درک عمیق‌تر قوانین خداوند | قسمت ۵ - صفحه 20


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

494 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    منیژه حکیمیان گفته:
    مدت عضویت: 1213 روز

    به نام خدا که‌ رحمتش بی اندازه است ومهربانی اش همیشگی

    سلام به استاد عزیزم ،سلام به مریم جانم

    سلام به دوستان نازنینم

    سلام به این خانه امن الهی و توحیدی

    خدارا صد هزار مرتبه شکر برای ورود دوباره به این کعبه الهی

    استاد جانم چقدر دلم واستون تنگ شده بود

    تو این مدت که دسترسی نداشتم هر روز بارها میومدم و چک می کردم ببینم سایت باز میشه

    و الان هم طبق معمول اومدم و دیدم ارهههه

    سایت واسم بالا اومد خدارا هزاران بار شکر

    خیلی خیلی خوشحالم

    الان چقدر بیشتر قدر این نعمت را می دانم .

    دوستان خوبم چقدر دلم برای خواندن کامنتهایتان تنگ شده بود خدارا شکر برای حضور مجدد

    استاد جانم در این مدت با اینکه دسترسی به سایت نداشتم ولی خداوند به طور معجزه آسایی مرا هدایت کرد به دیدن و شنیدن فایلهای شما .

    با اینکه تعدادی از فایلهای شما را دانلود و ذخیره داشتم و گوش میدادم اما خیلی دلم فایلهای سفر به دور آمریکا را می خواست .

    همیشه دیدن این فایلها، انرژی فوق‌العاده ای به من می دهد .

    یه شب داشتم میگفتم چقدر دلم میخواد دوباره فایلهای تصویری استاد را ببینم دلم خیلی تنگه .

    یهو پسرم گفت خب مامان از آپارات ببین ،واست نشون میده .

    به پسرم گفتم مامان سایتها همه قطعه فکر نکنم بشه .

    پسرم گفت امتحان کن .

    من هم امتحان کردم و دیدم خدارا شکر فایلهای شما را در چندین قسمت نشون میده تا همین امشب مرتب به آپارات وصل میشدم و کلی فایل دیدم .

    چندین قسمت سفر به دور آمریکا را دیدم و خدایی چقدر در این مدت بهم کمک کرد برای کنترل ذهن و اینکه احساسم را خوب نگه دارم

    خدارا صد هزار مرتبه شکر .

    استاد جان در این مدت دیدن و گوش دادن فایلهای شما خیلی در کنترل ذهن و داشتن احساس خوب بهم کمک کرد .

    منم بارها شده که وقتی احساس می کنم حالم داره بد میشه و باید خودم را کنترل کنم با پیاده روی حالم را خوب کرده ام .

    یکی دیگه از کارهایی که بهم کمک میکنه قرآن خواندن با معنی آیات هست که برام عالیه .

    در این مدت که اینترنت ها قطع بود و به نوعی همه درگیر،بحث های سیاسی بودند من تفاوت خودم را با بقیه به خوبی احساس کردم .

    اینکه تا جایی که توانستم در چنین مباحثی شرکت نکردم با شکرگزاری ،با نوشتن نعمتهایم ،با تمرکز بر زیبایی ها و نکات مثبت، با پیاده روی ،با خواندن قرآن سعی کردم از هر آن چه حال و احساسم را بد میکنه دوری کنم .

    و امشب هم که چشمم به سایت شما منور شد

    خدایا شکرت برای بودن در این سایت

    خدایا شکرت برای وجود استاد جانم ،مریم نازنینم

    خدایا شکرت برای وجود تمام دوستان عزیزم

    خدایا شکرت برای تمام هدایت هایت .

    خدای خوبم زندگی خود و عزیزانم را به دستان قدرتمند تو میسپارم خودت ما را به بهترین مسیرها هدایت فرما .

    آمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  2. -
    farnam گفته:
    مدت عضویت: 656 روز

    به نام خداوند بخشنده ی مهربان

    با سلام خدمت همه ی دوستان

    همین الان که دارم این ویس رو گوش میدم در شهر مکه و در جوار کعبه هستم

    این چند روز که اینجام خیلی به مطالبی که تو یکی دو سال گذشته از سایت یاد گرفتم فک کردم ، برداشتم از مطالب رو با رفتار ادمایی که اینجا میبینم مقایسه میکنم و تفاوت های زیادی میبینم بین خدایی که این همه مردم هر روز به سمت خانه اش هجوم میارن با خدایی که من اینجا شناختم و بهش ایمان اوردم

    الان تو هتل نشسته بودم و با خودم فکر میکردم چرا از ته دل ، دلم نمیخواد پاشم اماده شم و برم مسجدالحرام ، دلم میخواد همینجا بشینم و با خدای خودم در تنهایی و خلوت صحبت کنم به جای بودن در هیاهو ودیدن یه سری رفتارها که از نظر من شرکه! نمیدونم نظرم درسته یا نه ولی وقتی میبینم ادم ها بهم فشار میارن برای دست زدن به سنگ و پارچه ، در تلاشن یه سری اعمال رو انجام بدن که من اصلا متوجه نمیشم یعنی چی و برای چیه ، دلم نمیخواد بین اون هیاهوها باشم ، یک دفعه یاد سایت افتادم و اومدم اینجا دیدم این فایل روی سایت گذاشته شده زدم و دیدم در مورد ابراهیم خلیل الله است و خداروشکر میکنم که در هر لحظه هدایتم میکنه و نمیزاره تو حال سردرگمی بمونم

    ابراهیم تکاملش رو طی کرده و به مرور خدارو بیشتر و بیشتر شناخته و ایمانش بیشتر و بیشتر شده و نشانه های خدا رو هم در زندگیش به مراتب بیشتر دیده، من باید از ایمان ابراهیم الگو بگیرم ، اینقدر به خدا اطمینان میکنه که زن و بچه ی کوچکش رو بهش میسپره و میره

    باید خدای ابراهیم رو ببینم و بهش ایمان بیارم ، خدایی که وقتی به سمتش میری هزاران قدم برات برمیداره ، باید درونم رو با یاد خدا اروم کنم نه اینکه بچسبم به سنگ و پارچه و نام ادمهای دیگه و از اونا طلب گشایش کار بکنم!!! این که همون بت پرستیه زمان جاهلیته، چه فرقی داره!

    برام فرقی نمیکنه که چون میلیون ها نفر اینجان و اینجوری رفتار میکنن پس منم باید اینجور باشم و تا جایی که من میبینم به همه چی اهمیت میدن جز اون خدایی که با یادش ارامش به قلب هامون میاد ، حداقل تو ایرانی هاش که اینجور میبینم بقیه رو حالا نمیدونم!

    و این فایل هم نشانه ای شد برام که بفهمم حسم درسته و مسیرم درسته و خدای رحمان و رحیم من توی وجودمه نه توی یه خونه ی سنگی که برای حرف زدن باهاش و نزدیک شدن بهش نیاز باشه هزار جور هیاهو تحمل کنم و اذیت بشم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  3. -
    رضا گفته:
    مدت عضویت: 1439 روز

    سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته

    بعد از حدود 2 هفته دوری از سایت انگار به گنج رسیدم . البته با ذخیره فایلها روی گوشی و ذخیره تعدادی کامنت از قبل روی گوشی این روزا گذشت .

    توکل و درک قوانین خیلی کمک کرد من رو که بتونم احساس خودم رو خوب نگه دارم و نتایج عالیی گرفتم اخبار و شرایط سخت بود ولی کنترل ذهن رو یاد گرفتم به لطف فایلها و دوره های استاد . استاد عزیز سپاسگزارم که ایمان مارو قوی کردی و به من اموختی که خودم و تنها خودم میتونم زندگی و اینده خودم رو بسازم و من هم گوش کردم، درک کردم و عمل کردم و نتیجه هم گرفتم.

    بینهایت سپاسگزارم

    شاد و سلامت باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  4. -
    Reza Sanjideh گفته:
    مدت عضویت: 1502 روز

    سلام استاد عزیزم وقتتون بخیر

    خدمت تمامی دوستان عباسمنشی گلم سلام می‌کنم و امیدوارم که هر کجا ایران و جهان هستید، در سلامتی باشید.

    من بعد از دو ماه زندگی در کره جنوبی و شهر زیبا و مورد علاقم سئول به تهران برگشتم. واقعا اونجا و این مهاجرت یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود و خیلی به رشد شخصیت و توحیدی شدن من کمک کرد. الهامات، شیوه حل مسائل، مناظر و طبیعت عالی و انسان های کره‌ای خوب و مهربان که بسیار خوش قلب و مهربان هستند. چه غذا های خوشمزه‌ای. رفت و آمد، اینترنت پر سرعت، ساختمان های جذاب و پر زرق و برق. من واقعا لذت بردم. خیلی دوست داشتم که بتونم کار پیدا کنم و بتونم با توجه به متد و شکل تیم های پایه در سئول، اونجا ادامه فعالیت بدهم. بعد از کار اول در شهر آندونگ کره جنوبی دنبال موقعیت بهتر کاری بودم و با توجه به نوع ویزا که کار کوتاه مدت بود، نیاز به بازگشت به ایران و باشگاه جدید با اسپانسر متفاوت و نوع ویزا کار بلند مدت بودم.واقعا تو این مسئله خیلی اصرار کردم با این حال سعی کردم، حال خودم خراب نکنم. مشکل زبان بود، خود ویزا بود ولی من خودم بابت اینها اذیت نمی‌کردم رو به جلو ادامه میدادم. روزام شده بود جست و جو کار و بعدش گردش در سئول. خلاصه که تو این فرآیند بودم که پیام از تلگرام دریافت کردم که دوره مربی گری فوتبال در تهران میخواد برگزار بشه که اکر تو خود کره میخواستم برم دنبالش شاید 5 سال دیگه طول می‌کشید. من قبل سفرم چون انتخاب شده بودم برای حضور در این کلاس. بهشون اعلام کردم که با توجه به سفرم و نمی‌دونستم چه اتفاقی می‌افتاد و با اینکه دوست داشتم کلاس رو شرکت کنم، به مسئولش اطلاع دادم که این کلاس رو شرکت نمی‌کنم. حالا تو سئول پیام اومد که مدارکت ناقصه. من هم به ادمینش گفتم که شما هنوز کلاس رو برگزار نکردید. من بهتون پیام داده بودم که نمی‌تونم حضور داشته باشم. گفت پیامتو تو این مدت ندیدم. اصلا جا خوردم این حرف رو زد که دو ماه پیام من رو ندیده!!!!!! گفت میخوای بیای کلاس رو که من گفتم این نشونس که باید برگردم. بعد از جشن سال نو و با توجه به شرایط ایران برگشتم. خیلی اتفاقات متفاوتی رخ داده بود. واقعا خانواده و دوستان در شرایط خوبی نیستند و اوضاع مملکت هم که به این سمت و سو رفت و هنوز کلاس برگزار نشده. خیلی فکر کردم. گفتم باید هرچی یاد گرفتم الان انجام بدم. من اصراری نداشتم کسی از عقاید من دفاع کنه یا پشتیبانی کنه. برای همین روی خودم و کارهای خودم تمرکز کردم. دوباره برگشتم به پیاده روی در پارک فدک و تمرکز روی طراحی تمرینات و اجرا کلاس های فوتبال. خیلی دوره 12 قدم با جدیت بیشتر پیگیری کردم. من به خودم می‌گفتم سفرم به کره جنوبی بعد از اعراض از کلی مسئله بوده که تو اون مسیر شکل گرفته و خیلی خیلی زیاده ولی سعی کردم نگاه بهشون نکنم. حتی اصلا فکرشو نمی‌کردم چنین موقعیت برای من پیش بیاد. شرایط زندگی فوق العاده که برای من رقم خورد. یادم نره که چه قدر روی تضادها تمرکز نکردم. جدایی عاطفی داشتم، مسائل جنگ پیش اومد، مسئله کار و شغلم و تماما حواسم روی نعمت ها بود و ستاره قطبی. تو همون روزا سئول با احساس خوب از خداوند هدایت می‌خواستم که من رو به چنین شکلی هدایت کرد و همین الان که با شما صحبت می‌کنم تو همین شرایط موقعیت بهتر کاری برای من به وجود اومده که همش هدایت خدا بوده. استاد تو سفرم در کره همش می‌گفتم خدا رو شکر که بعد از خدا، شما رو کنارم دارم. شما با من هستید. هر جا میرم بعد خدا شما هم با من هستید. واقعا احساس خوبی داشتم از شما و مطمئن هستم اگر روی خدا حساب باز کنیم و همیشه به ذهنمون یادآور بشیم نعمت ها و چه قدر و چه قدر خدا هدایتمون کرده تو زندگی. خیالمون راحت میشه.

    از شما بی نهایت سپاس گزارم

    دوستان امیدوارم بعد از این قطعی اینترنت، باز پیام هاتون اینجا ببینم و حضور داشته باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  5. -
    مسلم الهی گفته:
    مدت عضویت: 868 روز

    سلام استاد عزیز خیلی خوشحالم دوباره میتونم با شما ارتباط داشته باشم

    من در این اتفاقات روزهای اول خیلی خوب کنترل ورودی کردم و یک مسافرت عالی به قشم رفتیم ولی در ادامه در اداره نتونستم دیگه کنترل ذهن کنم و دوباره شروع به دنبال کردن رسانه کردم و صحبت کردن درمورد این شرایط

    اولش اینقدر حالم بد شد که شب ها نمی‌تونستم بخوابم اصلا آرامش نداشتم

    بعدش مریض شدم و امروز 11 روزه که یکی از سخت ترین سرماخوردگی های زندگیم گرفتم که از وقتی روی خودم کار میکنم اینجور مریضی تجربه نکرده بودم

    ولی بازهم خداروشکر باعث شد که یک هفته سرکار نرم و از این بحث ها دور بشم و دوباره تونستم کنترل ذهن کنم و فایل ها و یاداشت هام مرور کنم و خداروشکر حالم خیلی بهتر شده و دوباره آرامش پیدا کردم

    من این مدت تجربه کردم هم کنترل ذهن کردن هم کنترل نکردن و دوتا تجربه کاملا متفاوت

    انشالله خدا کمک کنه این مسیر درست ادامه بدم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  6. -
    منیر گفته:
    مدت عضویت: 2174 روز

    به نام خدا

    سلام به استاد عزیزم

    واقعا هر فایل شما یه نیایش عمیق هست برای درک وجود خداوند یک نماز تمام کمال هست هر فایل یک مسیر توحید زیبا به سمت خداست

    چقدر خدا قشنگ میچینه که فایل جدید نیاد تا اینکه من بتونم ببینم و همجهت بشم با این تفکر های ناب توحیدی

    خدایا شکرت که در مسیر شنیدن این نکته های توحیدی هستم خدایا شکرت که می‌تونم در هر شرایطی ذهنم رو کنترل کنم تا به نقطه وصال با این سایت برسم

    خدایا شکرت که در فرکانس شنیدن داستان واقعی این معجزه بودن

    معجزه هایی که نتایج همین کنترل ذهن ها هست نتیجه همین تکامل روح ها هست و این نشونه شد برای من که منم اگر در این مسیر توحیدی بمونم و مسیر تکاملی رو توی این سایت و طبق این آموزش ها طی کنم قطعا اینچنین معجزه ها برام رقم میخوره

    استاد جان چقدر دلم براتون تنگ شده که دقیقا دیشب که بعد از 15 روز نشونه روزانه ام رو تونستنم ببینم و اتفاق جالبی افتاد و شب خواب شما رو دیدم

    دیدم که دارم با شما درباره قانون سلامتی صحبت میکنم و داریم مثل خواهر و برادر تو یه ظرف غذا میخوریم و شاید برای کسی که در فرکانسش نباشه این خنده دار باشه اما من میدونم پرواز روح در خواب و رفتن به سمت نشانه ها چیه و این یعنی باید هر چه زودتر دوره قانون سلامتی رو خریداری کنم از سایت و در زودترین زمان ممکن من این دوره خریداری میکنم عاشق خدایی هستم که شما و من رو آفرید و در این مسیر قرار داد

    خدایا شکرت

    مرسی استاد بابت همه چی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 67 رای:
  7. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 684 روز

    🟢🟠 نهنگ، منچ و ذهن من همزمان به من درس دادن

    من این متن رو از دل یه اتفاق خیلی معمولی شروع میکنم؛ نه از آسمون، نه از عرفانای پیچیده، نه از جمله های قلمبه سلمبه. از همین چند روز پیش ، از یه بعدازظهر ساده. از یه بازی منچ چهار نفره. از همون بازی ای که همه مون فکر میکنیم فقط یه سرگرمی بچگونه ست، اما اگه دقیق نگاه کنی، نسخه فشرده ای از کل زندگیه.

    اما قبل از اینکه برسم به منچ، بذارین برگردم عقب تر؛ خیلی عقب تر. به داستان یونس نبی (ع).

    یونس نبی اعتراض کرد.

    این جمله رو خیلیا یا نمیشنون، یا دوست ندارن بشنون. چون ما عادت کردیم پیامبرا رو توی  یه قاب بی احساس، همیشه مطمئن، همیشه آروم تصور کنیم.

    اما واقعیت اینه که یونس هم انسان بود. خسته شد. ناامید شد. به قومش نگاه کرد و گفت: «فایده ای نداره.»

    اعتراض یونس، اعتراض احساسی بی منطق نبود. اتفاقا منطقی بود. سالها حرف زده بود، دیده بود گوش شنوایی نیس، دیده بود تغییری رخ نمیده. پس رها کرد و رفتــــــــــ .

    اما خب نکته دقیقا همینجاست. خدا قوم یونس رو عذاب نکرد!!! خود ِ خود ِ  “یونس ِ معتــــــــــرض “رو تو دهن نهنگ انداخت.

    جــــــــــــــــــــان؟؟!؟!!

    ● اره ؛ یعنی حتی اگه پیامبر باشی،

    ● حتی اگه کارت حق باشه،

    ● حتی اگه استدلالت درست باشه؛

    اگه حالت درونیت بهم بریزه، اگه احساس ناامیدی، قهر، بریدن و تلخی درونت غالب بشه، اولین کسی که آسیب میبینه خود ِ خودتی…!! ■ آی مردم معترض اینو دقتـــــ کنیـــــن !

    این یه قانونه تا ابد ماندگار جهان هستی ست. نه اخلاقیه، نه شعاریه، نه انگیزشی اینستاگرامیه. قانونِ مکانیزم جهانه. قانون پایدار خداست. بوده هست خواهد بود.

    🟣 برای من سالها طول کشید تا بفهمم نهنگ یونس، یه حیوان عظیم الجثه دریایی نبود؛ یه وضعیت روانی بود. یه فضای بسته، تاریک، خفه کننده که آدم رو از درون میبلعه.

    □ برگردیم به اون بعدازظهر …

    چهار نفر نشسته بودیم دور یه میز. تاس، مهره ها، صفحه منچ. همه چیز ساده به نظر میرسید. اما از همون دور اول، انگار دنیا تصمیم گرفته بود بهم ثابت کنه که امروز روز من نیس.

    تاس ها بد میومد. مهره هام زود زده میشد. هر بار که یه مهره م به خونه نزدیک میشد، یکی از اون سه نفر، دقیق و بی رحم، مینشوندش سر خط.

    اگه بخوام صادق باشم، تو پنج دقیقه اول، تمام علائم کلاسیک فروپاشی ذهنی تو من فعال شد:

    ○ «بازم من؟»

    ○ «همیشه برای من همینطوره.»

    ○ «این بازی از اولش علیه منه.»

    همون دیالوگایی که تو زندگی واقعی هم داریم.

    امــــــــــا یهو، وسط همین فکرا، انگار یه صدای آشنا از درونم گفت:

    «الان دقیق لحظـــــه ی یونـــــس شدنه… یا نشدنشه.»

    آقا اینجا نقطه چرخش بود.

    ▪︎ من نمیتونستم تاس رو کنترل کنم.

    ▪︎ نمیتونستم حرکت بقیه رو عوض کنم.

    ▪︎ نمیتونستم قانون بازی رو تغییر بدم.

    اما یه چیز هنوز در اختیارم بود:

    《احساســـــ م》

    | تصمیم گرفتم آگاهانه، لج بازی نکنم با واقعیت.

    | تصمیم گرفتم از همون قانونی استفاده کنم که بارها تو زندگی جدی ش گرفته بودم و نتیجه ش رو دیده بودم:

    《رهــــــــــایـــــی》

    نه رهایی نمایشی. نه اینکه بگم «اهمیتی نداره» اما درونم بجوشه. واقعا واقعنی رها کردم.

    گفتم: «باوشه. الان اینطوریه. من حالم روخوب نگه میدارم.»

    شروع کردم به لبخند زدن. شوخی کردم. بجای شمردن ضررها، بازی رو تماشا کردم. به بجای حرص خوردن برای هر مهره، روی نفس کشیدنم تمرکز کردم… روی‌نگاه هام به صفحه منچ‌ دقت کردم .

    و… یه اتفاق عجیب افتاد.

    نه بیرون، درون.

    ● یه آرامش خزنده اومد.

    ● ذهنم از حالت جنگ خارج شد.

    ● دیگه بازی، دشمن من نبود.

    و درست از همونجا، بدون اغراق، ورق برگشت ===>> تاسها هنوز همون تاس ها بودن. قانون همون قانون بود. آدما همون آدما… اما انگار بازی دیگه منو هل نمیداد.

    یکی یکی مهره ها بالا اومدن. چند بار دقیق، درست تو لحظه لازم، عدد مناسب اومد. و در نهایت، من شدم نفر اول!!! اونم با چه آرامش عمیقی‌‌ از سمت من و تعجب از سمت بقیه .

    اما اگه بخوام دقیق تر بگم:

    🟡 من نفر اول نشده بودم؛ من از دهن نهنگ اومده بودم بیرون.

    میخوام یه کم تحلیلی تر حرف بنویسم :

    کنترل ذهن، اون چیزی نیس که تو شرایط ایده آل اتفاق میفته. کنترل ذهن، دقیق برا زمانیه که همـــــه چیز از کنتـــــرل خـــــارج شده.

    وقتی اوضاع خوبه، همه بلدند مثبت باشن. وقتی مهره ها جلو میرن، ایمان داشتن هنر نیس.

    “ایمان تزلزل ناپذیر، محصول مسیره تکامله”

    “محصول بارها جدی گرفتن الهامای کوچیک.” محصول بارها عمل کردن، حتی وقتی عقل حسابگر میگه «ولش کن». محصول بارها دیدن ِ اینکه وقتی حالت رو درست نگه داشتی، شرایط دیر یا زود خم شده.

    محسن ایمان رو نه تو کتاب پیدا کرد ، نه توی شعار ==>> تو تجربه، پیدا کردم.

    ● تو همین سرگرم های کوچیک.

    ● تو تعمیر یه وسیله.

    ● تو یه تصمیم مالی.

    ● تو یه گفتگوی ساده.

    هربار که احساس خوب رو حفظ کردم، حتی وقتی هیچ دلیلی نداشت، جهان راهی برای همراهی پیدا کرد. نه جادویی. نه ماورایی فیلمی ==>> بلکه دقیق، ریاضی وار، قانونمند.

    اینو زندگی کردم که : اگه بتونی احساس خودت رو خوب نگه داری، لاجرم شرایط تغییر میکنه. نه چون تو زور گفتی؛ چون تو ازمسیر درست واکنش خارج نشدی.

    □ یونس وقتی برگشت، قومش نجات پیدا کرد. اما قبلش، خودش باید تو تاریکی شکم نهنگ، دوباره تنظیم میشد.

    ما هم هر روز، یا تو حال قهر با جهانیم، یا در حال یاد گرفتن موندن توی نور… و تنها مسیر.

    ⭕️ و گاهی، جهان برای امتحان، فقط یه صفحه منچ میذاره جلو مون.

    ~~~□~~~~~

    من اینا رو نه برای اثبات، نه برای قانع کردن، بلکه برا یادآوری نوشتم. اول برای خودم. بعد برا هر کسی که وسط بازی، حس میکنه همه چیز علیه ش هست️️ .

    نهنگ همیشه همون نهنگ نیس. گاهی فقط یه احساس رها نشده هست.

    ~~~□~~~~~

    🪶● ‌محسن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 254 رای:
    • -
      سعید کمره ای گفته:
      مدت عضویت: 4125 روز

      سلام محسن جان واقعا لذت بردم از پیامت.

      اتفاقا منم همین درک شما رو همین چند روز پیش داشتم و بهم الهام شد و این شعر باید پارو نزد وا داد یه دفعه اومد تو وجودم و دائما تکرار می شد ،به خودم گفتم این شعر میخواد یک ایراد وجود منو بهم نشون بده و وقتی بررسی کردم دقیقا به نتیجه تو رسیدم.

      به خودم گفتم پارو زدن یعنی چی ؟ یعنی مقاومت داشتن در مورد همه چیز ،هر چقدر هم که حق با تو باشه.

      پارو زدن یعنی عصبانی شدن ،شکایت کردن ،غر زدن ،توجه به نازیبایی ها،احساس منفی ،حسرت خوردن و … .

      و اما پارو نزدن یعنی آرام بودن و احساس خوب داشتن ،یعنی من مسئول هیچ کسی در این دنیا نیستم ،یعنی هرکسی در هر شرایطی که هست جای درستش همون جاست ،یعنی هر اتفاقی در این جهان اتفاقی نیست، یعنی دیدن زیبایی ها و… .

      دقیقا باید در صلح با خودمون و اطرافمون باشیم تا راحت تر به راه درست هدایت شویم.

      بی نهایت ممنونم ازت به خاطر پیام زیبا و خیلی خوشحالم که دوباره دسترسی به سایت پیدا کردیم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 684 روز

        سعید جان… سلام . اینی که نوشتی “نظر” نبودااا، یه بغضِ باز شده بود، یه آغوشِ کلمه ای بود.

        گفتی “پارو زدن یعنی مقاومت، حتی وقتی حق با توئه”… ==> بنظرم همون جاییه که آدم بزرگ میشه. جایی که آدم از حقش کوتاه نیاد .

        این درکی که نوشتی

        “اینکه هرکس جای درست خودشه، اینکه هر اتفاقی اتفاقی نیست، اینکه مسئول نجات هیچکس نیستیم ” ==>>> اینا حرفای عادی نیس ، اینا از بلندی روح خبر میده=> آدم باید خیلی راه رفته باشه تا به این سادگی برسه. خسته نباشی رفیق.

        نوشتی  : “در صلح با خودمون و اطرافمون باشیم تا راحت تر هدایت شویم” => این خلاصه سالها تجربه ست. هدایت، جایزه آرامشه… نه نتیجه زور زدن.

        از اینکه اینقدر صادقانه نوشتی، از اینکه خودتو لو دادی به نور،

        از اینکه این فهم رو با من شریک شدی،،، ممنونم.

        و خوشحالم… هم برا دسترسی همه به سایت، هم برای اینکه دوباره همدیگه رو تو این فضا پیدا کردیم. مطمئنا این هم اتفاقی نبود.

        در پناه همون آرامشی که پارو رو زمین میذاره و اجازه میده آب، خودش راه رو نشون بده .

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
    • -
      فاطمه گفته:
      مدت عضویت: 1147 روز

      سلام محسن جان

      مرسی بابت کامنت بینظیرت

      چه احساس خوبی داشت خوندنش

      و چقدر اون حرفایی همین امروز و همین حالا باید میشنیدم از زبان شما دوست عزیزم

      نمیدونم چی بگم

      فقط میگم ممنونم ازت

      ممنونم که انقدر زیبا نوشتی

      از یه بازی ساده که اتفاقا منم چند روز پیش انجامش دادم و با حرفات حسش کردم

      از داستان یونس که ناامید شد

      که ناامید نشم ادامه بدم چون الان ایمان معنی پیدا میکنه

      امروز گفتم خدایا الان موقشه یه چیزی بگی

      الان اگه حرفی نزنی ناامید میشما

      و این فایل

      این کامنت زیبا از زبان شما

      خدایا سپاسگذارم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 684 روز

        فاطمه جان… سلام.  میخوام بدونی وقتی نوشتم، اصلا نمیدونستم قراره کجا و چجوری توی دل کسی بشینه. ولی الان که حرفات رو میخونم، میفهمم بعضی جمله ها مالِ نویسنده نیستن…

        رد میشن… ….  از یه جا توی اسمونها میان، از یه دل رد میشن، میرن تو دل یکی دیگه.

        گفتی «الان ایمان معنی پیدا میکنه»… =>> این جمله خیلی بزرگه.

        ایمان همونجاست؛ ؛؛؛ نه وقتی همه چی خوبه | نه وقتی جوابا واضحن،

        وقتی آدم میگه: “خدایـــــا الان موقشه… اگه حرفی داری، بگو.”

        و جواب میاد… 🩵

        نه حتما به شکلی که انتظارشو داریم،

        که به شکلی که لازمه .

        ○ گاهی تو یه فایل، گاهی تو یه بازی ساده،

        ○‌گاهی تو یه متن، گاهی تو یه کامنت.

        اون “حس ی ” که گفتی گرفتی از بازی منچ…

        بنظرم اون حس، همون هدایت بی سر و صداست. همونیکه نه شعار داره، نه سر و صدا، فقط میشینه تو دل و آرومت میکنه. خدایا شککککرت.

        ازت ممنونم فاطمه جان، برای صداقتت، برای این دل باز، برای اینکه نوشتی و اجازه دادی بدونم کلمات راهشونو پیدا کردن

        در پناه همون صدایی که همیشه به موقع میاد

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
    • -
      منیژه حکیمیان گفته:
      مدت عضویت: 1213 روز

      به نام خدای مهربون مهربون

      سلام به محسن عزیز

      خدارا شکر که امشب بار دیگر به این کعبه مقدس وارد شدم و دوباره میتونم کامنتهای قشنگ دوستانم را بخوانم .

      جالبه که کامنت شما در همین صفحه ورودی ام بود

      خدارا شکر برای اینکه بار دیگه دلنوشته های توحیدی ات را میتونم بخونم .

      محسن جان کامنتهای شما همیشه واسم درسهای بزرگی داره .من بارها و بارها داستان حضرت یونس را خوانده بودم در قرآن بارها آیه اش را خوانده ام و هیچ وقت به این زیبایی و با چنین دیدی درکش نکرده بود .

      آفرین به این نگاهت و ممنونم که برایمان مینویسی و دیدگاهت را به اشتراک می‌گذاری.

      چقدر زیبا در مورد اون نهنگ نوشتی

      نهنگ یونس، یه حیوان عظیم الجثه دریایی نبود؛ یه وضعیت روانی بود. یه فضای بسته، تاریک، خفه کننده که آدم رو از درون میبلعه

      اره واقعا خیلی از ماها ،بارها شده که توسط چنین نهنگی بلعیده شدیم و نفهمیدیم که از کجا خوردیم .

      هر احساس بدی ،هر کینه ای ،هر گناهی ،هر قضاوتی ،هر عدم مسئولیتی ،همه و همه اینها همون نهنگی هست که ما را می‌بلعد و ما باید دلیلش را پیدا کنیم و بتوانیم خودمون را رها کنیم .

      ممنونم برای کامنت زیبایت

      ممنونم برای مطالب پر از درس و آگاهی.

      ممنون برای دلنوشته های توحیدی ات

      در پناه حق باشی برادر توحیدی ام .

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 684 روز

        منیژه جانِ عزیز… سلام .

        نوشتی : «کعبه مقدس» و سایت رو بااین تعبیر دیدی، خیلی معنا داشت. چون کعبه جایی نیس که آدم حتما فقط واردش میشه؛ جاییه که آدم برمیگرده.

        برمیگرده به “مرکز “. به “اصل” . ب ِ جایی که “پراکندگی ها جمع میشن” .

        نکته ای که تو کامنتت بود و دلم میخواد روش یه کم مکث کنیم، اینه:

        گفتی «نهنگ احساس بده، کینه، گناه، قضاوت، عدم مسئولیت…» =>>  این نگاه خیلی درسته، اما یه لایه عمیق تر هم داره که شاید به آگاهیت اضافه کنه.

        🟣 نهنگ فقط احساس بد نیست…

        نهنگ اصراربر درست بودن هم هست.

        اصرار بر اینکه “من فهمیدم، بقیه نفهمیدن”.

        اصرار بر اینکه “حق با منه، پس مجازم عصبانی باشم”.

        ■ یونس نبی همینجا رفت تو شکم نهنگ.

        نه بخاطر گناه، که بخاطر ناامیدی از جریان هدایت.

        گاهی ما نه خطای بزرگ میکنیم، نه نیت بد داریم،

        فقط زود قضاوت میکنیم که “دیگه فایده نداره“.

        وای که همین جمله ساده، دهان نهنگ هست.

        ⭕️ گفتی “نفهمیدیم از کجا خوردیم”،

        ▪︎ نهنگ ها یواش میبلعن.

        ▪ ︎با توجیه های منطقی.

        ▪ ︎با دلیل های درست.

        ▪︎ با تحلیل های قانع کننده.

        و راه رهــــــــــایی هم همون چیزیه ک ِ خودت نوشتی،

        اما شاید اینطوری واضح تر بشه:

        رهایی، یعنی بازگشت ازموضع دانایی بـــــه موضع اعتماد.

        یعنی بگیم : “من وظیفه م دیدنه، گفتنه، حس خوب نگه داشتنه… نتیجه بامن نـــــیس” ===>> این جمله، در خروجی نهنگ رو از داخل بازمیکنه.

        از دل نوشته ت معلومه که خودت این مسیر رو رفتی ==>> با بلعیده شدن و بیرون اومدن.

        خب این فرق کسیه که “میفهمه” با کسی که “نجات پیدا کرده”

        من ازت ممنونم منیژه جان،

        برای دقتت، برای اینکه اضافه کردی،  برا اینکه این گفت وگو رو یک پله بالاتربردی.

        در پناه حقی که نهنگ رو هم ابزار آموزش میکنه، نه مجازات

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      اعظم پورهدایتی گفته:
      مدت عضویت: 1759 روز

      سلام داداش عزیزم دوست داشتنی من خدا می‌تونه چقدر امشب خوشحال شدم و موفق شدم صحفه سایت برام باز شد خداجونم شکرت بابت انترنت عجب نعمت بزرگ الهی هست خدا جونم شکرت دوبار منو آوردی تو این جمع دوستان عزیزم وهم فرکانسیم آنقدر خوشحالم داداش محسن خدا می‌تونه دوباره چشم نورانی شد به توپ‌های رنگی رنگی داداش عزیزم

      دلمو روشن کردی

      خدا دلت رو روشن کن داداش

      هنوز کامنت رو نخوندم فقط چند خط اولش رو گفتم نکنه دوباره نت قطع بشه

      فقط خوشحالیم و این فرکانس بالایی که دارم رو میخواستم به اشتراک بزارم

      واین یه حقیقت محض

      این یه قانونه تا ابد ماندگار جهان هستی ست. نه اخلاقیه، نه شعاریه، نه انگیزشی اینستاگرامیه. قانونِ مکانیزم جهانه. قانون پایدار خداست. بوده هست خواهد بود.

      🟣 برای من سالها طول کشید تا بفهمم نهنگ یونس، یه حیوان عظیم الجثه دریایی نبود؛ یه وضعیت روانی بود. یه فضای بسته، تاریک، خفه کننده که آدم رو از درون میبلعه.

      دوبار می‌نویسم

      دوست دارم داداش

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 684 روز

        سلام اعظم جانِ دوست داشتنی…

        خودت نمیدونی پیامت چقدر “زنده” بود. انگاری یکی درو با خنده بازکرده باشه و بگه: “ببین! من اومدم!” همین چند خط اولی که نوشتی، قبل از اینکه حتی کامنت رو کامل بخونی،

        پر بود از زندگی… ازشکر…‌از نور…‌ از همون فرکانسی که گفتی.

        🟣 تو دیدی… دیدی که نهنگ یونس، یه بیرونِ ترسناک نیس ==> یه درونِ بسته ست.

        قشنگیش اینه که وقتی اینو بفهمی،

        دیگه ازنهنگ نمیترسی… چون میدونی درش از داخل باز میشه.

        خوشحالم که برگشتی تو این جمع. خوشحالم که دوباره کنار هم فرکانس شدیم. خوشحالم که دلت روشن شد و گفتی. این گفتن ها، نور رو بیشتر میکنه.

        منم دوستت دارم اعظم جان، از اون رفاقتایی که آدم فقط لبخند میزنه و میگه: “خوبه که هستی.”

        خدا دلت رو روشن نگه داره،

        و اگه یه وقت نت قطع شد،

        بدون این وصل، قطع شدنی نیس

          ️

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      رسول بنادری گفته:
      مدت عضویت: 1695 روز

      سلام محسن عزیزم

      کامنت زیبات رو در بهترین زمان خوندم ،‌ وقتی که نمی دونستم فایل رو باید گوش بدم یا چند تا کامنت بخونم، کامنت شما دومین کامنتی بود که خوندم و حجت بر من تمام شد و کامنت شما رو‌ چند بار باید بخونم و روش فکر کنم

      به اینکه حواسم باشه منم اگر‌ ناامید بشم به هر دلیلی که هر چقدر هم منطقی باشه که هر چقدر حق دارم عصبانی معترض نگران ناامید مشرک باشم نتیجه ی همه ی اینا اتفاق بد هست یونس‌ رفت تو دل نهنگ ، درسته الان من به دریا و نهنگ نزدیک نیستم ولی وقتی من ناامید بشم اون حالت روانی بد اون مومنتوم منفی اون افکاری که میگن من نمیتونم شرایط رو تغییر بدم ، اوضاع از کنترل من خارجه و… افکاری که هی سر منو میاره پایین و پایین تر در من ایجاد میشه و اون وقته که دیگه فرقی نمیکه من تو شکم نهنگم یا روی زمین چون

      خیلی یادگرفتم از کامنتت ازت سپاسگزارم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 684 روز

        رسول جان سلام… اینکه نوشتی “حجت بر من تمام شد” خیلی جمله بزرگیه. یعنی اون لحظه “پذیرفتی”.  این پذیرش ،‌خودش یه نقطه تغییره. مقام پذیرش خیلی مقام والایی هست.

        یه نکته ظریف تو حرفات بودکه میخوام روش نور بندازم:

        گفتی “حتی اگه حق دارم عصبانی باشم”.

        خب اینجا دقیق همون مرزه. خیلی وقتا حق داریم… ولی حق داشتن، لزوما حق موندن تو اون حال روبهمون نمیده.

        ⭕️ یونس نبی هم حق داشت ناامید بشه. اما جهان با حق و ناحق جلو نمیره؛ با فرکانس جلو میره. با مومنتوم، همون کلمه دقیقی که خودت گفتی.

        ماشاءالله که تو قبل ازبلعیده شدن، نهنگ رو دیدی =>> و این خیلی فرق داره با کسی که بعدش میفهمه.

        خیلی خوشحالم که این کامنت باعث شد مکث کنی، باعث شد چند باربخونی، باعث شد انتخاب کنی آگاه بمونی. این ایمان داره که کم کم معنای عمیق تری پیدا میکنه؛

        رفیق خوبم ازت ممنونم برا این دقت،

        برای این صداقت، وبرای اینکه تجربه ت رونوشتی و کاملش کردی.

        ● ما نمیتونیم همیشه موج روعوض کنیم،

        ولی میتونیم پارو رو زمین بذاریم…

        وهمین، خود ِ نجـــــاتـــــه

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
    • -
      مریم رنجبر گفته:
      مدت عضویت: 1301 روز

      سلام دوست عزیزم

      کامنت خیلی خوبی نوشتی دقیقا منم اینو توی تجربه کردم دقیقا همینطور قانون عمل می‌کنه توشرایط خوب که آدم نیاز به کنترل ذهن نداره

      اما دیدم که وقتی شرایط نادلخواه بود من ازخدا کمک خواستم وکمکم کرد دهنمو کنترل کردم وگفتم تاخیر فی ما وقع هر اتفاقی برام بیوفته همون خیر همون اتفاق خوبه هست که میخواد منو به خواستم برسونه منو رشد بده

      و چقدر تعبیر اون نهنگ و داستان یونس وخوب گفتی

      سپاسگزارم بابت کامنت بسیار خوبت

      دلم برای سایت خیلی تنگ شده بود

      دلم برای استاد عزیزم خیلی تنگ شده بود

      دلم برای دوستانم خیلی تنگ شده بود

      لحظه شماری میکردم بیام سایت

      واقعا این سایت نعمت بزرگی هست که هربار بیشتر درکش میکنم بیشتر دوست دارم توش باشم

      خدایا شکرت برای کامنت دوست عزیزم محسن جان

      خدایا شکرت برای همین لحظه

      درپناه الله یکتا باشیم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 684 روز

        مریم جانِ نازنین… سلام . میدونی چی شد پیامت روکه خوندم؟ حس کردم یکی ازهمون آدما که “”راه رو با دلش رفته”” داره حرف میزنه . باکسی که از حفظیات سطحی حرف میزنه فرقش خیلی زیاده.

        گفتی ازخـــــدا کمک خواستی و ذهنت روکنترل کردی… ==>> کنترل ذهن، گاهی از کنترل کلام شروع میشه. خیلی وقتا نجات ما، نه با تغییر فکر، بلکه با نگفتن یه جمله اتفاق میفته. خدا خودش بلده حرفامون رو به اون گوشی که باید برسه، برسونه ‌.

        مطمینم دیدی که، تاخیرها هم میتونه بخشی از خیر باشه، نه نشونه رد شدن… همون زمانهایی که زمان داشته به نفع من و تو پیش میرفته وخودمون خبر نداشتیم… گاهی کلافگی هم میکردیم‌

        دلتنگی هایی که نوشتی… … آدم وقتی جای درستش رو پیدا میکنه، دلتنگی هاش هم مقدس میشن.

        عزیزم اون شکرهای آخر  متنت… حس م میگه اونا دعا نبودن (حتی شاید اگه خودت نفهمیده باشی) =>=> گواهی و شهادت بودن. شهادت به همین لحظه های خوب.

        ازت ممنونم مریم جان، برای اینکه این حس رو نوشتی،

        برای اینکه ایمان رو زندگی کردی، نه تعریف خشک و خالی.

        ● در پناه همون الله یکتایی که

        تاخیر رو هم با عشق میچینه

        و دلهای شبیه به هم رو دوباره کنارهم میاره .

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
        • -
          مریم رنجبر گفته:
          مدت عضویت: 1301 روز

          به نام یگانه خالق هستی

          سلام محسن جان دوست عزیزم ……

          خیلی ازت سپاسگزارم که جواب کامنتم دادی

          خیلی سپاسگزار خدا هستم که یه همچین دوستانی دارم ..

          خدارو سپاسگزارم برای استاد عزیزم که چنین سایتی رو راه اندازی کرده که دوستانی مثل شما و بقیه دوستانم رو درکنارم دارم خیلی خوشحالم خیلی

          محسن جان چقدر جملاتی که برام نوشتی خوب بود انگار منو می‌شناسی عزیزم

          بخدا غیر ازاین نمی‌بینم نمیتونم ببینم این کلام ازطرف خدا برای من

          چرا ؟

          چون فقط خدا می‌دونه تو قلب من چه خبر

          اینقدر واضح بهم داره میگه کنترل ذهن فقط به ذهن نیست مراقب کلامی که میگی هم باش ……

          (گفتی ازخـــــدا کمک خواستی و ذهنت روکنترل کردی… ==>> کنترل ذهن، گاهی از کنترل کلام شروع میشه. خیلی وقتا نجات ما، نه با تغییر فکر، بلکه با نگفتن یه جمله اتفاق میفته. خدا خودش بلده حرفامون رو به اون گوشی که باید برسه، برسونه)

          آقا محسن من بتونم جلوی دهنم رو بگیرم وازناخوایتم حرف نزنم می‌دونم خیلی به رشد خودم کمک میکنم

          چقدر این هدایت خدا واضح بود برام خدایا سپاسگزارم خدایا کمکم کن بتونم بهش عمل کنم

          چون باتمام وجودم می‌خوام تغییر کنم تغییری که واقعا از من مریم یه آدم جدیدی بسازه با افکار و باورهای درست نگاهی متفاوت از جنس ایمان واقعی وقلبی با اعتماد واقعی به خدا

          که نه کسی تو زندگیش قدرتی داره، ونه به جز رب ازکسی هیچ کسی توقعی نداره

          آدمی ازجنس عشق باشم مثل خودخدا بخشنده ولطیف …

          من می‌خوام ومیدونم خدا ازقلب پاک من خبر داره می‌دونه من قلبم باهاشه این بنده ی عزیزش عاشق هم جهت شدن با جریان الهی خودشه

          درحد خودش داره سعی می‌کنه اونجوری باشه که معشوقش رو ببینه در تمام ابعاد زندگیش کلامش رو بفهمه نشونه هاشو ببینه باهاش عشق بازی کنه

          من عاشق این خدایی هستم که دارمش ای همه کسم چطور کلام واضح ترو درک نکنم ای همه جانم نفسم نمی‌دونم چه کلامی بگم عشقم

          اینطور به قلبم آرامش میدی

          خدایا سپاسگزارم ازت

          خدایا سپاسگزارم برای همین لحظه

          خدایا سپاسگزارم برای حضور محسن عزیزم وکلامی که به زبانش جاری کردی

          خدایا سپاسگزارم برای استادم که عشق تو دروجودش باعث شد روشن کننده ی مسیرها آدمهایی مثل من باشه عاشق این انسانم خدا در پناه امن خودت حفظش کن برایمان

          خدایا سپاسگزارم که به قوی شدنم ایمانم کمک می‌کنی تا بیشتر عاشقت باشم

          خدایا سپاسگزارم برای این لحظه تمام نوشته هایم ب ای سایت مقدس برای تک تک بچه‌ های عزیز سایت

          خدایا تو حق خداییت رو در حق من بنده تمام کردی

          هر چی کم وکسریست ازخودمه ای تمام جانم …

          تو فقط عشقی وحضور لطیف وزیبا ای خوش بوی من عطرتو درجانم پیچیده خدایا

          صبح امروزم رو پراز عشق توشد

          ای پناهم ای خدایم ای مهربان با من سپاسگزارم ازت که منو آوردی اینجا عبادتت کنم

          ذکرتو بگم قربون صدقت برم

          خدایا سپاسگزارم ازت

          کمکم کن امروز اون کاریو که بهش هدایتم کردی انجامش بدم با قلب مطئن

          الخیر فی ما وقع

          الخیر فی ماوقع

          الخیر فی ما وقع

          محسن عزیزم سپاسگزارم ازت

          در پناه خداوند یکتا باشیم

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
          • -
            محسن توحیدی گفته:
            مدت عضویت: 684 روز

            رفیقِ دل‌آگاه و لطیف من سلام . حواسم بود که دارم دلنوشته ای میخونم ازت از جنس لحظه هایی که آدم میفهمه خدا داره مستقیم حرف میزنه . چون منم وقتی دیدم نوشتی : “این کلام از طرف خدا برای منه”… خواست بغضم بگیره… اما یه مشت زدم روی سینه خودم… گفتم آهای قلب چته… آروم باش… مریم روی شانه ی خدا نشسته… . تو خودت حواست نبود داری کلام خدا رو برای مریم مینویسی… الان دندون به جیگر بگیر ببین چه بازخوردی قراره از اونجا بهت برگرده…! و قلبم آروم گرفت و تا ته ِ متنت رو خوند.

            آره، همینه مریم جان… وقتی دل آماده ست، خدا واسطه ها رو انتخاب میکنه. نه بخاطر ِ خود ِ اون واسطه ، که اتفاقا چون دلِ شنونده آماده شنیدنه.

            خدا مجدد بهت گفت و توپذیرفتی. چقدر خوبه… از اسمونها برات پیام رسید . گره باز شد . این فهمی ک ِ بهش رسیدی درباره “کلام”… خیلی بالاست.

            خیلیا سالها روی “”فکر”” کار میکنن،

            اما تو دیدی که گاهی نجات، فقط تو نگفتن یه جمله ست. بنظرم این خودش نشونه اینه که  خدا مهر تاییدی زده به بلوغ روح ت .

            “اگه جلوی دهنم رو بگیرم، از ناخواستم حرف نزنم” =>>  یعنی داری از سطح واکنش میای به سطح انتخاب==> پس تغییر واقعی شروع میشه.

            نیتت برا تغییر، خیلی پاک و زلاله… چون از سر ِ عشقه ، نه اینکه از چیزی بترسی.  عشق ب ِ خدایی که حضورش رو حس کردی،،،  بعد از اینکه باورش کردی.

            و بدون مریم جان ، وقتی کسی به این نقطه میرسه که

            ●نه از کسی توقعی داره ، ●نه به کسی قدرت میده

            اون آدم آزاد شده . و آزادی، نزدیکترین حال🩵 به عشقه.

            این آزادی رو بهت تبریک میگم و ایستاده برات کف‌ میزنم.

            بهت تبریک گفتم ؛ چون محسن خیلی بها داد بابت آزادیش… و بالاخره موفق شد… و الان باتمام وجودم آزادی’ت رو درک میکنم… و برات خوشحالم.

            فقط آدم های آزاد میتونن روی شانه خدا بشینن.

            این شکرگزاریهات| این دیدن همین لحظه | این خواستن باقلب مطمئن… ==>> همه ش نشونه اینه که مسیر‌ روشنه، حتی اگه هنوز همه جزئیات معلوم نباشه.

            🟣 آره؛ الخیر فی ما وقع ؛ الخیـــــر فی ما وقع =>> مریم بانو خیلی سینه م سوخت تا بفهمم همه خواسته ها از “رهـــــایی” عبور میکنه

            ■ مریم توام فهمیدی که همین ذکر الخیر… همین ایمان ، همین تسلیم، همین اعتماد، عین ِ  عبادته؟؟

            ~~~○~~

            رفیق خوبم ، در پناه همون خدای مهربونی باشی

            که عطَرش رو توی جانت ریخته

            و صبح دلت رو با عشقش روشن کرده .

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      بشرا گفته:
      مدت عضویت: 1957 روز

      سلام دوست عزیز .. چقدر با مثال منچ .. نهنگ .. خوب بهم یاداوری کردی جهان با تو شوخی نداره ..

      چقدر خوب کنترل ذهن و احساس رو بازی وار بهم نشون دادی ..

      وسط چالش احساس خوب هنره ..

      سپاسگذارم از انتشار پیامتون

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 684 روز

        بشرا جان… سلام. حرفت خیلی تمیز نشست؛ “وسط چالش، احساس خوب هنره” =>> والا همون جمله ایِ  که حافظ شیرازی هم بارها حتی با یه بیت گفته. اجازه بده با خودِ حافظ جوابِ دلنشینت رو بدم:

        دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند / گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

        حافظ داره میگه همین بازی دنیاست…همین چالش، همین افت و خیز، همین منچِ زندگی. هنر مااینِ کِ وسطش، حال دلمون رونبازیم.

        ازت ممنونم برا این فهم زنده و دقیق.

        خوشحالم که پیام، فقط خونده نشد؛ نشست

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      Hamed Ahmadi گفته:
      مدت عضویت: 2188 روز

      سلام محسن عزیز، دوست هم‌مسیر در راه توحید.

      وقتی کامنتت را خواندم، با تمام وجود و با پوست و گوشت و استخوان درک کردم و لمس کردم آن لحظه‌ای را که انسان در شکم نهنگ گرفتار می‌شود و می‌خواهد همه چیز را با قدرت اراده‌ی شخصی خود پیش ببرد. هرچه بیشتر تقلا می‌کنیم، بیشتر در باتلاق ناخواسته‌ها فرو می‌رویم. اما زمانی که تصمیم می‌گیریم برگردیم و تسلیم خداوند شویم، راه نجات باز می‌شود.

      من بارها این رفت‌وبرگشت‌ها را تجربه کرده‌ام و دیده‌ام که چگونه کرامت در وجودم نفوذ می‌کند. خدا را شکر می‌کنم که با حضور در این سایت توحیدی و شاگردی بهترین استاد دنیا، و هم‌جهت شدن با مسیر توحید در کنار شما دوستان خوب، خیلی زودتر به آرامش می‌رسم. مدت دست‌وپا زدن‌هایم در باتلاق افکار ناامیدکننده نسبت به گذشته کوتاه‌تر شده و خیلی سریع‌تر تسلیم می‌شوم تا خودم را از شکم نهنگ نجات دهم.

      بعد از آن، ورق برمی‌گردد و اتفاقات خوب یکی پس از دیگری رخ می‌دهد؛ درست مثل بازی منچ، وقتی تاس عدد درست را می‌آورد و مهره‌ام در خانه جای می‌گیرد. این هم‌زمانی‌ها باعث شده هر روز ایمانم به مسیر توحید بیشتر شود و محکم‌تر قدم بردارم.

      از تو ممنونم دوست عزیز، به خاطر متن زیبایی که نوشتی. واقعاً لذت بردم از ادغام موضوع یونس پیامبر با بازی منچ و ارتباط اتفاقات خوب با احساس خوب.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 684 روز

        حامد عزیز… سلام .  این “پوست و گوشت واستخوانی” ک ِ گفتی، همون تجربه زیسته ست، خیلی مربوط به فهم ذهنی نیس.

        خیلی وقتا فکرمیکنیم ایمان یعنی زور بیشتر، تمرکز بیشتر، فشار بیشتر… => درحالیکه نجات، اغلب ازهمون لحظه ای شروع میشه که آدم میگه: “دیگه با دست خودم جلو نمیرم.”

        این ‘رفت و برگشتهایی که نوشتی’ ، این ‘کوتاه تر شدن زمان موندن تو باتلاق افکارناامیدکننده’ ==>> یعنی مسیر داره کار خودشو میکنه.

        نه اینکه دیگه نهنگ نیاد، که زودتر شناخته میشه، زودتر رهامیشه.

        و این ایمان که گفتی هر روز محکم تر میشه =

        ایمانِ سالمه. ایمانی که از تجربه میاد، نه اون شبهِ ایمانی که از هیجان.

        ازت ممنونم حامد جان، برا این صداقت،

        برا این نگاه پخته… وبرای اینکه این مسیر رو رفاقتی و انسانی جلو میای.

        خوشحالم که هم مسیریم.

        همین با هم بودن، خودش یه نشونه ست .

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    • -
      مژگان گفته:
      مدت عضویت: 447 روز

      به نام خالق هستی بخش.

      درود و احترام به برادر توحیدیم محسن عزیز.

      خداروشکر که بعد دو هفته بازهم تونستیم به این سایت الهی وصل بشیم و بهتر روح و ذهنمون رو تغذیه بدیم.

      چقدر من دلم برای کامنت های توحیدی و الهی شما تنگ شده بود و چش به راه بودم که کامنت بزارین وبیام بخونم و یاد بگیرم که خداروشکر امشب خدا کمکم کرد و به کامنت زیبا و متفاوت شما هدایت شدم.

      الهی شکر برای حضورتون در این سایت ناب الهی.

      چقدر مثال قرآنیتون قشنگ و به جا بود.بهتون تبریک میگم که به این حد از درک قوانین رسیده اید.

      دقیقا همینطوره داداش،احساس خوب =اتفاقات خوب

      چهارشب پیش من سریه موضوعی احساسم یه مقداربد شد وبا همون احساس خوابیدم،صبح فرداشو

      هم خواستم بسته اینترنت بخرم که کارتم ارور میداد بعد3بار امتحان متوجه شدم کارتم قط شده و هی بیشتر احساسم بد میشد وبا همون احساس بد و قربانی شدن رفتم بانک که مشکل رو حل کنم. اونجا به خاطر همین احساس بد گفتن باید بری اصلاح اطلاعات انجام بدی و بعد بیای اینجا.(چون اونروز منم احساس میکردم همه چیز علیه منه و شانس ندارم).وتا شب کارام راحت پیش نرفت چون من نتونستم ذهنمو کنترل کنم و حالمو خوب کنم.

      چقدر این قسمت از کامنتتون آموزنده بود :

      اگه حالت درونیت بهم بریزه، اگه احساس ناامیدی، قهر، بریدن و تلخی درونت غالب بشه، اولین کسی که آسیب میبینه خود ِ خودتی…!! ■ آی مردم معترض اینو دقتـــــ کنیـــــن !

      حقیقتی که توی این روزهای اخیر هممون با چشمهای خودمون مشاهده کردیم.

      داداش توحیدی خیلی ممنون و سپاس گذارتم که قانون رو خیلی عالی با مثال وتجربه خودت بهمون یادآوری کردی.چقدر خوبه که هستی ،امیدوارم هر روز بیشتر از روز قبل بدرخشی.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 684 روز

        مژگان جانِ عزیز وخوش سیرت… سلام . پیامت رو با مکث خوندم. از عمیقانه . معلومه اینو از “تجربه” نوشتی.

        خواهر گلم اون چیزی ک ِ به دلم نشست، صداقتت هست ؛ گفتی احساست بد شد، باهمون احساس خوابیدی، صبحش زنجیروار اتفاقها پشت هم افتاد و هرچی جلوتررفتی، همون حالِ درونت بیرون رو هم شبیه خودش کرد. این دیدنِ رابطه “علت و معلول” ==>> یه پله آگاهی بالـــــاتره. خیلیا فقط اتفاق بد رومیبینن، اماتو “قبلش” رو دیدی.

        یه نکته ظریف توحرفات هست که میخوام یه کوچولو روش فوکوس کنم:

        مسئله فقط این نیس که احساس بد، اتفاق بد میاره؛

        مسئله اینه که احساس بد ،،، تصمیم بد تولیدمیکنه.

        و تصمیم بد، واکنش بد میاره.

        و بعد =>=> جهان فقط همون واکنش رو بزرگترو واضحتر نشون میده.

        اون روز بانک، جهان باهات دشمنی نکرد؛

        جهان فقط گفت : “بـــــاوشه، همینی که درونته رو ببین.”

        خب همین دیدن، اگه درست فهمیده بشه، خودش نجاته.

        قشنگ نوشتی : “قربانی شدن”.

        🟠 نهنگ دقیقاااا ازهمینجا شروع میشه.

        نه ازمشکل کارت، از لحظه ای که آدم میگه: “همه چیز علیه منه.”

        الحمدلله تو الان اون لحظه روشناختی => یعنی دفعه بعد، حتی اگه احساس بد اومد، زودترمیگی: “آها… این ورودی ِ نهنگه.”

        🟧 این فهم، تمزین میخواد، نه کمال. هیچکدوممون قرار نیس همیشه حالمون عالی باشه، اما قرارهست زودتر برگردیم به مومنتوم مثبت.

        ازت ممنونم مژگان جان ، برای این روایت شجاعانه،

        برای اینکه تجربه ت رو بی پرده گفتی، برای این همجهتی قشنگ باجریان الهی.

        همین که نوشتی/دیدی==>> پس داری میدرخشی… با نور پایدار

        آگاهی بالاتر مبارکت باشه 🩵 . نگهش دار ، ارتقاءش بده

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
        • -
          مژگان گفته:
          مدت عضویت: 447 روز

          سلام داداش توحیدیِ مهربون.

          خیلی ممنون وسپاس گذارتم که همیشه وقتِ گرانبهاتو میزاری و به کامنتهام پاسخ میدی و خدا میدونه که چقدر هر کامنتت برام آموزندس و اکثر کامنت هات رو ذخیره را دارم توی گوشیم و بارها وبارها میخونمشون و یاد میگیرم وبرات دعای خیر میکنم.

          داداش سپاس که رابطه علت ومعلول رو بهم یادآوری کردی و ممنون که تشویقم میکنی وبهم امیدواری میدی برای ادامه مسیر🙏.

          شاد وپیروز باشی.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      علی قاضی گفته:
      مدت عضویت: 1529 روز

      سلام محسن عزیز

      بهتون تبریک میگم بابت کامنتهای فوق العاده ای که سخاوتمندانه نگارش میکنید .

      من همیشه خواننده پروپا قرص کامنتهای شما هستم.

      اما سوال من از شما که امیدوارم و با شناختی که از شما دارم سخاوتمندانه جواب آن را خواهید داد.

      از حضرت یونس گفتید که نتونست حالش را خوب نگهداره و سقوط کرد.

      کسی که به درجه پیامبری رسیده بود با خدا صحبت میکرد و پیام خدا را برای بندگانش میگفت .

      ولی جایی دیگه نتونست فشار ذهن را تحمل کنه و سقوط کرد.

      ولی بنظر شما چیکار باد کرد منی که یه انسان معمولی هستم و دارم در این مسیر زیبا قدم میزارم و میدونم که احساس خوب = با اتفاقات خوب است ولی یه جاهایی ذهنم بدجور من رو زمین میزنه و هر چی بخودم میگم احساس خوب = با اتفاقات خوب ولی باز هم سرنگون هستم.

      میدونم که باورهای من ایراد دارد بعبارتی هنوز تکاملم را طی نکردم .

      لطفا در صورت امکان درباره داشتن احساس خوب در طول روز بیشتر توضیح بدید .سپاسگزار شما دوست عزیز هستم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 684 روز

        علی جان عزیز، سلام . اینو از ته دل میگم : سوالت، سوال کسیه که وسط مسیرایستاده و داره راست راست به ذهن ‌و روح خودش نگاه میکنه… ومیخواد اونا رو به هم نزدیک کنه. این ارزشمنده، چون شعارندادی، خودتو نزدی به ندونستن؛ دقیق زدی به ریشه مسئله

        1. اول این سوءتفاهم روپاک کنیم

        ○حضرت یونس “سقوط نکرد” به معنایی که ما فکرمیکنیم.

        اون لحظه، یک پیامبر هم انسان بود. قرآن هم همینو نشون میده: نه برای سرزنشااا،  برای آموزش ما و سیرتکامل .

        ○ یونس پیامبر، ازفشار ذهنی خسته شد، نـــــه از ایمان ==>> یعنی حتی کسی که با خدا حرف میزنه هم اگه ظرفیت درونی ش پر بشه و زودتر از زمانش تصمیم بگیره، خودش وارد تنگنا میشه.

        پس قصه یونس برای این نیس که بگه “تو ضعیفی”؛

        برای اینه که بگه: قانون برا همه یکسانه. قانون ِ خودکنترلی .

        2. حالا برسیم به سؤال طلایی تو

        گفتی: میدونم احساس خوب = اتفاقات خوب ؛ ولی ذهنم زمینم میزنه. خب اینجا یه نکته خیلی مهم هست که اگه نفهمیمش، همش خودمونوسرزنش میکنیم:

        ● احساس خوب “”دستور دادنی”” نیس

        ● احساس خوب “”نتیجه ومعلولِ یک علت”” است، نه زور زدن

        تو وقتی وسط فشار ذهنی به خودت میگی: “باید احساس خوب داشته باشم” ==>> درواقع داری با خودت میجنگی.

        ⭕️ و جنگ درون = شکم نهنگ.

        3. اشتباه رایج ماکجاست؟

        ما فکرمیکنیم دو حالت بیشتر نداریم: ▪︎یا حال خوب! ▪︎یا شکست!

        درحالیکه بین این دوتا یه حالت خیلی مهم هست: حالت خنثی امن

        ● یعنی نه خوشحالِ خوشحال

        ● نه داغونِ داغون

        یونس نبی اگه ازعصبانیت وفشار، مستقیم نمیرفت تو “”حرکت””، و فقط می ایستاد، نهنگی درکار نبود.

        پس برا من و تو هم:

        🟦 لازم نیس همیشه احساس خوب داشته باشیم

        🟦 فقـــــط نـــــباید اجازه بدیم احساس بد، فرمانده بشه

        4. پس وقتی ذهنت حمله میکنه، دقیقا چیکارکنیم؟

        تا جایی که بتونم عملی میگم، نه تئوری :

        قدم اول: توقف، نه اصلاح

        وقتی حالت بده:

        نگو “احساسم رو خوب میکنم” => بگو “الان تصمیم نمیگیرم”

        ■ همین یک جمله، تو رو از حداقل 70٪ آسیبها نجات میده.

        قدم دوم: تغییر مقیاس، نه تغییر حال

        تو لازم نیس از حال بد بری حال خوب. این جهش، ذهن رو خسته تر میکنه.

        کافیه از : حال بد ⇐ حال خنثی

        یعنــــــــــی: فقط نفس| فقط سکوت | فقط قدم زدن | فقط حرف نزدن با ذهن =‌ یعنی: مدیریت فشار، نه قهرمان بازی.

        قدم سوم: ایمان عملی، نه ذهنی

        ایمان این نیس که بگی: “همه چی خوبه” ایمان اینه که بگی: “بااین که حالم خوب نیس، ب ِ خـــــدا اجازه میدم کارشو بکنه” همین جمله، ذکر یونس امروزی هست

        5. یک حقیقت خیلی مهم برای دل تو

        اینکه گفتی: هنوز تکاملم کامل نشده… ؛ خب برادرخوبم… اگه کامل بودی، این مسیر رو نمیومدی.

        🟣 رشد یعنی: دفعات افتادن کمترمیشه | زمان موندن تو حال بد کوتاه تر میشه | زودتر تسلیم میشی ‌ . الحمدلله  تو هم همینجایی.

        6. جمع بندی خودمونی

        1 ‌. احساس خوب هدف نیس، نشونه ست ،

        2 . تو فعلا مسئول حال خوب دائمی نیستی ،

        3 . تو فقط مسئولی تصمیم نگرفتن تو حال بدی .

        همین .

        اگه دوست داشتی، میتونی یه روال روزانه ساده براخودت بنویسی؛ برا نگه داشتن تعادل احساسی بدون فشار..‌. نکته ش اینه که بایدخودتو خوبتر بشناسی.

        دمت گرم که سوال واقعی پرسیدی .

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
        • -
          علی قاضی گفته:
          مدت عضویت: 1529 روز

          سلام محسن عزیز

          بسیار سپاسگزارم از اینکه وقت ارزشمندتون را گذاشتید و پاسخ سئوالم را سخاوتمندانه دادید .

          قطعا میدونید که وقتی تضاد ها میان میخوان که مارو رشد بدن ، بعبارتی تضاد نتیجه باورهای اشتباه خودمون است،

          این سوالی که از شما پرسیدم نتیجه تضاد شدیدی بود که شب قبلش باهاش روبرو شدم طوریکه فشار ذهن داشت دیونم میکرد تنها کاری که کردم دیگه با کسی صحبت نکردم و رفتم تو غار تنهایی خودم.

          والبته همون تضاد باعث شد که این آگاهی های ناب از شما دوست عزیز به من گفته بشه و چه کامنت ارزشمندی هست.

          از شما بسیار سپاسگزارم.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
        • -
          زکیه لرستانی گفته:
          مدت عضویت: 1999 روز

          بسم الله الرحمن الرحیم

          بنام خدای بخشنده ی مهربان

          قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّىٰهَا(٩)

          بى تردید کسى که نفس را [از آلودگى پاک کرد و] رشد داد، رستگار شد

          سلام ب دوست توحیدیِ خوش قلبِ خوش سیرت خدا گونه ی قشنگم:))

          محسن توحیدی عزیزم

          خداروصدهزار مرتبه شکر بخاطر این مسیر زیبا ،این سایت الهی

          و وجود نازنین شما دوست الهی من

          چقد خوشبختم من ک توی این مسیرم

          چقددد خوشبختم ک در این مدار و این فضای الهی حضور دارم

          خداروشکر یکبار دیگه در مدار نوشتن برای شما قرار گرفتم

          اصلا نمیدونم قراره چی بنویسم

          ولی قلبم میگه بنویس

          موقعی ک نت قط شده بود آخرین ایمیل هایی ک برام اومده بود و میرفتم ک باز کنم ولی باز نمیشد

          ایمیل شما ک کامنت نوشته بودین و چندین بار کلیک کردم ولی باز نمیشد

          وقتی نت اوکی شد اومدم تو سایت دومین کامنتی ک درمدارش قرار گرفتم کامنت زیبای شما بود در مورد درس بازی منچ

          ب خودم گفتم ببین زکیه چقد قانون فرکانس دقیق داره کار

          میکنه

          ی اتفاق دیگه ک افتاد

          تصویر طاووسی ک روی یکی از قسمت های سفر ب دور امریکاست و تو گوشیم سیو کرده بودم

          اتفاقی هدایت شدم بهش و نگاش کردم و ب زیباییش توجه کردم و رفتم سراغ عکس های ک از دوستان سایت داشتم تو گالریم ک دیدنشون خییلی ایمان منو ب ادامه مسیر قوی تر میکنه و حضورشون رو بیشتر حس میکنم و عکس استاد و خواسته هام

          خلاصه بعد یکی دوساعت ک رفتم تو گالری گوشیم هدایت شدم ب همون قسمتی ک استاد تو شهری بود ک پراز طاووس های زیبا بود

          اصن سوپراییز شدم از این دقت فرکانس

          از دقت کانون توجه ب هرچی توجه کنی ب زندگیت دعوتش میکنی

          و یکبار دیگه تو ذهنم این بود ک اون قسمت از سریال و ببینم ک استاد و مریم عزیز داشتن با اسکوتر ی مسیری و میرفتن و دِرون هم تصاویر هوایی میگرفت خییلی اون قسمت و دوست داشتم

          و در عین ناباوری ،بدون اینکه بدونم اون قسمت کجاست تو کدوم پوشه ذخیره کردم

          دقیقا هدایت شدم بهش

          اینا داره چیو ب من میگه،اینکه من دارم در هرلحظه با افکار باورها و کانون توجهم با تصویری ک تو ذهنم میاد زندکیم و خلق میکنم

          همین الان یاد حدیثی در مورد گمانی ک ب خداوند داری و همون میشه برات افتادم

          سرچ کردم اومد بالا

          امام رضا (علیه‌السّلام): «به خداوند گمان نیک ببر؛ زیرا خدای (عزّوجلّ) می‌فرماید: من نزد گمان بنده مؤمن خویشم؛ اگر گمانِ او به من نیک باشد، مطابق آن گمان با او رفتار کنم و اگر بد باشد نیز مطابق همان گمانِ بد با او عمل کنم.»

          همون باور الخیر و فی ماوقع

          همین گمان نیک بردن ب خداست و خداوند هم مطابق همون با من رفتار میکنه

          اینکه من ایمان داشته باشم ب قوانین خداوند ک اگه فقط ی ذره احساسم و خوب کنم

          پاداش ها بی نهایته

          شده خیلی وقتا حسم خنثی بوده

          ن خوب بوده ن بد

          ولی خیلی زور زدم ک حالم و خوب کنم

          چرا

          چون فک میکردم الان ی اتفاق بدی میفته

          چون حس من خوب نیست

          چون شاد نیستم

          چون انرژیم پایینه

          ک همین افکار باعث شده حال خنثی من بد هم بشه

          ولی امشب ب لطف خدا و سخاوتمندی شما

          متوجه شدم

          رمز موفقیت اینه ک وقتی حالم بده

          بتونم ب حس خنثی برسم

          و وقتی ک حسم خنثی است خیلی تلاش نکنم ک زود احساسم و خوب کنم

          بزارم ی ذره،ی ذره احساسم بهتر بشه

          هیچ انسانی

          هیچ پیامبری

          نمیتونه تو تمام لحظات حالش خوب باشه

          چون ما انسانیم

          پیش میاد ک احساسمون بد میشه.

          ب تضاد میخوریم

          تو مسیر هستیم

          ب قول استاد باید با خودم مهربانتر باشم

          مث ی دوست ب خودم دلداری بدم

          و اجازه بدم ب خودم ک روند بهبود احساسم طی بشه

          چون یکباره نمیتونم

          از احساس بد برسم ب احساس خوب

          چون این وسط مدار هایی هست ک باید طی کنم

          الهی صدهزار مرتیه شکرت ک بهم فرصت نوشتن و صلاه دادی

          چقددد نیاز داشتم ب نوشتن و وصل شد

          خدایا شکرت

          اینا رو برای خودم نوشتم تا بهتر درک کنم

          و اینقد پراکنده نوشتم ک خودمم نمیدونم چی نوشتم خخخخخخ

          آقا محسن ،اومدم ازت تشکر کنم بخاطر عشقی ک اجازه میدی جاری بشه

          و آگاهی هایی ک ب اشتراک میزارین

          خیییلی ب من،ب درک من کمک میکنه

          و باعث میشه مرور کنم قانون رو،مسیری ک اومدم

          ایمان این نیس که بگی: “همه چی خوبه” ایمان اینه که بگی: “بااین که حالم خوب نیس، ب ِ خـــــدا اجازه میدم کارشو بکنه” همین جمله، ذکر یونس امروزی هست

          خییلی ممنون بخاطر این آگاهی

          سپاسگزارم ک هستین و چراغ راه من و خییلی از دوستان شدین

          ب خدای وهاب رزاق میسپارمتون

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
          • -
            محسن توحیدی گفته:
            مدت عضویت: 684 روز

            سلام زکیه جانِ خوش قلب . خبرداری کامنتت رفت کجا؟ کامنتت دقیق همون جایی نشست که بایدمینشست؛ چه نشستنی! آروم، عمیق، بی ‌ادعا. معلومه که “در مسیری” ، اونم با فهم ولمس… بی هیجان .

            اون چیزی که نوشتی درباره حس خنثی، خیلی مهمه. خیلیا فکرمیکنن یا باید حالشون عالی باشه یا کلا باختن؛ درحالیکه تو به همون نقطه طلایی رسیدی که پیامبرا هم از همونجا عبور کردن:

            قبولِ وضعیت، بدون جنگ. نه انکار، نه فشار، نه خودسرزنشی. یه مومنتومِ مثبت ِ اصیل. بهت تبریک میگم .

            قرآن هم همینو میگه؛ تزکیه یعنی پاکسازی تدریجی، نه جهش نمایشی.

            🟪 هیچ جا نگفته “همیشه خوشحال باش” => گفته : “رشد بده”….》 و رشــــــــــد، گاهی فقط یعنی بدترش نکنی. همین

            همینم که فهمیدی لازم نیس از حس بد بپری به حس خوب، بلکه کافیه به خنثی برسی == داری باخودت مهربون میشی. و اونجاست که خدا وارد میشه… وارد ک ِ چه عرض کنم خـــــداجون همیشه هست؛؛؛ یعنی بهش اجازه میدی. ==>> همون جمله ای که مجدد نقل کردی:

            “”بااینکه حالم خوب نیس، اجازه میدم خــــــدا کارشو بکنه.””

            نشونه ها، طاووس، فایل، تصویر، هدایت… اینا جایزه نیستن=>>‌ گلم   اینا تأییدیه تو هستن

            تأیید اینکه کانون توجهت داره درست تر‌ میشینه، حتـــــی وقتی حالت کامل نیس.

            یه چیز رو محکم بگم:

            ▪︎ تو پراکنده ننوشتی.

            ▪︎ این دقیقا نوشتنِ یه آدم در حال “” وصل شدنه””.

            ▪︎ ذهن خطی نیست، دل موجی شده ؛ مثل دریا .

            مرسی از لطفت ، اما‌از خودت بیشتر تشکر‌کن . چون تو آماده شنیدن بودی.

            وقتی کسی آماده ست، کلام خودش راهشو پیدا میکنه… و خودشو میرسونه بهش.

            رفیق خوبم ادامه بده؛ همینجوری… آروم، واقعی، بدون زور.

            خدا بلده ازهمین “”خنثی صادق”” معجزه بسازه.

            🟣 درپناه همون خدایی که به گمان نیک، نیک تر جواب میده

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        مژگان گفته:
        مدت عضویت: 447 روز

        سلام به شما دوست گرامی

        چقدر سوال واقعی و خوبی پرسیدید،دقیقا سوالی بود که برای خوده من بارها پیش اومده بود و می خواستم از برادرمون آقا محسن بپرسم که به کامنت شما هدایت شدم و محسن عزیز خیلی عالی جواب سوال شما رو دادند.

        احسنت به شما که انقدر واضح وقشنگ سوالتون رو مطرح کردید.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
      مدت عضویت: 1586 روز

      سلام محسن توحیدی !

      برادر عزیزم…که همیشه کامنتای توحیدی مینویسی…

      اره خود خود خودشه‌…

      نهنگ همیشه همون نهنگ نیس. گاهی فقط یه احساس رها نشده هست.

      منم به لطف الهی قبل اینکه این فضا برامون پیش بیاد…

      بعد از یه هفته که کلی کار انجام دادم…

      بهم الهام شد..و واقعا برام منطقی بود…چون میدیدم کارامو…

      یه فلش برگردیم به نرگس قبل…با انجام دادن این مورد به گریه میافتاد و خودشو ضعیف میکرد.

      خوب من به لطف خدا یه شخصی کارمو بسمت حضوری دیدن فراخوند..و این الهام خداوند بود…

      و من با آماده شدن برای پروجکت دستکشهام برای حضوری دیدن..دقیقا هماهنگ شدن نبود اینترنت….

      من تمام وقت…پیاده رویمو حذف کردم تمام الویتمو قرار دادم تا دستکش نرگس رو بسازم برای پروجکت حضوری…

      بعد یه هفته کار کردن…بهم گفت هر چی رو کار کردی بشکاف…

      الله اکبر…

      حالا حساب کنید…

      کار دست اونم بخیه های کوچک میخاد همه رو بشکافی…

      و من با کنترل ذهنم و با این باور که نرگس تو میخای توی سطح حهانی کار کنی…

      شب خواب دیدم…

      از یسری پله های سراشیبی باید میرفتم بالا ..

      خیلی مسیر برام طولانی بود…

      و من روی یه چاه…بهم گفتن برو لباست اونجا توی اون کمد پارچه اییت گذاشته بردار بیا..

      و من موفق شدم و با عجله از اون سراشیبی با سرعت جت اومدم پایین…

      وقتی اومدم..دیدم لباسمو یادم رفته بیارم…

      و اون خوای..و اونکارهایی که انجام داده بودم بدرد این پروجکتی که خداوند بهم الهام کرده بود نمیخورد…

      بودن یه زره اشک مثل قبلنا….

      اولای پروجکتم….و نشدن اون مسیر…

      برام قوی تر شده بود..و محسن جان همه رو شکافتم بدون اینکه تعللی کنم…

      و هدایت شدم به یه پارچه رو کوسنی برای لحاف پدرم که روی کتاب و قرآنام گذاشتم..چون بسیار نقشش زیباست و همرنگ ختمه..

      که ناگفته نمونه الهام تختمم واست بگم…

      یه شب توی پیاده رویم…یه صدای بلند بهم گفت برو خونه خوواهرت…و بهم نور زد از این جاده برو…

      و من اونشب هدایت خداوند رو انجام دادم..

      دقیقا همزمان شد ..با فروش تخت دختر خواهرم با اومدن تخت جدید از سفارش از تهران..

      و خواهرم گفت ما این تختو میخاستیم بدییم به فلان…حالا که امشب اومدی میدییم به تو…

      دیدی!!!محسن جان….

      من یه تخت چند میلیون تومانی با اون آبشنی که میخاستم خداوند بهم هدیه داد…الله اکبر..

      اره میگفتم….بهم گفت سرتو بزار روی این پارچه به فلان قسمت نگاه کن…

      و من نگاه کردم بهم گفت تاج روی انگشت دستکشتو اینجور بساز….

      و اون دستکش شکافته شده..با تسلیم و احساس خوب و بدون عجله ساخته شد….

      و اینا چیه!!!

      از کنترل ذهنه..

      محسن جان….

      میخام بگم!!!اینا کار خداست که داره همزمانیها رو بوجود میاره…

      و لطف خودش….وقتی احساستو خوب میگیری همه چیز برات کن فیکون میشه…

      باید فقططط فقطططط ادامه بدی

      و کم نیاری….

      خداوند طبق اونچیزی که تو میخای بدست بیاری هدایتت میکنی..

      پس نباید شک و تردید احساس بد داشته باشی..

      من نرگس همیشه دوستداشتم کارم جهانی باشه..برای کمپانیهای بزرگ کار کنم.‌.

      و تمام این چهارسال و خورده ایی هر قدمی که برداشتم بخاطر ورژنهایی که خودم میخاسته بوده..

      حالا من بیام طبق الهاماتی که میشه رو پس بزنم و شروع کنم به ناامیدی!؟

      نمیگم !!!!اولاش بهم میریختم..

      ولی هر بار که شرایط آینده شغلیمو به لطف خداوند با خودشناسی و خداشناسی آموختم..

      هر بار بهتر تونستم ذهنمو کنترل کنم…

      محسن جان….پس ماها هم در مسیر تکامل هستیم…

      و هر بار که بهتر میشیم….

      بهترم میتونم به قانون الهی هماهنگتر بشیم…

      راسی..یه شب…توی یه شرایط؟خیلی خیلی سخت..بیماری فرد نزدیکم و تنهایی در این سفر کنترل ذهن قرار گرفتم…

      و اومدم توی تنهایی خودم توی محوطه بیمارستان استراحت کردم و خیلی گریه کردم..

      و اون لحظه

      خداوند بهم الهام کرد….

      و صورت بهشتی و احساس خوبمو توی اون بیادری به من نشون داد..

      که میخندیدم…

      بهم گفت نرگس بخند ..گریه نکن!!

      پدرت خوب میشه…

      خیلی تونستم توی اون شرایط؟ذهنمو کنترل کنم..کارای بستری رو انجام دادم..

      چقدر اونجا نعمت سلامتی رو بیشتر درک کردم…

      چقدر اونجاها لطف خداوند رو دیدم..

      محسن جان..وقتی خودممو خدا بهم نشون داد که میخندیدم….و بهم گفت نرگسی بخند…

      من مات و مبهوت بودم از نشانه پروردگار که همجوره در حال هدایت ماست….

      محسن جان سپاسگزارتم بابت نوشتهای خوبت…

      با تمام وجودم. بهت تبریک میگم!

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 684 روز

        نرگس جان سلام به دل پاک ت. آره… نهنگ همیشه نهنگ نیس. گاهی فقط یه احساس رهانشده هست که وقتی دیده میشه، خودش راه دریا رونشون میده.

        اون لحظه ای که گفتن “بشکاف” ==>> و تو شکافتی… نه فقط دستکش رو، ک ِ ورژن قدیمی نرگس رو.

        و چه خوب که اشک نیومد از ضعف، از عبور و گذار اومد. از این که دیگه میدونستی خـــــدا عقب تر ازکارت نیس؛ جلوتره.

        نرگس جان خوابت عجیب آشنا بود… سراشیبی ای که باید بالامیرفتی، لباسی که مال خودت بود اما یادت رفت بیاریش،

        و برگشتن تند… ==>> قبول داری که همه ش میگفت: “”اون چیزی که فکرمیکنی لازمه، همیشه همراهت نیس؛ امااون چیزی که لازمه، خودش تورو پیدا میکنه“” ؟؟؟

        چه قشنگ پیدا شدن… | تختی که هدیه شد | پارچه ای که شد سجده گاه الهام | و تاجی که از نورساخته شد.

        اینا لِوِل بالای ِ کنترلِ ذهن هست نرگس… = “”تسلیم آگاهانه”” شرایطیکه : ذهن ساکت میشه و خـــــدا شروع میکنه. چون به خداوند اجازه دادی .

        اون شب بیمارستان… |اون گریه…| اون لبخند نشون داده شده…| اون جمله: “بخند” ==>> خدا گاهی آینده رونمیگه، خود تو رو توی آینده نشون میده تا دلت آروم بگیره. دیگه مگه ادم چی میخواد ازاین دنیا جز یه آرامش عمیق

        تو توی مسیرتکامل خاصی هستی ؛

        ▪︎ هم چون دوست داشتی کارت جهانی باشه؛

        ▪︎ هم چون ظرف وجودت رو بزرگ کردی.

        وجهان فقط جواب ظرفیتهاست… پس فقط‌ یک ‌کار‌ مونده که مستمر و قدم ب قدم بایدانجام بدی : افزایش بیشترِ گنجایش ظرف وجودیت . همین .

        ادامه بده نرگس… بی عجله وترس. با همون حالتی که شکافتی و ساختی.

        تو میدونی ، اول برا خودم میگم :

        🟣 وقتی احساس خوب رو نگه میداری، خـــــداخودش همزمانیها رومیچینه.

        ~ ~~~ ~

        سپاس ازتو ؛ برای این یادآوری ناب ؛ که راه، همیشه زنده هست

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
        • -
          فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
          مدت عضویت: 1586 روز

          سلام محسن جان!!!

          از کجا ،”!!!این اگاهیها!!!پسر!؟؟؟؟خوببببب

          چی

          برای” قلبت جاری شد که اینا رو برام بنویسی…

          الله اکبر…

          ………………..

          و برگشتن تند… ==>> قبول داری که همه ش میگفت: “”اون چیزی که فکرمیکنی لازمه، همیشه همراهت نیس؛ امااون چیزی که لازمه، خودش تورو پیدا میکنه“” ؟؟؟

          ………………..

          آره… آره..آره همینه!!!!!.

          میدونی چیه…محسن جان….بخدا از جاهایی خدا بهم روزی میده که منم خودم بعضی وقتا میمونم..

          امروز نشانه ام‌..توی قدم دوم و سوم…

          یه نشانه ایی بهم گفت…

          (مسیر آنقدر هموار است که فرد حتی گاهی متوجه نمی شود که فرایند به چه شکل طی شد و چطور به این جا رسید!)

          اره همینه….اینقدر ساده‌‌…

          ولی یچیزی بگم.من یسری قدمهای پروجکتم که خداوند بهم گفت عکسشو بگیر و اونو بزار توی گالری گوشیت…

          همه رو برای یادآوری گذاشتم..تا یادم بمونه از کجا به کجا رسیدم!!!

          …..

          میدونی.چیه..محسن جان…

          حالا حساب کن….

          توی پیاده رویام…مسیرهایی که میرم…ازش میگم خدایا تو بهم بگووو کجاها برم..

          قبل از اینکه این موضوع تو ایران پیش بیاد..

          بهم گفت باید یه منطقه تاریک رو پیاده روی کنم.

          روزشم وحشتناکه!؟

          چی برسه به توی تاریکی!!…

          من فقط با وجود خودش همون صحبتی که استاد میگه من روی شونهای خداوندم..

          با این باور قدم برمیدارم..

          همین باور پذیرفتن…خداوند…یکارهایی انجام میدم..

          که خداشاهده یه گوشه هاشو” به اطرافم میگم…

          فورا بهم میگن!!!

          مواظب باش..

          گوشیت همراه باشه..

          ولی من میگم..

          خدایا من فقط فقط تو رو میشناسم ..

          خدایا خودت هدایتم کن…

          و همین موضوع باعث میشه اتفاقات خوب برام بیفته.‌.

          و من پا بزارم روی ترسهایی که اکثرا براشون غیر قابل باوره…

          محسن جان!!!ممنونم که راجع به الهاممم گفتی‌..

          اره…دقیقا همینه…اره همون چیزی که که لازمه خودش منو پیدا میکنه..

          اونم بصورتی که من عقلممم نمیرسه!”چجور و چطوری!!!…

          محسن جان…پیامتو میزارم اول صفحه یاداشتهای الهیم..تا هر بار بهش دسترسی داشته باشم…

          محسن جان..بازم ازت متشکرم…که همجوره نگاه توحیدیتو بیان میکنی….

          معلومه خوب داری روی خودت کار میکنی…

          اره…من نرگس…وقتی الهام بهم رسید..تا وارد این مسیر بشم…

          فورا شغل گذشتمو کاملا کنار گذاشتم…

          و گفتم خدایا من فقط میخام..جهانی کار کنم..

          و لطف خدا توی پروجکتام…منو به خودشناسی بیزنسی رسوند..

          چون اون پروجکتهای قبلم،”فقط فقط.. گمراهی من بود…

          گمراهی آینده ام بود…

          گمراهی همون وضعیت 18 سال سابغه کاریم بود…

          دیگه میخاستم فقط فقط جهانی کار کنم..

          و برای اینکه وارد مسیر جهانی بشم…باید بها براش میپرداختم…

          بها!!!از همه نظر….

          و واقعا به لطف الله ،”بهای خودمو دادم…

          و همه رو لطف خداوند میبینم.

          محسن جان….برادر عزیزم..هر کسی طبق شرایطش یسری خاسته داره..

          ما درون الهی دارییم..ما هدایت میشیم به اونچیزی که میخاییم…

          طبق باورامون…

          پس سعی کنییم….

          با نگرش قوی تر بدونیم چه چیزی رو از زندگی دنیوی میخاییم…

          و سعی کنیم خیلی رو راست با خودمون باشیم…

          و نکته مهم تر از خداوند بخایییم هدایت بشیم…

          و هدایت خدا..بزرگترین ..بزرگترین….نقطعه عطف یه انسان هست….

          در نهایت سپاسگزار خداوندمممم میباشم….که درونمو سرسبز کرد…و الهاماتی بهم داد…

          تا من بتونم توی مسیر درست..مسیر خوشبختی ادامه بدم….

          و خوشبخت زندگی کنم…و زندگی خوبی رو در دنیا و آخرت برای خودم رقم بزنم..

          میدونم هر چقدر احساس خوب داشته باشم…بازم باید بیشتر بیشتر داشته باشم…

          چون نکته این فایل تمرکز روی همین مسیر هست…

          محسن جان!!!یچیزی بگم!!!

          امشب در برابر ذهنم یه صحبت کردم..

          گفتم نرگس!!!

          تو چند سال پول ساختی..

          آیا اون پول” رازیت میکرد..

          من از اونکاری که انجام میدادم.پول میساختم..راضیم بودم…

          ولی

          ولی اون پول در جهت آینده ام نبود…

          دوستداشتم وجود خودمو بیشتر توی لِولهای بالاتر هدایت کنم…

          بخاطر همین!!!

          لطف خداوند شامل حالم شد..تا به مسیر بهتری که رضایت بخشه برام،” هدایت بشم!!….

          و این لطف خداوند منو دقیق با پروجکتام به سایتهای معتبر فروش در ایران و فروشگاه های بزرگ وووو همه اونها باعث شد…

          تا من با خودشناسی بیزنسی برسم..و بهم بگه!!!

          نرگس تو میخای جهانی کار کنی!!!!!

          و برای جهانی شدن باید بتهای قبلتو بشکونی…

          و هر چی میگمو عمل کنی…

          اره همین بود…و من دارم اینروزا خودمو آماده میکنم. برای لِولهای بالا که نمیدونم میخاد چه اتفاقی بیفته…

          در نهایت خیلی خیلی سپاسگزارتم بابت نوشتهای زیبات…..

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
          • -
            زکیه لرستانی گفته:
            مدت عضویت: 1999 روز

            بنام خدای مهربان

            سلام ب نرگس عزیزم

            دوست توحیدی قشنگم

            خداروصدهزار مرتبه شکر بخاطر این مسیر زیبا و هدایت های قشنگش

            نرگس جانم من هدایت شدم ب کامنتت خداروشکر

            و قلبم گفت ک برات بنویسم

            قبل اینکه شروع کنم ب نوشتن برات

            سوره شمس و ک اخیرا دانلود کرده بودم حسم گفت پلی کن

            و وقتی شروع ب خوندن کرد قلبم لرزید

            چرا هربار گوش میدی انگار بار اولته میشنوی

            و قلبت شِکُفته میشه

            خداوند چندین بار قسم میخوره

            ک بگه

            فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا

            پس بزه کاری و پرهیزکاری اش را به او الهام کرد

            خداوند همیشه داره مارو هدایت میکنه

            همیشه همراه ماست

            نرگس دارم صدای ضربان منظم قلبم

            صدای تپیدنش و میشنوم

            چیزی ک دست من نیست

            من کاری براش انجام نمیدم

            ولی داره کار میکنه

            ی نیروی در وجود من داره همیشه این کارو انجام میده

            تا ی زمان مشخص و تعیین شده اجازه داره کار کنه

            هیچ برگی بدون اذن این نیروی عظیم از درخت نمی افته

            همه چی تحت سیطره ی قدرت و مالکیتش هست

            اگه این نیرو و انرژی بی پایان بخواد خیری بهت برسونه

            کیه ک بتونه جلوش و بگیره و نزاره!

            کی قدرتش و داره؟؟؟

            اگه تمااام مردم دنیا جمع بشن باهم نمیتونن بال مگسی و خلق کنن

            عاجزن از خلق ی مگس

            هیچ کس هیچ قدرتی نداره تو زندگی من

            ،قدرت تنها دست این نیروی توانای شکست ناپذیره

            ک اونم قدرت خلق زندگیم و داده دست خودم

            اینا رو برای یادآوری ب خودم نوشتم

            اصن قرار نبود اینا رو بنویسم

            نرگسم اومدم ازت تشکر کنم بخاطر نور آبی ک برام فرستادی در بهترین زمان ممکن بدستم رسید

            دقیقا اونجایی ک ناامید شده بودم از کارم ،چون پاترونی ک دوخته بودم باز همون ایراد و داشت

            وقتی ک گفتی زکیه بپذیر ک اشتباه هست ،پیش میاد

            امید دوباره گرفتم و فرداش پاترون دوم و دوختم

            ک ی کم بهتر شده بود ولی هنوز رفع نشده بود

            پاترون سوم

            چهارم

            و پنجم و هم دوختم نرگس ،و ب لطف خدا و هدایتش متوجه شدم ک باید ایراد اندامی شانه مربعی ورزشکار ها رو انجام بدم

            و خداروصدهزار مرتبه شکر تونستم از پسش بربیام

            و دوباره ی تاپ دیگه برش زدم و دوختم الان خیلی بهترشده کارم

            فیته فیته

            ی دامن نیم کلوش هم برش زدم با دست دوختم بهش خودم شگفت زده شدم خخخخ

            کلی ذوق کردم

            الان میخوام دامن و هم از ساتن برش بزنم و تغییرات دیگه اینکه تور ژپونم میخوام دو تخته پیلی بدم

            خییلی ذوق دارم تکمیلش کنم ی مدت وقفه افتاد تو کارم

            ی مشتری هم خدا برام فرستاد

            کلی درس یاد گرفتم

            و متوجه ترمز هام شدم برای خلق ثروت

            باید باورهام و درست کنم و همزمان روی مهارتم کار کنم

            الهی صدهزار مرتبه شکرت

            خییلی ازت ممنونم ک ب قلبت گوش. دادی و برام نوشتی

            و خیلی تحسینت میکنم برای کنترل ذهن های قشنگت

            برای آرامشت

            برای ایمان قشنگت

            و اینکه عاشقتممم

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
            • -
              فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
              مدت عضویت: 1586 روز

              سلام و درودی به صبح زیبای دیگه…

              صبحی که طپش قلب من بازم به مسیر خودش ادامه داد..

              تا کسب و روزی خداوند را دریافت کند..

              دخترررررر..منو از دیشب تاحالا به هیجان درآوردی و سوره شمس رو بهم هدیه داد..

              صبح زود ساعت 5 خورده ایی خداوند منو از خواب بلند کرد‌…

              بهم گفت بیدار شو ….بنویس..و کامنت دریافتا رو بخون….

              زکیه جان…رفتم بیرون..تا پاهامو از دم در خونه گذاشتم بیرون…

              صدای اذان الله اکبر شروع شد…

              و رفتم یه وضویی گرفتم..سجده کردم نشانمو یوس کردم.

              و اومدن پیامهای خداوند را پاسخ دادن…

              الان ساعت 6.37..دقیقه هست…

              انشالله پیاممم خداوند بهت برسونه….

              زکیه جان…یچیزی بگم…توی همون اول صبح الله اکبر…ماه زیبا و روشن رو دیدم پشت گرزهای نخل..خودنمایی میکنه..تنم لرزید..

              و یه حس سر به زیری در درونم بیداد کرد..

              گفتم خدایا شکرت که یه فرصت دیگه رو بهم دادی تا طپش قلبمو بشنوم..

              چند ماه پیش که بخاطر پدرم به بیمارستان قلب رفتم..اونجا وعده الهی بود تا بیشتر قدر همین جزو بدنم رو بدونم..

              و یه شعر سعدی و با تصویر قلب اول بیمارستان قلب ..بصورت بزرگ روی ساختمانش حک شده…

              چقدر قلب رگ داره…چقدر زیبا کلر میکنه..

              چقدر افرادی رو دیدم…که نفسشون بالا نمیومد..چقدر میبایست زور میزدن…

              الله اکبر..

              زکیه جان من از شدت خستگی مجبور شدم یه ملحفه ایی که با خودم برده بودم روی زمین بزارم و استراحت کنم.

              احساس کردم خونم توی مغزم مونده…

              و اونجا قدر تختخوابم ..قدر پتو و تشک و با بالشتمو دونستم…

              اونجا قدر نعمتهای کوچکمو که برام یچیز پیش افتاده بود رو دونستم…

              یچیزی بگم.‌‌همون شب…که خیلی سختم بود ..و یه فرد جوونی روبرومون جونشو از دست داد…

              توی خلوت خودم خیلی گریه کردم..

              چون خداوند بهم نشانه میداد…

              دیدم چهره بهشتی خودم…روبرو وایساده بهم میخنده..

              بهم گفت نرگس بخند..نگران نباش…

              و یه لحظه الهام بعدی اومد که پدرم برگشت..

              و اونجا بهم گفت هنوز موقع مرگ پدرت نیست…

              زکیه حان..چند روز پیش راجع به سوره قصص آیه های آخر رو میخوندم..

              یه پیام رو خداوند بهم گفت…من خلاصه شدشو خداوند هدایتم کنه بهت میگم…

              راجع به خواب شب و آرامش بود…

              بهم گفت..ما شب رو برای آرامش؟شما ساختیم….

              من احساس میکنم..که خداوند اینقدر همه انسانها رو دوستداره…دلیل اینکه شب و روز رو گذشته..تا ما بتونیم آرامش داشته باشیم و بتونیم شکرگزارش؟باشیم…

              و در ادامه میگه….

              ولی….

              در آخرت در دوزخ..چیزی بنام آرامش خواب نیست..عذاب همیشگیه‌..

              میگفت…

              آیا تعقل نمیکنید..که اگه دنیا رو مثل آخرت قرار میدادیم شما چکار میکردین!!

              حالا حساب کن…زکیه…

              اگه این زندگی الان خودمون چیزی بنام شب نداشت و آرامششششششش نداشت….

              باید چکار میکردییم…

              و چقدر اینجا مفهموم غفور و رحیم رو بیشتر میشه درک کرد…

              ولی مردم تعقل نمیکنن..

              و یه روزم خودمون تعقل نمیکردیم…

              همین سپاسگزاری نه به خداوند چیزی رو زیاد میکنه…

              و نه کم میکنه..

              چون خداوند هیچ نیازی به ما نداره‌..

              ما…..!!!ما!!!هستیم که نیازمتد خداوندیم..

              زکیه حان توی نوشتن این کامنت…صدای یه پرنده خوش صدا توی کوه میاد و صداش بلند شده..گفتم اینم برات بنویسم…

              و یه شب یه الهام بهم رسید…راجع به قیامت…

              خداوند دو شخص رو توی اون بیابونی که من و چند شخص با هم سرگردان بودییم نشون داد…

              همه چیز برام توی اون بیابون سوال بود!!!

              و اون دو شخص دقیقا توی همین حدودای این چند روز اخیر بودند..

              چند شب پیشش..اون شخص که بسیار یفرد مذهبی امروزی هست..

              رو با من روبرو کرد و من سلامش کردم…

              و اون شخصم که توی اون جهنم بودند..افراد نزدیکم بودند..

              همون خانم مذهبی اومد بهم گفت!!!سبزی میخام…

              بهش گفتم چی!؟سبزی..

              من فقط مات و مبهوت بودم…

              و اون افراد نزدیکم اونا هم از اونبر خر افتاده بودن..

              چیزیکه که همیشه شاهدش؟بودیم و هستیم…

              .

              اون لحظه خداوند ندا داد که نرگس..این مکان برای تو نیست….این مکان رو ترک کن…

              و منو روی شونهاش نشوند بُرد بهشت…

              زکیه جان الان که میگم تنم میلرزه…

              اون بهشت و اون شونهای پروردگار فقط یه حس بود..

              حسی که هم میبینی و هم میشنوی و هم درکش میکنی..

              دقیقا مثل همین صدای پرنده ایی که توی کوه میاد بود..ولی خیلی خیلی زیباتر و با تعداد زیادتر..اینق در چهچه پرندگان زیبا بود که ادم هوش از سرش میپریدد.

              و اینو بگم!!!!روی شونهای خداوند یادم از داستان نیلز اومد…

              واقعا زیبا و آرامش بخش بود..

              صدای آبشارها ..

              نرم و لطیفی بهاری…

              و حال خوب…

              هر چقدر بهت بگم کم بود..

              و اون لحظه من از اون دوزخ و اون جهنم خودساخته بیرون اومده بودم…

              و بیدار بودم..ولی خدا بهم گفت چشماتو بببند تا بهشتم درک کنی….

              زکیه جان..ممنونم که لطف خدا شامل حالم شد که برات بنویسم…

              زکیه جان…یچیزی بگم!!.

              راجع به تاپلکسات گفتی..

              منم دوختم…این مسیر خیلی دقت و ظرافت داره.

              من توی ورژن همین نمونه..ولی دستکشم..

              که خودت میدونی…

              اینروزا الهامی قبل از این مشکلات بهم شد که ورژن دستکشامو برای حضوری قوی تر کنم..

              .چند هفته قبلش الگوهاشو راس و ریس کردم که بازم چقدر اشکال داشتم..

              و این هدایتی که الان باهاش کنترل ذهن میکنم خیلی خیلی عجیب غریب شده..

              خداوند هدایتم کرد الان موفع ورژن سوزندوزی روی زیباسازی دستکشات هست..

              زکیه جان…

              سوزن دوزی که انجام دادم هر مسیرش میتونم ساعتها برات توضیح بدم..

              یه روز خداوند بهم گفت برو روی جلد قرآن اون ساخک رو روی دستکشت کار کن…

              و قدم به قدم که حلو رفتم…

              برای دفعه چهار و پنجپ روز گذشته بعد بیست روز تونستم اونچیزی که میخام رو بسازم…

              تمامش؟هدایتتتت واقعا واقعا کم کم داره برازنده جهانی شدن میرسه…

              بهمین خاطر تنها لطفی که در حق خودت میتونی انجام بدی..بزار خداوند هدابتتت کنه..بهش بگوو خدایا بازم تسلیمتم …..

              هر چی بگی انجام میدم..

              روز گذشته بهم گفت..برو با پرچم و سیم برق و با نخهات درستش؟کن.!!!

              زکیه سلول به سلول این دستکش فقط هدایت و لطف خداوند و اون خواب و جواب محسن توحیدی بود…

              پس ادامه بده…ادامه بده تا ورژنش و تکاملش کم کم زیبا بشه…

              ببخش پیامم زیاد شد…از بس شور و شوق دارم ..نمیدونم چکار کنم..

              ممنونم که برام نوشتی دوستتتدارم….

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
          • -
            محسن توحیدی گفته:
            مدت عضویت: 684 روز

            سلام نرگس جان ِ راه رفته و دل سپرده . خوندم ؛ یه “گزارش مسیر” بود از انسانی که داره باخـــــدا قدم میزنه، کنار او.

            اون تعجب اولت… اون “ازکجا آوردی این همه آگاهی؟” ==>> جوابش ساده ست: وقتی دونفر از یه چشمه مینوشن، طعم حرفاشون شبیه هم میشه. چون ازهم گرفتن؟‌نه! چون هردو از همون منبع اصلی گرفتن.

            “اون چیزی که فکر میکنی لازمه…” ==>> آره نرگس جان، این جمله مال لحظه هایی ِ که عقل جا می مونه وهدایت جلو میفته… و مثل اینکه تو توی همون لحظه هایی.

            اینکه از جاهایی روزی میاد که خودت هم می مونی =>> نشونه بی حسابی خـــــدا ست ؟ نه والا ؛ نشونه حساب وکتابی بالاتره ، که هنوزفرمولش به ذهن نرسیده.

            قدم دوم و سوم… اون جمله ای ک ِ نشونه ت شد : وقتی مسیر همواره، ==>> یعنی ” کسی هل ت نمیده”؛ داری “برده میشی”… با احترام . برای موفقیت . ■ بشرط افزایش ظرفیت وجودی طی مسیر .

            اونایی که میگن “مواظب باش” بد نمیگن، ولی ازجنس تو حرف نمیزنن. توجایی هستی که “احتیاط” میشه “اعتماد”.

            اون چیزی که لازمه، اونجوری میاد که عقل حتی نمیدونه از کدوم د ر. چون قرار نیس عقل راهو پیدا کنه؛ قرار دل باز باشه.

            این “بها” که مرداختی و میپردازی همون نقطه ی عطف هست. بهایی که همه نمیپردازن، چون همه جهانی فکرنمیکنن.

            “پول بود، ولی درجهت آینده م نبود” ==>> این فهم، فهم انسان در حال لوِل آپ کردنه . خیلیا پول دارن، ولی مسیرندارن ==>> تو مسیرتو انتخاب کردی. الحمدلله رب العالمین .

            شکستن بت های قبلی… درد داره ==>> ولی بعدش جا بازمیشه… برای همون لِولهایی که گفتی وحتی هنوز اسمشونم معلوم نیس.

            🟧 نرگس عزیز توداری آماده میشی . بنظرم نه برای ِ یه اتفاق، برای “ظرفیتی” که اتفاقات بزرگ توش جا بشه.

            سپاس ازخــــــــــدا ، برای دل سرسبزت

            برا صداقتت با خـــــودت وبرای ایمانت.

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
            • -
              فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
              مدت عضویت: 1586 روز

              سلام محسن جان.توحیدی.!!!..برادر بهشتی عزیزم…

              راسی همین الان این آیه طبق گفتهات که همین الان که داشتم میخوندم بهم گفته شد…

              راجع به این صحبتت.

              [اون چیزی که فکرمیکنی لازمه، همیشه همراهت نیس؛ امااون چیزی که لازمه، خودش تورو پیدا میکنه“” ؟؟؟]

              اینروزا دارم بیشتر درکش میکنم…

              راسی!!!

              داره عید.م. میاد!!!!…..به به!!!خدا بهم گفت این جمله “هم بنویسم…

              در ادامه

              راسی محسن جان..میدونی اونکارهای شکافته شده بکجا رسید…به یه روش آسان توحیدی انجام شد…

              پلن بعدی بازم شروع شد..بازم دیشب شکافته شد…قدم بعدی گفته شد….

              حالا حساب کن …خداوند داره چه درسهایی رو بهم نشون میده…

              دیشب یه پیام که یه تماس تلفنی بود…

              بهم گفت ..صادرات ..اونم به بهترین روش ساده و اسان..

              چند روز پیش الهام خداوند برای خرید قانون سلامتی..در اول اسفندماه همزمان با ماه رمضان…

              حالا اینا پاداششش هستا….

              بازم میام انشالله کلی از خاطرات شکافتنها رو برات میگم…

              در پناه خداوند بزرگ میسپارمت. …

              کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ کُرْهٌ لَکُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ ۗ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ

              جنگ [با دشمن] بر شما مقرّر و لازم شده، و حال آنکه برایتان ناخوشایند است. و بسا چیزی را خوش ندارید و آن برای شما خیر است، وبسا چیزی را دوست دارید و آن برای شما بد است؛ وخدا [مصلحت شما را در همه امور] می داند و شما نمی دانید.

              برای چه کسانی…برای کسانی که گوش بفرمای الهامات خداوندنننن و خودشونو در بست در اختیار خداوند قرار میدن…

              این داستانم برات بگم!

              چند روز پیش رفته بودم خرازی…رفتم که اون وسیله ذهنمو بخرم..

              عطسه کردم..

              عطسه خیلی بزرگ بود..که دوستم خندش گرفته بود..

              منم بهش گفتم…

              رفتم که دست بزارم روی این وسیله صبر بهم گفت نخر…

              و بعد اومد سرمو کرد تو میون اونهمه چیزای قدیمی…بهم گفت اینو بخر….

              دیدی محسن جان!خدا به کجاهاااا میبردتتتت

              ما وقتی خودمونو در اختیارش؟میزارییم چقدر معجزات رخ میده…

              چی بگیم….

              هیچی…

              بیشتر گوش بفرماش باش…

              فعلا برادر توحیدیم….

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
            • -
              محسن توحیدی گفته:
              مدت عضویت: 684 روز

              سلام نرگس جانِ بهشتی…

              چه قشنگه وقتی آدم میبینه آیه، لحظه، الهام، تماس تلفنی… همه به هم وصل میشن .

              جمله ای ک ِ گفتی دوباره برات زنده شده ==> همینومیگه: ما دنبال چیزی میدویم، امااون چیزی که واقعا لازمه خودش راهشو بازمیکنه ومیاد سراغمون.

              این شکافته شدن پلن ها، قدم بعدی که گفته میشه ،، تماس صادرات ، الهام خریدقانون سلامتی… ==>> اینا نشونه جنگ نیستااا، نشونه رشده .

              همون آیه ای که آوردی؛ بعضی چیزا اولش سخته شاید گنگه، ولـــــی تو دلش خیرپنهانه… به قول استاد الخیر فی ما وقع .

              ماجرای خرازی رو دوست داشتم. اون مکث قبل ازخرید، اون “نخـــــر”ی که از درون اومد ==> > > همون لحظه هایی ِ که آدم میفهمه تنها نیس .

              وقتی میسپاری وگوش میدی، هدایت حتی لای وسیله های قدیمی هم خودشو نشون میده. .. ‌این خیییلی برام جالبه .

              بنظرم همین کِ بیشترگوش بفرماش هستی، خودش بزرگترین معجزه ست.

              ادامه بده عبدانه ومطمئن. خدا بلده چطور ببرتت.

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      فهیمه زارع گفته:
      مدت عضویت: 3243 روز

      بنام خدایِ مهربانِ مهربان

      إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا

      وَأَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقَالَهَا

      وَقَالَ الْإِنسَانُ مَا لَهَا

      یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا

      بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحَی لَهَا

      یَوْمَئِذٍ یَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتَاتاً لِّیُرَوْا أَعْمَالَهُمْ

      فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّهٍ خَیْراً یَرَهُ

      وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّهٍ شَرّاً یَرَهُ

      آن گاه که زمین به لرزش شدید خود لرزانده شود.

      و زمین بارهاى سنگین خود را بیرون افکند.

      و انسان بگوید: زمین را چه شده است؟ (که اینگونه سخت مى لرزد).

      در آن روز زمین خبرهاى خود را بازگو کند.

      چرا که پروردگارت به آن وحى کرده است.

      در آن روز مردم به طور پراکنده (از قبرها) بیرون آیند تا کارهایشان به آنان نشان داده شود.

      پس هر کس به مقدار ذرّه اى کار نیک کرده باشد همان را ببیند.

      و هرکس هم وزن ذره اى کار بد کرده باشد آن را ببیند.

      سلام محسن جان ،رفیق بهشتی

      امیدوارم حال دلت عالیِ عالی باشه

      محسن جان چقدر عالی نوشتی اگه حالت درونیت بهم بریزه، اگه احساس ناامیدی، قهر، بریدن و تلخی درونت غالب بشه، اولین کسی که آسیب میبینه خود ِ خودتی…!!

      این چیزی است که اکثر ماها تجربه کردیم بارها شده برام پیش آمده از موضوعی ناراحت بودم ولی همان لحظه به خودم گفتم آهای فهیمه حواست باشه اگر احساست بد بشه ،اون اتفاقِ بدِ برای تو می افته نه طرف مقابلت وفقط فکر کردن به این موضوع سبب شده که بتونم راحت تر از قبل ذهنم رو کنترل کنم و با توجه کردن به نعمتهام به احساس بهتری برسم

      محسن جان ،دیدی وقتی تو در اون لحظه یکم فقط یکم احساست بهتر از قبل میشه چه جوری جهان سوپرایزت میکنه واین پاداشِ انگیزه ای میشه برای ادامه دادن وتوجه کردن بیشتر به زیبایی ها ونعمتهات

      محسن عزیز صمیمانه ازت سپاسگزارم، مرسی که هستی ونوشتی که کنترل ذهن وداشتن احساس خوب رمز اصلی موفقیت هست

      رفیق بهشتی به دستان پر مهر خداوند می‌سپارمت وبهترین حالات روحی ودرونی رو برات آرزو میکنم

      یا حق

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 684 روز

        فهیمه جان رفیقِ خوبم سلام به روی ‌ماهت . مطمئنم که حال دل وحال جسمت بهتر از هر زمان دیگه ست ؛ الحمدلله.   حرفت مثل تیر نشست روی همون نقطه ای که سوره زلزال باهاش آدمو بیدار میکنه…

        “پس هرکس به اندازه ذره ای کار خیر انجام بده، همونو میبینه

        و هرکس به اندازه ذره ای کار بد انجام بده، همونو میبینه”

        ○ پس هیچ حالی گم نمیشه…

        ○ هیچ احساس کوچیکی بی اثر نیس…

        ○ اون لحظه ای که حواست رو جمع میکنی و نمیذاری دلت بره توی قهر و تلخی، داری یه ذره خیر میکاری وجهان، عین آینه، همون ذره رو بهت نشون میده.

        همون لحظه به خودت گفتی “حواست باشه” => بنظرم عین همون بیداری قبل از زلزله ست… قبل از اینکه زمین درونت بلرزه، ایستادی و تعادل رو نگه داشتی.

        و آره… وقتی فقط یه ذره حالت بهتر میشه، جهان مجبور میشه جواب بده => چون قانونش همینه.

        ■ گمون نکنم زلزال فقط درباره آخرالزمان باشه،

        درباره هر لحظه ایِ که زمین دل ماتکون میخوره ونتیجه کارامون بی پرده نشون میده.

        فهیمه جان اینجوری که گفتی تو بوسیله “توجه و تمرکز به نعمتها” ، “بانرفتن سمت احساس بد” ، داشتی همون “مثقال ذره” رو انتخاب میکردی ⬅️ و دیدی که پاداشش چطورخودش رو نشون داد.

        ممنونتم فهیمه جان ، برای این فهم عمیق ، برای این حضور آگاه و… برا اینکه یادآوری کردی… کنترل ذهن واحساس خوب ⇐ که عین عدالته… عدالتی به ظرافت یه ذره.

        تو هم به دستان پر مهر خدا سپرده شده ای

        و مطمئنم ، هیچ لبخند آگاهانه ت ، رفیق خوبم

        هیچ انتخاب درستی ت ، گم نمیشه .

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      لیلی اسفندیاری گفته:
      مدت عضویت: 2130 روز

      سلام خان داداش

      میگم یه کاری میکنم از این به بعد … من میخونم ولی اونقدر تحت تاثیر کامنتهات قرار می گیرم که نمیدونم چه جوابی بدم .

      سکوت عالی ای بهم دست میده و میرم تو فکر و بعد به عملکرد میرسم .

      باورت میدونم میشه که دقیقا داشتم دقایقی قبل میرفتم به داخل شکم نهنگ زندگی خودم ولی از اونجا که خدا منو بیشتر دوست داره تا من اونو ، دستمو گرفت و آورد به این کامنت ….

      داداش محسن اصلا ناامیدی برای من یه واژه بی معنی شده .

      از استاد یاد گرفتم که زندگی در آرامش و احساس خوب حق مسلم من هست .

      رهایی رو دارم عملی یاد میگیرم.

      رها کردن رو دارم به صورت کاربردی تمرین میکنم .

      و دیگه میدونم فردا چی میشه .

      مادامی که من حالم خوبه و شبها باآرامش میخوابم به امید دیدن خورشید فردا و لذت آرامش خواب در آغوش خدام ، پس فردا هم خوبه .

      اینهمه نشانه و نتیجه و نگرش تازه دیدم. اینهمه بزرگ شدم . اینهمه با خدا زندگی کردم . اینهمه کمکم کرد همیشه و دستمو گرفت .

      پس موفقیت ادامه داره ….

      پس موفقیت ادامه داره

      خدایا شکرت که سرقولت موندی و همیشه باهام موندی

      همون قولی که ده سال قبل توی شکم اون نهنگ بزرگ غمناک بهم دادی و من .‌..

      حالم خوبه خان داداش

      مگه میشه خدا به آدم یه داداش مثل شما بده و حالش بد باشه .

      والا به خدا ….

      دوست دارم.

      مرسی که هستی

      میام از اخبار حال خوبم برات می نویسم .میام تو سایت می نویسم دوباره . میام و میگم که ایمانم به غیب باز هم جواب داد . چون من تو شکم نهنگ نمیرم .

      چون من اونقدرررررر زیاد خودمو دوست دارم که فقط میخوام بخندم و با حال خوب ادامه بدم .

      میدونم میدونم ایمان دارم که بقیه نتایجم پشت در هستن چون دارن جلوی چشمم رژه میرن چشم دلم ….

      (حالا خوبه گفتم کم می نویسم.

      ههههه . ببین همینه من با کسی راحت باشم و دوسش داشته باشم ، پس حرف می زنم باهاش)

      به امید دیدار روی ماهت . گرچه هزاران بار با چشم دلم دیدمت و حظ کردم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 684 روز

        لیلی جانِ دل سلام . خان داداشت الان با همین کامنتت داره میخنده و حالش خوبه، باور کن. این سکوتی که گفتی میاد سراغت، از جنس خالی شدن نیستا، از جنس پُر شدنه . اون سکوتی که بعدش آدم راه میفته… خب همونجاست که داری “زندگی” میکنی.

        “خدا منو بیشتر دوست داره تا من اونو” ==>> این جمله خودش یه نجات کامله . همین که دستت رو گرفته و آورده سمت این کامنت = هنوز تو دل قصه ای، نه تهش .

        ناامیدی؟؟؟ آره واقعا دیگه واژه ای بی معنیه وقتی آدم فهمیده حال خوب حق مسلمشه وقتی فهمیده آرامش، پاداش نیست، مبنا ست =>> خب دارم میبینم تو اول اینو فهمیدی بعد داری زندگی ش کردی. حالا هرکی خواهر هرکی که میخواد باشه‌ .

        شب باآرامش میخوابی ومیگی فردا هم خوبه… ==>> شک داری که این میوه ی ایمان نابِ زنده ست؟ ایمانی که نیاز به دلیل نداره . چون نتیجه هاش جلو چشم دل دارن رژه میرن

        و آره… موفقیت ادامه داره . نه چون باید اینجور میشد… چون موفقیت و رشد طبیعیه . وقتی یکی انقدر با خـــــدا راه میاد، وقتی انقدر خودش رو دوست داره، مگه میشه تهش بد دربیاد؟!؟!

        اون نهنگ دیگه فقط یه خاطره ست. تو توی شکم نهنگ نمیمونی ؛تو ازش داستان درمیاری، نور درمیاری، قدرت درمیاری .

        “مگه میشه خدا به آدم یه داداش مثل شما بده و حالش بد باشه” ==>>  (:  ؛ دیگه چی بگم رفیق خوبم؟ همین جمله کافیه حال یه روز کامل خوب بمونه

        بنویس لیلی |حرف بزن |بخند | از حال خوبت خبر بده | ایمانت رو زندگی کن .  مطمئن باش اون نتایج پشت در، دیگه دارن کلید میچرخونن

        به امید دیدار روی ماهت

        چه با چشم سر ؛ چه با چشم دل

        ~~~~□~~

        الهـــــی شـــــکر.

        الهی حال خوبمون رو نگه دار

        دلهامون رو ازترس و تردید خالی کن

        و پر کن از آرامش، اعتماد ولبخند

        الهی ما رو جوری هدایت کن که حتی توی سختیها

        یادمون نره دوستت داریم و دوست داشته میشیم

        الهی هرقدممون نور باشه|هر انتخابمون رهایی| و هر فردامون روشن تر از امروز

        الهی ما رو به خودت بسپار

        که وقتی دستمون توی دست توئه

        هیچ نهنگی ، هیچ تاریکی ، هیچ دلهره ای

        حریف دل آروم ما نمیشه  🩵

        ~~~●~~

        دوست دارم… خان داداشت

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
        • -
          لیلی اسفندیاری گفته:
          مدت عضویت: 2130 روز

          سلام عزیز دلم

          الله اکبر الله اکبر از این سرعت عمل حال خوب مساوی با اتفاق خوب

          ( فقط خان داداشم می‌فهمه این خواهر کوچیکش چقدر در قالب حرفهای پراکنده اش داره از یه تمرکز عالی میگه )

          صدای چرخیدن کلید رو خودم هم شنیدم محسن جان

          پیغام شعری که برام در کامنت قبلی نوشتی مستقیم دریافت شد و به قلبم نشست …

          راستی من همچنان آجی اولت هستم ها!! گفته باشم.

          یه مدت در صحنه نبودم ولی دوباره پرقدرت برگشتم به میدان.

          آجی ها

          خوشگلا

          تشریف ببرید عقب

          لیلی بانو وارد می‌شود

          ( نخیر ساقی ما هم جنس خوب نمیاره برامون . حالم خرابه)

          خیلی دوست دارم مرسی که هستی چون از اول این کامنت تا اخرش با لبخند برات نوشتم .

          خدایا تو چرا اینقدر خوبی ؟ خودت از عشق خودت کم نمیاری قوربونت برم ؟؟؟؟

          امروز 11 بهمن … همون ساعت حول و حوش 4 که خان داداشم برام داره جملات طلایی می نویسه ، همون زمان خودت داری ذهن منو پر میکنی از افکاری که منجر به عملکرد میشه …وبه استاد عزیزتر از جانم میگی برام امروز این نقطه نورانی رو بفرسته …

          خدایا تو چی هستی کی هستی تو …. نمیدونم بهت چی بگم جز اینکه ممنونم که اینقدر زود جواب میدی قوربون قلب بزرگت برم

          محسن جان اولین خبر خوبم رو بعد از چند وقت اول همه به خودت میگم:عازم یه سفر رویایی هستم انشالله به زودی که از کادوهای تولدم هست از طرف خودم

          واااای ببین شروع شد. قبل از اسفند میرم پیشواز تولدم و تا فروردین هم ادامه میدم .

          چه شود ….. ههههه

          بله عزیز دلم از شکم نهنگ داستان ها می سازم چون تضاد کمک خداست. تضاد کمک خداست

          واااای چقدر امروز این جمله در ذهن و قلبم تکرار شد . چقدر زیاد …

          میگم دیگه بیشتر عملکرد خواهم بود و سکوت تا حرف بزنم ولی حرف هم می زنم به جاش :

          یه خبر خوب دیگه : امروز برگشتم به حال خوب اوایل پاییزم . این تضاد سنگین عاطفی که پیش اومد خیلییییییییییی منو جلو برد. خیلی زیاد . به قول داداش اسدالله وقتی در مسیر درستی هر اتفاقی بیفته به نفعت هست .

          و من چقدررررررر خوشبختم که اینجام . توی توحیدی ترین سایت دنیا کنار بهترین بنده های خدای خوبم که با یه تک جمله شون میتونم پرواز کنم و دوباره حالم خوب بشه .

          دوباره همون لیلی زیبای بشاش رو در آینه ببینم که داره به 43 سالگی میرسه ولی تصمیم میگیره بالاخره رها کنه این خواسته قدیمی خلق رابطه عاطفی رو تا به موقع خودش اتفاق بیفته .

          چون هنوز من امضای خدام رو پای این خواسته ام دارم.

          اصلا بی خیال . بسیار کارهای مهمی دارم که باید انجام بدم و بیام خبر نتایجش رو برای دوستای بهتر از برگ گلم بنویسم .

          برای استاد عزیزتر از جانم بنویسم . برای خانم شایسته بنویسم که بهشون بگم چقدر دوستشون دارم .

          وااااای خدا به داد برسه .

          استاد من قراره بیام زیاد حرف بزنم …ههههه

          باور کنید اول عملکرد هست و بعد حرف زدن . حرف ها اعلان نتایج هستن.

          (داداش محسن من کامنتم رو ویرایش میزنم که درست باشه ولی کامل نمیاد . جملاتم بهم ریختن. به جان خودم قسم دیگه اینقدر زیاااد پراکنده ننوشتم . انگار کامنتم سر و ته شد حاجی. هههههه)

          استاد جان این یه خط شعر رو برای داداشم بفرست لطفا:

          عشق یعنی پویش ناب دایمی و به سراغ خستگان روح نمی آید . خسته دل نباش محبوب خوب آذری من

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
          • -
            محسن توحیدی گفته:
            مدت عضویت: 684 روز

            به نام خـــــداوندی که همیشه همراهه

            لیلی خواهرتوحیدیِ همیشه پر از انرژی من سلام ! نمیتونم بگم چقدر خوشحالم که دوباره برگشتی، همیشه بودی فقط گاهی درسکوت بودی، مثل همون برگ درختی که توی فصل بهار ظاهر میشه ومیدونی که همیشه بوده، ولی برای رسیدن به کمال باید در زمستون هم استراحت کرده باشه.

            “تضاد کمک خداست” ؟؟؟ چقدر با دل و جان اینو حس میکنم. تضاد واقعا کمک خداست، چرا؟؟؟ چون وقتی ذهن تو درگیر میشه، وقتی که از یه جای سخت میگذری، همون لحظه اتفاقی میفته که شاید توی هیچ شرایط دیگه نمیتونستی تجربه کنی. همونی که خودت گفتی : در مسیر درست هر اتفاقی که بیفته به نفعت هست…. و یه جمله کوچیک میتونه پروازت بده وحالت خوب بشه.

            یادآوری مجدد و مجدد ِ این موضوع که خـــــداهمیشه هوای ما رو داره و با همه جزییات، مخصوصا درلحظات دشوار، هدایت میکنه ، چقــــــــــدر برای من قشنگه 🩵

            درباره خواسته عاطفیت هم درسته. ماهمه درگیر یه خواسته‌ هایی هستیم، ولی وقتی بپذیریم که بموقع خودش اتفاق میفته، به توکل بیشتر روی خدا میرسیم.

            گفتی، هنوز امضای خدا رو پای این خواسته داری و بنظر این یعنی کار درستی میکنی. خوشحالم که داری این مسیر رو بااین ایمان و رهـــــا میری.

            لیلی جان، عزیزی و میدونم این سفر درجه یک که قراره شروع کنی، برات پر از برکت وتجربه‌های ناب خواهد بود.

            تو مثال این هستی که “عملکرد اول، حرف‌ ها بعد از اون”، تو الان درمسیر درست و پر از انرژی داری پیش میری و نتیجه ‌های فوق‌’العاده ‌ای خواهی دید.

            پ.ن: شعر رو با دل و جان دریافت کردم ، به دل داداش محسنت نشست ..

            خـــــدا همراهت باشه، همیشه توی همین مسیر پر ازعشق و ایمان، بهترین ‌ها در انتظارت هست.

            منم دوستت دارم لیلی عزیزم.

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      منيژه سبك روحيه گفته:
      مدت عضویت: 643 روز

      خداوندا من هرانچه دارم ازان توست

      باسلام به استادعباس منش

      وخانم شایسته نازنین وبه تک تک دوستان هم مدار

      وشما برادر بزرگوار

      خداوندامیلیاردهابارسپاسگزارم براى نعمت اینترنت که باهدایت خدادوباره وصل شده

      خداوندا میلیاردهابارسپاسگزارم که امروز تونستم کامنت هاى دوستان روبخونم

      وووو

      معجزه ى امروزم این بودکه هدایت شدم به کامنت پرمحتواى شما که همیشه باخوندن شون مانند اب رواتبش هست

      کامنت تون بى نظیر وپرازدرس برام بود

      اینکه داشتن احساس خوب =اتفاقات خوب هست اویزه ى گوشم بود وجامه ى عمل پوشیدم البته تاحدودى که روى خودم کارکردم وکنترا ذهن روذره اى یاد گرفتم

      امروز هم ازشما یاد گرفتم

      قرارنیست وقتى احساس مون بد هست مستقیم به احساس خوب برسیم

      مى تونیم اول ازاحساس بد به احساس خنثى برسیم یعنى دراحساس بد نمونیم وفاصله بگیریم

      بارهاشده ومخصوصا این دوروز که احساس بد سراغ ام اومده بود وتااونجایى که تونستم باپیاده روى

      بمباران دهن باگوش کردن فایل هاى مراقبه

      ووو

      خوندن کامنت هاى دوستان هم مدارم بعدازگوش دادن جلسات دوره ها که واقعا معجزه مى کنه

      واین خنثى بودن احساس هم به یکى دیگه ازجعبه ابزارم افزوده شد

      خداوندامیلیاردهابارسپاسگزارم ازاینکه دانشجوى دانشگاه توحیدى استاد عباس منش هستم

      ووو سعى مى کنم درسهایم روخوب بخونم

      خداوندامیلیاردهابارسپاسگزارم ازحضوراقاى محسن توحیدى دراین سایت که مثال هاى عینى زندگى وبزرگان روبه زبان ساده بیان مى کنه ومن کلى یاد مى گیرم

      درپناه خدا

      شادوتندرست

      سعادتمند

      مانا

      پرتوان باشید

      تادرودى دیگر بدرود

      ١۴٠۴/١١/١٠

      2026/1/30

      عصرزیباى جمعه

      ساعت١٨:٠١

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 684 روز

        من این لحظه جواب دادن ِ کامنت شما رو توی خواب دیده بودم ، هرچند فکر کنم اولین باره برام نوشتین.

        سلام منیژه جانِ آگاه وشاکر .‌ آدم وقتی اینجوری سپاسگزاری میبینه، اینجوری یادمیگیره، اینجوری مکث میکنه، خب معلومه تومسیر درست ایستاده.

        این معجزه ای که گفتیش ، بنظرم همون نقطه ظریف رشده؛

        الحمدلله فهمیدی لازم نیس ازاحساس بد بپری تو احساس خوب.

        ○‌ همین که ازاحساس بد نیای پایین تر،

        ○‌ همین که بتونی به “خنثی” برسی،

        ●  یعنی از موج رد شدی، غرق نشدی.

        این خیلی درک بالاییه … خیلیا سالها دنبال خوب شدنن، ولی تو فهمیدی اول باید ” بد نبودن” رو بلد شد.

        و خـــــدا رو شکر داریم میبینم که‌ برا‌ تو و من این خنثی بودن، همون سکوی پرتابه.

        اون کارهایی که گفتی انجام دادی؛ پیاده روی، گوش دادن، بمباران گوش، خوندن کامنتها… اینا مدیریت محترمانه حال ، ذهن و روان هست‌  ==>> یعنی داری ب ِ خودت احترام میذاری. پس ‌کـــــل ‌کائـــــنات مجبورن که به تـــــو احتـــــرام بذارن

        این حس تعلقی که ب ِ مسیر، به استاد، به این فضا داری،

        نعمت کمی نیس منیژه جان. اینکه آدم بدونه کجا داره یاد میگیره،،، و با دل یاد بگیره،،، خودش یجور سعادت بزرگه.

        از لطفی که نسبت به من داری ممنونم،  بدون هر چی گفته میشه،،، وقتی روی “دل آماده” میشینه، میشه درس. تو شاگرد فعال این سایت ‌بهشتی هستی ، چون فقط نمیخونی، اقدام و عمل میکنی.

        رفیق خوبم‌ شاد و تندرست باشی

        دل… آروم، ذهن… روشن، و قدمهات استوار .

        تا یه درود و سلام دیگه… درپناه همون خـــــدایی که امروزت رو زیبا کرد.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
        • -
          منيژه سبك روحيه گفته:
          مدت عضویت: 643 روز

          خداوندا من هرانچه دارم ازان توست

          خداوندا میلیاردها بارسپاسگزارم که درهرلحظه اززندگى ازرگ گردن به من نزدیک هستى وهمواره منو هدایت مى کنى به زیبایى هاى زندگى ام

          باسلام به اقا محسن برادرتوحیدى

          خدایى خیلى خوشحال شدم وقتى جواب کامنت ام رودیدم که این هم الهام وهدایت امروزم وپاداش جهان به سپاسگزارى هایم بود

          خداروهزاران بارسپاسگزارم که پاسخ شمارومى خونم ویه درس دیگه مى گیرم

          چقدرخوشحال مى شم که درمسیر درست هستم

          واین حس روبه تازگى ازدیدن خواب هایم حس کردم

          استاد مى گفت وقتى مى خواهید بدونید تومسیر هستید مانند دانشجوى زبان که درخواب هم انگلیسى صحبت مى کنه

          شما هم درخواب ازقانون حرف مى زنید

          اقامحسن به عینه این رودرخواب دیدم

          میان یه جمعى هستم وباقدرت مفهوم دین واسلام روبراى جمع توضیح مى دم

          صداى استاد تو گوش ام بود

          دین یعنى راه ورسم

          اسلام یعنى تسلیم شدن

          ومن هم دقیقا این جملات رورسا مى گفتم

          وصبح وقتى ازخواب بیدارشدم دقایقى ازذوق وشوق واقعى بودنش واقعا فکر مى کردم برام اتفاق افتاده

          واینحابود که ازخودم تشکر کردم وگفتم منیژه جان راهت درست ادامه بده

          کننرل ذهن

          تقوى

          احساسات خوب لاجرم اتفاقات خوب هست

          وجمله ى زیباى شما روکه یاد گرفتم

          ایمان تزلزل ناپذیر محصول مسیر تکامل هست

          ١)بارها جدى گرفتن الهام هاى کوچیک

          ٢)محصول بارها عمل کردن

          ٣)محصول بارها دیدن

          واینکه :

          نهنگ همیشه نهنگ نیست

          گاهى فقط یک احساس رها نشده هست

          ممنون ازجمله ى زیبات

          این خیلى درک بالاییه

          خیلیا سالها دنبال خوب شدنن ،ولى توفهمیدى اول باید “بدنبودن روبلد شد”

          واینکه این خنثى بودن برامون همون سکوى پرتابه

          وخوشحالم که الان هدایت شدم پاسخ پرازاگاهى روبخونم

          خداروشکر مى کنم وازخدا مى خوام همواره هدایت ام کنه که روزبه روز فعالیت ام درسایت بهشتى بیشتر بشه

          واقعا دوست دارم باحان دل یاد بگیرم

          درپناه خدا

          شادوتندرست ومانا وثروتمند باشید

          تادرودى دیگر بدرود

          ساعت ٢١:٢٧

          یکشنبه ١۴٠۴/١١/١٩

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
          • -
            محسن توحیدی گفته:
            مدت عضویت: 684 روز

            به نام ِ خدای ِ مهربــــــــــون ِ مهربون

            سلام منیژه جانِ نازنین . خـــــدا روشکر ازجایی دلت نوشته که ذهن بهش دسترسی نداره.

            نوشتی “هرآنچه دارم از آن توست” ==>> یعنی تو ازمالکیت عبورکردی و رسیدی به امانت‌ داری. خب آدمی که امانت‌ دار میشه، دیگه تنها نمی مونه… چون صاحب امانت همیشه حواسش هست.

            انگاری خوابت خیلی حرف داشت… => اینکه توی خواب، با قدرت از دین و اسلام حرف میزنی…. … بنظرم یعنی باورها دیگه از مرحله حفظ کردن و شنیدن رد شدن =>> رسیدن به “”وجـــــود”” . چون وقتی چیزی میره تو خواب، یعنی ریشه دوانده توی تمام وجود .

            گفتی دین یعنی راه و رسم… اسلام یعنی تسلیم…‌==>> پس جایی هستی که راه، خودش داره تورو میبـــــره.

            دیگه هل دادن نیس | دیگه زور زدن نیست =>> یه “جریان“.

            لحظه ای که ازخواب بیدار شدی وفکر کردی واقعیه مقدسه… =>> 🟣 میدونستی مرز بین خواب وبیداری، مرز بین ناخودآگاه وحقیقته؟؟؟  اون مرز رو لمس کردی.

            منیژه جان ؛ تو در مسیری همجهت با خدایی

            که خـــــداجون داره از درونت با خودت حرف میزنه.

            این یعنی هدایت اصیل و زنده.

            درپناه نوری باشی ، که خودش راهه، خودش آرامشه، و خود ِ خودش مقصد.

            ⭕️ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
            • -
              منيژه سبك روحيه گفته:
              مدت عضویت: 643 روز

              خداوندا من هرانچه دارم ازان توست

              خداوندامیلیاردهابارسپاسگزارم که منواسون مى کنى به اسونى کارها

              برادربزرگوارسپاسگزارم زمان گذاشتید وپاسخى زیبا وپرازدرس به من دادى

              هزاران بارسپاسگزارم

              دعاى خیرتون

              “درپناه نورباشى،که خودش راهه،خودش ارامشه وخود خودش مقصد”

              برادرعزیز

              این روبراتون بگم

              دیشب پاسخ روخوندم

              وجواب رونوشتم ندایى ازدرون اومد تایپ نکن

              گفتم چشمممم یارب

              امروزصبح زودپاشدم

              سپاسگزارى هام رونوشتم

              شروع کردم کامنت روتایپ کردم ودوباره خوندم

              جالب تاریخ رونوشتم وساعت٨:٠۵روتایپ کردم

              وخواستم ارسال روبزنم

              پرید ومتن محو شد

              یک لحظه گفتم چرا ویه نگاهى کردم شاید حذف نشده ودیدم خذف شده

              گفتم خدایاحکمتى بود وصلاح بود این پیام ارسال نشه

              الخیر فى ماوقع

              هراتفاقى بیفته حکمتى دران هست حتى اگه به ظاهرناخوشایند باشه

              به خداایمان دارم

              وخداوندرومیلیاردهابارسپاسگزارم خالق زندگى زیباى امروزخودم هستم

              درپناه خدا

              شادوتندرست

              ثروتمند ومانا باشید

              ١۴٠۵/١١/٢۴

              ساعت٨:٢٢دقیقه ى صبح زیباى جمعه

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      عاطفه معین گفته:
      مدت عضویت: 1071 روز

      به نام خداوند بخشنده بخشایشگر

      سلام به بهشت و بهشتیان

      سلام به محسن جان توحیدی

      خدارو شاکرم که چند روز دوباره میتونم در سایت فعالیت داشته باشم می تونم کامنت دوستانم بخونم و یاد بگیرم :)

      کامنت شما منو برد به حدود 2 سال پیش وقتی که کنترل ذهن برام دو تا کلمه قشنگ کنار هم بودند اما وقتی نوبت به عمل می رسید ضعیف ترین بودم !

      می خواستم راه صد ساله رو یک شب برم و نمی شد اما از یک جایی به بعد یاد گرفتم که چقدر سکوت کردن ارزشمنده چقدر رها بودن و دید مثبت داشتن حس خوبیه

      اونم از چیزای کوچولو شروع کردن از اینکه چای ریخت رو فرش فدای سرم حرص بخورم واسه لکه چایی !

      از سرویس جا موندم حتما خیری توش بوده …

      فلان بازی که خیلی عاشقش بودم و تا بهمان مرحله پیش رفتمو بزرگمهر حذف کرد حتما لازم بوده لابد دیگه نباید بازی می کردم …

      و همین ها همین ها بهمون یاد میده باید پارو نزد وا داد … و نتیجه اش میشه درهای خیر میشه برکت میشه اتفاقات عالی میشه صلح درونی میشه یاد گرفتن کنترل ذهن ، اینکه دیگه واسه هر چیزی دود از کله مون بلند نشه از ناراحتی زیاد خودمون رو بدبخت یا بد شانس ندونیم.

      نتیجه اش میشه وقتی وارد سالن میشی واسه خوشگلاسیون کردن ناخن هات ناخنکار بگه من بجای موزیک استاد عباسمنش گوش میدم اگه مایلید از فایل های هدیه سایتش باهم گوش بدیم.

      نتیجه اش میشه وقتی یه مکانی میری که چند ساعت باید کنار چند نفر بشینی یکی اون وسط بگه مایلید براتون کتاب موفقیت بخونم ! و شروع کنه یک کتاب بی نظیر رو خوندن ..

      یه وقتایی هم نتیجه ها همون لحظه مثل بازی مار پله و برنده شدن خودش نشون میده و دل نهنگ میایم بیرون..

      یه وقتایی هم مثل ماه پیش من همسرت صبح با یه ماشین عروسک میره سرکار و ظهر با ماشین له شده تصادفی میاد خونه و تو از درون بهم نمی ریزی واقعی واقعی حالت بد نمیشه و احساست رو خوب نگه می داری و غصه نمی خوری، نمیگی چرا من ! غر نمیزنی و بعدش خدا شونصدبار تو همون روز با عکس با فیلم با کلام یکی که جلوتر از تو داره راه میره ، تو بیداری ، موقع ظرف شستن دم گوش ت ، حتی تو خواب بلند واضح رَسا بهت میگه : وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَى و تو ایمانت می چسبه به سقف و تو کنترل ذهنت میره تا آسمون هفتم و ماشینت بعد چند هفته دوباره نو میشه درآمدت بیشتر میشه و… اونوقت تو هر شرایطی که ذهن میخواد حالت بد کنه و بهت بگه تو بدشانسی کارت تمومه ! بهش میگی باید پارو نزد وا داد باید دل رو به دریا داد

      محسن جان عزیز رفیق غار حرا ، دوست توحیدی من ممنون که می نویسی

      ممنون که هستی

      بقول پدر مرحومم :

      خدا نگهدار جان مال و آبروت باشه

      خدا گونه بمون و خدا گونه برامون بنویس رفیق :)

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 684 روز

        به نام همون خدایی که وقتی دل وا میده، راه بازمیکنه .

        سلام عاطفه جان… کامنتت همون چیزیه که آدم میخونه و لحظاتی ساکت میشه… . اعتراف عاشقانه کردی، دیدی، و آروم آروم ازهمون چیزای کوچولو شروع کردی = یعنی رشد واقعی .

        اون مثالای ساده ت… چای ریخته رو فرش | جا موندن ازسرویس | حذف شدن یه بازی دوست داشتنی… =>> همون تمرینای روزمره وا دادنه. تمرینایی که هیچ استادی سرکلاس درس نمیده، اما زندگی میده.

        ناخنکار وفایل صوتی استاد عباسمنش… ؛ اون بخش کتاب خوندن یه غریبه وسط یه جمع… خب اینا دیگه تصادف نیس که. اینها نشونه هماهنگیه ==>> قبول داری اینا نشونه اینه که وقتی درون آروم میشه، بیرون خودش پا میشه میاد همون فرکانس؟؟؟!

        اون تصادف… عاطفه جان، اینو فقط کسی میفهمه که از دل نهنگ گذشته باشه…. .. تو اون شرایط فرو نریزی | غر نزنی | چرا من، نگی | و بعدش آیه رو زنده زنده دریافت کنی… =>=> این سطح بالای ِ  کنترل ذهن هست : تسلیم آگاهانه ست.

        “وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَى”

        وقتی این آیه میاد؛ یعنی خدا داره میگه: دیدمت… فهمیدمت… حالا نوبت منه

        عاطفه جان ممنون ازاین کامنت زنده، نفس دار، واقعی.

        ممنون از اینکه تجربه رو قایم نکردی… وممنون از دعای پدرت… خدایش بیامرزد.

        آدم بعضی دعاها رومیخونه وحس میکنه از یه جای خیلی پاک اومده.

        خدا نگهدار دل آرومت باشه ، خدانگهدار ایمانت

        و خدا نگهدار همون وا دادنی که تورو هر بار یه لِول بالاتر میبره .

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      حسین عبادی گفته:
      مدت عضویت: 2108 روز

      بنام خداوند بخشنده و مهربانم….

      ای نیروی مهربان و نگهدار ه ی جان من….

      من امروز ترس هایم را به دستان تو می سپارم…..

      ترس از اینده ترس از کمبود تر از تنها ماندن …….

      تو از من بزرگتری….

      و محبت تو از همه ی ترس ها قوی تر است….

      دل مرا از یاد حضورت پر کن….

      به من بیاموز که….

      قدم امروز را با شجاعت بردارم…..

      و فردا را به تو بسپارم……

      من در پناه تو ایمنم….

      من در محبت تو ارامم…..

      من در هدایت تو آزاد می شوم….

      سلام به مسحن عزیزم و قشنگ قلبم سلام عشققق…

      محسن ای پیام رو دادم جهت سپاس گزاری که بزرگترین پاشنه اشیلم رو بهم یاد اوری کردی من هیچ وقت بازی نمیکنم هیچ وقت چون زود عصبی میشم و باید انتقام بگیرم الان با این پیامت پی بردم…

      پی بردم که باید بازی کنم و قشنگ ببینم و قشنگ لذت ببرم و با شوق بازی کنم در پناه خودش….

      اره باید این رو یاد بگیرم و اینرو یاد بگیرم الهی شکر رب من الهی شکرت رب نازنینم الهی شکرت رب من شکرت بینهایت شکرت سپاس از تو….

      محسن کیف کردم

      حس میکنه همه چیز علیه من هست️️ ……تویه بازی و همه دست تو دست دادن که من رو نابود کننن…

      و این باید روش کار کنم به امید رب باید روش کار کنم به اممید خداااااااااااا ….

      الهی شکرت شکرت رب نازنینم ….

      محسن مرسی از تو و از مهربونیت مرسی از توووووووو……

      نهنگ افکارم تویه جمع من نیاید برم تویه دهن این نهنگ الهی شکرررررررررررررررررررت خدا جون برای این الهام واضع و زیبا….

      خدا جون بوس طولانننننننننننننننننییییییییییییییییییییییییییییی……

      محسن ازت سپاس گزارم بینهایت مرسی برای این نشانه بزرگ مری برای این کامنت پر برکتتت الهی شکرت رب من …..

      در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت و ثروتمند و عاشق باشی….

      با عشق حسین عبادی بنده خوب و لایق خدا….

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 684 روز

        حسین جانِ سلام و ایام به کام . دعا توی متن ت نفس میکشید.

        ترسها رو برداشتی و دادی ب ِ دست خدا ==>> یعنی از حالت جنگ اومدی بیرون و وارد پنـــــاه اَمن شدی =>> این یه پیروزیه دلچسبه ، حتی قبل از هر نتیجه ای. اصلا برو بالاتر ، عزتمندی ِ .

        فهمیدی مسئله “بازی نکردن” بوده، نه “باختن”… ==>> یعنی بیداری .

        بعضی وقتها مافکر میکنیم ایمان یعنی جدی گرفتن همه چیز،

        درحالیکه :

        ایمان عمیق یعنی بازی کردن درآغوش امن خداجونی که بهش بوس طــــــــــولانی میدی ؛؛ با شوق، با اعتماد ،،، بدون عجله | انتقام| یا اثبات.

        این فهم که

        “”همه چیز علیه من نیست، بلکه همه چیز داره منو بزرگترمیکنه””==>> یه جهش فکر و باوریه.  ساده بهش نگاه نکن.

        نهنگ افکاروقتی کوچیک میشه که تو از دهانش بیرون میای

        و میای توی وسعت نگاه خدا ==> رفیق خوبم ، فرصت بسیار فراوانه برای بازی کردن| برای بُردن| برای حال خوب.

        توی وسعت نگاه خداوندکه باشی 》اونجا دیگه نهنگ هم ماهی کوچیکیه توی اقیانوس رحمت.

        حسین جان، مستمرا داری یادمیگیری بازی کنی،

        از روی غفلت؟ نه ، که از سر توکّل ==>>  این بازی، عبادته.

        ~~~~~

        درپنـــــاه جان جانان باشی ؛؛ سبک، آرام، و مطمئن

        🟣 که دستی هست… همیــــــــــشه زیر پای دلت

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
        • -
          حسین عبادی گفته:
          مدت عضویت: 2108 روز

          بنام خداوند بخشنده و مهربانم…

          سلام به محسن عزیزم …

          اوفش چقدر لذت بردم همیشه جوابهات برام پر از عشق برام پر از حال خوبه الهی شکر برای حضورت رفیق من الهی شکر برا بودنت محسنی دوستت دارم…

          محسن چقدر خوب گفتی دمت گرم

          که دستی هست… همیــــــــــشه زیر پای دلت

          همیشه احساسش میکنم این دست رو اره هم زیر پای دلم هست و بخاطر همینه وقتی روح و ذهنم هماهنگ میشه این دست رو اینقدر قشنگ حسش میکنم که اصن خودم از بالا مبینم از تو اسمون نظار گر خودم هستم….

          الهی شکر برای این صلات الهی شکر محسنی الهی شکر برای امروز و تک تک فضل و رحمتش که میباره از همجهت و از هر سو الهی شکررررر……

          الهی شکرت ربنازنینم سپاس از تو بینهایت برای امرو که برکتت رو شمال روحم کردی الهی شکرت…

          خدایا شکرت سپاس از تو که امروز بهم فرصت دادی که نام تورا سپاس گویم الهی شکرت….

          در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت و پر از عشق و عاشق باشی…

          با عشق حسین عبادی بنده خوب و لایق خدا….

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
          • -
            محسن توحیدی گفته:
            مدت عضویت: 684 روز

            حسین جان سلام بر دل بیدارت

            اون “دستی که هست همیشه زیر پای دلت” => چیزیه ک ِ وقتی آدم به خودش وخدای درونش اعتماد میکنه، شروع میکنه با تمام سلولهاش حس کردنش.

            میدونی حسین… اون دستی که حسش میکنی ==> بخشی از اون، ظرفیتیه که خدا تو وجودخودت گذاشته. وقتی روح و ذهنت همجهت میشن، وقتی دلت آروم میشه، وقتی از بالا خودتو تماشا میکنی… == داری واردآگاهی بالاتری از خودت میشی => نه جدا شدن از خودت، بلکه عمیق تر دیدنش.

            یادمون نره ؛؛ ما قراره فقط حس خوب نگیریم؛ قراره بزرگ تر بشیم، بالغ بشیم، بهترین نسخه خودمون بشیم.

            اون دست که گفتی زیر پای دله،

            وقتی محکم تر حس میشه که خودمون هم مسئول قدم هامون باشیم‌ ومسئولیتش رو همه‌ جوره بپذیریم.

            🟥 ایمان + اقدام + خودباوری .

            ~~ ~~~

            خوشحالم که در این مسیر همجهتیم. برات ثبات، عمق، و نوری آرزو میکنم که از درونت بجوشه… مثل زمزم زیر پای اسماعیل‌

            در پناه رب مهربون ِ مهربون ‌ .

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  8. -
    زهرا داودآبادي گفته:
    مدت عضویت: 1875 روز

    به نام نور آسمان ها و زمین

    سلام به روی ماهتون

    درک عمیق تر قوانین خداوند – گام پنجم-خروج از مدار ناخواسته ها – یکشنبه 5 بهمن ١۴٠۴

    استاد جانم ، مریم جانم و دوست های قشنگم دلم براتون یه ذره شده …..

    دلم واسه دیدن تون ، خوندن کامنت هاتون و نوشتن کامنت یه ذره شده …..

    این یکی دو هفته صد ها بار سپاسگزار خداوند بودم و شدم که استاد و مریم حان این بستر رو برامون فراهم کردن تا از بدنه جامعه و باورهای نخ نما و محدود کننده فاصله بگیریم

    الان که دارم این کامنت رو مینویسم ، چنل روزی ست که دسترسی من برای کامنت گذاشتم و کامنت خوندن داخل سایت باز شده

    اول

    این دو هفته که گذشت برای من خیلی درس ها داشت ، من به لطف آموزه های استاد تقریبا مسیرم رو کامل ادامه دادم ، یعنی عین هر روز با اینکه نمیتونستم کامنت هام رو داخل سایت بذارم ، ولی عین هر روز فایل ها رو گوش دادم و کامنت گذاشتم

    تمام سعی م رو کردم که وارد جریان اخبار و صحبت های مردم و ….. نشم ، خیلی زیاد تلاش کردم تا ورودی هام رو کنترل کنم ولی خوب ….. قطعا صد در صد هم نشد

    اولین و مهم ترین دستاوردم آرامشی بود که تقریبا در خیلی از زمان ها داشتم

    دومین دستاوردم پول های عالی بود که در این 2 هفته به زیبایی و سادگی ساختم

    سومین دستاوردم این بود که ایمانم به قوانین بیشتر شد ، یعنی به زیبایی هر چه تمام تر قوانین رو بیشتر لمس کردم ، البته هم این سایدش رو و هم اون سایدش رو ….. یعمی در زمان هایی هم که نتونستم کنترل ذهن کنم به درستی ، قطعا نتایج نا دلخواهی اتفاق افتاد

    میخوام بگم :

    استادم ، مریم جانم بی نهایت ازتون سپاسگزارم که هستین و هر لحظه در حال بهبود و گسترش جهان هستید ، شاگردتان این مدت ، ساعت ها و ساعت ها فایل گوش دادن رو سعی کرد زندگی کنه و در این روزهای سخت و چالش بر انگیز آنچه رو یاد گرفته بود در حد توانش عملی کنه

    من

    عین هر روز

    تمرین ستاره قطبی و سپاسگزاری م رو انجام دادم ، ایمان داشتم و دارم که اگر بتوانم ذهنم رو‌کنترل کنم ، میتونم زندگیم رو کنترل کنم و ….

    این قصه برای همیشه ادامه دارد …

    این بار

    عاشقانه تر از همیشه

    با عشق فراوان تر از همیشه….

    به لطف و هدایت و حمایت الله یکتا …،.

    ادامه دارد……

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 104 رای:
    • -
      کبری مشتاقی گفته:
      مدت عضویت: 1178 روز

      به نام خدای مهربانم سلام به دوست عزیزم

      زهرا جانم خیلی خوشحالم که بعد از 20 روزی خدا رو شکر الان میتونم جواب کامنته دوستانم رو بدم

      کامنتهای قشنگشون رو بخونم

      از تو ممنونم عزیزم

      واقعا چقدر سخت بود تو اون شرایط که همه از بدی‌ها و ناخواسته ها صحبت میکنن تو بتونی ذهنتو کنترل کنی و تلاش کنی احساسه تو خوب نگه داری و اعراض کنی

      من تو رو تحسین میکنم عزیزم

      منم تونستم با استفاده از آموزهای استاد در این چند روز و شرایط سخت

      خودمو و ذهنمو و احساسمو کنترل کنم و افکارمو بر خلاف افراد جامعه و اطرافیانم جهت بدم و نتیحه اش خیلی خوب بود

      خدایا صد هزاران هزار مرتبه شکرت می‌گویم سپاسگزارتم

      زهرا جانم دوستت دارم

      در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند باشین

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
      • -
        زهرا داودآبادي گفته:
        مدت عضویت: 1875 روز

        کبری قشنگم سلام به روی ماهت

        بی نهایت ازت سپاسگزارم که حست رو‌ برام کامنت کردی

        چقدر خوشحالم که به لطف الله مجددا میتونیم با هم ارتباط داشته باشیم و برای همدیگه بنویسم و لذت ببریم

        عزیز دلم ، من هم بی نهایت شما رو تحسین میکنم که این مدت تونستی به لطف الله کنترل ذهن کنی و نتایج جادویی ش رو ببینی

        من هم خیلی دوستت دارم و همیشه به خاطر نتایج عالی ت و فعالیت مستمرت در سایت تحسین ت کردم عزیزم

        میبوسمت

        در پناه یگانه پناه کیهان باشی

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
        • -
          کبری مشتاقی گفته:
          مدت عضویت: 1178 روز

          به نام‌ خداوند مهربانم سلام به دوست عزیزم

          زهرا جانم چقدر در این

          صبح بارانی لطیف و زیبا خدا رو شکر کردم

          چون الان که اومدم تو سایت دیدم نقطه آبی کنار اسم قشنگم روشن شده خیلی ذوق کردم گفتم ببین کدوم عزیز اومده حسه و انرژی قشنگشو با من به اشتراک گذاشته ببین برام چی نوشته و خداییش خیلی خوشحال شدم. ممنونم عزیزم منم خدا رو شکر میکنم که دوباره‌ با وصل اینترنت ما میتونیم باهم در ارتباط باشیم خیلی دوستت دارم

          خدایا این هم هدایتی از سمته تو برای من بود

          سپاسگزارتم

          در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند باشین

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      فاطمه گفته:
      مدت عضویت: 620 روز

      سلام به استاد عزیزتر از جانم و مریم جونم

      سلام به زهرا جون دوست همفرکانسی و هم قطاری ام

      چقدر دلتنگ این سایت بودم خدایا شکرت این بستر برام فراهم شد و استاد جانم با این فایل های ناب دلمون رو جلا بده

      زهرا جون دوست داشتنی منم به لطف الله تونستم در این بازه زمانی کنترل ذهن داشته باشم و چقدر خداوند درهای نعمت و ثروت رویم باز کرده

      استاد جان از بابت مسیر توحیدی و یکتا پرستی ام ازتون سپاسگزارم و شما دستی از دستان خداوند شدید برای همه دوستان توحیدی ام

      خیلی خیلی دوستتون دارم و دلمون برای چهره تون تنگ شده️️️

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        زهرا داودآبادي گفته:
        مدت عضویت: 1875 روز

        فاطمه ماه تر از ماهم

        سلام و هزاران سلام بهت

        چقدر خوشحالم و سپاسگزار الله یکتا هستم که مجددا نقطه نورانی های آبی رو دریافت میکنم و میتونم برای دوستان عزیزم بنویسم

        عزیز دلم خییییلی زیاد بهت تبریک میگم که این مدت به لطف الله و آموزه های استاد تونستی ذهنت رو کنترل کنی و نتایج ش رو ببینی

        خدارو هررررر لحظه سپاسگزارم

        و

        برات از منبع نور عشق و برکت و آرامش و‌ سلامتی و ثروت و سعادت طلب میکنم

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      منيژه سبك روحيه گفته:
      مدت عضویت: 643 روز

      خداوندا من هرانچه دارم ازان توست

      سلام به استادتوحیدى ام

      وخانم شایسته ى عزیز

      دوستان هم مدارم

      ودوست عزیز

      خداروهزاران مرتبه سپاسگزارم که داشجوى فعال(درجایگاه خودم نسبت به روزهاى اول )دانشگاه توحیدى هستم)خداروهزاران مرتبه سپاسگزارم براى داشتن نعمت اینترنت که بعدازچند هفته تونستم

      کامنت هاى توحیدى عزیزان روبخونم

      هزاران مرتبه خداروسپاسگزارم که تونستم کامنت بنوبسم

      هزاران مرتبه سپاسگزارم که تونستم کامنت عزیزان روجواب بدم

      زهراجونم خوشحال ام که تونستى دراین روزهاکننرل ذهن داشته باشى

      خداروهزاران مرتبه سپاسگزارم این روزها تونستن کنترل ذهن داشته باشم که واقعا معجزات ش رومى دیدم

      سعى مى کردم

      پیاده روى کنم

      کوه برم

      خودم روبمب باران کرده بودم به گوش کردن فایل هاى دوره ها

      مخصوصا گوش کردن جلسات

      مراقبه ى سپایگزارى

      مراقبه ى فراوانى

      مراقبه ى هدایت

      خودم روازفضاى اخباروجمع هاى گفت وگوها دور مى کردم

      ومعجزه اى که برام اتفاق افتاد

      همسرم یه روزکارى مسافرت رفت وحدودا یه هفته طول کشید

      وروزى که اومد

      گفتم همسرجان خوش اومدید

      جاتون سبز سبز بود

      وامااااا

      تنها حسنى که برام داشت

      دراین چند کنترل تلویزیون دست نزده بودم

      ودراین مدت بیشتر کمترل ذهن داشتم

      وبراى خودم باعشق خیاطى مى کردم وفایل هارو گوش مى کردم

      ودراین ایام به جرات مى تونم بگم دوره ى بى نظیر هم جهت باجریان خداوندروچندین بارگوش کردم وواقعا ماننداب رواتیش برام عمل کرد

      خداروهزاران مرتبه سپاسگزارم که تونستم حالم روخوب نگه دارم تااونجایى که مى تونستم

      چون ایمان وباورداشتم احساسات خوب من اتفاقات خوب روبرام رقم مى زنه

      خداروهزاران مرتبه سپاسگزارم که تونستم ترکیب صببار شکوررااویزه ى گوشم بکنم

      صببار یعنى دراین روزهابسیارصبرکنم صبر نه ازروى تحمل

      بلکه صبرازروى امید

      ارى امیدواربودن به روزهاى خوب اینده

      وشکورباشم

      بسیارشکرکننده وسپاسگزارنعمت هایى که دارم

      خداونداسپاسگزارم که دراین روزها تونستم سپاسگزاربزرگترین نعمت سپاسگزارى باشم که زبانم قاصرازسپاسگزارى ذره اى ازنعمت هاست

      ودراین روزهاى گذشت کارروزانه ى من صبح وشب نوشتم دفترسپاسگزارى ارداشته هام بود که بعضى روزها ۶صفخه هم مى شد

      خداونداسپاسگزارم ازخودم که خالق زندگى ریباى خودم هستم وهرلحظه براى کوچکترین کارهاازت هدایت مى خوام وبه بهترین روش منو هدایت مى کنى

      خداوندا هزاران بارسپاسگزارم که هدایت شدم به کامنت زیبا وپرمعنا که دوباره کنترل دهن روبه زبان ساده برام اموزش داد ومن هم تونستم پاداش خودم روبراى کنترل ذهنم به کامنت شما پاسخ نوشتم

      خداوندامیلیاردها بارسپاسگزارم که ازرگ گردن به من نزدیک ترهستى

      درپناه خدا شادوتندرست

      ثروتمند ومانا باشید

      تادرودى دیگر بدرود

      ساعت ١١:٠۶صبح زیباى جمعه ى زمستان

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    Hamed Ahmadi گفته:
    مدت عضویت: 2188 روز

    به نام یگانه فرمانروای هستی

    با سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان عباس‌منشی

    خیلی خوشحالم که بعد از چند روز دوباره توانستم در سایت استاد عباس‌منش کامنت بگذارم. این چند روز که به دلیل نبود اینترنت امکان دسترسی به سایت را نداشتم، باعث شد بیشتر قدر داشته‌هایم، استاد عزیزم و این فضای توحیدی و امن را بدانم؛ فضایی که به من کمک می‌کند ذهنم را کنترل کنم.

    اما برویم سر اصل موضوع و تجربه‌ای که از این فایل گرفتم و می‌خواهم با دوستانم در میان بگذارم.

    بسیار لذت بردم از توضیحات استاد در گفت‌وگو با استاد عرشیانفر، زمانی که ایمان محکم و تزلزل‌ناپذیر حضرت ابراهیم و فرزندش را با استفاده از قانون تکامل شرح دادند. برخلاف آنچه پیش از آشنایی با استاد عباس‌منش از مذهب شنیده بودیم، که بیشتر بر دست‌نیافتنی بودن رفتار پیامبران و امامان تأکید می‌شد و ما را کوچک و نالایق جلوه می‌دادند، استاد نشان دادند که این نگاه اشتباه است. در گذشته همیشه به ما احساس گناه می‌دادند و به جای اینکه از رفتار پیامبران الگو بگیریم، آنها را در ذهنمان به جایگاه پرستش می‌بردند و حتی شریک خداوند می‌دانستیم، و این‌گونه در دام شرک می‌افتادیم.

    استاد در این فایل بسیار منطقی و کاربردی توضیح دادند که حضرت ابراهیم یکباره خلیل‌الله نشد. ایمان تزلزل‌ناپذیر او به‌تدریج شکل گرفت. ابراهیم انسانی بود مانند دیگر انسان‌ها، با این تفاوت که دین و راه خداوند را تقلیدی پیدا نکرده بود. او بارها شک کرد، پرسید، تفکر کرد و به هدایت‌ها عمل نمود تا ایمانش روزبه‌روز تقویت شد. تا جایی که وقتی به او فرمان داده شد فرزندش را قربانی کند، بی‌درنگ پذیرفت.

    خدایا صد هزار مرتبه شکر برای این دیدگاه و درکی که از این فایل نصیبم شد.

    استاد عزیز، از شما ممنونم و به شدت دوستتان دارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 72 رای:
  10. -
    نور مهیمن گفته:
    مدت عضویت: 579 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربانی که هرچه دارم از فضل بی نهایت اوست

    سلام به استاد عزیز و دوستان خوبم

    چیزی که من از آموزه های استاد دوست دارم و واقعا ازش لذت می برم قانون تکامل هست، چون تا این قانون رو درک نکنیم و نپذیریم پیشرفت چندانی نمی کنیم و هرچندوقت یکبار گرفتار ناامیدی میشیم.. خودم این تجربه رو داشتم و همش دنبال ایراد کارم بودم ،، تا وقتی حرفای استاد رو در مورد قانون تکامل شنیدم و انگار درهایی از یه دنیای جدید برام باز شد و از اون موقع به بعد در هر خواسته ای قبلش به خودم میگم چقدر تکاملم رو طی کردم و همین باعث میشه قدم هام رو بهتر بردارم…

    کنترل ذهن هم برام یه اصل اساسی هست و بهش میگم پیاز داغ خواسته ها… چون تا نتونیم ذهن رو کنترل کنیم نمی تونیم نتایج خوب بگیریم… من خودم هرموقع از یک اتفاق ناخواسته میخوام دوری کنم و ذهنم رو کنترل کنم یا میام توی سایت و کامنت ها رو می خونم یا میرم استخر و با تمام توان شنا می کنم و با بقیه مسابقه میدم و همین باعث میشه بتونم تمرکزم رو از روی اون موضوع بردارم و حالم خوب بشه و تقریبا همیشه جواب گرفتم و اون مشکل حل شده و یا به نفعم تموم شده…

    خدای خوبم هزاران مرتبه شکرت که با هدایت تو می تونم ذهنم و کانون توجه ام رو کنترل کنم

    خدای مهربانم هزاران مرتبه شکرت که در مسیر درست که برام سعادت در پیش داره با هدایت تو قدم برمی دارم…

    خدای مهربانم هزاران مرتبه شکرت دارم تکامل رو طی می کنم و اتفاقات خوب به صورت تصاعدی برام رخ میده

    زیر چتر حمایت خداوند شاد و سلامت و ثروتمند باشید…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 49 رای: