این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/abasmaneshsastori.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-14 04:56:532025-10-15 22:07:26دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز و دوستان گرامی
بعد از ماه ها، برگشتم و دارم در سایت عشق و زندگی کامنت مینویسم دلیلشم اینکه از وقتی خبر بروزرسانی فایلهای گفتگو با دوستان رو شنیدم با خودم عهد بستم مستمر و با همه تمرکز روی این پروژه کار خواهم کرد. من از وقتی که استاد برنامه های کلاب هاوس رو برگزار کردند و بخش گفتگو با دوستان رو منتشر کردند با خیلی از لحظات این گفتگوها اشک ریختم و اون گفته ها تا پوست و استخونم نفوذ کردند.خیلی سریع میرم سراغ چهار تا سوال اساسی:
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
موضوع اول: من دانشجوی کارشناسی ارشد بودم در یکی از دانشگاه های خوب کشور که در شهری دیگر و بزرگتر از شهر محل زندگیم بود، سنوات تحصیلی ارشد دوسال هست که من توی چهار سال توانستم این مقطع را تمام کنم از طرفی هم من وقتی برای کارشناسی ارشد وارد دانشگاه شدم رویاهای دیگری در سر داشتم میخواستم اپلای تحصیلی کنم ولی همان ابتدا متوجه شدم که شرایط من از چندین جهت با این رویای من فاصله داره بی انگیزه و بیخیال اپلای شدم مدتی گذشت در این مدت اصلا خودم هم نمیدانستم چیکار دارم میکنم و تصمیم درست چیه، من در سال اول تصمیم به انصراف گرفته بودم ولی جراعتش را نداشتم که این تصمیمم را عملی کنم و از طرفی خانواده ام منصرفم کردند برخلاف میل خودم این مسیر را ادامه دادم کم کم به سمت کارهای بیهوده کشیده شدم که بجز وقت کشی و ضعیف تر شدن خودم چیزی نداشتن من چون در محیطی بزرگتر قرار گرفته بود دوستان جدید و زیادی پیدا کرده بودم همش با دوستان مشغول گشت و گذار و دورهمی های خوابگاهی بودم و انگار نه انگار که کنترل زندگیم روز به روز داره از دستم خارج میشه خلاصه که رسیدم به ترم هشت کارشناسی ارشد یعنی آخرین ترمی که میتواستم در دانشگاه بمانم یا باید تمام میکردم یا باید اخراج میشدم از طرفی هم در این مدت نارضایتی استادراهنماییم یکی از نشانه های اصلی تغییر بود که من هی نادیده میگرفتم در نهایت من در این مسیر قدم گذاشته بودم و برای انصراف از تحصیل خیلی دیر شده بود چندین ماه زمان گذاشتم برای پژوهش و پیاده سازی پایان نامه ام با برنامه نویسی در نهایت خودم به تنهایی توانستم یک پایان نامه خوب ارائه بدم و فارغ التحصیل بشم. این یکی از مثال هاییست که قبل از اینکه اون تضاد بزرگ ایجاد بشه من تصمیم به تغییر زدم و راهی که شروع کرده بودم را تمام کردم. بزرگترین نتیجه تمام کردن ارشد برای من این بود که یسری تجربه ها کسب کردم که برام ارزشمند هستند اول اینکه در نهایت مسئولیت تمام زندگیم با خودمه پس باید برای خودم و زندگی خودم تصمیم بگیرم و عملیش کنم با نهایت احترام به دیگران نباید خواسته دیگران را زندگی کنم. دوم این بود که باید هر لحظه و هر لحظه خودمو به چالش بکشم و بتونم این مسائل را حل کنم در واقع راهی برا حل مسائل پیدا کنم راکد نباشم از کل ارشد ترم آخری که با جون و دل روی پایان نامه ام کار میکردم خیلی برام لذت بخش بود با همه چالش هایی که داشت سوم این موضوع که همواره باید خودمو بالا بکشم و درگیر فرعیات و حاشیه ها نشم درسته یکی از تضادهایی که در اپلای تحصیلی بهش برخوردم تضاد مالی بود ولی اگر این روند را بدرستی طی میکردم و هدفم را سفت و سخت میگرفتم اپلای تحصیلی هم شدنی بود بقول استاد: به جای کوچک کردن خواسته ات باورت را بزرگتر کن.
این سه موضوع اصلی ترین تجاربی بودند که من تونستم دریافت کنم و امیدوارم هوشیار باشم و این سه مورد جز تصمیمات از پیش تعیین شده من باشند وقتی در موقعیت های مشابه قرار گرفتم سریع تصمیم بگیرم و مسیرم را با ایمان و با توکل به خدا طی کنم.
موضوع دوم: من حدودا 11 سال سیگار میکشیدم و در اواسط این ایام سه سالی هم گل مصرف میکردم که با یاری خدا حدود 6 سالی میشه که دیگه گل نکشیدم ولی روند ترک سیگار طولانی شدو تا فروردین 1403 سیگار میکشیدم که اونم کنار گذاشتم و تا امروز که اخرای مهر 1404 هست دست به سیگار هم نزدم و خیلی راضی و خوشحالم بابت این قضیه این مورد هم جز مواردی بود که قبل از اینکه به مشکل خاصی بربخورم به فضل خدا تونستم خودمو اصلاح کنم و قبل از اینکه چک و لگدهارو بخورم خودمو تغییر بدم. خدارو صد هزار مرتبه شکر بابت این قضیه.
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
موضوع اول: وقتی استاد توضیحاتی در مورد سلامتی میدادن اولین موردی که بذهنم رسید و شاید اکثر دوستان هم این مورد براشون پیش اومده باشه مسواک زدنه – الان دندان های من وضعیت خوبی ندارند و سه چهار دندانم پوسیدگی بالایی دارند، اگر از چندین سال پیش از وقتی اولین پوسیدگی ها قابل مشاهده بودند از دندان هام مراقبت میکردم الان دندان های سالمی داشتم و نیاز نبود دندان هام از بین برن و یا هزینه زیادی برای درست کردن آنها بپردازم چیزی که هر روز با 5 دقیقه مسواک زدن قابل حل بود.
موضوع دوم: کنکور بود درسته هدف خاصی از کنکور و کارشناسی ارشد داشتم و توانستم در یکی از دانشگاه های خوب کشور تحصیل کنم ولی من از بچگی عاشق دانشگاه صنعتی شریف بودم دوست داشتم که به زمان کنکور برگردم و بتونم وقت بیشتری را برای درس خوندن بذارم و بتونم از این دانشگاه قبول بشم. ما که فقط این مسیری که اومدیم رو زندگی کردیم و نمیدونیم اگر مسیرای دیگه رو میرفتیم چی میشد ما فقط فکر میکنیم که این مسیر برامون خوبه و اون مسیر برامون بد هست برای همین دیگه پافشاری نکردم ولی دوست داشتم در این دانشگاه باشم.
موضوع سوم: یکی از بزرگترین موضوعاتی که در این سوال برای من صادق هست اینکه من سال 97 و 98 برنامه نویسی وب کار میکردم که وارد بازار کار بشم و این مهارت هارو بتونم درست و اصولی یاد بگیرم ولی مدت طولانی از این مسیرم که بهش علاقه هم دارم فاصله گرفتم و نتیجه این شد که بعد از پنچ شیش سال دوباره برگشتم به همان نقطه که بودم و الان مجددا دارم برنامه نویسی کار میکنم که بتونم مهارت ها و تجربه هامو کسب کنم و از این مسیری که بهش علاقه دارم به درامد مالی برسم در طول این مسیر بارها تضادهای مالی برایم رخ دادند ولی من توجهی به این تضادها نداشتم و برای همین هیچکاریم نکردم ولی در حقیقت اولین جواب برای تضادهای مالی من، کار کردن و کسب درامد از مسیر علایقم بود اگر این مسیر را از همان سال 98 با تمرکز بالا ادامه میدادم رویای اپلای تحصیلی هم براحتی قابل دستیابی میشد.
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
بنظرم این روند برای هر موقعیتی که انسان در زندگیش داشته ولی نتوانسته به درستی از آن استفاده کند صادقه و این موقعیت ها برای ادامه زندگی برای هر شخص بایدها و نبایدهایی را مشخص میکنند که اگر اون شخص عاقل باشه میتونه از این بایدها و نبایدها بعنوان تصمیمات از پیش گرفته شده استفاده کنه.
برای موضوع اول باید بگم وقتی که متوجه شدم دندانهایم پوسیدگی زیادی دارند شروع کردم به تحقیق کردن و در یوتیوب ویدیوهای زیادی دیدم اینا باعث شد آگاهی من در این باره بالا بره و اهمیت مراقبت از دندانهارو بخوبی بدونم و اینم یکی از کارهایی هست که جدیدا دارم تمرین میکنم اینکه درباره هرچیزی کنجکاو باشم و سعی کنم به اصل اون موضوع برسم حتی درمورد کارهای روتین که فقط انجامشون میدیم و هیچ ایده ایی درباره انها نداریم اگاهی در مورد کارها و اعمالی که انجام میدیم و نمیدیم باعث میشه مسیر شفافتر بشه و تصمیم گیری راحتتر
برای موضوع دوم قبولی در دانشگاه شریف، سعی میکردم خودمو بیشتر و بهتر بشناسم و خیلی در مورد اهدافم و افکارم از خودم سوال بپرسم از این موضوع جدیدا دارم زیاد استفاده میکنم درباره هرچیزی هر مسئله ایی از خودم سوال میپرسم و همیشه جواب میگیرم که چیکار کنم حتی اگر موضوعی که دارم از خودم سوال میپرسم یه موضوع گسترده ایی باشه این سوالات تا جایی پیش میرن که منو وارد جزئیات اون مسئله میکنن و این باعث میشه بدونم که دقیقا الان برای این مسئله از زندگیم چه اقدامی نیازه که انجام بدم. برای همین در موضوع قبولی در دانشگاه شریف هم دوست داشتم بدرستی و با زمان بیشتری دروسم رو مطالعه کنم هم بتونم از آنها استفاده کنم و هم به دانشگاه مورد علاقم برسم اما از طرفیم الان که داشتم این موضوع را برای سوال قبل تایپ میکردم از خودم پرسیدم چرا دوست داشتی در اون دانشگاه باشی؟ و جوابی که بخودم دادم چیزی نبود که بخوام حسرتی برای قبول نشدنم داشته باشم و این موضوع هم بدون اینکه هدف و دلیل خاصی داشته باشه بیشتر القا شدست. بنابراین تا وقتی باورها درستی نداشته باشیم نمیتونیم به اون موضوع برسیم و این مورد هم بنظرم بیشتر شبیه به کارهاییه که فقط انجام میشه بدون اینکه بدونیم چرایی اونو بدونیم و یا شناختی از خودمون و اهدافمون داشته باشیم.
برای موضوع سوم سوال قبل یا همان برنامه نویسی که الانم دارم این مسیرو دنبال میکنم اگر بخوام امروز خودمو با سال 98 خودم مقایسه کنم چنتا مورد تغییر کرده اند که همین موارد اصل موضوع بودند و هستند 1- هدفم برای خودم واضح تر شده و الان بخوبی میتونم علاقه و عطشم را برای اینکار بفهمم این وضوح باعث میشه بدون اینکه دردی بکشم یا بدون اینکه مسیرم سخت باشه بتونم با لذت، تمرکز بالا و دقیق این مسیرو طی کنم. 2- یکی دیگه از دلایل مهم وجود نقشه راهه اینکه من بفهمم قراره دقیقا چه کاری انجام بدم و چطوری انجامش بدم؟ برای خودم باید نقشه راهی تعیین میکردم که طبق اون حرکت میکردم نه جسته و گریخته که فقط بخوام الکی زمان پر کنم از طرفیم وقتی کار بزرگ رو به قسمتای کوچکتر تقسیم کنیم براحتی اون کار پیش میره و یروز چشمونو باز میکنیم میبینیم انجامش دادیم کاری که فکر میکردیم قراره کوهی جابجا بشه الان خیلی سریع و دقیق و براحتی انجام شدههههه 3- اولویت بندی کارها در زندگی، این کار و عملی که دارم انجام میدم جز زندگی و آینده منه و برام خیلی مهمه پس در اولین اولیت کارهای روزمرم قرار میگیره و کاریه که باید هر روز براش زمان گذاشته بشه باید بهش بها پرداخته بشه در غیر این صورت ممکن نخواهد بود.
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
برای موضوعات بالا که شرح دادم یک باوری که بود این بود که: سخته!
بدون اینکه برم تو دلش کاری براش انجام بدم یا دانش و آگاهی لازم دربارش داشته باشه جواب این بود که سخته یعنی ذهن اینجوری تربیت شده بود در اولین فرصت میرفت الگوهایی را پیدا میکردم که خیلی در این مسیر و در این هدفه مشخص رنج و سختی کشیدن، خب دیگه، اینجا اول و آخر اون موضوع بود. معلومه که در مورد یک موضوعی فکر کنیم سخته چنتا هم مثال بیاریم براش که به این دلیل و این دلیل سخته یا فلانی پدرش در اومده تا اون کارو انجام بده، اون کار شروع نشده شکست میخوره
باور اشتباه بعدی عدم احساس لیاقت بود هیچوقت ذهنم نمیتونست منو توی موقعیت های بهتر مخصوصا از لحاظ مالی ببینه این جز اون مواردی بود و هست که هنوزم باهاش درگیرم و نتایج زندگیم داره بهم میگه این جنبه از زندگیم تغییری نکرده و اگرم تغییری بوده باشه در حد اپسیلون هست، منی که دائما بمباران میشم با افکار و باورهای مخرب و منفی خب نتیجه ایی جز اینم مگه میشه تصور کرد؟
توی سوال دوم دوست داشتم یک موضوع دیگه ایی اضافه کنم ولی اینجا به یک باره بهش میپردازم و کامنتمو میبندم و اون موضوع کارکردن روی باورهام با آموزه های استاد عباسمنش هست، من از ابتدای سال 98 با استاد آشنا شدم ولی تا اینجا بدترین عملکرد رو داشتم و همیشه وقتی به این چندسال گذشته نگاه کردم بخودم گفتم میتونستم روی آموزه ها بدرستی کارکنم و زندگی و شرایطم رو تغییر بدم ولی اینکارو نکردم تضادهای مختلفی توی این چندسال در زندگیم دیدم که میتونستن نباشن اگر روی باورهام کار میکردم، برای همین بهای نادیده گرفتن این تضادها و تغییر نکردنم از دست رفتن 6 سال از عمر و زندگیم بود که الان برگشتم به نقطه اولم اما اگر به اون نقطه برگردم از هیچ زمانی دریغ نمیکنم به گفته های استاد فکر میکنم و سعی میکنم عمل کنم نه اینکه مثل بلبل حرفای استاد رو حفظ کنم بعد از این همه مدت و تکاملی که بخاطر کار نکردن خودم، بسختی طی شد تازه رسیدم به عمل گرایی و دوست دارم از هر نکته ایی یه عملی یه ایده ایی برای خودم دربیارم که بتونم در اون مسیر حرکتم کنم نه فقط آموزه های استاد بلکه در حوزه علاقه و کاریم هم این مورد صادق هست.
منی که تصمیم به تغییر گرفتم امیدوارم بتونم با شروع این پروژه عالی تغییرو در آغوش بگیرم
استادعباسمنش عزیز از شما بی نهایت سپاس گذارم
و خداروشکر میکنم که بعد از مدتهای طولانی تونستم چندکلمه ایی بنویسم و در سایت کامنت بذارم
سلام و درود خدمت استاد گرانقدرم و سرکار خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی ام
قبل از هر چیز تشکر فراوان دارم از استاد عزیز و خانم شایسته نازنین برای تمام لحظاتی که صرف کردید برای این پروژه و نیز تشکر میکنم از دوستان که همیشه از کامنتهاشون درس گرفتم و درس استاد عزیز رو برام معنا کردن
استاد عزیزم
من در کامنت جلسه 23 هم جهت با جریان خداوند ( با اکانت پسرم محمدحسین ) نوشتم برای رسیدن به هدفم که راه اندازی کسب و کارم است تغییر رو شروع کرده ا م و بهای اون رو هم تعیین کرده ام و امروز که این پروژه رونمایی شد خدا رو شکر میکنم که برای این تغییر مسیری را برایم مشخص کرد تا حرفه ای تر تغییر کنم
خدایا این هدایت و این همزمانی را جزو نعمتهای پنهانت میبینم و سپاسگزارت هستم
خدایا استادم را و همکارانش و دوستانم و این سایت الهی را محفوظ ، سلامت و موفق بدار بیش از پیش الهی شکرت
و اما جواب سوالها
آخرین بار قبل از برخورد با تضاد مسیرم را عوض کردم مربوط به خرید یه قطعه زمین روستایی بود که در دوره هم جهت با جریان خداوند موفق به خریدش شدم و هدفم داشتن یک خانه باغ بود قبل از خرید این قطعه ابتدا در روستای دیگری یه قطعه دیگری خریدم ولی هنوز پولش رو پرداخت نکرده بودم و هیچ قولنامه ای هم صورت نگرفته بود که یه روز همسرم گفت والا من از این زمین خوشم نمیاد و چند تا دلیل آورد یک لحظه گفتم نکنه این نشانه باشه به همسرم گفتم بیا عصر بریم دوباره یه نگاهی به زمین بندازیم وقتی رفتیم و از خداوند هدایت خواستم که راهنمایی کنه چشمم به یه قسمت وسیعی از زمین افتاد که سنگی و صخره مانند بود انگار کوهی از صخره زیر زمین بود به همسرم گفتم ببین تو این قسمت از زمین رو دیدی؟ گفت آره این مهم نیست ولی من دلایل دیگه ای ذهنم رو مشغول کرده
من گفتم نه اتفاقا مهمه این قسمت یک سوم زمینه نه به درد باغ داری میخوره نه ساخت و ساز و چون از خداوند هدایت خواسته بودم و توجه خودم به سمت اون رفته بود گفتم این دومین نشانه است و اولین نشانه هم اعلام نارضایتی همسرم بود و دیگه از خرید اون زمین منصرف شدیم
و چقدر خوب شد قبل از اینکه پول رو پرداخت کنیم منصرف شدیم خدا میدونه اگر بعد پرداخت پول متوجه این ایراد می شدیم چه ناراحتی هایی برامون پیش می اومد
و نتیجه ی خوبی که برام داشت این بود که من بیشتر روی هدایت های خداوند و نشانه هایی که برام میفرسته دقت کنم و پذیراشون باشم و خود رای نباشم
باسلام خدمت دوستان عزیزم واستاد گران قدروبینظیر عالم
سوال اول….اولین تغییر قبل از تضاد و چکش خوردن این بود که من زندگی ناارام وپراز تنش،پر از استرس پر از دعوا پراز ناهماهنگی داشتم سالها بود که خیلی اذیت بودم همش فکر میکردم اینطوری اصلا نمیشه مگه میشه این درمان وراه حلی نداشته باشه مگه میشه که خدا زندگی منو در هم بر هم واینقدر نارام نوشته باشه به هر زندگی و هر چیزی نگاه میکردم همه خوب و خوش و رو روال داشتن مسیر زندگی رو طی میکردن همیشه با خودم میگفتم خدایی که این انار منظم رو آفریده پس چرا زندگی ،روح وروان من انقد نامنظم پر از تلاطمه…نگاه به عنکبوت ،درختان ،کبوتر ها همه با نظم وآرامش بودن
رفتم دنبالش از خدا خواستم کمکم کنه و راه حل رو بهم نشون بده آماده و تسلیم شدم
فهمیدم که اول باید خودم تغییر کنم ایراد از من است ،ایراد از نگاه وباور من است یک سال طول کشید تا این قانون واین مطالب رو بفهمم ولی بلد نبودم چطور عملی کنم اما با همین حال من خیلی آرامتر شده بودم خیلی به من آرامش داد.فهمیدم که همین مسیر درست است..و تصمیم گرفتم وتعهد دادم در همین سایت که قبل از اینکه همه چی از هم بپاشد ونابود بشم خودمو،نگاه وباورمو تغییر بدم..قدم هام آرام آرام است اما رضایت فراوان
سوال دوم….در لحظاتی که جنگ ،دعوا ،بی پولی،بدحالی رو میدیدم اما بازهم میگفتم که بقیه بد هستن من خودم خیلی خوب هستم .ویا میگفتم حتی اگه من هم خوب باشم هیچ چیزی نمیتونه این اوضاع رو درست کنه پس چه فایده داره و اون موقع ها بود که اصلا به تغییر اعتقاد نداشتم و نادیده میگرفتم و همین باعث میشد که من بیشتر تاوان بدم اعصاب خرابی بیشتر ،،مریضی بیشتر،زجر بیشتر و خیلی چیزهای دیگه که یادم میفته اشکام سرازیر میشه.من تاوان این تاخیر رو دیدم..خدا یا شکرت بابت این هدایت واین تغییر
سوال سوم….اگه به اون موقعیت برگردم اول از همه کینه و خشم ونفرتم رو پاک میکنم و همین تصمیم رو که ،خودمو باید تغییر بدم، زودتر اجرایی میکردم.
اون فکر ها و باورهای غلطی که از افراد مخصوصا از همسرم برای خودم تو ذهنم ساخته بودم رو تغییر میدهم و بیشتر رو رفتارهای خوبش تمرکز میکنم.
سوال چهارم….باور های محدودکننده ای که باعث میشد من هیچ اقدامی نکنم این بودند که طرف من بیسواد است و اصلا هیچی نمیفهمه هر چی من خوب باشم اصلا اوضاع درست نمیشه چون آدمهای تحصیل کرده بیشتر و بهتر درست زندگی میکنند
ویکی دیگه اینکه من از بچگی شانس نداشتم وتا ابد من بدبخت و بیچاره ام
ویکی دیگه اینکه خدا این سرنوشت رو برا من رقم زده پس تا ابد حتی اگه من بخوام درست نمیشه و یا حتما تاوان گناه و کاری رو باید پس بدم .اینا باعث میشد که من رو خودم هیچ تغییر انجام ندم
اما دیگه روزگار منو خیلی اذیت کرد من نگاه کردم به زندگی بقیه که سنشون از من کمتر ویا شوهر باسواد که تحصیلات عالی داشته باشه، نداشتند اما زندگی خوبی داشتند.دیدم که اونا چقد تغییر کردن و این تغییر باعث بهتر شدن زندگی اونا شده البته زمان زیادی گذشت تا اینا رو بفهمم چون مدام رو موفقیت زندگی و شغلی وحال خوب آدما زوم کرده بودم گفتم اگه برا اونا شده من هم میتونم مهم نیست چه شرایطی دارم اونا هم این شرایط رو پشت سر گذاشتن تونستن
از خدا خواستم کمکم کنه هدایتم کنه بارها این جمله به طروق مختلفی به من گفته میشد که ..اگه خودتو تغییر بدی جهان اطرافت به سرعت به دلخواه تو تغییر میکنه…خدا رو سپاسگزارم که منو دعوت کرد در مسیر جریان هدایت خودش قرار بگیرم ورفتم دنبال فایل ها و آموزش های تغییر خودسازی و خداشناسی بعد از یه مدت با یک فایل از استاد عباس منش عزیزم آشنا شدم وبا استاد عرشیانفر یه کم که مطالب برام روان و قابل فهم شد.به سمت سایت استاد عباس منش هدایت شدم و فقط اینجا مشغول هدایت وآموزش، خودسازی و خداشناسی شدم و هستم
ممنون از استاد عزیزم ،امیدوارم تونسته باشم جواب سوالات رو روشن و خوب داده باشم
واینو به دوستان گلم بگم شاید باعث قویتر شدن اراده وتعهد آنها در انجام این مسیر باشد
الان که دارم این تمرین واین سوالات و فایل استاد رو میبینم وجواب میدم در بیمارستان مشغول پرستاری از خواهرم هستم عمل جراحی انجام داده ومن شب پیش اون موندم تا مراقبش باشم الان ساعت 12:10دقیقه است این جا اگه فکرشو کنی پر از حال بد وناخوش احوالیه ..ولی من همون لحظه اول با خودم گفتم چه خوب تو این خلوت شب که همه خوابن میشینم واز فایل ها وقدمهای که دارم استفاده میکنم که چشمم خورد به این پروژه جدید
…من این نگاه مثبت حتی در محیط ناجالب رو از استاد عزیزم یادگرفتم ودر درونم حک شده ،ناخودآگاه ذهنم مثبت فکر میکنه و منو با کارهای زیبا و درست مشغول میکنه
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
خب یک مساله حدودا یک هفته پیش مطرح شد که داشت به یک تضاد فکری و روحی و جسمی میرسید ، که خداروشکر مسیرم رو اصلاح کردم و از دلسوزی بیجا اعراض کردم و اصلاح مسیرم رو به سمت اعراض و آگاهانه توجهم رو بیارم به سمت خودم و خواسته های خودم آوردم، که نتیجه ش هم شد آراااااامش در ازای تضادی که تشویش خاطر و .. رو داشت.
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
خب بیشترین مورد همین چاقی و اضافه وزنم هست و کاهش توان و انرژی بدنیم که براش قانون سلامتی رو شروعش کردم
نشونه ها بود که گاهی که از قانون تخلفی میکردم واقعا تعهدم رو جدی نمیگرفتم و دقیقا هزینه م براش کلی انرژی و لذت و زمانم هست که میشد سلامت تر، باانرژی تر و خوش اندامی و بهتر و بیشتر و زودتر تجربه کنم
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
ایمان صددرصد به قانون سلامتی دارم (الان که فکرشو میکنم خداروشکرکه دارمش و یه گنج هست برام و اگر یه دکتر متخصص بود که این رژیم رو میداد من اصلا انقدری که استاد عباسمنش گفتتش باورش نمیکردم چون استاد واقعا حرفش عمله و نتیجه ست، و البته که چند باری هم حتی ناقص بهش عمل کردم کللللی نتیجه گرفتم از همین قانون سلامتی، از بقیه قانونهای کیهانی که با تمام وجود آرامش و خدایی عشق و قدرتمند دارم که هیچوقت قبلش نداشتمش)
باید و لازمه برای انجامش هم متعهد باشم و باورهامو درست تر و جدی تر بگیرم
باید برای الگوهای تکرار شونده های تخلفهام از قانون سلامتی مکتوب جدول و قانون داشته باشم و بهش متعهد باشم
اهرم رنج و لذت هم جدی داشته باشم و کلا در معرض فایلهای قانون سلامتی باشم.
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
اینکه اینو بخورم چون دستپخت مامانمه و ممکنه دیگه نداشته باشمش و غصه بخورم که دلش ازم گرفتم ( سلامتی از همه چی مهمتره)
اینکه عصبی شدم باید یه چیزی بخورم( هییییچ فایده ای نداره که همش ضرره)
اینکه کیک یا مناسبتی رو همسرم گرفته حالا اینبارو بخاطرش بخورم( سلامتی از همه چی مهمتره و خوشحالیش بیشتر و ماندگارتر)
اینکه من اگه پروتیین و مواد قانون و بخورم هزینه بالایی به زندگی وارد میکنه و خب همسرم و بچه ها اینطور نمیخورن( سلامتی از همه چی مهمتره و هزینه درمان یا حتی ازکارافتادگی در سن بالاتر خیلی خیلی بدتر از این هزینه هاست)
اینکه حالا خوردم بزار بعد شروع میکنم ( هرروز زندگی سالم تر و با انرژی تر باشم خودش یه زندگیه و لذت از عمریه که خدا بهم داده)
خداجون دستمو بگیر و انجامش بدیم یا الله بینهایت توانا و دارا
در پروژه کاری،در تدریس آنلاینم،به محضی که دیدم که یکم کلاسم توی یکی از جلسات بد برگزار شد و افراد اون جلسه ناراضی بودند،سریعا به افراد اون کلاس گفتم که بیاین من رو نقد کنین و ایرادات من رو بگین،بعد تمامه هنرجوها ایرادت گفتند و کلی ایده دادند که علاوه بر اینکه کلی از نقاط ضعفم رو فهمیدم که بهبود بدم،کلی هم ایده گرفتم برای بهبود کسب و کارم.
سوال دوم:
در روابط،نشانه های تغییر رو دیدم،ولی جدی نگرفتم تا اینکه با خانومم بحثم شد و بعد از کلی انرژی و ناراحتی و از دست دادن روزهای خوب،بعدش تغییر کردم و درست شد همه چی.
سوال سوم:
اگر به آن موقعیت برگردم،به محص دیدن اولین آلارم های جهان،سریعا به خودم بر میگشتم و کلی فکر میکردم که کجای کارم ایراد داره و تصحیحش میکردم رفتار و باورم رو،تا جهان مجبور نشه خوردم کنه و تغییر کنم
سوال 4:
باور اینکه من دارم درست فکر میکنم و بقیه ایراد دارند و انگشت اتهام رو از بقیه می کشیدم بیرون و بیشتر تمرکز میکردم روی نکات مثبت و کمتر به منفی ها فکر میکردم.
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته مهربون و همه دوستای گلم در این سایت الهی. امیدوارم حال همگی عالی باشه.
استاد جان، خانم شایسته عزیزم بی نهایت ازتون بابت این پروژه بی نظیر ممنونم. ممنون که اینقدر سخاوتمندانه همه تمرکزتون رو گذاشتین روی بهبود خروجی های سایت. بی نظیرید.
این چند روز نشانه ها از چپ و راست میومدن که باید دوباره خیلی دیپ بشینم و شخصیتمو ببرم زیر ذره بین و بسازم نقاط کور و تاریکشو.
نشونه ها اینا بودن:
1- امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم، یه صدایی مدام درونم میگفت باید خودتو بسپری به جریان، رها و آزاد.
2- از دیشب این آیه ها همه توجه منو به سمت خودشون جلب کردن:
هرگز به آنچه که گروههایی از آنان را با آنها بهرهمند کردهایم، ـ یعنی تجمّل و زیور زندگی دنیا ـ تا آنان را بهوسیلهی آن بیازماییم، چشم مدوز. (البته) روزیِ پروردگارت، بهتر و پایدارتر است. ( دقیقا آیه ای هس که استاد توی یکی از جلسات دوره احساس لیاقت بهشون اشاره میکنن، که سرت رو توی زندگی بقیه ننداز، همه توجهت روی زندگی خودت باشه)
(ایشان اینگونه عمل میکنند) تا خدا آنان را با بهترین کارهایشان پاداش دهد، و از فضل و بخشش خود، بر پاداش آنان بیفزاید؛ (زیرا) خدا به هر کس که بخواهد، بیشمار روزی میدهد. و این آیه که دل منو برد، و خدا وعده داده که بر اساس فضلش بهم پاداش میده، بهم پاداش های بی پایان میده، پاداش هایی که خارج از محدوده انتظار و تصورات منه. و امروز هم که این آیه رو ابتدای کامنت سعیده جان شهریاری دیدم، چشمک خدا و دلبریشو رو دریافت کردم.
3- صدایی که چن روزه در درونم بهم میگه همه چیز دست خودمه، کنترل همه چیز دست خودمه، و بهم احساس قدرت میده و همه حواسمو به تغییر خودم جمع میکنه.
و نشانه های بیشتری که درست قبل از اومدن این پروژه دریافت کردم و الان درستترین زمان ممکنه برای من برای کار کردن روی این پروژه بینظیر. چون اون نشونه ها همشون منو آماده دریافت کردن. خدایا شکرت، چاکرتم از الان تا همیشه.
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجه ملموسی داشت؟
دوست دارم از بزرگترین تغییری که ایجاد کردم بگم نه آخریش. بزرگترین تغییری که واقعا قبل از برخورد با تضادهای خیلی بزرگ ایجادش کردم به فضل خدا، مهاجرتم به کانادا بود. الان که فکر میکنم میبینم من قبل از این تغییر بزرگ، همین تغییر و توی اسکیل های کوچیک تر انجام داده بودم، مهاجرتم از تهران به جنوب و بعدم از جنوب به شمال و در نهایت مهاجرتم از ایران به کانادا.
من بشدت تشنه کسب تجربه زندگی در خارج از ایران بودم. این عطش من برای این خواسته، اینقدر بود که هیچ چیز دیگه ای رو نمیدیدم انگار. سال 97 بود که ما به کانادا مهاجرت کردیم. نتایج این تغییر بقدری زیاده که میتونم تا آخر عمرم از خدا تشکر کنم بابتش.
من به شدت روحیه حمایتگری داشتم قبل از مهاجرتم. این روحیه حمایتگریم از اعضای خانواده نزدیکم، بشدت کنترل زندگی منو دست خودش گرفته بود، طوری که اگه اونا تو زندگی شخصی خودشون چالشی داشتن، انگار من مسئول حل کردنش میدونستم خودمو و حسابی میریختم بهم. خدا با مهاجرت این پاشنه آشیل منو به کل از زندگیم حذف کرد، الان این دوری باعث شده که من فقط از دستاوردهای اعضای خانوادم با خبر میشم و قند تو دلم آب میشه و بهشون افتخار میکنم.
با مهاجرت، همه تمرکزم رفت روی خودم، زندگیم، پیدا کردن علایقم و در یه کلام حال کردن با این فرصتی که خدا تو زندگی بهم داده.
با مهاجرت، خودمو بیشتر شناختمو فهمیدم من چقدر پتانسیل رشد دارم.
با مهاجرت، خیلی ذهنیت و گفتار و منش و رفتارم بیشتر توحیدی شد.
با مهاجرت، دیگه لازم نیس بجنگم برای داشتن یه محیط ایزوله و فیلتر کردن ورودی هام، چون خودش خود بخود تو زندگیم هس.
با مهاجرت، ظرفم بزرگ و بزرگتر شد، زمانم آزاد و آزادتر، قلبم گرمتر، ذهنم آزادتر، آرزوهام دست یافتنی تر و سبک زندگیم یونیکتر شد.
من در حالی مهاجرت کردم که 12 سال سابقه کار در آموزش و پرورش داشتم و به عنوان نیروی رسمی کار میکردم. خدا با مهاجرت درهایی رو برام باز کرد که 7 سال پیش اصلا به ذهنمم خطور نمیکرد، حتی نمیدونستم که اصلا این چیزایی که الان دارم زندگیشون میکنم وجود دارن یا نه.
خدا از فضل خودش درهایی رو برام باز کرد که با یادآوریش قلبم پر از ذوق میشه و تشنه میشم برای تغییر های بعدی. چون همون خدایی که برای این حرکت اینقدر پاداش داده، برای تغییرات بعدی هم همینقدر و بیشترش رو میده از فضلش. و همین وهابیت و رزاق بودنشه که منو باز هم برای تغییر تشنه میکنه.
استاد جانم عاشقتم، خانم شایسته عزیزم دم شما خیلی گرمه، دوستای عزیزم مرسی بابت کامنتاتون که پر از درسه.
به امید یه بغل پر از دستاورد و تغییر در انتهای این پروژه بی نظیر.
سلام مرضیه عزیز دوست عباس منشی گلم بهت تبریک میگم بابت این همه جسارت در مهاجرت کردن فوق العاده ای در یکی از فایل ها استاد گفتن مهاجرت کردن شجاعت می خواد و خدا به شجاعان پاداش میده و خیلی عالی که در محیط ایزوله و فیلتر شده ای قرار گرفتی و خیلی راحت تر از قبل میتونی رو خودت کار کنی
من یک هفته ست دارم سعی میکنم هرروز به فایل ها گوش کنم و دوباره زمین نخورم و عین آدم به حرف هاتون عمل کنم و شده زورکی هم کامنت بنویسم(هرجور شده یچیزی بنویسم)که ردپا بذارم و مسیر یادم نره و یجوری خودمو توی سایت نگه دارم:))))
اخه میدونید همش منتظر بودم یه بلایی سرم بیاد که دوباره تغییر کنم و بگم ای فلان ازین به بعذ دیگه من عوض شدم ولی هرچی صبر کردم هیچ بلایی سرم نیومد و ژندگی م عالی نشد و همون روند رو اعصاب همیشگی رو داشت:)))منم تصمیم گرفتم خودمو مجبور به تغییر کنم و یجوری توی مسیر خودمو نگه دارم چون حرف هاتون رو میشنیدم درک میکردم ولی همش یاد ممیرفت فایل گوش کنم و استمرار نداشتم…
مرسی که این پروژه رو شروع کردید مرسی حالا انگیزه دارم و حالا یه دوره دارم که روش کار کنم…خیلی وقته دوره احساس لیاقت رو میخوام…اتفاقا پول شم دارم ولی حالا به دلایلی نتونستم هنوز بخرم…خیلی وقت ها توی کامنت های بچه ها خونده بودم با کار کردن پروژه ها مدار شون بالا تر رفته و دوره هارو خریدن…امیدوارم منم مدارم با این پروژه هرروز رشد کنه و بره بالاتر و بتونم دوره احساس لیاقت رو بخرم:)))))
خب حالا میریم فایل رو گوش کنیم بعدشم پاسخ به سوالات:)))
….
استاد من الان وسط فایل م
گفتین این پروژه رو شروع میکنین که قبل ازینکه چک و لگد های جهان بهمون وارد بشه خودمون مسیر مونو درست کنیم خودمون خودمونو بهبود بدیم چون اگه خودمون در مسیر درست حرکت کنیم و پیشرفت کنیم و خودمون وبهبود بدیم دیگه تضادی هم به وجود نمیاد…
فکنم خدا خودش مختص من این پروژه رو درست کرده
پاسخی به در خواست های منه
چون منم اتفاقا همش منتظر تضاد بودم که باهاش انرژی بگیرم حرکت کنم ولی تضاد بزرگی نیومد و زندگیم در همون حالتی که بود بدتر شد با مسایل چرت و پرت
اونجا فهمیدم باید خودمو بهبود بدم و گرنه اوضاع ساکن نمیمونه، بدتر میشه…تضاد گنده به وجود نمیاد فقط همون مسیر مثل باتلاق تورو داخل خودش میکشونه و کم کم اوضاع خراب میشه.
واقعا اینو برای من درست کردین(پروژه رو)حس میکنم چون دقیقا برای مدار الان منه:)))که سعی میکردم یجوری خودمو توی مسیر نگه دارم حتی پنج دقیقه در روز توی سایت باشم ولی حداقل یه فایل ببینم یه کامنت بذارم(دقیقا هم همین حرف رو زدین گفتین پنج دقیقه حتی شده هرروز خودمون رو بهبود بدیم)
امکان پذیره تغییر…امکان پذیره …:) چقدر نیاز داشتم به شنیدن این فایل
حالا سوال ها:
1. آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود و چه نتیجه ملموسی داشت؟
حس میکنم بیشتر برای زبان این کار رو کردم
قبل ازینکه مهاجرت کنیم
یکی از کشور های اسکاندیناوی هستیم
زبون شون هم انگلیسی نیست
نشستم با علاقه،زبان اینجا رو تا حد زیادی خوندم و جوری بود که وقتی رسیدیم اینجا تا یه حدی میفهمیدم
همین منو نجات داد
چون وقتی رسیدیم چندتا اتفاق افتاد
اول اینکه فهمیدم باید مدرسه زبان برم و حداقل باید یک سال اونجا بمونم و خیلی از بچه ها چندین سال اونجا می موندن و جز سال های مدارس عادی هم حساب نمیشد، ینی تو یک سال مدرسه زبان میرفتی عملا انگار هیچی مدرسه نرفتی و فقط زبان یاد گرفتی و باید دوباره از همون سال شروع کنی بری مدرسه.
خیلی از بچه ها بخاطر این موضوع میرفتن دبیرستان بزرگ سالان چون سال های دبیرستان شونو رو توی مدرسه زبان گذروندن بودن…
خلاصه
من چون چندماه قبل اومدن مون زبان خونده بودم تا حدی بلد بودم آماده کرده بودم خودم رو که سخت م نشه
وقتی رسیدیم اینجا توی مدرسه زبان
ترم اول منو نداشتن چون سطح م بالا بود
ترم دو انداختن منو
اونجا هم چون سطح م بالا بود بعد سه ماه انداختن ترم سه (آخرین ترم)و توی 9 ماه کلاس زبان رو تموم کردم
و خب چرا به نفع ام شد ؟
چون همزمان با من دو تا ایرانی دیگه هم اومدن
قبل من هم یه ایرانی دیگه اومده بود دو سه ماه قبل از من
هیچکدوم شون هنوز وارد مدارس عادی نشدن و توی کلاس زبانن، ولی من بخاطر همون چندماه که توی ایران خونده بودم کلاس زبان رو زودتر تموم کردم و الان توی مدرسه نیتیو ها هستم
اینم بگم این مسئله خیلییییی به اعتماد بنفس م کمک کرد
هنوزم که هنوزه همه میگن تو یک سال بیشتر اینجا نبودی چجوری اینقدر خوب حرف میزنی
اون اوایل هم که توی کلاس از همه بهتر حرف میزدم خیلی حسم خوب بود انگار همه چی رو از قبل بلد بودم لازم نبود سخت بگیرم به خودم و با یذره تلاش کلی می رفتم بالا
خلاصه که
قبل اینکه جهان بهم سخت بگیره مجبورم کنه تغییر کنم، خودم تغییر کردم
نتیجه شم که واضحه
بعد از یک سال مهاجرت دوست خارجی پیدا کردم مدرسه م مدرسه ی نیتیو هاست(این خودش خیلی دستاورد بزرگیه چون خیلی از همسن و سال هام میرن مدرسه اینترنشنال-انگلیسی-چون زبون اینجارو رو نتونستن یاد بگیرن یا نتونستن اوکی شن توی فرهنگ شون)
خلاصه که هزار قدم خودم رو جلو انداختم
بهترین تصمیمی که توی عمرم گرفتم این بود که قبل تز اومدن زبان بخونم
اگه زبان نمیخوندم الان هم اعتماد بنفس م خراب شده بود(جون باید مدرسه زبان می موندم)هم خیلی دیر جا میوفتادم
الان همه چیز برام سریع پیش رفت
تازه کلی دوست خارجی اهل همینجا هم دارم و خلاصه پیشرفت با سرعت خیلی خیلی بالایی برام رخ داد و خیلی بابت ش خوشحالم :)هم توی فرهنگ شون جا افتادم(بخاطر بلد بودن زبان شون)هم توی ارتباطات و زبان پیشرفت کردم
خلاصه کهههه یبار تو زندگی م قبل ازینکه جهان بهم لگد بزنه خودم تغییر کردم و شد منبع خوشبختی هام واقعا.
سوال دوم
در چه مواردی نشانه های تغییر را دیدی، اما جدی نگرفتی
بعدا چه هزینه ای برای فرار از تغییر پرداخت کردی!
خب اولین چیزی که به ذهنم اومد
یه خاطره خیلی دور از بچگی هامه
همچین هم دور نیست
پنج شیش سال پیش
…
خب من اونموقع خیلی عادت داشتم فیلم ترسناک ببینم:))))نمیدونم هم چرا ولی خب
می ترسیدم ها ولی میدیدم:))))از بس اعتیاد اور بودن لعنتیا!!!میدیدی دلت میخواست بازم ببینی !
خب اولش دیدم ترسیدم محل ندادم
همینجوری ادامه پیدا کرد
بعد دیگه
یه شب اینقدر ترسیدم تا صبح غلت میزدم دعا میکردم نمیرم:))))
یه شب که چه عرض کنم یکی دو شب ش خیلی توی خاطرم هست چون شب های دیگه یجوری میخوابیدم
ولی اون شببببب تا صبح نخوابیدم
تا صبح که
تا شب بعد ش خوابم نبرد راستش:))))
فک کنین من اون شب هرکاری تونستم کردم
تا صبح موزیک ویدیو دیدم
آهنگ شاد گوش کردم(ساعت سه شب مثلا)
هرکار میکردم حالم بدتر میشد اصن اون صحنه هایی که دیدم از خاطرم نمی رفت:))))
دیگه از همون شب فیلم ترسناک ندیدم من:)))
گفتین بهاش؟ بها همین بود دیگه.
بها این بود که تا چند وقت اصن خواب نداشتم و به بدبختی خوابم می برد
خواب نداشتم:))))
ولی میدونین چیه
من یک سال بعدش که این ماجرا ها یادم اومد
همیشه بابت خواب آرومم خدارو شکر میکردم
چون یادم بود سال قبل بخاطر فیلم های چرتی که دیده بودم رو همون تخت تا مدت ها نمیتونستم آروم بخوابم :)
سوال سه:
اگه میتونستم تصمیم درستی بگیرم…
عین آدم همون بار اول که فیلم ترسناک دیدم و ترسیدم، دیگه نگاه نمیکردم
میرفتم سمت علایق خودم نه علایق دوستام
فیلم هایی که خودم دوست داشتم رو میدیدم نه فیلم های چرت و پرتی که بقیه دوستام نگاه میکردن
همین:) در نتیجه اون مدت شب ها راحت می خوابیدم و اعصاب درست حسابی داشتم:)
غرق علایق خودم میشدم
هویت خودم رو دنبال میکردم
در نتیجه آدم شاد تری بودم نه صرفا کسی که برای باحال بنظر رسیدن فیلم های ترسناک میبینه:)
سوال چهارم
چه باور محدود کننده ای باعث میشد تغییر رو به تعویق بندازم…
الان جدی درباره همون مثال فیلم ترسناک باید بنویسم؟آقا فک نمیکردم اینقدر مهم باشه. حالا نوشتیم دیگه حوصله ندارم دوباره مثال جدید بزنم.
راستش دلیل ش بیشتر ترس از باحال بنظر نرسیدن بود که نمیذاشت تغییر کنم
الانم باور های محدود کننده ای که باعث میشه تغییر رو به تعویق بندازم در هر زمینه ای خیلی با هم متفاوته حس میکنم باید بشینم درباره ش کلی فکر کنم رفتار هامو پیدا کنم ببینم باور هام چیه…
تغییر در روابط رو مثلا براش کاری نکردم(روابط م با مامان م مثلا خیلی افتضاح عه)چون باور داشتم همینی مه هست و عوض نیمشه و بی فایده ست. هرکاری کنم هیچی عوض نمیشه بین من و مامانم واسه همین تغییری نکردم.
بیشتر بخاطر اینکه ایمان نداشتم عوض میشه تغییری نکردم
اگه ی درصد میدونستم میشه که تغییر کنه شرایط حتما خودم اقدام عملی براش انجام می دادم…
مرسی که تا اینجا اومدین:)
ادامه تمرینات رو ایشالا حتما توی گام های پروژه مینویسم :)))
استاد مدتها بود شنیده بودم پزوژه ای در راهه و هر روز در سایت منتظر لانچ شدن یه پروژه بودم یه مدت بیخیالش شدم دوره احساس لیاقت رو داشتم ولی درستو حسابی نتونستم گوش بدم و نت برداری کنم تا تصمیمم رو گرفتم شروع کنم ویه هفته ای بود شروع کردم انجامش دادم جلسه یک و دو رو گوش داده بودم که خدا بعد از یه هفته با این پروژه سوپرایزم کرد تو معرفی دوره احساس لیاقت به چشم میخورد که در توضیحات معرفی پروژه توضیح داده بودید برای نتیجه بهتر همزمان کار کنید و همینطور توی فایل توضیح دادید این همان پاداشی که جهان به من دادوقتی که دوره احساس لیاقت راشروع کردم ومن باور دارم این همزمانی برای من بسیار خیرو برکت خواهد داشت و بهترینها برام رقم خواهد خورد
یه سوال برام پیش اومده اگه در همه زمینه ها باید تغییر کنی این تغییر رو میشه همزمان در همه زمینه ها داشت یا در یه مورد تغییر کنیم بعد بریم سراغ مرود بعد
سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان
سلام و درود خدمت همه دوستان عزیزم
سپاسگزارم خداوند مهربان هستم برای شروع یک پروژه جدید و برداشته شدن یک قدم عالی در مسیر بهبود شخصیت
استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز و مهربان ، سپاسگزار شما بزرگواران هستم برای خلق این پروژه ارزشمند .
بدون شک عمل کردن به هر دوره یا هر پروژه ای از استادعزیز ، قطعا برای من رشد وبهبود و پیشرفت رو به همراه دارِ.
مشتاقانه و عاشقانه این پروژه و تمرین های اون رو همراه با دوره ثروت یک انجام خواهم داد و ایمان دارم که همزمانی این پروژه با دوره ثروت یک و تلفیق اون با دوره احساس لیاقت ، نتایج بزرگی رو برای من در پی خواهد داشت انشاالله.
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
سالیان سال با سردرگمی زندگی می کردم و هیچ وقت به اهمیت تغییر و لزوم تغییر اساسی در خودم نرسیده بودم .
اصلا نمی دونستم تغییر اساسی یعنی چی؟
همیشه منتظر تغییر شرایط در بیرون از خودم بودم و تصورم این بود که برای تغییر زندگی من ، شرایط کشور و اوضاع مملکت و حکومت باید تغییر کنه و این باور ریشه در عدم خودباوری و اعتماد به نفس و عدم خودشناسی و بی خبر بودن از قدرت های درونی خودم داشت .
مثل نسل ها و نسل ها تصورم این بود برای تغییر زندگیم ، یک چیز بیرون از من باید تغییر کنه و من مشکلی ندارم!
مثل اکثریت جامعه برگی در باد بودم .
تغییر در زندگی رو به شانس به ارث به تغییر نظام و حاکمیت ربط می دادم .
اصلا یه جورایی شرایط نامساعد رو طبیعی و الهی می دونستم(باورهای غلط مذهبی) و به همین دلیل هیچ وقت به دنبال تغییر اساسی در زندگیم نبودم .
و حتی به این درک نرسیده بودم که تغییرات در زندگی من ، مستلزم تغییرات در افکار و باورهای من هست .
کپی برابر اصل گذشتگان خودم ، در حال سپری کردن روزگار بودم.
روابط بسیار فاجعه با همسرم ، همکارانم و خانواده ام
اوضاع و شرایط مالی نامساعد
اضافه وزن بسیار زیاد و شرایط جسمی نامناسب
بی هدف و بی انگیزه بودن
غرق در شرک و آدم پرستی
اعتماد به نفس و عزت نفس پایین
و در کل به خوبی درک می کردم که لول و جایگاه من در زندگی رفته رفته پایین تر و پایین تر میره
هیچ قدرتی رو در درون خودم نمی دیدم که بخوام بهش تکیه کنم و اوضاع رو تغییر بدم .
حدود 18 سال بود که در هواپیمایی ماهان مشغول کار بودم و از همون ابتدای کار به عنوان سرشیفت کار می کردم .
شرایطم در محل کار رفته رفته نامناسب تر می شد .
رابطه خوبی با خداوند نداشتم و با کوله باری از باورهای غلط مذهبی کپی کار انسان های مذهبی بودم .
و درکل احساس خوبی نداشتم و رضایتی از زندگی و جهان و خداوند نداشتم و همیشه کش و قوس های عجیبی در درون خودم داشتم .
طی سالیان سال در هزاران و هزاران جلسات مذهبی به دنبال یک چیزی می گشتم ولی خودم هم نمی دونم جنس اون خواسته من چی بود و برای خودم هم این خواسته و این جستجو واضح نبود.
با کلی سوال بدون جواب روزگار رو سپری می کردم و زنده بودم
چرا زندگی بر وفق مراد پیش نمیره؟
من که آدم مذهبی هستم و همیشه در حال انجام اعمال دینی هستم که از طرف مبلغین مذهبی به من گفته شده بود!
چرا اوضاع تغییر نمی کنه؟
من هم مثل خیلی ها منتظر منجی برای تغییر بودم …
و این باورها در کنار هم باعث شد بود در پایین ترین سطح خودشناسی قرار بگیرم.
و همیشه تغییرات اساسی رو به عوامل بیرونی پیوند می زدم(شرک)
فشار این شرایط از تلنگر و چک و لگد و چکش و پتک به جایی رسید که دیگه نای ادامه دادن نداشتم…
نفسم چاق نمی شد
رمقی در وجودم نمونده بود
یه جورایی فهمیده بودم که مسیرم اشتباهه
به این درک رسیده بودم که اون خدایی که مذهب به من آموزش داده بود ، هیچ کاری برای من انجام نمیده
به خوبی یادمه که به دلیل شرایط بد زندگیم در تمام ابعاد ، کارد به استخوانم رسیده بود و تصور من این بود که تنها کسی که در این شرایط ترسناک تبرئه میشه و هیچ تقصیری نداره خودم هستم !!
همه مقصر هستند به جز خودم
مقصر در بحث و جنگ های وحشتناک با همسرم ، همسرم هست
مقصر شرایط مالی بد من حکومت و رهبر و دولت هستند
مقصر شرایط بد جسمی ، من نیستم.
مقصر اوضاع بد کاری ، مدیران من هستند و به همین ترتیب همه حتی خدا مقصر هستند ولی من هیچ سهمی در این وضعیت نابسامان ندارم .
رفته رفته به یک نیاز واقعی و یک خواسته بسیار قوی و یک عطش برای تغییر رسیدم(درخواست حقیقی – رسیدن به احساس عجز و ناتوانی)
دیگه حرفها و سخنان افراد و دانشمندان!!! در منبرهای جلسات بزرگ مذهبی در تهران ، من رو ارضای روحی نمی کرد
دیگه اون صحبت ها با درون من سنخیت نداشتند
دیگه عزاداری کردن برای بهتر شدن اوضاع زندگی ، برای من بی اثر شده و توخالی بود!!
به خاطر ترس از خدا و نماز خواندن رو هم ترک کرده بودم
یه جورایی همیشه درحال معامله کردن با خداوند بودم
کم کم از این نوع فضاها فاصله گرفتم
تا اون موقع تنها استادی که صحبت هاش به دلم می نشست استاد عرشیانفر بود
هنوز اسمی از استاد سید حسین عباسمنش به گوشم نخورده بود(قانون مدارها)
چهارم اردیبهشت سال 99 بود
مثل 99 درصد از سفرهامون که از منزل پدرهمسرم از اصفهان به تهران برمی گشتیم ، با همسرم قهر بودیم و مثل همیشه بحث و دعواهای شدید و همیشگی ….
نمی دونم کجای مسیر بودیم ولی یادمه تو قسمت های کویری کاشان بودیم .
نور ماه مثل یک الماس در دل تاریکی شب خودنمایی می کردم .
هدفون سیمی خودم رو به گوشی زدم و برای کنترل ذهن ( ناآگاهانه) و ادامه ندادن جنگ با همسرم ، تو آپارات سرچ کردم سید محمد عرشیانفر
هنوز نمی دونستم که قراره وارد یک مدار جدید بشم
بی خبر بودم از مسیر جدید
بی خبر بودم از اینکه خداوند دست من رو گرفته و میخواد جواب سوال من در مورد تغییر رو به من بده
بی خبر بودم که از درون و ناآگاهانه به این باور رسیده بودم که به تنهایی هیچی نیستم!!!
بی خبر بودم از هدایت خداوند
بی خبر بودم از مغفرت و آمرزش خداوند
دیدم تو یکی از نتایج جستجوها نوشته ، لایو استاد عرشیانفر و استاد عباسمنش! 25 اسفند 1398
استاد عباسمنش دیگه کیه؟!
روی فایل تصویری کلیک کردم
یک نفر به اسم استاد سید حسن عباسمنش با کلاه اسپرت تو آپارتمان خودش در یک شهری در آمریکا(تمپا)
خدایا این شخص کیه ؟ اگر این شخص استاد هست چرا کت و شلوار نداره و بدتر از اون چرا با کلاه اسپرت و تیشرت لایو برگزار می کنه (برخلاف همه اساتید)
گوشی رو روی کیلومتر ماشین گذاشتم و فایل شروع شد
نوع نگاه این انسان ، تاثیر کلامش و قدرتی که در تک تک کلمات می شنیدم با همه کسانی که به عنوان استاد تا اون روز شنیده بودم متفاوت بود.
نمی دونم این 46 دقیه رو چند بار تا تهران نگاه کردم .
ولی چیزی که یادمه اینه که اون شب تو دل کویر یک اتصال و یک ارتباط خاص و عجیبی بین من و منبعی که اون کلمات رو بر زبان ایشان جاری می کرد برقرار شد.
به قدری صحبت های استاد و بیان شیوا و ساده و قدرتمندشون به دلم نشست که انگار همه غم ها و همه صداهای آزار دهنده در ذهنم ساکت شدند.
فردای اون روز بود که بلافاصله اسم استاد رو سرچ کردم و عضو سایت شدم
و به این شکل مسیر تغییرات اساسی من شروع شد
اول با فایل های دانلودی
و اولین دوره ای که خریدم دوره مقدس و بی نظیر12 قدم
و مسیر تغییرات من با این دوره شروع شد
و بعد دوره عزت نفس
دوره کشف قوانین زندگی
و در سال 1402 دوره بی نظیر و استثنایی احساس لیاقت
وقتی سوال اول این فایل رو خوندم گفتم چه تغییری بهتر از این تغییر …
باید بنویسم و بدونم از کجا به کجا رسیدم
از سال 99 به بعد رفته رفته با توجه به اندازه ای که باورها و رفتارهام بهبود پیدا می کرد ، شرایط زندگیم هم به همون نسبت نه کمتر و نه بیشتر ، بهبود پیدا می کرد.
در اوایل سال 1402 بود که به خودم اومدم و دیدم که پسر ، من چقدر تغییر کردم
روابط با همسرم که هر یک ماه یک بار با جنگ های شدید بین خودمون و خانواده ها تصمیم به طلاق می گرفتیم و همیشه بچه ها از دعواهای ما می ترسیدند و گریه می کردند ، به یک شرایط بسیار عالی و باورنکردنی تبدیل شده بود .
شرایط جسمی من تغییرکرده بود.
و در اواخر سال 1402 که مجددا دوره احساس لیاقت رو شروع کردم ، بعد از 18 سال درجا زدن در شغل خودم ، به سمت رییس ایستگاه کارگو ماهان منصوب شدم .
1 ماه بعد رشد درآمدی 2 برابر و چند ماه بعد رشد 3 برابری رو تجربه کردم .
روابطم با مدیران و همکاران به عالی ترین شکل خودش در کل عمر کاریم تبدیل شده بود .
و اون موقع بود که یاد turning point خودم و نقطه عطف تغییراتم افتادم .
جایی که احساس عجز و ناتوانی در من به بالاترین حد خودش رسید
جایی که فهمیده بودم برای تغییر نیاز به یک قدرت بالاتر دارم
جایی که فهمیده بودم خودم هیچی نیستم
نقطه ای که ناآگاهانه حسی مشابه حس موسی رو تجربه کردم (آیه 24 سوره قصص)
گفت: بار الها، من به هر خیری که از تو به من برسد فقیرم .
بله
این بهترین تغییر کل زندگی من بود که به وسیله عمل کردن متعهدانه و آگاهانه و مشتاقانه من به آموزش های استاد عزیز و نازنینم رقم خورد .
کامنت طولانی شد ، کلی تجربه های عالی و نتایج بسیار بزرگ دیگه دارم که اگر زنده باشم در کامنت بعدی اشاره می کنم
الهی صدهزار بار شکرت
پروردگار مهربان برای حضور در زیباترین مسیر زندگی و سیراب شدن با این آگاهی ها و احاطه شدن با اندیشه های بسیار ناب و خالص استاد عزیز و دوستان بهشتی خودم سپاسگزار تو هستم.
پروردگار مهربان در مسیر تغییر شرایط زندگی ،همه ما رو همه جانبه یاری و هدایت کن که منبع نور و رحمت و هدایت و ثروت و خوشبختی فقط تو هستی
سلام آقای بایرامی اول سپاسگزارم خداوند هستم که امروز من رو در مدار دریافت این آگاهی ها قرار داد از شما خیلی متشکرم چه کامنت بی نظیری موقع خواندن انگار تو کامنت شما غرق شده بود مخصوصا اون تایم رانندگی در کویر و دیدن لایو استاد به قول استاد تا زمانی که خودمون رو مصبب شرایط کنونی و نارضایتی هایی که در زندگیمون داریم ندونیم شرایط به هیچ عنوان حتی سر سوزن هم تغییر نمی کنه واقعا این مسیری که گفتین خیلی از ما تجربه اش کردیم و خداروشکر که در این مسیر قرار گرفتیم و داریم تاتی کنان در این مسیر پیش میریم براتون از خدا هدایت های بیشتر و رشد تصاعدی میخوام موفق باشید
و آنچه را که از پروردگارت سویت وحی میشود، پیروی کن. خدا همواره به آنچه میکنید بسی آگاه است.(2)
وَتَوَکَّل عَلَى اللَّهِ وَکَفى بِاللَّهِ وَکیلًا
و بر خدا توکّل کن و کافی است خدا کارساز باشد.( 3)
========≈===================================
به نام ربالعالمین ام سلام
مریم وقتی به قولی تغییر را در آغوش بگیری دیگه به تضادهای سخت برنمیخوری چون تضادها میان تا تو درس بگیری و حرکت کنی وقتی خودت آگاهانه شروع میکنی به رشد و پیشرفت و بهبود خودت در زمینههای مختلف چرخ زندگیت روغن کاری میشه.
خداجونم متشکرم متشکرم برای این که توفیق بودن در این پروژه رو بهم دادی. متشکرم برای فرصت زنده بودن و زندگی کردن، فرصتی برای بهبود زندگیم. خوش حالم و متشکرم که دارمت رب العالمین ام.
متشکرم از همه شما متشکرم برای بهبود فایلهای هدیه در سایت و ایجاد پروژههای مختلف در جهت تاثیر گذار تر و آموزنده تر بودن و گرفتن نتایج بهتر.
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
سر امتحانهای دانشگاه بود به جای این که بگم رشتهام متفاوت بوده و کار سخت هست و بهانه تراشی کنم و ایراد از استاد بگیرم و از زمان کوتاه برای امتحان. به رب توکل کردم و از خودش کمک خواستم قدم قدم هدایت شدم نتیجه ترم اول معادل 17 و خوردهای و ترم دوم 18/50 با این که هیچ پیش زمینهای در ادبیات نمایشی نداشتم و حتی برخلاف سالهای گذشته شبهای امتحان زود و راحت می خوابیدم و به کارهای دیگهام هم میرسیدم.
دومیش ورود یک دوست خوب و همراه شاد و پرانرژی در دانشگاه وقتی تصمیم گرفتم یه جای این که زوم کنم روی اشتباهات دیگران، به خودم گفتم هیچ کس بی عیب و نقص نیست یادم فایل های خانه تکانی ذهن گوش میکردم برای همین با افراد تو مترو ارتباط میگرفتم و دنبال نکات مثبت هم کلاسی هام بودم و تحسینشون میکردم و باهاشون گرم میگرفتم پس هدایت شدم به تعویض تایم یکی از کلاسهام و آشنایی و رفاقت با شیدا. یک دختر بااستعداد و با پشتکار بالا.
بهترین تغییر دیدن زیباییهای مادرم و عشقی که رب از طریق اش به من ارزانی داشته. محبتی که به سبک خودش بهم میکند و پذیرشش و مسئول دانستن خودم نه مقصر دانستن مامان مهربانم در زندگیم نتیجه ملموس لذت بردن از زمانهایی که در کنار هم میگذرانیم و بیشتر خودم هستم و در آخر این که تا چند ماه پیش فکر میکردم پوشش سر جزو خط قرمزهاش هست به خاطر باورهای اشتباه و بازخودهایی که از این باورها دریافت میکردم. اما الان نه و من در این زمینه آزاد و راحتم .
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
ناسپاس بودن و احساس قربانی داشتن و این که هیچ کنترلی در زندگیم ندارم. این که من لایق خلق شرایط دلخواه و داشتن خواستههام نیستم و توانایی ندارم . خودم رو به طرق مختلف سرزنش میکردم و از طرفی خودم رو مسئول زندگی دیگران میدانستم. بهایی که بابتش پرداخت کردم، چپ شدن ماشین و تلاش برای از زیر صفر به صفر رسیدن برای سلامتی روحی و جسمی………
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
بیشتر قدر دان آنچه که داشتم بودم، بیشتر درخواست میکردم از ربم و قرآن رو میخواندم مثل الان.
بیشتر از زندگیم از کنار عزیزان بودن لذت میبردم از رفتن به مترو و دیدن دست فروشها از دانشگاه رفتن از تغییر رشتم خوشحال میشدم و خدا رو شکر میکردم به جای ناراحت بودن بابت هزینه مالی که پرداخت کردم خدا رو شکر میکردم که داشتم و دادم. به زندگیم جوری نگاه میکردم که حس آرامش و رضایت بیشتری کنم و افراد را بیشتر دوست میداشتم. کمتر سخت میگرفتم و تسلیم تر بودم. خودم رو تایید و تشویق میکردم بابت کوچک ترین نتایجی که گرفتم بابت لبخندی که میزدم بابت فعال بودنم. بابت این که به راحتی راه میرم و پلهها رو بالا پایین میکنم و می دوم و میرقصم خدا رو شکر میکردم بابت افزایش مهارت م خداروشکر میکردم و تمرکز و شور و شوق بیشتری میگذاشتم. گله و شکایت نمیکردم. با خودم با گوشی که پیدا میکردم به جاش از داشته هام و خواستههام بیشتر حرف میزدم. عجله نمیکردم برای رسیدن به خواستههام و لذت میبردم.
مطمئنم هدایت میشدم که یا اصلا به آن سفر نروم یا چند ثانیه دیرتر یا زودتر سوار بشم یا………تا در امان باشم. هر چند که ربم به شدت لطف کرد و فرصتِ دوباره بهم داد.
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟
به خاطر کمالگرایی که داشتم بهبودهایی که در زندگیم ایجاد شده بود را نمیدیدم و با خودم میگفتم من از پسش برنمیام، خودم رو محدود و تنها میدیدم و فکر میکردم من باید به تنهایی کنترل افکارم به عهده بگیرم در واقع شیطان و نجواها رو بسیار قدرتمند میدیدم و به جای حساب روی رب، روی خودم حساب باز کرده بودم و میخواستم بینیاز باشم ازش، باور این که خاص باشم. و این را به اشتباه قدرت میدیدم. باور این که کار بسیار سخت و غیر ممکنی هست.
چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
اصلاح به معنای این که کامل درست شده نیست اما خوب به نسبتی که این باور خدای من آن است که من میدانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد= حامی و هدایتگر و محافظ در وجودم پر رنگ تر شده آرامش بیشتری نسبت به قبل دارم، پس کمتر دست و پا میزنم. نگاه سیستمی به رب در وجودم پر رنگ تر از قبل شده و مسئولیت زندگیم رو خیلی بیشتر از قبل پذیرفتم. و در حال حاضر در کنار پروژه رفتن به مدار بالاتر که داخلش هستم این هم با هدایت رب میخواهم به پیش ببرم.
یارب العالمین سعادت و ثروت و سلامت و آرامش را در یک کلام نزدیکی به خودت را روزیمان قرارده.
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز و دوستان گرامی
بعد از ماه ها، برگشتم و دارم در سایت عشق و زندگی کامنت مینویسم دلیلشم اینکه از وقتی خبر بروزرسانی فایلهای گفتگو با دوستان رو شنیدم با خودم عهد بستم مستمر و با همه تمرکز روی این پروژه کار خواهم کرد. من از وقتی که استاد برنامه های کلاب هاوس رو برگزار کردند و بخش گفتگو با دوستان رو منتشر کردند با خیلی از لحظات این گفتگوها اشک ریختم و اون گفته ها تا پوست و استخونم نفوذ کردند.خیلی سریع میرم سراغ چهار تا سوال اساسی:
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
موضوع اول: من دانشجوی کارشناسی ارشد بودم در یکی از دانشگاه های خوب کشور که در شهری دیگر و بزرگتر از شهر محل زندگیم بود، سنوات تحصیلی ارشد دوسال هست که من توی چهار سال توانستم این مقطع را تمام کنم از طرفی هم من وقتی برای کارشناسی ارشد وارد دانشگاه شدم رویاهای دیگری در سر داشتم میخواستم اپلای تحصیلی کنم ولی همان ابتدا متوجه شدم که شرایط من از چندین جهت با این رویای من فاصله داره بی انگیزه و بیخیال اپلای شدم مدتی گذشت در این مدت اصلا خودم هم نمیدانستم چیکار دارم میکنم و تصمیم درست چیه، من در سال اول تصمیم به انصراف گرفته بودم ولی جراعتش را نداشتم که این تصمیمم را عملی کنم و از طرفی خانواده ام منصرفم کردند برخلاف میل خودم این مسیر را ادامه دادم کم کم به سمت کارهای بیهوده کشیده شدم که بجز وقت کشی و ضعیف تر شدن خودم چیزی نداشتن من چون در محیطی بزرگتر قرار گرفته بود دوستان جدید و زیادی پیدا کرده بودم همش با دوستان مشغول گشت و گذار و دورهمی های خوابگاهی بودم و انگار نه انگار که کنترل زندگیم روز به روز داره از دستم خارج میشه خلاصه که رسیدم به ترم هشت کارشناسی ارشد یعنی آخرین ترمی که میتواستم در دانشگاه بمانم یا باید تمام میکردم یا باید اخراج میشدم از طرفی هم در این مدت نارضایتی استادراهنماییم یکی از نشانه های اصلی تغییر بود که من هی نادیده میگرفتم در نهایت من در این مسیر قدم گذاشته بودم و برای انصراف از تحصیل خیلی دیر شده بود چندین ماه زمان گذاشتم برای پژوهش و پیاده سازی پایان نامه ام با برنامه نویسی در نهایت خودم به تنهایی توانستم یک پایان نامه خوب ارائه بدم و فارغ التحصیل بشم. این یکی از مثال هاییست که قبل از اینکه اون تضاد بزرگ ایجاد بشه من تصمیم به تغییر زدم و راهی که شروع کرده بودم را تمام کردم. بزرگترین نتیجه تمام کردن ارشد برای من این بود که یسری تجربه ها کسب کردم که برام ارزشمند هستند اول اینکه در نهایت مسئولیت تمام زندگیم با خودمه پس باید برای خودم و زندگی خودم تصمیم بگیرم و عملیش کنم با نهایت احترام به دیگران نباید خواسته دیگران را زندگی کنم. دوم این بود که باید هر لحظه و هر لحظه خودمو به چالش بکشم و بتونم این مسائل را حل کنم در واقع راهی برا حل مسائل پیدا کنم راکد نباشم از کل ارشد ترم آخری که با جون و دل روی پایان نامه ام کار میکردم خیلی برام لذت بخش بود با همه چالش هایی که داشت سوم این موضوع که همواره باید خودمو بالا بکشم و درگیر فرعیات و حاشیه ها نشم درسته یکی از تضادهایی که در اپلای تحصیلی بهش برخوردم تضاد مالی بود ولی اگر این روند را بدرستی طی میکردم و هدفم را سفت و سخت میگرفتم اپلای تحصیلی هم شدنی بود بقول استاد: به جای کوچک کردن خواسته ات باورت را بزرگتر کن.
این سه موضوع اصلی ترین تجاربی بودند که من تونستم دریافت کنم و امیدوارم هوشیار باشم و این سه مورد جز تصمیمات از پیش تعیین شده من باشند وقتی در موقعیت های مشابه قرار گرفتم سریع تصمیم بگیرم و مسیرم را با ایمان و با توکل به خدا طی کنم.
موضوع دوم: من حدودا 11 سال سیگار میکشیدم و در اواسط این ایام سه سالی هم گل مصرف میکردم که با یاری خدا حدود 6 سالی میشه که دیگه گل نکشیدم ولی روند ترک سیگار طولانی شدو تا فروردین 1403 سیگار میکشیدم که اونم کنار گذاشتم و تا امروز که اخرای مهر 1404 هست دست به سیگار هم نزدم و خیلی راضی و خوشحالم بابت این قضیه این مورد هم جز مواردی بود که قبل از اینکه به مشکل خاصی بربخورم به فضل خدا تونستم خودمو اصلاح کنم و قبل از اینکه چک و لگدهارو بخورم خودمو تغییر بدم. خدارو صد هزار مرتبه شکر بابت این قضیه.
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
موضوع اول: وقتی استاد توضیحاتی در مورد سلامتی میدادن اولین موردی که بذهنم رسید و شاید اکثر دوستان هم این مورد براشون پیش اومده باشه مسواک زدنه – الان دندان های من وضعیت خوبی ندارند و سه چهار دندانم پوسیدگی بالایی دارند، اگر از چندین سال پیش از وقتی اولین پوسیدگی ها قابل مشاهده بودند از دندان هام مراقبت میکردم الان دندان های سالمی داشتم و نیاز نبود دندان هام از بین برن و یا هزینه زیادی برای درست کردن آنها بپردازم چیزی که هر روز با 5 دقیقه مسواک زدن قابل حل بود.
موضوع دوم: کنکور بود درسته هدف خاصی از کنکور و کارشناسی ارشد داشتم و توانستم در یکی از دانشگاه های خوب کشور تحصیل کنم ولی من از بچگی عاشق دانشگاه صنعتی شریف بودم دوست داشتم که به زمان کنکور برگردم و بتونم وقت بیشتری را برای درس خوندن بذارم و بتونم از این دانشگاه قبول بشم. ما که فقط این مسیری که اومدیم رو زندگی کردیم و نمیدونیم اگر مسیرای دیگه رو میرفتیم چی میشد ما فقط فکر میکنیم که این مسیر برامون خوبه و اون مسیر برامون بد هست برای همین دیگه پافشاری نکردم ولی دوست داشتم در این دانشگاه باشم.
موضوع سوم: یکی از بزرگترین موضوعاتی که در این سوال برای من صادق هست اینکه من سال 97 و 98 برنامه نویسی وب کار میکردم که وارد بازار کار بشم و این مهارت هارو بتونم درست و اصولی یاد بگیرم ولی مدت طولانی از این مسیرم که بهش علاقه هم دارم فاصله گرفتم و نتیجه این شد که بعد از پنچ شیش سال دوباره برگشتم به همان نقطه که بودم و الان مجددا دارم برنامه نویسی کار میکنم که بتونم مهارت ها و تجربه هامو کسب کنم و از این مسیری که بهش علاقه دارم به درامد مالی برسم در طول این مسیر بارها تضادهای مالی برایم رخ دادند ولی من توجهی به این تضادها نداشتم و برای همین هیچکاریم نکردم ولی در حقیقت اولین جواب برای تضادهای مالی من، کار کردن و کسب درامد از مسیر علایقم بود اگر این مسیر را از همان سال 98 با تمرکز بالا ادامه میدادم رویای اپلای تحصیلی هم براحتی قابل دستیابی میشد.
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
بنظرم این روند برای هر موقعیتی که انسان در زندگیش داشته ولی نتوانسته به درستی از آن استفاده کند صادقه و این موقعیت ها برای ادامه زندگی برای هر شخص بایدها و نبایدهایی را مشخص میکنند که اگر اون شخص عاقل باشه میتونه از این بایدها و نبایدها بعنوان تصمیمات از پیش گرفته شده استفاده کنه.
برای موضوع اول باید بگم وقتی که متوجه شدم دندانهایم پوسیدگی زیادی دارند شروع کردم به تحقیق کردن و در یوتیوب ویدیوهای زیادی دیدم اینا باعث شد آگاهی من در این باره بالا بره و اهمیت مراقبت از دندانهارو بخوبی بدونم و اینم یکی از کارهایی هست که جدیدا دارم تمرین میکنم اینکه درباره هرچیزی کنجکاو باشم و سعی کنم به اصل اون موضوع برسم حتی درمورد کارهای روتین که فقط انجامشون میدیم و هیچ ایده ایی درباره انها نداریم اگاهی در مورد کارها و اعمالی که انجام میدیم و نمیدیم باعث میشه مسیر شفافتر بشه و تصمیم گیری راحتتر
برای موضوع دوم قبولی در دانشگاه شریف، سعی میکردم خودمو بیشتر و بهتر بشناسم و خیلی در مورد اهدافم و افکارم از خودم سوال بپرسم از این موضوع جدیدا دارم زیاد استفاده میکنم درباره هرچیزی هر مسئله ایی از خودم سوال میپرسم و همیشه جواب میگیرم که چیکار کنم حتی اگر موضوعی که دارم از خودم سوال میپرسم یه موضوع گسترده ایی باشه این سوالات تا جایی پیش میرن که منو وارد جزئیات اون مسئله میکنن و این باعث میشه بدونم که دقیقا الان برای این مسئله از زندگیم چه اقدامی نیازه که انجام بدم. برای همین در موضوع قبولی در دانشگاه شریف هم دوست داشتم بدرستی و با زمان بیشتری دروسم رو مطالعه کنم هم بتونم از آنها استفاده کنم و هم به دانشگاه مورد علاقم برسم اما از طرفیم الان که داشتم این موضوع را برای سوال قبل تایپ میکردم از خودم پرسیدم چرا دوست داشتی در اون دانشگاه باشی؟ و جوابی که بخودم دادم چیزی نبود که بخوام حسرتی برای قبول نشدنم داشته باشم و این موضوع هم بدون اینکه هدف و دلیل خاصی داشته باشه بیشتر القا شدست. بنابراین تا وقتی باورها درستی نداشته باشیم نمیتونیم به اون موضوع برسیم و این مورد هم بنظرم بیشتر شبیه به کارهاییه که فقط انجام میشه بدون اینکه بدونیم چرایی اونو بدونیم و یا شناختی از خودمون و اهدافمون داشته باشیم.
برای موضوع سوم سوال قبل یا همان برنامه نویسی که الانم دارم این مسیرو دنبال میکنم اگر بخوام امروز خودمو با سال 98 خودم مقایسه کنم چنتا مورد تغییر کرده اند که همین موارد اصل موضوع بودند و هستند 1- هدفم برای خودم واضح تر شده و الان بخوبی میتونم علاقه و عطشم را برای اینکار بفهمم این وضوح باعث میشه بدون اینکه دردی بکشم یا بدون اینکه مسیرم سخت باشه بتونم با لذت، تمرکز بالا و دقیق این مسیرو طی کنم. 2- یکی دیگه از دلایل مهم وجود نقشه راهه اینکه من بفهمم قراره دقیقا چه کاری انجام بدم و چطوری انجامش بدم؟ برای خودم باید نقشه راهی تعیین میکردم که طبق اون حرکت میکردم نه جسته و گریخته که فقط بخوام الکی زمان پر کنم از طرفیم وقتی کار بزرگ رو به قسمتای کوچکتر تقسیم کنیم براحتی اون کار پیش میره و یروز چشمونو باز میکنیم میبینیم انجامش دادیم کاری که فکر میکردیم قراره کوهی جابجا بشه الان خیلی سریع و دقیق و براحتی انجام شدههههه 3- اولویت بندی کارها در زندگی، این کار و عملی که دارم انجام میدم جز زندگی و آینده منه و برام خیلی مهمه پس در اولین اولیت کارهای روزمرم قرار میگیره و کاریه که باید هر روز براش زمان گذاشته بشه باید بهش بها پرداخته بشه در غیر این صورت ممکن نخواهد بود.
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
برای موضوعات بالا که شرح دادم یک باوری که بود این بود که: سخته!
بدون اینکه برم تو دلش کاری براش انجام بدم یا دانش و آگاهی لازم دربارش داشته باشه جواب این بود که سخته یعنی ذهن اینجوری تربیت شده بود در اولین فرصت میرفت الگوهایی را پیدا میکردم که خیلی در این مسیر و در این هدفه مشخص رنج و سختی کشیدن، خب دیگه، اینجا اول و آخر اون موضوع بود. معلومه که در مورد یک موضوعی فکر کنیم سخته چنتا هم مثال بیاریم براش که به این دلیل و این دلیل سخته یا فلانی پدرش در اومده تا اون کارو انجام بده، اون کار شروع نشده شکست میخوره
باور اشتباه بعدی عدم احساس لیاقت بود هیچوقت ذهنم نمیتونست منو توی موقعیت های بهتر مخصوصا از لحاظ مالی ببینه این جز اون مواردی بود و هست که هنوزم باهاش درگیرم و نتایج زندگیم داره بهم میگه این جنبه از زندگیم تغییری نکرده و اگرم تغییری بوده باشه در حد اپسیلون هست، منی که دائما بمباران میشم با افکار و باورهای مخرب و منفی خب نتیجه ایی جز اینم مگه میشه تصور کرد؟
توی سوال دوم دوست داشتم یک موضوع دیگه ایی اضافه کنم ولی اینجا به یک باره بهش میپردازم و کامنتمو میبندم و اون موضوع کارکردن روی باورهام با آموزه های استاد عباسمنش هست، من از ابتدای سال 98 با استاد آشنا شدم ولی تا اینجا بدترین عملکرد رو داشتم و همیشه وقتی به این چندسال گذشته نگاه کردم بخودم گفتم میتونستم روی آموزه ها بدرستی کارکنم و زندگی و شرایطم رو تغییر بدم ولی اینکارو نکردم تضادهای مختلفی توی این چندسال در زندگیم دیدم که میتونستن نباشن اگر روی باورهام کار میکردم، برای همین بهای نادیده گرفتن این تضادها و تغییر نکردنم از دست رفتن 6 سال از عمر و زندگیم بود که الان برگشتم به نقطه اولم اما اگر به اون نقطه برگردم از هیچ زمانی دریغ نمیکنم به گفته های استاد فکر میکنم و سعی میکنم عمل کنم نه اینکه مثل بلبل حرفای استاد رو حفظ کنم بعد از این همه مدت و تکاملی که بخاطر کار نکردن خودم، بسختی طی شد تازه رسیدم به عمل گرایی و دوست دارم از هر نکته ایی یه عملی یه ایده ایی برای خودم دربیارم که بتونم در اون مسیر حرکتم کنم نه فقط آموزه های استاد بلکه در حوزه علاقه و کاریم هم این مورد صادق هست.
منی که تصمیم به تغییر گرفتم امیدوارم بتونم با شروع این پروژه عالی تغییرو در آغوش بگیرم
استادعباسمنش عزیز از شما بی نهایت سپاس گذارم
و خداروشکر میکنم که بعد از مدتهای طولانی تونستم چندکلمه ایی بنویسم و در سایت کامنت بذارم
در پناه الله یکتا.
به نام پروردگار رب العالمینم
سلام و درود خدمت استاد گرانقدرم و سرکار خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی ام
قبل از هر چیز تشکر فراوان دارم از استاد عزیز و خانم شایسته نازنین برای تمام لحظاتی که صرف کردید برای این پروژه و نیز تشکر میکنم از دوستان که همیشه از کامنتهاشون درس گرفتم و درس استاد عزیز رو برام معنا کردن
استاد عزیزم
من در کامنت جلسه 23 هم جهت با جریان خداوند ( با اکانت پسرم محمدحسین ) نوشتم برای رسیدن به هدفم که راه اندازی کسب و کارم است تغییر رو شروع کرده ا م و بهای اون رو هم تعیین کرده ام و امروز که این پروژه رونمایی شد خدا رو شکر میکنم که برای این تغییر مسیری را برایم مشخص کرد تا حرفه ای تر تغییر کنم
خدایا این هدایت و این همزمانی را جزو نعمتهای پنهانت میبینم و سپاسگزارت هستم
خدایا استادم را و همکارانش و دوستانم و این سایت الهی را محفوظ ، سلامت و موفق بدار بیش از پیش الهی شکرت
و اما جواب سوالها
آخرین بار قبل از برخورد با تضاد مسیرم را عوض کردم مربوط به خرید یه قطعه زمین روستایی بود که در دوره هم جهت با جریان خداوند موفق به خریدش شدم و هدفم داشتن یک خانه باغ بود قبل از خرید این قطعه ابتدا در روستای دیگری یه قطعه دیگری خریدم ولی هنوز پولش رو پرداخت نکرده بودم و هیچ قولنامه ای هم صورت نگرفته بود که یه روز همسرم گفت والا من از این زمین خوشم نمیاد و چند تا دلیل آورد یک لحظه گفتم نکنه این نشانه باشه به همسرم گفتم بیا عصر بریم دوباره یه نگاهی به زمین بندازیم وقتی رفتیم و از خداوند هدایت خواستم که راهنمایی کنه چشمم به یه قسمت وسیعی از زمین افتاد که سنگی و صخره مانند بود انگار کوهی از صخره زیر زمین بود به همسرم گفتم ببین تو این قسمت از زمین رو دیدی؟ گفت آره این مهم نیست ولی من دلایل دیگه ای ذهنم رو مشغول کرده
من گفتم نه اتفاقا مهمه این قسمت یک سوم زمینه نه به درد باغ داری میخوره نه ساخت و ساز و چون از خداوند هدایت خواسته بودم و توجه خودم به سمت اون رفته بود گفتم این دومین نشانه است و اولین نشانه هم اعلام نارضایتی همسرم بود و دیگه از خرید اون زمین منصرف شدیم
و چقدر خوب شد قبل از اینکه پول رو پرداخت کنیم منصرف شدیم خدا میدونه اگر بعد پرداخت پول متوجه این ایراد می شدیم چه ناراحتی هایی برامون پیش می اومد
و نتیجه ی خوبی که برام داشت این بود که من بیشتر روی هدایت های خداوند و نشانه هایی که برام میفرسته دقت کنم و پذیراشون باشم و خود رای نباشم
انشالله ادامه جوابها رو در کامنت بعدی مینویسم
باسلام خدمت دوستان عزیزم واستاد گران قدروبینظیر عالم
سوال اول….اولین تغییر قبل از تضاد و چکش خوردن این بود که من زندگی ناارام وپراز تنش،پر از استرس پر از دعوا پراز ناهماهنگی داشتم سالها بود که خیلی اذیت بودم همش فکر میکردم اینطوری اصلا نمیشه مگه میشه این درمان وراه حلی نداشته باشه مگه میشه که خدا زندگی منو در هم بر هم واینقدر نارام نوشته باشه به هر زندگی و هر چیزی نگاه میکردم همه خوب و خوش و رو روال داشتن مسیر زندگی رو طی میکردن همیشه با خودم میگفتم خدایی که این انار منظم رو آفریده پس چرا زندگی ،روح وروان من انقد نامنظم پر از تلاطمه…نگاه به عنکبوت ،درختان ،کبوتر ها همه با نظم وآرامش بودن
رفتم دنبالش از خدا خواستم کمکم کنه و راه حل رو بهم نشون بده آماده و تسلیم شدم
فهمیدم که اول باید خودم تغییر کنم ایراد از من است ،ایراد از نگاه وباور من است یک سال طول کشید تا این قانون واین مطالب رو بفهمم ولی بلد نبودم چطور عملی کنم اما با همین حال من خیلی آرامتر شده بودم خیلی به من آرامش داد.فهمیدم که همین مسیر درست است..و تصمیم گرفتم وتعهد دادم در همین سایت که قبل از اینکه همه چی از هم بپاشد ونابود بشم خودمو،نگاه وباورمو تغییر بدم..قدم هام آرام آرام است اما رضایت فراوان
سوال دوم….در لحظاتی که جنگ ،دعوا ،بی پولی،بدحالی رو میدیدم اما بازهم میگفتم که بقیه بد هستن من خودم خیلی خوب هستم .ویا میگفتم حتی اگه من هم خوب باشم هیچ چیزی نمیتونه این اوضاع رو درست کنه پس چه فایده داره و اون موقع ها بود که اصلا به تغییر اعتقاد نداشتم و نادیده میگرفتم و همین باعث میشد که من بیشتر تاوان بدم اعصاب خرابی بیشتر ،،مریضی بیشتر،زجر بیشتر و خیلی چیزهای دیگه که یادم میفته اشکام سرازیر میشه.من تاوان این تاخیر رو دیدم..خدا یا شکرت بابت این هدایت واین تغییر
سوال سوم….اگه به اون موقعیت برگردم اول از همه کینه و خشم ونفرتم رو پاک میکنم و همین تصمیم رو که ،خودمو باید تغییر بدم، زودتر اجرایی میکردم.
اون فکر ها و باورهای غلطی که از افراد مخصوصا از همسرم برای خودم تو ذهنم ساخته بودم رو تغییر میدهم و بیشتر رو رفتارهای خوبش تمرکز میکنم.
سوال چهارم….باور های محدودکننده ای که باعث میشد من هیچ اقدامی نکنم این بودند که طرف من بیسواد است و اصلا هیچی نمیفهمه هر چی من خوب باشم اصلا اوضاع درست نمیشه چون آدمهای تحصیل کرده بیشتر و بهتر درست زندگی میکنند
ویکی دیگه اینکه من از بچگی شانس نداشتم وتا ابد من بدبخت و بیچاره ام
ویکی دیگه اینکه خدا این سرنوشت رو برا من رقم زده پس تا ابد حتی اگه من بخوام درست نمیشه و یا حتما تاوان گناه و کاری رو باید پس بدم .اینا باعث میشد که من رو خودم هیچ تغییر انجام ندم
اما دیگه روزگار منو خیلی اذیت کرد من نگاه کردم به زندگی بقیه که سنشون از من کمتر ویا شوهر باسواد که تحصیلات عالی داشته باشه، نداشتند اما زندگی خوبی داشتند.دیدم که اونا چقد تغییر کردن و این تغییر باعث بهتر شدن زندگی اونا شده البته زمان زیادی گذشت تا اینا رو بفهمم چون مدام رو موفقیت زندگی و شغلی وحال خوب آدما زوم کرده بودم گفتم اگه برا اونا شده من هم میتونم مهم نیست چه شرایطی دارم اونا هم این شرایط رو پشت سر گذاشتن تونستن
از خدا خواستم کمکم کنه هدایتم کنه بارها این جمله به طروق مختلفی به من گفته میشد که ..اگه خودتو تغییر بدی جهان اطرافت به سرعت به دلخواه تو تغییر میکنه…خدا رو سپاسگزارم که منو دعوت کرد در مسیر جریان هدایت خودش قرار بگیرم ورفتم دنبال فایل ها و آموزش های تغییر خودسازی و خداشناسی بعد از یه مدت با یک فایل از استاد عباس منش عزیزم آشنا شدم وبا استاد عرشیانفر یه کم که مطالب برام روان و قابل فهم شد.به سمت سایت استاد عباس منش هدایت شدم و فقط اینجا مشغول هدایت وآموزش، خودسازی و خداشناسی شدم و هستم
ممنون از استاد عزیزم ،امیدوارم تونسته باشم جواب سوالات رو روشن و خوب داده باشم
واینو به دوستان گلم بگم شاید باعث قویتر شدن اراده وتعهد آنها در انجام این مسیر باشد
الان که دارم این تمرین واین سوالات و فایل استاد رو میبینم وجواب میدم در بیمارستان مشغول پرستاری از خواهرم هستم عمل جراحی انجام داده ومن شب پیش اون موندم تا مراقبش باشم الان ساعت 12:10دقیقه است این جا اگه فکرشو کنی پر از حال بد وناخوش احوالیه ..ولی من همون لحظه اول با خودم گفتم چه خوب تو این خلوت شب که همه خوابن میشینم واز فایل ها وقدمهای که دارم استفاده میکنم که چشمم خورد به این پروژه جدید
…من این نگاه مثبت حتی در محیط ناجالب رو از استاد عزیزم یادگرفتم ودر درونم حک شده ،ناخودآگاه ذهنم مثبت فکر میکنه و منو با کارهای زیبا و درست مشغول میکنه
حق نگهدارتون
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
خب یک مساله حدودا یک هفته پیش مطرح شد که داشت به یک تضاد فکری و روحی و جسمی میرسید ، که خداروشکر مسیرم رو اصلاح کردم و از دلسوزی بیجا اعراض کردم و اصلاح مسیرم رو به سمت اعراض و آگاهانه توجهم رو بیارم به سمت خودم و خواسته های خودم آوردم، که نتیجه ش هم شد آراااااامش در ازای تضادی که تشویش خاطر و .. رو داشت.
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
خب بیشترین مورد همین چاقی و اضافه وزنم هست و کاهش توان و انرژی بدنیم که براش قانون سلامتی رو شروعش کردم
نشونه ها بود که گاهی که از قانون تخلفی میکردم واقعا تعهدم رو جدی نمیگرفتم و دقیقا هزینه م براش کلی انرژی و لذت و زمانم هست که میشد سلامت تر، باانرژی تر و خوش اندامی و بهتر و بیشتر و زودتر تجربه کنم
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
ایمان صددرصد به قانون سلامتی دارم (الان که فکرشو میکنم خداروشکرکه دارمش و یه گنج هست برام و اگر یه دکتر متخصص بود که این رژیم رو میداد من اصلا انقدری که استاد عباسمنش گفتتش باورش نمیکردم چون استاد واقعا حرفش عمله و نتیجه ست، و البته که چند باری هم حتی ناقص بهش عمل کردم کللللی نتیجه گرفتم از همین قانون سلامتی، از بقیه قانونهای کیهانی که با تمام وجود آرامش و خدایی عشق و قدرتمند دارم که هیچوقت قبلش نداشتمش)
باید و لازمه برای انجامش هم متعهد باشم و باورهامو درست تر و جدی تر بگیرم
باید برای الگوهای تکرار شونده های تخلفهام از قانون سلامتی مکتوب جدول و قانون داشته باشم و بهش متعهد باشم
اهرم رنج و لذت هم جدی داشته باشم و کلا در معرض فایلهای قانون سلامتی باشم.
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
اینکه اینو بخورم چون دستپخت مامانمه و ممکنه دیگه نداشته باشمش و غصه بخورم که دلش ازم گرفتم ( سلامتی از همه چی مهمتره)
اینکه عصبی شدم باید یه چیزی بخورم( هییییچ فایده ای نداره که همش ضرره)
اینکه کیک یا مناسبتی رو همسرم گرفته حالا اینبارو بخاطرش بخورم( سلامتی از همه چی مهمتره و خوشحالیش بیشتر و ماندگارتر)
اینکه من اگه پروتیین و مواد قانون و بخورم هزینه بالایی به زندگی وارد میکنه و خب همسرم و بچه ها اینطور نمیخورن( سلامتی از همه چی مهمتره و هزینه درمان یا حتی ازکارافتادگی در سن بالاتر خیلی خیلی بدتر از این هزینه هاست)
اینکه حالا خوردم بزار بعد شروع میکنم ( هرروز زندگی سالم تر و با انرژی تر باشم خودش یه زندگیه و لذت از عمریه که خدا بهم داده)
خداجون دستمو بگیر و انجامش بدیم یا الله بینهایت توانا و دارا
دروود بر همگی
بخش اول سوالات
سوال 1:
در پروژه کاری،در تدریس آنلاینم،به محضی که دیدم که یکم کلاسم توی یکی از جلسات بد برگزار شد و افراد اون جلسه ناراضی بودند،سریعا به افراد اون کلاس گفتم که بیاین من رو نقد کنین و ایرادات من رو بگین،بعد تمامه هنرجوها ایرادت گفتند و کلی ایده دادند که علاوه بر اینکه کلی از نقاط ضعفم رو فهمیدم که بهبود بدم،کلی هم ایده گرفتم برای بهبود کسب و کارم.
سوال دوم:
در روابط،نشانه های تغییر رو دیدم،ولی جدی نگرفتم تا اینکه با خانومم بحثم شد و بعد از کلی انرژی و ناراحتی و از دست دادن روزهای خوب،بعدش تغییر کردم و درست شد همه چی.
سوال سوم:
اگر به آن موقعیت برگردم،به محص دیدن اولین آلارم های جهان،سریعا به خودم بر میگشتم و کلی فکر میکردم که کجای کارم ایراد داره و تصحیحش میکردم رفتار و باورم رو،تا جهان مجبور نشه خوردم کنه و تغییر کنم
سوال 4:
باور اینکه من دارم درست فکر میکنم و بقیه ایراد دارند و انگشت اتهام رو از بقیه می کشیدم بیرون و بیشتر تمرکز میکردم روی نکات مثبت و کمتر به منفی ها فکر میکردم.
به نام خدای وهاب، رزاق و هدایتگر
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته مهربون و همه دوستای گلم در این سایت الهی. امیدوارم حال همگی عالی باشه.
استاد جان، خانم شایسته عزیزم بی نهایت ازتون بابت این پروژه بی نظیر ممنونم. ممنون که اینقدر سخاوتمندانه همه تمرکزتون رو گذاشتین روی بهبود خروجی های سایت. بی نظیرید.
این چند روز نشانه ها از چپ و راست میومدن که باید دوباره خیلی دیپ بشینم و شخصیتمو ببرم زیر ذره بین و بسازم نقاط کور و تاریکشو.
نشونه ها اینا بودن:
1- امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم، یه صدایی مدام درونم میگفت باید خودتو بسپری به جریان، رها و آزاد.
2- از دیشب این آیه ها همه توجه منو به سمت خودشون جلب کردن:
وَ لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَهَ الْحَیاهِ الدُّنْیا لِنَفْتِنَهُمْ فِیهِ وَ رِزْقُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَ أَبْقى
هرگز به آنچه که گروههایی از آنان را با آنها بهرهمند کردهایم، ـ یعنی تجمّل و زیور زندگی دنیا ـ تا آنان را بهوسیلهی آن بیازماییم، چشم مدوز. (البته) روزیِ پروردگارت، بهتر و پایدارتر است. ( دقیقا آیه ای هس که استاد توی یکی از جلسات دوره احساس لیاقت بهشون اشاره میکنن، که سرت رو توی زندگی بقیه ننداز، همه توجهت روی زندگی خودت باشه)
لِیَجْزِیَهُمُ اللَّـهُ أَحْسَنَ ما عَمِلُوا وَ یَزِیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّـهُ یَرْزُقُ مَنْ یَشاءُ بِغَیْرِ حِسابٍ
(ایشان اینگونه عمل میکنند) تا خدا آنان را با بهترین کارهایشان پاداش دهد، و از فضل و بخشش خود، بر پاداش آنان بیفزاید؛ (زیرا) خدا به هر کس که بخواهد، بیشمار روزی میدهد. و این آیه که دل منو برد، و خدا وعده داده که بر اساس فضلش بهم پاداش میده، بهم پاداش های بی پایان میده، پاداش هایی که خارج از محدوده انتظار و تصورات منه. و امروز هم که این آیه رو ابتدای کامنت سعیده جان شهریاری دیدم، چشمک خدا و دلبریشو رو دریافت کردم.
3- صدایی که چن روزه در درونم بهم میگه همه چیز دست خودمه، کنترل همه چیز دست خودمه، و بهم احساس قدرت میده و همه حواسمو به تغییر خودم جمع میکنه.
و نشانه های بیشتری که درست قبل از اومدن این پروژه دریافت کردم و الان درستترین زمان ممکنه برای من برای کار کردن روی این پروژه بینظیر. چون اون نشونه ها همشون منو آماده دریافت کردن. خدایا شکرت، چاکرتم از الان تا همیشه.
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجه ملموسی داشت؟
دوست دارم از بزرگترین تغییری که ایجاد کردم بگم نه آخریش. بزرگترین تغییری که واقعا قبل از برخورد با تضادهای خیلی بزرگ ایجادش کردم به فضل خدا، مهاجرتم به کانادا بود. الان که فکر میکنم میبینم من قبل از این تغییر بزرگ، همین تغییر و توی اسکیل های کوچیک تر انجام داده بودم، مهاجرتم از تهران به جنوب و بعدم از جنوب به شمال و در نهایت مهاجرتم از ایران به کانادا.
من بشدت تشنه کسب تجربه زندگی در خارج از ایران بودم. این عطش من برای این خواسته، اینقدر بود که هیچ چیز دیگه ای رو نمیدیدم انگار. سال 97 بود که ما به کانادا مهاجرت کردیم. نتایج این تغییر بقدری زیاده که میتونم تا آخر عمرم از خدا تشکر کنم بابتش.
من به شدت روحیه حمایتگری داشتم قبل از مهاجرتم. این روحیه حمایتگریم از اعضای خانواده نزدیکم، بشدت کنترل زندگی منو دست خودش گرفته بود، طوری که اگه اونا تو زندگی شخصی خودشون چالشی داشتن، انگار من مسئول حل کردنش میدونستم خودمو و حسابی میریختم بهم. خدا با مهاجرت این پاشنه آشیل منو به کل از زندگیم حذف کرد، الان این دوری باعث شده که من فقط از دستاوردهای اعضای خانوادم با خبر میشم و قند تو دلم آب میشه و بهشون افتخار میکنم.
با مهاجرت، همه تمرکزم رفت روی خودم، زندگیم، پیدا کردن علایقم و در یه کلام حال کردن با این فرصتی که خدا تو زندگی بهم داده.
با مهاجرت، خودمو بیشتر شناختمو فهمیدم من چقدر پتانسیل رشد دارم.
با مهاجرت، خیلی ذهنیت و گفتار و منش و رفتارم بیشتر توحیدی شد.
با مهاجرت، دیگه لازم نیس بجنگم برای داشتن یه محیط ایزوله و فیلتر کردن ورودی هام، چون خودش خود بخود تو زندگیم هس.
با مهاجرت، ظرفم بزرگ و بزرگتر شد، زمانم آزاد و آزادتر، قلبم گرمتر، ذهنم آزادتر، آرزوهام دست یافتنی تر و سبک زندگیم یونیکتر شد.
من در حالی مهاجرت کردم که 12 سال سابقه کار در آموزش و پرورش داشتم و به عنوان نیروی رسمی کار میکردم. خدا با مهاجرت درهایی رو برام باز کرد که 7 سال پیش اصلا به ذهنمم خطور نمیکرد، حتی نمیدونستم که اصلا این چیزایی که الان دارم زندگیشون میکنم وجود دارن یا نه.
خدا از فضل خودش درهایی رو برام باز کرد که با یادآوریش قلبم پر از ذوق میشه و تشنه میشم برای تغییر های بعدی. چون همون خدایی که برای این حرکت اینقدر پاداش داده، برای تغییرات بعدی هم همینقدر و بیشترش رو میده از فضلش. و همین وهابیت و رزاق بودنشه که منو باز هم برای تغییر تشنه میکنه.
استاد جانم عاشقتم، خانم شایسته عزیزم دم شما خیلی گرمه، دوستای عزیزم مرسی بابت کامنتاتون که پر از درسه.
به امید یه بغل پر از دستاورد و تغییر در انتهای این پروژه بی نظیر.
سلام مرضیه عزیز دوست عباس منشی گلم بهت تبریک میگم بابت این همه جسارت در مهاجرت کردن فوق العاده ای در یکی از فایل ها استاد گفتن مهاجرت کردن شجاعت می خواد و خدا به شجاعان پاداش میده و خیلی عالی که در محیط ایزوله و فیلتر شده ای قرار گرفتی و خیلی راحت تر از قبل میتونی رو خودت کار کنی
یه بغل گل تقدیم دوست عزیز و شجاعم
وای استاد نمیدونید چقدر خوشحالممممم
من یک هفته ست دارم سعی میکنم هرروز به فایل ها گوش کنم و دوباره زمین نخورم و عین آدم به حرف هاتون عمل کنم و شده زورکی هم کامنت بنویسم(هرجور شده یچیزی بنویسم)که ردپا بذارم و مسیر یادم نره و یجوری خودمو توی سایت نگه دارم:))))
اخه میدونید همش منتظر بودم یه بلایی سرم بیاد که دوباره تغییر کنم و بگم ای فلان ازین به بعذ دیگه من عوض شدم ولی هرچی صبر کردم هیچ بلایی سرم نیومد و ژندگی م عالی نشد و همون روند رو اعصاب همیشگی رو داشت:)))منم تصمیم گرفتم خودمو مجبور به تغییر کنم و یجوری توی مسیر خودمو نگه دارم چون حرف هاتون رو میشنیدم درک میکردم ولی همش یاد ممیرفت فایل گوش کنم و استمرار نداشتم…
مرسی که این پروژه رو شروع کردید مرسی حالا انگیزه دارم و حالا یه دوره دارم که روش کار کنم…خیلی وقته دوره احساس لیاقت رو میخوام…اتفاقا پول شم دارم ولی حالا به دلایلی نتونستم هنوز بخرم…خیلی وقت ها توی کامنت های بچه ها خونده بودم با کار کردن پروژه ها مدار شون بالا تر رفته و دوره هارو خریدن…امیدوارم منم مدارم با این پروژه هرروز رشد کنه و بره بالاتر و بتونم دوره احساس لیاقت رو بخرم:)))))
خب حالا میریم فایل رو گوش کنیم بعدشم پاسخ به سوالات:)))
….
استاد من الان وسط فایل م
گفتین این پروژه رو شروع میکنین که قبل ازینکه چک و لگد های جهان بهمون وارد بشه خودمون مسیر مونو درست کنیم خودمون خودمونو بهبود بدیم چون اگه خودمون در مسیر درست حرکت کنیم و پیشرفت کنیم و خودمون وبهبود بدیم دیگه تضادی هم به وجود نمیاد…
فکنم خدا خودش مختص من این پروژه رو درست کرده
پاسخی به در خواست های منه
چون منم اتفاقا همش منتظر تضاد بودم که باهاش انرژی بگیرم حرکت کنم ولی تضاد بزرگی نیومد و زندگیم در همون حالتی که بود بدتر شد با مسایل چرت و پرت
اونجا فهمیدم باید خودمو بهبود بدم و گرنه اوضاع ساکن نمیمونه، بدتر میشه…تضاد گنده به وجود نمیاد فقط همون مسیر مثل باتلاق تورو داخل خودش میکشونه و کم کم اوضاع خراب میشه.
واقعا اینو برای من درست کردین(پروژه رو)حس میکنم چون دقیقا برای مدار الان منه:)))که سعی میکردم یجوری خودمو توی مسیر نگه دارم حتی پنج دقیقه در روز توی سایت باشم ولی حداقل یه فایل ببینم یه کامنت بذارم(دقیقا هم همین حرف رو زدین گفتین پنج دقیقه حتی شده هرروز خودمون رو بهبود بدیم)
امکان پذیره تغییر…امکان پذیره …:) چقدر نیاز داشتم به شنیدن این فایل
حالا سوال ها:
1. آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود و چه نتیجه ملموسی داشت؟
حس میکنم بیشتر برای زبان این کار رو کردم
قبل ازینکه مهاجرت کنیم
یکی از کشور های اسکاندیناوی هستیم
زبون شون هم انگلیسی نیست
نشستم با علاقه،زبان اینجا رو تا حد زیادی خوندم و جوری بود که وقتی رسیدیم اینجا تا یه حدی میفهمیدم
همین منو نجات داد
چون وقتی رسیدیم چندتا اتفاق افتاد
اول اینکه فهمیدم باید مدرسه زبان برم و حداقل باید یک سال اونجا بمونم و خیلی از بچه ها چندین سال اونجا می موندن و جز سال های مدارس عادی هم حساب نمیشد، ینی تو یک سال مدرسه زبان میرفتی عملا انگار هیچی مدرسه نرفتی و فقط زبان یاد گرفتی و باید دوباره از همون سال شروع کنی بری مدرسه.
خیلی از بچه ها بخاطر این موضوع میرفتن دبیرستان بزرگ سالان چون سال های دبیرستان شونو رو توی مدرسه زبان گذروندن بودن…
خلاصه
من چون چندماه قبل اومدن مون زبان خونده بودم تا حدی بلد بودم آماده کرده بودم خودم رو که سخت م نشه
وقتی رسیدیم اینجا توی مدرسه زبان
ترم اول منو نداشتن چون سطح م بالا بود
ترم دو انداختن منو
اونجا هم چون سطح م بالا بود بعد سه ماه انداختن ترم سه (آخرین ترم)و توی 9 ماه کلاس زبان رو تموم کردم
و خب چرا به نفع ام شد ؟
چون همزمان با من دو تا ایرانی دیگه هم اومدن
قبل من هم یه ایرانی دیگه اومده بود دو سه ماه قبل از من
هیچکدوم شون هنوز وارد مدارس عادی نشدن و توی کلاس زبانن، ولی من بخاطر همون چندماه که توی ایران خونده بودم کلاس زبان رو زودتر تموم کردم و الان توی مدرسه نیتیو ها هستم
اینم بگم این مسئله خیلییییی به اعتماد بنفس م کمک کرد
هنوزم که هنوزه همه میگن تو یک سال بیشتر اینجا نبودی چجوری اینقدر خوب حرف میزنی
اون اوایل هم که توی کلاس از همه بهتر حرف میزدم خیلی حسم خوب بود انگار همه چی رو از قبل بلد بودم لازم نبود سخت بگیرم به خودم و با یذره تلاش کلی می رفتم بالا
خلاصه که
قبل اینکه جهان بهم سخت بگیره مجبورم کنه تغییر کنم، خودم تغییر کردم
نتیجه شم که واضحه
بعد از یک سال مهاجرت دوست خارجی پیدا کردم مدرسه م مدرسه ی نیتیو هاست(این خودش خیلی دستاورد بزرگیه چون خیلی از همسن و سال هام میرن مدرسه اینترنشنال-انگلیسی-چون زبون اینجارو رو نتونستن یاد بگیرن یا نتونستن اوکی شن توی فرهنگ شون)
خلاصه که هزار قدم خودم رو جلو انداختم
بهترین تصمیمی که توی عمرم گرفتم این بود که قبل تز اومدن زبان بخونم
اگه زبان نمیخوندم الان هم اعتماد بنفس م خراب شده بود(جون باید مدرسه زبان می موندم)هم خیلی دیر جا میوفتادم
الان همه چیز برام سریع پیش رفت
تازه کلی دوست خارجی اهل همینجا هم دارم و خلاصه پیشرفت با سرعت خیلی خیلی بالایی برام رخ داد و خیلی بابت ش خوشحالم :)هم توی فرهنگ شون جا افتادم(بخاطر بلد بودن زبان شون)هم توی ارتباطات و زبان پیشرفت کردم
خلاصه کهههه یبار تو زندگی م قبل ازینکه جهان بهم لگد بزنه خودم تغییر کردم و شد منبع خوشبختی هام واقعا.
سوال دوم
در چه مواردی نشانه های تغییر را دیدی، اما جدی نگرفتی
بعدا چه هزینه ای برای فرار از تغییر پرداخت کردی!
خب اولین چیزی که به ذهنم اومد
یه خاطره خیلی دور از بچگی هامه
همچین هم دور نیست
پنج شیش سال پیش
…
خب من اونموقع خیلی عادت داشتم فیلم ترسناک ببینم:))))نمیدونم هم چرا ولی خب
می ترسیدم ها ولی میدیدم:))))از بس اعتیاد اور بودن لعنتیا!!!میدیدی دلت میخواست بازم ببینی !
خب اولش دیدم ترسیدم محل ندادم
همینجوری ادامه پیدا کرد
بعد دیگه
یه شب اینقدر ترسیدم تا صبح غلت میزدم دعا میکردم نمیرم:))))
یه شب که چه عرض کنم یکی دو شب ش خیلی توی خاطرم هست چون شب های دیگه یجوری میخوابیدم
ولی اون شببببب تا صبح نخوابیدم
تا صبح که
تا شب بعد ش خوابم نبرد راستش:))))
فک کنین من اون شب هرکاری تونستم کردم
تا صبح موزیک ویدیو دیدم
آهنگ شاد گوش کردم(ساعت سه شب مثلا)
هرکار میکردم حالم بدتر میشد اصن اون صحنه هایی که دیدم از خاطرم نمی رفت:))))
دیگه از همون شب فیلم ترسناک ندیدم من:)))
گفتین بهاش؟ بها همین بود دیگه.
بها این بود که تا چند وقت اصن خواب نداشتم و به بدبختی خوابم می برد
خواب نداشتم:))))
ولی میدونین چیه
من یک سال بعدش که این ماجرا ها یادم اومد
همیشه بابت خواب آرومم خدارو شکر میکردم
چون یادم بود سال قبل بخاطر فیلم های چرتی که دیده بودم رو همون تخت تا مدت ها نمیتونستم آروم بخوابم :)
سوال سه:
اگه میتونستم تصمیم درستی بگیرم…
عین آدم همون بار اول که فیلم ترسناک دیدم و ترسیدم، دیگه نگاه نمیکردم
میرفتم سمت علایق خودم نه علایق دوستام
فیلم هایی که خودم دوست داشتم رو میدیدم نه فیلم های چرت و پرتی که بقیه دوستام نگاه میکردن
همین:) در نتیجه اون مدت شب ها راحت می خوابیدم و اعصاب درست حسابی داشتم:)
غرق علایق خودم میشدم
هویت خودم رو دنبال میکردم
در نتیجه آدم شاد تری بودم نه صرفا کسی که برای باحال بنظر رسیدن فیلم های ترسناک میبینه:)
سوال چهارم
چه باور محدود کننده ای باعث میشد تغییر رو به تعویق بندازم…
الان جدی درباره همون مثال فیلم ترسناک باید بنویسم؟آقا فک نمیکردم اینقدر مهم باشه. حالا نوشتیم دیگه حوصله ندارم دوباره مثال جدید بزنم.
راستش دلیل ش بیشتر ترس از باحال بنظر نرسیدن بود که نمیذاشت تغییر کنم
الانم باور های محدود کننده ای که باعث میشه تغییر رو به تعویق بندازم در هر زمینه ای خیلی با هم متفاوته حس میکنم باید بشینم درباره ش کلی فکر کنم رفتار هامو پیدا کنم ببینم باور هام چیه…
تغییر در روابط رو مثلا براش کاری نکردم(روابط م با مامان م مثلا خیلی افتضاح عه)چون باور داشتم همینی مه هست و عوض نیمشه و بی فایده ست. هرکاری کنم هیچی عوض نمیشه بین من و مامانم واسه همین تغییری نکردم.
بیشتر بخاطر اینکه ایمان نداشتم عوض میشه تغییری نکردم
اگه ی درصد میدونستم میشه که تغییر کنه شرایط حتما خودم اقدام عملی براش انجام می دادم…
مرسی که تا اینجا اومدین:)
ادامه تمرینات رو ایشالا حتما توی گام های پروژه مینویسم :)))
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته
استاد مدتها بود شنیده بودم پزوژه ای در راهه و هر روز در سایت منتظر لانچ شدن یه پروژه بودم یه مدت بیخیالش شدم دوره احساس لیاقت رو داشتم ولی درستو حسابی نتونستم گوش بدم و نت برداری کنم تا تصمیمم رو گرفتم شروع کنم ویه هفته ای بود شروع کردم انجامش دادم جلسه یک و دو رو گوش داده بودم که خدا بعد از یه هفته با این پروژه سوپرایزم کرد تو معرفی دوره احساس لیاقت به چشم میخورد که در توضیحات معرفی پروژه توضیح داده بودید برای نتیجه بهتر همزمان کار کنید و همینطور توی فایل توضیح دادید این همان پاداشی که جهان به من دادوقتی که دوره احساس لیاقت راشروع کردم ومن باور دارم این همزمانی برای من بسیار خیرو برکت خواهد داشت و بهترینها برام رقم خواهد خورد
یه سوال برام پیش اومده اگه در همه زمینه ها باید تغییر کنی این تغییر رو میشه همزمان در همه زمینه ها داشت یا در یه مورد تغییر کنیم بعد بریم سراغ مرود بعد
به نام خدای بزرگ و مهربان
سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان
سلام و درود خدمت همه دوستان عزیزم
سپاسگزارم خداوند مهربان هستم برای شروع یک پروژه جدید و برداشته شدن یک قدم عالی در مسیر بهبود شخصیت
استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز و مهربان ، سپاسگزار شما بزرگواران هستم برای خلق این پروژه ارزشمند .
بدون شک عمل کردن به هر دوره یا هر پروژه ای از استادعزیز ، قطعا برای من رشد وبهبود و پیشرفت رو به همراه دارِ.
مشتاقانه و عاشقانه این پروژه و تمرین های اون رو همراه با دوره ثروت یک انجام خواهم داد و ایمان دارم که همزمانی این پروژه با دوره ثروت یک و تلفیق اون با دوره احساس لیاقت ، نتایج بزرگی رو برای من در پی خواهد داشت انشاالله.
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
سالیان سال با سردرگمی زندگی می کردم و هیچ وقت به اهمیت تغییر و لزوم تغییر اساسی در خودم نرسیده بودم .
اصلا نمی دونستم تغییر اساسی یعنی چی؟
همیشه منتظر تغییر شرایط در بیرون از خودم بودم و تصورم این بود که برای تغییر زندگی من ، شرایط کشور و اوضاع مملکت و حکومت باید تغییر کنه و این باور ریشه در عدم خودباوری و اعتماد به نفس و عدم خودشناسی و بی خبر بودن از قدرت های درونی خودم داشت .
مثل نسل ها و نسل ها تصورم این بود برای تغییر زندگیم ، یک چیز بیرون از من باید تغییر کنه و من مشکلی ندارم!
مثل اکثریت جامعه برگی در باد بودم .
تغییر در زندگی رو به شانس به ارث به تغییر نظام و حاکمیت ربط می دادم .
اصلا یه جورایی شرایط نامساعد رو طبیعی و الهی می دونستم(باورهای غلط مذهبی) و به همین دلیل هیچ وقت به دنبال تغییر اساسی در زندگیم نبودم .
و حتی به این درک نرسیده بودم که تغییرات در زندگی من ، مستلزم تغییرات در افکار و باورهای من هست .
کپی برابر اصل گذشتگان خودم ، در حال سپری کردن روزگار بودم.
روابط بسیار فاجعه با همسرم ، همکارانم و خانواده ام
اوضاع و شرایط مالی نامساعد
اضافه وزن بسیار زیاد و شرایط جسمی نامناسب
بی هدف و بی انگیزه بودن
غرق در شرک و آدم پرستی
اعتماد به نفس و عزت نفس پایین
و در کل به خوبی درک می کردم که لول و جایگاه من در زندگی رفته رفته پایین تر و پایین تر میره
هیچ قدرتی رو در درون خودم نمی دیدم که بخوام بهش تکیه کنم و اوضاع رو تغییر بدم .
حدود 18 سال بود که در هواپیمایی ماهان مشغول کار بودم و از همون ابتدای کار به عنوان سرشیفت کار می کردم .
شرایطم در محل کار رفته رفته نامناسب تر می شد .
رابطه خوبی با خداوند نداشتم و با کوله باری از باورهای غلط مذهبی کپی کار انسان های مذهبی بودم .
و درکل احساس خوبی نداشتم و رضایتی از زندگی و جهان و خداوند نداشتم و همیشه کش و قوس های عجیبی در درون خودم داشتم .
طی سالیان سال در هزاران و هزاران جلسات مذهبی به دنبال یک چیزی می گشتم ولی خودم هم نمی دونم جنس اون خواسته من چی بود و برای خودم هم این خواسته و این جستجو واضح نبود.
با کلی سوال بدون جواب روزگار رو سپری می کردم و زنده بودم
چرا زندگی بر وفق مراد پیش نمیره؟
من که آدم مذهبی هستم و همیشه در حال انجام اعمال دینی هستم که از طرف مبلغین مذهبی به من گفته شده بود!
چرا اوضاع تغییر نمی کنه؟
من هم مثل خیلی ها منتظر منجی برای تغییر بودم …
و این باورها در کنار هم باعث شد بود در پایین ترین سطح خودشناسی قرار بگیرم.
و همیشه تغییرات اساسی رو به عوامل بیرونی پیوند می زدم(شرک)
فشار این شرایط از تلنگر و چک و لگد و چکش و پتک به جایی رسید که دیگه نای ادامه دادن نداشتم…
نفسم چاق نمی شد
رمقی در وجودم نمونده بود
یه جورایی فهمیده بودم که مسیرم اشتباهه
به این درک رسیده بودم که اون خدایی که مذهب به من آموزش داده بود ، هیچ کاری برای من انجام نمیده
به خوبی یادمه که به دلیل شرایط بد زندگیم در تمام ابعاد ، کارد به استخوانم رسیده بود و تصور من این بود که تنها کسی که در این شرایط ترسناک تبرئه میشه و هیچ تقصیری نداره خودم هستم !!
همه مقصر هستند به جز خودم
مقصر در بحث و جنگ های وحشتناک با همسرم ، همسرم هست
مقصر شرایط مالی بد من حکومت و رهبر و دولت هستند
مقصر شرایط بد جسمی ، من نیستم.
مقصر اوضاع بد کاری ، مدیران من هستند و به همین ترتیب همه حتی خدا مقصر هستند ولی من هیچ سهمی در این وضعیت نابسامان ندارم .
رفته رفته به یک نیاز واقعی و یک خواسته بسیار قوی و یک عطش برای تغییر رسیدم(درخواست حقیقی – رسیدن به احساس عجز و ناتوانی)
دیگه حرفها و سخنان افراد و دانشمندان!!! در منبرهای جلسات بزرگ مذهبی در تهران ، من رو ارضای روحی نمی کرد
دیگه اون صحبت ها با درون من سنخیت نداشتند
دیگه عزاداری کردن برای بهتر شدن اوضاع زندگی ، برای من بی اثر شده و توخالی بود!!
به خاطر ترس از خدا و نماز خواندن رو هم ترک کرده بودم
یه جورایی همیشه درحال معامله کردن با خداوند بودم
کم کم از این نوع فضاها فاصله گرفتم
تا اون موقع تنها استادی که صحبت هاش به دلم می نشست استاد عرشیانفر بود
هنوز اسمی از استاد سید حسین عباسمنش به گوشم نخورده بود(قانون مدارها)
چهارم اردیبهشت سال 99 بود
مثل 99 درصد از سفرهامون که از منزل پدرهمسرم از اصفهان به تهران برمی گشتیم ، با همسرم قهر بودیم و مثل همیشه بحث و دعواهای شدید و همیشگی ….
نمی دونم کجای مسیر بودیم ولی یادمه تو قسمت های کویری کاشان بودیم .
نور ماه مثل یک الماس در دل تاریکی شب خودنمایی می کردم .
هدفون سیمی خودم رو به گوشی زدم و برای کنترل ذهن ( ناآگاهانه) و ادامه ندادن جنگ با همسرم ، تو آپارات سرچ کردم سید محمد عرشیانفر
هنوز نمی دونستم که قراره وارد یک مدار جدید بشم
بی خبر بودم از مسیر جدید
بی خبر بودم از اینکه خداوند دست من رو گرفته و میخواد جواب سوال من در مورد تغییر رو به من بده
بی خبر بودم که از درون و ناآگاهانه به این باور رسیده بودم که به تنهایی هیچی نیستم!!!
بی خبر بودم از هدایت خداوند
بی خبر بودم از مغفرت و آمرزش خداوند
دیدم تو یکی از نتایج جستجوها نوشته ، لایو استاد عرشیانفر و استاد عباسمنش! 25 اسفند 1398
استاد عباسمنش دیگه کیه؟!
روی فایل تصویری کلیک کردم
یک نفر به اسم استاد سید حسن عباسمنش با کلاه اسپرت تو آپارتمان خودش در یک شهری در آمریکا(تمپا)
خدایا این شخص کیه ؟ اگر این شخص استاد هست چرا کت و شلوار نداره و بدتر از اون چرا با کلاه اسپرت و تیشرت لایو برگزار می کنه (برخلاف همه اساتید)
گوشی رو روی کیلومتر ماشین گذاشتم و فایل شروع شد
نوع نگاه این انسان ، تاثیر کلامش و قدرتی که در تک تک کلمات می شنیدم با همه کسانی که به عنوان استاد تا اون روز شنیده بودم متفاوت بود.
نمی دونم این 46 دقیه رو چند بار تا تهران نگاه کردم .
ولی چیزی که یادمه اینه که اون شب تو دل کویر یک اتصال و یک ارتباط خاص و عجیبی بین من و منبعی که اون کلمات رو بر زبان ایشان جاری می کرد برقرار شد.
به قدری صحبت های استاد و بیان شیوا و ساده و قدرتمندشون به دلم نشست که انگار همه غم ها و همه صداهای آزار دهنده در ذهنم ساکت شدند.
فردای اون روز بود که بلافاصله اسم استاد رو سرچ کردم و عضو سایت شدم
و به این شکل مسیر تغییرات اساسی من شروع شد
اول با فایل های دانلودی
و اولین دوره ای که خریدم دوره مقدس و بی نظیر12 قدم
و مسیر تغییرات من با این دوره شروع شد
و بعد دوره عزت نفس
دوره کشف قوانین زندگی
و در سال 1402 دوره بی نظیر و استثنایی احساس لیاقت
وقتی سوال اول این فایل رو خوندم گفتم چه تغییری بهتر از این تغییر …
باید بنویسم و بدونم از کجا به کجا رسیدم
از سال 99 به بعد رفته رفته با توجه به اندازه ای که باورها و رفتارهام بهبود پیدا می کرد ، شرایط زندگیم هم به همون نسبت نه کمتر و نه بیشتر ، بهبود پیدا می کرد.
در اوایل سال 1402 بود که به خودم اومدم و دیدم که پسر ، من چقدر تغییر کردم
روابط با همسرم که هر یک ماه یک بار با جنگ های شدید بین خودمون و خانواده ها تصمیم به طلاق می گرفتیم و همیشه بچه ها از دعواهای ما می ترسیدند و گریه می کردند ، به یک شرایط بسیار عالی و باورنکردنی تبدیل شده بود .
شرایط جسمی من تغییرکرده بود.
و در اواخر سال 1402 که مجددا دوره احساس لیاقت رو شروع کردم ، بعد از 18 سال درجا زدن در شغل خودم ، به سمت رییس ایستگاه کارگو ماهان منصوب شدم .
1 ماه بعد رشد درآمدی 2 برابر و چند ماه بعد رشد 3 برابری رو تجربه کردم .
روابطم با مدیران و همکاران به عالی ترین شکل خودش در کل عمر کاریم تبدیل شده بود .
و اون موقع بود که یاد turning point خودم و نقطه عطف تغییراتم افتادم .
جایی که احساس عجز و ناتوانی در من به بالاترین حد خودش رسید
جایی که فهمیده بودم برای تغییر نیاز به یک قدرت بالاتر دارم
جایی که فهمیده بودم خودم هیچی نیستم
نقطه ای که ناآگاهانه حسی مشابه حس موسی رو تجربه کردم (آیه 24 سوره قصص)
فَقَالَ رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ
گفت: بار الها، من به هر خیری که از تو به من برسد فقیرم .
بله
این بهترین تغییر کل زندگی من بود که به وسیله عمل کردن متعهدانه و آگاهانه و مشتاقانه من به آموزش های استاد عزیز و نازنینم رقم خورد .
کامنت طولانی شد ، کلی تجربه های عالی و نتایج بسیار بزرگ دیگه دارم که اگر زنده باشم در کامنت بعدی اشاره می کنم
الهی صدهزار بار شکرت
پروردگار مهربان برای حضور در زیباترین مسیر زندگی و سیراب شدن با این آگاهی ها و احاطه شدن با اندیشه های بسیار ناب و خالص استاد عزیز و دوستان بهشتی خودم سپاسگزار تو هستم.
پروردگار مهربان در مسیر تغییر شرایط زندگی ،همه ما رو همه جانبه یاری و هدایت کن که منبع نور و رحمت و هدایت و ثروت و خوشبختی فقط تو هستی
تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جوییم
23:35 چهارشنبه 23 مهر 1404
این مسیر زیبا برای همیشه ادامه دارد.
شاد و موفق و خوشبخت باشید
سلام آقای بایرامی اول سپاسگزارم خداوند هستم که امروز من رو در مدار دریافت این آگاهی ها قرار داد از شما خیلی متشکرم چه کامنت بی نظیری موقع خواندن انگار تو کامنت شما غرق شده بود مخصوصا اون تایم رانندگی در کویر و دیدن لایو استاد به قول استاد تا زمانی که خودمون رو مصبب شرایط کنونی و نارضایتی هایی که در زندگیمون داریم ندونیم شرایط به هیچ عنوان حتی سر سوزن هم تغییر نمی کنه واقعا این مسیری که گفتین خیلی از ما تجربه اش کردیم و خداروشکر که در این مسیر قرار گرفتیم و داریم تاتی کنان در این مسیر پیش میریم براتون از خدا هدایت های بیشتر و رشد تصاعدی میخوام موفق باشید
بسم الله الرحمن الرحیم
احزاب:
وَاتَّبِع ما یوحى إِلَیکَ مِن رَبِّکَ إِنَّ اللَّهَ کانَ بِما تَعمَلونَ خَبیرًا
و آنچه را که از پروردگارت سویت وحی میشود، پیروی کن. خدا همواره به آنچه میکنید بسی آگاه است.(2)
وَتَوَکَّل عَلَى اللَّهِ وَکَفى بِاللَّهِ وَکیلًا
و بر خدا توکّل کن و کافی است خدا کارساز باشد.( 3)
========≈===================================
به نام ربالعالمین ام سلام
مریم وقتی به قولی تغییر را در آغوش بگیری دیگه به تضادهای سخت برنمیخوری چون تضادها میان تا تو درس بگیری و حرکت کنی وقتی خودت آگاهانه شروع میکنی به رشد و پیشرفت و بهبود خودت در زمینههای مختلف چرخ زندگیت روغن کاری میشه.
خداجونم متشکرم متشکرم برای این که توفیق بودن در این پروژه رو بهم دادی. متشکرم برای فرصت زنده بودن و زندگی کردن، فرصتی برای بهبود زندگیم. خوش حالم و متشکرم که دارمت رب العالمین ام.
متشکرم از همه شما متشکرم برای بهبود فایلهای هدیه در سایت و ایجاد پروژههای مختلف در جهت تاثیر گذار تر و آموزنده تر بودن و گرفتن نتایج بهتر.
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
سر امتحانهای دانشگاه بود به جای این که بگم رشتهام متفاوت بوده و کار سخت هست و بهانه تراشی کنم و ایراد از استاد بگیرم و از زمان کوتاه برای امتحان. به رب توکل کردم و از خودش کمک خواستم قدم قدم هدایت شدم نتیجه ترم اول معادل 17 و خوردهای و ترم دوم 18/50 با این که هیچ پیش زمینهای در ادبیات نمایشی نداشتم و حتی برخلاف سالهای گذشته شبهای امتحان زود و راحت می خوابیدم و به کارهای دیگهام هم میرسیدم.
دومیش ورود یک دوست خوب و همراه شاد و پرانرژی در دانشگاه وقتی تصمیم گرفتم یه جای این که زوم کنم روی اشتباهات دیگران، به خودم گفتم هیچ کس بی عیب و نقص نیست یادم فایل های خانه تکانی ذهن گوش میکردم برای همین با افراد تو مترو ارتباط میگرفتم و دنبال نکات مثبت هم کلاسی هام بودم و تحسینشون میکردم و باهاشون گرم میگرفتم پس هدایت شدم به تعویض تایم یکی از کلاسهام و آشنایی و رفاقت با شیدا. یک دختر بااستعداد و با پشتکار بالا.
بهترین تغییر دیدن زیباییهای مادرم و عشقی که رب از طریق اش به من ارزانی داشته. محبتی که به سبک خودش بهم میکند و پذیرشش و مسئول دانستن خودم نه مقصر دانستن مامان مهربانم در زندگیم نتیجه ملموس لذت بردن از زمانهایی که در کنار هم میگذرانیم و بیشتر خودم هستم و در آخر این که تا چند ماه پیش فکر میکردم پوشش سر جزو خط قرمزهاش هست به خاطر باورهای اشتباه و بازخودهایی که از این باورها دریافت میکردم. اما الان نه و من در این زمینه آزاد و راحتم .
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
ناسپاس بودن و احساس قربانی داشتن و این که هیچ کنترلی در زندگیم ندارم. این که من لایق خلق شرایط دلخواه و داشتن خواستههام نیستم و توانایی ندارم . خودم رو به طرق مختلف سرزنش میکردم و از طرفی خودم رو مسئول زندگی دیگران میدانستم. بهایی که بابتش پرداخت کردم، چپ شدن ماشین و تلاش برای از زیر صفر به صفر رسیدن برای سلامتی روحی و جسمی………
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
بیشتر قدر دان آنچه که داشتم بودم، بیشتر درخواست میکردم از ربم و قرآن رو میخواندم مثل الان.
بیشتر از زندگیم از کنار عزیزان بودن لذت میبردم از رفتن به مترو و دیدن دست فروشها از دانشگاه رفتن از تغییر رشتم خوشحال میشدم و خدا رو شکر میکردم به جای ناراحت بودن بابت هزینه مالی که پرداخت کردم خدا رو شکر میکردم که داشتم و دادم. به زندگیم جوری نگاه میکردم که حس آرامش و رضایت بیشتری کنم و افراد را بیشتر دوست میداشتم. کمتر سخت میگرفتم و تسلیم تر بودم. خودم رو تایید و تشویق میکردم بابت کوچک ترین نتایجی که گرفتم بابت لبخندی که میزدم بابت فعال بودنم. بابت این که به راحتی راه میرم و پلهها رو بالا پایین میکنم و می دوم و میرقصم خدا رو شکر میکردم بابت افزایش مهارت م خداروشکر میکردم و تمرکز و شور و شوق بیشتری میگذاشتم. گله و شکایت نمیکردم. با خودم با گوشی که پیدا میکردم به جاش از داشته هام و خواستههام بیشتر حرف میزدم. عجله نمیکردم برای رسیدن به خواستههام و لذت میبردم.
مطمئنم هدایت میشدم که یا اصلا به آن سفر نروم یا چند ثانیه دیرتر یا زودتر سوار بشم یا………تا در امان باشم. هر چند که ربم به شدت لطف کرد و فرصتِ دوباره بهم داد.
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟
به خاطر کمالگرایی که داشتم بهبودهایی که در زندگیم ایجاد شده بود را نمیدیدم و با خودم میگفتم من از پسش برنمیام، خودم رو محدود و تنها میدیدم و فکر میکردم من باید به تنهایی کنترل افکارم به عهده بگیرم در واقع شیطان و نجواها رو بسیار قدرتمند میدیدم و به جای حساب روی رب، روی خودم حساب باز کرده بودم و میخواستم بینیاز باشم ازش، باور این که خاص باشم. و این را به اشتباه قدرت میدیدم. باور این که کار بسیار سخت و غیر ممکنی هست.
چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
اصلاح به معنای این که کامل درست شده نیست اما خوب به نسبتی که این باور خدای من آن است که من میدانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد= حامی و هدایتگر و محافظ در وجودم پر رنگ تر شده آرامش بیشتری نسبت به قبل دارم، پس کمتر دست و پا میزنم. نگاه سیستمی به رب در وجودم پر رنگ تر از قبل شده و مسئولیت زندگیم رو خیلی بیشتر از قبل پذیرفتم. و در حال حاضر در کنار پروژه رفتن به مدار بالاتر که داخلش هستم این هم با هدایت رب میخواهم به پیش ببرم.
یارب العالمین سعادت و ثروت و سلامت و آرامش را در یک کلام نزدیکی به خودت را روزیمان قرارده.
یاحق.