این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/abasmaneshsastori.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-14 04:56:532025-10-15 22:07:26دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام خدمت استاد عباس منش و مریم خانم شایسته و دوستان همفرکانسی انشالله که همیشه سالم و پایدار باشید
جواب به سوال شماره 1:
آخرین بار در دو موضوع همزمان این اتفاق برای من افتاد
یکی بحث حسابداری و مالی کارهام بود که داشت به سمتی میرفت که اگر اقدام نمیکردم واقعا نمیدونم چی اتفاقی در انتظارم بود ولی به لطف خدا بعد از گذشت چندین ماه و با کمک حسابدار همه رو به روزرسانی کردم و الان همه چی اوکی هست
و مورد دوم در بحث روابط بود که اگر از قوانین و دوره عشق و مودت در روابط استفاده نمیکردم والان هم که دارم دوره رو استفاده میکنم از اگاهی ها استفاده نمیکردم الان واقعا نمیدانم چه اتفاقی برای خودم و روحم و روابطم افتاده بود
سوال شماره 2:
گاها در بازاری که من قرار دارم ساختمان سازی
بعضی از مواقع که چند سال پیش اتفاق افتاد رکود رو جدی نگرفتم و ضربه های با بدی خوردم از جمله تا حتی مسافری کشی هم رفتم (البته جسارتی نباشد به راننده های عزیز )منباب شغل خودم میگم و آنقدر شرایط بهم سخت شد که حتی 48 ساعت هم کار میکردم یکسره که بتونم فقط قسط هام رو پرداخت کنم
هزینه ای که پرداخت کردم همین بود که تا دوباره خواستم روی خودم کار کنم و برگردم به کار ساختمان بدترین دوران مالی رو پشت سر گذاشتم دقیقا زمانی که تازه داشتم ازدواج میکردم و نیاز داشتم که همیشه جیبم پول داشته باشم
البته موارد دیگه هم بوده از این نمونه ولی این مورد بولت تر بود
سوال 3:
اگر به اون موقع برگردم مثل الان فقط بیشتر روی خودم و آگاهی هام کار میکنم وباورهام رو نسبت به خدا و قوانین بدون تغییرش عوض میکنم
اون زمان که این اتفاق برای من افتاد تا الان که شکر خدا همه چی بهتر شده فقط باور های من ضعیف تر بود وگرنه که شرایط محیطی اون موقع برای هر مورد از الان بهتر بود ولی من بودم که ضعیف بودم….
سوال 4:
به نظرم یکی از باورهایی که توی من ضعیف بود و الان هم باید خیلی قوی تر بشه
ایمان به خدا و هدایتش
(نداشتن ترس)
و از همه مهمتر باور بر اینکه همه چی در خودم و خدای خودم خلاصه میشه نه مردم و شرایط محیطی
فقط با کار کردم روی خودم و استفاده از قوانین و استفاده کردن از دوره های مختلف استاد عباس منش که هر وقت من توی سایت هستم همین الان هم همین طوره همه چی خوب و عالی هست و بعضی از مواقع که فکر میکنم که همه چی خوبه و از سایت استفاده نمیکنم دقیقا موقعی هست که بازم افت میکنم و فقط تمام تلاشم این هست که برگردم به سایت و روی خودم بیشتر و بیشتر. کار کنم …..
اول از همه سپاسگزارم و تشکر میکنم بابت تمام زحماتی که میکشید
سوال اول آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد مسیرت رو اصلاح کردی و از تعقییر اسقبال کردی چه بود وچه نتیجه ملموسی داشتی
خیلی طولانی میشه اما دوست دارم با جان و دل بنویسم که چطور تضاد مسیرم رو عوض کردم و چه نتایج رو لمس کردم
من حدود 5سالی هست که با فایل های صوتی شما استاد عزیز آشنا هستم و تمام سعی خودمو رو حداقل کردم که به نکاتی که میگین عمل کنم و نمیتونم بگم من به اندازه تلاشم به نکاتی که گفته شده نتیجه دیدم من خیلی خیلی بیشتر از تلاشم نتایج دیدم
تو این 5سال از سفر شروع کردم تمام تمرکز رو گذاشتم رو یه نکته که به سرانجام برسه تا بتونیم من و همسرم هندل کار خودمون رو بزنیم
و حدود 5ماه پیش پسرم از ما درخواست کرد که منو ببرید داماد کنید و من یک دختری رو میخوام
برای همین از طرفی بخاطر کار خودمون از لحاظ مالی شرایت خوبی نداشتیم ولی بازم هم نمی خواستیم دل پسرمون را بشکنیم تا این که رفتیم خواستگاری و خانواده دختر هم قبول کردن و ما گفتیم که مراسم عقد رو چند ماهی دیگه برگزار میکنیم و چون ما هر دو خانواده از قبل هم دیگر رو میشناختیم و رفت و آمد خانوادگی داشتیم و از شرایت ما خبر داشتن قبول کردن که مراسم را کمی به تعویق بندازیم
و از اونجای که من و همسرم تمام پس اندازی که داشتیم رو برای کاری که قرار بود شروع کنیم خرج کرده بودیم
بعد از خواستگاری حس میکردم که در عمل انجام شده قرار گرفتم و همش تو ذهنم نجوا این که چرا این کارو کردم از طرفی از هم از هدف خودم و همسرم دور شده بودم و هم هزینه مخارج جشن عقد هم روی دوشم سنگینی میکرد فردا همون روز تمام نزدیک ترین آشنایان و اقوام درجه یک من و همسرم به یک طریقی از ما فاصله گرفتن و و حتا پسلنگی هم به زندگیمون زدن که بی افتیم. تمام اقوام از ما رو گردوند تا جا که میتونستن شرایت رو برای ما به هر طریقی سخت تر کردن که من و همسرم کم بیاریم هر جا که میتونستن از ما حرف های بی ربط زده بودن
همسرم تو کارش گره افتاد بود
پسرم کار میکرد ولی پولشو نصفه نیمه میگرفت وووووووو
با کلی مشکلات روبه رو شده بودیم
که فکر کردم دیگه به آخر خط رسیدم یک ماه بعد دیدم خانواده همسرم هر جا میشنن میگن ابرو مارو بردن پسرشون رو داماد کرده علان ارزه ندارم عقدکنان بگیرن
و من با کلی ترسی که بقیه انداخته بودند تو جونم مانده بودم همش میگفتم کاشکی تو هر شرایت سخته دیگه ای میبودم الا این شرایت
اینقدر حرف پشت سرمون زدن که خانواده عروس من هم با حرف های پشت سرمون همراه شدن و اونا هم تو فامیل شروع به پچ پچ کردن
که بعد دیگه نتونستم تحمل کنم و باید یه فکری میکردم نمیتونستم این حجم بار حرف های سنگین و تحقیر رو تحمل کنم و بعد
زنگ زدم به خانواده عروسم و گفتم من سه ماه دیگه عقد پسرم رو میگیرم
و من نمیخوام یک مراسم کوچیک عقدکنان بگیرم دوست دارم برای پسرم یه مراسم خوب بگیرم و اگه خیلی شما عجله دارین پسرمو تنها میفرستم یه دونه عاقد بیارین و شیرینی بخورید و برید
و حرفهامو زدم و گوشی رو قطع کردم
و بعد من موندم با کلی حال بدی و یه مسعولیت سنگین و هیچ پسندازی و از کجا بیارم که 3ماه دیگه بتونم مراسم عقد بالای هزار نفری پسرم رو برگزار کنم
و کلی مشکلات
و داعم بخدا میگفتم توکجای داری چیکار میکنی
تمام بندهات باهام چپ افتادن خانواده همسرم که ما رو ترک کردن کار همسرم لغ و طغ شده کار پسرم خوبه ولی پول نصفه نیمه که بدرد من نمیخوره
من علان چیکار کنم
داری چیکار میکنی حداقل بگو من چیکار کنم یه راهی بهم نشون بده
بگو از کجا شروع کنم انگار خداوند. سکوت کرده بود ازش صدای نمیامد
من حس میکردم که تو یه باتلاق افتادم و دیگه نمیتونم بیرون بیام
تا این که تمام افرادی که من دوستشون داشتم منو تو این شرایت رها کردن
تمام درهای بسته شده بود
از همه سمت نامیده شده بودم تنها مونده بودم از لحاظ روحی و جسمی داغون شده بودم ووو…. و باید با این شرایط میتونستم زهنمو کنترل کنم و آرم باشم و به شکر گذاری هام ادامه بدم
مینوشتم با خدا حرف میزدم ترسهامو بهش میگفتم و سعی میکردم زهنمو کنترل کنم و شکر گذاری هارو انجام بدم و تجسم میکردم و با تجسم به گریه می افتادم
و تا این که قلبم دیگه آروم شده بود
و حدوداً بعد از یک ماه نمیدونم شاید میشه گفت یه ندای توی قلبم
یا شاید یک امیده میشه گفت
که تو دلم با یه زوغی گفته شد برو امروز با همون مبلغی که تو حسابت هستش خرید عقد پسرت رو انجام بده اگه چه کافی نیست ولی تو برو
و برای خرید عقد مراسم ما رسم داریم که 3تا 7دست فقط لباس باید بخریم
قیمت هر دست لباس هم بالای 18ملیون هستش
و من فقط پول یک دست لباس رو داشتم و بعد زنگ زدم به خانواده عروسم و گفتم امروز میخوام برم خرید عقد رو انجام بدم شما کی از مسافرت برمیگردین اونا هم گفتم دوماه دیگه و خودت برو خرید رو با سلیقه خودت انجام بده چون ما دیر میایم و نزدیک همون عقدکنان میایم من هم از این فرصت استفاده کردم و فردای همون روز رفتم خرید
تا با همون اندک مبلغ پولی که داشتم خرید کنم بخدا قسم به محض این که رفتم خرید اول رو انجام دادم انگار تمام قفل ها شکسته شد من خداوند رو تو طلا فروشی دیدم
من خداوند رو تو کیف فروشی دیدم
من خداوند رو تو لوازم آرایشی دیدم
من خداوند رو تو شیرینی فروشی دیدم
من خداوند رو حتا تو خیاطی من خداوند رو تو آرایشگاه من خداوند رو تو پذیرای مهمانهام دیدم خداوند برای من همه چیز شد خداوند برای من همه اون افرادی شد که منو تو شرایت سخت ترک کرده بودم خداوند مشتریهای پسرم شد خداوند کار و کاسبی همسرم شد خداوند داشت بجای همه برای من جبران میکرد
من به خانواده عروس گفته بودم 3ماه دیگه عقدکنان رو میگیرم ولی بعد 45روز من عقد کنان رو گرفتم اونم با بهترین کیفیت حتا خریدهای پذیرای من برای هزار نفر در نظر گرفته بودم نزدیک چهارصد نفر فقط اضافه اومد هم بهترین ارایشگاه هم بهترین پذیرای رو کردم هم بهترین ولباس هارو برای عروسم خریدم بهترین و لباس رو برای پسرم همسرم و خودم خرید کردم یعنی استاد من خودم انگشت به دهان موندم
دیگه تو فکرشو بکن اون افرادی که منو ترک کردن چطور مونده بودن
استاد اگه اون افراد منو ترک نمیکردم
من این قدر با قدرت حرکت و توکل نمیکردم و حرکت نمیکردم
دقیقاً وقتی اونا منو ترک کردن به قدری درد آور بود که گفتم من به همتون ثابت میکنم که بدون نبود شما هم میتونم از پس همه چی بر بیام
و علان دو هفته هستش مراسم رو گرفتم و تمام شد من نمیدونم خدارو چطور شکر کنم
اگه به قبل برگردم دوباره همین مسیرو میرم
من با ترسم روبرو شدم و پشت ترسم قایم نشدم هزار دلیل و بهانه واقعی داشتم که نتونم مراسم پسرم رو برگزار نکنم
خدا رو هر لحظه صدا میزدم
هر لحظه میگفتم بندهات منو ترک کردن من رو تو حساب باز کردم هواست خیلی بهم باشه من جز تو کسی رو ندارم
من به خدا وصل شدن رو با پوست و گوشت حس کردم و مزه کردم
من متوجه شدم اگه خدا بخواد برات بسازه فقط پول نیست همه چیز میشه برات
تو تمام زندگیم بخدا قسم هیچ درسی در این حد چشم و گوش منو باز نکرد هیچ چیزی در این حد منو شجاع نکرده بود تو عمرم
هیچ موضوعی تو زندگی در این حد منو به حد نا میدی و ترس و استرس قرار نداده بود چون حس میکردم خدا صدای منو نمیشنوه
خیلی درس گرفتم در همون لحظه که خدا سکوت کرده بود هواسش دقیقا خیلی بیشتر از قبل بهم بود درس گرفتم
تو بدترین شرایت دست از تلاش نکشم حتا اگه همه چیز به نفعه من نبود با کمترین چیزی که دارم شروع کنم درهای دیگه با اراده خداوند باز میشه
هر لحظه با خداوند وصل باشم همه چیز رو باهاش درمیان بزار حتا کوچیک ترین چیزهارو و ازش درخواست کنم
اگه همه افراد ترکم کردن اون لحظه اوج خوشحالی هستش باید قدرت بیشتری بگیرم برای ادامه دادن چون خداوند قرار بجای همه برات باشه
و کلی درس دیگه گرفتم و بزرگترین درس این بود که انگاری آماده هستم که خودمو به چالش بکشم انگار هیچ چیزی اونقدر که ما فکر میکنیم ترسناک نیست وقتی تو دلش میری میبینی میگی این بود اون چیزی که ازش مترسیدی ترس هام کمتر شدن با خدا همه چیز شدنیه
دومین سوال در چه مواردی نشان هارو دیدی تعقییر را دیدی اما جدی نگرفتی
دقیقاً علان 5سال هستش که منو همسرم داریم رو موضوعی کار میکنم که هندل کار خودمون رو بزنیم ولی واقعا داریم این پا اون پا میکنم هر روز داریم بهانهای الکی در میاریم و بهاشو دقیقاً با عقدکنان پسرم پس دادیم چون من بخاطر فشارهای که بهم وارد شد همون اول کار کلیهام کم کار شده و چشمام دوچاره ضعیف شد و خوده همسرم مهرهای کمرش و شونش بخاطر رانندگی زیاد آسیب دیدش و بعد از عقد پسرم ،2هفته استراحت مطلق ولی همچنان بازم اذیته البته که قبل این موضوع هم باز هم ما به تضاد های مالی خیلی زیادی بر خوردیم اما دیگه عقد کنان پسرم بزرگترین چک بود که خوردیم چون از همه سمت ترد شدیم تحقیر شدیم
اگه منو همسرم کار خودمون رو شروع میکردیم هر روز بهانه دلار و شرایت کشور وووو اینارو نمی آوردیم فقط با در آمد یک ماه همسرم نه تنها عقدکنان پسرم که کل جهاز پسرم رو هم میتونستم بخرم
ولی انگار یه چکش خیلی بزرگ بود که باید میخورد تو سرمون ولی علان خیلی جدیدی میخوایم شروع کنیم که واقعاً تصمیم من و همسرم جدی هستش در این موضوع دیگه نسبت به قبلاً ترسهامون هم خیلی کمتر شده
و سوال سوم اگه به آن موقعیت برگردی چه اقدامی جایگزینی انجام میدهی چه رفتار یا واکنشی رو تغییر میدهید ؟
همینجوری که برای عقدکنان پسرم صددر صد خودمو گذاشتم و به لطف خدا اتفاق افتاد برای کار و شغل خودم هم و برای هندل زدن کار خودمون هم همینقدر تلاش میکردم بخاطر ترس هام خیلی خودمو عقب انداختم با ترس هام روبه رو میشدم
سوال آخر به آن موقعیت فکر کن و بنویس چه باور محدود کننده ای باعث میشد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی و چطور این باور را اصلاح کنیم
برای کار خودم و همسرم که بخاطر چه باوری به تعویق منداختم
این بود که پول کافی ندارم برای هندل کارم باید همه چیزی اوکیه و عالی باشه تا شروع کنم اگه شروع کنم پولم کافی نباشه چی وووووو
و برای اصلاح این موضوع
فکر میکنم اولین قدم اینه که دوره عزت نفس رو بخرم و بعد دوره احساس لیاقت
و بعد با ترس هام رو به رو. بشم دقیقاً همین درسی که خدا بهم داد برای عقدکنان پسرم میتونست بهتری درسی باشه که تو کل زندگیم گرفتم
من از شما استاد عزیزم واقعا ممنونم واقعا سپاس گذارم
هیچ استادی اینطوری با جون دل به شاگردانش آموزش نمیده سایت شما تیکه ای بهشت هستش
امید وارم کامنتی که میزارم برای دوستانی که حضور دارند مفید واقع بشه
سوال اول : آخرین بار همین یکماه پیش بود که راجب پیشرفت در زمینه شغلی به یک مشاور مراجعه کردم برای اینکه بهار بشم و مسیر درست تری رو انتخاب کنم
وگرنه خودم باید چندین سال وقت میزاشتم تا به نتیجه راجب سوالاتی که از خودم تو ذهنم بود میرسیدم
پس بجای اینکه در آینده کلافگی و سردرگمی رو تجربه کنم به حسی بهم گفت برم پیش این مشاور تا مشکل رو باهاشون درمیون بگذارم….
سوال دو: من بخاطر یکسری موضوعات اصلا رابطه خوب و سالمی با پدرم نداشتم و خیلی باهم بحث میکردیم تا اینکا زمان جنگ شد و این یک شوک بزرگی بهم داد تا به خودمبیام و همه دلخوری ها رو کنار بزارم و بیام پیش قدم بشم و رفتارم رو با پدرم تغییر بدم
چون جنگ بود ترسیدم که نکنه از دستش بدم و تا آخر عمرم از رفتارم پشیمون بشم!
سوال سه:اگر به گذشته برگردم هیچوقت احازه نمیدوم که دیگران تعیین کننده عشق و دوست داشتنم بین من و پدرم بشن ، و اینقدر کینه و دلخوری از پدرم به دل نمیگرفتم که اون آدمها به خواستشون که خراب کردن رابطه من و پدرمه برسن ….
سوال چهار: راستش بیشتر غرور بود تا باور ، اینکه فکر میکردم اگر تغییر بدم رفتارم رو ، انگار شان و شخصیتم رو پایین اوردم! و اون ادمها یوقت فکر کنن که چقدر با ارزش بودن که من خودمو بخاطرشون یا رفتارهاشون تغییر دادم! دلمنمیخواست همچین فکرایی بکنن…
اما جنگ عاملی بود که دیوار غرورم رو شکست و باعث شد همه این فکرای مسخره و بی معنی رو کنار بزارم و به خودم بیام تا قبل اینکه پدرمو از دست بدم و تا یک عمر با پیشمونی و حسرت زندگی کنم ….
و تا قبل از جنگ منو پدرم 3 سال بود که ارتباط خوبی نداشتیم و همشم بخاطر این بود که از روی غرورم فکر میکردم که چرا من باید تغییر کنم؟!؟
بزار یبار پدرم تغییر کنه چون اگر من تغییر کنم اون آدمها فکر میکنن که خیلی مهمن واسم و من بخاطرشون من خودمو تغییر دادم! اما الان که فکر میکنم اگر انقدر برام بی اهمیت بودن نباید اجازه میدادم که تاثیری تو رابطم با پدرم بزارن….
و از الان دیگه به گذشته اشتباهات خودم و رفتار هایی که از پدرم دیدم و ناراحتم کرد فکر نکنم و فقط به ویژگی های خوب پدرم و زحماتی که برام داره میکشه فکر کنم و قدردانش باشم
واقعا ممنونم از خداوند که هدایتم کرد تا دوره هم جهت رو بخرم چون بیشتر این تغییرات با همین دوره برام اتفاق افتاده ، خدایا شکرت …..
با سلام خدمت استاد عباس منش عزیز و دوستان خیلی خیلی خوشحالم که استاد شرایطی ایجاد کردن در زمانی که در جایگاهی هستم که شرایط دقیقا دارن به من نشانه هایی از تغییرات را نشان میدن و من گمراه و سردرگم بودم که چکار باید بکنم تا امروز که استوری استاد و در اینستا دیدم و درجا وارد سایت شدم تا شروع کنم
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
تازه مهاجرت کرده بودم با راهنمایی یکی از همسایه های قدیمیم و رفتم کشوری که اون بود و بی خبر از اینکه تو مدتی که من از ایشون بی خبر بودم الکل زیادی مصرف میکرد و رفتار ثابتی نداشت و جایی احساس کردم اگر تو این کشور غریب به خدا اعتماد کنم و با وسایلم از خانه اش خارج بشم به نقطه امنی میرسم بدونه اینترنت و مقدار کمی پول و این کارو انجام دادم و در طول اون روز تمام شرایط دست به دست هم داده بودن تا من سالم به مقصدی که برایم در نظر گرفته شده بود برسم
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
در موارد زیادی نشانه تغییر دیدم و تنبلی کردم و جدی نگرفتم یا در یک سری شرایط غرورم قالب شد و جدی نگرفتم و بهایی که دادم کل زندگیم بود همسرم بود و الان هم از اینکه زبان این کشور را باید یاد بگیرم باز جدی نمیگیرم و الان بهایش پایین بودن حقوقم هست به خاطر بلد نبودن زبان
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
اگر به ان شرایط برگردم غرورم و تنبلیم را کنار میزارم
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
من در بیشترین مواقع این باورو داشتم که خدا با من هست و هیچ اتفاق بدی نمیوفته و این هم بوده که حالا انجامش میدم در یک شرایطی که همه چیزو محیا کنم شرایط مناسب باشه
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
راستش متاسفانه من همیشه با برخورد با تضادها شروع به قدم برداشتن برای تغییر خودم برمی دارم به طور مثال در روابطم تا رفتار ناخواسته نبینم دنبال ترمز های ذهنم وموانعی که حالم را بد می کند نمی گردم و تلاشی برای تغییر آنها نمی کنم می دانم از منبع همه تضادها باورهای من است وخودم خالق 100 درصد شرایط زندگی ام هستم در تمام جوانب به خصوص حوزه مالی من همیشه با تضاد پول نداشتن روبرو می شوم و بعد تاجایی که مجبور به اقدام شوم به حرکت نکردنم ادامه می دهم اما در گذشته که در کار حسابداری مشغول به کار بودم و محل کارم را دوست نداشتم و قبل برخورد با تضاد به فکر بهبود محل کار و جایگاه شغلی ام بودم و شروع به فرستادن رزومه به شرکت های دلخواهم کردم و خداوند به بهترین شکل به قدم های من و تغییراتم پاسخ داد و من در جای بهتری مشغول به کار شدم و نتایج آن حقوق بیشتر و ورودی مالی بیشتر و آزادی زمانی برای من بود .
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
نشانه برای استقلال مالی ام بسیار دریافت کردم و با تضادهایی مثل عدم استقلال و بی پولی روبرو شدم که الان برای بهبود این وضعیت بخواهم قدمی بردارم هزینه ای که بابتش دادم 2 سال از عمر با ارزش و وقت با ارزشم است و هم چنین هزینه آرامش و احساس خوبم بوده که پرداخت شد و من باید تغییر کنم و ایمان دارم به خداوند وتوانایی هایی که به من بخشیده تا در مسیر رسیدن به استقلال زمانی ومکانی که هدفم بیزینس آنلاین است قدم بردارم .
در مورد سلامتی هم با بدن درد و سردرد و ضعیف بودن چشمم و ریزش شدید مو بود که مجبور به عملی کردن دوره سلامتی شدم طوری که به درجه خستگی از وضعیت سلامتی ام رسیدم که هزینه آن تنبلی و حال بد و بی انرژی بودنم بود که در اوج نوجواتی و جوانی پرداخت کردم .
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
اگر به موقعیت دوسال پیشم که از شغلم استعفا دادم باز میگشتم منتظر حقوق بیمه بیکاری نمی نشستم و اقدامات اساسی با سرمایه ای که در دستم بود برای استقلال مالی داشتن قدم بر می داشتم تا بتوانم مستقل شوم و یک زن مستقل با درامد بالا باشم نه اینکه بعد دوسال با برخورد با تضادهای فراوان مجبور به تغییر شوم .
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
باور محدود کننده که همسرم مخالفت می کند و قدرت دادن به او که شرک محض بود و توبه می کنم در درگاه خداوند که اشتباه نوجوانیم را و این ترمز را دوباره در ذهنم قدرت دادم و با کار نکردن بر ورودی های ذهنم و ارتباط با انسان های منفی به شخصیت قبل باز گشتم که با یاداوری گذشته که چگونه به پدرم قدرت داده بودم و با توکل به خدا و قدرت محض خدارا دانستن این باور محدود کننده را شکستم و خداوند راه را برایم باز کرد .
باور محدود کننده بعدی من فکر کردن بیش از حد به اینده وکمالگزایی من است که می خواهم همه چیز عالی پیش برود و از همان روز اول به درامد انلاین برسم چون من هدفم فروش انلاین و داشتن بیزینس انلاین است با قدم اول را برداشتن و استمرار و برنامه ریزی بر این هدفم تا حدودی غلبه کردم .
تکیه کردن بر ذهن محدود خودم و ایده های ذهنم که دست هدایت خداوند را بر زندگی ام بستم و راه را برای خودم محدود کردم در حالی خداوند بود که هر لحظه به من روزی می داد و از رزق فراوانش بر من می بخشید غنی وبدن خداوند و منبع رزق وروزی بودنش را و فراوانی جهان را باور کردم و سعی در بهبود این باور می کنم .
عزت نفس و احساس لیاقت خودم را و ارزشمندیم را فراموش کردم و خود سرزنشی می کردم در حالی کهمن روحم از خداوند است و از قدرتش بر من بخشیده و من ذاتا ارزشمند هستم .
آخرین بار شاید فکر میکنم یک سال پیش بود که بیشتر رو خودم کار میکردم و هم رابطه عالی داشتم هم کار خوب و حال خوب و همه چی بر وفق مرادم بود و یهو همه چی تغییر کرد
ولی در کل همیشه خودم رو شبیه گروه سوم میبینم که با برخورد به تضاد یهو اگاه میشم که زهرا بجنب تغییر کن تا بد تر نشده
الانم استترس دارم و نمیدونم چرا
سوال دوم
همیشه.تو رابطه علنا دیدم نشانه ها رو ولی خودم روگول زدم و ادامه دادم یا همینطور تو کار ولی تو کار کمتر معمولا سریع عمل میکنم
برای درامدمم ممکنه پیش بیاد ولی اینجور مواقع همیشه بهایی که دادم حال بد و مدتی اذیت شدن بوده تا دوباره به مسیر برگشتم
سوال سوم
برای کار کاری که الان میکنم
الویت رو خودم قرار میدم ارزش خودمو بالا میبرم و خواستم رو دقیق بیان میکنم
برای رابطه بیشتر مراقب خودم میبودم و کمتر احساسی عمل میکردم و تصمیم میگرفتم
سوال چهارم
باوری که تو یهو نصفه ول میکنی پس بیخیال
یا بزار حوصله داشته باشی
ییا خوب بخوابی
یا بزار همه چی درست شه بعد
ساعت رند شه شنبه شه
همچین نجوا ها و بهونه هایی باز دارم میکرد
هنوز اصلاح نکردم به طور کامل ولی سعی میکنم هر موقه بهونه ها رو شناختم زنگ خطرم به صدا در بباد و همون موقه حتی یه بخش کوچیک از کاروانجام بدم تا مقاومت ذهنم بشکنه
هنوز در خیلی مواقع نتونستم
و اینکه تو رابطم دیدم که الویتم خودمم ولی اینو به زور نشون دادم و بعدش چند بار خواستم دوباره برگردپ رو حالت قبلیم و برگشتم چکشو خوردم دیگه جلوشو گرفتم
سلام بر استاد بزرگوارم و تمام دوستان هم فرکانسی خودم .
چند وقتی بود مدام با خودم درگیر بودم و دنبال یه جواب میگشتم . همش می گفتم چرا ؟
چرا با وجود این که چندتا دوره رو دارم ذهنم متمرکز رو هیچی نمیشه ؟
چرا نمیتونم این پیله لعنتی رو پاره کنم و بیام بیرون ؟؟
چرا با وجود این که این همه تو سایتم . کامنتهای عالی بچه ها رو میخونم . متوجه خیلی چیزا میشم . از خیلی جنبه هام تغییرات خوب داشتم ولی یه دلسردی عجیبی سراغم اومده .
نه این که پیگیر سایت نباشماااا… نه !!!!
من هر وقت یک یا دو روز از سایت و شنیدن فایلها فاصله میگیرم حالا به هر دلیلی خدا میدونه انگار نفس کشیدن برام سخت میشه .
انگار پاهام دیگه رو زمین نیست .
انگار همه چیز برام تاریک میشه .
اما یه حالت سر در گمی داشتم که بعضی وقتا واقعااا نمیزاشت حسم و خوب نگه دارم و کلافه بودم .
هر صبح که از خواب بیدار میشدم و از اونجایی که طبقه 12 هم هستیم خیلی راحت طلوع خورشید زیبا رو میتونم ببینم میرفتم کنار پنجره چشمام باز شده نشده به خدا و به کل جهان سلام میدادم و دستمو میزاشتم رو قلبمو از ته دل میگفتم (( ایاک نعبد و ایاک نستعین …… )) پروردگارا تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری می جویم . ای رب من ، من به تو اجازه میدم که منو به صراط مستقیم هدایت کنی و منو در گروه بندگانی قرار بدی که هم در این دنیا و هم در آخرت سیراب نعمتها و ثروتها و عزت مندی تو شدند . خدایا کمکم کن جزو گمراهان نباشم .
و در همون حال نور طلایی خورشید رو میدیدم که داره از پشت کوههای سر به فلک کشیده پر قدرت و زیبا بیرون میاد .
دلم میلرزید و همش تکرار می کردم
ای که مرا خوانده ای … راه نشانم بده ….
و سعی میکردم به نجواهای ذهنم غلبه کنم که همش میگفت : آره … خیلی چیزارو تغییر دادی ولی مسایل مالی ات چی ؟؟؟
اگه راست میگی خیییلی زرنگی بگو تو مسایل پولی چی کار کردی ؟؟!!!
مسایل روابطی و خانوادگی و کاری و سلامتی و سطح انرژی و شکرگزاری ……. که همه بلدن ….
پول و چیکار کردی ؟؟؟ پووووولووووو….
و من همش میگفتم خدایاااا من حریف این نجواها نمیشم تو کمکم کن … تو هدایتم کن ….
و البته که هدایت خدایی که قربونش بشم همیشه میرسید و من متوجه میشدم .
ولی تو پیشرفت مالی هنوز تاریکم … ضعیفم ….
چند بار میخواستم پروژه خانه تکانی ذهن یا مهاجرت به مدار بالاترو مکمل دوره هام کنم ولی این نجواهای ذهن نمیزاشت .
تا این که چند روز پیش که مثل همیشه داشتم بنر سایتو چک می کردم یه دفعه با خوندن
(( پروژه : تغییر را در آغوش بگیر ))
به خداااا قلبم لرزییییییید ….
و به وضوح شنیدم که کسی گفت : فرزندم ، عزیزم شروع کن …
( آخه من خدا رو پدر بی نهایت ثروتمند و بی نهایت قدرتمند خودم می دونم ) .
تند تند نفس می کشیدم و در عین حال لبخند رو لبم بود .
همین طور که رفتم آماده بشم که برم سر کار ،
نجواهااااا …. بازم اومدن . ذهنم می گفت چیو میخوای شروع کنی ؟؟؟ مگه تو دوره احساس لیاقتو داری ؟؟
گفتم نه ندارم ولی دوره عزت نفس و که دارم این دوتا رو مکمل می کنم و به امید الله شروع می کنم . آخه این پروژه مال منه . حتماااا قراره موانعی شکسته بشه . حتمااا که قراره من بزرگتر بشم … حتمااا که قراره من وارد مدار بالاتری بشم ….
ولی بازم ذهنم گفت : اگه دوره عزت نفسو نداشتی چی ؟؟ ( یعنی ببینید شیطان چجوری با ماها بازی میکنه !!!! )
به ذهنم گفتم حتی اگه دوره عزت نفسم نداشتم میرفتم تو قسمت عقل کل و کلمه احساس لیاقت و ارزشمندی رو سرچ می کردم و هر کامنتی که قلبمو تکون میداد و مینوشتم و جزوه برداری میکردم و مکمل این پروژه میکردم .
به خداااا قسم وقتی اینو به ذهنم گفتم انگار که با مشت تو دهنش زده باشم خفه شددددددد…..
و حالا به لطف و فضل الله من خوشحال و دلگرم اینجام و قراره منم همسفر این مدار آگاهی الهی باشم .
یا رب هزاراااان بااااار شکرت ….
استادترین استادانم بی نهاااایت سپاسگزارتونم ….
خوب بریم برای جواب سوال اول :
( البته من کامل همه تمرین رو توی دفترم نوشتم )
1_ آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد ، مسیرت رو اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود ؟ چه نتیجه ملموسی داشت ؟
آخرین بار که سعی کردم خودمو بر عکس همیشه تغییر بدم رابطه اسفناکم با دخترم بود و هر آن احتمال میدادم از خونه فرار کنه . بسیاااااار نگران بودم و استرشو داشتم چون هنوز سنی نداره اما با دوستانی که هم کلاسیشم هستن حشر و نشر داشت که اصلاااا دختران مناسبی نیستن و حتی خانواده هاشونم که بعدا دیدم که از خودشون نامناسب ترن بیشتر منو به مرز جنون میرسوند .
و به عنوان یه مادر مجرد و به خیال این که تمااام اختیارش با منه 99٪ ذهنمو به خودش مشغول کرده بود و مداااام بین ما دعوا و جر و بحث بود . منم در اکثر موارد یک کوه آتشفشان بودم …..
تا این که دیدم اوضاع داره روز به روز بدتر میشه .
تصمیم گرفتم بیشتر به خودم مسلط بشم و با خودم گفتم بابا جااان این همه فایل دیدی و شنیدی و خریدی اگه عمل نکنی اگه نتیجه نگیری آخههههه به چه دردت خورده ؟؟؟!!!!
پس چی یاد گرفتی ازشوووون ؟؟؟؟!!!!
وقتی این آگاهی ها رو نتونی تو رفتارت بیاری یعنی فقط خودتو گول زدی !!!!!!
با توکل به الله شروع کردم به تمرکزی گوش دادن فایلهای توحیدی استاد عزیزم و هیییی…. با خودم تکرار میکردم که شیرین جان این دختر ، دختر تو نیست … این ظاهر داستانه . اون روح مجردیه که تنها به دنیا اومده و عین خودت تنها هم به آغوش خداوند بر میگرده . اونم مثل تو خدایی داره و برای تجربه خودش به این عالم اومده . دست از سرش بردار و این انسان و به خدایی که اونو آفریده و عاشقشه و همواره هدایتگرشه بسپار ، یادت باشه همه ما به یک اندازه به خدا نزدیکیم و هدایت هاشو دریافت میکنیم .
تو فقط روی خودت و احساس خوبت کار کن …………..
البته که اولش خییییلی برام سخت بود اما کم کم
اس ام اس هامو و زنگ زدنامو بهش کم کردم و همش میگفتم خدایا … من بنده توام اونم بنده توعه … پس فقط به خودت می
سپارمش …
الله اکبر ……
یواش یواش داستان تغییر کرد .
فرزندم کم کم شروع کرد به فاصله گرفتن از اون دوستان نامناسب و بیشتر تمرکزش رفت روی درساش و اکه اشتباه نکنم 3 ماه بعد خودش امد گفت : من با فلانی و فلانی کلااا قطع رابطه کردم این دوستا دوست نیستن دشمنن .
منو میگیییییی…. هاااااج و وااااج داشتم به دخترم نگاه میکردم .
منی که مدتهاااا بود با شوخی با خنده با نصیحت با دعوا با جنگ با تهدید نتونسته بودم ذره ای تااااکید میکنم ذره ایی بچه امو به خودش بیارم خداوند بلند مرتبه به راحتی این کارو برام انجام داد تازه من فقط میخواستم اون از دوستاش فاصله بگیره که خدا شاهکار کردو کلاااا رابطه قطع شد و دیگه هرگز پیش اونا بر نگشت . ( هنوزم نمیدونم خدا چجوری این کارو انجام داد ولییییی انجام داد ! )
اون لحظه انگار خدا تو قلبم گفت : بهت گفتم که به من بسپارش …..
یا الله …
یا الله ….
خدایا سپاسگزار وجودتم که
همیشه هستی
همیشه می شنوی
و هیچ وقت تنهامون نمیزاری ….. ( دورت بگردم )
2_ در چه مواردی نشانه های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی ؟ بعدا دقیقا چه هزینه ایی برای فرار از تغییر پرداخت کردی ؟
در مورد سلامتی ام بود .
من از چند سال پیش یواش یواش شروع به سردرد های کوچولو کوچولو و فاصله دار کردم .
یه بار به خودم می گفتم چیزی نیست احتمالا مال آفتابه امروز خیییلی گرم بود .
یه بار می گفتم احتمالا امروز چون نه صبحانه خوردم نه ناهار سردرد گرفتم چیزی نیست .
یه بار میگفتم احتمالا برای جر و بحثیه که با فلانی داشتم چیزی نیست ….
اما …. اما … سردرد های من داشتن بیشتر و بیشتر و طولانی ترو طولانی تر میشدن
و به جایی رسید که من وقتی سردرد میگرفتم شاید باور نکنید گاهی اوقات به دوهفته مرگبار میرسید که من حتی باز کردن چشمام برام سخت بود چه برسه به زندگی عادی …
( یعنی جهان چکششو بلند کرده بود و هیییی میزد هییییی میزد تا له بشم )
که خدارو شکر البته الان خیییییلی بهترم و به ندرت سردرد میاد اگرم بیاد زود برطرف میشه چون 2 باور قدرتمند کننده تو ذهنم ساختم .
1خودمو شرطی کردم به آب و آبلیموی بدون شکر 2 این که بدن من بزرگترین داروخانه جهانه ، خودش بلده چجوری خودشو ترمیم کنه و سالم نگه داره .
3_ اگر به آن موقعیت بر گردی چه اقدام جایگزینی انجام می دهی ؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر میدهی ؟
در مورد سردردم سعی میکردم از همان اول هوشیارانه به زبان بدنم گوش بدم و ببینم مشکل چیه و از کجاست ؟ و به سرعت تا مسیله بزرگ نشده و تا جهان منو چکشی نکرده جلوشو بگیرم
تا نخوام بعدا ایییینقدر زجر بکشم و از زندگیم بیوفتم .
4_ به آن موقعیت فکر کن و بنویس : چه باور محدود کننده ایی باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی ؟ چطور این باور را اصلاح کردی ؟
در مورد فرزندم راستش باور کرده بودم مسئول تماااام زندگی بچه ام منم و من هم باید مادر باشم هم پدر هم نان آور هم پرستار هم مربی هم راهنما هم مشاور هم پلیس هم کارآگاه مخفی کلا یادم رفته بود که من هیییییچ کارم و او بنده کس دیگه ایه و خداشم کسه دیگه اییه و وظیفه من فقط لذت بردن از وجود فرزندمه و تماااام … بقیه اش با خوده خداست و انتخابهای خودش .
الهی شکر که خداوند همراهی این پروژه بی نظیر و آگاهی دهنده رو روزی من کرد .
سلام به استاد عزیزم وخانم شایسته دوست داشتنی و خانواده ی صمیمی عباسمنش
واژه ی تغییر شاید واژه ی بسیار ساده باشه اما مفهوم عمیقی داره خیلی از ماها تغییرات رو بسیار دوست داریم واز تکراری بودن خیلی موارد زود خسته میشم مثلا اگر ما سه روز پشت سر هم یک نوع غذا رو بخوریم سریع اعتراض می کنیم که غذای تکراری رو چرا هر روز میخوریم وچیدمان خونمون تکرار هست ولی غافل از این هستیم که ما خودمون کوله باری از رفتارها افکار وباورهای تکراری که سالیان سال رو داریم با خودمون می کشیم ولی هیچ وقت به خودمون اعتراض نکردیم که چرا من با اینکه یک نتیجه رو دارم میگیریم باز هم همون رفتار رو دارم انجام میدم .
بعد از اینکه آگاهی های فایل رو گوش دادم به خودم نگاه کردم وبه رفتارهام وافکارم ونتایجم فقط سطحی نگاه کردم دیدم من عجب آدم درب و داغونی هستم از حیث نتایج در تمام زوایای زندگی ، اینقدر درب وداغون که من عملا خودم رو درگروه اول دارم می بینم چون یک مدت روی خودم کار می کنم نتیجه خیلی کوچولو میگیرم دیگه رها می کنم عملا من نتیجه ایی نگرفتم .
من از اون خانواده های بسیار داغونم که هرچی زور میزنم که خودم رو از باتلاق بکشم بیرونم فقط در حدی تلاش کردم که بتونم کله ام رو از باتلاق دربیارم ونفس بکشم ولی تا خرخره توی باتلاق باورهای کهنه ومخرب غرق هستم .
حقیقت اینه هست که من جزو گروه اول هستم که جهان با نه فقط چکش بلکه با پتک داره بهم هشدار میده ولی من یکم تغییر میکنم وقتی پتک بهم میخوره ، ولی بعد مدتی یادم میره و جهان دوباره هشدار بعدی میده ومن کمی تغییر می کنم و دوباره هشدار جهان وتغییر کمی از من و ادامه ی همین منوال .
دقیقا یک زندگی یویو مانند دارم میرم بالا ومیام پایین اما هیچ خبری از نتایج پایدار نیست .
واقعا نمی دونم چه باور مخفی توی وجود من هست یا چه مشکلی در وجودم هست که جلوی ادامه دادن وانگیزه داشتن دائمی منو میگیره .
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟آخرین بار به خاطر تضاد سلامتی که مدت بالای 20 سال بود من دچار بیماری دیابت بودم با شروع قانون سلامتی وعمل به اون چقدر بدنم به سمت سلامتی رفت چقدر من اون موقع احساس سلامتی وسبکی در بدنم میکردم وقتی به قانون سلامتی عمل کردم انسولین تزریقی من کم کم قطع شد وفقط یکی دو نوع قرص وبعدش کلا قطع شد اما اینقدر همسرم و خانواده با من سر تغذیه وغذا خوردن باهام بحث میکردن که آخرش من برگشتم همون جای قبلی چون اونها در فضای آموزشی استاد نبودن و من الان دقیقا برگشتم جای اول نه فقط اونجا بلکه الان وضعیت جسمی من هم بدتر شده .
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟چند ماهی هست که من نشانه های جسمی خودم رو دارم می بینم اما از اونجایی که اقدام به تغییر رو جدی نمیگیرم قطعا هزینه سنگین مالی وجسمی رو نه چندان دور رو باید پرداخت کنم .چون دارم می بینم چقدر پاهام درد می کنه وچشمام دیدش تغییر کرده درد رو در برخی از اعضای بدنم حس می کنم .
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟الان واقعا درک می کنم که اون موقع من نباید تسلیم بقیه میشدم وبه حرفهای اونها گوش میکردم چطور من دیابتی 20 سال دیابت داشتم انتظار داشتم بعد از سه ماه همه چیز گل و بلبل بشه با اینکه من میدونستم بازگشت به همون سبک نتایج همون موقع رو برام دارم هرچند واقا یک سال طول کشید تا من دوباره همون نتایج قبلی رو ببینم وتوی بدنم ظاهر شد اما الان چقدر برای من سخته که برگردم به همون سبک .
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟وقتی به اون موقعیت فکر می کنم می بینم واقعا این باور که مواد غذایی رو خدا برای ما آفریده وما باید از خوردنشون باید لذت ببریم واین مواد غذایی نیستن که باعث بیماری ما شدنو ……….. این نوع باور باورها بودن که من دوباره بازگشت به اونها نتایج بدتری رو برای من بوجود آوردالان باید من برگردم به دوره قانون سلامتی آنقدر اونها رو تکرار کنم تا کم کم سبک زنگیم عوض بشه ومرتب تکرار کنم اونها رو تا دوباره نتایج ظاهر وتکرار مرتب اونها باعث پایداری اونها بشه .
من شکرگزار خداوندی هستم که به این مسیر زیبا هدایتم کرد.
من از وقتی که روی خودم کار میکنم هرسال قبل از تولدم هدایت میشم به دوره ایی و مسیر رو ادامه میدم و نتایج و اتفاقات فوق العاده ایی رو خداوند برام رقم میزنه(پاداش ایمان منه)
و امسال هم هدایت شدم به پروژه تغییر را در آغوش بگیر.
بریم سراغ سوالات
شماره 1 : خوب من حدودا 6 ماه پیش تصمیم گرفتم شغلی رو که سالها داشتم رو رها کنم و برم دنبال علاقم، و دیدم که شرایط شرکت چند ماه بعد از رفتن من تغییرات خوبی نداشت و هیچ خبری از رشد و پیشرفتی که صحبتش بود هم نشد و من از تصمیمی که گرفتم راضیم.
این مدت حرفه ی جدیدی رو یادگرفتم که میتونم در نهایت برای خودم کار کنم و درآمدم برای خودم باشه و لذت ببرمممم(شغلم ، عشقم باشه)
شماره 2: من در مورد روابطم نشانه هارو میدیدم ولی تغییر نکردم، آخرش با لگد جهان فهمیدم و بهاشو دادمممم…. و آرام آرام روی خودم کار کردم
شماره 3:خیلی راحت همه چیز رو در رابطه رها میکنم و میرم دنبال زندگیم، آزاد و رها
خیلی آرام و صبورانه برخورد میکنم
هیچ چیز رو جدی نمیگیرم در رابطه
خودم رو اولویت قرار میدم
و به هیییچ کس و هیییچ چیز نمیچسبم
رها و آزاد زندگی میکنم و وابسته ی خدا میشم.
سوال 4:من در مورد روابط باورهای محدود کننده ی بسیاری داشتم و همین طور عزت نفسم
مثلا یکی از باورهای محدود کننده ایی ک داشتم این بود که به روابطم بلند مدت نگاه میکردم و همین نگاه باعث شد من انسان بسیار وابسته ایی باشم و پر از ترس ها ، نگرانی ها و استرس باشم همیشه و هیچ لذتی از زندگی نبرم چراااا؟!
چون همیشه نگران رابطه م بودم
اینکه تا ابد با من میمونهههه
اگه بره چی میشهههه
اگه ترکم کنهههه
اگه از دستش بدم
ترس ترس و نگرانی هااااا
یه باوری دیگه ایی که داشتم، اگه ما دیگه باهم نباشیم مردم چی میگن ، زشت میشه بعد این همه مدت بفهمن دیگه باهم نیستیم
حرفِ مردم، حرفِ مردم
و اینکه رابطه م با فرد دیگر، مهم ترین موضوع زندگیم شده بود، همه ی زندگیم انگار همین رابطه بود .
هرچه قدر موضوعی در زندگی ما مهم شود ، ما به همون اندازه آسیب پذیر تریم و به راحتی ضربه های سختی میخوریم ازش.
من به شدت وابسته بودم،وابستگی در روابط بسیار موضوع مهمی ست و امکان نداره شما توی زندگیتون به موضوعی وابسته بشید و به سرعت ازتون دور نشه و از دستش ندین، قطعااااا از دستش میدین( این یک قانونه)
تا من انسان خوشحالی باشم، من از درون شاد نبودم ، من با خودم در صلح نبودم و خودم رو دوس نداشتم، پس منتظر چیزی از بیرون بودم برای شادی و هییییچ وقت شاد نبودم.
و باور داشتم که اگر فردی رو دوست دارم اونم باید برای من کاری بکنه یا دوست داشتنش نشون بده ، توقع داشتم، انتظار داشتم…
دوسش داشتم نه بخاطر خودم و با احساس خوب، یه جور دوس داشتن شرطی
و من یه جایی تصمیم گرفتم تغییر کنم و انسان بهتری از خودم بسازم ، دوره عشق و مروت در روابط رو خریدم که بی نظیییییره و روی باور هام کار کردم و آرام آرام تغییر کردم ( در حال حاضر تجربه ی جدیدی رو دارم، پر از آرامش، احساس خوب، شادی درونی و هر لحظه لذت میبرمممم از رابطه م)
سلام خدمت استاد عباس منش و مریم خانم شایسته و دوستان همفرکانسی انشالله که همیشه سالم و پایدار باشید
جواب به سوال شماره 1:
آخرین بار در دو موضوع همزمان این اتفاق برای من افتاد
یکی بحث حسابداری و مالی کارهام بود که داشت به سمتی میرفت که اگر اقدام نمیکردم واقعا نمیدونم چی اتفاقی در انتظارم بود ولی به لطف خدا بعد از گذشت چندین ماه و با کمک حسابدار همه رو به روزرسانی کردم و الان همه چی اوکی هست
و مورد دوم در بحث روابط بود که اگر از قوانین و دوره عشق و مودت در روابط استفاده نمیکردم والان هم که دارم دوره رو استفاده میکنم از اگاهی ها استفاده نمیکردم الان واقعا نمیدانم چه اتفاقی برای خودم و روحم و روابطم افتاده بود
سوال شماره 2:
گاها در بازاری که من قرار دارم ساختمان سازی
بعضی از مواقع که چند سال پیش اتفاق افتاد رکود رو جدی نگرفتم و ضربه های با بدی خوردم از جمله تا حتی مسافری کشی هم رفتم (البته جسارتی نباشد به راننده های عزیز )منباب شغل خودم میگم و آنقدر شرایط بهم سخت شد که حتی 48 ساعت هم کار میکردم یکسره که بتونم فقط قسط هام رو پرداخت کنم
هزینه ای که پرداخت کردم همین بود که تا دوباره خواستم روی خودم کار کنم و برگردم به کار ساختمان بدترین دوران مالی رو پشت سر گذاشتم دقیقا زمانی که تازه داشتم ازدواج میکردم و نیاز داشتم که همیشه جیبم پول داشته باشم
البته موارد دیگه هم بوده از این نمونه ولی این مورد بولت تر بود
سوال 3:
اگر به اون موقع برگردم مثل الان فقط بیشتر روی خودم و آگاهی هام کار میکنم وباورهام رو نسبت به خدا و قوانین بدون تغییرش عوض میکنم
اون زمان که این اتفاق برای من افتاد تا الان که شکر خدا همه چی بهتر شده فقط باور های من ضعیف تر بود وگرنه که شرایط محیطی اون موقع برای هر مورد از الان بهتر بود ولی من بودم که ضعیف بودم….
سوال 4:
به نظرم یکی از باورهایی که توی من ضعیف بود و الان هم باید خیلی قوی تر بشه
ایمان به خدا و هدایتش
(نداشتن ترس)
و از همه مهمتر باور بر اینکه همه چی در خودم و خدای خودم خلاصه میشه نه مردم و شرایط محیطی
فقط با کار کردم روی خودم و استفاده از قوانین و استفاده کردن از دوره های مختلف استاد عباس منش که هر وقت من توی سایت هستم همین الان هم همین طوره همه چی خوب و عالی هست و بعضی از مواقع که فکر میکنم که همه چی خوبه و از سایت استفاده نمیکنم دقیقا موقعی هست که بازم افت میکنم و فقط تمام تلاشم این هست که برگردم به سایت و روی خودم بیشتر و بیشتر. کار کنم …..
بنام خدای هدایتگر
سلام به استاد عزیزم
اول از همه سپاسگزارم و تشکر میکنم بابت تمام زحماتی که میکشید
سوال اول آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد مسیرت رو اصلاح کردی و از تعقییر اسقبال کردی چه بود وچه نتیجه ملموسی داشتی
خیلی طولانی میشه اما دوست دارم با جان و دل بنویسم که چطور تضاد مسیرم رو عوض کردم و چه نتایج رو لمس کردم
من حدود 5سالی هست که با فایل های صوتی شما استاد عزیز آشنا هستم و تمام سعی خودمو رو حداقل کردم که به نکاتی که میگین عمل کنم و نمیتونم بگم من به اندازه تلاشم به نکاتی که گفته شده نتیجه دیدم من خیلی خیلی بیشتر از تلاشم نتایج دیدم
تو این 5سال از سفر شروع کردم تمام تمرکز رو گذاشتم رو یه نکته که به سرانجام برسه تا بتونیم من و همسرم هندل کار خودمون رو بزنیم
و حدود 5ماه پیش پسرم از ما درخواست کرد که منو ببرید داماد کنید و من یک دختری رو میخوام
برای همین از طرفی بخاطر کار خودمون از لحاظ مالی شرایت خوبی نداشتیم ولی بازم هم نمی خواستیم دل پسرمون را بشکنیم تا این که رفتیم خواستگاری و خانواده دختر هم قبول کردن و ما گفتیم که مراسم عقد رو چند ماهی دیگه برگزار میکنیم و چون ما هر دو خانواده از قبل هم دیگر رو میشناختیم و رفت و آمد خانوادگی داشتیم و از شرایت ما خبر داشتن قبول کردن که مراسم را کمی به تعویق بندازیم
و از اونجای که من و همسرم تمام پس اندازی که داشتیم رو برای کاری که قرار بود شروع کنیم خرج کرده بودیم
بعد از خواستگاری حس میکردم که در عمل انجام شده قرار گرفتم و همش تو ذهنم نجوا این که چرا این کارو کردم از طرفی از هم از هدف خودم و همسرم دور شده بودم و هم هزینه مخارج جشن عقد هم روی دوشم سنگینی میکرد فردا همون روز تمام نزدیک ترین آشنایان و اقوام درجه یک من و همسرم به یک طریقی از ما فاصله گرفتن و و حتا پسلنگی هم به زندگیمون زدن که بی افتیم. تمام اقوام از ما رو گردوند تا جا که میتونستن شرایت رو برای ما به هر طریقی سخت تر کردن که من و همسرم کم بیاریم هر جا که میتونستن از ما حرف های بی ربط زده بودن
همسرم تو کارش گره افتاد بود
پسرم کار میکرد ولی پولشو نصفه نیمه میگرفت وووووووو
با کلی مشکلات روبه رو شده بودیم
که فکر کردم دیگه به آخر خط رسیدم یک ماه بعد دیدم خانواده همسرم هر جا میشنن میگن ابرو مارو بردن پسرشون رو داماد کرده علان ارزه ندارم عقدکنان بگیرن
و من با کلی ترسی که بقیه انداخته بودند تو جونم مانده بودم همش میگفتم کاشکی تو هر شرایت سخته دیگه ای میبودم الا این شرایت
اینقدر حرف پشت سرمون زدن که خانواده عروس من هم با حرف های پشت سرمون همراه شدن و اونا هم تو فامیل شروع به پچ پچ کردن
که بعد دیگه نتونستم تحمل کنم و باید یه فکری میکردم نمیتونستم این حجم بار حرف های سنگین و تحقیر رو تحمل کنم و بعد
زنگ زدم به خانواده عروسم و گفتم من سه ماه دیگه عقد پسرم رو میگیرم
و من نمیخوام یک مراسم کوچیک عقدکنان بگیرم دوست دارم برای پسرم یه مراسم خوب بگیرم و اگه خیلی شما عجله دارین پسرمو تنها میفرستم یه دونه عاقد بیارین و شیرینی بخورید و برید
و حرفهامو زدم و گوشی رو قطع کردم
و بعد من موندم با کلی حال بدی و یه مسعولیت سنگین و هیچ پسندازی و از کجا بیارم که 3ماه دیگه بتونم مراسم عقد بالای هزار نفری پسرم رو برگزار کنم
و کلی مشکلات
و داعم بخدا میگفتم توکجای داری چیکار میکنی
تمام بندهات باهام چپ افتادن خانواده همسرم که ما رو ترک کردن کار همسرم لغ و طغ شده کار پسرم خوبه ولی پول نصفه نیمه که بدرد من نمیخوره
من علان چیکار کنم
داری چیکار میکنی حداقل بگو من چیکار کنم یه راهی بهم نشون بده
بگو از کجا شروع کنم انگار خداوند. سکوت کرده بود ازش صدای نمیامد
من حس میکردم که تو یه باتلاق افتادم و دیگه نمیتونم بیرون بیام
تا این که تمام افرادی که من دوستشون داشتم منو تو این شرایت رها کردن
تمام درهای بسته شده بود
از همه سمت نامیده شده بودم تنها مونده بودم از لحاظ روحی و جسمی داغون شده بودم ووو…. و باید با این شرایط میتونستم زهنمو کنترل کنم و آرم باشم و به شکر گذاری هام ادامه بدم
مینوشتم با خدا حرف میزدم ترسهامو بهش میگفتم و سعی میکردم زهنمو کنترل کنم و شکر گذاری هارو انجام بدم و تجسم میکردم و با تجسم به گریه می افتادم
و تا این که قلبم دیگه آروم شده بود
و حدوداً بعد از یک ماه نمیدونم شاید میشه گفت یه ندای توی قلبم
یا شاید یک امیده میشه گفت
که تو دلم با یه زوغی گفته شد برو امروز با همون مبلغی که تو حسابت هستش خرید عقد پسرت رو انجام بده اگه چه کافی نیست ولی تو برو
و برای خرید عقد مراسم ما رسم داریم که 3تا 7دست فقط لباس باید بخریم
قیمت هر دست لباس هم بالای 18ملیون هستش
و من فقط پول یک دست لباس رو داشتم و بعد زنگ زدم به خانواده عروسم و گفتم امروز میخوام برم خرید عقد رو انجام بدم شما کی از مسافرت برمیگردین اونا هم گفتم دوماه دیگه و خودت برو خرید رو با سلیقه خودت انجام بده چون ما دیر میایم و نزدیک همون عقدکنان میایم من هم از این فرصت استفاده کردم و فردای همون روز رفتم خرید
تا با همون اندک مبلغ پولی که داشتم خرید کنم بخدا قسم به محض این که رفتم خرید اول رو انجام دادم انگار تمام قفل ها شکسته شد من خداوند رو تو طلا فروشی دیدم
من خداوند رو تو کیف فروشی دیدم
من خداوند رو تو لوازم آرایشی دیدم
من خداوند رو تو شیرینی فروشی دیدم
من خداوند رو حتا تو خیاطی من خداوند رو تو آرایشگاه من خداوند رو تو پذیرای مهمانهام دیدم خداوند برای من همه چیز شد خداوند برای من همه اون افرادی شد که منو تو شرایت سخت ترک کرده بودم خداوند مشتریهای پسرم شد خداوند کار و کاسبی همسرم شد خداوند داشت بجای همه برای من جبران میکرد
من به خانواده عروس گفته بودم 3ماه دیگه عقدکنان رو میگیرم ولی بعد 45روز من عقد کنان رو گرفتم اونم با بهترین کیفیت حتا خریدهای پذیرای من برای هزار نفر در نظر گرفته بودم نزدیک چهارصد نفر فقط اضافه اومد هم بهترین ارایشگاه هم بهترین پذیرای رو کردم هم بهترین ولباس هارو برای عروسم خریدم بهترین و لباس رو برای پسرم همسرم و خودم خرید کردم یعنی استاد من خودم انگشت به دهان موندم
دیگه تو فکرشو بکن اون افرادی که منو ترک کردن چطور مونده بودن
استاد اگه اون افراد منو ترک نمیکردم
من این قدر با قدرت حرکت و توکل نمیکردم و حرکت نمیکردم
دقیقاً وقتی اونا منو ترک کردن به قدری درد آور بود که گفتم من به همتون ثابت میکنم که بدون نبود شما هم میتونم از پس همه چی بر بیام
و علان دو هفته هستش مراسم رو گرفتم و تمام شد من نمیدونم خدارو چطور شکر کنم
اگه به قبل برگردم دوباره همین مسیرو میرم
من با ترسم روبرو شدم و پشت ترسم قایم نشدم هزار دلیل و بهانه واقعی داشتم که نتونم مراسم پسرم رو برگزار نکنم
خدا رو هر لحظه صدا میزدم
هر لحظه میگفتم بندهات منو ترک کردن من رو تو حساب باز کردم هواست خیلی بهم باشه من جز تو کسی رو ندارم
من به خدا وصل شدن رو با پوست و گوشت حس کردم و مزه کردم
من متوجه شدم اگه خدا بخواد برات بسازه فقط پول نیست همه چیز میشه برات
تو تمام زندگیم بخدا قسم هیچ درسی در این حد چشم و گوش منو باز نکرد هیچ چیزی در این حد منو شجاع نکرده بود تو عمرم
هیچ موضوعی تو زندگی در این حد منو به حد نا میدی و ترس و استرس قرار نداده بود چون حس میکردم خدا صدای منو نمیشنوه
خیلی درس گرفتم در همون لحظه که خدا سکوت کرده بود هواسش دقیقا خیلی بیشتر از قبل بهم بود درس گرفتم
تو بدترین شرایت دست از تلاش نکشم حتا اگه همه چیز به نفعه من نبود با کمترین چیزی که دارم شروع کنم درهای دیگه با اراده خداوند باز میشه
هر لحظه با خداوند وصل باشم همه چیز رو باهاش درمیان بزار حتا کوچیک ترین چیزهارو و ازش درخواست کنم
اگه همه افراد ترکم کردن اون لحظه اوج خوشحالی هستش باید قدرت بیشتری بگیرم برای ادامه دادن چون خداوند قرار بجای همه برات باشه
و کلی درس دیگه گرفتم و بزرگترین درس این بود که انگاری آماده هستم که خودمو به چالش بکشم انگار هیچ چیزی اونقدر که ما فکر میکنیم ترسناک نیست وقتی تو دلش میری میبینی میگی این بود اون چیزی که ازش مترسیدی ترس هام کمتر شدن با خدا همه چیز شدنیه
دومین سوال در چه مواردی نشان هارو دیدی تعقییر را دیدی اما جدی نگرفتی
دقیقاً علان 5سال هستش که منو همسرم داریم رو موضوعی کار میکنم که هندل کار خودمون رو بزنیم ولی واقعا داریم این پا اون پا میکنم هر روز داریم بهانهای الکی در میاریم و بهاشو دقیقاً با عقدکنان پسرم پس دادیم چون من بخاطر فشارهای که بهم وارد شد همون اول کار کلیهام کم کار شده و چشمام دوچاره ضعیف شد و خوده همسرم مهرهای کمرش و شونش بخاطر رانندگی زیاد آسیب دیدش و بعد از عقد پسرم ،2هفته استراحت مطلق ولی همچنان بازم اذیته البته که قبل این موضوع هم باز هم ما به تضاد های مالی خیلی زیادی بر خوردیم اما دیگه عقد کنان پسرم بزرگترین چک بود که خوردیم چون از همه سمت ترد شدیم تحقیر شدیم
اگه منو همسرم کار خودمون رو شروع میکردیم هر روز بهانه دلار و شرایت کشور وووو اینارو نمی آوردیم فقط با در آمد یک ماه همسرم نه تنها عقدکنان پسرم که کل جهاز پسرم رو هم میتونستم بخرم
ولی انگار یه چکش خیلی بزرگ بود که باید میخورد تو سرمون ولی علان خیلی جدیدی میخوایم شروع کنیم که واقعاً تصمیم من و همسرم جدی هستش در این موضوع دیگه نسبت به قبلاً ترسهامون هم خیلی کمتر شده
و سوال سوم اگه به آن موقعیت برگردی چه اقدامی جایگزینی انجام میدهی چه رفتار یا واکنشی رو تغییر میدهید ؟
همینجوری که برای عقدکنان پسرم صددر صد خودمو گذاشتم و به لطف خدا اتفاق افتاد برای کار و شغل خودم هم و برای هندل زدن کار خودمون هم همینقدر تلاش میکردم بخاطر ترس هام خیلی خودمو عقب انداختم با ترس هام روبه رو میشدم
سوال آخر به آن موقعیت فکر کن و بنویس چه باور محدود کننده ای باعث میشد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی و چطور این باور را اصلاح کنیم
برای کار خودم و همسرم که بخاطر چه باوری به تعویق منداختم
این بود که پول کافی ندارم برای هندل کارم باید همه چیزی اوکیه و عالی باشه تا شروع کنم اگه شروع کنم پولم کافی نباشه چی وووووو
و برای اصلاح این موضوع
فکر میکنم اولین قدم اینه که دوره عزت نفس رو بخرم و بعد دوره احساس لیاقت
و بعد با ترس هام رو به رو. بشم دقیقاً همین درسی که خدا بهم داد برای عقدکنان پسرم میتونست بهتری درسی باشه که تو کل زندگیم گرفتم
من از شما استاد عزیزم واقعا ممنونم واقعا سپاس گذارم
هیچ استادی اینطوری با جون دل به شاگردانش آموزش نمیده سایت شما تیکه ای بهشت هستش
امید وارم کامنتی که میزارم برای دوستانی که حضور دارند مفید واقع بشه
در پناه امن خدا باشید
سلام به استاد و مریم جون و دوستان عزیزم
سوال اول : آخرین بار همین یکماه پیش بود که راجب پیشرفت در زمینه شغلی به یک مشاور مراجعه کردم برای اینکه بهار بشم و مسیر درست تری رو انتخاب کنم
وگرنه خودم باید چندین سال وقت میزاشتم تا به نتیجه راجب سوالاتی که از خودم تو ذهنم بود میرسیدم
پس بجای اینکه در آینده کلافگی و سردرگمی رو تجربه کنم به حسی بهم گفت برم پیش این مشاور تا مشکل رو باهاشون درمیون بگذارم….
سوال دو: من بخاطر یکسری موضوعات اصلا رابطه خوب و سالمی با پدرم نداشتم و خیلی باهم بحث میکردیم تا اینکا زمان جنگ شد و این یک شوک بزرگی بهم داد تا به خودمبیام و همه دلخوری ها رو کنار بزارم و بیام پیش قدم بشم و رفتارم رو با پدرم تغییر بدم
چون جنگ بود ترسیدم که نکنه از دستش بدم و تا آخر عمرم از رفتارم پشیمون بشم!
سوال سه:اگر به گذشته برگردم هیچوقت احازه نمیدوم که دیگران تعیین کننده عشق و دوست داشتنم بین من و پدرم بشن ، و اینقدر کینه و دلخوری از پدرم به دل نمیگرفتم که اون آدمها به خواستشون که خراب کردن رابطه من و پدرمه برسن ….
سوال چهار: راستش بیشتر غرور بود تا باور ، اینکه فکر میکردم اگر تغییر بدم رفتارم رو ، انگار شان و شخصیتم رو پایین اوردم! و اون ادمها یوقت فکر کنن که چقدر با ارزش بودن که من خودمو بخاطرشون یا رفتارهاشون تغییر دادم! دلمنمیخواست همچین فکرایی بکنن…
اما جنگ عاملی بود که دیوار غرورم رو شکست و باعث شد همه این فکرای مسخره و بی معنی رو کنار بزارم و به خودم بیام تا قبل اینکه پدرمو از دست بدم و تا یک عمر با پیشمونی و حسرت زندگی کنم ….
و تا قبل از جنگ منو پدرم 3 سال بود که ارتباط خوبی نداشتیم و همشم بخاطر این بود که از روی غرورم فکر میکردم که چرا من باید تغییر کنم؟!؟
بزار یبار پدرم تغییر کنه چون اگر من تغییر کنم اون آدمها فکر میکنن که خیلی مهمن واسم و من بخاطرشون من خودمو تغییر دادم! اما الان که فکر میکنم اگر انقدر برام بی اهمیت بودن نباید اجازه میدادم که تاثیری تو رابطم با پدرم بزارن….
و از الان دیگه به گذشته اشتباهات خودم و رفتار هایی که از پدرم دیدم و ناراحتم کرد فکر نکنم و فقط به ویژگی های خوب پدرم و زحماتی که برام داره میکشه فکر کنم و قدردانش باشم
واقعا ممنونم از خداوند که هدایتم کرد تا دوره هم جهت رو بخرم چون بیشتر این تغییرات با همین دوره برام اتفاق افتاده ، خدایا شکرت …..
به نام خدا
سلام.
امروز دوباره از فایل دستورالعمل پروژه تغییر گذاشتم تا گوش بدم.
من خیلی مقاومت درونی دارم با خود کلمه ی تغییر.
امروز یه حرکتِ عملی کردم در جهتِ اقدام برای تغییر…
خودم و حافظ رو حاضر کردم بردم تو مجتمعِ بزرگ و سرسبزمون به گردش و تفریح و قدم زنی.
واسه جفتمون این اقدام رو انجام دادم:
– برای تغییر روحیه.
– دیدن درخت ها و گل ها و پرنده ها و پیشی ها از نزدیک، نه از پشت پنجره مثل هر روز.
– هوا خوری.
– خروجِ خودم و حافظ از خونه.
– لذت بردن از هوای مطبوعِ پاییزی.
و بلافاصله پاداش هاشو دریافت کردم:
هوا فوق العاده بود.
حافظ خیلی قشنگ راه میرفت مستقل.
همسرم بدون اینکه بگه زودتر اومد، دقیقا وقتی ما رسیده بودیم جلوی در ورودی مجتمع، ماشین همسرمو دیدم که داره وارد میشه و برامون بوق زد.
حافظ باباشو که دید کلی ذوق کرد.
خوشحالم که انقدر قشنگ ذوقشو نشون میده.
از اون ور هم مامانم میخواست بیاد خونه مون، خودم براش اسنپ گرفته بودم، همون لحظه ماشین مامانم هم رسید.
همزمانی ها شگفت انگیز بود امروز.
خوشحال و سپاس گزارم برای اینکه اینهمه زیبایی رو یکجا دریافت کردم امروز.
من، از اسمِ تغییر می ترسم.
دلهره میگیرم که خدایا، الان باید چه کار بزرگی بکنم تا تغییر ایجاد کنم.
من از اسمش میترسم.
وگرنه تغییرهای بزرگی رو به لطف خدا، استارت زدم و موفق شدم در موردشون.
یکیش تغییر رشته تحصیلیم:
از کاردانیِ الکترونیک رفتم کارشناسیِ گرافیک.
تفاوتشون از زمین تا اسمون بود.
عشق به هنر و لطف خدا، منو برد تو اون مسیر و بسیار راضیم.
هیچوقت به انصراف یا عقب نشینی فکر هم نکردم.
سخت بود.
خروج از نقطه ی امنم بود.
چون یه دنیای ناشناخته بود برام.
ولی انقدر علاقه داشتم به هنر که استارتش رو زدم و ترم به ترم بیشتر عاشقِ گرافیک و درس هاش شدم.
یه بار هم شهریور 1401 که بوی افسردگی و بی انگیزگی و بی امیدی داشت به مشامم میخورد شروع به تغییر کردم.
پیاده روی، تغییر سبک تغذیه و …
و همین تغییر منو بعد از 100 روز اماده کرد وارد تغییر بزرگتری بشم به اسم ورود به دوره قانون سلامتی.
اینم یکی از زیباترین تغییراتی بود که واردش شدم.
عموما به خاطر نمیارم تنبیه شدیدی شده باشم تا بخوام تغییر بدم خودمو.
عموما با نشانه های سبک، یه مسیر جدید برای خودم ساختم.
من افکارِ کمال گرایی دارم، نقص و اشتباه به شدت اذیتم میکنن، برای همین احتیاط میکنم.
خروج از نقطه ی امنم هم گاهی برام خیلی سخته.
و گاهی هم نه، خیلی عادی و بدیهی دل میدم به شرایطِ جدید و مکان جدید و ادم های جدید.
ذهنم میره سراغ اشتباهاتم، کم کاری ها یا تنبلی هام.
ولی از قصد برای خودم مینویسم تا به خودم یاداوری کنم، سمانه تو مجموعه ای از رفتارها و اقدامات عملی هستی که تو زندگیت انجام دادی و میدی.
خوش بین باش به خودت.
(خدایا شکرت برای نسیم ملایمی که الان به صورتم خورد، بوی عشق و امنیت و ارامش میداد.)
خیلی سختمه تو این پروژه بنویسم.
هنوزم راحت نیستم تو جلسه 1، 2 و 3 چیزی بنویسم.
چون نمیدونم چی بنویسم.
شاید هم بدونم، ولی جسارت نوشتنش رو هنوز پیدا نکردم، وگرنه عاشقِ نوشتن هستم.
خدایا کمکم کن راحت تر با تغییر مواجه بشم.
بهش فکر کنم،
ازش بنویسم،
و به شناختنِ خودم کمک کنم.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
با سلام خدمت استاد عباس منش عزیز و دوستان خیلی خیلی خوشحالم که استاد شرایطی ایجاد کردن در زمانی که در جایگاهی هستم که شرایط دقیقا دارن به من نشانه هایی از تغییرات را نشان میدن و من گمراه و سردرگم بودم که چکار باید بکنم تا امروز که استوری استاد و در اینستا دیدم و درجا وارد سایت شدم تا شروع کنم
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
تازه مهاجرت کرده بودم با راهنمایی یکی از همسایه های قدیمیم و رفتم کشوری که اون بود و بی خبر از اینکه تو مدتی که من از ایشون بی خبر بودم الکل زیادی مصرف میکرد و رفتار ثابتی نداشت و جایی احساس کردم اگر تو این کشور غریب به خدا اعتماد کنم و با وسایلم از خانه اش خارج بشم به نقطه امنی میرسم بدونه اینترنت و مقدار کمی پول و این کارو انجام دادم و در طول اون روز تمام شرایط دست به دست هم داده بودن تا من سالم به مقصدی که برایم در نظر گرفته شده بود برسم
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
در موارد زیادی نشانه تغییر دیدم و تنبلی کردم و جدی نگرفتم یا در یک سری شرایط غرورم قالب شد و جدی نگرفتم و بهایی که دادم کل زندگیم بود همسرم بود و الان هم از اینکه زبان این کشور را باید یاد بگیرم باز جدی نمیگیرم و الان بهایش پایین بودن حقوقم هست به خاطر بلد نبودن زبان
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
اگر به ان شرایط برگردم غرورم و تنبلیم را کنار میزارم
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
من در بیشترین مواقع این باورو داشتم که خدا با من هست و هیچ اتفاق بدی نمیوفته و این هم بوده که حالا انجامش میدم در یک شرایطی که همه چیزو محیا کنم شرایط مناسب باشه
سلام به استاد عزیزم و خانواده عزیز عباس منش
پروژه تغییر را در آغوش بگیر
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
راستش متاسفانه من همیشه با برخورد با تضادها شروع به قدم برداشتن برای تغییر خودم برمی دارم به طور مثال در روابطم تا رفتار ناخواسته نبینم دنبال ترمز های ذهنم وموانعی که حالم را بد می کند نمی گردم و تلاشی برای تغییر آنها نمی کنم می دانم از منبع همه تضادها باورهای من است وخودم خالق 100 درصد شرایط زندگی ام هستم در تمام جوانب به خصوص حوزه مالی من همیشه با تضاد پول نداشتن روبرو می شوم و بعد تاجایی که مجبور به اقدام شوم به حرکت نکردنم ادامه می دهم اما در گذشته که در کار حسابداری مشغول به کار بودم و محل کارم را دوست نداشتم و قبل برخورد با تضاد به فکر بهبود محل کار و جایگاه شغلی ام بودم و شروع به فرستادن رزومه به شرکت های دلخواهم کردم و خداوند به بهترین شکل به قدم های من و تغییراتم پاسخ داد و من در جای بهتری مشغول به کار شدم و نتایج آن حقوق بیشتر و ورودی مالی بیشتر و آزادی زمانی برای من بود .
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
نشانه برای استقلال مالی ام بسیار دریافت کردم و با تضادهایی مثل عدم استقلال و بی پولی روبرو شدم که الان برای بهبود این وضعیت بخواهم قدمی بردارم هزینه ای که بابتش دادم 2 سال از عمر با ارزش و وقت با ارزشم است و هم چنین هزینه آرامش و احساس خوبم بوده که پرداخت شد و من باید تغییر کنم و ایمان دارم به خداوند وتوانایی هایی که به من بخشیده تا در مسیر رسیدن به استقلال زمانی ومکانی که هدفم بیزینس آنلاین است قدم بردارم .
در مورد سلامتی هم با بدن درد و سردرد و ضعیف بودن چشمم و ریزش شدید مو بود که مجبور به عملی کردن دوره سلامتی شدم طوری که به درجه خستگی از وضعیت سلامتی ام رسیدم که هزینه آن تنبلی و حال بد و بی انرژی بودنم بود که در اوج نوجواتی و جوانی پرداخت کردم .
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
اگر به موقعیت دوسال پیشم که از شغلم استعفا دادم باز میگشتم منتظر حقوق بیمه بیکاری نمی نشستم و اقدامات اساسی با سرمایه ای که در دستم بود برای استقلال مالی داشتن قدم بر می داشتم تا بتوانم مستقل شوم و یک زن مستقل با درامد بالا باشم نه اینکه بعد دوسال با برخورد با تضادهای فراوان مجبور به تغییر شوم .
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
باور محدود کننده که همسرم مخالفت می کند و قدرت دادن به او که شرک محض بود و توبه می کنم در درگاه خداوند که اشتباه نوجوانیم را و این ترمز را دوباره در ذهنم قدرت دادم و با کار نکردن بر ورودی های ذهنم و ارتباط با انسان های منفی به شخصیت قبل باز گشتم که با یاداوری گذشته که چگونه به پدرم قدرت داده بودم و با توکل به خدا و قدرت محض خدارا دانستن این باور محدود کننده را شکستم و خداوند راه را برایم باز کرد .
باور محدود کننده بعدی من فکر کردن بیش از حد به اینده وکمالگزایی من است که می خواهم همه چیز عالی پیش برود و از همان روز اول به درامد انلاین برسم چون من هدفم فروش انلاین و داشتن بیزینس انلاین است با قدم اول را برداشتن و استمرار و برنامه ریزی بر این هدفم تا حدودی غلبه کردم .
تکیه کردن بر ذهن محدود خودم و ایده های ذهنم که دست هدایت خداوند را بر زندگی ام بستم و راه را برای خودم محدود کردم در حالی خداوند بود که هر لحظه به من روزی می داد و از رزق فراوانش بر من می بخشید غنی وبدن خداوند و منبع رزق وروزی بودنش را و فراوانی جهان را باور کردم و سعی در بهبود این باور می کنم .
عزت نفس و احساس لیاقت خودم را و ارزشمندیم را فراموش کردم و خود سرزنشی می کردم در حالی کهمن روحم از خداوند است و از قدرتش بر من بخشیده و من ذاتا ارزشمند هستم .
در پناه حق باشید.
به نام خدای مهربان
سوال اول
آخرین بار شاید فکر میکنم یک سال پیش بود که بیشتر رو خودم کار میکردم و هم رابطه عالی داشتم هم کار خوب و حال خوب و همه چی بر وفق مرادم بود و یهو همه چی تغییر کرد
ولی در کل همیشه خودم رو شبیه گروه سوم میبینم که با برخورد به تضاد یهو اگاه میشم که زهرا بجنب تغییر کن تا بد تر نشده
الانم استترس دارم و نمیدونم چرا
سوال دوم
همیشه.تو رابطه علنا دیدم نشانه ها رو ولی خودم روگول زدم و ادامه دادم یا همینطور تو کار ولی تو کار کمتر معمولا سریع عمل میکنم
برای درامدمم ممکنه پیش بیاد ولی اینجور مواقع همیشه بهایی که دادم حال بد و مدتی اذیت شدن بوده تا دوباره به مسیر برگشتم
سوال سوم
برای کار کاری که الان میکنم
الویت رو خودم قرار میدم ارزش خودمو بالا میبرم و خواستم رو دقیق بیان میکنم
برای رابطه بیشتر مراقب خودم میبودم و کمتر احساسی عمل میکردم و تصمیم میگرفتم
سوال چهارم
باوری که تو یهو نصفه ول میکنی پس بیخیال
یا بزار حوصله داشته باشی
ییا خوب بخوابی
یا بزار همه چی درست شه بعد
ساعت رند شه شنبه شه
همچین نجوا ها و بهونه هایی باز دارم میکرد
هنوز اصلاح نکردم به طور کامل ولی سعی میکنم هر موقه بهونه ها رو شناختم زنگ خطرم به صدا در بباد و همون موقه حتی یه بخش کوچیک از کاروانجام بدم تا مقاومت ذهنم بشکنه
هنوز در خیلی مواقع نتونستم
و اینکه تو رابطم دیدم که الویتم خودمم ولی اینو به زور نشون دادم و بعدش چند بار خواستم دوباره برگردپ رو حالت قبلیم و برگشتم چکشو خوردم دیگه جلوشو گرفتم
خدایا شکرت برای این اگاهی ها و خودشناسی
ممنونم استاد
به نام الله
قدرت برتری که همیشه می گوید :
صد بار اگر توبه شکستی باز آی
سلام بر استاد بزرگوارم و تمام دوستان هم فرکانسی خودم .
چند وقتی بود مدام با خودم درگیر بودم و دنبال یه جواب میگشتم . همش می گفتم چرا ؟
چرا با وجود این که چندتا دوره رو دارم ذهنم متمرکز رو هیچی نمیشه ؟
چرا نمیتونم این پیله لعنتی رو پاره کنم و بیام بیرون ؟؟
چرا با وجود این که این همه تو سایتم . کامنتهای عالی بچه ها رو میخونم . متوجه خیلی چیزا میشم . از خیلی جنبه هام تغییرات خوب داشتم ولی یه دلسردی عجیبی سراغم اومده .
نه این که پیگیر سایت نباشماااا… نه !!!!
من هر وقت یک یا دو روز از سایت و شنیدن فایلها فاصله میگیرم حالا به هر دلیلی خدا میدونه انگار نفس کشیدن برام سخت میشه .
انگار پاهام دیگه رو زمین نیست .
انگار همه چیز برام تاریک میشه .
اما یه حالت سر در گمی داشتم که بعضی وقتا واقعااا نمیزاشت حسم و خوب نگه دارم و کلافه بودم .
هر صبح که از خواب بیدار میشدم و از اونجایی که طبقه 12 هم هستیم خیلی راحت طلوع خورشید زیبا رو میتونم ببینم میرفتم کنار پنجره چشمام باز شده نشده به خدا و به کل جهان سلام میدادم و دستمو میزاشتم رو قلبمو از ته دل میگفتم (( ایاک نعبد و ایاک نستعین …… )) پروردگارا تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری می جویم . ای رب من ، من به تو اجازه میدم که منو به صراط مستقیم هدایت کنی و منو در گروه بندگانی قرار بدی که هم در این دنیا و هم در آخرت سیراب نعمتها و ثروتها و عزت مندی تو شدند . خدایا کمکم کن جزو گمراهان نباشم .
و در همون حال نور طلایی خورشید رو میدیدم که داره از پشت کوههای سر به فلک کشیده پر قدرت و زیبا بیرون میاد .
دلم میلرزید و همش تکرار می کردم
ای که مرا خوانده ای … راه نشانم بده ….
و سعی میکردم به نجواهای ذهنم غلبه کنم که همش میگفت : آره … خیلی چیزارو تغییر دادی ولی مسایل مالی ات چی ؟؟؟
اگه راست میگی خیییلی زرنگی بگو تو مسایل پولی چی کار کردی ؟؟!!!
مسایل روابطی و خانوادگی و کاری و سلامتی و سطح انرژی و شکرگزاری ……. که همه بلدن ….
پول و چیکار کردی ؟؟؟ پووووولووووو….
و من همش میگفتم خدایاااا من حریف این نجواها نمیشم تو کمکم کن … تو هدایتم کن ….
و البته که هدایت خدایی که قربونش بشم همیشه میرسید و من متوجه میشدم .
ولی تو پیشرفت مالی هنوز تاریکم … ضعیفم ….
چند بار میخواستم پروژه خانه تکانی ذهن یا مهاجرت به مدار بالاترو مکمل دوره هام کنم ولی این نجواهای ذهن نمیزاشت .
تا این که چند روز پیش که مثل همیشه داشتم بنر سایتو چک می کردم یه دفعه با خوندن
(( پروژه : تغییر را در آغوش بگیر ))
به خداااا قلبم لرزییییییید ….
و به وضوح شنیدم که کسی گفت : فرزندم ، عزیزم شروع کن …
( آخه من خدا رو پدر بی نهایت ثروتمند و بی نهایت قدرتمند خودم می دونم ) .
تند تند نفس می کشیدم و در عین حال لبخند رو لبم بود .
همین طور که رفتم آماده بشم که برم سر کار ،
نجواهااااا …. بازم اومدن . ذهنم می گفت چیو میخوای شروع کنی ؟؟؟ مگه تو دوره احساس لیاقتو داری ؟؟
گفتم نه ندارم ولی دوره عزت نفس و که دارم این دوتا رو مکمل می کنم و به امید الله شروع می کنم . آخه این پروژه مال منه . حتماااا قراره موانعی شکسته بشه . حتمااا که قراره من بزرگتر بشم … حتمااا که قراره من وارد مدار بالاتری بشم ….
ولی بازم ذهنم گفت : اگه دوره عزت نفسو نداشتی چی ؟؟ ( یعنی ببینید شیطان چجوری با ماها بازی میکنه !!!! )
به ذهنم گفتم حتی اگه دوره عزت نفسم نداشتم میرفتم تو قسمت عقل کل و کلمه احساس لیاقت و ارزشمندی رو سرچ می کردم و هر کامنتی که قلبمو تکون میداد و مینوشتم و جزوه برداری میکردم و مکمل این پروژه میکردم .
به خداااا قسم وقتی اینو به ذهنم گفتم انگار که با مشت تو دهنش زده باشم خفه شددددددد…..
و حالا به لطف و فضل الله من خوشحال و دلگرم اینجام و قراره منم همسفر این مدار آگاهی الهی باشم .
یا رب هزاراااان بااااار شکرت ….
استادترین استادانم بی نهاااایت سپاسگزارتونم ….
خوب بریم برای جواب سوال اول :
( البته من کامل همه تمرین رو توی دفترم نوشتم )
1_ آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد ، مسیرت رو اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود ؟ چه نتیجه ملموسی داشت ؟
آخرین بار که سعی کردم خودمو بر عکس همیشه تغییر بدم رابطه اسفناکم با دخترم بود و هر آن احتمال میدادم از خونه فرار کنه . بسیاااااار نگران بودم و استرشو داشتم چون هنوز سنی نداره اما با دوستانی که هم کلاسیشم هستن حشر و نشر داشت که اصلاااا دختران مناسبی نیستن و حتی خانواده هاشونم که بعدا دیدم که از خودشون نامناسب ترن بیشتر منو به مرز جنون میرسوند .
و به عنوان یه مادر مجرد و به خیال این که تمااام اختیارش با منه 99٪ ذهنمو به خودش مشغول کرده بود و مداااام بین ما دعوا و جر و بحث بود . منم در اکثر موارد یک کوه آتشفشان بودم …..
تا این که دیدم اوضاع داره روز به روز بدتر میشه .
تصمیم گرفتم بیشتر به خودم مسلط بشم و با خودم گفتم بابا جااان این همه فایل دیدی و شنیدی و خریدی اگه عمل نکنی اگه نتیجه نگیری آخههههه به چه دردت خورده ؟؟؟!!!!
پس چی یاد گرفتی ازشوووون ؟؟؟؟!!!!
وقتی این آگاهی ها رو نتونی تو رفتارت بیاری یعنی فقط خودتو گول زدی !!!!!!
با توکل به الله شروع کردم به تمرکزی گوش دادن فایلهای توحیدی استاد عزیزم و هیییی…. با خودم تکرار میکردم که شیرین جان این دختر ، دختر تو نیست … این ظاهر داستانه . اون روح مجردیه که تنها به دنیا اومده و عین خودت تنها هم به آغوش خداوند بر میگرده . اونم مثل تو خدایی داره و برای تجربه خودش به این عالم اومده . دست از سرش بردار و این انسان و به خدایی که اونو آفریده و عاشقشه و همواره هدایتگرشه بسپار ، یادت باشه همه ما به یک اندازه به خدا نزدیکیم و هدایت هاشو دریافت میکنیم .
تو فقط روی خودت و احساس خوبت کار کن …………..
البته که اولش خییییلی برام سخت بود اما کم کم
اس ام اس هامو و زنگ زدنامو بهش کم کردم و همش میگفتم خدایا … من بنده توام اونم بنده توعه … پس فقط به خودت می
سپارمش …
الله اکبر ……
یواش یواش داستان تغییر کرد .
فرزندم کم کم شروع کرد به فاصله گرفتن از اون دوستان نامناسب و بیشتر تمرکزش رفت روی درساش و اکه اشتباه نکنم 3 ماه بعد خودش امد گفت : من با فلانی و فلانی کلااا قطع رابطه کردم این دوستا دوست نیستن دشمنن .
منو میگیییییی…. هاااااج و وااااج داشتم به دخترم نگاه میکردم .
منی که مدتهاااا بود با شوخی با خنده با نصیحت با دعوا با جنگ با تهدید نتونسته بودم ذره ای تااااکید میکنم ذره ایی بچه امو به خودش بیارم خداوند بلند مرتبه به راحتی این کارو برام انجام داد تازه من فقط میخواستم اون از دوستاش فاصله بگیره که خدا شاهکار کردو کلاااا رابطه قطع شد و دیگه هرگز پیش اونا بر نگشت . ( هنوزم نمیدونم خدا چجوری این کارو انجام داد ولییییی انجام داد ! )
اون لحظه انگار خدا تو قلبم گفت : بهت گفتم که به من بسپارش …..
یا الله …
یا الله ….
خدایا سپاسگزار وجودتم که
همیشه هستی
همیشه می شنوی
و هیچ وقت تنهامون نمیزاری ….. ( دورت بگردم )
2_ در چه مواردی نشانه های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی ؟ بعدا دقیقا چه هزینه ایی برای فرار از تغییر پرداخت کردی ؟
در مورد سلامتی ام بود .
من از چند سال پیش یواش یواش شروع به سردرد های کوچولو کوچولو و فاصله دار کردم .
یه بار به خودم می گفتم چیزی نیست احتمالا مال آفتابه امروز خیییلی گرم بود .
یه بار می گفتم احتمالا امروز چون نه صبحانه خوردم نه ناهار سردرد گرفتم چیزی نیست .
یه بار میگفتم احتمالا برای جر و بحثیه که با فلانی داشتم چیزی نیست ….
اما …. اما … سردرد های من داشتن بیشتر و بیشتر و طولانی ترو طولانی تر میشدن
و به جایی رسید که من وقتی سردرد میگرفتم شاید باور نکنید گاهی اوقات به دوهفته مرگبار میرسید که من حتی باز کردن چشمام برام سخت بود چه برسه به زندگی عادی …
( یعنی جهان چکششو بلند کرده بود و هیییی میزد هییییی میزد تا له بشم )
که خدارو شکر البته الان خیییییلی بهترم و به ندرت سردرد میاد اگرم بیاد زود برطرف میشه چون 2 باور قدرتمند کننده تو ذهنم ساختم .
1خودمو شرطی کردم به آب و آبلیموی بدون شکر 2 این که بدن من بزرگترین داروخانه جهانه ، خودش بلده چجوری خودشو ترمیم کنه و سالم نگه داره .
3_ اگر به آن موقعیت بر گردی چه اقدام جایگزینی انجام می دهی ؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر میدهی ؟
در مورد سردردم سعی میکردم از همان اول هوشیارانه به زبان بدنم گوش بدم و ببینم مشکل چیه و از کجاست ؟ و به سرعت تا مسیله بزرگ نشده و تا جهان منو چکشی نکرده جلوشو بگیرم
تا نخوام بعدا ایییینقدر زجر بکشم و از زندگیم بیوفتم .
4_ به آن موقعیت فکر کن و بنویس : چه باور محدود کننده ایی باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی ؟ چطور این باور را اصلاح کردی ؟
در مورد فرزندم راستش باور کرده بودم مسئول تماااام زندگی بچه ام منم و من هم باید مادر باشم هم پدر هم نان آور هم پرستار هم مربی هم راهنما هم مشاور هم پلیس هم کارآگاه مخفی کلا یادم رفته بود که من هیییییچ کارم و او بنده کس دیگه ایه و خداشم کسه دیگه اییه و وظیفه من فقط لذت بردن از وجود فرزندمه و تماااام … بقیه اش با خوده خداست و انتخابهای خودش .
الهی شکر که خداوند همراهی این پروژه بی نظیر و آگاهی دهنده رو روزی من کرد .
ممنونم استاد جانممممم…
ممنونم همسفران عزیزم که این کامنتو میخونید .
شیرین
الان خوشحال ترینه …..
سلام به استاد عزیزم وخانم شایسته دوست داشتنی و خانواده ی صمیمی عباسمنش
واژه ی تغییر شاید واژه ی بسیار ساده باشه اما مفهوم عمیقی داره خیلی از ماها تغییرات رو بسیار دوست داریم واز تکراری بودن خیلی موارد زود خسته میشم مثلا اگر ما سه روز پشت سر هم یک نوع غذا رو بخوریم سریع اعتراض می کنیم که غذای تکراری رو چرا هر روز میخوریم وچیدمان خونمون تکرار هست ولی غافل از این هستیم که ما خودمون کوله باری از رفتارها افکار وباورهای تکراری که سالیان سال رو داریم با خودمون می کشیم ولی هیچ وقت به خودمون اعتراض نکردیم که چرا من با اینکه یک نتیجه رو دارم میگیریم باز هم همون رفتار رو دارم انجام میدم .
بعد از اینکه آگاهی های فایل رو گوش دادم به خودم نگاه کردم وبه رفتارهام وافکارم ونتایجم فقط سطحی نگاه کردم دیدم من عجب آدم درب و داغونی هستم از حیث نتایج در تمام زوایای زندگی ، اینقدر درب وداغون که من عملا خودم رو درگروه اول دارم می بینم چون یک مدت روی خودم کار می کنم نتیجه خیلی کوچولو میگیرم دیگه رها می کنم عملا من نتیجه ایی نگرفتم .
من از اون خانواده های بسیار داغونم که هرچی زور میزنم که خودم رو از باتلاق بکشم بیرونم فقط در حدی تلاش کردم که بتونم کله ام رو از باتلاق دربیارم ونفس بکشم ولی تا خرخره توی باتلاق باورهای کهنه ومخرب غرق هستم .
حقیقت اینه هست که من جزو گروه اول هستم که جهان با نه فقط چکش بلکه با پتک داره بهم هشدار میده ولی من یکم تغییر میکنم وقتی پتک بهم میخوره ، ولی بعد مدتی یادم میره و جهان دوباره هشدار بعدی میده ومن کمی تغییر می کنم و دوباره هشدار جهان وتغییر کمی از من و ادامه ی همین منوال .
دقیقا یک زندگی یویو مانند دارم میرم بالا ومیام پایین اما هیچ خبری از نتایج پایدار نیست .
واقعا نمی دونم چه باور مخفی توی وجود من هست یا چه مشکلی در وجودم هست که جلوی ادامه دادن وانگیزه داشتن دائمی منو میگیره .
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟آخرین بار به خاطر تضاد سلامتی که مدت بالای 20 سال بود من دچار بیماری دیابت بودم با شروع قانون سلامتی وعمل به اون چقدر بدنم به سمت سلامتی رفت چقدر من اون موقع احساس سلامتی وسبکی در بدنم میکردم وقتی به قانون سلامتی عمل کردم انسولین تزریقی من کم کم قطع شد وفقط یکی دو نوع قرص وبعدش کلا قطع شد اما اینقدر همسرم و خانواده با من سر تغذیه وغذا خوردن باهام بحث میکردن که آخرش من برگشتم همون جای قبلی چون اونها در فضای آموزشی استاد نبودن و من الان دقیقا برگشتم جای اول نه فقط اونجا بلکه الان وضعیت جسمی من هم بدتر شده .
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟چند ماهی هست که من نشانه های جسمی خودم رو دارم می بینم اما از اونجایی که اقدام به تغییر رو جدی نمیگیرم قطعا هزینه سنگین مالی وجسمی رو نه چندان دور رو باید پرداخت کنم .چون دارم می بینم چقدر پاهام درد می کنه وچشمام دیدش تغییر کرده درد رو در برخی از اعضای بدنم حس می کنم .
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟الان واقعا درک می کنم که اون موقع من نباید تسلیم بقیه میشدم وبه حرفهای اونها گوش میکردم چطور من دیابتی 20 سال دیابت داشتم انتظار داشتم بعد از سه ماه همه چیز گل و بلبل بشه با اینکه من میدونستم بازگشت به همون سبک نتایج همون موقع رو برام دارم هرچند واقا یک سال طول کشید تا من دوباره همون نتایج قبلی رو ببینم وتوی بدنم ظاهر شد اما الان چقدر برای من سخته که برگردم به همون سبک .
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟وقتی به اون موقعیت فکر می کنم می بینم واقعا این باور که مواد غذایی رو خدا برای ما آفریده وما باید از خوردنشون باید لذت ببریم واین مواد غذایی نیستن که باعث بیماری ما شدنو ……….. این نوع باور باورها بودن که من دوباره بازگشت به اونها نتایج بدتری رو برای من بوجود آوردالان باید من برگردم به دوره قانون سلامتی آنقدر اونها رو تکرار کنم تا کم کم سبک زنگیم عوض بشه ومرتب تکرار کنم اونها رو تا دوباره نتایج ظاهر وتکرار مرتب اونها باعث پایداری اونها بشه .
سلام به استاد عباس منش عزیزم و مریم جان
من شکرگزار خداوندی هستم که به این مسیر زیبا هدایتم کرد.
من از وقتی که روی خودم کار میکنم هرسال قبل از تولدم هدایت میشم به دوره ایی و مسیر رو ادامه میدم و نتایج و اتفاقات فوق العاده ایی رو خداوند برام رقم میزنه(پاداش ایمان منه)
و امسال هم هدایت شدم به پروژه تغییر را در آغوش بگیر.
بریم سراغ سوالات
شماره 1 : خوب من حدودا 6 ماه پیش تصمیم گرفتم شغلی رو که سالها داشتم رو رها کنم و برم دنبال علاقم، و دیدم که شرایط شرکت چند ماه بعد از رفتن من تغییرات خوبی نداشت و هیچ خبری از رشد و پیشرفتی که صحبتش بود هم نشد و من از تصمیمی که گرفتم راضیم.
این مدت حرفه ی جدیدی رو یادگرفتم که میتونم در نهایت برای خودم کار کنم و درآمدم برای خودم باشه و لذت ببرمممم(شغلم ، عشقم باشه)
شماره 2: من در مورد روابطم نشانه هارو میدیدم ولی تغییر نکردم، آخرش با لگد جهان فهمیدم و بهاشو دادمممم…. و آرام آرام روی خودم کار کردم
شماره 3:خیلی راحت همه چیز رو در رابطه رها میکنم و میرم دنبال زندگیم، آزاد و رها
خیلی آرام و صبورانه برخورد میکنم
هیچ چیز رو جدی نمیگیرم در رابطه
خودم رو اولویت قرار میدم
و به هیییچ کس و هیییچ چیز نمیچسبم
رها و آزاد زندگی میکنم و وابسته ی خدا میشم.
سوال 4:من در مورد روابط باورهای محدود کننده ی بسیاری داشتم و همین طور عزت نفسم
مثلا یکی از باورهای محدود کننده ایی ک داشتم این بود که به روابطم بلند مدت نگاه میکردم و همین نگاه باعث شد من انسان بسیار وابسته ایی باشم و پر از ترس ها ، نگرانی ها و استرس باشم همیشه و هیچ لذتی از زندگی نبرم چراااا؟!
چون همیشه نگران رابطه م بودم
اینکه تا ابد با من میمونهههه
اگه بره چی میشهههه
اگه ترکم کنهههه
اگه از دستش بدم
ترس ترس و نگرانی هااااا
یه باوری دیگه ایی که داشتم، اگه ما دیگه باهم نباشیم مردم چی میگن ، زشت میشه بعد این همه مدت بفهمن دیگه باهم نیستیم
حرفِ مردم، حرفِ مردم
و اینکه رابطه م با فرد دیگر، مهم ترین موضوع زندگیم شده بود، همه ی زندگیم انگار همین رابطه بود .
هرچه قدر موضوعی در زندگی ما مهم شود ، ما به همون اندازه آسیب پذیر تریم و به راحتی ضربه های سختی میخوریم ازش.
من به شدت وابسته بودم،وابستگی در روابط بسیار موضوع مهمی ست و امکان نداره شما توی زندگیتون به موضوعی وابسته بشید و به سرعت ازتون دور نشه و از دستش ندین، قطعااااا از دستش میدین( این یک قانونه)
باور اشتباه دیگه ایی ک داشتم منتظر بودم چیزی از بیرون منو شاد کنه، اون فرد منو سوپرایز کنه
برام کادو بخره، بهم محبت کنه، بهم توجه کنه
تا من انسان خوشحالی باشم، من از درون شاد نبودم ، من با خودم در صلح نبودم و خودم رو دوس نداشتم، پس منتظر چیزی از بیرون بودم برای شادی و هییییچ وقت شاد نبودم.
و باور داشتم که اگر فردی رو دوست دارم اونم باید برای من کاری بکنه یا دوست داشتنش نشون بده ، توقع داشتم، انتظار داشتم…
دوسش داشتم نه بخاطر خودم و با احساس خوب، یه جور دوس داشتن شرطی
و من یه جایی تصمیم گرفتم تغییر کنم و انسان بهتری از خودم بسازم ، دوره عشق و مروت در روابط رو خریدم که بی نظیییییره و روی باور هام کار کردم و آرام آرام تغییر کردم ( در حال حاضر تجربه ی جدیدی رو دارم، پر از آرامش، احساس خوب، شادی درونی و هر لحظه لذت میبرمممم از رابطه م)
الهی صد هزار مرتبه شکرت
عاشقتونم
در پناه خدا باشید