درک عمیقتر قوانین خداوند | قسمت ۵
موضوع این برنامه: خروج از مدار ناخواسته
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- “ایمان تزلزل ناپذیر”، حاصل پیمودن مسیر تکاملی درک توحید است؛
- “ایمان تزلزل ناپذیر” نتیجه، بارها جدی گرفتن الهامات و بارها دیدن نتیجه این جدیت هاست؛
- راهکارهایی برای کنترل ذهن، در شرایطی که کنترل ذهن غیرممکن شده است؛
- اگر بتوانی احساس خود را خوب نگه داری، لاجرم شرایط تغییر میکند و اتفاقات خوب را تجربه میکنی؛
منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی درک عمیقتر قوانین خداوند | قسمت ۵14MB15 دقیقه














سلام و درودی دوباره به مریم عزیز…
صبح عالیت بخیر…همین چند دقیقه پیش از خواب بلند شدم..پاهام از در خونه بیرون گذاشتم…اذان صبح الله اکبر شروع شد…
چقدر اینروزا هوا داره کم کم بسمت بهاری و حس و حال خوب و عالی میرسه…
از اونطرف یه پیغام راجع به سوره شمس دریافت کردم…
و از طرفی نگاه به ماه زیبا کردم که پشت گرزهای نخل داشت خودشو نشون میداد..
یادم از سریال یوسف اومد…که نگاه ماه میکرد و توی اون کنج اتاقش خداوند را نیایش میکرد…
مریم عزیزم..ماه دقیقا همون جلوه رو داشت…بسیار زیبا بود…و قدرت خداوند یه لحظه درونمو دگرگون کرد….
دیشب هر کاری کردم دیدم نمیتونم پیامتو بخونم.و دوست عزیزم که با سوره شمس برام ستاره قطبی نوشته بود…
امروز زود از خواب بلندم کرد تا بیام پیام زیباتونو بخونم…
و لطف خداوند سوره شمسم به شما عطا شده…
خدایا هزارانننن و میلیاردهااا شکرت که همجوره در حال هدایت و حمایت ما هستی…
مریم جان…من اوایل فصل نیمه دوم دقیقا چند ماه پیش..یه لحظه حس کردم وزنم بالا اومد.چون بدونم با چند گرممم آلارام میده…
یه ازمایش دادم…همچی عالی بود ..جز یکم کلسترول..که خودم علتشو همون چربیها میدیدم..
چون یه مدت بخاطر یسری شرایط خانوادگی طبق دستوراتشون غذا درست میکردم..خودممم اصلا پرهیز نداشتم..
خداوند هدایتهاشو فرستاد.و بعد آزمایش…روزی یکساعت و نیم..پیاده روی کردم..وزن روی 64 این حدودا بود فیکس هر روز …حتی روزای بارندگی…اونم کل شهرمونو اونم توی سراشیبی….وزن من الان 59 کلیو و چند گرم هست..
کلا شیرینجات ..و چربیها و هل پر خوری رو کنار گذاشتم..
در کل مریم جان من توی تمام عمرم آدم “آدم هله هول خوری نبودم الانم نیستم..
فقط یکم برنجم زیاد شده بود که این اتفاق افتاد..
و یسری تمرینات باعث شد…من به یه وزن متعادل برسم..و الان سبک هسم…
و دارم میبینم خداوند با هدایتهاش بیشتر از من دوستداره من قانون سلامتی رو بخرم.و یه روز آخر سوره نور بهم گفت باید از اجازه من عبور کنه تا وارد این مسیر بشی…
باید نرگس تکاملت طی بشه..اره من فیکس هر روز به مدت چهار ماه میرم پیاده روی..
مریم جان اینروزا درگیر مسیر هدایت دستکشهام هستم..
بهمین خاطر توی این وضعیتی که پیش اومد بهم گفت پیاده رویتو قطع کن…
مریم جان یچیزی بهت بگم.
این پیاده روی خیلی برام برکتها رو داشت…چه هدایتها..چه جاهایی رفتم..چه کشفیاتی ..
چقدر رزق و روزی لباسهای گرم ….
اصلا زمین و زمان نعمت خدا توی این پیاده روی روی سرم بارش میکرد…
و چه غلبه بر ترسهایی..اونم توی شب
و من این پیاده روی رو نه فقط این چهار ماه..بلکه این چهار سال خورده ایی تکاملشو گذرونده بودم..
و هر سری غلبه بر ترسهامممم قوی تر شد…
هر جا ذهنم میگفت نرو خطرناکه من میرفتم…
و جوریکه که مادرممم میگفت توی شب جایی نرو….
ولی من پوستم به لطف خداوند و ایمان بهش خیلی کلفتر از اینحرفا شده..چون خودش؟بهم میگفت باید بری..
مریم جان!!!همه چیز تکامله…
اگر تکامل نباشه..ما هیچ وقت نمیتونیم قدم بردارییم..
چون ذهن انسان در مسیر نادرست و عجله هست..
و طبق قانون روح ما قدم به قدمه….
و داریم میبینیم !!انسانهایی که عجله میکنن.و تقلا میکنن.نتایجش باعث میشه تا ما درس بگیرییم..
اگرم درس نگیرم که مشخصه!!
ما لِه خواهیم شد….
مریم جان بازم ممنونم که واسم نوشتی…
من به لطف خدا ماه ها روی خودم کار کردم..
خیلی رعایت میکنم…دلیل رعایتم..نه اذیت خودم بوده..
چون بدنم و این شیوه غذا خوردنم..شده جزو وجودیم..
اونروز مادرم طبق باورای مذهبیش به زور به من شیرینی صنعتی داد..
گفتم روتو میپذیرم.ولی به کوچولو یه گرده گذاشتم تو دهنم…
همون گرده..فورا بدنم آلارام داد…هر چی دهنم شستم دهنم تلخیشو از بیین نبرد…
و این مورد خوبیه…که بدن من از شیرینی بدش میاد..
چند مرتبه توی دامش افتادم..وقتی خوردم فورا بدنم واکنش داده…
این نتیجه دلگرممم کننده هست…
من از خداوندم…فرمانروای جهانیان سپاسگزارم !از روزیکه که شناختمش..اینقدر بهم روزی داده که به بزرگی خودش در برابر سپاسگزاری کم میارم…
همه چیز خودشه……
دوست عزیزم ممنونم که بازم مثل آیات قرآن…قانون الهی رو به من یاداوری نمودی….
بحث قانون سلامتی میدونم یه بحث کاملا منطقی و درست و بجا هست…
خیلی از دوستان همین بهشت…در برابرش چند ماه ریزش کردن…
و گفتن فرد نزدیکمون ادامه نداد ولی ما ادامه دادیم…
میخام یه داستانی از اجازه خداوند بگم!!!
یه شب ….که دقیقا ساعت 11 خورده ایی اونم تابستون بود..دقیقا اوایل ورودم..
میخاستم کتابای رویاها رو بخرم…
اگه اشتباه نکنم فصل چهار یا پنج بود..
و هر کاری کردم در روزهای قبلش .بهم اجازه نمیداد خداوند..
حتی مبلغشم داشتم….
خداوند گفت زمان درستش.
دقیقا شب همون ساعت .بهم گفت الان وقتشه..تا خرید رو زدم..بهم گفت کتاب رو دانلود کن…
دیدم شیطان دور برم مانند”گلوله ایی آتشین سیاه رنگ از اینبر به اونبر میره..
اونم بخاطر شدت عصبانیت…
خیلی صحنه وحشتاناک بود میخاستم بپرم بیرون ولی از ته زمین قفل شده بودم..
توی عمرم اینجور صحنه ایی رو اونم بصورت بیداری ندیده بودم…
و اونجا خداوند از درون بهم میگفت نترس نرگس..من همراهتم…
نترس….
وعده ایمان بهم میداد..
گفتم خدایا این شیطان سالها منو از تو جدا کرده بود…
اون هنوز داشت کارشو انجام میداد..با خرید این کتاب از شدت نگرانی …تو به من نشونش دادی…تا بدونم همیشه به امید خودت توی مسیر درست بمونم و کم نیارم…
و دقیقا همون صحنه روی یه روز بصورت بیداری حرف 8 سال پیشه..توی یه گوشه قبرستان دیدم…که اون قسمت همیشه توی خواب “برام کابوس داشت..
که همین راجع به قانون تکامل گفتی…به لطف خدا..من هم در روز”و هم در تاریکی…تونستم اون محل رو پیاده روی کنم…
و چه مسیرهایی ررو و چه هدایتهایی توی قبرستان شدم…
مریم جان صحبتم زیاده..ولی میخام بهت بگم…دوستتتدارم دوست عزیزم…
سپاسگزارتم…که برام مینویسی..
دوست خوبم…بابت وجودت از خداوند سپاسگزارم…
بهت تبریک میگم!!
سلام و درودی به صبح زیبای دیگه…
صبحی که طپش قلب من بازم به مسیر خودش ادامه داد..
تا کسب و روزی خداوند را دریافت کند..
دخترررررر..منو از دیشب تاحالا به هیجان درآوردی و سوره شمس رو بهم هدیه داد..
صبح زود ساعت 5 خورده ایی خداوند منو از خواب بلند کرد…
بهم گفت بیدار شو ….بنویس..و کامنت دریافتا رو بخون….
زکیه جان…رفتم بیرون..تا پاهامو از دم در خونه گذاشتم بیرون…
صدای اذان الله اکبر شروع شد…
و رفتم یه وضویی گرفتم..سجده کردم نشانمو یوس کردم.
و اومدن پیامهای خداوند را پاسخ دادن…
الان ساعت 6.37..دقیقه هست…
انشالله پیاممم خداوند بهت برسونه….
زکیه جان…یچیزی بگم…توی همون اول صبح الله اکبر…ماه زیبا و روشن رو دیدم پشت گرزهای نخل..خودنمایی میکنه..تنم لرزید..
و یه حس سر به زیری در درونم بیداد کرد..
گفتم خدایا شکرت که یه فرصت دیگه رو بهم دادی تا طپش قلبمو بشنوم..
چند ماه پیش که بخاطر پدرم به بیمارستان قلب رفتم..اونجا وعده الهی بود تا بیشتر قدر همین جزو بدنم رو بدونم..
و یه شعر سعدی و با تصویر قلب اول بیمارستان قلب ..بصورت بزرگ روی ساختمانش حک شده…
چقدر قلب رگ داره…چقدر زیبا کلر میکنه..
چقدر افرادی رو دیدم…که نفسشون بالا نمیومد..چقدر میبایست زور میزدن…
الله اکبر..
زکیه جان من از شدت خستگی مجبور شدم یه ملحفه ایی که با خودم برده بودم روی زمین بزارم و استراحت کنم.
احساس کردم خونم توی مغزم مونده…
و اونجا قدر تختخوابم ..قدر پتو و تشک و با بالشتمو دونستم…
اونجا قدر نعمتهای کوچکمو که برام یچیز پیش افتاده بود رو دونستم…
یچیزی بگم.همون شب…که خیلی سختم بود ..و یه فرد جوونی روبرومون جونشو از دست داد…
توی خلوت خودم خیلی گریه کردم..
چون خداوند بهم نشانه میداد…
دیدم چهره بهشتی خودم…روبرو وایساده بهم میخنده..
بهم گفت نرگس بخند..نگران نباش…
و یه لحظه الهام بعدی اومد که پدرم برگشت..
و اونجا بهم گفت هنوز موقع مرگ پدرت نیست…
زکیه حان..چند روز پیش راجع به سوره قصص آیه های آخر رو میخوندم..
یه پیام رو خداوند بهم گفت…من خلاصه شدشو خداوند هدایتم کنه بهت میگم…
راجع به خواب شب و آرامش بود…
بهم گفت..ما شب رو برای آرامش؟شما ساختیم….
من احساس میکنم..که خداوند اینقدر همه انسانها رو دوستداره…دلیل اینکه شب و روز رو گذشته..تا ما بتونیم آرامش داشته باشیم و بتونیم شکرگزارش؟باشیم…
و در ادامه میگه….
ولی….
در آخرت در دوزخ..چیزی بنام آرامش خواب نیست..عذاب همیشگیه..
میگفت…
آیا تعقل نمیکنید..که اگه دنیا رو مثل آخرت قرار میدادیم شما چکار میکردین!!
حالا حساب کن…زکیه…
اگه این زندگی الان خودمون چیزی بنام شب نداشت و آرامششششششش نداشت….
باید چکار میکردییم…
و چقدر اینجا مفهموم غفور و رحیم رو بیشتر میشه درک کرد…
ولی مردم تعقل نمیکنن..
و یه روزم خودمون تعقل نمیکردیم…
همین سپاسگزاری نه به خداوند چیزی رو زیاد میکنه…
و نه کم میکنه..
چون خداوند هیچ نیازی به ما نداره..
ما…..!!!ما!!!هستیم که نیازمتد خداوندیم..
زکیه حان توی نوشتن این کامنت…صدای یه پرنده خوش صدا توی کوه میاد و صداش بلند شده..گفتم اینم برات بنویسم…
و یه شب یه الهام بهم رسید…راجع به قیامت…
خداوند دو شخص رو توی اون بیابونی که من و چند شخص با هم سرگردان بودییم نشون داد…
همه چیز برام توی اون بیابون سوال بود!!!
و اون دو شخص دقیقا توی همین حدودای این چند روز اخیر بودند..
چند شب پیشش..اون شخص که بسیار یفرد مذهبی امروزی هست..
رو با من روبرو کرد و من سلامش کردم…
و اون شخصم که توی اون جهنم بودند..افراد نزدیکم بودند..
همون خانم مذهبی اومد بهم گفت!!!سبزی میخام…
بهش گفتم چی!؟سبزی..
من فقط مات و مبهوت بودم…
و اون افراد نزدیکم اونا هم از اونبر خر افتاده بودن..
چیزیکه که همیشه شاهدش؟بودیم و هستیم…
.
اون لحظه خداوند ندا داد که نرگس..این مکان برای تو نیست….این مکان رو ترک کن…
و منو روی شونهاش نشوند بُرد بهشت…
زکیه جان الان که میگم تنم میلرزه…
اون بهشت و اون شونهای پروردگار فقط یه حس بود..
حسی که هم میبینی و هم میشنوی و هم درکش میکنی..
دقیقا مثل همین صدای پرنده ایی که توی کوه میاد بود..ولی خیلی خیلی زیباتر و با تعداد زیادتر..اینق در چهچه پرندگان زیبا بود که ادم هوش از سرش میپریدد.
و اینو بگم!!!!روی شونهای خداوند یادم از داستان نیلز اومد…
واقعا زیبا و آرامش بخش بود..
صدای آبشارها ..
نرم و لطیفی بهاری…
و حال خوب…
هر چقدر بهت بگم کم بود..
و اون لحظه من از اون دوزخ و اون جهنم خودساخته بیرون اومده بودم…
و بیدار بودم..ولی خدا بهم گفت چشماتو بببند تا بهشتم درک کنی….
زکیه جان..ممنونم که لطف خدا شامل حالم شد که برات بنویسم…
زکیه جان…یچیزی بگم!!.
راجع به تاپلکسات گفتی..
منم دوختم…این مسیر خیلی دقت و ظرافت داره.
من توی ورژن همین نمونه..ولی دستکشم..
که خودت میدونی…
اینروزا الهامی قبل از این مشکلات بهم شد که ورژن دستکشامو برای حضوری قوی تر کنم..
.چند هفته قبلش الگوهاشو راس و ریس کردم که بازم چقدر اشکال داشتم..
و این هدایتی که الان باهاش کنترل ذهن میکنم خیلی خیلی عجیب غریب شده..
خداوند هدایتم کرد الان موفع ورژن سوزندوزی روی زیباسازی دستکشات هست..
زکیه جان…
سوزن دوزی که انجام دادم هر مسیرش میتونم ساعتها برات توضیح بدم..
یه روز خداوند بهم گفت برو روی جلد قرآن اون ساخک رو روی دستکشت کار کن…
و قدم به قدم که حلو رفتم…
برای دفعه چهار و پنجپ روز گذشته بعد بیست روز تونستم اونچیزی که میخام رو بسازم…
تمامش؟هدایتتتت واقعا واقعا کم کم داره برازنده جهانی شدن میرسه…
بهمین خاطر تنها لطفی که در حق خودت میتونی انجام بدی..بزار خداوند هدابتتت کنه..بهش بگوو خدایا بازم تسلیمتم …..
هر چی بگی انجام میدم..
روز گذشته بهم گفت..برو با پرچم و سیم برق و با نخهات درستش؟کن.!!!
زکیه سلول به سلول این دستکش فقط هدایت و لطف خداوند و اون خواب و جواب محسن توحیدی بود…
پس ادامه بده…ادامه بده تا ورژنش و تکاملش کم کم زیبا بشه…
ببخش پیامم زیاد شد…از بس شور و شوق دارم ..نمیدونم چکار کنم..
ممنونم که برام نوشتی دوستتتدارم….
سلام محسن جان.توحیدی.!!!..برادر بهشتی عزیزم…
راسی همین الان این آیه طبق گفتهات که همین الان که داشتم میخوندم بهم گفته شد…
راجع به این صحبتت.
[اون چیزی که فکرمیکنی لازمه، همیشه همراهت نیس؛ امااون چیزی که لازمه، خودش تورو پیدا میکنه“” ؟؟؟]
اینروزا دارم بیشتر درکش میکنم…
راسی!!!
داره عید.م. میاد!!!!…..به به!!!خدا بهم گفت این جمله “هم بنویسم…
در ادامه
راسی محسن جان..میدونی اونکارهای شکافته شده بکجا رسید…به یه روش آسان توحیدی انجام شد…
پلن بعدی بازم شروع شد..بازم دیشب شکافته شد…قدم بعدی گفته شد….
حالا حساب کن …خداوند داره چه درسهایی رو بهم نشون میده…
دیشب یه پیام که یه تماس تلفنی بود…
بهم گفت ..صادرات ..اونم به بهترین روش ساده و اسان..
چند روز پیش الهام خداوند برای خرید قانون سلامتی..در اول اسفندماه همزمان با ماه رمضان…
حالا اینا پاداششش هستا….
بازم میام انشالله کلی از خاطرات شکافتنها رو برات میگم…
در پناه خداوند بزرگ میسپارمت. …
کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ کُرْهٌ لَکُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ ۗ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ
جنگ [با دشمن] بر شما مقرّر و لازم شده، و حال آنکه برایتان ناخوشایند است. و بسا چیزی را خوش ندارید و آن برای شما خیر است، وبسا چیزی را دوست دارید و آن برای شما بد است؛ وخدا [مصلحت شما را در همه امور] می داند و شما نمی دانید.
برای چه کسانی…برای کسانی که گوش بفرمای الهامات خداوندنننن و خودشونو در بست در اختیار خداوند قرار میدن…
این داستانم برات بگم!
چند روز پیش رفته بودم خرازی…رفتم که اون وسیله ذهنمو بخرم..
عطسه کردم..
عطسه خیلی بزرگ بود..که دوستم خندش گرفته بود..
منم بهش گفتم…
رفتم که دست بزارم روی این وسیله صبر بهم گفت نخر…
و بعد اومد سرمو کرد تو میون اونهمه چیزای قدیمی…بهم گفت اینو بخر….
دیدی محسن جان!خدا به کجاهاااا میبردتتتت
ما وقتی خودمونو در اختیارش؟میزارییم چقدر معجزات رخ میده…
چی بگیم….
هیچی…
بیشتر گوش بفرماش باش…
فعلا برادر توحیدیم….