ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 1 - صفحه 21 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 1
    175MB
    25 دقیقه
  • فایل صوتی ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 1
    24MB
    25 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1524 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سيدعليرضا موسوي افضل گفته:
    مدت عضویت: 3385 روز

    سلام استاد عباس منش و خانم شایسته وقت به خیر

    وقتی به این سوال داشتم فکر می کردم و مثال های موفقیت اطرافیان رو در ذهنم مرور می کردم ، می دیدم که حس خاصی به موفقیت اونها نداشتم و یکجورایی خنثی بود حسم ، و گفتم چرا من نباید حس خوب و خوشحالی داشته باشم از اینکه مثلا فلانی به این موفقیت رسیده ، تا خدا متوجهم کرد که آقا من اصلا به افراد موفق {{{توجه}}} نمی کنم!!

    من اصلا به افراد پولدار توجه نمی کنم ، میگم خوب پولداره دیگه ، خوب به فلان نتیجه رسیده دیگه ، خب که چی!!!

    عوضش چیکار می کردم؟

    عوضش همیشه توجهم روی افراد ضعیف بوده و هست ، توجهم روی افراد فقیر بوده و هست ، به افراد فقیر به افراد ضعیف بیشتر توجه می کنم تا افراد قوی و ثروتمند!!

    اصلا افراد قوی و ثروتمند رو حساب نمیکردم!

    من به خاطر اخلاق مهربونی که دارم اکثرا به افراد در خیابان در هرجایی سلام می کنم و توجه می کنم با این سلام دادنم ، نگاه کردم دیدم آقا من فقط به افرادی که ظاهر فقیرانه ای دارن ، ظاهر خیلی زحمت کشی دارن ، ظاهری دارن که بهشون ظلم شده و حقشون نیست که جاشون اینجا باشه ، به این دست از افراد توجه می کردم و سلام می دادم!!!

    اما اگر فردی رو می دیدم که تیپ مناسبی داره ، یا از یک ماشین مدل بالا و باظاهری مناسب و آراسته پیاده میشه توجه ای نمی کردم و سلام نمی دادم!!!

    خلاصه اینکه توجهم روی افراد ضعیف و فقیر بوده تا به الان ، برعکس داشتم عمل می کردم و اصلا نمی دونستم که دارم این کار رو انجام میدم ، و نمی دونستم با این کارم دارم فقیرپروری و ضعیف پروری می کنم ، حالم خوب بود از این کاری که انجام میدادم و این ها به نظرم به خاطر باورهای مذهبی ایی بود که دارم ، توجه به فقرا توجه به مظلومین ، و من همیشه انتخاب می کردم که با یک فردی که ظاهر فقیرانه و سطح پایین داره و ضعیفه و انضباط شخصی نداره معاشرت کنم تا فردی که قویه و ثروتمنده و انضباط شخصی قوی ایی داره ، اصلا اون دسته از افراد قوی رو بهش محل نمی ذاشتم و بی توجه بودم بهشون!

    به قول قرآن عامدانه تکذیبشون می کردم و هدایت میشدم به افرادی از همین دست!

    وقتی نگاهی به دوستان اطرافم انداختم دیدم ، اکثرا به همین صورت هستند ، وضع مالی خوبی ندارن ، انضباط شخصی ندارن ، اراده قوی ایی ندارن…

    اصلا بُهت زده شدم که متوجه چنین داستانی شدم ، و خدا رو شکر بابت وجود شما

    و از الان به بعد تصمیم گرفتم که فقط به افرادی که ظاهر خوب و پولدارگونه و ثروتمندگونه ایی دارند ، افرادی که انضباط شخصی قوی و محکمی دارند توجه کنم ، تا هم خودم مثل آنها قوی و محکم باشم و هم از آن دست افراد در حیطه ی دوستانم باشند.

    حالا متوجه می شوم که چقدر اراده داشتن برایم سخت و دشوار بود!

    هر زمان که روی تصمیمی بودم و اراده به خرج داده بودم ، با فلان دوست نزدیکم که انضباط شخصی نداشت قوی نبود بی اراده بود ، میرفتم بیرون یک دوری بزنم ، کلا من هم بی اراده میشدم! با اینکه دوست صمیمیم بود و هست اما نمی فهمیدم که از کجا دارم این ضربه را می خورم و همش به خودم می گفتم مشکل اراده من از کجاست.

    اینکه می گن هم نشین تاثیر میذاره روی آدم ، درستیش رو اینجا در داستان خودم قشنگ درک کردم.

    خدایا از تمامی ضعیف پروری ها و گدا پروری ها توبه می کنم و ازشما عذرخواهم ، ممنونم ازت که من رو متوجه کردی.

    استاد عباس منش از شما هم ممنونم و خدا خیرتون بده ، چقدر عاالی شد که من متوجه ی این داستان شدم!

    اصلا بهش توجه ی نداشتم که چرا موفقیت فلانی برام مهم نیست انگار نه انگار ، رد میشدم ازش ، می گذشتم ازش.

    اصلا برام انگیزه ای ایجاد نمی کرد ، اصلا نمی گفتم حالا که این تونسته من هم میتونم پس! تا انگیزه ای برام بشه تا با قدرت ادامه بدم!

    چون اصلا این رو باور نمی کردم و هنوز هم ندارم که اگر کسی به نتیجه ای رسیده پس من هم می تونم برسم ، این باور رو من هنوز درک نکردم ! این باور هنوز برام انگیزه ای برای حرکت ایجاد نمی کنه و نمی دانم چرا!

    درک نمی کنم اینکه سیستم عصبی انسان چون یکی هست ، حال که اون به این موفقیت رسیده پس من هم می تونم برسم ، چون فکر می کنم کلی عامل موثره در رسیدن فرد به موفقیت ، چون فکر می کنم شرایط اون حتما یک شرایط خاصی بوده که تونسته برسه بهش شرایط من که فرق داره با اوون و اصلا من از کجا بدونم شرایط اون چی بوده تا اون چنین شرایطی برای خودم ایجاد کنم تا به اون موفقیتی که اون رسیده من هم برسم ، همین طور که دارم برای شما توضیح میدم جالبه داره برای خودمم باز میشه که چقدر شرایط رو عامل مهمی میدونم برای رسیدن فردی به یک موفقیت!

    و این به نظرم باید حل بشه که چرا شرایط رو عامل مهمی برای رسیدن فرد به یک موفقیت می دونم؟!

    آیا شرایط یعنی همان عوامل بیرونی؟

    اگر شرایط یعنی همان عوامل بیرونی این تناقض داره با این باور که من هستم که اتفاقات زندگی خودم رو رقم میزنم!

    اگر شرایط یعنی همان عوامل بیرونی این تناقض داره با این باور که قدرت در دست من و خدای من هست ، من هستم که باتوجهاتم اتفاقات را خلق می کنم ، جهان بازتاب فرکانس های من هست!

    تناقض داره عامل شرایط بیرونی با این باورها ، خدایا خودت هدایتم کن که این باور شرایط رو درست کنم و من رو از این شرک نجات بده ، ممنونم.

    ممنونم استادجان.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    سینا گفته:
    مدت عضویت: 1567 روز

    به نام خدای مهربان

    وقتی داشتم الگو میگرفتم از افراد موفق و درس هایی که میتونن برام داشته باشن (چه اون دسته از افرادی که قبل از اینکه به تضاد بربخورن تغییر کردند و چه افرادی که به تضاد برخوردن) این درس رو خیلی واضح دیدم که قبل از اینکه مجبور بشی صد در صد خودت رو بزاری صد خودت رو بزار و با تمام وجود جدی بگیر چون به هر حال یک روزی جهان مجبورت میکنه که جدی عمل کنی جدی تغییر کنی و اون روز هم باید سختی بیشتری بکشی و هم عمرت رو تلف کردی

    میدونی این پیام رو برام داشت که یک روز بلاخره مجبور میشی شبانه روز روی باور هات کار کنی و تغییرشون بدی اگر الان شل بگیری

    یک روزی مجبور میشی تمرکز لیزری رو بزاری روی کارت اگر الان با حواس پرتی کار کنی

    یا داری توی این جهان بدتر میشی یا بهتر فکر نکن با شل گرفتن اتفاقی میفته با تغییر ندادن باور هات اتفاقی میفته

    دیوانه کسی است که یک کاری رو بارها و بارها تکرار میکنه و انتظار نتیجه متفاوت است آلبرت انیشتن

    من خودم درمورد این موضوع باید روی خودم کار کنم برای همین اومدم این کامنت و بنویسم از اونجا که وقتی کامنت مینویسم کامل شرح میدم و همچنین تمرکزم بالاست چیزای خوبی از ذهنم در میاد و این موضوع باعث میشه بهتر روی خودم کار کنم و کلی فواید دیگه که کامنت گذاشتن داره

    داشتم به این فکر میکردم که اتفاقا اگر برسم به اونجایی که مجبور میشم تغییر کنم چقدر کنترل ذهن سخت تره پس همین الان صد در صد خودت رو سینا بزار تا جایی که میدونی از این قانون از این گنج درونیت نهایت استفاده رو ببر همین الان بهترین وقتش هست و این درس برام خیلی ارزشمند بود

    همچنین یک درس دیگه ایی داشت برام اینکه لذت اون مسیر هدف و اون نتیجه ایی که ادم خلق میکنه از هر لذتی بالاتره و واقعا میارزه که هر بهایی رو بخاطرش داد و همچنین حواسم باشه حتما هدف بعدی رو مشخص کنم تا بمونم توی تین مسیر و یادم نشه که صرف هدف داشتن لذت بخشه برای ادم و وقتی که اون ارزشی که خلق کردی رو میبینی اصلا احساس عزت نفسی بهت میده که با هیچ چیز قابل مقایسه نیست

    پس سینا صد در صد خودت رو بزار روی کارت روی باور هات و با تمام وجودت به تکاملت سرعت ببخش

    بازم هرموقع احساس کردم درسی رو میخوام مرور کنم یا روی باوری کار کنم حتما کامنت میزارم

    خداروشکر این سلسله فایل ها قراره خیلی تغییرات بنیادین در شخصیت ما ایجاد کنه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  3. -
    مهدی بیرانوند گفته:
    مدت عضویت: 2154 روز

    سلام دوستان ⁦(⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁠️⁩

    خدارو شکر بابت ایت دقت و همزمانی . امروز روز اول دانشگاهم بود و با کلی ادم جدید ملاقات کردم . یک شرایط کاملا جدید . امروز به مساله ای برخوردم که باعث ایجاد یک احساس بد در من شد .

    وقتی من در میان جمع هم سن و سالانم قرار گرفتم احساس میکردم که انگار من از تمام افراد حاطر در این کلاس پایین ترم . حتی بعد کلاس یک گروه تقریبا بیست نفره از کلاس باهم جدا شدن تا تو دانشگاه دور بزنن و اطرافو ببینن . من هم نزدیکشون بودم . با اینکه دلم می خواست بهشون ملحق بشم انگار یک احساسی منو عقب نگه می داشت . انگار خودمو جدا میدونستم . یک احساس کم تر بودن ، بی ارزشی . مثل وقتی یه قطره اب رو تو محلولی با غلظت و چگالی متفاوت میریزی و این دو باهم قاطی نمیشن و اون قطره جدا میمونه . البته این مساله پایه ای تره . الان که نگاه میکنم تو دوران دبیرستان سال های اخر به یه مدرسه خصوصی رفته بودم . یه مدرسه که هزینش بالا بود و بچه های اونجا از نظر وضع مالی خانوادشون بهتر بودن و من اونارو یه جور دیگه نگاه میکردم . خیلی سعی میکردم مثل خودشون رفتار کنم تا منو قبول کنن . ولی همیشه تحقیرم میکردن . من تو اون دوران فوتبالم بازی میکردم و بازیم خیلی خوب بود . ولی همیشه با دوستای خودم بازی میکردم . حتی یک بار کلاس فوتبال رفتم ولی عملکرد جلسه اولم خوب نبود و همون شد اخرین جلسم . بعد ها بازم رفتم ولی بیشتر از چند جلسه ادامه ندادم . هر مربی بازی منو میدید میگفت خیلی سطحت بالا ولی جرائت نداری . میترسی .

    من تو تیم مدرسمون هم اون موقع قبول شدم . من تعویضی بودم ولی عملا خودمو جز تیم نمیدونستم . حتی داور مسابقه اومد و به من اشاره کرد که من نمیتونم کنار زمین بایستم . فکر کرد من از بیرون اومدم . حتی وقتی بچه ها دور هم حلقه میزدن و به هم امید میدادند من از بیرون نگاهشون میکردم و بهشون ملحق نمیشدم انگار که نمیشه . یه نیرویی منو عقب میرونه . همون پرده فرکانسی .

    امروز هم کلاسی هامو میدیدم که چقدر راحت با هم دوست شدن احساس تنها بودن بهم دست داد . حتی مخصوصا رابطه های عاشقانه رو میدیدم ، راحت بودن بچه ها باهم . اون خلا احساسی رو در خودم احساس کردم . اینکه چقدر دختر ها و پسر ها راحت اند و باید گفت کاملا طبیعی بودند . تا حدی بهم احساس حسادت دست داد و یه لحظه به خودم مرور کردم که دارم میبینم باهم دعوا میکنن و با هم قهر هستند . راستشو بگم این احساس خیلی درونی و ناخوداگاه بود . میشه گفت اینطوری راحت تر بودم . البته خدارو شکر به خاطر اینکه رو مساله حسادت و تحسین کار کرده بودم اگاهانه مچ خودمو گرفتم و تحسینشون کردم و کاملا اگاهانه این جمله رو تکرار میکردم (( بهشون حسادت نکن )) اما هنوز اون احساس بی ارزشی رو میکردم .

    خیلی وقت ها دنبال جلب توجه هستم . به صورت کاملا ناخوداگاه . حالا با شوخی یا هرچی . دوست دارم حرفی بزنم که توجه جمع تماما روی من باشه . و وقتی میبینم مثلا به کسی غیر من توجه میشه شاید احساس میکنم من یه چیز کم دارم . حتی الان متوجه شدم مثلا اعتماد بنفسمو تماما گره دادم به مسایل بیرونی . مثلا میگم موهام خاصه . تو دانشگاه مو هامو میبینن از من خوششون میاد و باهام دوست میشن . یا باخودم میگم فلان لباسمو بپوشم اون خاصه . اگه نپوشمش انگار یه چیزی کم دارم . دیگه اون مهدی ایده الم نیستم .

    درباره برادرم هم . اون تو هنر مورد علاقه خودش کلی موفقیت و جایزه کشوری کسب کرده . کلی درامد از این جایزه ها داشته و خیلی وسیله گرفته . اگاهانه سعی در تحسینش کردم ولی این خلا همیشه بوده. البته الان که نگاه می کنم خیلی وقت ها ارزش و کیفیت و سطح مسابقاتی که شرکت میکرد رو پایین میاوردم تا راحت تر بپذیرمش . حتی الان یه لحظه ذهنم مقاومت کرد بگم جایزه کشوری ولی واقعا مسابقه کشوری بود دیگه . از کل ایران رقیب داشت . حتی کار هاش از صدا سیما ایران و عراق و سوریه پخش شد . ولی من نا خوداگاه برا خودم کتمانش میکردم . بی ارزشش میکردم .

    حتی برادرم با دوستاش جایی دعوت بود به من هم گفت بیام . کلا 4 نفر بودیم . داشتیم با خودم فکر میکردم تمام این افراد هر کدوم هنری رو داره و داره ازش درامد کسب میکنه . با اینکه من از همشون بزرگترم من تنها کسیم تو این اتاق که ایده هامو عملی نکردم . این احساس بی ارزشی خیلی غیر مستقیم باهام بوده که همیشه خودمو بخاطر نتایجم قضاوت میکردم . اینکه هنوز کار مورد علاقمو جدی دنبال نکردم . و این اتفاق امروز دانشگاه و دیدن این فایل و تصمیم به نوشتن این کامنت بود که این موضوع رو برام روشن کرد . کاملا هدایت خدا هست که بیشتر از خودم میخواد پیشرفت کنم .

    اتفاقا من یکی از ارزوهام این بود با عزیز دلم پینگ پنگ بازی کنم . درست مثل استاد . و اتفاقا دانشکده ما میز پینگ پنگ داره و خلوته . حتی رفتم و با یکی از دوستان بازی کردم . بچه های خون گرمی بودن . همین طور که داشتم میرفتم ناخوداگاه داشتم با خودم فکر میکردم چه فایده . اینجا دختر ها اصلا پینگ پنگ بازی نمیکنن و دقیقا همون لحظه خدا صحنه ای رو بهم نشون داد . ( یه دختر و پسر که داشتن باهم پینگ پنگ بازی میکردند ) . و دقیقا من به جای اینکه این نشونه رو تحسین کنم . اون دوستمون رو که میشه گفت جایی ایستاده که جز خواسته های منه و این خودش یه موفقیته .

    بجای تحسین یه حس اینکه من یه چیزایی کم دارم . احساس بی ارزشی میکردم .

    استاد ازت ممنونم برای تهیه این دوره . واقعا تا همین الان نمیدونستم چقدر بهش نیاز دارم . تمام سعیمو میکنم تا همراه با شما با اون تعهدی که شایسته کیفیت کار های شماست همراه با شما ادامه بدم .

    این چند روز داشتم میگفتم ای بابا چرا پول خرید دوره ها رو ندارم . اتفاقی چشمم خورد به ایمیلی که مربوط به یه مسابقه جایزه دار تو سایت استاد بود . فایل 174 زندگی در بهشت بود . با علاقه زدم روش تا شرکت کنم . دیدم مهلتش تموم شد حالم گرفت . تو سایت دور زدم رسیدم اینجا . قشنگ خدا هدایتم کرد به دوره ای که مخصوص خودمه . این دوره خودمه . تا حالا ندیده بودم استاد اینطور ازمون بخواد که مشارکت کنیم . برای من معنایی جز این نداره که خدا به من میگه این دوره توعه . برو جلو .

    بنظر من زمانی این احساس خلا بهم دست میده که از نتایج خودم راضی نیستم . اگه خودم در اون زمینه نتایج خوبی گرفته باشم خیلی راحت تر افراد دیگه رو تحسین میکنم . مثلا کنکور اولم که قبول نشدم خیلی برام سخت بود افرادی که قبول شدند رو تحسین کنم . ولی الان که خودم رشته مدنظرم قبول شدم خیلی راحت افراد دیگه هم که قبول شدن تحسین میکنم .

    برای جواب تمرین استاد . الهامی از موفقیت افراد میگیرم .

    مثلا دوستانی که تو دانشگاه با هم صمیمی و راحت بودند . این فضا دوستانه رو برام ایجاد کرد . یا دیدن رابطه عاشقانه افراد این تصور رو در من ایجاد کرد که من اولین نفری نیستم که به این مسئله فکر میکنم . مثل کسی که از فضا اومده و خواسته ای عجیب داره که بساط فراهم کردنش در این سیاره موجود نیست .

    با چشمام دیدم که خیلی ها قبل از من تو این شرایط بودن و این مسیر رو رفتن و نتیجشون رو هم دارم میبینم .کاملا شدنیه . اصلا بعد از دیدن این مثال ها فهمیدم که خواسته من عجیب نیست و طبیعیه .

    خدای من چقدر میشه متفاوت به یه قضیه یکسان نگاه کرد . برای خودمم جدیده . نمی دونستم این تاثیرات رو داشته ⁦(⁠◕⁠ᴗ⁠◕⁠⁠)⁩

    یا برادرم . اینکه برادرم کلی جایزه گرفته . اینکه اثارش تو چند تا کشور پخش شده . بهم ثابت کرد افراد موفق ادم فضایی نیستن . خیلی راحت میشه 15 سال تمام تو یه اتاق زیر یه سقف با ادم موفق بخوابی و تمام مدت انکار کنی و نفهمی . برادرمو نحسین میکنم . اینکه میبینم کاملا یه ادم عادیه .باهم میخندیم خیلی جاها خودم کمکش میکنم . کلا برادرمه . و به همین راحتی به همچین موفقیت هایی رسیده .

    برادرم زمانی که سیستم نداشت و بچه تر بود تو یه گیم نت با صاحب اونجا دوست شد . کمکش میکرد تو کار ها سیستم درست میکردن .بعضی وقت ها هم اونجا بازی میکرد . کلا ارتباطاتش قویه . از اول تو جامعه بود . صاحب اون گیم نت هم میگفت بزرگتر از سنشه .

    زمانی که هم سن و سالاش بی هدف وقتشون رو تلف میکردن . اون تو مغازه ها کار فنی میکرد . عاشق کار های فنی بود . مغازه میرفت کار میکرد . سخت یا اسون هدف داشت . اخرش صاحب اون گیم نت که مسئول یه مجتمع فرهنگی پژوهشی هم بود اونو برد به مجموعش . بهش سیستم داد . دوره شرکت کرد . مسابقه رفت . پیشرفت های زیادی کرد . کلا دمش گرم .

    این تجربه خودم بود . سعی کردم ذهنمو بریزم بیرون . احساساتمو بگم . امیدوارم درست عمل کرده باشم . حداقل برای شخص خودم نکاتی معلوم شد . سعی میکنم با تعهد این دوره رو جلو برم . تمام کامنت دوستان رو بخونم . اینم یه تعهد . فایلو چند بار گوش کنم . کلا با دوره بیام جلو . دوره پایه و اساس ذهنه بنظرم .

    خدایا شکرت . همتونو دوست دارم

    فعلا ⁦(⁠◕⁠ᴗ⁠◕⁠⁠)⁩

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  4. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2222 روز

    به نام خدای هدایتگرم

    سلام.

    دوباره اومدم اینجا، میدونستم که میام…

    صحبت از افکار قدرتمند و محدود هست تو این فایل، حس من نسبت به موفقیت ها یا رشدهای بقیه، اینکه چه افکاری دارم و …

    مثال:

    – خواهرم و دامادمون برای اتاق خواهرزاده های نازنینم سرویس چوب جدید طراحی کردن و یکی از دوستانِ شوهر خواهرم براشون ساخت، همونطوری که خودشون میخواستن و عالی شد.

    دو طبقه، با امکانات و کمد لباس و کتابخانه و میز تحریر عالی، پکیجی عالی از هر امکاناتی.

    من و همسرم رفتیم دیدیم، خیلی کیف کردم، چون دقیقا عین این مدل هایی بود که قبلا تو اینستاگرام میدیدم، یا نمونه های خارجی شو دیده بودم…

    لذت بردم از سلیقه و طراحیِ این سرویس، چون ایده خانواده شون بود این ترکیب بندی مخصوصا شوهر خواهر خلاقم.

    قبل از اتمام پروژه شون هم به ما این ایده رو دادن که سرویس چوبِ نی نی رو بسازیم به جای خریدِ اماده، کاملا متناسب با اندازه های اتاق مون.

    ما هم موازی تصمیم گرفتیم اینکار رو بکنیم، سرچ کردم، ایده در آوردم از اینترنت.

    بعد از مدتی متوجه شدم چیزی که انتخاب کردم با اون سبک مورد دلخواه خودم نیست از اتاق کودک…

    همسرم هم، هم عقیده بود باهام.

    پس تصمیم گرفتیم پروژه و ایده شو عوض کنیم به سمتِ ایده های خودمون.

    سرچ کردم و موارد زیبا پیدا کردم و یکی از همون طراحی ها رو انتخاب کردیم برای تخت و کمدِ نی نی جون.

    مطابق با خواست خودمون.

    چرا اینو گفتم.

    چون در خلالِ این پروژه متوجه شدم داریم به سمتی میریم که سبک خودمون نیست، شاید تحت تاثیر خانواده و سبک اونا جلو میرفتیم، و قبل از سفارش دادن، افکارمون اصلاح شد به اینکه مامان بابای نی نی، به سبک خودتون زندگی کنین.

    پروژه ی خواهرم کاملا تموم شده و عالیه.

    پروژه ی ما هم یه هفته است آغاز شده و به لطف خدا در حال انجامه.

    و من مطمینم از خروجیِ کار.

    چون سپردمش به خدا، از همه لحاظ، هم زیبایی هم کیفیت هم هزینه و …

    یه ترمز این وسط شکل گرفت برام از لحاظِ مالی…

    که هزینه اش چقدر میشه؟

    ما یه مبلغی رو کنار گذاشتیم و ایا این کفافِ کل هزینه رو میده؟

    براورد قیمت توسط سازنده، صورت گرفت و متوجهش شدیم.

    و برام تولید نگرانی کرد!

    همسرم حرف قشنگی زد که توحید رو برام یاداوری کرد.

    گفت ما الان دقیقا نصف مبلغ رو نقد داریم و پرداخت میکنیم به صورت پیش پرداخت، باید سپاس گزار داشته مون باشیم که نقد هست.

    باقیش هم خدا بزرگه و حرف های چند روز پیش خودمو که به ایشون میزدم بهم زد و تکرار کرد:

    گفت خودت گفتی که:

    – ما شروع میکنیم، خدا خودش بلده چیدمان و مدیریت کنه.

    – خدا به شجاعان پاسخ میده.

    – فقط روی خدا حساب می کنیم ولاغیر.

    – تو کار خدا دخالت نمیکنیم، سکوت میکنیم و چشم میگیم.

    و یهو به خودم اومدم که ترسیدم برای ساعتی و بعد دوباره هدایت شدم به توحید…

    من عادت کردم سریع خودم دخالت کنم در امور مالیِ خانواده.

    که سریع یه راه حل پیدا کنم…

    گاهی روشم درست بوده شاید، گاهی هم نه.

    چرا؟

    چون قبل از حساب کردن روی خدا، میخوام خودم حل کنم مسایل مالی رو.

    چون کمبود مالی منو میترسونه (ترمز شدیدمه)، برای همین میخوام سریع حل شه با اولین روشِ مد نظر خودم که لزوما شاید بهترین هم نباشه، ولی عادت کردم بهش.

    اما مخصوصا اینبار با اینکه اول دوباره روش قبلی برای حل این مسیله به ذهنم رسید، اما می خوام دخالت نکنم.

    روی خودم و افکارم و راه حل های ذهنیم حساب نکنم.

    سکوت کنم.

    روی خدا حساب کنم فقط ولاغیر…

    الان هم میدونم همه چیز در بهترین حالت خودش جلو میره، شک ندارم.

    بارها و بارها سپردم به خدا.

    تسلیم بودم، دخالت نکردم، روی خدا فقط حساب کردم و بهترین چیدمان رو دیدم، بهترین کیفیت رو دیدم…

    کیفیتی فراتر از چیزی که من تو ذهنم بوده یا خواستم…

    تمرین میکنم ترمزهای ذهنی مو بردارم.

    اینکه همیشه همه چیز باید به روش من و راه های من جلو بره تا کیفیتش خوب باشه.

    گاهی ذهن من، پول و رفاه مالی رو بزرگ میکنه و منو به کمبود و ترس نزدیک میکنه.

    اینو دارم روش کار میکنم.

    مثل دیشب که داشت از یه دریچه ای اینو باز واسم فعال میکرد.

    جلوشو گرفتم، بی تربیتِ پُر رو از هر روزنه ای استفاده میکنه تا باورهای محدود کننده ی کمبود رو بیاره جلوی چشمم، اما من میتونم و از پسش بر میام که با باورهای قوی مانعش بشم و برای خودم شرایط رو عوض کنم…

    به چشم دیدم بارها وقتی افکارمو درست میکنم، شرایطم عوض میشه رو به بهبود…

    این یه شعار یا جمله تاکییدی نیست فقط…

    این یه حقیقته که لمسش کردم و باعث شده ترمزهام ریز ریز شکسته بشن‌.

    درسته سرعتشون آروم هست ولی خوشحالم شروع به شکستن کردن.

    یه درسِ بزرگی گرفتم که این روزها داره بولدتر میشه برام.

    اونم چرخه ی هدایته.

    جالبه که من از همون اول (فروردین 99 به بعد) عجیب علاقه مند این مبحث شدم و به درک خودم آزمون و خطا روش انجام دادم، کشفش کردم، کنکاش کردم روش…

    جمله ی کلیدی خانم شایسته جان، مریم جان، که عینِ یه کلید دایم تو ذهنم روشن میشه:

    دکمه ذهن که خاموش شه، دکمه هدایت روشن میشه.

    این جمله شده باور قویِ من…

    مخصوصا وقتی به خودم میام و میبینم روی موضوعی قفل کردم، یهو این چراغ تو ذهنم روشن میشه که سمانه داری با افکارت جلو میری، خاموشش کن تا هدایت بر تو آشکار بشه.

    و معجزه اتفاق میوفته.

    اولیش اینه من آروم میشم.

    دست از تکاپو و شلوغ گاری های ذهنم بر میدارم.

    و بعد میبینم مسیر کم کم عوض میشه.

    – یه عزیزی از خانواده، ملک خرید و فروش میکنن، بسیار شخصِ با ایمان و سالمی هستن، من همیشه ارزو میکنم رزق و روزی شون بهتر و بیشتر بشه.

    چون شناختم از این فرد تقریبا بالاست انقدر براشون خوشحال میشم یا نسبت به هر فرد دیگه ای که تو حیطه مالی موفقیت کسب کنه حسم همینه؟

    جواب صادقانه اش اینه وقتی طرف رو میشناسم، اعتمادم بهش بیشتره.

    اما اگه شناختم کم باشه یا اصلا نشناسم، نسبت به صحتِ درامد و موفقیتش شک دارم، اینکه از روش پاک به دست اورده یا نه.

    نمیدونم این فکرم درسته یا غلط، خوبه یا بده.

    ولی به همون میزان میدونم ممکنه من درست فکر کنم یا اشتباه کنم.

    چون من که به باطن کسی اگاه نیستم و ابداً حقِ قضاوتش رو ندارم…

    پس نگاه سالم تر اینه که تحسین کنم موفقیتش رو فارغ از هر قضاوتِ ذهنیِ خودم که ممکنه درست باشه یا غلط…

    به عبارتی متوجه شدم من وقتی شناخت یا اعتمادی از لحاظِ ذهن خودم (که همزمان میتونه درست بگه یا غلط) به فردی و عملکردش ندارم، برچسب میزنم روش که ممکنه تایید شده نباشه…

    یعنی من تو این مسیر گاهی قضاوت میکنم آدمها و موفقیت هاشونو.

    به نظر میاد کشفِ انگیزه های یه فرد و هدفش از موفقیتهاش برای من نباید مهم باشه، چون شخصیه و به اون فرد ربط داره فقط.

    چیزی که به درد من میخوره اگه برام مهم باشه، اینه که بفهمم مسیرش چی بوده تا منم بتونم به روش خودم اون مسیر رو طی کنم تا موفق شم و به نتیجه مطلوب برسم…

    اینا رو نوشتم تا بتونم بهتر بهشون فکر کنم.

    متوجهم مسیر داره تا از فکر به درک رسید و بعد عمل…

    – میخوام از موفقیت کاهش وزن بنویسم:

    وقتی خودم چاقم و فرد لاغری رو میبینم، در دلم مقداری حسادت میکنم که به به ببین چه هیکلی داره.

    منم میخوام ولی الان ندارم.

    وقتی خودم تو مسیر تناسب اندامم، تحسین میکنم هر کسی رو که تو این مسیره.

    وقتی خودم لاغر میشم، عادی میشه برام، و گاهی لب به نکوهشِ چاق ها هم بر میدارم.

    یعنی تو این مورد حالات و افکارم متفاوته.

    اما هر بار واسم یاداوری میشه سمانه قضاوت نکن هیکل هیچ کسی رو…

    تو که چیزی نمیدونی از اون ادم.

    چاقه یا لاغر مهم نیست حقیقتا.

    میزان ارزشمندی اون ادم رو به چاقی یا لاغریش گره نزن…

    همونه چیزی که روی خودم اجرا کردم رو روی دیگری هم پیاده سازی میکنم گاهی…

    بعد دوره لیاقت تازه تونستم این باگِ خودم رو برای خودم شفاف تر کنم…

    که چقدر برچسب زدن روی خود و دیگری خطاست.

    ناراحت کننده است.

    آزاردهنده است…

    الان کمی بهتر شدم.

    دارم یاد میگیرم تحسین کنم افرادی که تناسب اندام دارن، رژیم گرفتن و … فارغ از اینکه خودم چه وضعیتی دارم، اینکه بعضیا میگن فلانی تپل بود قشنگتر بود حالا بد شده برای من تایید نشده است، مثالش تحسین میکنم اقای سالار عقیلی و اقای محسن کیایی رو برای کاهش وزن و تناسب اندامشون.

    پشتِ رسیدن به هر موفقیتی و نتیجه ای، تلاش و پشتکار اون آدم هست.

    من باید یاد بگیرم اینو ببینم فقط نه حرف ها و افکار حاشیه ای رو.

    خدای مهربانم ازت ممنونم برای این دو تا کامنتی که بامداد امروز نوشتم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  5. -
    محمد حسین تجلی گفته:
    مدت عضویت: 2545 روز

    به نام خداوند مهربانی ها

    سلام

    یه همزمانی خیلی زیبا و تاثیرگذار برای من رخ داده که دوست دارم اینجا مطرح کنم

    چندشب پیش داشتم با یکی از دوستای بسیار عزیزم که از اعضای سایت هست تلفنی صحبت می کردم

    رسیدیدم به اونجایی که ایشون داستان هدایت خانم سارا صمدی پور و کامنت زیبایی که در قسمت 237 سفر به دور امریکا نوشته رو برای من خواند و من به شدت به فکر فرو رفتم

    چون خانم صمدی پور نوشته بود که پس از خرید دوره‌ی کشف قوانین و استفاده از جلسه اول! زندگیش متحول شده و تغییرات درتمام جنبه ها برای ایشون رخ داده و از همه دلنشین تر برای من این بود که طی حدود 20 رو پس از خرید دوره حدود بیست‌ الی سی برابر پول دوره رو خلق کرده و وارد حساب بانکیش شده

    این دوست عزیزم همینجوری داشت پشت تلفن این نتایج فوق‌العاده رو می خواند

    و

    من داشتم به این فکر می کردم که چند وقت پیش وقتی آزمون شناسایی ترمز های مخفی ذهن رو انجام دادم

    پاسخی که برای من اومد این بود که من یه عالمه توانایی و قدرت درونی دارم که مثل آتش زیر خاکستر شده ، یه عالمه اشتیاق دارم برای تغییر اما دیگه نمی توانم قدمی بردارم و میخکوب شدم به زمین چرا؟ به خاطر یه سری ترمز های ذهنی که ازشون بی خبرم و اگر اون ترمز ها رو بردارم پای من روی گاز هست و من به جای حرکت روی زمین دیگه پرواز می کنم و زندگیم طوری متحول میشه در یک مدت کوتاه که همه… حتی خودم هم انگشت به دهن می مونم که چی شدددد که من اینقدررر زندگیم بهشتی شد؟؟

    این عین متن پاسخ آزمون نبود ولی چیزی که تو اون متن بود می خواست این مفهوم رو به من برسونه که محمد حسین به خدا تو توانایی ساختن هر آنچه که اراده کنی رو داری تو خیلییی قدرتمندی خیلییی با ارزشی و خیلییی مشتاقی برای تغییر زندگیت فقط راهش رو بلد نیستی…

    و بعد

    به من استفاده‌ی هم زمان از دوره‌ی شیوه‌ی حل مسائل و دوره‌ی کشف قوانین زندگی داده شده بود

    و حالا ابن سلسله فایل های خودشناسی و توانایی شناختن قدرت های ذهن داره روی سایت قرار می گیره

    به نظرم این لطف خداوند هستش برای من

    خدایا شکرت

    اون زمانی که فایل های الگوهای تکرار شونده رو استاد روی سایت می گذاشت من چنین درکی نداشتم و اینچنین متعهد به انجام اون تمرینات نبودم ولی این روزها به لطف یه سری تغییرات درونی که در خودم ایجاد کردم مخصوصاً سپاسگزاری از خداوند که دائما یا می نویسم یا حرف میزنم

    باعث شده که آرامشم بیشتر بشه و احساس گناه و خودتخریبی ها درونم کمتر بشه

    اون زمان ها هم واقعا دوست داشتم در زیر اون فایل‌ها کامنت بنویسم و رشد کنم ولی قدرتش رو نداشتم

    به لطف خدا الان قدرتش رو دارم آرامش ذهنی هم دارم و می‌توانم بدون قضاوت خودم و احساس خودتخریبی ذهنم رو کنکاش کنم و بدون خجالت یا احساس گناه به این سوالت ارزشمند پاسخ بدهم

    بی نهایت سپاسگزارم از زحمات شما استاد عزیزم و خانم شایسته گرامی

    بریم سراغ پاسخ به سوال اول

    ———————————————

    من از اون دسته آدم ها هستم که بارها بهم گفته شده که چقدرررر شما آدم خوش قلب و مهربونی هستی چقدرررر خیرخواهی و …

    وقتی فکر می کنم می بینم این عادت خوب خیرخواهی و خوش قلب بودن رو از مادر عزیزم الگو برداری کردم و یاد گرفتم و آگاهانه طی چند سال اخیر خودم هم خیلی تقویت کردم چون یه اهرم رنج و لذتی به طور ناخودآگاه در ذهنم شکل گرفته که وقتی یه نفر بهم میگه شما چقدر خوش قلبی ، این صفت خوش قلب بودنه انگار باعث میشه من به حجم زیادی از هورمون های شادی بخش و آرامش بخش و لذت تو ذهنم ترشح بشه ، باورتون نمیشه وقتی این رو می شنوم و یا خیلی وقت ها که خودم در سپاسگزاری هام برای خودم موضوع خوش قلب بودنم رو شرح می دهم قلبم از خوشحالی باز میشه اشک توی چشمام جمع میشه و سجده شکر به جا میارم در درگاه خداوند و آگاهانه از هر دو بعد اعتبارش رو می دهم به خداوند.

    به خودم میگم این خداوندِ که درون من حضور پیدا کرده و لطف کرده و کمکم کرده این ویژگی الهی در خودم پیداش کنم و بزرگ و بزرگترش کنم

    و بعد به خودم میگم این خداوندِ که قلب ها رو برای من نرم کرده همونطور که در سوره‌ی بقره به پیامبر میگه ما قلب ها رو برای تو نرم کردیم ، ما مهر تو رو به دل این آدم ها انداختیم

    این صحبت ها باعث میشه که هم فروتن باشم یادم باشه که نرم تو قیافه جلوی خدا !!! هم آگاهانه سپاسگزار این خدای مهربان باشم

    خب ، این ذهنیت غالب من هست و صادقانه فکر می کنم بیشتر تحسین گر هستم تا یک فرد حسود …

    دوستای عزیزم هم در سایت و چند تا دوستی که از اعضای سایت هستن و ارتباط نزدیک تری هم با هم داریم بارها این شخصیت تحسین گر بنده رو مورد تحسین و ستایش قرار دادند

    ولی

    انصافاً نمی توانم بگم که بعضی جاها در مورد بعضی افراد خاص مخصوصاً ، مخصوصاً اگر ببینم یه فردی مجرد بوده و الان یه ازدواج موفق انجام داده یا وارد رابطه‌ی عاطفی شده حسودی نمی کنم

    اتفاقا این پاشنه‌ی آشیل منه، به شدت و به شدت به هم میریزم و احساس بی عرضه بودن می کنم و شیطان در مغذ من رخنه می کنه و شروع می کنه به تخریب کردنم

    موضوع بعدی ای که دوست دارم حتماً قید کنم اینه که من بسیار بسیار ذهن قضاوت گری دارم

    قبلاً شرایط زندگیم درب و داغون بود چون کار من از صبح تا شب بریدن و دوختن در ذهنم برای دیگران بود

    دارم قبل از اینکه بنده با قانون و آموزش های شما آشنا بشم رو عرض می کنم

    به لطف آموزه های شما من خیلی روی خودم کار کردم

    آدمی شدم که خیلی بیشتر تحسین می کنم و کمتر قضاوت می کنم

    ولی باز هم آگاه هستم که ویژگی قضاوت گر بودن پاشنه‌ی آشیل بزرگی هست در وجودم مثل درختچه های هرز در بهشت که شما بهمون نشون دادید

    و

    من وظیفم اینه که همیشه روی بهبود خودم در این زمینه کار کنم وگرنه اگر از خودم غافل بشم این علف ها و درختچه ها رشد می کنند و فضای ذهنم رو پر می کنند

    حالا این پاشنه‌ی آشیل قضاوت کردن به حسادت هم ربط پیدا می کنه

    چرا ؟

    عرض می کنم خدمت شما

    وقتی کسی رو بشناسم و در ذهنِ من اون آدم اعتبار زیاد نیک داشته باشه

    تحسین کردنش برای من کار سختی نیست … شاید گاهی وقت ها آسون هم نباشه و نیاز باشه که تلاش کنم برای تحسین و زیاد در موردش صحبت کنم و سپاسگزاری کنم

    ولی می توانم بگم (به راحتی) این کار رو انجام می‌دهم

    اما…

    اگر به واسطه‌ی باورها و افکار و عملکرد خودم ، از اون آدم بدی ای دیده باشم و اون آدمه به هررر علتی مورد تأییدم نباشه و یا دنیایی از خوبی ازش دیده باشم ، حتی مهر و محبت های جانانه در حق من کرده باشه

    بسته به این که درصد عشق یا تنفر در ذهن من چقدر نسبت به ایشون باشه کار آسان یا سختی میشه برای من تحسین کردن و حسادت نکردن به اون فرد

    چون ذهنم میاد اینجوری سو استفاده می کنه که ببین تو خودتم خوب میدونی این طرف فلانه… بیساله… حقش نیست که اینجا باشه…

    می دونید چی میگم یعنی میاد مثلاً از ابزار منطق بر علیه من استفاده می کنه

    خدا خیرتون بده استاد

    جلسه‌ی 4 قدم سوم و فایل دانلودی خودمان را هم قضاوت نکنیم، چه برسد به دیگران ، این دو جلسه رو چون قبلاً ده ها و ده ها بار گوش دادم یه بیس باوری مناسب در وجودم ساخته شده

    و‌ هر بار که ذهنم می خواهد بره سراغ حسادت و در مراحل بعدی ، مخصوصاً در حوزه‌ی مشاهده یه رابطه‌ی عاشقانه از یک فرد می خواهد بیاد سراغم و تخریبم کنه

    من از جلسه‌ی 4 قدم سوم استفاده می کنم و آگاهی های اون جلسه رو که می شنونم محکم سرم رو تکون می دهم به نشانه تایید و به خودم میگم آفرین درسته دقیقاً همینطوره

    و بعد مثال های منطقی میارم که ببین من هم در فلان زمینه ها عالی ام

    و همه چیز از درون من از فرکانس های من خلق میشه اگر من الان اینجام به خاطر فرکانس هام هستش

    اتفاقا دیدن اون رابطه‌ی عاشقانه یه فکت بزرگه که می شود اگه اون توانسته صدددد در صد من هم می توانم

    توب فلان موضوع و فلان موضوعات هم تو می گفتی من نمی توانم ولی دیدیییی که توانستم و الان وسط همون نتیجه ایستادم و زندگیم اینقدر قشنگ تر شده پس می توانم یه رابطه‌ی عاشقانه‌ی قشنگ هم خلق کنم

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  6. -
    رضا دهنوی گفته:
    مدت عضویت: 2925 روز

    سلام

    سوال اول: اگر یکی از دوستان یا نزدیکان شما به موفقیت قابل توجهی برسد، شما چه احساسی درباره موفقیت آن فرد داری؟

    آیا خوشحال می شوی و انرژی و انگیزه می گیری؟!

    آیا موفقیت او الهام بخش شما می شود؟!

    یا شما را به احساس حسادت، ناتوانی می رساند؟!

    پاسخ : به نظرم بیشتر از اینکه اون فرد رو تحسین کنم و الهام بخش من باشه برای موفقیت.. خودم رو در مقابل اون فرد تخریب میکنم و دستاوردهای خودم رو خیلی ناچیز فرض میکنم و احساس حسادت و ناامیدی وجودم رو میگیزه مخصوصا اگر از لحاظ سنی از من سن کمتری داشته باشه خیلی خیلی خودم رو در مقابا اون فرد تخریب میکنم و نسبت به گذشته ی خودم احساس حسرت دارم و یکجورایی فکر میکنم من قربانی شرایط شدم و مدام خودم رو به خاطر گذشتم و رفتارهام در گذشته تخریب میکنم و به خودم میگم عههه این فرد با این سن و سال کمش چقدر موفق شده و تو چقدر از اون بززگتری و چقدر ناموفقی و حسزت گذشته رو میخورم و خودم رو مرتبا تخریب میکنم و دستاوردهای کنونیم را نادیده میگیرم..

    تمرین :

    خواهرم یه پزشکه و همسرش متخصصه… من چه حسی دارم ؟؟ خیلی بعضی وقت ها احساس میکنم که عهههه خوش به حالش چه شرایط مالی خوبی دارن و من چه بدبختم و اون چه موفقه و من چه موفق نیستم ..و به خودم میگم حتی یه دوست دختر هم ندارم هنوز و بعضی وقت ها همش دنبال اینم که دوست دخترم و یا همسرم مثلا پزشک باشه وقتی ریشه یابی میکنم میبینم دلیلش همین حسادت به خواهرمه یا همسرش که منم یه زن پزشک داشته باش که جلو اینا کم نیارم !!! (( خیلی توی کامنت هام قبلا مینوشتم رابطه ی عاطفی پزشک باشه فلان باشه)) الان که به خودم نگاه میکنم انگار ریشش همین حسادت به خواهرمه !!!

    فایمیلمون سجاد والیبالیست تیم ملی بوده والان امریکاس .. چه حسی دارم ؟؟ عهههه از من دگ گذشته اون از همون بچگی رفت توی والیبال و بعدش رفت امریکا وااااووو چه ادم خاصیه و خودم رو تخریب میکنم …

    دوست دوزان دانشگاهم سجاد رفت دانشگاه ام آی تی و الان امریکاس…. چه حسی دارم؟؟ اون اصن یه ادم عجیب غریبیه با استعداد ناب و هوش عجیب غریب،، اصن این ادم دست نیافتنیه و خیلی عجیب غریبه ..

    سوال اول: از چه زاویه ی مثبتی به موفقیت های این افراد نگاه کنم که باعث شود:

    به خودباوری برسم

    الهام بخش من باشد و برای اقدام در راستای تحقق خواسته هایم ایده بگیرم.

    پاسخ : مثلا در مورد خواهرم خب اونم در اوایل دوران تحصیلش کلی مسائل و مشکلات داشت ولی درسش زو ادامه داده و خب حالا اون به پزشکی علاقه داشته و من به یه چیزه دیگه .. و از روز اول که پزشک نبوده که !!! درس خونده و ادامه داده و یه سری مسائل و مشکلاتم داشته ولی فرار نکرد ازشون .. بنابراین مسائل و مشکلات در زندگی من هم قابل حل هستن و اگر من هم علایقم رو ادامه بدم و بیشتر مطالعه کنم و تمرینم رو بهتر و کاراتر ادامه بدم من هم میتونم در زمینه علایقم موفق باشم.. و همین الانشم دستاورهایی خوبی دارم و چرا اون ها رو نادیده میگیرم و همش خودم رو مثلا با خواهرم مقایسه میکنم ؟؟!! کهه عههههه اون خونه و بچه و اینا داره و من ندارم !!!

    در مورد سجاد والیبالیست… خب اون در والیبال استعداد داشته و منم در یوگا … اون همه اون پسر اشتیاق داشت و با ناراحتی قلبی بازم ادامه داد و همه اون اوایل مسخرش میکزدن ولی سجاد حرق های بقیه رو بهش اهمیت نداد و با ناراحتی قلبی اونجوری با عشق تمرین کرد و ادامه داد و موفق شد .. اون توی اون سن شروع کرده و منم توی یه سن دگ.. چه ربطی به سن داره اخه !!! پس منم نگران مسخره شدن توسط ادم ها نباشم و با عشق و قدرت ادامه بدم و ناامید نشم.. ادما همیسه مسخزه میکنن.. مسخره کردن دیگران که اصلا مهم نیست.. و اگر ادامه بدم پاداش ها حتما از راه میرسه …و خودم رو با اون مقایسه نکنم و با خودم مقایسه کنم..

    درمورد سجاد هم دانشگاهی….. رضا یادته سجاد چقدرررر از صبح تا شب درس میخوند ؟؟!! یادته چقدرررر بچه ها اون اوایل چقدر بهش حسادت میکردن و مسخرش میکردن و بهش توهین میکردن ؟؟!! سجاد توی دانشگاه کلاس برگزار میکرد تا بتونه شرایط مالیش رو ارضا کنه و ادامه بده .. سجاد استعداد عجیب غریب نداشت… سجاد اون همه درس میخوند و تلاش کرد .. سجاد از همون اول بزرگ فکز کرده بود که وقتی یه سریا سر کلاس وقتی استاد سر کلاس بود اون ته کلاس سجاد رو مسخره میکردن که (( هههه جوجه رو اخر پاییز میشمارن )) و سجاد هیچ واکنشی نشون نمیداد ..چون اون میدونست به هدفش میرسه ومیره امریکا و در بهترین دانشگاه جهان بورسیه میسه و تحصیل میکنه دز مقطع دکتری!!! سجاد با اون همه طعنه و مسخزه شدن و مشکلات تونست به ارزوش رسید …

    یعنی این ادم ها (( خواهرم .. همسز خواهرم … سجاد والیبالیست.. سجاد هم دانشگاهی )) این ادم ها هم اون اوایل مشکلات مالی داشتن و کلی هم همشون مسخزه شدن … ولی این ادم ها اهدافی داشتن و امیدی داشتن و ارزویی داشتن و ادامه دادن و موفق شدن با وجود شرایط سخت مالی همشون تونستن به ارزشون برسن.. .

    سوال دوم : چه درس هایی میتونم از موفقیت این افراد بگیرم؟؟

    خیلی پشتکار بالایی داشتن ..

    هدف های بزرگ داشتن و بزرگ فکر کردن از همون شروع کار

    خیلی تمرکز بالایی داشتن…

    خیلی خوب تونستن ذهنشون زو در روز های سخت کنترل کنن و ادامه بدن ..

    قائم به ذات بودن ..

    اعتماد به نفس بالایی داشتن..

    توی روزهای سخت جا نزدن و حرف مزدم براشون مهم نبود.

    استعداد عجیب غریب نداشتن … بلکه هر کدوم از این افراد در مسیر علایقشون بودن و حرکت کردن و تمرکز و پشتکار بالایی داشتن و روزهای سخت رو پشت سر گذروندن و مسخره شدن ها براشون مهم نبوده …

    خیلی خیلی متوکل بودن..

    خیلی خیلی امید داشتن و با اشتیاق و توکل ادامه دادن …

    عجله نداشتن و ادامه دادن …

    نتیجه گیری کلی:

    نتیجه میگیرم ادامه بدم و حرص نزنم و عجله نکنم و قانون تکامل رو رعایت کنم و خودم رو با دیگران مقایسه نکنم و به خودم بگم مسائل و مشکلات جزیی از روند پیشرفته و برای من هست و برای تمام افرادی که موفق شدند هم بوده ولی قابل حله فقط باید ادامه بدم و پشتکار و تمرکز بالاتری داشته باشم و متوکل تر باشم و حسادت نکنم و خودم زو در برابر دیگران تخزیب نکنم و سبک شخصی خودم رو داشته باشم و بزرگ فکز کنم و نگران شرایط فعلی مثل سن و این داستانا نباشم و بذونم اگر ارزویی در دلم نهاده شده حتما با صبر و پشتکار و تمرکز و جدیت و دوری از حواشی و تحسین موفقیت این افراد و افراد موفق دیگه حتما به موقعش بهش میرسم..

    موفق باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  7. -
    علی وزیری وصال گفته:
    مدت عضویت: 3038 روز

    سلام و درود استاد عزیزم

    ابتدا سلام میکنم به استاد عزیزم و تشکر میکنم بابت این سلسله برنامه (ذهنیت تقویت کننده و ذهنیت محدود کننده ) بابت اینکه ما جدی تر به ذهنیت و باور هامون کندوکاو کنیم و خودمون رو واقعا بشناسیم

    سوال استاد: اگر یکی از افراد نزدیک به شما به یک موفقیت بزرگ برسه شما چه احساسی داری؟ آیا احساس خوشحالی میکنی تحسین می کنی ؟ یا نه احساس حسادت میکنی احساس میکنی چون اون موفق شده تو رو بی عرضه تر نشون میده ؟

    لیست افرادی که به خواسته هاشون رسیدن و احساس من نسبت به موفقیت هاشون:

    ++ فرد اول : وقتی متوجه شدم داره وسایل کسب و کار میخره و پول دار میشه یا توی حسابش بیشتر از من پول داره و الان مغازه دار شده و کسب و کار خودش رو ران کرده

    احساس پادشاه: صادقانه بگم اول از همه خودمو مقایسه کردم و احساس حسادت کردم و حس میکردم پس من چه غلطی می کنم چرا من کاری نکردم تا الان و خیلی حس بدی داشتم هی ذهنم منو تحقیر میکرد که چرا من هیچ درآمدی ندارم و فلان

    درس اول: چرا مقیاسه می کنم ؟ مگر طبق قانون هر کسی در دنیا علی یاد بگیر که خودت رو با دیروز خودت مقایسه کنی و این مقایسه کردن رو از (احساس کمبود عزت نفس ) دوم از ( مقایسه= مهم بودن حرف دیگران) میاد پس روی عزت نفس و توحیدی بودنت و مم نبودن حرف دیگران کار کنی علی ( آفرین تو یک پادشاهی مگه باور نداری یا هنوز باید شکل بگیره ؟) بله باید شکل بگیره

    درس دوم: اگر اون تونسته منم میتونم من در مدار خودمم اون در مدار و ذهنیت خودش! خب دیگه مشکل کجاست؟! باز مقایسه با نه ایمان؟ ایمان! آفرین به تو علی که یک پادشاه هستی و موحد در مسیر خودت

    درس سوم : نشون میده که عزت نفس و باور های توحیدی و استقلال مالیت نیاز به تقویت دارد پادشاه موحد باید روی خودت کار کنی و به خواستتم نچسب آفرین

    درس چهارم : یادت رفته وام گرفت طرف یاد رفته قضیه فقط صاحب کسب و کار شدن نیست مهم اون لذت زندگی که از تمام ابعادش استفاده کنی هم پول هم شادی هم سلامتی هم آرامش در لحظه بودن پس باز مقایسه نکن تو هم میرسی به هر اندازه ای که تلاش کنی و تمرین کنی و احساسات رو خوب نگهداری (احساس خوب = اتفاقات خوب)

    ++ فرد دوم : به این اطلاع رسیدم که وارد رابطه شده و یک رابطه ی خوب رو داره پس من چرا الان تنهام من چرا باید دور باشم از کسی نکنه یک آدم زشت باشم یا یک آدم بی عرضه و بی پولم که نمی تونه حتی به یک خانم سلام واقعا چرا !؟! حتما دخترا با پول دارا میگردن با من نه و فلان / خب بیخی بیا تحلیلش کن:

    نکته اول: چرا این باور رو داری که ارزش تو وابسته به پولته یا یک مهارته یا حتی یک زیبایی ظاهری؟؟ چرا اونیکه حتی پول نداشته یا قیافه و هیکل نداشته جذاب جنس مقابلش بوده؟! نکته: باز فکر میکنی مهره ی مار داشته! (این کمبود عزت نفس میاد) که ارزش خودتو به یک چیزی بیرون از خودت میبینی اون با باور های خودش نسبت به رابطه و عزت نفسی که نسبت به خودش داشته شروع کرده دوما تو شخص دوم رو میخوای برای چی؟ برای لذت و شراکت در زندگی درسته ؟ آیا با خودت حالت خوبه ؟ هی! خوب این درستش نیست باید عاشق خوت بشی خودت باید با خودت حال کنی و از همینی که هستی با همین مقدار پول و درآمدی که داری لذت ببری و عاشق خودت باشی و وقتی با خودت آشتی باشی جهان با تو آشتی میکنه!

    درس دوم: مگه خودت فرار نمیکنی و به شوخی نمیگی نه من دورم و تنهام و فلانم خب جهان مگه شوخی حالیشه ؟ پس مراقب کلامتو ورودی هات باش پادشاه تو ملکه ات توی قصرت هست تو نمی بینیش تویی که حتی براش اسم . رنگ چشم و خصوصیات نوشتی پس باید تجسمت رو انجام بدی و باور سازی کنی و از زندگی لذت ببری بجای کلام منفیت. درسته؟ بله!

    درس سوم: تو یادت نیست به خواستت چسبیدی و اصرار و احساس قربانی بودن کردی و آخر به کسی رسیدی که اصلا مناسبت نبود و آخر هم ازدواج نا موفق شد و کلی بلا سرت اومد مگه جهان بهت یاد نداد که اولا نباید عجله کنی ….دوما نباید به کسی بچسبی و. وابستش بشی چون ازت دور میشه این باز از کمبود عزت نفس / شرک ورزی ) میاد و باید با خودت به صلح برسی نمیخواد به کسی بی احترامی کنی … بلکه به خودت باور داشته باشی آره باور ) و باور سازی کنی که شخص مورد علاقه ی تو توی زندگیت ظاهر میشه … کی؟! وقتی که برات باور پذیر شده باشه که می شود و قانون جواب می دهد وقتی تکرار باور های درست کنی و ایزوله روی خودت کار کنی

    درس چهارم: اگر میبینی طرف رابطه داره یا یک زوج رو توی خیابون میبینی حسرت میخوری و هی به خودت میگی چرا من نه اینجا هم به خودت بگو درس های قبلی رو و دوم تحسینشون کن جهان داره بهت نشون میده که علی اگر اون ها تونستن تو هم میتونی و خدا داره بهترینشو برات خلق میکنه اگر روی خودت کار کنی و به الهاماتت عمل کنی تو مگه بینشون رو دیدی؟ مگه میدونی رابطشون مثل رابطه استاد و مریم شایسته هست؟! آیا مثل الگو هات هست؟ پس نیازی نیست سریع واکنش نشون بده تو یک پادشاهی ملکه ات کنارت حضور پیدا میکنه

    درس پنجم: تو هم میتونی علی اینو هزاران بار تکرار کن و بگو و برو جلو وقتی میخوای و باور سازی میکنی و براش وقتی میذاری باید بشه

    درس ششم: هر کسی که پیوند خورده که خوشبخت حساب نمیشه کسی که رابطه ی پایدار داره کسی کهن با خودش در صلحه کسی کنه با خدای درونش و همسرش در صلحه خوشبخته تو بین اونارو دیدی؟ یا باز میخوای مقایسه کنی؟! پس روی خودت کار کن شخص قاونی زندگیت بهت نزدیک تر میشه

    بهترین گزینه در زمان خودش دوره عشق و مودت رو بخری و عمل کنی ( عمل)

    ++ فرد دوم : وقتی دختر و پسرهای کم سن و سال تر از خودمو میبینم میلیاردر شدن به خودمم میگم پس من کجا بودم چرا برای این شد من هنوز اندرخم یه کوچه ام و گیر کردم یا اگر میبینم اینا مهاجرت کردن چرا من نیستم حتما من خیلی بی عرضه ام یا من هنوز نفهمیدم راه و عمر خودمو تباه کردم و یا نمیدونم بیخیال بیا ببینیم چیه پشتش:

    درس اول: باز این باور مقایسه گرت خیلی سرسختانه چسبیده بهت اگر آنها تونستن ببین چجوری موحد بودن ببین متعهدانه روی باورهاشون کار کردند

    درس دوم: تو یادته وسط کار ول میکردی یادته تا قبل تعهد امسالت یادته؟ بله! خوب کجا حالا اول اینکه خودت دوست داشته باش و روی باور هات متمرکز شو و خودت رو با دیروز خودت مقایسه کن اگر اون ها تونستن ( کشف ترمز و راح حل)

    درس سوم: اگر اون ها تونستن پس اول فراوانی رو باور کن و رشد جهان و چقدر امکان پذیر تر شده حتی برای کم سن و سالان و چقدر راحت برای تو هم میشه اگر تو هم در مسیر و مدارش قرار بگیری حتی راحتر از اون چیزی که فکرشو میکنی برات خواسته هات خلق میشه چون جهان در حال رشد و پیشرفته و فراوانی و آسان تر شدن کار ها

    درس چهارم: اگر اون ها تونستن این داره به تو نشون میده ببین علی تو هم میتونی و تو هم روی خودت متمرکز شو و ایمان داشته باش سیستم عصبی همه یکیه پس ادامه بده

    درس پنجم : چقدر ترمز برای باور مالی داشتی یادته الان حتی خریدت هم نگاهی به قبضش نمیکنی و سپاسگزاری میکنی یادت رفته رشد کردی و به کجا ها رسیدی

    واقعا میتونم اینجا به خودم بگم: پادشاه عزیز اول از همه خودت رو با دیروز خودت مقایسه کن با هیچ احدی مقایسه نکن اگر هم این کار ناخود آگاه انجام شد که کار تربیت ذهت باید انجام بشه ( یک نفس عمیق بکش و بیا بشین پشت سیستم و روی داکیومنت تایپ کن و با خدا صحبت کن و ببین داشته هاتو و تحلیل کن و سعی کن بیشتر کنترل ذهن کنی و باور کنی که می شود حتی همین الان هم که داری تایپ میکنی پادشاه این پیام رو برای سایت استاد بدون چقدر موحد هست پس این همه شاگرد بی کار و بی نتیجه نیست ، پس می شود استاد هم از سر دل خوشی نمیگه اگر هم حرفاش مفت بود یادت باشه خیلی زود تر دروغ فاش میشه پس استاد داره نتیجه میگیره و با همین باور هایی که میگه و الان همه هم شاگردیهاش دارن استفاده میکنند و تو و تمام کسانی که توی این مسیر هستی نمیگیم از کسی برتر هستیم بلکه از جامعه کندیم و زندگی شخصی خودمون رو خلق کردیم …. چجوری با باور هامون با این تمام داستان زندگیمون روی افکارمون میچربه حتی این دیر رسیدن ها و نرسیدن ها همه از این همنه ترمزی بود که تو این درس ها دیدی و فهمیدی پس نزن تو سر خودت افتخار کن که باور داری که خالق زندگیت خودت هستی دوما خودت لایق خواسته هات و لذت از همین لحظه ی حال هستی و تا زمانی که زنده ای باید رشد کنی و لذت ببری و ثروتمند بشی به یک دلیل ( چون تو این جهان حضور داری) نقطه سر خط .

    و استاد اونقدر آرام شد این ذهن که انگار رو پر قو خوابیده قلبم و واقعا آرامش داره به وجودم تزریق میشه که نگم براتون این همون کاریه که هر روز باید انجامش بدم

    ختم کلام:

    احساس خوب = اتفاق های خوب

    پادشاه عزیز کنترل ذهن رو کار کن و همین تعهدت رو محکم بچسب و موحدانه روی عزت نفست و باور های مالیت کار کن و تمام تلاشت رو کن نکات مثبتت رو ببینی و تحسین کنی . سرزمینم آباد در نگاه توحیدی پادشاه علی

    عاشقتونم استاد عزیزم

    یک دنیا ممنونم خانم شایسته بابت تمام زحمات

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  8. -
    مجتبی محجوب گفته:
    مدت عضویت: 2228 روز

    به نام خدای مهربان

    سلام

    پاسخ من به دقایق اول آگاهی های جلسه .

    برخورد من با مسائل در نگاه کلی:

    نگاه من به مسائل انگار به دو دسته تقسیم میشه در محل کار و در خارج از محل کار

    من در کارخانه که هستم با مسائل زیادی برخورد میکنم که مهمترینش رو بخوام بگم اینه که من زمانی که به کارخانه جدید رفتم اونجا هیچی بلد نبودم و اون شخصی که دستگاه ها رو بلد بود بسیار از این اخلاق داشت که همه چیز رو برای خودش نگه داره و رفتارهایی میکرد که آدم ازش فرار کنه،ولی من توجه نمیکردم و با کلی احترام باهاش برخورد میکردم و همیشه کنارش بودم که کار رو یاد بگیرم، با اینکه توضیح نمیداد ولی من سعی میکردم با نگاه کردن ازش کار رو یاد بگیرم و یه موقع هایی هم خودم با ترس و لرز انجام میدادم ،و بعضی مواقع میگفت چرا دست زدی من رو صدا کن من خودم درستش میکنم.و هیچ کس هم بغیر از اون کار رو بلد نبود، طوری که وقتی میخواست بره و هدفشم همین بود که دستگاه هارو با خودش به کارخونه بالایی ببره چون ذهنیتش این بود که اونجا کسی بلد نیست و من باید همه کار رو انجام بدم،این موضوع برای من یه مسئله بود، ولی من با صبر و باورهای درست که همیشه در کارخانه در کامپیوتر مینوشتم از ایشان که ایشون انسان خوبی است و دانش خوبی داره و دقیقا این موضوع حدود 4 ماه طول کشید و وقتی که ایشون از کارخونه رفت ، من دست به کار شدم و هر طوری بود دستگاه ها رو ران کردم و این باعث شد که دیگه اونجا تخلیه نشه ،و چقد اون باعث رشد من شد که تا همین الانم ادامه داره و باعث رشد و پیشرفت و درآمد من شد و چقد عزت و احترام من بالارفت که اصلا خودم هم فکرش رو نمیکردم. و خیلی از این مسائل در کارخانه بوجود میاد که من سعی در پیداکردن راه حلش بطور ناخودآگاه هستم و چقد باعث رشد من شده .

    ولی در خارج از محل کارخانه: من با مسائل زیادی مواجه میشم که اولین و بزرگترینش کمبود مالی هست، صفر بودن همیشه حساب هست که این موضوع تاثیر زیادی در خانواده من که همسرم و فرزندم هست بوجود آورده و خیلی اذیتم میکنه وکاری که من معمولا میکنم اینه : تحمممممممممممممممممممممل، تحمل کردن انگار جز شخصیت من هست، جزا اصل وجود من شده .جز جدانشدنی از زندگی من شده .،من هر مسئله ای رو که برام بوجود میاد سعی نمیکنم که حلش کنم، مثلا چقد مشکل در اینکه مستاجر هستم خوردم ولی اصلا انگار برام مهم نیست، من معمولا لباس زیادی در کمد ندارم که اصلا مهم نیست ، من وضعیت زندگیم همون 10 سال پیشه، که اصلا مهم نیست، من هیچ رشدی تو زندگیم نسبت به گذشته نکردم اصلا مهم نیست، وضعیت تغذیه ام خوب نیست که اینم اصلا مهم نیست ، کارم از صبح تا شب به شیوه قدیمی هست و برای شخص دیگه ای کار میکنم و این هم اصلا مهم نیست

    همسرم مسائلی داره که نیاز به پول داره و اینا اصلا مهم نیست برام ، انگار هر مشکلی که برام بوجود میاد من یه راه برای تحمل کردنش پیدا میکنم ، و باورم اینه که ولش کن ، یا دیگران حلش میکنن، یا یکی میاد برام حلش میکنه ، یا اینکه من اصلا تواناییش رو ندارم پس ولش کن

    من آبگرمکن خونه هشت ماه خراب بود تحمل کردم

    جاروبرقی خراب بود یکسال تحمل کردم

    کمد دیواری کلا بمب توش ترکیده اصلا مهم نیست تحمل کردم و تحمل میکنم

    از اتاق خواب نمیشه استفاده کنی من تحمل میکنم

    صبح میرم سر یه کارو بر میگردم بالای 15 ساله ، اصلا مهم نیست تحمل میکنم

    همسرم مشکل شنوایی پیدا کرده به من ربطی نداره من تحمل میکنم

    مدرسه آراد به من ربطی نداره من تحمل میکنم حالا

    تو خونه هیچی نیست من تحمل میکنم

    تو یخچال هیچی نیست عیب نداره تحمل میکنم

    مهمونی نمیریم عیب نداره که تحمل میکنم

    هر وقت میریم مهمونی یا خونه کسی که چندین وقته نرفتیم دست خالی عیب نداره تحمل میکنم فشارش رو

    همیشه جیبم پول نیست عیب نداره تحمل میکنم

    هیچ رشدی نکردم و سعی هم نکردم که خودم رو بالا بکشم اصلا مهم نیست تحمل میکنم

    بخاطر حرف مردم بخاطر ترس و نگرانی مهاجرت نمیکنم، کاری رو شروع نمیکنم اشکال نداره تحمل میکنم

    جیب همسرم پول نیست اشکال نداره تحمل میکنم

    مسافرت نمیتونم برم اشکال نداره تحمل میکنم

    کفش ندارم برم عروسی اشکال نداره تحمل میکنم

    فشار مالی هر روز بیشتر میشه اصلا مهم نیست بیشتر تحمل میکنم سعی میکنیم تحملمون رو بالا ببریم

    یجایی درد میکشم اشکال نداره تحمل میکنیم

    مرد اونه که مسائل رو بریزه تو خودش و تحمل کنه

    مرد اونه که از کسی کمک نگیره

    مرد اونه که پدرش در بیاد تا همه بگن که این چقد آدم خوبیه و چقد زحمت کشه

    بی احترامی رو گاهی میشنوم اشکال نداره تحمل میکنیم

    سختی تو زندگیم داره بیشتر میشه اشکال نداره تحمل میکنیم

    سیفون دستشویی چند ساله خرابه ، ولش کن ،تحمل میکنیم

    لوستر لامپاش سوخته ولش کن تحمل میکنیم ،چن تاش سالمه

    حیاط خونه کثیفه ولش کن تحمل میکنیم ، مهمون دعوت نمیکنیم که آبرومون نره

    راه پله ساختمان کثیفه ولش کن، کسی نمیاد که ،تحمل میکنیم ، از اینور آشغالا رد میشیم

    سرم شوره میزنه ولش کن تحمل میکنیم مگه چی میشه

    در حالت کلی یه چیز رو فهمیدم و درک کردم نسبت به خودم اینکه من باور دارم که :

    مشکلات مردم مشکله، و باید حل بشن و اونها آدم هستن

    مشکلات من یه چیز اضافه و وقت گیرو دردسر برای دیگرانه و اصلا مهم نیست و ولش کن چون من اصلا آدم نیستم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  9. -
    محمود موحدی گفته:
    مدت عضویت: 1657 روز

    سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته و تمام دوستانی که در این مسیر همراه من اند.

    خب تمرینی که استاد فرمودند این بود که موفقیت افردا نزدیک به خودمون رو بنویسیم و احساسمون در مورد موفقیت اون شخص رو بیان کنیم و در اخر چه ایده هایی میتونیم از موفقیتشون بگیرم رو بنویسیم.

    من در اطراف چندین نفر رو سراغ دارم که موفقیت های چشم گیری رسیدن، دوتاشون دوستهای صمیمی ام بودن و یکیشون فامیل نزدیکم هستن.

    و احساسم نسبت به موفقیتشون متفاوته.

    اون دوتا دوستم سنشون از من کمتر و یکشون دانشگاه ازاد درس میخوند و یه مقاله نوشت و اپلای کرد برای استرالیا و توی استرالیا ادامه تحصیل داد و یه شرکت زد و بسیار موفق شده تمام این اتفاقات توی دو سال افتاد براش، ابتدای امر چون از قوانین مطلع نبودم،به وضوح بهش حسادت میکردم و توی جمعهامون وقتی بحثش میشد میگفتم داره توی غربت اذیت میشه و داره سختی میکشه این حرفها هم الکیه که میزنه و نه این خبرها هم نیست داره مبالغه میکنه و …… و بخاطر همینم داره تلاش میکنه که همه رو بکشه استرالیا میخواد از تنهایی در بیاد.

    بعد که از قوانین جهان مطلع شدم در ظاهر تحسینش میکردم ولی در اعماق وجودم بهش حسادت میکردم، و برای ارام کردن خودم ، به خودم میگفتم شانس اورده الکی الکی با این پسره کانکت شد و اون مقاله رو نوشت و…….

    دومین مورد اون یکی دوستم بود که کار ملک میکرد، و خودم به یکی از دوستای دیگه ام معرفی ایش کردم و بشدت کارشون گرفت و در عرض یک سال نزدیک به 70 میلیارد درامد کسب کردن در سال 99 و به قول خودشون تاسشون جفت شیش میفتاد.

    توی این زمان من از قوانین اگاهی اندکی داشتم و تحسینشون میکردم و خوشحال بودم بابت موفقیتشون و همیشه به خودم میگفتم افرین بهشون و اگه اینا تونستند حتما منم میتونم، ولی دیروز که داشتم احساستم رو روی کاغذ میاوردم متوجه شدم در ظاهر بوده و اصل احساسم خوب نبوده و احساس واقعیم این بوده که این کوچیکتر از توه الان از هیچی به اینجا رسیده چرا من هر چی تلاش میکنم موفق نمیشم.

    در دو مورد بالا دوستام بدون اذیت شدنی به موفقیت رسیدن و کاملا راحت و نرم شرایطشون بهبود پیدا کرد.

    البته لازم به ذکره تمام این اتفاقات قبل از اشنایی من با استاد و اموزهاشونه.

    مورد سوم که فامیل نزدیکمونه، اینجوری بود که ایشون یه لیسانس حقوق گرفته بود و بعد از اتمام درسش رفت دنبال کسب و کار و مغازه ی موبایل فروشی زد و بعد یک سال و نیم طی یکسری اتفاقاتی که گفتنش طولانیه برشکست شد و یه مبلغ زیاد پول نزول بدهکار بود و شرایط به شدت بدی داشت، ناگزیر فرار کرد به یه شهر دیگه و خبری ازش نداشتیم تا یک سال پیش که متوجه شدم تمام بدهی اش رو داده و خونه خریده ماشین لوکس خریده و …… و شرایطش به شدت خوب شده.

    داستانش از این قراره که به اون شهری که فرار کرده صبح تا شب کار میکرده و شبها یه جا نگهبانی میداده و در حین نگهبانی درس میخونده و بعد یه سال ازمون وکلا داده و قبول شده و کار وکالت میکنه و الان شرایط بسیار عالی داره.

    توی این مورد من با اموزهای استاد اشنا بودم و واقعا احساس خوشحالی براش میکردم و خداروشکر میکردم ولی بعد نوشتن و واکاوی حس درونیم متوجه شدم چون این شخص بسیار سختی کشیده من اون رو لایق شرایطش فعلیش میدونم و براش خوشحالم.

    و متوجه شدم من این باور رو دارم که برای موفقیت باید سختی کشید باید بری ته چاه بعد بیایی بالا……

    خب ایده یی که میتونم از این موفقیت ها بگیرم اینه که علاقه به کار تنها راز موفقیتشون بوده ،فعلا در مداری هستم که دسترسی ام به همین حد از اگاهیه .

    کامنتم خیلی طولانی شد و ممنونم از استاد عزیز و تمام شما دوستان.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  10. -
    مسلم عبدلاهی گفته:
    مدت عضویت: 1054 روز

    سلام ب استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان

    وقتی موفقیت یکی را می‌بینم ب لطف آموزش های شما تحسین میکنم خداراشکر و این در ذهنم مرور می‌شود اگه اون تونسته من هم حتما میتونم برای اون شده برا من هم میشه

    احساس خوبی بهم دست میده چند وقت پیش پسر همسن خودم رو دیدم تو محلمون ک ماشین خارجی سوار بود با پارتنرش دیدمش و لذت بردم تحسین کردم و البته این هم بگم ک ته دلم میگفتم خدایا منم میخوام

    و چون این رو میدونم ک هر کسی داره نتیجه افکار و باور هاشو میگیره بهم انگیزه میده ک بیشتر روی باورهام و با تمرکز. بیشتر روی دوره ها کار کنم و دیدن موفقیت دیگران و شما استاد بهم قدرت میده ک می‌شود فقط باید باورهام رو تغییر بدم

    و یاد گرفتم ک تحسین کنم و باور پذیر بشه برام ک می‌شود خصوصا وقتی آدم هایی رو می‌بینم ک شرایط بیرونیمون مثل هم هست

    بهم انگیزه میده ک می‌شود و تفاوت فقط در باورهاست

    انگیزه میگیرم قضاوت نمیکنم ب نکات مثبتش توجه میکنم و اصلا خودم رو مقایسه نمیکنم

    چون من از اون هیچ چیز نمیدونم من موفقیت اون رو ک می‌بینم باور پذیر تر میشه برام ک می‌شود

    استاد عباس منش و خانم شایسته:

    اجرای قوانین جهان در عمل

    اجرای درست قانون سلامتی

    آزادی زمانی مکانی و مالی

    رسیدن به خواسته های خود

    دوره های بی‌نظیر در حوزه کاری

    دوستم حسین:مغازه پدرش دستشه و میچرخونه. خریدن موتور جدید.وضعیت مالی خوب . از دین این دوستم از موفقیت هاش تحسینش میکنم و باور پذیر میشه ک می‌شود من هم میتونم یا دستاوردهای استاد در همه زمینه ها استادی ک در اون شرایط بودن و الان در این شرایط این نشان می‌دهد که می‌شود تفاوت در باورهای هر فرد است

    سوال اول: از چه زاویه ی مثبتی به موفقیت های این افراد نگاه کنم که باعث شود:

    به خودباوری برسم

    الهام بخش من باشد و برای اقدام در راستای تحقق خواسته هایم ایده بگیرم: وقتی استاد را می‌بینم ک در همه زمینه ایی ب بهترین شکل رسیده است باور میکنم ک می‌شود و من هم باید در مسیر درست حرکت کنم باور هام رو تغییر بدهم ورودی ها و کانون توجه را کنترل کنم در هر لحظه احساسم را خوب نگه دارم و با تغییر باورها در هر موضوعی هدایت میشم ب مسیر های بهتر

    مثلا در مورد قانون سلامتی دقیق ب دوره عمل کنم بدون ذره ایی تقلب

    دوره ثروت را بارها و بارها گوش کنم

    همیشه تمرینات دوره عزت نفس را انجام بدهم تا جزعی از شخصیت من شود

    در کل من هم اگه میخوام ب خواسته ها و اهداف خودم برسم مسیری را ک استاد در دوره هایشان گفتن را با ایمانی ک می‌شود اقدام کنم

    سوال دوم: چه درس هایی می توانم از مسیری بگیرم که منتهی به موفقیت این افراد شده است؟ در مسیر تغییر باورها اقدام کنم حرکت کنم

    ورودی ها را ب شدت کنترل کنم همین طور کانون توجه ام را

    روی هیچ کس حساب نکنم

    فایل ها را بار ها و بارها گوش کنم یاداشت برداری کنم در ذهن خودم مرور کنم

    و خودم را با قبل خودم مقایسه کنم

    همیشه در احساس خوب باشم

    تمام حرف های استاد در دوره های ایشان را در عمل اجرا کنم و در لحظه زندگی کنم

    سپاس گذارم از استاد و خانم شایسته

    و صبح زیبای دوستان عزیز سایت بخیر شادی باشه

    در پناه الله یکتا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای: