تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۹
موضوع این قسمت: کلید زنده نگه داشتن انگیزهها
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- چرا با اینکه میدانم بهبود باورها یک فرایند دائمی است اما باز هم در نقطهای از مسیر فکر میکنم باورهایم به اندازه کافی قدرتمند کننده شده. در نتیجه ورودیهای ذهن را کنترل نمیکنم و دوباره به عقب بر میگردم؟
- جادوی هدفهای کوتاه مدت؛
- تفاوت حسادت سازنده با حسادت مخرب
چرا متوقف میشویم؟
چرا با اینکه میدانیم نباید کار کردن روی خودمان را قطع کنیم، بعد از رسیدن به یک سری نتایج (خانه، درآمد خوب، رابطه)، انگار به شرایط عادت میکنیم، انگیزهمان کم میشود و در یک «تلهی موفقیت» گرفتار میشویم؟
پاسخ استاد به این سوال، یک درس «پیشرفته» برای مدیریت ذهن و حفظ رشد دائمی است. اگر احساس میکنید شور و اشتیاق گذشته را ندارید یا به نتایج فعلی خود راضی شدهاید، شنیدن این فایل میتواند همان «ضربه» یا «تلنگر» بیدارکنندهای باشد که به آن نیاز دارید.
در این گفتگو، استاد عباس منش به ریشههای روانشناختی «توقف پس از موفقیت» میپردازند و راهکارهای عملی قدرتمندی برای عبور از آن ارائه میدهند:
۱. راز «اهرم رنج و لذت» در سکون
استاد توضیح میدهند که تمایل طبیعی انسان، «حرکت نکردن» و ماندن در منطقهی امن است. در ابتدا، «رنجِ» نداشتنها (خانه، پول، رابطه) ما را به حرکت وادار میکند. اما وقتی به «لذت» رسیدن به آنها دست مییابیم، آن اهرم رنج از بین میرود و ما متوقف میشویم. این یک تلهی طبیعی است که اگر آگاهانه مدیریت نشود، منجر به سقوط میشود.
۲. ذهنیت «گشنه بمانید»
چرا برخی افراد بعد از رسیدن به قله، باز هم تشنهی موفقیت هستند؟ استاد با استفاده از الگوی شگفتانگیز «زینالدین زیدان» – که هم بهعنوان بازیکن و هم مربی به تمام افتخارات ممکن رسید – توضیح میدهند که تفاوت قهرمانان واقعی با افراد موفقِ موقتی، در توانایی «گشنه نگه داشتن» ذهن برای موفقیتهای بیشتر است.
۳. تکنیک «هدف بعدی»
استاد یک تکنیک عملی را فاش میکنند که خودشان برای جلوگیری از توقف استفاده میکنند: «قبل از اینکه به هدف فعلیتان برسید، هدف بعدی را انتخاب کنید.» ایشان توضیح میدهند که دقیقاً چه زمانی باید این کار را انجام دهید تا همواره موتور انگیزهی شما روشن بماند.
۴. خطرات مرگبار «مقایسه» (دو لبهی تیغ)
این بخش بسیار کلیدی است. استاد توضیح میدهند که چرا مقایسهی خود با افراد «بدبخت» و راضی بودن به اینکه «حداقل از آنها بهتریم»، یک سم کشنده است که بهزودی شما را همسطح آنها خواهد کرد. از طرف دیگر، توضیح میدهند که چرا مقایسهی خود با افرادی که «فاصلهی فرکانسی» بسیار زیادی با ما دارند و حسرت خوردن، به همان اندازه خطرناک است. راهحل صحیح، پیدا کردن الگوی الهامبخش است.
۵. خودشناسی پیشرفته: چگونه از «غرور» و «حسادت» به نفع خود استفاده کنیم؟
در بخش پایانی، گفتگو به سطح عمیقتری از «خودشناسی» میرسد. استاد تأکید میکنند که احساساتی مانند غرور، حسادت، خشم و ترس، بخشی از انسان بودن ما هستند و انکار آنها توهم است. در عوض، باید یاد بگیریم چگونه این احساسات را به «غرور مولد» یا «حسادت سازنده» تبدیل کنیم؛ یعنی از آنها بهعنوان سوخت و انگیزهای قدرتمند برای حرکت رو به جلو استفاده کنیم، نه مانعی برای توقف.
تمرین این قسمت:
استاد از «تلهی موفقیت» صحبت کردند؛ یعنی رسیدن به یک سری اهداف (مثل خانه، ماشین، درآمد خوب) و سپس کم شدن انگیزه و متوقف شدن.
نقطهی توقف، سکون یا «رضایت» شما در مسیر موفقیت کجا بوده است؟
لطفاً در کامنتها بنویسید:
چه زمانی احساس کردید که به اندازهی کافی به دست آوردهاید و انگیزهتان کم شد؟
و مهمتر از آن، چه «اهرمی» (دیدن یک الگوی بسیار موفقتر، یک هشدار از طرف جهان، یا یک تضاد و مشکل جدید) شما را از این خواب بیدار کرد و باعث شد دوباره «تشنهی» رشد و موفقیت شوید؟
تجربهی شما میتواند تلنگری برای بیدار شدن فرد دیگری باشد.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۹15MB17 دقیقه













به نام جانه جانانم
سلام میکنم به آن نگاه عاشقی که از پشت چشمانت این نوشته را میخواند.
سلام به این نگاه مقدسترین وپاکترین سلام است .
از چه میبینی ؟
کیست که میبیند؟
اگر ماییم که میبینیم پس در خواب که هستیم که میبیند؟
خواب….
دیشب با چشم جانم با آن نگاه عاشقم ،چشمم به دیدن جمال استاد روشن شد …
استاد عزیزم سلام میکنم به شما که دیشب در خواب دوباره به دیدنم امدین ..
خواب دیدم در جمعی هستم که بسیار نیاز به آگاهی دارند گویی این جمع مستأصل بودند ..
جمعی بیچاره و غمگین دورهم نشسته بودند دراتاق بزرگی در طبقه ی دوم یک خانه ی قدیمی
ناگهان در آن جمع یک نفر منو صدا زد ،یک نفر که اورا نمیشناختم ولی ظاهرا او خوب مرا میشناخت..
صدایم کرد و پرسید تو از چه آنقدر خوشحالی؟
چرا شادی؟
چرا مثل ما نیستی ؟
چطور اینقدر سرخوش شدی ؟
میشه به منم بگی چطور اینجوری شدی ؟
من نگاهی به تمام اون افرادی که در اتاق بودند با چهره های غمگین وناامید کردم و مانند رقص سماع چرخی زدم و گفتم من تغییر کردم و گفتم من تغییر کردم با ….
تا اومدم اسم شمارو بیارم وبگم با استاد عباس منش تغییر کردم ناگهان شما از در وارد شدین ومن با شوق شگفت انگیزی گفتم من با این مرد تغییر کردم ..
استاد در خوابم از شدت شوقم ،قلبم داشت از قفسه ی سینم میزد بیرون ..
و من شمارو با افتخار به اون جمع معرفی کردم
ولیکن منو شما در جمع آنها بسی غریبه بودیم…
هیچ کس اعتنایی به ما نکرد ..
و شما دست منو گرفتین و از پله های طبقه ی دوم آمدیم پایین و رفتیم بیرون ..
بیرون از آنجا انسانهای شادی منتظر ما بودند ..
من باذوق به شما میگفتم استاد جان خوشحالم که آمدید ایران ،خیلی وقت بود که انتظار میکشیدیم..
ودرخواب حس کردم آن خانه ی غمزده با آن مردمان غمگین وناامید در شهر قم بود و شما بدون اینکه تلاشی کنید برای تغییر آنها فقط آنجا بودید و سپس از آن خانه باهم بیرون آمدیم وشروع به گشتن و صحبت کردن باهم کردیم ..
بیرون از آن خانه گویی شهری دیگر بود ..
مردمی که دیدیم شاد بودند..
نمیدانم معنا و مفهوم این خواب چیست ..
ولی خیلی روشن وواضح احساسم در خواب هنوزم با منه..
اون حس ذوق وشوقی که از دیدن شما در ایران دیدم هنوزم بامنه..
خواب به این روشنی ووضوح نیازی به هیچ تبدیل و تفسیری نداره..
برای من فقط تکرار قوانین بود..
اینکه علت شادی و رضایت درونی من از زندگی بخاطر تغییر بود بخاطر درک قانون بود..
واینکه لازم نیست تلاشی برای تغییر دیگران کنم حتی اگر خود استاد هم مستقیما با افرادی که آماده نیستند ملاقات کنه واز قوانین براشون بگه ،اعتنایی نمیکنند و به وضوح دیدم که استاد افرادی که خیلی بهشون نزدیک بودن ولز همشهریهاشون بودند رو هیچ تلاشی برای تغییر اونها نکرد و دست منو گرفت واز اونجا اومدیم بیرون ،وبیرون جای دیگری بود با مردمی شاد وخوشحال
استاد جان چندوقته بهتون فکر میکنم میگم نکنه استاد عزیزم داره مقدمات سفرش به ایران رو فراهم میکنه که جلوی دوربین نمیان …
استاد جان من با شما زندگی میکنم چه فایل ویدیویی بزارید و چه نه…
استاد عزیزم
کماکان در جریان رشد وپیشرفت من هستین
هم شما وهم دوستان عزیزم ..
میخوام اینجا به موضوعاتی اشاره کنم که شاید مرتبط با این فایل از پروژه باشه..
داستان از زمانی شروع شد که وقتی من وهمسرم اون ملک خالی که کاربری دامداری داشت رو گرفتیم وشروع به ساختن اونجا کردیم همسرم از دوتا شعبه ی کترینگ و کبابی فاصله گرفت و بیشتر تایمش رو برای ساختن شهرکباب در اونجا به سر برد ..
این پروژه مدت 7 ماه طول کشید از تخریب و بازسازی و تجهیز تا افتتاح دقیقا 7 ماه طول کشید …
تو این 7 ماه عملا من باید توی هردو شعبه ی کترینگ و کبابی حاضر میشدم و اوضاع رو کنترل میکردم …
پس دیگر اون آزادی زمانی که برای گوش کردن فایل و نوشتن و خواندن کامنت داشتم کمتر شد ..
البته روی دوره ی همجهت با جریان خداوند کار میکردم اما شاید روزی فقط یک بار هر جلسه رو گوش میکردم تا جلسه ی جدید بیاد روی سایت …
همین فاصله گرفتن از اگاهیها واز دست رفتن اون انگیزه ی کافی برای بودن در این مسیر به شدت روزهای گذشته بدون اینکه خودم متوجه بشم داشت روی نتایجم تاثیر میگذاشت…
من درباد افتتاح شعبه ی سوم بودم ..
همون باد نتایج ،بدون کار کردنه تمرکزی روی خودم…
چون درخت نتایجم هنوز سبز بود متوجه خشک شدن ریشه ها نبودم …
تااینکه شهرکباب افتتاح شد و عده ای از تأمین کنندگان مواد اولیه جلوتر از مشتریان با کارتخوان هایشان به سمتمان سرازیر شدند ..
گویی مدتی بوده که همسرم برای تامین هزینه ی ساخت وساز و وسایل با آنها تسویه نکرده بوده و مبالغ سنگینی طی چند فاکتور متوالی به آنها بدهکار شده بودیم وبه محض باز شدن شهرکباب کورس جالبی برای دریافت پول باهم گذاشته بودند …
من حیران بودم از این مساله..
وقتی با احسان جانم دراین مورد حرف زدم وعلت را پرسیدم ایشون به من گفتند بخاطر موانعی که سر ساخت وساز و افتتاح، اتفاق افتاد شهرکباب 3 ماه دیرتر باز شده و این تعهدات انجام نشده بخاطر تاخیر در شروع به کار شهرکباب بوده چون در این 3 ماه هزینه های شهرکباب از کترینگ و کبابی تأمین شده
برای همین ،نتونستیم به تامین کنندگان اون دوشعبه پرداختی داشته باشیم واز اونها تا افتتاح شهرکباب مهلت گرفتیم …
ومنم شروع کردم به کنترل نجواها
گفتم خدا بزرگه انشالله خودش کمک میکنه ما بدهیه مردم رو پرداخت میکنیم ..
خلاصه گویا در این اثنا، یکی از طلبکاران خیلی به همسرم فشار میارن و ایشون مجبور شدن بدون مشورت بامن از خواهرشون 4300 دلار که به تومان دوماه پیش میشده 458 ملیون قرض بگیرن و بدن به همین طلبکاری که گفتم
وبه خواهرشون هم گفتن من از شما دلار گرفتم و پولتون رو در اولین فرصت به دلار پس میدم…
ومن این موضوع رو تقریبا یه ماه بعداز انجامش متوجه شدم …
وبازم نجوا وبازم باورهای توحیدی و تغییر زاویه نگاه به جایی که به احساس بهتری برسم و در مومنتوم منفی گیر نکنم وازش بیام بیرون..
وخدارو برای وجودخواهرم ندا که از شاگردان استاده شاکرم چون برای قطع مومنتوم منفی خیلی بهم کمک کرد …
ولی استاد جان این مومنتوم منفی موقت ومقطعی قطع شده بود و با یک بار افزایش قیمت دلار دوباره حس قربانی شدن ،حس اینکه چرا همسرم با من مشورت نکرد ،چرا خواهر همسرم اینطوری به برادرش کمک کرده ،اصلا قصد اون کمک نبوده وایشون برای حفظ سرمایشون این کارو کردن وخلاصه که تمومی نداشت این نجواها .
.منی که سالهاست شاگردی شما رو میکنم یه بار نیومدم لز خودم بپرسم باشه اوکی که همسرت اینکارو کرد ،اوکی که خواهر همسرت اینطوری بهتون پول داده ،چرا از خودت نمیپرسی چرا این اتفاقات برای تو افتاده ؟
چرا نمیپرسی قانون خلق اتفاقات این وسط چی میشه؟!
چرا نمیگی تو توی چه فرکانسی بودی که انقدر ندونسته بدهکارشدی…
ولی اینارو الان دارم میپرسم از خدا چون به این فایل هدایت شدم …
حالا هدایت کی میاد زمانی که آماده ی دریافت باشم ..
حالا چطور آماده ی دریافت این هدایت شدم
زمانی که بخدا گفتم خدای من قلبم سنگینه ،شونه هام سنگینه ،از هیچ زیبایی لذت نمیبرم ..
من احساس قشنگم رو میخوام..
خدایا دلم برات تنگ شده…
من تورو توی مشکلات زندگیم گم کردم ..
تو کجایی خدای من ..
خواهش میکنم تو منو پیدا کن ..
نزار زیر بار این همه تضاد له بشم …
خلاصه که یه روز توی قلبم ندایی اومد ،تصویری دیدم از سال 96و97
منه لیلا عاصی ومستاصل از دست طلبکاران جیگرکی 35 متری و کارگراش، بانک برای خونم
از همه جا وهمه کس خسته وناامید ازش کمک خواستم ،عجز خودمو اعلام کردم گفتم خدایا نجاتم بده و خداوند منو به سمت استاد هدایت کرد که داستانش رو قبلا گفتم واستادم هم براش فایل آماده کردن..
بعد توی همون مشکلات مالی ،روحی ،عاطفی، سلامتی من خدارو پیداکردم ورها شدم ،باروسنگینی تمام مشکلات ومسائل رو سپردم به شانههای قدرتمند خدا ،وغرق شدم در عشقبازیهای شبانه و روزانه با خدایی که استاد به من شناساند..
وبه قدری سبک ورها بودم که با دیدن گلهای یاس جلوی مغازم اشک میریختم ..
به قدری لطیف بودم که احساس میکردم به سبکی پر درومدم و حس پرواز داشتم ..
چه شبها که در سکوت وتنهایی توی آشپزخانه زیر نور مهتاب که از پنجره میتابید مینشستم و صحبتهای استاد رو گوش میکردم واشک میریختم و مینوشتم واصلا فراموش کرده بودم گویی بیرون از من چه خبره..
انگار که خدا خودش مسولیت بدهیهای منو بدوش کشیده بود ومن در آسودگی قرار گرفته بودم..
رها بودم رها
ودراین رهایی وتسلیم وتوکل راه ها یکی یکی بازشد..
ایده ها آمد..
بشین یه لیست از تمام طلبکاران تهیه کن ..
بدهی هارو تقسیم کن ..
ببین با درآمد فعلی چقدر میتونی ماهیانه پرداخت داشته باشی ..
باهاشون جلسه بزار.
ازشون فرصت بگیر ..
بهشون وعده بده ..
فلان تاریخ رو ازت فرصت میخوام ..
شده باشه 10 ماه طول بکشه ،راحت باش بهشون بگو من قلبشون رو برای تو نرم میکنم ..
وواقعا اتفاق افتاد ..
فرصتها بهمون داده شد..
بدهیها در مدت بسیار کمتری با افزایش درآمد با فایل! چگونه درآمد خودرا 3برابر افزایش دهیم،پرداخت شد ..شاید کمتر از 3 یا 4 برابر ..
بچه ها فکرکنم توی ردپاهای اون زمان نوشته باشم دقیقش رو ..
وقتی این تصویر از قلبم و چشم جانم گذشت ..
اشک لز چشمانم جاری شد بهم گفت تو توی اون حد از مشکلات منو پیدا کردی و به ارامش رسیدی تازه اون موقع هیچ نتیجه ای هم توی دستت نبود الان از چه هراسان شدی ،چرا داری خودتو اذیت میکنی ،من هستم من تورو پیدا کردم.
بسپار به من ودوباره مشغول شو
دوباره مشغول شو به زیباییها
مشغول شو به عشق بازی و رها بودن
مشغول شو به اگاهی
و الان بیشتر از دوهفته هست که من در نور خدا غرق و غوطه ورم ..
اونقدر خدارو در هرکس وهرچیز حس میکنم که بسیار لطیف شدم ..
وانقدر زیر پاهام سفت ومحکمه که حتی الان که دلار به قیمتی رسیده که بدهیه من از 458 ملیون به 570 ملیون رسیده هم اصلا ریشه هام نلرزیده و کاملا رهای رهام ..
ومطمئن هستم هرآنچه در بیرونم اتفاق میافته خیر عظیمی برای من داره ..
و خداروشکر میکنم دراین مدت دوماه بخشی از بدهیها رو پرداخت کردیم و دوباره با حس حضوره خداوند، به عنوان منبعه همیشه درجریان، با کارکردن روی خودم و متعهدانه گوش کردنه اگاهیها، در خزانه ی بینهایت خدا رو به روی زندگیمون باز کردیم ..
خدارو هزاران بار شکر میکنم حالا که آماده ی دریافت بودم ودست از تقلی برداشته بودم و آسوده خاطر وراضی زندگی میکردم ،هدایت خدا از راه رسید که به یاد بیارم علت تمام نتایجم را و همین مسیر رو ادامه بدم ودر باد نتایجم نخوابم و ریشه ها رو دوباره تقویت کنم .
ریشه هارو بحال خود رها نکنم ..
باید با همون اشتیاق وانگیزه روی خودم کار کنم ..
مطمعن هستم خیلی زود میام مینویسم که حاصل کارکردن روی خودم این شد که تونستیم تمام بدهیها رو پرداخت کنیم .
دوباره برگردیم به تسویه پای فاکتور..
دوباره برگردیم به ارتقای خودمون و پیشرفت ..
استاد جان درسته که مدتی بخاطر مشغله ی زیاد ازتون دور شدم ولی همچنان در مسیر رشد وپیشرفت بودن به من معنا میده ..
خداروشکر میکنم به شعبه ی سوم رسیدیم ..
شاید کمی مسائل وچالشهای مسیر ،زمانبندی رو به تعویق انداخت ولی ما با حل کردن هرکدوم از اونها رشد زیادی کردیم.
یاد گرفتیم باج ندیم.
یاد گرفتیم عجله نکنیم.
یاد گرفتیم خداوند روزی رسانه وتابلو وتبلیغات مهم نیست.
یاد گرفتیم که انسانهای هم فرکانس خودشون به سمت ما هدایت میشن ..
کلی مساله حل کردیم وچقدر بزرگتر شدیم.
هیچ وقت در این مدتی که با شما بودیم راکد نموندیم و همواره حرکت کردیم و
تنها مسأله ای که باعث شد من از کارکردن روی ریشه هام غافل بشم اول نبودن اون انگیزه ی کافی بخاطر بودن توی نتایج عالی بود وبعدش هم نداشتن برنامه برای خالی کردن زمان برای کارکردن روی خودم..
استاد جان کارکردن روی دوره ی احساس لیاقت به من آموخت که نگران نظرات وقضاوت دیگران نباشم
حالا که در نظر دوستان زیادی لطف دارند ومینویسند شاگرد اول استاد ولی منم اگر لز مسیر قانون بزنم بیرون فرقی نمیکنه شاگرد اول استاد باشم یا پیغمبر خدا ..
تاهر وقت که روی خودم کار میکنم نتایج هست وهروقت غافل بشم و فراموش کنم که این نتایج چطور حاصل شده خیلی نامحسوس از ریشه همه چی رو به خشک شدن میره ..
خدارو شکر میکنم که هنوزم با شما بودم، بودم ولی کم بودم ..
وهمین منو به مسیر قانون برگردوند.
دوباره خدارو پیدا کردم به ارامش رسیدم وکم کم ایده ها والهامات هم پدیدار میشن .
حتما حتما میام از نتایجم مینویسم.
شایدم استادم حضوری دیدمتون وبا ذوق وشوق نتایجم رو بهتون نشون دادم.
آخ که چه شود آن روز را ببینم…
به نام جان
سلام میکنم به نسرین عزیزم
دختر خوب خدا
چقدر روند زندگیت شیرین وپراز درس وآگاهی بود.
خیلی با مرور مسیرت ،زندگیه خودم مرور شد ..
نسرین جان ازت بی نهایت سپاسگزارم.
امروز با پروین ستاره ای در آسمان هفتم درکه بودیم .
کل مسیر رفت وبرگشت وتمام اون مدتی که باهم پیمایش داشتیم درمورد نشانه ها وقانون صحبت میکردیم از زیبایی طبیعت لذت بردیم و کلی فرکانس عالی ارسال شد.
در این میان به پروین گفتم ..
پروین جان یک ندای بلند وواضح درونی بهم میگه دلارهای خواهر شوهرت رو من میخوام بدم تو نه خودت گرفتی نه قراره خودت پس بدی ،بسپار به من واز زندگیت لذت ببر .
به پروین گفتم پروین ببین من کی به تو این حرفو میزنم دوتا اتفاق میافته، یا ما آسان میشویم برای اسانیها از طریق پایین آمدن نرخ دلار. ویا از طریق ثروت به غیر حسابیکه خدا وعده داده وسرازیر میشه به زندگیمون مثل بشکن زدن آسونه آسون پرداختش میکنیم …
والان با خوندن کامنت تو ،دقیقا دوباره خدا به من لبیک گفت.
گفت که لیلای من ،من آماده ام.
همونطور که نسرین جان طلای مادرهمسرش رو قبل از افزایش قیمت طلا پرداخت کرد ،بسپار به من ببین برات چه نقشه ای دارم..
خداجون منکه امروز صبح به پروین گفتم که صدای توروشنیدم که اسانم میکنی برای آسانی ها
وتوای مهربان دانا وتوانا اینبار برای قرص کردن دل من ،با نوشته ی نسرین حرف زدی ..
نسرین قشنگم ..
عاشقتم .
سپاسگزارم برای حرفای دلی و صمیمی که زدی
به نام جان
سلام سعیده ی عزیزم
سعیده جان اینروزها چقدر رهاتر
چقدر سبکتر
چقدر راضیترم
چقدر با خوندن نوشته هات برمیگردم به مسیرم
مسیری که توی اون بودم ..
ونتایجم گواه اینه..
وحالا با خوندن نوشته های پرمغز تو که جان کلام رو میگی ،کم میگی ولی پر میگی ،دوباره مسیرم برام یادآوری میشه ..
دوباره از امروز شروع کردم به نوشتن فایلهای استاد .
واین رو تو به من یادآور شدی.
گفتی لیلا توهم به یاد بیار که چقدر دفترها پرکردی
چقدر نوشتی ..
چقدر در نوشته هات تفکر کردی.
چقدر در بستر زندگی ،آگاهیهای استاد رو زندگی کردی..
ببین سعیده جان رو ..
به یاد بیار جانه دلم ،لیلای من ..
ومن هم لبیک گفتم رب رحمانم رو ..
از امروز شروع کردم به نوشتن ..
سعیده ی عزیزم
خیلی در شگفتی ام از این حد از پشتکار و تعهد شما.
وبسیار تحسین میکنم شمارو.
دوست قدرتمندم، عاشقتم
درپناه یارمان ،جانه جانان دراسودگی وامنیت باشید .