این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/abasmaneshsastori.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-14 04:56:532025-10-15 22:07:26دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
استادالان اخرهفته هست ومن چقدرباذوق وشوق دارم تمرینات این پروژه روانجام میدم وچقدرباورهای مخرب داشتم که باعث شده من پیشرفت نکنم .من جزوگروه 2بودم .وواقعاخوشحالم که فهمیدم بایدخودم روببرم به گروه های بالاتر.
حوزه ی انتخابی من ،حوزه ی روابط بوده .میدونم که درحوزه های دیگرهم بایدتلاش کنم وایراددارم ولی چون دراین حوزه باورها وپاشنه اشیل داشتم این حوزه روانتخاب کردم.ومن چقدرباورها وکمبودهاوچقدرترس داشتم ،چقدراحساس کم ارزش بودن رودرخودم پیداکردم .واقعاخوش حالم که این باورهاروپیدارکردم وچقدراحساس خوبی ازانجام این تمرینات دارم وگام های کوچک اماتاثیرگذارروجایگزین کنم و برای داشتن زندگی عالی تلاش کنم ،چون من لایق بهترین هاهستم .ازشمااستادعزیزم متشکرم که دست خداوندبرای من وهمه دوستان عزیزم که دراین مسیرهستن شدید وبه کمک ویاری الله موفقیت ام روخواهم نوشت .
سلام میکنم به استاد عزیزم و دوستانم در سایت عباسمنش دات کام
اول از همه بگم که من برقکار هستم و مغازه الکتریکی دارم
سال 94 بود که از حراست بانک استعفا دادم و اومدم بیرون که شغل آزاد برای خودم داشته باشم.
شغل خوبی نتونستم برای خودم دست و پا کنم و با دوستم شریک شدم و 15 میلیون سال 94 گذاشتم وسط که کار کنیم، که پول هاپولی شد و نفهمیدم چی شد، ولی، ولی، ولی… ولی توی این شراکت یه الماس گرانبهایی رو پیدا کردم به اسم عباسمنش.
یواش یواش فایلهای استاد رودیدم و گوش دادم و خودمو آروم کردم و …
درامدم توی اسنپ بیشتر از بانک بود، ولی خیلی خسته و داغون میشدم، حدود سه سال کارکردم و ازدواج هم کردم و دانشگاه هم میرفتم.
سال 98 بود که دیگه از اسنپ خسته شده بودم و دوست داشتم یه شغل ثابت برای خودم جور کنم.
سه ماهی بود که به تغییر شغلم فکر میکردم ولی یه ترسی توی وجودم بود که اگه کارم نگیره و مثل شراکتم بخورم زمین چی میشه و از این حرفا.
تا اینکه یه روز جمعه من و همسرم رفتیم درکه و خیلی هم خوشگذشته بود بهمون.
توی راه برگشت من دوراهی اتوبانو اشتباهی رفتم و ذهنم قفل شد، سریع زدم بغل و شروع کردم به عقب رفتم که دیدم یه موتوری داره میاد که در و دیوار رو نگاه می کنه و دو نفر هم بودن.
موتور خورد به ماشین من و پرت شدن وسط اتوبان.
برگام ریخته بود و هی میگفتم این چه غلطی بود من کردم و همسرمم داره اونور خودشو میکشه که چرا این کار رو کردی؟
خلاصه که دونفر، یکی پاش شکسته بود و یکی دستشو … و ماشین منم رفت پارکینگ و مام اومدیم خونه.
من حدود 15 روز میرفتم دنبال ماشین که برم سرکارم، ولی به هر دری میزدم ماشین رو ترخیص نمیکردن.
منم دیگه بیکار شده بودم و از خونه خوابیدن خسته شدم، یه آن بهم الهام شد که الان بیکاری و درامدی هم نداری، پس بهتره کارتو راه بندازی.
رفتم با داداشم مشورت کردم که چه کاری راه بندازم، به خاطر علایقم رسیدیم به الکتریکی که علاقه داشتم و یه جورایی بلد هم بودم.
حالا بریم جواب سوال اول رو بدم و ادامه داستان…
جواب سوال اول:
من چون حرفه ای بلد نبود اتصال یابی و اینا رو، نمیرفتم و میترسیدم از اینکه بزنم کار مشتری رو بدتر خرابتر کنم.
یه برقکاری بود و اونو میفرستادم میرفت.
بعد تقریبا دو سال اینطورا، یکی از همسایه اومد و گفت که برق خونه به مشکل خورده، یکی رو بفرست که اینو درست کنه.
من هر چی به این برقکار و اون برقکار زنگ زدم، یا جواب ندادن یا سر کار بودن.
تقریبا سه ساعت طول کشید و خبری نشد، مشتری زنگ زد با خجالت گفتم خودم الان میام.
(منم اصلا بلد نیستم ولی قواعد سیم کشی رو یه ذره بلدم)
رفتم و دیدم آتیش گرفته و سیما همه از هم باز شده.
مشتری گفت یکی قبل از شما اومد یکم ور رفت، گفت برم وسیله بیارم، رفت و نیومد.
گفت معلومه طرف ناشی بود اصلا.
اینو گفت و من یخ کردم، گقتم باید درستش کنم، خلاصه بعد از دوساعت ور رفتن باهاش ایراد کار رو درآوردم و تحویل مشتری دادم و اومدم مغازه.
تا شب که برم خونه، شنگول بودم و همش خودمو تحسین میکردم که چقدر خوب درستش کردم.
این تعمیر اتصالی استارت کار من بود و بعد از اون هر کی میومد برای اتصالی بدو بدو میرفتم و درستش میکردم.
الان بعد تقریبا چهار سال، مشتری میگه این قسمت اتصالی کرده، من تا برم برسم خونه مشتری، مشکل رو توی ذهنم حل کردم و وقتی میرسم سریع تموم میکنم و میام بیرون.
فهمیدم که ترس ها توهمی بیش نیستن و اتفاقات به ظاهر بد، خیلی هم به نفعمون میشه.
توی این داستان من یکی دوبار تلنگر خورده بودم که خودم برم، ولی ترس داشتم. ترس اینکه نتونم درست کنم و آبروم بره .
این بار هم یه تلنگر به حساب میاد که منو بیدار کرد.
جواب سوال دوم:
دقیقا داستان تصادف یه پتکی بود که جهان بهم زد و منو ترکوند، ولی با آرامشی که از فایل های استاد و آموزه ها گرفته بودم، خداروشکر تونستم خودمو جمع و جور کنم و به الهاماتم توجه کنم.
من قبل اینکه اون اتفاق به ظاهر بد برام بیوفته، میگفتم حالا یه چندرقاز پولی میاد و دارم روزامو میگذرونم دیگه، اگه شغلم نگیره همینم از دست میدم.
اون اتفاق برای من خیر و برکت داشت، امیدوارم برای اون دو نفر بیشتر از خیر و برکت داشته باشه.
الان هر اتفاق به ظاهر بد یا یه تضاد برام پیش میاد، میدونم تهش یه گنجی خوابیده و آرامش خودمو حفظ میکنم و شروع میکنم به حل مسئله.
جواب سوال سوم:
اگه الان توی موقعیت بودم سریع دست به کار می شدم و کارم رو استارت میزدم.
باورهام رو راجع به شغلم درست میکردم و قرص و محکم حرکت میکردم
جواب سوال چهارم:
اولین باور تضعیف کننده ی من، که الان یادمه ترس از دادن درآمد روزانم از اسنپ بود که برمیگرده به باورهای فقیر من.
دیگه باوری یادم نمیاد، در ادامه اگر باوری به یادم اومد مینویسم حتما.
با تشکر از استاد عزیز و خانم شایسته که زحمتهای فراوانی رو میکشن برای سایت و بچه های سایت.
پروژه رو در تلگرام دیدم، توضیحات خانم شایسته رو مطالعه کردم و تمام وجودم پر از،شور و شوق و اشتیاق شروع دوره شده.
من چه قدررر از شما سپاس گزارم، واقعا شما بینظیر هستید برای تمام تغیراتی که در زندگی ام به واسطه حضور شما اتفاق افتاده از خداوند بزرگ و هم چنین از شما سپاس گزارم.
خدای من باورتون نمیشه دلم میخواد بنویسم به عنوان ردپا که قبل از شروع دوره یادم باشه تغیرات این قدر طبیعی رخ میدن که انگار حتی اگر من هم روی خودم کار نمیکردم ، باز هم رخ میدادن.
اما
نه این طور نیست، این تغیرات مثبت به واسطه ، زحمات شما و اقدامات خودم ایجاد شده، اگر ولش کنم، نتایج هم ناپدید خواهند شد.
استاد عزیزم نمیدونم جاش هست اینجا بگم یا نه اما نمیدونید چه قدر سوراخ های سطلمون کم شده و دهانه اش بزرگتر شده.
به یک سفر هدایت شدیم که جهت اسکان فقط شبی 240هزارتومان من و همسرم پول میدیم، تمیز و تازه باورم نمیشه.
قبل از سفر یکهو 12میلیون مابهتفاوت به کارتمون واریز شد برای حقوق 6ماه همسرم ، و چه قدررر چسبید، 5روزه سفریم اما حتی نصفش هم خرج نشده :)) با اینکه همه چیز در بهترین حالت خودش هست و حتی خرید هم کردیم.
خیلی خوشحالم بابت این دوره، که همه فایل های رایگانتون الماس هستند واقعا، درخشان و روشن برای قشنگ تر کردن زندگی مون.
قبل از هرچیزی بسیار خدارو شاکرم که بازهم درحال قدم برداشتن در مسیر رسیدن به خواسته هایم هستم.خدایا من برای اینکه در هرثانیه از زندگیم، توسط تو هدایت میشم و آگاهانه هدایت های تورو درک میکنم بسیار خوشحال و سپاسگزارم.
سوال1:
10 ماه پیش یعنی بهمن 1403 بودش که اوضاع تقریبا بر وفق مرادم نبود اما شرایط بدی هم نبود و احساس کردم که بهتره دوباره فایل های استاد رو گوش بدم و این شرایط رو تغییر بدم درست یادم نمیاد چه فایلی بود اما من که نوت برداری میکردم و سعی میکردم در طول روز اون نوت ها رو مرور کنم و سعی کنم تبدیل به باور بشن واسم یکی از اون موارد این فکر بود که خداوند در هر لحظه منو هدایت میکنه من باید آگاه باشم و به هدایت های از سوی خداوند دقت کنم و هر لحظه باید بتونم اونو دریافت کنم یک عصر که توی اکسپلور اینستاگرامم داشتم میچرخیدم یکهویی یک پست دیدم از سه تا پسر نوجوان 13-14 ساله که هرکدومشون توی مسابقات سوییس و فرانسه و … مقام های اول و دوم توی حوزه برنامه نویسی آورده بودن و واسم جالب بود این موضوع البته بگم من تا قبل اون روز برنامه نویسی رو جز سخت ترین ها میدونستم و اصلا دوست نداشتم برم سمتش وقتی این پست رو دیدم کنجکاو شدم که برم داخل پیجشون ببینم چه خبره! استوری گذاشته بودن که یک دوره رایگان دارن که هرکسی میتونه شرکت کنه و 4 تا پروژه واقعی انجام بده و پشتیبانی هم داره همون لحظه یک جرقه توی ذهنم زده شد که که خداوند منو هدایت میکنه و من باید آگاه باشم و دریافتشون کنم و به خودم گفتم اینکه این پست دیدم و الانم این دوره رایگان با این شرایط عالی اصلا بی دلیل نیست و نمیتونه باشه پس بی برو برگرد ثبت نام کردم و وارد دنیای برنامه نویسی شدم اینقدر برای من جذاب و شیرینه که خودم باورم نمیشه یک زمانی چقدر میترسیدم ازین رشته ،بعد از 6 ماه آموزش توی مسابقات برنامه نویسی آمریکا شرکت کردم و تونستم مدال طلا رو بگیرم دقیقا مثل همون بچه هایی که پست شونو دیده بودم و اون زمان غبطه میخوردم بهشون بابت هوش و موفقیتشون. کلا مسیر زندگی منو تغییر داد و الان از جایگاه و مسیری که داخلش هستم بشدت راضی و خوشحالم همچنین به خودم افتخار میکنم.
سوال2:
من قبل از آشنایی با استاد عزیز گرفتار یک رابطه بسیاااااارررر سمییی بودم یعنی فوق العاده سمی هاااا!!!
اون زمان اصلا درکی از نشونه ها و تضاد ها نداشتم و اصلا آشنایی با این مسائل نداشتم و 4 سال توی اون رابطه بودم و از نظر خودم من مولا داشتم میجنگیدم برای رسیدن به خوشبختی ولی خدای من شاهده که کل این 4 سال با استرس بسیار بالا با عصبانیت های شدید با گریه ها شب تا صبح و ووو گذشت و من تبدیل شده بودم به یک موجود بد اخلاق شکاک ضعیف استرسی .
رابطه ام با هیچ کس خوب نبود انگار همه دشمنم بودن و ترس شدیدی از اطرافیانم داشتم که هر آن ممکنه از پشت بهم خنجر بزنن خلاصه توی بدددترینن شرایط زندگیم بودم که تا اون موقع اصلا تجربه شو نداشتم یک جایی انگار اون چوبه خورد و به خودم گفتم بسههه چقدر حقارت اخه بسههه به خودت بیا با تموم وابستگی مریضی که داشتم ازون رابطه اومدم بیرون اما بازم احساس میکردم نمیتونم نفس بکشم و خیلی خیلی سخت بود واسم که ازون چالش عبور کنم یکبار متوجه شدم که خالم با مامانم راجع به استاد صحبت میکنن و حرف های استاد رو به مامانم تعریف میکرد و حرفاش برای منی که میخواستم با تمام وجود کمی حالم بهتر بشه خیلی جالب بنظر میرسید همونجا بود هدایت شدم به سمت فایل های استاد البته نه از راه درست چون نمیخواستم کسی متوجه بشه و همه رو دشمن خودم میدونستم یواشکی فایل هارو از گوشیش ارسال کردم به خودم اصلا نمیدونستم چین چجورین و فقط برای خودم فرستادم و شروع کردم روی خودم کار کردن و تمرکز کردن اما هزینه ای که پرداخت کردم دو ترم مشروط شدن توی دانشگاه، دشمنی با تمام ادم های اطرافم تبدیل شده بودم به یک ادم متوهم استرسی بی اعصاب همیشه نگران که همین موارد باعث شده بود وزنم به شدت پایین بیاد و من به همه بی اعتماد بودم و خودمو خیلی تنها حس میکردم و به خودم ترحم میکردم و این اثار تا مدت ها روی من موند و هنوزم ردش مونده توی ذهنم و نمیتونم فراموش کنم کاملا.
سوال3:
اگر با آگاهی و ذهنم الانم برمیگشتم به سال 96 دقیقا با اولین اتفاقی که افتاد و من متوجه غیر عادی بودن ماجرا شدم دقیقا همونجا از رابطه بیرون میومدم من اون موقع خودمو نمیشناختم ارزش خودمو نمیدونستم و الان که دارم فکر میکنم چقدر من اون زمان احساس بی ارزشی میکردم که حتی یک درصدم متوجهش نبودم و چون خودمو نمیشناختم پس ادم قاطعی نبودم . اولین واکنشم این بود که من با ارزشم من مسئول زندگی دیگران نیستم من نمیتونم کسیو تغییر بدم من با ارزشم اگه این بره یکی بهتر میاد بجاش و درجا از رابطه بیرون میومدم و خودم برای خودم جنگ روانی راه نمی انداختم.
سوال4:
من اون زمان 18-19 سالم بود و این اولین رابطه من بود و من هیچچچ تجربه ای نداشتم و در حقیقت من اصلا نمیدونستم که میتونم خودمو تغییر بدم من اینقدر احساس بی ارزشی میکردم که فکر میکردم مثل همه زن ها باید تحمل کنم باید تغییرش بدم با تا پای جونم براش بجنگم فکر میکردم فقط این آدم برای من خوبه و بغیر ازون دیگه کسی نیست فکر میکردم اولین نفر باید همونی باشه که تا اخر عمر باید باهاش باشم و اینکه فکر میکردم من میتونم اونو تغییر بدم دقیقا برای همین موضوع همیشه میجنگیدم این باور هم بود که من اصلا نمیتونم تغییر کنم و شرایط رو جوری عادی میدیپم که انگار وظیفمه و برای همه همینجوره اما واضح ترین چیزی که میدیدم توی خودم احساس بی ارزشی و حقارت بود که هر روز بیشتر و بیشتر میشد .
این فایل من رو یاد آخرین تلنگر ها انداخت که دلیل آن عدم آگاهی و ترمزها و باورهای ذهنی کهن بود. در رابطه ایی که نشانه هایی رو میدیدم و به قول استاد سعی بر ندیدن و زیر مبل گذاشتن آن داشتم که البته به لطف خدا با هدایتی که از فایل استاد عزیز در مورد الگوهای تکرار شونده افراد بود در مواجهه با آن مورد در فرد، با قدرت تمام و بدون هیچ مقاومتی او را ترک کردم و رفتم…
وجالب اینجاست که قبل از مواجهه با این اتفاق گویی کسی به من میگفت اینجا جای تو نیست وباید بری…… که در واقع همان الهامات درونی بود که من را میکشاند… و خیلی جالبتر آنکه در مواجهه با آن اتفاق حرف استاد در گوشم زنگ میزد که این الگوی تکرار شونده هست و تمامی ندارد…… و خداروشکر ماه ها از ترک آن رابطه میگذرد و منکه برنامه ریزی کرده بودم طی ده ماه ماشین مورد علاقه ام را بخرم طی دوماه به طور اعجاب انگیز چنان صعودی در کسب وکارم کردم که برای خودم هم باورکردنی نبود والان تمام آن پول جور شد و به طور نقد میخوام آن ماشین را بخرم. و چنان برکتی در رزق و روزی من اتفاق افتاده که برای خودم اعجاب انگیز است و این را بگویم که واقعا قدرت نوشتن و تمرکز عجیب است و من اولین بار خواسته ام را با ملاحظه دو دو تای محدود ذهن نوشتم… اما خدا برایم سریعترین موعد را رقم زد… خدایا سپاسگزارتم. بله این است حساب کردن روی خدا ونترسیدن از ادامه دادن و شکایت نکردن از اتفاق های به ظاهر کمرشکن. والان ثمره این اتفاقات این است که دانستم خودم رابیشتر دوست داشته باشم و الگوی تکراری افراد را نادیده نگیرم به خیال خام اینکه درست میشود و تغییر میکند ننشینم… واولویت خودم باشم.
گویی خدا به من گفت کجا ایستادی پاشو اینجا دیگر بس است باید برویم. ممنونم از استاد عزیز بابت فایل های سازنده و ارزشمند و دوستانی که این کامنت را میخوانند.
بسیار احساس قدردانی میکنم از بابت وجود این پروژه جدید و همچنین استاد و اعضای سایت.
در جواب 4 سوال به طور خلاصه توضیح میدم.
1. آخرین بار ای قبل از برخورد با تضاد مسیرم رو تغییر دادم، در رابطه با سلامتی ام بوده. من 20 ساله هستم و از بچگی خاطرم هست که همیشه عاشق قند و شیرینی و خوراکی و غذا خوردن های زیاد بودم. منتها به این دلیل که تحرک بالایی داشتم و همینطور ورزش میکردم هیچ تاثیری روی اندام ام نداشت و به نظر نمیومد. با ورود به 20 سالگی یواش یواش بروز یکسری علائم رو توی بدن ام دیدم (باید بگم که من از بچگی از دارو و یا مریض بودن به هر دلیلی دوری میکردم و حتی موقع مریضی با توجه نکردن به اون خیلی سریع تر از حالت عادی درمان میشدم) مثل جوش های صورت و دندون درد ها و یکسری مشکلات گوارشی.. به هم ریختن سیستم بدن ام به طور کلی و پایین اومدن انرژی ام. تابستون امسال که بروز این علائم رو دیدم تصمیم گرفتم که یکسری تغییرات اساسی بدم به سبک و روتین زندگیم و به این ترتیب روی تغذیه ام کار کردم مصرف قند رو به پایین ترین حد ممکن رسوندم و همینطور ورزش رو به طور مرتب شروع کردم و دونه به دونه این موارد همچنان در روتین من وجود دارند. همیشه به این فکر میکنم که چقدر خوشحال و بی نهایت قدردان ام که انقدر زود متوجه این تق تق ضربه های جهان شدم و یک تغییر حسابی دادم و از بروز مشکلات جدی ای جلوگیری کردم و علاوه بر اون وقتی به این هدف رسیدم چقدر هدف های ریز دیگری رو در کنارش تیک زدم !
میرسیم به سوال دوم
2.لحظه هایی که جهان با چکش محکم به سر ام کوبید رو کاملاً خاطر ام هست. دو تا از مهم ترین مثال ها رو باز میکنم. در ابتدا موقعیت شغلیم. من وقتی شروع به کار کردم 9 ماه اول تقریباً هر هفته به دنبال مطالب جدید بودم و به دنبال یادگیری برای بالا بردن کیفیت کار ام. و به این واسطه دیدم که چقدر درآمد ام بالاتر رفته و ارتباطات بسیار دوست داشتی ای پیدا کردم و همچینین به طور مداوم در حال پیشرفت بوده ام . اتفاقی که افتاد این بود که بعد از 9 ماه دیگر به دنبال یادگیری نبودم و به این واسطه کیفیت کار ام هم پایین تر اومده بوددر طی این پروسه چند مدتی یکبار نشونه هایی از افت کیفیت کار ام میگرفتم منتها توجهی نمیکردم به طوری که در نهایت این اتفاق موجب شد که به طور تکاملی از 10 به 9 و 8 و 7 و… در نهایت 0 برسم و دیگه درآمدی نداشته باشم.
مثال دیگر هم که احساس میکنم همه ما تجربه اش رو داشتیم در ارتباط با فرد دیگری چه دوست خانواده و یا پارتنر هست. گاهی در رابطه با طرف دیگر ای جهان یکسری ضربه های کوچکی به ما میزند و نشان میدهد که برای این رابطه یکسری موارد رو درست پیش نمیگیریم و این اونقدری ادامه پیدا میکنه که فه نقطه ای میرسیم که یک دعوای بزرگ و یا یک از هم پاشیدگی فجیع ای رخ میده!
3. اگر که آگاهی الان رو داشتم اون تق تق ها رو جدی میگرفتم و همونجا در جا اونهارو حل میکردم در رابطه با شغل ام اگر احساس میکردم که مناسب من نیست از همان لحظه یکسری اقدامات رو انجام میدادم که تا موقعی که درآمد دارم بتونم یک راه دیگه رو پیش بگیرم و یا به پیشرفت و مطالعه در شغل قبلی ادامه میدادم اگر که علاقه داشتم. در کیس دیگر هم همینطور. رفتار های طرف مقابل رو چک میکردم و نمیگذاشتم که قطره قطره جمع بشه و بعد به سیل ای که جلوش رو به هیچ وجه نمیشد گرفت برسه
سوال 4. احساس میکنم برای جواب به این سوال باید وقت بیشتری بگذارم اما شاید باور اینکه ارزش خودم و مهارت هام رو نمیدونستم و احساس لیاقت نداشتم و همینطور فقد توحید باعث شد این نتایج به وجود بیاد.
اخرین بار دقیقا روز 13بدر بود.کاملاا با یه نشونه هایی حس میکردم که توی روند درس خوندم یه ایرادی هست و 3ماه دیگه کنکوره و اگز خودمو اصلاح نکنم باید یک سال دیگه کل این مسیرو با سختی هاش تحمل کنم.و دقیقا اون روز تصمیم گرفتم خیلیی چیزا رو عوض کنم و کردم.و من الان دانشجوی دانشگاه علوم پزشکی گناباد رشته علوم ازمایشگاهی هستم و تو همین چند روز که اومدم خیلییی احساس قشنگی دارم و کاملا میدونم که از همون روز به بعد تغیرات مثبت من شروع شد و حتی حالمم خیلی بهتر شد
یا یه چیز دیگه.توی خیابون یه دختره بهم خورد و بعد خیلیی بد حرف زد باهام طوری که من تعجب کردم و همونجا گفتم من چه فرکانسی ارسال کردم که این ادم با یه اتفاق کوچیک باید اینجوری حرف بزنه و وقتی رقتم خونه سریع وارد سایت شدم و فایل هاتون رو گوش کردم و حالم رو خوب کردم
سوال دوم
جواب این سوالم دقیقا برعکس سوال اوله.من سال قبل که اولین کنکورم بود دیدم که تو چند ازمون عملکردم خوب نبوده و میدونستم که یه جای کار میلنگه.دلمم میخواست درستش کنم اما هیچ تلاشی براش نکزوم.و نتیجه ش شد یک سال پشت کنکور مونده و دوباره خوندن با همه سختی هاش
سوال سوم
اگر همون سال اول با اینکه میدونیتم یه جایی اشکالی هست تلاش میکردم درستش کنم یک سال جلوتر بودم و لازم نیود 1سال دیگه بخونم
سوال چهارم
باورم این بود که وقت هست حالا درستش میکنم و وقیتی به خودم اومدم گفتم دیگه دیر شد و الان فایده نداره
من کلا شکر خداوند مهربانمم هر موقع یه چیز ناخوشایند پیش بیاد سریع به این فکر میکنم که این نتیجه ی کدوم فرکانس منه.چون این 1سال و اندی که وارد سایت شدم و خدا هدایتم کرده انقدر معجزه برام اتفاقافتاده و اتفاقات همیشه خوب بودن که وقتی به چیزی بد نبشه برام عجیبه.واقعاا خدارو شکر میکنم بابت هدایتگریش
قبلا 10کیلو وزنم کم شده بود واستپ کرده بود ازاول آبان بقیه رژیممو و ورزش رو با روش قانون سلامتی ازاول آبان شروعش کردم که تا 3ماه دیگه جمعش کنم . امروز صبح یک ربع رقصیدم . بورانی اسفناج خوردم باماست عاشقشم . 1/5لیترآب خوردم .من خیلی چایی میخوردم باقند اینوامروز ترکش کردم ، چون میخام هفته ای 2/5کیلو وزنم بیادپایین ، بعدازظهر با ویانا رفتم پیاده روی پارک ، استاااااااااد ازظهرخوابیدم تا عصر که هوس خوردن وگرسنگی فشارم نیاره .چون روزاوله سخت بود برام بیداربموننننننننننننننننننننم .
حالا تا یک هفته که هوس و گرسنگی رو بتونم بهش عادت کنم سراغ یخچال نرم سعی میکنم بخوابم . بیدارشدم دیدم گرسنه نیستم فقط هوس کرانچی کردم اونم بزور جلوی خودموگرفتم ونشستم خیار و قارچ خوردم . الان تواین ساعت که دارم کامنت مینویسم با اینکه روزاوله اصلا گرسنه ام نیست . خداروشکر وفقط به 2/5کیلوکه اخرهفته بایدکم بشه دارم فکرمیکنم با اراده آهنی :)))من چایی باقندنخورم فشاربهم میاد ولی کاملا گذاشتمش کنار واین نتایج عالی رو دلم نیومدننویسم . 3ماهه جمعش میکنم باتمرکز بسیاربالا . عاشق اندام توپر و تراشیده هستم ماه بعدمیخام برم کلی لباس بخرم برای خودم جایزه بگیرم .امروز رفتم 3تا ست کامل برای ویانا لباس پاییزی خریددددددددددم آقاااااااا.
والوعده وفا که قران تاکید کرده من انجامش میدم
فردا بارقص کششی که داشتم بدن دردنگیرم خوببببببببببببه استااااااااااااااد.
رقص چقدربهترازپیاده روی هست .میخام برم کلاس رقص عربی یادبگیرم عاشق رقص عربی هستم .
بسیار سپاسگزارم از استاد عباسمنش به خاطر این جلسه ای هدیه ای ارزشمند.
واقعاً تغییر کردن در ابتدا کار خیلی آسانی است،ولی هر چقدر که میگذرد ما بیشتر به همان مکان و کارها عادت میکنیم و ذهن تغییر را سخت میکند.
مثلاً خدا رحمت کنه کل در گذشته گان هر کسی که این نوشته را میخواند،شخصی در آشنایان ما بود که از شهر دیگری زن گرفته بود و تصمیم گرفت که برای زندگی به شهر همسرش برود بنده خدا ابتدا کارش را که در شهر دیگری بود را، به خاطر اینکه به شهر همسرش برای زندگی برود،از دست داده داد و چونکه در شهر همسرش درآمدی نداشت،کم کم به مریضی اعصاب و روان دچار شد و مردم شهر همسرش،که شهر کم جمعیتی هم است او را عادت داده بودن که در خانه بماند و قرص اعصابش را بخورد و بخوابد و خرج زندگی اش را هم برادرش و مردم شهر خودش به او میدادن ووقتی هم که از خانه خارج میشد همسایه ها و مردم شهر به او فوش و دشنام میدادن که عادت کند در خانه بماند و بنده خدا با چشمان گریان به خانه باز میگشت و آن فرد کم کم در سن و سال جوانی روده هایش دچار عارضه شد و در بیمارستان بستری شد و همسرش و فرزندانش و اقوام همسرش و اقوام خودش در بیمارستان مدام پیش او بودن و اگر دکتر دستور تجویز دارویی میداد فراهم میکردن و حتی یک دارویی در شهر خودشان نبود و همسر بنده خدا مجبور شد که برای خرید آن دارو به شهر مشهد برود و از آنجا بخرد و برای دکتر شوهرش ببرد واین فرد آنقدر به در خانه ماندن عادت کرده بود که تا چند ساعت قبل از مرگش مدام میگفت که من را به خانه ام ببرید!!!من میخواهم در خانه ای خودم بستری باشم!!!و بعد فوت کرد.
شاید این موضوع کمی خنده دار باشد ولی وقتی که انسان به موضوعی عادت کرده باشد مثلاً زندگی در یک مکان خاص،کم کم آنقدر تغییر کردن سخت میشود که حتی تا دم مرگ هم نمیخواهد تغییر کنند و اگر تغییر را در آغوش بگیرد،به آسانی زندگی اش متحول میشود…
خوب امشب شب آخر هفته است و به قول ما شب جمعه است و چه کاری بهتر از این که برویم سراغ تمرین آخر هفته؟؟؟
با کمال میل چشم.
سوال اول: آیا گام کوچکی که برای این هفته تعیین کرده بودم را انجام دادم؟ از انجام آن چه احساسی داشتم؟
س 2: در این هفته چه چیزی درباره خودم یا این حوزه از زندگیام یاد گرفتم؟
س 3: آیا میتوانم این گام کوچک را تکرار کنم یا بهتر است یک گام کوچکِ جدید برای هفته آینده تعریف کنم؟
جواب سؤال اول
بله انجام دادم و از انجام آن احساس خوبی داشتم،پاشنه ای آشیل من بحث مالی بود و هدف کوچک من ثروت سازی و مرور کردن آموزش های دوره ای روانشناسی ثروت یک بود که خدا رو شکر هر دو مورد با موفقیت انجام پذیرفت.
جواب سؤال دوم
از مرور کردن جلسه ای 27و28روانشانسی ثروت یک یاد گرفتم که به اندازه ای که احساس لیاقت و عزت نفس من بالاتر میرود درآمد و موفقیت من هم بیشتر میشود و تمرین آگهی بازرگانی ام را مجدداً در این هفته پیش دو نفر انجام دادم که خارجی بودند و ایرانی نبودند ومیخواستند تا چند ساعت دیگر به کشورشان باز گردند و خیلی از من تشکر کردند.
جواب سؤال سوم
بله بهتر است که به همین فرمول جلو بروم و شکر الله یکتا اتفاقات خوب به زودی رخ میدهد.
مجدداً از استاد عباسمنش سپاسگزارم به خاطر این پروژه ای هدیه….
به نام خدای مهربان
باسلام خدمت استادبزرگوارودوستان عزیزم امیدوارم که دراین مسیربسیارزیباباکمک خدای مهربان واستادعزیزموفق باشیم
استادالان اخرهفته هست ومن چقدرباذوق وشوق دارم تمرینات این پروژه روانجام میدم وچقدرباورهای مخرب داشتم که باعث شده من پیشرفت نکنم .من جزوگروه 2بودم .وواقعاخوشحالم که فهمیدم بایدخودم روببرم به گروه های بالاتر.
حوزه ی انتخابی من ،حوزه ی روابط بوده .میدونم که درحوزه های دیگرهم بایدتلاش کنم وایراددارم ولی چون دراین حوزه باورها وپاشنه اشیل داشتم این حوزه روانتخاب کردم.ومن چقدرباورها وکمبودهاوچقدرترس داشتم ،چقدراحساس کم ارزش بودن رودرخودم پیداکردم .واقعاخوش حالم که این باورهاروپیدارکردم وچقدراحساس خوبی ازانجام این تمرینات دارم وگام های کوچک اماتاثیرگذارروجایگزین کنم و برای داشتن زندگی عالی تلاش کنم ،چون من لایق بهترین هاهستم .ازشمااستادعزیزم متشکرم که دست خداوندبرای من وهمه دوستان عزیزم که دراین مسیرهستن شدید وبه کمک ویاری الله موفقیت ام روخواهم نوشت .
اخرهفته خوبی داشته باشین
وبازهم سپاسگزاررررررم
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام میکنم به استاد عزیزم و دوستانم در سایت عباسمنش دات کام
اول از همه بگم که من برقکار هستم و مغازه الکتریکی دارم
سال 94 بود که از حراست بانک استعفا دادم و اومدم بیرون که شغل آزاد برای خودم داشته باشم.
شغل خوبی نتونستم برای خودم دست و پا کنم و با دوستم شریک شدم و 15 میلیون سال 94 گذاشتم وسط که کار کنیم، که پول هاپولی شد و نفهمیدم چی شد، ولی، ولی، ولی… ولی توی این شراکت یه الماس گرانبهایی رو پیدا کردم به اسم عباسمنش.
یواش یواش فایلهای استاد رودیدم و گوش دادم و خودمو آروم کردم و …
درامدم توی اسنپ بیشتر از بانک بود، ولی خیلی خسته و داغون میشدم، حدود سه سال کارکردم و ازدواج هم کردم و دانشگاه هم میرفتم.
سال 98 بود که دیگه از اسنپ خسته شده بودم و دوست داشتم یه شغل ثابت برای خودم جور کنم.
سه ماهی بود که به تغییر شغلم فکر میکردم ولی یه ترسی توی وجودم بود که اگه کارم نگیره و مثل شراکتم بخورم زمین چی میشه و از این حرفا.
تا اینکه یه روز جمعه من و همسرم رفتیم درکه و خیلی هم خوشگذشته بود بهمون.
توی راه برگشت من دوراهی اتوبانو اشتباهی رفتم و ذهنم قفل شد، سریع زدم بغل و شروع کردم به عقب رفتم که دیدم یه موتوری داره میاد که در و دیوار رو نگاه می کنه و دو نفر هم بودن.
موتور خورد به ماشین من و پرت شدن وسط اتوبان.
برگام ریخته بود و هی میگفتم این چه غلطی بود من کردم و همسرمم داره اونور خودشو میکشه که چرا این کار رو کردی؟
خلاصه که دونفر، یکی پاش شکسته بود و یکی دستشو … و ماشین منم رفت پارکینگ و مام اومدیم خونه.
من حدود 15 روز میرفتم دنبال ماشین که برم سرکارم، ولی به هر دری میزدم ماشین رو ترخیص نمیکردن.
منم دیگه بیکار شده بودم و از خونه خوابیدن خسته شدم، یه آن بهم الهام شد که الان بیکاری و درامدی هم نداری، پس بهتره کارتو راه بندازی.
رفتم با داداشم مشورت کردم که چه کاری راه بندازم، به خاطر علایقم رسیدیم به الکتریکی که علاقه داشتم و یه جورایی بلد هم بودم.
حالا بریم جواب سوال اول رو بدم و ادامه داستان…
جواب سوال اول:
من چون حرفه ای بلد نبود اتصال یابی و اینا رو، نمیرفتم و میترسیدم از اینکه بزنم کار مشتری رو بدتر خرابتر کنم.
یه برقکاری بود و اونو میفرستادم میرفت.
بعد تقریبا دو سال اینطورا، یکی از همسایه اومد و گفت که برق خونه به مشکل خورده، یکی رو بفرست که اینو درست کنه.
من هر چی به این برقکار و اون برقکار زنگ زدم، یا جواب ندادن یا سر کار بودن.
تقریبا سه ساعت طول کشید و خبری نشد، مشتری زنگ زد با خجالت گفتم خودم الان میام.
(منم اصلا بلد نیستم ولی قواعد سیم کشی رو یه ذره بلدم)
رفتم و دیدم آتیش گرفته و سیما همه از هم باز شده.
مشتری گفت یکی قبل از شما اومد یکم ور رفت، گفت برم وسیله بیارم، رفت و نیومد.
گفت معلومه طرف ناشی بود اصلا.
اینو گفت و من یخ کردم، گقتم باید درستش کنم، خلاصه بعد از دوساعت ور رفتن باهاش ایراد کار رو درآوردم و تحویل مشتری دادم و اومدم مغازه.
تا شب که برم خونه، شنگول بودم و همش خودمو تحسین میکردم که چقدر خوب درستش کردم.
این تعمیر اتصالی استارت کار من بود و بعد از اون هر کی میومد برای اتصالی بدو بدو میرفتم و درستش میکردم.
الان بعد تقریبا چهار سال، مشتری میگه این قسمت اتصالی کرده، من تا برم برسم خونه مشتری، مشکل رو توی ذهنم حل کردم و وقتی میرسم سریع تموم میکنم و میام بیرون.
فهمیدم که ترس ها توهمی بیش نیستن و اتفاقات به ظاهر بد، خیلی هم به نفعمون میشه.
توی این داستان من یکی دوبار تلنگر خورده بودم که خودم برم، ولی ترس داشتم. ترس اینکه نتونم درست کنم و آبروم بره .
این بار هم یه تلنگر به حساب میاد که منو بیدار کرد.
جواب سوال دوم:
دقیقا داستان تصادف یه پتکی بود که جهان بهم زد و منو ترکوند، ولی با آرامشی که از فایل های استاد و آموزه ها گرفته بودم، خداروشکر تونستم خودمو جمع و جور کنم و به الهاماتم توجه کنم.
من قبل اینکه اون اتفاق به ظاهر بد برام بیوفته، میگفتم حالا یه چندرقاز پولی میاد و دارم روزامو میگذرونم دیگه، اگه شغلم نگیره همینم از دست میدم.
اون اتفاق برای من خیر و برکت داشت، امیدوارم برای اون دو نفر بیشتر از خیر و برکت داشته باشه.
الان هر اتفاق به ظاهر بد یا یه تضاد برام پیش میاد، میدونم تهش یه گنجی خوابیده و آرامش خودمو حفظ میکنم و شروع میکنم به حل مسئله.
جواب سوال سوم:
اگه الان توی موقعیت بودم سریع دست به کار می شدم و کارم رو استارت میزدم.
باورهام رو راجع به شغلم درست میکردم و قرص و محکم حرکت میکردم
جواب سوال چهارم:
اولین باور تضعیف کننده ی من، که الان یادمه ترس از دادن درآمد روزانم از اسنپ بود که برمیگرده به باورهای فقیر من.
دیگه باوری یادم نمیاد، در ادامه اگر باوری به یادم اومد مینویسم حتما.
با تشکر از استاد عزیز و خانم شایسته که زحمتهای فراوانی رو میکشن برای سایت و بچه های سایت.
خدارو شکر میکنم بابت اینکه توی این تیم قوی هستم.
سلام استاد عزیزم
ساعت 3شب هست و بدخواب شدم
و چه چیزی آرام بخش تر از فایل های شما.
پروژه رو در تلگرام دیدم، توضیحات خانم شایسته رو مطالعه کردم و تمام وجودم پر از،شور و شوق و اشتیاق شروع دوره شده.
من چه قدررر از شما سپاس گزارم، واقعا شما بینظیر هستید برای تمام تغیراتی که در زندگی ام به واسطه حضور شما اتفاق افتاده از خداوند بزرگ و هم چنین از شما سپاس گزارم.
خدای من باورتون نمیشه دلم میخواد بنویسم به عنوان ردپا که قبل از شروع دوره یادم باشه تغیرات این قدر طبیعی رخ میدن که انگار حتی اگر من هم روی خودم کار نمیکردم ، باز هم رخ میدادن.
اما
نه این طور نیست، این تغیرات مثبت به واسطه ، زحمات شما و اقدامات خودم ایجاد شده، اگر ولش کنم، نتایج هم ناپدید خواهند شد.
استاد عزیزم نمیدونم جاش هست اینجا بگم یا نه اما نمیدونید چه قدر سوراخ های سطلمون کم شده و دهانه اش بزرگتر شده.
به یک سفر هدایت شدیم که جهت اسکان فقط شبی 240هزارتومان من و همسرم پول میدیم، تمیز و تازه باورم نمیشه.
قبل از سفر یکهو 12میلیون مابهتفاوت به کارتمون واریز شد برای حقوق 6ماه همسرم ، و چه قدررر چسبید، 5روزه سفریم اما حتی نصفش هم خرج نشده :)) با اینکه همه چیز در بهترین حالت خودش هست و حتی خرید هم کردیم.
خیلی خوشحالم بابت این دوره، که همه فایل های رایگانتون الماس هستند واقعا، درخشان و روشن برای قشنگ تر کردن زندگی مون.
سلام و درود خدمت استاد عزیز و دوستان عزیز سایت.
قبل از هرچیزی بسیار خدارو شاکرم که بازهم درحال قدم برداشتن در مسیر رسیدن به خواسته هایم هستم.خدایا من برای اینکه در هرثانیه از زندگیم، توسط تو هدایت میشم و آگاهانه هدایت های تورو درک میکنم بسیار خوشحال و سپاسگزارم.
سوال1:
10 ماه پیش یعنی بهمن 1403 بودش که اوضاع تقریبا بر وفق مرادم نبود اما شرایط بدی هم نبود و احساس کردم که بهتره دوباره فایل های استاد رو گوش بدم و این شرایط رو تغییر بدم درست یادم نمیاد چه فایلی بود اما من که نوت برداری میکردم و سعی میکردم در طول روز اون نوت ها رو مرور کنم و سعی کنم تبدیل به باور بشن واسم یکی از اون موارد این فکر بود که خداوند در هر لحظه منو هدایت میکنه من باید آگاه باشم و به هدایت های از سوی خداوند دقت کنم و هر لحظه باید بتونم اونو دریافت کنم یک عصر که توی اکسپلور اینستاگرامم داشتم میچرخیدم یکهویی یک پست دیدم از سه تا پسر نوجوان 13-14 ساله که هرکدومشون توی مسابقات سوییس و فرانسه و … مقام های اول و دوم توی حوزه برنامه نویسی آورده بودن و واسم جالب بود این موضوع البته بگم من تا قبل اون روز برنامه نویسی رو جز سخت ترین ها میدونستم و اصلا دوست نداشتم برم سمتش وقتی این پست رو دیدم کنجکاو شدم که برم داخل پیجشون ببینم چه خبره! استوری گذاشته بودن که یک دوره رایگان دارن که هرکسی میتونه شرکت کنه و 4 تا پروژه واقعی انجام بده و پشتیبانی هم داره همون لحظه یک جرقه توی ذهنم زده شد که که خداوند منو هدایت میکنه و من باید آگاه باشم و دریافتشون کنم و به خودم گفتم اینکه این پست دیدم و الانم این دوره رایگان با این شرایط عالی اصلا بی دلیل نیست و نمیتونه باشه پس بی برو برگرد ثبت نام کردم و وارد دنیای برنامه نویسی شدم اینقدر برای من جذاب و شیرینه که خودم باورم نمیشه یک زمانی چقدر میترسیدم ازین رشته ،بعد از 6 ماه آموزش توی مسابقات برنامه نویسی آمریکا شرکت کردم و تونستم مدال طلا رو بگیرم دقیقا مثل همون بچه هایی که پست شونو دیده بودم و اون زمان غبطه میخوردم بهشون بابت هوش و موفقیتشون. کلا مسیر زندگی منو تغییر داد و الان از جایگاه و مسیری که داخلش هستم بشدت راضی و خوشحالم همچنین به خودم افتخار میکنم.
سوال2:
من قبل از آشنایی با استاد عزیز گرفتار یک رابطه بسیاااااارررر سمییی بودم یعنی فوق العاده سمی هاااا!!!
اون زمان اصلا درکی از نشونه ها و تضاد ها نداشتم و اصلا آشنایی با این مسائل نداشتم و 4 سال توی اون رابطه بودم و از نظر خودم من مولا داشتم میجنگیدم برای رسیدن به خوشبختی ولی خدای من شاهده که کل این 4 سال با استرس بسیار بالا با عصبانیت های شدید با گریه ها شب تا صبح و ووو گذشت و من تبدیل شده بودم به یک موجود بد اخلاق شکاک ضعیف استرسی .
رابطه ام با هیچ کس خوب نبود انگار همه دشمنم بودن و ترس شدیدی از اطرافیانم داشتم که هر آن ممکنه از پشت بهم خنجر بزنن خلاصه توی بدددترینن شرایط زندگیم بودم که تا اون موقع اصلا تجربه شو نداشتم یک جایی انگار اون چوبه خورد و به خودم گفتم بسههه چقدر حقارت اخه بسههه به خودت بیا با تموم وابستگی مریضی که داشتم ازون رابطه اومدم بیرون اما بازم احساس میکردم نمیتونم نفس بکشم و خیلی خیلی سخت بود واسم که ازون چالش عبور کنم یکبار متوجه شدم که خالم با مامانم راجع به استاد صحبت میکنن و حرف های استاد رو به مامانم تعریف میکرد و حرفاش برای منی که میخواستم با تمام وجود کمی حالم بهتر بشه خیلی جالب بنظر میرسید همونجا بود هدایت شدم به سمت فایل های استاد البته نه از راه درست چون نمیخواستم کسی متوجه بشه و همه رو دشمن خودم میدونستم یواشکی فایل هارو از گوشیش ارسال کردم به خودم اصلا نمیدونستم چین چجورین و فقط برای خودم فرستادم و شروع کردم روی خودم کار کردن و تمرکز کردن اما هزینه ای که پرداخت کردم دو ترم مشروط شدن توی دانشگاه، دشمنی با تمام ادم های اطرافم تبدیل شده بودم به یک ادم متوهم استرسی بی اعصاب همیشه نگران که همین موارد باعث شده بود وزنم به شدت پایین بیاد و من به همه بی اعتماد بودم و خودمو خیلی تنها حس میکردم و به خودم ترحم میکردم و این اثار تا مدت ها روی من موند و هنوزم ردش مونده توی ذهنم و نمیتونم فراموش کنم کاملا.
سوال3:
اگر با آگاهی و ذهنم الانم برمیگشتم به سال 96 دقیقا با اولین اتفاقی که افتاد و من متوجه غیر عادی بودن ماجرا شدم دقیقا همونجا از رابطه بیرون میومدم من اون موقع خودمو نمیشناختم ارزش خودمو نمیدونستم و الان که دارم فکر میکنم چقدر من اون زمان احساس بی ارزشی میکردم که حتی یک درصدم متوجهش نبودم و چون خودمو نمیشناختم پس ادم قاطعی نبودم . اولین واکنشم این بود که من با ارزشم من مسئول زندگی دیگران نیستم من نمیتونم کسیو تغییر بدم من با ارزشم اگه این بره یکی بهتر میاد بجاش و درجا از رابطه بیرون میومدم و خودم برای خودم جنگ روانی راه نمی انداختم.
سوال4:
من اون زمان 18-19 سالم بود و این اولین رابطه من بود و من هیچچچ تجربه ای نداشتم و در حقیقت من اصلا نمیدونستم که میتونم خودمو تغییر بدم من اینقدر احساس بی ارزشی میکردم که فکر میکردم مثل همه زن ها باید تحمل کنم باید تغییرش بدم با تا پای جونم براش بجنگم فکر میکردم فقط این آدم برای من خوبه و بغیر ازون دیگه کسی نیست فکر میکردم اولین نفر باید همونی باشه که تا اخر عمر باید باهاش باشم و اینکه فکر میکردم من میتونم اونو تغییر بدم دقیقا برای همین موضوع همیشه میجنگیدم این باور هم بود که من اصلا نمیتونم تغییر کنم و شرایط رو جوری عادی میدیپم که انگار وظیفمه و برای همه همینجوره اما واضح ترین چیزی که میدیدم توی خودم احساس بی ارزشی و حقارت بود که هر روز بیشتر و بیشتر میشد .
با سلام خدمت استادبزرگوار و دوستان عزیز
این فایل من رو یاد آخرین تلنگر ها انداخت که دلیل آن عدم آگاهی و ترمزها و باورهای ذهنی کهن بود. در رابطه ایی که نشانه هایی رو میدیدم و به قول استاد سعی بر ندیدن و زیر مبل گذاشتن آن داشتم که البته به لطف خدا با هدایتی که از فایل استاد عزیز در مورد الگوهای تکرار شونده افراد بود در مواجهه با آن مورد در فرد، با قدرت تمام و بدون هیچ مقاومتی او را ترک کردم و رفتم…
وجالب اینجاست که قبل از مواجهه با این اتفاق گویی کسی به من میگفت اینجا جای تو نیست وباید بری…… که در واقع همان الهامات درونی بود که من را میکشاند… و خیلی جالبتر آنکه در مواجهه با آن اتفاق حرف استاد در گوشم زنگ میزد که این الگوی تکرار شونده هست و تمامی ندارد…… و خداروشکر ماه ها از ترک آن رابطه میگذرد و منکه برنامه ریزی کرده بودم طی ده ماه ماشین مورد علاقه ام را بخرم طی دوماه به طور اعجاب انگیز چنان صعودی در کسب وکارم کردم که برای خودم هم باورکردنی نبود والان تمام آن پول جور شد و به طور نقد میخوام آن ماشین را بخرم. و چنان برکتی در رزق و روزی من اتفاق افتاده که برای خودم اعجاب انگیز است و این را بگویم که واقعا قدرت نوشتن و تمرکز عجیب است و من اولین بار خواسته ام را با ملاحظه دو دو تای محدود ذهن نوشتم… اما خدا برایم سریعترین موعد را رقم زد… خدایا سپاسگزارتم. بله این است حساب کردن روی خدا ونترسیدن از ادامه دادن و شکایت نکردن از اتفاق های به ظاهر کمرشکن. والان ثمره این اتفاقات این است که دانستم خودم رابیشتر دوست داشته باشم و الگوی تکراری افراد را نادیده نگیرم به خیال خام اینکه درست میشود و تغییر میکند ننشینم… واولویت خودم باشم.
گویی خدا به من گفت کجا ایستادی پاشو اینجا دیگر بس است باید برویم. ممنونم از استاد عزیز بابت فایل های سازنده و ارزشمند و دوستانی که این کامنت را میخوانند.
بنام خدا
الهی به امید تو
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
من معمولا همیشه بعد از خوردن به تضاد برای بار هزارم از هر صدفعه یکبار مسیر خودم رو عوض میکردم
اما چیزی که الان یادم میاد
توی چندتا موقعیت چون میدونستم دارم تکرار میکنم
از ترس اون تکرار عقب کشیدم نا اگاهانه والان میفهمم که همون عقب کشیدن باعث شد دوباره به تصادها نخورم
شاید عقب کشیدن من همون مثال استاد باشه که میگفتن ما از ترس تکرار اتفاقات دیگه یک کار رو انجام نمیدیم بجای اینکه خودمون روباورهای خودمون رو تغییر بدیم
یه مورد دیگه نزدیک شدن به افسردگی شدید بو د ولی وقتی علائم رو دیدم خودم دست خودم رو گرفتم وبا اموزه های استاد وکمک تراپیست
خودم رو نجات دادم
برخلاف سال های قبل که در نقش قربانی فرو میرفتم
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
هم در روابط هم مسائل مالی نشانه ها رو میدیم اما خودم رو گول میزدم
هزینه های سنگین مثل شکست های پی در پی
سواستفاده ها وبی اعتمادی های پی در پی
رفتن تا مرز افسردگی
بی پولی از دست دادن عزت نفس
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
قطعا اولین قدم اینه که خودم رو بیشتر دوست خواهم داشت
روی عزت نفسم کارمیکنم،حرف بقیه برام اهمیتی نخواهد داشت ،خودم رو لایق بهترین ها میدونم روی خودم تخفیف نمیزارم ،باج نمیدم زمان مهم ترین داراییم میشه
بیشتر میگذرم ومیبخشم
ایمانم رو قوی تر میکنم
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
ترس از دست دادن
دور بودن وایمان ضعیف
ترس از بی پولی
حقیقت و واقعیت تغییر من با اموزه های استاد وعمل گرایی شروع شد
درک مفهوم پله پله تغییر کردن
اینکه قدم های کوچیک برداشتم وهمینطور کوچیک کوچیک اعتمادم به خودم وتوانمندی هام بیشتر شد ️وکم کم ایمانم هم بیشتر شد
وشرایطو رو به بهبود تغییر کرد
وجمله ای که همیشه نجات بخش بود برام حال خوب اتفاقات خوب بود وتمرکز روی خوبی ها 🩷
سلام به همگی
بسیار احساس قدردانی میکنم از بابت وجود این پروژه جدید و همچنین استاد و اعضای سایت.
در جواب 4 سوال به طور خلاصه توضیح میدم.
1. آخرین بار ای قبل از برخورد با تضاد مسیرم رو تغییر دادم، در رابطه با سلامتی ام بوده. من 20 ساله هستم و از بچگی خاطرم هست که همیشه عاشق قند و شیرینی و خوراکی و غذا خوردن های زیاد بودم. منتها به این دلیل که تحرک بالایی داشتم و همینطور ورزش میکردم هیچ تاثیری روی اندام ام نداشت و به نظر نمیومد. با ورود به 20 سالگی یواش یواش بروز یکسری علائم رو توی بدن ام دیدم (باید بگم که من از بچگی از دارو و یا مریض بودن به هر دلیلی دوری میکردم و حتی موقع مریضی با توجه نکردن به اون خیلی سریع تر از حالت عادی درمان میشدم) مثل جوش های صورت و دندون درد ها و یکسری مشکلات گوارشی.. به هم ریختن سیستم بدن ام به طور کلی و پایین اومدن انرژی ام. تابستون امسال که بروز این علائم رو دیدم تصمیم گرفتم که یکسری تغییرات اساسی بدم به سبک و روتین زندگیم و به این ترتیب روی تغذیه ام کار کردم مصرف قند رو به پایین ترین حد ممکن رسوندم و همینطور ورزش رو به طور مرتب شروع کردم و دونه به دونه این موارد همچنان در روتین من وجود دارند. همیشه به این فکر میکنم که چقدر خوشحال و بی نهایت قدردان ام که انقدر زود متوجه این تق تق ضربه های جهان شدم و یک تغییر حسابی دادم و از بروز مشکلات جدی ای جلوگیری کردم و علاوه بر اون وقتی به این هدف رسیدم چقدر هدف های ریز دیگری رو در کنارش تیک زدم !
میرسیم به سوال دوم
2.لحظه هایی که جهان با چکش محکم به سر ام کوبید رو کاملاً خاطر ام هست. دو تا از مهم ترین مثال ها رو باز میکنم. در ابتدا موقعیت شغلیم. من وقتی شروع به کار کردم 9 ماه اول تقریباً هر هفته به دنبال مطالب جدید بودم و به دنبال یادگیری برای بالا بردن کیفیت کار ام. و به این واسطه دیدم که چقدر درآمد ام بالاتر رفته و ارتباطات بسیار دوست داشتی ای پیدا کردم و همچینین به طور مداوم در حال پیشرفت بوده ام . اتفاقی که افتاد این بود که بعد از 9 ماه دیگر به دنبال یادگیری نبودم و به این واسطه کیفیت کار ام هم پایین تر اومده بوددر طی این پروسه چند مدتی یکبار نشونه هایی از افت کیفیت کار ام میگرفتم منتها توجهی نمیکردم به طوری که در نهایت این اتفاق موجب شد که به طور تکاملی از 10 به 9 و 8 و 7 و… در نهایت 0 برسم و دیگه درآمدی نداشته باشم.
مثال دیگر هم که احساس میکنم همه ما تجربه اش رو داشتیم در ارتباط با فرد دیگری چه دوست خانواده و یا پارتنر هست. گاهی در رابطه با طرف دیگر ای جهان یکسری ضربه های کوچکی به ما میزند و نشان میدهد که برای این رابطه یکسری موارد رو درست پیش نمیگیریم و این اونقدری ادامه پیدا میکنه که فه نقطه ای میرسیم که یک دعوای بزرگ و یا یک از هم پاشیدگی فجیع ای رخ میده!
3. اگر که آگاهی الان رو داشتم اون تق تق ها رو جدی میگرفتم و همونجا در جا اونهارو حل میکردم در رابطه با شغل ام اگر احساس میکردم که مناسب من نیست از همان لحظه یکسری اقدامات رو انجام میدادم که تا موقعی که درآمد دارم بتونم یک راه دیگه رو پیش بگیرم و یا به پیشرفت و مطالعه در شغل قبلی ادامه میدادم اگر که علاقه داشتم. در کیس دیگر هم همینطور. رفتار های طرف مقابل رو چک میکردم و نمیگذاشتم که قطره قطره جمع بشه و بعد به سیل ای که جلوش رو به هیچ وجه نمیشد گرفت برسه
سوال 4. احساس میکنم برای جواب به این سوال باید وقت بیشتری بگذارم اما شاید باور اینکه ارزش خودم و مهارت هام رو نمیدونستم و احساس لیاقت نداشتم و همینطور فقد توحید باعث شد این نتایج به وجود بیاد.
به نام خداوند هدایتگر و اسان کننده
سوال اول
اخرین بار دقیقا روز 13بدر بود.کاملاا با یه نشونه هایی حس میکردم که توی روند درس خوندم یه ایرادی هست و 3ماه دیگه کنکوره و اگز خودمو اصلاح نکنم باید یک سال دیگه کل این مسیرو با سختی هاش تحمل کنم.و دقیقا اون روز تصمیم گرفتم خیلیی چیزا رو عوض کنم و کردم.و من الان دانشجوی دانشگاه علوم پزشکی گناباد رشته علوم ازمایشگاهی هستم و تو همین چند روز که اومدم خیلییی احساس قشنگی دارم و کاملا میدونم که از همون روز به بعد تغیرات مثبت من شروع شد و حتی حالمم خیلی بهتر شد
یا یه چیز دیگه.توی خیابون یه دختره بهم خورد و بعد خیلیی بد حرف زد باهام طوری که من تعجب کردم و همونجا گفتم من چه فرکانسی ارسال کردم که این ادم با یه اتفاق کوچیک باید اینجوری حرف بزنه و وقتی رقتم خونه سریع وارد سایت شدم و فایل هاتون رو گوش کردم و حالم رو خوب کردم
سوال دوم
جواب این سوالم دقیقا برعکس سوال اوله.من سال قبل که اولین کنکورم بود دیدم که تو چند ازمون عملکردم خوب نبوده و میدونستم که یه جای کار میلنگه.دلمم میخواست درستش کنم اما هیچ تلاشی براش نکزوم.و نتیجه ش شد یک سال پشت کنکور مونده و دوباره خوندن با همه سختی هاش
سوال سوم
اگر همون سال اول با اینکه میدونیتم یه جایی اشکالی هست تلاش میکردم درستش کنم یک سال جلوتر بودم و لازم نیود 1سال دیگه بخونم
سوال چهارم
باورم این بود که وقت هست حالا درستش میکنم و وقیتی به خودم اومدم گفتم دیگه دیر شد و الان فایده نداره
من کلا شکر خداوند مهربانمم هر موقع یه چیز ناخوشایند پیش بیاد سریع به این فکر میکنم که این نتیجه ی کدوم فرکانس منه.چون این 1سال و اندی که وارد سایت شدم و خدا هدایتم کرده انقدر معجزه برام اتفاقافتاده و اتفاقات همیشه خوب بودن که وقتی به چیزی بد نبشه برام عجیبه.واقعاا خدارو شکر میکنم بابت هدایتگریش
استاد بی نهایتتتت ازتون ممنونم
سلام ودرودبه استادعزیزم ودوستان گلم
قبلا 10کیلو وزنم کم شده بود واستپ کرده بود ازاول آبان بقیه رژیممو و ورزش رو با روش قانون سلامتی ازاول آبان شروعش کردم که تا 3ماه دیگه جمعش کنم . امروز صبح یک ربع رقصیدم . بورانی اسفناج خوردم باماست عاشقشم . 1/5لیترآب خوردم .من خیلی چایی میخوردم باقند اینوامروز ترکش کردم ، چون میخام هفته ای 2/5کیلو وزنم بیادپایین ، بعدازظهر با ویانا رفتم پیاده روی پارک ، استاااااااااد ازظهرخوابیدم تا عصر که هوس خوردن وگرسنگی فشارم نیاره .چون روزاوله سخت بود برام بیداربموننننننننننننننننننننم .
حالا تا یک هفته که هوس و گرسنگی رو بتونم بهش عادت کنم سراغ یخچال نرم سعی میکنم بخوابم . بیدارشدم دیدم گرسنه نیستم فقط هوس کرانچی کردم اونم بزور جلوی خودموگرفتم ونشستم خیار و قارچ خوردم . الان تواین ساعت که دارم کامنت مینویسم با اینکه روزاوله اصلا گرسنه ام نیست . خداروشکر وفقط به 2/5کیلوکه اخرهفته بایدکم بشه دارم فکرمیکنم با اراده آهنی :)))من چایی باقندنخورم فشاربهم میاد ولی کاملا گذاشتمش کنار واین نتایج عالی رو دلم نیومدننویسم . 3ماهه جمعش میکنم باتمرکز بسیاربالا . عاشق اندام توپر و تراشیده هستم ماه بعدمیخام برم کلی لباس بخرم برای خودم جایزه بگیرم .امروز رفتم 3تا ست کامل برای ویانا لباس پاییزی خریددددددددددم آقاااااااا.
والوعده وفا که قران تاکید کرده من انجامش میدم
فردا بارقص کششی که داشتم بدن دردنگیرم خوببببببببببببه استااااااااااااااد.
رقص چقدربهترازپیاده روی هست .میخام برم کلاس رقص عربی یادبگیرم عاشق رقص عربی هستم .
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و درود فراوان
بسیار سپاسگزارم از استاد عباسمنش به خاطر این جلسه ای هدیه ای ارزشمند.
واقعاً تغییر کردن در ابتدا کار خیلی آسانی است،ولی هر چقدر که میگذرد ما بیشتر به همان مکان و کارها عادت میکنیم و ذهن تغییر را سخت میکند.
مثلاً خدا رحمت کنه کل در گذشته گان هر کسی که این نوشته را میخواند،شخصی در آشنایان ما بود که از شهر دیگری زن گرفته بود و تصمیم گرفت که برای زندگی به شهر همسرش برود بنده خدا ابتدا کارش را که در شهر دیگری بود را، به خاطر اینکه به شهر همسرش برای زندگی برود،از دست داده داد و چونکه در شهر همسرش درآمدی نداشت،کم کم به مریضی اعصاب و روان دچار شد و مردم شهر همسرش،که شهر کم جمعیتی هم است او را عادت داده بودن که در خانه بماند و قرص اعصابش را بخورد و بخوابد و خرج زندگی اش را هم برادرش و مردم شهر خودش به او میدادن ووقتی هم که از خانه خارج میشد همسایه ها و مردم شهر به او فوش و دشنام میدادن که عادت کند در خانه بماند و بنده خدا با چشمان گریان به خانه باز میگشت و آن فرد کم کم در سن و سال جوانی روده هایش دچار عارضه شد و در بیمارستان بستری شد و همسرش و فرزندانش و اقوام همسرش و اقوام خودش در بیمارستان مدام پیش او بودن و اگر دکتر دستور تجویز دارویی میداد فراهم میکردن و حتی یک دارویی در شهر خودشان نبود و همسر بنده خدا مجبور شد که برای خرید آن دارو به شهر مشهد برود و از آنجا بخرد و برای دکتر شوهرش ببرد واین فرد آنقدر به در خانه ماندن عادت کرده بود که تا چند ساعت قبل از مرگش مدام میگفت که من را به خانه ام ببرید!!!من میخواهم در خانه ای خودم بستری باشم!!!و بعد فوت کرد.
شاید این موضوع کمی خنده دار باشد ولی وقتی که انسان به موضوعی عادت کرده باشد مثلاً زندگی در یک مکان خاص،کم کم آنقدر تغییر کردن سخت میشود که حتی تا دم مرگ هم نمیخواهد تغییر کنند و اگر تغییر را در آغوش بگیرد،به آسانی زندگی اش متحول میشود…
خوب امشب شب آخر هفته است و به قول ما شب جمعه است و چه کاری بهتر از این که برویم سراغ تمرین آخر هفته؟؟؟
با کمال میل چشم.
سوال اول: آیا گام کوچکی که برای این هفته تعیین کرده بودم را انجام دادم؟ از انجام آن چه احساسی داشتم؟
س 2: در این هفته چه چیزی درباره خودم یا این حوزه از زندگیام یاد گرفتم؟
س 3: آیا میتوانم این گام کوچک را تکرار کنم یا بهتر است یک گام کوچکِ جدید برای هفته آینده تعریف کنم؟
جواب سؤال اول
بله انجام دادم و از انجام آن احساس خوبی داشتم،پاشنه ای آشیل من بحث مالی بود و هدف کوچک من ثروت سازی و مرور کردن آموزش های دوره ای روانشناسی ثروت یک بود که خدا رو شکر هر دو مورد با موفقیت انجام پذیرفت.
جواب سؤال دوم
از مرور کردن جلسه ای 27و28روانشانسی ثروت یک یاد گرفتم که به اندازه ای که احساس لیاقت و عزت نفس من بالاتر میرود درآمد و موفقیت من هم بیشتر میشود و تمرین آگهی بازرگانی ام را مجدداً در این هفته پیش دو نفر انجام دادم که خارجی بودند و ایرانی نبودند ومیخواستند تا چند ساعت دیگر به کشورشان باز گردند و خیلی از من تشکر کردند.
جواب سؤال سوم
بله بهتر است که به همین فرمول جلو بروم و شکر الله یکتا اتفاقات خوب به زودی رخ میدهد.
مجدداً از استاد عباسمنش سپاسگزارم به خاطر این پروژه ای هدیه….
شاد و پیروز باشید
آخر هفته تان عالی و عالی
و هر هفته تان زیبا تر از هفته ای قبل.
به امید دیدار.
خدانگهدار