دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر » - صفحه 115


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
    159MB
    30 دقیقه
  • فایل صوتی دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
    29MB
    30 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1506 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    اصغر و پرسیلا گفته:
    مدت عضویت: 1791 روز

    بانام خداوند هدایتگر

    باسلام وهزاران درودوعرض ارادت حضوراستادعباسمنش عزیز مریم بانوی مهربان وتک تک دوستان بهشتی ام درسایت عباسمنش

    دراینجالازم میدانم سپاسگزارخداوندباشم که من باپروژه فوق العاده” تغیررادراغوش بگیر”همراه کرد

    تشکرفراوان دارم ازاستادعزیزخانم شایسته نازنین وسابرعوامل سایت عباسمنش بابت شروع این پروژه که قطعامثل سایر پروژه‌ها ومحصولات سایت قراره چه نتایج فوق العاده ای راتجربه کنیم

    خدایاشکرت

    خدایاشکرت

    خدایاشکرت

    استادعزیزم دوستان همراه من کلا تااین لحظه که 63ساله هستم وازخداوند عمرگرفتم تاآنجایی که بیادمیارم یک مرتبه مجبوربه تغیرسبک زندگی ام شدم آنهم آگاهانه نبود وخداونددبه دادم رسید ومنوازیک زندگی فلاکت بارنجات دادمن تاسال 98 مثل 99درصدجامعه زندگی باری به جهت داشتم وفکرمیکردم زندگی همین است مشکلات مصایب رنجها ودردها جزیی اززندگی است کارش هم نمیشه کرددراینجا گزارش مختصری ازنتایج تغیر سبک زندگی ام رااززمانی که خداونددوستم داشت ومنوبه مسیرالهی وزیبای تغیرهدایت کرد وپیامبرزمانه اش استادعباسمنش راسرراهم قراردادبه سمع ونظرشماعزیزان میرسانم

    -آشنایی و تغییر زندگی

    من در سال 1398 با استاد عباس منش آشنا شدم و این آشنایی زندگی‌ام را در همه ابعاد به شکل عمیقی تغیر داد قبل از آن سال با بیماری افسردگی 20 ساله و سردرد میگرنی دست و پنجه نرم می‌کردم زندگی‌ام پر از استرس، نگرانی ،اضطراب و درد بود و گاهی احساس می‌کردم هیچ راه حلی برای مشکلاتم وجود ندارد وزندگی همین است

    اما پس از آشنایی با آموزه‌های استاد عباس منش که بافایلهای شگفت انگیزتوحیدعملی اغازشد آرامش ذهنی روحی روانی، سلامتی جسمانی وشادی ارام ارم واردزندگی‌ام شد ذهنم آرام‌تر شد احساس نزدیک‌تر بودن به خدا کردم و توانستم با خودم و اطرافیانم در صلح بیشتری باشم توانایی انجام کارهایم آسان‌تر شد و دیگر احساس خستگی و بی‌حوصلگی مداوم نداشتم توانایی جسمانی ام به شدت افزایش یافت امیدبه زندگی وامیدبه آینده سراسروجودم را دربرگرفت

    – بهبود سلامت جسمانی و انرژی

    یکی از بزرگ‌ترین تغییرات، بهبود وضعیت سلامتی جسمی و روحی من بودسردرد میگرن و افسردگی‌ای که سال‌ها همراه من بودباتمرین شگفت انگیزاهرم رنج لذت

    درمان شدخواب راحت بدون مصرف داروهای آرامش بخش وخواب اور که 20سال مصرف میکردم راتجربه کردم

    به آرامش واقعی رسیدم این تجربه شگفت انگیز باعث تقویت ایمانم شد تاباقدرت بیشتر این مسیرالهی راادامه دهم واین شورواشتیاق باعث شدتااین مسیرالهی رابادورههای استاد نظیر دوره روانشناسی ثروت 1دوره مقدس 12قدم دوره بی نظیر کشف قوانین زندگی دوره فوق العاده هم جهت باجریان خداوند اداه دهم

    – نتایج مالی و شخصیتی

    با ادامه مسیر و تمرین آموزه‌های استاد عباس منش تغییرات مالی مثبت هم وارد زندگی‌ام شد کارها و تصمیماتم دقیق‌تر و با تمرکز بیشتری انجام می‌شوند و احساس می‌کنم انرژی و فرصت‌های بهتری سر راهم قرار می‌گیرد شخصیتم تغیر کرده شخصیتم به شخصیت سپاسگزار تبدیل شده با اعتماد به نفس‌تر، شادتر و مثبت‌اندیش‌تر شده‌ام و توانایی مدیریت شرایط مختلف زندگی ام را پیدا کرده‌ام

    ازدایره امنم خارج شدم پاروی ترسهام گذاشتم دوسال پیش بعداز35سال زندگی دریک محله تقریبا قدیمی شهرمون محل زندگی ام راتغیردادم وبه محله جدیدترودراپارتمان زیبا ونوسازمان مهاجرت کردیم ، قدرت ریسک کردن واعتماد به خداوند وایمان داشتن به خدا دروجودم تقویت شد یه جورایی دل جرات

    پیداکردم وخیلی راحت معامله های چندمیلیاردی انجام میدم واین درحالی است که من قبلا به شدت ادم محافظه کاروترسویی بودم بطوریکه خانه قدیمی سازم رافروختم کرمان اپارتمان خریدم 4ماه پیش بعدازدوسال اپارتمان کرمان رابا زمین مناسبی که ازارزوها ورویاهایم بوددرکرمان معامله کردم وبه لطف الله بزودی کارساخت ساختمان طبقاتی جدیدمون درکرمان راشروع خواهم کردزیرابه شدت به کارساخت وسازمسکن علاقه دارم وخداوند داره پله پله وارام ارام باطی کردن تکاملم به بهترین شکل ممکن مقدمات کارروبرام فراهم میکند

    – اهمیت استمرار و تمرین

    آنچه بیش از همه دراین 6سال یاد گرفتم اهمیت استمرار و تمرین در مسیر تغییر است قطعااین تغییرات برایم ناگهانی نبوده ونخواهدبود بلکه نتیجه استمراروثابت قدم بودن من دراین مسیرالهی همراه با تلاش و ایمان و به‌کارگیری صحیح اموزه های استادعباسمنش وبکارگیری اصول صحیح زندگی ام بوده است به خوبی احساس میکنم ازبرکات دورههای فوق العاده” وفایلهای هدیه وسریالهای بی نظیر زندگی دربهشت وسفربه دورامریکاهرزمان دراحساس خوب باشم هرزمان که ذهن و روحم درهماهنگی وتعادل باهم بوده وباشند ودر مسیر درست قرارگرفته باشم شاهداتفاقات وتجربیات فوق العاده عالی درزندگی‌ ام بودم

    -پیام اموزه های استادعباسمنش

    به خوبی یادگرفتم وخوب میدانم هیچ محدودیتی برای تغییر زندگی ام وجود نداردبه خوبی درک کردم خودم خالق زندگی ام هستم به خوبی درک کردم این من هستم که باافکارم باورهایم تمرکزوباکانون توجه ام وفرکانسهایم درهرلحظه شرایط واتفاقات زندگی ام راخلق میکنم به خوبی درک کردم که می‌توانم بااستمرارتمرین و بابکارگیری درست واستفاده صحیح از قانون واموزه های استادعباسمنش درزندگی ام آرامش، خوشبختی ، سلامتی، شادی و موفقیت را در همه ابعادزندگی ام تجربه کنم به خوبی یادگرفتم اگر در جستجوی آرامش، رشد شخصیتی و موفقیت هستم بایدبه این مسیرالهی ایمان داشته باشم و قدم‌های کوچک اما پیوسته بردارم

    زندگی من پس از آشنایی با استاد عباس منش نه تنهاتغیرکردو بهتر شد بلکه زندگی ام درهمه ابعاد رنگ و طعم دیگری گرفت تجربه‌ای که درهرلحظه ودرهردقیقه وهرساعت وهر روز بابتش ازخداوند رحمان ورحیم سپاسگزارم

    استاد عباس منش عزیز

    از صمیم قلب از شما سپاسگزارم بابت راهنمایی‌هاواموزه های ارزشمندتون حضور شما و آموزش‌هایتان واقعاً مسیر من را با جریان الهی همسو کرد و تجربه‌ای بی‌نظیر برایم رقم زدخداوند به شما برکت دهد و همیشه چراغ راه ما باشید

    با احترام و قدردانی ️

    تادرودی دیگربدرود

    اصغرابراهیمی ششم آبان 1404

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  2. -
    نازنین گفته:
    مدت عضویت: 270 روز

    سلام خدمت همه‌ی دوستان خوبم.

    بعد از یکی دو روز اهمال‌کاری، بالاخره خودم رو یه‌جا گیر انداختم تا مجبورش کنم بیاد جواب این چهار سوال دستورالعمل پروژه «تغییر را در آغوش بگیر» رو بده و روژه رو آغاز کنه.

    بریم سراغ پاسخ‌ها؛

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    فکر می‌کنم حدود هفت/هشت ماه پیش و با شروع سال خورشیدی جدید بود که تصمیم گرفتم ورزش رو شروع کنم. قبل از اون، با ورزش کردن -به خاطر تجربه های دوست‌نداشتنی گذشته‌م- به شدت دعوا داشتم و هرکسی می‌گفت “انجامش بده، برای تو خیلی مناسبه” یه گوشم در بود یه گوشم دروازه. معتقد بودم ورزش کردن روی بدن من برعکس جواب می‌ده و زندگیم رو سخت‌تر و درد های قائدگیم رو بیشتر می‌کنه. تا اینکه عید امسال با دیدن یه سری ویدیو هایی از آدم های رندوم توی اینترنت که به روش های مختلف نشون می‌دادن ورزش کردن چقدر نتایج جذابی می‌تونه داشته باشه، تصمیم گرفتم برای قوی‌تر شدن هم که شده تغییر رو بپذیرم و ورزش رو شروع کنم حتی با اینکه به نظرم اون زمان از نظر جسمی و فیزیک بدنی اونقدرها نیازمند به ورزش نبودم. از اون زمان تا الان (آبان‌ ماه) تقریبا هیچوقت ورزش کردن رو قطع نکردم و هفته‌ای چهار روز می‌رم باشگاه. بدنم سالم‌تر و قوی‌تر شده. به علاوه، بیشتر از اینکه جسمم رو برده باشم باشگاه، روحم رو می‌برم باشگاه! حال روحیم روز هایی که ورزش می‌کنم خیلی خوبه و در کل آدم خوش‌روتر و با اعتمادبه‌نفس‌تری شدم. بماند که با شروع ورزش کردنم، جهان کمک کرد و شرایطی رو برام فراهم کرد که بخوام نخوام بیشتر اوقات توی محیط باشگاه هستم و ورزش کردن در باشگاه برام رایگانه.

    سوال 2: در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟

    حدود دو سال پیش با یک آدمی به خواست خودم وارد رابطه شدم که در همون هفته های اول متوجه شدم این آدم مناسب من نیست اما با اینکه نشانه‌ها جلوی چشم‌هام رژه می‌رفتن من نادیده‌شون گرفتم. هزینه‌ای که پرداخت کردم، زمان و هزینه و انرژی‌ای بود که ماه‌ها برای اون آدم صرف کردم بدون اینکه بهم خوش بگذره یا چیزی ازش یاد بگیرم.

    سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟

    اگه به اون موقعیت برگردم، اعتمادبه‌نفسم رو بهبود می‌دم (حتی شده وانمود می‌کنم اعتمادبه‌نفس بالایی دارم تا وقتی که واقعی بشه) و از همون ابتدا اون رابطه‌ی بیهوده رو قطع می‌کنم. خیلی چیزها رو تحمل نمی‌کنم.

    سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟

    وقتی اون نسخه‌ از خودم رو به یاد میارم، متوجه می‌شم که اون زمان واقعا عزت نفس و احساس لیاقتم زیر صفر بود و به طبع با همه رودربایستی داشتم. فکر می‌کردم چون این من بودم که پیشنهاد شروع اون رابطه رو دادم، پس حق ندارم خودم هم تمومش کنم و حرکت ضایعیه. خجالت می‌کشیدم و روم نمی‌شد. اونقدر برای خودم و وقتم ارزش قائل نبودم که برای انسان های بیهوده تلفش نکنم. یادمه انقدر احساس ارزشمندی در من کم بود که برای هدیه‌ی تولدم از اون آدم ‘جوراب!!’ هدیه گرفتم! اون زمان با اینکه خثرد توی ذوقم ولی برای خودم این رو عادی‌سازی می‌کردم و خودم رو قانع می‌کردم. توی اون رابطه همه‌ش سعی می‌کردم بیشتر بذارم و حمایت‌گرتر باشم و خودم در مقابل کم‌توقع و قانع بودم.

    توی این زمانی که گذشت، خیلی روی اعتمادبه‌نفس و احساس لیاقتم کار کردم. هرچند هنوز هم احساس می‌کنم در عمل نتیجه‌ش رو توی رفتار اطرافیانم با خودم نمی‌بینم و همین نشون می‌ده حیلی بیشتر جای کار دارم. اما حداقل الان دیگه حتی یک ثانیه از وقتم رو برای انسان های بی‌ارزش هدر نمی‌دم. خیای سخت از کسی خوشم میاد. برای دل دیگران کاری رو انجام نمی‌دم یا چیزی رو تحمل نمی‌کنم. توی موقعیتی نمی‌مونم که برام اذیت‌کننده‌ست. سعی کردم انرژی زنانه‌م رو بیشتر کنم و به طبع بیشتر به خودم و ظاهر و باطنم می‌رسم. دیگه حیفیم نمیاد وسایل و پوشاک گرون بخرم و بپوشم و استفاده کنم.

    الان بزرگ‌ترین مشکلم اینه که هیچ منبع درآمدی ندارم و احساس سربار بودن توی خونه‌ی پدرم با 21 سال سن، مثل یه ترمز قوی جلوی اعتماد به نفسم رو می‌گیره. ثروت جاری و روزافزون می‌خوام توی زندگیم تا راحت‌تر و سریع‌تر اون نسخه‌ای از خودم بشم که عاشقشم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    محدثه گفته:
    مدت عضویت: 1272 روز

    سلام به استاد عزیزم

    بدون معطلی دوست دارم تمرینات این پروژه رو شروع کنم

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    آخرین بار در خصوص رابطم با همسرم بود. ی مدتی بود که هر خواسته ای ازش داشتم رو یا انجام نمیداد یا آخر سر با ناراحتی انجام میشد. ی چند بار که این اتفاق افتاد برام این زنگ هشدار به صدا دراومد که ی جای کار خودم میلنگه که این آدم با من چنین رفتاری داره. خلاصه یک جلسه رفتم پیش مشاوره و متوجه شدم ای داد بیداد من مدام دارم این آدم رو یا کنترل میکنم یا بهش دستور میدم و کلا روش ابراز خواستم درست نیست. با تکنیک هایی که مشاور بهم گفت تونستم به این مسئله در درون خودم آگاه بشم و طرز فکرمو عوض کنم و دیگه نه کنترلش کنم و نه دستور بدم و نه بیخود و بی مورد توی کارهای همسرم دخالت نکنم و بهش اعتماد داشته باشم. خداروشکر نتیجش هم خیلی خوب شد . هم اون بنده خدا خوشحالتره و اعتماد بنفسش بالا رفته و کلا خیلی بهتر عمل میکنه هم من راحت شدم و کلی وقت و انرژی که برای اون میذاشتم رو برای خودم گذاشتم و الان هم اگه ی موقع هایی میخوام اونکارهای سابقمو تکرار کنم قبلش ی چند تا نفس عمیق میکشم و به خودم آگاه میشم و بعد به طرز درستی واکنش نشون میدم یا اصلا سکوت میکنم. اتفاقا از وقتی بیشتر سکوت میکنم و بی خود و بی مورد اظهار نظر نمیکنم بیشتر شنیده میشم و همسرمم بیشتر نظرمو میخواد و مسائل خونه و زندگی رو بهتر مدیریت میکنه. من هم از زندگیم لذت بیشتری میبرم

    سوال 2: در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟

    قبنا که سنم کم بود 15 یا 16 ساله بودم خیلی به نظرات و حرفای مادر و برادرم واکنش شدید نشون میدادم و میخواستم مجابشون کنم که با من محترمانه رفتار کنن ولی نتیجه ای نداشت و اوضاع خرابتر هم میشد حتی تا جایی که کتک میخوردم . این مقاومت شدید این که بقیه رو مقصر شرایط فعلیم میدونستم باعث شده بود خشم فراوان داشته باشم و کلا افسرده و با اعتماد بنفس پایین بشم. قطعا در اون مدار که بودم بد بیاری پشت بد بیاری بود. زمانی که تصمیم به عوض کردن زندگیم گرفتم تقریبا 4 سال پیش بود . واقعا له و لورده بودم و حسابی از دنیا کتک خورده بودم. بهاش تمام اشکهایی بود که ریختم و دردهایی که کشیدم بود

    سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟

    اولین چیزی که تغییر میدادم این بود که واکنش نشون نمیدادم. صبور تر میبودم. سخت نمیگرفتم. به قول شما : دنیا سخت میگیره بر مردمان سختکوش. کسی رو مقصر نمیدونستم و بیشتر مسئولیت زندگیمو میپذیرفتم

    سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟

    باور محدود کننده ای که اون زمان داشتم این بود که بقیه مقصر شرایط فعلی من هستن. من مظلوم و قربانی هستم و کاری از دست من برنمیاد و محکوم به چنین زندگی هستم. کلی ترس داشتم. فکر میکردم اگه بخوام مسئولیت زندگیمو قبول کنم یاغی میشم و خانوادم منو از خونه میندازن بیرون و بی پول و بی کس میشم. اما زمانی که خواستم تغییر کنم به خودم گفتم بمیرم هیلی بهتر از اینکه بخوام به این وضع زندگیمو ادامه بدم و گفتم یا میمیرم یا زندگیمو اون شکلی که دوست دارم تغییر میدم و تنها پشت و پناه من خداست و اون برام فراهم میکنه همه چیز رو . و همین طور هم شد زندگیم عوض شد . یعنی الان زندگی من با خواهر و بردارم که تغییر نکردن هزار بار متفاوته . اونا هنوز همون مشکلاتی رو دارن که من اون زمان داشتم. خدارو هر روز بابت اینکه تغییر کرم شکر میکنم. الان هم شرایطم راستش خیلی عالیه ولی میدونم بهتر هم میتونه باشه برای همین دلم میخواد بیشتر روی خودم کار کنم تا چیزای بیشتری رو جذب کنم.

    خدایاشکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  4. -
    اکبر گفته:
    مدت عضویت: 1396 روز

    با سلام خدمت استاد عزیزم آقای عباس منش و خانم شایسته عزیز

    وهمدوره یی های بسیار داناکه هرچی بگم ازشون بازم کمه اینقدر که تجربیات خودشون را در معرض دید مامی‌نگارند تا چراغ هدایتی برای ما باشد

    بابت این سایت الهی و ناب وانسان ساز که هر کسی تو این سایت قدم بگذاره و فرمایشات استاد عزیزم را وحی مونزل بدونه تولدی دوباره را در زندگی خود تجربه خواهد کرد. خدایافوق العاده سپاسگزارم

    جواب های خودم بابت چهار سوال تغییر را در آغوش بگیر

    سوال اول

    آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد مسیرت را اصلاح کردی واز تغییر استقبال کردی چه بود و چه نتیجه ملموسی داشت؟

    21سال پیش کشیدن سیگار و خوردن مشروبات الکی را ترک کردم

    من بیشتر سیگار می‌کشیدم

    اما درمصرف مشروبات الکلی وقت های که

    حالم گرفته بود این کارو میکردم

    آخرای ترک کردنم دیگه عاجز شده بودم ولی به لطف الله وبا توکل بهش تونستم اینکارو انجام بدم

    والان هر موقع که یادش میافتم و به خودم میام میبینم این موضوع یک نقطه عطف تو زندگی جدیدم است وبه خودم افتخار میکنم

    نه با اصرار کسی ونه به تهدید

    فقط با اراده و توکل خودم اینکار راانجام دادم.

    سوال دوم

    در چه مواردی نشانه های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی ؟ بعداً دقیقا چه هزینه ایی برای فرار از تغییر پرداخت کردی؟

    بعداز ترک

    من برای سرگرم کردن خودم بیشتر تخمه می‌خوردم ویا جدول حل میکردم

    مصرف بیش از اندازه تخمه دندونای جلوم را

    خراب کرد

    بعداز ترکم بدنم اکسیژن زیادی میطلبید سوخت و سازش بیشتر شده بود اشتهام زیادتر شده بود و هی می‌خوردم مخصوصا زمانهایی بیکارم

    و این مسأله را جدی نگرفتم در نتیجه اضافه وزن پیدا کردم

    طپش قلب خفیف پیداکردم

    موقع خواب دستام کمی گز گز میکنه

    12کیلو اضافه وزنم شده یعنی قبلاً حدود 108کیلو بودم الان 120کیلو شدم

    موقع نشستن و برخاستن کمی دچار مشکل هستم

    چون الان کارم بیشتر پشت میز هست

    دیگه بدتر هم شده ولی هنوز گریبانمو نگرفته

    ولی بلحاظ بدنی وجسمی هنوزورزیده و تنومند هستم

    سوال سوم

    اگر به آن موقعیت برگردی چه اقدام جایگزینی را انجام می دهی و چه رفتار یا واکنشی را تغییر میدهی؟

    برای تغییر باید همه جوانب در نظر گرفته شود

    اگر به اون موقعیت برگردم

    بعد از ترکم یک ورزش و رژیم سبک برای خودم انتخاب میکردم کما اینکه الان هم داره کم و بیش رعایت میکنم

    وبا یک زندگی لایف استایل ادامه میدادم

    اینجوری در مسیر جدیدم بیشتر لذت می‌بردم

    کما اینکه الان بشدت خوردن تخمه را ترک کردم

    و بیشتر اوقات با فستینگ خورد وخوراکم را کنترل میکنم

    و گاهی اوقات پیاده روی میروم

    البته نشانه های برام اومده که قانون سلامتی استاد را تهیه کنم

    سوال چهارم

    با آن موقعیت فکر کن وبنویس چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بندازی و چطور این باور را اصلاح کردی؟

    کشیدن سیگار از دوران خدمتم گریبانمو گرفت

    هر موقع غمگین میشدم هم خدمتی هام

    بهم سیگار میدادن

    خب سرفه های شدید میکردم

    میگفتن عادت میکنی

    تا اینکه اعتیاد پیدا کردم

    الان که فکر میکنم من بیشتر مشرک بودم

    این باورو که نمیتونم ترک کنم را 14سال بدوش کشیدم

    یادمه آخرای سیگار کشیدنم دیگه اینقدر عاجز شده بودم گریه میکردم و به سیگارم پک میزدم واین عجز وناتوانیم چنان احاطم کرده بود که قلبم درد می‌گرفت

    از وقتی دختر گلم بدنیا اومد دیگه تصمیم برای نکشیدن قطعی شد

    من خیلی تلاش کرده بودم ولی با یک هوس

    دوباره شروع میکردم

    اما ایندفعه شدو این باورداشتم که اگه خدا بهم دختر داده خیلیییییی دوسم داره و اون لذت شدن چنان قدرتی در من ایجاد کرده

    که الآنم گاهی به یادش میافتم کلی خدا و شکر میکنم و کیفشو میبرم که خواستم وشد

    و این لعنتی جذاب و تو هر موقعیتی که باشی هوس کشیدنشو نمیشه از خودت رد کنی و بوسیدم و گذاشتمش کنار…..

    خدایا

    باندازه تعداد شنهای بیابان وتعدادقطرات باران که در این کره زمین وجود داره فوقانی العاده ازت ممنونم

    این نکته را اینجا نگارش کردم اولا برای خودم یادآوری باشه و ردی از گذشته در ذهنم به نیکی تداعی بشه

    دوما شاید چراغ راه یک عزیزی بشه که در ترک سیگار دو به شک هست

    و این تجربه من. راه ترک را برایشان بگشاید

    به امید سر فرازی این سایت باشکوه و همدوره آیی های عزیزم

    از استاد عزیزم بی نهایت سپاسگزارم

    بابت این جراتی که در من بوجود آورد تا در این معقوله ابرازکنم

    خداوند متعال یاور و هادی هممون باشه

    انشاءالله….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    شکیبا کیانی فر گفته:
    مدت عضویت: 2668 روز

    به نام خدایِ بی‌نام،

    آن یگانه‌ی بی‌چون،

    که در خلوتِ دل، نجوا می‌کند

    و مرا به ناز می‌خواند.

    به نامِ آن معشوقِ ازلی،

    که خورشید از شرمِ رویش سرخ می‌شود

    و ماه، از شوقِ یادش می‌لرزد در آغوشِ شب.

    به نامِ او، که هر آهِ عاشق،

    دانه‌ای از ذکرِ حضورِ اوست

    و هر تپشِ دل،

    امضای عشقِ او بر جانِ ما

    سلام به استاد خودم، دوست صمیمی راه دورم، غریبه‌ی آشنا…

    و سلام به استاد شایسته مهربان و صبورم…

    چندین سالی میشه که کامنت نذاشته بودم. نمیدونم حتی از کجا شروع کنم و از چی بگم:) فقط اینکه از دیروز قلب بی تابم به تپش افتاده بود که بنویس، بنویس، بنویس برای این مجموعه زیبا «پروژه‌ی تغییر را در آغوش بگیر» و من گفتم چشم…

    استاد عزیزم، بعد از دوره‌ی بی نظیر 12 قدم که فکر میکنم در جریان نتایج فوق العاده‌ی من و خواهرم عادله بوده‌اید. که زندگی من از این رو به اون رو شد. بعد از دوره راستش دیگه کامنت نزاشتم اما همیشه پیگیر سایت بودم و فایل های دوره هایی که خریداری کرده بودم و همینطور فایل های محشر رایگان رو گوش میدادم و میدم. حتی چندین ماه پیش شروع کردم از ابتدا تمام فایل های رایگان رو دوباره گوش دادم و چقدر اگاهی فوق العاده دریافت کردم ازشون.

    طی این 3-4 سالی که خبری از من نبود در کامنت ها، خیلی نتایج فوق العاده گرفتم. خیلی با کمال گراییم جنگیدم و درصد خیلی خیلی زیادی از اون رو کم کردم و اما باز هم همین حس کمال گراییم اجازه نمیداد کامنت بزارم چون منتظر نتایج بزرگ و بزرگ تر بودم همیشه. اما این نتایج امروزم هم خالی از لطف نیست و فکر میکنم همین الان که دارید این کامنت رو شما استاد عزیزم یا استاد شایسته میخونید یه لبخند خیلی بزرگتر از چیزی که الان روی لبتون هست قراره شکل بگیره…

    اگه یادتون باشه من از سن 17 سالگی شاگرد استاد بودم اما از سن 18 سالگی یعنی سال 1398 تعهد اصلیم شکل گرفت که با شروعش با دوره خداگونه‌ی 12 قدم بود که در اون دوره تونستم 30 کیلوگرم از وزنم رو کم کنم، و تونستم به 5-6 تا از شهرهای ایران سفر کنم (اگه یادتون باشه میدونید که قبلش بخاطر شرایط خانوادگیم اجازه نداشتم سفر برم و 80 درصد مواقع خونه بودم)، درامدم تو همون سن حدودا 10 برابر شده بود، دوستان فوق العاده ای پیدا کردم، و…… کلی نتایج دیگه.

    اما میان این چهار سال که کامنت نمیذاشتم، حدودا یکی دو سال از فایل ها کمی دور افتادم و خیلی کمتر فایل گوش میدادم. مثلا شده بود هفته ای یک بار یا ماهی یک بار به زور. چون شرایط عالی شده بود. دیگه یه زندگی عالی داشتم، بهترین لباس ها، بهترین سفرها، بهترین خوراک، بهترین رستوران ها میرفتم و…

    اون موقع من وارد هر رابطه ای که میشدم به شدت روابط سمی از آب درمیومد و باعث میشد هر روز اعتماد به نفسم خراب تر بشه و خودم رو انگاری داشتم از دست میدادم. دور افتاده بودم از همه. توی دو سه تا روابطی که داشتم الگوها یکسان بود ولی با آدم های متفاوت. گوشه ذهنم هنوز بهم گفته میشد که راهم اشتباهه و باید برگردم به مسیر درست ها! اما گوش نمیدادم و بازم به همون مسیر ادامه میدادم چون دلم نمیخواست تنها باشم! این حس تنهایی هم از وقتی به وجود اومد که دیگه تو سایت نمیومدم و فایل ها رو خیلی خیلی کم گوش میدادم و تعهدم مثل قبل نبود و تمرینات رو جدی نمیگرفتم. تا اینکه اخرین رابطه ای که داشتم (زیاد نمیخوام جزئیاتشو بگم که حس و حال فوق العاده‌ی الانم خراب شه) جوری خراب شد که من افسرده شدم طوری که نمیتونستم برم بیرون. اونجا بود که باز هم درخواست های زیادی داشتم برای روابط جدید اما گفتم دیگه بسه! دارم با خودم چیکار میکنم! باید برگردم به مسیر قبلی که درش چیزی جز خوشی و نعمت نبود.

    به تمام درخواست ها جواب منفی میدادم و گفتم به خودم زمان میدم که اگر مشکلی در من هست درستش کنم. حدود 2 سال وارد هیچ رابطه ای نشدم و اون موقع فکر میکنم دوره‌ی ثروت رو هم خریداری کرده بودم. شروع کردم به کار کردن روی دوره هایی مثل ثروت، عزت نفس، 12 قدم، کشف قوانین، و ارزش تضاد که باعث شد دوباره برگردم به همون شکیبایی که از خودم ساخته بودم. نه تنها باورهای رابطم رو بهتر کردم، بلکه تونستم رو بیزنسم تمرکز بزارم و اون موقع یادمه درامدم دوباره 10 برابر درامد قبلیم شده بود اونم توی خونه.

    بعد از اون مدت که با خودم خلوت کردم و رو خودم فقط کار کردم، کسی رو مقصر ندونستم، افرادی که باهاشون در رابطه های کوتاه و سمی بودم رو بخشیدم‌ و از فکرم رهاشون‌کردم، مسئولیت زندگیمو دوباره پذیرفتم و احساس ارزشمندی و عزت نفسم افزایش پیدا کرد، وارد یه رابطه فوق العاده شدم که الان یک ساله استاد ازدواج کردمممممممممم.🩷

    من همیشه از ازدواج وحشتناک ترس داشتم و باورهای خیلی مخرب داشتم بخاطر شرایط زندگی پدر و مادرم. اما بعد از اینکه تمرینات رو جدی گرفتم چنان معجزه ای رخ داد که باورتون نمیشه. دقیقا همون مردی که توی یکی از برگه های قدیمی راجبش نوشته بودم. تمام معیارهایی که نوشته بودم رو داشت.

    ما دو سال نامزد بودیم و الان یک ساله ازدواج کردم استاد باورتون میشه؟باورتون میشه 25 سالم شده و شوگَر دارم؟اونم چه شوووهری، مهربون، با ایمان، صبووور، خوش زبون، خوش خنده، حمایتگر، فوق العاااده.

    منی که یه روزی میگفتم امکان نداره منم یه روز بتونم سفر خارجه برم بعد از اشنا شدن با شما و تو همین دو سه سال اخیر 4 تا کشور مختلف رو گشتم و سفر رفتم. اونم سفرهای لاکچری و خفننننن و خداگونه. چقدر تجربیات جدید داشتم. چقدر غذاها و خوراکی هایی که آرزوشون داشتم و توی دریم بوردم عکسشون رو چسبونده بودم رو خوردم. دقیقا همون مکان هایی که تو دریم بوردم بود رو گشتم خیلی هاشون رو.

    استاد میدونید از کی دیگه کامنت نذاشتم؟ اخرین بار تو دوره‌ی فکر میکنم شیوه حل مسائل بود که خواهرم عادله و سید علی خریداری کرده بودند و چون خواهرم خریده بود من هم یکی دو جلسه از دوره رو که گوش دادم با اون سوال های محشری که استاد شایسته اماده کرده بودند و به قول معروف خانوم شایسته همیشه dig deep میکنن و از عمق وجود ادم باوری میاد بیرون که فکرشم نمیکردی داشتی.

    و یادمه اون سال خانوم شایسته به کامنتم پاسخ داده بودن. من بین دو تا چیز گیر کرده بودم و نمیتونستم مسیر مورد علاقم رو پیدا کنم. از طرفی دلم نمیخواست واقعا نقاش باشم ولی نقاشی رو دوست داشتم. و خانوم شایسته گفتن که چرا دوتا حیطه‌ای که علاقه داری رو ترکیب نمیکنی و از خدا نمیخوای هدایتت کنه به مسیری که جفتش رو داشته باشی؟ اونجا بود که بنگگگگگ…

    گفتم چرا به فکر خودم نرسید. اینطوری هدایت میکنه الله مهربان…

    و از اونجا شد که دیگه نتونستم کامنت بزارم و فرو رفتم در دنیای خودم و با خدا خلوت کردم تا اینکه بهم گفته شد دقیقا باید چیکار کنم و هدایت شدم به مسیری که همیشه از بچگی عاشقش بودم و هرگز خودم خبر نداشتم و خدا نشونه هاش و خاطره هایی که از بچگی داشتم رو نشونم داد. و همش رو کنار هم قرار داد و فهمیدم به چی علاقه دارم.

    از همینجا تشکر میکنم استاد از شما و خانوم شایسته که باعث شدید من بتونم مسیر مورد علاقه واقعیم رو تو سن 24 سالگی پیدا کنم. و الان یه ساله تو این مسیرم و از شما یاد گرفتم که نترسم و شروع کنم. و از صفر شروع کردم. یک ساله دارم یاد میگیرم اما انقدر شادم و خوشحال که در این مسیرم و واقعا دارم از مسیرم لذت میبرم. واقعا…

    تو این یکسال اخیر یک شب موقع خواب از درون بهم گفته شد که باید فلان زبان رو به عنوان زبان سومت شروع کنی به یادگیری. و من بدون هیچ چون و چرایی ساعت 12 شب یه استاد همون زبان رو بوک کردم و از هفته بعدش استارت زدم اون زبان جدید رو یاد بگیرم.

    حتی نمیدونستم چرا….

    از بچگی به اون زبان علاقه داشتم ولی هرگز برنامه ای برای یادگیریش نداشتم. این موضوع واسه قبل از این بود که مسیرم رو پیدا کنم.

    حدود 5-6 ماه بعد از اینکه مسیر مورد علاقم رو پیدا کردم، متوجه شدم که چرا باید کم کم این زبان رو یاد بگیرم و چرا به دردم میخوره و بهم کمک میکنه!!!

    و مخم ترکید وقتی دلیلشو فهمیدم. و اگه اون شب بدون چون و‌ چرا معلم بوک نمیکردم و شروع نمیکردم و به حسم گوش نمیدادم، 5-6 ماه عقب میفتادم و باید کلی سختی میکشیدم اگه تازه الان شروع میکردم.

    من همین چند روز پیش برگشتم ایران و یک ماه سفر بودم که دوتا کشور فوق العاده رو گشتم تو یک ماه اخیر و کیف کردم. تو همون سفر که بودم یه کمپانی فوق العاده بهم ایمیل زد و پیشنهاد همکاری دادن و یه پروژه بهم دادن که انشالله دارم شروعش میکنم. همینطور برکت پشت هم میاد…باران رحمت الهیه واقعا….

    البته استاد هنوز خیلی مونده خبرای فوق العاده تر بدم بهتون. همیشه دلم میخواد شاگرد خوبی باشم براتون️

    استاد من خیلی سپاسگزارم از شما

    نمیدونم چطوری سپاسگزاری کنم. در کلمات نمیگنجه. اشنایی با شما بهترین اتفاقی بود که خدا در زندگی من رقم زد بدون شک! هر روز دارم بهتر میشم، هر روز نعمت های بیشتری داره میاد تو زندگیم.

    عاشق روتین زندگیمم، عاشق سبک زندگیمم، عاشق همه چیز زندگیمم.

    و همینطور عاشق شما و خانوم شایسته

    این پروژه بی نهایت فوق العادست و من همین فایل دستورالعمل رو که گوش دادم کلی اگاهی دریافت کردم و گفتم حتما باید قبل از شروع جلسه اولش تمرین رو کامنت کنم و به امید خدا جلسه اولش رو گوش بدم

    عاشقتونم استاد

    به امید دیدارتون

    با عشق فراوان؛

    شکیبا کیانی فر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 127 رای:
    • -
      زهرا بهنام گفته:
      مدت عضویت: 1549 روز

      به نام خداوند بخشنده و مهربان

      سلام شکیبا جان

      خیلی خوش برگشتی عزیزم

      داشتم تلگرامم رو چک میکردم طبق معمول ساعت 20:45

      ایمیلهایی که فعال کرده بودم تو سایت

      یکی یکی داشت برام میومد

      یه لحظه چشمم خورد “تازه ترین فعالیت های شکیبا کیانی فر عزیز”

      فک کردم اشتباه دیدم

      اومدم تو ایمیل هام دیدم نه واقعا درسته

      خلاصه که امشب خیلی سوپرایز شدم

      تبریک میگم عزیزم ان شاالله که خوشبخت باشین،

      کنار هم بهترینها رو تجربه کنین

      تحسین میکنم تمام دستاورد هایی که طی این مدت به دست آوردین

      خیلی خوشحال شدم با خوندن نتایج تون

      و مشتاق هستم بازم از نتایجتون بنویسین

      هر کجا که هستین در پناه الله مهربان باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      زینب گفته:
      مدت عضویت: 1720 روز

      سلام شکیبای عزیز،دوست عزیزم

      کامنت های شمارو همیشه دنبال میکردم و چقدر ازت انرژی میگیرم

      تبریک میگم بابت ازدواجت عزیزم.چقدر خوشحال شدم وقتی راجبش خوندم و دقیقا اون چیزی که میخواستی رو جذب کردی بااینکه طبق معمول ذهن همیشه میگه مگه میشه…

      تبریک میگم بابت سفرهای خارج از کشوری که رفتی و کلی تجربه های لذت بخش داشتی.

      چقدر خوشحال شدم که مسیر مورد علاقت رو شروع کردی،منم یک ساله علاقم رو پیدا کردم و دارم کوچولو کوچولو حرکت میکنم و آموزش میبینم و مهارت کسب میکنم

      چقدر عکس پروفایلت زیباست عزیزم

      خوشحال شدم که دوباره کامنت گذاشتی و از نتیجه های جدیدت گفتی تا ماهم انگیزه بگیریم ازت و ایمانمون به خدا و قوانین قوی تر بشه.

      واقعا پاداش ایمان بی نهایته

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  6. -
    Samira Hashemi گفته:
    مدت عضویت: 560 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    انظباط شخصی و تمیزو مرتب بودن و ورزش کردن بود و من تصمیم گرفت هرچند یک هدایت بود و خداوند منو هدایت که قبل از به تضادی برخورد کنم ومدت یک سال شد که به طور مدام ورزش می کنم و به تناسب دلخواه رسیدم و صبح زود بیدار شدن و تمیز کردن منزل منظم بودن و هرچیزی سرجای خودش باشه و کنترل تغذیه و سالم خوردن رو شروع کردم به فضل الله روز به روز سلامتر و جوانتر و شادابتر و پرانرژی تر خدا رو هزاران بار شکر می گویم که مرا هدایت کرد و کمک کرد

    در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟

    تغییر در باورها بود و روی دوره ممنتوم بودم و نتیجه خیلی عالی بود و پیشرفت عالی بود و به محض اینکه یکم تغییر کردم که همون باور محدوده کننده که من هم چیو بلدم و ادامه ندادن آنها و غرور و سرکشی و کمال گرایی و پرخاشگرای و طور شد که من از بارها بارها تغییر شغل دادم و تمام درها بسته شده و تلاشی بیهوده بود من خودم به هردری زدم و تصادفی کردم و همه چیزی از من گرفت شد وجرمی سنگین شدم معادل سه هزار یورو ماشینم از من گرفته شد و گواهینامه توقیف شد و همون شد که من بخودم بیام پاشنه آشیل کجاست

    اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟

    همون اقدام که الان کردم شروع کردم به تغییر و هدایت شدم واقعا وقتی به خودم اومدم وای خدایم مشکل کجاست چرا هیچ خوب پیش نمیره یه چندمدتی همه چیو ول کردم و چسبیدم رویه خودم کار کردن و خدای خودم پیدا کردم و هی تو ذهن میومد که دوره عزت نفس تهیه کن و مدت یک سال شد بعداز خرید هم جهت با جریان خداوند و یک هدایت توحید شد و ایمان وباورم تغییر کرد و معجزات فوق العاده من دیدم خدایا شکرت و به لطف الله هرلحظه ادامه دار و استمرا و تعهد داشته باشم و الان آرامتر شدم صبور تر خدایا شکرت

    به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟ به دلیل تربیت خانواده و اون باور ها در ما شکل گرفت و از لحاظ اقتصاد و ثروت / پول و ثروت چیزی خوب نیست هرچی بام پیش برفش بیشتر و عشق نیست رابطه خوب نیست نا آگاهی و باور غلط در مورد خداوند که پرازخشم و ترس در وجودم جای دادن بی ارزش بی انگیزه من هیچ انگیزه در زندگی نداشتم اصلا نمی دونستن چه می خواهم می گفتم من باید چرا باید تلاش کنم احساسی نداشتم همش به خاطر نشات گرفته از گذشته بود و من به جای رسیدم که هیچو باور نداشتم من حتی به خدای مهربان باور نداشتم و اون شب یک معجزه بسیار خوب درزندگی من افتاد و نقطه تحول و تولد دوباره من در این دنیا شد و راه خودم را پیدا کردم ولی با نداشتن آگاهی که باید استمرار داشته باشیم و دائم باشه که من با همون چند اتفاقات در زندگیم و هدایت دوباره شدم به سایت عباس منش و به لطف الله دارم به طور مدام روی خودم کار می کنم

    «حوزه انتخابی من برای شروع تغییر: روابط (عاطفی، خانوادگی، دوستان)»

    «چطور می‌توانم در این حوزه به یک نسخه “بهتر” از خودم تبدیل شوم؟ حتی اگر الان اوضاع خوب است، چطور می‌توانم آن را “عالی‌تر” کنم؟»

    من واقعا پاشنه آشیل من همین روابط خیلی هست که من خیلی در این حوزه مشکل دارم و من آدم عصبی هستم وهرچند خیلی قلب مهربان دارم و خیلی عصبی و پرخاشگری بودم الان کمی بهتر از قبل شده

    من با تمرین واستمرا و اشتیاق سوزان و و اقعا اینو از خدایا مهربان می خواهم که من به یک آدم آرام و صبور تر و با رو به رو شدن با هر گونه رفتار بتوانم ذهنم و رفتار کنترل کنم و واکنش مثبت داشته باشم و با تغییر باور ها و جایگزینه باورها مثبت هر روز کمی بهتر از دیروز هر رفتار دیدم اینو قبول کنم که هر کسی که هرجای هست سرجای درست خودش هست و تمرکز روی خودم بدون هیچ قضاوت و روی خودم کار کنم که روز به روز آرامترو صبورتر باشم با آرامی دریا کشتیها انسان به حرکت در میاید و از خدا می خواهم من با تمام وجودم آماده ام تا قبلم سرشار از نور ورحمت الهی گردد مهربانتر و خوش برخورد تر خوش کلامتر و باو قارتر و شادابتر و خندرو تر و دوست داشتنی تر

    من هر چقدر به خودم احترام بگذارم جهان همون قدر به من احترام می گذارد و کار کردن رو احساس لیاقت

    خدایا شکرت که من با همه ارتباط صمیمی دارم

    خدیا شکرت که روابط اجتماعی من با دوستان و همگروهی هایم بسیار عالیست

    خدا منو دوست داره همه انسان ها منو دوست دارن خودم خودمو دوست دارم چون من روح پاک خدا هستم

    باتشکر از استاد عباس منش و گروه تحقیقاتی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  7. -
    بهناز عادلی فر گفته:
    مدت عضویت: 790 روز

    خدا رو شکر میکنم برای شروع یک پروژه فوق العاده الهی که در راستای اهداف و خواسته های من سر راهم قرار گرفته.

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    تا یادم میاد تو زندگی ام چالش و تضاد داشتم و خودم داوطلبانه از تغییر استقبال نکردم ، زمان هایی که تغییر کردم یا با تضاد ها روبه رو شدم یا به خاطر ویژگی کمال گرایی به اون حد راضی نبودم و میخواستم بهترین باشم.

    مثلا زمانی که مربیگری ورزش صبحگاهی رو شروع کردم ،هر شب در حال یادگیری حرکات جدید بودم ، هر شب در حال طراحی تمرین جدید بودم ، میخواستم هر جلسه متفاوت تر از قبل باشه، تکراری نباشه.

    در کل از این مسیری که رفتم راضی ام ، اگر هم سخت گرفتم ولی باعث شد از زیر صفر یک مربی توانا و کاربلد باشم و خیلی جلوتر از افرادی باشم که سال هاست دارن تو شهرمون مربیگری ورزش صبحگاهی انجام میدن و فقط در حد چند نرمش معمولی بلدن.

    نتیجه : یک مربی به مراتب حرفه ای تر از کسانی که سال هاست دارن توی این حوزه کار میکنن. هم ایروبیک یاد گرفتم ، هم فیتنس ، هم یوگا ، هم پیلاتس ، هم بدنسازی و عضله سازی .

    کلی حرکات اصلاحی یادگرفتم ، در مورد آسیب ها و علتشون ، در مورد حرکات و تاثیرشون روی قسمت های مختلف بدن ، در مورد عضلات و نحوه تقویت شون.

    کلی آگاهی به دست آوردم. و همه اینها رو خودم بدون کلاس رفتن یاد گرفتم.

    سوال 2: در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟

    در مورد چالش گفتاری ام بعضی وقتها بازگشت به عقب و قفل ها رو میدیدم اما پیگیری کامل نکردم که دقیقا چرا هراز گاهی این مشکل پیش میاد و باید چیکار کنم

    و هزینه ای که پرداخت کردم زمان زیادی بود که برای این چالش میذاشتم هر بار تا دوباره به صفر برسم.تا اون ترس ها از بین بره

    سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟

    اگه به اون موقعیت برگردم تمرینات گفتاری ام و بهبود شخصیت ام رو در اولویت میذارم.

    سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟

    من فکر میکنم با هر بار خوب شدن اوضاع در گفتارم این فکر که دیگه اوضاع خوبه و نیازی به کار کردن روی خودم نیست رو داشتم. و به علت عدم کار کردن روی شخصیتم و روی اعتماد به نفسم با یه قفل کوچک ، کل اون اعتماد به خودم و اعتماد به توانایی صحبت کردنم از بین میرفت ، با هر بار چالش ، این ترس از صحبت کردن به سراغم میامد و نجوای تو نمیتونی توی ذهنم پررنگ تر میشد.

    و به خاطر توجه به قفل ها و عدم توجه به گفتارهای خوبم ، این مشکل بیشتر و بیشتر میشد.

    و من بازگشت به عقب داشتم

    گام اول: شناخت خود و تعیین جایگاه (من اکنون کجا ایستاده‌ام؟

    1.کسب و کار :

    مربیگری ورزش صبحگاهی ، فروش

    برای فروش که کلا هیچ نقطه مثبتی نداشتم و در واقع از همون اول شکست خوردم و این خودش یک نشانه هشداردهنده برای من هست.

    جهان داره به من میگه باید یاد بگیری ، باید مهارت فروش رو یاد بگیری.

    هر چند به من گفته که باید اعتماد به نفست رو ببری بالا ، باید توانایی عرضه خوب محصول رو داشته باشی، باید به خوبی تعریف کنی از محصولت ،

    جهان داره با چکش بهم میگه اقدام کن ، اقدام عملی

    بنر تبلیغاتی درست کن ، تبلیغ کن ، ارائه کن ، خودت رو به خوبی ارائه کن.

    و من : ترس از ارائه خود ، ترس از صحبت ، ترس از بیان ویژگی های مثبت محصول و …

    تجربه :

    برای فروش میخواستم یک کلیپ تبلیغاتی درست کنم. از گپ جی پی تی سوال کردم در مورد نحوه درست کردن کلیپ و نحوه تاثیر گذاری ، و یک سناریو برام نوشت.

    راستش این قدر برام سخت بود که هی امروز و فردا میکردم برای انجامش .

    سخت گیری و کمال گرایی من باعث شد کلا اقدام عملی انجام ندم.

    و فقط محصولم رو گذاشتم توی مغازه خواهرم به امید اینکه یک نفر که میاد تو مغازه ببینه و شاید بخره.

    تجربه 2 :

    حتی وقتهایی که خودم تو مغازه بودم نمیرفتم به مشتری در مورد اون محصول بگم، منتظر بودم که اگه سوال بپرسه بعد بگم از ویژگی هاش.

    باور غلطی دارم که اگه خودم بخوام مشتری رو ترغیب کنم به سمت اون محصول شاید فکر کنه که به زور میخوام جنسم رو بفروشم.

    شاید هم یک ترس از صحبت باعث میشه این کار رو نکنم.

    و اعتراف میکنم وقت هایی که اوکی نبودم از لحاظ گفتاری ، ته دلم میگفتم خدا کنه از من سوالی نپرسه، یا حتی دعا میکردم که امروز مشتری نیاد تو مغازه .

    آره الان که دارم بیشتر فکر میکنم میبینم به زبون ثروت و فروش رو میخواستم ولی خیلی وقتا با این ترس از صحبت کردن و خوشحالی از نبود مشتری و خوشحالی از وارد ترس نشدن ، خودم مشتری ها رو دور میکردم.

    یکی دیگه از علتهای عدم اقدام برای ارائه محصول :

    تاثیر گرفتن از حرف های دیگران و مخصوصا همسرم.

    که باورش اینه که محصول ایرانی خوب نیست، و کیفیتش پایینه. و به درد نمیخوره ،

    و من جرات نمیکردم از محصولم و ویژگی های مثبتش بگم.

    عدم باور خودم نسبت به خوب بودن محصولم ، مشتری ها رو دور میکرد

    راه حل : پیدا کردن الگوهای مناسب که همین محصول رو دارن به خوبی میفروشن، ایجاد باورهای درست در مورد فروش، ایمان و اعتماد داشتن به محصولم.

    برای مربیگری ورزش صبحگاهی : آخرین چالشم دو ماه پیش بود در یکی از کلاس ها ، هنگام توضیح یک حرکت قفل طولانی در صحبت داشتم.در واقع چالشم در مربیگری : عدم روانی گفتار هست ، عدم اطمینان خودم نسبت به حرکاتم، ( مخصوصا وقتی میخوام حرکت جدیدی رو ارائه بدم ، یا زنجیره جدیدی کار کنم ) عدم اطمینانم نسبت به ارائه ام ، نسبت به توانایی خودم ، نسبت به مهارت خودم ، و در کل عدم اعتماد به نفس

    ولی در زمینه یادگیری ، مدام در حال یادگیری هستم ، حتی زمانی که اوضاع خوبه.اگه یک روز فایلی گوش نکنم یا مطلبی یاد نگیرم احساس میکنم اون روزم هدر رفته و مفید نبوده.شاید از کمال گرایی هم بیاد. که دوست دارم یک مربی خوب و حرفه ای باشم، دوست دارم آناتومی رو خوب یاد بگیرم ، دوست دارم حرکات اصلاحی یاد بگیرم ، دوست دارم پیلاتس رو حرفه ای یاد بگیرم و یک مربی پیلاتس بشم. نه فقط در حد یک مربی ورزش صبحگاهی.و حتی برای این کار خودم رو به سختی هم میندازم

    و اگه وقت نکنم برای یادگیری ، حسم منفی میشه ، احساس بی ارزشی میکنم ، زمان گذاشتن برای یادگیری رو دوست دارم و بهم حس خوبی میده . ولی در کل این قدر به خودم سخت میگیرم که همیشه زمان کم میارم.

    برای گفتارم هیچ وقت ادامه ندادم و تا یه مقدار اوکی میشم سریع میرم سراغ کارهای دیگه ، سراغ یادگیری حرکات ، طراحی تمرین ، زنجیره های جدید ،

    و هر بار جهان دوباره هشدار میده و منو وارد چالش میکنه ، باز به خودم میام و دوباره از صفر شروع میکنم.

    این چالش هر بار زمان زیادی از من میگیره و کلی از کارهای دیگه منو عقب میندازه.

    برای یادگیری مربیگری : گروه 4

    برای فروش : گروه 1

    برای گفتار : گروه 2

    2. روابط :

    آخرین باری که با چالش مواجه شدم یک ماه پیش بود، قبل از اون نشانه خاصی ندیدم و یادم نمیاد ،

    فقط میدونم که زندگی یکنواخت و معمولی بود و من برای بهتر شدن اقدامی نکرده بودم و همچنین در اون زمان احساسم نسبت به خودم خوب نبود به خاطر گفتارم و چالشم که یکم طولانی هم شده بود.و به شدت عزت نفسم پایین اومده بود.

    هر احساسی نسبت به خودت داشته باشی ، دیگران هم همون رفتار رو با تو دارن

    اگر چیزی رو بهتر نکنی ، در واقع اون مورد بدتر میشه تو زندگیت ، هیچ چیز در جهان ثابت نمیمونه.

    در مورد روابط عاطفی امتیازم : گروه 3

    در واقع از اول زندگی مشترک نشانه های خطر رو دیدم و مدام در حال بهبود اوضاع بودم ولی مسیر رو اشتباه میرفتم.

    و همش میخواستم طرف مقابل رو تغییر بدم.روانشناس های مختلف ، کتابهای مختلف ، و … . 17 سال طول کشید تا مسیر واقعی رو پیدا کردم بعد از آشنایی با این سایت و تغییر خودم.

    اما در اینجا هم وقتی اوضاع خوبه باز رها میکنم ، و به دنبال بهبودی بیشتر نیستم.

    برای روابط بهتر چه روابط عاطفی و چه با شاگردهام باید مهارت ارتباطات و سخنرانی رو یاد بگیرم.

    باید اقدام عملی انجام بدم.اول از همه باید چالش گفتاری ام رو حل کنم.

    و خداوند از قبل دست مهربونش رو برای کمک به من فرستاد.

    استادی که تمام زندگیم رو مدیون اون هستم. و حتی موجب آشنایی من با این سایت شد.

    همه چیز فراهمه، استاد خوب ( دست خداوند) ، کتاب خوب (کتاب استادم) ، آموزش های خوب ، همراهی استادم(هر لحظه که نیاز به کمک داشته باشم منو راهنمایی میکنه).

    فقط باید زمان بزارم و تمریناتم رو ادامه دار انجام بدم.

    از خداوند میخوام کمکم کنه که عملگرا باشم. نه فقط یادگیرنده.

    به این آگاهی های ناب و این همه نعمت و این همه هدایتی که منو میکنه عمل کنم.

    3. سلامت جسمی و روانی :

    برای سلامت جسمی بعد از چکشی که جهان به من زد وارد دوره قانون سلامتی شدم. هر چند به خاطر کمال گرایی اونجا هم دچار چالش شدم و 6 ماهی توی در و دیوار بودم. اما باز هم دستان خداوند اومدن و کمکم کردن و مشکلم رو فهمیدم.

    و من به خاطر این کمال گرایی ، 6 ماه تمام درگیری ذهنی ام رفع چالش تغذیه ای ام بود که خودم برای خودم درست کرده بودم. و چه بهای سنگینی هم بابتش دادم، هم بهای زمانی هم مشکلات دیگه ای که با خودش به همراه آورد.

    انگار جهان داره با چکش به من میگه کمال گرا نباش.

    برای سلامت روانی :

    از همون ابتدا عدم عزت نفس ، ضربه های زیادی به روحم زد ، هم به روحم هم به جسمم.

    و جهان چند بار به من هشدار داده.و بزرگترین ضربه ای که از این مورد خوردم توی گفتارم خودش رو نشون داده.

    وقتی احساسم بد میشه، احساسی از جنس خودسرزنشی، از جنس بی ارزشی ، از جنس احساس بی کفایتی ، از جنس نگرانی از آینده ، از جنس عدم اعتماد به خداوند و از جنس شرک.

    وقتی اوضاع خوبه اصلا برای بهبودش تلاشی نمیکنم و برای بهتر شدن مهارت های گفتاری یا مهارت های ارتباطی قدمی برنمیدارم.تا وقتی که دوباره جهان منو دچار چالش میکنه.

    وقتی اوضاع خوبه روی خودم و شخصیتم هم کار نمیکنم. روی عزت نفسم ( مهمترین کار برای من )

    جهان به من هشدار میده که بهناز ، عزت نفس ، عزت نفس ، خودباوری ، خودباوری ،

    و من باز رها میکنم.

    خواسته قلبی من : رسیدن به صلح درون

    امتیازم در این حوزه : گروه 2

    4. وضعیت مالی :

    همچنان مدیریت پول و سرمایه گذاری رو بلد نیستم. روش برخورد با پول رو بلد نیستم. هر پولی به دستم میرسه خرج میشه و نمیتونم پس اندازی بکنم یا استفاده درستی ازش بکنم.باورهای مالی ام خیلی مشکل داره.وهیچ درآمد خاصی ندارم.

    دلم میخواد باشگاه خودم رو بزنم و از زیر دست دولت بودن بیرون بیام تا محتاج دو قرون دوزاری که میدن نباشم.

    تا ناراحت نباشم که به ازای این همه زحمت و تلاش ماهی 1 ت میدن اونم برای دو کلاس.

    که پول همون رفت و آمدم هم نمیشه.

    هر چند نیاز بود از اینجا شروع کنم تا تجربه کسب کنم.تا مدارم بالاتر بره. تا تکاملم طی بشه.

    حتی اوایل راضی بودم رایگان برم و کار کنم چون از یادگیری داشتم لذت میبردم. ولی الان احساس میکنم که برام عادی شده و من پول بیشتر و یادگیری بیشتر میخوام.

    خواسته : بهبود اوضاع مالی ، رسیدن به استقلال مالی.

    امتیاز : گروه 1

    (گام دوم: انتخاب یک حوزه برای شروع (نقطه اهرم

    حوزه انتخابی من برای شروع تغییر : سلامت روان.

    و حل چالش گفتاری

    توی همه زمینه ها این چالش تاثیر خودش رو گذاشته توی زندگی ام. و مهمترین کار برای من حل این چالش و زیر مجموعه های این چالش هست.

    زیر مجموعه هایی مثل عزت نفس ، رفع کمال گرایی ، توانایی بودن در لحظه حال ، عدم سرزنش خود و …

    که همه اینها در دوره عزت نفس بود . پس همراه با تمرینات این چالشم، دوره عزت نفس رو هم پیش ببرم تا شخصیتم رو هم بهبود بدم.

    (گام سوم: طراحی تغییرِ هوشمندانه (از “واکنش” به “کنش

    سوال پیشرونده : «چطور می‌توانم در این حوزه به یک نسخه “بهتر” از خودم تبدیل شوم؟ حتی اگر الان اوضاع خوب است، چطور می‌توانم آن را “عالی‌تر” کنم؟»

    اولین گام کوچک من: خواندن دوباره کتاب استادم ، برای شروع فصل اول.

    باید نگاه سخت گیرانه ام رو کنار بذارم تا بتونم هر روز کتاب رو بخونم و پیش برم.

    خدایا کمکم کن که بتونم متعهدانه پیش برم و به کمک این پروژه این چالشم رو حل کنم.و این تغییر رو در آغوش بگیرم.

    وارد دل ترس هام بشم و ترس هام رو کوچک و کوچک تر کنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      زهرا کریمی گفته:
      مدت عضویت: 2051 روز

      سلام بهناز عزیزم. از اینکه اینقدر عالیی به خودشناسی رسیدی تحسین میکنم. راستش وقتی داشتی خودت را تشریح میکردی انگار خود من بودم. انگار یکی از درون من رو می‌شناخت وداشت توصیفم می‌کرد. بهت تبریک میگم دختر که اینقدر افکار رفتارت وپاسخی که جهان بهت داده را شناختی. من با سن 53 سالگی تازه دارم خودم را می‌شناسم. اما با هم تحسین میکنم دمت گرم. ادامه بده که جهان درانتظار روشن شدگی توست

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  8. -
    Shaahrzaad_a گفته:
    مدت عضویت: 1709 روز

    سلام به استاد عزیزم خداروشکر میکنم که به این پروژه تغییر را در آغوش بگیر هدایت شدم

    سوال 1: متاسفم ک اینو میگم ولی واقعا یادم نمیاد! یعنی یادم نمیاد قبل از برخورد با تضاد مسیر رو اصلاح کرده باشم همیشه تضاد پیش اومده منم مدت کوتاهی باهاش دست و‌پنجه نرم کردم.

    سوال 2:در مورد محل کار سابقه ام

    باید بگم که من 3سال و نیم تو یه باشگاه مربی بودم و خب نزدیک خونمون بود و بعد از سه سال و نیم شناخته شده بودم اونجا کلی شاگرد داشتم همه دوسم داشتن منم همه شاگرد هام و محیط کارم رو دوست داشتم

    ولی ماه های اخر کارم خیلی نشونه ها بود

    مثلا اینکه بارون میزد و سقف باشگاه از چند نقطه چکه میکرد با اینکه ما زیر زمین بودیم ولی لوله های ک از پشت بوم اومد بودن و از سقف باشگاه رد شده بودن همه پوسیده بود و با اینکه اون باشگاه دو‌تا مدیر داشت هیچکدوم تلاشی برای رفع ایرادات نمیکردن یا مثلا همیشه باشگاه کثیف بود من مارمولک میدیدم این آخری ها دستگاه ها حتی تعمیر نمیشد و خراب میموند و من با دیدن اینا به خودم میگفتم : لیاقت تو این نیستاااااا تو باید تو بهترین باشگاه ها مشغول به کار باشی! ولی باز دلم به تعداد شاگرد هام خوش بود و اتفاقا اون بنده خدا ها هم دلشون ب من خوش بود چون همشون از وضع نا مناسب باشگاه شاکی بودن!جدا از اینا رفتار مدیریت اصلا خوب نبود و اون اواخر حضورش بیشتر آزارم میداد و من بجای 3 نفر کار میکرد ولی حقوق ینفر رو میگرفتم و این نشانه ها بود ولی من فقط سعی میکردم از لحظه لذت ببرم و به نکات مثبت مثل حال خوبم با شاگردهام توجه کنم، ولی بهایی ک پرداخت میکردم بی ارزش شدن خودم بود !

    سوال 3 : اگر به اون موقعیت برگردم واقعا حاضر نیستم یک لحظه اون وضع رفتار بی ادبانه مدیریت رو با صبوری تحمل کنم اصلا حاضر نیستم توی زیر زمین نمور و بد بو و کثیف کار کنم و حاضر بودم بیکار بمونم ولی هرگز اونجا نباشم.

    سوال 4:باور های محدود کننده من این بودن ک خب اینجا تو شناخته شده ای ،اینجا کلی ادم بخاطر تو دارن میان، اینجا هر کی از در میاد داخل سراغ تورو میگیره ، اینجا اینقدر دوست دارن برات تولد و کلی کیک و کادو‌میگیرن کجا میخای ول کنی بری! اینجا به خونه خیلی نزدیکه و پیاده میرم و‌میام!و اینکه اگر باشگاه دیگه از این بدتر باشه چی ؟!!

    این افکار ادامه داشت تا جایی ک ابر و باد و‌مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادن تا منو از جایی ک به جرئت میگم من مسئولیت پذیر ترین و‌ مهره اصلی مجموعه بودم بیرون کردن و

    و‌روزی ک بهم زنگ زدن گفتن بخاطر شرکت بیمه که تو‌میشناسه و اگر تورو ببینه باشگاه رو جریمه میکنه 2 هفته نیا باشگاه !!! منم گفتم این نشونس این یعنی دیگه باید دنبال یه باشگاه دیگه باشم و راستش 2 روز اول خیلی نگرانی ها و نجوا های شیطان زیاد بود و منو میترسوند

    ولی من اون افکار منفی رو با اینها جایگزین کردم با خودم گفتم:

    مگه این شاگرد هارو تووووو پیدا کرده بودی ک حالا میترسی ریزش داشته باشی؟!

    مگ تو دونه دونه رفته بودی دم‌خونه هاشون؟

    مگه اصلا همین باشگاه رو تو اومدی پیدا کردی ؟ نه یکی با یکی دیگه تماس گرفت گفت مربی میخاد تو معرفی شدی بهشون!

    وظیفه من فقط کار کردن رو خودم رو علمم رو دانشم و برخورد خوش اخلاق با مشتری هست

    پس من ک تغییر نکردم من همونی ام ک اینجا به این‌محبوبیت رسیدم ، خدا هم ک تغییر نکرده همون خداس ک تورو تا اینجا اورد

    پس نگران هیچی نباش بهترین ها در انتظارن فقط مشخصا به خدا بگو چیا میخای…

    منم تمرکز گذاشتم و هر لحظه گفتم میخام باشگاه جدید بالای شهر باشه

    لول ادم های ک باهاشون سرو‌کار دارم بالاتر باشه

    میخام باشگاه زیر زمین نباشه ویو داشته باشه

    میخام مدیر باشگاه انسان شریف و خوبی باشه

    میخام همکارام خوش اخلاق باشن

    میخام باشگاه تمیز و خوش بو باشه

    و به لطف خدا 2 هفته بعد باشگاهی پیدا کردم ک تممممام خواسته های منو داشت حتی بیشتر! جوری ک روزی ک‌برای مصاحبه رفتم و تو حیاطش از ماشین پیاده شدم و اون فضای سر سبزو گلکاری ها و زیبایی رو دیدم گفتم همینه همینجاس ،و خداروشکر داره میشه یکسال ک‌اینجا هستم و هر روز خداروشکر میکنم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  9. -
    محمدرضا امینی نژاد گفته:
    مدت عضویت: 1222 روز

    با نام خدا و به نام خدای هدایتگر

    سلام به استاد عزیز و مریم جان و همه بچه‌های سایت عباس منش.

    اما تغییر…..

    تنها کلمه‌ای که اوایل همه ازش ترس زیاد دارن ولی نمی‌داننن این‌ها همه هدایت پروردگار برای رسیدن به چیز بهتر

    إِنَّ مَعَ العُسرِ یُسرًا﴿6﴾

    (آری) مسلّماً با (هر) سختی آسانی است،

    الان دارم معنی این آیه رو با گوشت و استخوانم کاملاً درک می‌کنم.

    بله از استاد یاد گرفتم همیشه این را به زبون میارم

    خدایا من نمی‌دانم من ضعیف و ناتوان هستم و تو قدرتمندی و هدایت می‌کنی من را به بهترین چیزها

    پس از فرمون و گاز دست خودت استاد من عاشق این کلماتم و چقدر از این جمله‌ها درس گرفتم…

    چند سال پیش شغلم را به خاطر یه سری مسائل از دست دادم من تا چند روز اقعاً گریه می‌کردم و نمی‌دونستم چیکار باید می‌کنم و و همش ز خدا شکایت می‌کردم که چرا این بلا باید به سرم میاد من چه گناهی کردم که باید تاوان این را بدم و از یه طرفی استرس بی پولی و روزها پس از روزها گذشت و من اتفاقی البته دارم میگم اتفاقی این هدایت پروردگار بود که به یک شغل راحت هدایت بشم‌ و تازه پس از مشغول شدن فهمیدم این علاقه شخصی خودم بوده و به چه راحتی دارم پول در میارم و بعد از چند وقت وقتی مسائل رو مرور کردم شکرگزار خداوند بودم که شغل قبلیم خراب شد و به اینجا هدایت شدم….

    اگر این تغییرات من به دست خودم بود جرأت نمی‌کردم ولی خداوند این‌ها را برا من تغییر داد و همیشه بعد از اون جریان از تغییرات استقبال می‌کنم و هر وقت یک چیزی پیش میاد ه خودم یادآوری می‌کنم اون دفعه یادته محمدرضا اون تغییر چی شد و الانم حتماً یک خیریتی داخلش هست…

    خدا را شکر که با این سایت من آشنا شدم در پناه خداوند باشید خدانگهدار

    تاربخ‌5 آبان 1404

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    رزا دیناشی گفته:
    مدت عضویت: 867 روز

    به نام خدای بخشنده و روزی دهنده

    قبل از اینکه به سوالات پاسخ بدم میخوام بگم چی باعث شد من به این فایل ارزشمند هدایت بشم قبل از اون یک دور گوش داده بودم اما فقط برای رفع تکلیف از اینکه استاد یه فایل جدید گذاشته ببینم راجب چیه!!!

    خلاصه اینکه ساعت 7:40دقیقه صبح با دیدن خواب بسیار بد از خواب پریدم و خداوند رو هزاران مرتبه شکر کردم که توی اون موقعیت نیستم و همش یه خواب بوده…

    و سریع گوشیمو برداشتم و به همسرم زنگ زدم که توی راه مراقب خودش باشه(نگرانی که از شرک اومد و توی ناخود آگاه ما توی باور های اشتباه ما از اطرافیان و خانوادمون که هروقت خواب بد ببینیم یه اتفاقی میفته) بعدش گفتم خدایا منو ببخش ک یکبار دیگه برای هزارمین بار ایمانم رو از دست دادم.

    با اینکه تو شرایط بارداری هستم و خیلی خوابم میومد تصمیم گرفتم بدون خوردن صبحونه دوباره نخوابم. پاشدم و همزمان وارد سایت شدم و دوباره روی این فایل ارزشمند کلیک کردم و اینبار تصمیم گرفتم تمرینات رو انجام بدم…

    برگردیم به سوال اول؛

    آخرین باری که قبل از اینکه چکش بزرگه رو بخورید و رفتید دنبال تغییر کی بوده؟

    جواب=من توی روابطم با همسرم سالی یکبار و به صورت کاملا فجیح قهر و مجادله داشتیم که به چندین ماه میکشید…تا یه جایی دیگه بهم برخورد که چرا نمیتونم اوضاع رو یا به قصد تموم شدن رابطه یابه قصد بهبود رابطه تغییر بدم؟!

    از این رو حرف استاد تو مغزم پلی میشد که وقتی رو خودتون کار کنید وتغییر کنید،جهان اطراف هم با شما تغییر میکنه و یا افراد نامناسب رو از زندگیتون حذف میکنه یا اونا هم باشما تغییر میکنن و من این آگاهی رو با تمام وجودم احساس و تجربه کردم…تمرکزم رو روی نکات منفی و اخلاق های بد همسرم رو برداشتم و بجاش به اخلاق های خوب و نکات مثبتش توجه و تمرکز کردم و همزمان رو روی بهبود خودم و تغییر باورهام کار کردم و الان حدود 5 ماهه که هیچگونه اختلاف نظر کوچیکی باهم نداریم.اگه هم موردی پیش بیاد با گفتگو و با آرامش باهم حلش میکنیم..یاد گرفتیم گفتگو کنیم و راجب مسائل باهم صحبت کنیم که تا قبل از اون تا چیزی میشد از هم فاصله میگرفتیم و بجای بهبود مسئله ازش فرار میکردیم…

    سوال دوم=چه زمانی بود که نشانه هارو دیدید اما تغییری نکردید تا اینکه چک و لقد خوردید و چقدر براش بها پرداخت کردید؟

    جواب=اون موقع ها که بطور جدی رو خودم کار نمیکردم و فقط آموزه های استاد رو برای خوب کردن حال خودم بصورت موقت گوش میدادم،با دوستانی در ارتباط بودم که تمام وقت انرژیم گرفته میشد و نمیتونستم روی بهبود شرایط زندگیم و روابطم با همسرم کار کنم..همیشه سعی میکردم وقتم رو با اونا پرکنم برای فرار کردن از یک سری مسائل و فقط گذروندن زندگی و روزمرگی.‌‌تا اینکه از همون دوستا ضربه روحی خوردم و دوستانی که اسمشون رو گذاشته بودم دوست بر علیه من شدن و منو قضاوت کردن…و بعد از اون که از زندگیم حذف شدن شروع کردم بطور جدی روی بهبود خودم کار کردم و وقتی خود استاد هم رابطش رو با اطرافیان و دوستانش رو به قصد تمرکز بر باور ها و افکار خودش تموم کرد.. فهمیدم من هم دقیقا باید زود تر از اینها به فکر بودم نه اینکه وارد چرخه روابط بیهوده بشم .هرچند استاد چه روابط عالی و چه روابط نادرست رو کاملا حذف کرد که فقط روی خودش تمرکز کنه!

    سوال سوم=اگر به آن موقعیت(سوال دوم)برگردید و توجهی به آن موضوع نمیکردی چه اقدام و تغییری انجام میدادی؟

    جواب=وارد هیچ گونه رابطه دوستی نمیشدم و اونقدر پیش نمیرفتم که صمیمی بشم که غرق مسائل اونا بشم بطوری که خودم و زندگیمو از یاد ببرم. و دوستان رو روابطم رو طوری مدیریت میکردم که فقط در حد یک دوستی ساده بدون رفتن توی حاشیه و روابط کاری باشه!چون همه آدما خوبن و بقول استاد دستان خدا برای انجام دادن کارهامونن.فقط ما باید روی باورامون کار کنیم…

    سوال چهارم=به آن موقعیت فکر کن و بنویس چه باور محدودیت کننده ای باعث میشد ایجاد تغییر را به تعویق بندازی؟

    جواب=بخاطر حس خلا در زندگیم و ندونستن قانون(خالق زندگی خودمان هستیم) و نداشتن ایمان کافی توی ایجاد باور های مناسب باعث میشد وقتمو بیهوده پر کنم بجای اینکه رو زندگی و بهبود ِ عملکرد خودم تمرکز کنم

    سپاسگذارم از استاد عزیزم و مریم شایسته دوست داشتنی🩷🩷🩷🩷🩷🩷

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: