این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/abasmaneshsastori.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-14 04:56:532025-10-15 22:07:26دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
آیا جز خدا حاکم و داوری بطلم؟ در حالی که اوست که این کتاب آسمانی را که به تفصیل بیان شده به سوی شما نازل کرد، و اهل کتاب میدانند که این کتاب از سوی پروردگارت به درستی و راستی نازل شده پس از تردید کنندگان مباش ( انعام 114 )
سلام به استاد عباسمنش عزیزم و مریم جانِ فوقالعاده
سلام به همه ی همکلاسی های عزیزم در دوره ی جذاب و بی نظیر “تغییر را در آغوش بگیر”
استاد جان و مریم جان عزیزم، میدونم که اسم این دوره هم مثل بقیه ی دوره ها کاملا الهامی و از طرف خدا جون بوده که به قلب شما نازل کرده و من عاشق اسم این دوره ی جذاب شدم و با عشق شروع میکنم کامنتم رو
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
من تو زمینه ی کارم داشتم با چندتا شهر کتاب خیلی خوب تهران کار میکردم و به صورت امانی براشون محصول میفرستادم و خب فروششون هم خیلی خوب بود اما دو ماه به دو ماه فروش هام رو تسویه میکردن و این برای منی که همه ی متریال هام رو نقدی خرید میکردم جور در نمیومد و با توجه به آگاهی هایی که از فایل های شما استاد جان کسب کرده بودم میدونستم که باید کم کم فروشم رو به سمت نقدی ببرم ( البته فروش نقدی هم داشتم در کنار این فروش امانی ولی خب با فروشگاه ها امانی کار میکردم ) تا اینکه بهم الهام شد که نباید بترسم و باید یکی یکی فروشگاه هایی که باهاشون به صورت امانی کار میکنم رو کنسل کنم و بگم من فقط نقدی کار میکنم و حالا هر کدوم خواست باهام کار کنه هر کدوم نخواست کار نکنه و خدا واسم جبران میکنه از جای دیگه، و همینطور هم شد، و جبران کرد، و کی مثل خدا به عهدش وفاداره ؟؟؟ هیشکی، بخدااا هیشکی جز خودش!
جونم براتون بگه که از وقتی فروش های امانی رو کنسل کردم همینطور پشت سر هم مشتری های نقدی یکی پس از دیگری از جایی که من نمیدونم ولی خودش میدونه دارن به سمتم سرازیر میشن و من تقریبا هر روز واریزی دارم از فضل بی نهایت خودش و هر روز داره سرعت کارم رو و تواناییم رو بیشتر و بیشتر میکنه و منو با نیروهایی که نمیبینم نیرومند میکنه، خدای من عاشقتم ( الان هم داره صدای اذان مغرب میاد تو این باغ زیبایی خدا جون من و همسرم رو چند ماهه هدایت کرده اینجا تو جنوب کشور، زندگی میکنیم و اسمشو گذاشتیم پارادایس و من با هنری که خدا جون به دستام داده یه جا کلیدی خوشکل به اسم Paradise واسه کلیدهای اینجا درست کردم و همینم خدا جون بهم گفت انجام بدم و منم گفتم چشم، شنیدم و اطاعت میکنم )
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
در مورد روابطم با دیگران، کم کم وقتی که من شروع به تغییر کردم دیگه یه سری صحبت ها و شوخی ها و جمع ها باعث اذیتم میشد، انگار روحم حساس شده بود و من این آلارم ها رو جدی نمی گرفتم و انگار میخواستم با این شخصیتی که الان دارم از خودم میسازم همچنان به روابط با اون اشخاص هم ادامه بدم و نتیجش اذیت شدنم از حرف هاشون بود به طوری که داشتم به افسردگی میرسیدم و اون لحظه گفتم خدایا خودت کمکم کن و دیگه پشت دستمو داغ کردم که با هیچ دلیل و منطقی به آتیش نزدیک نشم چون نتیجش سوختن خودمه فقط و تا الان که نزدیک به یک سال از اون ماجرا میگذره خیلی خیلی همه چیز بهتر شده به خصوص با شروع دوره ی هم جهت با جریان خداوند و سعی به عمل کردن به آگاهی های ارزشمند این دوره که همسرم به خودش و به من هدیه داد همه چیز داره هر روز بهتر میشه و من اولویتم شده آرامشم و از اون موقع تا حالا به هر چیزی که احساس کنم ممکنه خللی در آرامشم ایجاد کنه به راحتی “نه” میگم و با “نه” گفتن خیلی خیلی احترام بیشتری دارم میبینم از همون افرادی که یه روزهایی بخاطر کمبود عزت نفس خودم داشتن باعث میشدن خودمو نابود کنم
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
خیلی به اندازه تر و خیلی خیلی خیلییی کمتر با اون افراد در ارتباط خواهم بود و خیلی راحت تر و کاملا محترمانه “نه” میگفتم که بعدش نخوام تو ذهنم باهاشون بجنگم و فقط خودم زخمی بشم ولی خدارو هزاران بار شکر که هدایتم کرد و الان خیلی خیلی فاصله دارم با مداری که قبلاً توش بودم به لطف پروردگار قدرتمندم
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
استاد جان فکر میکنم یکی از بزرگترین باورهای محدود کننده ای که باعث میشد تغییر رو به تعویق بندازم، ترس از قضاوت شدن و مسخره شدن بود، چون میدیدم که کم کم با شروع تغییراتم تیکه های مسخره کننده میشنوم و خب منم سعی میکردم که ادامه ندم به بروز تغییراتم جلو دیگران ولی توی خلوتم داشتم تغییر میکردم و کم کم خداوند اون افراد رو ازم دور کرد و به من و همسرم کمک کرد که هر کدوم تو پیله ی خودمون بریم و تغییرات جدی مون رو شروع کنیم و من از خداوند سپاسگزارم که ما رو به سمت شما هدایت کرد که راه سعادت رو یاد بگیریم و هر روز اولویتمون بهبود شخصیتمون باشه در همه ی زمینه ها
استاد جان ، مریم جان و رفیق های بهشتیم، ازتون ممنونم که با عشق کامنتم رو خوندین
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
فکر میکنم وقتی یک فردی کل سرمایه ای که دستم بود رو که دلار هم بود به راحتی آب خوردن از بین برد در بازار های مالی.
نتیجه این شد بشینم فکر کنم باید تمرکز فقط روی شغل و علاقه خودم بزارم و بعد گذشت حدودا3 سال الان شرایط زندگیم بی نظیر تغییر کرده/سال سوم تکرار 12 قدم هستم.
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
وقتی خودم در کنار شغلم همون اوایل وارد بازار مالی شدم (زمان شیوع بورس) و با کمی سود چندین برابر ضرر میکردم.چیزهای میفروختم و دوباره 100 دلار 500 دلار ورود میکردم تا ازین باتلاق بدهی بیرون بیام و با سخنان به اصطلاع انگیزشی فردی با کت 2 رنگ پوش زندگی تازه تجربه کنم اما بیشتر و بیشتر فرو میرفتم توی باتلاق بدهی و قرض هایی که میگرفتم تا ورود کنم به بازار که سنگین ترینش حدود 30 هزار دلار بود در سن 23 سالگی / و بلاخره تا همین چند روز پیش بابتش حدودا 4/5 میلیارد پس دادم با پولی که از تمرکز در شغل خودم به راحتی و علاقه به دست آوردم.
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
1-پول قرض نمیگرفتم
2-پوای که داشتم درست استفاده میکردم
3-لیزری تمرکز میزاشتم روی شغل و علاقه خودم و اون رو گشترس میدادم به جای دلار و طلا ساخت و ساز رو سریع تر شروع میکردم
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
باور به عدم تکامل و سریع پولدار شدن/باور به این که ازین طریق پول در بیارم بریزم توی ملک و ساخت/باور ساختمان سازی سرمایه بسیار زیادی میخواهد/باور به این که کارای بزرگ صبر میخواد تا الان نشده ولی این دفعه میشه حتما/باور به این که کافیه خدا برا ادم بخواد/باور تریک ترین لحظه لحظه طلوع خورشیده الان طلوع میکنه(تحمل کردن/برنج کاری در بیایان)
کسایی که یک شبه میلیاردر شدن ازین راه بوده پس منم میشم/باور به این که پول توی دفتر بزرگه برای شرکت ساختمانیو حداقل 10 تا کارمند دفتری(که در بهترین برج شهر داشتم و جمع کردم و هزاران برابر رشد کردم و گاری بسسسسسیار سنگین رو برداشتم از دوشم)باور به شغل دوم یا یادم نیست یه اسمی میگفتن دوستان انگیزشی /عجله و عطش ثروت و پول
زندگیم از روزی شروع شد که با استاد عباسمنش اشنا شدم و(دوره هارو به صورت نادرست تهیه میکردم) مخصوصا دوره 12 قدم زندگی منو در همه جهات به شدددددددددددت غیر قابل توصیف تغییر داد.
سلام بر اهالی این بهشت ، مکانی که فقط تحسین و توجه به زیبایی و آگاهی دَرِش جریان داره
الان تقریبا از یک هفته بیشتر شده از موقعی که اولین گام کوچیک رو برداشتم و سعی کردم هر روز انجامش بدم ، اومدم با پاسخ با این سوالات به شناخت بهتری از خودم برسم
من تصمیم گرفته بودم روزانه 3 بار اونم 5 دقیقه به موفقیت هایی که قبلا کسب کرده بودم توجه کنم
آیا گام کوچکی که برای این هفته تعیین کرده بودم را انجام دادم؟ از انجام آن چه احساسی داشتم؟
بله انجام دادم ، ولی خب اونجورکه فکرمیکردم پیش نرفت ( بعضی روز ها 1 یا 2 بار انجام میدادم بجای 3 بار) خب اشکالی نداره من باید تمرکزم روی بهبود باشه نه پرفکت انجام شدن کار
احساس خیلی خوبی داشتم ، احساس اینکه من فرد توانایی هستم
در این هفته چه چیزی درباره خودم یا این حوزه از زندگیام یاد گرفتم؟
دارم میبینم چقدر سخت تغییر میکنم ، تا به ته خط نرسم تغییر نمیکنم و بعد از اینکه انرژی زیادی رو برای تغییر گذاشتم و نتایج اومد چقدر راحت فراموش کردم نتایج به چه دلیلی اومده و با عمل نکردن به آگاهی ها به راحتی نتایج قبلی اتفاق افتاد
آیا میتوانم این گام کوچک را تکرار کنم یا بهتر است یک گام کوچکِ جدید برای هفته آینده تعریف کنم؟
میام بجای 5 دقیقه 10 دقیقه وقت بزارم ، یعنی روزانه 3 بار صبح ،ظهر، شب 10 دقیقه موفقیت های گذشته یا ویژگی های مثبت یا توانایی هام رو مرور میکنم به امید خدا
توی کسب وکارم همیشه دنبال یادگیری بودم. گلسازی.بافتنی یادگرفتم فروشم داشتموبعدش کتاب گرفتم راجب یادگیری طراحی با اینکه هیچ استعدادیم نداشتم خودآموز ادامه دادم وتونستم طراحی کنم واین خیییلی اعتماد بنفسمو بالا برد فقط با کتاب .بعدش رنگ و روغن کار کردم وخیلی حالم با طراحی ونقاشی خوب بود حتی چنباری زمان بی زمانی که میگن یه جور رفتن توی خلسه رو تجربه کردم ولی چون نیازمالی داشتم وبه درآمد نرسید از طرفیم هزینه داشت ادامه ندادم و رفتم سراغ یادگیری خیاطی شخصی دوزی و بعدش سریدوزیم یاد گرفتم واسه هیچکدام کلاس نرفتم بعدش شریک شدم باز بابرخورد به تضاذها با اینکه ترس داشتم جداشدم مغازه گرفتم بعداز چندماه وچندماهی طول کشید تا مشتری جم بشه وشد خیلی ام خوب بود و دوباره استپ کردم وتصمیم اشتباه و الانم جزوه گروه1شدم
من آخرین بار که دنیا به من نشانه داد ولی من باور نکردم . ترسیدم از تغییر یا واقعا راهی و پیدا نکردم و بی خیال رفتم جلو به هوای اینکه خودش درست میشه. کلا فکر نکردم . اصلا کاری نکردم براش ولی نشونه ها زیاد بود . توی دو حوزه یکی کسب و کارم که الان رسیدم به ورشکستی و فرار از ایران و دوم تو روابط خانوادگی با همسرم بود . من جز اون دسته از افرادم که میرسم ته خط همه چی رو ازدست میدم و بعد تازه بیدار میشم میرم دنبال تغییرات و فکر میکنم از کجا شروع کنمو دوباره درست کنم یا بسازم . دسته هستم که واقعا همه چیز،به آشوب میکشم دیگه از دست خودم و هیچ کس کاریربر نمیاد بعد تازه شروع می کنم با کلی سختی و درد به درست کردن.
یادم نمیاد جایی با برخورد با ی تضاد یا نشانه هم درستش کرده باشم . یا به فکر تغییر افتاده باشم .
مثلاهمین آخرین بار که الانم داخلش هستم و حل نشده رو بگم .
من تو کسب و کارم خوردم به ی مشکل مالی و چک های مشتری برگشت خورد . نشانه ای تغییر در روند کسب و کارم اومد با این تضاد ولی من به جای بهتر کردن کار و روش جایگزین شروع کردم با همان روش قبلی کار کردن . اوضاع بدتر شد و من هی چک های بیشتر دادم تا پول بیشتر بگیرم که درست کنم ولی هی خالی تر میشدم . مشتری ها ناراضی بودن بار نمیتونستم درست تهیه کنم ولی بازم دنبال بار وعده ای بودم و چکی که نقد کنم ی قسمت جریان بدهی را حل کنم .
دیدم چند نفر با این کار فرار کردن و خالی شدن ولی من میگفتم ی جا درست میکنم و شرایط،هر روز بدتر شد و هر روز جنس ها رو باید پایین تر و زود تر نقد میکردم که جوابگو مشتری بعدی باشم تا اینکه ی جایی دیگه نه مشتری بود نه اعتمادی از تامین کننده
بدهی رسیده بود به ی مقدار خیلی زیاد که تو تصوراتم اصلا رقم و میدیدم خیس میشدم .
به خاطر همین اومدم بیرون و فرار کردم بدون هیچ پولی ولی اونجا فکر می کردند من کلی پول برداشتم و وضع مالیم خوبه ولی درصورتی حتی 1،تومنم نداشتم و خالی خالی بودم .
الان اینجا رسیدم واگر برمی گشتم به قبل دقیقا ی حا وایمیستادم و شده یک ماه دو ماه و فکر درست می کردم نه اینکه لحظه ای فکر کنم و تصمیم بگیرم و روش سود و درامدم اصلاح میکردم. موجودی که داشتم میفروختم نه بار به ضرر بدم .
به جای صاف کردن بدهی با چک بازی و چک خورد کردن با سودم انجام میدادم
بدون اینکه نگران قضاوت دیگران و از دست رفتن اعتبارم باشم. چون اون موقعه هزار تا ترسم بود اعتبارم چی میشه . کاسبیم چی میشه . اینا نگن از من خراب بشم . چکم پاس نشه دیگه نمیتونم کارکنم و ترس از نه گفتن و ترس بازگو کردن شرایط که سو استفاده نکننو باور اینکه دیگران بفهمند دیگه بار نمیدن . دیکران بفهمند و ترس از اینکه اصلا نمیفروشم و بار ندارم و خیلی ترس ها و نگرانی های دیگه .
اینا رو میذاشتم کنار و اونجا درست میکردم خیلی بهتر از آوارگی الان و دو دلی و ندونم کاری الان بود و دردسرهای الان بود
باور های من یکی مبلغ زیاد بدهی بود که فکر میکردم با درآمد اون موقع قابل جبران نیست .
باور اینکه تغییر زمان بره و من الان باید درست کنم مثلا فردا چک داشتم میگفتم الان چی کار کنم
فکر نمیکردم همون موقع زمان بگیرم .
چون باورم این بود الانم دارم مردم صبر نمیکنند
با حرف من باهاشون درست نمیشه .
حرف بزنم فردا سو استفاده میکنند همه امنیت هام میفته به خطر
باور به اینکه خودم همه کاره هستم خدای نیست که کمک کنه.
من فکر میکنم بیشتر از باور محدود کننده که پول سریع نمیاد زمان بره
ترس های و نگرانی زیاد داشتم
ترس از قضاوت
از نه گفتن
از نه شنیدن
ترس از روبرو شدن با آدم ها
دائما دنبال ی راه فرار بودم
یا ی قرصی که 1 روزه بهتر کنه درد منو
و هزاران دلیل دیگه که واقعا کلمات یاری نمی کنند
ولی برگشتن و از نو ساختن برای درس داشت
درس،صبر کردن
درس صداقت داشتن حداقل با خودم
رو راست بودن با خودم و دیگران
تکیه کردن به توانایی خودم و خداوند
ادامه دار نکردن ی اشتباه و انتظار ی نتیجه متفاوت داشتن از تجربه اشتباه بعدی
الان اینجام تنهام شاید خودش ی موقعیت که به خودم برگردم
بازم شکر
این اولین شکرگزاری من بعد از یک سال با احساس خوب هستش
خداروشکر میکنم بخاطر حضور گوهرنابی چون شما استاد که دست خدابودین برای شناخت وتغییر خودم
اگه بدونید من چقدررررر با دوره های شما تغییر کردم ….ازتون بی نهایت سپاسگزارم
راستش تواین موضوع باید اقرار کنم من کسی بودم ک منتظر میشدم تضادی برام به وجود بیاد بعدتغییر کنم
اوایل ازدواجم من خیلی به تضادخوردم درحالی که من توهمه زمینه ها خوب بودم جز روابط که این موضوع درازدواج قشنگ خودشو نشون داد
من بخاطر ضعفی که درنه گفتن داشتم همیییشه دررکاب همسرم بودم و باااید ایشونو راضی نگه میداشتم این باور مخرب من بود چراکه خودم خیلی جاهااذیت میشدم
اون موقه هاکه من داشتم روی دوره ثروت کار میکردم همسرم یه کسب وکارجدید توشهر خانوادش شروع کردوچند دیقه ای باخونمون فاصله داشت
ایشون ازمن انتظار داشت هررروز برم خونشون و صب تاشب اونجا بمونم وکل وقت من یجورایی تلف میشد چون این تایم هارو میتونستم روخودم کار کنم اما متاسفانه ازاونجاکه ازعواقب نه گفتن میترسیدم بدون چون وچرا موافقت میکردم تااینکه یچیزی ته ذهنم منو اذیت کردوگفت تاکی میخای برده ی بقیع باشی؟؟ چرا نمیتونی نه بگی؟؟ پس خودت چی؟؟؟ پس تفریحاتت چی؟؟ حالابماند که منزل همسر کل کارای خونشونو من انجام میدادم تا بیشتر نورچشمی باشم!!!!!! خیلی برام سخت بود اما من سعی میکردم دوره رو ول نکنم وتحت هرشرایط سختی که بود انجامش میدادم
صبا ساعت 6بیدارمیشدم تاوقتی که همسرم بیدارشه و بریم محل کارش حدودا یک ساعتی روی کار موردعلاقم کار میکردم استاد این کار کردن های هرروز من روی خودم و کارم باعث شد من یه قدرتی بگیرم وتصمیم بگیرم که شرایط رو تغییر بدم .
یک روزی که من احساس میکردم دیگه وقتشه کار موردعلاقمو شروع کنم به همسرم زنگ زدم و گفتم ک من تصمیم دارم کارموشروع کنم
اولش ناراحت شد که تواین شرایط(برادرش جدامیشد وموضوعی که اصلا بمن مربوط نبود) میخای کارشروع کنی؟؟؟!!!! نمیدونم خودت میذونی وگوشی و بدون خذافظی قطع کرد
منم اونقدر این تضادهابهم فشار اورده بودن که پیش خودم گفتم تاکی بقیه یبارم خودم
به لطف خدا شروع کردم و چقدر دراین مسیر جدید شخصیتم تغییر کرد چقدر جسورترشدم
هرچند بازهم درنه گفتن کمی مشکل دارم
اما من تاثیر ذره ذره تلاش رو دیدم
هم شخصیتم تغییر کرذ هم شغل موردعلاقموپیداکردم
هم به این نکته که چقدرمن مشرک بودم پی بردم
الانم هرروز به صورت مداوم حتی درحد یک ربع روی کارم تمرکز دارم وخودمو بهبود میدم
ممنون از این سایت الهی که کلی دوست خوب دارم
استادعزیز ازتون سپاسگزارم میدونم یروزی همونی میشم که خودم میخام
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
من یادم است دوسال پیش زمانی که وزنم براثرباداری به 90 کیلو رسیده بود باانکه روزانه ورزش داشتم وپیاده رویی داشتم ولی رژیم مناسب نداشتم هیچ وزن کم نمی کردم وچندین روزش تغذیه وکاهش وزن را امتحان کردم ولی موفق نشدم . وبعد مدت زانوهایم شروع به درد کرد وقتیکه پیش داکتر رفتم گفت شروع کرده است به سایده شدن واین زمانی بود که خیلی تکان خوردم وداکتر گفت هیچ کمبودی ویتامین نداری ولی وزن ات بالاست ومن گفتم باید جیکارکنم؟گفت ورزش کن وتغذیه ات را مناسب کن شاید زانوهایت خوب شود چون هنوز درمرحله اول است.من گفتم من روزانه دوساعت پیاده رویی دارم وهم ورزش ولی تغذیه ام را رعایت نکردم گفت ورزش بدون تغذیه ای مناسب باعث کاهش وزن نمیشود واین جا بود که شروع شروع کردم به تست کردن چندین روزش تغذیه ودرین زمان بود که با دوره سلامتی استاد اشنا شدم که نتایجی که حال گرفته ام ازین دوره اینهاست
1. وزن 58 کیلو شده است وبدون اینکه پوستی بدنم شل شود وبدنم عضله ای شده است
2. کاملا زانوهایم خوب شده درکنارش دید چشمانم هم عالی شده که قبلا همیشه عینک استفاده میکردم
3. گویا زندگی ای را دارم تجربه میکنم که قبلا انرا تجربه نکرده بودم واصلا تصور نداشتم که انسان میشود درچنین سطحی سلامتی هم زیست واینکه همیشه تصورمیکردم بیشترمشکلات خلق وخوی ما ازنوع تربیت والگوهای گرفته شده است ولی حال میبینم که غذا چقدر نقش دارد!
4. اینکه بشدت با انرژی ام ؛انرژی خودچوشی که تمامی ندارد ازصبح تاشب فعالیت دارم ولی خسته نمیشوم
5. بشدت ارام شده ام قبلا عصبی وپرخاشگربودم حال خیلی ریکلس وراحتم حتا درمقابل بلندترین سروصدا های هردو طفل ام وبراحتی تمرکزم را میگذارم روی مطالعه ام بدون اینکه شوخی وبازی انها حواسم را پرت کند
6. کاملا عفونت های رحمی که قبلا داشتم خوب شده است وبدنم عفونت ندارد چوش های چرکین ندارم واینکه حال حتا مالا ذوکام نمیگیرد درحالیکه قبلا هرماه مریض بودم
7. کاملا اشتهایم کم شده است وفقط میتوانم به اندازه ای نیازی بدنم بخورم وتمام روزسیری سیرهستم با یک وعده وگاهی نهایت دوعده
8. خلاصه زندگیم تغیرهزار فیصدی کرده است با این دوره ودرحالیکه پیش ازشروع دروه سلامتی وقتیکه تست هایش را انجام دادم کاملا اماده ای دیابت نوع دو بودم همه ای علایم را داشتم؛ ولی حال سالمی سالم هستم حتا سالم ترازدوران کودکی ام
به نام خداوندی که این قدرت را به ما داد که با انتخاب اینکه از کدام قانونش می خواهیم پیروی کنیم ، زندگی مان و تجربه هایی که خواهیم داشت را رقم بزنیم. بدون توجه به گذشته ای که داشتیم و بدون ترس از آینده.
به نام خداوندی که به قلم قسم خورد
===================================
سلام خدمت استاد عباسمنش و خانم شایسته عزیز، چراغ هدایت گر زندگی من که دست خداوند هستن برای هدایت من.
و سلام خدمت دوستان عزیزم در این دانشگاه زندگی
که از وقتی با شما و این سایت بی نظیرآشنا شدم زندگی من تغییر کرده
خدارا شاکرم که شما عزیزان را دارم
===================================
امروز متعهد میشوم که تمرینات این پروژه را کامل انجام بدم و هر قدم یک ردپا از خودم در سایت بذارم. بدون مقایسه خودم با دیگران (جلسه دوره احساس لیاقت)، بدون کمالگرایی (جلسه 24 دوره هم جهت باجریان خداوند) و بدون عجله (دوره عزت نفس).
≈==================================
این بخش دو دسته تمرین داره که الان میخوام تمرین اول را انجام بدم.
تمرین خودشناسی :
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
زمانی بود که تصمیم گرفتم بدون گرفت رژیم خاصی و انجام ورزش های مختلف به سلامتی و اندام دلخواهم برسم و شروع کردن به روزانه یکساعت ورزش ساده در خانه و فقط مراقب میزان ورودی هرنوع قند وشکربه بدنم باشم. و نتایجی گرفتم که هرکسی منو میدید میگفت چکار کردی و وقتی میگفتم فقط همین هیچکس باور نمیکرد و فکر میکردن که نمیخوام بگم.
این مربوط به خیلی سال پیش هست.
و بعدش همش از خودم میپرسیدم چرا اونموقع به این راحتی این کار را انجام دادم اما دیگه نتونستم.
حالا متوجه شدم دلیش این بوده که :
1. اون موقع از قدم های کوچک شروع کردم یادمه اوایلش بیشتر از 5 دقیقه نمیتونستم ورزش کنم و به نفس نفس میفتادم.
اما به خودم قول داده بودم فقط کافیه به صدای بدنت گوش کنی و به تدریج توانت بالا می ره. و در عرض کمتر از یکماه به راحتی یکساعت ورزش میکردم.
2. با استفاده از اهرم رنج و لذت نخوردن انواع قند و شیرینی حتی میوه را تبدیل کرده بودم به لذت.
3. احساس خوب = اتفاقات خوب
در تمام مدت از کارم و هدفم لذت میبردم و اصلا به آینده فکرنمیکرم و هیچ عجله ای نداشتم.
4. 21روز قبل از شروع هدفم هر روز ذهنم را با تکرارعبارت های مثبت کوتاه (گفتگوهای ذهنی و اهرم رنج و لذت) آماده کردم و بعدش بدنم به راحتی همراهیم کرد.
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
قبل از آشنایی با شما استاد عزیزم که همیشه دعاگویتان هستم ، در هر 4 حوزه این موضوع را تجربه کردم. بعدش به تدریج که تکاملم را طی میکردم و درس تضادها و مشکلات را میگرفتم این مورد برام کمتر پیش میومد. تا اینکه در حوزه کاری این اتفاق برام افتاد. نشانه ها اومدن اوایل جدی نگرفتم و بعد از یه مدتی که متوجهشون شدم بازم مسیرم راپیدا نکردم و بجای کمک گرفتن از سایت استاد رفتم سراغ کتاب های مرتبط با کارهای تیمی و مدیریت و کارآفرینی. البته دوره های مربوط به ثروت را هم گوش دادم اما ذهنم ارتباطی بین مطالب عالی استاد و نشانه ها وتضادی که برای من ایجاد شده پیدا نمیکردم.
و افتادم توی جاده خالی پر از موانع تا اینکه از خواهرم که ایشون هم از شاگردان شماست و در کارش موفقه کمک گرفتم . خیلی کمکم کرد و شرایط داره بهتر میشه، اما کمی دیر بود چون قبل از اینکه شرایط شروع به بهتر شدن بکنه کار به مدیریت کشید و بعدش تغییرات من شروع شد.
خداراشکر میکنم که در این شرایط این پروژه اومد روی سایت.
طبق گفته شما من هروقت به الهاماتم توجه کردم و بدون اینکه نتیجه شو بدونم انجامشون دادم نتایج غیرقابل باور بوده.
این بار از همون یکسال پیش که همکار جدیدم اومد، مشکلات من شروع شد و نشانه ها را میدیدم یه حسی بهم میگفت بجای دوره ثروت و این همه کتاب های متفرقه ، فقط کافیه برای مرتبه سوم بصورت خیلی جدی تر از دفعات قبل روی دوره احساس لیاقت و عزت نفس و رابطه ات با همکارت کار کنی.
اما من بهش توجه نکردم تا هزینه زیادی را براش دادم و یه جورایی اعتماد کاملی که مدیریت بهم داشت را کم رنگ کردم.
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
اگر به آن موقعیت برگردم بصورت خیلی جدی روی دوره احساس لیاقت و در کنارش دوره عزت نفس را کار می کنم و رابطه ام با همکارم و رفتارم با ایشان را تغییر می دهم. همچنین در کنارش مهارت های لازم بیشتری را یاد میگیرم تا هم سرعتم افزایش پیدا کنه و هم دانشم در حیطه کاریم.
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را را اصلاح کرده ای؟
مقایسه کردن : باعث شد فراموش کنم که من باید مسولیت کارم را به عهده بگیرم و بجاش رفتم دنبال مدیر خوب بودن درصورتی که اول باید کارمند و همکار عالی باشم.
وابستگی : به حضور همکارم وابسته شدم. حس میکردم بدونش از عهده کارها برنمیام.
ساکن شدن : باعث شد بعد از کلاس حسابداری که رفتم بجای مسلط شدن روی آن و افزایش مهارت اکسل و افزایش سرعت کاریم، متوقف شدم.
کمالگرایی و باور به کمبود : همزمان با کلاس حسابداری که رفتم شرکت هم کلاس حسابداری گذاشت و آزمون گرفت. و گفت هرکس در امتحان قبول بشه افزایش حقوق داره.
می تونستم عجله نکنم و امتحان شرکت را ندهم و چند ماه بعد مدرکم را بیارم برای شرکت . اما عجله و باور به کمبود و …. باعث شد خودم را به سختی بندازم.
چون بعضی مطالب و شیوه های تدریس و روش آزمون ها فرق داشت ، برای من که تازه کارو درحال آموزش بودم گیج کننده شد و مضطرب شدم.
از طرف دیگه من چون کلاس حسابداری می رفتم از خودم انتظار داشتم که امتحانی که شرکت گرفت را از همه بالاتر بشم، افتادم در مقایسه کردن و احساسم بد شد.درحالیکه میتونستم خودم را از شرکت جدا کنم.
درسته باعث می شد چند ماه (حدود 6 ماه) دیرتر از همکارانم حقوقم افرایش پیدا کنه اما اعتماد بنفسم و احساس لیاقتم بجای پایین آمدن بالا می رفت و بجای توقف به رشدم ادامه می دادم.
باور کردم که زمانش را ندارم و خسته ام و همینه که هست و مشکلات کاریمون زیاده و احساس قربانی شدن و دیده نشدن و … در وجودم فلجم کرد. چون احساس کردم تغییر امکان پذیر نیست.
و فراموش کردم که خود کلاس حسابداری چقدر روی افزایش درآمدم تاثیر داشت.
برای اصلاحش سعی کردم :
تمرکزم را از مدیرخوب شدن بردارم و بذارم روی کارمند و همکار نمونه شدن.
دست از وابستگی برداشتم و مسولیت تمام کارم را بعهده گرفتم.
شروع کردم به کار روی دوره های استاد و این پروژ.
تمرکز در کار جهت افزایش سرعتم.
پذیرش خودم همینطور که هستم (چند بار باید یک حساب را چک کنم تا از درست بودنش مطمئن بشم).
افزایش سرعت و دقت بدون کمالگرایی و مقایسه.
سوال پرسیدن از خدا برای دریافت راه حل برای کوچکترین تضادی که در مسیر پیش میاد.
سلام به استاد عزیزم، خانم شایسته و همه دوستان عزیز،
تحلیل رفتار من در حوزه کار و کسب
الف)
بعد از چند ماه از شروع دوباره کسبوکارم، متوجه شدم درآمدم نسبت به ماههای قبل کمتر شده و از پس بعضی از هزینههای زندگی برنمیآیم. کمکم این روند باعث شد بدهکار شوم و ذهنم درگیر،ترس و نگرانی و فشار مالی شود.
نشانههای هشداردهنده واضح بود ، مثل کم شدن سفارشها و کاهش درآمد — اما متأسفانه به آن توجه نکردم. همین بیتوجهی باعث شد حس و حال خوبی نداشته باشم و انرژیام برای پیشرفت کمتر شود.
ب)
خوشبختانه در زندگیام همیشه تلاش کردهام پیش از رسیدن به بحران اقدام کنم، اما در این مورد خاص، چند ماهی تأخیر داشتم. وقتی دیدم شرایط درآمدی رو به کاهش است، مدتی منتظر ماندم تا خودبهخود درست شود، ولی نشد. در نهایت تصمیم گرفتم بازاریابی کنم، مشتریهای جدید پیدا کنم و دست به اقدام بزنم.
این تجربه به من یاد داد که نباید منتظر زمان مناسب بمونم، بلکه باید خودم زمان مناسب را بسازم.
ج)
یکی از نقاط قوت من در زندگی و کار، میل به رشد و یادگیری است. همیشه سعی کرده م در کارم بهتر شوم، مهارتهایم را ارتقا بدهم و روشهای جدید را یاد بگیرم و بروز باشم
با این حال در دو سه سال اخیر کمی دچار تنبلی و تأخیر در عمل شدم؛ کارهایی را که باید انجام میدادم، به امروز و فردا موکول میکردم. اما حالا با آگاهی بیشتر فهمیدم که این تعللها مانع رشد من بودن
امروز تصمیم دارم فعالتر، منظمتر و عملگراتر باشم و مسیر یادگیری و رشد را با ایمان به خدا ادامه بدم
️نتیجه
در حوزه کار و کسب، من بین گروه 2 و 3 هستم. گاهی منتظر میمانم تا شرایط سخت شود و بعد اقدام میکنم، اما در بسیاری از مواقع با دیدن نشانههای هشداردهنده متوجه میشم و دست به تغییر میزنم.
هدفم این است که با آگاهی و عمل، به سمت گروه 4 حرکت کنم؛ جایی که همیشه پیش از بروز مشکل، خودم خالق بهبود و رشد باشم.
اینجا جا داره من به نوبه خودم از شما استاد عزیز بابت تمامی اموزشهای تاثیرگذار ،کاربردی ، که زندگی من و هزاران نفر دیگر رو تحت تاثیر قرار داده رو سپاسگزاری کنم و همینطور از خدای مهربان که من رو تو این مسیر قرار داد تا بتونم یک زندگی بهتری رو تجربه کنم، تا کامنت بعدی خدا نگهدار
آیا جز خدا حاکم و داوری بطلم؟ در حالی که اوست که این کتاب آسمانی را که به تفصیل بیان شده به سوی شما نازل کرد، و اهل کتاب میدانند که این کتاب از سوی پروردگارت به درستی و راستی نازل شده پس از تردید کنندگان مباش ( انعام 114 )
سلام به استاد عباسمنش عزیزم و مریم جانِ فوقالعاده
سلام به همه ی همکلاسی های عزیزم در دوره ی جذاب و بی نظیر “تغییر را در آغوش بگیر”
استاد جان و مریم جان عزیزم، میدونم که اسم این دوره هم مثل بقیه ی دوره ها کاملا الهامی و از طرف خدا جون بوده که به قلب شما نازل کرده و من عاشق اسم این دوره ی جذاب شدم و با عشق شروع میکنم کامنتم رو
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
من تو زمینه ی کارم داشتم با چندتا شهر کتاب خیلی خوب تهران کار میکردم و به صورت امانی براشون محصول میفرستادم و خب فروششون هم خیلی خوب بود اما دو ماه به دو ماه فروش هام رو تسویه میکردن و این برای منی که همه ی متریال هام رو نقدی خرید میکردم جور در نمیومد و با توجه به آگاهی هایی که از فایل های شما استاد جان کسب کرده بودم میدونستم که باید کم کم فروشم رو به سمت نقدی ببرم ( البته فروش نقدی هم داشتم در کنار این فروش امانی ولی خب با فروشگاه ها امانی کار میکردم ) تا اینکه بهم الهام شد که نباید بترسم و باید یکی یکی فروشگاه هایی که باهاشون به صورت امانی کار میکنم رو کنسل کنم و بگم من فقط نقدی کار میکنم و حالا هر کدوم خواست باهام کار کنه هر کدوم نخواست کار نکنه و خدا واسم جبران میکنه از جای دیگه، و همینطور هم شد، و جبران کرد، و کی مثل خدا به عهدش وفاداره ؟؟؟ هیشکی، بخدااا هیشکی جز خودش!
جونم براتون بگه که از وقتی فروش های امانی رو کنسل کردم همینطور پشت سر هم مشتری های نقدی یکی پس از دیگری از جایی که من نمیدونم ولی خودش میدونه دارن به سمتم سرازیر میشن و من تقریبا هر روز واریزی دارم از فضل بی نهایت خودش و هر روز داره سرعت کارم رو و تواناییم رو بیشتر و بیشتر میکنه و منو با نیروهایی که نمیبینم نیرومند میکنه، خدای من عاشقتم ( الان هم داره صدای اذان مغرب میاد تو این باغ زیبایی خدا جون من و همسرم رو چند ماهه هدایت کرده اینجا تو جنوب کشور، زندگی میکنیم و اسمشو گذاشتیم پارادایس و من با هنری که خدا جون به دستام داده یه جا کلیدی خوشکل به اسم Paradise واسه کلیدهای اینجا درست کردم و همینم خدا جون بهم گفت انجام بدم و منم گفتم چشم، شنیدم و اطاعت میکنم )
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
در مورد روابطم با دیگران، کم کم وقتی که من شروع به تغییر کردم دیگه یه سری صحبت ها و شوخی ها و جمع ها باعث اذیتم میشد، انگار روحم حساس شده بود و من این آلارم ها رو جدی نمی گرفتم و انگار میخواستم با این شخصیتی که الان دارم از خودم میسازم همچنان به روابط با اون اشخاص هم ادامه بدم و نتیجش اذیت شدنم از حرف هاشون بود به طوری که داشتم به افسردگی میرسیدم و اون لحظه گفتم خدایا خودت کمکم کن و دیگه پشت دستمو داغ کردم که با هیچ دلیل و منطقی به آتیش نزدیک نشم چون نتیجش سوختن خودمه فقط و تا الان که نزدیک به یک سال از اون ماجرا میگذره خیلی خیلی همه چیز بهتر شده به خصوص با شروع دوره ی هم جهت با جریان خداوند و سعی به عمل کردن به آگاهی های ارزشمند این دوره که همسرم به خودش و به من هدیه داد همه چیز داره هر روز بهتر میشه و من اولویتم شده آرامشم و از اون موقع تا حالا به هر چیزی که احساس کنم ممکنه خللی در آرامشم ایجاد کنه به راحتی “نه” میگم و با “نه” گفتن خیلی خیلی احترام بیشتری دارم میبینم از همون افرادی که یه روزهایی بخاطر کمبود عزت نفس خودم داشتن باعث میشدن خودمو نابود کنم
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
خیلی به اندازه تر و خیلی خیلی خیلییی کمتر با اون افراد در ارتباط خواهم بود و خیلی راحت تر و کاملا محترمانه “نه” میگفتم که بعدش نخوام تو ذهنم باهاشون بجنگم و فقط خودم زخمی بشم ولی خدارو هزاران بار شکر که هدایتم کرد و الان خیلی خیلی فاصله دارم با مداری که قبلاً توش بودم به لطف پروردگار قدرتمندم
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
استاد جان فکر میکنم یکی از بزرگترین باورهای محدود کننده ای که باعث میشد تغییر رو به تعویق بندازم، ترس از قضاوت شدن و مسخره شدن بود، چون میدیدم که کم کم با شروع تغییراتم تیکه های مسخره کننده میشنوم و خب منم سعی میکردم که ادامه ندم به بروز تغییراتم جلو دیگران ولی توی خلوتم داشتم تغییر میکردم و کم کم خداوند اون افراد رو ازم دور کرد و به من و همسرم کمک کرد که هر کدوم تو پیله ی خودمون بریم و تغییرات جدی مون رو شروع کنیم و من از خداوند سپاسگزارم که ما رو به سمت شما هدایت کرد که راه سعادت رو یاد بگیریم و هر روز اولویتمون بهبود شخصیتمون باشه در همه ی زمینه ها
استاد جان ، مریم جان و رفیق های بهشتیم، ازتون ممنونم که با عشق کامنتم رو خوندین
در پناهِ امنِ خدا جون باشین
باسلام خدمت استاد عباس منش و دوستان سایت
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت
اصلاً یادم نماد که تغییر کنم همیشه به تضاد بر خوردم بعد تغییر کردم
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی
در تمام موارد نشانه را دیدم اما تغییر نکردم از سلامتی جوانی آبرو اعتبار روابط …..مایه داشتم
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
با اولین نشانه و ایمان قلبی به هدایتها گوش فرا میدهم توکل کا را شروع می کنم
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
باور ی که فقط با زور زیاد باید پول در بیاوری مثل گذشتگان با برخورد به تضاد ایمان به خدای. احد واحد
امتیاز دهی به خودم در گروه دوم قرار می گیرم
در پایان تغییر کنید تا قبل از اینکه دیر بشود
سلامتی و ثروت فراوان برای همه خواستارم
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
فکر میکنم وقتی یک فردی کل سرمایه ای که دستم بود رو که دلار هم بود به راحتی آب خوردن از بین برد در بازار های مالی.
نتیجه این شد بشینم فکر کنم باید تمرکز فقط روی شغل و علاقه خودم بزارم و بعد گذشت حدودا3 سال الان شرایط زندگیم بی نظیر تغییر کرده/سال سوم تکرار 12 قدم هستم.
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
وقتی خودم در کنار شغلم همون اوایل وارد بازار مالی شدم (زمان شیوع بورس) و با کمی سود چندین برابر ضرر میکردم.چیزهای میفروختم و دوباره 100 دلار 500 دلار ورود میکردم تا ازین باتلاق بدهی بیرون بیام و با سخنان به اصطلاع انگیزشی فردی با کت 2 رنگ پوش زندگی تازه تجربه کنم اما بیشتر و بیشتر فرو میرفتم توی باتلاق بدهی و قرض هایی که میگرفتم تا ورود کنم به بازار که سنگین ترینش حدود 30 هزار دلار بود در سن 23 سالگی / و بلاخره تا همین چند روز پیش بابتش حدودا 4/5 میلیارد پس دادم با پولی که از تمرکز در شغل خودم به راحتی و علاقه به دست آوردم.
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
1-پول قرض نمیگرفتم
2-پوای که داشتم درست استفاده میکردم
3-لیزری تمرکز میزاشتم روی شغل و علاقه خودم و اون رو گشترس میدادم به جای دلار و طلا ساخت و ساز رو سریع تر شروع میکردم
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
باور به عدم تکامل و سریع پولدار شدن/باور به این که ازین طریق پول در بیارم بریزم توی ملک و ساخت/باور ساختمان سازی سرمایه بسیار زیادی میخواهد/باور به این که کارای بزرگ صبر میخواد تا الان نشده ولی این دفعه میشه حتما/باور به این که کافیه خدا برا ادم بخواد/باور تریک ترین لحظه لحظه طلوع خورشیده الان طلوع میکنه(تحمل کردن/برنج کاری در بیایان)
کسایی که یک شبه میلیاردر شدن ازین راه بوده پس منم میشم/باور به این که پول توی دفتر بزرگه برای شرکت ساختمانیو حداقل 10 تا کارمند دفتری(که در بهترین برج شهر داشتم و جمع کردم و هزاران برابر رشد کردم و گاری بسسسسسیار سنگین رو برداشتم از دوشم)باور به شغل دوم یا یادم نیست یه اسمی میگفتن دوستان انگیزشی /عجله و عطش ثروت و پول
زندگیم از روزی شروع شد که با استاد عباسمنش اشنا شدم و(دوره هارو به صورت نادرست تهیه میکردم) مخصوصا دوره 12 قدم زندگی منو در همه جهات به شدددددددددددت غیر قابل توصیف تغییر داد.
سلام بر اهالی این بهشت ، مکانی که فقط تحسین و توجه به زیبایی و آگاهی دَرِش جریان داره
الان تقریبا از یک هفته بیشتر شده از موقعی که اولین گام کوچیک رو برداشتم و سعی کردم هر روز انجامش بدم ، اومدم با پاسخ با این سوالات به شناخت بهتری از خودم برسم
من تصمیم گرفته بودم روزانه 3 بار اونم 5 دقیقه به موفقیت هایی که قبلا کسب کرده بودم توجه کنم
آیا گام کوچکی که برای این هفته تعیین کرده بودم را انجام دادم؟ از انجام آن چه احساسی داشتم؟
بله انجام دادم ، ولی خب اونجورکه فکرمیکردم پیش نرفت ( بعضی روز ها 1 یا 2 بار انجام میدادم بجای 3 بار) خب اشکالی نداره من باید تمرکزم روی بهبود باشه نه پرفکت انجام شدن کار
احساس خیلی خوبی داشتم ، احساس اینکه من فرد توانایی هستم
در این هفته چه چیزی درباره خودم یا این حوزه از زندگیام یاد گرفتم؟
دارم میبینم چقدر سخت تغییر میکنم ، تا به ته خط نرسم تغییر نمیکنم و بعد از اینکه انرژی زیادی رو برای تغییر گذاشتم و نتایج اومد چقدر راحت فراموش کردم نتایج به چه دلیلی اومده و با عمل نکردن به آگاهی ها به راحتی نتایج قبلی اتفاق افتاد
آیا میتوانم این گام کوچک را تکرار کنم یا بهتر است یک گام کوچکِ جدید برای هفته آینده تعریف کنم؟
میام بجای 5 دقیقه 10 دقیقه وقت بزارم ، یعنی روزانه 3 بار صبح ،ظهر، شب 10 دقیقه موفقیت های گذشته یا ویژگی های مثبت یا توانایی هام رو مرور میکنم به امید خدا
سلام استادان عزیزم و دوستان خوبم
تقریبا دو هفته گذشته از تصمیمی که گرفته بودم
هفته اول : صبح ظهر شب 5 دقیقه ویژگی های مثبتم رو به خودم یادآوری میکردم
هفته دوم : شد 10 دقیقه
برای هفته سوم هم ، همین 10 دقیقه رو ادامه میدم و میتونم جایگزین کنم تکرار و احساس باورهایی که بهم کمک میکنن
بسم الله الرحمن الرحیم
گام اول:شناخت خود وتعیین جایگاه
توی کسب وکارم همیشه دنبال یادگیری بودم. گلسازی.بافتنی یادگرفتم فروشم داشتموبعدش کتاب گرفتم راجب یادگیری طراحی با اینکه هیچ استعدادیم نداشتم خودآموز ادامه دادم وتونستم طراحی کنم واین خیییلی اعتماد بنفسمو بالا برد فقط با کتاب .بعدش رنگ و روغن کار کردم وخیلی حالم با طراحی ونقاشی خوب بود حتی چنباری زمان بی زمانی که میگن یه جور رفتن توی خلسه رو تجربه کردم ولی چون نیازمالی داشتم وبه درآمد نرسید از طرفیم هزینه داشت ادامه ندادم و رفتم سراغ یادگیری خیاطی شخصی دوزی و بعدش سریدوزیم یاد گرفتم واسه هیچکدام کلاس نرفتم بعدش شریک شدم باز بابرخورد به تضاذها با اینکه ترس داشتم جداشدم مغازه گرفتم بعداز چندماه وچندماهی طول کشید تا مشتری جم بشه وشد خیلی ام خوب بود و دوباره استپ کردم وتصمیم اشتباه و الانم جزوه گروه1شدم
2 روابط:
خیلی دیرتعقیرکردم وجهان پتکشو زد تازه بعداز اون پتک جهانم باهزار ترس خداهزارتا دستشو فرستاد کمکم تعقیرکردم ودوره عزت نفس کار کردم الان جزگروه3هستم انشاالله
3 سلامت (جسمی روانی):
تو سلامتی خداروشکر جان شیرینم سعی میکنم زود تعقیرکنم. بازم راضی نیستم گروه3
4وضعیت مالی(درامد ومدیریت پول):
این مدت استپ کردم جزوه گروه1و2
سلام
دوستان عزیز من
من آخرین بار که دنیا به من نشانه داد ولی من باور نکردم . ترسیدم از تغییر یا واقعا راهی و پیدا نکردم و بی خیال رفتم جلو به هوای اینکه خودش درست میشه. کلا فکر نکردم . اصلا کاری نکردم براش ولی نشونه ها زیاد بود . توی دو حوزه یکی کسب و کارم که الان رسیدم به ورشکستی و فرار از ایران و دوم تو روابط خانوادگی با همسرم بود . من جز اون دسته از افرادم که میرسم ته خط همه چی رو ازدست میدم و بعد تازه بیدار میشم میرم دنبال تغییرات و فکر میکنم از کجا شروع کنمو دوباره درست کنم یا بسازم . دسته هستم که واقعا همه چیز،به آشوب میکشم دیگه از دست خودم و هیچ کس کاریربر نمیاد بعد تازه شروع می کنم با کلی سختی و درد به درست کردن.
یادم نمیاد جایی با برخورد با ی تضاد یا نشانه هم درستش کرده باشم . یا به فکر تغییر افتاده باشم .
مثلاهمین آخرین بار که الانم داخلش هستم و حل نشده رو بگم .
من تو کسب و کارم خوردم به ی مشکل مالی و چک های مشتری برگشت خورد . نشانه ای تغییر در روند کسب و کارم اومد با این تضاد ولی من به جای بهتر کردن کار و روش جایگزین شروع کردم با همان روش قبلی کار کردن . اوضاع بدتر شد و من هی چک های بیشتر دادم تا پول بیشتر بگیرم که درست کنم ولی هی خالی تر میشدم . مشتری ها ناراضی بودن بار نمیتونستم درست تهیه کنم ولی بازم دنبال بار وعده ای بودم و چکی که نقد کنم ی قسمت جریان بدهی را حل کنم .
دیدم چند نفر با این کار فرار کردن و خالی شدن ولی من میگفتم ی جا درست میکنم و شرایط،هر روز بدتر شد و هر روز جنس ها رو باید پایین تر و زود تر نقد میکردم که جوابگو مشتری بعدی باشم تا اینکه ی جایی دیگه نه مشتری بود نه اعتمادی از تامین کننده
بدهی رسیده بود به ی مقدار خیلی زیاد که تو تصوراتم اصلا رقم و میدیدم خیس میشدم .
به خاطر همین اومدم بیرون و فرار کردم بدون هیچ پولی ولی اونجا فکر می کردند من کلی پول برداشتم و وضع مالیم خوبه ولی درصورتی حتی 1،تومنم نداشتم و خالی خالی بودم .
الان اینجا رسیدم واگر برمی گشتم به قبل دقیقا ی حا وایمیستادم و شده یک ماه دو ماه و فکر درست می کردم نه اینکه لحظه ای فکر کنم و تصمیم بگیرم و روش سود و درامدم اصلاح میکردم. موجودی که داشتم میفروختم نه بار به ضرر بدم .
به جای صاف کردن بدهی با چک بازی و چک خورد کردن با سودم انجام میدادم
بدون اینکه نگران قضاوت دیگران و از دست رفتن اعتبارم باشم. چون اون موقعه هزار تا ترسم بود اعتبارم چی میشه . کاسبیم چی میشه . اینا نگن از من خراب بشم . چکم پاس نشه دیگه نمیتونم کارکنم و ترس از نه گفتن و ترس بازگو کردن شرایط که سو استفاده نکننو باور اینکه دیگران بفهمند دیگه بار نمیدن . دیکران بفهمند و ترس از اینکه اصلا نمیفروشم و بار ندارم و خیلی ترس ها و نگرانی های دیگه .
اینا رو میذاشتم کنار و اونجا درست میکردم خیلی بهتر از آوارگی الان و دو دلی و ندونم کاری الان بود و دردسرهای الان بود
باور های من یکی مبلغ زیاد بدهی بود که فکر میکردم با درآمد اون موقع قابل جبران نیست .
باور اینکه تغییر زمان بره و من الان باید درست کنم مثلا فردا چک داشتم میگفتم الان چی کار کنم
فکر نمیکردم همون موقع زمان بگیرم .
چون باورم این بود الانم دارم مردم صبر نمیکنند
با حرف من باهاشون درست نمیشه .
حرف بزنم فردا سو استفاده میکنند همه امنیت هام میفته به خطر
باور به اینکه خودم همه کاره هستم خدای نیست که کمک کنه.
من فکر میکنم بیشتر از باور محدود کننده که پول سریع نمیاد زمان بره
ترس های و نگرانی زیاد داشتم
ترس از قضاوت
از نه گفتن
از نه شنیدن
ترس از روبرو شدن با آدم ها
دائما دنبال ی راه فرار بودم
یا ی قرصی که 1 روزه بهتر کنه درد منو
و هزاران دلیل دیگه که واقعا کلمات یاری نمی کنند
ولی برگشتن و از نو ساختن برای درس داشت
درس،صبر کردن
درس صداقت داشتن حداقل با خودم
رو راست بودن با خودم و دیگران
تکیه کردن به توانایی خودم و خداوند
ادامه دار نکردن ی اشتباه و انتظار ی نتیجه متفاوت داشتن از تجربه اشتباه بعدی
الان اینجام تنهام شاید خودش ی موقعیت که به خودم برگردم
بازم شکر
این اولین شکرگزاری من بعد از یک سال با احساس خوب هستش
مممنونم از همتون
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان
خداروشکر میکنم بخاطر حضور گوهرنابی چون شما استاد که دست خدابودین برای شناخت وتغییر خودم
اگه بدونید من چقدررررر با دوره های شما تغییر کردم ….ازتون بی نهایت سپاسگزارم
راستش تواین موضوع باید اقرار کنم من کسی بودم ک منتظر میشدم تضادی برام به وجود بیاد بعدتغییر کنم
اوایل ازدواجم من خیلی به تضادخوردم درحالی که من توهمه زمینه ها خوب بودم جز روابط که این موضوع درازدواج قشنگ خودشو نشون داد
من بخاطر ضعفی که درنه گفتن داشتم همیییشه دررکاب همسرم بودم و باااید ایشونو راضی نگه میداشتم این باور مخرب من بود چراکه خودم خیلی جاهااذیت میشدم
اون موقه هاکه من داشتم روی دوره ثروت کار میکردم همسرم یه کسب وکارجدید توشهر خانوادش شروع کردوچند دیقه ای باخونمون فاصله داشت
ایشون ازمن انتظار داشت هررروز برم خونشون و صب تاشب اونجا بمونم وکل وقت من یجورایی تلف میشد چون این تایم هارو میتونستم روخودم کار کنم اما متاسفانه ازاونجاکه ازعواقب نه گفتن میترسیدم بدون چون وچرا موافقت میکردم تااینکه یچیزی ته ذهنم منو اذیت کردوگفت تاکی میخای برده ی بقیع باشی؟؟ چرا نمیتونی نه بگی؟؟ پس خودت چی؟؟؟ پس تفریحاتت چی؟؟ حالابماند که منزل همسر کل کارای خونشونو من انجام میدادم تا بیشتر نورچشمی باشم!!!!!! خیلی برام سخت بود اما من سعی میکردم دوره رو ول نکنم وتحت هرشرایط سختی که بود انجامش میدادم
صبا ساعت 6بیدارمیشدم تاوقتی که همسرم بیدارشه و بریم محل کارش حدودا یک ساعتی روی کار موردعلاقم کار میکردم استاد این کار کردن های هرروز من روی خودم و کارم باعث شد من یه قدرتی بگیرم وتصمیم بگیرم که شرایط رو تغییر بدم .
یک روزی که من احساس میکردم دیگه وقتشه کار موردعلاقمو شروع کنم به همسرم زنگ زدم و گفتم ک من تصمیم دارم کارموشروع کنم
اولش ناراحت شد که تواین شرایط(برادرش جدامیشد وموضوعی که اصلا بمن مربوط نبود) میخای کارشروع کنی؟؟؟!!!! نمیدونم خودت میذونی وگوشی و بدون خذافظی قطع کرد
منم اونقدر این تضادهابهم فشار اورده بودن که پیش خودم گفتم تاکی بقیه یبارم خودم
به لطف خدا شروع کردم و چقدر دراین مسیر جدید شخصیتم تغییر کرد چقدر جسورترشدم
هرچند بازهم درنه گفتن کمی مشکل دارم
اما من تاثیر ذره ذره تلاش رو دیدم
هم شخصیتم تغییر کرذ هم شغل موردعلاقموپیداکردم
هم به این نکته که چقدرمن مشرک بودم پی بردم
الانم هرروز به صورت مداوم حتی درحد یک ربع روی کارم تمرکز دارم وخودمو بهبود میدم
ممنون از این سایت الهی که کلی دوست خوب دارم
استادعزیز ازتون سپاسگزارم میدونم یروزی همونی میشم که خودم میخام
سلام خدمت استاد عزیزم وهمراهان گرامی!
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
من یادم است دوسال پیش زمانی که وزنم براثرباداری به 90 کیلو رسیده بود باانکه روزانه ورزش داشتم وپیاده رویی داشتم ولی رژیم مناسب نداشتم هیچ وزن کم نمی کردم وچندین روزش تغذیه وکاهش وزن را امتحان کردم ولی موفق نشدم . وبعد مدت زانوهایم شروع به درد کرد وقتیکه پیش داکتر رفتم گفت شروع کرده است به سایده شدن واین زمانی بود که خیلی تکان خوردم وداکتر گفت هیچ کمبودی ویتامین نداری ولی وزن ات بالاست ومن گفتم باید جیکارکنم؟گفت ورزش کن وتغذیه ات را مناسب کن شاید زانوهایت خوب شود چون هنوز درمرحله اول است.من گفتم من روزانه دوساعت پیاده رویی دارم وهم ورزش ولی تغذیه ام را رعایت نکردم گفت ورزش بدون تغذیه ای مناسب باعث کاهش وزن نمیشود واین جا بود که شروع شروع کردم به تست کردن چندین روزش تغذیه ودرین زمان بود که با دوره سلامتی استاد اشنا شدم که نتایجی که حال گرفته ام ازین دوره اینهاست
1. وزن 58 کیلو شده است وبدون اینکه پوستی بدنم شل شود وبدنم عضله ای شده است
2. کاملا زانوهایم خوب شده درکنارش دید چشمانم هم عالی شده که قبلا همیشه عینک استفاده میکردم
3. گویا زندگی ای را دارم تجربه میکنم که قبلا انرا تجربه نکرده بودم واصلا تصور نداشتم که انسان میشود درچنین سطحی سلامتی هم زیست واینکه همیشه تصورمیکردم بیشترمشکلات خلق وخوی ما ازنوع تربیت والگوهای گرفته شده است ولی حال میبینم که غذا چقدر نقش دارد!
4. اینکه بشدت با انرژی ام ؛انرژی خودچوشی که تمامی ندارد ازصبح تاشب فعالیت دارم ولی خسته نمیشوم
5. بشدت ارام شده ام قبلا عصبی وپرخاشگربودم حال خیلی ریکلس وراحتم حتا درمقابل بلندترین سروصدا های هردو طفل ام وبراحتی تمرکزم را میگذارم روی مطالعه ام بدون اینکه شوخی وبازی انها حواسم را پرت کند
6. کاملا عفونت های رحمی که قبلا داشتم خوب شده است وبدنم عفونت ندارد چوش های چرکین ندارم واینکه حال حتا مالا ذوکام نمیگیرد درحالیکه قبلا هرماه مریض بودم
7. کاملا اشتهایم کم شده است وفقط میتوانم به اندازه ای نیازی بدنم بخورم وتمام روزسیری سیرهستم با یک وعده وگاهی نهایت دوعده
8. خلاصه زندگیم تغیرهزار فیصدی کرده است با این دوره ودرحالیکه پیش ازشروع دروه سلامتی وقتیکه تست هایش را انجام دادم کاملا اماده ای دیابت نوع دو بودم همه ای علایم را داشتم؛ ولی حال سالمی سالم هستم حتا سالم ترازدوران کودکی ام
هرروز وهروز بخاطراین دوره سپاسگزارم ازخداوند.
دستورالعمل پروژه «تغییر را در آغوش بگیر «
تمرین خودشناسی
به نام خداوند وهاب
به نام خداوند عادل
به نام خداوندی که جهان را قانون مند آفرید
به نام خداوندی که این قدرت را به ما داد که با انتخاب اینکه از کدام قانونش می خواهیم پیروی کنیم ، زندگی مان و تجربه هایی که خواهیم داشت را رقم بزنیم. بدون توجه به گذشته ای که داشتیم و بدون ترس از آینده.
به نام خداوندی که به قلم قسم خورد
===================================
سلام خدمت استاد عباسمنش و خانم شایسته عزیز، چراغ هدایت گر زندگی من که دست خداوند هستن برای هدایت من.
و سلام خدمت دوستان عزیزم در این دانشگاه زندگی
که از وقتی با شما و این سایت بی نظیرآشنا شدم زندگی من تغییر کرده
خدارا شاکرم که شما عزیزان را دارم
===================================
امروز متعهد میشوم که تمرینات این پروژه را کامل انجام بدم و هر قدم یک ردپا از خودم در سایت بذارم. بدون مقایسه خودم با دیگران (جلسه دوره احساس لیاقت)، بدون کمالگرایی (جلسه 24 دوره هم جهت باجریان خداوند) و بدون عجله (دوره عزت نفس).
≈==================================
این بخش دو دسته تمرین داره که الان میخوام تمرین اول را انجام بدم.
تمرین خودشناسی :
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
زمانی بود که تصمیم گرفتم بدون گرفت رژیم خاصی و انجام ورزش های مختلف به سلامتی و اندام دلخواهم برسم و شروع کردن به روزانه یکساعت ورزش ساده در خانه و فقط مراقب میزان ورودی هرنوع قند وشکربه بدنم باشم. و نتایجی گرفتم که هرکسی منو میدید میگفت چکار کردی و وقتی میگفتم فقط همین هیچکس باور نمیکرد و فکر میکردن که نمیخوام بگم.
این مربوط به خیلی سال پیش هست.
و بعدش همش از خودم میپرسیدم چرا اونموقع به این راحتی این کار را انجام دادم اما دیگه نتونستم.
حالا متوجه شدم دلیش این بوده که :
1. اون موقع از قدم های کوچک شروع کردم یادمه اوایلش بیشتر از 5 دقیقه نمیتونستم ورزش کنم و به نفس نفس میفتادم.
اما به خودم قول داده بودم فقط کافیه به صدای بدنت گوش کنی و به تدریج توانت بالا می ره. و در عرض کمتر از یکماه به راحتی یکساعت ورزش میکردم.
2. با استفاده از اهرم رنج و لذت نخوردن انواع قند و شیرینی حتی میوه را تبدیل کرده بودم به لذت.
3. احساس خوب = اتفاقات خوب
در تمام مدت از کارم و هدفم لذت میبردم و اصلا به آینده فکرنمیکرم و هیچ عجله ای نداشتم.
4. 21روز قبل از شروع هدفم هر روز ذهنم را با تکرارعبارت های مثبت کوتاه (گفتگوهای ذهنی و اهرم رنج و لذت) آماده کردم و بعدش بدنم به راحتی همراهیم کرد.
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
قبل از آشنایی با شما استاد عزیزم که همیشه دعاگویتان هستم ، در هر 4 حوزه این موضوع را تجربه کردم. بعدش به تدریج که تکاملم را طی میکردم و درس تضادها و مشکلات را میگرفتم این مورد برام کمتر پیش میومد. تا اینکه در حوزه کاری این اتفاق برام افتاد. نشانه ها اومدن اوایل جدی نگرفتم و بعد از یه مدتی که متوجهشون شدم بازم مسیرم راپیدا نکردم و بجای کمک گرفتن از سایت استاد رفتم سراغ کتاب های مرتبط با کارهای تیمی و مدیریت و کارآفرینی. البته دوره های مربوط به ثروت را هم گوش دادم اما ذهنم ارتباطی بین مطالب عالی استاد و نشانه ها وتضادی که برای من ایجاد شده پیدا نمیکردم.
و افتادم توی جاده خالی پر از موانع تا اینکه از خواهرم که ایشون هم از شاگردان شماست و در کارش موفقه کمک گرفتم . خیلی کمکم کرد و شرایط داره بهتر میشه، اما کمی دیر بود چون قبل از اینکه شرایط شروع به بهتر شدن بکنه کار به مدیریت کشید و بعدش تغییرات من شروع شد.
خداراشکر میکنم که در این شرایط این پروژه اومد روی سایت.
طبق گفته شما من هروقت به الهاماتم توجه کردم و بدون اینکه نتیجه شو بدونم انجامشون دادم نتایج غیرقابل باور بوده.
این بار از همون یکسال پیش که همکار جدیدم اومد، مشکلات من شروع شد و نشانه ها را میدیدم یه حسی بهم میگفت بجای دوره ثروت و این همه کتاب های متفرقه ، فقط کافیه برای مرتبه سوم بصورت خیلی جدی تر از دفعات قبل روی دوره احساس لیاقت و عزت نفس و رابطه ات با همکارت کار کنی.
اما من بهش توجه نکردم تا هزینه زیادی را براش دادم و یه جورایی اعتماد کاملی که مدیریت بهم داشت را کم رنگ کردم.
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
اگر به آن موقعیت برگردم بصورت خیلی جدی روی دوره احساس لیاقت و در کنارش دوره عزت نفس را کار می کنم و رابطه ام با همکارم و رفتارم با ایشان را تغییر می دهم. همچنین در کنارش مهارت های لازم بیشتری را یاد میگیرم تا هم سرعتم افزایش پیدا کنه و هم دانشم در حیطه کاریم.
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را را اصلاح کرده ای؟
مقایسه کردن : باعث شد فراموش کنم که من باید مسولیت کارم را به عهده بگیرم و بجاش رفتم دنبال مدیر خوب بودن درصورتی که اول باید کارمند و همکار عالی باشم.
وابستگی : به حضور همکارم وابسته شدم. حس میکردم بدونش از عهده کارها برنمیام.
ساکن شدن : باعث شد بعد از کلاس حسابداری که رفتم بجای مسلط شدن روی آن و افزایش مهارت اکسل و افزایش سرعت کاریم، متوقف شدم.
کمالگرایی و باور به کمبود : همزمان با کلاس حسابداری که رفتم شرکت هم کلاس حسابداری گذاشت و آزمون گرفت. و گفت هرکس در امتحان قبول بشه افزایش حقوق داره.
می تونستم عجله نکنم و امتحان شرکت را ندهم و چند ماه بعد مدرکم را بیارم برای شرکت . اما عجله و باور به کمبود و …. باعث شد خودم را به سختی بندازم.
چون بعضی مطالب و شیوه های تدریس و روش آزمون ها فرق داشت ، برای من که تازه کارو درحال آموزش بودم گیج کننده شد و مضطرب شدم.
از طرف دیگه من چون کلاس حسابداری می رفتم از خودم انتظار داشتم که امتحانی که شرکت گرفت را از همه بالاتر بشم، افتادم در مقایسه کردن و احساسم بد شد.درحالیکه میتونستم خودم را از شرکت جدا کنم.
درسته باعث می شد چند ماه (حدود 6 ماه) دیرتر از همکارانم حقوقم افرایش پیدا کنه اما اعتماد بنفسم و احساس لیاقتم بجای پایین آمدن بالا می رفت و بجای توقف به رشدم ادامه می دادم.
باور کردم که زمانش را ندارم و خسته ام و همینه که هست و مشکلات کاریمون زیاده و احساس قربانی شدن و دیده نشدن و … در وجودم فلجم کرد. چون احساس کردم تغییر امکان پذیر نیست.
و فراموش کردم که خود کلاس حسابداری چقدر روی افزایش درآمدم تاثیر داشت.
برای اصلاحش سعی کردم :
تمرکزم را از مدیرخوب شدن بردارم و بذارم روی کارمند و همکار نمونه شدن.
دست از وابستگی برداشتم و مسولیت تمام کارم را بعهده گرفتم.
شروع کردم به کار روی دوره های استاد و این پروژ.
تمرکز در کار جهت افزایش سرعتم.
پذیرش خودم همینطور که هستم (چند بار باید یک حساب را چک کنم تا از درست بودنش مطمئن بشم).
افزایش سرعت و دقت بدون کمالگرایی و مقایسه.
سوال پرسیدن از خدا برای دریافت راه حل برای کوچکترین تضادی که در مسیر پیش میاد.
خیلی باید مراقب باشم که دردره ی مقایسه سقوط نکنم.
خدانگهدار و به امید دیدار
️️️️️
به نام خدای مهربان:
سلام به استاد عزیزم، خانم شایسته و همه دوستان عزیز،
تحلیل رفتار من در حوزه کار و کسب
الف)
بعد از چند ماه از شروع دوباره کسبوکارم، متوجه شدم درآمدم نسبت به ماههای قبل کمتر شده و از پس بعضی از هزینههای زندگی برنمیآیم. کمکم این روند باعث شد بدهکار شوم و ذهنم درگیر،ترس و نگرانی و فشار مالی شود.
نشانههای هشداردهنده واضح بود ، مثل کم شدن سفارشها و کاهش درآمد — اما متأسفانه به آن توجه نکردم. همین بیتوجهی باعث شد حس و حال خوبی نداشته باشم و انرژیام برای پیشرفت کمتر شود.
ب)
خوشبختانه در زندگیام همیشه تلاش کردهام پیش از رسیدن به بحران اقدام کنم، اما در این مورد خاص، چند ماهی تأخیر داشتم. وقتی دیدم شرایط درآمدی رو به کاهش است، مدتی منتظر ماندم تا خودبهخود درست شود، ولی نشد. در نهایت تصمیم گرفتم بازاریابی کنم، مشتریهای جدید پیدا کنم و دست به اقدام بزنم.
این تجربه به من یاد داد که نباید منتظر زمان مناسب بمونم، بلکه باید خودم زمان مناسب را بسازم.
ج)
یکی از نقاط قوت من در زندگی و کار، میل به رشد و یادگیری است. همیشه سعی کرده م در کارم بهتر شوم، مهارتهایم را ارتقا بدهم و روشهای جدید را یاد بگیرم و بروز باشم
با این حال در دو سه سال اخیر کمی دچار تنبلی و تأخیر در عمل شدم؛ کارهایی را که باید انجام میدادم، به امروز و فردا موکول میکردم. اما حالا با آگاهی بیشتر فهمیدم که این تعللها مانع رشد من بودن
امروز تصمیم دارم فعالتر، منظمتر و عملگراتر باشم و مسیر یادگیری و رشد را با ایمان به خدا ادامه بدم
️نتیجه
در حوزه کار و کسب، من بین گروه 2 و 3 هستم. گاهی منتظر میمانم تا شرایط سخت شود و بعد اقدام میکنم، اما در بسیاری از مواقع با دیدن نشانههای هشداردهنده متوجه میشم و دست به تغییر میزنم.
هدفم این است که با آگاهی و عمل، به سمت گروه 4 حرکت کنم؛ جایی که همیشه پیش از بروز مشکل، خودم خالق بهبود و رشد باشم.
اینجا جا داره من به نوبه خودم از شما استاد عزیز بابت تمامی اموزشهای تاثیرگذار ،کاربردی ، که زندگی من و هزاران نفر دیگر رو تحت تاثیر قرار داده رو سپاسگزاری کنم و همینطور از خدای مهربان که من رو تو این مسیر قرار داد تا بتونم یک زندگی بهتری رو تجربه کنم، تا کامنت بعدی خدا نگهدار