این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/abasmaneshsastori.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-14 04:56:532025-10-15 22:07:26دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
مدتی بود که روی سایت خوب کار نمیکردم و باب میلم نبود و به اندازه کافی روی جلسات و فایل ها تمرکز نداشتم دو بار این اتفاق افتاد یک بار به شدت وارد سیکل معیوب شدم احساس بسیار بد و شدید که واقعا داشت دیوونم میکرد
اما دفعه بعد تمام تلاشم رو کردم که وارد اون سیکل نشم تا میدیدم کسل میشم امیدم داره ازدست میره خودمو جمع و جور میکردم و امروز احساس میکنم بهتر از روز های قبل دارم عمل میکنم
پاسخ به سوال دوم: من شغلی رو داشتم که بخاطر سخت گیری ها علاقم رو نسبت بهش از دست دادم و اون شغل عذاب آور شد برام ولی تغییرش ندادم با یک سری دلایل به راه خودم ادامه دادم تا اینکه بر سر اتفاق بسیار کوچیکی اومدم بیرون
اون اتفاق باعث شد من اونطور که باب میلم بود از اون شغل خارج نشم و حرف های زیادی پشت سرم شاید بگن یا گفته باشن در کل دوست نداشتم با ناراحتی بیام بیرون ولی خب اتفاق افتاد اما برای دیگران بیشتر سخت بود تا خودم
پاسخ سوال سوم: اگه برگردم خیلی از خرید ها رو انجام نمیدم خیلی از چیز هایی که توی محل کارم خوشم اومد ازشون نمیخرم بیشتر پس انداز میکردم تا بتونم زودتر دوره های سایت رو بخرم و روی خودم سرمایه گذاری کنم
پاسخ به سوال چهارم: پیروی از حرف های دیگران و انتخاب هدف های دیگران به جای خواسته های خودم و نیاز های خودم باعث شد تغییر رو به تغییر بندازم
سلام میکنم به دوستای عزیزم و استاد نازنینم و خانم شایسته عزیزم.
قبل از اینکه برم سراغ پاسخ به سوالات این دوره فوق العاده، از خدای خودم بینهایت سپاسگزارم که مرا همواره هدایت میکنه به مسیر درست و راهی که باید برای رشدم طی کنم توی این دنیا تا برسم به هدف خلقتم.
و تشکر ویژه از استاد عزیزم که دست توامند خدا هستی برای نشان دادن راه خدا و ناخدای ما هستین برای رسیدن به هدف خداوند از خلق ما توی این دنیای زمینی.
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
الان در اون شرایط هستم و دلیلشم برخورد با تضادهای زیادی بوده که توی حوزه روابط داشتم ( بی اعتمادی به مردها) و دارم و اینبار تصمیم گرفتم آگاهانه قبل از اینکه پتک جهان برای تغییر وجودمو له کنه خودم به استقبالش برم و از ریشه حلش کنم به امید خدای بزرگم.
نتیجه این اصلاح و تغییر اینه که از مومنتوم افکار منفی و حال بد جلوگیری میکنه، انرژیمو صرف رشد خودم میکنم بجای توجه به ناخواسته ها و حال خراب و موندن توی حال بد.
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
بیشترین مثالهام توی حوزه روابط هست، از ابتدای رابطه من متوجه بودم که این رابطه درستی نیست ولی باز هم نادیده میگرفتم حسمو و ادامه میدادم تا جایی که اوضاع به بدترین شکل ممکن پیش میرفت و با حال بسیار بد و ضربه های روحی، روانی و مالی مجبورا تمومش میکردم.
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
وارد رابطه نمیشدم_ به خودم احترام میزاشتم و به محض اینکه حس میکردم راهم درست نیست به خوبی تمومش میکردم.
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
خودمو ادم لایق نمیدونستم و برای خودم ارزش قایل نبودم- کمبود عشق و ارزش درونی زیادی داشتم و یه نوعی هم حس قربانی بودن و انتقام از پدرم.
حوزههای اصلی زندگی: چهار حوزه اصلی زندگی خود را بنویسید:
کار و کسب (شغل و حرفه)
– چون کارمند دولتی هستم خیلی نمیتونم تو این حوزه بخودم نمره خوبی بدم و یجورایی راکد و ثابت هست روال شغلیم
روابط (عاطفی، خانوادگی، دوستان)
جزو گروه 2 هستم تا فاجعه به بار نیاد تغییر نمیکنم
سلامت (جسمی و روانی)
جزو دسته 3 هستم سلامتی عمومیم خوبه خداراشکر و تمرینات ورزشیمو هر هفته مرتب دارم و وزنم ایدال و ثابت هست و انرژی بدنی خوبی دارم.
وضعیت مالی (درآمد و مدیریت پول)
دسته 3 هستم. چون خیلیم وضع مالیم عالی نیست ولی نمیزارم به جایی برسم که صفر باشم تا حالا اتفاق نیافتاده
حوزه تغییر من روابط هست
چون ضربه های مهلکی توی این حوزه خوردم و دیگه حاضر نیستم تو این شرایط بمونم و با تمام قوا اماده تغییر در این حوزه هستم.
اول از خدا میخوام که بهم بگه چه تغییری باید در این زمینه بکنم که دیگه این الگو تکرار نشه؟
از خودش میخوام کمک کنه هدایتم کنه چون میدونه و میدونم که من هیچی ندارم هیچی نیستم و توانایی اینکه خودم حلش کنم ندارم… پس خودمو به بهش میسپارم و با تمام وجودم ازش هدایت میخوام که حلش کنم با حمایت خودش…
و چیزی که به فکرم میرسه اینه که تا هفته اینده با هرکسی که در ارتباط هستم خانواده همکار دوستان و … فقط به رفتارهای مثبتشون توجه کنم و تحسینشون کنم و کانون توجهم را کنترل کنم با گوش دادن به فایلهای دوره های ههم جهت با خدا و احساس لیاقت و عشق در روابط…
اونموقع ها نمیفهمیدم ب هرچیزی ی نوک میزدم و منتظر جواب بودم.جواب نمیداد و میپریدم ی شاخه دیگه
وکلی زمان از دست دادم
یجا بین حرفای استاد شنیدم ک میگفتن شما هدفی ک دوست داری رو انتخاب بکن اگه فعلا ازش ب درامد نرسیدی بیکار نمون
ی کاری مهیا بکن بیکار نمون درامد بساز و در کنارش برنامه های مربوط ب اهدافتم پیش ببر
کم کم طی مسیر متوجه میشی ک هدفی ک پیگیرشی و داری روش کار میکنی انگار داره جواب میده انگار داری نتیجه میگیری حالا کم کم میتونی از شغلی کمشغولشی،اما مورد علاقت نیست وفقط کسب درامد میکردی ،خارج بشی و ورود بکنی ب کاری ک مورد علاقته و مدتیه پیگیرشی ک ب سرانجامبرسونیش
این جواب داد و زبونم قاصره از اینکه چطور میتونم نهایت احساس و سپاسگذاریم رو از استاد داشته باشم
براتون این تجربه لذت بخش رو آرزو میکنم
ک بیایین اینجا و با بغض و از سر شوووووق
بنویسین
بله بچه ها این استمراره ک برای من
جواب داد
استاد عزیزم شما خاصترین انسان زندگیه من هستین و حالا یکی از درخواستهای جذاب من شرکت در سمینارهای شما وملاقات شما از نزدیکه
این حاله انرژیی ک فراهم کردین از نزدیک قطعا بینظیرترین خواهد بود
سلام به استاد عزیز و دوستان.راستش در رابطه با سوالاتون مسئله ی خاصی مدنظرم نمیاد اما تا قبل از دوره ی دوازده قدم در همه ابعاد زندگی تضادهای بدی تجربه میکردم که به لطف خدای مهربان هدایت شدم و تغییرات چشمگیری نسبت به گذشته خودم کردم در همه زمینه ها.
اما بزرگترین تضاد و زنگ خطر این روزهای من زندگی به شیوه قانون سلامتی هست،به واسطه برادرم کمی اطلاعات دارم راجب کلیات دوره،و دنیا مدام داره بمن هشدار میده،هشدار که چه عرض کنم دیگه شده چک و لقد،ینی همه جوره داره بمن الهام میشه.و من قصد داشتم دوسال دیگه حداقل این دوره رو شروع کنم که توان مالی داشته باشم.الان واقعا توانایی مالی ندارم ،یا شایدم در فرکانسش نیستم که توانایی مالیشو ندارم.واقعا باید چیکار کنم،لطفا دوستان عزیز راهنماییم کنید اگر من باید این تغییر رو در زندگیم ایجاد کنم و جهان با نشانه ها میگه وقتشه پس چرا توانایی مالیشو ندارم؟
شاید من، جزو عبرت انگیزترین نمونه هایی تامل برانگیز باشم که در همه حوزه ها نمونه های دارم.
آخرین بار تقریبا چهل روز پیش بود که صبر خدا سر آمد و با بی توجهی به نشانه ها، با بی توجهی به الهامات درونم، با بی توحهی به زمزمه های الهی و…
چنان چکش سنگینی رو برسر خودم احساس کردم که هنوز، گیج و منگ و سر در گم هستم، روابطم دچار تزلزل شد، چند ماه قبل با خدا عهد کردم و عهدخودم را شکستم و نتیجه بینهایت بدی دریافت کردم، این در حالیست که ترک نماز تا به امروز نداشتم،به کسی تهمت نمیرنم،تلاش میکردم کاری نکنم که مجبور به دروغگویی باشم، همیشه بخدا و الهامت ایمان داشتم، اما چون متعهد به عمل نبودم، از دیدن نشانه ها عاحز بودم، هرگاه با صدق دل از خدا چیزی را خواستم، بهترش را داد، اماااااا من غافل بودم سپاسگزاری من، نوشتن های من، کلامی بود و نوشتاری، نه تماما قلبی
زیاد وارد جزئیات نمیشوم تا حوصله سر برنباشم
در مورد سلامتی:
41 ماه پیش بود که قانون سلامتی رو خریدم
وضعیت جسمانی بسیار بسیار بدی داشتم
بعداز فوت پدرم و بیماری فراگیر، فشارم از 19 پایین نمیامد و پزشکان مدرن و سنتی، عاجز از درمان بودند
کلسترول و اسید اوریک، از حد ریسک گذشته بود
وزن زیادی داشتم و با پیاده روی و ورزش کم نمیشد
گزگز دستانم به حد غیر قابل تحمل رسیده بود و……
القصه، قانون سلامتی رو دیدم و درجا خریدم و از همون لحظه، شروع کردم، ظرف سه روز فشارم رسید به 12 و تا امروز تغییر نکرده، جز موافعی که عصبی میشم و کمی سبک تغذیه رو رعایت نمیکنم که این هم نشانه هست، ظرف دو ماه17 وزن کم کردم و تقریبا همینو نگهداشتم، در سلامتی کامل بسر میبرم، البته خیلی از جزئیات رو ذکر نکردم
در مورد کسب و کار:
تراشکارم و فرزکار
اسم پر آوازه ای تو استان آذربایحان شرقی و تبریز دارم
در مورد کارهای فنی بینهایت خلاقم، استعداد خوبی دارم و علاقه ای بسیار زیاد به شغلم، تقریبا99 درصد کارها رو عالی انجام میدم با کیفیت فوق العاده،هر کجا که در کاری احساس عجز میکردم،تامل میکردم،رها میکردم و صبر میکردم و توکل، شاید باور نکنید ظرف چند ساعت و بعضی مواقع در لحظه، هدایت های الهی رو دریافت میکردم. همه بمن و کارم ایمان دارن جز خودم، شرایط خیلی خیلی بدی رو پشت سرگذاشتم، اما از لحاظ مالی پیشرف چندانی نمیکنم،
دوستان،
در زندگی و عدم پیشرفت و ذوابطم فقط خودم رو مقصر میدونم
احساس قربانی بودن داشتم، اما به لطف خدا رها شدم
من که از سال 96 با فایل های رایگان شروع کردم
اما سال 1404 اصلا به استاد ایمان نداشتم که هیج، شک هم داشتم، بعداز قانون سلامتی، دوره روانشناسی ثروت 1 و شیوه حل مسائل، عزت نفس و دوازده قدم رو خریدم، اما دائما از این ساخه به اون شاخه پربدم
دوره هایی از اساتید دیگر خریدم، اما باورها و حرفها و ایمان استاد عباس منش رو قویتر دیدم
خلاصه کنم که خیلی زیاد شد،
وقتی میبینم که هر کجا هدایت خواستم رسیده، هر کجا نشانه خواستم، داده، و به هر جیزی تمرکز کردم رسیدم، هر بلایی سرم آمده از خودم بوده و از خداوندم ظلم و بی عدالتی ندیده
تنها کسیکه باعث رنج من بوده خودم هستم
و تنها کسیکه بمن عزت داده و من درک نکردم خدا بوده
دوباره از نو شروع کردم با ایمان، و الهامات قلبی من، بمن نوید یک زندگی الهی گونه رو میده
به تضاد خودم ، به تصادی که چرا آزادی زمانی و مکانی و مالی بیشتری نداشته باشم
چرا نتونم هر زمانی که اراده کردم بتونم هر جای این دنیا که دوست دارم برم و هر تعداد روزی که دوست دارم بمونم
از زندگی کارمنذی و دو دو تا 4 تا خسته شده بودم
و امرم روانشناسی یک رو بصورت واقعی استارت زدم و فروش های بیشتری رو تجربه کردم
تو دل یه سری از ترس هام رفتم
فروشم بیشتر شد
آزادی زمانیم بیشتر شد
تایمم رو بهتر و مفید تر خرج میکنم
و خلاصه لذتهای بیشتری رو تجربه میکنم
هرچند که هنوز خیلی جای کار داره امر نشانه ها دارن میان
و تا به امروز تو این یک ماه تا جلسه 8 رو تونستم پیش برم چون سعی میکنم کامل متوجه بشم و بعد برم جلسه بعد هرچند که این آگاهی ها هر سری که میای میبینی و گوش میدی به یه سری باورهای محدود کننده و یه سری آگاهی های جدید میرسی
من دو سه ساله دوست دارم کار کارمندی رو کنار بزارم اما ترس از پرزنت خودم و کارم داشتم اما الان دقیقا دارم روی ترس هام پا میذارم و دارم تو این مسیر حرکت میکنم و جالبه اصلا چیز ترسناکی نبود و چقدر دارم لذت میبرم از اینکه دارم تو این مسیر که علاقه دارم حرکت میکنم و حتی الان متوجه شدم چقدرررررررررر زیاد به کارم علاقه دارم و دوست دارم پیشرفت کنم و به دستاوردهای بزرگی برسم که مطمئنم میرسم و حتمی میرسم
️ و من بخاطر این ترس های بی خودی چندسال خودم رو عقب انداختم از تجربه یک زندگی لذتبخش و مورد علاقه خودم
از تجربه زیبایی های بیشتر
از تجربه آزادی زمانی و مکانی
از تجربه دیدن قشنگی های دنیا
اگه به دوسال پیش برگردم کارهای الان رو همون موقع انجام میدادم و الان از دستاوردهای پایدارم لذت میبردم
باورهای محدود کننده :
️من قدرت پرزنت رو ندارم
️من برم چی بگم
️در موردم چه فکری میکنن
️اگه سوالی بپرسن و نتونم جواب بدم چی
️قضاوتم میکنن
️خجالت میکشیدم
️بقیه میتونن اما من نمیتونم
اما الان گفتم اگه بقیه تونستن من هم میتونم
اگه خداوند حامی منه پس کمک میکنه
اگه خداوند میکنه از تو حرکت از من برکت پس من ایمانم رو نشون بدم و بعد درها باز میشه
و خداوند الهامات رو آورد و حالا دارم طبق الهامات پیش میرم و داره نشانه هاش میاد که پاسخ مثبت میگیرم
و ترس هام به صورت چشم گیری کمتر شده
الهی شکر
و متشکرم از شما استاد عزیزم و آگاهی های فوق العاده ای که به ما میدین
سلام استاد عزیزم واقعا خدارو شاکرم که شما را به من داد تا هدایت شوم مریم بانوی زیبای من واقعا سپاسگزارم به خاطر تعهدتتان ورشد صعودیتان
خدایا مینویسم به رسم سپاسگزاری وادب قربت الی الله
سوال اول : دقیقا پارسال همین موقع ها بود که خواهر شوهرم به خانه جدید خودشان رفتند اولش به شدت حالم بد شد واحساس قربانی بودن و زندانی بودن کردم بعد به خودم آمدم دیدم اگر تغییر نکنم خودم را نابود خواهم کرد شروع کردم از زاویه ای دیگر نگاه کردن من قبلا عاشق این بودم که خانه ای قدیمی داشته باشم آن را بازسازی کنم به خودم گفتم باشه خونمو نو میکنم شروع کردم به رنگ کردن درب و پنجره ها وبه طرز جادویی این حرکت به نوسازی خونم ختم شد و من کابینت های اشپزخونه رو عوض کردم درحالی اکثر پول اون رو مادر شوهر عزیزم پرداخت کرد وزندگی من زیباتر شد نعمات زندگی من از آن لحظه تغببر کرد و زندگی بسیار عالی با روابط عالی تر برای خودم ساختم
سوال دوم : این جریان برمیگردد به سالهای سال پیش من میدیدم رابطه ام با خداوند به شدت تخریب شده وهر روز قلب من تنگ تر وروابط با جهان اطرافم بدتر میشود اما به خاطر ترسهای واهی از تغییر پرهیز میکردم و نتیجه آن شد سالها زجر و حال بد که تغییرش کلی زمان و نعمت را از من دور کرد
سوال سوم اگر به آن زمان برگردم حتما بیشتر تحقیق میکنم و سعی میکنم بیشتر از خدا هدایت بطلبم وبه حرفش گوش کنم کمتر پای شیخ های به ظاهر متدین بنشینم وکمتر روضه برم وکمتر تنبلی کنم
سوال چهارم باور اینکه خدا برای بندگان صالحهش رنج وسختی می خواهد ترس از خدا و کلی باور محدود کننده مثل اینکه من زنم نباید بیرون بروم زندگی یک زن یعنی خودش را فدای بقیه کردن
اینکه زنان مایه فساد جامعه هستند وکلی باور مزخرف دیگر که اگر بخواهم بنویسم این محیط پاک وطاهر نجس می شود
واینکه چگونه تغییرش دادم وافعا به ته خط رسیدم واز خودم متنفر شدم با تمام وجودم هدایت طلبیدم نشانه ها را دنبال کردم کم کم با کتاب های موفقیت مدارم بالاتر آمد با دوره های شکر گزاری رایگان آرامتر و بهتر شدم کم کم با استاد آشنا شدم کم کم قرآن نور هدایتش را بر قلب من تاباند باور کردم عشق خدا هستم
برعکس چون زیبا هستم و مهربان به خدا نزدیکترم
باور کردم ارزش من به جنسیت من نیست به روح اللهی منه باور کردم فضل خداوند از دورن من برمی آید و آرام آرام عشق اللهی در قلب من کار خودش را کرد
خدایا بینهایت بار ازت سپاسگزارم
ارباب پیام من را به عرش خودت ببر و هر وقت ترسیدم وشک کردم به من برگردان
ارباب من آماده تغییر هستم تغییری اساسی در تمام جنبهای زندگیم اللهی به امید تو
استاد سپاسگذارم به خاطر حضورتان در این جهان مومن ابراهیم نشان
تا جایی ک یادمه در اکثر موارد ب تضاد برخوردم،،هرچند کوچیک بودن….
اما ی موردی هست اونم اینکه من ی مدتی بود داشتم روی خودم کار میکردم،،اما با تمرکز نبود و ورودیهام رو کنترل نمیکردم و بیشتر بجای اینکه مثبت روی خودم کار کنم منفی بود.
اما همون کار کردنه تضاد خاصی رو برام بوجود نمیاورد چون تا ی حدی ب این باور داشتم ک احساس بد اتفاقات بد…
خودم راستش خیلی خسته شده بودم از این وضعیت و از اونجایی ک از اتفاقات بد هم میترسیدم تصمیم گرفتم ک قبل از اینکه سیلی بخورم تغییر کنم
با خودم گفتم مگه من کلی خواسته و آرزو ندارم؟
مگه برای خلق خواسته هام نباید تغییر کنم؟
مگه تهش بالاخره تغییر نیست؟
پس اینکه من بیام فرار کنم از کاری ک اول تا آخر باید انجام بشه،،ی رفتار کاملا بچگونس
و از اونجایی ک دوس دارم ی آدم پخته باشم بدم میومد ک بچگونه زیر بار مسئولیتم شونه خالی کنم..
پس تصمیم گرفتم تغییر کنم و پا روی ترسهام بزارم و ب استقبال تغییر برم.
حواشی رو حذف کردم و روی خودم فوکوس کردم.
هدفگذاری کردم و براش اقدامات عملی مشخص کردم
وارد کاری شدم ک تابحال انجام نداده بودم تا ب هدفم برسم.
و نتیجه ملموسی ک داشت اینها بود:
برخلاف تایمی که من گذاشته بودم برای رسیدن به هدفم،،زودتر از اون راه هدفم هموار شد و خداوند درها رو برای من باز کرد چندین شاگرد گرفتم که هزینه ای رو که میخواستم برام خلق شده
احساس ارزشمندیم بیشتر شده و من کاملا این رو حس میکنم،،،کارایی ک قبلا نمیکردم بخاطر باورهای کمبود و عدم احساس لیاقت(مثه رسیدگی به سلامتی و پوستم،،ظاهر،،رستوران رفتن،،خرید های جدید،،بیرون رفتن)رو انجام میدم.و این ینی من رشد کردم و احساس لیاقتم بیشتر شده.
اعتماد بنفسم بالاتر رفته و آرومتر و شمرده تر صحبت میکنم،،آرامشم بیشتر شده،،،مهربون تر شدم،،،نگرانیم بابت آینده بشدت کمتر شده و توی لحظه حال بیشتر هستم،،،،باورم نسبت به توانایی هام بیشتر شده و به خودم میبینم کارهایی رو انجام بدم که تابحال انجام نداده بودم،،،،وابستگیم بشدت نسبت به هرآنچه که قبلاً حال خوبم بهشون وابسته بود کمتر و بهتره بگم از بین رفته..
استقلال زمانی و مکانی خیییلی بیشتری پیدا کردم
استقلال مالی هم همینطور(نسبت به فیلم)..
با خودم بیشتر حال میکنم
و اینا نتیجه کار کردن روی خودمه
نتیجه رفتن به استقبال تغییر…
پاسخ به سوال 2:
زمانهایی بوده که برام مهم نبوده که و اتفاقی میوفته..یا چقدر بده
فقط میخواستم اون دوپامینی ک در نتیجه انجام عادات منفی مثه(فیلم و سریال دیدن،،،بیدار موندن تا صب،،خوابیدن تا ظهر،،،گشتن توی فضای مجازی و….)توی ذهن و بدنم ترشح میشه رو حفظ کنم..
انقد انجام این عادات دیگ از دستم خارج شده بود که اتفاقات بد و تضاد ها شروع شدن.
مثه یه سری بیماری توی بدنم،،جر و بحث های خانوادگی،،محدودیت های خونواده برای من،،،اومدن افراد بشدت مخرب بر خونمون،،بحث با فروشنده ها،،خالیتر شدن جیبم و…..
و در نتیجه تغییر نکردنم هی اتفاقات بدتر و بدتر میشد.
اگه بار اول درمانم دو هفته طول میکشید،،با ادامه افکار و عادات منفی شده بود یه ماه یا بیشتر….
اگه میتونستم چند دست لباس بگیرم،،شده بود یا دست یا صفر…
پاسخ سوال 3:
همون لحظه استارت تغییر رو میزدم
وردیهامو کنترل میکردم
بیس چاری توی سایت میومدم و فعالیت میکردم
فایلهای رایگان رو مرتبا گوش میکردم و نکته برداری میکردم و اجرایی میکردم ایده هامو
پلتفرم هایی که کمکی به من نمیکرد رو حذف میکردم
عبارات تاکیدی مثبت رو مینوشتم و تکرار میکردم
آدمای منفی رو درجا حذف میکردم
مراقبه میکردم تا بتونم روی لحظه حال فوکس کنم تا حالم بهتر شه
وقتم رو با فضای مجازی و فیلمها پر نمیکردم،بجاش با خونوادم،مخصوصا مادرم وقت میگذروندم
پاسخ سوال 4:
این باور که اگه تغییر کنم دیگ نمیتونم از زندگی لذت ببرم
دیگ نمیشه کارای مورد علاقم رو مثه فیلم دیدن انجام بدم
نمیتونم با دوستام باشم
خیلی رباتیک و یکنواخت میشه زندگیم
ملوم نیست در آینده چی برام پیش بیاد اگه تغییر کنم
اگه تغییر کنم و به خواسته هام نرسم چی؟
اگه چیزایی رو که دوست دارم از دست بدم چی
اگه موفق نشم…
اگه شکست بخورم و مسخره شم
وقتی تغییر کنم رفتارامم عوض میشه و مسخرم میکنن افراد و من از مسخره شدن بدم میاد
اگه از پس تغییر بر نیام چی
یا باید یکدفعه تغییر کنم یا تغییر نمیکنم
نمیدونم از کجا شروع کنم پس ولش کن
کلی زمان میبره تا تغییر کنم و به خواسته هام برسم من حوصلشو ندارم
یا باید همه چی برای تغییر فراهم باشه یا من تغییر نمیکنم
همین فردا باید نتیجه بگیرم
تغییر سخته و من حتما باید یک برنامه منسجم و کامل داشته باشم…
همینجوری باید بیکار بشینم و هیچ کاری نکنم،،و به خواسته هام برسم
اینا باورای غالبی بود که نمیزاشت من تغییر کنم
برای هر کدوم ازین باورها منطق میاوردم و با خودم حرف میزدم
منطق ها اینا بودن:
تنها راه رسیدن به هر خواسته ای که میخوام،،از طریق تغییر کردنه.
نیاز نیست تمام مسیر برام مشخص باشه،،تنها باید قدم بعدی رو ببینم و حرکت کنم و قدم به قدم پیشرفت کنم
با بهبود مستمره ک نتایج حاصل میشه و پایدار میونه،،کسایی ک یدفه بالا اومدن یدفه هم ناپدید شدن.
تغییر ب زنانه خاصی نیاز نداره،،همینکه امروز ی سری کارهای کوچکی رو انجام بدم مدیا قبل متفاوته،،ینی دارم تغییر میکنم.
وقتی تغییر کنم،،رفتارها و نتایجم هم عوض میشه و این دلیل نمیشه که خونوادمو از دست بدم،،اونها هم پذیرای تغییرات من هستن..و با تغییر کردنم ب یک الگوی مناسب براشون تبدیل میشم تا اونا هم بخوان که تغییر کنن..
هیچوقت شرایط برای تغییر من فراهم نمیشه،،بلکه با تغییر کردن منه ک شرایط زندگی بهتر میشه پس الکی منتظر نمون.
اگه میخوام بصورت پایدار نتیجه بگیرم،،باید تکاملم رو طی کنم.
و بهترین باوری که بهم کمک کرد تا تغییر رو بپذیرم این بود:
(در واقع این روزها و این شرایطی که من درش قرار دارم،،کلاس درس منه
توی این شرایط و این روزهاست ک من باید درسهای اولیه ام رو یاد بگیرم،،زندگی پر از درسهاست.
مهمترین و بنیادی ترین درسهامو باید توی همین شرایط بدی که باید درش تغییر کنم یاد بگیرم)
اتفاقات قشنگی امروز برای من افتاد مینویسم ک ایمانم ب مسیر قوی تر بشه
امروز پدرم با محبت و احترام بیشتری منو صدا میزد ک خودم تعجب کردم از این تغییر رفتار پدر باهام و کلی تو دلم قند آب شد ک ببین زکی مسیرت درسته قانون جواب میده ادامه بده آفرین
خواهرم ک یه کش مو بهش فروختم ب قیمت 20 تومن،امروز بهم 250 تومن پول داد
گفت زکیه بیا این پول کش موت و هدیه تولدت ،گفتم خدایااا دمت گرم
تازه دوتا هدیه دیگه هم ازش دریافت کردم استیکر چشم قلبی
الهی صدهزار مرتبه شکرت
دیروز غروب حسم گفت برو دم در حیاط ی کم لاش باز بود
وقتی رفتم دختر عموم و دیدم با نوزاد 6 ماهه اش ک کنار زن عموم بود
اون حواسش نبود
ی کم نگاش کردم و کلی ذوق کردم از دیدم نی نی قشنگش
وقتی دختر عموم منو دید با لبخند احوالپرسی کرد و اومد پیشم
پسرش و ک مث ماه میدرخشید با اون چشای شفاف پراز ذوق و کنجکاوی ش ک ی موجی از عشق و آرامش بهم میداد و صدا زدم و قربون صدقه اش رفتم
ک ی لبخند با دهن باز برام زد
بدون صدااا خخخخخ
خدای من ک طاقت نیاوردم بغلش کردم ی کم باهاش حرف زدم ک بیشتر خندید
خیلی آروم بود تو بغلم انگار ک سالها منو میشناسه دیگه بغل مامانش نرفت خخخخ
گفتم بهش بیا بریم خونه مون سارا خواهرزاده ام اینجاست ک استقبال کرد
سارا دوسالشه وقتی دیدش گفت نینیییی
نینیییی ی کم ذوق کرد براش
بعد ک بچه رودادم ب مادرش
سارا شروع کرد ب گریه کردن ک این نی نی کیکی هست( منظورش من بودم) خخخخ
به نام خداوند هدایتگر
سلام به استاد عزیزم
خیلی خوشحالم که یک پورژه جدید به سایت اضافه شده
پاسخ سوال اول:
مدتی بود که روی سایت خوب کار نمیکردم و باب میلم نبود و به اندازه کافی روی جلسات و فایل ها تمرکز نداشتم دو بار این اتفاق افتاد یک بار به شدت وارد سیکل معیوب شدم احساس بسیار بد و شدید که واقعا داشت دیوونم میکرد
اما دفعه بعد تمام تلاشم رو کردم که وارد اون سیکل نشم تا میدیدم کسل میشم امیدم داره ازدست میره خودمو جمع و جور میکردم و امروز احساس میکنم بهتر از روز های قبل دارم عمل میکنم
پاسخ به سوال دوم: من شغلی رو داشتم که بخاطر سخت گیری ها علاقم رو نسبت بهش از دست دادم و اون شغل عذاب آور شد برام ولی تغییرش ندادم با یک سری دلایل به راه خودم ادامه دادم تا اینکه بر سر اتفاق بسیار کوچیکی اومدم بیرون
اون اتفاق باعث شد من اونطور که باب میلم بود از اون شغل خارج نشم و حرف های زیادی پشت سرم شاید بگن یا گفته باشن در کل دوست نداشتم با ناراحتی بیام بیرون ولی خب اتفاق افتاد اما برای دیگران بیشتر سخت بود تا خودم
پاسخ سوال سوم: اگه برگردم خیلی از خرید ها رو انجام نمیدم خیلی از چیز هایی که توی محل کارم خوشم اومد ازشون نمیخرم بیشتر پس انداز میکردم تا بتونم زودتر دوره های سایت رو بخرم و روی خودم سرمایه گذاری کنم
پاسخ به سوال چهارم: پیروی از حرف های دیگران و انتخاب هدف های دیگران به جای خواسته های خودم و نیاز های خودم باعث شد تغییر رو به تغییر بندازم
به نام خدا
سلام میکنم به دوستای عزیزم و استاد نازنینم و خانم شایسته عزیزم.
قبل از اینکه برم سراغ پاسخ به سوالات این دوره فوق العاده، از خدای خودم بینهایت سپاسگزارم که مرا همواره هدایت میکنه به مسیر درست و راهی که باید برای رشدم طی کنم توی این دنیا تا برسم به هدف خلقتم.
و تشکر ویژه از استاد عزیزم که دست توامند خدا هستی برای نشان دادن راه خدا و ناخدای ما هستین برای رسیدن به هدف خداوند از خلق ما توی این دنیای زمینی.
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
الان در اون شرایط هستم و دلیلشم برخورد با تضادهای زیادی بوده که توی حوزه روابط داشتم ( بی اعتمادی به مردها) و دارم و اینبار تصمیم گرفتم آگاهانه قبل از اینکه پتک جهان برای تغییر وجودمو له کنه خودم به استقبالش برم و از ریشه حلش کنم به امید خدای بزرگم.
نتیجه این اصلاح و تغییر اینه که از مومنتوم افکار منفی و حال بد جلوگیری میکنه، انرژیمو صرف رشد خودم میکنم بجای توجه به ناخواسته ها و حال خراب و موندن توی حال بد.
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
بیشترین مثالهام توی حوزه روابط هست، از ابتدای رابطه من متوجه بودم که این رابطه درستی نیست ولی باز هم نادیده میگرفتم حسمو و ادامه میدادم تا جایی که اوضاع به بدترین شکل ممکن پیش میرفت و با حال بسیار بد و ضربه های روحی، روانی و مالی مجبورا تمومش میکردم.
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
وارد رابطه نمیشدم_ به خودم احترام میزاشتم و به محض اینکه حس میکردم راهم درست نیست به خوبی تمومش میکردم.
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
خودمو ادم لایق نمیدونستم و برای خودم ارزش قایل نبودم- کمبود عشق و ارزش درونی زیادی داشتم و یه نوعی هم حس قربانی بودن و انتقام از پدرم.
حوزههای اصلی زندگی: چهار حوزه اصلی زندگی خود را بنویسید:
کار و کسب (شغل و حرفه)
– چون کارمند دولتی هستم خیلی نمیتونم تو این حوزه بخودم نمره خوبی بدم و یجورایی راکد و ثابت هست روال شغلیم
روابط (عاطفی، خانوادگی، دوستان)
جزو گروه 2 هستم تا فاجعه به بار نیاد تغییر نمیکنم
سلامت (جسمی و روانی)
جزو دسته 3 هستم سلامتی عمومیم خوبه خداراشکر و تمرینات ورزشیمو هر هفته مرتب دارم و وزنم ایدال و ثابت هست و انرژی بدنی خوبی دارم.
وضعیت مالی (درآمد و مدیریت پول)
دسته 3 هستم. چون خیلیم وضع مالیم عالی نیست ولی نمیزارم به جایی برسم که صفر باشم تا حالا اتفاق نیافتاده
حوزه تغییر من روابط هست
چون ضربه های مهلکی توی این حوزه خوردم و دیگه حاضر نیستم تو این شرایط بمونم و با تمام قوا اماده تغییر در این حوزه هستم.
اول از خدا میخوام که بهم بگه چه تغییری باید در این زمینه بکنم که دیگه این الگو تکرار نشه؟
از خودش میخوام کمک کنه هدایتم کنه چون میدونه و میدونم که من هیچی ندارم هیچی نیستم و توانایی اینکه خودم حلش کنم ندارم… پس خودمو به بهش میسپارم و با تمام وجودم ازش هدایت میخوام که حلش کنم با حمایت خودش…
و چیزی که به فکرم میرسه اینه که تا هفته اینده با هرکسی که در ارتباط هستم خانواده همکار دوستان و … فقط به رفتارهای مثبتشون توجه کنم و تحسینشون کنم و کانون توجهم را کنترل کنم با گوش دادن به فایلهای دوره های ههم جهت با خدا و احساس لیاقت و عشق در روابط…
دوستون دارم. در پناه خدا باشید.
سلام استادِ جاااااان
من بازهم خداروشکر میکنم ک شمارو سرراهم قرار داد
ک هنوزم درین مسیر حضور دارم
استادعزیزم مهمترین موضوع رو خودتون اشاره کردین
فکر میکنم بزرگتریییین چیزی ک مارو وادار ب حرکت کرد اون حااالخرابی بعد از پیشامدها بود
اون حس مایوس کننده و خالی شونده و حس عقب ماندن از همه چیز
خداقل برای خود من مهمترین چیزی ک ب حرکت واداشت منو و بالاخره گفتم اینجوری نمیشه باید یکاااری بکنم!!؟!؟ همونجا نقطه عطف زندگیت من بود
چون همیشه هربار میگفتم حالا وقت هست
حالا اوکی میکنم
حالا امروزم بذا راحت باشم از فردا
از فردا
این ب تعویق انداختنها سالها هممون رو بیچاره کرد
ایکاش از سنین پایینتر شمارو میشناختم
ایکاش همون موقع ها یکی پیدا میشد ب ما بگه ک
باباجان اگه الان هرررکاری داری میکنی
داری جوونی میکنی، عشق و حال میکنی، تفریح میری هرچی
پای هرچیزی ک داری وقت میذاری یک مورد هدفمند ،یک تصمیم مهم برای خودخودت یک حرکت درست و البته بی سروصدارو دست بگیر
هرچیزی رو داری پیش میبری اینم پیش ببر
روی خودت کار بکن
یکی یا چندتا تخصص مهارت یاد بگیر
قلبت برای چی میتپه برو دنبالش با کمترین شرایط با داغونترین اوضااع موجود خودتو درگیر بکن و توی مسیر بمون
بمون و مطمئن باش ک سروکله آدمها، شرایطو هرجیزی ک تو بهش نیاز داری پیدا خواهد شد
چون تو پیگیری چون استمرار داری
چون هدفته
متاسفانه خود من کلی مشت و لگد روزگاررو خوردم و بعد از35 سالگی متوجه شدم ک چه کارهایی میتونستم بکنم و نکردم
ک الان میتونم و میکنم
خیلی کارا هست ک یه مقطعی شروع میکنی ب انجام دادنش حتی بخشی از روتین زندگیت میشه
همینجوری توش پیش میری و فک میکنی خب ،داری یه کاری میکنی قراره چی بشه
ناگهان در سکوت و بیخبری و هپروت
یک آن اتفاااقی میوفته ک تمام پرهات خواهد ریخت
اینو با تمام وجودم با تمام ایمانم میگم ب همه کسایی ک اینو میخونن
بچه ها ب صحبتای استاد ایمان بیارید
ب خداوندی خدااا رخدادن معجزه انقدر سهل و سادس ک باااورتون میشه
اصلا قرار نیست اتفاقی بیوفته ک شما شوک بشین
شما طی یک تصمیم، توی یک مسیری قرار میگیرین
طبق شرایطتون هرکاری ازتون برمیاد انجام میدین
و اینوسط بااااور دارین ک :
نمیدونم از کجا و چطور
چونمن تمام راه ها رو نمیشناسم
اما کائنات بر این موضوع آگاهه و ساده ترین و آسوده ترین و جذابترین کمک ها رو برای من خواهد فرستاد
استاد جان ، بچه ها
خداروشاهد میگیرم ک تجربش کردم
الان ک دارم براتون مینویسم اشک اززچشمام سرازیره
کافیه تجربش بکنین میفهمین چقدر ساااده میتونستیم بدست بیاریم
اما باکلی توهم بیخود و نگرانی هایی ک فقط عادت های ذهنی ما بودن چه روزگارایی رو ب باد دادیم
اما جذابیتش اینجاس
ک تازه یاد گرفتین و حالا کنترل خیلی چیزا دستتونه
من چندسال پیش ک صحبتای استاد روگوش میکردم مدام لابلای حرفاشون میشنیدم کمیگفتن بچه ها “استمرااااار” میگفتن بچه ها پای خواستتون بموووونیین
اونموقع ها نمیفهمیدم ب هرچیزی ی نوک میزدم و منتظر جواب بودم.جواب نمیداد و میپریدم ی شاخه دیگه
وکلی زمان از دست دادم
یجا بین حرفای استاد شنیدم ک میگفتن شما هدفی ک دوست داری رو انتخاب بکن اگه فعلا ازش ب درامد نرسیدی بیکار نمون
ی کاری مهیا بکن بیکار نمون درامد بساز و در کنارش برنامه های مربوط ب اهدافتم پیش ببر
کم کم طی مسیر متوجه میشی ک هدفی ک پیگیرشی و داری روش کار میکنی انگار داره جواب میده انگار داری نتیجه میگیری حالا کم کم میتونی از شغلی کمشغولشی،اما مورد علاقت نیست وفقط کسب درامد میکردی ،خارج بشی و ورود بکنی ب کاری ک مورد علاقته و مدتیه پیگیرشی ک ب سرانجامبرسونیش
این جواب داد و زبونم قاصره از اینکه چطور میتونم نهایت احساس و سپاسگذاریم رو از استاد داشته باشم
براتون این تجربه لذت بخش رو آرزو میکنم
ک بیایین اینجا و با بغض و از سر شوووووق
بنویسین
بله بچه ها این استمراره ک برای من
جواب داد
استاد عزیزم شما خاصترین انسان زندگیه من هستین و حالا یکی از درخواستهای جذاب من شرکت در سمینارهای شما وملاقات شما از نزدیکه
این حاله انرژیی ک فراهم کردین از نزدیک قطعا بینظیرترین خواهد بود
سپاسگذارم
سلام به استاد عزیز و دوستان.راستش در رابطه با سوالاتون مسئله ی خاصی مدنظرم نمیاد اما تا قبل از دوره ی دوازده قدم در همه ابعاد زندگی تضادهای بدی تجربه میکردم که به لطف خدای مهربان هدایت شدم و تغییرات چشمگیری نسبت به گذشته خودم کردم در همه زمینه ها.
اما بزرگترین تضاد و زنگ خطر این روزهای من زندگی به شیوه قانون سلامتی هست،به واسطه برادرم کمی اطلاعات دارم راجب کلیات دوره،و دنیا مدام داره بمن هشدار میده،هشدار که چه عرض کنم دیگه شده چک و لقد،ینی همه جوره داره بمن الهام میشه.و من قصد داشتم دوسال دیگه حداقل این دوره رو شروع کنم که توان مالی داشته باشم.الان واقعا توانایی مالی ندارم ،یا شایدم در فرکانسش نیستم که توانایی مالیشو ندارم.واقعا باید چیکار کنم،لطفا دوستان عزیز راهنماییم کنید اگر من باید این تغییر رو در زندگیم ایجاد کنم و جهان با نشانه ها میگه وقتشه پس چرا توانایی مالیشو ندارم؟
«إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّى یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ»
خدا حال هیچ قومی را تغییر نمیدهد تا زمانی که خودشان را تغییر دهند. (رعد، 11)
سلام به استاد عزیز و همسفرهای در مسیر آگاهی
میخواستم آگاهی بزرگی رو که بهش دست پیدا کردم
اینجا بنویسم که همیشه یادم بمونه
اینقدر وقتی فهمیدمش ذوق داشتم انگار یه کشف بزرگ کردم
با اینکه میدونستم همین باگ بزرگ ذهنی من
تمام سال های عمر من رو جوری که خودش خواسته من رو جلو برده
ودست و پای من رو بسته و اجازه رهایی به من نداده
ولی اینقدر از کشفش خوشحالم که نگو
با اینکه هنوز نمیدونم چه جوری به صورت کامل ازش خارج بشم
و ازش رهایی پیدا کنم
ولی همین که متجه اش شدم انگار نصف مسیر رو اومدم جلو
جالبیش میدونین کجاست؟؟؟
اینکه با جلسه دوم این پروژه یهو مثل یه فیلم این قضیه تو ذهن من روشن شد
خدای من یعنی این پروژه از همین ابتدا داره اون تغییرات اساسی زندگی رو وارد میکنه
خدایا شکرت که من رو در این مسیر آگاهی و این پروژه الهی قرار دادی
امروز یهو یه جرقه تو ذهنم شکل گرفت و این جمله شکل گرفت
یهو با خودم گفتم: شکوه! تو سالها برای بقا زندگی کردی، نه رشد و تغییر و بهبود …
حس عجیبی بود، انگار یه پرده از جلوی چشمهام کنار رفت.
وقتی دقیقتر فکر کردم، دیدم که
من سالها فقط تلاش کردم چیزی که دارم رو حفظ کنم
کسبوکارم رو، رابطهم رو، آرامشم رو…
همیشه در ترس از دست دادن بودم انگار
نه در عشقِ گسترش و خلق و رشد
بزار واضح تر بگم . من همیشه از روزی که یاد دارم در حال تلاش بودم
من از زمانی که خودم رو شناختم صبح تا شب در حال تلاش بودم
و کار میکردم به صوذت خستگی ناپذیر و فکر میکردم که دارم تلاش میکنم که رشد کنم
و موفق بشم و به یه جایی برسم.
موفق هم بودم نه که نبودم . رشد هم کردم ولی نه به اندازه ای که تلاش کردم
چرا چون هم پام رو ترکز بوده هم داشتک گاز میدادم
بیشتر خودم رو خسته کردم
با فشار زیاد گاز دادم که این ماشین حرکت کنه
یعنی ناخوداگاه بدون اینکه خودم بدونم تلاشم در جهت حفظ هر چیزی بوده که داشتم
حالا این وسط دو تا چیز جدید هم به دست آوردم
ولی چون خیلی تلاش کردم تا چیزهایی که دارم رو به دست بیارم
انگار ناخوداگاه میخواستم همون ها رو حفظ کنم که از دست ندم
چون واسه به دست آوردنشون خیلی به خودم سختی دادم
همیشه هم این جمله رو زبونم میچرخیذ که من جوونی ام رو گذاشتم
تا کسب و کارم به اینجا رسیده . تا زندگی ام این شده و …….
یعنی چون ناخوداگاه برای حفظ بقا و امنیت (که از کودکی ریشه داره در ذهن من)
زندگی میکردم تلاش هام فقط باعث میشده اون بقا و امنیته حفظ بشه
توی کارم همین که همه چیز مثل قبل بود واسم کافی بود
همون هم من رو خسته می کردم چون تلاش میکردم درآمدم مثل قبل باشه
هیچ تلاشی برای فروش بیشتر و بهبود کسب و کار نمی کردم
فقط تلاش میکردم مجموعه ام رو سرپا نگه دارم
تلاش میکردم تو روزگاری که همه کسب و کارشون رو کوچیک میکردن
و یا تعدیل نیرو می کردن یا جمع می کردند
من کسب و کارم رو توی همون حالت حفظ کنم
و همیشه هم به خودم افتخار می کردم که من هر اتفاقی افتاده باز رو پای خودم وایسادم
و کسب و کارم رو حفظ کردم
تو زندگیم هم همینطور . هر بار یه تضادی بوده تو رابطه ام
به جای اینکه تلاش کنم اون رو بهبود بدم یا صحبت کنم با همسرم
و یا یه کاری کنم که اون تضاد دیگه پیش نیاد
سکوت کردم فقط سکوت واسه اینکه بیشتر از این بحث و دعوا نشه
واسه اینکه آرامشم حفظ بشه واسه اینکه شرایط همونجوری که هست باقی بمونه
واسه اینکه لااقل زندگیم هر جوری هست به همون حالت قبل باقی بمونه
و همین سکوت و چشم پوشی ها باعث شده روز به روز رابطه ام خراب تر و خراب تر بشه
و فاصله ام تو رابطه روز به روز بیشتر بشه و به جاییب رسه که ما فقط
مثل دو تا هم خونه با هم زندگی میکردیم
یعنی این باور مخرب و این باگ ذهنی واقعا تمام شرایط زندگی من رو تو تمام این سال ها
در این حالت نگه داشته و من با وجود تلاش فراوان
اون نتیجه ای رو که بقیه شاید با نصف تلاش های من میگرفتن
نگرفتن ولی خدا رو شکر که لااقل الان بهش پی بردم
که بتونم بقیه سال های عمرم رو بسازم
در ظاهر، همیشه فعال بودم و تلاش میکردم،
ولی در عمق وجودم، انگار پام روی ترمز بوده
چون تلاشم از جنس ترس بوده، نه از جنس ایمان.
وای خدایا چه آگاهی بزرگی بود این!
الان که دارم مینویسم، حس میکنم این نگاه بقا
همهی گرهها و تکرارهای زندگیم رو توضیح میده.
چون تا وقتی فقط برای نترسیدن از سقوط تلاش میکنی،
هیچوقت واقعاً اوج نمیگیری.
از امروز یه تصمیم جدی دارم:
میخوام از مدار بقا بیام بیرون و وارد مدار رشد بشم.
میخوام یاد بگیرم با عشق حرکت کنم، نه با ترس.
شروع کنم به خلق، به گسترش، به تجربه.
میخوام از این به بعد، به جای چسبیدن به داشتههام،
به خدایی تکیه کنم که منبع همهچیزه.
خدایا شکرت برای این آگاهی.
شکرت که هر بار با نوری تازه، چشم دلم رو باز میکنی.
شکرت که کمکم کردی بفهمم زنده بودن یعنی رشد کردن،
نه فقط دوام آوردن…
و من از امروز انتخاب میکنم زندگی کنم، نه فقط بقا داشته باشم
بنام ربم، تنهاترین عشق درونم
سلام خدمت استاد و دوستان
شاید من، جزو عبرت انگیزترین نمونه هایی تامل برانگیز باشم که در همه حوزه ها نمونه های دارم.
آخرین بار تقریبا چهل روز پیش بود که صبر خدا سر آمد و با بی توجهی به نشانه ها، با بی توجهی به الهامات درونم، با بی توحهی به زمزمه های الهی و…
چنان چکش سنگینی رو برسر خودم احساس کردم که هنوز، گیج و منگ و سر در گم هستم، روابطم دچار تزلزل شد، چند ماه قبل با خدا عهد کردم و عهدخودم را شکستم و نتیجه بینهایت بدی دریافت کردم، این در حالیست که ترک نماز تا به امروز نداشتم،به کسی تهمت نمیرنم،تلاش میکردم کاری نکنم که مجبور به دروغگویی باشم، همیشه بخدا و الهامت ایمان داشتم، اما چون متعهد به عمل نبودم، از دیدن نشانه ها عاحز بودم، هرگاه با صدق دل از خدا چیزی را خواستم، بهترش را داد، اماااااا من غافل بودم سپاسگزاری من، نوشتن های من، کلامی بود و نوشتاری، نه تماما قلبی
زیاد وارد جزئیات نمیشوم تا حوصله سر برنباشم
در مورد سلامتی:
41 ماه پیش بود که قانون سلامتی رو خریدم
وضعیت جسمانی بسیار بسیار بدی داشتم
بعداز فوت پدرم و بیماری فراگیر، فشارم از 19 پایین نمیامد و پزشکان مدرن و سنتی، عاجز از درمان بودند
کلسترول و اسید اوریک، از حد ریسک گذشته بود
وزن زیادی داشتم و با پیاده روی و ورزش کم نمیشد
گزگز دستانم به حد غیر قابل تحمل رسیده بود و……
القصه، قانون سلامتی رو دیدم و درجا خریدم و از همون لحظه، شروع کردم، ظرف سه روز فشارم رسید به 12 و تا امروز تغییر نکرده، جز موافعی که عصبی میشم و کمی سبک تغذیه رو رعایت نمیکنم که این هم نشانه هست، ظرف دو ماه17 وزن کم کردم و تقریبا همینو نگهداشتم، در سلامتی کامل بسر میبرم، البته خیلی از جزئیات رو ذکر نکردم
در مورد کسب و کار:
تراشکارم و فرزکار
اسم پر آوازه ای تو استان آذربایحان شرقی و تبریز دارم
در مورد کارهای فنی بینهایت خلاقم، استعداد خوبی دارم و علاقه ای بسیار زیاد به شغلم، تقریبا99 درصد کارها رو عالی انجام میدم با کیفیت فوق العاده،هر کجا که در کاری احساس عجز میکردم،تامل میکردم،رها میکردم و صبر میکردم و توکل، شاید باور نکنید ظرف چند ساعت و بعضی مواقع در لحظه، هدایت های الهی رو دریافت میکردم. همه بمن و کارم ایمان دارن جز خودم، شرایط خیلی خیلی بدی رو پشت سرگذاشتم، اما از لحاظ مالی پیشرف چندانی نمیکنم،
دوستان،
در زندگی و عدم پیشرفت و ذوابطم فقط خودم رو مقصر میدونم
احساس قربانی بودن داشتم، اما به لطف خدا رها شدم
من که از سال 96 با فایل های رایگان شروع کردم
اما سال 1404 اصلا به استاد ایمان نداشتم که هیج، شک هم داشتم، بعداز قانون سلامتی، دوره روانشناسی ثروت 1 و شیوه حل مسائل، عزت نفس و دوازده قدم رو خریدم، اما دائما از این ساخه به اون شاخه پربدم
دوره هایی از اساتید دیگر خریدم، اما باورها و حرفها و ایمان استاد عباس منش رو قویتر دیدم
خلاصه کنم که خیلی زیاد شد،
وقتی میبینم که هر کجا هدایت خواستم رسیده، هر کجا نشانه خواستم، داده، و به هر جیزی تمرکز کردم رسیدم، هر بلایی سرم آمده از خودم بوده و از خداوندم ظلم و بی عدالتی ندیده
تنها کسیکه باعث رنج من بوده خودم هستم
و تنها کسیکه بمن عزت داده و من درک نکردم خدا بوده
دوباره از نو شروع کردم با ایمان، و الهامات قلبی من، بمن نوید یک زندگی الهی گونه رو میده
موفق باشید همتون
.
سلام و صد سلام
من از یک ماه پیشدوزه روانشناسی ثروت رو شروع کردم
به تضاد خودم ، به تصادی که چرا آزادی زمانی و مکانی و مالی بیشتری نداشته باشم
چرا نتونم هر زمانی که اراده کردم بتونم هر جای این دنیا که دوست دارم برم و هر تعداد روزی که دوست دارم بمونم
از زندگی کارمنذی و دو دو تا 4 تا خسته شده بودم
و امرم روانشناسی یک رو بصورت واقعی استارت زدم و فروش های بیشتری رو تجربه کردم
تو دل یه سری از ترس هام رفتم
فروشم بیشتر شد
آزادی زمانیم بیشتر شد
تایمم رو بهتر و مفید تر خرج میکنم
و خلاصه لذتهای بیشتری رو تجربه میکنم
هرچند که هنوز خیلی جای کار داره امر نشانه ها دارن میان
و تا به امروز تو این یک ماه تا جلسه 8 رو تونستم پیش برم چون سعی میکنم کامل متوجه بشم و بعد برم جلسه بعد هرچند که این آگاهی ها هر سری که میای میبینی و گوش میدی به یه سری باورهای محدود کننده و یه سری آگاهی های جدید میرسی
من دو سه ساله دوست دارم کار کارمندی رو کنار بزارم اما ترس از پرزنت خودم و کارم داشتم اما الان دقیقا دارم روی ترس هام پا میذارم و دارم تو این مسیر حرکت میکنم و جالبه اصلا چیز ترسناکی نبود و چقدر دارم لذت میبرم از اینکه دارم تو این مسیر که علاقه دارم حرکت میکنم و حتی الان متوجه شدم چقدرررررررررر زیاد به کارم علاقه دارم و دوست دارم پیشرفت کنم و به دستاوردهای بزرگی برسم که مطمئنم میرسم و حتمی میرسم
️ و من بخاطر این ترس های بی خودی چندسال خودم رو عقب انداختم از تجربه یک زندگی لذتبخش و مورد علاقه خودم
از تجربه زیبایی های بیشتر
از تجربه آزادی زمانی و مکانی
از تجربه دیدن قشنگی های دنیا
اگه به دوسال پیش برگردم کارهای الان رو همون موقع انجام میدادم و الان از دستاوردهای پایدارم لذت میبردم
باورهای محدود کننده :
️من قدرت پرزنت رو ندارم
️من برم چی بگم
️در موردم چه فکری میکنن
️اگه سوالی بپرسن و نتونم جواب بدم چی
️قضاوتم میکنن
️خجالت میکشیدم
️بقیه میتونن اما من نمیتونم
اما الان گفتم اگه بقیه تونستن من هم میتونم
اگه خداوند حامی منه پس کمک میکنه
اگه خداوند میکنه از تو حرکت از من برکت پس من ایمانم رو نشون بدم و بعد درها باز میشه
و خداوند الهامات رو آورد و حالا دارم طبق الهامات پیش میرم و داره نشانه هاش میاد که پاسخ مثبت میگیرم
و ترس هام به صورت چشم گیری کمتر شده
الهی شکر
و متشکرم از شما استاد عزیزم و آگاهی های فوق العاده ای که به ما میدین
مریم جان از شما هم بابت زحمات وتوضیحات ممنونم
چهارشنبه 30 مهر 1404
سلام استاد عزیزم واقعا خدارو شاکرم که شما را به من داد تا هدایت شوم مریم بانوی زیبای من واقعا سپاسگزارم به خاطر تعهدتتان ورشد صعودیتان
خدایا مینویسم به رسم سپاسگزاری وادب قربت الی الله
سوال اول : دقیقا پارسال همین موقع ها بود که خواهر شوهرم به خانه جدید خودشان رفتند اولش به شدت حالم بد شد واحساس قربانی بودن و زندانی بودن کردم بعد به خودم آمدم دیدم اگر تغییر نکنم خودم را نابود خواهم کرد شروع کردم از زاویه ای دیگر نگاه کردن من قبلا عاشق این بودم که خانه ای قدیمی داشته باشم آن را بازسازی کنم به خودم گفتم باشه خونمو نو میکنم شروع کردم به رنگ کردن درب و پنجره ها وبه طرز جادویی این حرکت به نوسازی خونم ختم شد و من کابینت های اشپزخونه رو عوض کردم درحالی اکثر پول اون رو مادر شوهر عزیزم پرداخت کرد وزندگی من زیباتر شد نعمات زندگی من از آن لحظه تغببر کرد و زندگی بسیار عالی با روابط عالی تر برای خودم ساختم
سوال دوم : این جریان برمیگردد به سالهای سال پیش من میدیدم رابطه ام با خداوند به شدت تخریب شده وهر روز قلب من تنگ تر وروابط با جهان اطرافم بدتر میشود اما به خاطر ترسهای واهی از تغییر پرهیز میکردم و نتیجه آن شد سالها زجر و حال بد که تغییرش کلی زمان و نعمت را از من دور کرد
سوال سوم اگر به آن زمان برگردم حتما بیشتر تحقیق میکنم و سعی میکنم بیشتر از خدا هدایت بطلبم وبه حرفش گوش کنم کمتر پای شیخ های به ظاهر متدین بنشینم وکمتر روضه برم وکمتر تنبلی کنم
سوال چهارم باور اینکه خدا برای بندگان صالحهش رنج وسختی می خواهد ترس از خدا و کلی باور محدود کننده مثل اینکه من زنم نباید بیرون بروم زندگی یک زن یعنی خودش را فدای بقیه کردن
اینکه زنان مایه فساد جامعه هستند وکلی باور مزخرف دیگر که اگر بخواهم بنویسم این محیط پاک وطاهر نجس می شود
واینکه چگونه تغییرش دادم وافعا به ته خط رسیدم واز خودم متنفر شدم با تمام وجودم هدایت طلبیدم نشانه ها را دنبال کردم کم کم با کتاب های موفقیت مدارم بالاتر آمد با دوره های شکر گزاری رایگان آرامتر و بهتر شدم کم کم با استاد آشنا شدم کم کم قرآن نور هدایتش را بر قلب من تاباند باور کردم عشق خدا هستم
برعکس چون زیبا هستم و مهربان به خدا نزدیکترم
باور کردم ارزش من به جنسیت من نیست به روح اللهی منه باور کردم فضل خداوند از دورن من برمی آید و آرام آرام عشق اللهی در قلب من کار خودش را کرد
خدایا بینهایت بار ازت سپاسگزارم
ارباب پیام من را به عرش خودت ببر و هر وقت ترسیدم وشک کردم به من برگردان
ارباب من آماده تغییر هستم تغییری اساسی در تمام جنبهای زندگیم اللهی به امید تو
استاد سپاسگذارم به خاطر حضورتان در این جهان مومن ابراهیم نشان
پاسخ سوال 1:
تا جایی ک یادمه در اکثر موارد ب تضاد برخوردم،،هرچند کوچیک بودن….
اما ی موردی هست اونم اینکه من ی مدتی بود داشتم روی خودم کار میکردم،،اما با تمرکز نبود و ورودیهام رو کنترل نمیکردم و بیشتر بجای اینکه مثبت روی خودم کار کنم منفی بود.
اما همون کار کردنه تضاد خاصی رو برام بوجود نمیاورد چون تا ی حدی ب این باور داشتم ک احساس بد اتفاقات بد…
خودم راستش خیلی خسته شده بودم از این وضعیت و از اونجایی ک از اتفاقات بد هم میترسیدم تصمیم گرفتم ک قبل از اینکه سیلی بخورم تغییر کنم
با خودم گفتم مگه من کلی خواسته و آرزو ندارم؟
مگه برای خلق خواسته هام نباید تغییر کنم؟
مگه تهش بالاخره تغییر نیست؟
پس اینکه من بیام فرار کنم از کاری ک اول تا آخر باید انجام بشه،،ی رفتار کاملا بچگونس
و از اونجایی ک دوس دارم ی آدم پخته باشم بدم میومد ک بچگونه زیر بار مسئولیتم شونه خالی کنم..
پس تصمیم گرفتم تغییر کنم و پا روی ترسهام بزارم و ب استقبال تغییر برم.
حواشی رو حذف کردم و روی خودم فوکوس کردم.
هدفگذاری کردم و براش اقدامات عملی مشخص کردم
وارد کاری شدم ک تابحال انجام نداده بودم تا ب هدفم برسم.
و نتیجه ملموسی ک داشت اینها بود:
برخلاف تایمی که من گذاشته بودم برای رسیدن به هدفم،،زودتر از اون راه هدفم هموار شد و خداوند درها رو برای من باز کرد چندین شاگرد گرفتم که هزینه ای رو که میخواستم برام خلق شده
احساس ارزشمندیم بیشتر شده و من کاملا این رو حس میکنم،،،کارایی ک قبلا نمیکردم بخاطر باورهای کمبود و عدم احساس لیاقت(مثه رسیدگی به سلامتی و پوستم،،ظاهر،،رستوران رفتن،،خرید های جدید،،بیرون رفتن)رو انجام میدم.و این ینی من رشد کردم و احساس لیاقتم بیشتر شده.
اعتماد بنفسم بالاتر رفته و آرومتر و شمرده تر صحبت میکنم،،آرامشم بیشتر شده،،،مهربون تر شدم،،،نگرانیم بابت آینده بشدت کمتر شده و توی لحظه حال بیشتر هستم،،،،باورم نسبت به توانایی هام بیشتر شده و به خودم میبینم کارهایی رو انجام بدم که تابحال انجام نداده بودم،،،،وابستگیم بشدت نسبت به هرآنچه که قبلاً حال خوبم بهشون وابسته بود کمتر و بهتره بگم از بین رفته..
استقلال زمانی و مکانی خیییلی بیشتری پیدا کردم
استقلال مالی هم همینطور(نسبت به فیلم)..
با خودم بیشتر حال میکنم
و اینا نتیجه کار کردن روی خودمه
نتیجه رفتن به استقبال تغییر…
پاسخ به سوال 2:
زمانهایی بوده که برام مهم نبوده که و اتفاقی میوفته..یا چقدر بده
فقط میخواستم اون دوپامینی ک در نتیجه انجام عادات منفی مثه(فیلم و سریال دیدن،،،بیدار موندن تا صب،،خوابیدن تا ظهر،،،گشتن توی فضای مجازی و….)توی ذهن و بدنم ترشح میشه رو حفظ کنم..
انقد انجام این عادات دیگ از دستم خارج شده بود که اتفاقات بد و تضاد ها شروع شدن.
مثه یه سری بیماری توی بدنم،،جر و بحث های خانوادگی،،محدودیت های خونواده برای من،،،اومدن افراد بشدت مخرب بر خونمون،،بحث با فروشنده ها،،خالیتر شدن جیبم و…..
و در نتیجه تغییر نکردنم هی اتفاقات بدتر و بدتر میشد.
اگه بار اول درمانم دو هفته طول میکشید،،با ادامه افکار و عادات منفی شده بود یه ماه یا بیشتر….
اگه میتونستم چند دست لباس بگیرم،،شده بود یا دست یا صفر…
پاسخ سوال 3:
همون لحظه استارت تغییر رو میزدم
وردیهامو کنترل میکردم
بیس چاری توی سایت میومدم و فعالیت میکردم
فایلهای رایگان رو مرتبا گوش میکردم و نکته برداری میکردم و اجرایی میکردم ایده هامو
پلتفرم هایی که کمکی به من نمیکرد رو حذف میکردم
عبارات تاکیدی مثبت رو مینوشتم و تکرار میکردم
آدمای منفی رو درجا حذف میکردم
مراقبه میکردم تا بتونم روی لحظه حال فوکس کنم تا حالم بهتر شه
وقتم رو با فضای مجازی و فیلمها پر نمیکردم،بجاش با خونوادم،مخصوصا مادرم وقت میگذروندم
پاسخ سوال 4:
این باور که اگه تغییر کنم دیگ نمیتونم از زندگی لذت ببرم
دیگ نمیشه کارای مورد علاقم رو مثه فیلم دیدن انجام بدم
نمیتونم با دوستام باشم
خیلی رباتیک و یکنواخت میشه زندگیم
ملوم نیست در آینده چی برام پیش بیاد اگه تغییر کنم
اگه تغییر کنم و به خواسته هام نرسم چی؟
اگه چیزایی رو که دوست دارم از دست بدم چی
اگه موفق نشم…
اگه شکست بخورم و مسخره شم
وقتی تغییر کنم رفتارامم عوض میشه و مسخرم میکنن افراد و من از مسخره شدن بدم میاد
اگه از پس تغییر بر نیام چی
یا باید یکدفعه تغییر کنم یا تغییر نمیکنم
نمیدونم از کجا شروع کنم پس ولش کن
کلی زمان میبره تا تغییر کنم و به خواسته هام برسم من حوصلشو ندارم
یا باید همه چی برای تغییر فراهم باشه یا من تغییر نمیکنم
همین فردا باید نتیجه بگیرم
تغییر سخته و من حتما باید یک برنامه منسجم و کامل داشته باشم…
همینجوری باید بیکار بشینم و هیچ کاری نکنم،،و به خواسته هام برسم
اینا باورای غالبی بود که نمیزاشت من تغییر کنم
برای هر کدوم ازین باورها منطق میاوردم و با خودم حرف میزدم
منطق ها اینا بودن:
تنها راه رسیدن به هر خواسته ای که میخوام،،از طریق تغییر کردنه.
نیاز نیست تمام مسیر برام مشخص باشه،،تنها باید قدم بعدی رو ببینم و حرکت کنم و قدم به قدم پیشرفت کنم
با بهبود مستمره ک نتایج حاصل میشه و پایدار میونه،،کسایی ک یدفه بالا اومدن یدفه هم ناپدید شدن.
تغییر ب زنانه خاصی نیاز نداره،،همینکه امروز ی سری کارهای کوچکی رو انجام بدم مدیا قبل متفاوته،،ینی دارم تغییر میکنم.
وقتی تغییر کنم،،رفتارها و نتایجم هم عوض میشه و این دلیل نمیشه که خونوادمو از دست بدم،،اونها هم پذیرای تغییرات من هستن..و با تغییر کردنم ب یک الگوی مناسب براشون تبدیل میشم تا اونا هم بخوان که تغییر کنن..
هیچوقت شرایط برای تغییر من فراهم نمیشه،،بلکه با تغییر کردن منه ک شرایط زندگی بهتر میشه پس الکی منتظر نمون.
اگه میخوام بصورت پایدار نتیجه بگیرم،،باید تکاملم رو طی کنم.
و بهترین باوری که بهم کمک کرد تا تغییر رو بپذیرم این بود:
(در واقع این روزها و این شرایطی که من درش قرار دارم،،کلاس درس منه
توی این شرایط و این روزهاست ک من باید درسهای اولیه ام رو یاد بگیرم،،زندگی پر از درسهاست.
مهمترین و بنیادی ترین درسهامو باید توی همین شرایط بدی که باید درش تغییر کنم یاد بگیرم)
پذیرفتم و همچنان دارم ادامه میدم…
بنام خدای مهربان
سلام ب همگی
اتفاقات قشنگی امروز برای من افتاد مینویسم ک ایمانم ب مسیر قوی تر بشه
امروز پدرم با محبت و احترام بیشتری منو صدا میزد ک خودم تعجب کردم از این تغییر رفتار پدر باهام و کلی تو دلم قند آب شد ک ببین زکی مسیرت درسته قانون جواب میده ادامه بده آفرین
خواهرم ک یه کش مو بهش فروختم ب قیمت 20 تومن،امروز بهم 250 تومن پول داد
گفت زکیه بیا این پول کش موت و هدیه تولدت ،گفتم خدایااا دمت گرم
تازه دوتا هدیه دیگه هم ازش دریافت کردم استیکر چشم قلبی
الهی صدهزار مرتبه شکرت
دیروز غروب حسم گفت برو دم در حیاط ی کم لاش باز بود
وقتی رفتم دختر عموم و دیدم با نوزاد 6 ماهه اش ک کنار زن عموم بود
اون حواسش نبود
ی کم نگاش کردم و کلی ذوق کردم از دیدم نی نی قشنگش
وقتی دختر عموم منو دید با لبخند احوالپرسی کرد و اومد پیشم
پسرش و ک مث ماه میدرخشید با اون چشای شفاف پراز ذوق و کنجکاوی ش ک ی موجی از عشق و آرامش بهم میداد و صدا زدم و قربون صدقه اش رفتم
ک ی لبخند با دهن باز برام زد
بدون صدااا خخخخخ
خدای من ک طاقت نیاوردم بغلش کردم ی کم باهاش حرف زدم ک بیشتر خندید
خیلی آروم بود تو بغلم انگار ک سالها منو میشناسه دیگه بغل مامانش نرفت خخخخ
گفتم بهش بیا بریم خونه مون سارا خواهرزاده ام اینجاست ک استقبال کرد
سارا دوسالشه وقتی دیدش گفت نینیییی
نینیییی ی کم ذوق کرد براش
بعد ک بچه رودادم ب مادرش
سارا شروع کرد ب گریه کردن ک این نی نی کیکی هست( منظورش من بودم) خخخخ
نی نی بده ب کیکی
مال کیکیه
همیشه مال کیکیه و اینقد چشاش پره اشک میشد ک نمیدونستم چیکار کنم
هم خندم گرفته بود هم تعجب کردم
گفتم سارا این نی نی مال مامانشه
مال من نیست عزیزم
گفت ن ،کیکی ازش بگیرش خخخخ
ک دختر عموم بعد 20 دقیقه ک چای خورد بچه شو برداشت فرار کرد بنده خدا خخخخخ
++++++++++++++
الهی ب امید تو
من این تمرینو ی بار انجام دادم ولی کامنتم پرید
الان ک هدایت شدم ب لطف خدا
میخوام دوباره انجام بدم
ذهن من مقاومت داره ک کل سوالای تمرین رو مو ب مو جواب بدم
پس ب روشی ک راحتم و حسم میگه میخوام انجام بدم
خدایا خودت هدایتم کن ک ی ردپای زیبا برای خودم ثبت کنم
حوزههای اصلی زندگی: چهار حوزه اصلی زندگی خود را بنویسید:
کار و کسب (شغل و حرفه)
توی این مورد تاحالا بخاطر باورهای محدود کننده ام جدی نگرفتمش
چیزی ک میتونم ب راحتی ارزش خلق کنم ازش
کلا من سال 1400 خیاطی و شروع کردم با یاد گیری از فضای مجازی
اینستا
سرچ کردن
ی دوره مانتو هدایت شدم آنلاین ک تقریبا رایگان ک فقط یقه ها رو یادم داد
با همون دوره من کلی کار دوختم برای خودم ک هرکسی میدید باورش نمیشد گ من دوخته باشمش
چون تازه یاد گرفته بودم
بعد خواستم بیشتر یاد بگیرم ک هدایت شدم ب یک استاد معرکه ک فقط ترم 1شو خریدم اصن کولاک کردم چون یقه رو هم قبلش آموزش دیده بودم خیلی ترکیب مکملی بود
هرروز دنبال یادگرفتن بودم با چ ذوقی تجسم میکردم ک برند zaki رو خلق کردم و تولید کننده هستم و کارآفرین
و چقد انرژی داشتم برای حرکت،نمیدونم چی شد ک سرد شدم
شایدم دارم خودم و گول میزنم
اعتراف میکنم من ب توانایی خیاطیم مغرور شدم اعتبارشو دادم ب خودم
درصورتی ک برای دوخت هرچیزی از خدا کمک میخواستم
ولی من کافرشدم
بعد ک ی کار ی کوچولو ایراد پیدا میکرد کلی ذهنم سرزنشم میکرد
مخصوصا وقتی ک برای خواهرم ی کت و شلوار دوختم ی ایراد داشت ک کلی طول کشید تا حلش کنم
و میگم من مغرور شدم و رفتارم هم مناسب نبود با خواهرم و خواهرهای دیگه ام و خواهر زاده ام
بخاطر ضعفم تو روابط و سرعت پایین کارم
چون مبتدی بودم ولی تمیزی کار با ی خیاط 8 ساله و 20 ساله ک دوتا از خواهرهام بودن بهتر بود
و برای کار خودمم ارزش قائل نبودم
حس میکردم دارم کلاه سر بقیه میزارم و پول زور میگیرم ازشون بابت خیاطی
کار کردن رو مقدس نمیدونستم فک میکرد دارم خواهرهام و تلکه میکنم
چراااا
چون خواهر بزرگترم اکثرا رایگان کار کرده بود برای خانواده و پول خیلی کم میگرفت از خواهر های متاهلم بخاطر باور کمبود
وقتی من قیمت میکفتم ب خواهر هام ایشون نظر میداد ک زیاد داری ازش پول میگیری
این کاری ک براش انجام دادی فقط دوخت دو درز بود
بیشتر حسادت میکرد میگفت چرا مامان ب تو پول میدع
چرا قبلا ک من براش میدوختم پول بهم نمیداد و..
تا اینکه سرهمون دوخت کت و شلوار شوکولاتی رنگ من باخواهرم دعوام شد ،البته ک تقصیر من بودا
میتونستم باهاش همدردی کنم از دلش دربیارم
یا کمتر ازش پول بگیرم
ولی اومدم ب جای حل مسئله صورت مسئله رو پاک کردم
بهش گفتم دیکه برات نمیدوزم هرجا ک خواستی برو لباس بدوز خیاط زیاده
ب گمون خودم داشتم توحیدی عمل میکردم
ولی با دست خودم مشتری ثابتم و از دست دادم و این شد ک ایشون رفت ی خیاطی دیگه ک سرکوچه شون بود
دیکه جریان افت من ازاینجا شروع شد
چون خیاطش بدون الگو کار میکرد و سریع تحویل میداد
خواهرم شروع کرد ب تعریف کردن از اون
شده بود ورد زبونش اون خانم و همه جا تبلیغش و میکرد
حتی مادرم و هم برد پیشش با اینکه 5 برابر من دستمزد میگرفت
و همین باعث شد اعتماد ب نفس من،احساس ارزشمندی من سقوط کنه بخاطر همین مقایسه
ک ناخودآکاه من تلاش میکردم ک با کارهای جدیدم اونو برگردونم سمت خودم
و شرک بورزم
و بخاطر باورهای محدود کننده خواهر خیاطم ک همه اش بهم میکفت الان شوق و ذوق داری چن وقت دیگه برات تکراری میشه ،میشی مث من
منم با امتحان کردن چند کار متفاوت
کلا از فضای آموزش و یادکیری دور شدم
روابط (عاطفی، خانوادگی، دوستان)
روابط گذشته ی من فاجعه بود
چون تمام تمرکزم روی نقاط منفی اطرافیاتم بود،ب شدت غر میزدم
گیر میدادم
ب شدت احساس قربانی شدن داشتم
مبخواستم ب بقیه ثابت کنم همیشه حق بامنه
قدرت میدادم ب بقیه باخودمم دعوا داشتم چ برسه ب بقیه
الان ب لطف خدا دارم نتیحه های ب ظاهر کوچیک میبینم ولی در باطن هیولا میبینم برای زکیه ای ک اصن نمیدونست برای چی زنده اس
سلامت (جسمی و روانی)
ب لطف خدا توی این حوزه هم استایلم دلخواهم هست وزنم 55 کیلوعه
خیلی دوسدارو دوره قانون سلامتی و داشته باشم ک از لحاظ انرژی بالا هم اوکی بشم
وضعیت مالی (درآمد و مدیریت پول)
در حال حاضر زیر صفر
ی قدم کوچیک برداشتم باهدایت الله
ی بدهی دارم ب داداشم ب مبلغ8 تومن
الان ب لطف خدا 1 میلیون و500 تومن دارم .میخواستم پول جمع کنم قدم 3 رو بخرم
دیدم ک من هنوز اون دوقدم و خوب کار نکردم
باید از اونا نتبحه بگیرم تا پول قدم ها خودش اوکی بشه
میخوام بدهی مو بدم ان شاالله
هرچند داداشم فک نکنم بگیره ازم
ولی من قول دادم ک پولشو پس بدم
و خداوند هدایتم میکنه
چ کاری میتونم برای رسیدن ب هدفم انجلم بدم ک هی بهتر بشم ؟
تو زمینه خیاطی شروع کنم مث گذشته ب تجسم کردن رویام
اینکه هرروز ی نکته جدید یاد بگیرم در عمل
شروع کنم ب دیدن فیلم های آموزشی
هرروز ی فیلم
دیروز فرصت نشد این قدم و بردارم
صبح ک بیدار شدم یادم اومد.
هوا هنوز تاریک بود
ولی رفتم تو کالری گوشیم ی فیلم اموزش دوخت دکلته رو بدون صدا دیدم خخخخخ.
و ب خودم آفرین گفتم موقعی ک تونستم عمل کنم
خدایا سپاسگزارم
سپاسگزارم
سپاسگزارم
واینکه جز کدوم دسته ام
فک کنم دسته ی دوم برای روابط
برای کسب و کار هم دسته دوم
و برای سلامتی فک کنم دسته 3
درآمد و مالی اینو فک میکنم بین دسته 1 و2
باقلبم دوستون میدارم:))
شب خوش