این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/05/neveshteh-6.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-12-12 05:29:452025-12-13 19:09:59تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۹
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
به نام خدای هدایتگرم به سمت خواسته هایم به سادگی وزیبایی و عزتمندانه
سلام به استاد عزیزم و مریم عزیزم
برداشتم از این گفتگو زیبا و پر از آگاهی رو می نویسم
دوست خوبمون محسن عزیز که از ۱۷ سالگی تو این مسیر الهی هستند و الان در سن ۲۲ سالگی نتایج خیلی عالی گرفتند از جمله ازدواج موفقی که داشتند و تو کسب کارشون خیلی پیشرفت داشتند و گسترش دادند و ماشین خریدند و تو بهمن ماه این رشد متوقف شده که بعد از شنیدن گفتگوی فرهاد عزیز و موفقیتهاشون به این نتیجه رسیدند که باید به صورت جدی کار کردن رو خودشون رو شروع کنند و ادامه بدند با انگیزه بیشتر و متوقف نشند تا جهان با تضادهایی که میاره، مجبور به حرکتشون کنه
من شخصا تحسین میکنم محسن عزیز رو به چند دلیل اول اینکه تو سن ۱۷سالگی هدایت شدند به این سایت و با انگیزه رو خودشون کار کردند و چقدر نتایج عالی گرفتند دوم اینکه تو سن پایین تونستند مستقل بشند و دستشون تو جیب خودشون هست سوم اینکه ازدواج موفقی هم تو سن کم داشتند و تو مسائل مالی و روابط عاطفی پیشرفت خوبی داشتند و واقعا الگوی خوبی هستید و تحسین بر انگیزید
سوالی که براشون پیش اومده اینه که چرا با این که میدونند باید همیشه رو خودشون کار کنند به یکباره این کار کردن رو خودمون رو متوقف میکنیم ؟
تمایل طبیعی انسان به حرکت نکردن و فقط نشستن و سکون هست ولی ما باید با اهرم رنج ولذت بتونیم ذهنمون رو کنترل کنیم و زمانی که ما تا حدودی تضادهای زندگیمون از جمله مسائل مالی و روابط عاطفی سلامتی جسمانی و ارامش رو حل میکنیم ذهن ما میگه خوب الان همه چی خوبه و این تله ای هست برای حرکت نکردن البته طبیعیه زمانی که افراد این تضادها رو برطرف میکنند با حرکت کردنشون انگیزشون کم میشه کاری که باید تو این جور مواقع انجام بدیم اینه که نزاریم این زمان سکون وبی حرکتی زیادی بشه اگاهانه سعی کنیم به خودمون انگیزه بدیم و الگوهالگوهای موفق دیگه رو ببینیم و سعی کنیم حرکت کنیم حتی اگر شرایط خوبه عالیتر کنیم تا با سکون وبی حرکت موندنمون جهان ما رو با تضاد مواجه نکنه که ما مجبور به حرکت بشیم سعی کنیم تو حرکت باشیم و تو باد موفقیتهامون نخوابیم
مثل زیدان که تو زمان بازیکنی بهترین بود تو زمان مربیگری بهترین بود و تو همه دوره ها با انگیزه با ذوق وشوق تشنه بود برای موفقیتهای بیشتر و همیشه پر از انگیزه بود و هیچ کسی در دوران ورزشی و مربیگری فوتبال مثل زیدان انقدر با انگیزه وانقدرتشنه برای کسب موفقیت نبوده و نتایجی که تو دوران بازیکنی و مربیگری رقم زده منحصر به فرد هست بهترین خودش بوده تو همه اون دوره ها و این همه انگیزه و تلاش برای رسیدن به خواسته ها اونم تو اون شرایط عالی کنترل ذهن قوی میخواد که انگیزه ایجاد کنی و حرکت کنی
استاد عزیزم که تو این شرایط ایده آل تو تمام مسائل مالی و روابط عاطفی سلامتی جسمانی و ارامش بازهم سعی میکنه حرکت کنه و متوقف نشه که تو سریال زندگی در بهشت و سفر به دور آمریکا میبینیم
باید با تمرکز و انگیزه به سمت اهدافمون حرکت کنیم و قبل از رسیدن به هدف یعنی تو مدت زمان کوتاهی که مونده به هدفمون برسیم بیایم تو همون زمان هدف بعدی رو انتخاب کنیم تا بلافاصله بعد از رسیدن به هدف قبلی برای هدف بعدی که انتخاب کردیم حرکت کنیم و انگیزه و ذوق و شوقمون رو حفظ کنیم با اهرم رنج ولذت انگیزه ایجاد کنیم و افراد موفق رو الگو قرار بدیم و بیایم افراد موفق تر از خودمون رو ببینیم و انگیزه و الگو بگیریم نه اینکه افراد پایین تر از خودمون رو ببینیم و خوشحال باشیم که از اونها بهتریم حتی با افراد سوپر موفق هم خودمون رو مقایسه نکنیم چون اون موقع نجواهای ذهن میاد سراغمون که من فاصله زیادی با اون افراد دارم و اینم خودش باعث بی حرکتی میشه برسم به یه حد وسطی که الگوهایی که انتخاب میکنم کسانی باشند که اون حس خوبی از حسادت رو که باعث میشه بگم منم میخوام و میتونم مثل اون فرد موفق باشم و باعث میشه تحسین من رو برانگیزه نه احساس بد و قضاوت کردن و غیبت کردن بلکه انگیزه بده که منم میخوام مثل اون فرد تو اون زمینه ها بیشتر رشد کنم و باعث حرکت کردن من بشه و باعث بشه منم اون موفقیتها رو به دستش بیارم بدون اینکه اون فرد موفق تر از خودم رو تخریب کنم بلکه اون فرد رو تحسین کنم و با انگیزه بگم منم میخوام که اون موفقیت رو به دست بیارم و به سمتش حرکت کنم
همه ما حس حسادت و غرور و خشم رو داریم خودشناسی خیلیییییی به من کمک میکنه که ببینم کجا حسادتم و یا غرور کاذبم داره به من ضربه میزنه و کنترلش کنم و غرورم و حسادتم رو بیارم تو مسیر درستی که باعث حرکت بیشتر من و انگیزه بیشتر من برای حرکت تو مسیر درست و پیشرفت بیشترم بشه من باید خصوصیاتم رو بشناسم و کنترل شده بیارمش تو مسیر درست چون این ویژگی ها غرور و حسادت، ترس ،خشم اگر تو مسیر درست و کنترل شده باشه بسیار کمک کننده است برای پیشرفتم و اصلا یه جاهایی لازمه بچه های که تازه به دنیا اومدند دو تا ترس با خودشون دارند ترس از صدای بلند و ترس از ارتفاع که این ترسها کمک میکنه به حفظشون از خطر و این ویژگیها کمک کننده هست و اگر من خودم رو خوب بشناسم میتونم در مواقع لزوم با کنترل کردن و اوردن اون ویژگی ها تو مسیر درست ازش بهره ببرم
عالی بود این کلیپ چون من نزدیک به دوسال از برنامه های استاد استفاده میکنم و هدفم ثروتمند شدنم به اندازه ایلان ماسک بود که دیدن این کلیپ از استاد بهم از این لحظه به بعد خیلی کمک میکنه که هدف پایینتر انتخاب کنم و اون هدفی که داشتم رو تو مراحل خیلی بعد تر داشته باشم.(همتون رو دوست دارم ولی استاد رو بیشتر).
برای ذهن منطقی ونجواگر من از همون روزهای اول عضویت دراین سایت بهشتی ،
چیزی که باعث شده تا امروز تمرین کنم که جای اهرم رنج و لذت تو ذهنم درست باشه
سبک زندگی توحیدی شما و
استاد شایسته مهربونم هست
این روزها من دارم سریال سفر به دور امریکا
و زندگی در بهشت میبینم
لحظه به لحظه متوجه میشم که
الویت شما زندگی در لحظه حال
و لذت بردن از مسیر هست
و واقعا قبل از اتمام پروژه های مختلف زندگی
در بهشت ، پروژه دیگه رو تو برنامه
میذارید که واقعا تحسین برانگیزه..
حالا منه فاطمه با تمرین وتکرار
باید یادبگیرم که یه اپسیلون تغییرات
ونتیجه باعث نشه که فکر کنم خبریه ؟!
وخودمو نیازمند وتشنه ی این تمرین وتکرارها بدونم
حالا با چه منطقی ؟!
با الگوگرفتن از شما استادهای توحیدی بی نظیرم
من تو تموم فایلهای هدیه و دوره ها
اولین جمله ای که از شما شنیدم
این هست که باهم میخواهیم دراین مسیر
پیش بریم همین الان هم باز تاکید کردین
که ادعایی ندارم درنهایت تواضع وفروتنی ،
با این میزان نتیجه درهرزمینه ای تو زندگیتون ،
همیشه بیان می کنید که :
بچه ها من هم همیشه روی باورهام کار میکنم و این جور نیست که یه دوره تموم بشه و پرونده ش ببندم وبذارم کنار ….
همین بزرگترین منطق برای ذهن منه
که خودش رو نیازمند بدونه و متوقف نشه..
مورد بعدی این هست که توقف کردن
باعث میشه چک ولگدهای جهان نوش جان کنم
یه بازگشت به گذشته م ومرورش نشون میده
که ثمره ی کارنکردن چیه !!
ثمره ی دانای کل بودن چیه ؟!
پس اهرم رنج چک ولگد جهان
کافیه که به لذت تغییر و حرکت کردن هدایت بشم
خداروشکر میکنم که تو دوره ی احساس لیاقت
( خودشناسی محض)
مقایسه کردن کاملا توضیح دادین
جلسه ای که خیلی تلنگر بهم میزنه
نمیتونم بگم مقایسه ندارم
اما به نسبت قابل قبولی بهش جهت میدم
که مقایسه رو به سمت خودم بیارم
خودمو با خودم مقایسه کنم
نه با بالاتر از خود نه با پایین تر از خود
چون هردو نتایج نارضایتی بهمراه دارن
از مولد بودن غرور گفتین
اینکه مارو هل بده به انجام دادن کارها ..
غرور مولد چیه ؟!
به راحتی از بحث کردن خارج شدن
پذیرش کامل خودمون باتموم ویژگیهامون
مسئولیت پذیرتر رفتار کردن
در یه جمله بخوام بگم
غرور مولد نمایش نداره ، نتیجه داره .
همون جمله ی همیشگی شما
بچه ها تغییربنیادین کنید تا نتایج تون
بهتر و پایدارتر بشه ..
طبیعیه که تو این مورد نیاز به تکرار وتمرین دارم
تا باورهام بنیادین تغییر کنه ونتایج پایداربشن..
یه مورد برای ما پرداخت بدهی بود
خب در حالت عادی وام مسکن ماهیانه پرداخت میکردیم و نرمالش همین بود ..
تو دوره ی مقدس 12قدم وقتی استاد جانم از پرداخت وام و بدهی میگفتین
ذهنم میخواست فرار کنه که نشنوه
وهمین جا مچ ذهنمو گرفتم
طبق آموزه های شما که بچه ها هرجایی
ذهن تون با حرفهای من مقاومت داشت
همونجا پاشنه آشیل شماست !
و همین جا استپ کردم که باید تو اهرم رنج ولذت هدف ما پرداخت بدهی باشه ،
و خداروشکر که محقق شد در بهترین زمان…
بعداز دوره ی احساس لیاقت
مسیر علاقمندی خودمو با اینکه میدونستم
عجیب رها کردم ، چرا ؟! چون دنبال کسب درآمد بودم نه لذت بردن از مسیر !!
همین باعث شد که مسیر اشتباه برم
بجای اینکه توانایی هامو ببینم دنبال مهارت های
جدید رفتم که یادبگیرم و نهایت هم ، دیدم از
انجام دادن شون لذت نمیبرم و بعداز چندماه
بااینکه پول هم بدست آوردم ولی رها کردم
چون علاقمندی اونجور که باید نداشتم ..
ولی قسمت قشنگ ماجرا به برکت دوره ی احساس لیاقت ، پذیرش خودم با اشتباهم بود
بدون اینکه خودمو سرزنش کنم به چشم تجربه
به اون مهارت و یادگیری نگاه میکنم
اصلا جزو مسیر تکاملم میبینمش نه شکست !!!
همزمان که دوره ی هم جهت با جریان خداوند
از راه رسید ، جلسه ی ششم غوغایی درونم راه انداخت و متوجه شدم باید روی هماهنگی ذهن وروحم زمان بذارم و تکرار وتمرین وتعهد وتمرکز
باعث شد مومنتوم شکل بگیره و حرکت کنم
در مسیر مورد علاقه م خداروشکر…
هنوز دوره ی هم جهت با جریان خداوند تموم نشده بود که شروع کردم به دیدن سفرنامه بهشتی و زندگی در بهشت با هدف سپاسگزاری از فراوانی و درهمین مسیر هدایت شدم به برداشتن قدم اول در مسیر علاقه م ونشونه ها از راه رسیدن
در ادامه باز تو روابط هم وارد ترس ها
وکم کردن مقاومتهام شدم
قدم بعدی رو برداشتم گفتم
همینه حرکت کردن و درمسیر بودن
فارغ از اینکه من الان چقدر مونده تا به نتیجه
وهدفم برسم باید تمرین کنم تا از مسیر
لذت ببرم و انگیزه هامو بیشتر کنم
تا باور کنم رشد براساس باورسازی درست
تصاعدی اتفاق می افته نه با منطق ذهن..
و بعداز این اتفاق در مدار دوره ی روانشناسی ثروت 1 قرار گرفتیم و همزمان پروژه در آغوش تغییر از راه رسید و نور علی نور شد براساس نیاز من ..
سلام به استاد ابراهیمی عزیزم و استاد مریم بانو جانم و دوستان نازنینم
الهی در احسن الحال باشید
خدا رو صدهزار مرتبه شکر برای همه نعمتهاش
استاد جانم در عجبم از شاهکار خداوند که کامنت من روی گام قبلی انگار دقیقاً برای این فایل بوده!
خدا رو صدهزار مرتبه شکردیروز سه بار این فایل پر از برکت و زیبایی و آگاهی رو گوش کردم
الهی شکر که جلسه اول دوره روانشناسی ثروت یک رو هم گوش کردم..
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که یه عالمه کار داشتم و همه اونها رو انجام دادم
با همکاری همسرجانم خیلی کارهامون سریعتر انجام شد
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که دیشب من و همسر جانم با قطر ایرویز پرواز بسمت تورنتوی کانادا داشتیم و توقفمون هم در دوحه بود
خدا روصدهزار مرتبه شکر که میثم جان پسر خواهرم سعیده از دو هفته قبلش بمن زنگ زد و گفت خاله من میرسونمتون
خدارو صدهزار مرتبه شکر که توفرودگاامام اینقدر خلوت بود که من تا حالا اینطوری ندیده بودم
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که مامور بازرسی گذرنام بهش گفت بفرماییدن داخل کمکشون کنید
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که تو فرودگاه امام چندتا عکس و فیلم هم گرفتم و برای کانال یوتیوبم کلیپ درست کردم تو هواپیما نشسته بودیم و درحال حرکت بود و من از خدا درخواست کردم مهلت بده تا به صد در صد برسه
و خدا رو صدهزار مرتبه شکر که آپلود شد
الانم تو هواپیما نشستیم باز هم حرکت کرده و باز هم از خدا جانم درخواست کردم کامنتم رو تموم کنم، و تموم شد خدا رو صدهزار مرتبه شکر که همیشه تو زندگیم معجزه کرده
استاد جانم دیگه باید گوشیمو خاموش کنم
عاشقتونم تا بینهایت
خدا رو صدهزار مرتبه شکر برای صلاتم در این گام و در این سایت بهشتیمون
ورودتون به کانادا رو تبریک میگم و امیدوارم در کناره عزیزانتون یک سفر بسیار رویایی و توحیدی رو داشته باشید!
امروز وقتی از کامنت سعیده ی عزیز فهمیدم که به کاندا سفر کرده اید و در ادامه دختر گلتون ورود شما رو به کانادا اعلام کردند وجودم پر از تحسین شما شد و براتون یک سفر فوق العاده بی نظیر و درجه یک رو از خداوند خواستار شدم چون لیاقتش را دارید و در ادامه کامنت شما مهر تاییدی زد بر اینکه رسیدید اونجا و الان در کناره عزیزانتون هستید!
خدا رو هزاران هزار بار شکر برای هدایت و همزمانی هایی که در هر لحظه و ثانیه در حال روی دادنه و نتیجه ی موندن در مومنتوم مثبت،پاداش های فوق العاده یست که در انتظارتون است!
بسیار هم خوشحال و خرسندم و سپاسگذارم از خداوند و استاد عزیز که مانند شما دوستان و الگوهایی رو در این سایت داریم که انگیزه ی ما رو برای حرکت صد چندان می کنند!
خیلی ممنون از پاسخ پر مهر و لطفت که منو واقعاً خوشحالم کرد
خدمت شما عرض کنم من و همسرجانم دو روزه که رسیدیم و اومدیم خونه دخترم نسیم جان که در تورنتوی کاناداست، و جای شما خالی تو همین دوسه روز اینقدر اتفاقات خوب و شیرین برای من رخ داده که خدا میدونه..
چقدر هرجایی که رفتیم آشنا بود و قشنگ بود، از مهربونی خانم صاحب مغازه طلا فروشی گرفته تا غذایی که تو رستورانی بنام (تهچین بار) خوردیم، تا خط کشی
منظم خیابونها و تمیزی شون، و رعایت قوانین و مقررات رانندگی، و خییلی چیزهای دیگه..
اعظم جانم منم خیلی خوشحالم و سپاسگزار خداوندم که دوستانی مثل شما دارم، همه مهربون، همه دوست داشتنی، همه نازنین و عزیز..
الهی شکر الهی شکر الهی شکر
بهترین های دنیا و آخرت رو از خدای مهربان برای شما درخواست می کنم
خوشحالم که کامنتم رو در بهترین مکان و زمان دریافت کرده اید و الان که مایل ها از هم دور هستیم ولی به لطف قانون فرکانس در نزدیکترین حالت روحی و احساسی با شما هستم و این لطف خداوند و قوانین بدون تغییرش است که از کیلومترها فاصله جنس احساس شما رو دریافت کردم!
خوشحالم که در تورونتوی کانادا در کناره عزیزانتون هستید و به نسیم جان گل سلام ما رو برسونید و خوش به حالش که زرنگ ترین شاگرد استاد مادرشون هست که افتخار همراهی و بودن در کنارشون و استفاده از تجارب زیباشون برای ما هم بسیار سودمنده و پربرکت…
و با این تمرکز زیباتون به زیبایی های این شهر،خواسته ی بودن در این مکان زیبا در دلم ایجاد شد و با احساس فوق العاده و تجسم همون جاهایی که شما رفتید به لطف الله در بهترین زمان در آنجا خواهم بود و احساسم رو با شما به اشتراک خواهم گذاشت!
خدا رو سپاسگذارم که حالتون عالیه و بهترین روزها و معجزات و اتفاقات عالی رو از خداوند براتون خواستارم!
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
خداروشکر بابت این پروژه پر برکت همین پروژه تغییراتی اساسی در تمام جنبه های زندگی من اعم از مالی و روابط و سلامتی ایجاد کرده اگه بخوام از این 19 گام فقط یک گام رو بردارم قطعا گام 13 رو انتخاب خواهم کرد و از روزی که گام 13 رو گوش دادم و بهش عمل کردم اتفاقات بی نظیری برام افتاد 13 دقیقه از گام سیزدهم برای من تکمیل کننده پازلی بود که سالهاست دارم روش کار میکنم البته که استاد بارها این موضوع رو توی دوره ها و فایل های رایگان توضیح دادن ولی انگار من تازه و بعد شنیدن گام 13 متوجه شدم که استاد چی میگه…
استاد در اون فایل گفتند تو فقط روی خودت کار کن دیگه کاری به بازاریابی و تکنیک های فروش نداشته باش و اگر تو در مدار مناسب قرار بگیری خداوند آدم های مناسب رو در زمان مناسب وارد زندگیت میکنه و از اون گام به بعد من همین کار رو هرروز و هرروز تکرار کردم و تکرار کردم با احساس خوب و طبق همون اصل که میگه جهان مانند آیینه عمل میکند دقیقا خداوند و جهان خیلی سریع به فرکانس های جدید و متفاوت من واکنش نشون داد و یه مشتری وارد زندگی من کرد که هرچی فکر میکنم با هیچ تکنیک بازاریابی نمیتونستم این مشتری رو خودم وارد بیزنسم کنم.
این مشتری که وارد بیزنسم شده یکی از غول های صنعت نفت ایران هست و شاید باورتون نشه ایشون اگه اراده کنه میتونه چندتا بیمارستان رو بخره و یه عالمه پرستار و دکتر بیاره بالا سر پدرش اما ایشون التماس من میکرد که میخوام فقط تو و تیم و شرکت تو کار پرستاری پدرم رو برعهده بگیری و بهم گفت هرچقدر پول بخوای بهت میدم فقط میخوام خودت این مسئولیت رو بپذیری حالا من نه سایت دارم نه دفتر فیزیکی دارم نه تبلیغ دارم نه مجوز دارم هیچی ندارم اما عشق و علاقه بی نهایت به کارم دارم و به جرات میگم از نظر مهارت جزو سه نفر اول ایران در شغلم هستم…
من چطور میتونستم با توجه به جایگاه حساس سیاسی ایشون اصلا نزدیک شون بشم؟؟؟
حالا چی شده که خود این شخص اومده دنبال من؟؟؟
کدوم تکنیک بازاریابی کدوم تبلیغ میتونه این کار رو بکنه؟؟؟
هیچکس جز خداوند نمیتونست و نخواهد توانست این کار رو انجام بده این فقط کار خدا بود…
واقعاً میگم اصلا پولی که از این پروژه قراره گیرم بیاد مهم نیست مهم برای من اینه که مشتری وارد زندگیم شده که هرکسی نمیتونه ایشون رو جذب کنه این برای من خیلی جذابه این برای من جذابه که دقیقاً حرف استاد بهم ثابت شد که آقا برای موفقیت در بیزنس بازاریابی مهم نیست تبلیغ مهم نیست مجوز مهم نیست و در کل عوامل بیرونی هیچ تأثیری در زندگی من ندارن این برای من خیلی جذابه الان احساس میکنم دیگه چیزی توی دنیا نیست که نتونم بهش برسم این باوری که با این اتفاق در ذهنم ایجاد شده از میلیارد تومان پول برام ارزشمند تر هست…
خداروشکر بابت این قوانینی که اینچنین عمیق و دقیق و بی نقص عمل میکنه…
هرچقدر این پروژه مخصوصاً گام 13 رو برای بیزنسم جدی بگیرم بازم کمه اگه من به وسیله این قانون تونستم یه همچین مشتری رو جذب کنم پس با کار کردن بیشتر میتونم خیلی خیلی کارای بزرگتری رو انجام بدم…
اما تمرین این قسمت:
چه زمانی احساس کردید که به اندازهی کافی به دست آوردهاید و انگیزهتان کم شد؟
چند سال پیش من برای یه بنده خدایی کار میکردم اون سال ها خیلی از لحاظ مالی در مضیقه بودم و هربار که برای ایشون کار میکردم ایشون پول من رو با تاخیر میداد و این باعث میشد فشار زیادی رو تحمل کنم و با برخورد به این تضاد به خودم گفتم من که در شغلم بی نهایت مهارت دارم چرا باید برای دیگران کار کنم میرم و شرکت خودم رو راه میندازم…
با اینکه هیچی نمیدونستم و اصلا بلد نبودم اما خیلی جدی و مصمم تصمیم گرفتم و نوشتم چه چیزهایی میخوام که با توجه به تضادها به یک لیست شفاف رسیدم مثلاً نوشتم:
من میخوام ماهی 100 میلیون درآمد داشته باشم
من میخوام کلی کارمند داشته باشم که هرشب توی واتساپ بهم گزارش کار بدن
من میخوام رئیس باشم
من میخوام کارآفرین باشم و خودم به بقیه حقوق بدم نه اینکه از بقیه حقوق بگیرم
و کلی خواسته دیگه…
به طور معجزه آسایی خداوند در هر قدم من رو راهنمایی و هدایت کرد که داستانش رو در جای جای سایت و در کامنت های مختلف نوشتم و به تک تک خواسته هام رسیدم
یعنی درآمد مثبت 100 میلیون در ماه
داشتن کلی کارمند که هرشب بهم گزارش کار میدادن
خودم حقوق پرداخت میکردم و …
و شروع کردم به تک تک آرزوهام عمل کردن
مثلاً سوار هواپیما شدم که از بچگی آرزو داشتم
هدیه خریدن برای عزیزانم
خرید موتور مورد علاقه با رنگ مورد علاقه ام
صاف کردن کل بدهی هام
و کلی خواسته دیگه و وقتی همه ی این خواسته ها رو تجربه کردم در دام روزمرگی افتادم و خیلی بی انگیزه شدم دیگه هدفی نداشتم و کم کم کارکردن روی خودم و دنبال هدف بودن رو فراموش کردم…
و مهمتر از آن، چه «اهرمی» (دیدن یک الگوی بسیار موفقتر، یک هشدار از طرف جهان، یا یک تضاد و مشکل جدید) شما را از این خواب بیدار کرد و باعث شد دوباره «تشنهی» رشد و موفقیت شوید؟
تا اینکه دوباره سر و کله ی تضادها پیدا شد و مشکلات یکی یکی اومدن…
ایندفعه درسته که من بدهی نداشتم و نگرانی من این نبود که حالا که درآمدم کم شده بدهی رو چیکار کنم ایندفعه ناراحتی من از نداشتن حق انتخاب بود نداشتن آزادی مالی و این مورد خیلی خیلی غرور مولدم رو خدشه دار کرد…
مثلاً چون پول نداشتم نمیتونستم اون رستورانی که دلم میخواد برم
یا اون لباسی که دلم میخواد رو بخرم
و کلا برای زندگی باید یه چیزایی رو انتخاب میکردم که انتخاب من نبود و بقیه حالا این بقیه آدم ها و شرایط و موقعیت ها بودن که منو مجبور میکردن که انتخاب کنم و این قضیه برای من خیلی دردآور بود…
وقتی به این تضاد رسیدم رفتم سراغ جلسه ششم قدم هفتم هر حرفی که استاد میزد انگار سیلی محکمی بود در گوشم که صدای زنگش تا ساعت ها توی مغزم میپیچید به قول قدیمی ها سیلی افسری بود:
استاد در این جلسه میگه:
اگر داری چیزی رو تحمل میکنی یعنی مشرکی یعنی ایمان نداری چرا باید تحمل کنی؟؟
کسی که قانون رو میدونه کسی که خدا رو باور داره چیزی رو تحمل نمیکنه به کسی باج نمیده حرکت میکنه و زندگیش رو با افکارش خلق میکنه…
به معنای واقعی کلمه شبانه روز داشتم به این جلسه گوش میدادم و هی تکرار میکردم و تکرار میکردم و تکرار میکردم :
چرا من دارم این شرایط رو تحمل میکنم؟
تا اینکه گام سیزدهم پروژه اومد و تیر خلاص رو بهم زد …
با کلی کارکردن و تکرار و نوشتن فهمیدم که قضیه خیلی جدی تر از این حرف هاست و باید یه فکر اساسی بکنم و هدایت شدم به خرید دوره عزت نفس و بعد از شنیدن جلسه اول گفتم خودشه دلیل تمام ناکامی هام نداشتن عزت نفسه
دلیل اینکه به یه آرزویی میرسم به یه درآمدی میرسم و دیگه ادامه نمیدم و در دام روزمرگی میفتم نداشتن عزت نفسه
الان یک هفته اس که دارم روی جلسه اول کار میکنم و توی همین یک هفته نتایج از در دیوار داره وارد زندگیم میشه که گل سرسبد نتایج رو اول کامنتم نوشتم …
خدایا شکرت
استاد در مورد ثروت در یکی از قسمت های سریال زندگی در بهشت یه جمله طلایی میگن:
من ثروت رو برای خوشبختی نمیخواستم من دنبال ثروت بودم برای داشتن حق انتخاب…
خداروشکر که جهان با این تضاد یعنی عدم حق انتخاب منو از خواب غفلت بیدار کرد و کاری کرد که دوباره تشنه موفقیت بشم…
وقتی خود خدا این ویژگی یعنی داشتن حق انتخاب رو به من داده چرا من با یکسری ترمزها و باورهای نادرست این ویژگی ناب رو از خودم گرفته بودم ؟؟؟
وقتی حق انتخاب داشته باشی توحیدی تر هستی
وقتی حق انتخاب داشته باشی شخصیتت رشد میکنه
وقتی حق انتخاب داشته باشی احساس لیاقتت رشد میکنه
آزادی و حق انتخاب یکی از بهترین و بزرگترین نعمت های خداست
پیامتون رو با دقت و حس خوب خوندم و واقعاً از عمق جان خوشحال شدم که نوشتهها تونسته اینهمه آرامش، وضوح و برکت رو به دلتون منتقل کنه. این نشونهی زیباییه از اینکه وقتی نیتها خالص میشه، دلها هم راحتتر همدیگه رو پیدا میکنن.
فرمایشتون درباره ایمان، ترس و گوشبهفرمان بودن در مسیر الهی بسیار دقیق و عمیقه. واقعاً همینطوره؛ خداوند همیشه راه رو نشون میده، فقط کافیست زود بشنویم و زود برگردیم. همین برگشتهای بهموقعست که مسیر رو هموار میکنه.
اینکه با آگاهی از دامها عبور کردید و دوباره به کانون توجه و زیباییها برگشتید، جای تبریک داره. این یعنی رشد، یعنی بیداری، یعنی توحید عملی در زندگی روزمره.
تصمیمتون برای شفافنویسی در مورد مسیر شغلیتون هم بسیار هوشمندانهست. وقتی انسان بهجای فشار، هدایت رو انتخاب میکنه و چیدمان رو میسپاره به خدا، نتایج دقیقاً در زمان درست و شکل درست خودشون رو نشون میدن.
از محبت و انرژی پاکی که در پیامتون بود صمیمانه سپاسگزارم. انشاءالله با استمرار در بهبودهای درونی و توحیدی، درهای بزرگتری به روتون باز بشه و شاهد نتایج زیباتر باشید.
پیامتون رو با دقت و حس خوب خوندم و واقعاً از عمق جان خوشحال شدم که نوشتهها تونسته اینهمه آرامش، وضوح و برکت رو به دلتون منتقل کنه. این نشونهی زیباییه از اینکه وقتی نیتها خالص میشه، دلها هم راحتتر همدیگه رو پیدا میکنن.
فرمایشتون درباره ایمان، ترس و گوشبهفرمان بودن در مسیر الهی بسیار دقیق و عمیقه. واقعاً همینطوره؛ خداوند همیشه راه رو نشون میده، فقط کافیست زود بشنویم و زود برگردیم. همین برگشتهای بهموقعست که مسیر رو هموار میکنه.
اینکه با آگاهی از دامها عبور کردید و دوباره به کانون توجه و زیباییها برگشتید، جای تبریک داره. این یعنی رشد، یعنی بیداری، یعنی توحید عملی در زندگی روزمره.
تصمیمتون برای شفافنویسی در مورد مسیر شغلیتون هم بسیار هوشمندانهست. وقتی انسان بهجای فشار، هدایت رو انتخاب میکنه و چیدمان رو میسپاره به خدا، نتایج دقیقاً در زمان درست و شکل درست خودشون رو نشون میدن.
از محبت و انرژی پاکی که در پیامتون بود صمیمانه سپاسگزارم. انشاءالله با استمرار در بهبودهای درونی و توحیدی، درهای بزرگتری به روتون باز بشه و شاهد نتایج زیباتر باشید.
سلام آقای خاص و خوش تیپ، از اینکه روز بروز توحیدی تر و موفق تر دارید عمل میکنید و نتیجه میگیرید خیلی براتون خوشحالم و بهتون تبریک میگم… من کامنتهای شما رو دنبال میکنم و این کامنت شما دقیقا برای من بود، خوندنش احساسمو خیلی عالی کرد، چون دقیقا من هم داره شرایط زندگیم عالیتر میشه و درآمدم بیشتر شده این روزا و جالبه اصلا ربطی به بازاریابی و تبلیغ و…. نداره، من فقط دارم روی دوره روانشناسی ثروت و دوره احساس لیاقت کار میکنم و کاری که این روزا دارم انجام میدم اینه که دوساعت فایلهای روانشناسی ثروت رو گوش میدم و دوساعت هم احساس لیاقت و 4ساعت هم جملات ثروت سازی که باصدای خودم ضبط کردم رو با ایرپادم گوش میدم. کنترل ذهن و توحید عملی هم که صد در صد جای خود داره…. من همیشه فکر میکردم باید کار عجیب غریبی انجام بدم تا نتایج بیاد اما متوجه شدم قانون خیلی ساده هست اما عمل کردن و باور کردنشه که کاره هر کسی نیست و هرکسی در مدارش نیست…. الان من خانواده ام نگرانم هستن و میگن این همه مدت، هندزفری توی گوشت میذاری آخرش ناشنوا میشی ها…!
و من میخندم و میگم این باوره شماست، نه من…. آخه من هندزفری رو با چسب نواری به گوشم میچسبونم که یه وقت نیفته…
آقای خاص امشب خدا با خوندن کامنت شما بهم اینو یادآوری کرد که اگه نتایج بزرگ میخوای باید فقط روی خودم حساب کنی و ببین این بنده منو…(منظورش شما بودی) اینم داره فقط روی من حساب میکنه و نتایجش داره بزرگتر میشه، ایشونو الگوی خودت قرار بده… منم گفتم چشم.
راستی اینم خواستم بهتون بگم: حواستون هست که از وقتی شما توحیدی دارید عمل میکنید، نحوه نگارش و جذابیت کامنتهاتون خیلی زیاد شده….؟ من اینو دقت کردم و از جنس کامنتهاتون متوجه شدم، بنظرم این خیلی قابل تحسینه و نشونه اینه که شما دارید مسیر رو درست میرید و نتایج قراره بوم… بوم… بزرگتر بشه…. بهتون تبریک میگم. به امید موفقیت روزافزون…
از خوندن پیام پرمهر و پرانرژیتون واقعاً لذت بردم. خیلی خوشحالم که شما هم دارید نتایج ملموس و دلنشین میگیرید و مهمتر از همه، با ایمان و آرامش در مسیر خودسازی و توحید عملی قدم برمیدارید. این هممسیر بودنها واقعاً دلگرمکنندهست.
اینکه فرمودید کامنتم دقیقاً به دلتون نشسته، برای من نشونهی زیباییه از اینکه وقتی آدمها روی یک فرکانس کار میکنن، پیامها خودشون راهشون رو پیدا میکنن. به نظرم همونطور که گفتید قانون سادهست، اما موندن در عمل و باور، هنر و تعهده.
پشتکار شما در کار روی ذهن و احساس لیاقت واقعاً قابل تحسینه و قطعاً این حجم توجه و تمرکز، بینتیجه نمیمونه. نگرانی اطرافیان هم طبیعیه، مهم اینه که آدم بدونه داره چرا و برای چی کاری رو انجام میده.
از لطفتون بابت بازخوردی که درباره نحوه نگارش کامنتها دادید صمیمانه ممنونم. اگر تغییری حس میشه، از برکت همون توحید عملی و تکیه کمتر به خود و بیشتر به خداست.
براتون آرزوی ثبات، آرامش و نتایج روزافزون دارم. انشاءالله من و شما و همه بچه های سایت شاهد «بوم… بوم…»های قشنگتری باشیم…
یچیزی اول جوابم بگم که بقیه رو بیخیال، بقیه اگه باوراشون درست بود که نتیجه زندگیشون این نبود
اگه از این ببعد کسی بهتون گفت آخرشم هندزفری ناشنوات میکنه بگو یکیو میشناسم که 900 روزه هندزفری توی گوشش هست و هیچیش که نشده تازه داره بهتر میشنوه، تازه داره چیزای درست میشنوه، تازه داره از چرندیات دوری میکنه، اگه قراره چیزای چرت و پرت رو بشنویم همون بهتر که ناشنوا بشیم
بقول استاد توی یکی از جلسات دوره هاشون میگن که از استیون هاوکینگ میپرسن کخ ناراحت نیستی که نمیتونی صحبت کنی، میگه اتفاقا خوشحالم چون حداقل چرت و پرت نمیگم
حالام خداروشکر که این هندزفری گوش ما رو از صدای بیرون ناشنوا کرده و اینکه کنترل ورودی برای شنیدن میکنیم بسیار بسیار چیز مهم و بزرگیه
ادامه بدین و زیاد توجهی به بقیه نکنید، بقیه همون اغلب جامعه هستن که اگه هرکاری کردن ما باید کاملا خلافش رو عمل کنیم
بقول استاد که همیشه میگن اگه من بخام با کسی صحبت کنم باید طرف با نتایجش صحبت کنه، چون واقعا نتایج زندگی افراد باورهاشون رو نشون میده نه حرفاشون، پس بزاریم بقیه همونطور که دوست دارن باشن و زندگی کنن و ما هم این مسیر رو ادامه میدیم و انشالله باورامون بهتر که بشه نتایج هم پدیدار میشه و بقیه میبینن و متوجه میشن و البته اگرم نبینن و متوجه نشن، اصلا و ابدا مهم نیست حتی اندازه سر سوزنی اهمیت نداره
انشالله در مسیر موفقیت ها و خواسته هامون قدم برداریم
سلام دوست عزیزم آقای حسنی از اینکه برام کامنت نوشتین خیلی از شما سپاسگذارم، چقدر زیبا گفتین که اگه قراره چرت وپرت بشنویم همون بهتر ناشنوا باشیم. واقعا حرفهای اطرافیان ما دقیقا برعکس چیزهایی هست که باید بشونیم، یعنی دقیقا فقط به نازیباییها توجه میکنند و بس. برا همینم هست که استاد میگن فقط درصده کمی از مردم هستن که ثروتمند و موفق هستن. توی این شرایط حساس کنونی که همه از همه چیز شکایت میکنند، دقیقا من اصلا خبر نداشتم که مردم دارن اعتراض میکنن، چون نه تی وی میبینم نه توی فضای مجازی هستم، متاسفانه در یک مهمونی این خبرو شنیدم، البته اصلا برام هم مهم نبود، چون به قول استاد اینها همونهایی هستن که سال بعد میگن، سال 404 خیلی خوب بودا… و همیشه و تا ابد اهل شکایت کردن هستن.
الان هم من به خانواده ام گفتم که هندزفری گذاشتن من توی گوشم هیچ مزاحمتی برای شما نداره که… و توقع دارم همونطور که من به اعتقادات شما احترام میذارم،،، شما هم به اعتقادات من احترام بذارین و کاری به هندزفری من نداشته باشین و مثله یک جواهر از هندزفریم مراقبت میکنم…. خخخ
خداروشکر که درآمدم دو برابر شده و پول و نعمت به راحتی داره وارد زندگیم میشه… به قول استاد چرخ زندگیم روونتر شده…
من طبق تمرینات دوره روانشناسی ثروت یک، باچند نفر ثروتمند میخواستم مصاحبه کنم، یکیشون ماشینش قیمتش24 میلیارد تومن بود… یه چندتا سوال ازش پرسیدم و بهش گفتم خودتون رو ثروتمند میدونید؟ انقدر بدش اومد که دیگه بقیه مصاحبه رو ادامه نداد و گفت کی گفته من ثروتمندم… من که تریلیاردر نیستم.
خلاصه چندنفر دیگه هم به دلایل مسخره ای حاضر نشدن مصاحبه کنن. متاسفانه دیدگاه چشم زخم رو تعداد زیادی از ایرانیها باور دارن.
متاسفانه مردم ما عوامل بیرونی رو خیلی مهم میدونن… اصلا کلا برعکس قانون رفتار میکنن.
ومن تمرکزم رو از دیگران برداشتم… واقعا خداروشکر میکنم که در این سایت بهشتی در کنار شما دوستان عزیزم دارم رشد میکنم. واقعا سعادت بزرگی هست…
خیلی خوشحالم که می تونم با نتایج خوب و قابل قبولی بیام جلوی شما بایستم و صحبت کنم.
نتیجه از نظر من یعنی در مسیر رشد و پیشرفت بودن و باقی موندن.
یعنی تمرکز بر آنچه که می توانی بهبود دهی و برداشتن توجه از ناخواسته ها.
خوب این هفته های اخیر به فضل پروردگارم خیلی در این زمینه رشد کردم.
اما چیزی که این تغییر رو پایدار نگه داشته و انگیزه درونی قوی برام ایجاد کرده جنسی از اهرم رنج و لذت هست که از الگوبرداری برام به ارمغان رسیده.
همزمان که دوره احساس لیاقت رو گوش میدم و تعمق می کنم می بینم مادر من الگوی تمام عیاری از احساس ارزشمندی درونی بود که یکی از نمودهاش این بود که هرز خودش رو فدای زندگی و بچه هاش نکرد.
با اینکه عاشقانه ما رو دوست داشت و تمام جنبه های زندگی ما رو در حد توانش ساپورت می کرد، با اینکه یک مادر کافی بود ولی هرگز خودش رو فراموش نکرد.
مادرم زمانیکه من و خواهرم دبستانی بودیم و برادرم 3 ساله بود، آرزوش رو که دانشگاه رفتن بود محقق کرد و 7 ترمه با معدل 19/47 لیسانس تاریخ (رشته مورد علاقه اش) رو گرفت.
هزینه دانشگاهش رو خودش با خیاطی کردن درمی آورد و از پدرم هیچ پولی نگرفت.
مادرم به مدت 25 سال هر روز منظم ورزش می کرد. کلاس زبان آنلاین گرفته بود.
بعد از خیاطی بوتیک لباس زنونه داشت و بعد یه بوتیک دیگه هم گرفت در یک جای بسیار سطح بالاتر.
پیج کاری بسیار موفقی داشت که صفر تا صدش رو خودش آموزش دیده بود و هندل می کرد و یک بلاگر بسیار موفق بود. یک دلیلش هم این بود که سالهای سال تدریس و تفسیر قرآن می کرد و در سخنرانی و فن بیان بسیار قهار بود.
خوب بصورت طبیعی وجود همچین الگویی بدون اینکه بخواد برام چیزی رو توضیح بده خودش یک انگیزه قوی برای پیشرفته.
اصلا در ذهن من اینجور شکل گرفته که درستش اینه که یک خانم نباید یک مادر خانه دار محض باشه. و اگر بجز خانه داری و فرزندپروری هیچ کاری نکنه یعنی در حق خودش و استعدادهاش ظلم کرده.
اما نکته ظریف این وسط تفاوت شخصیت من و مادرمه.
من بطور ذاتی کم جنب و جوشترم و مادرم پرانرژیتر و فرزتر بود.
این تفاوت در کنار اون الگوگیری یکمی برام تضاد ایجاد کرده بود و من سالها خودم رو (نتایج الان خودم رو) با دستاوردهای تمام عمر مادرم مقایسه می کردم و آثارش هنوز هم تا حدودی هست، هرچند که به لطف دوره احساس لیاقت جلسه 1 تلاشم برای مقایسه نکردن تقریبا جواب داده و دست از خودسرزنشی برداشتم.
همیشه فکر می کردم باید مثل مادرم فعالیت فیزیکی خیلی بالایی داشته باشم و با آدمهای خیلی زیادی در ارتباط باشم، یا آدمهای زیادی منو بشناسن.
ولی با خودشناسی بیشتر در دوره احساس لیاقت متوجه شدم من بیشتر از مادرم درونگرا هستم و برام خیلی مهم نیست همه من و مهارتهام رو ببینن و بشناسن. من در خلوت خودم راحت ترم.
پس دست از تلاشهایی که نتیجه اش از خونه بیرون رفتن و معاشرت زیاد داشتن بود برداشتم و به خودم گفتم چه کاری هست که بهش علاقه مند باشی و با شرایط الانِ زندگیت (ترانه کلاس اولی و نوای یک سالهی نوپا) متناسب باشه، بشه هروقت تونستی انجامش بدی و جوری غرقش بشی که فارغ از زمان و مکان و غوغای جهان اطرافت با تمرکز انجامش بدی؟
خیلی درگیر حل این موضوع بودم. خیییییلیییییییی
سالهای سال سوالم این بود که من کی ام و رسالتم در جهان چیه؟
با دوره همجهت با جریان خداوند و تغییر زاویه دیدم، با توکل بیشتر و احساس رهایی از جنس نور هدایت، این مسأله حل شد. الهی شکر
زمانیکه من حسابی مستأصل شده بودم و قبول کردم غیر از هدایت خداوند هیچ سرمایه ای ندارم، بالاخره بزرگترین دغدغه زندگیم رفع شد.
خداوند به وضوح فلشبک زد به کلاس اول دبیرستانم و هنر تذهیب و طراحی سنتی (نقش فرش)
دستان خداوند از راه رسیدند و خداوند شاهکارش رو کاملا بی نقص انجام داد.
شروع کردم به طرح کشیدن از هرچیزی که از 26 سال پیش در خاطرم مونده بود.
بعد که ویدیو گرفتن و بارگذاری در یوتیوب رو یاد گرفتم شروع کردم به آموزش دیدن،
اساتید رو پیدا کردم و بهترینش رو انتخاب کردم.
هر روز دارم یاد می گیرم و تمرین می کنم.
اما چون عاشق این هنرم و استعداد خدادادی در زمینه کارهای بسیار ظریف و دقیق و زمانبر دارم، رشدم بسیار سریعتر از خیلیهاست.
خودم می فهمم که روند پیشرفتم تصاعدی شده و در یک بار تمرین طرحی می کشم که شاید هر هنرجویی نتونه با چندین و چند بار تمرین انجامش بده.
ایده های خلاقانه به ذهنم میرسه و هربار مشتاقتر میشم.
دوره های استادی که انتخاب کردم هزینهاش برام به راحتی قابل پرداخته و برنامه چیدم که به ترتیب دوره ها رو بخرم و کار کنم.
رویاپردازیهام در این زمینه crystal clear شده، شفاف مثل شیشه، مثل سنگهای داخل یک آب زلال دارم می بینم که از کجا به کجا می رسم و چه موفقیتهایی در انتظارمه.
قند تو دلم آب میشه و انرژی می گیرم.
من با مادرم فرق دارم اما روش فکری که از ایشون الگو گرفتم کار درستش رو در زمان درست انجام داد.
قرار نیست من دقیقا مثل مادرم عمل کنم، اما باید مثل افراد موفقی مثل استاد و مادرم فکر کنمو به روش خودم کاری که خودم دوست دارم رو انجام بدم.
چون هر آدمی منحصربفرده و از راه یونیک خودش به سمت کمال حرکت می کنه.
تغییر من بیشتر با استفاده از الگوگیری شکل گرفت، نه صرفا چک و لگد خوردن از جهان.
در واقع زیاد چک نخوردم، بلکه بیشتر مقایسه بود که هولم می داد به جلو.
ولی بخشی از مقایسه که انگیزه بخش بود کمکم کرد، نه اون بخش که تفاوت شخصیتی من و مادرم رو حذف می کرد و فقط دنباله رو محض ایشون بود.
استاد عزیزم و خانم شایسته ارزشمند، این پروژه و لینک شدنش با دوره احساس لیاقت برای من ارمغان بسیار ارزشمندی به همراه داشت که پیدا کردن علاقه زندگیم بود و روح منو در بهشت به پرواز درآورده. حسی که فقط میشه در بهشتی از توحید عملی تجربه اش کرد.
و من تا ابد مدیون شمام که بنیانگذار این بهشت شدید. عاشقتونم
ازت سپاسگزارم، شما با صداقت و روراستی خودت رو واکاوی کردی، افکارت رو گذاشتی جلوت و جراحیش کردی.
درسته من هم وقتی یک روز یا حتی نصف روز میرم بیرون بعدش باید بشینم تمرکز کنم کدوم برنامه هام از روتین خارج شده و دنبال راهی برای جبران وقت از دست رفته میشم. برام سخته برنامه جدید بریزم.
توی این سالها هر کاری رو که انجام می دادم انگیزه ام فقط مالی یا جایگاه اجتماعی بود. هیچکدوم از کارهام اونی نبود که باهاش عشق کنم و به فکر نتیجه نباشم.
اما الان فقط انجامش میدم چون دوستش دارم، چون برای من روح معنوی این کار و احساس آرامش و اطمینان قلبیش یک ثروته و مطمئنم با کار کردن روی باورهای ثروت سازم روزی میرسه که ثروت مادی هم از این طریق از راه میرسه.
به شما تبریک میگم که قدم بسیار مهم و باارزشی برداشتید و با ذهنی آرامتر و آگاهی های بیشتر به سمت علاقه تون به راه افتادید.
و در راه خدا- آن گونه که سزاوار جهاد برای اوست- جهاد کنید؛ 88 او شما را برگزیده و برایتان در دین هیچ تنگنائی قرار نداده است. 89 [این همان] آئین پدرتان ابراهیم است؛ او شما را پیش از این، و در این کتاب، مسلمان نامید تا این پیامبر الگوی [قابل پیروی برای] شما باشد 90 و شما هم الگوئی برای مردم. پس نماز بپا دارید و زکات بپردازید و به [کتاب] خدا چنگ زنید، 91 تنها او مولای شماست، و چه نیک مولا و نیکو یاوری.
سلام و سلامتی و نور و عشق به توحیدی ترین استاد و شایسته ترین یار و همراهشون و به همه ی دوستان نازنینم تو این دانشگاه بهشتی
خدای مهربونم شکرت برای یه صبح دیگه یه حس فوق العاده ی دیگه و کلی عشق و امید که تو دلم دارم…
شکرت که فرکانسم دیشب چنان کوک شد که الان هنوز قند تو دلم آب میشه… شکرت برای اتفاقاتی که قراره و داره این حس خوب خلق می کنه
خدایا شکرت برای یه خواسته ی مهمی که بلاخره دیروز به کمک تو خلقش کردم
شکرت برای تک تک نعمتهای زندگیم برای سلامتیم، برای خونواده ی قشنگ و دوست داشتنیم، برای رسیدن مامان و بابا تا چند ساعت دیگه به کانادا، برای رفیقای ناب و بی نظیری که وارد زندگیم کردی، برای والیبالی که می رم و عشق می کنم و هزاران هزار نعمت دیگه ای که همین الان تو زندگیم دارم…
استادجونم منم بلاخره پیوستم به دانشجوایی که آگهی تبلیغاتی رو انجام دادن خدا رو هزاران بار شکر می کنم… خیلی وقت بود که تو ذهنم بود که من الان می تونم و بابد این تمرین رو انجام بدم. چند وقت پیش هم که خداوند بهم گفت بشین آگهیت رو بنویس و نوشتم ولی هی دنبال فرصت بودم… با خودم می گفتم فلان موقع تو فلان جمع وقت خوبیه ولی می رفتم و برمی گشتم می دیدم عههههه اصلا حتی از ذهنم هم رد نشد وقتی اونجا بودم… بعد می گفتم خب پس این جا جاش نبوده… اونایی که بابد براشون بگم اونجا نبودن…
دیروز که بازی هفتگی والیبالمون بود یکم زودتر آماده شدم و گفتم نیم ساعت زودتر می رم و قبلا دیده بودم خیلیا زود میان. انقدر هم بچه های والیبال زیادن که قطعا خیلیاشون هستن که من هیچ شناختی ندارم و مناسبن برای این برنامه. خلاصه رفتم. تا رسیدم دوتا تیم که تو زمین بودن بازی می کردن با دست اشاره کردن بدو بدو بیا یار کم داریم. دوتا تیم قرار بود زودتر شروع کنن و من جزو دو تیمی بودم که 12:30 شروع می شد بازیمون. سریع آماده شدم و رفتم تو زمین و با خودم گفتم خب فعلا پلن خدا اینه برام. و شروع کردم بازی تا اونی که از تیمشون نیومده بود اومد. از زمین اومدم بیرون و دیدم سه چهار نفری از بچه ها بیرون زمین وایسادن و منتظر وقت بازی هستن گفتم همینه الان وقتشه. رفتم و سلام و احوالپرسی و بعدم گفتم می خوام چند دقیقه از وقتتون رو بگیرم و کلی استقبال کردن و منم هرچی تو ذهنم بود رو گفتم و بعد که تموم شد حس کردم همین؟ چقدر زود گذشت خخخ بعد اونا کلی تحسین و تعریف کردن و کلی هم از اینکه چه جالب که همچین کلاسایی می ری و با دوتا بچه آفرین… و از همه جالبتر این بود براشون که گفتم 99٪ مواقع حالم خوبه و یادم نمیاد آخرین بار کی حال بدی داشتم یا دلم گرفته بوده و از این حرفا… بعدم کلی از پیشرفت والیبالم گفتن و چون تیم ما قهرمان هم شده بود دیگه همه تو ذهنشون هست…
واقعیتش همون بلافاصله یکم جا خوردم، فکر می کردم بعدش از خوشحالی می پرم بالا پایین، خیلی خوشحال بودم که بلاخره انجامش دادم ولی فکر کنم چون بارها و بارها تو ذهنم انجامش داده بودم خیلی ذوق زده نشدم خخخخ یاد حرف شما بعد از اولین اجراتون افتادم استاد… خلاصه بازی شروع شد و 1/5 ساعت لذت بخش و بعد که تموم شد دومین رزق بی حساب رسید. یکی از بچه ها یه پاکت که توش دو تا شیرینی بود داد و گفت تو شیرینی فروشی کار می کنه (در کنار درسش که حقوق می خونه) و اورده چندتا به بچه ها بده. تشکر کردم و اومدم.
رسیدم خونه و بعد از دوش دیدم پیام دارم از فاطمه جان بعد از کلللی مدت که ارتباط مستقیمی باهم نداشتیم… با کلی چشمای قلبی به پیامش گوش دادم و خدا رو شکر کردم برای این رزق که یه حسی داشتم اینا پاداشای همون تمرینته… خلاصه حس خوبم چندین برابر شد. عصری هم سام یه مرغ پروانه ای (مرغ درسته که بازش می کنه مثل پروانه میشه) تو فر درست کرد بی نظیر و همگی نوش جان کردیم. خودم هم چون نونمون تموم شده بود نون تافتون مخصوص درست کردم با کنجد و زیره و خلاصه یه روز پربار و پر از نعمت و رزق و فراوانی بود. شب قبل از خواب نمازم رو خوندم و گفتم قران رو باز کنم یکم با خدای مهربونم گپ بزنم صفحه ی آخر سوره ی حج و صفحه ی اول سوری مومنون اومد… اصلا دیگه رو پا بند نبودم… انقدر قلبم باز شد که فقط خدا می دونه… گفتم خداجونم من یه چند دقیقه تمرین رو انجام دادم ببین چجوری داری پاداش می دی و تحسینم می کنی… که خدا پیامبران و بندگانش رو بر می گزینه…
هو مولاکم، نعم المولی و نعم النصیر بعد از اون ور
قد افلح المومنون
الذین هم فی صلاتهم خاشعون
و الذین هم عن اللغو معرضون
همینجوری که تو چشمام اشک بود به دلم افتاد عکس این دو صفحه رو بگیرم و برای فاطمه جان و سعیده جان بفرستم. گوشی دستم بود و عکس رو گرفتم بالای گوشی یهو نوتیفیکیشن اومد که پیام از سعیده شهریاری…. یعنی من یه لحظه هنگ کردم… تمام موهام سیخ شد از این همزمانی با این دقت… سعیده جانی که تو دوره ی سکوت خودشه و خیلی کم باهم در تماسیم، پیام داده بود برای اومدن مامان و بابا و دقیقا زمانی که من گوشی تو دستام بود که براش هدایت زیبای قرانی رو بفرستم… به خودشم گفتم… و اصلا دیگه من تو دنیای دیگه ای بودم… با همین تمرین انگار خداوند پاداش مهمتری بهم داد، اینکه بیشتر از قبل حس کنم که همیشه باهامه… مراقبه ی جلسه 15 هم جهت رو گذاشتم که قبل خواب گوش کنم و بخوابم و با هر عبارت و جمله اشکام بود که سرازیر می شد از حس عمیق سپاسگزاری…
خداوندا همیشه از رگ گردن به من نزدیکتری
من چه بدانم چه ندانم، چه حس کنم چه حس نکنم و چه بخواهم و چه نخواهم همیشه در آغوش تو هستم
و چقدر زیباست که احساس می کنم همواره در آغوش تو ام
تو همواره و در هر شرایطی در حال هدایت من هستی و این بزرگتریه نعمتیی ست که می توانم براش سپاسگزاری کنم
خداوند قادر، خداوند رزاق، خداوند وهاب و خداوند هدایتگر همواره همراه من و حمایتگر من است
استاد نازنینم و استاد شایسته جان عاشقانه دوستتون دارم و بی نهایت سپاسگزارم ازتون برای تمام آموزشها و تلاشهاتون تا ما رو به خداوند نزدیکتر کنین… هم جهت با جریان خداوند…🩵
بازم یه پاشنه شخصیتی داشتم..توی این سفر به لطف خدا بهم نشون داده شد..
چقدر غلبه بر ترس کردم..
و خیلی موارد دیگه…پر از برکت….
…و بازم یه سفر به یه مکان داشتم،” که به لطف خدا…باید تمرین اگهی بازرگانی رو انجام میدادم..
توی اوایل هدایتم به پیاده روی..بهم گفت داخل این مدرسه شو راجع به این موضوع صحبت کن..
و منم با ترس وارد شدم.و مدیر مدرسه راجع به صحبتم ،”چقدر استقبال کرد..و کلی با معلم ها صحبت کردیم.راجع بخودم گفتم..
مدیر بهم گفت باید با اموزش پرورش در میون بزاریید.
و خداوند ! دقیق روزشو برام تعیین کرد…و من رفتم آموزش پرورش..
با یه سری افراد…
صحبت کردم..(گفتم این الهام خداونده درسته ترس هست..
ولی من باید انجامش بدم..)
رفتم توی یه جلسه…
اون شخص ..بهم گفت بله بفرمایید خانم علی پور..
گفتم میخام راجع به فلان مسئله توی مدارس با بچه ها صحبت کنم..
ایشون گفتن مجوز داریید گفتم نه..برای کار تحقیقاتم هست.!
ناگفته نمونه!!..
من اصلا نمیدونستم دلیل این الهام چیه..فقط میخاستم اون برنامه الهام رو انجام بدم..
..
گفتن بهت خبر میدییم.دیگه اونجا الهام اومد ادامه .ش ندم..
و بازم یسری دیگه رفتم یجایی بازم طبق الهام با چند شخص راجع به دستکشهام صحبت کردم…
سمیه جان….دستکشی که تولید کردم..میتونم با قطعیت بگم هیجای این کره خاکی مثل ورژن من هنوز تولید نشده..
شاید از نظر کیفیت جنسی باشه..از لحاظ کارایی هنوز کسی تولید نکرده..
دستکش من کاربردی روزمرگی هست….
هم میشه ست لباس مجلسی و کت شلوار و توی همین حیطه”پوشیده بشه..
و هم میشه..برای کارهای روزمره برای محافظت پوشیده بشه..
بسیار ساده و هوشمندانه خلق شده..که همه رو لطف خدا میدونم…
میخام بگم!!!!من اون اویل میترسیدم راجع بهش با کسی صحبت کنم..
میگفتم یعنی چی!؟
بدرد چی میخوره..
و قدم به قدم ….این دستکش که زیباتر شد..پروجکتشم برام راحتر شد…
میخام اینو بگم!!!چیزیکه از دل برآید….
مگه میشه نتونی راجع بهش تعریف نکنی!!!.
نمیشه..
من همیشه درونم خیلی معتقد به این باور بود.و فردی بودم نمیتونستم دروغ بگم..منظورم راجع به بیزنسم..
ولی الان چیزی که تولید کردم…باورم نسبت بهش خیلی زیاده..بهمین خاطر تونستم پروجکتهای خیلی خوبی رو چه در..شهرم.چه در سایتای ایرانی… و حتی”چه در خارج از کشور داشته باشم..
چرا!؟چون هنوز کسی نتونسته توی رشته طراحی دوخت همچنین دستکشی رو به سایز بندی برسونه.و بتونه پک ..همون جعبه دستکشو به این دقتی و کاربردی خلق کنه…
میخام بگم….آگهی بازرگانی…یعنی پرقدرت بودن از چیزی “که اول!برای خودت پر اهمیت هست…..
و این اهمیت بودن و ارزشمند بودن در طی زمان بدست میاد..
که اونم نیاز به استمرار برای بهبودهاست…
دستکش من با هر بهبود…قوی و قوی تر شد…
و ساختارش با درک بیشتری ساخته شد.. و هر بار اسانتر و زیباتر و عالیتر پروجکت شد به محلهایی که بهم الهام میشد..
در ادامه!….
سمیه جان….ممنونم از نتایجت برامون نوشتی…
نتایج زیاده و واقعا جای سپاسگزاری داره…
و همه لطف خدای مهربان هست..
من نرگس چه اون 10 سال.کار کردنهای بدو بدو..
چه این چهارسال…که فقط با عمل کردن به قوانین…
تونستم همچنین کارهایی بجز شخصیت !….تونستم روی مهارتمم با دقت و با لطف خداوند ” کار کنم..
انشالله به زودی دستکشهام جهانی میشن..من به امید اینروزم..حتی تولید خود پارچه هم انجام میشه……فعلا فقط دارم بهبود میدم و حرکت میکنم.
سلام نرگس جانم، امیدوارم حال دلت عالی و نورانی باشه… بی نهایت ممنونم که وقت گذاشتی و این پاسخ مفصل رو با حس خوب بهم هدیه دادی… کلللی تحسینت می کنم برای تک تک نتایجی که بدست آوردی و همچنان در راه داری… خدا رو هزاران بار شکر برای قدمهایی که برای بیزنست برداشتی… و قطعا خدا ده ها برابر برات قدم بر می داره… اینکه آدم علاقه ش رو بشناسه و بره دنبالش نعمت بزرگیه و خدا رو شکر که شما از این نعمت برخورداری… خدا رو صدهزار مرتبه شکر برای دستکشهای نرگس… زیبا و پر کاربرد… امیدوارم روز به روز بیزنست پر رونق تر بشه دوست خوبم… و مرتب بیای و از موفقیتهام بیشتر و بیشتر برامون بنویسی… در پناه خداوند رزاق و وهاب شاد و سلامت و ثروتمند باشی.
سلام به سمیه عزیزم امیدوارم خانواده تان به سلامت رسیده باشند و چشمتون روشن و تبریک دوم به خاطر آگهی تبلیغاتتون خیلی خوب روی عزت نفس و احساس لیاقتتون کار کردید و چقدر من در این لحظه به پیامتون نیاز داشتم و براتون همیشه موفقیت و سعادتمندی دارم
سلام فاطمه جان. ممنونم از حس خوبی که با این پاسخ به من هدیه دادی… بله خدا رو شکر مامان و بابا دیروز رسیدن کانادا. البته ما به امید خدا جمعه یا شنبه می ریم به اون سمت و می بینیمشون :) خدایا شکرت🩵
در مورد آگهی تبلیغاتی هم ممنون از تبریکت… واقعا تک تک تمرینای استاد بی نظیرن و من از دیروز تا حالا انقدر پاداش دریافت کردم که هی میگم کاش زودتر انجامش داده بودم :))))
امیدوارم خداوند رزاق و وهاب و هدایتگر به هممون کمک کنه تا قدم های محکم و پیوسته ای در این مسیر برداریم…
سلام به محمد عزیز. امیدوارم حال دلتون عالی باشه. بسیار ممنونم از این پاسخی که برام نوشتید و حس خوبی که بهم هدیه دادید.
محمد جان اگر منظورتون از تمرین، تمرین آگهی بازرگانیه که توضیح کاملش تو دوره ی عزت نفس داده شده و خلاصه ش اینه که برای بالا بردن عزت نفس و اعتماد به نفسمون بتونیم همونجوری که وقتی می خوایم یه محصول رو تبلیغ کنیم تمام نکات مثبتش رو بولد می کنیم، در مورد خودمون و شخصیتمون این کارو انجام بدیم و نکات مثبت و توانایی هامون رو بنویسیم و برای افرادی که نمی شناسیم ارائه بدیم. و همین وقتی که می ذاریم تا نکات مثبتمون رو رو کاغذ بیاریم باز خودش کلی نعمته. اگر منظور سوال خلق خواسته ای که داریم حالا هر خواسته ای هست، واقعیتش کلی فایل تو فایلهای دانلودی در این زمینه هست که مطمئنم خیلی می تونه کمک کنه، من فقط می تونم برداشت خودم رو از قانون بگم و باوری که دارم سعی می کنم تو ذهنم پایدارش کنم. همونطور که خودتم می دونی، دقیقا با تمام آموزشهای استاد داریم تلاش می کنیم همین رو یاد بگیریم دیگه، که ما خالق تک به تک اتفاقات زندگیمون هستیم، و از این قدرت خلق کنندگی می تونیم استفاده کنیم برای رسیدن به خواسته هامون. چه جوری؟ با ایجاد باورهای درست و برطرف کردن ترمزهای ذهنی که داریم. با بمباران ذهنمون با این آگاهی ها تا بتونیم باورهای مخربی که سالهای سال تو ذهنمون شکل گرفتن رو به تدریج تغییر بدیم… با ایجاد مومنتوم مثبت و سعی در حفظ این مومنتوم. و ساده ترین راه برای این کار همون قانون ساده ی احساس خوب= اتفاقات خوب هست که دیدم شما تو کامنتاتون بخوبی یاداوریش می کنین. حالا منِ نوعی سوالم از خودم اینه که چیکار کنم تو حس خوب بمونم؟ می بینم با تمرکز بر زیبایی ها، با سپاسگزاری، با گوش دادن هر روزه به آموزشهای استاد، با دیدن نشانه ی امروزم… و به مرور می بینم که عه فلانی چقدر با احترام بام برخورد کرد، یا یه تحسین از طرف همکار یا دوست، فلان رزق بی حساب اومد، یکی یه غذای نذری آورد دم خونه، رفتم مغازه بدون اینکه بگم یا بدونم تخفیف خوبی بهم داده شد، اصلا بارونی که زد و همه ی اینا رو از لطف خدا بدونم بخاطر اینکه من دارم تلاشم رو می کنم، براش سپاسگزار باشم و هییی با خودم تکرارش کنم. این راهی هست که من دارم تمام تلاشم رو می کنم هر روز برم و با خدا و جریانش هم جهت تر بشم… خدا خودش کمک کنه تک تکمون بتونیم تو این مسیر ثابت قدم باشیم. باران رحمت خداوند همیشه در حال باریدنه، این ماییم که باید ظرمون رو آماده کنیم تا از بارون بهره ببریم… اینا رو دارم به خودم می گما… تا این ذهن رو ساکت کنم، چون ذهن هیچوقت بیکار نمیشینه، تا اجازه بدم صدای قلبم، صدای خداوند رو بلندتر واضحتر بشنوم…
ازتون ممنونم که باعث شدید این یاداوری ها رو به خودم داشته باشم. و به خدای رزاق و وهاب و هدایتگر می سپارمتون.
دعوت حق از آن اوست! و کسانی را که غیر از خدا میخوانند، به دعوت آنها پاسخ نمیگویند! آنها همچون کسی هستند که کفهای (دست) خود را به سوی آب میگشاید تا آب به دهانش برسد، و هرگز نخواهد رسید! و دعای کافران، جز در ضلال (و گمراهی) نیست!
=====================================
سلام به اساتید عزیزم،سلام به دوستان توحیدی و ارزشمندم در غار حرا
الهی که حال دلتون عالی باشه و در فرکانس احساس عمیق آرامش،آرامشی از جنس أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
امروز بالاخره تونستم پشت شیطان ذهن رو بشکنم و ازین فایل نکته برداری کنم و توی دفترم بنویسم.
ذهن قوی،ذهن قوی،ذهن قوی…
طبیعی هست که وقتی به یکسری از نتیجه ها میرسیم،انگیزه هامون کم بشه،این یک کار ادونسه،اینکه بتونی حتی وقتی نتیجه گرفتی بازهم انگیزه هات رو زنده نگه داری!این تلاش راحت هم نیست،نیاز داره یک ذهن بسیار قوی داشته باشی.
اشکال نداره اگر یکم شل شدی،این طبیعیه ولی به خودت بیا و حرکت کن!
همین الان که دارم مینویسم شیطان ذهنم داره خودشو جرت وپرت میکنه که واسه چی داری مینویسی؟!که چی بشه؟!و من دارم آگاهانه ولوم صدای قلبم رو بلندتر میکنم،همون صدایی که میگه: لَهُ دَعْوَهُ الْحَقِّ ۖ
من باید بنویسمتا این ذهن رو در بند بکشم،این یکی از قویترین روش های جعبه ابزار من برای کنترل ذهنه،اون موقع که تو icu بودم مینوشتم اینجا icu ساعت 3 صبح وسط صدای ونتیلاتور ها براتون مینویسم،رفتم اورژانس کودکان باز وسط شیفت وقت گیرمیاوردم میومدم سروقت سریال های سفرنامه وشروع میکردم به نوشتن،تو کیش هم که بودم با صلات توی سایت اوضاع رو تحت کنترل درآوردم،اما به قول استاد جان مدیریت این ذهن واقعا یک همت والا میخواد،از یک جایی به بعد باید هولش بدی تا ادامه بده.
به نظر من،یکی از نقطه های قوت استاد با اختلاف منطقی بودن حرفاشونه،خیلی بچه هارو درک میکنه،سریع بهشون احساس ارزشمندی میده،سریع نقاط قوتشون رو تکرار میکنه،حتی یک جوری حرف میزنن که آدم اصلا نگاه بالا به پایین نمیگیره،من که هیچ وقت همچین احساسی و فرکانسی از استاد با این همه نتیجه نگرفتم،درصورتیکه بعضی از آدم ها،با یک هزارم نتیجه ی استاد یک جوری حرف میزنن که اصلا آدم حالش بد میشه همون دقیقه ی اول…
من یکی که سریع فرکانس نگاه بالا به پایین رو میگیرم و اگر یک همچین احساسی نسبت به کسی داشته باشم در جا توی ذهنم حذفش میکنم،به نظرم این غرور مولد منه،کلا من خیلی آدم صادق و راحتی ام،خیلی همه چیز رو ساده میگیرم،با خودم درصلحم و یکی از دلایلی که تو هر مداری بودم دوستام از خودم بهتر بودن همین بود،چون قلبم فرکانس آدم هارو دریافت میکنه…
و استاد به نظرم با اختلاف شفاف ترین فرکانس رو توی صمیمت دارند در حالیکه کوله باری از نتایج دستشونه.
حتی گاهی توی چندتا ازین مصاحبه ها احساس کردم بچه ها یک جوری حرف میزنن انگار میخوان به استاد درس یاد بدن :/یک حالتی از منم منم کردن:/ولی بازم استاد ندید میگیرن و با عشق پاسخ میدن…
این یک درجه ی ادونسه،اینیک مدارِ صلح درون بیشتره که حتی به همچنین غرور هایی پاسخ در خور ندی و از صلح درونت کم نکنی.
چندتا نکته ی مهم ازین فایل برای من:
1)stay hungry :همیشه گرسنه ی موفقیت های بیشتر باش.
2)تمایل طبیعی انسان به حرکت نکردنه،ولی کسی که کنترل میکنه خودش رو و در واقع سوار بر این ذهنه،اون ذهنش رو با اهرم رنج و لذت جهت میده!
3)طبیعیه که وقتی به یک سری نتیجه میرسی انگیزه هات کم بشه اما اگر ذهنت رو قوی کنی توی این تله نمیمونی.
4)قبل اینکه به هدفت برسی،هدف بعدی رو مشخص کن: فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ
5)خوشحال نشو به بدبختی بقیه نیستی وحسرت موفقیت های افسانه ای بقیه رو نخور!
6)یک الگوی حد وسط انتخاب کن و به سمتش حرکت کن و به دستش بیار، «وَکَذَٰلِکَ جَعَلْنَاکُمْ أُمَّهً وَسَطًا»
شکرگزاری :
امروز متوجه شدم یکی از دخترهایبسیار زیبای آشناهامون که از من هم کوچیکتر بود به رحمت خدا رفته،این جور مواقع آدم فکر میکنه این رفتن ها همه ش برای همسایه ست،برای بقیه ست،اما حقیقت اینکه ممکن بودن اون دختره من باشم،اگر زنده م هنوز،این یک گیفته،یک هدیه ست،این یعنی هنوز فرصت هست،هنوز میشه حرکت کرد،اگر صبح بیدار شدم،اگر سلامتم،اگر خودم دارم بدون هیچ مشکلی نفس میکشم،اگر چشام میبینه،اگر گوشام میشنوه،اگر میتونم راحت راه برم،اگر میتونم به کارام برسم هرکدوم ازین یک دنیا برکت و نعمته که تا وقتی هست به چشم من نمیاد،ولی وقتی یک ذره هرکدومش به مشکل برمیخوره من تازه میفهمم چه نعمتی بوده که من هیچ وقت براش سپاسگزاری نکردم،به نظرم خود(سپاسگزاری) یک نعمته،اینکه بتونی شکر خدارو بگی،این بتونی شکرگزاری بنویسی،اینکه چشم دلت به روی نعمت هات باز بشه این خودش یک لطف از طرف پروردگاره،و من زمانی اینو میفهمم که میرم توی غار و تاریک میشم و به فرکانس سپاسگزاری دسترسی ندارم،اون موقع میگم عههه یعنی اونم یک مداری بود که خدا بهم داده بودش،من فکر میکردم چیز خاصی نیست…اتفاقا خیلی نعمت بزرگی بود،و تازه وقتی ذهنم تاریک میشه و احساس میکنم قلبم بسته شده ،میفهمم چه مدار پر از نوری رو از دست دادم.
درهرصورت به قول استاد اینم طبیعیه که یک جاهایی از مسیر آدم احساس میکنه کشتی زندگیش،وسط یک اقیانوسه و هیچی از دور مشخص نیست و انگار هیچ پیشرفتی حاصل نمیشه،ولی اونجا باید تلاش کنی صبارشکور بمونی تا نشونه ها بیان…
این روز ها وقتی مادرم بهم زنگ میزنه میگم خدایاشکرت،مادرم زنده ست،من میتونم صداشو بشنوم،اگر نبود اوضاع خیلی سخت میشد.
یا وقتی نیلا نیکا هی میگن اینو بده اونو بده و یکم خرده فرمایشاتشون زیاد میشه تا ذهنم میخواد قاطی کنه میگم خدایا شکرت اینا سلامتند،همینا وقتی مریض میشن و بی حال میشن من کلی غصه میخورم که کی بچه م خوب میشه دوباره از جاش بلند شه و بازی کنه…
یا وقتی یخچال خونه پر میشه میگم خدایا شکرت،واقعا اگر نیاز های مادی من تامین نمیشد من باید چیکار میکردم؟!همین غذاهایی که راحت خورده میشه،همه ش نعمت و برکت توعه …
خلاصه که تموم تلاشمو میکنم که یک جوری این ذهن رو رام نگهش دارم و حالیش کنم که داشتن هیچ نعمتی رو توی زندگیش بدیهی ندونه و احساس طلبکاری نداشته باشه…
خیلی وقت ها موفق میشم،یک وقت هایی هم نمیشم و باید برم سروقت تایم اوت گرفتن وکنترل ذهن با روش های سامورایی…
درهرصورت این مسیر ادامه داردچون«آنچه جرات میخواهد،دوام آوردن است.»
بی تردید کسانی که گفتند: پروردگار ما خداست؛ سپس [در میدان عمل بر این حقیقت] استقامت ورزیدند، فرشتگان بر آنان نازل می شوند [و می گویند:] مترسید و اندوهگین نباشید و شما را به بهشتی که وعده می دادند، بشارت باد.
دعوت حق از آن اوست! و کسانی را که غیر از خدا میخوانند، به دعوت آنها پاسخ نمیگویند! آنها همچون کسی هستند که کفهای (دست) خود را به سوی آب میگشاید تا آب به دهانش برسد، و هرگز نخواهد رسید! و دعای کافران، جز در ضلال (و گمراهی) نیست!
چند وقتی که هدایت میشم به کامنت شما در حالی که از خدا هدایت میطلبم البته در مسیر و روند زندگیم هدایت ها از ذهن من عجیب و غریبه
ولی طبق فایل 11 هم جهت با جریان خداوند هدایت ها رو فقط پیروی کن و به منطق ذهن بها نده و آیات خداوند رو به بهای اندک معامله نکن
عزیزم
در آیه که از فضل خداوند هدایت شدید و نوشتید این آگاهی اومد و من هدایت رو پیروی میکنم و برای خودم و تکه ای از خداوند مینویسم
دعای کافران وَمَا دُعَاءُ الْکَافِرِینَ
همون حرکت و تلاش معنی شده
دعا فقط به درخواست دادن کتبی و شفاهی ختم نمیشه بلکه به حرکت ادامه دار میشه
من در تضاد های زندگیم وقتی دعا میکنم خداوند به من الهاماتی میکنه که هدایت میشم به انجام یکسری کارها مثل سکوت مثل فست مثل رفتن به جایی مثل نرفتن مثل ….با شرایط من و اگر باورهام توحیدی باشه نتیجه فقط آرامشِ یا آرامش جسم یا آرامش مالی یا آرامش ذهن یا دور شدن از آدم های ناهماهنگ
و اگر باورهام خالص نباشه حرکت من گمراهی و تقلاهایی مثل توهم زرنگی مثل زبون ریختن های الکی مثل هزینههای الکی مثل تایید گرفتن الکی مثل در باد موفقیت نشستن مثل غرور الکی …
خدایا بهمون رحم کن که تو رحمانیت رو بر خودت مقرر کردی یا ارحم الراحمین که تو مهربان ترین مهربانانی و هدایتمون کن
و اوست که از آسمان آبى فرستاد، پس بدان هر چیز روییدنى را برآوردیم، و از آن [جوانه و ساقهاى] سرسبز خارج ساختیم که از آن دانههاى روى هم چیده بیرون مىآوریم. و از شکوفۀ نخل، خوشههاى نزدیک به هم و بوستانهایى از انگور و زیتون و انار، همگون و ناهمگون [به بار آوردیم]. به میوههایشان آنگاه که به بار مىنشینند و مىرسند نگاه کنید! بىگمان در اینها براى مردمى که ایمان مىآورند آیاتى است
⬅️خداوند مثل آبی میمونه که به اندازه باورهای خالص من درباره خودش به شکل خواسته هام درمیاد و منو اجابت میکنه
من از شما دارم یاد میگیرم از نتیجه پیروی از الهامات قلبی ات
و دوست داشتم ازت تشکر کنم
امیدوارم کنترل ذهن برات هربار راحتر بشه و درس هایی که میگیرید رو به ما هدیه بدید
در پناه الله مهربان هم خودت هم دخترهای زیبات هم خانواده محترم
در نهایت بزرگترین دستاورد زندگی من از آموزه های استاد عباسمنش که حاضر نیستم با هیییچ چیز عوضش کنم
توحید و توحید و توحیده !
جان که از عالم علوی است، یقین میدانم….رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک……….دو سه روزی قفسی ساختهاند از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست…….به هوای سر کویش، پر و بالی بزنم
کیست در گوش که او میشنود آوازم؟………..یا کدامست سخن می نهد اندر دهنم؟
کیست در دیده که از دیده برون مینگرد؟…یا چه جانست، نگویی، که منش پیرهنم؟
به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی………….یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان، تا در زندان ابد……..از سرعربده مستانه به هم در شکنم
سلام عزیز دلم آبجی گلم دوست داشتنی ام
خداوند از زبان آبجی سعیده گلم بامن حرف زد
ممنونم از شما فایلهای توحید عملی رو بهم معرفی کردین
واقعا سعیده جان ابزاری شدی از سوی نور الهی برقلب روح من
منو دگرگون کرد
فایلهای توحید عملی رو دارم گوش میدم
میدونم آماده بودم که الان گوش بدم
خیلی برام دستنوشتهات اثرگذاره انگشت زدم پروفایل قشنگت رو خوندم به به انرژیک بیشتر شد
اسناد شما هرشیانفر
واستاد من امیر شریف
وخداوند عاشقمونه
برای نزدیکتر شدن به خودش
توحید توحید توحید
برامون بهتر واضعتروروشنتر کنه
استاد عزیزم عباسمنش
حتی فامیلها هم الکی نیستن
مفهوم عباس منش
منش یعنی پراز دانش پراز آگاهی
ومنم هدایتی یعنی هدایت شدم به منش به دانش به آگاهی به استاد روح مقدس خدا
آبجی گل گفتی قربون کرامت
طبیعی هست که وقتی به یکسری از نتیجه ها میرسیم،انگیزه هامون کم بشه،این یک کار ادونسه،اینکه بتونی حتی وقتی نتیجه گرفتی بازهم انگیزه هات رو زنده نگه داری!این تلاش راحت هم نیست،نیاز داره یک ذهن بسیار قوی داشته باشی.
اشکال نداره اگر یکم شل شدی،این طبیعیه ولی به خودت بیا و حرکت کن!
درسته همینه
من دچارش شدم
از خداوند میخام هر لحظه هر ثانیه هر ساعت منو تو آغوش گرمش نگه داره ومسیر اللهی رو بهم نشون بده
آبجی عزیزم دوست هم فرکانسیم در پناه حق
بهترین آگاهی دانش باور عالی مسیر پاکی شادی سلامتی موفقعیت سلامتی درویش رو داشته باشی
همین چند ماه پیش توی بیمارستان قلب بودم..دیدم،” هم تختی پدرم به زور داره نفس میکشه چندین دستگاه بهش وصله تا یه نفس بگیره..چقدر زجر میکشید..
و افراد دیگه که این مابیین میمردن..
همه اون اتفاقات برای من بود….و من درسها تو دل اون شرایط؟گرفتم..
ولی اینقدر فراموشکارییم که فکر میکنیم اصلا این اتفاقات پیش نیومده..
چقدر این تابستون درگیر بودییم..
بخدا یه شب از خستگی مجبور شدم یه ملحفه پهن کنم روی کف بخوابم..
احساس کردم خون بدنم توی کف پاهام هست..شب از شدت سرما،بازم مجبور شدم بیام روی صندلی..
اونجا گفتم خدایا میشه برگردم به اتاقم روی تختم بخوابم..
میدونی چیه!!! هر چقدر فکرشو میکنم ما خیلی سپاسگزار نیستیم ..
وقتی توی همچنین شرایطی قرار میگیرییم…میگیم خدایا شکرت بابت نعمتی که قبل داشتم ولی نسبت بهش سپاسگزارت نبودم..
واقعا چقدر خوبه ما همیشه بخاطر همه همین داشتهامون سپاسگزار باشیم..
ولی یجاهایی خاموش کردن ذهن و انگیزه دداشتنمون کم میشه…
و این انگیزه نه فقط خاسته های بزرگ…بلکه برای تمامی لحظاتمون باید بتونیم حفظش کنیم…
سعیده جان مرسی بابت نوشتهات…اینروزا احساس میکنم باید هنوز خیلی تلاش کنم. تا بتونم قوی عمل کنم..
این انگیزه خیلی بها میخاد…چون هر لحظه از دستش میدی..من به واقعیت جهنم رو میبینم.
اصلا بحث خاسته داشتن یا نداشتنش نیست..
بحث احساس خوب ماندنه…احساس خوب همون امیدوار بودن…
که باید همیشه روش کار بشه…
ممنونم سعیده عزیزم.دوستتتدارم.
همه چیز انگیزه هست…
احساس خوبه ….
نه فقط یسری چیزهای مادی..
اونا بقول استاد و خودت !!!پاداش هاش هستند….
انگیزه داشتن احساس خوب و حفظ توحید و رفتن به پله های بالاتر نور” رحمت الهی….
خدایا شکرت بابت هر لحظه از زندگیمون ..که میدونم تمام وجودم از آن توست….تمام انگیزه هام اینه که خودمو روی شونهات بنشونم و تو مرا ،”به بهترینها هدایت کنی..و خودت بهترین نقشه ها رو برام بکشی..
نقشه خودت مهندسی شده هست..و میدونم از ریشه درست و مقاوم هست..من فقط باید احساسمو انگیزه هامو روی فرکانس تو نگهدارم..
پروردگارا! ما را [با همه وجود] تسلیم خود قرار ده، و نیز از دودمان ما امتی که تسلیم تو باشند پدید آر، و راه و رسم عبادتمان را به ما نشان ده، و توبه ما را بپذیر، که تو بسیار توبه پذیر و مهربانی،
=====================================
قد قامت صلاهِ ستاره ی قطبی میانه ی روز،قربه الی الله،الله اکبر
🟣امروز جشن تکلیف نیلا و نیکا بود و چون امروز ماشین نداشتیم باید با اسنپ میرفتیم،مثل همیشه اومدم توی دفترم نوشتم خدایا خودت مارو در زمان و مکات مناسب قرار بده و همه ی کارهارو برامون آسون کن،خداروصدهزار مرتبه شکر با اینکه صبح زود بود خیلی راحت ماشین گیرمون اومد و دقیقا سروقت به جشن رسیدیم.
🟣یکی از جاهایی که توی زندگیم میفهمم چقدر قانون شکرگزاری خوب جواب میده،کارهای دختراست که خیلی راحت انجام میشه،مثلا اینا خیلی دوست داشتن تو جشن صف اول بشینن،ولی خیلی زود صف اول و دوم و حتی سوم پر شد!!!اینا هم جانماز به دست و چادر به سر وایساده بودن همینجوری که بالاخره یک راهی پیدا بشه،نمیدونم اصلا چی شد یک هو یک صف جدید جلوی صف اول درست کردن که این دوتا فسقل سریع به خواسته شون رسیدن،یا مثلا چون زیر چادرشون لباس سفید نداشتن عکاس گفت عکساشون خوب نمیفته،منم کلا take it easy کار میکنم گفتم حالا اشکال نداره همینم خوبه،ولی همون لحظه مامان یکی از بچه ها عبای سفید دخترش رو درآورد تا نیلا نیکا به نوبت زیر چادرشون بپوشن و با دکور جشن عبادت عکس بگیرن،همونجا گفتم خدایا دمت گرم،همیشه کارت رو عالی انجام میدی،من اگر خودم بودم شاید سختم بود لباس بچه م رو دربیارم بدم چندنفر دیگه بپوشن،ولی تو همیشه بهترین هارو سر راه ما میزاری.
🟣تو کل جشن این دخترها صف اول بودن،تو سرود تو جایزه گرفتن تو عکاسی تو فیلم برداری بدون اینکه من هیچ تلاشی بکنم اینا حتما به خواسته شون برسن،یا چون تنها دوقولوی کلاس بودن همه قربون صدقه شون میرفتن و در کلِ زمان جشن بهشون خوش گذشت،بعد نگاه میکردم به صف های آخر،چنان دعوایی بین بچه ها راه میفتاد که فقط گیس و گیش کشی نمیشد:)))یا کلا شاد نبودن،سر یک چیزی درگیر میشدن یا مامانشون غر میزدن و ….اینا همیشه نتیجه ی هماهنگی این دوتا به خداشونه،چون تقریبا در بیشتر مواقع سپاسگزاری میکنن بابت هرچیزی که دارند،مثلا:
خدایا شکرت کمد خوراکی هامون رو پُر میکنی.
خدایا شکرت که امروز رفتم مدرسه و بهم خوش گذشت.
خدایا شکرت که بی بی جون،آقا جون سلامتند.
یا میرن جلوی پنجره ی خونه و ادای منو درمیارن،رو میکنن سمت آسمون و سلام نظامی میدن و میگن رئیس چاکریم:)
نکته ی مهم:این سلام نظامی و این رئیس چاکریم خیلی جوابه ها:)مثل رمز شب میمونه:)ازش استفاده کنید نتیجه ش رو میگیرید.
🟣امروز تو سالن جشن دخترها،منتظر شروع جشن نشسته بودم که باز احساس کردم ذهنم اینجا نیست و داره تلاش میکنه از روحم جدا بشه و بره ناکجا آباد،منم سریع نت گوشی رو باز کردم وشروع کردم به سپاسگزاری هر نعمتی که اون لحظه به چشمم میومد،وسط نوشتن ها یک دفعه قلبم گفت همین الان استپ کن و برو اون آهنگ شاد رو برای سمیه جان بفرست و بهش تبریک بگو که مامان و باباش دارند میرن پیشش ،یعنی تا من آهنگ رو فرستادم اون سر دنیا سمیه جان رفت توی شوک:) برای اینکه همون لحظه گوشیش رو دستش گرفته بود که به من پیام بده و هدایت قرآنی بفرسته….
همزمانی ها کار کیه؟!کار خداااااونده….خدایا عاشقتم…
🟣هفته پیش تصمیم گرفتیم بریم سینما و دخترا فیلم(دختر برقی) رو نگاه کنند،من هم همیشه بلیط سینما رو اینترنتی میخریدم،این بار یک احساسی توی قلبم گفت ولش کن میری اونجا از باجه حضوری میخری…خلاصه ما رفتیم و کارت پول رو به آقاهه دادیم و منتظر بودیم کارت بکشه و بلیط صادر کنه،ولی چند دقیقه طول کشید تا یک دفعه مسئول باجه به همکارش گفت چرا حواست نیست؟بلیط های ظهر 40 درصد تخفیف داره!:) هیچی دیگه بلیط ما 3 نفر با 40 درصد تخفیف خریده شد بدون اینکه من خبر داشته باشم،من فقط به ندای قلبم اعتماد کردم،البته که شک ندارم و به خدا هم گفت این بخاطر تقویت باور فراوانی منه،ازت ممنونم که انقدر دقیق عمل میکنی،عاشقتم.
🟣چند شب پیش داشتم یک کلیپ از وسعت کهکشان ها میدیدم که انقدر ذهن منو درگیر خودش کرد که واقعا به فکر فرو رفتم،همینتوجه ذهن به این حجم از فراوانی جهان،یک ساعت بعد شد 6 میلیون واریزی میدل آف نووِر!
🟣تمرینمرواینجا مینویسم هم برای تقویت مجدد باورهای خودم و هم برای هرکسی که دوست داره فراوانی خداوند روباورکنه:
طول منظومه ی خورشیدی 287 میلیارد کیلومتره!
در بیرون از این سامانه،سیارک هایی هستند که دارند دور خورشید میگردنن،بعضی ازین سیارک ها انقدر از خورشید دورند که هزاران سال طول میکشه تا یک دور،دور خورشید بزنند!
اگر تمام این سامانه رو به اندازه ی یک سکه ی 25 سنتی دربیاریم….
با این تناسب کهکشان راه شیری ،4 برابر مساحت کشور ایران یا یک چیزی اندازه ی قاره ی استرالیاست…
و تازه کهکشان راه شیری ،یکی از دوهزار میلیارد کهکشان شناخته شده و یک کهکشان متوسط حساب میشه….یعنی فقط الله اکبر …
اینم از تمرین ستاره ی قطبی به وقت صلات مغرب،جهت اجرای درست اصل قوانین در عمل…
الهی صدهزار مرتبه شکرت،خدایا عاشقتم،خدایا تو جان منی و عزیزتر از جانم،خدایا تو باشی و تو باشی و تو باشی….
دوستت دارم و عاشقتم و دلبر منی و ازین حرفا…
ضمن اینکه:
مارا به جز خیالت فکری دگر نباشد…در هیچ سر خیالی زین خوبتر نباشد…
انقدر تَلی مَستِکت میشم که خودت بگی این دیگه از کجا اومده:)اینومن کی ساختمش اصلا :)
خلاصه که همینه که هست …میخوای بخواه…نمیخوای هم باید بخوای…چون من جز تو هیچ خدای دیگه ای ندارم:)
خبر نداری این همزمانی ها با من و سمیه جان چه کرده….
فکرش رو بکن،هر دو تو کامنتمون از همزمانی اتفاق صبح نوشتیم،بعد کامنتمون رو تو یک زمان نوشتیم و کنار هم قرار گرفت،بعد هنوز کامنت رو نفرستاده استاد تاییدش کرد:)))
یعنی به قول شاعر:
رقص سماعی بزنو تو بچرخانم
کار مرا یکسره کن ای مه تابانم…
حالا الان چی؟!منداشتم تو دفترم شکرگزاری مینوشتم تا دفترم رو بستم اومدم دیدم نقطه ی آبی دارم اونم روی کامنت جدییید….چِشمان قلبی بسیاااار….
من عااااشقتم،مررررسی که برام نوشتی،خط به خط کامنتت رو نوش جان کردم…
راستی من قبلا درمورد تلی مستک نوشته بودماااا،ببین یک گیاهی هست که اگر بچسبه به لباس و کفشت کنده نمیشه،یعنی دستت زخمی و خینیمیشه این گیاه جدا نمیشه:)))بزن تو اینترنت عکسش هست، مازندرانی ها بهش میگن تلی مستک…بعد تو اصطلاحاتشون اگر یکی به یک چیزی خیلی بچسبه میگن مستک شده:))))
این داستان ما و بچه های سایت وتوحیده….
تلی مستک وار عااااشق خدا شدیممم ول کنش هم نیستیم….
رفیق من عاااااشقتم،مرسی برای آرزوی قشنگ قلبیت،الهی که هرچه زودتر دستورش صادر بشه…
گفت: پروردگارا! به راستی استخوانم سست شده و [مویِ] سرم از پیری سپید گشته، و پروردگارا! هیچ گاه درباره دعا به پیشگاهت [از اجابت] محروم و بی بهره نبودم. (4)
گفت: پروردگارا! برای من نشانه ای قرار ده. گفت: نشانه تو این است که سه شبانه روز در حالی که سالم هستی، قدرت سخن گفتن با مردم نخواهی داشت. (10)
صدق الله
آقا چقدر من این سوره رو دوست دارم آخه
پریشب سر یک ایده ای هدایتی قرآن رو باز کردم و این سوره اومد
فرداش رفتم تو سایت قسمت نشانه
این اومد توی یک فایل فکر کنم آرامش در پرتو آگاهی بود
فقط برای 3 روز
با نگاه شاکرانه تر و زیبا بین تر و بدون کینه تر و بخشنده تر به همه چیز نگاه کن
و جالبه
شاید نباید بنویسم ولی دیروز صبح در حین کار بنایی در اقامتگاه، کمردرد گرفتم و عملا امروز هم خونه در حال استراحتم
این روز دوم
و فردا هم روز سومه از اون 3 روز
اگه خدا دوباره نگه
و اتممناها بعشر
استیکر خنده قرآنی
واتیز خنده قرآنی؟
ولی امروز خدا رو شکر بهترم
آها راستی
چند روز پیش تو یکی از کامنتها یه فیلمی معرفی شده بود بنام دستبند موهبت که البته زیرنویسه
و رفتم دیدمش آهسته پرسیدمش خواندمش در دل گل افشاندمش …
و بقول شما البته من ندارم دوره همجهت رو ولی از صحبتهای شما و دوستان چنین بر آید یه قضیه ای بنام تایم اوت توی اون دوره مطرحه و تقریبا به معنی خفه شو ببینم دارم چیکار میکنمه که باید به ذهنت بگی
البته برداشت منه
و من با توجه به اون موهبتی که از اون کامنت مذکور رسید یکی از راههای تایم اوت رو همون روش این فیلم دونستم
که البته شما هم در کامنت قبلیتون قبل از تعمیر تهویه سرویس بهداشتی اگه اشتباه نکنم انجامش دادین
حالا باید کارگردن هر چی دراورد با من نصف کنه که اینجوری با تولید محتوای حرفه ای براش بازاریابی کردم چون مطمئن هستم شما و هر کی این کامنت رو میخونه اگه فیلمو ندیده باشه میزنه وسط کامنتم کامنت رو ابتر رها میکنه و میره میبینه
این آیه هم در تکمیل خنده قرآنی اومد و حُسن ختام
وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَ أَبْکى «43»
البته مثل این ادامه شب نشینی های منطقه ما که دم در موقع خداحافظی بیشتر از توی خونه طول میکشه
هم یادم از سلیمان اومد که به حرف مورچه خندید
هم یاد زن ابراهیم که زد تو صورت خودش و خندید تو مایه های ای خدا مرگم ، دیگه از ما سن و سالی گذشته حاجاقا ما کجا و نی نی کوچولو کجا با این داستانهای این دوره زمونه
سیسمونی و پوشک و …
راستی طرح مادرانم بهمون میدن ماشین و وام و زمین و …؟
اگه بدن که خوبه حاجاقا
به نظرم فرشته ها دیگه گفتند بریم همون لوطستان رو خراب کنیم بهتر باشه ! بابا اینا تا کجاشو خوندن
خداییش الان حرفهای من خنده دار تر بود یا مورچه هه؟
سلیمان هم بدرد برنامه جوکر نمیخوره الکی خندش میگیره
ولش کنیم
بقول استاد عطار روشن یا استاد خانم شهریاری تو باتلاق که گیر کردی بهتره دست و پا نزنی تا یه دستی بیاد این پشت یقه تو بگیره درت بیاره بزارتت کنار آفتاب خشک بشی بعد بتکونتت یعنی لباسهاتو با تکان دادن عاری از گل و لای کند و بزارتت تو اون جاده معروف یه سوت هم بده دستت بگه بدو ووو رو
من چه جوری دوباره گله وشکایت نکنم که آقااا شما چرا انقدر کم مینویسید:/
مگه داریم،مگه میشه این همه جزئیات وپیچیدگی و اسرار و اطلاعات در یک کامنت؟!
چطور آخه؟!مگه میشه آدم هم بخونه هم بخنده و هم کلی درس یاد بگیره؟!
سلاااام داداش جواد!
اصلنم به من ربطی نداره این جمله تکراریه،بازم میگمششش،یکم بیشتر ازین علمتون زکات عنایت بفرمایید لطفا.
کامنتتون عالی بود،فوق العاده بود ومیشه صدبار بخونیش و مثل بار اول کیف کنی و بخندی.
آقا دم شما گرم،سایه تون بر سرخانواده مستدام.
هرچند که شما خیلی کم مینویسید و پراکنده ولی همیشه برای من یک هدایتی داره،حتی پاسخی که قبل این کامنت برای یک دوست دیگه نوشته بود،داستان فرزند دار شدنتون و الخیر فی ماوقع،پیغام خداوند در بهترین زمان به دستم رسید و کمکم کرد بهتر تمرکز ذهنم رو از روی ناخواسته بردارم.
بازم ازتون ممنونم وبراتون بهترین هارو آرزومیکنم.
هیچی دردی نیست که درمونش پیش خدا نباشه،خودش میگه:أَمّن یجیبُ المُضطَرَّ إِذا دَعاهُ و یکشِفُ السّوءَ؟!
خیلی زود با خبرهای عالی برگردید،در پناه نور میسپارمتون و الله یارتون باشه همیشه.
واییییییی پسر چقدر از جملات آخرت خنده ام گرفته بود بابا واقعااااا من فکر نمیکردم تو بهشتم خنده جوک به این زیبایی باشه چقدر از ایه های قران جوک درست کرده بودی تا بحال اینطوری قرآن رو نخونده بود خیلی عالی درکش کردم خیلی زیبا بودددد
((یاد زن ابراهیم که زد تو صورت خودش و خندید تو مایه های ای خدا مرگم ، دیگه از ما سن و سالی گذشته حاجاقا ما کجا و نی نی کوچولو کجا با این داستانهای این دوره زمونه
سیسمونی و پوشک و …
راستی طرح مادرانم بهمون میدن ماشین و وام و زمین و …؟
چرا بچه ها اینقدر مستجاب الدعوه هستند؟ گمونم چون هنوز مثل ما اهلی نشده ن. اهلی شدن، عبارتی یه که شازده کوچولوی اگزوپری به کار میبردش و خیلی خوب معنای آلوده ی زمین شدن رو میرسونه.
خواسته های بچه ها کوچیک و قابل دسترس و سهل الوصوله. به همین خاطر وقتی براشون مهیا میشه، حتی ما هم با ذهن مریضمون برامون سوپرایز نیست. طبیعی بنظر میاد. مثه بردن لاتاری باعث برگریزون ما نمیشه.
دیگه اینکه از یه جهت دیگه که به موضوع نگا کنی، خواسته های خودمون هم تو زندگی، همونقدر برای خداعلی السویه میاد که مثلا آرزوی نیکا نیلا برای رفتن تو صف اول…
برای یه مشت خواسته صب تا شب له له میزنیم که از یه مدار بالاتر بهشون نیگا کنی، مثل خواسته های بچه ها ساده و الکیه.
خواستن پول زیاد، الکیه…
خواستن احترام اجتماعی فراوان و اسم درکردن، الکیه…
خواستن ماشین آخرین مدل، الکیه…
البته دلیل اینکه اینا رو مینویسم، اینه که از دسترسم دور هستند و پیف پیف… بو میدن! گمونم!
منظورم هم از الکی، بیخود و بدرد نخور نیست، منظورم اینه که خیلی چیز بیگ شاتی نیست که صبح تا شبمون رو بخودش مشغول کنه.
ای ول! همینه! این معادل آرامش داشتن و اطمینان از وقوع آرزوهاست که استاد روش تاکید داره.
فک کنم بهترین چیزی که از کامنتت گرفتم، همون رئیس چاکریم … بود. آرامش ازلی و ابدی که تو این جمله هست، واقعا جوابه!
الهی که حال دلت عالی باشه و در فرکانس احساس آرامش و یقین و اطمینان…
کامنت شما من رو یاد آگاهی های فایل(تسلیم بودن در برابرخداوند) انداخت،اونجا که استاد میگه به جای اینکه بگی من این ماشین و این خونه و انقدر پول رو میخوام،بگو من چیزی رو میخوام که با رسیدن به اینا بهش میرسم،بیا اصل پشت خواسته هات بخواه،بیا اون رضایت و اون آرامش،اون آزادی رو بخواه و بعد اجازه بده خدا هدایتت کنه و تسلیم باش که کارها پیش بره…
یک جمله ای رو ماه قبل خیلی هدایتی به زبون آوردم خیلی توی برداشتن ترمز های ذهنم بهم کمک کرد،این بار به جای اینکه بگم اینو میخوام اون میخوام ،یا انقدر پول،گفتم خدایا(قدرت خرید) من رو ببر بالاتر…
از جنس آرامش این درخواست فهمیدم خیلی درست تره،چون مقاومت کمتری ذهنم بهش نشون میده…
و نتایج هم خودشو نشون داد واقعا،به طرز ملموس و قابل مشاهده ای قدرت خرید من بالاتر رفت.
میخوام بگم خداوند هیچ تفاوتی برای اجابت خواسته های ما نمیزاره،کوچیک وبزرگ براش نداره،براش فرقی نداره تو دوست داری صف اول جشن وایسی یا ماشین بهتر سوار شی،مشکل از ماست که نمیتونیم دریافت کنیم.
باید افسار این ذهن رو به دست بگیریم برای اینکه اجازه ی دریافت بده و یکی از کاربردی ترین و ساده ترین راه ها پیگیری فراوانی نعمت های جهانه،مابقی کارها رو خدا انجام میده🩵
ازتون ممنونم علی آقا که وقت میزارید وبرام مینویسید،من قدر این تلگراف های پر از نور رو با چشام میدونم.
شما و خانواده ی بهشتیتون رو در پناه نور میسپارم و براتون بهترین هارو آرزو میکنم.
ازت سپاسگزارم برای عشقی که داشتی و محبت کردی وقت گذاشتی و این کامنت پر از نور رو برام نوشتی.
مرسی که از کیش نوشتی ومرسی که اونجا منو به یاد آوردی،کیش برای من واضح ترین تجلی حضور خداونده،خدا با این اتفاق،حجتش روبر من تمام کرد،بقیه ش سمت منه که با عشق مسیر رو ادامه بدم…
خیلی دوستت دارم و قلب روشنت رو میبوسم.
برات بهترین هارو آرزو میکنم،در پناه نور میسپارمت و الله یارت باشه همیشه.
پس هنگامی که مژده رسان آمد، پیراهن را بر صورت او افکند و او دوباره بینا شد، گفت: آیا به شما نگفتم که من از خدا حقایقی می دانم که شما نمی دانید
(یوسف96)
سلام و درود به دختر توحیدی و مهربون تو بهشت زیبایی که استاد
به فرمانروایی خدا برامون ساختن
سعیده ی عزیزم این آیه رو به نیت خودت تو اولین ساعات صبحم از دل قرآن خواستم و برات مکتوب کردم سپاسگزارم که بهم یاددادی قبل از هر کامنت به آیه های نور منور کنم قلب و روحم را
خداروشکر واسه وجود ارزشمندت که تک تک کلمه هایی که مینویسی برام ارزشمنده و با جون ودلم میخونم و لذت میبرم و از خدا میخوام که مدارم بشه شبیه به مدار آسمونی و نورانیت
خداروشکر که صبحم با کامنت زیبای شما شروع شد و نام و یاد خدا بر زبانم جاری شد
تمام کامنت هایی که هرروز تو پروژه ی تغییر مینویسی را با عشق میخونم بعد تمرین هامو انجام میدم شدی برام مترجم
یعنی اگه جایی چیزی از حرف های استاد رو قشنگ متوجه نشم میگم خوب میرم کامنت سعیده رو میخونم قشنگ واضح میشه برام
و اما در مورد رئیس چاکریم یه چیزی یادم اومد همون لحظه گفتم برات بنویسم
یه روز رفتم حرم امام رضا جلوی در رسیدم که همه سلام میدن یهو یه پسر جوانی کنارم وایستاد و محکم زد به سینه ش و گفت چااااکر شاه خراسون وتا کمر خم شد …آقا من مات و مبهوت بهش نگاه میکردم انصافا خیلی با عشق این کارو کرد و وارد حرم شد خیلی باحال بود
وقتی نوشتی چاکر رئیس دقیقا همون صحنه اومد جلوی چشمم
مطمئنم شماهم همینقدر با عشق این کارو میکنی اونم واسه خدا ……
بابت تک تک روزهایی که کامنت هاتو خوندم و قلبم بازشد به نور الله سپاسگزارم
الهی همیشه حال دلت عالی باشه و با همین فرمون بری و برسی به همه ی آنچه لایقش هستی که قطعا لایق بهترین ها هستی
الهی که منم بتونم اونقدر خوب روی خودم کار کنم و برم تو دل ترس هام که هزاران کامنت از نتایجم بنویسم و اینقدر قشنگ بتونم با خدا عشق بازی کنم ……
گرچه همین الآنم نتایجم کم نیست ولی باید بهتروبهتر بشم
ازت ممنونم برای تلگراف پر از نوری که برام فرستادی،ازت ممنونم که انقدر قلبت روشنه،کامنتت در بهترین زمان به دستم رسید و قلبم من رو روشن کرد،مخصوصا همزمانی آیه ای که برام نوشتی با هدایت اون روز خودم…
خدا همیشه توی زندگی من شاهکار میکنه،مگه چندنفر توی دنیا هستند که انقدر دوست خوب داشته باشن که اینجوری از صمیم قلبشون بهش عشق بدن بدون هیچ غل و غش؟!
ولی من شماهارو توی زندگیم دارم و هر بار قلبم به نورمحبتتون روشن و روشن تر میشه…
یک عالمه دوستت دارم فهیمه،تو همیشه برام از طرف خدا پیغام میاری،قلبت رو میبوسم که جایگاه دریافت نور خداونده…
برات بهترین هارو میخوام از صمیم قلبم،دیدن موفقیت هاتون به قدری خوشحالم میکنه که انگار خودم به دستش آوردم🩵
خواستم خیلی دلی بگم تو فقط بنویس که خیلی زیبا مینویسی
احساس خوب خواندن یه کامنت توحیدی در یه لحظه آدمو میبره به اوج آگاهی ، خدا رو بغل میکنی وبرمیگردی
دست مریزاد دختر
این شعر بالا که نوشتم همراه سلام نظامی شما به سمت آسمان تو ذهنم پلی شد وپشت سرش همینجوری اشک که امان نمیداد
خدایا خدایا سپاس سپاس برای حضور در اینجا برای داشتن دوستای خوب برای اساتید سخاوتمند برای اجساس عالیی که اینجا تجربه میکنیم خدایا چقدر دوستمون داشتی که اینجا جمعمون کردی و هر روز یه رزقی از آگاهی برامون تو این سایت تدارک میبینی سپاسگزارم
بنده نوازی میکنی نور قلبم
سعیده جان دنیا دنیا برات عشق خوشحالی آرامش ثروت و سعادت آرزو میکنم منتظر خوندن کتابت هستم و جزء اولین کسایی خواهم بود که اونو میخرم چون نویسنده خوش ذوقشو میشناسم و به قلمش اعتماد دارم در پناه خدا باشی که حال بینظیری در من ساختی
آیا ندانسته ای که خدا آنچه را در آسمان ها و آنچه را در زمین است، می داند؟ هیچ گفتگوی محرمانه ای میان سه نفر نیست مگر اینکه او چهارمی آنان است، و نه میان پنج نفر مگر اینکه او ششمی آنان است، و نه کمتر از آن و نه بیشتر مگر اینکه هر کجا باشند او با آنان است، سپس روز قیامت آنان را به اعمالی که انجام داده اند آگاه می کند؛ زیرا خدا به همه چیز داناست.
=====================================
خدای عزیز و شیرین و دلبرم،نور آسمون ها و زمین،تنها قدرت جهان،دست بالای همه ی دست ها،جریان جاری در زمان حال،نزدیکتر از رگ گردنم،مهربان تر از مادرم،عزیزتر از جانم،نور چشم هام،شنوایی گوش هام،صاحب نظم ضربان قلبم،دستانی که مینویسه،به من به عقلم،به درکم،به گشایش قلبم از نور خودت ببار و کمک کن این صلات مایه ی شرح صدرم و ارتباط نزدیکترم با تو و پایداری احساس آرامش قلبم و رهایی از نجواهای ذهن و ورود به یک مدار بالاتر باشه،خدایا تو اون آرامش و عشق و ثروت و نوری هستی که من برای هر لحظه ی زندگیم نیازمندم،خدایا اگر تو دستمو نگیری اگر تو کمکم نکنی،من نمیتونم یک قدم پیش برم،خدایا من بدون تو هیچی نیستم،من بدون تو هیچ اعتباری ندارم،من بدون تو هیچ موفقیتی ندارم،من بدون تو نمیتونم حتی یک نفس کشیدن ساده رو مدیریت کنم،خدایا تویی که همه ی کارها رو داری انجام میدی،خدایا تویی که داری تموم این سلول هارو هدایت میکنی تا درست کار کنند،تویی که بر همه چیز سواری،تویی که اجازه دادی امروز بیدار بشم و دوباره چشام دنیات رو ببینه،تویی که امروز بارون رو فرستادی و زمین رو زنده کردی،تو به خورشید دستور دادی بتابه تا هوا روشن شه،خدایا تویی که باد هارو فرستادی تا ابرها به حرکت دربیان،خدایی توی که این جهان رو داری با این نظم و ترتیب و با این دقت مدیریت میکنی،خدایا من باید بفهمم وقتی دارم باهات حرف میزنم دارم با چه قدرتی صحبت میکنم ،خدایا من باید درک کنم جایگاه من کجاست و جایگاه شما کجاست،خدایا من بنده ی ضعیف و ناآگاه و فراموشکار توام و تو خدای عزتمند و عزیز و شکست ناپذیر و حکیمی،خدایا شیطان قسم خورده بر سر راه راست تو بشینه و من رو از مسیر سپاسگزاری خارج کنه،خدایا تو وعده دادی برای هدایت و سرپرستی بنده هات کافی هستی،خدایا کی از تو راستگو تره؟!کی از تو به وعده هاش مسئول تره؟!کی به عهدش وفادار تره؟!خدایا تو باید کمکم کنی من همیشه خاشع باشم،خدایا تو باید کمکم کنی همیشه تسلیم باشم،خدایا تو باید کمکم کنی من همیشه ایمانم رو حفظ کنم،خدایا تو باید کمکم کنی من همیشه یادم بمونه از کجا به اینجا رسیدم،خدایا تو باید دستمو محکم بگیری من از مسیر درست خارج نشم،خدایا تو باید کمکم کنی من بتونم همزات شیطان رو کنترل کنم،خدایا تو باید کمکم کنی من افسار ذهنم رو توی دستم بگیرم ،خدایا توی باید کمکم کنی برای حرکت کردن نترسم چون تویی که منبع آرامشی،تویی که منبع شجاعتی،تویی که منبع نوری،تویی که سرچشمه ی الهاماتی،تویی که جهانیان تسبیح گوی توان،تویی که برای کارسازی کافی هستی،تویی که هیچ اله ای جز تو در جهان نیست،تویی که زنده میکنی و میمیرانب و دوباره سرانگشتان مردگان رو سرهم میکنی و از قبرهای هزار ساله بیرون میکشی،خدایا با کی حرف بزنم که از تو به من نزدیکتر باشه؟!خدایا از کی کمک بخوام که از تو قدرتمند تر باشه؟!خدایا از کی راهنمایی بخوام که از تو آگاه تر باشه؟!خدایا قربون صدقه ی کی برم که از تو عاشق تر باشه؟!
خدایا من رو برسون به اونجایی که جز تو چیز دیگه ای رو نبینم،میشه خدا میشه،اگر برای ابراهیم شده برای من هم میشه،خدایا هر خیری وارد زندگیم شد زمانی بود که تموم هوش و حواسم پیش تو بود،خدایا هر شری تجربه کردم و هر چک و لگدی که خوردم زمانی بود که به غیر از تو به چیز دیگه ای توجه کردم،خدایا تو میدونی و من نمیدونم تو بلدی و من بلد نیستم،من خودمو تو آغوش تو رها میکنم دقیقا مثل نوزادی که نمیتونه گردنش رو بگیره …من تسلیمم و اجازه میدم تموم زندگیم رو،جسم و جانم رو،کار و بارم رو تو مدیریت کنی،خدایا من رو برای خودت بخر و برای خودت بساز و به من شجاعت زندگی توحیدی رو عطا کن.آمین یا رب العالمین.
=====================================
سلام به اساتید عزیزم ،سلام به دوستان با ارزشم در این سایت الهی …
سپاسگزارم برای یک گام پربرکت دیگه،یک فایل پر از آگاهی که بازهم در بهترین زمان با نور هدایت خداوند به دستم رسید.
از دیروز پلک دلم میپرید برای نوشتن یک کامنت و گذاشتن یک رد پا از حال و هوای اخیر زندگیم ولی تا شروع به نوشتن میکردم اون اتصال برقرار نمیشد،تا اینکه دیدم گام جدید اومده و فهمیدم قلبم داشت خبر اومدن گام جدید رو میداد و رد پای من باید این تیکه از دیوار غار حرا ثبت میشد.
استاد عزیزم،با اینکه از قبل به این ویژگی ذهن آگاه بودم اما در تجربیات این یک ماه اخیر که دوره ی هم جهت با جریان خداوند به پایان رسید کاملا به یقین رسیدم که چطور ذهن کاملا تموم شرایط و موفقیت هات رو عادی جلوه میده و یک جوری وانمود میکنه که همیشه اوضاع همینجوری بوده و آروم آروم میخواد اون عطش و اشتیاق سپاسگزاری رو ازت بگیره و به جای زندگی در لحظه و ادامه دادن مسیری که تورو به اینجا رسونده تمرکزش روی میزاره روی چیزهایی که هنوز نداره،یا مسائلی که الان براش هیچ راه حلی نداره.
یعنی من که فکر میکنم انقدر خوب روی خودم کار کردم و تموم این مدت در هر شرایطی خودمو تو مسیر درست نگه داشتم باز هم نمیتونم تسلط کافی روی ذهنم داشته باشم که خودشو رو توی باتلاق نندازه…
باتلاق چیه؟!باتلاق جایی که تو تمرکز میکنی روی حل یک مسئله ای که براش راه حل نداری و از احساس توی قلبت میفهمی این مسیر درست نیست ولی ذهنت تورو اسیر میکنه که نه تو تا این مسئله رو حل نکنی هیچ احساس خوشبختی و لذتی توی زندگیت نداری …بعد یواش یواش از مسیر سپاسگزاری خارج میشی،بعد دست و پا میزنی دربیای نمیتونی و بیشتر توی باتلاق فرو میری …
خداروصدهزار مرتبه شکر برای اینکه همیشه دارم روی خودم کار میکنم و یک تکامل خوبی رو از قبل در خلق نتایج طی کردم،همیشه قبل ازینکه بخوام انقدر تو باتلاق فرو برم که جایی برای درومدن نباشه،صدای قلبم رو میشنوم که داری اشتباه میری سعیده،مسیرت رو اصلاح کن….
چون انقدر جدا شدن از فرکانس سپاسگزاری و احساس خوب و قلب متصل به الله برای من سخت و رنج آوره که وقتی اینجوری اسیر ذهنم میشم واقعا تموم تلاشمو میکنم بتونم یک جوری کنترلش کنم،با اینکه همیشه میخواد یک جوری اوضاع رو نشون بده که دیگه تموم شد،دیگه ازینجا به بعد پیش نمیری،دیگه گیر افتادی و یک صدایی همیشه ته قلبم میگه بهش توجه نکن،من پیشت هستم،من کنارتم،از من کمک بخواه،اون قدرتی نداره اگر بهش توجه نکنی…
استاد شما تو جلسه 5 قدم ٨ میگید وقتی یک مسئله توی زندگی آدم هست مخصوصا اگر پاشنه ی آشیلت باشه، از نظر فرکانسی سخته بخوای بهش توجه نکنی و به جاش روی نعمت هات تمرکز کنی،ولی این کاری که برنده و بازنده رو مشخص میکنه ….
و من همیشه تموم سعی م رو کردم که حتی اگر شرایط خیلی سخت شد یک جوری خودمو تو مسیر نگه دارم تا کمک ها برسه ،اما بازم به قول شما تو همون جلسه ذهن اینجوری کار میکنه که همیشه میگه اون مسائل به این دلیل و به اون دلیل حل شد ولی این دیگه حل نمیشه …
این مدت که مدام زیر فشار نجواهای ذهن سعی میکردم با خدا حرف بزنم و بهش بگم راه درست رو بهم نشون بده یک بار یک صدای واضحی توی قلبم گفت : گردنکشی نکن …
این دوتا کلمه من رو یاد جلسه ١6 دوره ی هم جهت با جریان خداوند انداخت که شما آخر اون جلسه میگید بچه ها حواستون باشه وقتی نعمت هارو دریافت کردید گردن کشی نکنیدا،منم منم نکنید و از مسیر سپاسگزاری خارج نشید…
دیدم دقیقا این الهام درسته،منی که قبل از دوره برای 5 میلیون اجاره خونه دست و پامو گم میکردم و از اول ماه همیشه نگران بودم که اگر نتونم اجاره رو بدم چی،الان اومدم تو مداری که پول خوراکی و چیپس و پفک دخترا در ماه از 5 تومن بیشتر میشه …
ولی آیا من سپاسگزار تر شدم؟!آیا برای رسیدن به اهداف بعدی امیدوار تر شدم؟!آیا چشم دلم به روی رحمت خداوند باز شد؟!آیا حواسم به این تغییرات بود ؟!
یا به راحتی همه ی این تغییرات برام عادی شد و گفتم اینا که چیزی نیست،این موضوع باید حل بشه تا من احساس خوشبختی کنم!
استاد منی که همیشه سعی میکنم گذشته م رو یادم بمونه،همیشه جلوی بیمارستان هایی که کار میکردم وایمسیتم و تلاش میکنم خودمو توی اون موقعیت ببینم و به خدا بگم ،هر روز بگم خدایا تو منو نجات دادی تو دستمو گرفتی،تو این همه معجزه تو زندگی من خلق کردی، باز حریف این ذهن فراموشکارم نمیشم…
باز این ذهن توی موقعیت جدید یادش میره از کدوم مسیر حرکت کرده و باید همون مسیر رو ادامه بده!
استاد شما تو دوره ی دوازده قدم صد هزار بار میگید بچه ها تمرین ستاره ی قطبی مهم ترین کار زندگیتونه،شما میگید احساس خوشبختی یک طرز تفکره که به هیچ جایگاه و مکان و ملک و املاک و رابطه و …ربطی نداره،شما میگید اونایی که فکر میکنند تا به فلان چیز نرسم من احساس خوشبختی نمیکنم،به هیچ چیز توی زندگیشون نمیرسن…
و من سال اول دانشجوییم چنان محو این کلمات شما میشدم و به عنوان اصل و اساس زندگیم پذیرفته بودمش که من روی ابرها زندگی میکردم…
درحالیکه من هنوز تو icu شیفت میدادم،مسئولیت دوتا دختر 5 ساله پیش دبستانی با من بود،کلی هزینه های خودم و بچه ها و خونه رو پرداخت میکردم،وقت کمی برای کار کردن روی خودم داشتم،هیچ معجزه ی عجیب و غریبی توی زندگیم نبود،هیچ رفیق جادویی نداشتم،هیچ وعده ی آسمونی هم خدا بهم نداده بود،اما این قلب من انقدر پر از نور شده بود که من اصلا روی زمین زندگی نمیکردم …من پر از عشق خدا بودم…و زندگیم مثل بهشت بود …فقط بخاطر اینکه من به همه چیز یک جور دیگه نگاه میکردم …
بعد همون ایمان همون مونتوم مثبت مثل جت منو حرکت داد و اوضاع زندگی من رو به طرز معجزه آسا تغییر داد …و اتفاقاتی افتاد که من اصلا در رویاهام نمیدیدم …
اصلا یکی از دلایلی که من غصه دار میشم اینکه دلم میخواد برگردم به اون مومنتوم مثبت و اون اتصال رو دوباره با همون کیفیت و با همون استمرار تجربه کنم ولی چون ذهن منطقیم برام اما و اگر میاره و از یک جایی به بعد مسیرم رو کند میکنه نمیتونم به اون شدت و کیفیت برسم …
با اینکه همین الان همه چیز عالیه اما من یک جنسی از ارتباط رو درک کردم که نمیتونم به کم قانع باشم…استاد حتی شما هم تو دوره ی هم جهت با جریان خداوند گفتید که دیگه به اون شدت و به اون مدت طولانی که در بندرعباس در ارتباط نزدیک با خداوند بودید رو نتونستید تجربه کنید …همین تجربه ی شما باعث شد من کمتر به خودم سخت بگیرم ولی ….
همیشه وقتی به این آهنگ گوش میدم اشک های دلتنگیم سرازیر میشه …
منم سرگشته حیرانت؛ ای دوست
کنم یک باره جان؛ قربانت، ای دوست…
خلیل آسا؛ زِ شوقِ وصلِ کویت
دهم سر؛ بر سرِ پیمانت، ای دوست…
مثلا همین دیروز دیدم دوباره افکارم سرجای درستش نیست ،یک جریانی از باورهای محدود کننده از ناتوانی ازینکه تو هیچ کاری نکردی ،ازینکه تو کافی نیستی،توی سرم راه افتاده و جنس احساس قلبم داره میگه ذهن و روحم داره از هم فاصله میگیره،سریع شروع کردم به تایم اوت گرفتن و بعدش صحبت با خدا…همیشه وقتی دلم میخواد یک پیغام درست و حسابی ازش دریافت کنم،شروع میکنم به قربون صدقه ش رفتن و نازشو کشیدن:
خدای ابراهیم،خدای موسی،خدای مریم،من که میدونم تو منو میبینی،من که میدونم تو داری میشنوی،من میدونم حتی تو داری جواب منو میدی…خدایا منو بیار تو مداری که بتونم صدات رو بشنوم،من نیاز دارم که کمکم کنی صداتو بشنوم …
چند دقیقه هم نگذشت دیدم مادرم داره به یک سخنرانی گوش میده،قبلا هم صدای این آیت الله رو از گوشیش شنیده بودم که زیاد درمورد توحید حرف میزد…
این بار داشت میگفت آدم های که عظمت خدا رو درک کنند،خیلی به خودشون سخت میگیرن،خیلی کارهای خودشون رو در مقابل عظمت خداوند کوچیک میبینن،خیلی همیشه دنبال بهتر شدنن،حتی اگر بقیه ازشون تعریف کنند و بهشون بگن دمت گرم تو چقدر آدم با ایمانی هستی،باز هم اینا هیچ کردیت و اعتباری به خودشون نمیدن…
اصلا این قلب من آروم شد،گفتم خدایا دمت گرم،چقدر تو قشنگ جواب منو میدی،چقدر تو همه چیز رو قشنگ برنامه ریزی میکنی،این دقیقا ویژگی انسان های بسیار با ایمانه،این همه مناجات امام هارو میخونیم که چطور در مقابل خداوند خودشون رو کوچیک میدونن و همه ش طلب استغفار میکنند،یا اصلا در زمان حال استاد این همه فایل توحید عملی ضبط کرده و همیشه داره این مفهوم رو تکرار میکنه که من در مقابل خداوند هیچی نیستم و همیشه در حال بهبود مستمره،با اینکه همین الان صد هیچ از بقیه جلوتره …
من باید حرکت کنم درست،ولی به قول استاد در جلسه ١٨ هم جهت با جریان خداوند : حرکت کردن با احساس خوب …
همه چیز احساسه،همه چیز فرکانسه،همه چیز میتونه تغییر کنه اگر ما بتونیم احساسمون رو کنترل کنیم.
همین کنترل ذهنی که استاد در این فایل توضیح میدن برای زنده نگه داشتن انگیزه ها،همون چیزی که استاد دارند عمل اجراش میکنند…
استاد این همه مدت وقت گذاشتن برای دوره ی هم جهت با جریان خداوند هنوز دوماه نشده تموم شده که دوره ی عشق و مودت و ثروت ٣ از روی سایت برداشته شده و خدا میدونه کدومش میخواد آپدیت شه…
من سعیده چقدر مثل استاد عمل میکنم؟! به همون اندازه نتیجه میگیرم.
اتفاقا یک ترکیب پیدا کردم توی قرآن که تو ٣ تا سوره تکرار شده : وَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِینَ
یکیش تو سوره ی آل عمران که قبلش توضیح داده منظورش چه کسانیه:
و آنان که چون کار زشتی مرتکب شوند یا بر خود ستم ورزند، خدا را یاد کنند و برای گناهانشان آمرزش خواهند؛ و چه کسی جز خدا گناهان را می آمرزد؟ و دانسته و آگاهانه بر آنچه مرتکب شده اند، پا فشاری نمی کنند؛
و کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند حتماً آنان را در قصرهایی رفیع و با ارزش از بهشت که از زیرِ [درختانِ] آن نهرها جاری است، جای خواهیم داد، در آنجا جاودانه اند؛ چه نیکوست پاداش عمل کنندگان.
و کسانی که از پروردگارشان پروا کردند گروه گروه به بهشت رانده می شوند، چون به آن رسند در حالی که درهایش از پیش گشوده شده است، نگهبانانش به آنان گویند: سلام بر شما، پاکیزه و نیکو شدید، پس وارد آن شوید که [در آن] جاودانه اید.
می گویند: همه ستایش ها ویژه خداست که درباره ما به وعده اش وفا کرد، و زمین را به ما میراث داد که هر جای از بهشت را بخواهیم، جای خود قرار می دهیم. چه نیکوست پاداش عمل کنندگان.
تو تفاسیر نوشتن که منظورشون ازینکه زمین رو به ما میراث داد،زمینِ بهشته…
ولی من یاد گرفتم بگم اگر توی این دنیا خوب زندگی نکنم،اون دنیا هیچ خبری از بهشت نیست،هرچقدر خوب عمل کنم توی همین دنیا باید پاداشش بیاد و ادامه ش در سرای آخرت…چون به قول استاد جان:جهان دقیقا مثل آینه عمل میکنه.
کسی که اینجا نتونه از نعمت ها و ثروت ها استفاده کنه و بره اونور بگه من مستضعف بودم،بهش میگن چرا برای بهبود شرایطتت حرکت نکردی؟!چرا مهاجرت نکردی؟!از همین دری که اومدی تشریف ببر جهنم و بدون که عذاب اینجا از دنیا هم بدتره …
من یک تجربه ای دارم از همین عملکرد آینه ای جهان،از وقتی تو جلسه تکمیلی ٣ احساس لیاقت از استاد یاد گرفتم که چون من آدم پرفکتی در روابطم نیستم،نباید انتظار داشته باشم همه پرفکت عمل کنند و هیچ اشتباهی نداشته باشن،نباید صفر وصدی باشم و انتظار بیجا از آدم ها داشته باشم دیگه خیلی کنترل ذهن در روابطم با آدم های اطرافم راحت تر شد…
ازین رو،دیروز نمیدونم چرا یکی از نزدیکانمم یهو قاطی کرد و شروع کرد به گیر دادن ب یک مسئله پیش پا افتاده …
منم سریع شروع کردم به کنترل ذهن و سکوت و با خودم حرف زدن،خدایا شکرت بخاطر این ویژگی مثبتش،خدایا شکرت بخاطر این کارهایی که برام کرده،خدایا شکرت برای این همه خوبی هاست و ….
به خدا قسم چند دقیقه هم نشد،اول رفت تو حموم شروع کردن به درست کردن تهویه ای که صدای زیادی میداد،بعد هم بدون هیچ برنامه ریزی قبلی گفت شام درست نکنید،امشب شام میریم بیرون :)
این شد که با یک کنترل ذهن ساده،منی که عاشق غذام واز بچگی به این ویژگی معروف بودم:) نتنها یک شام مشتی طبق قانون سلامتی نصیبم شد که خدا با فال حافظ ته فیش غذا هم باهام حرف زد:
سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که «واثق شو به الطاف خداوندی»
دعای صبح و آه شب، کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش میرو، که با دلدار پیوندی
تو اینترنت تفسیرش رو اینجوری نوشته بود:
سحرگاهان شرح خواستهها و آرزوهای خود را با باد صبا در میان میگذاشتم، از جانب غیب ندایی شنیدم که گفت: به لطف خدا پشتگرم و امیدوار باش.
دعای سحری و راز و نیاز شبانه کلیدی هستند که درِ گنجینه مراد را میگشاید؛ این راه و رسم را برگزین تا به مقصود برسی.
ایزی ایزی تامام تامام…پاداش ازین بهتر نمیشد …به قول خود قشنگ و ناز و دلبرش: وَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِینَ
استاد یک چیزی دیگه بگم؟!آدم وقتی توی یک جمعی یکم شناخته میشه و دوستاش بهش لطف دارند این ذهن منطقیش خیلی میخواد نتایج رو کنترل کنه و از صلح با خودش دربیاد و میخواد نزاره که برای خودش ردپای واضح بزاره و این اون چیزی که دارم سعی میکنم بهش درست عمل کنم،در هر شرایطی خودم باشم،فارغ ازینکه چند نفر این کامنت رو میخونند برای رشد و پیشرفت و آگاهی و صلات و نور قلبم خودم بنویسم …و نگران قضاوت بقیه نباشم،چون منم که به نور این صلات ها نیازمندم ،به این اتصال ،به این ردپاها ،به این استمرار در مسیر درست …
خداوندی ک حتی ازش میپرسم برای سعیده جانم تو شروع کامنتم چی بنویسم
هدایتم میکنه ب این شعر زیبا:
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ
وصل تو کجا و من مهجور کجا
دردانه کجا حوصله مور کجا
هر چند ز سوختن ندارم باکی
پروانه کجا و آتش طور کجا
وا فریادا ز عشق وا فریادا
کارم بیکی طرفه نگار افتادا
گر داد من شکسته دادا دادا
ور نه من و عشق هر چه بادا بادا
یا رب مکن از لطف پریشان ما را
هر چند که هست جرم و عصیان ما را
ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم
محتاج بغیر خود مگردان ما را
سلاااام ب دوست قشنگم سعیده جان
حواست هست این روزا خدا من چپ و راست ب کامنت های نورانیت هدایت میکنه؟؟!
چه لطف قشنگی
مرسی ک هستی دوست خوووبم
و اینبار هم خدا از زبون شیرین و قشنگت بازم باهام حرف زد
درست موقعی ک وسط یه مسئله ی تکراری ام
وقتی ک گفتی راهش اینه تمرکزم و بزارم روی نعمت هام
دقیقاااا یاد قدم اول دوازده قدم جلسه ی اول افتادم ک استاد میگه
“هربار بجای تمرکز کردن روی نگرانی ها تمرکزم رو گذاشتم رو شادی ها و لذت ها اتفاقات خوبی برام افتاد”
آخ خدای من اینجا خود خود بهشته
یادم اومد ب یه جمله ای تو فایلهای توحید عملی ک داری روش کار میکنی
استاد میگه : باور کن خدا خواسته های تورو میدونه
راه رسیدنش هم میدونه
نیاز نیست صدبار بگی نیاز نیست گریه کنی داد بزنی تقلا کنی
اون همه چیزو میدونه
و به موقعش اون خواسته رو وارد زندگیت میکنه و هدایتت میکنع”
یاد اون فکت هایی افتادم ک تو همون قدم اول مینوشتم
همونجوری ک فلان موقع تمرکزم و از روی نگرانی ها برداشتم و گذاشتم رو نعمت هام و این اتفاقات خوب برام افتاد اون مسائل خود به خود حل شد الانم میشه الانم میتونم از این اتفاق ب نفع خودم استفاده کنم
سعیدهههه جونم بازم شاهکار کردی
از دیشب میخام برای این قسمت کامنت بنویسم ولی حسم گفت صبر کن مطمئنم جای درستش اینجا بود
عاشقتم و یدنیا بوس بهت
تو هرجوری ک باشی و هرجوری بنویسی
همون سعیده ی دوست داشتنی مایی ک با نوشته هاش قلبمون ب خدا نزدیکتر و درکمون بهتر میشه
سلام به مهسا جان مَه روی من،چطوری دلبرِ دل انگیزِ دلخواه ؟!
دختر تو چه قلب پراز نوری داری که میتونی انقدر خوشگل بنویسی؟!این چه شعر قشنگی بود که بهم هدیه دادی؟!میدونستی تو خط به خط کامنتت لبخند خدا پنهون شده بود؟!
رفیق مرررسی که هستی و مرررسی که برام وقت میزاری و از قلب روشنت برام نور میاری،قدر خوبی هات رومیدونم و برات عشق و نور و ثروت و سلامتی میخوام،کرور کرور…
یک عالمه دوستت دارم و به امید دیدار روی ماهت دربهترین زمان ومکان
میفهمیدم که حس ترس و عجله توهمی تبدیل شده بود به خشم
مشغول برش پارچه بودم که یهو یه کتاب از بین کتابای رو میز افتاد پایین
(یعنی واقعا مثل فیلما )
گفتم ا
چه پیغامی خدا میخواد بهم بده
اسم کتابه بود حس خوب زندگی(یه همچین چیزی فکر کنم)
گفتم خوب خدا جون یه صفحه رندوم باز میکنم
و
الله اکبر
دقیقا تیتر اون صفحه این بود
عصبانیت یک فکر
تو باید ناظر باشی بر افکارت عصبانیت اومد تو فقط نظاره گر باشه و اونو با یه طرز فکر بهتر جایگزین کن
قلبم یکم اروم شد از این که انقدر قشنگ خدا مثل پروانه دورمه میگرده و حواسش هست تو حالت احساسی بد نمونم
یکم تونستم راحتتر ذهنم کنترل کنم
بعد موقع برگشت به خونه تو ماشین داشتم خودم تحسین میکردم چون دو بار جلوی زبونم گرفتم که خواست غر بزنه و یا توضیح اضافی بده
اول به خدا گفتم ازین به بعد بابت هر کنترل ذهن بهم پول بده
بعد گفتم خوب اصلا بزار بابت هر کنترل ذهن خودمو میبوسم
این مکالمه حالم بهتر کرد و تصمیم گرفتم از خودم تشکر ویژه بکنم بابت هر کنترل ذهن
چند روزیه دنبال بهونه بودم واسه نوشتن
کامنت شما این بهونه رو بهم داد و خوشحالم از این بابت
و از اخرین کامنتم خبر خوشحال کننده دیگه این که کارام راحت انجام شد
و من یه فکت محکم تر دیگه دارم واسه ذهنم که دیدی این کار هم راحت جلو رفت
من از اول دوتا تصمیم داشتم
این که اعتماد کنم و اروم و با لذت این روزها تموم بشه
و دوم این که با استرس و اگه نرسم چی پیش برم و اذیت کنم خودمو
من انگار وسط این دوتا حس بودن
این که وسط بودم کاملا میفهمم که تلاش میکردم ایمانمو حفظ کنم و ترس هم همراهش بود
تقلا بود
یه ریز کم اوردن و گریه هم بود
و میتونست نباشه و اعتماد خالص باشه
ولی عیبی نداره خودم میبخشم
و میپذیرم که انسانم و تو این دنیای مادی زندگی میکنم که همه این افکار باهم هستن و خالص نیستن
اگه من نسبت به دفعه قبل 1 درصد هم بهتر عمل کردم(که اعتراف میکنم بیشتر از 70 درصد بهتر عمل کردم)
همین کافیه و واسه خودم ایستاده دست میزنم
و میبوسم خودمو
(بزارید بین پرانتز یه چیز جالب تعریف کنم از داستان بوسیدن خودم،من موقع هایی که گرم کارم وهمزمان دارم فکر میکنم ناخوداگاه شروع میکنم به بوسیدن بازوهام و پشت دستم به صورت ممتد اینو خیلی اگاهانه انجام نمیدادم که یه بار فهمیدم یکی از بچه ها بهم گفت خیلی ذهنت مشغوله گفتم چطور گفت انگار تیک داری خودتو میبوسی!!واسم جالب بود که تقریبا رفته تو ناخوداگاهام این کار)
و میگم خدایا مرسیی که همیشه وعده خداوند حق است و خداوند هرگز خلف وعده نمیکند
هرگز خوابش نمیبرد و هرگز لحظه ای نمیرسه که اوضاع از کنترل خدا خارج بشه
یاد مسیر یاب میوفتم هر جا باشم مسیر خروج و رسیدن به مقصد نشونم میده
و میگم خدایا مرسیی که همیشه وعده خداوند حق است و خداوند هرگز خلف وعده نمیکند
هرگز خوابش نمیبرد و هرگز لحظه ای نمیرسه که اوضاع از کنترل خدا خارج بشه
یاد مسیر یاب میوفتم هر جا باشم مسیر خروج و رسیدن به مقصد نشونم میده
هیچوقت نمیگه نمیرسی
همیشه اپدیت میکنه مسیرمونو
خدا والله خداست
خدا واقعا حقشه که خدا باشه
سلام به زهرای قشششنگم،به لبخند دلبرانه،به فریم شگفت انگیز عینک دودی،به اجزای صورتی که انقدر زیبا روی یک پوست شفاف و جذاب کنار هم قراره گرفته…فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ
بِبییین دختر جذاب،دُر و گوهر بود که از جملات کامنتت میریخت بیرون و این قلب من رو به نور خدا باز میکرد…
مگه داریم؟!مگه میشه؟!چقدر این سایت بهشته،چقدر این بچه ها بهشتی ان…به خدا قسم خدا داره به این بنده هاش افتخار میکنه…دمت گرم میگه…باور کن میگه،خودش توی قرآن گفته:
اوست که با فرشتگان خود بر شما درود می فرستد تا شما را از تاریکی ها به سوی نور بیرون آورد، و او به مؤمنان مهربان است.
یُصَلِّی همون دمت گرمممه،همون ماشالله بهت،بهت افتخار میکنم،پیش برو و سد هارو بشکن،من بهت قول دادم تورو از تاریکی به سمت نور ببرم،توفقط قدم بردار بقیه ش با من…
نمیدونی چقدر دلم گرم شد به اینکه خدا داره من رو می بینه و می شنوه
رفتم اول سجده شکر کردم بعد اومدم بقیه کامنتت روخوندم
میدونی چرا ؟
چون یه ساعت پیش داشتم با مادرم تلفنی حرف می زدم راجع به موضوعی که قراره اجابت بشه ان شالله و مامانم کمی شک داشت گفتم مامان جان نگران نباش باور کن خدا هم شنید
خودش فرموده اگر دو نفر باهم صحبت کنند نفر سوم منم و ادامه دادم بعد خندیدم وگفتم از سوره مجادله
مادرم بنده خدا بغض کرد و احساساتی شد
این اولین بار بود که من از این آیه شاهد می آوردم پشت تلفن
بعد گفتم نکنه سوره رو اشتباه گفتم
گفتم حالا بعداً نگاه می کنم
حالا فکر کن قبلش خدا بگه اول بیا کامنت سعیده رو بخون تا بعد
با دیدن همون آیه از سوره مجادله که نوشتی به قول شما افتادم گوشه رینگ
بذار از قبل ترش هم بگم برات دوست خوبم
کامنت های جلسه یازدهم دوره هم جهت با جریان خداوند رومی خوندم که باورم به هدایت قوی تر بشه
و از خیلی قبلتر که صبح تو دفتر ستاره قطبی نوشتم خدایا یه نشانه ببینم یقینم بیشتر بشه
خواهشمندم که دوباره کامنت های گوهربارت برامون بزاری ..
کامنت تومثل یک کتاب پرازآگاهیه واقعا چقدر محتاجم چه قدر خلع هام پرمیشه درمیان کامنت هات چندبار احساساتی شدم واشک هام جاری شد چندبارخواستم گوشی وبزارم زمین وبرم چشم بدوزم به آسمون وازته دل بامعبودم حرف بزنم ولی گفتم بخون ؛بخون که خدا خودش ایناروبرات نوشته ازته قلب ازمعبودم سپاسگذاری کردم یه لحظه دلبرجان بهم گفت همین وصال تو صدمی ارزه به نمازهایی که هول هولکی میخونی بهم گفت که ازم اینجوروصال وارتباط میخاد خلاصه که خیلی دلتنگم بود کامنت هات وبرام فرستاد تا باهاش وصل شم ..
ممنونم ازت ابجی قشنگم ممنون ازآگاهیت خردت تکاملت از جنس کامنتت مرسی که ازقرآن آیه آوردی وخوش به سعادتت که سراغ قرآن میری ومیخونی ومیفهمی و ازش استفاده میکنی ..
و آنان که هدایت یافته اند، خدا بر هدایتشان می افزاید، و اعمال شایسته پایدار نزد پروردگارت از جهت پاداش بهتر و از لحاظ بازدهی نیکوتر است.
چطوری رفیق عزیزم؟!رو به راهی؟!رو به رشدی؟!
مرسی برای تموم مهربونی هات،مرسی برای تموم قشنگی هات،مرسی برای قلب روشنت،مرسی که عاشق خدایی…
خدا…خدا خیلی مظلومه روی زمین!
خدا عاشق ما بوده ،هست و خواهد بود…اون همیشه دلتنگ بنده شه…مائیم که ارزش خودمون رو نمیدونیم و یادمون میره این عشق لایتناهی رو…
برات عشق بازی بیشتر با الله آرزو میکنم،همه ش همینه،کل بازی همینه…عاشقش باش،قربون صدقه ش برو،زیبایی های جهانش رو ببین،اون تموم جهان رو به خدمتت درمیاره…
همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند
دوستت دارم رفیق،مرسی که براموقت گذاشتی و نوشتی،قَدرت رو میدونم و برات بهترین هارو آرزو میکنم.
همیشه با عشق کامنت هات رو میخونم و لذت میبرم و بارها و بارها ازش نشانه های قشنگ دریافت کردم و همیشه تحسینت میکنم که متعهد هستی عمل کنی به آنچه که از استادمون می آموزیم
قلم روان و شیوایی داری
چقدر از اینکه تو کامنت هات یه تیکه از آهنگ؛ شعر یا غزلی رو میاری رو دوست دارم خیلی به دلم میشینه؛ اگر نداشته باشم میرم کامل گوش میدم و دانلودش میکنم
خلاصه دوست بینظیریم خواستم ازت تشکر کنم بابت کامنت های فوق العاده ات که به جان آدم میشینه و دل رو گرم و نورانی میکنه
خدارو هزار مرتبه شکر بابت همه چیز بابت این سایت الهی؛ بابت استاد توحیدی؛ بابت شرایط مناسب رشد؛ بابت دوستان مهربان و خوش قلب و ……
چطوری بنده ی برگزیده ی خدا…؟!رو به راه؟!رو به رشد؟!
مررررسی برای این پاسخ پر از نورت،تحسین تو،تجلی زیبایی های قلبته،بی دلیل نیست که اسمت رو مریم گذاشتن،هرکسی رو نمیشه مریم صدا زد…مریم ها پر از نور و عشق و رحمت خداوندن…
مریم هارو خدا پذیرفته،خدا پرورششون میده،خدا دست زکریا میسپارتشون و بهشون روزی بی حساب میده…
دم شما گرم…نور قلبت مستدام.
یک عالمه دوستت دارم و برات بهترین هارو آرزو میکنم،در پناه نور میسپارمت و الله یاااارت باشه همیشه.
ازتک تک صحبتات وسپاسگزاریهات اسکرین شات گرفتم تا هرلحظه وهرروزنگاش کنم و بخونمش وعاشقانه ترازقبل سپاسگزارمعبودم باشم
عزیزدلم خیلی حست قشنگه،نگاهت قشنگه،آرامشت قشنگه،ایمانت قشنگه،باورت قشنگه،حال دلت قشنگه،معبودت بی نظیره،سپاسگزاریهات طلایی ومنحصربه فرده،خداروشکربابت این حدازاتصالی که به رب داری
دارم ازت یادمیگیرم عزیزم
چقدرزیباآیات قران خداوندروگلچین کردی،چقدرزیباازتون گل گفتی وگل شنیدم ،دوستت دارم عزیزم،برای من بیشتربگو،هرروزبگو،هرلحظه بگوتاحست روفرکانست رومثل الان دریافت کنم وروززیبایی که خداوندم بهم باعشق هدیه داده روباعشق ودرنهایت دریافت نعمتهای شیرین خداوندسپری کنم وهرلحظه وهرلحظه سپاسگرارش باشم
رب من صدهزارمرتبه شکرت به خاطر رب بودن خودت که تنهاالهه ی قلب منی ،شکرت بابت استاددوست داشتنی وارزشمندم ،شکرت بابت دانشجویان بی نظیری چون سعیده جان که ازشون دارم یادمیگیرم ولذت میبرم
سلام میکنم به آن نگاه عاشقی که از پشت چشمانت این نوشته را میخواند.
سلام به این نگاه مقدسترین وپاکترین سلام است .
از چه میبینی ؟
کیست که میبیند؟
اگر ماییم که میبینیم پس در خواب که هستیم که میبیند؟
خواب….
دیشب با چشم جانم با آن نگاه عاشقم ،چشمم به دیدن جمال استاد روشن شد …
استاد عزیزم سلام میکنم به شما که دیشب در خواب دوباره به دیدنم امدین ..
خواب دیدم در جمعی هستم که بسیار نیاز به آگاهی دارند گویی این جمع مستأصل بودند ..
جمعی بیچاره و غمگین دورهم نشسته بودند دراتاق بزرگی در طبقه ی دوم یک خانه ی قدیمی
ناگهان در آن جمع یک نفر منو صدا زد ،یک نفر که اورا نمیشناختم ولی ظاهرا او خوب مرا میشناخت..
صدایم کرد و پرسید تو از چه آنقدر خوشحالی؟
چرا شادی؟
چرا مثل ما نیستی ؟
چطور اینقدر سرخوش شدی ؟
میشه به منم بگی چطور اینجوری شدی ؟
من نگاهی به تمام اون افرادی که در اتاق بودند با چهره های غمگین وناامید کردم و مانند رقص سماع چرخی زدم و گفتم من تغییر کردم و گفتم من تغییر کردم با ….
تا اومدم اسم شمارو بیارم وبگم با استاد عباس منش تغییر کردم ناگهان شما از در وارد شدین ومن با شوق شگفت انگیزی گفتم من با این مرد تغییر کردم ..
استاد در خوابم از شدت شوقم ،قلبم داشت از قفسه ی سینم میزد بیرون ..
و من شمارو با افتخار به اون جمع معرفی کردم
ولیکن منو شما در جمع آنها بسی غریبه بودیم…
هیچ کس اعتنایی به ما نکرد ..
و شما دست منو گرفتین و از پله های طبقه ی دوم آمدیم پایین و رفتیم بیرون ..
بیرون از آنجا انسانهای شادی منتظر ما بودند ..
من باذوق به شما میگفتم استاد جان خوشحالم که آمدید ایران ،خیلی وقت بود که انتظار میکشیدیم..
ودرخواب حس کردم آن خانه ی غمزده با آن مردمان غمگین وناامید در شهر قم بود و شما بدون اینکه تلاشی کنید برای تغییر آنها فقط آنجا بودید و سپس از آن خانه باهم بیرون آمدیم وشروع به گشتن و صحبت کردن باهم کردیم ..
بیرون از آن خانه گویی شهری دیگر بود ..
مردمی که دیدیم شاد بودند..
نمیدانم معنا و مفهوم این خواب چیست ..
ولی خیلی روشن وواضح احساسم در خواب هنوزم با منه..
اون حس ذوق وشوقی که از دیدن شما در ایران دیدم هنوزم بامنه..
خواب به این روشنی ووضوح نیازی به هیچ تبدیل و تفسیری نداره..
برای من فقط تکرار قوانین بود..
اینکه علت شادی و رضایت درونی من از زندگی بخاطر تغییر بود بخاطر درک قانون بود..
واینکه لازم نیست تلاشی برای تغییر دیگران کنم حتی اگر خود استاد هم مستقیما با افرادی که آماده نیستند ملاقات کنه واز قوانین براشون بگه ،اعتنایی نمیکنند و به وضوح دیدم که استاد افرادی که خیلی بهشون نزدیک بودن ولز همشهریهاشون بودند رو هیچ تلاشی برای تغییر اونها نکرد و دست منو گرفت واز اونجا اومدیم بیرون ،وبیرون جای دیگری بود با مردمی شاد وخوشحال
استاد جان چندوقته بهتون فکر میکنم میگم نکنه استاد عزیزم داره مقدمات سفرش به ایران رو فراهم میکنه که جلوی دوربین نمیان …
استاد جان من با شما زندگی میکنم چه فایل ویدیویی بزارید و چه نه…
استاد عزیزم
کماکان در جریان رشد وپیشرفت من هستین
هم شما وهم دوستان عزیزم ..
میخوام اینجا به موضوعاتی اشاره کنم که شاید مرتبط با این فایل از پروژه باشه..
داستان از زمانی شروع شد که وقتی من وهمسرم اون ملک خالی که کاربری دامداری داشت رو گرفتیم وشروع به ساختن اونجا کردیم همسرم از دوتا شعبه ی کترینگ و کبابی فاصله گرفت و بیشتر تایمش رو برای ساختن شهرکباب در اونجا به سر برد ..
این پروژه مدت 7 ماه طول کشید از تخریب و بازسازی و تجهیز تا افتتاح دقیقا 7 ماه طول کشید …
تو این 7 ماه عملا من باید توی هردو شعبه ی کترینگ و کبابی حاضر میشدم و اوضاع رو کنترل میکردم …
پس دیگر اون آزادی زمانی که برای گوش کردن فایل و نوشتن و خواندن کامنت داشتم کمتر شد ..
البته روی دوره ی همجهت با جریان خداوند کار میکردم اما شاید روزی فقط یک بار هر جلسه رو گوش میکردم تا جلسه ی جدید بیاد روی سایت …
همین فاصله گرفتن از اگاهیها واز دست رفتن اون انگیزه ی کافی برای بودن در این مسیر به شدت روزهای گذشته بدون اینکه خودم متوجه بشم داشت روی نتایجم تاثیر میگذاشت…
من درباد افتتاح شعبه ی سوم بودم ..
همون باد نتایج ،بدون کار کردنه تمرکزی روی خودم…
چون درخت نتایجم هنوز سبز بود متوجه خشک شدن ریشه ها نبودم …
تااینکه شهرکباب افتتاح شد و عده ای از تأمین کنندگان مواد اولیه جلوتر از مشتریان با کارتخوان هایشان به سمتمان سرازیر شدند ..
گویی مدتی بوده که همسرم برای تامین هزینه ی ساخت وساز و وسایل با آنها تسویه نکرده بوده و مبالغ سنگینی طی چند فاکتور متوالی به آنها بدهکار شده بودیم وبه محض باز شدن شهرکباب کورس جالبی برای دریافت پول باهم گذاشته بودند …
من حیران بودم از این مساله..
وقتی با احسان جانم دراین مورد حرف زدم وعلت را پرسیدم ایشون به من گفتند بخاطر موانعی که سر ساخت وساز و افتتاح، اتفاق افتاد شهرکباب 3 ماه دیرتر باز شده و این تعهدات انجام نشده بخاطر تاخیر در شروع به کار شهرکباب بوده چون در این 3 ماه هزینه های شهرکباب از کترینگ و کبابی تأمین شده
برای همین ،نتونستیم به تامین کنندگان اون دوشعبه پرداختی داشته باشیم واز اونها تا افتتاح شهرکباب مهلت گرفتیم …
ومنم شروع کردم به کنترل نجواها
گفتم خدا بزرگه انشالله خودش کمک میکنه ما بدهیه مردم رو پرداخت میکنیم ..
خلاصه گویا در این اثنا، یکی از طلبکاران خیلی به همسرم فشار میارن و ایشون مجبور شدن بدون مشورت بامن از خواهرشون 4300 دلار که به تومان دوماه پیش میشده 458 ملیون قرض بگیرن و بدن به همین طلبکاری که گفتم
وبه خواهرشون هم گفتن من از شما دلار گرفتم و پولتون رو در اولین فرصت به دلار پس میدم…
ومن این موضوع رو تقریبا یه ماه بعداز انجامش متوجه شدم …
وبازم نجوا وبازم باورهای توحیدی و تغییر زاویه نگاه به جایی که به احساس بهتری برسم و در مومنتوم منفی گیر نکنم وازش بیام بیرون..
وخدارو برای وجودخواهرم ندا که از شاگردان استاده شاکرم چون برای قطع مومنتوم منفی خیلی بهم کمک کرد …
ولی استاد جان این مومنتوم منفی موقت ومقطعی قطع شده بود و با یک بار افزایش قیمت دلار دوباره حس قربانی شدن ،حس اینکه چرا همسرم با من مشورت نکرد ،چرا خواهر همسرم اینطوری به برادرش کمک کرده ،اصلا قصد اون کمک نبوده وایشون برای حفظ سرمایشون این کارو کردن وخلاصه که تمومی نداشت این نجواها .
.منی که سالهاست شاگردی شما رو میکنم یه بار نیومدم لز خودم بپرسم باشه اوکی که همسرت اینکارو کرد ،اوکی که خواهر همسرت اینطوری بهتون پول داده ،چرا از خودت نمیپرسی چرا این اتفاقات برای تو افتاده ؟
چرا نمیپرسی قانون خلق اتفاقات این وسط چی میشه؟!
چرا نمیگی تو توی چه فرکانسی بودی که انقدر ندونسته بدهکارشدی…
ولی اینارو الان دارم میپرسم از خدا چون به این فایل هدایت شدم …
حالا هدایت کی میاد زمانی که آماده ی دریافت باشم ..
حالا چطور آماده ی دریافت این هدایت شدم
زمانی که بخدا گفتم خدای من قلبم سنگینه ،شونه هام سنگینه ،از هیچ زیبایی لذت نمیبرم ..
من احساس قشنگم رو میخوام..
خدایا دلم برات تنگ شده…
من تورو توی مشکلات زندگیم گم کردم ..
تو کجایی خدای من ..
خواهش میکنم تو منو پیدا کن ..
نزار زیر بار این همه تضاد له بشم …
خلاصه که یه روز توی قلبم ندایی اومد ،تصویری دیدم از سال 96و97
منه لیلا عاصی ومستاصل از دست طلبکاران جیگرکی 35 متری و کارگراش، بانک برای خونم
از همه جا وهمه کس خسته وناامید ازش کمک خواستم ،عجز خودمو اعلام کردم گفتم خدایا نجاتم بده و خداوند منو به سمت استاد هدایت کرد که داستانش رو قبلا گفتم واستادم هم براش فایل آماده کردن..
بعد توی همون مشکلات مالی ،روحی ،عاطفی، سلامتی من خدارو پیداکردم ورها شدم ،باروسنگینی تمام مشکلات ومسائل رو سپردم به شانههای قدرتمند خدا ،وغرق شدم در عشقبازیهای شبانه و روزانه با خدایی که استاد به من شناساند..
وبه قدری سبک ورها بودم که با دیدن گلهای یاس جلوی مغازم اشک میریختم ..
به قدری لطیف بودم که احساس میکردم به سبکی پر درومدم و حس پرواز داشتم ..
چه شبها که در سکوت وتنهایی توی آشپزخانه زیر نور مهتاب که از پنجره میتابید مینشستم و صحبتهای استاد رو گوش میکردم واشک میریختم و مینوشتم واصلا فراموش کرده بودم گویی بیرون از من چه خبره..
انگار که خدا خودش مسولیت بدهیهای منو بدوش کشیده بود ومن در آسودگی قرار گرفته بودم..
رها بودم رها
ودراین رهایی وتسلیم وتوکل راه ها یکی یکی بازشد..
ایده ها آمد..
بشین یه لیست از تمام طلبکاران تهیه کن ..
بدهی هارو تقسیم کن ..
ببین با درآمد فعلی چقدر میتونی ماهیانه پرداخت داشته باشی ..
باهاشون جلسه بزار.
ازشون فرصت بگیر ..
بهشون وعده بده ..
فلان تاریخ رو ازت فرصت میخوام ..
شده باشه 10 ماه طول بکشه ،راحت باش بهشون بگو من قلبشون رو برای تو نرم میکنم ..
وواقعا اتفاق افتاد ..
فرصتها بهمون داده شد..
بدهیها در مدت بسیار کمتری با افزایش درآمد با فایل! چگونه درآمد خودرا 3برابر افزایش دهیم،پرداخت شد ..شاید کمتر از 3 یا 4 برابر ..
بچه ها فکرکنم توی ردپاهای اون زمان نوشته باشم دقیقش رو ..
وقتی این تصویر از قلبم و چشم جانم گذشت ..
اشک لز چشمانم جاری شد بهم گفت تو توی اون حد از مشکلات منو پیدا کردی و به ارامش رسیدی تازه اون موقع هیچ نتیجه ای هم توی دستت نبود الان از چه هراسان شدی ،چرا داری خودتو اذیت میکنی ،من هستم من تورو پیدا کردم.
بسپار به من ودوباره مشغول شو
دوباره مشغول شو به زیباییها
مشغول شو به عشق بازی و رها بودن
مشغول شو به اگاهی
و الان بیشتر از دوهفته هست که من در نور خدا غرق و غوطه ورم ..
اونقدر خدارو در هرکس وهرچیز حس میکنم که بسیار لطیف شدم ..
وانقدر زیر پاهام سفت ومحکمه که حتی الان که دلار به قیمتی رسیده که بدهیه من از 458 ملیون به 570 ملیون رسیده هم اصلا ریشه هام نلرزیده و کاملا رهای رهام ..
ومطمئن هستم هرآنچه در بیرونم اتفاق میافته خیر عظیمی برای من داره ..
و خداروشکر میکنم دراین مدت دوماه بخشی از بدهیها رو پرداخت کردیم و دوباره با حس حضوره خداوند، به عنوان منبعه همیشه درجریان، با کارکردن روی خودم و متعهدانه گوش کردنه اگاهیها، در خزانه ی بینهایت خدا رو به روی زندگیمون باز کردیم ..
خدارو هزاران بار شکر میکنم حالا که آماده ی دریافت بودم ودست از تقلی برداشته بودم و آسوده خاطر وراضی زندگی میکردم ،هدایت خدا از راه رسید که به یاد بیارم علت تمام نتایجم را و همین مسیر رو ادامه بدم ودر باد نتایجم نخوابم و ریشه ها رو دوباره تقویت کنم .
ریشه هارو بحال خود رها نکنم ..
باید با همون اشتیاق وانگیزه روی خودم کار کنم ..
مطمعن هستم خیلی زود میام مینویسم که حاصل کارکردن روی خودم این شد که تونستیم تمام بدهیها رو پرداخت کنیم .
دوباره برگردیم به تسویه پای فاکتور..
دوباره برگردیم به ارتقای خودمون و پیشرفت ..
استاد جان درسته که مدتی بخاطر مشغله ی زیاد ازتون دور شدم ولی همچنان در مسیر رشد وپیشرفت بودن به من معنا میده ..
خداروشکر میکنم به شعبه ی سوم رسیدیم ..
شاید کمی مسائل وچالشهای مسیر ،زمانبندی رو به تعویق انداخت ولی ما با حل کردن هرکدوم از اونها رشد زیادی کردیم.
یاد گرفتیم باج ندیم.
یاد گرفتیم عجله نکنیم.
یاد گرفتیم خداوند روزی رسانه وتابلو وتبلیغات مهم نیست.
یاد گرفتیم که انسانهای هم فرکانس خودشون به سمت ما هدایت میشن ..
کلی مساله حل کردیم وچقدر بزرگتر شدیم.
هیچ وقت در این مدتی که با شما بودیم راکد نموندیم و همواره حرکت کردیم و
تنها مسأله ای که باعث شد من از کارکردن روی ریشه هام غافل بشم اول نبودن اون انگیزه ی کافی بخاطر بودن توی نتایج عالی بود وبعدش هم نداشتن برنامه برای خالی کردن زمان برای کارکردن روی خودم..
استاد جان کارکردن روی دوره ی احساس لیاقت به من آموخت که نگران نظرات وقضاوت دیگران نباشم
حالا که در نظر دوستان زیادی لطف دارند ومینویسند شاگرد اول استاد ولی منم اگر لز مسیر قانون بزنم بیرون فرقی نمیکنه شاگرد اول استاد باشم یا پیغمبر خدا ..
تاهر وقت که روی خودم کار میکنم نتایج هست وهروقت غافل بشم و فراموش کنم که این نتایج چطور حاصل شده خیلی نامحسوس از ریشه همه چی رو به خشک شدن میره ..
خدارو شکر میکنم که هنوزم با شما بودم، بودم ولی کم بودم ..
وهمین منو به مسیر قانون برگردوند.
دوباره خدارو پیدا کردم به ارامش رسیدم وکم کم ایده ها والهامات هم پدیدار میشن .
یه شب اتفاقی یکی از کامنتهاتون رو خوندم و بعد رفتم پروفایلتون و شدین جزء اعضای مورد علاقم
و بعد از چندماه هم استاد تو فایلی از کامنتتون صحبت کردن و من چقدر خوشحال بودم که از قبلش باهاتون آشنا شده بودم
خیلی، خیلی زیاد زبان نوشتاری و شخصیتتون رو نزدیک به خودم و قابل فهم میدونم
همیشه برام قابل احترام و تحسین برانگیز بودین تا همین چند وقت پیش که که من و همسرم تصمیمات جدیدی تو زندگیمون گرفتیم
و همزمان شد با پروژه تغییر و شروع احساس لیاقت
و هر روز که دارم پیش میرم به سوالات ذهنیم پاسخ داده میشه
من و همسرم سال 96 نامزد کردیم
وقتی نامزد کردیم ایشون با برادرشون شریکی، یه مغازه خریده بودن و شغلشون فروش لوازم آرایش بود
و یه پرشیا شریکی داشتن، طبقه بالا خونه پدرشوهرم رو هم با هم ساخته بودن و سفت کاریش تموم شده بود، و قرار بود که هر کدوم ا دوام کردن تکمیل کنن اونجارو و برن اونجا زندگی کنن
من اصلا و ابدا از شراکت خوشم نمیومد اما هیچی نگفتم چون خیلی دوسش دارم و دلم نمیخواست این موضوع سبب بحث و دلخوری بینمون بشه
یکی،دو هفته از عقدمون گذشته بود که عزیزم خودش گفت میخواد از برادرش جدا بشه و من چقدر خوشحال شدم
ایشون به سادگی به شراکتشون خاتمه دادن و سهمشون رو فروختن به برادرشون
فقط تو اون طبقه از خونه که بلاتکلیف بود شریک بودن
من به هیچکسی از خانوادم چیزی از این موضوع و اینکه همسرم بیکار شده نگفتم حدود سه ماه مهدی جانم، شغلی نداشت اما من خوشحالترین بودم و آرامشم خیلی زیاد بود چون میدونستم شراکت چقدر بده و مسیر پیشرو برام خیلی روشن بود
همسرم تو این فاصله به من گفت که بهتره حالا که وقت و پول داره طبقه بالای خونه پدرش رو تکمیل کنه و بعد از ازدواج بریم اونجا من خیلی قاطع گفتم اگه اون طبقه به نام تو میشه تکمیلش کن اگه نه من راضی به خرج کردن برای اونجا نیستم و ایشون گفت روش نمیشه همچین درخواستی از خانوادش کنه و ناراحت هم شد از دستم ولی من گفتم خوب پس بهتره خرج نکنیم و بعد گفت که خوب بریم زیرزمین خونه پدرشون زندگی کنیم
مبلغ 20 میلیون اونجارو اجاره داده بودن سال 96 به مستاجر، که پولش رو هم با برادرشوهرم گرفته بودن و سرمایه کار کرده بودن
من قبول کردم که بریم اونجا و کرایه ماهانه هم بدیم
گذشت عید شد و فروردین همگذشت همسرم مغازه آبمیوه فروشی زد
خودش یه تیبا 2 خرید و مبلغ حدود 60 میلیون هم بانک داشتیم
و تو همین حین یه روز زنگ زد و گفت برادرش حاضر نیست مبلغ ده میلیونی که از مستاجر گرفته و دستشه رو بده و میگه اگه میخواین برین اونجا خودتون کامل پولو بدین مستاجر بره
مهدی جانم خیلی از این موضوع ناراحت بود ولی من خیلی خوشحال شدم
گفتم ذرهای دلیل نداره ناراحت بشیم خوب ما با این پول میریم جای بهتری خونه میگیریم و همون اجاره ماهانه رو اونجا میدیم و کاملا آرومشون کردم و اطمینان دادم بهشون که این بهتره برامون
قرار بود ما آذر ماه مراسم عروسیمون باشه
اما یه دفعه همه چی خیلی گرون شد، و یه شب که با همسرم داشتیم صحبت میکردیم گفت که پول داره بی ارزش میشه و و نمیدونه چیکار کنه من گفتم بیا خونه بخریم ماشین و بفروشیم و طلاهای منو و وام ازدواج منم بزاریم و عوضش بریم وسایل قسطی بخریم و قسطشو تو بده
من در نظر داشتم که یه خونه باشه حتی پشت قواره هم بود اشکال نداره
اون موقع با استاد آشنا نشده بودم و راجع به قسط و وام چیزی نمیدونستم
همسرم چندروزی گشت و گفت نه، دلش نمیخواد خونه پشت قواره بخره و بهتره که از مامانش طلاهاشو قرض بگیره
علیرغم اینکه من راضی نبودم ایشون این کارو کرد و تازه پول ما شد حدود 110 میلیون و باز هم همه املاکیا میگفتن با این پول خونه پیدا نمیشه ولی من مطمئن بودم میشه و با یه شور و شوقی دنبال خونه بودیم که خیلی زود یه خونه سه طبقه 60 متری که فقط زیر زمینش کامل بود و دو طبقه دیگش نیمه کاره بود پیدا کردیم به مبلغ 120 میلیون
روز قبل معامله یه مشتری دیگه هم پیدا شده بود و همسرم نگران بود که به ما فروخته نشه ولی من بهش گفتم اگه حق الهی ما باشه حتما ما میخریمش و خریدیم اصلا نگران نبودم بلکه کاملا هم امیدوار بودم
خونه رو خریدیم و زیرزمین رو رهن دادیم به مبلغ 20 میلیون و پول خونه رو تسویه کردیم و با باقی موندشم شروع کردیم به تکمیل کردن خونه
وسایل جهیزیه رو قسطی خریدیم و خیلی خلاصه حتی تخت و میز غذاخوری و میز آرایش و این طور چیزام نخواستم که همسرم بگیره(چون سرویس چوب با ایشون بود) بدون اینکه توجهی داشته باشم به حرف و تیکههای اطرافیان
خرید عروسی نرفتیم و فقط یه لباس عروس گرفتم که اونم هزینه خریدش از اجاره لباس نو کمتر بود
لباس حنابندون پارچه گرفتم و پول خیاط هم موند
همه چیز جور شد
با هزینههای کم چیزای خوب میگرفتیم
ادمهای خوب سر راهمون قرار میگرفتن
مهربون و دوس داشتنی
جشن عروسیمون خیلی خوب برگزار شد از پول شباشای حنابندون پول میوه تالار و پول آرایشگاه منو دادیم
و پولهای هدیه عروسی هزینه تالار و ارکس و قربونی رو دادیم
و هنوزم بعد گذشت 8 سال همه از خوشمزگی شام و شیرینی اون شب میگن
یادمه حساب کردیم به طور تقریبی و گفتیم اگه سالاد بدیم کنار زرشک پلو پولش زیاد میشه بهتره ماست بدیم، اگه موز بخریم پولمون نمیرسه میوه سیب و پرتقال و خیار گرفتیم، حتی پول نموند که من کفش بخرم و کیف و کفش عقدم رو پوشیدم
و خودمون دو تایی بدون هیچ تجربهای از پس هزینهها بر اومدیم
تا چند ماه بعد عروسی فقط داشتیم به سفیدکار و لوله کش و کاشیکار و برق کش و … بدهیامون و میدادیم
ماشین هم نداشتیم
راستی فقط یه موتور داشتیم که اونم هنوز با برادرشوهرم شریک بودیم و تو هوای سرد با همون میرفتیم بیرون
اوایل ازدواج بود و گاهی بحثای شدیدی به خاطر حرفای خانواده همسرم بینمون پیش میومد
و من هم مدام سر همون طلا ناراحت بودم تو دلم
و خدا میدونه که حتی یکبار هم مادرشوهرم چیزی به رومون نیاورد ولی من خودم اصلا حالم خوب نبود برای اون بدهی
گذشت من باردار شدم ، پراید خریدیم، پسرمون به دنیا اومد و همسرم اصرار داشت خونه رو عوض کنیم و به محلهی بهتر بریم
خونه خودمون رو سال 99 فروختیم 740 میلیون و تو یه محله عالی یه خونه قدیمساز خریدیم 76 متری به مبلغ 750 میلیون
ماشین و فروختیم و 50 میلیون هم وام گرفتیم و خونه رو بازسازی کردیم باز هم کلی بدهکار شدیم و همسرم هم مدام سر کار بود و سخت میگذشت
تصمیم گرفتیم خونه رو دوباره بفروشیم و تغییر بدیم جامونو از طرفی هم همسرم از شغلش اصلا راضی نبود و تصمیم گرفتیم مغازه رو هم جمع کنیم و شغلمون بشه بازسازی خونه
خونه خیلی زود فروش رفت دو روزه
با یه سود عالی بدون تورم
یه خونه صد متری دو طبقه خریدیم و یه پراید باز سازی کردیم خونه رو یه انگشتر حدود 5 گرمی خریدیم و تصمیم گرفتیم طلای مادرشوهرم خورد خورد برگردونیم
اما این خونه زود فروش نرفت
قسط اون وام 50 میلیونی که ماهی حدود دو میلیونبود عقب افتاده بود
اوایل سال 1401 بودیم
اوضاع اصلا اونجوری که ما فکر میکردیم پیش نرفت
یه سری بحث هم بین ما و خانواده همسرم پیش اومد
اون طبقه بالا که نصفه کاره مونده بود رو برادرشوهرم تکمیل کرده بود و اجاره داده بود بدون اینکه سهم همسرم و بده و به خاطر عقب افتادن قسط وام هم چون ضامن ما بود بهمون فشار میآورد
خلاصه بحث و اختلاف بالا گرفت و بیپولی هم بود
تو همون روزا من با استاد آشنا شدم و و عضو سایت شدم
اون روزا چون تصمیم گرفته بودیم که شغلمون بازسازی خونه باشه و بالطبع اون باید مدام اسباب کشی میکردیم چون مستاجری رو دوست نداشتیم دیدیم کلی وسایل اضافه داریم و با فروش اونا اموراتمون رو میگذروندیم و همسرم هم اسنپ میرفت فشار روحی رومون زیاد بود دوست داشتیم بریم مسافرت، با فروش یه سری وسایل 5 میلیون پول جور کردیم و اواخر شهریور 1401 رفتیم شمال و مشهد همزمان با جریان مهسا امینی و تو کل سفر ما فایلای توحید عملی رو گوش میدادیم و اینترنتمون هم قطع بود و بیخبر بودیم از همه جا و کلی خوش گذروندیم شش شب تو چادر خوابیدیم و چقدر عالی بود من تو شمال تو چادر سرما خوردم و رفتم دکتر و ازم پرسیدن اوضاع شهر شما چطوره چون شهر ما قم بود و من فکر کردم به خاطر کرونا میپرسن و دکترو پرستارا گفتن نه به خاطر شورش اما ما اصلا خبر نداشتیم شورش شده
رفتیم مشهد و همزمان بود با ایام شهادت امام رضا پول کمی برامون مونده بود مشهد و تا به حال به اون شلوغی ندیده بودم به خاطر سرماخوردگی خیلی بی حال بودیم و اصلا اتاق پیدا نمیکردیم اینجا همسرم خیلی عالی کنترل ذهن میکرد اما من به خاطر سرما خوردگی کلا کلافه شده بودم قبل از ظهر رسیدیم مشهد اما تا نصفه شب جایی پیدا نکرده بودیم همش تو دلم میگفتم خدایا من ازت جای خوب میخوام شده حتی رایگان، یه نفر پیشنهاد کرد تو حسینیه بخوابیم اولش قبول کردیم ولی وقتی رفتم بالا دیدم نمیتونم بین اون همه خانم غریبه جدا از همسرم بخوابم و قبول نکردم و اومدم پایین و دیگه برنگشتم اونجا به همسرم گفتم بریم و تو دلم گفتم خدایا من لذت اتاق عالی خواستم نه اینجا
گشتیم و یه هتل خوب و تمیز با قیمت نسبتا مناسب تو اون شلوغی پیدا کردیم و سه شب موندیم و کلی خوش گذشت شب چهارم تصمیم داشتیم از حرم برگشتیم تو ماشین بخوابیم و صبح حرکت کنیم به سمت قم یه گوشه از حیاط حرم نشسته بودیم داشتیم غذای نذری میخوردیم که یه پسر جوون تو اون شلوغی اومد و به ما گفت جا برای خواب دارین منم گفتم میخوایم تو ماشین بخوابیم و گفت که تو یه هتل نزدیک به حرم به مسافرایی که خانوادهان اتاق رایگان میدن و ما رفتیم و اتاق و دیدیم و اون شب موندیم اونجا یه اتاق بزرگ و تمیز و شیک با همه امکانات و نزدیک حرم
خدا باز هم معجزشو به من نشون داد من تو شوک بودم چون تو دلم اون گفت و گو هارو با خدا کرده بودم و اون چقدر قشنگ جواب داده بود
ما بعد لز اینکه از مشهد اومدیم
خیلی نشونههادیدیم و کاملا تو آرامش بودیم دیگه حتی نگران بدهی طلا و قسط عقب افتاده و بیپولی هم نبودیم
ما از اول ازدواجمون یارانههامونو جدا نکرده بودیم تو همون ایام بی پولی قبل از مشهد رفتن رفتیم و یارانمونو جدا کردیم از خانوادههامون و اونجا گفتم الان پسرم دو سالشه بهش یارانه عقب افتادشو میدن گفتن نه مشکل خودتون بودین که جدا نکردین و همچین قانونی نداریم
و قبل از مسافرتمون هم یارانه دادن ولی همون به اندازه سه نفرمون
بعد از مسافرت انقدر که حال ما خوب بود و همش فایل میدیدیم همش تو فرکانس خوب بودیم و ذرهای به جریانات سیاسی کاری نداشتیم کاملا بی طرف
یه روز من دیدم مبلغ سه میلیون ششصد پول اومد تو حسابم به عنوان یارانه و دوباره هم نهصد تومن دیگه اومد یارانه عقب افتاده پسرمو حتی با سودش داده بودن و چقدر به کمک ما اومد اون پول
خدا داشت برامون شاهکار میکرد
یه شب داشتیم یه فایل از لایوای استاد نگاه میکردیم که بعد لز پایانش به همسرم گفتم اگه خونه فروش رفت بیا طلاهای مامانتو کامل بخریم و بدیم چون ایشون کامل به تو داد طلاهارو و اصلا با کسی مشورت نکرد بیدرنگ به تو داد و ما هم باید همین کارو کنیم
من چند وقت بود پریودم عقب افتاده بود بیبیچک نشون نمیداد
پسرم سرما خورده و بردم دکتر که خانوم بودن و تخصص زنان هم داشتن بهشون مشکلمو گفتم و گفتن نه امکان نداره باردار باشی گفتم آخه سر پسرم هم بیبی چک نشون نداد گفت اون اتفاقی بوده و برام سونو نوشت گفت به احتمال زیاد کیست داری جوابشو بیار بهت دارو بدم
قبل از رفتن به سونو من چند تا نشونه دیدم و چون اون فایل مهاجرت استاد و اینکه نشونهها رو به فال نیک گرفته بودن و دیده بودم گفتم پس اینا هم نشونست که من باردارم و رفتم سونوگرافی و دکتر گفتن خانم شما بارداری و قلبش هم تشکیل شده و 8 هفتتونه من کلی خوشحال شدم اشک شوق ریختم و دکتر و همکارشون هم از خوشحالی من کلی خوشحال شدن
دو روز بعدش خونمون به قیمت خوب به فروش رفت و دقیقا فرداش قبل از اینکه خونه بخریم تمام طلای مادرشوهرم و حدود 76 گرم بود خریدیم و دادیم
بعد از گوش دادن به فایل آزاده خانم که تو آمریکا زندگی میکنن واممون رو هم تسویه کردیم کامل و خونه بزرگتری خریدیم به قیمت عالی خونه 130 متری که طبقه بالاش رو هم ساختیم
بعد از اینکه طلارو خریدیم طلا یه افزایش قیمت زیاد داشت تو مدت حدود یکی دو هفته یعنی همزمانیها و عمل به الهامات عالی بود برامون و خدا بهترین پلن و چیده بود
ساختن طبقه دوم خونه جدید و کارای بناییش حسابی دست و بالمون تنگ کرده بود به طوری که پول برلی انسولین و ویتامین و آزمایشات من باقی نمونده بود اما من ایمان داشتم خدا محافظ من و بچمه و ایده اومد پارکینگ خونه رو که مستقل بود ورودیش رهن بدیم دقیقا به اون قیمتی که میخواستیم رهن دادیم و خیلی زیاد مشکلات مالیمون حل شد
ما خیلی به نداری خوردیم اما بعد از تعهدمون دیگه قرض و وام نگرفتیم و خدا هم مدام دست ما رو میگرفت و کمکمون میکرد بیمه رایگان یک ماهه برام زدن و یک روز قبل از پایانش من زایمان کردم
تو اتاق عمل خدا رو بزرگترین ناظری و حامی دیدم و کمکم کرد نزدن آمپول کفلین و خودم که هیچی اطلاعات پزشکی ندارم به پرستارا یادآوری کنم و فشارم که از ترس و استرس بالا رفته بود سریع پایین اومد
و دو ماه بعد از زایمانم خونه به فروش رفت با قیمت خوب
و دو تا خونه خریدیم و کلی مسیر طی کردیم
اشتباهاتمون رو فهمیدیم
الان یه ماشین مدل بالا داریم ایکس 22پرو و یه خونه قشنگ و سرمایه ای برای آغاز یک کار جدید
من ایمان پیدا کردم که هر تضادی چقدر تو دلش برام نشونه داشته و ارزشمند بوده
وچه تجربههایی به دست آوردیم
و چه باورهای خوبی ساختیم
و پی بردم به حکمتهاش
حتی چند وقت پیش یه اقدامی باعث شدما چند میلیونی ضررکنیم که سریع فهمیدیم و دیگه تو اون مسیر نرفتیم
اما اگه اون اتفاق نمیفتاد ما شاید انقدر زود دوزاریم نمیافتاد
کامنتهای شما چقدر چراغ راه بوده برای من و همسرم
لیلا جانم کامنتم طولانی شد
بارها خواستم براتون کامنت بنویسم
اما دیدم که اغلب خیلی کم جواب میدین کامنتها رو و دلم نمیخواست به این خاطر کامنت بنویسم اما با خودم گفتم من مینویسم و تشکر جانانه میکنم از لیلای عزیزم
اگه جواب دادن که خیلی ممنونم و عالی میشه
اگرهم نه باز هم عالیه چون من بینهایت ازشون یاد گرفتم
و کمترین کاری که میتونم بکنم یه سپاسگذاری جانانست
دوست دارم از تجربههات تو کسب و کارت بیشتر بنویسی عزیزم
امروز با پروین ستاره ای در آسمان هفتم درکه بودیم .
کل مسیر رفت وبرگشت وتمام اون مدتی که باهم پیمایش داشتیم درمورد نشانه ها وقانون صحبت میکردیم از زیبایی طبیعت لذت بردیم و کلی فرکانس عالی ارسال شد.
در این میان به پروین گفتم ..
پروین جان یک ندای بلند وواضح درونی بهم میگه دلارهای خواهر شوهرت رو من میخوام بدم تو نه خودت گرفتی نه قراره خودت پس بدی ،بسپار به من واز زندگیت لذت ببر .
به پروین گفتم پروین ببین من کی به تو این حرفو میزنم دوتا اتفاق میافته، یا ما آسان میشویم برای اسانیها از طریق پایین آمدن نرخ دلار. ویا از طریق ثروت به غیر حسابیکه خدا وعده داده وسرازیر میشه به زندگیمون مثل بشکن زدن آسونه آسون پرداختش میکنیم …
والان با خوندن کامنت تو ،دقیقا دوباره خدا به من لبیک گفت.
گفت که لیلای من ،من آماده ام.
همونطور که نسرین جان طلای مادرهمسرش رو قبل از افزایش قیمت طلا پرداخت کرد ،بسپار به من ببین برات چه نقشه ای دارم..
خداجون منکه امروز صبح به پروین گفتم که صدای توروشنیدم که اسانم میکنی برای آسانی ها
وتوای مهربان دانا وتوانا اینبار برای قرص کردن دل من ،با نوشته ی نسرین حرف زدی ..
سلام به خواهر گرامی، آبجی لیلای عزیز، بنده در این حد نیستم که بخوام برای شما مطلبی بنویسم چون در مسیر تکامل مالی در نقطه صفر هستم، یعنی کارمندم و هنوز بیزینسم رو ران نکردم، اما به عنوان برادر کوچک و با توجه به همزمانی، دوست دارم این مطلب رو کوتاه به عرضتون برسونم
فاذکروا الله کثیرا لعلکم تفلحون
خواهر جان، این ذکر الهی فقط یاد خدا نیست، حضوره، حضور
مثل نمازه، که تمام وجودمان و قلبمون باید پیش معبود باشه
همون که خدا میگه رجال لا تلهیهم تجارت و لا بیع عن ذکر الله
میدونی چیه آبجی، البته زیره به کرمان میبرم و شما حکم استادی دارین واس امثال من، اما نکته همینجاست، که ما کسب و کار و معیشت و زندگی رو میخوایم برای درک دلدار، برای لمس حضورش، اما گاها اتفاق میافته و طبیعی هم هست، که اصل رو گم میکنیم و اون کسب و کار، روابط و … خودش برامون میشه اصل، در حالی که اونی که باعث رشد و لذت ما از زندگی میشه، درک حضور خداوند در این کسب و کار، روابط و … است
امروز دیدم حالم داره بد میشه، خیلی تعمق کردم، تا صدایی از اعماق وجودم بهم گفت: حسین! تو از اصلا غافل شدی و تو ظواهر گیر کردی!
امیدوارم که همچنان در نور خداوند غرق و غوطه ور باشی
برای کاری،برنامه ی دو،سه روز به تهران اومدم،اما الان نزدیک به ده روز شده من همچنان تهرانم،و هر روز داره یه مسئله تووی کارم پیش میاد،امروز دیگه گفتم خدایا جریان چیه،چرا کارم تکمیل نمیشه،اخه برای نزدیکترین دوستم که ما با هم تهران اومدیم برای کارمون،برای ایشون سریعا انجام شد،اما برای من هنوز نیمه کاره مونده،امروز برای اینکه خودمو آروم کنم،باور الخیر فی ما وقع رو تکرار میکردم،فایل تسلیم در برابر خداوند رو گوش دادم،و فایل های دیگه،قلبم آروم تر شد،بعد توو دلم گفتم خدایا چی میشه خیریت اینکه موندم تهران،این باشه که استاد بیاد ایران و من استاد رو ببینم،وقتی شما از خوابتون نوشتی،و من امروز داشتم با خدا راجبش حرف میزدم،قند توو دلم آب شد،داشتم فکر میکردم استاد بیاد،چه لباسی بپوشم،از کدوم نتیجه م براش تعریف کنم…
لیلا جانم به امید روزی که تووی شهر کباب دور استاد عزیزمون،پیامبر زمانمون حلقه بزنیم و از قانون و نتایج مون با استاد صحبت کنیم،به امید اون روز که امید دارم به زودی رقم میخوره،انشالله…
سلام بر خواهر راه دور و نترس و بی باکم سرکار خانم لیلا خانم
من الان هیچ ایده ای ندارم همینطوری اومدم اومدم از کامنت های نورانی یه نفر گرفتم سر رشته رو تا منو آورد اینجا
کامنتتون رو خوندم پاسخها رو هم ایضا
اون خانومی که نوشته بودند سر جریان خونه خریدن و …
چقدر الگوی خوبین ایشون
آقا
خدای دلار با خدای طلا مگه فرق داره؟
نه داره؟
مگه همه ی معدن های گنجهای آسمان و زمین مال اون نیست؟ خب اونجا شده اینجا هم میشه دیگه
خانم بشارتی شما یه جوری به گردن بیشتر بچه های سایت حق دارین بخاطر اون کامنت مشهورتون
بقول استاد تو یک لایو هدف گذاری بود فکر کنم میگن دو تا راه حل برای باور رسیدن به اهداف وجود داره یکی دیدن رسیدن بقیه به اهدافی حالا شبیه به مال تو (قضیه طلا)
یکی هم استناد به رسیدن به اهداف قبلی خودت
و بقول استاد
استفاده از کلمه همون خدا همون خدا همون خدا
من یکی از دلایل برطرف شدن مشکل این دوستمون در فروش خانه و حل شدن گرفتاریشون رو مسافرت میدونم
اصلا لامصب معجزه میکنه به نظر من همینالان به ذهنم رسید اینکه ملت میگن رفتیم فلان امام یا امامزاده نذر کردیم و فلان گرفتاریمون برطرف شده من فکر میکنم دو تا علت داره
یکیش همون رفتنه است و یکی هم سپردن و رها کردنش
اما خدا خیلی کریمه خیلی حالیشه خیلی
ها بخودا
من سال 98 با پول الان بیش از 2 میلیارد چک داشتم دریغ از دو هزار تومن دارایی
خونه رو گذاشتم برای فروش اما دریغ از مشتری
تو معدن کار میکردم
یه ملکی خریده بودم که مفصله
آخه یه طرف این درد خودته یه طرف لگدهای ذهنت و این زخم زبانها وای امان از زخم زبان امان
ویل لکل همزه لمزه
امام حسین ع میگن این ویل یک چاهیه اون ته جهنم اون ته ته سلول انفرادی
آره خلاصه رفتم مسافرت همدان کلی هم خوش گذشت
روزی که برگشتم تو راه برگشت بنگاه اولی زنگ زد بیا دیگه مشتری منتظره
دومی زنگ زد چرا نمیای
باورتون نمیشه بقول رزا خانوم
اومدن در خونه ما با هم دست به یقه شدند سر اینکه کی بفروشه
و نقد فروختم و چک ها رو قبل از رسیدن موعدش ازش گرفتم براش پول ریختم
الیس الله بکاف عبده؟ آفکرس که کاف عبده
هزار تا
باور کن هزار تا مثال دارم خود خدا اومد این پشت یقه منو گرفت از تو باتلاق کشیدم بیرون فووتمم کرد تا خشک شدم
شما توی نوشتارتون با اونکه موضوعات به شدت مهم و کلیدی رو بهش اشاره میکنین ولی جالبه توی عمق موضوع به شدت مهم و جدی شوخ طبعی های ریز خاصی اضافه میکنین که لذت بخش و یونیک میکنه کامنت های شما رو
خانم بشارتی چقدر کامنت شما عالی بود وچقدر عبرت انگیز برای من چه درسهای که نداشت
صبح زود هدایت شدم به کامنت شما خدا را هزاران بارشکر
چه خوب از حال روز زندگیتان نوشته بودید چقدر به دلم نشست وچقدر اشک ریختم ..
چقدر خوابتون زیبا بود لذت بردم..
قدر خواهرتان را بدونیدکه آن هم دستی از دستان خداوند هستند.
وچقدر خوبه در شرایط های بحرانی کمک حال وهم فکر داشته باشه نزاره مومنتم منفی شکل بگیره..خدا را هزاران بارشکر
واقعا همان طور هست که گفتین
اگه مافقط بتوانیم مومنتم مثبت ایجاد کنیم یا مومنتم منفی را قطع کنیم و بتوانیم همه بار سنگینی را روی دوشمان هست که به خداوند بسپاریم 80الی90درصد مسیر راطی کردیم
کاملا شرایط شمارا میفهمم چون خودم هم ی دورای توی این شرایط افتادم..
ولی متأسفانه آن موقع با استاد آشنا نبودم خیلی فشار کشیدم..
خوشبختانه شماقبلاً از فایلهای استاد نتیجه گرفتین وهم به قوانین آشناترین خدا را هزاران بارشکر.
من ایمان دارم شرایط شما روز به روز بهتر و بهتر میشود..
وهمان طوری که نوشتید اگه توی همین مسیر توحیدی باشیم و
به گفته های استاد عمل کنیم وکاری به کسی نداشته باشیم و نخواهیم کسی را به زور باخدا و قرآن و سایت استاد عباس منش آشنا کنیم..ما تمام درسامون را یاد گرفتیم.
امیدوارم بهترینها نصیبتان بشه.انشالله..
آرزو میکنم همه دوستان خوبم نتیجه عالی بگیرند و به خواسته هاشون برسن الهی آمین
سلام به خانم بشارتی عزیز وخود ساخته تبریک میگم موفق شدن ،ورشد در مسیر زیبای خداوند رزاق و مهربانم ،وخیلی تحیسین تون کردم وخدارا شکر که به کامنت عالی شما هدایتدشدم ،
چون من هم بهدلیل بی انگیزگی وبی هدفی ،از اموزه ها استاد موحد وپیامبر زمان ما دور شدم ،
زیر چک ولگد جهان دارم می میرم ،انشالله با کمک خداوند ،شروع میکنم روی خودم کار کردن را،وبه امید خدا،خدای گم شده ام را مجدد پیدا میکنم، وشما هم اگر هم فکری یاراهنمایی توانستید داشته باشید سپاسگزارم، وخدا راشکر میکنم بابت وجود باارزش شما عزیزان وسایت زندگی آفرین استاد عباس منش، عزیزم قلبم وتوحیدی ام،
به نام خدای هدایتگرم به سمت خواسته هایم به سادگی وزیبایی و عزتمندانه
سلام به استاد عزیزم و مریم عزیزم
برداشتم از این گفتگو زیبا و پر از آگاهی رو می نویسم
دوست خوبمون محسن عزیز که از ۱۷ سالگی تو این مسیر الهی هستند و الان در سن ۲۲ سالگی نتایج خیلی عالی گرفتند از جمله ازدواج موفقی که داشتند و تو کسب کارشون خیلی پیشرفت داشتند و گسترش دادند و ماشین خریدند و تو بهمن ماه این رشد متوقف شده که بعد از شنیدن گفتگوی فرهاد عزیز و موفقیتهاشون به این نتیجه رسیدند که باید به صورت جدی کار کردن رو خودشون رو شروع کنند و ادامه بدند با انگیزه بیشتر و متوقف نشند تا جهان با تضادهایی که میاره، مجبور به حرکتشون کنه
من شخصا تحسین میکنم محسن عزیز رو به چند دلیل اول اینکه تو سن ۱۷سالگی هدایت شدند به این سایت و با انگیزه رو خودشون کار کردند و چقدر نتایج عالی گرفتند دوم اینکه تو سن پایین تونستند مستقل بشند و دستشون تو جیب خودشون هست سوم اینکه ازدواج موفقی هم تو سن کم داشتند و تو مسائل مالی و روابط عاطفی پیشرفت خوبی داشتند و واقعا الگوی خوبی هستید و تحسین بر انگیزید
سوالی که براشون پیش اومده اینه که چرا با این که میدونند باید همیشه رو خودشون کار کنند به یکباره این کار کردن رو خودمون رو متوقف میکنیم ؟
تمایل طبیعی انسان به حرکت نکردن و فقط نشستن و سکون هست ولی ما باید با اهرم رنج ولذت بتونیم ذهنمون رو کنترل کنیم و زمانی که ما تا حدودی تضادهای زندگیمون از جمله مسائل مالی و روابط عاطفی سلامتی جسمانی و ارامش رو حل میکنیم ذهن ما میگه خوب الان همه چی خوبه و این تله ای هست برای حرکت نکردن البته طبیعیه زمانی که افراد این تضادها رو برطرف میکنند با حرکت کردنشون انگیزشون کم میشه کاری که باید تو این جور مواقع انجام بدیم اینه که نزاریم این زمان سکون وبی حرکتی زیادی بشه اگاهانه سعی کنیم به خودمون انگیزه بدیم و الگوهالگوهای موفق دیگه رو ببینیم و سعی کنیم حرکت کنیم حتی اگر شرایط خوبه عالیتر کنیم تا با سکون وبی حرکت موندنمون جهان ما رو با تضاد مواجه نکنه که ما مجبور به حرکت بشیم سعی کنیم تو حرکت باشیم و تو باد موفقیتهامون نخوابیم
مثل زیدان که تو زمان بازیکنی بهترین بود تو زمان مربیگری بهترین بود و تو همه دوره ها با انگیزه با ذوق وشوق تشنه بود برای موفقیتهای بیشتر و همیشه پر از انگیزه بود و هیچ کسی در دوران ورزشی و مربیگری فوتبال مثل زیدان انقدر با انگیزه وانقدرتشنه برای کسب موفقیت نبوده و نتایجی که تو دوران بازیکنی و مربیگری رقم زده منحصر به فرد هست بهترین خودش بوده تو همه اون دوره ها و این همه انگیزه و تلاش برای رسیدن به خواسته ها اونم تو اون شرایط عالی کنترل ذهن قوی میخواد که انگیزه ایجاد کنی و حرکت کنی
استاد عزیزم که تو این شرایط ایده آل تو تمام مسائل مالی و روابط عاطفی سلامتی جسمانی و ارامش بازهم سعی میکنه حرکت کنه و متوقف نشه که تو سریال زندگی در بهشت و سفر به دور آمریکا میبینیم
باید با تمرکز و انگیزه به سمت اهدافمون حرکت کنیم و قبل از رسیدن به هدف یعنی تو مدت زمان کوتاهی که مونده به هدفمون برسیم بیایم تو همون زمان هدف بعدی رو انتخاب کنیم تا بلافاصله بعد از رسیدن به هدف قبلی برای هدف بعدی که انتخاب کردیم حرکت کنیم و انگیزه و ذوق و شوقمون رو حفظ کنیم با اهرم رنج ولذت انگیزه ایجاد کنیم و افراد موفق رو الگو قرار بدیم و بیایم افراد موفق تر از خودمون رو ببینیم و انگیزه و الگو بگیریم نه اینکه افراد پایین تر از خودمون رو ببینیم و خوشحال باشیم که از اونها بهتریم حتی با افراد سوپر موفق هم خودمون رو مقایسه نکنیم چون اون موقع نجواهای ذهن میاد سراغمون که من فاصله زیادی با اون افراد دارم و اینم خودش باعث بی حرکتی میشه برسم به یه حد وسطی که الگوهایی که انتخاب میکنم کسانی باشند که اون حس خوبی از حسادت رو که باعث میشه بگم منم میخوام و میتونم مثل اون فرد موفق باشم و باعث میشه تحسین من رو برانگیزه نه احساس بد و قضاوت کردن و غیبت کردن بلکه انگیزه بده که منم میخوام مثل اون فرد تو اون زمینه ها بیشتر رشد کنم و باعث حرکت کردن من بشه و باعث بشه منم اون موفقیتها رو به دستش بیارم بدون اینکه اون فرد موفق تر از خودم رو تخریب کنم بلکه اون فرد رو تحسین کنم و با انگیزه بگم منم میخوام که اون موفقیت رو به دست بیارم و به سمتش حرکت کنم
همه ما حس حسادت و غرور و خشم رو داریم خودشناسی خیلیییییی به من کمک میکنه که ببینم کجا حسادتم و یا غرور کاذبم داره به من ضربه میزنه و کنترلش کنم و غرورم و حسادتم رو بیارم تو مسیر درستی که باعث حرکت بیشتر من و انگیزه بیشتر من برای حرکت تو مسیر درست و پیشرفت بیشترم بشه من باید خصوصیاتم رو بشناسم و کنترل شده بیارمش تو مسیر درست چون این ویژگی ها غرور و حسادت، ترس ،خشم اگر تو مسیر درست و کنترل شده باشه بسیار کمک کننده است برای پیشرفتم و اصلا یه جاهایی لازمه بچه های که تازه به دنیا اومدند دو تا ترس با خودشون دارند ترس از صدای بلند و ترس از ارتفاع که این ترسها کمک میکنه به حفظشون از خطر و این ویژگیها کمک کننده هست و اگر من خودم رو خوب بشناسم میتونم در مواقع لزوم با کنترل کردن و اوردن اون ویژگی ها تو مسیر درست ازش بهره ببرم
استاد جان و مریم جانم عاشقتونم ❤❤❤
خدایا عاشقتم که عاشقمی❤❤ سِودا❤❤❤
عالی بود این کلیپ چون من نزدیک به دوسال از برنامه های استاد استفاده میکنم و هدفم ثروتمند شدنم به اندازه ایلان ماسک بود که دیدن این کلیپ از استاد بهم از این لحظه به بعد خیلی کمک میکنه که هدف پایینتر انتخاب کنم و اون هدفی که داشتم رو تو مراحل خیلی بعد تر داشته باشم.(همتون رو دوست دارم ولی استاد رو بیشتر).
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است
و مهربانیاش همیشگی.
و اعتماد به خدا ،محکم ترین امید است..
خدایا شکرت بی نهایت شکرت
برای این رزق پراز برکت و آگاهی و زیبایی
سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته مهربونم
و همه ی دوستای بهشتیم
استاد جان عزیزم
برای ذهن منطقی ونجواگر من از همون روزهای اول عضویت دراین سایت بهشتی ،
چیزی که باعث شده تا امروز تمرین کنم که جای اهرم رنج و لذت تو ذهنم درست باشه
سبک زندگی توحیدی شما و
استاد شایسته مهربونم هست
این روزها من دارم سریال سفر به دور امریکا
و زندگی در بهشت میبینم
لحظه به لحظه متوجه میشم که
الویت شما زندگی در لحظه حال
و لذت بردن از مسیر هست
و واقعا قبل از اتمام پروژه های مختلف زندگی
در بهشت ، پروژه دیگه رو تو برنامه
میذارید که واقعا تحسین برانگیزه..
حالا منه فاطمه با تمرین وتکرار
باید یادبگیرم که یه اپسیلون تغییرات
ونتیجه باعث نشه که فکر کنم خبریه ؟!
وخودمو نیازمند وتشنه ی این تمرین وتکرارها بدونم
حالا با چه منطقی ؟!
با الگوگرفتن از شما استادهای توحیدی بی نظیرم
من تو تموم فایلهای هدیه و دوره ها
اولین جمله ای که از شما شنیدم
این هست که باهم میخواهیم دراین مسیر
پیش بریم همین الان هم باز تاکید کردین
که ادعایی ندارم درنهایت تواضع وفروتنی ،
با این میزان نتیجه درهرزمینه ای تو زندگیتون ،
همیشه بیان می کنید که :
بچه ها من هم همیشه روی باورهام کار میکنم و این جور نیست که یه دوره تموم بشه و پرونده ش ببندم وبذارم کنار ….
همین بزرگترین منطق برای ذهن منه
که خودش رو نیازمند بدونه و متوقف نشه..
مورد بعدی این هست که توقف کردن
باعث میشه چک ولگدهای جهان نوش جان کنم
یه بازگشت به گذشته م ومرورش نشون میده
که ثمره ی کارنکردن چیه !!
ثمره ی دانای کل بودن چیه ؟!
پس اهرم رنج چک ولگد جهان
کافیه که به لذت تغییر و حرکت کردن هدایت بشم
خداروشکر میکنم که تو دوره ی احساس لیاقت
( خودشناسی محض)
مقایسه کردن کاملا توضیح دادین
جلسه ای که خیلی تلنگر بهم میزنه
نمیتونم بگم مقایسه ندارم
اما به نسبت قابل قبولی بهش جهت میدم
که مقایسه رو به سمت خودم بیارم
خودمو با خودم مقایسه کنم
نه با بالاتر از خود نه با پایین تر از خود
چون هردو نتایج نارضایتی بهمراه دارن
از مولد بودن غرور گفتین
اینکه مارو هل بده به انجام دادن کارها ..
غرور مولد چیه ؟!
به راحتی از بحث کردن خارج شدن
پذیرش کامل خودمون باتموم ویژگیهامون
مسئولیت پذیرتر رفتار کردن
در یه جمله بخوام بگم
غرور مولد نمایش نداره ، نتیجه داره .
همون جمله ی همیشگی شما
بچه ها تغییربنیادین کنید تا نتایج تون
بهتر و پایدارتر بشه ..
طبیعیه که تو این مورد نیاز به تکرار وتمرین دارم
تا باورهام بنیادین تغییر کنه ونتایج پایداربشن..
یه مورد برای ما پرداخت بدهی بود
خب در حالت عادی وام مسکن ماهیانه پرداخت میکردیم و نرمالش همین بود ..
تو دوره ی مقدس 12قدم وقتی استاد جانم از پرداخت وام و بدهی میگفتین
ذهنم میخواست فرار کنه که نشنوه
وهمین جا مچ ذهنمو گرفتم
طبق آموزه های شما که بچه ها هرجایی
ذهن تون با حرفهای من مقاومت داشت
همونجا پاشنه آشیل شماست !
و همین جا استپ کردم که باید تو اهرم رنج ولذت هدف ما پرداخت بدهی باشه ،
و خداروشکر که محقق شد در بهترین زمان…
بعداز دوره ی احساس لیاقت
مسیر علاقمندی خودمو با اینکه میدونستم
عجیب رها کردم ، چرا ؟! چون دنبال کسب درآمد بودم نه لذت بردن از مسیر !!
همین باعث شد که مسیر اشتباه برم
بجای اینکه توانایی هامو ببینم دنبال مهارت های
جدید رفتم که یادبگیرم و نهایت هم ، دیدم از
انجام دادن شون لذت نمیبرم و بعداز چندماه
بااینکه پول هم بدست آوردم ولی رها کردم
چون علاقمندی اونجور که باید نداشتم ..
ولی قسمت قشنگ ماجرا به برکت دوره ی احساس لیاقت ، پذیرش خودم با اشتباهم بود
بدون اینکه خودمو سرزنش کنم به چشم تجربه
به اون مهارت و یادگیری نگاه میکنم
اصلا جزو مسیر تکاملم میبینمش نه شکست !!!
همزمان که دوره ی هم جهت با جریان خداوند
از راه رسید ، جلسه ی ششم غوغایی درونم راه انداخت و متوجه شدم باید روی هماهنگی ذهن وروحم زمان بذارم و تکرار وتمرین وتعهد وتمرکز
باعث شد مومنتوم شکل بگیره و حرکت کنم
در مسیر مورد علاقه م خداروشکر…
هنوز دوره ی هم جهت با جریان خداوند تموم نشده بود که شروع کردم به دیدن سفرنامه بهشتی و زندگی در بهشت با هدف سپاسگزاری از فراوانی و درهمین مسیر هدایت شدم به برداشتن قدم اول در مسیر علاقه م ونشونه ها از راه رسیدن
در ادامه باز تو روابط هم وارد ترس ها
وکم کردن مقاومتهام شدم
قدم بعدی رو برداشتم گفتم
همینه حرکت کردن و درمسیر بودن
فارغ از اینکه من الان چقدر مونده تا به نتیجه
وهدفم برسم باید تمرین کنم تا از مسیر
لذت ببرم و انگیزه هامو بیشتر کنم
تا باور کنم رشد براساس باورسازی درست
تصاعدی اتفاق می افته نه با منطق ذهن..
و بعداز این اتفاق در مدار دوره ی روانشناسی ثروت 1 قرار گرفتیم و همزمان پروژه در آغوش تغییر از راه رسید و نور علی نور شد براساس نیاز من ..
چون یه برنامه ی عالی خدا چید که
با کنترل ذهن و حواس جمع تر
با تعهد وتمرکز بیشتر وبهتر و لیزری بشینم
پای هدف مقدس این روزهای قشنگم ..
بی نهایت سپاسگزارم از شما استاد عزیزم
و استاد شایسته مهربونم بابت
پروژه ی مقدس در آغوش تغییر
خیلی دوستتون دارم وعاشقتونم
خدا حفظ تون کنه
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
بنام خدا که رحمتش بی اندازه است
و مهربانی اش همیشگی
سلام به استاد ابراهیمی عزیزم و استاد مریم بانو جانم و دوستان نازنینم
الهی در احسن الحال باشید
خدا رو صدهزار مرتبه شکر برای همه نعمتهاش
استاد جانم در عجبم از شاهکار خداوند که کامنت من روی گام قبلی انگار دقیقاً برای این فایل بوده!
خدا رو صدهزار مرتبه شکردیروز سه بار این فایل پر از برکت و زیبایی و آگاهی رو گوش کردم
الهی شکر که جلسه اول دوره روانشناسی ثروت یک رو هم گوش کردم..
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که یه عالمه کار داشتم و همه اونها رو انجام دادم
با همکاری همسرجانم خیلی کارهامون سریعتر انجام شد
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که دیشب من و همسر جانم با قطر ایرویز پرواز بسمت تورنتوی کانادا داشتیم و توقفمون هم در دوحه بود
خدا روصدهزار مرتبه شکر که میثم جان پسر خواهرم سعیده از دو هفته قبلش بمن زنگ زد و گفت خاله من میرسونمتون
خدارو صدهزار مرتبه شکر که توفرودگاامام اینقدر خلوت بود که من تا حالا اینطوری ندیده بودم
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که مامور بازرسی گذرنام بهش گفت بفرماییدن داخل کمکشون کنید
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که تو فرودگاه امام چندتا عکس و فیلم هم گرفتم و برای کانال یوتیوبم کلیپ درست کردم تو هواپیما نشسته بودیم و درحال حرکت بود و من از خدا درخواست کردم مهلت بده تا به صد در صد برسه
و خدا رو صدهزار مرتبه شکر که آپلود شد
الانم تو هواپیما نشستیم باز هم حرکت کرده و باز هم از خدا جانم درخواست کردم کامنتم رو تموم کنم، و تموم شد خدا رو صدهزار مرتبه شکر که همیشه تو زندگیم معجزه کرده
استاد جانم دیگه باید گوشیمو خاموش کنم
عاشقتونم تا بینهایت
خدا رو صدهزار مرتبه شکر برای صلاتم در این گام و در این سایت بهشتیمون
درپناه مهربانترین مهربانان باشیم همگی
سلام بانو سلیمی عزیز!
ورودتون به کانادا رو تبریک میگم و امیدوارم در کناره عزیزانتون یک سفر بسیار رویایی و توحیدی رو داشته باشید!
امروز وقتی از کامنت سعیده ی عزیز فهمیدم که به کاندا سفر کرده اید و در ادامه دختر گلتون ورود شما رو به کانادا اعلام کردند وجودم پر از تحسین شما شد و براتون یک سفر فوق العاده بی نظیر و درجه یک رو از خداوند خواستار شدم چون لیاقتش را دارید و در ادامه کامنت شما مهر تاییدی زد بر اینکه رسیدید اونجا و الان در کناره عزیزانتون هستید!
خدا رو هزاران هزار بار شکر برای هدایت و همزمانی هایی که در هر لحظه و ثانیه در حال روی دادنه و نتیجه ی موندن در مومنتوم مثبت،پاداش های فوق العاده یست که در انتظارتون است!
بسیار هم خوشحال و خرسندم و سپاسگذارم از خداوند و استاد عزیز که مانند شما دوستان و الگوهایی رو در این سایت داریم که انگیزه ی ما رو برای حرکت صد چندان می کنند!
سلام اعظم خانم عزیزم
خیلی ممنون از پاسخ پر مهر و لطفت که منو واقعاً خوشحالم کرد
خدمت شما عرض کنم من و همسرجانم دو روزه که رسیدیم و اومدیم خونه دخترم نسیم جان که در تورنتوی کاناداست، و جای شما خالی تو همین دوسه روز اینقدر اتفاقات خوب و شیرین برای من رخ داده که خدا میدونه..
چقدر هرجایی که رفتیم آشنا بود و قشنگ بود، از مهربونی خانم صاحب مغازه طلا فروشی گرفته تا غذایی که تو رستورانی بنام (تهچین بار) خوردیم، تا خط کشی
منظم خیابونها و تمیزی شون، و رعایت قوانین و مقررات رانندگی، و خییلی چیزهای دیگه..
اعظم جانم منم خیلی خوشحالم و سپاسگزار خداوندم که دوستانی مثل شما دارم، همه مهربون، همه دوست داشتنی، همه نازنین و عزیز..
الهی شکر الهی شکر الهی شکر
بهترین های دنیا و آخرت رو از خدای مهربان برای شما درخواست می کنم
سلام بانو جان!
خوشحالم که کامنتم رو در بهترین مکان و زمان دریافت کرده اید و الان که مایل ها از هم دور هستیم ولی به لطف قانون فرکانس در نزدیکترین حالت روحی و احساسی با شما هستم و این لطف خداوند و قوانین بدون تغییرش است که از کیلومترها فاصله جنس احساس شما رو دریافت کردم!
خوشحالم که در تورونتوی کانادا در کناره عزیزانتون هستید و به نسیم جان گل سلام ما رو برسونید و خوش به حالش که زرنگ ترین شاگرد استاد مادرشون هست که افتخار همراهی و بودن در کنارشون و استفاده از تجارب زیباشون برای ما هم بسیار سودمنده و پربرکت…
و با این تمرکز زیباتون به زیبایی های این شهر،خواسته ی بودن در این مکان زیبا در دلم ایجاد شد و با احساس فوق العاده و تجسم همون جاهایی که شما رفتید به لطف الله در بهترین زمان در آنجا خواهم بود و احساسم رو با شما به اشتراک خواهم گذاشت!
خدا رو سپاسگذارم که حالتون عالیه و بهترین روزها و معجزات و اتفاقات عالی رو از خداوند براتون خواستارم!
در پناه الله یکتا بهترین ها در انتظارتون…
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
خداروشکر بابت این پروژه پر برکت همین پروژه تغییراتی اساسی در تمام جنبه های زندگی من اعم از مالی و روابط و سلامتی ایجاد کرده اگه بخوام از این 19 گام فقط یک گام رو بردارم قطعا گام 13 رو انتخاب خواهم کرد و از روزی که گام 13 رو گوش دادم و بهش عمل کردم اتفاقات بی نظیری برام افتاد 13 دقیقه از گام سیزدهم برای من تکمیل کننده پازلی بود که سالهاست دارم روش کار میکنم البته که استاد بارها این موضوع رو توی دوره ها و فایل های رایگان توضیح دادن ولی انگار من تازه و بعد شنیدن گام 13 متوجه شدم که استاد چی میگه…
استاد در اون فایل گفتند تو فقط روی خودت کار کن دیگه کاری به بازاریابی و تکنیک های فروش نداشته باش و اگر تو در مدار مناسب قرار بگیری خداوند آدم های مناسب رو در زمان مناسب وارد زندگیت میکنه و از اون گام به بعد من همین کار رو هرروز و هرروز تکرار کردم و تکرار کردم با احساس خوب و طبق همون اصل که میگه جهان مانند آیینه عمل میکند دقیقا خداوند و جهان خیلی سریع به فرکانس های جدید و متفاوت من واکنش نشون داد و یه مشتری وارد زندگی من کرد که هرچی فکر میکنم با هیچ تکنیک بازاریابی نمیتونستم این مشتری رو خودم وارد بیزنسم کنم.
این مشتری که وارد بیزنسم شده یکی از غول های صنعت نفت ایران هست و شاید باورتون نشه ایشون اگه اراده کنه میتونه چندتا بیمارستان رو بخره و یه عالمه پرستار و دکتر بیاره بالا سر پدرش اما ایشون التماس من میکرد که میخوام فقط تو و تیم و شرکت تو کار پرستاری پدرم رو برعهده بگیری و بهم گفت هرچقدر پول بخوای بهت میدم فقط میخوام خودت این مسئولیت رو بپذیری حالا من نه سایت دارم نه دفتر فیزیکی دارم نه تبلیغ دارم نه مجوز دارم هیچی ندارم اما عشق و علاقه بی نهایت به کارم دارم و به جرات میگم از نظر مهارت جزو سه نفر اول ایران در شغلم هستم…
من چطور میتونستم با توجه به جایگاه حساس سیاسی ایشون اصلا نزدیک شون بشم؟؟؟
حالا چی شده که خود این شخص اومده دنبال من؟؟؟
کدوم تکنیک بازاریابی کدوم تبلیغ میتونه این کار رو بکنه؟؟؟
وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ
هیچکس جز خداوند نمیتونست و نخواهد توانست این کار رو انجام بده این فقط کار خدا بود…
واقعاً میگم اصلا پولی که از این پروژه قراره گیرم بیاد مهم نیست مهم برای من اینه که مشتری وارد زندگیم شده که هرکسی نمیتونه ایشون رو جذب کنه این برای من خیلی جذابه این برای من جذابه که دقیقاً حرف استاد بهم ثابت شد که آقا برای موفقیت در بیزنس بازاریابی مهم نیست تبلیغ مهم نیست مجوز مهم نیست و در کل عوامل بیرونی هیچ تأثیری در زندگی من ندارن این برای من خیلی جذابه الان احساس میکنم دیگه چیزی توی دنیا نیست که نتونم بهش برسم این باوری که با این اتفاق در ذهنم ایجاد شده از میلیارد تومان پول برام ارزشمند تر هست…
خداروشکر بابت این قوانینی که اینچنین عمیق و دقیق و بی نقص عمل میکنه…
هرچقدر این پروژه مخصوصاً گام 13 رو برای بیزنسم جدی بگیرم بازم کمه اگه من به وسیله این قانون تونستم یه همچین مشتری رو جذب کنم پس با کار کردن بیشتر میتونم خیلی خیلی کارای بزرگتری رو انجام بدم…
اما تمرین این قسمت:
چه زمانی احساس کردید که به اندازهی کافی به دست آوردهاید و انگیزهتان کم شد؟
چند سال پیش من برای یه بنده خدایی کار میکردم اون سال ها خیلی از لحاظ مالی در مضیقه بودم و هربار که برای ایشون کار میکردم ایشون پول من رو با تاخیر میداد و این باعث میشد فشار زیادی رو تحمل کنم و با برخورد به این تضاد به خودم گفتم من که در شغلم بی نهایت مهارت دارم چرا باید برای دیگران کار کنم میرم و شرکت خودم رو راه میندازم…
با اینکه هیچی نمیدونستم و اصلا بلد نبودم اما خیلی جدی و مصمم تصمیم گرفتم و نوشتم چه چیزهایی میخوام که با توجه به تضادها به یک لیست شفاف رسیدم مثلاً نوشتم:
من میخوام ماهی 100 میلیون درآمد داشته باشم
من میخوام کلی کارمند داشته باشم که هرشب توی واتساپ بهم گزارش کار بدن
من میخوام رئیس باشم
من میخوام کارآفرین باشم و خودم به بقیه حقوق بدم نه اینکه از بقیه حقوق بگیرم
و کلی خواسته دیگه…
به طور معجزه آسایی خداوند در هر قدم من رو راهنمایی و هدایت کرد که داستانش رو در جای جای سایت و در کامنت های مختلف نوشتم و به تک تک خواسته هام رسیدم
یعنی درآمد مثبت 100 میلیون در ماه
داشتن کلی کارمند که هرشب بهم گزارش کار میدادن
خودم حقوق پرداخت میکردم و …
و شروع کردم به تک تک آرزوهام عمل کردن
مثلاً سوار هواپیما شدم که از بچگی آرزو داشتم
هدیه خریدن برای عزیزانم
خرید موتور مورد علاقه با رنگ مورد علاقه ام
صاف کردن کل بدهی هام
و کلی خواسته دیگه و وقتی همه ی این خواسته ها رو تجربه کردم در دام روزمرگی افتادم و خیلی بی انگیزه شدم دیگه هدفی نداشتم و کم کم کارکردن روی خودم و دنبال هدف بودن رو فراموش کردم…
و مهمتر از آن، چه «اهرمی» (دیدن یک الگوی بسیار موفقتر، یک هشدار از طرف جهان، یا یک تضاد و مشکل جدید) شما را از این خواب بیدار کرد و باعث شد دوباره «تشنهی» رشد و موفقیت شوید؟
تا اینکه دوباره سر و کله ی تضادها پیدا شد و مشکلات یکی یکی اومدن…
ایندفعه درسته که من بدهی نداشتم و نگرانی من این نبود که حالا که درآمدم کم شده بدهی رو چیکار کنم ایندفعه ناراحتی من از نداشتن حق انتخاب بود نداشتن آزادی مالی و این مورد خیلی خیلی غرور مولدم رو خدشه دار کرد…
مثلاً چون پول نداشتم نمیتونستم اون رستورانی که دلم میخواد برم
یا اون لباسی که دلم میخواد رو بخرم
و کلا برای زندگی باید یه چیزایی رو انتخاب میکردم که انتخاب من نبود و بقیه حالا این بقیه آدم ها و شرایط و موقعیت ها بودن که منو مجبور میکردن که انتخاب کنم و این قضیه برای من خیلی دردآور بود…
وقتی به این تضاد رسیدم رفتم سراغ جلسه ششم قدم هفتم هر حرفی که استاد میزد انگار سیلی محکمی بود در گوشم که صدای زنگش تا ساعت ها توی مغزم میپیچید به قول قدیمی ها سیلی افسری بود:
استاد در این جلسه میگه:
اگر داری چیزی رو تحمل میکنی یعنی مشرکی یعنی ایمان نداری چرا باید تحمل کنی؟؟
کسی که قانون رو میدونه کسی که خدا رو باور داره چیزی رو تحمل نمیکنه به کسی باج نمیده حرکت میکنه و زندگیش رو با افکارش خلق میکنه…
به معنای واقعی کلمه شبانه روز داشتم به این جلسه گوش میدادم و هی تکرار میکردم و تکرار میکردم و تکرار میکردم :
چرا من دارم این شرایط رو تحمل میکنم؟
تا اینکه گام سیزدهم پروژه اومد و تیر خلاص رو بهم زد …
با کلی کارکردن و تکرار و نوشتن فهمیدم که قضیه خیلی جدی تر از این حرف هاست و باید یه فکر اساسی بکنم و هدایت شدم به خرید دوره عزت نفس و بعد از شنیدن جلسه اول گفتم خودشه دلیل تمام ناکامی هام نداشتن عزت نفسه
دلیل اینکه به یه آرزویی میرسم به یه درآمدی میرسم و دیگه ادامه نمیدم و در دام روزمرگی میفتم نداشتن عزت نفسه
الان یک هفته اس که دارم روی جلسه اول کار میکنم و توی همین یک هفته نتایج از در دیوار داره وارد زندگیم میشه که گل سرسبد نتایج رو اول کامنتم نوشتم …
خدایا شکرت
استاد در مورد ثروت در یکی از قسمت های سریال زندگی در بهشت یه جمله طلایی میگن:
من ثروت رو برای خوشبختی نمیخواستم من دنبال ثروت بودم برای داشتن حق انتخاب…
خداروشکر که جهان با این تضاد یعنی عدم حق انتخاب منو از خواب غفلت بیدار کرد و کاری کرد که دوباره تشنه موفقیت بشم…
وقتی خود خدا این ویژگی یعنی داشتن حق انتخاب رو به من داده چرا من با یکسری ترمزها و باورهای نادرست این ویژگی ناب رو از خودم گرفته بودم ؟؟؟
وقتی حق انتخاب داشته باشی توحیدی تر هستی
وقتی حق انتخاب داشته باشی شخصیتت رشد میکنه
وقتی حق انتخاب داشته باشی احساس لیاقتت رشد میکنه
آزادی و حق انتخاب یکی از بهترین و بزرگترین نعمت های خداست
خدایا شکرت بابت این نعمت الهی.
ممنونم از استاد عزیزم بابت این فایل زیبا
ممنون از بچه های سایت بابت کامنت های عالی.
سلام و درود به آقای خاص…
صبح جمعتون بخیرو شادی دوست عزیز” هم قلب الهی من. .
که هر آنچه که داریییم از آن اوست…..
الحمدالله رب العالمین…
آقای خاص….نوشتهات دقیقا مهر تاییدی برای خاستهای من بود..
چقدر آرامش گرفتم…
چقدر حالم خوب شد….
چقدر بهم برکت داد شد…
چقدر حالمو خوب کرد….
آقای خاص…دیدن نتایج شما باعث میشه ایمانم تو مسیر قوی و قوی تر بشه …
باعث میشه تا بیشتر توی مسیر با ایمان بیشتری ادامه بدییم..
خداوند دیشب از طریق بچه های سایت در یوتیوب بهم گفت…
خداوند ..گناه. و ترس نقطعه مقابل ایمانه و خداوند فقط؟از اهل ایمان دفاع میکنه..
.آقای خاص خداوند وقتی میبینه ما یه مسیری رو کج میرییم فورا بهمون میگه..آهای کجا..برگرد..
ولی ماها توی این مسیر هستیم…باید همیشه گوش بفرماش باشیم…
و زود برگردییم به مسیر تا بهترینها رو برای خودمون بچینیم…
دوست عزیزم نوشته هات….مهر محکمی بر قلبم زد..
منم برای بیزنسم….میگم خدایا !!!.تو منو هدایت کردی به این مسیر خودتم برام چیدمان کن.
اصلا دوستندارم توی فضای اینستاگرام و یاوه گویها فعالیت نکنم.
چند روز ناگفته نمونه افتادم توی دامش یه لحظه با هدایت خدا فهمیدم دارم خودمو با دست خودم .بدبخت میکنم.
دیدم قانون آییینه ایی خیلی دقیق کار میکنه..
فایل نشانها از کانون توجه …بهم هدایت شد..
و با این فایل غوغایی در درونم قوی شد…
گفتم خدایا سعی میکنم ایمانمو قوی کنم..و تو مسیر تو قدم بردارم..
سعی میکنم فقط زیباییها رو ببینم و احساسمو خوب نگهدارم…
و چقدر درها برویم باز شد…
دوست عزیزم…..بهتون تبریک میگم..
منم میخام یه لیست شفافی از اون موقعیت شغلیمو بنویسم تا جواب خوبی بگیرم..
چون میدونم نتایج زمانی میاد …که من مدام و مستمر روی بهبودهایم مخصوصا بهبودهای توحیدیییم….کار میکنم..
منم با این باور…که خدایا خودت چیدمان زندگیمو بدست بگیر و هدایتم کن به مسیرهایی که بهترین خودت باشه…
.سبحان الله
مرسی دوست عزیز الهیم خداقوتتتتتتتتتت
به نام خدای مهربان
سلام خدمت دوست عزیزم بیزنس وومن سایت خانم علی پور
پیامتون رو با دقت و حس خوب خوندم و واقعاً از عمق جان خوشحال شدم که نوشتهها تونسته اینهمه آرامش، وضوح و برکت رو به دلتون منتقل کنه. این نشونهی زیباییه از اینکه وقتی نیتها خالص میشه، دلها هم راحتتر همدیگه رو پیدا میکنن.
فرمایشتون درباره ایمان، ترس و گوشبهفرمان بودن در مسیر الهی بسیار دقیق و عمیقه. واقعاً همینطوره؛ خداوند همیشه راه رو نشون میده، فقط کافیست زود بشنویم و زود برگردیم. همین برگشتهای بهموقعست که مسیر رو هموار میکنه.
اینکه با آگاهی از دامها عبور کردید و دوباره به کانون توجه و زیباییها برگشتید، جای تبریک داره. این یعنی رشد، یعنی بیداری، یعنی توحید عملی در زندگی روزمره.
تصمیمتون برای شفافنویسی در مورد مسیر شغلیتون هم بسیار هوشمندانهست. وقتی انسان بهجای فشار، هدایت رو انتخاب میکنه و چیدمان رو میسپاره به خدا، نتایج دقیقاً در زمان درست و شکل درست خودشون رو نشون میدن.
از محبت و انرژی پاکی که در پیامتون بود صمیمانه سپاسگزارم. انشاءالله با استمرار در بهبودهای درونی و توحیدی، درهای بزرگتری به روتون باز بشه و شاهد نتایج زیباتر باشید.
در پناه حق و در مسیر نور، پایدار باشید.
به نام خدای مهربان
سلام خدمت بیزنس وومن سایت خانم علی پور
پیامتون رو با دقت و حس خوب خوندم و واقعاً از عمق جان خوشحال شدم که نوشتهها تونسته اینهمه آرامش، وضوح و برکت رو به دلتون منتقل کنه. این نشونهی زیباییه از اینکه وقتی نیتها خالص میشه، دلها هم راحتتر همدیگه رو پیدا میکنن.
فرمایشتون درباره ایمان، ترس و گوشبهفرمان بودن در مسیر الهی بسیار دقیق و عمیقه. واقعاً همینطوره؛ خداوند همیشه راه رو نشون میده، فقط کافیست زود بشنویم و زود برگردیم. همین برگشتهای بهموقعست که مسیر رو هموار میکنه.
اینکه با آگاهی از دامها عبور کردید و دوباره به کانون توجه و زیباییها برگشتید، جای تبریک داره. این یعنی رشد، یعنی بیداری، یعنی توحید عملی در زندگی روزمره.
تصمیمتون برای شفافنویسی در مورد مسیر شغلیتون هم بسیار هوشمندانهست. وقتی انسان بهجای فشار، هدایت رو انتخاب میکنه و چیدمان رو میسپاره به خدا، نتایج دقیقاً در زمان درست و شکل درست خودشون رو نشون میدن.
از محبت و انرژی پاکی که در پیامتون بود صمیمانه سپاسگزارم. انشاءالله با استمرار در بهبودهای درونی و توحیدی، درهای بزرگتری به روتون باز بشه و شاهد نتایج زیباتر باشید.
در پناه حق و در مسیر نور، پایدار باشید.
سلام آقای خاص و خوش تیپ، از اینکه روز بروز توحیدی تر و موفق تر دارید عمل میکنید و نتیجه میگیرید خیلی براتون خوشحالم و بهتون تبریک میگم… من کامنتهای شما رو دنبال میکنم و این کامنت شما دقیقا برای من بود، خوندنش احساسمو خیلی عالی کرد، چون دقیقا من هم داره شرایط زندگیم عالیتر میشه و درآمدم بیشتر شده این روزا و جالبه اصلا ربطی به بازاریابی و تبلیغ و…. نداره، من فقط دارم روی دوره روانشناسی ثروت و دوره احساس لیاقت کار میکنم و کاری که این روزا دارم انجام میدم اینه که دوساعت فایلهای روانشناسی ثروت رو گوش میدم و دوساعت هم احساس لیاقت و 4ساعت هم جملات ثروت سازی که باصدای خودم ضبط کردم رو با ایرپادم گوش میدم. کنترل ذهن و توحید عملی هم که صد در صد جای خود داره…. من همیشه فکر میکردم باید کار عجیب غریبی انجام بدم تا نتایج بیاد اما متوجه شدم قانون خیلی ساده هست اما عمل کردن و باور کردنشه که کاره هر کسی نیست و هرکسی در مدارش نیست…. الان من خانواده ام نگرانم هستن و میگن این همه مدت، هندزفری توی گوشت میذاری آخرش ناشنوا میشی ها…!
و من میخندم و میگم این باوره شماست، نه من…. آخه من هندزفری رو با چسب نواری به گوشم میچسبونم که یه وقت نیفته…
آقای خاص امشب خدا با خوندن کامنت شما بهم اینو یادآوری کرد که اگه نتایج بزرگ میخوای باید فقط روی خودم حساب کنی و ببین این بنده منو…(منظورش شما بودی) اینم داره فقط روی من حساب میکنه و نتایجش داره بزرگتر میشه، ایشونو الگوی خودت قرار بده… منم گفتم چشم.
راستی اینم خواستم بهتون بگم: حواستون هست که از وقتی شما توحیدی دارید عمل میکنید، نحوه نگارش و جذابیت کامنتهاتون خیلی زیاد شده….؟ من اینو دقت کردم و از جنس کامنتهاتون متوجه شدم، بنظرم این خیلی قابل تحسینه و نشونه اینه که شما دارید مسیر رو درست میرید و نتایج قراره بوم… بوم… بزرگتر بشه…. بهتون تبریک میگم. به امید موفقیت روزافزون…
به نام خدا
سلام خدمت دوست عزیزم سارا خانم
از خوندن پیام پرمهر و پرانرژیتون واقعاً لذت بردم. خیلی خوشحالم که شما هم دارید نتایج ملموس و دلنشین میگیرید و مهمتر از همه، با ایمان و آرامش در مسیر خودسازی و توحید عملی قدم برمیدارید. این هممسیر بودنها واقعاً دلگرمکنندهست.
اینکه فرمودید کامنتم دقیقاً به دلتون نشسته، برای من نشونهی زیباییه از اینکه وقتی آدمها روی یک فرکانس کار میکنن، پیامها خودشون راهشون رو پیدا میکنن. به نظرم همونطور که گفتید قانون سادهست، اما موندن در عمل و باور، هنر و تعهده.
پشتکار شما در کار روی ذهن و احساس لیاقت واقعاً قابل تحسینه و قطعاً این حجم توجه و تمرکز، بینتیجه نمیمونه. نگرانی اطرافیان هم طبیعیه، مهم اینه که آدم بدونه داره چرا و برای چی کاری رو انجام میده.
از لطفتون بابت بازخوردی که درباره نحوه نگارش کامنتها دادید صمیمانه ممنونم. اگر تغییری حس میشه، از برکت همون توحید عملی و تکیه کمتر به خود و بیشتر به خداست.
براتون آرزوی ثبات، آرامش و نتایج روزافزون دارم. انشاءالله من و شما و همه بچه های سایت شاهد «بوم… بوم…»های قشنگتری باشیم…
در پناه یگانه قدرت جهان…
درود خانم امیر
یچیزی اول جوابم بگم که بقیه رو بیخیال، بقیه اگه باوراشون درست بود که نتیجه زندگیشون این نبود
اگه از این ببعد کسی بهتون گفت آخرشم هندزفری ناشنوات میکنه بگو یکیو میشناسم که 900 روزه هندزفری توی گوشش هست و هیچیش که نشده تازه داره بهتر میشنوه، تازه داره چیزای درست میشنوه، تازه داره از چرندیات دوری میکنه، اگه قراره چیزای چرت و پرت رو بشنویم همون بهتر که ناشنوا بشیم
بقول استاد توی یکی از جلسات دوره هاشون میگن که از استیون هاوکینگ میپرسن کخ ناراحت نیستی که نمیتونی صحبت کنی، میگه اتفاقا خوشحالم چون حداقل چرت و پرت نمیگم
حالام خداروشکر که این هندزفری گوش ما رو از صدای بیرون ناشنوا کرده و اینکه کنترل ورودی برای شنیدن میکنیم بسیار بسیار چیز مهم و بزرگیه
ادامه بدین و زیاد توجهی به بقیه نکنید، بقیه همون اغلب جامعه هستن که اگه هرکاری کردن ما باید کاملا خلافش رو عمل کنیم
بقول استاد که همیشه میگن اگه من بخام با کسی صحبت کنم باید طرف با نتایجش صحبت کنه، چون واقعا نتایج زندگی افراد باورهاشون رو نشون میده نه حرفاشون، پس بزاریم بقیه همونطور که دوست دارن باشن و زندگی کنن و ما هم این مسیر رو ادامه میدیم و انشالله باورامون بهتر که بشه نتایج هم پدیدار میشه و بقیه میبینن و متوجه میشن و البته اگرم نبینن و متوجه نشن، اصلا و ابدا مهم نیست حتی اندازه سر سوزنی اهمیت نداره
انشالله در مسیر موفقیت ها و خواسته هامون قدم برداریم
سلام دوست عزیزم آقای حسنی از اینکه برام کامنت نوشتین خیلی از شما سپاسگذارم، چقدر زیبا گفتین که اگه قراره چرت وپرت بشنویم همون بهتر ناشنوا باشیم. واقعا حرفهای اطرافیان ما دقیقا برعکس چیزهایی هست که باید بشونیم، یعنی دقیقا فقط به نازیباییها توجه میکنند و بس. برا همینم هست که استاد میگن فقط درصده کمی از مردم هستن که ثروتمند و موفق هستن. توی این شرایط حساس کنونی که همه از همه چیز شکایت میکنند، دقیقا من اصلا خبر نداشتم که مردم دارن اعتراض میکنن، چون نه تی وی میبینم نه توی فضای مجازی هستم، متاسفانه در یک مهمونی این خبرو شنیدم، البته اصلا برام هم مهم نبود، چون به قول استاد اینها همونهایی هستن که سال بعد میگن، سال 404 خیلی خوب بودا… و همیشه و تا ابد اهل شکایت کردن هستن.
الان هم من به خانواده ام گفتم که هندزفری گذاشتن من توی گوشم هیچ مزاحمتی برای شما نداره که… و توقع دارم همونطور که من به اعتقادات شما احترام میذارم،،، شما هم به اعتقادات من احترام بذارین و کاری به هندزفری من نداشته باشین و مثله یک جواهر از هندزفریم مراقبت میکنم…. خخخ
خداروشکر که درآمدم دو برابر شده و پول و نعمت به راحتی داره وارد زندگیم میشه… به قول استاد چرخ زندگیم روونتر شده…
من طبق تمرینات دوره روانشناسی ثروت یک، باچند نفر ثروتمند میخواستم مصاحبه کنم، یکیشون ماشینش قیمتش24 میلیارد تومن بود… یه چندتا سوال ازش پرسیدم و بهش گفتم خودتون رو ثروتمند میدونید؟ انقدر بدش اومد که دیگه بقیه مصاحبه رو ادامه نداد و گفت کی گفته من ثروتمندم… من که تریلیاردر نیستم.
خلاصه چندنفر دیگه هم به دلایل مسخره ای حاضر نشدن مصاحبه کنن. متاسفانه دیدگاه چشم زخم رو تعداد زیادی از ایرانیها باور دارن.
متاسفانه مردم ما عوامل بیرونی رو خیلی مهم میدونن… اصلا کلا برعکس قانون رفتار میکنن.
ومن تمرکزم رو از دیگران برداشتم… واقعا خداروشکر میکنم که در این سایت بهشتی در کنار شما دوستان عزیزم دارم رشد میکنم. واقعا سعادت بزرگی هست…
خداروشکر بخاطره استاد و مریم جان
خداروشکر بخاطره دوستان عزیزم در این سایت بهشتی
خداروشکر بخاطره بودن در این مسیر زیبا
خداروشکر بخاطره همه نعمتهای خوب زندگیم
خداروشکر بخاطره احساس خوبم
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام استاد نازنینم و استاد شایسته عزیزم
خیلی خوشحالم که می تونم با نتایج خوب و قابل قبولی بیام جلوی شما بایستم و صحبت کنم.
نتیجه از نظر من یعنی در مسیر رشد و پیشرفت بودن و باقی موندن.
یعنی تمرکز بر آنچه که می توانی بهبود دهی و برداشتن توجه از ناخواسته ها.
خوب این هفته های اخیر به فضل پروردگارم خیلی در این زمینه رشد کردم.
اما چیزی که این تغییر رو پایدار نگه داشته و انگیزه درونی قوی برام ایجاد کرده جنسی از اهرم رنج و لذت هست که از الگوبرداری برام به ارمغان رسیده.
همزمان که دوره احساس لیاقت رو گوش میدم و تعمق می کنم می بینم مادر من الگوی تمام عیاری از احساس ارزشمندی درونی بود که یکی از نمودهاش این بود که هرز خودش رو فدای زندگی و بچه هاش نکرد.
با اینکه عاشقانه ما رو دوست داشت و تمام جنبه های زندگی ما رو در حد توانش ساپورت می کرد، با اینکه یک مادر کافی بود ولی هرگز خودش رو فراموش نکرد.
مادرم زمانیکه من و خواهرم دبستانی بودیم و برادرم 3 ساله بود، آرزوش رو که دانشگاه رفتن بود محقق کرد و 7 ترمه با معدل 19/47 لیسانس تاریخ (رشته مورد علاقه اش) رو گرفت.
هزینه دانشگاهش رو خودش با خیاطی کردن درمی آورد و از پدرم هیچ پولی نگرفت.
مادرم به مدت 25 سال هر روز منظم ورزش می کرد. کلاس زبان آنلاین گرفته بود.
بعد از خیاطی بوتیک لباس زنونه داشت و بعد یه بوتیک دیگه هم گرفت در یک جای بسیار سطح بالاتر.
پیج کاری بسیار موفقی داشت که صفر تا صدش رو خودش آموزش دیده بود و هندل می کرد و یک بلاگر بسیار موفق بود. یک دلیلش هم این بود که سالهای سال تدریس و تفسیر قرآن می کرد و در سخنرانی و فن بیان بسیار قهار بود.
خوب بصورت طبیعی وجود همچین الگویی بدون اینکه بخواد برام چیزی رو توضیح بده خودش یک انگیزه قوی برای پیشرفته.
اصلا در ذهن من اینجور شکل گرفته که درستش اینه که یک خانم نباید یک مادر خانه دار محض باشه. و اگر بجز خانه داری و فرزندپروری هیچ کاری نکنه یعنی در حق خودش و استعدادهاش ظلم کرده.
اما نکته ظریف این وسط تفاوت شخصیت من و مادرمه.
من بطور ذاتی کم جنب و جوشترم و مادرم پرانرژیتر و فرزتر بود.
این تفاوت در کنار اون الگوگیری یکمی برام تضاد ایجاد کرده بود و من سالها خودم رو (نتایج الان خودم رو) با دستاوردهای تمام عمر مادرم مقایسه می کردم و آثارش هنوز هم تا حدودی هست، هرچند که به لطف دوره احساس لیاقت جلسه 1 تلاشم برای مقایسه نکردن تقریبا جواب داده و دست از خودسرزنشی برداشتم.
همیشه فکر می کردم باید مثل مادرم فعالیت فیزیکی خیلی بالایی داشته باشم و با آدمهای خیلی زیادی در ارتباط باشم، یا آدمهای زیادی منو بشناسن.
ولی با خودشناسی بیشتر در دوره احساس لیاقت متوجه شدم من بیشتر از مادرم درونگرا هستم و برام خیلی مهم نیست همه من و مهارتهام رو ببینن و بشناسن. من در خلوت خودم راحت ترم.
پس دست از تلاشهایی که نتیجه اش از خونه بیرون رفتن و معاشرت زیاد داشتن بود برداشتم و به خودم گفتم چه کاری هست که بهش علاقه مند باشی و با شرایط الانِ زندگیت (ترانه کلاس اولی و نوای یک سالهی نوپا) متناسب باشه، بشه هروقت تونستی انجامش بدی و جوری غرقش بشی که فارغ از زمان و مکان و غوغای جهان اطرافت با تمرکز انجامش بدی؟
خیلی درگیر حل این موضوع بودم. خیییییلیییییییی
سالهای سال سوالم این بود که من کی ام و رسالتم در جهان چیه؟
با دوره همجهت با جریان خداوند و تغییر زاویه دیدم، با توکل بیشتر و احساس رهایی از جنس نور هدایت، این مسأله حل شد. الهی شکر
زمانیکه من حسابی مستأصل شده بودم و قبول کردم غیر از هدایت خداوند هیچ سرمایه ای ندارم، بالاخره بزرگترین دغدغه زندگیم رفع شد.
خداوند به وضوح فلشبک زد به کلاس اول دبیرستانم و هنر تذهیب و طراحی سنتی (نقش فرش)
دستان خداوند از راه رسیدند و خداوند شاهکارش رو کاملا بی نقص انجام داد.
شروع کردم به طرح کشیدن از هرچیزی که از 26 سال پیش در خاطرم مونده بود.
بعد که ویدیو گرفتن و بارگذاری در یوتیوب رو یاد گرفتم شروع کردم به آموزش دیدن،
اساتید رو پیدا کردم و بهترینش رو انتخاب کردم.
هر روز دارم یاد می گیرم و تمرین می کنم.
اما چون عاشق این هنرم و استعداد خدادادی در زمینه کارهای بسیار ظریف و دقیق و زمانبر دارم، رشدم بسیار سریعتر از خیلیهاست.
خودم می فهمم که روند پیشرفتم تصاعدی شده و در یک بار تمرین طرحی می کشم که شاید هر هنرجویی نتونه با چندین و چند بار تمرین انجامش بده.
ایده های خلاقانه به ذهنم میرسه و هربار مشتاقتر میشم.
دوره های استادی که انتخاب کردم هزینهاش برام به راحتی قابل پرداخته و برنامه چیدم که به ترتیب دوره ها رو بخرم و کار کنم.
رویاپردازیهام در این زمینه crystal clear شده، شفاف مثل شیشه، مثل سنگهای داخل یک آب زلال دارم می بینم که از کجا به کجا می رسم و چه موفقیتهایی در انتظارمه.
قند تو دلم آب میشه و انرژی می گیرم.
من با مادرم فرق دارم اما روش فکری که از ایشون الگو گرفتم کار درستش رو در زمان درست انجام داد.
قرار نیست من دقیقا مثل مادرم عمل کنم، اما باید مثل افراد موفقی مثل استاد و مادرم فکر کنمو به روش خودم کاری که خودم دوست دارم رو انجام بدم.
چون هر آدمی منحصربفرده و از راه یونیک خودش به سمت کمال حرکت می کنه.
تغییر من بیشتر با استفاده از الگوگیری شکل گرفت، نه صرفا چک و لگد خوردن از جهان.
در واقع زیاد چک نخوردم، بلکه بیشتر مقایسه بود که هولم می داد به جلو.
ولی بخشی از مقایسه که انگیزه بخش بود کمکم کرد، نه اون بخش که تفاوت شخصیتی من و مادرم رو حذف می کرد و فقط دنباله رو محض ایشون بود.
استاد عزیزم و خانم شایسته ارزشمند، این پروژه و لینک شدنش با دوره احساس لیاقت برای من ارمغان بسیار ارزشمندی به همراه داشت که پیدا کردن علاقه زندگیم بود و روح منو در بهشت به پرواز درآورده. حسی که فقط میشه در بهشتی از توحید عملی تجربه اش کرد.
و من تا ابد مدیون شمام که بنیانگذار این بهشت شدید. عاشقتونم
سلام و عشق به سعیده عزیزم
خداروشکر میکنم برای موفقیت و احساس رضایت شما از زندگی
یکی از سپاس گزاری های هر شب من از خداوند موفقیت دوستان توحیدیم در این سایت هست .
کامنت زیبات خیلی زیاد به من هم کمک کرد
من همیشه خودم رو با کسانی که شاغل هستند مقایسه میکردم و احساس لیاقت رو در این میدونستم که حتما یه شغلی بیرون از خونه داشته باشم
اما اصلا به ویژگی های شخصیتی خودم نگاه نمیکردم
من هم تقریبا درونگرام ارتباط با آدم ها رو دوست دارم اما خلوتی و سکوت خودم رو خیلی بیشتر
اون چند موردی که فکر میکردم من علاقه مندم رو رفتم دنبالش
و بعد از مدتی دیدم که واقعا اون لذتی که میخام رو بهم نمیده و حالم خوب نیست ..
یکیش که کلا کار فیزیکی بود و من واقعا تمام انرژیم رو از دست میدادم و دیدم علاقه ی من نیست که به خاطرش ذوق کنم
من اصلا به درون خودم و ویژگی هام توجه نمیکردم و وقتی یک آدم خیلی اکتیو و فعال رو میدیدم همش مقایسه میکردم
که چرا من آنقدر فعال نیستم
بعد از دوره ی احساس لیاقت و شناخت کمی از خودم دیدم من اصلا کار بیرون رو دوست ندارم این که هر روز برم بیرون واقعا من رو خسته میکنه
حتی همین الان اگر یک روز برم خرید یا تفریح حتی بعدش آنچنان خسته میشم که کل روز بعد رو باید در منزل باشم و استراحت کنم
و کم کم احساسم بهتر شد بعد از اینکه اگاهی های جلسه اول رو درک کردم و کمی عمل کردم
و برگشتم به آرزو و رویایی که از بچگی در سر من بوده
و خب این رویا شاید خیلی بزرگ باشه برای من از همه لحاظ
و البته الان هزینه ی تهیه اون وسیله و آموزش کلاسش رو من ندارم
اما همش از خداوند هدایت میخام و سوال میپرسم و مطمئنم که پاسخ میدهد
و هر کار کوچیکی که لازم باشه براش قدم بر میدارم
وقتی نوشته بودین رسالتم چیه
این سوالیه که ساااااااالها من از خودم میپرسم
انقدر که دیگه رهاش کرده بودم و بی خیال شدم
اما وقتی با استاد اشنا شدم تاکیدشون روی این موضوع خیلی زیاد بوده
الان هم نمیدونم این رویای توی سر نتیجه خواهد داد یا نه
اگر برم سراغش آیا مثل اون قبلی ها میشه یا نه
اما از یک چیز خیلی مطمئنم نتیجه هر چیزی که باشه من لحظه ی مرگم افسوس نمیخورم که چرا نرفتی دنبال رویات
یا بهم نشون بدن که تو میتونستی به این نتیجه برسی اما خودت ترسیدی و قدم بر نداشتی
اصلا نمیخام به نتیجه فکر کنم و منتظر هدایت های خداوندم
کامنت تون بسیار اگاهی داد به من که واقعا همه ی ما منحصر بفرد هستیم و قرار نیست مثل هم عمل کنیم
اما باید مثل افراد موفق فکر کنیم
و با توجه به ویژگی های درونی و جسمی خودمون عمل کنیم
شماهم برای من الگوی بی نظیری شدین
واقعا تحسینت میکنم و چقدر خوشحالم که اون چیزی که باهاش حالتون خوبه رو کشف کردین
و از خدا میخام که در این مسیر به جایگاه های بالا برسید
کانال زیباتون رو هم دیدم و چقدر لذت بردم از رقص انگشتان شما روی کاغذ که اون نقش های عالی رو خلق میکنید
باز هم سپاس
در پناه الله مهربان
به نام خدای هدایتگر
سلام زهرا جانم
ازت سپاسگزارم، شما با صداقت و روراستی خودت رو واکاوی کردی، افکارت رو گذاشتی جلوت و جراحیش کردی.
درسته من هم وقتی یک روز یا حتی نصف روز میرم بیرون بعدش باید بشینم تمرکز کنم کدوم برنامه هام از روتین خارج شده و دنبال راهی برای جبران وقت از دست رفته میشم. برام سخته برنامه جدید بریزم.
توی این سالها هر کاری رو که انجام می دادم انگیزه ام فقط مالی یا جایگاه اجتماعی بود. هیچکدوم از کارهام اونی نبود که باهاش عشق کنم و به فکر نتیجه نباشم.
اما الان فقط انجامش میدم چون دوستش دارم، چون برای من روح معنوی این کار و احساس آرامش و اطمینان قلبیش یک ثروته و مطمئنم با کار کردن روی باورهای ثروت سازم روزی میرسه که ثروت مادی هم از این طریق از راه میرسه.
به شما تبریک میگم که قدم بسیار مهم و باارزشی برداشتید و با ذهنی آرامتر و آگاهی های بیشتر به سمت علاقه تون به راه افتادید.
خداوند به همه ما خیر کثیر و نور امید عطا بفرماید.
حج:78
وَجَاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ هُوَ اجْتَبَاکُمْ وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ مِّلَّهَ أَبِیکُمْ إِبْرَاهِیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِن قَبْلُ وَفِی هَذَا لِیَکُونَ الرَّسُـولُ شَهِیدًا عَلَیْکُمْ وَتَکُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ فَأَقِیمُوا الصَّلَاهَ وَآتُوا الزَّکَاهَ وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلَاکُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِیرُ
و در راه خدا- آن گونه که سزاوار جهاد برای اوست- جهاد کنید؛ 88 او شما را برگزیده و برایتان در دین هیچ تنگنائی قرار نداده است. 89 [این همان] آئین پدرتان ابراهیم است؛ او شما را پیش از این، و در این کتاب، مسلمان نامید تا این پیامبر الگوی [قابل پیروی برای] شما باشد 90 و شما هم الگوئی برای مردم. پس نماز بپا دارید و زکات بپردازید و به [کتاب] خدا چنگ زنید، 91 تنها او مولای شماست، و چه نیک مولا و نیکو یاوری.
»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
بنام خداوند قادر و رزاق و وهاب و هدایتگر
خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه
خداوندی که همواره و در هر لحظه در حال هدایت منه
سلام و سلامتی و نور و عشق به توحیدی ترین استاد و شایسته ترین یار و همراهشون و به همه ی دوستان نازنینم تو این دانشگاه بهشتی
خدای مهربونم شکرت برای یه صبح دیگه یه حس فوق العاده ی دیگه و کلی عشق و امید که تو دلم دارم…
شکرت که فرکانسم دیشب چنان کوک شد که الان هنوز قند تو دلم آب میشه… شکرت برای اتفاقاتی که قراره و داره این حس خوب خلق می کنه
خدایا شکرت برای یه خواسته ی مهمی که بلاخره دیروز به کمک تو خلقش کردم
شکرت برای تک تک نعمتهای زندگیم برای سلامتیم، برای خونواده ی قشنگ و دوست داشتنیم، برای رسیدن مامان و بابا تا چند ساعت دیگه به کانادا، برای رفیقای ناب و بی نظیری که وارد زندگیم کردی، برای والیبالی که می رم و عشق می کنم و هزاران هزار نعمت دیگه ای که همین الان تو زندگیم دارم…
استادجونم منم بلاخره پیوستم به دانشجوایی که آگهی تبلیغاتی رو انجام دادن خدا رو هزاران بار شکر می کنم… خیلی وقت بود که تو ذهنم بود که من الان می تونم و بابد این تمرین رو انجام بدم. چند وقت پیش هم که خداوند بهم گفت بشین آگهیت رو بنویس و نوشتم ولی هی دنبال فرصت بودم… با خودم می گفتم فلان موقع تو فلان جمع وقت خوبیه ولی می رفتم و برمی گشتم می دیدم عههههه اصلا حتی از ذهنم هم رد نشد وقتی اونجا بودم… بعد می گفتم خب پس این جا جاش نبوده… اونایی که بابد براشون بگم اونجا نبودن…
دیروز که بازی هفتگی والیبالمون بود یکم زودتر آماده شدم و گفتم نیم ساعت زودتر می رم و قبلا دیده بودم خیلیا زود میان. انقدر هم بچه های والیبال زیادن که قطعا خیلیاشون هستن که من هیچ شناختی ندارم و مناسبن برای این برنامه. خلاصه رفتم. تا رسیدم دوتا تیم که تو زمین بودن بازی می کردن با دست اشاره کردن بدو بدو بیا یار کم داریم. دوتا تیم قرار بود زودتر شروع کنن و من جزو دو تیمی بودم که 12:30 شروع می شد بازیمون. سریع آماده شدم و رفتم تو زمین و با خودم گفتم خب فعلا پلن خدا اینه برام. و شروع کردم بازی تا اونی که از تیمشون نیومده بود اومد. از زمین اومدم بیرون و دیدم سه چهار نفری از بچه ها بیرون زمین وایسادن و منتظر وقت بازی هستن گفتم همینه الان وقتشه. رفتم و سلام و احوالپرسی و بعدم گفتم می خوام چند دقیقه از وقتتون رو بگیرم و کلی استقبال کردن و منم هرچی تو ذهنم بود رو گفتم و بعد که تموم شد حس کردم همین؟ چقدر زود گذشت خخخ بعد اونا کلی تحسین و تعریف کردن و کلی هم از اینکه چه جالب که همچین کلاسایی می ری و با دوتا بچه آفرین… و از همه جالبتر این بود براشون که گفتم 99٪ مواقع حالم خوبه و یادم نمیاد آخرین بار کی حال بدی داشتم یا دلم گرفته بوده و از این حرفا… بعدم کلی از پیشرفت والیبالم گفتن و چون تیم ما قهرمان هم شده بود دیگه همه تو ذهنشون هست…
واقعیتش همون بلافاصله یکم جا خوردم، فکر می کردم بعدش از خوشحالی می پرم بالا پایین، خیلی خوشحال بودم که بلاخره انجامش دادم ولی فکر کنم چون بارها و بارها تو ذهنم انجامش داده بودم خیلی ذوق زده نشدم خخخخ یاد حرف شما بعد از اولین اجراتون افتادم استاد… خلاصه بازی شروع شد و 1/5 ساعت لذت بخش و بعد که تموم شد دومین رزق بی حساب رسید. یکی از بچه ها یه پاکت که توش دو تا شیرینی بود داد و گفت تو شیرینی فروشی کار می کنه (در کنار درسش که حقوق می خونه) و اورده چندتا به بچه ها بده. تشکر کردم و اومدم.
رسیدم خونه و بعد از دوش دیدم پیام دارم از فاطمه جان بعد از کلللی مدت که ارتباط مستقیمی باهم نداشتیم… با کلی چشمای قلبی به پیامش گوش دادم و خدا رو شکر کردم برای این رزق که یه حسی داشتم اینا پاداشای همون تمرینته… خلاصه حس خوبم چندین برابر شد. عصری هم سام یه مرغ پروانه ای (مرغ درسته که بازش می کنه مثل پروانه میشه) تو فر درست کرد بی نظیر و همگی نوش جان کردیم. خودم هم چون نونمون تموم شده بود نون تافتون مخصوص درست کردم با کنجد و زیره و خلاصه یه روز پربار و پر از نعمت و رزق و فراوانی بود. شب قبل از خواب نمازم رو خوندم و گفتم قران رو باز کنم یکم با خدای مهربونم گپ بزنم صفحه ی آخر سوره ی حج و صفحه ی اول سوری مومنون اومد… اصلا دیگه رو پا بند نبودم… انقدر قلبم باز شد که فقط خدا می دونه… گفتم خداجونم من یه چند دقیقه تمرین رو انجام دادم ببین چجوری داری پاداش می دی و تحسینم می کنی… که خدا پیامبران و بندگانش رو بر می گزینه…
هو مولاکم، نعم المولی و نعم النصیر بعد از اون ور
قد افلح المومنون
الذین هم فی صلاتهم خاشعون
و الذین هم عن اللغو معرضون
همینجوری که تو چشمام اشک بود به دلم افتاد عکس این دو صفحه رو بگیرم و برای فاطمه جان و سعیده جان بفرستم. گوشی دستم بود و عکس رو گرفتم بالای گوشی یهو نوتیفیکیشن اومد که پیام از سعیده شهریاری…. یعنی من یه لحظه هنگ کردم… تمام موهام سیخ شد از این همزمانی با این دقت… سعیده جانی که تو دوره ی سکوت خودشه و خیلی کم باهم در تماسیم، پیام داده بود برای اومدن مامان و بابا و دقیقا زمانی که من گوشی تو دستام بود که براش هدایت زیبای قرانی رو بفرستم… به خودشم گفتم… و اصلا دیگه من تو دنیای دیگه ای بودم… با همین تمرین انگار خداوند پاداش مهمتری بهم داد، اینکه بیشتر از قبل حس کنم که همیشه باهامه… مراقبه ی جلسه 15 هم جهت رو گذاشتم که قبل خواب گوش کنم و بخوابم و با هر عبارت و جمله اشکام بود که سرازیر می شد از حس عمیق سپاسگزاری…
خداوندا همیشه از رگ گردن به من نزدیکتری
من چه بدانم چه ندانم، چه حس کنم چه حس نکنم و چه بخواهم و چه نخواهم همیشه در آغوش تو هستم
و چقدر زیباست که احساس می کنم همواره در آغوش تو ام
تو همواره و در هر شرایطی در حال هدایت من هستی و این بزرگتریه نعمتیی ست که می توانم براش سپاسگزاری کنم
خداوند قادر، خداوند رزاق، خداوند وهاب و خداوند هدایتگر همواره همراه من و حمایتگر من است
استاد نازنینم و استاد شایسته جان عاشقانه دوستتون دارم و بی نهایت سپاسگزارم ازتون برای تمام آموزشها و تلاشهاتون تا ما رو به خداوند نزدیکتر کنین… هم جهت با جریان خداوند…🩵
سلام و درود به سمیه جان عزیزم..
دختر خانم گل” خانم سلیمی عزیز..
انشالله هر کجا که باشید تنتون سالم و دلتون شاد و آرام باشد…
این جایگاهی که ما هستیم سراسر برای ما خیرو برکته…
من حدودا از اوایل مهرماه شروع کردم به پیاده روی…
آماده شدن برای قانون سلامتی..
توی این پیاده روی به اندازه چندین سال…من سود کردم..هم از نظر شخصیتی و هم از نظر روزیهای پر برکت..
تو این پیاده روی بهم میگه برو فلانجا..میرم اونجا یسری چیزها بهم گفته میشه یا یسری هدیه ها بهم داده میشه..
محل زندگی توی یه مسیر.کوه هست…رشته کوه های زاگرس…و پر از درخت میوه کُنار …و اینروزا که حال هوا بارانی هست…چقدر لذت بخشه..
روز گذشته بهم گفت برو خونه فلان دوستت..
من که نمیدونستم کدوم قسمته..
دیدم ماشین شوهرش دم در خونه پارک هست..
گفتم خودشه..
آیفون رو زدم..و ایشون تعجب کرده بود من اومدم..
چقدر خوشحال شد…
حتی به همسرشم گفته بود سوپرایز شدم..
و تا چند دقیقه ایی”که خونه این شخص بودم..چقدر مکان زندگیش شیک و تمییز بود چقدر لذت بردم..
و ایشون دوتا هدیه بهم داد…
و روزهای !”بازم گذشته….
هدایت اومد برم فلانجا…یه سرویس خواب .زیبای سفید ،بهم هدیه داده شد..
بازم یه پاشنه شخصیتی داشتم..توی این سفر به لطف خدا بهم نشون داده شد..
چقدر غلبه بر ترس کردم..
و خیلی موارد دیگه…پر از برکت….
…و بازم یه سفر به یه مکان داشتم،” که به لطف خدا…باید تمرین اگهی بازرگانی رو انجام میدادم..
توی اوایل هدایتم به پیاده روی..بهم گفت داخل این مدرسه شو راجع به این موضوع صحبت کن..
و منم با ترس وارد شدم.و مدیر مدرسه راجع به صحبتم ،”چقدر استقبال کرد..و کلی با معلم ها صحبت کردیم.راجع بخودم گفتم..
مدیر بهم گفت باید با اموزش پرورش در میون بزاریید.
و خداوند ! دقیق روزشو برام تعیین کرد…و من رفتم آموزش پرورش..
با یه سری افراد…
صحبت کردم..(گفتم این الهام خداونده درسته ترس هست..
ولی من باید انجامش بدم..)
رفتم توی یه جلسه…
اون شخص ..بهم گفت بله بفرمایید خانم علی پور..
گفتم میخام راجع به فلان مسئله توی مدارس با بچه ها صحبت کنم..
ایشون گفتن مجوز داریید گفتم نه..برای کار تحقیقاتم هست.!
ناگفته نمونه!!..
من اصلا نمیدونستم دلیل این الهام چیه..فقط میخاستم اون برنامه الهام رو انجام بدم..
..
گفتن بهت خبر میدییم.دیگه اونجا الهام اومد ادامه .ش ندم..
و بازم یسری دیگه رفتم یجایی بازم طبق الهام با چند شخص راجع به دستکشهام صحبت کردم…
سمیه جان….دستکشی که تولید کردم..میتونم با قطعیت بگم هیجای این کره خاکی مثل ورژن من هنوز تولید نشده..
شاید از نظر کیفیت جنسی باشه..از لحاظ کارایی هنوز کسی تولید نکرده..
دستکش من کاربردی روزمرگی هست….
هم میشه ست لباس مجلسی و کت شلوار و توی همین حیطه”پوشیده بشه..
و هم میشه..برای کارهای روزمره برای محافظت پوشیده بشه..
بسیار ساده و هوشمندانه خلق شده..که همه رو لطف خدا میدونم…
میخام بگم!!!!من اون اویل میترسیدم راجع بهش با کسی صحبت کنم..
میگفتم یعنی چی!؟
بدرد چی میخوره..
و قدم به قدم ….این دستکش که زیباتر شد..پروجکتشم برام راحتر شد…
میخام اینو بگم!!!چیزیکه از دل برآید….
مگه میشه نتونی راجع بهش تعریف نکنی!!!.
نمیشه..
من همیشه درونم خیلی معتقد به این باور بود.و فردی بودم نمیتونستم دروغ بگم..منظورم راجع به بیزنسم..
ولی الان چیزی که تولید کردم…باورم نسبت بهش خیلی زیاده..بهمین خاطر تونستم پروجکتهای خیلی خوبی رو چه در..شهرم.چه در سایتای ایرانی… و حتی”چه در خارج از کشور داشته باشم..
چرا!؟چون هنوز کسی نتونسته توی رشته طراحی دوخت همچنین دستکشی رو به سایز بندی برسونه.و بتونه پک ..همون جعبه دستکشو به این دقتی و کاربردی خلق کنه…
میخام بگم….آگهی بازرگانی…یعنی پرقدرت بودن از چیزی “که اول!برای خودت پر اهمیت هست…..
و این اهمیت بودن و ارزشمند بودن در طی زمان بدست میاد..
که اونم نیاز به استمرار برای بهبودهاست…
دستکش من با هر بهبود…قوی و قوی تر شد…
و ساختارش با درک بیشتری ساخته شد.. و هر بار اسانتر و زیباتر و عالیتر پروجکت شد به محلهایی که بهم الهام میشد..
در ادامه!….
سمیه جان….ممنونم از نتایجت برامون نوشتی…
نتایج زیاده و واقعا جای سپاسگزاری داره…
و همه لطف خدای مهربان هست..
من نرگس چه اون 10 سال.کار کردنهای بدو بدو..
چه این چهارسال…که فقط با عمل کردن به قوانین…
تونستم همچنین کارهایی بجز شخصیت !….تونستم روی مهارتمم با دقت و با لطف خداوند ” کار کنم..
انشالله به زودی دستکشهام جهانی میشن..من به امید اینروزم..حتی تولید خود پارچه هم انجام میشه……فعلا فقط دارم بهبود میدم و حرکت میکنم.
به امید دیدار
بنام خداوند قادر و رزاق و وهاب و هدایتگر
خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه
خداوندی که همواره و در هر لحظه در حال هدایت منه
سلام نرگس جانم، امیدوارم حال دلت عالی و نورانی باشه… بی نهایت ممنونم که وقت گذاشتی و این پاسخ مفصل رو با حس خوب بهم هدیه دادی… کلللی تحسینت می کنم برای تک تک نتایجی که بدست آوردی و همچنان در راه داری… خدا رو هزاران بار شکر برای قدمهایی که برای بیزنست برداشتی… و قطعا خدا ده ها برابر برات قدم بر می داره… اینکه آدم علاقه ش رو بشناسه و بره دنبالش نعمت بزرگیه و خدا رو شکر که شما از این نعمت برخورداری… خدا رو صدهزار مرتبه شکر برای دستکشهای نرگس… زیبا و پر کاربرد… امیدوارم روز به روز بیزنست پر رونق تر بشه دوست خوبم… و مرتب بیای و از موفقیتهام بیشتر و بیشتر برامون بنویسی… در پناه خداوند رزاق و وهاب شاد و سلامت و ثروتمند باشی.
به نان خداوند بخشنده و مهربانم سلام به دوست عزیزم
سمیه جانم عزیزم ممنونم از کامنته زیبایت که وقت گذاشتی و نوشتی با عشق برای من
از فرکانس خوب از همزمانیها و هماهنگیهات در مسیر نوشتی
که اینا از ایمان و توحید و تعهدت می آید
چقدر عالیه و خوشحال شدم که آگهی تبلیغاتی رو انجام دادی تحسینت میکنم مرحبا مرحبا
در پناه خداوند مهربانم باشین سالم و ثروتمند باشین
سلام به استاد جان و مریم جون خوش ذوقم
سلام به سمیه عزیزم امیدوارم خانواده تان به سلامت رسیده باشند و چشمتون روشن و تبریک دوم به خاطر آگهی تبلیغاتتون خیلی خوب روی عزت نفس و احساس لیاقتتون کار کردید و چقدر من در این لحظه به پیامتون نیاز داشتم و براتون همیشه موفقیت و سعادتمندی دارم
بنام خداوند قادر و رزاق و وهاب و هدایتگر
خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه
خداوندی که همواره و در هر لحظه در حال هدایت منه
سلام فاطمه جان. ممنونم از حس خوبی که با این پاسخ به من هدیه دادی… بله خدا رو شکر مامان و بابا دیروز رسیدن کانادا. البته ما به امید خدا جمعه یا شنبه می ریم به اون سمت و می بینیمشون :) خدایا شکرت🩵
در مورد آگهی تبلیغاتی هم ممنون از تبریکت… واقعا تک تک تمرینای استاد بی نظیرن و من از دیروز تا حالا انقدر پاداش دریافت کردم که هی میگم کاش زودتر انجامش داده بودم :))))
امیدوارم خداوند رزاق و وهاب و هدایتگر به هممون کمک کنه تا قدم های محکم و پیوسته ای در این مسیر برداریم…
بازم ممنونم و شما رو بخداوند مهربون می سپارم :)
درود سمیه خانم خوب هستین
چقدر قشنگ بود کامنتتون و اونجایی که از نماز خوندن و قران خوندنتون نوشته بودید من یهو ناخواسته اشک توی چشمام اومد
واقعا الهی بود و انگار داشت یچیزی به من میگفت
من در مورد این تمرین خلق کردن میخواستم ازتون کمک بگیرم و شما راهنماییم کنید
چطوری اینجوری میشه که دقیقا اجرا میشه میتونید برام توضیح بدید
ممنون
بنام خداوند قادر و رزاق و وهاب و هدایتگر
خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه
خداوندی که همواره و در هر لحظه در حال هدایت منه
سلام به محمد عزیز. امیدوارم حال دلتون عالی باشه. بسیار ممنونم از این پاسخی که برام نوشتید و حس خوبی که بهم هدیه دادید.
محمد جان اگر منظورتون از تمرین، تمرین آگهی بازرگانیه که توضیح کاملش تو دوره ی عزت نفس داده شده و خلاصه ش اینه که برای بالا بردن عزت نفس و اعتماد به نفسمون بتونیم همونجوری که وقتی می خوایم یه محصول رو تبلیغ کنیم تمام نکات مثبتش رو بولد می کنیم، در مورد خودمون و شخصیتمون این کارو انجام بدیم و نکات مثبت و توانایی هامون رو بنویسیم و برای افرادی که نمی شناسیم ارائه بدیم. و همین وقتی که می ذاریم تا نکات مثبتمون رو رو کاغذ بیاریم باز خودش کلی نعمته. اگر منظور سوال خلق خواسته ای که داریم حالا هر خواسته ای هست، واقعیتش کلی فایل تو فایلهای دانلودی در این زمینه هست که مطمئنم خیلی می تونه کمک کنه، من فقط می تونم برداشت خودم رو از قانون بگم و باوری که دارم سعی می کنم تو ذهنم پایدارش کنم. همونطور که خودتم می دونی، دقیقا با تمام آموزشهای استاد داریم تلاش می کنیم همین رو یاد بگیریم دیگه، که ما خالق تک به تک اتفاقات زندگیمون هستیم، و از این قدرت خلق کنندگی می تونیم استفاده کنیم برای رسیدن به خواسته هامون. چه جوری؟ با ایجاد باورهای درست و برطرف کردن ترمزهای ذهنی که داریم. با بمباران ذهنمون با این آگاهی ها تا بتونیم باورهای مخربی که سالهای سال تو ذهنمون شکل گرفتن رو به تدریج تغییر بدیم… با ایجاد مومنتوم مثبت و سعی در حفظ این مومنتوم. و ساده ترین راه برای این کار همون قانون ساده ی احساس خوب= اتفاقات خوب هست که دیدم شما تو کامنتاتون بخوبی یاداوریش می کنین. حالا منِ نوعی سوالم از خودم اینه که چیکار کنم تو حس خوب بمونم؟ می بینم با تمرکز بر زیبایی ها، با سپاسگزاری، با گوش دادن هر روزه به آموزشهای استاد، با دیدن نشانه ی امروزم… و به مرور می بینم که عه فلانی چقدر با احترام بام برخورد کرد، یا یه تحسین از طرف همکار یا دوست، فلان رزق بی حساب اومد، یکی یه غذای نذری آورد دم خونه، رفتم مغازه بدون اینکه بگم یا بدونم تخفیف خوبی بهم داده شد، اصلا بارونی که زد و همه ی اینا رو از لطف خدا بدونم بخاطر اینکه من دارم تلاشم رو می کنم، براش سپاسگزار باشم و هییی با خودم تکرارش کنم. این راهی هست که من دارم تمام تلاشم رو می کنم هر روز برم و با خدا و جریانش هم جهت تر بشم… خدا خودش کمک کنه تک تکمون بتونیم تو این مسیر ثابت قدم باشیم. باران رحمت خداوند همیشه در حال باریدنه، این ماییم که باید ظرمون رو آماده کنیم تا از بارون بهره ببریم… اینا رو دارم به خودم می گما… تا این ذهن رو ساکت کنم، چون ذهن هیچوقت بیکار نمیشینه، تا اجازه بدم صدای قلبم، صدای خداوند رو بلندتر واضحتر بشنوم…
ازتون ممنونم که باعث شدید این یاداوری ها رو به خودم داشته باشم. و به خدای رزاق و وهاب و هدایتگر می سپارمتون.
به نام خدا
سلام به سمیه عزیز
امیدوارم حالتون خوب باشه
من همیشه کامنتهای شما و خانم سلیمی عزیز که واقعآ خوندنشون ی جور تراپیه برام
پیگیری میکنم
چقدر این چند روز از احساس عالی سپاسگذاری تون گفتین
احساسی که ی تایمی از زندگیم خیلی حسش میکردم
نه اینکه از زندگی و آدمها دور باشما نه انگار من و خدا تو ی دایره ایم و بقیه بیرون دایره بودن
اولویتم خدا و حرف زدن باهاش بود رفیقم بود
الان تلاش میکنم اون حسو تجربه کنم و دوباره لمسش کنم
ی جور خلوص
خدایا کمکم کن
من اون احساس میخوام
احساسی که معنی دقیق
یا رفیق من لا رفیق له بود
سمیه عزیز خداوند را شاکر که اون احساس دارین
و منو یاد اون احساس انداخت که دوباره ازش بخوام
خانم سلیمی عزیزو دیدین محکم از طرف من بغلشون کنین و ببوسینشون
درپناه الله یکتا باشید
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
لَهُ دَعْوَهُ الْحَقِّ ۖ وَالَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لَا یَسْتَجِیبُونَ لَهُمْ بِشَیْءٍ إِلَّا کَبَاسِطِ کَفَّیْهِ إِلَى الْمَاءِ لِیَبْلُغَ فَاهُ وَمَا هُوَ بِبَالِغِهِ ۚ وَمَا دُعَاءُ الْکَافِرِینَ إِلَّا فِی ضَلَالٍ(14رعد)
دعوت حق از آن اوست! و کسانی را که غیر از خدا میخوانند، به دعوت آنها پاسخ نمیگویند! آنها همچون کسی هستند که کفهای (دست) خود را به سوی آب میگشاید تا آب به دهانش برسد، و هرگز نخواهد رسید! و دعای کافران، جز در ضلال (و گمراهی) نیست!
=====================================
سلام به اساتید عزیزم،سلام به دوستان توحیدی و ارزشمندم در غار حرا
الهی که حال دلتون عالی باشه و در فرکانس احساس عمیق آرامش،آرامشی از جنس أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
امروز بالاخره تونستم پشت شیطان ذهن رو بشکنم و ازین فایل نکته برداری کنم و توی دفترم بنویسم.
ذهن قوی،ذهن قوی،ذهن قوی…
طبیعی هست که وقتی به یکسری از نتیجه ها میرسیم،انگیزه هامون کم بشه،این یک کار ادونسه،اینکه بتونی حتی وقتی نتیجه گرفتی بازهم انگیزه هات رو زنده نگه داری!این تلاش راحت هم نیست،نیاز داره یک ذهن بسیار قوی داشته باشی.
اشکال نداره اگر یکم شل شدی،این طبیعیه ولی به خودت بیا و حرکت کن!
همین الان که دارم مینویسم شیطان ذهنم داره خودشو جرت وپرت میکنه که واسه چی داری مینویسی؟!که چی بشه؟!و من دارم آگاهانه ولوم صدای قلبم رو بلندتر میکنم،همون صدایی که میگه: لَهُ دَعْوَهُ الْحَقِّ ۖ
من باید بنویسمتا این ذهن رو در بند بکشم،این یکی از قویترین روش های جعبه ابزار من برای کنترل ذهنه،اون موقع که تو icu بودم مینوشتم اینجا icu ساعت 3 صبح وسط صدای ونتیلاتور ها براتون مینویسم،رفتم اورژانس کودکان باز وسط شیفت وقت گیرمیاوردم میومدم سروقت سریال های سفرنامه وشروع میکردم به نوشتن،تو کیش هم که بودم با صلات توی سایت اوضاع رو تحت کنترل درآوردم،اما به قول استاد جان مدیریت این ذهن واقعا یک همت والا میخواد،از یک جایی به بعد باید هولش بدی تا ادامه بده.
به نظر من،یکی از نقطه های قوت استاد با اختلاف منطقی بودن حرفاشونه،خیلی بچه هارو درک میکنه،سریع بهشون احساس ارزشمندی میده،سریع نقاط قوتشون رو تکرار میکنه،حتی یک جوری حرف میزنن که آدم اصلا نگاه بالا به پایین نمیگیره،من که هیچ وقت همچین احساسی و فرکانسی از استاد با این همه نتیجه نگرفتم،درصورتیکه بعضی از آدم ها،با یک هزارم نتیجه ی استاد یک جوری حرف میزنن که اصلا آدم حالش بد میشه همون دقیقه ی اول…
من یکی که سریع فرکانس نگاه بالا به پایین رو میگیرم و اگر یک همچین احساسی نسبت به کسی داشته باشم در جا توی ذهنم حذفش میکنم،به نظرم این غرور مولد منه،کلا من خیلی آدم صادق و راحتی ام،خیلی همه چیز رو ساده میگیرم،با خودم درصلحم و یکی از دلایلی که تو هر مداری بودم دوستام از خودم بهتر بودن همین بود،چون قلبم فرکانس آدم هارو دریافت میکنه…
و استاد به نظرم با اختلاف شفاف ترین فرکانس رو توی صمیمت دارند در حالیکه کوله باری از نتایج دستشونه.
حتی گاهی توی چندتا ازین مصاحبه ها احساس کردم بچه ها یک جوری حرف میزنن انگار میخوان به استاد درس یاد بدن :/یک حالتی از منم منم کردن:/ولی بازم استاد ندید میگیرن و با عشق پاسخ میدن…
این یک درجه ی ادونسه،اینیک مدارِ صلح درون بیشتره که حتی به همچنین غرور هایی پاسخ در خور ندی و از صلح درونت کم نکنی.
چندتا نکته ی مهم ازین فایل برای من:
1)stay hungry :همیشه گرسنه ی موفقیت های بیشتر باش.
2)تمایل طبیعی انسان به حرکت نکردنه،ولی کسی که کنترل میکنه خودش رو و در واقع سوار بر این ذهنه،اون ذهنش رو با اهرم رنج و لذت جهت میده!
3)طبیعیه که وقتی به یک سری نتیجه میرسی انگیزه هات کم بشه اما اگر ذهنت رو قوی کنی توی این تله نمیمونی.
4)قبل اینکه به هدفت برسی،هدف بعدی رو مشخص کن: فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ
5)خوشحال نشو به بدبختی بقیه نیستی وحسرت موفقیت های افسانه ای بقیه رو نخور!
6)یک الگوی حد وسط انتخاب کن و به سمتش حرکت کن و به دستش بیار، «وَکَذَٰلِکَ جَعَلْنَاکُمْ أُمَّهً وَسَطًا»
شکرگزاری :
امروز متوجه شدم یکی از دخترهایبسیار زیبای آشناهامون که از من هم کوچیکتر بود به رحمت خدا رفته،این جور مواقع آدم فکر میکنه این رفتن ها همه ش برای همسایه ست،برای بقیه ست،اما حقیقت اینکه ممکن بودن اون دختره من باشم،اگر زنده م هنوز،این یک گیفته،یک هدیه ست،این یعنی هنوز فرصت هست،هنوز میشه حرکت کرد،اگر صبح بیدار شدم،اگر سلامتم،اگر خودم دارم بدون هیچ مشکلی نفس میکشم،اگر چشام میبینه،اگر گوشام میشنوه،اگر میتونم راحت راه برم،اگر میتونم به کارام برسم هرکدوم ازین یک دنیا برکت و نعمته که تا وقتی هست به چشم من نمیاد،ولی وقتی یک ذره هرکدومش به مشکل برمیخوره من تازه میفهمم چه نعمتی بوده که من هیچ وقت براش سپاسگزاری نکردم،به نظرم خود(سپاسگزاری) یک نعمته،اینکه بتونی شکر خدارو بگی،این بتونی شکرگزاری بنویسی،اینکه چشم دلت به روی نعمت هات باز بشه این خودش یک لطف از طرف پروردگاره،و من زمانی اینو میفهمم که میرم توی غار و تاریک میشم و به فرکانس سپاسگزاری دسترسی ندارم،اون موقع میگم عههه یعنی اونم یک مداری بود که خدا بهم داده بودش،من فکر میکردم چیز خاصی نیست…اتفاقا خیلی نعمت بزرگی بود،و تازه وقتی ذهنم تاریک میشه و احساس میکنم قلبم بسته شده ،میفهمم چه مدار پر از نوری رو از دست دادم.
درهرصورت به قول استاد اینم طبیعیه که یک جاهایی از مسیر آدم احساس میکنه کشتی زندگیش،وسط یک اقیانوسه و هیچی از دور مشخص نیست و انگار هیچ پیشرفتی حاصل نمیشه،ولی اونجا باید تلاش کنی صبارشکور بمونی تا نشونه ها بیان…
این روز ها وقتی مادرم بهم زنگ میزنه میگم خدایاشکرت،مادرم زنده ست،من میتونم صداشو بشنوم،اگر نبود اوضاع خیلی سخت میشد.
یا وقتی نیلا نیکا هی میگن اینو بده اونو بده و یکم خرده فرمایشاتشون زیاد میشه تا ذهنم میخواد قاطی کنه میگم خدایا شکرت اینا سلامتند،همینا وقتی مریض میشن و بی حال میشن من کلی غصه میخورم که کی بچه م خوب میشه دوباره از جاش بلند شه و بازی کنه…
یا وقتی یخچال خونه پر میشه میگم خدایا شکرت،واقعا اگر نیاز های مادی من تامین نمیشد من باید چیکار میکردم؟!همین غذاهایی که راحت خورده میشه،همه ش نعمت و برکت توعه …
خلاصه که تموم تلاشمو میکنم که یک جوری این ذهن رو رام نگهش دارم و حالیش کنم که داشتن هیچ نعمتی رو توی زندگیش بدیهی ندونه و احساس طلبکاری نداشته باشه…
خیلی وقت ها موفق میشم،یک وقت هایی هم نمیشم و باید برم سروقت تایم اوت گرفتن وکنترل ذهن با روش های سامورایی…
درهرصورت این مسیر ادامه داردچون«آنچه جرات میخواهد،دوام آوردن است.»
إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَهُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ(30 فصلت)
بی تردید کسانی که گفتند: پروردگار ما خداست؛ سپس [در میدان عمل بر این حقیقت] استقامت ورزیدند، فرشتگان بر آنان نازل می شوند [و می گویند:] مترسید و اندوهگین نباشید و شما را به بهشتی که وعده می دادند، بشارت باد.
دوستون دارم استاد از روشنی قلبم
به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و مکان
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به وجود پاک و در حال زلال شدنت
لَهُ دَعْوَهُ الْحَقِّ ۖ وَالَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لَا یَسْتَجِیبُونَ لَهُمْ بِشَیْءٍ إِلَّا کَبَاسِطِ کَفَّیْهِ إِلَى الْمَاءِ لِیَبْلُغَ فَاهُ وَمَا هُوَ بِبَالِغِهِ ۚ وَمَا دُعَاءُ الْکَافِرِینَ إِلَّا فِی ضَلَالٍ(14رعد)
دعوت حق از آن اوست! و کسانی را که غیر از خدا میخوانند، به دعوت آنها پاسخ نمیگویند! آنها همچون کسی هستند که کفهای (دست) خود را به سوی آب میگشاید تا آب به دهانش برسد، و هرگز نخواهد رسید! و دعای کافران، جز در ضلال (و گمراهی) نیست!
چند وقتی که هدایت میشم به کامنت شما در حالی که از خدا هدایت میطلبم البته در مسیر و روند زندگیم هدایت ها از ذهن من عجیب و غریبه
ولی طبق فایل 11 هم جهت با جریان خداوند هدایت ها رو فقط پیروی کن و به منطق ذهن بها نده و آیات خداوند رو به بهای اندک معامله نکن
عزیزم
در آیه که از فضل خداوند هدایت شدید و نوشتید این آگاهی اومد و من هدایت رو پیروی میکنم و برای خودم و تکه ای از خداوند مینویسم
دعای کافران وَمَا دُعَاءُ الْکَافِرِینَ
همون حرکت و تلاش معنی شده
دعا فقط به درخواست دادن کتبی و شفاهی ختم نمیشه بلکه به حرکت ادامه دار میشه
من در تضاد های زندگیم وقتی دعا میکنم خداوند به من الهاماتی میکنه که هدایت میشم به انجام یکسری کارها مثل سکوت مثل فست مثل رفتن به جایی مثل نرفتن مثل ….با شرایط من و اگر باورهام توحیدی باشه نتیجه فقط آرامشِ یا آرامش جسم یا آرامش مالی یا آرامش ذهن یا دور شدن از آدم های ناهماهنگ
و اگر باورهام خالص نباشه حرکت من گمراهی و تقلاهایی مثل توهم زرنگی مثل زبون ریختن های الکی مثل هزینههای الکی مثل تایید گرفتن الکی مثل در باد موفقیت نشستن مثل غرور الکی …
خدایا بهمون رحم کن که تو رحمانیت رو بر خودت مقرر کردی یا ارحم الراحمین که تو مهربان ترین مهربانانی و هدایتمون کن
سوره انعام
وَهُوَ ٱلَّذِیٓ أَنزَلَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءࣰ فَأَخْرَجْنَا بِهِۦ نَبَاتَ کُلِّ شَیْءࣲ فَأَخْرَجْنَا مِنْهُ خَضِرࣰا نُّخْرِجُ مِنْهُ حَبࣰّا مُّتَرَاکِبࣰا وَمِنَ ٱلنَّخْلِ مِن طَلْعِهَا قِنْوَانࣱ دَانِیَهࣱ وَجَنَّـٰتࣲ مِّنْ أَعْنَابࣲ وَٱلزَّیْتُونَ وَٱلرُّمَّانَ مُشْتَبِهࣰا وَغَیْرَ مُتَشَٰبِهٍۗ ٱنظُرُوٓاْ إِلَىٰ ثَمَرِهِۦٓ إِذَآ أَثْمَرَ وَیَنْعِهِۦٓۚ إِنَّ فِی ذَٰلِکُمْ لَأٓیَٰتࣲ لِّقَوْمࣲ یُؤْمِنُونَ(٩٩)
و اوست که از آسمان آبى فرستاد، پس بدان هر چیز روییدنى را برآوردیم، و از آن [جوانه و ساقهاى] سرسبز خارج ساختیم که از آن دانههاى روى هم چیده بیرون مىآوریم. و از شکوفۀ نخل، خوشههاى نزدیک به هم و بوستانهایى از انگور و زیتون و انار، همگون و ناهمگون [به بار آوردیم]. به میوههایشان آنگاه که به بار مىنشینند و مىرسند نگاه کنید! بىگمان در اینها براى مردمى که ایمان مىآورند آیاتى است
⬅️خداوند مثل آبی میمونه که به اندازه باورهای خالص من درباره خودش به شکل خواسته هام درمیاد و منو اجابت میکنه
من از شما دارم یاد میگیرم از نتیجه پیروی از الهامات قلبی ات
و دوست داشتم ازت تشکر کنم
امیدوارم کنترل ذهن برات هربار راحتر بشه و درس هایی که میگیرید رو به ما هدیه بدید
در پناه الله مهربان هم خودت هم دخترهای زیبات هم خانواده محترم
در نهایت بزرگترین دستاورد زندگی من از آموزه های استاد عباسمنش که حاضر نیستم با هیییچ چیز عوضش کنم
توحید و توحید و توحیده !
جان که از عالم علوی است، یقین میدانم….رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک……….دو سه روزی قفسی ساختهاند از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست…….به هوای سر کویش، پر و بالی بزنم
کیست در گوش که او میشنود آوازم؟………..یا کدامست سخن می نهد اندر دهنم؟
کیست در دیده که از دیده برون مینگرد؟…یا چه جانست، نگویی، که منش پیرهنم؟
به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی………….یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان، تا در زندان ابد……..از سرعربده مستانه به هم در شکنم
سلام عزیز دلم آبجی گلم دوست داشتنی ام
خداوند از زبان آبجی سعیده گلم بامن حرف زد
ممنونم از شما فایلهای توحید عملی رو بهم معرفی کردین
واقعا سعیده جان ابزاری شدی از سوی نور الهی برقلب روح من
منو دگرگون کرد
فایلهای توحید عملی رو دارم گوش میدم
میدونم آماده بودم که الان گوش بدم
خیلی برام دستنوشتهات اثرگذاره انگشت زدم پروفایل قشنگت رو خوندم به به انرژیک بیشتر شد
اسناد شما هرشیانفر
واستاد من امیر شریف
وخداوند عاشقمونه
برای نزدیکتر شدن به خودش
توحید توحید توحید
برامون بهتر واضعتروروشنتر کنه
استاد عزیزم عباسمنش
حتی فامیلها هم الکی نیستن
مفهوم عباس منش
منش یعنی پراز دانش پراز آگاهی
ومنم هدایتی یعنی هدایت شدم به منش به دانش به آگاهی به استاد روح مقدس خدا
آبجی گل گفتی قربون کرامت
طبیعی هست که وقتی به یکسری از نتیجه ها میرسیم،انگیزه هامون کم بشه،این یک کار ادونسه،اینکه بتونی حتی وقتی نتیجه گرفتی بازهم انگیزه هات رو زنده نگه داری!این تلاش راحت هم نیست،نیاز داره یک ذهن بسیار قوی داشته باشی.
اشکال نداره اگر یکم شل شدی،این طبیعیه ولی به خودت بیا و حرکت کن!
درسته همینه
من دچارش شدم
از خداوند میخام هر لحظه هر ثانیه هر ساعت منو تو آغوش گرمش نگه داره ومسیر اللهی رو بهم نشون بده
آبجی عزیزم دوست هم فرکانسیم در پناه حق
بهترین آگاهی دانش باور عالی مسیر پاکی شادی سلامتی موفقعیت سلامتی درویش رو داشته باشی
اعظم ره رو مسیر حق
سلامی دوباره به سعیده عزیز..
هیچ فرکانسی بالاتر از فرکانس سپاسگزاری نیست…
همین چند ماه پیش توی بیمارستان قلب بودم..دیدم،” هم تختی پدرم به زور داره نفس میکشه چندین دستگاه بهش وصله تا یه نفس بگیره..چقدر زجر میکشید..
و افراد دیگه که این مابیین میمردن..
همه اون اتفاقات برای من بود….و من درسها تو دل اون شرایط؟گرفتم..
ولی اینقدر فراموشکارییم که فکر میکنیم اصلا این اتفاقات پیش نیومده..
چقدر این تابستون درگیر بودییم..
بخدا یه شب از خستگی مجبور شدم یه ملحفه پهن کنم روی کف بخوابم..
احساس کردم خون بدنم توی کف پاهام هست..شب از شدت سرما،بازم مجبور شدم بیام روی صندلی..
اونجا گفتم خدایا میشه برگردم به اتاقم روی تختم بخوابم..
میدونی چیه!!! هر چقدر فکرشو میکنم ما خیلی سپاسگزار نیستیم ..
وقتی توی همچنین شرایطی قرار میگیرییم…میگیم خدایا شکرت بابت نعمتی که قبل داشتم ولی نسبت بهش سپاسگزارت نبودم..
واقعا چقدر خوبه ما همیشه بخاطر همه همین داشتهامون سپاسگزار باشیم..
ولی یجاهایی خاموش کردن ذهن و انگیزه دداشتنمون کم میشه…
و این انگیزه نه فقط خاسته های بزرگ…بلکه برای تمامی لحظاتمون باید بتونیم حفظش کنیم…
سعیده جان مرسی بابت نوشتهات…اینروزا احساس میکنم باید هنوز خیلی تلاش کنم. تا بتونم قوی عمل کنم..
این انگیزه خیلی بها میخاد…چون هر لحظه از دستش میدی..من به واقعیت جهنم رو میبینم.
اصلا بحث خاسته داشتن یا نداشتنش نیست..
بحث احساس خوب ماندنه…احساس خوب همون امیدوار بودن…
که باید همیشه روش کار بشه…
ممنونم سعیده عزیزم.دوستتتدارم.
همه چیز انگیزه هست…
احساس خوبه ….
نه فقط یسری چیزهای مادی..
اونا بقول استاد و خودت !!!پاداش هاش هستند….
انگیزه داشتن احساس خوب و حفظ توحید و رفتن به پله های بالاتر نور” رحمت الهی….
خدایا شکرت بابت هر لحظه از زندگیمون ..که میدونم تمام وجودم از آن توست….تمام انگیزه هام اینه که خودمو روی شونهات بنشونم و تو مرا ،”به بهترینها هدایت کنی..و خودت بهترین نقشه ها رو برام بکشی..
نقشه خودت مهندسی شده هست..و میدونم از ریشه درست و مقاوم هست..من فقط باید احساسمو انگیزه هامو روی فرکانس تو نگهدارم..
خدایا شکرت بابت دوستان بهشتیم.مخصوصا سعیده توحیدی شمالیمون!!!!
پس انشالله”!” یادم میمونه انگیزه مو حفظ کنم با توحید و یکتاپرستیت!!!!!
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَمِنْ ذُرِّیَّتِنَا أُمَّهً مُسْلِمَهً لَکَ وَأَرِنَا مَنَاسِکَنَا وَتُبْ عَلَیْنَا ۖ إِنَّکَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ ﴿١٢٨بقره﴾
پروردگارا! ما را [با همه وجود] تسلیم خود قرار ده، و نیز از دودمان ما امتی که تسلیم تو باشند پدید آر، و راه و رسم عبادتمان را به ما نشان ده، و توبه ما را بپذیر، که تو بسیار توبه پذیر و مهربانی،
=====================================
قد قامت صلاهِ ستاره ی قطبی میانه ی روز،قربه الی الله،الله اکبر
🟣امروز جشن تکلیف نیلا و نیکا بود و چون امروز ماشین نداشتیم باید با اسنپ میرفتیم،مثل همیشه اومدم توی دفترم نوشتم خدایا خودت مارو در زمان و مکات مناسب قرار بده و همه ی کارهارو برامون آسون کن،خداروصدهزار مرتبه شکر با اینکه صبح زود بود خیلی راحت ماشین گیرمون اومد و دقیقا سروقت به جشن رسیدیم.
🟣یکی از جاهایی که توی زندگیم میفهمم چقدر قانون شکرگزاری خوب جواب میده،کارهای دختراست که خیلی راحت انجام میشه،مثلا اینا خیلی دوست داشتن تو جشن صف اول بشینن،ولی خیلی زود صف اول و دوم و حتی سوم پر شد!!!اینا هم جانماز به دست و چادر به سر وایساده بودن همینجوری که بالاخره یک راهی پیدا بشه،نمیدونم اصلا چی شد یک هو یک صف جدید جلوی صف اول درست کردن که این دوتا فسقل سریع به خواسته شون رسیدن،یا مثلا چون زیر چادرشون لباس سفید نداشتن عکاس گفت عکساشون خوب نمیفته،منم کلا take it easy کار میکنم گفتم حالا اشکال نداره همینم خوبه،ولی همون لحظه مامان یکی از بچه ها عبای سفید دخترش رو درآورد تا نیلا نیکا به نوبت زیر چادرشون بپوشن و با دکور جشن عبادت عکس بگیرن،همونجا گفتم خدایا دمت گرم،همیشه کارت رو عالی انجام میدی،من اگر خودم بودم شاید سختم بود لباس بچه م رو دربیارم بدم چندنفر دیگه بپوشن،ولی تو همیشه بهترین هارو سر راه ما میزاری.
🟣تو کل جشن این دخترها صف اول بودن،تو سرود تو جایزه گرفتن تو عکاسی تو فیلم برداری بدون اینکه من هیچ تلاشی بکنم اینا حتما به خواسته شون برسن،یا چون تنها دوقولوی کلاس بودن همه قربون صدقه شون میرفتن و در کلِ زمان جشن بهشون خوش گذشت،بعد نگاه میکردم به صف های آخر،چنان دعوایی بین بچه ها راه میفتاد که فقط گیس و گیش کشی نمیشد:)))یا کلا شاد نبودن،سر یک چیزی درگیر میشدن یا مامانشون غر میزدن و ….اینا همیشه نتیجه ی هماهنگی این دوتا به خداشونه،چون تقریبا در بیشتر مواقع سپاسگزاری میکنن بابت هرچیزی که دارند،مثلا:
خدایا شکرت کمد خوراکی هامون رو پُر میکنی.
خدایا شکرت که امروز رفتم مدرسه و بهم خوش گذشت.
خدایا شکرت که بی بی جون،آقا جون سلامتند.
یا میرن جلوی پنجره ی خونه و ادای منو درمیارن،رو میکنن سمت آسمون و سلام نظامی میدن و میگن رئیس چاکریم:)
نکته ی مهم:این سلام نظامی و این رئیس چاکریم خیلی جوابه ها:)مثل رمز شب میمونه:)ازش استفاده کنید نتیجه ش رو میگیرید.
🟣امروز تو سالن جشن دخترها،منتظر شروع جشن نشسته بودم که باز احساس کردم ذهنم اینجا نیست و داره تلاش میکنه از روحم جدا بشه و بره ناکجا آباد،منم سریع نت گوشی رو باز کردم وشروع کردم به سپاسگزاری هر نعمتی که اون لحظه به چشمم میومد،وسط نوشتن ها یک دفعه قلبم گفت همین الان استپ کن و برو اون آهنگ شاد رو برای سمیه جان بفرست و بهش تبریک بگو که مامان و باباش دارند میرن پیشش ،یعنی تا من آهنگ رو فرستادم اون سر دنیا سمیه جان رفت توی شوک:) برای اینکه همون لحظه گوشیش رو دستش گرفته بود که به من پیام بده و هدایت قرآنی بفرسته….
همزمانی ها کار کیه؟!کار خداااااونده….خدایا عاشقتم…
🟣هفته پیش تصمیم گرفتیم بریم سینما و دخترا فیلم(دختر برقی) رو نگاه کنند،من هم همیشه بلیط سینما رو اینترنتی میخریدم،این بار یک احساسی توی قلبم گفت ولش کن میری اونجا از باجه حضوری میخری…خلاصه ما رفتیم و کارت پول رو به آقاهه دادیم و منتظر بودیم کارت بکشه و بلیط صادر کنه،ولی چند دقیقه طول کشید تا یک دفعه مسئول باجه به همکارش گفت چرا حواست نیست؟بلیط های ظهر 40 درصد تخفیف داره!:) هیچی دیگه بلیط ما 3 نفر با 40 درصد تخفیف خریده شد بدون اینکه من خبر داشته باشم،من فقط به ندای قلبم اعتماد کردم،البته که شک ندارم و به خدا هم گفت این بخاطر تقویت باور فراوانی منه،ازت ممنونم که انقدر دقیق عمل میکنی،عاشقتم.
🟣چند شب پیش داشتم یک کلیپ از وسعت کهکشان ها میدیدم که انقدر ذهن منو درگیر خودش کرد که واقعا به فکر فرو رفتم،همینتوجه ذهن به این حجم از فراوانی جهان،یک ساعت بعد شد 6 میلیون واریزی میدل آف نووِر!
🟣تمرینمرواینجا مینویسم هم برای تقویت مجدد باورهای خودم و هم برای هرکسی که دوست داره فراوانی خداوند روباورکنه:
طول منظومه ی خورشیدی 287 میلیارد کیلومتره!
در بیرون از این سامانه،سیارک هایی هستند که دارند دور خورشید میگردنن،بعضی ازین سیارک ها انقدر از خورشید دورند که هزاران سال طول میکشه تا یک دور،دور خورشید بزنند!
اگر تمام این سامانه رو به اندازه ی یک سکه ی 25 سنتی دربیاریم….
با این تناسب کهکشان راه شیری ،4 برابر مساحت کشور ایران یا یک چیزی اندازه ی قاره ی استرالیاست…
و تازه کهکشان راه شیری ،یکی از دوهزار میلیارد کهکشان شناخته شده و یک کهکشان متوسط حساب میشه….یعنی فقط الله اکبر …
اینم از تمرین ستاره ی قطبی به وقت صلات مغرب،جهت اجرای درست اصل قوانین در عمل…
الهی صدهزار مرتبه شکرت،خدایا عاشقتم،خدایا تو جان منی و عزیزتر از جانم،خدایا تو باشی و تو باشی و تو باشی….
دوستت دارم و عاشقتم و دلبر منی و ازین حرفا…
ضمن اینکه:
مارا به جز خیالت فکری دگر نباشد…در هیچ سر خیالی زین خوبتر نباشد…
انقدر تَلی مَستِکت میشم که خودت بگی این دیگه از کجا اومده:)اینومن کی ساختمش اصلا :)
خلاصه که همینه که هست …میخوای بخواه…نمیخوای هم باید بخوای…چون من جز تو هیچ خدای دیگه ای ندارم:)
جانی و دلی ای دل وجانم همه تو🩵
سلام به سعیده جانم.
اومدم سایت و میخواستم کامنت بخونم دیدم به به اولیش خودتی.
بعد ساعت و تاریخ رو چک کردم سورپرایز شدم.
برای امروزه، برای الانه، یعنی تو 17:55 ارسال کردی، من 18:03 داشتم میخوندم…
یعنی داغِ داغ، از تنور دراومده، یعنی به محضِ ارسال، تایید شده و در دسترسمون قرار گرفته.
این همزمانی فوق العاده بود برام.
انگار دقیقا سرِ شروعِ سانسِ فیلم، نشستم تو سالن سینما و تا من نشستم، فیلم شروع شده :)))
مثالم سینمایی بود چون تو هم تو کامنتت از سینما نوشتی، و اینکه خودم تا یه زمانی عاشقِ فیلم و سینما بودم و تنهایی زیاد رفتم سینما.
و همیشه برام مهم بوده و هست فیلم رو از اول ببینم، نه حتی چند دقیقه بعدش :)
خب بریم سراغ رییس چاکریم و این صحبت ها…
همون لحظه تجسم کردم، دم پنجره رو به اسمون، رییس چاکریم و از این صحبت ها.
کیف کردم از فرکانسِ خالص و تمیز و شفافِ نیلا جان و نیکا جان.
مهیا شدنِ خواسته هاشون، به آسانی و شیرینی، نوشِ جانِ خودشون و مامان جونشون.
جشنِ تکلیف، بهانه ای برای شادیِ بیشتر قند عسل ها، مبارکشون باشه.
دیروز که آهنگ آرامش جان رو توی کلیپت شنیدم و کیف کردم، رفتم دانلودش کردم برای خودم.
و جالبیش اینه شب دیدم نرگس جان علیپور هم همون اهنگ روی کلیپِ طبیعت و کوه گذاشته با اون ویویِ قشنگ.
گاهی یه اهنگ(چه با کلام، چه بی کلام) تو قلب آدم، ولوله به پا میکنه.
و من اون لحظه میفهمم حالم خوبه، در صلح درونی هستن، حس هام خوبن چون دارم تو اون موسیقی و کلام زیبایی حس میکنم.
راستی تو کامنتت یکی از اهنگ های دلخواهمو دیدم و چشم هام گرد شد:
مارا به جز خیالت فکری دگر نباشد…در هیچ سر خیالی زین خوبتر نباشد…
مگه داریم مگه میشه
داغ داغ بیام کامنتتو بخونم و توش کلی هدیه و رزق و قشنگی بردارم.
خیلی هم قشنگ.
حسم میگه روزی که دور نیست میای خبر میدی کتابت چاپ شده و حالا ما میریم سرچ میکنیم و دنبالش میگردیم که بخونیمش.
خدا پشت و پناه خودت و عزیزانت باشه.
راستی یه بار این تَلی مَستِک رو بهمون بگو معنیش چی میشه:)
یه چیزی تو مایه های شیطنتِ درون و بازیگوشی و شادی و طراوت میشه؟
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سمانه جان نازنینم سلاااااام
من عاشقتم بدون هیچ قیدوشرط.
خبر نداری این همزمانی ها با من و سمیه جان چه کرده….
فکرش رو بکن،هر دو تو کامنتمون از همزمانی اتفاق صبح نوشتیم،بعد کامنتمون رو تو یک زمان نوشتیم و کنار هم قرار گرفت،بعد هنوز کامنت رو نفرستاده استاد تاییدش کرد:)))
یعنی به قول شاعر:
رقص سماعی بزنو تو بچرخانم
کار مرا یکسره کن ای مه تابانم…
حالا الان چی؟!منداشتم تو دفترم شکرگزاری مینوشتم تا دفترم رو بستم اومدم دیدم نقطه ی آبی دارم اونم روی کامنت جدییید….چِشمان قلبی بسیاااار….
من عااااشقتم،مررررسی که برام نوشتی،خط به خط کامنتت رو نوش جان کردم…
راستی من قبلا درمورد تلی مستک نوشته بودماااا،ببین یک گیاهی هست که اگر بچسبه به لباس و کفشت کنده نمیشه،یعنی دستت زخمی و خینیمیشه این گیاه جدا نمیشه:)))بزن تو اینترنت عکسش هست، مازندرانی ها بهش میگن تلی مستک…بعد تو اصطلاحاتشون اگر یکی به یک چیزی خیلی بچسبه میگن مستک شده:))))
این داستان ما و بچه های سایت وتوحیده….
تلی مستک وار عااااشق خدا شدیممم ول کنش هم نیستیم….
رفیق من عاااااشقتم،مرسی برای آرزوی قشنگ قلبیت،الهی که هرچه زودتر دستورش صادر بشه…
یک عالمه دوستت دارموبوس از لپ حافظ فراموش نشه…
در پناه نور میسپارمت و الله یارت باشه همیشه…
سلام خانم شهریاری گرامی دوست نویسنده
امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگی قشنگتون
بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت کامنت پُر برکتی که نوشتین
چقدر من از خلق شدن خواسته های نیلا جان و نیکا جان لذت بردم و سپاسگزاری کردم و چشام پُر از اشک شد
خدایا این بچه ها چقدر موجودات دوست داشتنی هستن که این عشق توی وجودشون کلیدیِ برای تمام درب های نعمت های فوقالعاده ارزشمندت
چقدر اون قسمت از کامنتتون و دوست داشتم که گفتین ادای شما رو در میارن میرن کنار پنجره رو به آسمون سلام نظامی میدن و رئیس چاکریم :))
طبق گفته ی شما این رمز شب خیلی جوابه حتما استفاده کنیم
من میخوام برای تمام ساعات ازش استفاده کنم
پس دیگه رمز شب نمیشه اسمش
میشه رمز موفقیت
و راستی صحبت های آخر کامنتتون با خدا خیلی جالب بود :)
وقتی تصویرش و توی ذهنم ساختم بابتش کلی خندیدم :))))
از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو برای خانواده ی قشنگتون آرزومندم
خانواده ی قشنگتون در پناه خدا باشه همیشه
سلام آقای آوه
بی نهایت سپاسگزارم برای تلگراف پربرکتی که برام فرستادید،نورش قلبم رو روشن کرد…
آره به قول شما دیگه رمز شب نیست:)رمز موفقیته:)رمز پیروزیه:)رمز اجازه ی روی دوشش نشستنه…
همینواگر خود من بفهمم کلی رشد میکنم و میرم بالاتر ….
خلاصه که برای همه ی محبت هاتون مرسی،دعا میکنم نوری که فرستادید چلچراغ بشه و به زندگی قشنگتون برگرده…
در پناه نور میسپارمتون و الله یارتون باشه همیشه…
سلام بر خواهر راه دورمان
از راه دور و زمان طولانی
از وسط تقاطع غیر همسطح مشروح در کامنتهای قدیم
چقدر خوبه که شما هم مثل حمید حنیف رفتین تو فاز کهکشان شناسی و کم مونده برین پایگاه بزنین کنار ناسا در ایستگاه فضایی بین المللی
بزار یه آیه رو براتون بیارم الان میام
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
کهیعص ﴿١﴾
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
کاف، هاء، یاء، عَین، صاد (1)
2
ذِکْرُ رَحْمَتِ رَبِّکَ عَبْدَهُ زَکَرِیَّا ﴿٢﴾
[آیاتی که بر تو خوانده می شود] یاد رحمت پروردگارت بر بنده اش زکریاست. (2)
3
إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُ نِدَاءً خَفِیًّا ﴿٣﴾
هنگامی که پروردگارش را با دعایی پنهان خواند، (3)
4
قَالَ رَبِّ إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْبًا وَلَمْ أَکُنْ بِدُعَائِکَ رَبِّ شَقِیًّا ﴿۴﴾
گفت: پروردگارا! به راستی استخوانم سست شده و [مویِ] سرم از پیری سپید گشته، و پروردگارا! هیچ گاه درباره دعا به پیشگاهت [از اجابت] محروم و بی بهره نبودم. (4)
5
وَإِنِّی خِفْتُ الْمَوَالِیَ مِنْ وَرَائِی وَکَانَتِ امْرَأَتِی عَاقِرًا فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا ﴿۵﴾
و همانا من پس از خود از خویشاوندانم بیمناکم، و همسرم [از شروع زندگی] نازا بوده است، پس مرا از سوی خود فرزندی عطا کن. (5)
6
یَرِثُنِی وَیَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ ۖ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا ﴿۶﴾
که از من و خاندان یعقوب ارث ببرد، و او را پروردگارا! [از هر جهت] مورد رضایت [خود] قرار ده. (6)
7
یَا زَکَرِیَّا إِنَّا نُبَشِّرُکَ بِغُلَامٍ اسْمُهُ یَحْیَىٰ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِیًّا ﴿٧﴾
ای زکریا! ما تو را به پسری که نامش یحیی است، مژده می دهیم، [و] پیش از این همنامی برای او قرار نداده ایم. (7)
8
قَالَ رَبِّ أَنَّىٰ یَکُونُ لِی غُلَامٌ وَکَانَتِ امْرَأَتِی عَاقِرًا وَقَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْکِبَرِ عِتِیًّا ﴿٨﴾
گفت: پروردگارا! چگونه برایم پسری خواهد بود در حالی که همسرم نازا بوده است و خود نیز از پیری به فرتوتی رسیده ام؟! (8)
9
قَالَ کَذَٰلِکَ قَالَ رَبُّکَ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ وَقَدْ خَلَقْتُکَ مِنْ قَبْلُ وَلَمْ تَکُ شَیْئًا ﴿٩﴾
[فرشته وحی به او] گفت: چنین است [که گفتی، ولی] پروردگارت فرمود: این [کار] بر من آسان است، و همانا تو را پیش از این در حالی که چیزی نبودی آفریدم. (9)
10
قَالَ رَبِّ اجْعَلْ لِی آیَهً ۚ قَالَ آیَتُکَ أَلَّا تُکَلِّمَ النَّاسَ ثَلَاثَ لَیَالٍ سَوِیًّا ﴿١٠﴾
گفت: پروردگارا! برای من نشانه ای قرار ده. گفت: نشانه تو این است که سه شبانه روز در حالی که سالم هستی، قدرت سخن گفتن با مردم نخواهی داشت. (10)
صدق الله
آقا چقدر من این سوره رو دوست دارم آخه
پریشب سر یک ایده ای هدایتی قرآن رو باز کردم و این سوره اومد
فرداش رفتم تو سایت قسمت نشانه
این اومد توی یک فایل فکر کنم آرامش در پرتو آگاهی بود
فقط برای 3 روز
با نگاه شاکرانه تر و زیبا بین تر و بدون کینه تر و بخشنده تر به همه چیز نگاه کن
و جالبه
شاید نباید بنویسم ولی دیروز صبح در حین کار بنایی در اقامتگاه، کمردرد گرفتم و عملا امروز هم خونه در حال استراحتم
این روز دوم
و فردا هم روز سومه از اون 3 روز
اگه خدا دوباره نگه
و اتممناها بعشر
استیکر خنده قرآنی
واتیز خنده قرآنی؟
ولی امروز خدا رو شکر بهترم
آها راستی
چند روز پیش تو یکی از کامنتها یه فیلمی معرفی شده بود بنام دستبند موهبت که البته زیرنویسه
و رفتم دیدمش آهسته پرسیدمش خواندمش در دل گل افشاندمش …
و بقول شما البته من ندارم دوره همجهت رو ولی از صحبتهای شما و دوستان چنین بر آید یه قضیه ای بنام تایم اوت توی اون دوره مطرحه و تقریبا به معنی خفه شو ببینم دارم چیکار میکنمه که باید به ذهنت بگی
البته برداشت منه
و من با توجه به اون موهبتی که از اون کامنت مذکور رسید یکی از راههای تایم اوت رو همون روش این فیلم دونستم
که البته شما هم در کامنت قبلیتون قبل از تعمیر تهویه سرویس بهداشتی اگه اشتباه نکنم انجامش دادین
حالا باید کارگردن هر چی دراورد با من نصف کنه که اینجوری با تولید محتوای حرفه ای براش بازاریابی کردم چون مطمئن هستم شما و هر کی این کامنت رو میخونه اگه فیلمو ندیده باشه میزنه وسط کامنتم کامنت رو ابتر رها میکنه و میره میبینه
این آیه هم در تکمیل خنده قرآنی اومد و حُسن ختام
وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَ أَبْکى «43»
البته مثل این ادامه شب نشینی های منطقه ما که دم در موقع خداحافظی بیشتر از توی خونه طول میکشه
هم یادم از سلیمان اومد که به حرف مورچه خندید
هم یاد زن ابراهیم که زد تو صورت خودش و خندید تو مایه های ای خدا مرگم ، دیگه از ما سن و سالی گذشته حاجاقا ما کجا و نی نی کوچولو کجا با این داستانهای این دوره زمونه
سیسمونی و پوشک و …
راستی طرح مادرانم بهمون میدن ماشین و وام و زمین و …؟
اگه بدن که خوبه حاجاقا
به نظرم فرشته ها دیگه گفتند بریم همون لوطستان رو خراب کنیم بهتر باشه ! بابا اینا تا کجاشو خوندن
خداییش الان حرفهای من خنده دار تر بود یا مورچه هه؟
سلیمان هم بدرد برنامه جوکر نمیخوره الکی خندش میگیره
ولش کنیم
بقول استاد عطار روشن یا استاد خانم شهریاری تو باتلاق که گیر کردی بهتره دست و پا نزنی تا یه دستی بیاد این پشت یقه تو بگیره درت بیاره بزارتت کنار آفتاب خشک بشی بعد بتکونتت یعنی لباسهاتو با تکان دادن عاری از گل و لای کند و بزارتت تو اون جاده معروف یه سوت هم بده دستت بگه بدو ووو رو
البته این جملات نقل به مظمون بود
منم الان منتظرم بیاد دیگه
بگذریم
موفق باشید در پناه نور علی نور
من چه جوری دوباره گله وشکایت نکنم که آقااا شما چرا انقدر کم مینویسید:/
مگه داریم،مگه میشه این همه جزئیات وپیچیدگی و اسرار و اطلاعات در یک کامنت؟!
چطور آخه؟!مگه میشه آدم هم بخونه هم بخنده و هم کلی درس یاد بگیره؟!
سلاااام داداش جواد!
اصلنم به من ربطی نداره این جمله تکراریه،بازم میگمششش،یکم بیشتر ازین علمتون زکات عنایت بفرمایید لطفا.
کامنتتون عالی بود،فوق العاده بود ومیشه صدبار بخونیش و مثل بار اول کیف کنی و بخندی.
آقا دم شما گرم،سایه تون بر سرخانواده مستدام.
هرچند که شما خیلی کم مینویسید و پراکنده ولی همیشه برای من یک هدایتی داره،حتی پاسخی که قبل این کامنت برای یک دوست دیگه نوشته بود،داستان فرزند دار شدنتون و الخیر فی ماوقع،پیغام خداوند در بهترین زمان به دستم رسید و کمکم کرد بهتر تمرکز ذهنم رو از روی ناخواسته بردارم.
بازم ازتون ممنونم وبراتون بهترین هارو آرزومیکنم.
هیچی دردی نیست که درمونش پیش خدا نباشه،خودش میگه:أَمّن یجیبُ المُضطَرَّ إِذا دَعاهُ و یکشِفُ السّوءَ؟!
خیلی زود با خبرهای عالی برگردید،در پناه نور میسپارمتون و الله یارتون باشه همیشه.
سلاااااااام آقا جواد بهشتی
واییییییی پسر چقدر از جملات آخرت خنده ام گرفته بود بابا واقعااااا من فکر نمیکردم تو بهشتم خنده جوک به این زیبایی باشه چقدر از ایه های قران جوک درست کرده بودی تا بحال اینطوری قرآن رو نخونده بود خیلی عالی درکش کردم خیلی زیبا بودددد
((یاد زن ابراهیم که زد تو صورت خودش و خندید تو مایه های ای خدا مرگم ، دیگه از ما سن و سالی گذشته حاجاقا ما کجا و نی نی کوچولو کجا با این داستانهای این دوره زمونه
سیسمونی و پوشک و …
راستی طرح مادرانم بهمون میدن ماشین و وام و زمین و …؟
اگه بدن که خوبه حاجاقا))
حالا منم داشتم اینارو تجسم میکردم فقط میخندیم حالا فکر کن حاج ابراهیم زنش وام فرزندآوری
ازانورررم
سعیده خانم با یه احترام نظامی به خدا چاکریم
کلا معلوم نیست بچه ها بجز اینکه مدارروش بالا میره یه چیزایی هم میزنند
واقعااااا حالم عالی شد حالا بگذریم از این شوخی ها
چقدر خدای بزرگی داریم حاج ابراهیم برامون الگو کرده بگه ببینید من به حاجیتون تو پیری بچه دادم دیگه ازاین سختر تودنیا داریم که شما بخوایید من بهتون ندم
(اینو اول بخودم میگم بعد اینجا نوشتم)
بنده های عزیز من دیگه من چطور بشما بگم بیاید ازم من زیاد بخوایید یکم صبوری کنید همه چی بهتون میدم اصلا بیا بشین روشونه های من چیپس وپفک بخوردید لذت ببرید وشکر گذار باشید
الله یکتا پشت پناه همون باشه الهی آمین
سلام سعیده
چه کامنت خوبی نوشتی!
ساده و بی شیله پیله . خوب هم بهدف زد..
قسمت مربوط به نیکا نیلا حسابی منو برد تو فکر.
چرا بچه ها اینقدر مستجاب الدعوه هستند؟ گمونم چون هنوز مثل ما اهلی نشده ن. اهلی شدن، عبارتی یه که شازده کوچولوی اگزوپری به کار میبردش و خیلی خوب معنای آلوده ی زمین شدن رو میرسونه.
خواسته های بچه ها کوچیک و قابل دسترس و سهل الوصوله. به همین خاطر وقتی براشون مهیا میشه، حتی ما هم با ذهن مریضمون برامون سوپرایز نیست. طبیعی بنظر میاد. مثه بردن لاتاری باعث برگریزون ما نمیشه.
دیگه اینکه از یه جهت دیگه که به موضوع نگا کنی، خواسته های خودمون هم تو زندگی، همونقدر برای خداعلی السویه میاد که مثلا آرزوی نیکا نیلا برای رفتن تو صف اول…
برای یه مشت خواسته صب تا شب له له میزنیم که از یه مدار بالاتر بهشون نیگا کنی، مثل خواسته های بچه ها ساده و الکیه.
خواستن پول زیاد، الکیه…
خواستن احترام اجتماعی فراوان و اسم درکردن، الکیه…
خواستن ماشین آخرین مدل، الکیه…
البته دلیل اینکه اینا رو مینویسم، اینه که از دسترسم دور هستند و پیف پیف… بو میدن! گمونم!
منظورم هم از الکی، بیخود و بدرد نخور نیست، منظورم اینه که خیلی چیز بیگ شاتی نیست که صبح تا شبمون رو بخودش مشغول کنه.
ای ول! همینه! این معادل آرامش داشتن و اطمینان از وقوع آرزوهاست که استاد روش تاکید داره.
فک کنم بهترین چیزی که از کامنتت گرفتم، همون رئیس چاکریم … بود. آرامش ازلی و ابدی که تو این جمله هست، واقعا جوابه!
مرسی.
نیکا نیلا رو ببوس، مشتی.
سلام داداش علی
الهی که حال دلت عالی باشه و در فرکانس احساس آرامش و یقین و اطمینان…
کامنت شما من رو یاد آگاهی های فایل(تسلیم بودن در برابرخداوند) انداخت،اونجا که استاد میگه به جای اینکه بگی من این ماشین و این خونه و انقدر پول رو میخوام،بگو من چیزی رو میخوام که با رسیدن به اینا بهش میرسم،بیا اصل پشت خواسته هات بخواه،بیا اون رضایت و اون آرامش،اون آزادی رو بخواه و بعد اجازه بده خدا هدایتت کنه و تسلیم باش که کارها پیش بره…
یک جمله ای رو ماه قبل خیلی هدایتی به زبون آوردم خیلی توی برداشتن ترمز های ذهنم بهم کمک کرد،این بار به جای اینکه بگم اینو میخوام اون میخوام ،یا انقدر پول،گفتم خدایا(قدرت خرید) من رو ببر بالاتر…
از جنس آرامش این درخواست فهمیدم خیلی درست تره،چون مقاومت کمتری ذهنم بهش نشون میده…
و نتایج هم خودشو نشون داد واقعا،به طرز ملموس و قابل مشاهده ای قدرت خرید من بالاتر رفت.
میخوام بگم خداوند هیچ تفاوتی برای اجابت خواسته های ما نمیزاره،کوچیک وبزرگ براش نداره،براش فرقی نداره تو دوست داری صف اول جشن وایسی یا ماشین بهتر سوار شی،مشکل از ماست که نمیتونیم دریافت کنیم.
باید افسار این ذهن رو به دست بگیریم برای اینکه اجازه ی دریافت بده و یکی از کاربردی ترین و ساده ترین راه ها پیگیری فراوانی نعمت های جهانه،مابقی کارها رو خدا انجام میده🩵
ازتون ممنونم علی آقا که وقت میزارید وبرام مینویسید،من قدر این تلگراف های پر از نور رو با چشام میدونم.
شما و خانواده ی بهشتیتون رو در پناه نور میسپارم و براتون بهترین هارو آرزو میکنم.
الله یارتون باشه همیشه.
سلام به روی ماهت سعیده جان دوستداشتنی
ممنونم ازت که صلاه هاتو اینجا میزاری که ما هم استفاده کنیم
یجورایی تو هم داری نماز جماعت انجام میدی ، مثلا نماز نیلا و نیکا
و بعضی ها همیشه صف اولا
احسنت به تو
چقدر دوست داشتم اون جمله ایی که دخترا کنار پنجره می ایستند و میگن: چاکریم رئیس
همون لحظه که خوندم ، پیش خودم گفتم: منم باید اینکارو انجام بدم که دیدم خودت خط بعدی گفتی
فکر کنم تو کامنت قبلیت هم یک مناجات خیلی زیبا با خدا داشتی که اونم معرکه بود و با اجازه ات کپی کردم که خودمم مرتب بخونمش
متشکرررم ازت سعیده جان ، خدایی تو خیلی جاها بهم کمک کردی که منم ادامه بدم
نوش جااانت همه نتایجی که میگری
البته که من خودمم خیلی نتیجه گرفتم الانم برای چند روز آمدم کیش که از همون لحظه اول تو توی خاطرم بودی و خیلی جاها یادت کردم
اما باید یادم باشه که تو باد موافق نتیجه نخوابم و بیشتر ادامه بدم
ممنونم دوست عزیزم ازتو و تمام بچه های عالی این سایت
فاطمه محرمی جان ، خانم سلیمی و دخترای عزیزش و خیلی های دیگه
خدایااااشکرت بابت همه چیز
سحر جان عزیزم سلام به روی ماهت
ازت سپاسگزارم برای عشقی که داشتی و محبت کردی وقت گذاشتی و این کامنت پر از نور رو برام نوشتی.
مرسی که از کیش نوشتی ومرسی که اونجا منو به یاد آوردی،کیش برای من واضح ترین تجلی حضور خداونده،خدا با این اتفاق،حجتش روبر من تمام کرد،بقیه ش سمت منه که با عشق مسیر رو ادامه بدم…
خیلی دوستت دارم و قلب روشنت رو میبوسم.
برات بهترین هارو آرزو میکنم،در پناه نور میسپارمت و الله یارت باشه همیشه.
بسم الله الرحمن الرحیم
فَلَمَّا أَنْ جَاءَ الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ عَلَىٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیرًا ۖ قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ
پس هنگامی که مژده رسان آمد، پیراهن را بر صورت او افکند و او دوباره بینا شد، گفت: آیا به شما نگفتم که من از خدا حقایقی می دانم که شما نمی دانید
(یوسف96)
سلام و درود به دختر توحیدی و مهربون تو بهشت زیبایی که استاد
به فرمانروایی خدا برامون ساختن
سعیده ی عزیزم این آیه رو به نیت خودت تو اولین ساعات صبحم از دل قرآن خواستم و برات مکتوب کردم سپاسگزارم که بهم یاددادی قبل از هر کامنت به آیه های نور منور کنم قلب و روحم را
خداروشکر واسه وجود ارزشمندت که تک تک کلمه هایی که مینویسی برام ارزشمنده و با جون ودلم میخونم و لذت میبرم و از خدا میخوام که مدارم بشه شبیه به مدار آسمونی و نورانیت
خداروشکر که صبحم با کامنت زیبای شما شروع شد و نام و یاد خدا بر زبانم جاری شد
تمام کامنت هایی که هرروز تو پروژه ی تغییر مینویسی را با عشق میخونم بعد تمرین هامو انجام میدم شدی برام مترجم
یعنی اگه جایی چیزی از حرف های استاد رو قشنگ متوجه نشم میگم خوب میرم کامنت سعیده رو میخونم قشنگ واضح میشه برام
و اما در مورد رئیس چاکریم یه چیزی یادم اومد همون لحظه گفتم برات بنویسم
یه روز رفتم حرم امام رضا جلوی در رسیدم که همه سلام میدن یهو یه پسر جوانی کنارم وایستاد و محکم زد به سینه ش و گفت چااااکر شاه خراسون وتا کمر خم شد …آقا من مات و مبهوت بهش نگاه میکردم انصافا خیلی با عشق این کارو کرد و وارد حرم شد خیلی باحال بود
وقتی نوشتی چاکر رئیس دقیقا همون صحنه اومد جلوی چشمم
مطمئنم شماهم همینقدر با عشق این کارو میکنی اونم واسه خدا ……
بابت تک تک روزهایی که کامنت هاتو خوندم و قلبم بازشد به نور الله سپاسگزارم
الهی همیشه حال دلت عالی باشه و با همین فرمون بری و برسی به همه ی آنچه لایقش هستی که قطعا لایق بهترین ها هستی
الهی که منم بتونم اونقدر خوب روی خودم کار کنم و برم تو دل ترس هام که هزاران کامنت از نتایجم بنویسم و اینقدر قشنگ بتونم با خدا عشق بازی کنم ……
گرچه همین الآنم نتایجم کم نیست ولی باید بهتروبهتر بشم
فهیمه جان نازنینم سلام به روی ماهت
ازت ممنونم برای تلگراف پر از نوری که برام فرستادی،ازت ممنونم که انقدر قلبت روشنه،کامنتت در بهترین زمان به دستم رسید و قلبم من رو روشن کرد،مخصوصا همزمانی آیه ای که برام نوشتی با هدایت اون روز خودم…
خدا همیشه توی زندگی من شاهکار میکنه،مگه چندنفر توی دنیا هستند که انقدر دوست خوب داشته باشن که اینجوری از صمیم قلبشون بهش عشق بدن بدون هیچ غل و غش؟!
ولی من شماهارو توی زندگیم دارم و هر بار قلبم به نورمحبتتون روشن و روشن تر میشه…
یک عالمه دوستت دارم فهیمه،تو همیشه برام از طرف خدا پیغام میاری،قلبت رو میبوسم که جایگاه دریافت نور خداونده…
برات بهترین هارو میخوام از صمیم قلبم،دیدن موفقیت هاتون به قدری خوشحالم میکنه که انگار خودم به دستش آوردم🩵
در پناه نور میسپارمت رفیق و الله یارت باشه همیشه.
به نام معبود یگانه ام
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه
همین که کنارت نفس میکشم
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
تو پایان هر جست و جوی منی
تماشای تو عین آرامشه
تو زیباترین آرزوی منی
سلام سعیده عزیزم
خواستم خیلی دلی بگم تو فقط بنویس که خیلی زیبا مینویسی
احساس خوب خواندن یه کامنت توحیدی در یه لحظه آدمو میبره به اوج آگاهی ، خدا رو بغل میکنی وبرمیگردی
دست مریزاد دختر
این شعر بالا که نوشتم همراه سلام نظامی شما به سمت آسمان تو ذهنم پلی شد وپشت سرش همینجوری اشک که امان نمیداد
خدایا خدایا سپاس سپاس برای حضور در اینجا برای داشتن دوستای خوب برای اساتید سخاوتمند برای اجساس عالیی که اینجا تجربه میکنیم خدایا چقدر دوستمون داشتی که اینجا جمعمون کردی و هر روز یه رزقی از آگاهی برامون تو این سایت تدارک میبینی سپاسگزارم
بنده نوازی میکنی نور قلبم
سعیده جان دنیا دنیا برات عشق خوشحالی آرامش ثروت و سعادت آرزو میکنم منتظر خوندن کتابت هستم و جزء اولین کسایی خواهم بود که اونو میخرم چون نویسنده خوش ذوقشو میشناسم و به قلمش اعتماد دارم در پناه خدا باشی که حال بینظیری در من ساختی
سلام به مهتاب جان عزیزم
برای همه ی خوبی هات،مهربونی هات،دلبری هات،قشنگی هات ازت ممنونم.
مرسی که انقدر خوبی،انقدر قلبت روشنه و این تلگراف پر از نور روبرام فرستادی.
منم برات بهترین هارو آرزو میکنم،از هرچیزی که خودت میخوای…به آسانی،عزتمندانه و به راحتی آب خوردن…
خدا به اهل ایمان وعده داده،خدا هرگز خلف وعده نمیکنه.
دوستت دارم و در پناه نور میسپارمت،الله یارت باشه همیشه.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ ۖ مَا یَکُونُ مِنْ نَجْوَىٰ ثَلَاثَهٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمْ وَلَا خَمْسَهٍ إِلَّا هُوَ سَادِسُهُمْ وَلَا أَدْنَىٰ مِنْ ذَٰلِکَ وَلَا أَکْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ مَا کَانُوا ۖ ثُمَّ یُنَبِّئُهُمْ بِمَا عَمِلُوا یَوْمَ الْقِیَامَهِ ۚ إِنَّ اللَّهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ(٧مجادله)
آیا ندانسته ای که خدا آنچه را در آسمان ها و آنچه را در زمین است، می داند؟ هیچ گفتگوی محرمانه ای میان سه نفر نیست مگر اینکه او چهارمی آنان است، و نه میان پنج نفر مگر اینکه او ششمی آنان است، و نه کمتر از آن و نه بیشتر مگر اینکه هر کجا باشند او با آنان است، سپس روز قیامت آنان را به اعمالی که انجام داده اند آگاه می کند؛ زیرا خدا به همه چیز داناست.
=====================================
خدای عزیز و شیرین و دلبرم،نور آسمون ها و زمین،تنها قدرت جهان،دست بالای همه ی دست ها،جریان جاری در زمان حال،نزدیکتر از رگ گردنم،مهربان تر از مادرم،عزیزتر از جانم،نور چشم هام،شنوایی گوش هام،صاحب نظم ضربان قلبم،دستانی که مینویسه،به من به عقلم،به درکم،به گشایش قلبم از نور خودت ببار و کمک کن این صلات مایه ی شرح صدرم و ارتباط نزدیکترم با تو و پایداری احساس آرامش قلبم و رهایی از نجواهای ذهن و ورود به یک مدار بالاتر باشه،خدایا تو اون آرامش و عشق و ثروت و نوری هستی که من برای هر لحظه ی زندگیم نیازمندم،خدایا اگر تو دستمو نگیری اگر تو کمکم نکنی،من نمیتونم یک قدم پیش برم،خدایا من بدون تو هیچی نیستم،من بدون تو هیچ اعتباری ندارم،من بدون تو هیچ موفقیتی ندارم،من بدون تو نمیتونم حتی یک نفس کشیدن ساده رو مدیریت کنم،خدایا تویی که همه ی کارها رو داری انجام میدی،خدایا تویی که داری تموم این سلول هارو هدایت میکنی تا درست کار کنند،تویی که بر همه چیز سواری،تویی که اجازه دادی امروز بیدار بشم و دوباره چشام دنیات رو ببینه،تویی که امروز بارون رو فرستادی و زمین رو زنده کردی،تو به خورشید دستور دادی بتابه تا هوا روشن شه،خدایا تویی که باد هارو فرستادی تا ابرها به حرکت دربیان،خدایی توی که این جهان رو داری با این نظم و ترتیب و با این دقت مدیریت میکنی،خدایا من باید بفهمم وقتی دارم باهات حرف میزنم دارم با چه قدرتی صحبت میکنم ،خدایا من باید درک کنم جایگاه من کجاست و جایگاه شما کجاست،خدایا من بنده ی ضعیف و ناآگاه و فراموشکار توام و تو خدای عزتمند و عزیز و شکست ناپذیر و حکیمی،خدایا شیطان قسم خورده بر سر راه راست تو بشینه و من رو از مسیر سپاسگزاری خارج کنه،خدایا تو وعده دادی برای هدایت و سرپرستی بنده هات کافی هستی،خدایا کی از تو راستگو تره؟!کی از تو به وعده هاش مسئول تره؟!کی به عهدش وفادار تره؟!خدایا تو باید کمکم کنی من همیشه خاشع باشم،خدایا تو باید کمکم کنی همیشه تسلیم باشم،خدایا تو باید کمکم کنی من همیشه ایمانم رو حفظ کنم،خدایا تو باید کمکم کنی من همیشه یادم بمونه از کجا به اینجا رسیدم،خدایا تو باید دستمو محکم بگیری من از مسیر درست خارج نشم،خدایا تو باید کمکم کنی من بتونم همزات شیطان رو کنترل کنم،خدایا تو باید کمکم کنی من افسار ذهنم رو توی دستم بگیرم ،خدایا توی باید کمکم کنی برای حرکت کردن نترسم چون تویی که منبع آرامشی،تویی که منبع شجاعتی،تویی که منبع نوری،تویی که سرچشمه ی الهاماتی،تویی که جهانیان تسبیح گوی توان،تویی که برای کارسازی کافی هستی،تویی که هیچ اله ای جز تو در جهان نیست،تویی که زنده میکنی و میمیرانب و دوباره سرانگشتان مردگان رو سرهم میکنی و از قبرهای هزار ساله بیرون میکشی،خدایا با کی حرف بزنم که از تو به من نزدیکتر باشه؟!خدایا از کی کمک بخوام که از تو قدرتمند تر باشه؟!خدایا از کی راهنمایی بخوام که از تو آگاه تر باشه؟!خدایا قربون صدقه ی کی برم که از تو عاشق تر باشه؟!
خدایا من رو برسون به اونجایی که جز تو چیز دیگه ای رو نبینم،میشه خدا میشه،اگر برای ابراهیم شده برای من هم میشه،خدایا هر خیری وارد زندگیم شد زمانی بود که تموم هوش و حواسم پیش تو بود،خدایا هر شری تجربه کردم و هر چک و لگدی که خوردم زمانی بود که به غیر از تو به چیز دیگه ای توجه کردم،خدایا تو میدونی و من نمیدونم تو بلدی و من بلد نیستم،من خودمو تو آغوش تو رها میکنم دقیقا مثل نوزادی که نمیتونه گردنش رو بگیره …من تسلیمم و اجازه میدم تموم زندگیم رو،جسم و جانم رو،کار و بارم رو تو مدیریت کنی،خدایا من رو برای خودت بخر و برای خودت بساز و به من شجاعت زندگی توحیدی رو عطا کن.آمین یا رب العالمین.
=====================================
سلام به اساتید عزیزم ،سلام به دوستان با ارزشم در این سایت الهی …
سپاسگزارم برای یک گام پربرکت دیگه،یک فایل پر از آگاهی که بازهم در بهترین زمان با نور هدایت خداوند به دستم رسید.
از دیروز پلک دلم میپرید برای نوشتن یک کامنت و گذاشتن یک رد پا از حال و هوای اخیر زندگیم ولی تا شروع به نوشتن میکردم اون اتصال برقرار نمیشد،تا اینکه دیدم گام جدید اومده و فهمیدم قلبم داشت خبر اومدن گام جدید رو میداد و رد پای من باید این تیکه از دیوار غار حرا ثبت میشد.
استاد عزیزم،با اینکه از قبل به این ویژگی ذهن آگاه بودم اما در تجربیات این یک ماه اخیر که دوره ی هم جهت با جریان خداوند به پایان رسید کاملا به یقین رسیدم که چطور ذهن کاملا تموم شرایط و موفقیت هات رو عادی جلوه میده و یک جوری وانمود میکنه که همیشه اوضاع همینجوری بوده و آروم آروم میخواد اون عطش و اشتیاق سپاسگزاری رو ازت بگیره و به جای زندگی در لحظه و ادامه دادن مسیری که تورو به اینجا رسونده تمرکزش روی میزاره روی چیزهایی که هنوز نداره،یا مسائلی که الان براش هیچ راه حلی نداره.
یعنی من که فکر میکنم انقدر خوب روی خودم کار کردم و تموم این مدت در هر شرایطی خودمو تو مسیر درست نگه داشتم باز هم نمیتونم تسلط کافی روی ذهنم داشته باشم که خودشو رو توی باتلاق نندازه…
باتلاق چیه؟!باتلاق جایی که تو تمرکز میکنی روی حل یک مسئله ای که براش راه حل نداری و از احساس توی قلبت میفهمی این مسیر درست نیست ولی ذهنت تورو اسیر میکنه که نه تو تا این مسئله رو حل نکنی هیچ احساس خوشبختی و لذتی توی زندگیت نداری …بعد یواش یواش از مسیر سپاسگزاری خارج میشی،بعد دست و پا میزنی دربیای نمیتونی و بیشتر توی باتلاق فرو میری …
خداروصدهزار مرتبه شکر برای اینکه همیشه دارم روی خودم کار میکنم و یک تکامل خوبی رو از قبل در خلق نتایج طی کردم،همیشه قبل ازینکه بخوام انقدر تو باتلاق فرو برم که جایی برای درومدن نباشه،صدای قلبم رو میشنوم که داری اشتباه میری سعیده،مسیرت رو اصلاح کن….
چون انقدر جدا شدن از فرکانس سپاسگزاری و احساس خوب و قلب متصل به الله برای من سخت و رنج آوره که وقتی اینجوری اسیر ذهنم میشم واقعا تموم تلاشمو میکنم بتونم یک جوری کنترلش کنم،با اینکه همیشه میخواد یک جوری اوضاع رو نشون بده که دیگه تموم شد،دیگه ازینجا به بعد پیش نمیری،دیگه گیر افتادی و یک صدایی همیشه ته قلبم میگه بهش توجه نکن،من پیشت هستم،من کنارتم،از من کمک بخواه،اون قدرتی نداره اگر بهش توجه نکنی…
استاد شما تو جلسه 5 قدم ٨ میگید وقتی یک مسئله توی زندگی آدم هست مخصوصا اگر پاشنه ی آشیلت باشه، از نظر فرکانسی سخته بخوای بهش توجه نکنی و به جاش روی نعمت هات تمرکز کنی،ولی این کاری که برنده و بازنده رو مشخص میکنه ….
و من همیشه تموم سعی م رو کردم که حتی اگر شرایط خیلی سخت شد یک جوری خودمو تو مسیر نگه دارم تا کمک ها برسه ،اما بازم به قول شما تو همون جلسه ذهن اینجوری کار میکنه که همیشه میگه اون مسائل به این دلیل و به اون دلیل حل شد ولی این دیگه حل نمیشه …
این مدت که مدام زیر فشار نجواهای ذهن سعی میکردم با خدا حرف بزنم و بهش بگم راه درست رو بهم نشون بده یک بار یک صدای واضحی توی قلبم گفت : گردنکشی نکن …
این دوتا کلمه من رو یاد جلسه ١6 دوره ی هم جهت با جریان خداوند انداخت که شما آخر اون جلسه میگید بچه ها حواستون باشه وقتی نعمت هارو دریافت کردید گردن کشی نکنیدا،منم منم نکنید و از مسیر سپاسگزاری خارج نشید…
دیدم دقیقا این الهام درسته،منی که قبل از دوره برای 5 میلیون اجاره خونه دست و پامو گم میکردم و از اول ماه همیشه نگران بودم که اگر نتونم اجاره رو بدم چی،الان اومدم تو مداری که پول خوراکی و چیپس و پفک دخترا در ماه از 5 تومن بیشتر میشه …
ولی آیا من سپاسگزار تر شدم؟!آیا برای رسیدن به اهداف بعدی امیدوار تر شدم؟!آیا چشم دلم به روی رحمت خداوند باز شد؟!آیا حواسم به این تغییرات بود ؟!
یا به راحتی همه ی این تغییرات برام عادی شد و گفتم اینا که چیزی نیست،این موضوع باید حل بشه تا من احساس خوشبختی کنم!
استاد منی که همیشه سعی میکنم گذشته م رو یادم بمونه،همیشه جلوی بیمارستان هایی که کار میکردم وایمسیتم و تلاش میکنم خودمو توی اون موقعیت ببینم و به خدا بگم ،هر روز بگم خدایا تو منو نجات دادی تو دستمو گرفتی،تو این همه معجزه تو زندگی من خلق کردی، باز حریف این ذهن فراموشکارم نمیشم…
باز این ذهن توی موقعیت جدید یادش میره از کدوم مسیر حرکت کرده و باید همون مسیر رو ادامه بده!
استاد شما تو دوره ی دوازده قدم صد هزار بار میگید بچه ها تمرین ستاره ی قطبی مهم ترین کار زندگیتونه،شما میگید احساس خوشبختی یک طرز تفکره که به هیچ جایگاه و مکان و ملک و املاک و رابطه و …ربطی نداره،شما میگید اونایی که فکر میکنند تا به فلان چیز نرسم من احساس خوشبختی نمیکنم،به هیچ چیز توی زندگیشون نمیرسن…
و من سال اول دانشجوییم چنان محو این کلمات شما میشدم و به عنوان اصل و اساس زندگیم پذیرفته بودمش که من روی ابرها زندگی میکردم…
درحالیکه من هنوز تو icu شیفت میدادم،مسئولیت دوتا دختر 5 ساله پیش دبستانی با من بود،کلی هزینه های خودم و بچه ها و خونه رو پرداخت میکردم،وقت کمی برای کار کردن روی خودم داشتم،هیچ معجزه ی عجیب و غریبی توی زندگیم نبود،هیچ رفیق جادویی نداشتم،هیچ وعده ی آسمونی هم خدا بهم نداده بود،اما این قلب من انقدر پر از نور شده بود که من اصلا روی زمین زندگی نمیکردم …من پر از عشق خدا بودم…و زندگیم مثل بهشت بود …فقط بخاطر اینکه من به همه چیز یک جور دیگه نگاه میکردم …
بعد همون ایمان همون مونتوم مثبت مثل جت منو حرکت داد و اوضاع زندگی من رو به طرز معجزه آسا تغییر داد …و اتفاقاتی افتاد که من اصلا در رویاهام نمیدیدم …
اصلا یکی از دلایلی که من غصه دار میشم اینکه دلم میخواد برگردم به اون مومنتوم مثبت و اون اتصال رو دوباره با همون کیفیت و با همون استمرار تجربه کنم ولی چون ذهن منطقیم برام اما و اگر میاره و از یک جایی به بعد مسیرم رو کند میکنه نمیتونم به اون شدت و کیفیت برسم …
با اینکه همین الان همه چیز عالیه اما من یک جنسی از ارتباط رو درک کردم که نمیتونم به کم قانع باشم…استاد حتی شما هم تو دوره ی هم جهت با جریان خداوند گفتید که دیگه به اون شدت و به اون مدت طولانی که در بندرعباس در ارتباط نزدیک با خداوند بودید رو نتونستید تجربه کنید …همین تجربه ی شما باعث شد من کمتر به خودم سخت بگیرم ولی ….
همیشه وقتی به این آهنگ گوش میدم اشک های دلتنگیم سرازیر میشه …
منم سرگشته حیرانت؛ ای دوست
کنم یک باره جان؛ قربانت، ای دوست…
خلیل آسا؛ زِ شوقِ وصلِ کویت
دهم سر؛ بر سرِ پیمانت، ای دوست…
مثلا همین دیروز دیدم دوباره افکارم سرجای درستش نیست ،یک جریانی از باورهای محدود کننده از ناتوانی ازینکه تو هیچ کاری نکردی ،ازینکه تو کافی نیستی،توی سرم راه افتاده و جنس احساس قلبم داره میگه ذهن و روحم داره از هم فاصله میگیره،سریع شروع کردم به تایم اوت گرفتن و بعدش صحبت با خدا…همیشه وقتی دلم میخواد یک پیغام درست و حسابی ازش دریافت کنم،شروع میکنم به قربون صدقه ش رفتن و نازشو کشیدن:
خدای ابراهیم،خدای موسی،خدای مریم،من که میدونم تو منو میبینی،من که میدونم تو داری میشنوی،من میدونم حتی تو داری جواب منو میدی…خدایا منو بیار تو مداری که بتونم صدات رو بشنوم،من نیاز دارم که کمکم کنی صداتو بشنوم …
چند دقیقه هم نگذشت دیدم مادرم داره به یک سخنرانی گوش میده،قبلا هم صدای این آیت الله رو از گوشیش شنیده بودم که زیاد درمورد توحید حرف میزد…
این بار داشت میگفت آدم های که عظمت خدا رو درک کنند،خیلی به خودشون سخت میگیرن،خیلی کارهای خودشون رو در مقابل عظمت خداوند کوچیک میبینن،خیلی همیشه دنبال بهتر شدنن،حتی اگر بقیه ازشون تعریف کنند و بهشون بگن دمت گرم تو چقدر آدم با ایمانی هستی،باز هم اینا هیچ کردیت و اعتباری به خودشون نمیدن…
اصلا این قلب من آروم شد،گفتم خدایا دمت گرم،چقدر تو قشنگ جواب منو میدی،چقدر تو همه چیز رو قشنگ برنامه ریزی میکنی،این دقیقا ویژگی انسان های بسیار با ایمانه،این همه مناجات امام هارو میخونیم که چطور در مقابل خداوند خودشون رو کوچیک میدونن و همه ش طلب استغفار میکنند،یا اصلا در زمان حال استاد این همه فایل توحید عملی ضبط کرده و همیشه داره این مفهوم رو تکرار میکنه که من در مقابل خداوند هیچی نیستم و همیشه در حال بهبود مستمره،با اینکه همین الان صد هیچ از بقیه جلوتره …
من باید حرکت کنم درست،ولی به قول استاد در جلسه ١٨ هم جهت با جریان خداوند : حرکت کردن با احساس خوب …
همه چیز احساسه،همه چیز فرکانسه،همه چیز میتونه تغییر کنه اگر ما بتونیم احساسمون رو کنترل کنیم.
همین کنترل ذهنی که استاد در این فایل توضیح میدن برای زنده نگه داشتن انگیزه ها،همون چیزی که استاد دارند عمل اجراش میکنند…
استاد این همه مدت وقت گذاشتن برای دوره ی هم جهت با جریان خداوند هنوز دوماه نشده تموم شده که دوره ی عشق و مودت و ثروت ٣ از روی سایت برداشته شده و خدا میدونه کدومش میخواد آپدیت شه…
من سعیده چقدر مثل استاد عمل میکنم؟! به همون اندازه نتیجه میگیرم.
اتفاقا یک ترکیب پیدا کردم توی قرآن که تو ٣ تا سوره تکرار شده : وَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِینَ
یکیش تو سوره ی آل عمران که قبلش توضیح داده منظورش چه کسانیه:
الَّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرَّاءِ وَالضَّرَّاءِ وَالْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَالْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ ۗ وَاللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ ﴿١٣4﴾
آنان که در گشایش و تنگ دستی انفاق می کنند، و خشم خود را فرو می برند، و از [خطاهایِ] مردم در می گذرند؛ و خدا نیکوکاران را دوست دارد.
وَالَّذِینَ إِذَا فَعَلُوا فَاحِشَهً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَمَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ وَلَمْ یُصِرُّوا عَلَىٰ مَا فَعَلُوا وَهُمْ یَعْلَمُونَ ﴿١٣5﴾
و آنان که چون کار زشتی مرتکب شوند یا بر خود ستم ورزند، خدا را یاد کنند و برای گناهانشان آمرزش خواهند؛ و چه کسی جز خدا گناهان را می آمرزد؟ و دانسته و آگاهانه بر آنچه مرتکب شده اند، پا فشاری نمی کنند؛
أُولَٰئِکَ جَزَاؤُهُمْ مَغْفِرَهٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَجَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا ۚ وَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِینَ ﴿١٣6﴾
پاداش آنان آمرزشی است از سوی پروردگارشان، و بهشت هایی که از زیرِ [درختانِ] آن نهرها جاری است، در آن جاودانه اند؛ و پاداش عمل کنندگان، نیکوست.
در سوره ی عنکبوت:
وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَنُبَوِّئَنَّهُمْ مِنَ الْجَنَّهِ غُرَفًا تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا ۚ نِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِینَ(5٨)
و کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند حتماً آنان را در قصرهایی رفیع و با ارزش از بهشت که از زیرِ [درختانِ] آن نهرها جاری است، جای خواهیم داد، در آنجا جاودانه اند؛ چه نیکوست پاداش عمل کنندگان.
و الزمر :
وَسِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّهِ زُمَرًا ۖ حَتَّىٰ إِذَا جَاءُوهَا وَفُتِحَتْ أَبْوَابُهَا وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا سَلَامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِینَ ﴿٧٣﴾
و کسانی که از پروردگارشان پروا کردند گروه گروه به بهشت رانده می شوند، چون به آن رسند در حالی که درهایش از پیش گشوده شده است، نگهبانانش به آنان گویند: سلام بر شما، پاکیزه و نیکو شدید، پس وارد آن شوید که [در آن] جاودانه اید.
وَقَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّهِ حَیْثُ نَشَاءُ ۖ فَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِینَ ﴿٧4﴾
می گویند: همه ستایش ها ویژه خداست که درباره ما به وعده اش وفا کرد، و زمین را به ما میراث داد که هر جای از بهشت را بخواهیم، جای خود قرار می دهیم. چه نیکوست پاداش عمل کنندگان.
تو تفاسیر نوشتن که منظورشون ازینکه زمین رو به ما میراث داد،زمینِ بهشته…
ولی من یاد گرفتم بگم اگر توی این دنیا خوب زندگی نکنم،اون دنیا هیچ خبری از بهشت نیست،هرچقدر خوب عمل کنم توی همین دنیا باید پاداشش بیاد و ادامه ش در سرای آخرت…چون به قول استاد جان:جهان دقیقا مثل آینه عمل میکنه.
کسی که اینجا نتونه از نعمت ها و ثروت ها استفاده کنه و بره اونور بگه من مستضعف بودم،بهش میگن چرا برای بهبود شرایطتت حرکت نکردی؟!چرا مهاجرت نکردی؟!از همین دری که اومدی تشریف ببر جهنم و بدون که عذاب اینجا از دنیا هم بدتره …
من یک تجربه ای دارم از همین عملکرد آینه ای جهان،از وقتی تو جلسه تکمیلی ٣ احساس لیاقت از استاد یاد گرفتم که چون من آدم پرفکتی در روابطم نیستم،نباید انتظار داشته باشم همه پرفکت عمل کنند و هیچ اشتباهی نداشته باشن،نباید صفر وصدی باشم و انتظار بیجا از آدم ها داشته باشم دیگه خیلی کنترل ذهن در روابطم با آدم های اطرافم راحت تر شد…
ازین رو،دیروز نمیدونم چرا یکی از نزدیکانمم یهو قاطی کرد و شروع کرد به گیر دادن ب یک مسئله پیش پا افتاده …
منم سریع شروع کردم به کنترل ذهن و سکوت و با خودم حرف زدن،خدایا شکرت بخاطر این ویژگی مثبتش،خدایا شکرت بخاطر این کارهایی که برام کرده،خدایا شکرت برای این همه خوبی هاست و ….
به خدا قسم چند دقیقه هم نشد،اول رفت تو حموم شروع کردن به درست کردن تهویه ای که صدای زیادی میداد،بعد هم بدون هیچ برنامه ریزی قبلی گفت شام درست نکنید،امشب شام میریم بیرون :)
این شد که با یک کنترل ذهن ساده،منی که عاشق غذام واز بچگی به این ویژگی معروف بودم:) نتنها یک شام مشتی طبق قانون سلامتی نصیبم شد که خدا با فال حافظ ته فیش غذا هم باهام حرف زد:
سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که «واثق شو به الطاف خداوندی»
دعای صبح و آه شب، کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش میرو، که با دلدار پیوندی
تو اینترنت تفسیرش رو اینجوری نوشته بود:
سحرگاهان شرح خواستهها و آرزوهای خود را با باد صبا در میان میگذاشتم، از جانب غیب ندایی شنیدم که گفت: به لطف خدا پشتگرم و امیدوار باش.
دعای سحری و راز و نیاز شبانه کلیدی هستند که درِ گنجینه مراد را میگشاید؛ این راه و رسم را برگزین تا به مقصود برسی.
ایزی ایزی تامام تامام…پاداش ازین بهتر نمیشد …به قول خود قشنگ و ناز و دلبرش: وَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِینَ
استاد یک چیزی دیگه بگم؟!آدم وقتی توی یک جمعی یکم شناخته میشه و دوستاش بهش لطف دارند این ذهن منطقیش خیلی میخواد نتایج رو کنترل کنه و از صلح با خودش دربیاد و میخواد نزاره که برای خودش ردپای واضح بزاره و این اون چیزی که دارم سعی میکنم بهش درست عمل کنم،در هر شرایطی خودم باشم،فارغ ازینکه چند نفر این کامنت رو میخونند برای رشد و پیشرفت و آگاهی و صلات و نور قلبم خودم بنویسم …و نگران قضاوت بقیه نباشم،چون منم که به نور این صلات ها نیازمندم ،به این اتصال ،به این ردپاها ،به این استمرار در مسیر درست …
دوستون دارم استاد از روشنی قلبم
به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و مکان
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان
به نام خداوند هدایتگرم
خداوندی ک حتی ازش میپرسم برای سعیده جانم تو شروع کامنتم چی بنویسم
هدایتم میکنه ب این شعر زیبا:
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ
وصل تو کجا و من مهجور کجا
دردانه کجا حوصله مور کجا
هر چند ز سوختن ندارم باکی
پروانه کجا و آتش طور کجا
وا فریادا ز عشق وا فریادا
کارم بیکی طرفه نگار افتادا
گر داد من شکسته دادا دادا
ور نه من و عشق هر چه بادا بادا
یا رب مکن از لطف پریشان ما را
هر چند که هست جرم و عصیان ما را
ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم
محتاج بغیر خود مگردان ما را
سلاااام ب دوست قشنگم سعیده جان
حواست هست این روزا خدا من چپ و راست ب کامنت های نورانیت هدایت میکنه؟؟!
چه لطف قشنگی
مرسی ک هستی دوست خوووبم
و اینبار هم خدا از زبون شیرین و قشنگت بازم باهام حرف زد
درست موقعی ک وسط یه مسئله ی تکراری ام
وقتی ک گفتی راهش اینه تمرکزم و بزارم روی نعمت هام
دقیقاااا یاد قدم اول دوازده قدم جلسه ی اول افتادم ک استاد میگه
“هربار بجای تمرکز کردن روی نگرانی ها تمرکزم رو گذاشتم رو شادی ها و لذت ها اتفاقات خوبی برام افتاد”
آخ خدای من اینجا خود خود بهشته
یادم اومد ب یه جمله ای تو فایلهای توحید عملی ک داری روش کار میکنی
استاد میگه : باور کن خدا خواسته های تورو میدونه
راه رسیدنش هم میدونه
نیاز نیست صدبار بگی نیاز نیست گریه کنی داد بزنی تقلا کنی
اون همه چیزو میدونه
و به موقعش اون خواسته رو وارد زندگیت میکنه و هدایتت میکنع”
یاد اون فکت هایی افتادم ک تو همون قدم اول مینوشتم
همونجوری ک فلان موقع تمرکزم و از روی نگرانی ها برداشتم و گذاشتم رو نعمت هام و این اتفاقات خوب برام افتاد اون مسائل خود به خود حل شد الانم میشه الانم میتونم از این اتفاق ب نفع خودم استفاده کنم
سعیدهههه جونم بازم شاهکار کردی
از دیشب میخام برای این قسمت کامنت بنویسم ولی حسم گفت صبر کن مطمئنم جای درستش اینجا بود
عاشقتم و یدنیا بوس بهت
تو هرجوری ک باشی و هرجوری بنویسی
همون سعیده ی دوست داشتنی مایی ک با نوشته هاش قلبمون ب خدا نزدیکتر و درکمون بهتر میشه
بقول اون کامنت شیرین توحید عملی
تو دست خداوندی ک مینویسی
زبان خداوندی
قلب خداوندی
عاشقتم دخترررر
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ
وصل تو کجا و من مهجور کجا
دردانه کجا حوصله مور کجا
هر چند ز سوختن ندارم باکی
پروانه کجا و آتش طور کجا
سلام به مهسا جان مَه روی من،چطوری دلبرِ دل انگیزِ دلخواه ؟!
دختر تو چه قلب پراز نوری داری که میتونی انقدر خوشگل بنویسی؟!این چه شعر قشنگی بود که بهم هدیه دادی؟!میدونستی تو خط به خط کامنتت لبخند خدا پنهون شده بود؟!
رفیق مرررسی که هستی و مرررسی که برام وقت میزاری و از قلب روشنت برام نور میاری،قدر خوبی هات رومیدونم و برات عشق و نور و ثروت و سلامتی میخوام،کرور کرور…
یک عالمه دوستت دارم و به امید دیدار روی ماهت دربهترین زمان ومکان
قلبِ فراوان برای تو نازنین🩵
سلام سعیده جون
منم میخوام بنویسم
از امروزم که کنترل ذهن لازم بودم
حس کردم مغزم عصبانیه و نمیتونم کنترلش کنم
میفهمیدم که حس ترس و عجله توهمی تبدیل شده بود به خشم
مشغول برش پارچه بودم که یهو یه کتاب از بین کتابای رو میز افتاد پایین
(یعنی واقعا مثل فیلما )
گفتم ا
چه پیغامی خدا میخواد بهم بده
اسم کتابه بود حس خوب زندگی(یه همچین چیزی فکر کنم)
گفتم خوب خدا جون یه صفحه رندوم باز میکنم
و
الله اکبر
دقیقا تیتر اون صفحه این بود
عصبانیت یک فکر
تو باید ناظر باشی بر افکارت عصبانیت اومد تو فقط نظاره گر باشه و اونو با یه طرز فکر بهتر جایگزین کن
قلبم یکم اروم شد از این که انقدر قشنگ خدا مثل پروانه دورمه میگرده و حواسش هست تو حالت احساسی بد نمونم
یکم تونستم راحتتر ذهنم کنترل کنم
بعد موقع برگشت به خونه تو ماشین داشتم خودم تحسین میکردم چون دو بار جلوی زبونم گرفتم که خواست غر بزنه و یا توضیح اضافی بده
اول به خدا گفتم ازین به بعد بابت هر کنترل ذهن بهم پول بده
بعد گفتم خوب اصلا بزار بابت هر کنترل ذهن خودمو میبوسم
این مکالمه حالم بهتر کرد و تصمیم گرفتم از خودم تشکر ویژه بکنم بابت هر کنترل ذهن
چند روزیه دنبال بهونه بودم واسه نوشتن
کامنت شما این بهونه رو بهم داد و خوشحالم از این بابت
و از اخرین کامنتم خبر خوشحال کننده دیگه این که کارام راحت انجام شد
و من یه فکت محکم تر دیگه دارم واسه ذهنم که دیدی این کار هم راحت جلو رفت
من از اول دوتا تصمیم داشتم
این که اعتماد کنم و اروم و با لذت این روزها تموم بشه
و دوم این که با استرس و اگه نرسم چی پیش برم و اذیت کنم خودمو
من انگار وسط این دوتا حس بودن
این که وسط بودم کاملا میفهمم که تلاش میکردم ایمانمو حفظ کنم و ترس هم همراهش بود
تقلا بود
یه ریز کم اوردن و گریه هم بود
و میتونست نباشه و اعتماد خالص باشه
ولی عیبی نداره خودم میبخشم
و میپذیرم که انسانم و تو این دنیای مادی زندگی میکنم که همه این افکار باهم هستن و خالص نیستن
اگه من نسبت به دفعه قبل 1 درصد هم بهتر عمل کردم(که اعتراف میکنم بیشتر از 70 درصد بهتر عمل کردم)
همین کافیه و واسه خودم ایستاده دست میزنم
و میبوسم خودمو
(بزارید بین پرانتز یه چیز جالب تعریف کنم از داستان بوسیدن خودم،من موقع هایی که گرم کارم وهمزمان دارم فکر میکنم ناخوداگاه شروع میکنم به بوسیدن بازوهام و پشت دستم به صورت ممتد اینو خیلی اگاهانه انجام نمیدادم که یه بار فهمیدم یکی از بچه ها بهم گفت خیلی ذهنت مشغوله گفتم چطور گفت انگار تیک داری خودتو میبوسی!!واسم جالب بود که تقریبا رفته تو ناخوداگاهام این کار)
و میگم خدایا مرسیی که همیشه وعده خداوند حق است و خداوند هرگز خلف وعده نمیکند
هرگز خوابش نمیبرد و هرگز لحظه ای نمیرسه که اوضاع از کنترل خدا خارج بشه
یاد مسیر یاب میوفتم هر جا باشم مسیر خروج و رسیدن به مقصد نشونم میده
هیچوقت نمیگه نمیرسی
همیشه اپدیت میکنه مسیرمونو
خدا والله خداست
خدا واقعا حقشه که خدا باشه
عاشقتم
خیلی زیاد حالت عالی باشه
و میگم خدایا مرسیی که همیشه وعده خداوند حق است و خداوند هرگز خلف وعده نمیکند
هرگز خوابش نمیبرد و هرگز لحظه ای نمیرسه که اوضاع از کنترل خدا خارج بشه
یاد مسیر یاب میوفتم هر جا باشم مسیر خروج و رسیدن به مقصد نشونم میده
هیچوقت نمیگه نمیرسی
همیشه اپدیت میکنه مسیرمونو
خدا والله خداست
خدا واقعا حقشه که خدا باشه
سلام به زهرای قشششنگم،به لبخند دلبرانه،به فریم شگفت انگیز عینک دودی،به اجزای صورتی که انقدر زیبا روی یک پوست شفاف و جذاب کنار هم قراره گرفته…فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ
بِبییین دختر جذاب،دُر و گوهر بود که از جملات کامنتت میریخت بیرون و این قلب من رو به نور خدا باز میکرد…
مگه داریم؟!مگه میشه؟!چقدر این سایت بهشته،چقدر این بچه ها بهشتی ان…به خدا قسم خدا داره به این بنده هاش افتخار میکنه…دمت گرم میگه…باور کن میگه،خودش توی قرآن گفته:
هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلَائِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ ۚ وَکَانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیمًا(43 احزاب)
اوست که با فرشتگان خود بر شما درود می فرستد تا شما را از تاریکی ها به سوی نور بیرون آورد، و او به مؤمنان مهربان است.
یُصَلِّی همون دمت گرمممه،همون ماشالله بهت،بهت افتخار میکنم،پیش برو و سد هارو بشکن،من بهت قول دادم تورو از تاریکی به سمت نور ببرم،توفقط قدم بردار بقیه ش با من…
وَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ ۚ وَکَفَىٰ بِاللَّهِ وَکِیلًا
عااااشششقتم رفیق،مرسی که وقت میزاری و برام مینویسی،قَدرتو میدونم و برات بهترین هارو آرزو میکنم.
در پناه نور میسپارمت و الله یارت باااااشه همیشه.
قلبِ فراوان برای توِ نازنین🩵
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام سعیده جان
نور خدا شدی برام
نمیدونی چقدر دلم گرم شد به اینکه خدا داره من رو می بینه و می شنوه
رفتم اول سجده شکر کردم بعد اومدم بقیه کامنتت روخوندم
میدونی چرا ؟
چون یه ساعت پیش داشتم با مادرم تلفنی حرف می زدم راجع به موضوعی که قراره اجابت بشه ان شالله و مامانم کمی شک داشت گفتم مامان جان نگران نباش باور کن خدا هم شنید
خودش فرموده اگر دو نفر باهم صحبت کنند نفر سوم منم و ادامه دادم بعد خندیدم وگفتم از سوره مجادله
مادرم بنده خدا بغض کرد و احساساتی شد
این اولین بار بود که من از این آیه شاهد می آوردم پشت تلفن
بعد گفتم نکنه سوره رو اشتباه گفتم
گفتم حالا بعداً نگاه می کنم
حالا فکر کن قبلش خدا بگه اول بیا کامنت سعیده رو بخون تا بعد
با دیدن همون آیه از سوره مجادله که نوشتی به قول شما افتادم گوشه رینگ
بذار از قبل ترش هم بگم برات دوست خوبم
کامنت های جلسه یازدهم دوره هم جهت با جریان خداوند رومی خوندم که باورم به هدایت قوی تر بشه
و از خیلی قبلتر که صبح تو دفتر ستاره قطبی نوشتم خدایا یه نشانه ببینم یقینم بیشتر بشه
آخه آدم چجوری بگه خدایا شکرت که قلبش آروم بگیره
خداروصدهزار مرتبه شکر
شکر نگاهش
الطاف بی نهایتش
شکر اون رحمتی که بر خودش واجب کرده
الیس الله بکاف عبده؟!
ممنونم سعیده جان
بوس به نور توی قلبت
قلمت پر برکت باشه ان شالله
آخه آدم چجوری بگه خدایا شکرت که قلبش آروم بگیره
خداروصدهزار مرتبه شکر
شکر نگاهش
الطاف بی نهایتش
شکر اون رحمتی که بر خودش واجب کرده
الیس الله بکاف عبده؟!
سلام به دوست الهی من،به فرزانه ی الهی و پر از نور
مررررسی برای کامنت پربرکتی که برام نوشتی،خیلی دوستش داشتم و نورش قلب من رو روشن کرد.
مررررسی برای این خدا که حواسش به همه چیز هست…
آخییش اللهم آخیییش
اصلا این قلب من باز شد…خدا برای من بنده ش کافی نیست؟! آف کرس که کافیه،معلومه که کاااافیه،خدا بیششش از کافیه…
عاشقتم رفیق و ازت سپاسگزارم برای وقتی که برام گذاشتی،دعا میکنم نوری که فرستادی،چلچراغ بشه و به زندگی قشنگت برگرده…
در پناه نور میسپارمت و الله یاااارت باشه همیشه.
سلام خواهرعزیزم ..
خواهشمندم که دوباره کامنت های گوهربارت برامون بزاری ..
کامنت تومثل یک کتاب پرازآگاهیه واقعا چقدر محتاجم چه قدر خلع هام پرمیشه درمیان کامنت هات چندبار احساساتی شدم واشک هام جاری شد چندبارخواستم گوشی وبزارم زمین وبرم چشم بدوزم به آسمون وازته دل بامعبودم حرف بزنم ولی گفتم بخون ؛بخون که خدا خودش ایناروبرات نوشته ازته قلب ازمعبودم سپاسگذاری کردم یه لحظه دلبرجان بهم گفت همین وصال تو صدمی ارزه به نمازهایی که هول هولکی میخونی بهم گفت که ازم اینجوروصال وارتباط میخاد خلاصه که خیلی دلتنگم بود کامنت هات وبرام فرستاد تا باهاش وصل شم ..
ممنونم ازت ابجی قشنگم ممنون ازآگاهیت خردت تکاملت از جنس کامنتت مرسی که ازقرآن آیه آوردی وخوش به سعادتت که سراغ قرآن میری ومیخونی ومیفهمی و ازش استفاده میکنی ..
ممنونم ازت عزیزم ..
سلام به زهراجان عزیزم،زهرای هدایتی بر بلندای هدایت الله:
وَیَزِیدُ اللَّهُ الَّذِینَ اهْتَدَوْا هُدًى ۗ وَالْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَوَابًا وَخَیْرٌ مَرَدًّا
و آنان که هدایت یافته اند، خدا بر هدایتشان می افزاید، و اعمال شایسته پایدار نزد پروردگارت از جهت پاداش بهتر و از لحاظ بازدهی نیکوتر است.
چطوری رفیق عزیزم؟!رو به راهی؟!رو به رشدی؟!
مرسی برای تموم مهربونی هات،مرسی برای تموم قشنگی هات،مرسی برای قلب روشنت،مرسی که عاشق خدایی…
خدا…خدا خیلی مظلومه روی زمین!
خدا عاشق ما بوده ،هست و خواهد بود…اون همیشه دلتنگ بنده شه…مائیم که ارزش خودمون رو نمیدونیم و یادمون میره این عشق لایتناهی رو…
برات عشق بازی بیشتر با الله آرزو میکنم،همه ش همینه،کل بازی همینه…عاشقش باش،قربون صدقه ش برو،زیبایی های جهانش رو ببین،اون تموم جهان رو به خدمتت درمیاره…
همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند
دوستت دارم رفیق،مرسی که براموقت گذاشتی و نوشتی،قَدرت رو میدونم و برات بهترین هارو آرزو میکنم.
در پناه نور میسپارمت و الله یارت باشه همیشه.
سلام و درودی صبح تازه جنوبی در حال هوای بارونی رو تقدیم بهت میکنم…دوست بهشتی من..
سعیده جان..تقریبا دو روزه رفتم توی یه مدار..یکم بیخیالی و آرامش….
میدیدم خداوند مدام بهم میگه نرگس!!!!
مواظب باش!!!!
زندگیهای دنیوی…باعث نشه از مسیر خارج بشیا…
این نال..این ثروت..فرزند…هر چی توی دنیا هست باعث نشه..از من دور بشیا..
اتفاقا اونشب…رفتم یجایی برای مامان اسپری گاز بخرم…
ایشون خیلی فروش داره….
جوریکه چقدر توی کارش پیشرفت کرده..
و دیدم…..
شروع کرد به چرت و پرت گفتن و وضعیت فلان رییس حمهور و اینجور چیزا..
من سکوت کردم..
گفتم ببخش عزیزم..با اجازه….
چه میدونم…
و اون منطقه رو ترک کردم..
همون لحظه گفتم…
نرگس ببین…
مهم نیست چقدر پول میسازی..
مهم اون حال و احساس و خوشبخت بودنته..
میدونی چرا!!!!!
چون تو با خداوندی.داری از هر لحظه زندگیت ذوق و شوق میکنی..
همین نتایج تو هست.
ایشون میلیونی فروش میکنه.
دست کم اطرافم زیاد هستند..
همیشه مشکل دارن.
اصلا خوشبخت نیستند…
اصلا حالشون خوب نیست..
مدام خداوند این آیه..راجع به پیامبر رو به من یاداوری میکرد..
سعیده جان…کل این مسیر برمیگرده بهمین….ما خیلی خوشبختیم..چون احساسمون خوبه…
میگم نرگس ..بخودت ظللم نکن.
بخودت کافر نشو..
نرگس زندگی دنیایی فقط فلان خاسته رسیدن نیستا..
اون لذت…
اون حس خوب داشتن.
اون احساس رضایتمندیه..
سعیده جان.من همیشه برام سوال بود….
که چرا خیلیا همه چیز دارن ولی هنوز ناسپاسن.که ما فلان چیز رو نداریم..
دیدم کل داستان همینه…
باید از درون خوشبخت باشم.
باید بخاطر داشتهام سپاسگزار باشم..
دلیل حال و احساس خوب افراد فقط بهمین خاطره..اونا بقول خداوند…چشمشون روی چیزهای دنبوی هست….
و هر چی داشته باشنو انکار میکننند..
بهمین خاطر خداوند سوگند میخوره…..فبای الا ربکما تکذبان…
چرا نعمتهای خداوند را انکار میکنید..
من خودمو میگم!!!!!چون زندگی هر لحظه خودم بخودم مربوطه..
باید بتونم احساس خوشبختی رو با داشتهایم پر کنم..
نه چیزهای دنیوی….منظورم…همون نتیجه ایی که باعث بشه من ناسپاس باشم..
ولی میدونم توی این مسیر به هر چیزی که بخام میرسم.مثل استاد عزیز…و لذت میبرم..و آخرت پاداش عظیمی رو کسب میکنم….
فقط.فقط ….کل این مسیر خلاصه میشه از حال و احساس خوب و خوشبخت بودن…
بقیه خودش؟حل شده هست..
سعیده جان…ممنونم …بابت نوشتهات..دقیقا صحبت منم برای این فایل همین بود…
مثالی زدم که خداوند بهم گفت…
مثل یه رودخانه ایی که باید با شور و شوق و ذوق و پر خروشان بسمت دریا برم…
وقتی رسیدم دریا و اون بزرگی دریا رو دیدم…بازم خروشان و شور ذوقمو قوی تر کنم.
اگه نتونم توی اون بزرگی دریا کم بیارم…با یه موج بسمت ساحل میرم اونجا خشک میشوم….
پس بازم “بتونم توی دریا موج های قوی رو از خودم ساطع کنم..
رسیدن به دریا نیاز به شخصیت قوی داره….
که اونم سرچشمش قوی بود..همون رودخانه پرشور بوده….
فکر میکنم..اگه خودم از این مسیر تا به اون مسیر برم….
اگه توی دریا نتونستم پرخروش تر باشم….بخودم ظلم میکنم..و خیلی راحت موج دریا منو به سمتی میبره تا من ناپدید بشم…
.
سعیده جان پیامت پر از توحیده بهت تبریک میگم بابت سعی و تلاشت…
منم انشالله دارم پرخروش بسمت دریا میرم…
میدونم اگه کم بیارم توی هر حالتیش نابود میشم…
و خوشبخت بودنمو..حس خوب داشتنمو به عوامل بیرونی ربط ندم….
بدونم!!!!!!من خدا رو دارم…
من عاشق این عشق بازییم…
این عشق بازی..دیشب خداوند یه خاسته ایمو برآورده کرد…
از طرف یه شخص بهم گفت برو از فلان اجازه بگیر…
داستان از این قراره..من دوست داشتم یه تختخواب سفید داشته باشم..ولی دیگه پیگیریش نکردم.
یه شب توی پیاده روی بودم…قبلش از زبان مادرم بهم میفتباید بری خونه خواهرت.
و دقیقا اونشب بهم گفت از این مسیر برو خونه خواهرت..
بهم گفت حرکت کن شک نداشته باش…
و من رفتم اونجا..دقیقا همزمانی من.با خرید تخت جدید از طرف اونا..
یه لحظه بهم گفت..راسی نرگس تخت ساره رو میخای..
ما سال گذشته براش خریدیم..خیلی سنگینه..میخاستیم بدییم دختر عمش..ولی حالا که تو اومدی برای تو باشه..
چند شب پیش.دختر خواهرم یه لحظه ..از نظر من ازمایش خدا بود..
با من لج کرد..بهم گفت تختمو نمیدم خاله نرگس..
خواهرم میگفت برو التماسش کن..بهش خوبی کن که تختشو بده..
تو دلم گفتم…اون خدا این تختو بهم داده.
بده خوشحال میشم.
نده خوشحال میشم.
خندم گرفت..گفتم اون خدا خودش برام میاره….
اینم درکم چند روز بعداش بهم داده شد..
گفتم بببین..اینقدر ذهنم قوی شده..که اون لحظه دچار وسوسه نشد..
خداوند را شکر کردم..
و دیشب..بعد از یه روز فوق العاده..تختمو با عشق برام آوردن..
این چیه!!!پاداش؟الهیه….
فقط توی آزمایشش نشون میده ببینم چقدر به قانون عمل میکنی…
انشالله که بتونیم همیشه توحیدی باشیم..
من عاشقانه تمام نگاه توحیدیتو تحسین میکنم..
دوست عزیزم….سعیده جان!!!
نجوای مهربانی قلب خاشعت”رو همینجا میبوسم..
همین اصل خوشبختیه..
ما بقیش پاداش این تسلیمه….
خدایا شکرت بابت این ستاره قطبی ام در کله صبح..
همین الان یه پرنده کوچولو ..پرنده روزهای اولی که وارد سایت شدم..
بدون استثنا کله صبح منو بیدار میکرد..
الانم که دارم برات مینویسم..داره برام میخونه..
دوستتتدارم دوست توحیدی و الهی گونه من!!!!!
سلام به رفیق دلبر جنوبی خونگرممن،نرگس جان عزیزم
برای همه ی مهربونی هات،قشنگی هات،دلبری هات ازت ممنونم،مرسی که برام وقت گذاشتی و نوشتی،همیشه کامنت هات برام نور هدایت داشته…فبای آلا ربکما تکذبان…
مرسی که هستی،من که یک تیکه از قلبم تو اتاق و حیاط قشنگ و اون کوه های دلبر جا مونده و بالاخره باید بیام وپسش بگیرم…
خلاصه که یک عالمه دوستت دارم و برات بهترین هارو آرزومیکنم،درپناه نور میسپارمت و الله یارت باشه همیشه.
به امید دیدارت در بهترین زمان و مکان
قلبِ فراوان برای توِ نازنین🩵
سلام دوست عزیزم؛ سعیده جان؛
همیشه با عشق کامنت هات رو میخونم و لذت میبرم و بارها و بارها ازش نشانه های قشنگ دریافت کردم و همیشه تحسینت میکنم که متعهد هستی عمل کنی به آنچه که از استادمون می آموزیم
قلم روان و شیوایی داری
چقدر از اینکه تو کامنت هات یه تیکه از آهنگ؛ شعر یا غزلی رو میاری رو دوست دارم خیلی به دلم میشینه؛ اگر نداشته باشم میرم کامل گوش میدم و دانلودش میکنم
خلاصه دوست بینظیریم خواستم ازت تشکر کنم بابت کامنت های فوق العاده ات که به جان آدم میشینه و دل رو گرم و نورانی میکنه
خدارو هزار مرتبه شکر بابت همه چیز بابت این سایت الهی؛ بابت استاد توحیدی؛ بابت شرایط مناسب رشد؛ بابت دوستان مهربان و خوش قلب و ……
عاشقانه دوستت دارم سعیده جان؛
در پناه خدا همیشه شاد و سلامت و موفق باشی عزیزم
سلام به مریم جان عزیزم
وَإِذْ قَالَتِ الْمَلَائِکَهُ یَا مَرْیَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاکِ وَطَهَّرَکِ وَاصْطَفَاکِ عَلَىٰ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ
چطوری بنده ی برگزیده ی خدا…؟!رو به راه؟!رو به رشد؟!
مررررسی برای این پاسخ پر از نورت،تحسین تو،تجلی زیبایی های قلبته،بی دلیل نیست که اسمت رو مریم گذاشتن،هرکسی رو نمیشه مریم صدا زد…مریم ها پر از نور و عشق و رحمت خداوندن…
مریم هارو خدا پذیرفته،خدا پرورششون میده،خدا دست زکریا میسپارتشون و بهشون روزی بی حساب میده…
دم شما گرم…نور قلبت مستدام.
یک عالمه دوستت دارم و برات بهترین هارو آرزو میکنم،در پناه نور میسپارمت و الله یاااارت باشه همیشه.
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خدایی که مهربانیش همیشگیست
سلام سعیده جانم
ممنونم ازت به خاطر کامنت زیباست
که حس میکنم مدار من روبالاتر میبره
چطور انقد آگاهی سعیده
میدونی این روزا خیلی دارم سعی میکنم بهش نزدیک بشم
چشمام بیشتر وقتا ازعشقش خیسه
ولی میدونم عشق توبه خدافرق داره ازجنس حرفات میفهم وحس میکنم
تحسینت میکنم الهی خوشی باشه برات عزیزم
کنترل ذهن اول کار سخته اما نتیجش خیلی شیرینه
ارزششو داره
اما سعیده یه چیزی میگم که میدونم تومیفهمی چی هست منظورم
از ته قلبم انگار بعضی وقتا صدای خداوند رومیشنوم کمکم میکنه همراهیم میکنه
اونقد یه وقتایی کارارو عالی وآسان برام انجام میده که نمیتونم شکرگذاری کنم نمیتونم به زبون بیارم
اما سراسر وجودم سرشارازسپاسگذاریم
خداروشکر میکنم سعیده
منم میخوام مثه توعاشق خداجانم بشم
منم دیوونه شم سعیده باهمه ی اشتباهاتم عاشقشم
سلام زینب جان عزیزم،چطوری رفیق؟!مرسی که مثل الگوی بچه های شیعه داری مارایت الا جمیلا رو در عمل اجرا میکنی…
من عاشقتم که برام مینویسی،شاید خودت ندونی ولی همیشه خدا از طریق کامنتات باهام حرف میزنه…
قلب مهربون وروشنت رو میبوسم و ازت ممنونم که عاشق خدا شدی.
یادت نره خدا هیچ وقت اشتباهات رو قضاوت نمیکنه،خدا مثل ما آدم ها رفتار نمیکنه،خدا خییییییییلی مهربونه…
دوستت دارم رفیق وبرات بهترین هارو آرزو میکنم،در پناه نور میسپارمت و الله یارت باشه همیشه.
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خدایی که مهربانیش همیشگیست
سلام سعیده جانم خوبی
میدونم که خوبی
دقیقا توی کامنتت یه جملهی گفتی که من نیازداشتم
ومیدونم که پروردگارم
به این شکل باهام حرف میزنه
امروز احساس میکردم ازمسیر خارج شدم وانگار احساس گناه داشتم
فقط سعی میکردم خودمو آروم کنم ذکر میگفتم
هی میگفتم خدایا من تسلیم توأم
من ضعیف وناتوانم
اما حالم خوب نمیشد
کامنتت روکه خوندم دیدم خداداره میگه زینب فک نکن اگه خطا کردی
دیگه نمیبیخشمت
وباگناهانت قضاوتت نمیکنه
ازطریق توبهم گفت
من توخیلی چیزاتعقیر کردم خیلی بهتر شدم توآرامش توروابط ایمانم قوی شده ترسام کمتر شده
اما وابستگی
کمترشده اما هست
ولطمه ی که میخورم ازوابستگیه وگرنه همیشه خوبم
یه استاد قرآن دارم
که سه ساله باهاشم
وعادت کردم هرروز بهش پیام بدم وحتما میخوام که محبتش روداشته باشم
توظاهر میگم من خدارودارم اما میبینم اون ته تهای ذهنم
میخواد که محبت بقیه روداشته باشه
حتی
و
قتایی که مسئله براش پیش میاد خودم مسؤل میدونم که دلداریش بدم
دارم سعی میکنم بهتره بشم
ازخداکمک خواستم
خدایی که همه چیزه
باخودم میگم زینب ببین این کاره ی نیس
قدرت خداست
این خانوم قبلا توزندگی نونبود
کی اینوآورد
همون خدابازم کمکت میکنه
خوشحالم به خااطر نتایج عالیت
الهی لحظه به لحظه خوشی باشه برات
دوست دارم
وَٱصۡبِرۡ لِحُکۡمِ رَبِّکَ فَإِنَّکَ بِأَعۡیُنِنَاۖ وَسَبِّحۡ بِحَمۡدِ رَبِّکَ حِینَ تَقُومُ
سلام به سعیده ی عزیزم
بااین دل نوشته ی زیبات که اشک منو دراورد
چقدر مناجات اول کامنتت به دلم نشست
چقدر تو صافی زلالی سعیده جانم
چقدرروحت عظیم شده
چقدر خوبی که همیشه از نجواهای،شیطان و احساسات و گاهی جاده خاکی رفتن مینویسی
که باعث میشه که اگه ذهن کمالگرای من گاهی میخواد سخت بگیره به خودش و بگه اشتباه کردی
کامنتت مثل نور بتابه به قلبم
وخدابهم بگه نگران نباش برای همه هست
چقدر تو فرکانس سپاسگزاری موندن خودش نعمته
(صدای الله اکبر اذان یکی شدبانوشتن این کامنت)
همزمانی ها کارخداونده
حالاکه دوره هم جهت باجریان خداوند تموم شده خیلی مهمه که خودمون روبتونیم توهمون فرکانس عالی نگه داریم به خودم میگم بیشتر
نتایج برامون طبیعی نشه
واون حس ناب و خالص سپاسگزاری رو بتونیم حفظ کنیم
خیلی حسه الهیه
الهی که خدا کمکمون کنه سپاسگزارتر باشیم
ایه اول کامنتم در مورد صبره و خیلی هدایتی الهام شد که برات بنویسم و دلیلش رو فقط خودت میدونی و خدای جان
که میگه
سعیده لذت در لحظه زندگی کردن یادت نره
رخ خواهد داد
نگران نباش
میبوسم هم روی ماهتو
هم قلبه روشنتو که پراز نوره
سلام به روی ماه زهرا جان عزیزم
آیا شما میدونستی که عکس پروفایلت یک آرامش خاصی داره که قلب آدم رو درگیر خودش میکنه؟!
زهراجان،ازت ممنونم که لطف کردی و وقت گذاشتی و برام نوشتی،پیغام خداوند از دستان پربرکتت در بهترین زمان به دستم رسید و قلبم رو روشن کرد.
مرسی که انقدر قلبت پر از نوره،مرسی که به سرچشمه ی نور وصلی و اینجوری پیغام میاری…
یک عالمه دوستت دارم و برات بهترین هارو آرزو میکنم رفیق جانم.
در پناه نور میسپارمت و الله یارت باشه همیشه.
قلبِ فراوان برای توِ نازنین🩵
سلام سعیده عزیزم
الهی من فدای توبشم
چقدرزیبانوشتی
چقدرعاشقانه دلبری کردی
چقدرماهرانه بندگیتو نشون دادی
ازتک تک صحبتات وسپاسگزاریهات اسکرین شات گرفتم تا هرلحظه وهرروزنگاش کنم و بخونمش وعاشقانه ترازقبل سپاسگزارمعبودم باشم
عزیزدلم خیلی حست قشنگه،نگاهت قشنگه،آرامشت قشنگه،ایمانت قشنگه،باورت قشنگه،حال دلت قشنگه،معبودت بی نظیره،سپاسگزاریهات طلایی ومنحصربه فرده،خداروشکربابت این حدازاتصالی که به رب داری
دارم ازت یادمیگیرم عزیزم
چقدرزیباآیات قران خداوندروگلچین کردی،چقدرزیباازتون گل گفتی وگل شنیدم ،دوستت دارم عزیزم،برای من بیشتربگو،هرروزبگو،هرلحظه بگوتاحست روفرکانست رومثل الان دریافت کنم وروززیبایی که خداوندم بهم باعشق هدیه داده روباعشق ودرنهایت دریافت نعمتهای شیرین خداوندسپری کنم وهرلحظه وهرلحظه سپاسگرارش باشم
رب من صدهزارمرتبه شکرت به خاطر رب بودن خودت که تنهاالهه ی قلب منی ،شکرت بابت استاددوست داشتنی وارزشمندم ،شکرت بابت دانشجویان بی نظیری چون سعیده جان که ازشون دارم یادمیگیرم ولذت میبرم
سمیرا جان عزیزم،سلام
چنین مهربان و خوش قلب و دلبرا چرایی؟!
خط به خط کامنتت پر از نور بود رفیق جان،تحسین شما تجلی روشنی قلب شماست،مرسی برای قلب نورانی که داری …
من خیلی انسان خوشبخت و خوش شانسی هستم که بهترین بنده های خدارو توی زندگیم دارم.
یک عالمه دوستت دارم و برات بهترین هارو آرزو میکنم.
در پناه نور میسپارمت و الله یارت باشه همیشه.
به نام جانه جانانم
سلام میکنم به آن نگاه عاشقی که از پشت چشمانت این نوشته را میخواند.
سلام به این نگاه مقدسترین وپاکترین سلام است .
از چه میبینی ؟
کیست که میبیند؟
اگر ماییم که میبینیم پس در خواب که هستیم که میبیند؟
خواب….
دیشب با چشم جانم با آن نگاه عاشقم ،چشمم به دیدن جمال استاد روشن شد …
استاد عزیزم سلام میکنم به شما که دیشب در خواب دوباره به دیدنم امدین ..
خواب دیدم در جمعی هستم که بسیار نیاز به آگاهی دارند گویی این جمع مستأصل بودند ..
جمعی بیچاره و غمگین دورهم نشسته بودند دراتاق بزرگی در طبقه ی دوم یک خانه ی قدیمی
ناگهان در آن جمع یک نفر منو صدا زد ،یک نفر که اورا نمیشناختم ولی ظاهرا او خوب مرا میشناخت..
صدایم کرد و پرسید تو از چه آنقدر خوشحالی؟
چرا شادی؟
چرا مثل ما نیستی ؟
چطور اینقدر سرخوش شدی ؟
میشه به منم بگی چطور اینجوری شدی ؟
من نگاهی به تمام اون افرادی که در اتاق بودند با چهره های غمگین وناامید کردم و مانند رقص سماع چرخی زدم و گفتم من تغییر کردم و گفتم من تغییر کردم با ….
تا اومدم اسم شمارو بیارم وبگم با استاد عباس منش تغییر کردم ناگهان شما از در وارد شدین ومن با شوق شگفت انگیزی گفتم من با این مرد تغییر کردم ..
استاد در خوابم از شدت شوقم ،قلبم داشت از قفسه ی سینم میزد بیرون ..
و من شمارو با افتخار به اون جمع معرفی کردم
ولیکن منو شما در جمع آنها بسی غریبه بودیم…
هیچ کس اعتنایی به ما نکرد ..
و شما دست منو گرفتین و از پله های طبقه ی دوم آمدیم پایین و رفتیم بیرون ..
بیرون از آنجا انسانهای شادی منتظر ما بودند ..
من باذوق به شما میگفتم استاد جان خوشحالم که آمدید ایران ،خیلی وقت بود که انتظار میکشیدیم..
ودرخواب حس کردم آن خانه ی غمزده با آن مردمان غمگین وناامید در شهر قم بود و شما بدون اینکه تلاشی کنید برای تغییر آنها فقط آنجا بودید و سپس از آن خانه باهم بیرون آمدیم وشروع به گشتن و صحبت کردن باهم کردیم ..
بیرون از آن خانه گویی شهری دیگر بود ..
مردمی که دیدیم شاد بودند..
نمیدانم معنا و مفهوم این خواب چیست ..
ولی خیلی روشن وواضح احساسم در خواب هنوزم با منه..
اون حس ذوق وشوقی که از دیدن شما در ایران دیدم هنوزم بامنه..
خواب به این روشنی ووضوح نیازی به هیچ تبدیل و تفسیری نداره..
برای من فقط تکرار قوانین بود..
اینکه علت شادی و رضایت درونی من از زندگی بخاطر تغییر بود بخاطر درک قانون بود..
واینکه لازم نیست تلاشی برای تغییر دیگران کنم حتی اگر خود استاد هم مستقیما با افرادی که آماده نیستند ملاقات کنه واز قوانین براشون بگه ،اعتنایی نمیکنند و به وضوح دیدم که استاد افرادی که خیلی بهشون نزدیک بودن ولز همشهریهاشون بودند رو هیچ تلاشی برای تغییر اونها نکرد و دست منو گرفت واز اونجا اومدیم بیرون ،وبیرون جای دیگری بود با مردمی شاد وخوشحال
استاد جان چندوقته بهتون فکر میکنم میگم نکنه استاد عزیزم داره مقدمات سفرش به ایران رو فراهم میکنه که جلوی دوربین نمیان …
استاد جان من با شما زندگی میکنم چه فایل ویدیویی بزارید و چه نه…
استاد عزیزم
کماکان در جریان رشد وپیشرفت من هستین
هم شما وهم دوستان عزیزم ..
میخوام اینجا به موضوعاتی اشاره کنم که شاید مرتبط با این فایل از پروژه باشه..
داستان از زمانی شروع شد که وقتی من وهمسرم اون ملک خالی که کاربری دامداری داشت رو گرفتیم وشروع به ساختن اونجا کردیم همسرم از دوتا شعبه ی کترینگ و کبابی فاصله گرفت و بیشتر تایمش رو برای ساختن شهرکباب در اونجا به سر برد ..
این پروژه مدت 7 ماه طول کشید از تخریب و بازسازی و تجهیز تا افتتاح دقیقا 7 ماه طول کشید …
تو این 7 ماه عملا من باید توی هردو شعبه ی کترینگ و کبابی حاضر میشدم و اوضاع رو کنترل میکردم …
پس دیگر اون آزادی زمانی که برای گوش کردن فایل و نوشتن و خواندن کامنت داشتم کمتر شد ..
البته روی دوره ی همجهت با جریان خداوند کار میکردم اما شاید روزی فقط یک بار هر جلسه رو گوش میکردم تا جلسه ی جدید بیاد روی سایت …
همین فاصله گرفتن از اگاهیها واز دست رفتن اون انگیزه ی کافی برای بودن در این مسیر به شدت روزهای گذشته بدون اینکه خودم متوجه بشم داشت روی نتایجم تاثیر میگذاشت…
من درباد افتتاح شعبه ی سوم بودم ..
همون باد نتایج ،بدون کار کردنه تمرکزی روی خودم…
چون درخت نتایجم هنوز سبز بود متوجه خشک شدن ریشه ها نبودم …
تااینکه شهرکباب افتتاح شد و عده ای از تأمین کنندگان مواد اولیه جلوتر از مشتریان با کارتخوان هایشان به سمتمان سرازیر شدند ..
گویی مدتی بوده که همسرم برای تامین هزینه ی ساخت وساز و وسایل با آنها تسویه نکرده بوده و مبالغ سنگینی طی چند فاکتور متوالی به آنها بدهکار شده بودیم وبه محض باز شدن شهرکباب کورس جالبی برای دریافت پول باهم گذاشته بودند …
من حیران بودم از این مساله..
وقتی با احسان جانم دراین مورد حرف زدم وعلت را پرسیدم ایشون به من گفتند بخاطر موانعی که سر ساخت وساز و افتتاح، اتفاق افتاد شهرکباب 3 ماه دیرتر باز شده و این تعهدات انجام نشده بخاطر تاخیر در شروع به کار شهرکباب بوده چون در این 3 ماه هزینه های شهرکباب از کترینگ و کبابی تأمین شده
برای همین ،نتونستیم به تامین کنندگان اون دوشعبه پرداختی داشته باشیم واز اونها تا افتتاح شهرکباب مهلت گرفتیم …
ومنم شروع کردم به کنترل نجواها
گفتم خدا بزرگه انشالله خودش کمک میکنه ما بدهیه مردم رو پرداخت میکنیم ..
خلاصه گویا در این اثنا، یکی از طلبکاران خیلی به همسرم فشار میارن و ایشون مجبور شدن بدون مشورت بامن از خواهرشون 4300 دلار که به تومان دوماه پیش میشده 458 ملیون قرض بگیرن و بدن به همین طلبکاری که گفتم
وبه خواهرشون هم گفتن من از شما دلار گرفتم و پولتون رو در اولین فرصت به دلار پس میدم…
ومن این موضوع رو تقریبا یه ماه بعداز انجامش متوجه شدم …
وبازم نجوا وبازم باورهای توحیدی و تغییر زاویه نگاه به جایی که به احساس بهتری برسم و در مومنتوم منفی گیر نکنم وازش بیام بیرون..
وخدارو برای وجودخواهرم ندا که از شاگردان استاده شاکرم چون برای قطع مومنتوم منفی خیلی بهم کمک کرد …
ولی استاد جان این مومنتوم منفی موقت ومقطعی قطع شده بود و با یک بار افزایش قیمت دلار دوباره حس قربانی شدن ،حس اینکه چرا همسرم با من مشورت نکرد ،چرا خواهر همسرم اینطوری به برادرش کمک کرده ،اصلا قصد اون کمک نبوده وایشون برای حفظ سرمایشون این کارو کردن وخلاصه که تمومی نداشت این نجواها .
.منی که سالهاست شاگردی شما رو میکنم یه بار نیومدم لز خودم بپرسم باشه اوکی که همسرت اینکارو کرد ،اوکی که خواهر همسرت اینطوری بهتون پول داده ،چرا از خودت نمیپرسی چرا این اتفاقات برای تو افتاده ؟
چرا نمیپرسی قانون خلق اتفاقات این وسط چی میشه؟!
چرا نمیگی تو توی چه فرکانسی بودی که انقدر ندونسته بدهکارشدی…
ولی اینارو الان دارم میپرسم از خدا چون به این فایل هدایت شدم …
حالا هدایت کی میاد زمانی که آماده ی دریافت باشم ..
حالا چطور آماده ی دریافت این هدایت شدم
زمانی که بخدا گفتم خدای من قلبم سنگینه ،شونه هام سنگینه ،از هیچ زیبایی لذت نمیبرم ..
من احساس قشنگم رو میخوام..
خدایا دلم برات تنگ شده…
من تورو توی مشکلات زندگیم گم کردم ..
تو کجایی خدای من ..
خواهش میکنم تو منو پیدا کن ..
نزار زیر بار این همه تضاد له بشم …
خلاصه که یه روز توی قلبم ندایی اومد ،تصویری دیدم از سال 96و97
منه لیلا عاصی ومستاصل از دست طلبکاران جیگرکی 35 متری و کارگراش، بانک برای خونم
از همه جا وهمه کس خسته وناامید ازش کمک خواستم ،عجز خودمو اعلام کردم گفتم خدایا نجاتم بده و خداوند منو به سمت استاد هدایت کرد که داستانش رو قبلا گفتم واستادم هم براش فایل آماده کردن..
بعد توی همون مشکلات مالی ،روحی ،عاطفی، سلامتی من خدارو پیداکردم ورها شدم ،باروسنگینی تمام مشکلات ومسائل رو سپردم به شانههای قدرتمند خدا ،وغرق شدم در عشقبازیهای شبانه و روزانه با خدایی که استاد به من شناساند..
وبه قدری سبک ورها بودم که با دیدن گلهای یاس جلوی مغازم اشک میریختم ..
به قدری لطیف بودم که احساس میکردم به سبکی پر درومدم و حس پرواز داشتم ..
چه شبها که در سکوت وتنهایی توی آشپزخانه زیر نور مهتاب که از پنجره میتابید مینشستم و صحبتهای استاد رو گوش میکردم واشک میریختم و مینوشتم واصلا فراموش کرده بودم گویی بیرون از من چه خبره..
انگار که خدا خودش مسولیت بدهیهای منو بدوش کشیده بود ومن در آسودگی قرار گرفته بودم..
رها بودم رها
ودراین رهایی وتسلیم وتوکل راه ها یکی یکی بازشد..
ایده ها آمد..
بشین یه لیست از تمام طلبکاران تهیه کن ..
بدهی هارو تقسیم کن ..
ببین با درآمد فعلی چقدر میتونی ماهیانه پرداخت داشته باشی ..
باهاشون جلسه بزار.
ازشون فرصت بگیر ..
بهشون وعده بده ..
فلان تاریخ رو ازت فرصت میخوام ..
شده باشه 10 ماه طول بکشه ،راحت باش بهشون بگو من قلبشون رو برای تو نرم میکنم ..
وواقعا اتفاق افتاد ..
فرصتها بهمون داده شد..
بدهیها در مدت بسیار کمتری با افزایش درآمد با فایل! چگونه درآمد خودرا 3برابر افزایش دهیم،پرداخت شد ..شاید کمتر از 3 یا 4 برابر ..
بچه ها فکرکنم توی ردپاهای اون زمان نوشته باشم دقیقش رو ..
وقتی این تصویر از قلبم و چشم جانم گذشت ..
اشک لز چشمانم جاری شد بهم گفت تو توی اون حد از مشکلات منو پیدا کردی و به ارامش رسیدی تازه اون موقع هیچ نتیجه ای هم توی دستت نبود الان از چه هراسان شدی ،چرا داری خودتو اذیت میکنی ،من هستم من تورو پیدا کردم.
بسپار به من ودوباره مشغول شو
دوباره مشغول شو به زیباییها
مشغول شو به عشق بازی و رها بودن
مشغول شو به اگاهی
و الان بیشتر از دوهفته هست که من در نور خدا غرق و غوطه ورم ..
اونقدر خدارو در هرکس وهرچیز حس میکنم که بسیار لطیف شدم ..
وانقدر زیر پاهام سفت ومحکمه که حتی الان که دلار به قیمتی رسیده که بدهیه من از 458 ملیون به 570 ملیون رسیده هم اصلا ریشه هام نلرزیده و کاملا رهای رهام ..
ومطمئن هستم هرآنچه در بیرونم اتفاق میافته خیر عظیمی برای من داره ..
و خداروشکر میکنم دراین مدت دوماه بخشی از بدهیها رو پرداخت کردیم و دوباره با حس حضوره خداوند، به عنوان منبعه همیشه درجریان، با کارکردن روی خودم و متعهدانه گوش کردنه اگاهیها، در خزانه ی بینهایت خدا رو به روی زندگیمون باز کردیم ..
خدارو هزاران بار شکر میکنم حالا که آماده ی دریافت بودم ودست از تقلی برداشته بودم و آسوده خاطر وراضی زندگی میکردم ،هدایت خدا از راه رسید که به یاد بیارم علت تمام نتایجم را و همین مسیر رو ادامه بدم ودر باد نتایجم نخوابم و ریشه ها رو دوباره تقویت کنم .
ریشه هارو بحال خود رها نکنم ..
باید با همون اشتیاق وانگیزه روی خودم کار کنم ..
مطمعن هستم خیلی زود میام مینویسم که حاصل کارکردن روی خودم این شد که تونستیم تمام بدهیها رو پرداخت کنیم .
دوباره برگردیم به تسویه پای فاکتور..
دوباره برگردیم به ارتقای خودمون و پیشرفت ..
استاد جان درسته که مدتی بخاطر مشغله ی زیاد ازتون دور شدم ولی همچنان در مسیر رشد وپیشرفت بودن به من معنا میده ..
خداروشکر میکنم به شعبه ی سوم رسیدیم ..
شاید کمی مسائل وچالشهای مسیر ،زمانبندی رو به تعویق انداخت ولی ما با حل کردن هرکدوم از اونها رشد زیادی کردیم.
یاد گرفتیم باج ندیم.
یاد گرفتیم عجله نکنیم.
یاد گرفتیم خداوند روزی رسانه وتابلو وتبلیغات مهم نیست.
یاد گرفتیم که انسانهای هم فرکانس خودشون به سمت ما هدایت میشن ..
کلی مساله حل کردیم وچقدر بزرگتر شدیم.
هیچ وقت در این مدتی که با شما بودیم راکد نموندیم و همواره حرکت کردیم و
تنها مسأله ای که باعث شد من از کارکردن روی ریشه هام غافل بشم اول نبودن اون انگیزه ی کافی بخاطر بودن توی نتایج عالی بود وبعدش هم نداشتن برنامه برای خالی کردن زمان برای کارکردن روی خودم..
استاد جان کارکردن روی دوره ی احساس لیاقت به من آموخت که نگران نظرات وقضاوت دیگران نباشم
حالا که در نظر دوستان زیادی لطف دارند ومینویسند شاگرد اول استاد ولی منم اگر لز مسیر قانون بزنم بیرون فرقی نمیکنه شاگرد اول استاد باشم یا پیغمبر خدا ..
تاهر وقت که روی خودم کار میکنم نتایج هست وهروقت غافل بشم و فراموش کنم که این نتایج چطور حاصل شده خیلی نامحسوس از ریشه همه چی رو به خشک شدن میره ..
خدارو شکر میکنم که هنوزم با شما بودم، بودم ولی کم بودم ..
وهمین منو به مسیر قانون برگردوند.
دوباره خدارو پیدا کردم به ارامش رسیدم وکم کم ایده ها والهامات هم پدیدار میشن .
حتما حتما میام از نتایجم مینویسم.
شایدم استادم حضوری دیدمتون وبا ذوق وشوق نتایجم رو بهتون نشون دادم.
آخ که چه شود آن روز را ببینم…
لیلای عزیزم،لیلای قشنگم،لیلای مهربونم…
گریه کردم لیلا،گریه کردم با کامنتت،با خوابی که تعریف کردی،با صداقتت،با ایمانت،با توحیدت،با عزت نفست،با روح پر از عشقت…
شما بی نظیری،فوق العاده ای،شگفت انگیزی…
این همه همزمانی هایی که توی زندگی خودم اتفاق میفته و هم آهنگیش با درس های کامنتت بهم میگه ما همه بهم وصلیم و همه به یک طنابی محکم وصل به خدا…
عاشقتم رفیق بهشتی،شاگرد زرنگ استاد
دمت گرم برای تموم خوبی هات،برای تموم صلح درونت،برای تموم خشوعت در مقابل پروردگار🩵
خیلی دوستت دارم و برات آسونی های بیشتر آرزو میکنم،از صمیم قلبم برای تک به تک خوشبختی هات خوشحال میشم،انگار خودم اون موفقیت هارو به دست آوردم…
در پناه نور میسپارمت و الله یارت باشه همیشه…
به امید دیدارت در بهترین زمان ومکان🩵
به نام جان
سلام سعیده ی عزیزم
سعیده جان اینروزها چقدر رهاتر
چقدر سبکتر
چقدر راضیترم
چقدر با خوندن نوشته هات برمیگردم به مسیرم
مسیری که توی اون بودم ..
ونتایجم گواه اینه..
وحالا با خوندن نوشته های پرمغز تو که جان کلام رو میگی ،کم میگی ولی پر میگی ،دوباره مسیرم برام یادآوری میشه ..
دوباره از امروز شروع کردم به نوشتن فایلهای استاد .
واین رو تو به من یادآور شدی.
گفتی لیلا توهم به یاد بیار که چقدر دفترها پرکردی
چقدر نوشتی ..
چقدر در نوشته هات تفکر کردی.
چقدر در بستر زندگی ،آگاهیهای استاد رو زندگی کردی..
ببین سعیده جان رو ..
به یاد بیار جانه دلم ،لیلای من ..
ومن هم لبیک گفتم رب رحمانم رو ..
از امروز شروع کردم به نوشتن ..
سعیده ی عزیزم
خیلی در شگفتی ام از این حد از پشتکار و تعهد شما.
وبسیار تحسین میکنم شمارو.
دوست قدرتمندم، عاشقتم
درپناه یارمان ،جانه جانان دراسودگی وامنیت باشید .
سلام به لیلای عزیزم
مدت زیادی که شما رو دنبال میکنم
یه شب اتفاقی یکی از کامنتهاتون رو خوندم و بعد رفتم پروفایلتون و شدین جزء اعضای مورد علاقم
و بعد از چندماه هم استاد تو فایلی از کامنتتون صحبت کردن و من چقدر خوشحال بودم که از قبلش باهاتون آشنا شده بودم
خیلی، خیلی زیاد زبان نوشتاری و شخصیتتون رو نزدیک به خودم و قابل فهم میدونم
همیشه برام قابل احترام و تحسین برانگیز بودین تا همین چند وقت پیش که که من و همسرم تصمیمات جدیدی تو زندگیمون گرفتیم
و همزمان شد با پروژه تغییر و شروع احساس لیاقت
و هر روز که دارم پیش میرم به سوالات ذهنیم پاسخ داده میشه
من و همسرم سال 96 نامزد کردیم
وقتی نامزد کردیم ایشون با برادرشون شریکی، یه مغازه خریده بودن و شغلشون فروش لوازم آرایش بود
و یه پرشیا شریکی داشتن، طبقه بالا خونه پدرشوهرم رو هم با هم ساخته بودن و سفت کاریش تموم شده بود، و قرار بود که هر کدوم ا دوام کردن تکمیل کنن اونجارو و برن اونجا زندگی کنن
من اصلا و ابدا از شراکت خوشم نمیومد اما هیچی نگفتم چون خیلی دوسش دارم و دلم نمیخواست این موضوع سبب بحث و دلخوری بینمون بشه
یکی،دو هفته از عقدمون گذشته بود که عزیزم خودش گفت میخواد از برادرش جدا بشه و من چقدر خوشحال شدم
ایشون به سادگی به شراکتشون خاتمه دادن و سهمشون رو فروختن به برادرشون
فقط تو اون طبقه از خونه که بلاتکلیف بود شریک بودن
من به هیچکسی از خانوادم چیزی از این موضوع و اینکه همسرم بیکار شده نگفتم حدود سه ماه مهدی جانم، شغلی نداشت اما من خوشحالترین بودم و آرامشم خیلی زیاد بود چون میدونستم شراکت چقدر بده و مسیر پیشرو برام خیلی روشن بود
همسرم تو این فاصله به من گفت که بهتره حالا که وقت و پول داره طبقه بالای خونه پدرش رو تکمیل کنه و بعد از ازدواج بریم اونجا من خیلی قاطع گفتم اگه اون طبقه به نام تو میشه تکمیلش کن اگه نه من راضی به خرج کردن برای اونجا نیستم و ایشون گفت روش نمیشه همچین درخواستی از خانوادش کنه و ناراحت هم شد از دستم ولی من گفتم خوب پس بهتره خرج نکنیم و بعد گفت که خوب بریم زیرزمین خونه پدرشون زندگی کنیم
مبلغ 20 میلیون اونجارو اجاره داده بودن سال 96 به مستاجر، که پولش رو هم با برادرشوهرم گرفته بودن و سرمایه کار کرده بودن
من قبول کردم که بریم اونجا و کرایه ماهانه هم بدیم
گذشت عید شد و فروردین همگذشت همسرم مغازه آبمیوه فروشی زد
خودش یه تیبا 2 خرید و مبلغ حدود 60 میلیون هم بانک داشتیم
و تو همین حین یه روز زنگ زد و گفت برادرش حاضر نیست مبلغ ده میلیونی که از مستاجر گرفته و دستشه رو بده و میگه اگه میخواین برین اونجا خودتون کامل پولو بدین مستاجر بره
مهدی جانم خیلی از این موضوع ناراحت بود ولی من خیلی خوشحال شدم
گفتم ذرهای دلیل نداره ناراحت بشیم خوب ما با این پول میریم جای بهتری خونه میگیریم و همون اجاره ماهانه رو اونجا میدیم و کاملا آرومشون کردم و اطمینان دادم بهشون که این بهتره برامون
قرار بود ما آذر ماه مراسم عروسیمون باشه
اما یه دفعه همه چی خیلی گرون شد، و یه شب که با همسرم داشتیم صحبت میکردیم گفت که پول داره بی ارزش میشه و و نمیدونه چیکار کنه من گفتم بیا خونه بخریم ماشین و بفروشیم و طلاهای منو و وام ازدواج منم بزاریم و عوضش بریم وسایل قسطی بخریم و قسطشو تو بده
من در نظر داشتم که یه خونه باشه حتی پشت قواره هم بود اشکال نداره
اون موقع با استاد آشنا نشده بودم و راجع به قسط و وام چیزی نمیدونستم
همسرم چندروزی گشت و گفت نه، دلش نمیخواد خونه پشت قواره بخره و بهتره که از مامانش طلاهاشو قرض بگیره
علیرغم اینکه من راضی نبودم ایشون این کارو کرد و تازه پول ما شد حدود 110 میلیون و باز هم همه املاکیا میگفتن با این پول خونه پیدا نمیشه ولی من مطمئن بودم میشه و با یه شور و شوقی دنبال خونه بودیم که خیلی زود یه خونه سه طبقه 60 متری که فقط زیر زمینش کامل بود و دو طبقه دیگش نیمه کاره بود پیدا کردیم به مبلغ 120 میلیون
روز قبل معامله یه مشتری دیگه هم پیدا شده بود و همسرم نگران بود که به ما فروخته نشه ولی من بهش گفتم اگه حق الهی ما باشه حتما ما میخریمش و خریدیم اصلا نگران نبودم بلکه کاملا هم امیدوار بودم
خونه رو خریدیم و زیرزمین رو رهن دادیم به مبلغ 20 میلیون و پول خونه رو تسویه کردیم و با باقی موندشم شروع کردیم به تکمیل کردن خونه
وسایل جهیزیه رو قسطی خریدیم و خیلی خلاصه حتی تخت و میز غذاخوری و میز آرایش و این طور چیزام نخواستم که همسرم بگیره(چون سرویس چوب با ایشون بود) بدون اینکه توجهی داشته باشم به حرف و تیکههای اطرافیان
خرید عروسی نرفتیم و فقط یه لباس عروس گرفتم که اونم هزینه خریدش از اجاره لباس نو کمتر بود
لباس حنابندون پارچه گرفتم و پول خیاط هم موند
همه چیز جور شد
با هزینههای کم چیزای خوب میگرفتیم
ادمهای خوب سر راهمون قرار میگرفتن
مهربون و دوس داشتنی
جشن عروسیمون خیلی خوب برگزار شد از پول شباشای حنابندون پول میوه تالار و پول آرایشگاه منو دادیم
و پولهای هدیه عروسی هزینه تالار و ارکس و قربونی رو دادیم
و هنوزم بعد گذشت 8 سال همه از خوشمزگی شام و شیرینی اون شب میگن
یادمه حساب کردیم به طور تقریبی و گفتیم اگه سالاد بدیم کنار زرشک پلو پولش زیاد میشه بهتره ماست بدیم، اگه موز بخریم پولمون نمیرسه میوه سیب و پرتقال و خیار گرفتیم، حتی پول نموند که من کفش بخرم و کیف و کفش عقدم رو پوشیدم
و خودمون دو تایی بدون هیچ تجربهای از پس هزینهها بر اومدیم
تا چند ماه بعد عروسی فقط داشتیم به سفیدکار و لوله کش و کاشیکار و برق کش و … بدهیامون و میدادیم
ماشین هم نداشتیم
راستی فقط یه موتور داشتیم که اونم هنوز با برادرشوهرم شریک بودیم و تو هوای سرد با همون میرفتیم بیرون
اوایل ازدواج بود و گاهی بحثای شدیدی به خاطر حرفای خانواده همسرم بینمون پیش میومد
و من هم مدام سر همون طلا ناراحت بودم تو دلم
و خدا میدونه که حتی یکبار هم مادرشوهرم چیزی به رومون نیاورد ولی من خودم اصلا حالم خوب نبود برای اون بدهی
گذشت من باردار شدم ، پراید خریدیم، پسرمون به دنیا اومد و همسرم اصرار داشت خونه رو عوض کنیم و به محلهی بهتر بریم
خونه خودمون رو سال 99 فروختیم 740 میلیون و تو یه محله عالی یه خونه قدیمساز خریدیم 76 متری به مبلغ 750 میلیون
ماشین و فروختیم و 50 میلیون هم وام گرفتیم و خونه رو بازسازی کردیم باز هم کلی بدهکار شدیم و همسرم هم مدام سر کار بود و سخت میگذشت
تصمیم گرفتیم خونه رو دوباره بفروشیم و تغییر بدیم جامونو از طرفی هم همسرم از شغلش اصلا راضی نبود و تصمیم گرفتیم مغازه رو هم جمع کنیم و شغلمون بشه بازسازی خونه
خونه خیلی زود فروش رفت دو روزه
با یه سود عالی بدون تورم
یه خونه صد متری دو طبقه خریدیم و یه پراید باز سازی کردیم خونه رو یه انگشتر حدود 5 گرمی خریدیم و تصمیم گرفتیم طلای مادرشوهرم خورد خورد برگردونیم
اما این خونه زود فروش نرفت
قسط اون وام 50 میلیونی که ماهی حدود دو میلیونبود عقب افتاده بود
اوایل سال 1401 بودیم
اوضاع اصلا اونجوری که ما فکر میکردیم پیش نرفت
یه سری بحث هم بین ما و خانواده همسرم پیش اومد
اون طبقه بالا که نصفه کاره مونده بود رو برادرشوهرم تکمیل کرده بود و اجاره داده بود بدون اینکه سهم همسرم و بده و به خاطر عقب افتادن قسط وام هم چون ضامن ما بود بهمون فشار میآورد
خلاصه بحث و اختلاف بالا گرفت و بیپولی هم بود
تو همون روزا من با استاد آشنا شدم و و عضو سایت شدم
اون روزا چون تصمیم گرفته بودیم که شغلمون بازسازی خونه باشه و بالطبع اون باید مدام اسباب کشی میکردیم چون مستاجری رو دوست نداشتیم دیدیم کلی وسایل اضافه داریم و با فروش اونا اموراتمون رو میگذروندیم و همسرم هم اسنپ میرفت فشار روحی رومون زیاد بود دوست داشتیم بریم مسافرت، با فروش یه سری وسایل 5 میلیون پول جور کردیم و اواخر شهریور 1401 رفتیم شمال و مشهد همزمان با جریان مهسا امینی و تو کل سفر ما فایلای توحید عملی رو گوش میدادیم و اینترنتمون هم قطع بود و بیخبر بودیم از همه جا و کلی خوش گذروندیم شش شب تو چادر خوابیدیم و چقدر عالی بود من تو شمال تو چادر سرما خوردم و رفتم دکتر و ازم پرسیدن اوضاع شهر شما چطوره چون شهر ما قم بود و من فکر کردم به خاطر کرونا میپرسن و دکترو پرستارا گفتن نه به خاطر شورش اما ما اصلا خبر نداشتیم شورش شده
رفتیم مشهد و همزمان بود با ایام شهادت امام رضا پول کمی برامون مونده بود مشهد و تا به حال به اون شلوغی ندیده بودم به خاطر سرماخوردگی خیلی بی حال بودیم و اصلا اتاق پیدا نمیکردیم اینجا همسرم خیلی عالی کنترل ذهن میکرد اما من به خاطر سرما خوردگی کلا کلافه شده بودم قبل از ظهر رسیدیم مشهد اما تا نصفه شب جایی پیدا نکرده بودیم همش تو دلم میگفتم خدایا من ازت جای خوب میخوام شده حتی رایگان، یه نفر پیشنهاد کرد تو حسینیه بخوابیم اولش قبول کردیم ولی وقتی رفتم بالا دیدم نمیتونم بین اون همه خانم غریبه جدا از همسرم بخوابم و قبول نکردم و اومدم پایین و دیگه برنگشتم اونجا به همسرم گفتم بریم و تو دلم گفتم خدایا من لذت اتاق عالی خواستم نه اینجا
گشتیم و یه هتل خوب و تمیز با قیمت نسبتا مناسب تو اون شلوغی پیدا کردیم و سه شب موندیم و کلی خوش گذشت شب چهارم تصمیم داشتیم از حرم برگشتیم تو ماشین بخوابیم و صبح حرکت کنیم به سمت قم یه گوشه از حیاط حرم نشسته بودیم داشتیم غذای نذری میخوردیم که یه پسر جوون تو اون شلوغی اومد و به ما گفت جا برای خواب دارین منم گفتم میخوایم تو ماشین بخوابیم و گفت که تو یه هتل نزدیک به حرم به مسافرایی که خانوادهان اتاق رایگان میدن و ما رفتیم و اتاق و دیدیم و اون شب موندیم اونجا یه اتاق بزرگ و تمیز و شیک با همه امکانات و نزدیک حرم
خدا باز هم معجزشو به من نشون داد من تو شوک بودم چون تو دلم اون گفت و گو هارو با خدا کرده بودم و اون چقدر قشنگ جواب داده بود
ما بعد لز اینکه از مشهد اومدیم
خیلی نشونههادیدیم و کاملا تو آرامش بودیم دیگه حتی نگران بدهی طلا و قسط عقب افتاده و بیپولی هم نبودیم
ما از اول ازدواجمون یارانههامونو جدا نکرده بودیم تو همون ایام بی پولی قبل از مشهد رفتن رفتیم و یارانمونو جدا کردیم از خانوادههامون و اونجا گفتم الان پسرم دو سالشه بهش یارانه عقب افتادشو میدن گفتن نه مشکل خودتون بودین که جدا نکردین و همچین قانونی نداریم
و قبل از مسافرتمون هم یارانه دادن ولی همون به اندازه سه نفرمون
بعد از مسافرت انقدر که حال ما خوب بود و همش فایل میدیدیم همش تو فرکانس خوب بودیم و ذرهای به جریانات سیاسی کاری نداشتیم کاملا بی طرف
یه روز من دیدم مبلغ سه میلیون ششصد پول اومد تو حسابم به عنوان یارانه و دوباره هم نهصد تومن دیگه اومد یارانه عقب افتاده پسرمو حتی با سودش داده بودن و چقدر به کمک ما اومد اون پول
خدا داشت برامون شاهکار میکرد
یه شب داشتیم یه فایل از لایوای استاد نگاه میکردیم که بعد لز پایانش به همسرم گفتم اگه خونه فروش رفت بیا طلاهای مامانتو کامل بخریم و بدیم چون ایشون کامل به تو داد طلاهارو و اصلا با کسی مشورت نکرد بیدرنگ به تو داد و ما هم باید همین کارو کنیم
من چند وقت بود پریودم عقب افتاده بود بیبیچک نشون نمیداد
پسرم سرما خورده و بردم دکتر که خانوم بودن و تخصص زنان هم داشتن بهشون مشکلمو گفتم و گفتن نه امکان نداره باردار باشی گفتم آخه سر پسرم هم بیبی چک نشون نداد گفت اون اتفاقی بوده و برام سونو نوشت گفت به احتمال زیاد کیست داری جوابشو بیار بهت دارو بدم
قبل از رفتن به سونو من چند تا نشونه دیدم و چون اون فایل مهاجرت استاد و اینکه نشونهها رو به فال نیک گرفته بودن و دیده بودم گفتم پس اینا هم نشونست که من باردارم و رفتم سونوگرافی و دکتر گفتن خانم شما بارداری و قلبش هم تشکیل شده و 8 هفتتونه من کلی خوشحال شدم اشک شوق ریختم و دکتر و همکارشون هم از خوشحالی من کلی خوشحال شدن
دو روز بعدش خونمون به قیمت خوب به فروش رفت و دقیقا فرداش قبل از اینکه خونه بخریم تمام طلای مادرشوهرم و حدود 76 گرم بود خریدیم و دادیم
بعد از گوش دادن به فایل آزاده خانم که تو آمریکا زندگی میکنن واممون رو هم تسویه کردیم کامل و خونه بزرگتری خریدیم به قیمت عالی خونه 130 متری که طبقه بالاش رو هم ساختیم
بعد از اینکه طلارو خریدیم طلا یه افزایش قیمت زیاد داشت تو مدت حدود یکی دو هفته یعنی همزمانیها و عمل به الهامات عالی بود برامون و خدا بهترین پلن و چیده بود
ساختن طبقه دوم خونه جدید و کارای بناییش حسابی دست و بالمون تنگ کرده بود به طوری که پول برلی انسولین و ویتامین و آزمایشات من باقی نمونده بود اما من ایمان داشتم خدا محافظ من و بچمه و ایده اومد پارکینگ خونه رو که مستقل بود ورودیش رهن بدیم دقیقا به اون قیمتی که میخواستیم رهن دادیم و خیلی زیاد مشکلات مالیمون حل شد
ما خیلی به نداری خوردیم اما بعد از تعهدمون دیگه قرض و وام نگرفتیم و خدا هم مدام دست ما رو میگرفت و کمکمون میکرد بیمه رایگان یک ماهه برام زدن و یک روز قبل از پایانش من زایمان کردم
تو اتاق عمل خدا رو بزرگترین ناظری و حامی دیدم و کمکم کرد نزدن آمپول کفلین و خودم که هیچی اطلاعات پزشکی ندارم به پرستارا یادآوری کنم و فشارم که از ترس و استرس بالا رفته بود سریع پایین اومد
و دو ماه بعد از زایمانم خونه به فروش رفت با قیمت خوب
و دو تا خونه خریدیم و کلی مسیر طی کردیم
اشتباهاتمون رو فهمیدیم
الان یه ماشین مدل بالا داریم ایکس 22پرو و یه خونه قشنگ و سرمایه ای برای آغاز یک کار جدید
من ایمان پیدا کردم که هر تضادی چقدر تو دلش برام نشونه داشته و ارزشمند بوده
وچه تجربههایی به دست آوردیم
و چه باورهای خوبی ساختیم
و پی بردم به حکمتهاش
حتی چند وقت پیش یه اقدامی باعث شدما چند میلیونی ضررکنیم که سریع فهمیدیم و دیگه تو اون مسیر نرفتیم
اما اگه اون اتفاق نمیفتاد ما شاید انقدر زود دوزاریم نمیافتاد
کامنتهای شما چقدر چراغ راه بوده برای من و همسرم
لیلا جانم کامنتم طولانی شد
بارها خواستم براتون کامنت بنویسم
اما دیدم که اغلب خیلی کم جواب میدین کامنتها رو و دلم نمیخواست به این خاطر کامنت بنویسم اما با خودم گفتم من مینویسم و تشکر جانانه میکنم از لیلای عزیزم
اگه جواب دادن که خیلی ممنونم و عالی میشه
اگرهم نه باز هم عالیه چون من بینهایت ازشون یاد گرفتم
و کمترین کاری که میتونم بکنم یه سپاسگذاری جانانست
دوست دارم از تجربههات تو کسب و کارت بیشتر بنویسی عزیزم
در پناه خدای یکتا باشی زیبارو
به نام جان
سلام میکنم به نسرین عزیزم
دختر خوب خدا
چقدر روند زندگیت شیرین وپراز درس وآگاهی بود.
خیلی با مرور مسیرت ،زندگیه خودم مرور شد ..
نسرین جان ازت بی نهایت سپاسگزارم.
امروز با پروین ستاره ای در آسمان هفتم درکه بودیم .
کل مسیر رفت وبرگشت وتمام اون مدتی که باهم پیمایش داشتیم درمورد نشانه ها وقانون صحبت میکردیم از زیبایی طبیعت لذت بردیم و کلی فرکانس عالی ارسال شد.
در این میان به پروین گفتم ..
پروین جان یک ندای بلند وواضح درونی بهم میگه دلارهای خواهر شوهرت رو من میخوام بدم تو نه خودت گرفتی نه قراره خودت پس بدی ،بسپار به من واز زندگیت لذت ببر .
به پروین گفتم پروین ببین من کی به تو این حرفو میزنم دوتا اتفاق میافته، یا ما آسان میشویم برای اسانیها از طریق پایین آمدن نرخ دلار. ویا از طریق ثروت به غیر حسابیکه خدا وعده داده وسرازیر میشه به زندگیمون مثل بشکن زدن آسونه آسون پرداختش میکنیم …
والان با خوندن کامنت تو ،دقیقا دوباره خدا به من لبیک گفت.
گفت که لیلای من ،من آماده ام.
همونطور که نسرین جان طلای مادرهمسرش رو قبل از افزایش قیمت طلا پرداخت کرد ،بسپار به من ببین برات چه نقشه ای دارم..
خداجون منکه امروز صبح به پروین گفتم که صدای توروشنیدم که اسانم میکنی برای آسانی ها
وتوای مهربان دانا وتوانا اینبار برای قرص کردن دل من ،با نوشته ی نسرین حرف زدی ..
نسرین قشنگم ..
عاشقتم .
سپاسگزارم برای حرفای دلی و صمیمی که زدی
سلام به خواهر گرامی، آبجی لیلای عزیز، بنده در این حد نیستم که بخوام برای شما مطلبی بنویسم چون در مسیر تکامل مالی در نقطه صفر هستم، یعنی کارمندم و هنوز بیزینسم رو ران نکردم، اما به عنوان برادر کوچک و با توجه به همزمانی، دوست دارم این مطلب رو کوتاه به عرضتون برسونم
فاذکروا الله کثیرا لعلکم تفلحون
خواهر جان، این ذکر الهی فقط یاد خدا نیست، حضوره، حضور
مثل نمازه، که تمام وجودمان و قلبمون باید پیش معبود باشه
همون که خدا میگه رجال لا تلهیهم تجارت و لا بیع عن ذکر الله
میدونی چیه آبجی، البته زیره به کرمان میبرم و شما حکم استادی دارین واس امثال من، اما نکته همینجاست، که ما کسب و کار و معیشت و زندگی رو میخوایم برای درک دلدار، برای لمس حضورش، اما گاها اتفاق میافته و طبیعی هم هست، که اصل رو گم میکنیم و اون کسب و کار، روابط و … خودش برامون میشه اصل، در حالی که اونی که باعث رشد و لذت ما از زندگی میشه، درک حضور خداوند در این کسب و کار، روابط و … است
امروز دیدم حالم داره بد میشه، خیلی تعمق کردم، تا صدایی از اعماق وجودم بهم گفت: حسین! تو از اصلا غافل شدی و تو ظواهر گیر کردی!
سلام به دوست ارزشمندم لیلا جانم
امیدوارم که همچنان در نور خداوند غرق و غوطه ور باشی
برای کاری،برنامه ی دو،سه روز به تهران اومدم،اما الان نزدیک به ده روز شده من همچنان تهرانم،و هر روز داره یه مسئله تووی کارم پیش میاد،امروز دیگه گفتم خدایا جریان چیه،چرا کارم تکمیل نمیشه،اخه برای نزدیکترین دوستم که ما با هم تهران اومدیم برای کارمون،برای ایشون سریعا انجام شد،اما برای من هنوز نیمه کاره مونده،امروز برای اینکه خودمو آروم کنم،باور الخیر فی ما وقع رو تکرار میکردم،فایل تسلیم در برابر خداوند رو گوش دادم،و فایل های دیگه،قلبم آروم تر شد،بعد توو دلم گفتم خدایا چی میشه خیریت اینکه موندم تهران،این باشه که استاد بیاد ایران و من استاد رو ببینم،وقتی شما از خوابتون نوشتی،و من امروز داشتم با خدا راجبش حرف میزدم،قند توو دلم آب شد،داشتم فکر میکردم استاد بیاد،چه لباسی بپوشم،از کدوم نتیجه م براش تعریف کنم…
لیلا جانم به امید روزی که تووی شهر کباب دور استاد عزیزمون،پیامبر زمانمون حلقه بزنیم و از قانون و نتایج مون با استاد صحبت کنیم،به امید اون روز که امید دارم به زودی رقم میخوره،انشالله…
میبینمتون
دوستون دارم
بزار من دهمین نفر باشم برای پاسخ
سلام بر خواهر راه دور و نترس و بی باکم سرکار خانم لیلا خانم
من الان هیچ ایده ای ندارم همینطوری اومدم اومدم از کامنت های نورانی یه نفر گرفتم سر رشته رو تا منو آورد اینجا
کامنتتون رو خوندم پاسخها رو هم ایضا
اون خانومی که نوشته بودند سر جریان خونه خریدن و …
چقدر الگوی خوبین ایشون
آقا
خدای دلار با خدای طلا مگه فرق داره؟
نه داره؟
مگه همه ی معدن های گنجهای آسمان و زمین مال اون نیست؟ خب اونجا شده اینجا هم میشه دیگه
خانم بشارتی شما یه جوری به گردن بیشتر بچه های سایت حق دارین بخاطر اون کامنت مشهورتون
بقول استاد تو یک لایو هدف گذاری بود فکر کنم میگن دو تا راه حل برای باور رسیدن به اهداف وجود داره یکی دیدن رسیدن بقیه به اهدافی حالا شبیه به مال تو (قضیه طلا)
یکی هم استناد به رسیدن به اهداف قبلی خودت
و بقول استاد
استفاده از کلمه همون خدا همون خدا همون خدا
من یکی از دلایل برطرف شدن مشکل این دوستمون در فروش خانه و حل شدن گرفتاریشون رو مسافرت میدونم
اصلا لامصب معجزه میکنه به نظر من همینالان به ذهنم رسید اینکه ملت میگن رفتیم فلان امام یا امامزاده نذر کردیم و فلان گرفتاریمون برطرف شده من فکر میکنم دو تا علت داره
یکیش همون رفتنه است و یکی هم سپردن و رها کردنش
اما خدا خیلی کریمه خیلی حالیشه خیلی
ها بخودا
من سال 98 با پول الان بیش از 2 میلیارد چک داشتم دریغ از دو هزار تومن دارایی
خونه رو گذاشتم برای فروش اما دریغ از مشتری
تو معدن کار میکردم
یه ملکی خریده بودم که مفصله
آخه یه طرف این درد خودته یه طرف لگدهای ذهنت و این زخم زبانها وای امان از زخم زبان امان
ویل لکل همزه لمزه
امام حسین ع میگن این ویل یک چاهیه اون ته جهنم اون ته ته سلول انفرادی
آره خلاصه رفتم مسافرت همدان کلی هم خوش گذشت
روزی که برگشتم تو راه برگشت بنگاه اولی زنگ زد بیا دیگه مشتری منتظره
دومی زنگ زد چرا نمیای
باورتون نمیشه بقول رزا خانوم
اومدن در خونه ما با هم دست به یقه شدند سر اینکه کی بفروشه
و نقد فروختم و چک ها رو قبل از رسیدن موعدش ازش گرفتم براش پول ریختم
الیس الله بکاف عبده؟ آفکرس که کاف عبده
هزار تا
باور کن هزار تا مثال دارم خود خدا اومد این پشت یقه منو گرفت از تو باتلاق کشیدم بیرون فووتمم کرد تا خشک شدم
صبر مفتاح الفرج
سلام جناب یوسفی داداش جواد عزیزم
امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگی قشنگتون
آقا من عاشق شما هستم :)
شما که اینقدر قشنگ مینویسین کمتر مارو چشم انتظار بزارین خب :))))
شما توی نوشتارتون با اونکه موضوعات به شدت مهم و کلیدی رو بهش اشاره میکنین ولی جالبه توی عمق موضوع به شدت مهم و جدی شوخ طبعی های ریز خاصی اضافه میکنین که لذت بخش و یونیک میکنه کامنت های شما رو
جناب یوسفی عزیزم یک مقدار بیشتر بنویسین لطفا
ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت کامنت پُر برکت و فوقالعاده ارزشمندتون
از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو برای شما آرزومندم
در پناه خدا باشین همیشه
سلام به لیلای دوست داشتنی
بسیار لذت میبرم از خوندن کامنتهای شما دوست عزیز
هروقت ایمیلِ آمدنِ کامنت شما از طرف سایت استاد عزیزم،برام میاد… با خوشحالیِ تمام کامنت شمارو باز میکنم و میخونم…
و چقدر به موقع بود این کامنت…. چقدر به موقع بود!!!
بنام خداوند بخشنده مهربان
سلام خدمت استاد عزیزم و سرکار خانم شایسته
و
دوستان هم مسیر توحیدیم در این سایت إلهی
وسلام خدمت خواهر خوبم سرکار خانم بشارتی..
خانم بشارتی چقدر کامنت شما عالی بود وچقدر عبرت انگیز برای من چه درسهای که نداشت
صبح زود هدایت شدم به کامنت شما خدا را هزاران بارشکر
چه خوب از حال روز زندگیتان نوشته بودید چقدر به دلم نشست وچقدر اشک ریختم ..
چقدر خوابتون زیبا بود لذت بردم..
قدر خواهرتان را بدونیدکه آن هم دستی از دستان خداوند هستند.
وچقدر خوبه در شرایط های بحرانی کمک حال وهم فکر داشته باشه نزاره مومنتم منفی شکل بگیره..خدا را هزاران بارشکر
واقعا همان طور هست که گفتین
اگه مافقط بتوانیم مومنتم مثبت ایجاد کنیم یا مومنتم منفی را قطع کنیم و بتوانیم همه بار سنگینی را روی دوشمان هست که به خداوند بسپاریم 80الی90درصد مسیر راطی کردیم
کاملا شرایط شمارا میفهمم چون خودم هم ی دورای توی این شرایط افتادم..
ولی متأسفانه آن موقع با استاد آشنا نبودم خیلی فشار کشیدم..
خوشبختانه شماقبلاً از فایلهای استاد نتیجه گرفتین وهم به قوانین آشناترین خدا را هزاران بارشکر.
من ایمان دارم شرایط شما روز به روز بهتر و بهتر میشود..
وهمان طوری که نوشتید اگه توی همین مسیر توحیدی باشیم و
به گفته های استاد عمل کنیم وکاری به کسی نداشته باشیم و نخواهیم کسی را به زور باخدا و قرآن و سایت استاد عباس منش آشنا کنیم..ما تمام درسامون را یاد گرفتیم.
امیدوارم بهترینها نصیبتان بشه.انشالله..
آرزو میکنم همه دوستان خوبم نتیجه عالی بگیرند و به خواسته هاشون برسن الهی آمین
در پناه خداوند وهاب ورزاق باشید
بنام زیبای دوست که چه داریم از فضل وعنایت اوست،
سلام به خانم بشارتی عزیز وخود ساخته تبریک میگم موفق شدن ،ورشد در مسیر زیبای خداوند رزاق و مهربانم ،وخیلی تحیسین تون کردم وخدارا شکر که به کامنت عالی شما هدایتدشدم ،
چون من هم بهدلیل بی انگیزگی وبی هدفی ،از اموزه ها استاد موحد وپیامبر زمان ما دور شدم ،
زیر چک ولگد جهان دارم می میرم ،انشالله با کمک خداوند ،شروع میکنم روی خودم کار کردن را،وبه امید خدا،خدای گم شده ام را مجدد پیدا میکنم، وشما هم اگر هم فکری یاراهنمایی توانستید داشته باشید سپاسگزارم، وخدا راشکر میکنم بابت وجود باارزش شما عزیزان وسایت زندگی آفرین استاد عباس منش، عزیزم قلبم وتوحیدی ام،
سلام به لیلای مهربون که با خوندن کامنت های قشنگت حس میکنم به خدا نزدیک تر میشم
لیلا جان منم چند بار خواب دیدم که استاد به ایران اومده و یه حسی همش بهم میگه استاد ایرانه ،استاد خیلی به من نزدیکه
ان شاالله که خدا فرصتی را برامون فراهم کنه که استادمون را از نزدیک ببینیم
سلام به لیلا جان عزیزم امیدوارم که همشه خوب باشی..
چقدر خوندن کامنت های شماحالمو دگرگون کرد لیلا جان وچقدر به موقع خوندم..
مرسی که برامون مینویسی و چقدر با خوندن کامنتهات اشک از چشمام جاری میشه .
و امیدوارم بهترین هارو در این مسیر تجربه کنی وبنویسی والگوی دیگران بشی عزیزم.
ایشالا منم روی این مقاومتم پا بذارم وبنویسم…
ممنون ازت لیلای نازنین و عزیزم.