ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 1


این سلسله برنامه درباره ” تفاوت میان دو ذهنیت قدرتمند کننده و محدود کننده” و بازتاب این ذهنیت ها در زندگی افراد است.
هر قسمت از این مجموعه شامل: سوال خودشناسی، توضیحات پیرامون موضوع هر جلسه و تمرین پایانی هر قسمت است و به شما کمک می کند تا:

  • اولاً : ذهنیت غالب خود درباره موضوع هر قسمت را بشناسی؛
  • دوماً با توجه به توضیحات و مثالهای هر قسمت، آگاه شوی از اینکه: آیا این ذهنیت باعث رشد من شده یا مانع پیشرفت من شده است؛
  • سوماً: بتوانی با استفاده از آگاهی های هر قسمت، ذهنیت کنونی خود را به سمت ذهنیت قدرتمند کننده تر اصلاح و بهبود دهی؛

 

نکته مهم:
قرار است این سلسله برنامه، یک تعامل دو طرفه باشد میان شما و استاد عباس منش. در شروع کار، موضوعات زیادی برای هر قسمت در نظر گرفته شده است اما با توجه به میزان تعهد و فعال بودن شما در بخش نظرات هر قسمت، این سلسله برنامه ادامه پیدا می کند.
به اندازه ای که شما سمت خود را در هر قسمت از این برنامه و انجام تمرینات، اجرا می کنی، استاد عباس منش نیز سمت خود را انجام می دهد. در غیر اینصورت، ایشان ترجیح می دهد این تمرکز و زمان را صرف تولید یک محصول جدید برای افراد متعهد نماید.
زیرا خیلی اوقات، از آنجا که فرد بابت دریافت آگاهی ها بهایی پرداخت نکرده، ارزش و اهمیت کار را نادیده می گیرد و آگاهی ها و تمرینات را جدی نمی گیرد. اما وقتی بهای کار را پرداخت می کند، متعهدانه تمرینات خواسته شده را انجام می دهد و با جدیت پیگیر مطالب است.


موضوع قسمت اول:

کلید: توضیحات ابتدای فایل را تا زمان طرح سوال گوش کنید. سپس فایل را متوقف کنید، به سوال مطرح شده فکر کنید، پاسخ های خود را بنویسید و سپس ادامه ی فایل را گوش دهید.

سوال قسمت اول:
اگر یکی از دوستان یا نزدیکان شما به موفقیت قابل توجهی برسد، شما چه احساسی درباره موفقیت آن فرد داری؟
آیا خوشحال می شوی و انرژی و انگیزه می گیری؟!
آیا موفقیت او الهام بخش شما می شود؟!
یا شما را به احساس حسادت، ناتوانی می رساند؟!


تمرین این قسمت:

نکته مهم: قبل از انجام تمرین، لازم است ابتدا سوال این قسمت را جواب داده باشی.
سپس با دقت توضیحات فایل را گوش دهی و نکته برداری کنی و در پایان، به عنوان تمرین در بخش نظرات این قسمت، مراحل زیر را انجام بده:

مرحله اول: موفقیت های کسب شده توسط نزدیکان و دوستان خود را به یاد بیاور و لیستی از آنها تهیه کن.

مرحله دوم: در مقابل موفقیت هر فردی که لیست کرده ای، بنویس: چه احساسی درباره موفقیت آن فرد داری؟

مرحله سوم: این سوالات را از خود بپرس و به آن جواب بده.

سوال اول: از چه زاویه ی مثبتی به موفقیت های این افراد نگاه کنم که باعث شود:

به خودباوری برسم
الهام بخش من باشد و برای اقدام در راستای تحقق خواسته هایم ایده بگیرم؛

سوال دوم: چه درس هایی می توانم از مسیری بگیرم که منتهی به موفقیت این افراد شده است؟

 


منتظر خواندن نظرات و تمرینات تأثیرگذار شما در بخش نظرات این قسمت هستیم.

  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 1
    175MB
    25 دقیقه
  • فایل صوتی ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 1
    24MB
    25 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1524 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «مجتبی محجوب» در این صفحه: 4
  1. -
    مجتبی محجوب گفته:
    مدت عضویت: 2216 روز

    به نام خدای مهربان

    سلام

    پاسخ من به دقایق اول آگاهی های جلسه .

    برخورد من با مسائل در نگاه کلی:

    نگاه من به مسائل انگار به دو دسته تقسیم میشه در محل کار و در خارج از محل کار

    من در کارخانه که هستم با مسائل زیادی برخورد میکنم که مهمترینش رو بخوام بگم اینه که من زمانی که به کارخانه جدید رفتم اونجا هیچی بلد نبودم و اون شخصی که دستگاه ها رو بلد بود بسیار از این اخلاق داشت که همه چیز رو برای خودش نگه داره و رفتارهایی میکرد که آدم ازش فرار کنه،ولی من توجه نمیکردم و با کلی احترام باهاش برخورد میکردم و همیشه کنارش بودم که کار رو یاد بگیرم، با اینکه توضیح نمیداد ولی من سعی میکردم با نگاه کردن ازش کار رو یاد بگیرم و یه موقع هایی هم خودم با ترس و لرز انجام میدادم ،و بعضی مواقع میگفت چرا دست زدی من رو صدا کن من خودم درستش میکنم.و هیچ کس هم بغیر از اون کار رو بلد نبود، طوری که وقتی میخواست بره و هدفشم همین بود که دستگاه هارو با خودش به کارخونه بالایی ببره چون ذهنیتش این بود که اونجا کسی بلد نیست و من باید همه کار رو انجام بدم،این موضوع برای من یه مسئله بود، ولی من با صبر و باورهای درست که همیشه در کارخانه در کامپیوتر مینوشتم از ایشان که ایشون انسان خوبی است و دانش خوبی داره و دقیقا این موضوع حدود 4 ماه طول کشید و وقتی که ایشون از کارخونه رفت ، من دست به کار شدم و هر طوری بود دستگاه ها رو ران کردم و این باعث شد که دیگه اونجا تخلیه نشه ،و چقد اون باعث رشد من شد که تا همین الانم ادامه داره و باعث رشد و پیشرفت و درآمد من شد و چقد عزت و احترام من بالارفت که اصلا خودم هم فکرش رو نمیکردم. و خیلی از این مسائل در کارخانه بوجود میاد که من سعی در پیداکردن راه حلش بطور ناخودآگاه هستم و چقد باعث رشد من شده .

    ولی در خارج از محل کارخانه: من با مسائل زیادی مواجه میشم که اولین و بزرگترینش کمبود مالی هست، صفر بودن همیشه حساب هست که این موضوع تاثیر زیادی در خانواده من که همسرم و فرزندم هست بوجود آورده و خیلی اذیتم میکنه وکاری که من معمولا میکنم اینه : تحمممممممممممممممممممممل، تحمل کردن انگار جز شخصیت من هست، جزا اصل وجود من شده .جز جدانشدنی از زندگی من شده .،من هر مسئله ای رو که برام بوجود میاد سعی نمیکنم که حلش کنم، مثلا چقد مشکل در اینکه مستاجر هستم خوردم ولی اصلا انگار برام مهم نیست، من معمولا لباس زیادی در کمد ندارم که اصلا مهم نیست ، من وضعیت زندگیم همون 10 سال پیشه، که اصلا مهم نیست، من هیچ رشدی تو زندگیم نسبت به گذشته نکردم اصلا مهم نیست، وضعیت تغذیه ام خوب نیست که اینم اصلا مهم نیست ، کارم از صبح تا شب به شیوه قدیمی هست و برای شخص دیگه ای کار میکنم و این هم اصلا مهم نیست

    همسرم مسائلی داره که نیاز به پول داره و اینا اصلا مهم نیست برام ، انگار هر مشکلی که برام بوجود میاد من یه راه برای تحمل کردنش پیدا میکنم ، و باورم اینه که ولش کن ، یا دیگران حلش میکنن، یا یکی میاد برام حلش میکنه ، یا اینکه من اصلا تواناییش رو ندارم پس ولش کن

    من آبگرمکن خونه هشت ماه خراب بود تحمل کردم

    جاروبرقی خراب بود یکسال تحمل کردم

    کمد دیواری کلا بمب توش ترکیده اصلا مهم نیست تحمل کردم و تحمل میکنم

    از اتاق خواب نمیشه استفاده کنی من تحمل میکنم

    صبح میرم سر یه کارو بر میگردم بالای 15 ساله ، اصلا مهم نیست تحمل میکنم

    همسرم مشکل شنوایی پیدا کرده به من ربطی نداره من تحمل میکنم

    مدرسه آراد به من ربطی نداره من تحمل میکنم حالا

    تو خونه هیچی نیست من تحمل میکنم

    تو یخچال هیچی نیست عیب نداره تحمل میکنم

    مهمونی نمیریم عیب نداره که تحمل میکنم

    هر وقت میریم مهمونی یا خونه کسی که چندین وقته نرفتیم دست خالی عیب نداره تحمل میکنم فشارش رو

    همیشه جیبم پول نیست عیب نداره تحمل میکنم

    هیچ رشدی نکردم و سعی هم نکردم که خودم رو بالا بکشم اصلا مهم نیست تحمل میکنم

    بخاطر حرف مردم بخاطر ترس و نگرانی مهاجرت نمیکنم، کاری رو شروع نمیکنم اشکال نداره تحمل میکنم

    جیب همسرم پول نیست اشکال نداره تحمل میکنم

    مسافرت نمیتونم برم اشکال نداره تحمل میکنم

    کفش ندارم برم عروسی اشکال نداره تحمل میکنم

    فشار مالی هر روز بیشتر میشه اصلا مهم نیست بیشتر تحمل میکنم سعی میکنیم تحملمون رو بالا ببریم

    یجایی درد میکشم اشکال نداره تحمل میکنیم

    مرد اونه که مسائل رو بریزه تو خودش و تحمل کنه

    مرد اونه که از کسی کمک نگیره

    مرد اونه که پدرش در بیاد تا همه بگن که این چقد آدم خوبیه و چقد زحمت کشه

    بی احترامی رو گاهی میشنوم اشکال نداره تحمل میکنیم

    سختی تو زندگیم داره بیشتر میشه اشکال نداره تحمل میکنیم

    سیفون دستشویی چند ساله خرابه ، ولش کن ،تحمل میکنیم

    لوستر لامپاش سوخته ولش کن تحمل میکنیم ،چن تاش سالمه

    حیاط خونه کثیفه ولش کن تحمل میکنیم ، مهمون دعوت نمیکنیم که آبرومون نره

    راه پله ساختمان کثیفه ولش کن، کسی نمیاد که ،تحمل میکنیم ، از اینور آشغالا رد میشیم

    سرم شوره میزنه ولش کن تحمل میکنیم مگه چی میشه

    در حالت کلی یه چیز رو فهمیدم و درک کردم نسبت به خودم اینکه من باور دارم که :

    مشکلات مردم مشکله، و باید حل بشن و اونها آدم هستن

    مشکلات من یه چیز اضافه و وقت گیرو دردسر برای دیگرانه و اصلا مهم نیست و ولش کن چون من اصلا آدم نیستم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    مجتبی محجوب گفته:
    مدت عضویت: 2216 روز

    به نام خدای مهربان

    1402/11/14

    تمرین جلسه اول

    حتی فک کردن بهش کار سختیه برام ،احساس میکنم که روبروم وایساد و من از مواجه شدن باهاش بشدت اضطراب دارم / هیچ راه فراری ندارم ،هیچ دوره ای بهش پناه ببرم که از این کار فرار کنم،و یا آشغال رو زیر مبل بزنم ، هر جا میرم استاد مچم رو میگیره از یه طریقی، انگار با دوره حل مسائل و این فایل دانلودی دیگه افتادم تو سه کنج رینگ و هیچ راه فراری نیست ، تنها راه مواجه شدن باهاش و حل کردنش هست هرچند بسیار سختمه که حتی بخوام بهش فک کنم .

    موفقیت های افراد نزدیک خودتون رو بنویسد با ذکر اسامی

    از چه نگاه مثبتی میتونم موفقیت های افراد نزدیکم رو ببینم .که برای من الهام بخش باشه برای حرکت کردن برای پیشرفت کردن.برای موفق شدن.

    در نهایت برای هر کدام بنویسید که چه درسهایی میتونم بگیرم از مسیری که اونها برای موفقیت طی کردن.

    چه ویژگی های شخصیتی داشتن یا در خودشون ایجاد کردن ، چه توکلی داشتن، چطور مسائل رو حل کردن ، مثلا ویژگی های مالی رو درست کردن حساب کتاب کردن، یا مهارت های ارتباطی شون رو تغییر دادن که به موفقیت رسیدن ،من چه درسی میتونم بگیرم که در زندگی خودم ایجاد کنم

    اولین نکته ای که در اینجا هست اینه که تا حالا به این شکل به موضوع موفقیت یه نفر نگاه نکرده بودم، وقتی که استاد توضیح داد انگار تازه برام مشخص شدکه نگاه اصلا چی هست ، یا باور چیه، یا چطور اصلا باید نگاه کنی به مضوعات، من فک میکردم که تغییر باور یه موضوع کاملا متفاوت و جدایی هست، و فقط باید بشینی و یه سری فایل گوش بدی ، یا بشینی تو خونه به اصطلاح رو خودت کار کنی، یا شغلت رو عوض کنی، یا یه مهارت جدید یاد بگیری، کلا فک نمیکردم ، ولی وقتی که شروع کردم به نوشتن این تمرین انگار تو ذهنم یه چیزی جابجا شد، انگار با خودم رو برو شدم ، انگار که من مقابل باورهام قرار گرفتم و انگار که باید حلشون کنم ،ولی در ظاهر سخت میاد برام .

    اینجا یه نکته هست که من باید برای خودم حلش کنم ، اونم اینه که من اصلا نمیخوام فک کنم و میخوام که فقط به ظاهر یه کار فیزیکی انجام بدم و به ذهنم بگم ببین من این کارو کردم ولی نشد.

    انگار میخوام از اصل موضوع و حل کردن و فک کردن و روبرو شدن با خودم فرار کنم

    انگار که نمیخوام حلش کنم ،انگار که اگر موضوع حل بشه تازه من بدبختی هام و عذاب هام شروع میشه ،انگار سختی هام تازه بعد از روبرو شدن با باورهام و حل کردن اونها تازه شروع میشه ،چون دقیقا این باور رو دارم که اگر باورم تغییر کنه باید حرکت کنم و ذهنم از حرکت کردن و رو بروشدن با شرایط جدید بشدت میترسه و نگرانه

    همین الان که دارم مینویسم و در عمق خودم فرورفتم احساس میکنم بدنم سر شده

    احساس میکنم بدنم داره سست میشه وعضله هام کار نمیکنه ،انگار بدنم جلو نمیره .،انگار دقیقا دست گذاشتم روی خود زخم یا خود ریشه عمق وجودم ، یا سرچشمه حرکت کردن وجودم در هر صورت انگار دقیقا دست گذاشتم روی نقطه ضعفم، انگار میخوام کار خطرناکی انجام بدم

    1. رضا : موفقیت کسب کرده : خارج شدن از منطقه امن، رشد مالی و ساختن پول، خرید خونه، استقلال مالی، خرید ماشین جدید،ایجاد کسب کار شخصی برای خودش، داشتن ویلای شخصی، مسافرت خارجه، کمک مالی به خانواده،داشتن راننده شخصی، روابط گسترده و اعتبار شخصی بالا.

    احساس من در مقابل اون: بی عرضه گی ، بی لیاقتی ، بی کفایتی، اضافه بودن، هدر دادن وقت، از من دیگه گذشت،ناتوانی، بی استعدادی،شرایط نامناسب من ،نداشتن فامیل موفق،نداشتن روابط خوب، راکت موندن و حرکت نکردن.

    2. حمید : موفق کسب کرده: ساختن پول، خرید خانه، خرید ماشین، ساختن باغچه ،پس انداز مناسب، گذر از نیازهای روزمره، درامد بیشتر از مخارج،داشتن کسب و کار شخصی، داشتن تایم آزاد :

    احساس من در مقابل اون : حسادت، سرافکندگی بخاطر بی سوادی در صورتی که من سخت ترین رشته یعنی لیسانس مکانیک رو دارم،بی عرضه گی،از دست دادن وقت،بی ارزشی،کودنی،ضعیفی،ترسوبودن،بی دست و پایی و دست و پا چلفتی،خجالتی،کم رویی رو دارم ، حمال دیگران

    3. میلاد: موفقیت های کسب کرده: مهاجرت به ترکیه، ساختن پول، یادگرفتن زبان ترکی

    احساس من در مقابل اون: ترسو بودن، بی عرضه گی، کم استعدادی،

    4. فتاح: موفقیت های کسب کرده: ایجاد کسب و کار شخصی و راه اندازی کارخانه، ساختن پول، ماشین ،خونه، مسافرت خارجه، فرستادن بچه به اتریش با بهترین امکانات.

    احساس من در مقابل او: بی عرضه گی، کم دست و پایی،بی هدفی، بی برنامه ای،ترسو ،حمال دیگران

    5. علیرضا : موفقیت کسب کرده: داشتن کسب و کار شخصی، وقت آزاد،

    احساس من در مقابل اون: بی عرضه گی، حمال دیگران بودن، ترسو بودن، کم دست و پا بودن، دست و پا چلفتی بودن، حقیر بودن، کم ارزش بودن،بزدل بودن،بچه مثبت بودن.

    6. رفیعی: موفقیت های کسب کرده : خارج شدن از منطقه امن ، ایجاد کسب و کار شخصی و تولید و کارگاه ، ساختن پول، خرید خانه، خرید ماشین، ساختن ویلا

    احساس من در مقابل اون: بی عرضه گی، ترسو بودن،بی هدفی و بی برنامه گی

    7. منیری: موفقیت های کسب کرده: خرید خانه و ماشین ، سوله کارگاه

    احساس من در مقابل اون : عدم علاقه و توانایی، نداشتن پشتیبان،

    8. عقیل: موفقیت های کسب کرده: ساخت خانه، ایجاد کسب و کار شخصی داروخانه

    احساس من در مقابل اون: حمال دیگران بودن، کم دست و پا، ترسو

    بخش دوم :

    با چه نگاه مثبتی میتونم به پیشرفت دوستان نگاه کنم ،و اینکه چه درسی از اونها میتونم بگیرم که استفاده کنم ؟

    میتونم با این نگاه به افراد نگاه کنم که ببین اونا به حرف مردم توجه نکردن و حرکت کردن، و نتیجه گرفتن در شغل ها مختلف،پس منم اگر حرکت کنم و حرف مردم مهم نباشه برام و تمرکز بزارم منم موفق میشم

    1. من از همه اونها که نوشتم اولین درسی رو به نظرم میرسه : اینکه اونها همه در کنار کاری که کردن کاری رو راه انداختن، یعنی هیچ کدومشون خودشون رو بیکار نکردن، در صورتی که من میخوام این کارو انجام بدم.

    2. خروج از منطقه امنشون با توکل به خدا بود

    3. خودشون رو ارزشمند دونستن و سطح بالاتری رو میخواستن که داشته باشن برای خودشون

    4. خودشون رو مسئول زندگی دونستن

    5. حرف مردم بی اهمیت ترین چیز برای اونها شد

    6. از جایی که بودن ،از خیلی کم شروع کردن، به الهامات قلبی شون عمل کردن

    7. تو ذهنشون الگویی داشتن هر کدومشون

    8. به اینکه بعدش چی میشه زیاد فک نکردن

    9. تا اونجا که میتونستن و در توان داشتن حساب کتاب ر انجام دادن

    10. حساب کتاب زندگی و خرج کردنشون طبق برنامه و کاغذ بود

    11. بخش بیشتر درآمدشون رو صرف کسب و کار شخصی خودشون کردن

    12. از آدم های بدردنخور در مسیرشون دوری کردن

    13. به اون چیزیکه می آمد قانع نبودن

    14. همیشه سعی میکردن که احساسشون رو خوب نگه دارند

    15. راه ها مختلفی رو تست کردن

    16. اگر مشکلی براشون پیش می اومد بدنبال حلشون بودن .

    17. خوش برخورد بودن

    اولین درسی رو که من دیدم و تصمیم میگیرم انجامش بدم دو مورده که اول یکیش رو انجام بدم بعد دومی

    خارج شدن از منطقه امن و تست کارهایی که بهم الهام میشه جهت شناسایی علایقم هست

    دومی : حساب کتاب دخل و خرج که خرجم از دخلم کمتر باشه که اذیت نشم

    فعلا اینها به ذهنم میرسه و دوباره این سوال رو پاسخ میدم تا به درک بهتری برسم که انجامش بدم

    سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 26 رای:
  3. -
    مجتبی محجوب گفته:
    مدت عضویت: 2216 روز

    به نام خدای مهربان

    جواب قسمت دوم : بعد از توضیحات استاد

    برای من گزینه اینکه اگر از نزدیکانم به موفقیت برسن باعث میشه که بد دیده بشم ، من ضعیف و بی عرضه دیده بشم ،و اینکه دیگه توان رسیدن به اون رو ندارم ،عمرم رو از دست دادم ،عقب موندم از اونها،حتی اینطور هم هست اون موقع زور میزنم که حسادت نکنم ،ولی انگار اون لحظه این من نیستم ،انگار تو وجودم قدرت رو از من گرفته ،و اونه که با شدت زیاد حسادت میورزه ،با اینکه میدونم به من آسیب میزنه این تفکر ولی انگار اوضاع از دست من خارج میشه و من تسلیم افکار حسادت میشم.

    میگم که اگر اون رفت و تونست چون روابط خوبی داشت، چون عموهاش تو فلان ارگان بودن، چون شرایط خانوادش طوری بود که اون فکرش تغییر کرد، و چون همسرش میخواست که از اینجا برن ، اون رفت و مهاجرت کرد، و موفق شد، پشت هر مرد موفقی یه زن موفق هست، این باور منه

    اینکه اون آشنا زیاد داشت ، با همه ارتباط میگرفت، بنگاه رفت و از خیلی وقت پیش خودش رو رشد داد ، کو تا من دیگه بخوام به اون برسم ، ول کن بابا اصلا گور بابای موفقیت ، بزار همین طور بسوزم و بسازم .من توان تغییر ندارم ،موفقیت خیلی سخته ، باید پدرت در بیاد ، باید عذاب بکشی، باید کلی روابط ایجاد کنی، باید بری بنگاه ماشین، باید بری بنگاه املاک کار کنی تا گرگ بشی و بعد اینکه گرگ شدی اونوقت شاید به یه جایی برسی.

    ولی نمیتونم به عنوان خط شکن نگاه کنم : چون که این فکر رو دارم که من باید اول باشم چرا اون اول شد.

    میگم که اونی که خط شکن هست برد کرده ، دیگه کی به من نگاه میکنه ،دیگه خز شد ، دیگه بی ارزش شد این کار ، دیگه فایده نداره ،من برم سراغ یه کار دیگه ای که من توش اول باشم.یعنی ذهنم میخواد چرخ رو خودش از اول اختراع کنه

    ولی خوب که دقت میکنم به هیچ عنوان الان کسی رو برچسب نمیزنم بهش ،تمام بی عرضه گی و برچسب ها رو به خودم میزنم .

    آها: وقتی که سر کارم هم متوجه میشم که کسی حقوقش از من بیشتره یا پاداشی گرفته، احساس حسادت میکنم ،احساس میکنم که دیده نشدم ، احساس میکنم که اینجا زیادی هستم ،عصبی میشم و میگم ولش کن دیگه کاری برای کارخونه نمیکنم تا بفهمن که کی اینجا کار راه اندازه، یا میگم که ببین من چقد بدبخت شدم که این از من داره بیشتر میگیره یا تشویقی گرفته ،

    و اتفاقا ازش فاصله میگیرم

    دقیقا این ذهنیت رو دارم که به محض اینکه کسی از اطرافیان رو متوجه بشم که به یه موفقیتی رسیده ازش کناره گیری میکنم به صورت ناخودآگاه.و اگر بخوام ازش بپرسم که چطور شد به این موفقیت رسیدی احساس پوچی میکنم ،احساس کوچیک شدن میکنم .احساس پستی و خاری میکنم ، احساس بی لیاقتی، احساس عقب افتادن.در ظاهر بهش تبریک میگم ولی در باطن دارم خودم رو میخورم و میخوام سریع تر محل رو ترک کنم و اصلا نبینمش. و حتی و حتی ، اگر متوجه بشم که براش اتفاقی افتاده ، یا پولی از دست داده ، یا بلایی به سرش اومده، یا هر چیزی شبیه به اینها از صمیم قلب احساس رضایت ، احساس شادی ،احساس راحتی، احساس موفقیت میکنم،احساس آرامش میکنم .که آخی ، خوب شد بدبخت شد و دیگه نیاز نیست که من حرص بخورم ، دیگه نیاز نیست که من برم تو دل ترسهام، دیگه نیاز نیست که من رو خودم کار کنم ، ببین اینم بدبخت شد منم اگر برم همین میشم پس بزار همین روال بخور نمیری رو ادامه بدم و سرم رو بکنم مثل کبک تو برف.

    دقیقا وقتیکه دوستم از روستا به تهران مهاجرت کرد، همسرم خیلی میگفت چرا با رضا دیگه ارتباط نمیگیری و ارتباطت رو قطع کردی، من جوابی نداشتم ،ولی میدونستم که از حسادت هست، از این هست که وقتی اون رو میبینم بی عرضه گی خودم رو میبینم، عمر بر باد رفته ام رو میبینم ، ناتوانی ام رو میبینم، اینکه منم باید مسیر سختی رو برم میبینم

    تا اینجا من متوجه شدم که من از انسان های موفق فراری هستم چون پیش اونها احساس کوچکی، بی ارزشی، بی عرضه گی، پوچی، ناتوانی،ضعیفی،بی لیاقتی،بی کفایتی، اضافه بودن رو دارم.

    و یه چیز دیگه که الان تو ذهنمه اینه که درسته که من فهمیدم که این ها مشکل من هست ،ولی خیلی میترسم و سختمه که بخوام تغییرشون بدم چون اگر بخوام تغییر بدم باید مسیر سخت و سنگ لاخی رو طی کنم ، باید پدرم در بیاد که اینها رو تغییر بدم ، باید کلی عذاب بکشم که این ها رو تغییر بدم ،من تغییر نمیدم چون مطمئنم که اگر اینها تو ذهن من تغییر کنه منجر میشه به حرکت و خارج شدن از منطقه امن ،و روبرو شدن با شرایط جدید و انسان های جدید و موفق که این بشدت تن من رو به لرزه در میاره ،و من اصلا نمیتونم و روم نمیشه و خجالت میکشم ، پس حرف مفت زدن خیلی بهتر از عمل کردنه،بزار با حرف مفت زدن روزهام رو سپری کنم و به خیال خودم بگم که دارم رو خودم کار میکنم .

    سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  4. -
    مجتبی محجوب گفته:
    مدت عضویت: 2216 روز

    به نام خدای مهربان

    1402/11/13

    جواب قسمت اول : قبل از توضیحات استاد

    سلام به استاد عزیزم که دقیقا دست گذاشت روی پاشنه آشیل من با این سوال ،واقعا از شما سپاسگزارم

    سوال

    اگر یکی از افراد نزدیک به شما به موفقیت بزرگی برسه ، هر موفقیتی ،که به نظر شما موفقیت بزرگی هست شما چه احساسی داری؟آیا احساس خوشحالی میکنی؟

    آیا احساس الهام بخشی میکنی برای پیشرفت بیشتر و خیلی کنجکاوی که ایده بگیری؟ببینی که چطوری تونسته که به اون موفقیت برسه ؟ و باور میکنی که اگر اون تونسته پس برای من امکان پذیره ؟

    یا نه اگر ببینی که یکی از دوستای نزدیکت از اعضای خانوادت ، فامیل افرادی که خیلی بهت نزدیکن به یک موفقیت خیلی بزرگی رسیده احساس حسادت میکنی؟یا احساس میکنی که اون به یه موفقیت رسیده تو خودت رو بی عرضه تر نشون میدی:یا احساس میکنی که داره ناتوانی من رو نشون میده ،انگار که من خیلی بی عرضه دیده میشم بخاطر اینکه اون خیلی موفقه !

    قبلش اینو بگم که اگر ذهن من دهن باز کنه و بخواد من رو با یه جمله معرفی کنه این رو میگه : سلام من مجتبی محجوب هستم یک بی عرضه.این دقیقا چیزی هست که هر جا احساسم بده ریشه اش رو میگیرم به این میرسم

    جواب من :

    بله به صورت 100% من خودم رو بی عرضه میبینم ! چطور؟ توضیح میدم به صورت مثال های عینی

    کسانی که در همین چند ساله اخیر به موفقیت های خوبی رسیدن ، کسانی که دقیقا هم وضع من بودن و با من دوست و فامیل بودن

    1- رضا صحرارو: دوست بسیار نزدیک من از بچگی

    2- حمید عمو نادر : نسبت فامیل همسر و بعدا دوست من

    3- میلاد نوری : همکار و دوست من

    4- فتاح : فامیل همسر من

    از سنگین ترین حالت احساسی شروع میکنم، گزینه اول:

    بله من و رضا و یه دوست مشترک دیگه همیشه با هم بودم و من و رضا رفتیم دانشگاه ، اون حسابداری خوند و من مکانیک، وضعیت جفت ما دقیقا شبیه به هم بود ، یعنی هم اون پدر نداشت هم من، اون خرج خودش رو میداد و خانواده اش رو و هم من ، هم اون تو کارخونه شاغل شد هم من ،تازه سابقه من از اون هم بیشتر بود، تا اینکه رضا از پاکدشت مهاجرت کرد به تهرانپارس ، چون از اول دوست داشت و همیشه هم تو جمع های ما میگفت و بقیه مسخره اش میکردن، یعنی از همسر من گرفته تا برادرش و خانوداده دیگه ای از دوست ما، من هم دلی مسخره میکردم یعنی میگفتم تو داری اشتباه میکنی ، و باور نداشتم که اصلا بشه بری تهران ، خیلی خطرناکه و نشدنی، ولی اون میخواست، تا اینکه این اتفاق افتاد و اون رفت ، از اونجا دیگه من نتونستم باهاش ارتباط بگیرم ، یعنی اصلا وجودم اجازه نمیداد ، چون ته ذهنم میگفتم خب دیگه ، رضا که از من بالاتره و من سطحم پائین تر ، پس بزار مزاحمش نشم، اخه اون کارهای مهم داره و من کارهای بی ارزش، با اینکه اون چندین چند بار متوالی تماس میگرفت و میگفت مجتبی کجایی و احوال من رو میپرسید ، با اینکه من بچه بشدت خوبی هستم ، یعنی واقعا اگر با من دوست باشی جز لذت و احترام و آرامش در کنار من چیز دیگه ای نمیبینی، ولی من یعنی باورهای من نمیگذاشت که من باهاش ادامه بدم ، تا اینکه دوست مشترک ما گفت که رضا ماشین خریده ،خونه خریده، تو شمال ویلا ساخته

    اونجا بود که تمام وجود من داشت میسوخت ، احسا یأس و نامیدی وجودم رو گرفت، گریه میکردم، ناراحت بودم ،حتی میخواستم دست به خودکشی بزنم ، که من چقد بی عرضه ام ،منی که همه میگفتن تو از لحاظ استعداد، زیبایی، هنر،توانایی، ارتباط از اون خیلی بالاتری، من موندم با جیب خالی و یه خونه مستاجری و هر روز هم اوضاع بدتر میشه ،ولی اون با تمام اون پیشرفتهایی که کرده بود و درآمد ماهی 300 میلیون تومان داشت وجود من رو میخورد، جلوی روش خوب بودم ولی وقتی که ازش دور میشدم فقط و فقط میگفتم که تو بی عرضه ای ،اون یکی دوستم میگفت رضا دزدی میکنه ،ولی من این احساس رو نداشتم و میگفتم که من بی عرضه ام ،من عمرم رو هدر دادم ، من دیگه نمیتونم ، رضا رفت و من موندم ،من بدبختم و من بچاره ام

    بله من در مقابل رضا هنوز هم احساس بی عرضه گی میکنم ، احساس ناتوانی ، احساس پوچی، و زیادی بودن، حتی میگم که جای اون رو من تو این دنیا گرفتم ، بزار من نباشم .

    مورد دوم حمید هست

    حمید اینا، وضعشون موقع ازدواج بد تر از ما بود، اویل رفت کارخونه ولی فرار کرد و گفت اینجا بدرد من نمیخوره، و بعد رفت کشاورزی، کاری که دوست داشت، و سالها ادامه داد ، و من همیشه به صورت ناخودآگاه هر وقت این آدم رو میدیدم میگفتم که اینها بی سوادن و من با سواد ، مجتبی تو تحصیل کرده ای و همین مهمه ، تو سطح سوادت بالاست ، و تو چون مدرک داری با ارزشی و اونا ارزشی ندارن، تا اینکه حمید به موفقیت مالی رسید ،ماشین صفر خرید ، خونه خرید ، باغچه ساخت و همسرش همیشه پول داشت و هر چی دلشون میخواست میخریدن، و ترکیه مسافرت میرفتن و چقد وقت آزاد داشتن ،ولی من مهندس ، منه مدرک دار، من تحصیل کرده ، هیچی، گفتم یا خدا، دیگه نمیتونستم از جلوی خونه اشون رد بشم ،گفتم الان میگه این بدبخت و نگاه ،پدرش در اومد با چه زجری درس خوند با چه فلاکتی ، الان هنوز میره برای مردم کار میکنه و همیشه هشتش گرو نه هست ،و بشدت احساس حسادت میکردم ،حتی وقتی که همسرش اومده بود خونه ما، چون همسرش دختر خاله همسر من میشه ، من بشدت داشتم خودخوری میکردم ،به شدت احساس ضعف داشتم ، پاهام داشت شل میشد، که ببین مجتبی تو این همه میگفتی تحصیل کرده ام و یه سری تو سرها هستم ولی ببین این ها بدون سواد پنجم اومدن و تو داری حسرت اینها رو میخوری، خیلی سنیگینی میکنه تو وجودم وقتی اینارو میبینم مخصوصا که از لحاظ مالی رشد کردن و چقد آزادی هم دارن .

    همین الان که دارم مینویسم و میترسم حتی از روزی که پاش بیفته که بگن ها چیه مجتبی ، تو فک میکردی که درس خوندن بهت عزت میده ، سرت رو بالا میبره ،دیدی که کل زندگیت اشتباه کردی، و این حسرت و این نگاه من رو آتیش میزنه

    بله من حسادت میکنم به حمید و خانوادش، وقتی میبینمشون احساس شرمندگی دارم پیش خودم ، عصبی میشم و حتی در این مورد تفکر خودکشی میاد تو ذهنم

    مورد بعدی میلاد و فتاح هست :

    خب برای اینها هم حسادت میکنم ولی خب خیلی کمتر از اونهای دیگه ،برای میلاد چون میگم که اون عرضه داشت مهاجرت کرد، کسی که پیش من بود همکار من بود و من از شرایطش که خیلی پائین تر از من بود خبر داشتم،ولی اون رفت ترکیه و الان اونجاست و من همچنان همونجای قبلی زندگی میکنم و فقط محل کارم رو تغییر دادم

    برای فتاح هم چون وضعیتش قبلا مثل من بوده و بعد کارخونه دار شده ، هم احساس ندامت و پشیمانی دارم احساس بی عرضه گی

    حتی چون فامیل هستیم روم نمیشه پیش این آدم ها برم ،چون که اگر از من بپرسن که تو چه کار کردی و داری چکار میکنی من هیچ جوابی ندارم ،و فقط میگم که از روی بی جوابی دلار بالاست و مملکت ثبات نداره ، با اینکه میدونم همه چیز از ترس من ریشه داره

    من میترسم که حرکت کنم ،من میترسم که محیط امنم رو رها کنم ،چون اصلا نمیدونم باید چکار کنم، من این فکر رو دارم که تو الان

    36 سالته دیگه میخوای چکار کنی ،دیگه دیر شده، برو بمیر،تو هیچ کاری نکردی، خرج زن و بچه رو از کجا میخوای بیاری و بی عرضه هستی

    بله تو تمام موارد بالا احساس بی عرضه گی بالاترین اولویت رو برای من داره .

    سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: