دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر » - صفحه 111


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
    159MB
    30 دقیقه
  • فایل صوتی دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
    29MB
    30 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1506 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سمیرا صنعت کار گفته:
    مدت عضویت: 1834 روز

    اِلهی وَ رَبّی مَن لی غَیرُک

    خدای قدرتمندم من تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم

    مرا به راه راست هدایت کن به راه کسانی که به آنها رزق غیرالحساب میبخشی .

    خدای ثروتمندم من هرآنچه دارم از آن توست و تو از فضل و عشق بی نهایتت به من میبخشی .

    سپاسگزارتم که یکبار دیگه کمکم میکنی برای نوشتن .

    سلام به استاد عزیزم و مریم جانم .

    خداقوت

    استاد من چندروزه که دارم به تمرین اصلی پروژه فکر میکنم و مینویسم در موردش و فهمیدم که قبل از آشنایی با شما جزو گروه 1 بودم و خداروشکر یک قدم اومدم بالا و الان تو گروه 2هستم و میخوام که بشم جزو گروه 3 .

    حوزه ی انتخابی من برای شروع تغییر حوزه ی روابط است .

    چون من فهمیدم که بیشترین آسیب رو دارم از این حوزه میبینم و بیشترین انگیزه رو برای ایجاد تغییر براش دارم .

    البته که تو تمام حوزه ها نیاز به تغییر دارم اما این به نظرم مهمتر اومد .

    گام ها رو یکی یکی تو دفترم نوشتم

    یه تعداد از باورهای خیلی داغونم رو درک کردم و نوشتمشون

    البته که واقعا ریشه ی تمام اونا در احساس لیاقت و در صلح نبودن با خودم و کمالگرایی هست .

    من یک باور اشتباه دیگه رو هم تو این چندروز پیدا کردم که ریشه عجله و سردرگمی و حتی به نظرم کمالگرایی ای که دارم وجود این باور اشتباه هست و اون باور اینه که :من داره سنم میره بالا و هنوز هیچی نشدم و هیچ چیز ندارم ، نه تو روابطم نه تو مسائل مالی نه تو سلامتی و آرامش و نزدبکی به خدا و … هیچی نشدم و ندارم و نیستم خلاصه با اینکه واقعا من نسبت به گذشته م تغییرات خوبی داشتم اما ذهن من نمیزاره که سپاسگزارباشم و اونا رو ببینم و اصلا دستاورد به حسابشون نمیاره و فقط پول رو داره میکوبه تو سرم :( و به من احساس عقب افتادن میده و تمرکز منو گرفته جوری که من با اینکه دوست دارم تغییر کنم و از این شرایط بیام بیرون امااا نمیزاره من روی یک موضوع تمرکز کنم و اونو تا حد مناسبی بهبود بدم

    همش منو تو دوره ها و فایلا میچرخونه و گیج و سردرگمم کرده

    خداروشکر بابت درک این قسمت از بازی ذهنم

    اولین قدمی که باید روش کار کنم اینه که : من باید خودم رو ببخشم و خودمو از گذشته ای که تموم شده رها کنم

    این قدم رو به قدمای کوچیکتر تقسیم کردم تا برام انجام ندادنش سختر از انجام دادنش باشه

    خواستم یه گزارش کار هم اینجا بنویسم برای خودم و شما .

    خدای جونم بی نهایت سپاسگزارتم که کمکم میکنی این کمالگرایی تو نوشتن رو کنار بزارم .

    استاد عزیزم ازتون بی نهایت سپاسگزارم .

    در پناه خدا باشید .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  2. -
    فاطمه هلالی گفته:
    مدت عضویت: 946 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    روز سی و ششم از تعهد 40 روزه من

    خداجونم مرسی

    36 روز است ک روانشناسی ثروت یک را کار میکنم و با انجام این تمرینات متوجه ترمزهایم شدم و هربار راه جدیدی از زیبایی ب رویم گشوده می‌شود

    متشکرم خداجونم ای کسی ک باید فقط تورا بپرستم و ازتو اطاعت کنم

    درمورد تمرین این پروژه

    ک البته من دارم این تمرین هارو انجام میدم اما دارم فایلهایی ک متعهد کرده بودم خودمو امسال کار کنم کار میکنم ک مربوط ب مسائل مالی میشه و افزایش اعتمادبنفسم هست

    پاسخ ب سوالات

    آیا گامی ک برای این هفته انتخاب کردی را انجام دادی ؟بله انجام دادم

    چ چیزی یاد گرفتی.

    مهارت بیشتر تو کار مورد علاقه ام

    رابطم بااستاد کارم و احساسم نسبت بهش خوب شد

    درس جدیدی گرفتم باید مودب تر مهربانتر باشم باهمه مخصوصا همسرم و فرزندانم

    و اگه ب توجه به نکات مثبت افراد ادامه بدم قطعا روابطم خیلی عالی میشه

    اگه ب افزایش مهارتم ادامه بدم خیلی اعتمادبنفسم بالا میره درآمدم بالا میره و چقد هزینه هام کم و کمتر میشه بااتفاقاتی ک مخصوصا هفته اخیر افتاد فهمیدم

    تو بحث سلامتی شیرینی گرون خزیدم چندتا دونه خوردم دچار کسالت شدم که درسی بهم داد ک من اگه میخام احساس لیاقت خودمو رشد بدم حتما باید غذاهای نامناسب‌ رو هربار کم و کمتر کنم ک این هفته اخیر این کارو کردم و شیرینی رو بخشیدم ب کسی ک بخورن و گفتم اشکال نداره بهای تغییر خودم رو پرداخت کردم این پول رو دادم اما عوضش درسی بهم داد جهان و میدونم اگه ادامه بدم نتایج خیلی خوبی از سلامتی منتظرمه

    تو بحث ثروت متوجه باگ خیلی گنده ای درون خودم شدم عدم احساس لیاقت در ثروت

    چون قرار بود پولی جمع کنم و تو حسابم خیلی خوب جمع شد و اتفاقی ک افتاد احساس گناه ما شروع شد طوریکه نمیتونستم زورم نمی‌رسید کنترلش کنم فشار زیادی بهم میورد هی حالمو خوب میکردم هی هجوم میوردن تا اینکه گفتم باشه من به همسرم کمک میکنم ب برادرم کمک میکنم عیب نداره کوتاه اومدم

    ولی درسی ک بهم داد باید بصورت منطقی من باوری قدرتمند جایگزینش کنم وگرنه بعدها هرچقدم پول بسازم و بیات احساس گناه من را دیوانه خواهد کرد

    ک هدایت شدم

    هدایت شدم ب چندتا چیز

    دراین موضوع ب کامنت عالی یکی از دوستان ک این مبحث رو باز کرده بود و چندباور عالی درموردش نوشته بود اسکرین گرفتم ک هرروز تکرارش کنم تو دفترم نوشتم

    درمورد موضوع کارهام خیلی دیرمیشد خوابم غذام کارهام

    این هفته یکم زودتر بیدار شدم

    و هدایت شدم از زبان استاد کارم ک گفت دیشب غذامو با شعله کم تاصبح بار گذاشتم و تا صبح غذام آماده بود

    و من همین کارو کردم روز بعد 10 صبح غذای ظهر من آماده بود خیلی راحت ب خانه ام ب کلاسم ب بچه ام رسیدگی کردم

    ک یک زود پز داشتم استفاده کردم واسه موقه هایی ک بیدار بودم و بعدش شوهرم گف بذار زودپز نو بخریم بهتره کارت راحت تر بشه

    استاد طی این هفته چقد تشویق و تحسین شدم نسبت ب مهارتم و اینقد افراد بهم گفتن ایول آفرین بابت لباسهایی ک قرار بود این هفته بدوزم و دوختم خیلی قشنگ شدن ک بهم گفتن هیچ فرقی با لباسهایی ک داخل مجتمع میفروشن ندارن

    دوتا پروژه جدید بهم سپرده شد

    اگه بگم انگیزه ی من چندبرابر شد علکی نگفتم

    هدایت شدم بیمه کارآفرینی واسه خودم رد کردم و اسمم واسه امتحان مدرکم ثبت شد ک هفته بعدی امتحان دارم

    درمورد فرزندم خیلی بی قراری می‌کرد و اصلا راه حلی براش نداشتم چندین بار دکتر برده بودم قبلا گفته بود طبیعیه و فلان

    ک این هفته هدایت شدم یکی از دوستانم گفت حتما بچت گشنه میشه شب از خواب بیدار میشه گریه میکنه و من گفتم فکر نکنم اینطور باشه

    بعد گفتم امتحانش ضرر نداره شاید این نشانه درست باشه و اصلا باورم نمیشد بچم تا صبح میخابه این سه شب اخیر

    یکی دوبار فقط شیر میخوره چون سیر هستش بیدار نمیشه و حتی ظهرا آرام تره خیلی بهتر شده

    خدای من اینهمه اتفاق خوب توی این یک هفته فقط

    آیا برای هفته جدید میتوانی همین گام کوچک را تکرار کنی یا باید گام کوچک جدیدی برداری؟

    بله میخواهم و می‌توانم همین گام کوچک را تکرار کنم

    غذاهای نامناسب‌ رو کمتر کنم

    صبح ها کمی زودتر بیدار میشم

    غذایم را زودتر آماده میکنم ک ب وقتش غذامون بخوریم منو بچه هام

    وعده های شیر خشک بچه ام را کمتر میکنم ک کم کم وابستگی اش ب آن کمتر بشه و آرام‌تر بخابه

    روی باورای مالیم و اهرم رنج و لذت جلسه دوم را باید حسابی کار کنم جلسه 4 و 5 عزت نفس رو کار کنم باور احساس لیاقت و کمرنگ کردن حرف مردم در ذهنم

    مهارتمو این هفته افزایش بدم و پروژه هامو تکمیل کنم با موفقیت و توکل ب خدای مهربان

    توجه ب نکات مثبت کارم و زندگیم و توانایی هایم

    و نوشتم تمرکزم روی بهبود خودم بیشتر کنم هربار گفتگوهای ذهنیم درمورد بقیه شروع شد سعی کنم حواسم جای دیگه ای ببرم و ب چیز بهتری فکر کنم …

    و نشانه دیروز و امروز درمورد گفتگوهای ذهنی بود و سوالات منفی ذهن ک میات و میره رو باید کنترل کنم و بجاش سوالات مثبت بپرسم و منتظر خاسته باشم ..

    سپاسگذارم

    پروژه این هفته جدیدم را در دفترم مجددا یادداشت کردم و انشاالله آخر هفته میام و از پروژه ام مینویسم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  3. -
    شاهین آقایی گفته:
    مدت عضویت: 2225 روز

    سلام خدمت دوستان و استاد عزیزم

    من به تازگی تغییر جدی یا بهتره بگم مرحله جدیدی را از زندگی شروع کردم

    واقعا یه جورایی میدونستم باید تغییر کنم و همیشه ترس ها و نتیجه آن اجازه نمیداد

    من چند سال پیش مهاجرت کردم و شروع به ساختن زندگی ام کردم

    خداروشکر زندگی را تونستم پیش ببرم ولی از یه جایی به بعد شرایط سخت شد و هرروز فشارها بیشتر میشد

    و من فهمیدم باید روی خودت کار کنی تا جهان جای تو را عوض کند

    گاهی هم با تضاد ها بهت اخطار میده که تغییر کن

    من به ترکیه مهاجرت کردم

    و تو این سالها دنیای جدیدی را تجربه کردم اما از یه جایی به بعد فهمیدم باید تغییر کنم اما نمیتونستم

    تا جایی که یه روز شرایطم را برای چت جی پی تی شرایط را گفتم اون به من گفت برگرد یا یه اقدام دیگه انجام بده برو یه کشور دیگه،

    من باز گوش ندادم دلم میخواست ولی میترسیدم

    ،گاهی ما به یه جای خاص میچسبیم حتی جهان میخواد کمک کنه ما گوش نمیدیم

    مثل اینکه تو کویر بخوای درخت بکاری و شرایط هرروز سخت تر میشد

    تا جایی که روی رابطه عاطفی من هم داشت تاثیر میذاشت و همسرم برگشت به ایران و گفت من دیگه تمایل ندارم بیام

    پنج ماه من تنها شدم و صدای تغییر خیلی بیشتر شد

    از خدا خواستم تا کمک کند من هم تغییر کنم و برگردم ایران و زندگی ام را ادامه بدم،

    الان حدود ٢٠ روز هست که برگشتم من روزهای اول به شدت ترسیده بودم

    بعد از چند سال چیکار کنم

    ولی همیشه امید داشتن به من کمک کرده تا حرکت کنم

    شروع کردم دوباره روی قوانین بیشتر کار کردن

    و به خودم میگم همان خدایی که اونجا کمک کرد بهت اینجا هم کمک میکند

    قانون همه جا کار میکنه فقط باید ازش استفاده کنی

    ،ولی همه چیز برام عجیبه گاهی میگم تنها شدم،

    یه بار میگم کاش میرفتم یه کشور دیگه

    خیلی نمیتونم بگم تغییرم خوبه یا بد

    ولی احساس من بهتر است

    به لطف خدا اینجا هم شروع کردم از مهارتم درآمد کسب کردن و خودم را مشغول کردم

    هنوز کامل مستقل نشدم ،ولی میدونم حتما خداوند برنامه ای برای من دارد

    اینکه تغییر کردم خوبه .

    فکر میکنم باید توقع خودم را از خودم کمتر کنم و زمان بدم بهش

    صبر کنم ،میدونم همه چیز عالی میشه

    ممنونم این فایل ها درست زمان مهاجرت برعکس من شروع شد

    ایمان دارم خدا وند به همه عزیزانی که آماده تغییر هستند کمک میکند

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    مهدی رنجبر گفته:
    مدت عضویت: 206 روز

    سلام خدمت استاد عزیز و اعضای محترم سایت

    پاسخ به سوال اول:

    آخرین باری که قبل از تضاد و قبل از به وجود آمدن مشکل خودم رو تغییر دادم ، به 6 سال قبل برمیگرده.درست زمانی که باید بین ادامه تحصیل و خدمت رفتن یکی رو انتخاب میکردم،سال 98 بود که بعد از اتمام سال دوازدهم،تصمیم گرفتم که نه درس بخونم نه برم خدمت بلکه به خودم آزادی بدم و به مدت 1نیم سال روی خودم کار کنم. اون موقع 18 سالم بود و اصلا هم چیزی در مورد قوانین و فرکانس و جهان هستی نمیدونستم حتی خدا رو هم نمی‌شناختم فقط میدونستم که یکی هست به اسم خدا که توی آسمون و نسبت به من خیلی مهربون و من هرچیزی رو که ازش بخوام رو به من میده. 15 ماه گذشت و من در این 15 ماه کاری انجام نمی‌دادم جز اینکه اعتمادم رو نسبت به خدایی که هیچ شناختی ازش نداشتم بهبود بدم. روز ها گذشت و رسید به روز تولد 19 سالگی من . در اون روز یک الهامی به من شد که برو برای خدمت ثبت نام کن.( اینم بگه که من هیچی از شهود و الهامات قلبی هم نمیدونستم).من قبول کردم و رفتم ثبت نام کردم . اون موقع خانواده من اسرار داشتن که برای من پارتی جور کنن که خدمت من راحت بشه . ولی من قبول نکردم و گفتم که من از هیچ کسی کمک نمیگیرم و فقط به خدا اعتماد دارم . خب بعدش چی شد…. معجزه شروع شد!آموزش من 11 روز بود با این که آموزشی بقیه 30 روزه بود، میدان تیر نرفتم و نگهبانی هم ندادم ….. ادامه خدمت من افتاد تهران … بعدش 23 روز آزاد بودم توی پادگان و هیچ کاری نمیکردم ولی بقیه سرباز ها از همون هفته اول رفتن سر یگان هاشون… بعد تقریبا 4 هفته یگان عقیدتی خودش اومد و من رو برد پیش خودش.. کوتاه بگم با سر پریدم تو ظرف عسل،لباس شخصی بودم،گوشی آزاد بود،ساعت بیداری و ساعت خواب دست خودم بود و کلی اتفاقات دیگه…. خلاصه اینکه اون موقع اصلا چیزی از قانون جذب نمیدونستم و خدارو هم نمی‌شناختم ولی به طور ناخودآگاه بهش اعتماد کردم و اون هم خدمت رو برای من بهشت کرد…️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  5. -
    مهلا گلی گفته:
    مدت عضویت: 622 روز

    به نام خدای مهربان

    سلاااام یه سلام پر از انرژی به استاد های نازنینم و دوستان هم فرکانسی

    خیلیییی خوشحالم ک توی این پروژه بی نظیر دارم شرکت میکنم

    و سعی میکنم که با شما هم مسیر باشم‌

    تغییر واژه ای بس بزرگه از نظر من ،من خودم ادم تنوع طلبی هستم عاشق خلق کردنم از زندگی تکراری خوشم نمیاد ولی ولی با این همه در مورد مسائل خودم ک ربط ب خودم دارن خیلی دیر تغییر میکنم ولی کافیه از بیرون یکی بهم بگه این رفتارت اوکی نیست ،تغیبرش میدم

    نمیدونم چرا مبحث تغییر انقد برای خودم چالش بزرگیه و خودم نمیتونم خودمو مجبور ب تغییر کنم مجبور به ادامه دادن یک روندی ک میدونم برام خیلییی خوبه و باعث رشد میشه

    برای سوال اول با افتخار برای من وقتی با استاد آشنا شدم بودش

    من دختری بودم ک تو جامعه محدودی بودم یعنی طرز فکر ادم های اطرافم محدود بود و من ازهمون بچگی همین طرز فکر رو دیده بودم فقط و تموم فکرم این بود ک قراره دیپلم بگیرم و بعدش اذدواج و همسر داشتن و این وسط مسطا هم به کار خیاطی و گلدوزی و کلا کار های هنری خیلییی علاقه داشتم و انجام میدادم البته هیچ وقت فکر نکردم ک از این راه پولی در بیارم کلا اعتقادم این بود ک من باید تو خونه باشم و بچه بزرگ کنم همسرم خرج خونه رو در بیاره

    الان ک دارم در مورد این تفکراتم میگم خیلی خنده ام میگیره و کمی ناراحت هم میشم ک چقد ذهنیت بسته ای داشتم

    خلاصه من وارد دانشگاه شدم و اونجا بخاطر اینکه کرونا بود کلا کلاسای ما مجازی شد و من موقع ثبت نام با دوستم آشنا شدم

    روابط من با ایشون فقط محدود به دانشگاه بود یکسال و نیم من مجازی خوندم و یکسال و نیم دیگه از دانشگاهم رو حضوری خوندم

    حضوری شدن دانشگاه باعث شد رابطه من با دوستم عمیق تر بشه و با ایشون و تفکراتش آشنا شدم

    ایشون یک دختر به شدتت قوی و کار بلد بود و همه جوره ب تمام معنا مسئولیت زندگیش رو در همه جوانب گردن گرفته بود

    هر چقد من با ایشون صمیمی تر میشدم چیز های عجیب تری میدیدم در حدی ک من اصلا ی همچین الگویی دوربر خودم ندیده بودم

    ایشون سرکار بود داشت کار میکرد خونه داشت روی پای خودش وایستاده بود ،بدون هیچ حمایتی از دنیای بیرون هیچ حمایتی

    و من دیگه داشتم کلمه میشود رو تو ذهنم تکرار میکردم و یه نمونه کامل از یه دختر می‌دیدم کسی ک شرایطش اصلا با شرایط من شبیه نبود

    از همه لحاظ قوی ,خود ساخته و خلاصه

    اروم اروم ذهن من اماده پذیرش چیزای بیشتری شد و من فهمیدم ک منم میتونم تغییر کنم باورهای محدود من ترک خورده بودن در حدی ک موقع صحبت با ایشون

    ایشون داشتن درمورد استادشون میگفتن و من با اشتیاق گفتم ک بیشتر برام توضیح بده و ایشون آدرس سایت رو برام فرستاد

    و داستان من با این سایت بهشتی شروع شد

    اروم اروم با فایل های رایگان استاد کار کردم تا اینکه متوجه الگوهای تکراری شدم تو زندگیم ک برمیگشت ب احساس قربانی بودن

    بلافاصله درخواست خرید دوره عزت نفس رو برای خودم ایجاد کردم و این دوره ارزشمند رو خریدم و شروع کردم کار کردن با این دوره و بعدش اون الگویی ک هر چند وقت یکبار پیش می اومد از بین رفت و من تو بیشتر جوانب زندگیم کلی نتیجه گرفتم

    این تغییری بودک من حس میکردم باید ایجاد بشه و این کار رو انجام دادم و خیلی بابتش خوشحالم

    سوال دوم متاسفانه من برای یک آزمونی داشتم اماده میشدم منتها تکامل رو درک نکرده بودم همش عجله داشتم ک بخونم و امتحان بدم از قضا آزمون من خیلی دیر تر برگزار شد و منم توی این تایم همش نشتی انرژی داشتم یا با احساس بد درس میخوندم یا یه روز نمیخوندم یا مرور نمیکردم و خلاصه همین شکلی پیش میرفتم تا اینکه فهمیدم اینجوری خوندن فایده ای نداره و هدایت شدم ب دوره های تند خوانی اما اونجا هم دوام نیاوردم و نصفه ولش کردم یعنی کلا در حال دور زدن قوانین بودم متاسفانه

    وقتی هم ک ازمون برگزار شد نتیجه ای ک حاصل شد قبول نشدنم بود با اینکه یکسال تایم گذاشته بودم و کلی هزینه کرده بودم اما هیچی به هیچی

    سوال سوم

    اگ برگردم عقب بیشتر هدایت های خداوند رو جدی میگرفتم

    تکامل رو طی میکردم

    به استرسم بها نمیدادم

    با احساس خوب درس میخوندم

    یه سری هزینه ها رو کمتر میکردم

    با برنامه پیش میرفتم

    و تند خوانی رو کار میکردم ب شکل عالیی

    سوال چهارم

    خب از اونجایی ک من دوره ی بی نظیر عزت نفس رو خریدم و چالش های خودم رو متوجه شدم فهمیدم من خودمو باور ندارم

    ب خودم ایمان ندارم

    توکل ندارم ب خدا

    خودمو قبول ندارم

    برای خودم و توانایی هام ارزشی قائل نیستم

    و تکامل اخ اخ با عجول بودنم همش مسیر رو برای خودم سخت و سخت ترس میکردم

    امیدوارم این حرفا کمک کنه ب خودم ک شرایطم رو تغییر بدم و شروع کنم ب بهبود خودم و شخصیتم و مهارت هایی ک میدونم باید داشته باشمشون

    خیلی دوستون دارم

    ممنونم برای این موقعیت عالی ک در اختیارمون گذاشتین

    در حال حاظرم دارم ارشد میخونم برای اینکه بتونم. دوباره توی ازمون اما تو مقطع بالاتر شرکت کنم و روی مهارت هام بیشتر کار کنم تا قوی تر بشن

    به امید روز های بیشتر و بهتر برای خودم و شما

    عاشقتونم استاد عزیزم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  6. -
    مهدی گفته:
    مدت عضویت: 1098 روز

    سلام خدمت استاد،خانم شایسته و همگی دوستان عزیزم؛

    من الان که دارم مینویسم (نوشتن کامنت)یکی از پاشنه های اشیلم رو دارم انجام میدم.

    این دومین کامنتی هست که من دارم تو سایت میگذارم، میخواستم یکم درباره خودم توضیح بدم و از دوستان درخواست کنم که بعد از توضیحاتم منو راهنمایی کنند.

    من در این915 روز که از عضویتم که میگذره تغییرات زیادی کردم،تقریبا در 95درصد مواقع احساس خوب دارم همیشه سعی میکنم ادم مثبتی باشم و به اتفاقات شرایط و انسانها از دید مثبت نگاه کنم.

    یکی دیگه از پاشنهای اشیلم که خیلی وقته شناسایی کردم ولی نتونستم کمرنگ یا حذفش کنم و در حال حاضر هم بیشتر مواقع از اون ضربه میخورم،اعتماد به دیگرانه تو هر زمینه ای،مثالی که هنوز درگیرشم پارسال با بنا برای سنگ و سرامیک کردن مغازه قرارداد یک ماهه بستم و ایشون سر موقع کارش رو تموم کردو و من هم پولش رو طبق قرارداد پرداخت کردم، بعد از چند ماه با همون بنا برای دیوار کشی و نمای حیاط صحبت کردم و بدلیل خوش قول بودن ایشون در قرارداد قبلی دیگه باهاش قرارداد نبستم و قرارمون این بود که کار ما رو تا قبل از عید تمام کنه و تحویل بده،ما در برج7 صحبت کردیم،اما متاسفانه اون کار هنوز تموم نشده،

    مثل این موارد، حتی خیلی خیلی بدتر چندین بار در زندگیم اتفاق افتاده ولی من نتونستم این مشکلم رو حل کنم و هر دفعه هم میگم دیگه تکرار نمیکنم،اما چند وقت بعد یادم میره که همچین اتفاقی برام افتاده و مجدد همین اتفاق مشابه برام میافته،که خود این فراموشی هم یکی دیگه از پاشنه های اشیلمه

    از استاد عزیز و دوستان درخواست میکنم منو تو این ضمینه راهنمایی کنند.

    سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      آباندخت گفته:
      مدت عضویت: 1570 روز

      سلام وقت بخیر

      به نظرم به این فکر کنید که اگر بازهم مرتکب این اشتباه بشید دنیا سخت تر شما رو به تضاد میرسونه

      من همیشه میگم ادم با پدر خودش هم باید قرارداد منعقد کنه

      علاوه بر اینها من فکر میکنم شما باید روی عزت نفستون هم کار کنید

      چون منم همینطوری بودم

      همش دیگران رو مقدم به خودم میدونستم و همش ته دلم این بود که اگه خواسته‌ی واقعیمو بگم شاید ناراحت بشه

      تا اینکه بعد گذروندن دوره عزت نفس متوجه شدم این ضعف منه

      البته هنوز هم تو این مورد خیلی ضعیف هستم اما واقعا روی خودم کار می‌کنم

      امیدوارم موفق باشید در این مسیر

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  7. -
    محسن محمودیان گفته:
    مدت عضویت: 1782 روز

    سلام وقت بخیر و شادی

    به استاد عزیز خانم شایسته و بچهای سایت عباسمنشی.

    سپاسگزارم

    سپاسگزار کسانی هستم که خوب زندگی می‌کنند و تلاش می‌کنند دنیا جایی بهتری برای زندگی باشد.

    خدایا هزاران مرتبه شکرت

    هر آنچه دارم از آن توست

    و هر خیری که وارد زندگی ام شود لطف توست .

    آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد ،مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کروی چه بود؟

    چه نتیجه ای داشت؟

    اجاره 12 میلیون تومنی که دوستش دارم..!

    استاد عزیزم واقعا از ته قلبم ممنونم ازت و ممنون خداوندم که این فایل بی‌نظیر رو به موقع به ذهنت انداخت ،خدایا سپاسگزارتم

    فایل صوتی رو گوش دادم ،توضیحات رو چندین بار خوندم و شروع کردم به گوش دادن فایل تصویری و کاملا خط به خط نت برداری میکردم و برای خودم توی دفتر توضیح میدادم

    که رسیدم به این سوال اول …

    یهو به ذهنم خطور کرد جریان اجاره 12 میلیونی

    انگار الهامی بود ،فورا جواب سوال رو توی دفترم نوشتم ،

    چندین بار خوندم چون به قدری لذت بخش بود که برای خودم تازگی داشت واصلا انقدر تمرکزی به این اتفاق نگاه نکرده بودم .

    چقدر لذت بخش و چقدر میتونه الگوی خوبی باشه برای خودم تا در همه زمینه ها از این الگو پیروی کنم .

    یاد حرف شما افتادم که کامنت بزارم شاید بتونه کمکی باشه همین کامنت برای خیلیا.

    چون خودم هم بعضی فایلها رو از خوندن کامنت بهتر درک میکنم .

    من با مادرم تو یک خونه ویلایی بزرگ و اجاره ای زندگی میکنم .

    که تا شهریور پارسال ماهی 3 میلیون اجاره میدادم.

    پارسال شهریور قراردادم تموم شد و صاحب خونه اجاره رو 12 میلیون تومن کرد.

    البته اینک بگم خودم مشاور املاک هستم و اجاره 3 میلیون که پرداخت میکردم به لطف خداوند مهربان و صاحب خونه عزیز خیلی خیلی کمتر از اجاره واقعی بود.

    و حتی شهریور که اجاره رو 12 میلیون اعلام کرد باز هم منطقی و خوب بود چون یک خونه ویلایی بزرگ 500 متری مرکز شهر پر از درختان میوه پر از گلهای زیبا که خودم کاشتم و کلی سبزی و….‌

    واقعا مثل بهشت میمونه…

    ولی خوب به اصرار بچه‌ هاش که اجاره خونه کمه و خیلی باید بیشتر باشه، صاحب خونه پیشنهاد اجاره بیشتر رو داد که الان که فکر میکنم ازش بینهایت ممنونم.

    چندروزی به صحبت مادرم که اجاره خیلی زیاده و چندین برابر بالا برده دنبال خونه با قیمت مناسب تر گشتم که پیدا نمیشد ،

    در واقع پیدا می‌شد یا حاشیه شهر بود یا خیلی کوچیک.

    چند جایی به مادرم پیشنهاد دادم

    اولین سوالی که می‌پرسید این بود که

    خونه دل بازه یا نه….؟

    با خودم گفتم مادرم و جابجا نکنم دلش میگیره خونه کوچیک منم که صبح تا شب سر کارم و مادرم تنها.

    جدا از این حرفها با خودم گفتم هم خودم هم مادرم لیاقت خونه خوب رو داریم.

    لیاقت داریم هر جایی که دوست داریم زندگی کنیم.

    پس بجای اینکه دنبال خونه ارزون باشم همین جا با کرایه جدید می‌نشینم

    فقط باید بیشتر روی کارم و خودم تمرکز کنم تا درآمدمو بالاتر ببرم.

    چون قبلا با یک معامله اگه کمیسیون میشد 12 تومن اجاره چندین ماه میشد ولی الان میشه اجاره یک ماه من.هزینه های زندگی هم که هست.

    یه برنامه برای خودم نوشتم که صبح یک ساعت زودتر بیدار بشم شکرگزاری کنم،مدتیشن بزنم ،جملات تاکیدی بگم تجسم کنم و یه برنامه کاری که پیگیر مشتریا باشم که با قدرت و انرژی و احساس خوب برم سرکار.

    اینم بگم که تمام اینارو که با خودم میگفتم آرامش خاصی داشتم و قدرت میگرفتم انگار خدا هدایتم می‌کرد

    به حاج خانم مادرم گفتم قرارداد همین جارو بستم خیالت راحت همین جا بشین لذت ببر

    گفت اجاره …؟

    گفتم نگران نباش خدا بزرگه

    باور نمیکردم وقتی صبح زودتر بیدار میشدم و کل تمرکزم گذاشته بودم روی خودم و کارم

    همون ماه اول یک قراداد نوشتم که کمیسیونش اندازه یک سال اجاره خونم شد.

    مونده بودم مدام شکرگزاری میکردم و چقدر حاج خانم خوشحال بود از خوشحالی اون من بیشتر شکرگزار میشدم.

    تازه فهمیدم چه خیری بود این اضافه کردن اجاره.

    فهمیدم چقدر توانایی دارم

    چقدر میتونم با تمرکز درآمد بیشتری داشته باشم.

    البته همه و همه لطف خدا بود.

    بعد بستن قرارداد شهریور ماه تا عید 1404 جدا از پرداخت اجاره خونه و هزینه های زندگی مبلغ قابل توجهی پس انداز کردم.

    یعنی سال 1403 شد بهترین سال عمرم چون به چیزهایی که میخواستم با باور جدید خودم رسیده بودم.

    (یعنی بعد بالا بردن اجاره خونه که میتونست یه تضاد و یک چالش باشه برام)

    فقط یک فکر که من و مادرم لیاقت خونه خوب رو داریم و باور همین فکر و توکل به خدا و اینکه به قول شما استاد عزیز آرامشی که تو دلم داشتم، پشتوانه محکمی شد برای بستن اجاره 12 میلیون تومنی دوست داشتنی.

    باوری در من ساخته شد که چقدر توانایی داری محسن

    چقدر میتونی درآمدت خوب باشه

    چقدر عزت نفسم بالا رفت

    چقدر احساس لیاقت کردم

    و چقدر شکرگزار شدم

    و جالب تر اینکه چقدر ذهنیتم خوب شد

    احساس می‌کردم که از نظر ذهنی نسبت به ثروت مدارم خیلی بالاتر رفته

    یعنی خودکار و ناخودآگاه دنبال قرار داد بزرگ با کمیسیون بالا میرفتم

    و چقدر در ادامه این جریان تکرار شد

    کلا ذهنیتم رفت روی درآمد ماهی 100 میلیون تومن و حتی بالاتر که به راحتی در میومد

    بقدری راحت شد این درآمد برام که سال جدید با گوش دادن فایل هدف گذاری گفتم این باور جواب میده پس چرا ذهنیتم رو بیشتر نکنم ؟

    باور بیشتر ،تمرکز بیشتر نتیجه بهتر و ادامه

    یعنی من که پارسال برای اجاره 3 تومنی بعضی وقتها می موندم .

    یک تضاد یک چالش ،در واقع یک خیر از طرف خداوند ولی در ظاهر یک مشکل و چالش کاری کرد که توانایی خودمو باور کنم و چقدر این ثروت منتظر بود تا من فقط لیاقتمو با ایمان و عملم نشون بدم تا سرازیر بشه به طرف من و زندگیم و خداوند چقدر مهربونه و ثروت وعده خداوند است.

    خدایا هر آنچه دارم از آن توست

    و هر آنچه از خیر وارد زندگی ام شود لطف توست .

    به جایی رسیدم که برادرانم که همه کارمند هستند آخر ماه که کم میارن پیام میدن که چقدر لازم دارن تا آخر ماه حقوق بگیرن و پس بدن

    ومن….

    خدایا شکرت به خاطر این همه لطف

    خدایا شکرت برای این همه ثروت

    خدایا شکرت که هر چیزی را میتوانم بخرم

    خدایا شکرت که به لطف تو درآمدم همواره در حال افزایش است

    خدایا شکرت به لطف تو پس اندازم مدام در حال افزایش است

    خدایا خوشحال و سپاسگزارم برای خونه ویلایی بزرگ و دنج که دارم برای این بهشت

    خدایا خوشحال و سپاسگزارم برای این همه فراوانی.

    و چقدر همزمانی خوبی

    الان که این کامنت رو مینویسم همین کامنت هم بهم الهام شد که بنویسم

    تازه فهمیدم چقدر خداوند لطف داره بهم

    و چقدر به سوال اول میخوره این جریان زندگیم

    به خودم هم یادآوری شد به لطف استاد عزیز

    واز همه جالبتر اینکه امروز 1 یکم وقت کرایه خونه س

    و چقدر لذت بخشه این اجاره خونه دوست داشتنی که باعث پیشرفت مالی و بروز توانایی و بزرگ شدن ظرفم شد.

    از طرف خودم خدایا شکرت برای اجاره خونه 12 میلیون تومنی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  8. -
    آباندخت گفته:
    مدت عضویت: 1570 روز

    سلام خدمت همه‌ی دوستان عزیز

    خواستم پاسخ پرسش‌های مطرح‌شده در جلسه‌ی پیش‌نیاز این دوره رو با شما به اشتراک بذارم.

    آخرین باری که واقعاً به خودم اومدم، آبان سال 1400 بود. همون زمانی که تصمیم گرفتم وابستگی‌هام رو کنار بذارم و یاد بگیرم به خدا توکل کنم.

    درگیر مشکلی بودم که احساس می‌کردم هیچ راه نجاتی ازش ندارم؛ نه راه پیش داشتم، نه راه برگشت. هر لحظه از درد و ناتوانی رنج می‌بردم و خودم رو دوست نداشتم.

    تو همون حال‌و‌هوا بود که از ته دل خدارو صدا زدم و ازش خواستم منو نجات بده. به طرز معجزه‌آسایی اون مشکل حل شد، و از اون به بعد هر وقت دردی داشتم، فقط خدا رو صدا زدم. جالبه که بعد از یکی از همین صدا زدن‌ها، به طور کاملاً اتفاقی با این سایت آشنا شدم، بدون هیچ پیش‌زمینه‌ای.

    باز هم خدا رو صدا زدم و این‌بار کسی رو وارد زندگیم کرد تا نشونم بده که همیشه پشتم ایستاده.

    در طول زندگیم نشونه‌های زیادی دیدم که بهم یاد بدن تکیه‌گاهم فقط باید خدا باشه. مثلاً فوت مادرم در سال 1390، که بهش خیلی وابسته بودم، یا وابستگی‌های بعدی‌ام که همگی به جدایی و درد ختم شدند.

    من سال‌ها با ترس زندگی کردم؛ نه به توانایی خودم ایمان داشتم و نه بلد بودم توکل کنم. همین باعث شد مشکلات زیادی تجربه کنم.

    اما در سال 95 بالاخره به خودم اومدم. جمع‌وجور شدم، آزمون دادم، قبول شدم و فهمیدم نباید به هیچ‌کس جز خدا تکیه کنم.

    با این حال، در سال 96 دوباره اشتباه کردم و برای رضایت دیگران از خط قرمزهای خودم گذشتم. حدود چهار سال سختی کشیدم و بهای سنگینی دادم.

    حالا اگر به گذشته برگردم، قطعاً بیشتر مراقب خودم خواهم بود؛

    فقط به خدا توکل می‌کنم، هوای خودمو دارم، و دیگه خودمو برای خوشایند دیگران آزار نمی‌دم.

    سال‌ها احساس گناه و عذاب وجدان با من بود و باور داشتم که تغییر ممکن نیست. چون هیچ‌وقت زندگیمو در دست خودم نمی‌دیدم؛ و این، بزرگ‌ترین ضعفم بود.

    الان هم هنوز کامل از اون حس‌ها جدا نشدم، اما به خودم افتخار می‌کنم که یاد گرفتم تا حد زیادی برای خودم و خواسته‌هام ارزش قائل بشم.

    امیدوارم همه‌ی ما در کنار هم، مسیر زیبای تغییر و رشد رو با عشق و آگاهی طی کنیم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    N&Y گفته:
    مدت عضویت: 2434 روز

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    پاسخ: در رابطه با همسر و خانواده همسرم، متوجه شدم که در معرض بی‌احترامی مداوم قرار دارم و این روند در حال تبدیل شدن به یک الگوی مخرب و یک تضاد بزرگتر بود. به جای تسلیم شدن یا ادامه دادن همان مسیر، پیش از آنکه وضعیت غیرقابل کنترل شود، فعّالانه مسیر خود را اصلاح کردم. تصمیم گرفتم روابطم را محدود کرده و کم‌حرفی کنم تا از فضای منفی دور بمانم. اما مهم‌تر از آن، از تغییر درونی استقبال کردم و با شرکت در دوره «دوست داشتن خود» در عید 1404، سرمایه‌گذاری روی خودم را آغاز کردم. نتیجه ملموس این اقدام این بود که احساس قدرت و کنترل بر زندگیام را باز یافتم، عزت نفسم افزایش پیدا کرد و با ایجاد یک مرز سالم، از تنشهای مداوم و آسیبهای بیشتر پیشگیری کردم.

    سوال 2: در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعداً دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟

    پاسخ: در همان رابطه، نشانه‌های واضح بی‌احترامی را می‌دیدم، اما هر بار با این توجیه که «موضوع خودبه‌خود فراموش می‌شود» و «باز کردن دوباره بحث، مشکل را بزرگتر می‌کند»، آنها را جدی نمی‌گرفتم. با فرار از ایجاد یک تغییر اساسی در نحوه برخوردم (که همان «ابراز وجود و گفتگوی قاطعانه» بود)، بهای سنگینی پرداختم: روانم به هم ریخت، به افسردگی مبتلا شدم و سال‌ها از زندگی ام در سایه «ترس از بیان مشکل» و «عدم گفتگوی مناسب» گذشت. هزینه این فرار، از دست دادن آرامش و سلامت روانم برای یک دوره طولانی بود.

    سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می‌دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می‌دهی؟

    پاسخ: اگر به آن موقعیت بازگردم، سه اقدام جایگزین اساسی انجام می‌دهم: اول، پیش از هر چیز با مطالعه و افزایش آگاهی، خودم را برای مدیریت چنین موقعیت‌هایی مجهز می‌کنم. دوم، خواسته‌ها و حدومرزهای خود را به طور واضح و بدون پرخاشگری بیان می‌کنم، حتی اگر احتمال رد شدن یا برخورد غیرمحترمانه وجود داشته باشد. و سوم، بلافاصله پس از شناسایی یک الگوی مخرب، یک تصمیم قاطعانه برای محافظت از خودم می‌گیرم و به آن عمل می‌کنم.

    رفتاری که به طور ریشه‌ای تغییر می‌دهم، “تحمل کردنِ آسیبرسان” است.دیگر آرامش دیگران را به بهای نابودی روان خودم نمی‌خرم. این الگوی “عدم توجه به خواسته‌های خودم” و “ترس از بیان آنها” را کنار می‌گذارم و به جای واکنشِ مبتنی بر ترس، اقدامِ مبتنی بر احترام به خود را جایگزین می‌کنم.

    سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدودکننده‌ای باعث می‌شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده‌ای؟

    پاسخ: باور محدودکننده‌ای که در اعماق وجودم داشتم و باعث می‌شد تحمل بی‌احترامی را به قیمت حفظ رابطه ترجیح دهم، این بود: “من لایق برخورد محترمانه‌تر و شرایط بهتری نیستم.” این باور که ریشه در عزت نفس پایین داشت، به من القا می‌کرد که اگر خواسته‌هایم را بیان کنم، سزاوار طرد شدن هستم و ارزشم به پذیرفته شدنم توسط دیگران وابسته است، حتی اگر این پذیرش در پایین‌ترین سطح ممکن باشد.

    من این باور را از دو طریق اصلاح کردم:

    اول، از طریق آموزش و خودآگاهیکه در دوره ‘دوست داشتن خود’ کسب کردم. آنجا یاد گرفتم که لیاقت و شأن انسانی من، ذاتی و غیرقابل مذاکره است و هیچ عمل یا گفتگوی دیگری نمی‌تواند آن را کم یا زیاد کند.

    دوم، از طریق عمل جسورانه.وقتی تصمیم گرفتم و برای اولین بار، محترمانه اما قاطعانه، خواسته‌ها و حدومرزهایم را بیان کردم و دیدم که جهان به آخر نرسید، به تدریج باور جدیدی در من شکل گرفت: “من کاملاً لایق عشق، احترام و امنیت هستم—و این حق را دارم که از خودم در برابر هر چیزی که این موارد را تهدید می‌کند، محافظت کنم.”

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  10. -
    سروش شادکانی گفته:
    مدت عضویت: 1466 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته بینظیرم و تمام دوستان و بهترین مشاوران این روز های من

    الهی صد هزار مرتبه شکر برای وجود تک تک تون

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟ همه بهم میگفتن که برو درس بخونم اما من اصلا هدفم درس خوندن نبود با وجود اینکه باید برای مسابقات لیگ برتر تکواندو خودم رو آمده میکردم و تا حدودی آماده بودم با همه اینا تصمیم گرفتم برم خدمت سربازی چون معافیت تحصیلی من آخراش بود ، و میدونستم اگه خدمت نرم غیبت میخورم و همش تو ذهنم داشتم از خدمت سربازی فرار میکردم و میگفتم من خدمت نمی‌رم بعد که نشستم یکم با خودم فکر کردم دیدم استاد در دوره عزت نفس میاد میگه مسائل تون رو حل کنید و نزارید بمونه تصمیم گیری سریع داشته باشید حتی به غلط و خوشبختانه قبل از اینکه بخوام احمال کاری کنم و خدمتم غیبت بخوره تصمیم گرفتم ی بار برای همیشه برم و تمومش کنم و غیبت نخوردم و به شکل خیلی معجزه آسا داره همه چی به نفع من می‌ره جلو و نشانه های اینکه تو شهر خودم قراره خدمت کنم بینهایت اومده به لطف الله یک خبر خوب ی قانونی هست به نام سرباز قهرمان و من میتونم در حین خدمت به مسابقات تکواندو برم و حتی در لیگ برتر تیم نیروهای زمینی هم داره که میتونم برای نیروهای زمینی بازی کنم

    سوال 2: در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟ در رابطه ام با پارتنرم دقیقا یادم هست که اونقدر نشانه های تغییر اومد برای بهبود شخصیتم که باید بهبود داده می شد اما چون همیشه انگشتمون روی همدیگه بود و انتظار داشتم که اول اون باید تغییر کنه هیچوقت تغییر در شخصیتم حاصل نشد و اینکه اینقدر تضاد ها زیاد شده که نمی‌توانیم کنار همدیگه باشیم و رابطه تبدیل شده به تحمل و الان هزینه ای که داریم باش پرداخت می‌کنیم یک فاصله بلند مدته که تمرکز بزاریم روی خودمون و بهبود شخصیتمون تا بتونیم با خودمون به صلح برسیم و تمرکز بزاریم رو زیبایی های رابطه و اون منه رو تغییر و بهبود بدیم.

    سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟

    قطعا با اولین نشانه سعیی میکردم که موضوع رو براش راه حل پیدا کنم و بهبود بدم و با پارتنرم بیشتر راجب بهبود حرف میزدم تا رابطه به جایی کشیده نشه که احترام ها از بین بره و جوری بشه که بخواییم همو نبینیم قطعا اگه قبل از اینکه بخواییم به تضاد بخوریم دنبال راه حل باشیم تو رابطه بهتر میتونیم با پارتنرمون صحبت کنیم و طرف مقابل گارد و مقاومت نداره در برابر ما و پذیرش بیشتره ، قطعا اجازه نمیدهم که مسائل روی همدیگه جمع بشه و یهو بترکه و نشه جمعش کرد همون اول اجازه نمیدهم کش پیدا کنه و دنبال حل مسئلش می‌روم.

    سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟ یکی از باور های محدود کننده من در روابط این بود که هیچوقت به دنبال حل مسئله و بهبود نبودم و اصلا آدمی نبودم که بخوام با پارتنرم حرف بزنم با این باور که من هنوز نمیتونم با توجه به قانون مسائلم رو حل کنم و به حاشیه ها کشیده میشوم برای همین با این طرز فکر هیچ اقدامی نمی‌کردم انگار از عزت نفس من بود این گفته گو های ذهنی که نه هنوز تو آماده نیستی که مسائلت رو با توجه به قانون حل کنی و خیلی آدم رهایی بودم کلا ، تا اینکه دوره عزت نفس رو خریداری کردم و در همون جلسه اول استاد میگه که مسائلتون رو نزارید بمونه و حلش کنید ما خودمون خالق هر لحظه از زندگی خودمونیم الان اونقدر اهرم رنج شده برام که تا مسئله ای هست همون اول سعیی میکنم که اقدام کنم و جدیدا دارم به این سمت کشیده میشوم که چه بهتر قبل از اینکه اصلا به تضاد بخورم بیام دنبال بهبود مسائل باشم و بهترش کنم

    الهی شکر خدایا شکرت برای وجود آگاهی و وجود استاد عباس منش انشاالله که خداوند حافظ و نگهدارتون باشه استاد و در پناه خداوند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای: