگیمو خیلی پابند این ازدواج نکردم..
و هر موقع بهشم فکر میکنم این مورد وابستگی رو…میبینم احساسم بد میشه..
……
در نهایت سپاسگزار خداوندم مممم که منو روی دوش خودش گذاشته…و داره منو بسمت مسیرهای عالی هدایت میکنه.و من نرگسم سعی کردم تسلیمش باشم…
…
سپاسگزارم استاد عزیزم که بهمون اموزش میدین تا خودمونو روی این جریان هماهنگ کنیم..
چون ذهن براوردن خایته ها رو یه قدمی میبینه..
ولی خداوند از نمای دور میبینه..
پس چقدر خوبه ما همیشه روی الهیمون کار کنیم تا بهترینها رو برای خودمون رقم بزنیم…
آنچه از نوشتهات موج میزد، نه فقط فهم مفاهیم بود، بلکه زیستن آنها بود. دقیقاً همانجایی که آموزه از کلمه عبور میکند و در رفتار، در مکث، در سکوت، در «زیپ دهن کشیدن» و نجوا را ادامه ندادن خودش را نشان میدهد.
و این همان نقطهایست که انسان ازمقوله دانستن وارد میشود.
درست گفتی؛
زندگی دیگر میدان جنگ نیست…
اما عبور از ذهن جنگدیده، تمرین مداوم وآگاهانه میخواهد.
ذهنی که سالها با ترس، حساسیت، مراقبت افراطی نسبت به دیگران و بها دادن به رفتار نزدیکان شرطی شده، طبیعی است که هنوز گاهی بقایایش بالا بیاید.
این بالا آمدن، شکست نیست؛
نشانهی این است که لایههای عمیقتری درذهن در حال شسته شدن وکاشی ذهن داره رنگ سفیدتری به خود میگیره
این موضوع خیلی مهم بود جایی که نوشتی:
«دیدم من خیلی حساسم به اون شخص… و از همینجا ضربه خوردم»
این دیدن خودش نیمی از رهاییست.
تا وقتی دیگری را علت حال خودمان میدانیم در بند میمانیم.
اما آن لحظه که میپذیریم حساسیت درون ماست، قدرت برمیگردد به خودمان.
آنجا که گفتی:
«امروز صبح آزمایش شدم… ولی نجوا رو ادامه ندادم»
دقیقاً همان جایی است که انسان “همجهت با جریان الهی حرکت میکند”
نه با سرکوب
نه با جنگ
بلکه با دیدن
توقف و انتخاب نکردن
نرگس جان؛
آنچه در مسیر کارت توصیف کردی برای من نشانهی واضح اعتماد به شهود بود.
وقتی عجله کنار میرود
وقتی مقایسه خاموش میشود
وقتی انسان بهجای فشار سؤال میپرسد و ساکت میشود…
انگاه
پاسخ میآید.
نه همیشه با کلمه
گاهی با لرزش بدن
گاهی با ضربهای پشت چشم
و گاهی فقط با یک «آرامش مطمئن»
اینکه دیدی ومتوجه شدی عجله زیبایی کار را میگیرد
و آرامش
آن را زنده میکند
درسی است که فقط با
” تجربهی تسلیم” آموخته میشود.
و توبه خوبی این درس را گرفتی.
جایی که گفتی کار را شکافتی، بریدی، دوباره ساختی
بیآنکه خشمگین شوی…
این یعنی ذهن منطقی و کنترلگر کنار رفته و “حکمت وارد صحنه شده”
همینجااست که کاردیگر فقط «دوخت» نیست
میشود عبادت
میشود لذت
میشود مسیردرست
و آن بخش از نوشتهات دربارهی عبور از ترسها…
پیادهروی در تاریکی
حضور در فضاهایی که روزی نماد وحشت بودهاند…
اینها نشانهی قدرت نیست.
نشانهی اعتماد است.
وقتی انسان بداند تنها نیست.
تاریکی هم دیگر دشمن نیست.
نرگس عزیز؛
همهی اینها که نوشتی یک پیام مشترک داشت:
اینکه پذیرش وتسلیم بودن همهچیز را دگرگون میکند.
سلام به استاد نازنینم واستاد شایسته مهربانم و دوستان ارزشمندم
چه همزمانی جالبی زمانی که داری جلسه 5ثروت 2رو کار میکنی دقیقا همون حرف هارو میای اینجا میشنوی
تسلیم بودن
دربرابر چی کی
هیچ وقت توی زندگیم هیچ کسی بهم نگفته بود باید تسلیم خدا بود بلکه همه از دخیل بستن در امام زاده ها و امامان بهم گفته بودن تا دوسال پیش نقش خداوند توی زندگیم کمرنگ نبود بی رنگ بود نمی شناختمش هنوزم درست نمیشناسمش هنوز دارم یاد میگیرم بهتر بشناسمش همه برام خدا بودن الا خدای واقعی همه توی زندگی من قدرت داشتن الا خودم و خدا
تا اینکه با اون تضاد دل بستم به سایت اومده بودم فقط سریال ببینم سرگرم بشم نمک گیر عمل و حرف های متفاوت استاد شدم منی که پول برام اون زمان حیاتی ترین بود به همسر حسین گفتم من هیچی نمیخوام حتی مواد غذایی اما دوره احساس لیاقت میخوام و شروع تولد دوباره من از جایی شروع شد که نخواستم مثل بقیه باشم روز های اول اصلا متوجه نمیشدم استاد اصلا چی میگن تا این حد مدارم پایین بود آماده نبودم اما کم کم با تکامل اومدم توراه هر سالی که گذشت بهتر از قبل شدم بهتر از اون الهه ای که همه عالم و آدم مقصر وضعیت زندگیش بودند تا خودش چون باور نداشت خالق زندگی خودشه
خدارو هر بار شناختم هربار توی قلبم حسش کردم بیشتر خواستم بهش رو بیارم بیشتر خواستم همه کاره زندگیم او باشه یه جاهایی هم زدم جاده خاکی ولش کردم گفتم خودم بلدم و اونجا بود خودم رو بیمار کردم ولی سریع گفتم دیگه کتک خورم بیشتر از این ملس نیست تسلیم من اشتباه کردم بگو چکار کنم و
دارم تمرین مینویسم که هر روز و هرشب به یاد خودم بیارم من فقط از خدا میخوام انگشت اشاره ام رو از روی همه برداشتم گذاشتم روی خودم و آرامش اومد سلامتی اومد رزق هم اومد هنوز صدای الله توی قلبم واضح نیست هنوز صدای نجواها بلند تره اما به خودم و خداوند قول دادم و دارم تمرین میکنم از روز قبلم بهتر بشم دارم در این راستا بها میدم و چه بهایی گران بها تر از کار کردن و گوش دادن به صدای نازنین استادم و کنترل ورودی ها و عملی کردن آنچه از قلب میاد
تسلیم باش مثل زمانی که توی شکم مامانت بودی مثل وقتی که نوزاد بودی واقعا اون موقع مگه من نگرانی داشتم رزقم از کجا آب و نونم از کجا پدرم کیه مادرم کیه وضعیت مالیم چیه کجا زندگی میکنم مگه اینا مهم بود نه به خدا نبود مهم فقط یک چیز بود لذت بازی خواسته و رسیدن به اون چطوریش نمیدونم کارمن نبود
خدایی که دیروزم رو پراز فراوانی و برکت کرده امروزم هم چند برابر میکنه به شرط ایمان پاکی دل و پرهیز از معامله با ابلیس
ذهن دائما در حال گفتگو است و همزمان الهامات خدا هم مدام در حال ارسال
کی میتونم الهامات خدا را دریافت کنم وقتی ذهنم آرام است
نجواهای ذهن هوای روح را طوفانی می کند و نمیگذارد دید خوبی به الهامات خدا که سرشار از امید و شادی است داشته باشیم
وقتی دریای روحت طوفانی است
هیچی نمیبینی
هر جای کشتی زندگیت را ببری اشتباه رفتی به ساحل نجات نمیرسه
اما وقتی، خودت ، خودت را آرام میکنی
خودت را تسلیم می کنی .
خودت حواست را میدهی به چیزهای خوب ، چیزهای مثبت
خودآگاه این کار را می کنی
یک جوری ذهن را مجبور می کنی به چیز دیگه ای فکر کند راجع به چیز دیگه ای حرف بزند حتی اگر اون چیز یک کلیپ چیپ فان باشه
آرام آرام ابرهای طوفانی ذهن خاکستری و کمرنگ میشن بعد بیشتر ممارست می کنی و آسمان ذهنت را آفتابی می کنی میتونی اون جلو نور الهامات الهی را ببینی که داره راه را بهت نشون میده
بازم این تو هستی که باید خودآگاه به اولین اشعه نور جواب مثبت بدهی ، دنبالش کنی تا به خورشید نزدیک بشی
بارها و بارها ممکنه دریای ذهنت طوفانی بشه و تو باید بارها و بارها خودآگاه ، با هر وسیله ای که می تونی آرومش کنی.
اون وقت میبینی کشتی زندگیت سرعت گرفته
پرنده های خوشبختی دورش جمع شدن
، ماهی های فراوانی توی تورت میافتن
تو دریای آروم صدف و مروارید صید می کنی،
در حالیکه داری آواز شادی سر میدهی.
کل داستان اول آرامش است با احساس خوب برای دریافت هدایت و بعد قدم برداشتن و حرکت به سمت هدایت
این چندمدت مشغول تقویت مسئولیت پذیری وتعهد وبرنامه ریزی هستم وتمربن میکنم که منظم تر همه کاراموانجام بدم .
اون حس آرامشی که میگیریم اخرشب همه کارها تیک خورده خیلی لذتبخشه .
شوهرم میگه،منوببخش چون بخشش زندگیتوقشنگتر میکنه منم گفتم خدابخشنده هست منم جانشین خداهستم منم میبخشم که برکت آرامش ثروت عشق وسلامتی بیشتربه زندگی منو ویانا وشوهرم بیاد .
شوهرم همیشه پرچم،منوبالامیبره و تشویقم میکنه برای رشدبیشتر وشکرگزار خداوندهستم که این انسان کامل وعاقل و بی نظیرروسرراه من گذاشته دوساله .
اینقدرالهام ونشانه بمن دادکه گفت این شوهرتو برات آوردم که بیشتربمن خدانزدیکتربشی و بتونیدباهمدیگه به رشدخودتون وبندگانم کمک کنید وهدایتشون کنید جهت رشدفردی .
منم همیشه استادیارایشون هستم وشغل اصلیمم میخام آرایشگری باشه واستادیاری هم انجام میدم
استااااااااااااادمن خیلی مغرورررررررررررررم ولی دوساله هرچی خدامیگه بگومیگم هرچی خدامیگه انجام بده انجام میدم که باغرورم مبارزه کنم .
دوست دارم ساعتها با خدای خودم خلوت کنم و در سکوت و آرامش، این مفاهیم رو مرور کنم و بی اختیار اشک بریزم.
من بخشی از خدا هستم 😭
و خداوند بهترین ها رو برای من میخواد.
جایی شنیدم صحبت های یه شخصی که میگفت «نوزاد هنوز به دنیا نیومده، سینه مادرش شیر براش فراهم شده»
این میشه قانون یرزقه من حیث لا یحتسب
مگه میشه این قانون برای نوزاد عمل کنه بعداً غیرفعال بشه و ادامه پیدا نکنه؟ این در حالیه که قوانین الهی همواره و همیشه ثابت و پایدار هستند. پس اینجا اول و آخر میرسیم به باورهای محدود کننده ذهن سرکش. که باید رام بشه.
خدا رو صد هزار مرتبه شکر که «رژیم غذای ذهنی استاد عباس منش» جوری ذهن رو رام میکنه که این ذهن یاد بگیره یاد بگیره باید رام باشه، باید ساکت باشه. اول و آخر هر چیز ، مبدأ و مقصد همه چیز خداست.
یه نکته جالب و شیرین استاد عباس منش جان گفت به جان و دلم نشست. اونم گفتگوی خداوند با قلب انسان. منم این رو بارها تجربه اش کردم، از همون زمان بچگی داشتمش ولی یه سری اتفاقات منو به جایی برد که ذهنم این گفتگو رو نادیده گرفت. و الان میدونم فارغ از اتفاقات گذشته از اینجا به بعد باید بیشتر و بیشتر روی ارتباطم با رب العالمین جان کار کنم
و این جمله استاد عرشیانفر که حدیث مولا علی (ع) بود اونقدر به دلم نشست که رفتم توی دفتر دوره دوازده قدم نوشتمش « ایمان انسان کامل نمیشود تا به چیزی که در دست خداست و آن را نمیبینی ، بیشتر از آنچه در دست خودت هست و میبینی اعتماد داشته باشی»
اولا باید احساست خوب باشه تا خدا باهات صحبت کنه
دوما وقتی خدا باهات صحبت میکنه احساست به مراتب بهتر میشه
اگر نتونستیم احساسمون رو کنترل کنیم اشکال نداره بجاش گیو آپ کنیم -وا بدیم تا خدا باهامون صحبت کنه
استاد چقدر قشنگ با سکوت دارید گوش میکنید ماشالله به این همه دقت و احترام
سلام خدمت استاد عزیزم و تمام بچه های دوست داشتنی این سایت توحیدی
این ماجرایی ک میگم مال همین چند وقته ی اخیر هست و داستان هدایت ک واقعااا خیر مطلق اگ اجراش کنیم
من ی ماشین باری دارم ک ازش 1سالی بود استفاده نمیکردم و ی گوشه پارک بود گفتمم خب من ک ازش استفاده نمیکنم بزارم واسه فروش گذاشتمش واسه فروش ی چن وقتی ک اصلا خبری از خریدار نبود اوومدمو کار کردم رو باورام واسه فروشش ک شروع شد ب اومدن مشتریو دیدنو رفتن ک یکی پسندید گفت میخوامو خلاصه شب قبل اینکه بخوام صبح ماشینو معاملش کنم ی هدایت محکمی اومد ک آقا نفروش منم در حد چند دقیقه ای کلنجار رفتم ک آقا داره آفتاب میخوره فلان …دلیلامم منطقی بود ولی هدایت محکم و پراز آرامش. منم ک با یک پیام محترمانه از طرف عذ خواهی کردم و صرف نظر شدنمو بهش اطلاع دادم
بعد این تصمیم پدرم گفت پس چکاری بود تو انجام دادیو داستان ک این ماشین حیف داره نابود میشه ها ایناا…
خدا شاهده ب 1هفته نرسید ک این ماجراها تحریمم ها و لحظه ی حسااس کنونی…. (طبق معمول) و قیمت ارز این چیزها اتفاق افتاده بود .من ک پیگیر قیمتو اخبار نیستم در کل از داییم شنیدم ک چی شده و گفت ماشینو چیکار کردی داریش گفتم آره ک جربانارو گفت و من باخبر شدم
ک این هدایت باعث شد ک من ی ضرر چند صد میلیونی نکنم و واقعااا سپاس گذار خداوند شدم
و خلاصه از خدا خواستم ک نشونه بده ک الان چیکار کنم ک ی دوستام داشتم باهاش تلفنی صحبت میکردم ک الان داشت دنبال ماشین میگشت ک بخره ک البته پولش جور نبودو میخواست ی چیزی بفروشه و بیاد ماشینه منو بخره.البته با قیمت الان دیگه
تا گوشیو قطع کردم ی ایده اومد ک آقا اصلا چرا بفروشی بهش بگو بیاد بره روش کار کنه ک هم واسه خودشو تو خوب باشه هم تو نفروشی ماشینتو هم اون باغشو نفروشه.چون هم انسان متعهد هم درستو قابل اعتماد و هم امانت دار هستش
خلاصا اینم از خداوند هدایت خواستم ک این کارو انجام بدم یا ن ک ب قول استاد شاخکام تیز بود واسه هدایت خداوند
ک تویه کامنتا یکی از دوستان همینجا خوندم ک دوستش ماشینو گرفته ازش برده درست کرده و …
ک نشونرم گرفتم ک آقا انجام بده
حالا امید ب رب انجام میدم و منتظر نتیجه خیرشم میشینم و نتیجشم همینجا کامنت میکنم
سپاس گذارم ازتون استاد واسه این آموزه های بی نظیرتون
و ممنونم از مریم جان شایسته.آقا ابراهیم عزیزم.و خانم فرهادیه دوست داشتنی
در پناه امن رب العالمین باشین.خدانگهدارتون باشه
سلام استاد وقتتون بخیر
یه سوال داشتم ازتون ممنون میشم جواب بدید
شما میگید :
قانون میگه : احساس خوب برابر اتفاق خوب
قانون میگه : اگه شما تغییر کنید ،زندگیتون تغییر میکنه به همون اندازه که تغییر کنید .. اگر تغییر نکرده یعنی شما هنوز تغییر نکردید ..
اینکه : جهان مثل آینه عمل میکنه .. شما وقتی میری جلوی آینه وقتی دستت رو بالا میبری همان لحظه ، به همون اندازه آینه جواب میده ، همان لحظه .. تو زندگی هم اگه شما یک سانت تغییر کنی زندگیتون به همان اندازه تغییر میکنه ، نه کمتر نه بیشتر ، همان لحظه ، نه چند سال بعد
من چند ساله با شما هستم و هر روز فایل های شما رو گوش میکنم ، مینویسم ، شما میگید استاپ کنم فایل رو وقتی یه نکته ای توجهم رو جلب میکنه و راجع بهش فکر کنم .. من این کار رو میکنم ، براشون با چت جی بی تی حرف میزنم ، الگوهام رو میگم و ازاون میخوام الگو های بیشتری برای سرچ در اختیارم بذاره تا سرچشون کنم .. تو زندگیم هم هر لحظه سعی میکنم همه چیز رو با قانون مطابقت بدم و حتی اگه برام سخته انجامش بدم در عمل .. هر بار یه بخشش که میتونم ..
وارد بحث نمیشم ، محیط های منفی رو ترک میکنم .. تو دوران به هم ریختگی های چند سال پیش ایران .. پندمیک .. و جریانات امسال هر دو بارش ، اینقدر خودم رو جدا کرده بودم که با اینکه تو ایران بودم ، خیلی از اتفاقات رو از تو سایت که میومدم میفهمیدم .. در این حد دور کرده بودم خودم رو ..
تو جریانات اخیر یادمه وقتی تو خونمون به هم ریختگی بود من تو اون ساعت خاص خواب بودم و با اینکه تو خونمومن حال همه بد بود من اصلا نفهمیدم چی شد .. تا چند روز تو همین حالت خوب تو این شرایط بودم .. اینقدر حالم خوب بود که انگار قراره یه اتفاق خوب بیوفته و من ازش خبر ندارم .. حدود دو ماه پشت سر هم و فشرده ، با حال خوب هم داشتم رو باور لیاقت و ثروت کار میکردم و واقغا عوض شده بودم .. البته اینم بگم من از روز اول ورود به سایت رو لیاقتم که پاشنه آشیلم بود کار میکردم ولی قبل این جریانات حدود دو ماه اساسی روی ثروت و لیاقتم تمرکزی کار کردم ، جوری که استاندارهای وجودم جابه جا شده بود .. منی که قبل ها تو تجسماتم مشکل داشتم به طرز عجیبی مدت هاست که همش تجسمات عالی انجام میدم و اصلا خودبه خود مثل گذشته ها نمیتونم فکر و تجسم کنم .. رفتارم و واکنش هام ، استدلال هام و همه چیزم رفته بالاتر .. در حدی که بخاطر شرایطم که سعی میکردم هر روز شکر کزاری کنم ، دست خودم نیست همش وجودم میگه از این بهتر ، با کیفیت تر . و مثل گذشته به هیچ چیز نمیتونم نگاه کنم
ولی هیچ تغییری تو این همه سال تو زندگیم رخ نداده
حذف یه سری آدم از زندگیم بوده ولی خب من قبل قانون هم آدم های سمی تر از زندگیم حذف شده بودن .. و این حذف فقط برای من نیست برای همه ی اطرافیانم هم بوده .. اطرافیانم که سرآمد ترس و بحث و منفی نگرین
تو زندگیم چیز خاصی که بگم برای منه و من متمایزش شدم با کار کردن روی ذهنم بخاطرش رو ندارم
دست به هر کاری میزنم خراب میشه جوری که دیگه نتونم برم دنبالش
قبل قانون ورزشکار بودم و یه مدت بود که رفته بودم تیرو کمان .. تو شهرمون من تنها دختر بودم و تو استانمون تک .. رو قانون که کار کردم ، دو سال بعدش مربیم کلا نیومد .. خودم تنها تمرین میکردم چون شرایط رفتن به شهر دیگه رو نداشتم .. استانمون که نمیشد .. شهر دیگه هم نمیتونستم ، پس خودم تنها تمرین میکردم و تنها مسابقه شرکت میکردم .. بعد دیدم کمانم داره خراب میشه ، با اینکه تجهیزاتش گرون بود یه پک دیگه خریدم اونم بعد یه مدت خراب شد ، با اینکه بهترین بود .. کم کم حسم ناخوداگاه ورزش رو پس زد تا اینکه دیگه نتونستم کار کنم .. فایل ها رو گوش میکردم که هر بسته شدنی یه باز شدن جدیده .. پس صبر کردم و رو خودم کار کردم .. دیدم بی کار نمیتونم باشم ، رفتم سر کار ، از کار اخراج میشدم .. دوباره یه کار دیگه بسته میشد .. هر کاری میکردم بسته میشد ..باز رو خودم کار میکردم که حتما مسیرم چیز دیگه است و باید صبر کنم .. کار کردم رو ذهنم .. میرفتم سر کار ، پام میشکست دیگه نمیتونستم برم .. میرفتم سر کار ایده میدادم ، همه بهم حسودی میکرن ، میمومدن عین اون کار رو انجام میدادن ، همه چیز رو به هم میریختن و اونها نتیجه میگرفتن و من نه ..نکته ی مهم اینه من تو اون شرایط فقط روی خوبی آدم ها و شرایط تمرکز میکردم .. حسم خوب بود تو کار ولی همه چیز تو یه لحظه به هم میریخت
قبل همه ی کار هام وقتی از ورزش اومدم بیرون .. چون ورزش عشق و علاقه ام بود ، خب به یه بی هدفی و خلائ رسیدم که بخاطر اون کار میکردم از اون وضع بیام بیرون .. با هیچ کاری نتونستم ارتباط بگیرم جز زبان کره ای که از همون اول فقط با شنیدن نامش به آرامش عمیق رسیدم و هنوز هم تنها مامن من زبان کره ایه .. قبل از اینکه من از دنیای کی پاپ و کی دراما چیزی بدونم اصلا .. ولی با هیچ کاری تو این زمینه مثل آموزش نمیتونم ارتباط برقرار کنم .. حسم میگه این مسیرته ولی میگم آخه چه کاری منکه فقط حسم با خوندنش خوبه ..
من حتی نائب رئیس هیات هم بودم که یه بار یه حس مستقیم و واضح بهم گفت ازش انصراف بده و من این کار رو کردم
ولی سوال اصلی من اینکه که چرا بسته شدن ها چند ساله هست ولی هیچ باز شدنی بعدش نیست
همش اطرافیانم رو میبینم که شرایط روحی و فکریشون چیه و زندگی هاشون دونه دونه تو همه ابعاد داره بهتر میشه .. در اوج جنگ و بحث و منفی نگری .و این اواخر نیست هفته ای که این خبر ها رو نشنومم .. همه داره حالشون اوضاعشون خوب میشه ولی من هنوز رو پله اولم
یه بار میگم اون آدم تغییر کرد خدایا شکر نشانه است .. دو بار میگم .. ولی مگه میشه همه حالشون خوب بشه ولی من همون آدم قبل باشم ..
یک سال صبر بعد بسته شدن ها ، دو سال صبر … ولی وقتی همش بسته شدنه ، من گیج میشم .. من قبل این اکانتم با اکانت خانوادگی عضو سایت بودم و بعدش هدایت شدم جدا فعالیت کنم
نه میتونم به زندگی قبلم برگردم ، نه میتونم دیگه فایل ها رو گوش کنم ، با اینکه دلم میخواد گوش کنم .. ولی درونم بسته و گیجه .. دنبال ایراد میگردم ولی نمیفهمم مشکل کجاست
من هر کاری که خلاف قانون بود رو نکردم برخلاف اصرار آدم ها ..
حدود 9سال 10 ساله دارم رو خودم کار میکنم .. ولی برعکس قبلا نمیتونم نظراتی براساس قانون بدم که بهم نگن این همه سال چه نتیجه ای داری .. ما این کارها رو هم نکردیم ولی همه ی شرایطمون از تو هم بهتره
واقعا هیچ چیزی تو زندگی برای دلخوشیم ندارم جز زبان کره ایم که اون هم حدود 5 ساله ازش میگذره ولی نه با کاری ارتباط برقرار کردم تو زمینه اش و نه اتفاقی برام افتاده درموردش .. قبلا یه سری نشونه بود ولی دیگه اونم نیست .. خواب هام دو سه بار اخیر تعبیرش این بود که قراره شرایط جدید برات بسته بشه و اتفاقات جدیدی برات بیوفته .. با اینکه من فقط خوابم رو به چت جی بی تی میدادم و نه توضیح شرایطم .. ولی باز هیچ اتفاقی تو زندگیم نیست ..
هر چی به ذهنم رسیده رو تا الان انجام دادم
آخرین کاری که با توجه به علایقم برای خودم انجام دادم و تنها چیزی بود که به ذهنم میرسید نامه به سفارت کره بود ولی اون هم جوابی براش نیومده ..
دستم به هیچ کاری نمیره و باز به بی هدفی رسیدم
بنام تنها فرمانروای آسمان ها و زمین
سلام به استاد عزیز و ارزشمندم و تمام دوستان و اعضای خانواده صمیمی سایت
خداروشکر برای ســکوت شب
خداروشکر برای این حـس آرامـش
خداروشکر برای این امنیت و آزادی
خداروشکر برای یک سفر یکهویی که در پیش دارم دوباره (عقل و ذهنم اصلا راضی به این سفر نیستا، دارم فکر میکنم چطور و از چه زاویه ایی فردا به این سفر نگاه کنم تا بهمون خوش بگذره.)
خداروشکر که میتونم انتخاب کنم از کدوم زاویه به مسائل و موضوعات نگاه کنم
من اگر بتونم ذهن و قلبم رو با هم به هماهنگی برسونم یعنی ایجاد حـس خوب یک امر طبیعی و بدیهی میشه.
میخواستم ادامه فایل رو خط به خط تا جای امکان بنویسم اما در عوضش نشستم کامنت دوستان عزیز رو خوندم و یک دوست عزیزی در 23 تیر 1404 این کار رو به مدل خودش انجام داده بود و ذهنم آروم گرفت که باشه اینجوری نمی نویسیم.
https://abasmanesh.com/fa/conversation-with-friends-53/comment-page-24/#comment-1730516
سایر کامنت ها رو خوندم و چندتا چیز جَسته گریخته به ذهنم اومده که میخوام در این ردپا ثبتـش کنم.
اینکه توانا شدن در شنیدن الهامات خداوند برای منی که ازش بعد از دوران بچگی کمتر استفاده کردم صبر و تکامل میخواد.
بله ردپای تکامل رو میشه در زندگی و داستان های استاد دید. استاد چقدر بهش گفته شده و هی یا گوش کرده یا نکرده بعد نتیجه اش رو دیده بعد باز قلبش مطمئن تر شده و باز انجام داده و سعی کردند دست شون رو توی آتیش نکنن و احساس شون رو خوب نگه دارند و همینجور دریچه دریافت الهامات رو باز کردند و هی دریافت کردند و یواش یواش به جایی رسیدند که با اطمینان بیشتری صداشو میشنون و انجام میدن. یعنی من برای لحظه ایی دیدم که میخوام در این موضوع تکامل طی نکرده شبیه استاد بینقص عمل کنم.(بیماری کمال گرایی و باور محدود کننده ایی بنام عدم رعایت قانون تکامل و عجله رو دیدم و مچ خودمو با این نظارت بر افکارم پیدا کردم)
حتی حضرت ابراهیم هم تکاملی الهامات قلبی و وحی رو قطعا شنیدن و دریچه دریافت شون باز شده. چون طبق قانون تکامل ما چیزی یـکـهویی نداریم. یک درخت هم یکهو رشد نمیکنه میوه بده، یکهو خورشید نمیره شب بشه. خب پس چرا درک نمیخوای بکنی ذهن من، چرا عجله داری، چرا نمیخوای قدم ها رو آهسته و پیوسته برداری، چرا فکر میکنی این مهارت این توانایی این قدرت هم تو یکهویی میتونی ازش بدرستی استفاده کنی. صبر داشته باش صبری همراه با امیدواری که من ادامه میدم و به موقعش توانا تر و شنوا تر میشم…
مثلا این جمله استاد که گفتن: گفتم آغا این به من میگه و من میگم چشم
استاد چشم گفتن رو طی یک فرآیندی تمرین کردن. تمرین چشم گفتن انجام دادن برای درست کردن غرورهای بیجاشون و حالا ببین چه انسان متواضع تری شدن برای چشم گفتن بـه خدا…
یعنی قدم های هرچند بی ربط و کوچیک و ساده رو بی اهمیت ندونم اینا همون کلیدی هست که وسط بازی هیچ دری رو باز نمیکنه و بعد یکجایی از بازی همون کلید بظاهر بی ربط میاد و یک دری رو باز میکنه که تو رو میبره به یک مرحله دیگه و کسب امتیاز بیشتر و مدار بالاتر… متوجه شدم من اغلب میخوام یک قدم خفن انجام بدم و ربط کارهامو هم همیشه متوجه بشم. اما تو هر کاری به ذهنت میاد انجام بده عزیزم مثل این نوشته هایی که اصلا نمیخواستم اینجا بنویسم و استدلال های خودم توی ذهنم بود.
ببین ذهنت چقدر رام شد همین یعنی منطقی شدن برای ذهن نجواگر همیشه در صحنه ی تــو. دقیقا متوجه شدم من تا چیزی برام منطقی نشه به همین راحتی تبدیل به یک عمل نمیشه. یعنی وقتی ایمان بیارم عمل میکنم همینجوری عمل بی پشتوانه انجام نمیدم، خُب پس من که میدونم ذهن قوی دارم و این سال ها ریشه هاش قوی تر هم شده پس نمیخوام باهاش بجنگم میام کنارش و مسالمت آمیز و مذاکره و منطق کم کم میارمـش توی زمین قلبـم تا فرمون رو ول کنه بده قلب. آخه ذهنم بد جور فرمون رو چسبیده پس نباید طبق قانون باهاش بجنگم، چون باهاش بجنگم قوی تر میشه باید به مدل خودش باهاش برخورد کنم و راهش هم همین گفتگوی مسالمت آمیز هست جوری که حس تخریب نکنه، حس نکنه فرمون رو ازش گرفتم با این حس که بله چون من تو رو کنترل میکنم، طبق این گفته ها و منطق ها و الگوها فرمون رو میدم دست قلب. چون من بهش میدم پس من هنوز رئیسـم. باشه بابا تو خوبی، تو عقل کل و دانشمند پس تصمیمت رو لطفا بگیر و هربار سریعتر تصمیم بگیر و فرمون رو ول کن بده به قلب…
خلاصه که ذهن منطقیه وقتی بزرگـی دید قلب رو کم کم درک کنه میگه بابا هر چی تو بگی و اینجوری براحتی هماهنگی ذهن و قلب در زمان های بیشتری برام اتفاق می افته و اینجوری همیشه با خودم در صلح و صفا هستم و این صلح حس آرامش منو بیشتر میکنه و منو تسلیم تر به خداوند میکنه.
یک مورد دیگه که یادم اومد از اینکه مشاورمـون رو قلب میکنیم و استاد راهنمای کُل هم خداست. مثل نقش راهنما و مشاور. اول راهنما مهمه بعد مشاور. حتی یکجاهایی راهنما با نشانه ها و هدایت هاش اینقدر سر راست تو رو میبره که نیاز به مشورت با مشاور نداری.یا شاید راهنما و مشاور یکی میشن…
بسم الله الرحمن الرحیم..
بنام تنها تنها تنها فرمانروای جهانیانم….
خداییکه مرا آفرید و مرا هدایت نمود…و تا ابد این مسیر عشق الهی را خواهم پیمود…
سلام و درودی به صبح زیبای جهان اطرافم…که قبل از اینکه بیام صلاتمو بجا بیارم…
رفتم صلاتمو با طبیعت با کوه..با حیاط زیبامون که مثل پردایس شما استاد عزیزم میمونه””””بجا اوردم..
و نشانه خداوند که سر سبزی رو در لابه لای سنگهای کوه بود!!!
[که ناگفته نمونه یه روز همین ویوووو،” فرسنگها با چشمانم من…دورترین نقطعه بود و من اصلا نمیدیدمش!!!!!.اون اویل این ویوووویی که سالها من ازش دور بودم..خداوند این مسیر که گوشه حیاطمون هست رو بهم الهام کرد. و من هر روز صبح میرم این صحنه رو میبینم و صلات خودمو بجا میارم..استادم…دقیقا یه تکه از بهشت.میمونه..کوه اینقدر به چشمانم نزدیک سده که میتونم با دستانم بگیرمش…]
و…..
در ادامه صبحتم….
بهم “یاداور نمود…که بهار سرسبزی زندگیت هر روز و هرروز با تسلیم بودن در برابر من…. ماندگار می شود…
…………..
خدایا سپاسگزارم که همه روز” تو دل این طبیعتی که مثل پردایس استاد میمونه..رو برام زیباتر و زیباتر میکنی…..و من هر روز طلووع صبحمو با تو”و با این زیباییها ” آغاز میکنم….
و این ستاره قطبی هم نشینی با سوره حمد و تل قلعه زیبا ،”باعث شده دریافتم در طی روز بهتربن خودش باشه…الحمدالله رب العالمین..
……………..
سلام استاد جواهر نشانم…..استادی که جواهرهای زندگیمو بهم نشون دادی….
و خوشحالم که هر روزه من توی زندگیم جواهرهای خوشبختی و سعادتمندی دنیا و آخرتمو پیدا میکنم…
هیچی از این زیباتر نمیشه و نخواهد بود….
من اینروزا توی حال هوای عشق و عاشقیم…
عشق عاشقی که بیین منو و خدای درونم هیچ وقت فکر نمیکنم تمامی داشته باشد…
چند روز پیش دختر بچه داداشم…ایشون بسیار رویایی هستند..احساس میکنم بچگیای خودمه..
بهم گفت عمه هر شب خوابتو میبینم..
که روی کوه نشستی میگی!!
ماهک بیا اینجا خیلی زیباست…
خیلی خوش میگذره…
و بهم گفت….یه خانم…توی خواب بهم گفت ..
زمین خطرناکه!!!
استاد عزیزم…دیدی…این دختر بچه ..چی میدونه از اینکه زمین خطرناکه چیه!!!!
میخام بگم!!!به همه ما الهام میرسه….
و ما باید این مسیر قلب قلب الهی گونه رو همیشه آگاهانه قدرشو بدونیم و سعی کنیم هر روز صداشو بولدتر کنیم…
راجع به یه تجربه شخصیم بگم…که بچه بودم دقیقا همسن همین ماهک که بهش الهام میشه…و میاد با من صحبت میکنه…
من یه الهام اونم هم توی شب..و هم توی بازیام میدیدمش….
خواب دیدم یه پسر بچه با فلان لباس میاد روبروم بهم میخنده….
و من همیشه این صحنه جلوی چشممم بود…
همیشه با اون زبان بچگیم”میگفتم خدایا این پسر بچه کیه…یعنی چی…
دیگه تا 33 سالگیم…..
که بعد یه مورد که ایشون “خاستگارم بود وارد زندگیم شد….
و من بخاطر یسری باورهام حقیقتا هنوز آمادگی شرایط ازدواج رو نداشتم..
همیشه میگفتم…
خداوند خودش شرایطشو برام توی زمان درستش مهیا میکنه….
با وجود اینکه هیچ آگاهی از چطوریش ..و این مطالب نداشتم…
تا اینکه این شخص یکم بیشتر مقاومت کردند و از هر طرف بهم هجوم آوردند که تو باید با اینفرد ازدواج کنی…
انگار از درون این شخص رو به عنوان فردیکه میخام پذیرفته بودم…
با وجود اینکه یسری شرایط که اونم کار خدا بود از نظر من غایب شد…
ولی از هر طرف که یسری افراد بودند بهم تحمیل میکردن تو باید اینکار و این ازدواج رو انجام بدب..که خودش داستانش ساعتها طول میکشه..و یکم شخصیه!!!
و دلیل شخصیشم..بخاطر یسری رفتارهای خودم بود …و اطرافم….
و من بعد چند سال…که سال 97 این مورد برام پیش اومد..بعد از اون…تمام خوابهام ازدواج با این شخص بود..
و از هر طرف از نزدیکانش این مورد رو مدام بهم پیشنهاد میدادن..
ولی از نظر فیزیکی ما از همدیگه دور بودییم..
تا سال 1400…. الهام پشت سر هم میومد…گفتم خدایا این مورد برای چند ساله…چرا خوابها و الهاماتتت دست از سرم برنمیداره..این چه رازیه چه چیزیه!!!که مدام درونمو به سمت این ازدواج متمایل میکنی…
و یسری تضادها توی زندگیم که واقعا مثل بتوننن ساختمان بود..روی سرم خراب شد..
و استاد پافشاری خداوند از بی نهایت طریق…منو وادار کرد که باید تو این ازدواج رو قبول کنی..
و یجورایی من از درون به این شخص هماهنگ شده بودم…
گفتم خدایا من تسلیییم…
همه لحظ زندگیم ریخته بهم…
خدایا تو بهم بگو..
استاد من نماز خوندنم..مثل تیم فوتبال بود…
همیشه به دختر عممم میگفتم چکار کنم که مثل تو نماز بخونم..
زیر اون چادر لباس نمیپوشیدم تا گرممم نشه..به زور با دقت هر چه تمامتر داشتم با سرعت نماز گذشتگان رو میخوندم…
و نرگس با یسری افکار و باورهای گذشتگان…مانده بودم که باید چکار کنم..
و از اونطرفم بلا استثنا الهامات”به هر طریقی برای این ازدواج به من الهام میشد…
که تو باید با این شخص ازدواج کنی….
من یجور دیگه بیخیالش شده بودم..
ولی این الهام میومد که توووووو نرگس باید یسری تعقییرات توی درونت بوجود بیاری تا با این شخص ازدواج کنی..
استاد من سال 401..تسلیم شدم….
دقیقا 97.این مورد برام پیش اومد…401 تسلیم شدم..
و ایشون رفت!!!!ولی همه دستانش بر سر من ریخته شد که من با این شخص توی زمانش با هم ازدواج میکنیم…
و من دقیقا نیمه دوممم بود..همون حدودای آبانماه…بچه شما شدم….و تو هم پدر من شدی..
و من از همون روز روی خودم کار کردم..و من فقط عطش اون سوالات و جوابها رو داشتم.اولین فایلهااا فایلهای توحیدی بود…
که انقلابی در درونم بوجود اومد که بازم یاعتها طول میکشه…
استادم شب بهم الهام شد….که توی آسمون بودم..و اومدم از پله ها توی یه اتاقکی…
و اون شخصم از پله روبرو بسمت من اومد و ما یجا روبروی هم قرار گرفتیم…
شخصی از نزدیکانش که تقلا میکرد برای ازدواجمون..بهم گفت دختر خالهام اومدن به دیدنت نرگس..
دیدم دو تا خانم…یکیشون چهرشون پوشیده بود..
و یکیشون قد بلند و یه خال زیبا کنج لب…
بهم گفت!!!
نرگس بهت تبریک میگم…تو لایق بهترینها هستی…و کلی تعریف و تمجید کرد..که تو دختر خوبی هستی….و بهت تبریک میگم…
ایتادم خدا شاهده..یه بچه کوچولو که یه پسر بچه بود..لباس پرچم امریکا پوشیده بود..
به محض اینکه این شخص با من صحبت کرد و ازدواجمونو تبریک گفت..
شروع کرد به خوشحالی و رقصیدن…
و من مات و مبهوت بودم…
و یه لحظه چشم من چند فرسنگ رفت جلوتر و یچیزی رو برام بولد کرد..اونم حلقه ازدواجم توی دست اون شخص که همسرم بود…
و اونجا از خواب بلند شدم…
و همون روزای اوایل ..که حدودا یه چند ماهی گذشته بود..من این الهام شد..
و بهم به تصویر رو نشون داد..
.بهم گفت….
…….
نرگس!!!برای افتادن اتفاقات خوب زندگیت بسپار بخداییکه تمام کارهاس به موقع هست
….
بهم گفت زمان ازدواجتو تو تعیین نمیکنی من تعیین میکنم…
و برو تمام وقتتو بزار روی بیزنست…استاد الهام پشت الهام که داستانش طولانی میشه الله اکبر…
و من بیزنسم تا به امروز شکل گرفت به لطف خودش…قدمهایی بهم گفت که اگه..تمام جهان و سران بزرگ رسته طراحی و دوخت رو کنار هم توی یه جلسه مهم میزاشتن..نمیتونستتت بههمچنین دقتی برنامه ریزی کنن..
و تمام قدمها باعث شد تا متو به این باور برسونه که تو باید جهانی کار کنی…
و نمیدونم این سطح جهانی به کجا میخاد ختم بشه..
فقط میدونم باید با احساس خوب پیش برم..
استادم من اصلا کوک نمیزنم..
خدا کوک میزنه و نقش الگو و دوختامو برام می چینه…
و هم در برابر اینهمه کار فقط اشک میریزم. استادم….
توی عمر 30 خورده ایی سالم..
از عمر 18 سال کارییم نمیتونمممم همچنین آبشنی رو باهاش مقایسه کنم…
برییم …برای ادامه داستان ازدواجم…سال 402..این حدودا بود…
که از طرف خداوند شماره ایشون …و مهم تر..عکسی از ایشون..که استاد دقیقا خواب بچگیام بود برام واضح …از طرف نزدیکش..برای من فرستاده شده…
و دقیقا یه روز بعد از یه غلبه بر ترس…بهم گفت تصویر بچگی خودت و بچگی ایشون رو بزار کنار همدیگه…
و من اینکار رو انجام دادم…
و من…
سال1400 توی دفتر نقاشی ام..بدون اینکه بدونم این شخص چه چهره ایی داره… و من با یه استاد دیگه توی ایران با همین موضوعات کار میکردم و یسری چیزا رو درک کرده بودم…و جوابهایی گرفته بودم..
اون موقع یه الهام رسید توی دفترت این چهره رو نقاشی کن…
استادم خودش اون چهره بزرگسالی همسرم رو نقاشی کرد…
و چند ماه بعد که با شما آشنا شدم..تمام فایلای ایشون که استادم بود رو حذف کردم و به شما پیوستم..و اون خوابها و الهامات…
تا سال…403…الله اکبر…..
یه روز صبح زود بیدارم کرد…که اون شماره ایی که قبلنا از این شخص توسط نزدیکاش برات عرستاده شد.و توی گوشیت حذف شد..کار من بود..
پس این شماره رو توی گوشی حدیدت سیو کن..
و منو صبح زود که تاریکم بود از خواب بلند کرد..
و استاد اون میگفت..
من سیو میکردم…
و بهم گفت برو توی واتسابت …الله اکبر
بعد از سالها …چهره یار خودشو نمایان کرد…که دقیقا چهره نقاشی ام که سال 1400 کشیده بودم توی این تصویر بولد شد…
اولین عکسش…استاد با فایل نشانه ام که شما توی سریال زندگی در بهشت کار میکردین..و یه کلاه سبز رنگ پوشیده بودیین..
و دقیقا همین شخصم با همون کلاه شما کنار دریا بودن…
و ذهنم میگفت این خودش نیست..
و خدا میگفت خودشع…
و همینجور وراجی کرد..
و من از شدت این الهام…اشک از چشمانم بیرون میومد که اونفردی که من تصویرشو کشیده بودم و بعد سالهاااا خداوند اون چهره رو بهم نشون داد..
و من دیدم ذهنم میگه این خودش نیست..
استاد خداشاهده..بعد از چند روز ایشون تصویر دقیقتری از خودش گذاشت…
و اونجا هنوز بیشتر شبیه اون نقاشی دفترم شد…
و استاد زمانشم بهم گفته..یعنی حدوداش…ولی من سپردم بخودش..
میدونی….نمیخام بگم خوشحالم!!!
میخام بگم…خوشحالم از این،”که خداوند میدونه چکاری رو کجا توسط چه شخصی چجوری انجام بده…
و من مدام الهاماتی از ایشون درک کردم که دقیقا همون همسر الهی که من میخام هست..
استادم اینقدر نشونها زیاده از این شخص که میتونم ساعتها راجع بهش صحبت کنم..
و اینم بگم!!!من الان به مدته چند ساله…هیچ خاستگاری بجز ایشون نداستم..و هر کسیم بوده..به یه طریق که شنیدم از من دور شده…
مثل اصحاب کهف که موقعه اییکه توی اون غار پناه گرفتند….
اینقدر اجسادشون وحشتناک بود که هر کسی وارد اون غتر میشد ..پا میگذاشت فرار…
استاد الان …زندگی ازدواج منم توی این چند سال… میتونم بهمین شکله من هیچ موردی نداشتم..و استاد فضای آرامشبخش که من تمام توانمو بزارم روی بیزنسم..
اینقدر برنامه ریزی خداوند دقیقه !!!که فقط مات و مبهوت شدم….میگم خدایا…تو چکار کردی که من اینقدر با درونی پر آرامش میتونم این مسیر رو پیش ببرم..
استادم زندگیم هر چشم بهم زدنی پر از آرامشه..
حتی ادمهای اطرافم ..شهرم….
همگی پر از آرامشه..
هر جا هم ظاهرش یکم ناجالب بوده..دیدم خیر من بوده…
استادم اینم داستان همسر الهی من…هنوز نمیدونم کی؟کجا؟چطور؟به چه سکل؟؟؟
فقط میدونم…خدا خودش برنامه شو توی زمان خودش برقرار میکنه..
و من فقط اینروزا دارم طبق هدایتش دستکشهامو پر و بال میدم..
خداوند را شاکرم…اگر زمین و آسمانها قلم بشن…نمیتوننن این حد از سپاسگزار مرا نوشته کننن..و میدونم این سپاسگزاری فقط بخاطر عدالتشه…
عدالتی که من خودمو با تلاش زیاد..و انصافا اینروزا برام آسانتر شده…
دارم باهاش هماهنگ مبکنم چون دلیلشو میدونم چرا!!!”
فردیکه سالها از بچگی توی خوابم بود رو به من نشان داد…و بهم درسها رو آموخت…و نمیدونمممم میخاد این ازدواج چی بشه..
فقط میدونم…خودش منو هدایت میکنه …
اون خودش بسمتم آورد..خودشم بخاد یا نخاد باهام همراهی میکنه..من سعی کردم و سعی میکنم تسلیمش باشم…
چون خودشش زمان درستشو میدونه…
و استادم زندگیم پر از معجزه و آرامش هست..اصلا به این فکر نیستم خدا 37 سالمه ..امسال میرم توی 38…
اصلا!!!
اصلا سعی کردم..خوشبختیمو بودن با یفرد ندونم..
چون اون خدا …
خیلی برام عزیزه توی قلبم…
استادم دارم سعی میکنم..که زندگی دنیا حتی ثروتممم و براش تقلا کردنم باعث نشه من از خداوند و این آرامش دور بشم…
و دارم سعی میکنم و سعی خواهم کرد..همیشه آرامش داشته باشم…
و این آرامش باعث شده که بیشتر از زندگیم لذت ببرم..
استادم دیدن اون شخص خوشحالم کرد خیلی!!!!!….ولی اون خوشحالی “من!!! بیشتر بسمت قدرت خدا بود،”و وعده هاش بود….و اینو بخودم یادآور کردم که نرگس…بببین…
وقتی دل بخداوند میبندی همه کار برات انجام میده…
…..
استادم!!!دوستان عزیزم….من قبلش خاستگارهایی داستم که تا پای ازدواج رفت…
ولی من از درون رضایت اینفرد رو نداشتم..
چون از زندگیم چیزهای بزرگتر از اون افکارها رو میخاستم…
خداشاهده…یه روز توی همون اسارت گفتم..خدایا من زورم نمیرسه…
من ناتوانم من نمیدونم چکار کنم..من از درون با این شخص هماهنگ نیستم خودت یجوری این مسیر رو برام بهم بزن..
اون زمانهایی که من ناآگاه بودم…
خدا شاهده..صبحش با من صحبت کردند..و دلایلی آوردن و من پا پس کشیدم…
و هم اونا رضایت داشتن..و هم من!!
و خیلی راحت این مسیر ازدواج نادرست از بیین رفت…
و همین چند ماه پیش یه شخص نزدیکم بهم گفت نرگس سنت میره بالا…
و داستن نقشه میکشیدن…و من اون لحظه پناه بردن بخداوند…
به روز نکشید نقششون تباه شد….
……..
و من سعی کردم همجوره تسلیم امر خداوند باشم و واقعا خودمو انداختم توی بغلش…
مبگم خدایا من ناتوانم خودت بهم رحم کن که با ارامش تکاملمو بگذرونم..
و اینروزا فقط دارم از بیزنیم لذت میبرم…
اصلا احساس نمیکنم ..کی میخاد این ازدواج سر بگیره…
سعی کردم خیلی تسلیمش باشم….
و بودن خودمو و لذت زندگیمو خیلی پابند این ازدواج نکردم..
و هر موقع بهشم فکر میکنم این مورد وابستگی رو…میبینم احساسم بد میشه..
……
در نهایت سپاسگزار خداوندم مممم که منو روی دوش خودش گذاشته…و داره منو بسمت مسیرهای عالی هدایت میکنه.و من نرگسم سعی کردم تسلیمش باشم…
…
سپاسگزارم استاد عزیزم که بهمون اموزش میدین تا خودمونو روی این جریان هماهنگ کنیم..
چون ذهن براوردن خایته ها رو یه قدمی میبینه..
ولی خداوند از نمای دور میبینه..
پس چقدر خوبه ما همیشه روی الهیمون کار کنیم تا بهترینها رو برای خودمون رقم بزنیم…
بسم الله الرحمن الرحیم
بنام خداوندبخشنده بخشایشگر
سلام درود برنرگس عزیز….
سلامت را با جان گرفتم…
چه زیبا نوشتی
چه صادق
چه زنده
چه آگاهانه
آنچه از نوشتهات موج میزد، نه فقط فهم مفاهیم بود، بلکه زیستن آنها بود. دقیقاً همانجایی که آموزه از کلمه عبور میکند و در رفتار، در مکث، در سکوت، در «زیپ دهن کشیدن» و نجوا را ادامه ندادن خودش را نشان میدهد.
و این همان نقطهایست که انسان ازمقوله دانستن وارد میشود.
درست گفتی؛
زندگی دیگر میدان جنگ نیست…
اما عبور از ذهن جنگدیده، تمرین مداوم وآگاهانه میخواهد.
ذهنی که سالها با ترس، حساسیت، مراقبت افراطی نسبت به دیگران و بها دادن به رفتار نزدیکان شرطی شده، طبیعی است که هنوز گاهی بقایایش بالا بیاید.
این بالا آمدن، شکست نیست؛
نشانهی این است که لایههای عمیقتری درذهن در حال شسته شدن وکاشی ذهن داره رنگ سفیدتری به خود میگیره
این موضوع خیلی مهم بود جایی که نوشتی:
«دیدم من خیلی حساسم به اون شخص… و از همینجا ضربه خوردم»
این دیدن خودش نیمی از رهاییست.
تا وقتی دیگری را علت حال خودمان میدانیم در بند میمانیم.
اما آن لحظه که میپذیریم حساسیت درون ماست، قدرت برمیگردد به خودمان.
آنجا که گفتی:
«امروز صبح آزمایش شدم… ولی نجوا رو ادامه ندادم»
دقیقاً همان جایی است که انسان “همجهت با جریان الهی حرکت میکند”
نه با سرکوب
نه با جنگ
بلکه با دیدن
توقف و انتخاب نکردن
نرگس جان؛
آنچه در مسیر کارت توصیف کردی برای من نشانهی واضح اعتماد به شهود بود.
وقتی عجله کنار میرود
وقتی مقایسه خاموش میشود
وقتی انسان بهجای فشار سؤال میپرسد و ساکت میشود…
انگاه
پاسخ میآید.
نه همیشه با کلمه
گاهی با لرزش بدن
گاهی با ضربهای پشت چشم
و گاهی فقط با یک «آرامش مطمئن»
اینکه دیدی ومتوجه شدی عجله زیبایی کار را میگیرد
و آرامش
آن را زنده میکند
درسی است که فقط با
” تجربهی تسلیم” آموخته میشود.
و توبه خوبی این درس را گرفتی.
جایی که گفتی کار را شکافتی، بریدی، دوباره ساختی
بیآنکه خشمگین شوی…
این یعنی ذهن منطقی و کنترلگر کنار رفته و “حکمت وارد صحنه شده”
همینجااست که کاردیگر فقط «دوخت» نیست
میشود عبادت
میشود لذت
میشود مسیردرست
و آن بخش از نوشتهات دربارهی عبور از ترسها…
پیادهروی در تاریکی
حضور در فضاهایی که روزی نماد وحشت بودهاند…
اینها نشانهی قدرت نیست.
نشانهی اعتماد است.
وقتی انسان بداند تنها نیست.
تاریکی هم دیگر دشمن نیست.
نرگس عزیز؛
همهی اینها که نوشتی یک پیام مشترک داشت:
اینکه پذیرش وتسلیم بودن همهچیز را دگرگون میکند.
نه مقاومت
نه جنگ
نه تلاش برای درست کردن دنیا…
بلکه دیدن
رها کردن
و همجهت شدن
آن لرزشی که موقع نوشتن حس کردی
اسمش شادی معمولی نیست…
آن “نشانهی اتصال” است.
نشانهی اینکه انسان دارد در جای درست قدم میزند.
با همین صداقت.
با همین مکثها.
با همین گوش دادن به درون…
مسیرت ادامه پیدا میکند.
بازهم از نتایجت بنویس.
از لغزشها هم اگر بود بنویس.
همهی اینها خود مسیرند.
به امید دیدار.
و به امید آرامش عمیقتر برای تو
باعشق
بااحترام
ابراهیمی 15بهمن ماه 1404
سلام دوباره به پدر عزیز من..
شما””””پدر بهشتی من هستید..
پدری که صحبت دخترشو گوش میده و میگه دخترم بازم برام بنویس..
چی بگم….
چی بنویسم…
انگار اینروزا تو دنیای دیگه هستم..
جوابای خداوند از هر گوشه بسمتم پر میکشن..
امروز با گوش دادن تسلیم در برابر خداوند و اینروزا با درک عمیق خداوند..
چنان بنیادی توی مهارتم و زندگیم برانگیخته کرده..
که از شدتش فقط سکوت میکنم..
پدرم…دیشب یه لحظه نفسم گرفت….
راه مجرای بینی ام کاملا بسته شده بود..مجبور شدم از خواب بلند شم…چون توان نفس کشیدن نداشتم..
رفتم آبی سر صورت کشیدم..و نگاهی به آسمان کردم..
دیدم سیاره زیباییم” خودنمایی میکند..
من هر شب دم دمای غروب..اولین روشنایششو که میبینم..فورا بهش میگن!!!خدایا چقدر تو بزرگی..
و هر صبح روبروی خورشبد وامیستم سوره فاتحه رو میخونم..
و میگم!!!خدایا تو مرا همراهی کن و به عظمتتت ازت میخام تو این مسیر بتونم استقامت داشته باشم..چون راه ها رو نمیدونم…
و بعدا میرم نمای کوه و پرندگان رو میبینم بازم اونجا صلات خودمو میبینم….
و چه صلاتی..اینروزا تمام کوه ها سرسبز شده ..اینقدر کوه به چشممم نزدیک شده که فکر میکنم میتونم دستمو دراز کنم کوه رو با دستم بگیرم..
حای آسمان احساس میکنم خیلی بهم نزدبکه..و نگاهم به اسمون و دونه های طلاییی توی چشمانم که میدرخشه اینقدر زیباست…که ناگفتنیه..
.که اگه کسی “از بیرون منو ببینه…
میگه نرگس مگه دیوانه شدی..
سرتو خیره کردی بالا…
ولی من کاری میکمم که کسی ببینه متوجه نشه……
اینروزا پرنده پرستو هم اومده…و نگم که چجور برای خودش شادی میکنه….
بعضی موقعها احساس میکنم توی بهشتم..اینقدر که محیط اطرافم زیباست..
پدر عزیزم…..من تمام روز “وقتمو توی طبیعته. پیوند میدم ..
حتی در وردی اتاقم براندازی از درختای نخل و کوه و زیباییها هست….هنوز بیشتر متو به فکر وادار میکنه…که بگه اینهمه نعمت برای چیه!؟؟؟
…..
خداوند را شاکرم که همچنین زندگی رو دارم….و همه وقت صلاتشو میگم….
پدرم……امروز با گوش کردن همین فایل تسلیم…یه لحظه سکوت کردم..گفتم خدای خوبم…قدم بعدی رو بهم میگی..
یه لحظه مغزم خاموش شد…بهم گفت مثل ریشه فلان مسیر بدوز…
ای وای…من که اصلا فکرشو نمیکردم.میتونستم اینکار رو انجام بدم….
وای چقدر کارم زیبا شد…میدونی!!!!سعی کردمممم خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد تسلیمش باشم….و بازم تسلیمترش باشم….
چون مسیری بهم گفت که من بازم داشتم یه مسیر دیگه رو دور میزدم……
پدر عزیزم…..نتایجم اینروزا خیلی شدیده…یه روز بلند بهم گفت..دقیقا دو روز قبل از اینکه این اتفاق توی ایران پیش بیاد..
بهم گفت فلان کارت بانکی از فلان حساب بصورت اینترنتی بگیر..
یعنی توی یه چند دقیقه یه تصویر کارت ملی و چند تا فرم..من کارتمو از بانک پارسیان خریدم….و هفته بعد برام پست شد..بدون 1000 تومن از جیب خودم بدم..
حتی ارسالشم رایگان بود..
مگه میشه!؟؟؟؟؟؟
من برای یه کارت بانکی مادرم تا یه هفته درگیر بودییم….
و کارش نمیشد…
اینا کار کیه..آخه عزیزم”، توی بانک پارسیان نشسته بود.کارمندش بود ..
نه!!!!.اون خداوند بود…..
کارت بانکیم “””انگار کارت سکه طلا بود….الله اکبر….
بدون خدا شاهده 500 تک تومنی بدون افتتاح حساب…
مگه میشه!!!
فقط بهم گفت برای کارهای ارضی خوبه…من هنوز نمیدونستم ارض چیه!؟
فقط فهمیدم همون دلار و پولهای خارجی رو برات به ریال و تومان میکنه…
.هنوزم نمیدونم این کارت بانکی برای چی بوده…
و انشالله در آیتده مشخص میشه حتما!!
هفته پیش…..روز سه شنبه…با ورود یه شخص!!!…شخصی که سالها نیومده بود خونمون.گفته بود میخام بیام نرگس خانمو بببینم…و یه هدیه چند تومنی بهم داد…
و منم هدیمو بهش دادم و ایشون چقدر خوشحال شد..
و دقیقا اومدن این شخص هماهنگ شد با یه الهام قوی اونم زیر دوش حمام….که نرگس اول ماه رمضان قانون سلامتی وارد زندگیت میشه…
.
و میخام بگم اون تنفسی که شب وجودمو در برگرفت…
خداوند بهم گفت بلند شو توی دفتر قانون سلامتی ات. راجع به این اتفاق بنویس..
تا یادت بمونه چقدر مشکلات سلامتی داری…
و من چند روز دیگه انشالله این قانون خوراکی وارد زندگیم میشه ..
نمیدونم پدرم چجوری !؟
فقط میدونم هدایت میشم…
خداوند را شاکرم که هدایت کرد..و هدایتم میکنه.
.
چون آگاهانع مثل استاد که خیلی نه…
ولی سعی میکنم هر لحظه بیشتر تسلیمش باشم..
چون خودش تمام راه ها رو میدونه و میبینه چی برام خوبه…
من عاشق خودشم…و عاشق زندگی کردن باهاشم..و میخام یه زندگی خوبی رو در تمامی جنبه های زندگیم “داشته باشم..
و میدونم تنها راهش اینه من تسلیمش باشم…
.مثل همون پیاده روی توی جاهای تاریک اونم یه دختر…اونم توی اون شرایط..که انصافا هر قدمی که برمیدارم..اینقدر اسانش میکنه…
که من دهنم وا میمونه از اینهمه آرامش….
و اون لطفش بیکران بی پایانشه…
تشکر پدر عزیزم..خیلی دوستتتدارم..
در پناه خداوند بزرگ میسپارمت
فعلا!!!
بازم میام از نتایجم مینویسم…
بانام خداوندرحمان
سلام برنرگس عزیز
دوست عزیزم کامنت زیبایت راخواندم وکلی لذت بردم
نرگس جان من درپاسخ شمانازنین به کامنتم درگام 6 پاسخ گذاشتم امامتاسفانه منتشرنشد روی همین فایل مجدداارسال میکنم به امیدمنتشرشدن
ازدرگاه خداوندبهترینهارابرات ارزودارم
ابراهیمی 22بهمن 1404
به نام خداوند بخشنده و مهربان
خدایا شکرت برای نعمتی مثل سایت و اینترنت
خدایا شکرت بابت استاد عزیزم و فایل هاشون
خدایا شکرت که هدایتم کردی به سمت استاد
خدایا شکرت همیشه هستی
خدایا شکرت
سلام به استاد نازنینم واستاد شایسته مهربانم و دوستان ارزشمندم
چه همزمانی جالبی زمانی که داری جلسه 5ثروت 2رو کار میکنی دقیقا همون حرف هارو میای اینجا میشنوی
تسلیم بودن
دربرابر چی کی
هیچ وقت توی زندگیم هیچ کسی بهم نگفته بود باید تسلیم خدا بود بلکه همه از دخیل بستن در امام زاده ها و امامان بهم گفته بودن تا دوسال پیش نقش خداوند توی زندگیم کمرنگ نبود بی رنگ بود نمی شناختمش هنوزم درست نمیشناسمش هنوز دارم یاد میگیرم بهتر بشناسمش همه برام خدا بودن الا خدای واقعی همه توی زندگی من قدرت داشتن الا خودم و خدا
تا اینکه با اون تضاد دل بستم به سایت اومده بودم فقط سریال ببینم سرگرم بشم نمک گیر عمل و حرف های متفاوت استاد شدم منی که پول برام اون زمان حیاتی ترین بود به همسر حسین گفتم من هیچی نمیخوام حتی مواد غذایی اما دوره احساس لیاقت میخوام و شروع تولد دوباره من از جایی شروع شد که نخواستم مثل بقیه باشم روز های اول اصلا متوجه نمیشدم استاد اصلا چی میگن تا این حد مدارم پایین بود آماده نبودم اما کم کم با تکامل اومدم توراه هر سالی که گذشت بهتر از قبل شدم بهتر از اون الهه ای که همه عالم و آدم مقصر وضعیت زندگیش بودند تا خودش چون باور نداشت خالق زندگی خودشه
خدارو هر بار شناختم هربار توی قلبم حسش کردم بیشتر خواستم بهش رو بیارم بیشتر خواستم همه کاره زندگیم او باشه یه جاهایی هم زدم جاده خاکی ولش کردم گفتم خودم بلدم و اونجا بود خودم رو بیمار کردم ولی سریع گفتم دیگه کتک خورم بیشتر از این ملس نیست تسلیم من اشتباه کردم بگو چکار کنم و
دارم تمرین مینویسم که هر روز و هرشب به یاد خودم بیارم من فقط از خدا میخوام انگشت اشاره ام رو از روی همه برداشتم گذاشتم روی خودم و آرامش اومد سلامتی اومد رزق هم اومد هنوز صدای الله توی قلبم واضح نیست هنوز صدای نجواها بلند تره اما به خودم و خداوند قول دادم و دارم تمرین میکنم از روز قبلم بهتر بشم دارم در این راستا بها میدم و چه بهایی گران بها تر از کار کردن و گوش دادن به صدای نازنین استادم و کنترل ورودی ها و عملی کردن آنچه از قلب میاد
تسلیم باش مثل زمانی که توی شکم مامانت بودی مثل وقتی که نوزاد بودی واقعا اون موقع مگه من نگرانی داشتم رزقم از کجا آب و نونم از کجا پدرم کیه مادرم کیه وضعیت مالیم چیه کجا زندگی میکنم مگه اینا مهم بود نه به خدا نبود مهم فقط یک چیز بود لذت بازی خواسته و رسیدن به اون چطوریش نمیدونم کارمن نبود
خدایی که دیروزم رو پراز فراوانی و برکت کرده امروزم هم چند برابر میکنه به شرط ایمان پاکی دل و پرهیز از معامله با ابلیس
دوستتون دارم
بسم الله الرحمان الرحیم
به نام مالک آسمان ها و زمین
ذهن دائما در حال گفتگو است و همزمان الهامات خدا هم مدام در حال ارسال
کی میتونم الهامات خدا را دریافت کنم وقتی ذهنم آرام است
نجواهای ذهن هوای روح را طوفانی می کند و نمیگذارد دید خوبی به الهامات خدا که سرشار از امید و شادی است داشته باشیم
وقتی دریای روحت طوفانی است
هیچی نمیبینی
هر جای کشتی زندگیت را ببری اشتباه رفتی به ساحل نجات نمیرسه
اما وقتی، خودت ، خودت را آرام میکنی
خودت را تسلیم می کنی .
خودت حواست را میدهی به چیزهای خوب ، چیزهای مثبت
خودآگاه این کار را می کنی
یک جوری ذهن را مجبور می کنی به چیز دیگه ای فکر کند راجع به چیز دیگه ای حرف بزند حتی اگر اون چیز یک کلیپ چیپ فان باشه
آرام آرام ابرهای طوفانی ذهن خاکستری و کمرنگ میشن بعد بیشتر ممارست می کنی و آسمان ذهنت را آفتابی می کنی میتونی اون جلو نور الهامات الهی را ببینی که داره راه را بهت نشون میده
بازم این تو هستی که باید خودآگاه به اولین اشعه نور جواب مثبت بدهی ، دنبالش کنی تا به خورشید نزدیک بشی
بارها و بارها ممکنه دریای ذهنت طوفانی بشه و تو باید بارها و بارها خودآگاه ، با هر وسیله ای که می تونی آرومش کنی.
اون وقت میبینی کشتی زندگیت سرعت گرفته
پرنده های خوشبختی دورش جمع شدن
، ماهی های فراوانی توی تورت میافتن
تو دریای آروم صدف و مروارید صید می کنی،
در حالیکه داری آواز شادی سر میدهی.
کل داستان اول آرامش است با احساس خوب برای دریافت هدایت و بعد قدم برداشتن و حرکت به سمت هدایت
سلام ودرودبه استادعزیزم ودوستان گلم
این چندمدت مشغول تقویت مسئولیت پذیری وتعهد وبرنامه ریزی هستم وتمربن میکنم که منظم تر همه کاراموانجام بدم .
اون حس آرامشی که میگیریم اخرشب همه کارها تیک خورده خیلی لذتبخشه .
شوهرم میگه،منوببخش چون بخشش زندگیتوقشنگتر میکنه منم گفتم خدابخشنده هست منم جانشین خداهستم منم میبخشم که برکت آرامش ثروت عشق وسلامتی بیشتربه زندگی منو ویانا وشوهرم بیاد .
شوهرم همیشه پرچم،منوبالامیبره و تشویقم میکنه برای رشدبیشتر وشکرگزار خداوندهستم که این انسان کامل وعاقل و بی نظیرروسرراه من گذاشته دوساله .
اینقدرالهام ونشانه بمن دادکه گفت این شوهرتو برات آوردم که بیشتربمن خدانزدیکتربشی و بتونیدباهمدیگه به رشدخودتون وبندگانم کمک کنید وهدایتشون کنید جهت رشدفردی .
منم همیشه استادیارایشون هستم وشغل اصلیمم میخام آرایشگری باشه واستادیاری هم انجام میدم
استااااااااااااادمن خیلی مغرورررررررررررررم ولی دوساله هرچی خدامیگه بگومیگم هرچی خدامیگه انجام بده انجام میدم که باغرورم مبارزه کنم .
حالا این غروره من چقدرش مفیدم هست اونم نمیخام،توشخصیتم باشه . خیلی سخته برام باغرورم عملی روانجام بدم ولی بدلیل پیشرفت خودمو ویانا وشوهرم کلا بیخیال غرورشدم هرچه پیش آیدخوش آیدباتوکل والهامات خداوند وآموزش استادانجام دادم الان نتایجش رومیبینم لذت میبرم.
گفتم شوهرم گفته رکوردمیزنه این ایده عاشقانه من وقتی دیدم رکوردزد گفتم خوب شدبیخیال غروره شدما نتایجش چقدرقشنگ شده .
بنام خداوندگار وهاب من
سلام خانواده صمیمی عباسمنش.
استاد عاشقتم چکردی با این لایو
خداقوت..
من باید بگم تازه یاد گرفتم که یه قراری با خدا ببندم و بعدش بگم هرچی شد.
بعد یه سری نجوا که میاد میگم نخیر آقا جان…من سرمایه گذاری کردم روی انتخاب خودم.
اگر جواب داد که چه خوب مدار من میره بالاتر
اگر جواب نداد که عیبی نداره…یاد خواهم گرفت که شکل “الهام” چگونه اس…
بخدا الان تازه میفهمم میگی رو خودت سرمایه گذاری کن یعنی چه…بابا اصلا پول نمیخاد..اون سرمایه گذاری که عباسمنش ازش صحبت میکنه سرمایه اش دریافت الهامات توعهههههههه
میگه بیا بشنو الهام رو…یاد بگیر…عیب نداره…اگر قمار کردی و باختی، دفعه بعدی بفهم که باید یجور دیگه انجامش بدی…
بهش گوش بدی!!
تسلیمش باشی…
این سرمایه ای عباسمنش ازش صحبت میکنه قلب شما رو میخاد نه پول شما رو….
الله اکبر..واقعا الان استاد من چقدددر خوشبختم که اینو فهمیدم…
چون قبلا من کارم این بود تو صدتا که چه عرض کنم…تو هزار تا شک و تردید میموندم و بعدش هم واقعا هیچ وقت نمیفهمیدم انتخابم درست بود یا نه…
اما وقتی مردونه میگم الخیر فی ما وقع…تازه متوجه اوضاع میشم که بابا شرایط معامله با این خدا چیه…
تازه متوجه میشم تو شک نمونم
بگم هرچی شد همون خیره
هر چی شد همون اتفاق درسته اس…
من نمییییییتوانم در شک بمانم چون شک منو از پا درمیاره…
چقدر این گفته رو دوست دارم که مسئولیت بپذیر
مسئولیت تمام اتفاق ها
مسئولیت تمام تصمیم ها
نگو خواست خدا چی بوده…خواست خدا نبوده..خواست خدا در واقعه همون خواسته مننننننه…
منی که میخوام و تو ابعاد کوچیک انسانی خووم خالق بودن رو تجربه میکنم….
آی که چه لذتی داره…
امیدوارم همه خالقین این سایت در پناه الله مهربان شاد و سالم و پیروز و ثروتمند در دنیا و آخرت باشن….
۳۱ دسامبر ۲۰۲۱
الهی صد هزار مرتبه شکر
الهی صد هزار مرتبه شکر
الهی صد هزار مرتبه شکر
دوست دارم ساعتها با خدای خودم خلوت کنم و در سکوت و آرامش، این مفاهیم رو مرور کنم و بی اختیار اشک بریزم.
من بخشی از خدا هستم 😭
و خداوند بهترین ها رو برای من میخواد.
جایی شنیدم صحبت های یه شخصی که میگفت «نوزاد هنوز به دنیا نیومده، سینه مادرش شیر براش فراهم شده»
این میشه قانون یرزقه من حیث لا یحتسب
مگه میشه این قانون برای نوزاد عمل کنه بعداً غیرفعال بشه و ادامه پیدا نکنه؟ این در حالیه که قوانین الهی همواره و همیشه ثابت و پایدار هستند. پس اینجا اول و آخر میرسیم به باورهای محدود کننده ذهن سرکش. که باید رام بشه.
خدا رو صد هزار مرتبه شکر که «رژیم غذای ذهنی استاد عباس منش» جوری ذهن رو رام میکنه که این ذهن یاد بگیره یاد بگیره باید رام باشه، باید ساکت باشه. اول و آخر هر چیز ، مبدأ و مقصد همه چیز خداست.
یه نکته جالب و شیرین استاد عباس منش جان گفت به جان و دلم نشست. اونم گفتگوی خداوند با قلب انسان. منم این رو بارها تجربه اش کردم، از همون زمان بچگی داشتمش ولی یه سری اتفاقات منو به جایی برد که ذهنم این گفتگو رو نادیده گرفت. و الان میدونم فارغ از اتفاقات گذشته از اینجا به بعد باید بیشتر و بیشتر روی ارتباطم با رب العالمین جان کار کنم
و این جمله استاد عرشیانفر که حدیث مولا علی (ع) بود اونقدر به دلم نشست که رفتم توی دفتر دوره دوازده قدم نوشتمش « ایمان انسان کامل نمیشود تا به چیزی که در دست خداست و آن را نمیبینی ، بیشتر از آنچه در دست خودت هست و میبینی اعتماد داشته باشی»
والعاقبه للمتقین.
IN GOD WE TRUST 💚💚