دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر » - صفحه 84


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
    159MB
    30 دقیقه
  • فایل صوتی دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
    29MB
    30 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1506 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1613 روز

    الحمدالله رب العالمین…

    بنام خداوندیکه هر لحظه و هر زمان در حال هدایت و حمایت من است…

    سلام و درود خدا به استاد همیشه در صحنه توحیدی ام…

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

    الم

    ذَٰلِکَ الْکِتَابُ لَا رَیْبَ ۛ فِیهِ ۛ هُدًى لِلْمُتَّقِینَ

    در [وحی بودن و حقّانیّت] این کتابِ [با عظمت] هیچ شکی نیست؛ سراسرش برای پرهیزکاران هدایت است.

    الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَیُقِیمُونَ الصَّلَاهَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنْفِقُونَ

    آنان که به غیب ایمان دارند و نماز را بر پا می دارند و از آنچه به آنان روزی داده ایم، انفاق می کنند.

    وَالَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ وَبِالْآخِرَهِ هُمْ یُوقِنُونَ

    و آنان که به آنچه به سوی تو و به آنچه پیش از تو نازل شده، مؤمن هستند و به آخرت یقین دارند.

    أُولَٰئِکَ عَلَىٰ هُدًى مِنْ رَبِّهِمْ ۖ وَأُولَٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ

    آنانند که از سوی پروردگارشان بر [راهِ] هدایت اند و آنانند که رستگارند.

    إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ أَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ

    بی تردید برای کسانی که [به خدا و آیاتش] کافرند مساوی است چه [از عذاب] بیمشان دهی یا بیمشان ندهی، ایمان نمی آورند.

    خَتَمَ اللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ وَعَلَىٰ سَمْعِهِمْ ۖ وَعَلَىٰ أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَهٌ ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ

    خدا [به کیفر کفرشان] بر دل ها و گوش هایشان مُهرِ [تیره بختی] نهاده، و بر چشم هایشان پرده ای [از تاریکی است که فروغ هدایت را نمی بینند]، و برای آنان عذابی بزرگ است.

    ………………………………….

    سلام و درود خدا به استاد عزیزم…استادی که یکدل و یکصدا نام توحید و یکتاپرستی را فرا میخواند..و ما را براه راست هدایت میکند…

    من نرگس .فاطمه علی پور !ورودی آبانماه 1400 در دانشگاه توحیدی..

    شروع کنیم به تمرین امروزمون در این مسیر حق تعالی”…تعقییر را در آغوش بگیر!!!چشم…

    ….

    آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    استاد عزیزم..من 20 خورده ایی سال..از زمانی که به سن بلوغ رسیدم…تا دقیقا 34 ساله ام!…مشکل بسیار فجیع و اسف باری توی زمینه روابط داشتم..

    و این مشکل توی بحث بیزنسم با افرادم بوجود اومد.من همیشه دعوا و پرخاشگر و ناتوان بودم…با افراد…

    و مخصوصا با خانواده ام..جوریکه همیشه قربانی شرایط بودم….

    و مواردهای دیگه هم هست..که بازم اون موارد هم داشت به جسممم اسیب میرسوندم …که واقعا یه جهاد اکبری بود برام..

    استاد عزیزم با افراد نزدیکم جوری اتفاق می افتاد که من مورد شتم اونا ..و بجز ضربات جسمی و دیگر موارد..ضربات فاجعه اور ذهنی شده بودم…

    هر مدت یکبار برام اتفاق می افتاد و هی داشت هر بار بدتر و بدتر میشد…و دقیقا همین مورد بازم توی بیزنسم داشت بولد میشد..

    تا اینکه هر بار این بازی بصورتهای مختلف توسط افراد مختلف “مورد سو استفاده قرار میگرفتم…

    فقط شکل آدمها تعقییر میکرد…

    و جوریکه بازم توی موارد دیگه ..توی بحث روابط ازدواج دقیقا همون ادمها با همون خصلتهایی که همیشه باهاشون درگیر میشدم..باهام هم فرکانس میشدن..

    و اتفاقی که افتاد.یفرد وارد زندگیم شد..چون با فرکانس من هماهنگ نبود..از زندگیم خارج شد…و من خیلی خیلی بهم برخورد…و الهامی بهم رسید و این نور این خاسته در دلم روشن شد…

    و یه شب توسط؟یه شخص که از اقواممون میشد.و فردی مناسب نبود..یه صحبتی باهام کرد..و قبلشم خداوند بازم از طرف یه شخص که بازم نزدیکترین فرد خانواده ام بود منو از بودن با این مورد دور میکرد…و اونجا گفتم…

    نرگس!!!اگه داره منو منع میکنه…

    اینجا یه خیری براته..پس به اون محل نرو…

    و دقیقا همون شخص یه توهین فاجعه باری .همون شب بهم کرد…که بد چکشو خوردم..گوشم درد گرفت..

    گفتم نرگس باید دست از تقلا و رفتن به مسیرهای ناجور برداری…

    دقیقا الهامات خداوند منو راست هدایت میکرد بهمون شخصی که وارد زندگیم شد.چون توی فرکانسم نبود از من دور شد..و من پا به پای ادمها و شرایطهای ناجور میافتادم…

    چون من درونی”، اون مسیر درست و اون شخص رو میخاستم.!!!!

    ولی!!!! فرکانسم با افراد نامناسب و ادمهای ناجور بود…..

    و اون حرف و اون چک بهم نشون داد تا در مسیر درست بیام..

    میدونی چجور بود…

    میدونستم رفتارم اشتباه هست.و هر بار خیلی تلاش میکردم رابطمو درست کنم..

    ولی ولی …اون درونم که در مسیر نادرست بود نمیزاشت تعقییر کنم..

    دقیقا وقتی تعقییر کردم..و تو مسیر این سایت بهشتی اونم بصورت تکاملی اومدم..

    رابطه ام با اونفردی که همیشه بحث و درگیری بود..به ارامش رسید…جوریکه رابطه مون در گذشته استادم!به فراموشی سپرده شده بود…

    و من و اونفرد با همدیگه بهترین دوست صمیمی شدیم..ایشون از خانواده ام میباشد..

    و من هدیه های میلیونی از ایشون دریافت کردم.

    و خیلی بهم کمک کرد..

    چقدر با همدیگه تفریح رفتیم مسافرت دور رفتیم..چقدر برام هدایای دیگه خرید..واقعا الان عاشق همدیگه هستیم..

    و برای من مدام ابراز دوستداشتن میکنه..

    استادم رابطه ام از وضعیت فجیع که شبیه بمب بود..به لطف خدا به ارامش رسید..

    حتی خانواده ام چون یه دختر بودم.بخاطر یسری شرایط… سکوت میکردن.چون بانی و باعث همه اتفاقات ناجور من بودم..و ایشون رو مورد حرفهای نامربوط قرار میدادن..ولی از زمانی که من تعقییر کردم…خانواده مونم به ارامش رسید..

    یکماه اول یادمه صحبتها روزهاش کمتر شد تا کم کم بخودم تاهد میدادم تا بیشتر روی این شخصیت کار کنم..

    و بعد از مدتی کمتر شد تا دیگه نابود شد..

    و نمیگم یوقتایی ذهنم بازم آلارام میده ولی خیلی سعی میکنم اون لحظه زیپ دهنمو بکشم…و خیلی دارم سعی میکنم.کنترلش کنم.

    استادم !!!من بازم توی بحث روابطدر کل ،” با تمام اعضای خانواده ام مشکل داشتم..

    میخام بگم!!! روی یه شخصی بابت یه پولی که بدنبال سودش بودم..چقدر به ایشون شرک میورزیدم..

    با لطف خدا و دوره عزت نفس..دقیقا مهرماه سال گذشته..هدایت اومد…بصورت واضح…بهم گفت ..

    اگه میخای سودتو ببخشی…

    برو بهش بگو ..به یه شرطی سودتو میبخشم..

    که اون 4 ماهی که مونده رو”،تا بهمن ماه ..به بانک زنگ بزنی یجا پرداخت کنی…

    ایشون حساب کرد.6 تومنی میشد…

    بهش گفتم یجا تا طی هفته آینده بهت مهلت میدم که همه رو پرداخت کنی.و اون قراردادی که سال 98 پیمان بسته اییم رو لغو کنیم.

    و ایشون بخاطر اون سود 50 میلیون تومنی…و بخاطر حرف من که واقعا الهامات خداوند همیشه ساده تریین و پیشرو تریین هست موافقعت کرد سه روز بعداش همه رو یجا تسویه کرد..

    و اون حساب باز کردن و شرک ورزیدن به این شخص بعد از سالها از بیین رفت…

    و…

    باعث شد این شخص…چقدر بازم هدیه هایی گرانبها به من هدیه کنه……میخام بازم بگم!!!

    وقتی من از درون تعقییر کردم…تمام افراد خانواده ام که همیشه با همدیگه مشکل داشتیم…با من شخص هماهنگ شدییم…

    و خیلی تعقییرات شگرفی تو زندگیم بوجود اومد و باعث شد…درهایی از رحمت و برکت به روی زندگیم باز بشه..

    و اون افراد میلیون تومانها به من هدیه دادن..و همینجور تو حسابم بدون اینکه بهشون شرک بورزم با کمال احترام به من هدیه میدادن…

    استادم…میخام بگم من نجات یافتم..من رابطه ام نه فقط توی خانواده بلکه تو جامعه با مشتریام..فاجعه اور بود…

    از یطرف رابطه الهی گونه میخاستم از یطرف بسیار مشرک و بسیار نادان برخورد میکردم بهمین خاطر همیشه یسری مشکلات اخلاقی برام بوجود میورد.

    جوریکه…

    بد چک و لگد میخوردم..

    و بعد از تعقییر زندگیم و خانواده ام به لطف خداوند به ارامش رسید..و هر روز سعی کردم توی این مورد خیلی خیلی روی خودم کار کنم.

    چون من بسیار وسواس دارم..که حرفمو به کُرسی بشونم…و میبینم طرف مقابلم نسبت به این رفتار واکنش نشون میدن..و منم میخام مقاومت کنم بهمین خاطر بازم اون مشکلاتها باز میگرده..

    و سعی میکنم هر روز بهترین خودم بشم..و دقیقا رابطه من به بهترین شکل ممکن تعقییر کرد…

    …….

    بازم توی مورد بیزنسم…من همیشه از درس الگوشناسی توی رشته ام مشکل داشتم..و تضادی که بود بخاطر درک نکردن این نقطعه مهم” همیشه کارایی که انجام میدادم اصولی نبود..و همیشه یه سری دردسر هایی رو برام بوجود میاورد..یا باید بخاطرش مورد قربانی مشتریام میشدم..

    و روزیکه تو این مسیر از نظر شخصیتی درست شدم..شب خواب دیدم یه فرشته زیبا که قدی بسیار بلند داشت..بهم گفت این کتاب رو بگیر و شروع کن به خوندن..

    و همون فردا صبحش کتاب رو سفارش دادم..و شروع کردم به الگوشناشی.. استادم من نزدیک به 8 ساعت در روز “حتی بیشترم!!!.. درس الگوشناسی و الگو کشی رو به مدت تقریبا یکسال تمرکزی کار کردم..از صفر صفر..

    و اتفاقی که افتاد تونستم از پایه رشته ام هدایت بشم به خلق دستکش زنانه کشی کاربردی نرگس..”

    و من بازم به مدت یکسال خورده ایی الگوی دستکش؟میکشیدم و سایز بندی میکردم.و میدوختم و پروگیری میکردم..لباس عروس دوختم و کلی کارای دیگه..آخه خوب.. خیلی خوب حرفه ایی شده بودم..

    اونم توی بحث الگوشناسی که پایه اصلی این رشته بود..

    و همین باعث شد..به ضرس قاطع..دستکشی که من تولید کردم که سه سایز داره..و الان این نمونه کار من نه توی سایتهای ایرانی هست و نه سایتهای خارجی…

    واقعا از نمونه کارام توی این ورژن ندیدم‌..و بعد بصورت چند نمونه. هم بصورت پوشش کامل هست. و هم بصورت بند انگشتی…

    و با 6 ورژن روز …..

    من بهمچنین پکیچی رسیدم…و دری از بهشت و علم و آگاهی برویم باز شد…

    و امروز تولید کننده دستکش نرگس شدم..چه جاهایی خودمو پروجکت کردم..

    استادم من سالها از رفتن به به حاهای تاریک اونم تنهایی..مثل قبرستان مثل فلان محیط میترسیدم..

    من الان هر شب خودم تنهایی همجا میرم…

    این دستکش…چه غلبه بر ترسهایی انجام دادم..هر بار که بهم الهام میکرد بهش میگفتم میترسم.مخصوصا توی بحث تنهایی توی قبرستان..بهم میگفت اگه نری.خبری از موفقعیتت نیست..

    وقتی بهم میگفت بهم برمیخورد…

    اتفاقا شب گذشته بازم یه پیاده روی توی اون نقطعه از قبرستان داشتم.بازم ترس اومد سراغم..

    گفتم نرگس بازم میترسی…چون عبور این قبرستان باغ نخلستان و کوه هست یکم ترسناکه…

    گفتم باید بری.و من این مسیر رو برای چندمین بار انجام دادم…

    استادم من سفرهای هدایتی”دیگه هم بهم الهام میشد.. برای قوی شدن بیزنسم…سفر 6 روزه اونم توی ساعتهای مختلف..یه روز 3 ساعت توی قبرستان بودم..که بتونم توی ساعتهای مختلف تحربیات متفاوت داشته باشم…

    استادم من خیلی نتایج گرفتم…

    من یه دختر شجاع و با جسارت شدم…

    همین هفته گذشته..دیدم پاهام میسوزه.یکم حالت سنگینی دارم..گفتم اوه نرگس تحرک نداری…باید بازم سفرهاتو شروع کنی…

    و چیزیکه باعث شد.داشت جهان بهم نشون میداد..

    و این الهام خرید قانون سلامتی بد دامنگیرم شده..

    خداوند بهم الهام کرد باید پیاده رویتو شروع کنی و بری آزمایش انسولین خون و چربی رو بدی..طبق گفته هاتون.در قانون سلامتی…

    من هنوز وارد دوره نشدم طبق توضیحات معرفی این دوره..

    رفتم ..جواب ازمایشم همه چیز نرمال بود..جز کلسترول تام…که لب مرز بود..یعنی چربیهام داره زیاد میشه..

    به محض یه کوچولو تضاد فهمیدم مسیرم اشتباه هست..چربی و قند رو کاملا گذاشتم کنار..پیاده روی میکنم هر عصر تا یکساعت خورده ایی اونم توی شیب سراشیبی…

    و لطف خداوند حالم دگرگون شد..

    و باعث شد سوزش؟پاهام از بیین بره و بدنم سبکتر بشه..و دارم خودمو اماده میکنم برای خرید ابن دوره بینظیر..چون خلت گلو مدتهاست دیوانم کرده..و خیلی تضادها دارم…از خداوند هر روز تقاضای قانون سلامتی میکنم.

    انشالله به زودی برام کن فیکون بشه…

    سوال 2: در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟

    الان با توجه به شرایطی که در این مسیر هستم..خیلی زودتر از ورود به تضاد خودمو تعقییر میدم..وسعی میکنم هر روز بدنبال بهبود باشم..

    ولی در گذشته .توی صحبت قبلیم..تضاد ها هر بار بدتر میشد و من خیلی اسیبهای جسمی و ذهنی رو برخوردم و واقعا تمام شدنمو میچیشدم…

    توی بیزنسم بخاطر درک موضوع الگوشناسی و همون رفتار وسواس گونه ام هر بار هزینه های مالی برام بوجود میورد..و بازم توی موارد دیگه باز هزینهام چند برابر میشد.و خسته میشدم بازیابی کارام به شدت افت کرده بود..هیچ سود درستی که نبود هیچ..بدترم میشد..!!!… و اینقدر این وضعیت روابط در تمامی موارد و جنبه ها..اینقدر شدت داشت..

    که همیشه “مورد قربانی شدن قرار میگرفتم و مورد شتم جسمی و ذهنی و از بیین رفتن کسبکارم..توسط “اطرافم و خانواده ام و دوستانم …همجوره بدتریین.شرایط بود!!!..

    .

    به نظر من..مخصوصا توی بحث روابط..که واقعا میتونه دنیاتو در مسیر درست گل بلبل کنه..

    و برخلافش تو رو نابود کنه و در حین قربانی شدن از دنیا بری…این بدتریینه…

    من اصلا تعقییر تو کارم نبود..پوستم کلفت..ولی از اونطرف له شده بودم…و داشت منو با خودش بسوی فراموش شده ها میبرد…

    ولی در نهایت اونجا فهمیدم مسیرم جز تباهی نیست..و باید تعقییر کنم….اگه تعقییر نکنم له میشم از این بدتر و کلی نابود و بدبخت و ناتوانتر میشم‌..

    سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟

    اگه من به اون موقعیت برگردم.سعی میکنم روابطمو از طرف خودم بهبود بدم..و چیزی که خیلی برام بولد هست.نخام حالت وسواس گونه به رفتار دیگران داشته باشم”!!!و به چیزهایی که من “دخالتی توی باورهای دیگران ندارم و نمیتونم اونا رو تعقییر بدم..خودمو دور کنم و بقول قران اعراض کنم..

    و سعی کنم ارامتر باشم و ببخشم..و اونو طبق باورهای خودش ببینم..و نخام قاضی هر موضوعی بشم..

    و نکته بعد.مثل نگاه خداوند سعی کنم توی رفتارم “مخصوصا “نگاه بخشندگی داشته باشم و اون با نقصهاش با اون باوراش دوستداشته باشم..

    و نخام بد بیراه بهش بگم.بخاطر یسری موارد..

    و نگاه وسواس گونه خودمو هر بار اصلاح کنم.

    و من هر روز روی این موارد دارم سعی و تلاش میکنم.چون هنوز تکیهاشو میبینم..

    توی بحث سلامتی ..سعی کنم.غذاهای چرب غذاهای قندی و چیزهای دیگه رو از بیین ببرم..و نکته بعد هر روز پیاده روی رو توی زندگی روزمره ام قرار بدم…

    و پرهیز از خوراکیهای دیگه که میتونه اسیب به بدنمو بزنه کاملا حذف کنم که نخام اینده بیفتم توی دام گرفتاریها و مخصوصا بستری شدن توی بیمارستان و وقت تلف کردن..

    و توی بحث بیزنسی..سعی کنم هر بار ورژن کارم بهترین خودش باشه..و دقیقا همین اتفاقم افتاد.و کارم من از صفر کلوین به بهترین ورژنها رسید و من واقعا هر روز دارم توی کارم و شخصیت کارافرین شدن قوی تر میشم…و به الهاماتش گوش فرا میدم..و سعی میکنم میرم تو دلش و لطف خدا انجام میشه…

    و ایمان دارم خداوندم تو این بیزنس الهیش منو به بهترین موقعیتها هدایت میکنه ..

    و من اقدامات زیادی روی تا به الان توی تمامی مراحل بیزنسم انجام دادم.و هنوزم ادامه دار هست..و

    چیزیکه بولد هست..سعی کردم بیزنسم چه از نظر مهارتی…روی شخصیتیی “موارد خیلی خوبی رو داشته باشه….چون فردی که کارآفرین میشه باید از درون قوی و محکم باشه..از درون با جسارت و با شهامتر باشه…

    سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟

    ..باور به تعویق گذشته ام.بخاطر ترسها بود..بخاطر نبود فلان موقعیت بود..و خیلی موارد دیگه توی هر جنبه ایی…اصلا باور نداشتن بخداوند و نبود قانون بود…شرک ورزیدن بود.که بر فرض بچسبم به فلانی که اون فلان کار رو برام انجام بده ..

    اصلا تعقییری نبود که بخام بگم توی تصمیمات زندگیم به تعویق افتاده هست…و ناگفته نمونه اصلا مفهموم این موضعات خارج از محدوده خودم میدیدم..و درکی نداشتم….

    یجاهایی ناآگاهانه خوب انجامشون میدادم..ولی یجاهایی اینقدر ترسها زیاد بود که میگفتم مگه میشه..اینجور تفکراتی داشت..و چیزیکه درونم بولد میکرد ..اون لجاجتی که داشتم که دقیقا همون افکار نمیزاشت من از اون موقعیت گذر کنم.

    ….

    و اون مشکلات و اون ارتباطلات ناجالب با افراد مختلف باعث شد که من…اون الهامی که بهم رسیده بود و هر بار بهم گوشزد میکرد..تو به این خاسته میرسی..نور همون موضوع بخاطر شدتش در هر بار… خداوند از طریق دیگران..منو هدایت کرد در مسیر درستش و اصلا نمیدونستم قرار چی بشه….قرار بگیرم.

    تا بعد از چک و لگدهای حسابی بیدار شدم..و این سوال برام پیش اومد!!!.که باید چکار کنم تا من به این خاسته برسم..

    هزاران دلیل باورهای محدود کننده داشتم و همشون به تعویق افتاده بود…مگه یکی دو تاست!!!..اینقدر که زیاد بود!!!..

    ولی….با توکل بخدا …

    من با توجه به جنبه هایی که روزهای گذشتمو و نتایجمو دیده بودم …. میدونستم مسیرم اشتباه بوده بهمین خاطر یسری تضادها و رسیدن به این مسیر راه راست و با نشانهاش که مثل بمب توی درونم ترکید. باعث شد!!!!!

    .و اون الهامات از طرف دیگران نسبت به خاستهام که همه لطف خداوند بود..و خداوندم منو توی این مسیر اون افراد رو بکمکم آورد تا من توی تمامی جنبه های زندگیم پیشرفت کنم….و عطش؟این مسیر الهام گونه رو بچشم.

    این عشق مخصوصا خوابها و الهاماتی که میدیدم.استاد مخصوصا اونروزهای اول ..من اینقدر عاشق شده بودم که ساعتها توی کوه تنها داشتم راز و نیاز میکردم…

    هر عصرو صبح..وقت و بی وقت..حیران توی کوه با خداوند صحبت میکردم..تنها نقطعه امنم تو اونروزا با خداوند بود..وقتی که نورشو بهم نشون داد..دیگه از خود بیخود شده بودم.اشک امانمو بریده بود..

    مدام خوابهای الهاماتی میدیم..خواب شیطان رو بهم نشون میداد..خواب بهشت رو بهم نشون میداد..

    خدا اینقدر عاشقم شده بود..وقتی عطش منو دید..مثل کسی که سالها از معشوقش دور شده حالا بهش؟میرسه..چجوریه..دقیقا خدا اونروزها با من همچنین رفتار میکرد….

    اون عاشق من!!! منم عاشق دلباخته اووووو!!!

    و باوری که اصلاح کردم…دقیقا همین نقطعه بود..که هر کاری انجام میدم..زود برام کن فیکون میشه…و دقیقا از همون روز اول نشانهاش؟که میومدند بیشتر درون منو اصلاح میکرد..

    اینقدر الهامات واضح و دقیق بود..و خودش تفسیر کرده بود که جای هیچ شک و تردیدی رو بجا نمیزاشت…

    دقیق بهم میگفت نرگس!!!خوب الان امروز صبح که از خواب بلند شدی با اون فردی که مشکل داری…

    بخودت قول بده خوب باهاش برخورد کنم..

    اگه بازم بحثی پیش اومد اعراض کن…

    و یا سلامش کن…

    باهاش تفریح برو…

    استادم من سالها بخاطر این نوع تفکر شیطانیم…خوبی اینطرف و خوشیها با این شخص رو ندیده بودم..

    تصاویر گوشیم گویای خوشگذرانیهایی ایست که با اینفرد .بعد از کارکردن روی خودم برقرار شد..

    رنگ زندگیمونم تعقییر کرد….ایشون چقدر بهمون خدمت کرد…

    اصلا یه دنیای دیگه برامون بوجود اومد…..

    واقعا یه آرامش الهی وارد زندگیمون شد..

    نه با اینفرد بلکه با افراد دیگه از اعضای خانوادمون‌…

    تمام اسباب اینهمه تعقییر..فقط الهامات خداوند بود…

    وقتی بهم میگفت اگه میخای به خوشبختی برسی..باید اینکار این افکار رو تعقییر بدی…درسته یه مدت طول میکشید..ولی نتایج گویای همون تعقییرات بود..

    نتیجه صحبتم!!!!…اصلاح باور گذشته ام..فقط بخاطر الهامات خداوند بود…هر جا هر چیزی بهم گفته میشد…و یجورایی ترس وجودمو میگرفت…احساس میکردم توی دوزخم و داره بدنم میسوزه…میگفتم نرگس باید از این دوزخ بیرون بیایی…و همون لحظه عمل به الهامات منو توی دوزخ در میورد و وارد بهشتم میکرد..

    آخ که نگم که چقدر طعم شیرین و دلربایی داشت…

    توی بیزنسم بهم گفت باید از صفر شروع کنی…شروع کردم.تا چند ماه الگوکشی.اونم بصورت تمرکزی..

    بهم گفت برو فصل سیزده فقط دستکش…

    دستکشم یه الگو خیلی ساده و دوخت ساده..ولی ولی وقتی قدم به قدم الهامات رفتم..استاد وارد یه دریایی از آموزش؟و مهارت شدم..

    یه دنیای جدیدی رو بهم نشون داد..که هر چقدر پیش میرفتم هر بار بهتر و بهتر میشد….

    توی بحث دیگه هم سلامتیم..همین پیاده روی و خوردن یسری غذاهای مضر باعث شد ..من حالم بهتر بشه…و بیشتر بتونم روی خودم تمرکز کنم…و خودمو اماده کنم برای دوره قانون سلامتی…

    میخام بگم….همه چیز الهامات خداوند بود…

    الان میتونم کم کم دارم جزو دسته چهارم پیش میرم..

    همین هفته گذشته پروجکت خودم به چند تا موارد جدید بود..تو راه بودم بهم گفت برو انجامش بده..گفتم نرگس همین الان مسیرتو بچرخون…و رفتم و انجام شد….و هفته بعداش الهام بعدی اومد و همون موقع رفتم تو دلش….

    الان …واقعا استاد….

    عمل به آموزه های شما و گوش دادن بهشون و در مسیر قرآن .. اینو میتونم به صورت قطعیت بگم..هر روز بدنبال بهتر شدن هستم…بهمین خاطر تضادهام واقعا کم شده…

    خیلی خیلی تابوها ” توی زندگیمو شکستم….به محض اینکه یه گوش مالی میده…مخصوصا چند هفته پیش دیدم بدنم سنگین شده..گفتم نرگس داری چاق میشی..فورا تصمیم گرفتم از خداوند هدایت خاستم.بهم الهام کرد اول آزمایش؟بدم.و بعد پیاده روی رو شروع کنم..

    الان میدونم..و واقعا به درکش؟رسیدم ..و میدونم این درک هر بار میتونه بیشتر بشه ….

    که من باید هر روز هر ثانیه در تمامی موارد گوشم تیز !!!چشمانم روشن..و شنیده هام از نشانها قوی بشه…و نزارم کارد به استخوان کشیده بشه‌.

    و از خداوند هر صبح میخام تو مسیر بهم کمک کنه تا بتونم بیشتر روی خودم و افکارم و خاستهام کار کنم!!!

    و میدونم تنها حقی که میتونم به خودم خدمت کنم.‌!!!!..اینه هر روز بفکر بهبودهای دائمی که میدونم بخودم لطمه وارد میکنه…رو انجام بدم..

    استادم!!!…من نرگس توی وضعیت اسف باری بودما..این چهارسال به اندازه 100 سال بیشترم روی خودم کار کردم و نتیجه گرفتم…

    و میدونم هنوزم باید بتونم تمرکز بیشتری داشته باشم..چون تو مسیر درست ماندن و ادامه دادن مهمه…و نه یو یو شدن…چون جنسشو خوب درک کردییم..همون بحث فرکانسها رو!!!!

    در عین واحد کار میکنه..الله اکبر….

    دقیقا تداعی بهشت و جهنم میشه…

    در نهایت…استادم……‌‌با درک قانون و تو این مسیر همه چیز برام بسیار واضح شده..چون قانون خداوند و کتاب الهامیش بازگوی همین موارد هست..و آیاتی که بهم الهام میشد..به قطعیت بهم میگفت ..اگر بازگردید ما نیز باز می گردییم و نشانه های دیگه….اصلا نمیزاره من یه زره هم کم بیارم..اگه هم یجایی کم بیارم..زود دوزخ رو جلوی خودم میبینم…

    و خداوند بهم آلارام میده و فورا قیامت برام تداعی میشه…که نرگس اگه بازگردی ما نیز باز میگردییم…

    انشالله که بتونیم درست عمل کنیم تا درست نتیجه بگیرییم….واقعا بدون هیچ کم و کاستی…

    من هر انچه که الان دارم و رشدم توی تمامی جنبه های زندگیم…همه رو وجود صنع خداوند میبینم..

    .استادم صحبت شما توی تمام دورهاتون..همینکه نام توحید میشود…اصلا جای هیچ سوالی رو توی وجودم نمیزاره..اینقدر که دقیق و درسته و بجا هست….

    و منم سعی کردم هر چشم بهم زدنی در این مسیر کوشا باشم….

    استادم یادم میاد همون خاسته ایی که منو توی این مسیر پر تضاد آورد به این بهشت شما هماهنگ کرد..

    دقیقا همون روزهای اول…شب خواب دیدم توی آسمونم‌‌‌…یجای مرتفع…..

    و من از اون پله های اومدم پایین..

    و اون خاستممم اومد پایین…

    و فردی که من بخاطر اون خاسته بهش؟شرک میورزیدم..اونم اومد پایین..بهم گفت!؟ یسری افراد که دختر خاله هام هست اومدن دیدن تو…

    دیدم سه نفر بودن..‌دو تا فرشته و با یه بچه کوچیک..( که اون شخص ” شما بودیین)..یادم لباس امریکایی پوشیده بودیین..

    و همونجا اون فرشته به من نزدیک شد بهم تبریک گفت و نشانهاشو جلوی چشمم اورد..و بهم تبریک گفت….

    و شما اون وسط شروع کردین به خوشحالی و رقصیدن….

    ولی اونجا هدایتی اومد که نرگس..مدارها با این خاسته دوری..باید روی خودت کار کنی تا موعدش؟برسه‌.الان چهار سال گذشته…

    یه شب بهم گفت…بازم واضح..که این خاسته از طرف من برآورده شده و تمامه..باید تو زمان و مکان مناسبش؟انجام بشه..

    و تو اونو رها کن به خاستهای بعدات بچسب توی اونا هم مهارت پیدا کن…

    و اقداماتی که میگم رو انجام بده…استادم نتایج خیلی زیاده…

    فقط یه کلام میخام بهتون بگم..خیلی خوابتونو میدیدم که تشویقم میکردی.

    یا خداوند توی بیداری آیندمو بهم نشون میداد…

    یادمه کتابهایی که از سایت میخریدم..‌هر بار با خرید فصل جدید…یه شب شیطان رو با دو چشمم روبروم دیدم..که از ترس فقط داشت بالا و پایین میپریید و اینطرف و اونطرف میرفت..

    اونجا خداوند بهم وعده ارامش داد که نترس من باهاتم…..

    …میخام بگم!!!

    من از اون شرایط نجات یافتم..درسته الان اطرافم میبینم خیلی زندگیشون فاجعه اوره..ولی اون زمان من توی گروه سوم بودم..خیلی زود فهمیدم مسیرم اشتباه هست..خیلی لِه نشدم..ولی همون مسیرها،”درد گوشمو بسیار زیاد گوشمالی کرده بود…

    چون من بسیار فردی بودم…و اینو بصورت ناخود اگاه داشتم!!که .بهم الهام میشد.ولی من ناآگاهانه سعی میکردم انجامش بدم..

    الان میدونم اون مسیر برای من نقطعه عطف بود تا من به این مسیر بیام!!!..

    و… انشالله تا ابد تو این مسیر خواهم ماند….

    اهدنا الصرات المستقیم…

    أُولَٰئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلَالَهَ بِالْهُدَىٰ فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ وَمَا کَانُوا مُهْتَدِینَ

    آنان کسانی هستند که گمراهی را به جای هدایت خریدند، پس تجارتشان سود نکرد و از راه یافتگان [به سوی حق] نبودند.

    همه چیز هدایت هست..ما بدون هدایت هیچ تجارتی رو نمیتونیم به مقصد برسونیم..

    استادم هیچ خوشبختی مثل بودن با خداوند نیست..من خیلی خیلی خوشحالم که هر لحظه کنار خداوندم.اون بهم گوش میده و بهم لبیک میگه..هر جا هر اشتباهی یا کم کاری از ناحیه خودم انجام بدم..بهش؟میگم خدایا من اشتباه کردم منو ببخش..من بدون تو هیچی نیستم….و استادم زود بخشش وارد درونم میشه و به ارامش میرسم.و نمیزارم احساس گناه “منو از خداوند دور کنه..چون دور شدن از روشنایی یعنی زوال و نابودی…

    .یعنی سرگشتگی…

    استادم انشالله تمرینات من باعث فرکانسهای جدید و رفتن به مدارهای بالا بشه..که بتونم تا زنده ام خوب زندگی کنم و بیشتر سپاسگزارش باشم…

    به امید رفتن به این پروژه زیبایی که گذاشتین.من هنوز لطف دوره احساس لیاقت شامل حالم نشده..فقط فعلا دوره عزت نفس و کتابها رو دارم..و همونا هم خیلی نتایج وارد زندگیم کرده..

    و میدونم عطش این مسیر میتونه هر بار عمیقتر بشه….به این دلیل که توی مسیر راه راست قرار گرفتم !!

    الهی امیدی به امید خودت…خدایا هزاران هااا مرتبه شکرت..که فرصت نوشته شدن مسیرمو بهم ارزانی کردی.

    به امید بهترینها برای هم مسیر شدن در آغوش مسیر تعقییر…

    از امروز در این تاریخ میخام هنوز تمرکزی تر روی خودم کار کنم.و گوش بفرمان این تمرینات باشم..چون تعقییر نکردن یعنی زیر دنده های جهان له شدن..

    و بجز این دنیا رو از بیین بردن آخرتمم همراهش سوزندان…

    خدایا چنانکن سرانجام کار تو خوشنود باشی و ما رستگار…

    الهی امیدی به امید خودت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  2. -
    بهاره صرام گفته:
    مدت عضویت: 1531 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    به نام خداوندی که آغوشش همواره برای من بازه ،

    هیچکسی نیست که هرلحظه بگه بیا در آغوشم منم که همیشه مهربونم باهات .

    چقدر قشنگه بعد از خداوند دوستی داره به اسم استاد عباس منش که دوستانی داره از جنس خودش که من به راحتی میتونم بیام و ساعت ها کنارشون وقت بگذرونم ،

    چقدر این حس زیباست،

    چقدر تمام جملات استاد با پوست و خون و استخونمون درک میشه چون بارها به این درجه رسیدیم و مثل فنر برگشتیم سر جامون ،

    دقیقا صبح بود که داشتم به خداوند میگفتم خدایا من دیگه نمیخوام برم پایین میخوام بالا برم میخوام پرواز کنم میخوام رشد کنم ، میخوام مستقل بشم اما من بلد نیستم خدایا تو بهم بگو تو راه نشانم بده تو کمکم کن چشمام هدایت هاتو دریافت کنه، ببینه

    گوش هام صداتو بشنوه ،

    حس بویاییم بوی خدارو استشمام کنه ،

    دستام لمست کنه ،

    خدایا تو بهم بگو،

    که گفت بیا بشین و سایت و باز کن و نگاه کن فقط،

    فعلا نگاه کن و بنویس تا بعدیشو بهت بگم تا بگم چیکار کنم عمل کن و برو جلو ،

    خداروشکر که امروز اول صبح پنجشنبه با این فایل زیبا شروع شد ،خداروشکررررر

    ممنومم ازت خدای بزرگ

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  3. -
    سکینه محمدی گفته:
    مدت عضویت: 396 روز

    سلام استاد عزیزم سپاسگزارم بابت این پروژه

    جواب سوال اول

    من همین الان در زندگیم با یک تضاد رو برو شدم احساس می کنم در بیابان ماندم که نمی دونم راه درست کجا است ولی توکل بخدا تصمیم گرفتم که تغیر کنم من باید زندگی خود را تغییر دهم

    نظر به تجربه گذاشتم وقتی با مشکلات بر خورد کردم در اول نمیدونستم چجوری حل کنم به مروری زمان حل شد

    اما من به انگیزه بالا و تعهد محکم وجهاد اکبر نیاز دارم تا شرایط خود را تغییر دهم

    جواب دوم

    من همیشه روی خود کار می کردم اما تمرینات درست انجام نمی دادم

    از گوش فایل صوتی چرخ زندگیم روان و آسان شد بود اما بعضی وقت روی خود کار نمی کردم واقعا نشانه می آمد و من می فهمیدم این نشانه است من باید تغییر کنم اما باز تنبلی می کردم

    جواب سوم

    اگر من واقعا می توانستم به آن زمان برگردم با تمام وجود روی خود کار می کردم و راه چاری برای مشکل پیدا می کردم و امروز اینقدر زیر فشار مشکل نبودم اما امروز این تصمیم وتعهد به خودم بدهم باید تغییر کنم

    جواب چهارم

    من که این مشکل دارم و این باور داشتم من نمیتونم حل کنم اما الان فکر میکنم من می توانستم حل اما عمل نکردم و بزرگترین مشکل من دارم تنبلی می کنم وب تعویق می اندازم کار کردن روی خود را

    ولی هنوز وقت دارم زندگیم را تغییر دهم خداروشکر الان چرخ زندگیم روان است من حتماً زندگیم را تغییر می دهم و با صحبت خواهم کرد تشکر استاد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  4. -
    آليس گفته:
    مدت عضویت: 2896 روز

    سلام به استاد عباسمنش عزیزم و خانم شایسته نازنین

    من خیلی مقاومت دارم با نوشتن تو سایت بیشتر هم به خاطر تایپ کردن هست چون حوصله تایپ کردن ندارم

    وگرنه تو دفترم خیلی زیاد مینویسم اما این همزمانی باعث شد که خودم رو مجبور کنم بیام تو سایت بنویسم

    من دیروز دقیقا استارت دوباره دوره احساس لیاقت رو زدم و جلسه یک و جلسه تکمیلی یک رو گوش کردم و چکاپ لیاقت رو در حال انجامش بودم نصف بود و جالبه امشب اصلا خوابم نمیبرد البته الان دیگه ساعت پنج صبح شده رفتم کامنت سعیده شهریاری عزیز رو از تو ایمیلا زدم و خوندم(از همینجا ازش بینهایت تشکر میکنم به خاطر کامنتای فوق العاده ای که مینویسه به خاطر تعهد و ایمانش که باعث میشه دیدمون نسبت به قانون وسیعتر بشه و مطالب استاد عزیز رو بهتر بفهمیم )داشتم کامنت رو میخوندم که یه هو چشمم خورد به اسم فایل “پروژه تغییر رادر آغوش بگیر”گفتم اِ استاد فایل جدید گذاشته و سریع رفتم فایل رو گوش کنم که از این همزمانی شوکه شدم اینکه دقیقا همون روزی که من دوره احساس لیاقت رو شروع کردم استاد این پروژه ارو گذاشت یعنی همزمانی یعنی اینکه من تو مسیر درستم یعنی خدا داره بهم میگه برو مسیرت درسته و دقیقا هم به خودم تعهد دادم برای تغییر چند درجه ای مدارم یعنی همینکه من تصمیم به تغییر گرفتم جهان دست به کار شد خدایا بینهایت سپاسگزارتمو دقیقا هم در حال انجام عملی یه تغییر اساسی در زندگیم هستم و همه اینا داره بهم میگه تو جاده درستی پا گذاشتی فقط به تعهدت پایبند باش و همین شروع کامنت نوشتن هم یکی از همون تغییرات اساسی هست میخوام از خودم ردپا بزارم تا اگه ادامه ندادم از آلیس الان که دارم بهش تعهد میدم تا پایان این پروژه به ورژن بهتری تبدیل بشه خجالت بکشم و مجبور بشم ادامه بدم.دقیقا همین الان که تعهد دادم اذان صبح به پایان رسید

    “بینهایت سپاسگزارت هستم رب من به خاطر قوانین بدون تغییرت که اینهمه دقیق کار میکنه مو لای درزش نمیره”

    “و بینهایت سپاسگزارم که من رو هدایتم کردی به این سایت بهشتی به این بنده برگزیده ات استاد بینهایت ازت سپاسگزارم اصلا نمیتونم عمق سپاسگزاریم رو ازت بیان کنم میدونم که میفهمی چی میگم هرکی ازم میپرسه ارزشمندترین دارایی ات چی هست میگم سایت عباسمنش بزرگترین هدیه زندگیم هست چون باعث شد به تمام سوالات تمام عمرم پاسخ داده بشه ”

    و من حتی بهای مادی ورود به این سایت بهشتی رو پرداختم و بعد هدایت شدم اینجا.

    *

    همین الان که رفتم نمازصبح رو خوندم قرآن رو که بازکردم سوره اسرا اومد:

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سُبْحَنَ الَّذِی أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَیْلَا مِنَ ٱلْمَسْجِدِ ٱلْحَرَام إِلَى الْمَسْجِدِ ٱلْأَقْصَا الَّذِی بَرَکْنَا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ ءَآیَتِنَا إِنَّهُ هُوَ ٱلسَّمِیعُ ٱلْبَصِیرُ (١)

    به نام اللّٰه بخشنده مهربان

    پاک ومنزّه است کسى که بنده اش راشبى ازمسجد الحرام به مسجد الأقصى که گرداگردش را برکت داده ایم برد؛ تا برخى از آیات خود را به او بنمایانیم، بى گمان اوست که شنواى بیناست (١)

    خدا داره بهم میگه درمورد تغییر مدار همون تغییری که میخوام تو شخصیتم ایجاد کنم

    انگار داره بهم میگه ادامه بده وقتی تغییر شخصیتت به مومنتوم کافی برسه در لحظه میتونه اون تغییر مدار رخ بده با تغییر فیزیکی

    رب من هدایتم کن در این مسیر ثابت قدم بمونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  5. -
    آقای نیکو گفته:
    مدت عضویت: 3371 روز

    بنام پرودگار یکتا

    سلام به استاد عباسمنش

    سلام به بانو شایسته

    سلام به همراهان عزیز

    با تشکر از استاد عزیز که همواره در حال کار کردن روی خودشون و سایت گروه تحقیقاتی عباسمنش هستن و هنوز یه پروژه تموم نشده و یا در حال اتمام هست پروژه بعدی رو استارت میزنن،

    معمولا هم یه محصول که ارائه میشه پشت بندش یه پروژه رایگان رو ارائه میکنن.

    استادان عزیز کمال تشکر رو برای انجام این بروز رسانی ها دارم و یه پیشنهاد اگه امکانش باشه یه مقدار تمریناتی که در هر جلسه هست رو کمتر کنید فکر میکنم بازدهی بیشتری رو داشته باشه،

    البته برای من اینجوریه بقیه دوستان رو نمیدونم، اگه تمرینات کم باشه انجام میدم و ادامه میدم اما اگه زیاد باشه چون وقت نمیکنم همون کم رو هم انجام نمیدم،

    بطور مثال گوش کردن به این فایل حدود نیم ساعت زمان میبره و حدود چند دقیقه خواندن توضیحات و تمرینات اما اگه بخوایم کامل تمرینات رو انجام بدیم و کامنتها رو بخونیم برای شخص من انجام تمرینات همین جلسه و خواندن کامنتها حداقل روزی چهار ساعت وقت باید بزارم که واقعا برای من امکان پذیر نیست،

    اگه امکانش باشه فاصله فایلها رو حداقل هر سه روز یکبار باشه و انجام تمرینات هر جلسه فقط یک یا دو موضوع تمرینی داشته باشه فکر میکنم کاربردی تر باشه،

    مثال میزنم دوره شیوه حل مسائل که بروز رسانی شد من حدود روزی دو ساعت وقت روی اون دوره میزاشتم و تمرینات رو هم به موقع انجام میدادم و تا اونجایی که میتونستم کامنت دوستان رو هم مطالعه میکردم، اون دوره برای من سه ماه زمان برد و خیلی در زندگی من تاثیر گذار بود و نتایج مالی خیلی عالی در اون دوره گرفتم،

    اما در دوره کشف قوانین زندگی چون فایلهای هر جلسه با تمریناتی که در فایلها اومده بود حدود 2ساعت ونیم فقط فایل هر جلسه بود عملا دیگه برای من انجام تمرینات خیلی زمان بر میشد برای همین دیگه همون کم رو هم انجام نمیدادم و نتیجه ای هم حاصل نمیشد.

    اگه امکانش باشه جلسات در حد همون 20 تا 40 دقیقه باشه و تمرینات هر جلسه یکی دو مورد باشه انجام خیلی راحت تر میشه و افراد بیشتری فرصت میکنن انجام بدن،

    حتی وقتی تمرین زیاده کامنتها هم خیلی طولانی میشه و تجربه من اینه که کامنتهای خیلی طولانی رو نمیخونم و خودم هم نه حوصله گذاشتن کامنت طولانی رو دارم و نه وقتش رو

    الان نوشتن همین کامنت برای من حدود 40 دقیقه وقت برد، 40 دقیقه هم گوش کردن فایل و توضیحات یه 40 دقیقه هم برم کامنت بخونم مجموع میشه دو ساعت در روز که فکر میکنم اگه میخوام به جنبه های دیگه ی زندگی برسم همین دو ساعت در روز برای حضور در سایت کافی باشه.

    البته این توضیحاتی که من نوشتم برای من بود دوستان دیگه رو نمیدونم، اما با توجه به کامنتهای دوستانی که در این سایت نتیجه مالی گرفتن (توضیح اینکه اکثریت افراد برای جنبه مالی هست که وارد سایت میشن، البته بسیار عالی هست که در حوزه های دیگه هم رشد میکنیم) میشه فهمید که افرادی که موفق شدن بیشتر عمل گرا بودن و تمرینات رو عملی انجام دادن.

    ممنون از استاد عزیز که وقت میزارن و همواره گامهای عالی برای توسعه و آموزش ارایه میکنن

    با تشکر خدانگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  6. -
    پروانه پدرام گفته:
    مدت عضویت: 1899 روز

    سلام به استاد عزیزم و مریم جان شایسته عزیز

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت

    من تو روابط عاطفی خیلی جهان بخاطر اشتباهاتم بهم چک لگد زد تا جایی که واسه آخرین بار که تصمیم گرفتم خودم تغییر کنم دیگه جایی واسه چک لگد نداشتم من وارد یک رابطه اشتباه شدم که اونم می‌دونم اشتباه از خودم بود از رفتارم از عملکردم اما بازم 7سال رابطه اشتباهم طول کشید من جزو اون دسته از افرادی بودم که دیگه راهی جز تغییر نداشتم

    سوال 2: در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟

    در تمام مدت نشانه ها تغییر را می‌دیدم اما خودم خودم مسخره میکردم اول از بحث بعد دعوا بعد قهرهایی پی در پی تمسخر

    من بخاطر نادیده گرفتن نشانه ها بهای خیلی سنگینی پرداخت کردم (زمان رفت )(عمرم سالها بیهوده تلف شد )افسرده شدم و خیلی بهای سنگین مالی

    سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی

    البته این سوال 2جنبه داره قبل فهمیدن و درک مختصری از قوانین یا بعد فهمیدن

    اگر همان پروانه قبلی بودم با استاد آشنا نشده بودم مسلما راه اشتباه ادامه دادن خدا می‌دونه آخرش هم تیمارستان

    اما الان که می‌دونم الان که تا حد کمی آگاهی دارم اجاره نمی‌دادم کوچکترین زمانی از من گرفته بشه چه برسه 7سال عمر زندگیم خراب بشه

    سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟

    تغییر به تعویق انداختم چون میترسیدم ترس از تهدیدهایی که میشدم تهدید خانوادم خودم و هر کسی با من در ارتباط بود

    اینجا بود که با استاد آشنا شدم و فایلهای رایگان (فقط روی خدا حساب باز کن )(چه کسی مالک اوست)اینجا بود پا روی ترسهام گذاشتم گفتم خدایا خودت حلش کن خودت نجاتم بده و لحظه ای که همه چیز سپردم به خدا درها یکی یکی باز شد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  7. -
    کامران گفته:
    مدت عضویت: 1597 روز

    به نام خداوند مهربان

    با سلام خدمت استاد عزیزم و همه دوستان

    من جز دسته های اولم جز دسته ای که تا له نشم و داغون نشم تغییر نمیکنم

    من بار ها و بار ها شده ترکیدم و تغییر نکردم

    توی رابطه هر روز همون بحث ها هست

    توی رابطه با خداوند که فقط زبونی ایمان دارم

    توی وضعیت مالی که کلا داغون

    من الان نزدیک به سه سال هست دوره دوازده قدم رو گرفتم و قدم اول و دوم رو خریدم. ولی هنوز تموم نکردم چرا چون فقط خریدم که منم جز ادم هایی باشم که قانون جذب رو بلده و فقط حرف بزنه ولی وضعیت تمام زندگیش همونه و از اون بدتر هم شده

    تغییر کردن واقعا یک اراده قوی میخواد

    تغییر کردن واقعا یک دل بزرگ میخواد

    و تغییر کردن یک ایمان واقعی میخواد که باید به خداوند داشت که توی این داستان از تغییرات به سمت خواسته ها شاید اتفاقات به ظاهر بد بیفته ولی در نهایت همه چیز به نفع من خواهد شد

    اره من فقط زبونم تغییر کرد ولی فرکانسم ن تغییر نکرده چرا چون نتایجم تغییر نکرده چرا چون هنوز باور قلبی ن به خدا دارم و ن به استاد عباسمنش و این واقیعت من هست چون ادم باور داشته باشه از خوردن اب تشنگیش برطرف میشه قطعا بدون هیچ تردیدی اب میخوره

    پس منم اول باید یک هدف عالی و خوبی برای خودم بزارم اول اینکه ارتباطم رو با خداوند عالی کنه این بهترین هدفی هست که من میتونم داشته باشم و اهرم رنج و لذت رو بنویسم و باور های مناست

    من با خودم رو راست هستم من انسانی عجول هستم و طبق قران انسان عجوله و شیطان هم از این در وارد میشه

    و من الان دارم کامنت میزارم داره میاد میگم

    من خیال میکردم تند تند هر روز فایل رو ی بار گوش بدم سریع تر به نتایج میرسم

    ولی از همین الان تصمیم دارم هر فایل رو چندین بار گوش بدم. قانون تکامل رو پایه بزارم. من مسیر خوشبختی رو لذت رو میخوام و بقیه نعمت ها داده میشه

    خدایا ازت سپاسگزارم که قلبم رو باز کردی عاشقتم

    تو هستی منو دوست میداری

    تو هستی به من عزت میدی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  8. -
    محمد طاها افضلی نیا گفته:
    مدت عضویت: 613 روز

    سلام به استاد و مریم شایسته و دوستان عزیزم

    اول از همه ممنونم بابت این پروژه زیبا از شما استاد عزیز و مریم شایسته عزیز و خدا رو شکر می کنم که دقیقا وقتی این پروژه اومد که بهش خیلی نیاز داشتم دقیقا شب روز قبل از اینکه پروژه (تغییر رو در آغوش بگیر) بیاد من داشتم به این فکر می کردم که چرا با اینکه دارم روی احساس لیاقت کار می کنم ولی باز هم وقتی همه چیز خیلی عالیه به یک تضادی بر می خورم که شرایط رو برام دشوار و اذیت کننده می کنه؟ و چرا همه این تضاد ها تکراری هستن و مدام تکرار می شن؟ و روز بعدش دقیقا این پروژه اومد روی سایت و این شد برای من نشانه ای از سمت خدا که جواب ات رو توی این پروژه خواهی گرفت.

    در جواب سوال ها هم من مواردی رو می گم که اخیرا اتفاق افتاد برام:

    1. آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟ توی کارم بود من برنامه نویسم و خب همیشه سعی کردم قبل از اینکه جهان به من بگه دنبال پیشرفت و ارتقای مهارت هام برم مثلا خیلی وقت ها شده که همه چی خیلی خوبه و کارم هم خیلی خوب پیش می ره ولی به خودم می گم که من باید مهارت هام رو قوی تر کنم و همین باعث می شه بشینم پای لپ تاپ و شروع کنم به کد زدن اونم بی دلیل فقط برای یادگیری و قوی تر کردن مهارت هام و از این کار هم خیلی لذت می برم و همیشه سعی می کردم که تمرین کنم و به دنبال یادگیری مفاهیم جدید و بهتر کردن کارم باشم و بتونم پروژه ها رو با کیفیت تر و بهینه تر بزنم و خب همه این ها نتیجه ای که برام داشت این بوده که توی سن 17 سالگی به مهارت خیلی بالایی توی برنامه نویسی رسیدم و تونستم به درآمد هایی برسم که خیلی از هم سن و سال های من براشون باورش سخته که من تونستم به همچین درآمدی برسم و حتی افرادی هم که برنامه نویسی بلدن هم از مهارتی که من دارم توی این زمینه تعجب می کنن.

    2.در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟وقتی که باشگاه می رفتم بخاطر اینکه بتونم نتیجه بیشتری بگیرم فشار زیادی در باشگاه به خودم اوردم که وسط های تمرین دردی کوچیکی رو توی زانو ام احساس کردم و یک صدایی هم از درون بهم گفت که تمرین رو متوقف کن ولی بهش توجه نکردم و گفتم به خودم که درد جزئی از تمرینه و طبیعیه (یه باور کاملا اشتباه) و به تمرین ام ادامه دادم و نتیجه اش این شد که زانو ام خالی کرد و رباط پام کش اومد و به مدت دو هفته پام رو بسته بودم و نمی تونستم راه برم.

    3. اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟ به صدای درون ام گوش می دادم و با احساس کوچک ترین درد تمرین رو متوقف می کردم و حتی قبل از اینکه این اتفاق بی افته شدت تمرینی رو جوری تنظیم می کردم که بدنم اسیب نبینه.

    4.چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟در مورد بالا دلیل اصلی این کار این بود که من بعد از شش ماه تمرین به نتیجه ای که می خواستم نرسیدم پس باخودم گفتم که سخت تر تمرین می کنم تا نتیجه بگیرم که دقیقا اشتباه ام همین جا بود موضوع اینه که من نتیجه نگرفتم نه چون تمرین سبک می کردم چون درست و مداوم تمرین نمی کردم خیلی وقت ها سه جلسه در هفته می شد 2 جلسه یا 1 جلسه و هر وقت هم اومدم تعداد جلسات رو بیشتر کنم نتونستم دلیل اصلی شکستم ام تعهدم بود و همین طور نادیده گرفتن اصل تکامل و استمرار و تمرین پایدار و دلیل به تعویق انداختن و گوش ندادن اون ندا هم این بود که باور داشتم باید سختی بکشم تا به بدن خوبی برسم در صورتی که این طور نیست و می شه با لذت هم بهش رسید و همین طور مقایسه کردن خودت با دیگران چون وقتی بقیه افراد دور و برم رو از نظر بدنی می دیدم منم می خواستم مثل اونا باشم و این موضوع باعث شد که خودم رو نادیده بگیرم.

    همه شما رو به خدای بزرگ می سپارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  9. -
    صفاگنجی گفته:
    مدت عضویت: 2047 روز

    به نام خداوندی که بی نهایت بخشنده و حمایتگراست

    ساامودرود بی انتهای خدا به استادگرانقدرم

    سپاسگزارم بابت این دست از سوالات بی نظیری که من رو به تأمل واداشت و باعث شدید من کاملا صادقانه درمسیررشدوپیشرفت شخصیتم به این سوالات پاسخ بدم

    چقدر این روزهایی که دارم باتعهد روی خودم کارمیکنم همزمانی های خوبی رو جهان کنارهم چیدمان میکنه تامن بتونم خیلی زبباتر خودم رو تغییر بدم

    حدود یک ماهیه که من اگاهانه شروع کردم به تغییر واقعی شخصیتم مخصوصا دررابطه باهمسرم

    چون احساس می کردم این رابطه اون چیزی نیست که من انتظارش رو دارم و داره کم کم به جاهای باریک کشیده میشه و نشونه های ازجمله سردشدن رابطمون،سکوت های طولانی مدت،بی تفاوتی هایی متقابل نسبت بهم در زمانهایی که واقعا نیاز به هم دیگه داشتیم…کم کم داشت خودشو نشون میداد

    وکم کم به جایی رسیده بودم توی زندگی‌که دیگه داشتم متوجه میشدم همه‌چی اونجور که باید آروم به نظر بیاد، واقعاً آروم نیست.

    و هروز وهرلحظه یه چیزی ته دلت مدام صدا می‌زنه، یه حسِ مبهم که می‌گه: «دیگه وقتشه، یه جایی باید تغییر کنی…»

    ولی خب، تغییر همیشه آسون نیست. مخصوصاً وقتی آدم وسط قضاوت‌های بقیه، دخالت‌های ناخواسته، و سوء‌تفاهم‌های بی‌پایان گیر کنه.

    منم اون روزها درست همین حس رو داشتم… آدم‌هایی از دور و نزدیک، با حرف‌ها و برداشت‌های اشتباه، جوری بین من و همسرم فاصله انداختن که گاهی خودم هم نمی‌دونستم چطور باید ثابت کنم بی‌تقصیرم.

    نه دلم می‌خواست وارد بحث و جدل بشم، نه می‌تونستم چیزی رو ثابت کنم. هر بار سکوت کردم، شاید از ترسِ بدتر شدن اوضاع، شاید چون فکر می‌کردم توضیح دادن فایده‌ای نداره.

    اما درونم پر از خستگی و ناگفته بود…

    یه روزی از همین روزهای اخیر،بعداز چندین سال آشغالهارو زیر مبل گذاشتن، بالاخره به خودم گفتم: «اگه قرار باشه چیزی درست بشه، باید از خودم شروع کنم؛ نه از دیگران.»

    وواقعا شروع کردم به تغییردادن خودم

    الان خدابهم لطف کرد که در طی تغییر دادن شخصیتم تومسیری که شروع کردم این پروژه هم داره مسیررو برای من هموارتر میکنه و خدامیدونه چه نتایج شگفت انگیزتری قراره از من استقبال کنه…

    اینجا، با صداقت و باعشق، جواب‌هامو نوشتم؛ برای دل خودم، برای رشد، و برای رابطه‌ای که هنوز برام ارزشمنده.

    الهی به امیدوتوکل به خودت،خودت بهم کمک کن تا بتونم یک رابطه ای سرشاراز محبت،وفاداری،درک متقابل و پراز ارامش رو باهمسرم بسازم،به شرط اینکه فقط و فقط تمرکزم رو روی بهبود خودم بذارم و کاری به همسرم نداشته باشم که چه ضعف ها و چه ویژگی های منفی داره

    من فارغ ازاینکه همسرم چه ویژگی های شخصیتیی داره،باید بتونم ازخودم شروع به تغییرکنم،اون وقت جهان لاجرم همه چیز رو لایق و شایسته ی من چیدمان میکنه…

    سؤال 1

    آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    آخرین باری که مسیرم رو قبل از درگیری و دلخوری تغییر دادم، زمانی بود که فهمیدم بخشی از فاصله‌ی بین من و همسرم، نه از درون رابطه‌ست، بلکه از بیرون میاد.

    حرف‌هایی که از دیگران می‌رسید، سوءتفاهم‌هایی که بی‌اساس بزرگ می‌شدن، و دخالت‌هایی که آرامش خونه‌مون رو تیره می‌کردن.

    قبلاً عادت داشتم بخوام خودمو توضیح بدم، ثابت کنم بی‌تقصیرم، اما هر بار بیشتر خسته می‌شدم. این‌بار، به‌جای دفاع، تصمیم گرفتم رفتارم رو تغییر بدم.

    به‌جای بحث یا سکوت سنگین، شروع کردم به نشون دادن خود واقعی‌م در عمل — با مهربونی، با صبر، با ثبات.

    نتیجه‌اش چی بود؟ کم‌کم نگاه همسرم آروم‌تر شد. انگار اونم متوجه شد حقیقت همیشه خودش راهشو پیدا می‌کنه، حتی بی‌کلام.

    تغییر از سکوتِ ترسناک به سکوتِ آگاهانه، اولین پیروزی من بود.

    سؤال 2

    در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر پرداخت کردی؟

    خیلی وقت‌ها نشونه‌ها رو می‌دیدم — سردی رابطه، بی‌میلی در حرف زدن، یا حتی تغییر لحن همسرم بعد از شنیدن حرف‌های بقیه.

    می‌فهمیدم چیزهایی از بیرون بین ما پخش شده، اما چون نمی‌خواستم وارد میدان حرف و بحث بشم، خودمو کنار می‌کشیدم.

    به خودم می‌گفتم: “می‌گذره، اون خودش منو می‌شناسه.”

    اما حقیقت اینه که این «می‌گذره»ها، هیچ‌وقت خودش نمی‌گذره.

    هزینه‌اش برام سکوت‌های طولانی، دلسردی و اشک‌های بی‌صدا بود.

    احساس می‌کردم با هر سکوت، یه قدم از خودم دور می‌شم.

    باور کرده بودم که دیگران قدرت دارن زندگی منو گل‌آلود کنن و من هیچ‌کاری ازم برنمیاد.

    ولی امروز که به عقب نگاه می‌کنم، می‌فهمم هزینه‌ی واقعی، از دست دادن اعتمادبه‌نفس و صدای درونم بود، نه رابطه‌ام.

    سؤال 3

    اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می‌دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می‌دهی؟

    اگه برگردم به اون روزها، به‌جای سکوتِ سنگین، انتخابم گفت‌وگوی آروم و صادقانه‌ست.

    نه برای دفاع از خودم، بلکه برای روشن شدن فضا.

    اون موقع فکر می‌کردم حرف زدن یعنی دعوا، اما حالا می‌دونم گفت‌وگوی درست یعنی نجات دادنِ رابطه از سوء‌تفاهم.

    به‌جای خسته شدن از توضیح دادن، سعی می‌کنم آرام و مطمئن، فقط بخش خودم از حقیقت رو بگم.

    اگه همسرم شک داره یا تحت تأثیر دیگرانه، من وظیفه‌ام فقط اینه که خودِ واقعیمو با صداقت نشون بدم، نه اینکه بجنگم برای باوروندن چیزی.

    تغییر رفتارم اینه که به‌جای خشم، از درک و عشق حرف بزنم.

    چون حالا می‌دونم آدم وقتی از عشق حرف می‌زنه، حتی سخت‌ترین سوءتفاهم‌ها هم کم‌کم آب می‌شن.

    سؤال 4

    به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدودکننده‌ای باعث می‌شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده‌ای؟

    باور محدودکننده‌ی من این بود که “اگر سکوت کنم، همه‌چی آرام‌تر می‌گذره.”

    فکر می‌کردم حرف زدن، فقط اوضاع رو بدتر می‌کنه یا باعث میشه همسرم بیشتر از من فاصله بگیره.

    اما در واقعیت، این سکوت فقط به بقیه اجازه داد بیشتر بین ما دخالت کنن.

    من با ترس از درگیری، خودمو از حقِ گفتن محروم کرده بودم.

    کم‌کم فهمیدم سکوت من، اجازه‌ی ادامه‌ی سوءتفاهم بود، نه نشانه‌ی آرامش.

    باور جدیدی که توی دلم نشوند‌م اینه که:

    «حقیقت، اگر با عشق گفته بشه، هیچ‌وقت باعث جدایی نمی‌شه.»

    حالا یاد گرفتم قبل از اینکه دلگیر یا ترسیده بشم، با لحن آروم و نیت روشن، حرفم رو بزنم.

    چون سکوت طولانی، هیچ‌وقت چیزی رو درست نمی‌کنه… فقط رابطه رو خسته‌تر می‌کنه.

    الان که به مسیرم نگاه می‌کنم، می‌بینم تغییر از دل درد شروع شد، اما به آرامش ختم شد.

    فهمیدم هیچ‌کس — نه اطرافیان، نه حرف‌ها، نه سوء‌تفاهم‌ها — نمی‌تونه تا ابد بین دل‌های عاشق فاصله بندازه، مگر اینکه خودمون باور کنیم قدرتشون رو دارن.

    من اون باور رو کنار گذاشتم.

    حالا به‌جای جنگیدن برای اثبات خودم، فقط خودم هستم — بی‌نقاب، بی‌دفاع، اما با ایمان.

    و هر روز با خودم تکرار می‌کنم:

    تغییر از من شروع می‌شه… و عشق، همیشه راهش رو پیدا می‌کنه.

    امیدوارم که بتوانم باعشق این مسیر را همراه بادوستانم ادامه بدم و یک شخصیتی سرشارازصلح،سرشارازارزشمندی و سرشار از عشق به خودم به همسرم و به اطرافیانم بسازم

    الهی بی نهایت بار شکرت که شایستگی این رو پیداکردم که در اولین گام ازاین پروژه باصداقت به این سوالات پاسخ بدم

    هرکجاهستید شادوپیروز باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  10. -
    amene nasiri گفته:
    مدت عضویت: 4203 روز

    بنام خداوندی که همیشه هست وحسش میکنیم

    استاد نازنین سلام

    من هم جزو کسانی هستم که امروز و در این لحظه به شدت به این پروژه نیاز داشتم و با حالی که خدا داند و اینکه دنبال یه نشونه بودم سایت رو باز کردم و با خوشحالی و امید این پروژه جلو چشمام اومد و گفتم خدایا شکرت این همون نشونه اییه که میخوام چون من الان تو دل یکی از بزرگترین تضاد های زندگیمم و نیاز به یه امید و سوخت دارم برای شروع و ادامه دادن که تو این مسیر رو برام باز کردی

    استاد جانم اگر بدونید که چقدر بابت تدوین دوباره و شروع این پروژه ازتون ممنون و سپاس گذارم.

    بریم سراغ سوالات اولیه

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    واقعیتش با اینکه خیلی فکر کردم مثال دقیقی به ذهنم نرسید اما من کلا تو زندگیم از سن حدودا بیست سالگی خمیشه سعی میکردم رو خودم کار کنم و شخصیت به روز و به اصطلاح اپدیتی داشته باشم دوره ها سمینارهای بسیاری شرکت کردم حتی اگر درامد ناچیزی هم داشتم ترجیحم ثبتنام دوره یا سمینار بود و همیشه در مسیر خودشناسی و پیشرفت شخصیتی در تمامی ابعاد دوست داشتم پیشرفت کنم و این پیشرفتم در مقابل هم دوره اییهام و اطرافیانم به گفته دوستان کاملا مشهود بوده

    سوال 2: در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟

    استاد من تو زندگیم هییچ وقت خیلی ادم مرتبی نبودم خیلی بهم ریخته هم نبودم اما سیستم نظمی نداشتم و کلا همیییشه خدا ادم دقیقه نودی بودم در مورد همههه چی از مهمونی گرفته تا مرتب کردن خونه تا امتحانات دانشگاهم

    تا وقتی که خودم تنها بودم چیزی نبود و چون دیگه شاغل نبودم وقتم ازاد بود و درواقع اونقدری وقت داشتم که صرف بی نظمیم بشه اما بعد از بچه دار شدنم نه دیگه وقتی برام میموند و نه جون و توانی و چون سیستم نظم نداشتم از این بهم ریختگی همیشگی خونه تا مرز دیواانگی هم میرفتم من درواقع قبل بچه دار شدنم با دیر رسیدن هام کم اوردن وقت برای خودم و اهدافم و … متوجه این تضاد میشدم اما جدیش نگرفته بودم و بعد از اینکه بچه دار شدم و اون هم کلی بهم ریختگی ایجاد کرد و کلی از من زمان گرفت وهزینه هایی که دادم تا تغییر نکنم شامل اینها میشد:

    زمان خیلیییی زیادم برای تمیز کاری میرفت

    فرسودگی هر روزم

    وقتی که نه برای خودم صرف میشد نه برای بازی با بچم و حتی حوصله ایی برای همسرم نداشتم

    بهم ریختگی خونه باعث بهم ریختگی ذهنم میشد و بالعکس البته

    افسردگی و فرسودگی روحی

    عدم تصمیم گیری درست به خاطر بهم ریختگی ذهن

    و خونه ایی که شبیه هرچیزی بود جز خونه ک مکانیه برای ارامشه

    سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟

    سعی میکنم که از همون اول بپذیرم که من یه ادم شلخته نیستم و میتونم تغییر کنم و همون سیستم نظم رو میچیدم تا هم کارهام راحتتر انجام بشه هم لذت بخش تر و بعد کلی وقت اضافه پیدا میکردم برای خودشناسی و رسیدن به اهدافم

    سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟

    اینکه من ذاتا ادم شلخته ایی هستم مثل فلانی و فلانی در زندگی

    کلا مسآله نظم خیلی مساله ژنتیکیه و من از اول همین بودم و کلا ادمای باهوش ادمای منظمی نیستن و اینو پذیرفته بودم که باید باهاش کنار بیام و قابل تغییرم نیس

    با شرکت در دوره ایی که خود مدرس مساله منو داشتن و با تخقیق و مطالعه این ضعف رو پذیرفته بودم و سعی کرده بودن با روش هایی که تو مطالعاتشون بهش رسیده بودن حل کنن و حالا طی یه دوره به بقیه هم کمک میکنن که ادم منظم تری باشن در هر زمینه ایی

    مرسی از این پروژه و سوالات بی نظیرتون که باعث میشه ادم سخت ترین کاره دنیارو به نظرم انجام بده که اونم به نظرم فکر کردن و سوالات درست از خودمون پرسیده و در نهایت دنبال جواب هاش گشتن

    در پناه رب یکتا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای: