تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۰ - صفحه 11 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

482 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    جیم هاپر گفته:
    مدت عضویت: 2353 روز

    استاد جان سلام

    استاد این کامنت ربطی به فایل نداره

    نمیدونم واقعا چیشد که به این درک از واحد رسیدین

    ولی واقعا بزرگه

    چیشد که اینقدر کوچک شدین واینقدر بزرگ

    چیشد که نور برقلبتون تابید

    قطعا فیزیک و ماده نمیتونه چنین درکی ایجاد کنه

    یک جاهایی یک بخشهایی از فایلها هستن که معلومه نفستون از یه جای گرم بلند میشه

    صداتون از یجا دیکه میاد

    میخوام بگم مولانارو درک میکنم که تخلصش رو گذاشت خموش

    خموش از حیرت

    خموش از ترس

    خموش از زیبایی

    خموش از عشق

    خموش از کوچکی و خموش از بزرگی

    وقتی انسان به وحدت میرسه

    وقتی انسان تبدیل به عدد یک میشه

    وقتی مرز بیرون و درون بین انسان شکسته میشه

    انسان تبدیل میشه به عدد یک

    امیدوارم تونسته باشم انرژیم رو از طریق کلام بهتون انتقال بدم

    و امیدوارم وقتی خوندین اون لبخند از حیرت و ارامش و عشق رو لبتون بشینه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1488 روز

    به نام خدای هدایتگرم

    سلام به استاد جانم، مریم جان نازنینم و همه‌ی دوستای هم‌فرکانسی و همراه دلم.

    استاد جانم، اولین بار با ماجرای «یک‌شبه پولدار شدن» اون موقع‌ها آشنا شدم که تازه آخرای دبیرستان بودم. یه دختر پر از هیجان و خیال بودم، که فکر می‌کردم همه‌چی راحت به‌دست میاد. یادمه یکی از آشناها منو با یه شرکت بازاریابی شبکه‌ای آشنا کرد. فضای اونجا پر از شور و حرف‌های قشنگ بود. همه از ماشین‌های مدل بالا، سفرهای خارجی و آزادی مالی حرف می‌زدن. منم با خودم گفتم: آره، منم می‌تونم! فقط کافیه چند نفر رو معرفی کنم و خیلی زود برسم به اون زندگی رویایی.

    تمام ذهنم شده بود اینکه یه روزی بقیه نگام کنن و بگن: «ببین فاطمه چی شد!» دلم می‌خواست دیده بشم، تحسین بشم، بقیه باورم کنن. اما نمی‌فهمیدم دارم دنبال یه تصویر خالی از معنا می‌دوم.

    تقریباً یه سال از عمرمو برای اون کار گذاشتم. هر روز جلسه می‌رفتم، آدم‌های زیادی رو معرفی می‌کردم، برای فروش اجناس از این در به اون در می‌زدم… اما هیچ خبری از پیشرفت نبود. فقط خستگی بود، بی‌انگیزگی، و یه حس تهی بودن. چون در ظاهر فعال بودم ولی درونم پر از ترس و عجله بود. عجله برای رسیدن، نه رشد کردن.

    آخرش نه تنها به پولی نرسیدم، بلکه همون سرمایه‌ای هم که گذاشته بودم، از بین رفت. اون موقع از همه شاکی بودم. از خودم، از اونایی که منو وارد این مسیر کرده بودن، از دنیا… ولی حالا که سال‌ها از اون روزا گذشته، می‌فهمم اون تجربه یکی از قشنگ‌ترین هدایت‌های خدا بود.

    اون شکست یه تلنگر بود برای بیدار شدنم. یاد گرفتم هیچ موفقیتی یه شبه به‌دست نمیاد، و هیچ‌کسی فقط با شعار دادن رشد نمی‌کنه. اون موقع پر بودم از شعار و آرزو، اما خبری از درک درون نبود.

    فهمیدم موفقیت از درون شروع میشه، از ایمان، از حس خوب، از باور، نه از داد زدن و تکرار جمله‌های قشنگ. چون آدمای زیادی رو دیدم که فقط حرف می‌زدن، اما نه تو عمل موفق بودن، نه تو دلشون آرامش داشتن.

    وقتی با شما آشنا شدم استاد جانم، تازه فهمیدم راه واقعی موفقیت یعنی رشد درونی. اینکه اول باید خودت بشی اون آدم موفق، بعد دنیا خودش اون رو توی زندگیت منعکس می‌کنه. فهمیدم هیچ اتفاقی شانسی نیست.

    همون‌طور که شما همیشه می‌گید، جهان ما روی نظم و قانون بنا شده. پس چطور ممکنه چیزی توش شانسی باشه؟

    ما دقیقاً همون چیزی رو جذب می‌کنیم که می‌فرستیم. هر فکری، هر احساسی، هر باوری داره مدار زندگی‌مونو می‌سازه.

    اون موقع من تو مدار کمبود بودم، تو مدار «می‌خوام زود برسم»، و جهان هم همونو بهم نشون می‌داد: نرسیدن، خستگی، ناامیدی. ولی حالا می‌دونم وقتی درونم پر از حس لیاقت، عشق و فراوانی باشه، دیگه رسیدن یه مسیر طبیعی میشه، نه سختی.

    الان هر وقت یاد اون روزا می‌افتم، با لبخند نگاهش می‌کنم. چون می‌دونم اون شکست، در واقع یه هدیه بود؛ یه راه برای بیدار شدنم، برای شناخت خودم، برای شروع یه مسیر واقعی.

    بعضی شکست‌ها در واقع شروع یه بیداری‌ان. خدا گاهی ما رو از راه سخت‌تر می‌بره تا ما قوی‌تر، آگاه‌تر و خودمون‌تر بشیم. اون روزا فکر می‌کردم باختم، اما حالا می‌دونم اون‌جا تازه شروع کردم به پیدا کردن خودم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  3. -
    مجتبی کاظمی گفته:
    مدت عضویت: 3658 روز

    به نام خداوند هدایتگر مهربان

    خدایا من هرآنچه که دارم از آن توست و از تو به من رسیده است

    سلام به استاد عباس‌منش عزیز و سرکار خانم شایسته گرامی و تمام خانواده صمیمی عباس‌منش

    خداوند را شاکر و سپاسگزارم که تمامی کیهان و جهان براساس قوانین ثابت و بدون تغییر و در نظم و هماهنگی کامل مدیریت میشود

    و اگر من بر طبق این قوانین عمل کنم، سعادت و خوشبختی من تضمین شده است

    هیچ چیزی در جهان شانسی و اتفاقی نیست و هر اتفاقی که برای من رخ می‌دهد و هر موقعیتی که در آن قرار میگیرم بر اساس همین

    قانونمندی جهان و با توجه به فرکانس‌های است که من میفرستم

    و خوبی این قانونمندی جهان این است که من هر وقت اراده کنم و از مسیری که اشتباه میروم برگردم، نتایجم نیز شروع به تغییر کردن

    می‌کنند.

    به لطف آموزه‌های استاد عباس‌منش، من تاکنون به این ترفندهای یک شبه پولدار شدن گرفتار نشدم، حتی زمانی‌هم که همه مردم

    ایران وارد بورس شده بودند و بقول خودشان درآمدی که با یک بالارفتن قیمت سهام بدست می‌آوردند در تمام زندگی کسب نکرده

    بودند، نیز وسوسه نشدم که در بورس سهام سرمایه گذاری کنم و از این بابت از استاد عباس منش سپاسگزارم

    ولی در اطرافم و از همکارانم بودند تعداد خیلی زیادی که تمام سرمایه خود و اطرافیان را وارد بورس یا موارد مشابه کردند و همیشه

    هم من را مورد طعنه قرار میدادند که تو از جامعه عقب افتادی، ولی در نهایت آنها بودند که سرمایه خود را بکل از دست دادند

    مثلا موقعی بود که سود سپرده‌های بانکی نهایتاً 18 درصد بود ولی در اصفهان یک شرکت که متعلق به شرکتهای فولاد بود با ادعای اینکه من در بخش صنعت تجارت انجام میدهم و سود بالای 30 درصد به سپرده‌گذاران می‌داد

    یا دو قرض‌الحسنه در اصفهان بود به نامهای محمد رسول‌الله و کریم اهل بیت که با گذاشتن سپرده، یعد از مدت کوتاهی دوبرابر

    سپرده را تسهیلات پرداخت میکرد و تقریبا اکثریت مردم اصفهان و استانهای همجوار پول خود را به نیت دریافت تسهیلات دوبرابری

    در این موسسات سپرده کردن و دست آخر نه تنها نتوانستند تسهیلات دریافت کنند بلکه سپرده خود را نیز با جنگ و دعوا و آنهم

    به صورت اقساط دریافت کردند، یعنی جوری شد که آنها به موسسه تسهیلات پرداخت کردند

    و این جمله را بایستی با آب طلا نوشته و همیشه جلوی چشمان خودم قرار بدهم تا هیچوقت گرفتار چنین تله‌هایی نشوم:

    ثروت و موفقیت نه با شانس، بلکه با فهم قوانین الهی، هدایت درونی و اصلاح مسیر خلق می‌شوند

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  4. -
    ندا گلی گفته:
    مدت عضویت: 2128 روز

    سلام

    «بعضی درس‌ها درد دارند، اما اگر باعث شوند که مسیر درست را ببینی، آن درد در واقع رحمت است.»

    خدایا شکرت برای مسیر بعدی که توش قرار گرفتم برای تغییر

    چقدر یادآوری دوباره مثال قمار بندرعباس برام پر از درس بود و چقدر باعث شد تعهد و دوباره برای خودم یادآوری کنم و جدی ش بگیرم اینکه همون موقع با خودتون و خدا عهد کردین دیگه توی موارد این چنینی شانسی و قماری و برنده شدن این شکلی خودتون و قرار ندید

    و من یه فرد نزدیکی رو میبینم که بعد دوبار شکست بزرگ خوردن و به اصلاح چک و لقدها هنوز ازین موضوع درس نگرفته …

    و اینا باعث میشه هیچ وقت نخوام خودم و تو همچین موقعیت هایی قرار بدم البته که به لطف خدا خیلی ساله واقعا سمتش نرفتم ولی دوباره به خودم یادآور میشم این موضوع رو

    درباره تمرین این جلسه

    من تو آژانس هواپیمایی بودم و بعد که اومدم بیرون گفتم اوضاع من داشت خوب میشد و زد و از شانس ما بیماری پندمیک شد و بیشترین ضربه رو شرکت های گردشگری خوردن و بعدا نه تنها دیگه ازین موقعیت بعنوان بدشانسی یاد نکردم بلکه خدار و شکر کردم همچین موقعیتی بوجود اومد چون من بازار بودم و سود آژانسمون بیشتر روی چین بود و من سال 1399اومدم بیرون امسال سال 1404 تازه یکی دو ماه هست که دوباره میشه هزینه ای هم نادیده بگیریم از لحاظ ویزا راحت تر بشه رفت اونم ویزای تجاری حالا توریستی رو یکی دو سال هست اکی هستش و تو این 5سال من کلی از هر لحاظ دیگه بزرگ شدم شغل تغییر دادم با ادمهای زیادی در ارتباط بودم رشد کردم خونه عوض کردیم و… ولی اگه همونجا بودم در خوشبینانه ترین حالت اگه هنوز اونجا کار میکردم الان تازه قرار بود ب سود برسم که تازه خود مدیرم مستقیم روی چین کار میکردمن روی دبی و ترکیه و شهرهای داخلی بودم و اصلا من بعد اون رفتم سراغ شغل حسابداری شغلی که هیچ سر رشته ای در اون نداشتم و حتی حساب کتابمم همیشه مشکل داشت همه میگفتن سنت سنی نیست که بخوای یه اموزشی رو شروع کنی و کاراموز بشی بعدم حسابدار اینقددر زیاده بازاری ها معمولا حسابدار نمیخوان خودشون حساب کتابشون و انجام میدن و اکثرا هم حسابداراشون مرد هست یا خانوم های متاهل و سن بالا تو دختر جوونی اصلا خانوم هاشون گیر میدن اینها باورهایی بود که بعدها به گوشم رسید شاید اگه همون اول میشنیدم روم تاثیر میزاشت ولی من تمام این باورها رو نقص کردم و حتی جایی که مشغول شدم بعدها که خواستم بیرون بیام خانومش اصرار داشت منن اونجا بمونم و حتی چندین بار خودش میگفت اقا رضا دوستت داره و بمون همینجا رشد میکنی و ازین صحبتها که بارها راجع بهش گفتم ولی هدایت خداوند و هروقت تو مسیر کارم پیش گرفتم همیشه برام برد داشته و هیچ وقت نگران این نبودم من اینهمه اینجا بودم خم و چم کارو یاد گرفتم بیمه برام رد شده سابقه کارم و بیشتر کنم و ازین داستانا که همه میگن و حتی یبار دو ماه مونده بود به عید میخواستم بیام بیرون خود مدیرم پشماش ریخته بود :))) میگفت حداقل بمون عیدی ت و بگیر بعد عید تصمیم میگیری میمونی یا نه ولی من میگفتم اگه قراره اوضااع دیرکرد حقوق و افزایش حقوقی که وعده داده بودین انجام نشه با وعده وعید عید الکی نه وقت خودم و میگیرم نه شما

    خیلییی مواقع دیگه بوده که گفتم نگا شانس ما مثلا تو یه صفی گفتم همه کارشون انجام شد شانس ما یهو برقا رفت کلن یاد گرفتم شانس ما رو از دیالوگ های روزمره م حذف کنم و اتفاقا تو یه کامنتی هم راجع بهش گفتم نمیگم الان دیگه اصلا نمیگم ولی به جرات از شاید روزی ده بار که تو کلامم بود الان شاید ماهی یبار یجا حواسم نباشه اونم دیالوگی بین دوستامون جهت فان بگم

    و همه اینا از فضل خداوندو اموزش های بینظیر استاد عشقم هست استاد بینهایت دوستتون دارم بسیار ازتون سپاسگزارم و خدا رو روزی میلیون بار بابت داشتنتون شکر میکنم

    از خانوم شایسته جانم هم سپاسگزارم

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  5. -
    آینا راداکبری گفته:
    مدت عضویت: 3662 روز

    سلام

    جهان یکسره در حال نشانه فرستادن برای ماست و ما به اندازه بزرگ شدن خود و درک وجودی خودمان از نشانه ها بهره می بریم. پس برای رشد بیشتر خودمان و راحتی خودمان باید ظرف وجودی خودمان را بالاتر ببریم و روحمان را متعالی کنیم.

    شانسی در دنیا وجود ندارد و کسی که از شانس استفاده می کند و آن را میگوید برای این است که بهانه ای برای از استفاده نکردن از قانون می آورد. شانس هم قانون دارد وقتی که طبق قانون عمل نکنی می گویی شانس ندارم در حالیکه همچنین چیزی وجود ندارد.

    وقتی که طبق قانون عمل میکنیم نتیجه کار هم مشخص است و شانسی در این میان نیست چون به نسبت استفاده از قانون نتیجه هم مشخص است.

    با نشانه اول وقتی که حواسمان باشد درسش را میگیریم و دیگر تکرارش نمی کنیم همیشه باید هوشمند باشیم واین در ذات ما باشد که راحت باشیم یعنی به طور ذاتی بخواهیم که همیشه از قانون استفاده کنیم و قانونها در ذهن ما مرور شود.

    وقتی که از قانون استفاده میکنیم نتیجه کاملا مشخص است و نیازی به باور کردن به شانس نیست و همیشه میدانیم که باید چه کار کنیم

    از تجربیات خودمان همیشه استفاده کنیم از تجربیات دیگران هم استفاده کنیم راه میان بر را می رویم و راههای خوب را زودتر پیدامیکنیم. تجربیات خوب را تکرار کنیم و به هوش باشیم که استفاده خوب از آن داشته باشیم و از تجربیاتی که ناخوب هستند دیگر استفاده نکنیم و این درسی برایمان باشد که دیگر آن را انجام ندهیم.

    همیشه بتوانیم ذهن خود را خوب کنترل کنیم و در همه حال از این مورد استفاده کنیم وقتی که ازتجربیات خود خوب استفاده میکنیم همیشه جای تبریک به خودمان را داریم.

    Just do it now

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  6. -
    سـعـیـد گفته:
    مدت عضویت: 937 روز

    به نام خداوند هدایت‌گر به نعمت‌ها

    سلام به همه

    آدم هر روز که تو این مسیر هست، یه چیز جدید و یه درس تازه یاد می‌گیره.

    نه اینکه قانون عوض بشه، بلکه درکِ ما عوض میشه.

    وگرنه ممکنه چندین بار اشتباه کنیم، ولی نفهمیم و بازم تکرارش کنیم.

    الان یه چیزی یادم اومد قبل از اینکه سوال رو بنویسم.

    یادمه از بچگی یه مدل شانسی‌ها بود که بچه‌ها می‌فروختن.

    بعدها برای نسل های بعد لپ‌لپ اومد و چیزای بازی شبیه اون.

    قبلاً آدمایی بودن که میومدن توی فضای باز شهر، معرکه می‌گرفتن.

    چندتا زنجیر به خودشون می‌بستن، زور می‌زدن، زنجیر رو پاره می‌کردن.

    بعد با هزار ناله راوی پشت میکروفن می‌گفت:

    «این بنده خدا ننه‌اش مریضه» یا «خودش بدبخت شده» کمک کنید!

    یا همون‌جا روغن شترمرغ و روغن مار می‌فروختن.

    و چقدر مردم با احساس دلسوزی، یا به نیت شفا کمک می‌کردن.

    چند سال بعد هم طرحی بود به اسم «برگه ارمغان بهزیستی»

    که مردم می‌خریدن تا شاید اسمشون تو قرعه‌کشی بیفته.

    یا تو بانک پول می‌ذاشتن تا چیزی برنده بشن.

    خیلی مثال‌ها هست،

    ولی اینا رو نوشتم تا بگم از همون بچگی،

    ذهن ما با اون شانسی‌ها جوری برنامه‌ریزی شد

    که همه چی «شانس» باشه.

    و یا اینکه با احساس گناه، مردم رو وادار به خرج کردن کنن.

    یعنی با ترفند ترحم، پول ازشون بگیرن.

    که هنوزم به ترفندهای جدیدتر این کلک ها ادامه داره

    و ادم ها درس نمیگیریم و دوباره همون مسیر را میریم

    تمرین این قسمت:

    آیا در زندگی‌ات موقعیتی رو تجربه کردی که اول فکر کردی «بدشانسی» یا «شکست» بوده،

    ولی بعد فهمیدی نشونه‌ای از خدا بوده تا مسیر درست رو پیدا کنی؟

    با جزئیات بنویس اون موقعیت چی بود، چه احساسی داشتی،

    و حالا با نگاه آگاه‌تر، چه درسی گرفتی؟

    خب راستش دوست ندارم درباره‌ی گذشته‌ها بنویسم.

    مهم اینه درسش رو بگیرم و تکرارش نکنم.

    آره، قبلا همون‌طور که نوشتم،

    از طریق اشتباهاتم وارد این بازی‌ها شدم.

    از آدمی که رفاه داشت، رسیدم به صد درجه زیر صفر.

    عملاً هیچی نداشتم.

    دوست‌ها و آشناهایی که ازم دور شدن،

    و پشت سرم حرف می‌زدن.

    اون موقع نسبت به اونایی که اون کار رو باهام کردن،

    نفرت داشتم.

    اونا رو مقصر می‌دونستم.

    و خودم پر از احساس گناه و قربانی شدن بودم.

    ذهنم پر از افکار مخرب بود و نمی‌تونستم بپذیرم.

    اما اون اتفاق، مثل یه زلزله‌ی چندریشتری بود

    که ساختمون قدیمی و پوسیده‌ی منو خراب کرد،

    تا خودِ واقعیم رو ببینم و بخوام تغییر کنم.

    اون نقطه، نقطه‌ی تولد دوباره‌ی من بود.

    همه‌چی از همون‌جا شروع شد.

    بعدها فهمیدم که اون اتفاق درواقع نعمت بود،

    سعادت بود.

    باعث شد خدا رو پیدا کنم.

    دیدم چطور خداوند معجزه کرد،

    در شرایطی که هیچ‌کس کاری ازش برنمی‌اومد.

    یه توکل و تکیه‌ی عمیق تو وجودم شکل گرفت،

    که یاورم خداست.

    اونی که همیشه در درونمه و تنهام نمی‌ذاره.

    از اون اتفاق، درس‌های زیادی گرفتم.

    مثل یه کلاس درس بزرگ بود.

    هنوزم بٌعدهای تازه‌ای از ترمز‌هام رو کشف می‌کنم.

    باعث شد به قوانین ایمان بیارم.

    چون هرچی استاد می‌گفت،

    من با پوست و گوشت تجربه کردم.

    و کم کم فهمیدم من خالق زندگیم هستم.

    من همشو خلق کردم

    آدم‌ها رو بخشیدم. و خودمو پذیرفتم

    چون خودم لایق ارامشم

    و دوستی با خدا رو تو قلبم جای دادم.

    ترس‌هام ریخت.

    دیدم تهش همینه.

    و وقتی تهش رو دیدی،

    می‌فهمی از هر جایی می‌تونی برگردی.

    و همه چی رو عوض کنی

    فقط باید با ایمان ادامه بدی مسیر درست رو.

    کم کم فهمیدم باید بی‌خیال مردم بشم.

    دلسوزی الکی نکنم.

    کسی رو بت نکنم.

    روی آدم‌ها حساب نکنم.

    دنبال جنس مفت و تخفیف نباشم.

    هرکی گفت: «این فرصت طلاییه و گیر نمیاد» یا وعده داد ازش دور بشم.

    شریک نگیرم.

    بخوام بیزنس خودم رو داشته باشم.

    روی شناخت خودم تمرکز کنم.

    دنبال علایقم باشم.

    به ادم ها اعتماد نکنم.

    و بذارم هرکس هر مسیری رو میخواد بره

    به من ربطی نداره

    هیچ شانسی نیست.

    کسی هم عاشق چشم و ابروی من نیست

    وقتی به صفر رسیدم فهمیدم

    اونایی که اینقدر برام مهم بودن

    و سنگ شون رو به سینه میزدم

    تو اون شرایط

    پشت کردن چرا باید برام مهم باشن

    پس انتظار رو قطع کردم

    خودم منجی خودم هستم .

    هیچ کسی نیست که نجاتت بده

    فقط خودتی و خودت

    پس من این زندگی رو تغییر میدم

    من با هدایت ربم به اوج میرسیم

    چون من لایقشم . من خالقم

    و یاد گرفتم:

    هرکی هرجایی هست، جای درستشه.

    من باید عاشق خودم باشم.

    I am a hero

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  7. -
    سید مصطفی اطیابی گفته:
    مدت عضویت: 2268 روز

    امسال چند بار برای من پیش اومد که روابطی رو با چند کیس خانم تجربه کردم ولی منجر به رابطه عمیق و عاطفی نشد.

    اوایل خیلی ناراحت شدم اما بعدا به این نتیجه رسیدم که اگر رابطه ای قراره شکل بگیره باید به سادگی تمام این اتفاق بیفته و درسهای بسیار زیادی از این روابط گرفتم. (درس وابسته نبودن، گیر ندادن، در صلح بودن با خود و …)

    میدونم که فردی بسیار مناسب قراره که در مسیر زندگی ام قرار بگیرد. فقط باید ایمانم رو حفظ کنم، قدم هام رو بردارم، ناامید نباشم. و احساسم رو خوب نگه دارم.

    احساس می کنم شخصیتم نسبت به سال گذشته پخته تر شده. و خواسته هام برای رابطه عاطفی شفاف تر شده.

    مثلاً اینکه من دوست دارم با کسی وارد رابطه بشم که من رو بخاطر خودم بخواد، نه چهره، یا پول و چیز های مادی.

    و اینکه دو نفر به این خاطر با هم هستند که از بودن با هم لذت میبرند. عشق بینشون هست و توقع و منتی وجود ندارد.

    یک موضوعی که برای من شفافه اینه که من واقعا دلم میخواد طرف مقابلم قلباً من رو بخواد. و موانع ذهنیش رو در مورد پول و خرج و مخارج بر طرف کرده باشه، به خودش باور داشته باشه. خودش با خودش کامل باشه.

    کسی که توحید رو باور داره نگرانی نباید داشته باشه که وارد رابطه بشه، در رابطه اخیرم طرف مقابل گفت من مایلم خیلی زود ازدواج کنم. من در پاسخ گفتم، من تا چند سال آینده می تونم ازدواج کنم ولی اگر شما عجله دارید و وضعیت مالی براتون مهمه، کاملاً برای من قابل احترامه و بعد از هم جدا شدیم.

    احتمال زیاد کسی که مناسب منه باید خودش رو پای خودش بایسته و با هم به رشد هم کمک کنیم. مطمئنم که شرایط مالیم تا چند سال آینده خیلی تغییر خواهد کرد.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  8. -
    ...... گفته:
    مدت عضویت: 2473 روز

    به نام خدا

    سلام

    هیچ چیزی شانسی و الله بختکی نیست

    نمی دونم چند بار این جمله را به خودم گفتم تا هدایت شدم به این قسمت از این گفتگو

    همه چیز با احساسه…….. اونم احساس خوبه ..ها ……احساسه خوب …. احساس خوب = اتفاقات خوب

    همه چیز این دنیا رو ی قانونه قانونهای ثابت و مشخص

    هیچ چیزی دست کسی یا چیزی نیست همه چیزی را خودمون با افکارمون رقم می زنیم

    باید اینارو داد بزنم … باید اینارو فریاد بزنم …….باید این فایل را هر روز گوش کنم تا ملکه ذهنم بشه تا ناخودآگاه بدونم

    خدایا شکرت

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    گزارش نقض قوانین سایت
  9. -
    محمد بهمنی گفته:
    مدت عضویت: 922 روز

    بنام خدا استاد جان سلام. دوستان گرانقدرم سلام

    میخواستم تجربه خودمو بگم

    من یک جایی کارمند بودم ب مدت 7 سال و شرایط خیلی خوبی داشتم هم حقوقی هم راحتی کار،

    ولی من تغییر دوست داشتم، قبل از اشنایی درست حسابی با استاد هست این قضیه.

    از اون کار اومدم بیرون و رفتم یک جای دورتر از استان و محل زندگیم ک با اتوبوس 18 ساعت راه بود و حتی اتوبوس مستقیم هم نداشت و باید دو سه تا اتوبوس عوض میکردم، حدودا هفت هشت ماه کار کردم ولی بنا ب مسائلی از اونجا هم زدم بیرون، برای کار قبلیم خیلی خانوادم میگفتن نرو اشتباه نکن و این حرفا ولی من گفتم میخوام برم و وقتی ک از اونجام زدم بیرون بیکار شدم باز و خیلی بهم خرده گرفته شد، بعد از اون کار من توی 7ماه چهار پنج تا کار دیگه هم رفتم ک هر کدوم دو سه هفته نهایت یک ماه میوموندم و میزدم بیرون با دلایلی خیلی عجیب اصن.خیلی تحت فشار بودم هم روحی هم مالی جوری ک جیبم خالی خالی بود پول خرید یه فلافل هم نداشتم اما برگ برندم اینجا بود ک از استاد دور نشدم و خیلی بیشتر نشستم کار کردم رو خودم، و (((احساسم رو خوب نگه داشتم و گفتم الخیر فی ما وقع)))

    ولی واقعا شرایط خیلی ب ظاهر سخت و عجیبی بود

    ولی الان ک دارم اینو مینویسم، توی مغازه خودم نشستم، کسب و کار خودمو راه اندازی کردم و حالا میفهمم خدا چطور پازلش رو چید برام و پلن خدا برا کاملا روشن شد و فهمیدم ک من چرا باید تموم اون کارا رو تجربه میکردم و بیرون میزدم و فهمیدم ک چرا باید اونقد چلونده میشدم توسط خدا، همه اون اتفاقات افتاد ک خدا یک چیزو برام روشن کنه، که اقای محترم برو دنبال راه اندازی کسب و کار خودت، تا کی میخوای برای دیگران کار کنی، و من الان توی هدف ک نه، توی خواب و خیال و ارزوی پنج سال پیشم نشستم و کار خودمو دارم، و اینا همش از یک جا شروع شد، زمانی ک احساسم رو تحت هــــــــــر شرایطی خوب نگه داشتم و سپردم به خدا و مهترین بخشش اینه، ک با جیب خالی، قدم عملی برداشتم سمت خواستم، قدم عملی، تاکید میکنم اولین قدم فیزیکی ک دنبال مغازه گشتن بود، ن تو خونه نشستن و منتظر موندن برای اینکه شرایط اوکی شه ک حرکت کنم، ب خودش قسم وقتی ک قدم اول رو برداشتم جوری از در و دشت برام ریخت ک خودم دهنم باز موند. چیزی ک هرگز تا قبلش تجربه نکرده بودم.

    دوستان اگر تو شرایط ب ظاهر سخت هستین، اگاهانه ب زیبایی ها توجه کنید، آگاهانه ذهنتون رو از نکات منفی دور. کنید، احساستون رو واقعا دلی خوب نگه دارید، نکه فقط ب زبون بگید و تو دلتون اشوب باشه، الخیر فی ما وقع یعنی چی؟ یعنی اقا جان اگر باور داری ک توی مسیر الهی و درست هستی، هـــــــر اتفاقی ک برات میوفته، هـــــــر اتفاقی، زشت زیبا، خوب بد، جالب ناجالب، خواسته ناخواسته، همــــــه اینا قراره ک تو رو ب خواستت برسونن و مسیر درستش اینه و باید از اینجا رد بشی، اگر فرمونو دادی دست خدا، پس رها کن و بسپر ب خودش ولییییییی با احساس خوب.

    امیدوارم ک این کامنتم کمکی کرده باشه ب دوستانی ک شرایط بیست روز پیش منو دارن تجربه میکنن، من زندگیم توی بیست روز چنان تغییری کرد ک باورم نمیشه ب لطف الله و اموزه های استاد، دوستان توی مسیر بمونید و از استاد تحت هیچ شرایطی فاصله نگیرید، درست میشه،

    خدا پشت و پناهتون باشه، یا حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      رویا مهاجرسلطانی گفته:
      مدت عضویت: 2512 روز

      با درود و وقت بخیر خدمت دوست عزیز آقای بهمنی عزیز

      چقدر خوشحالم که هم در عقل کل و هم اینجا حضور دارید و تجربیات و نتایج خوب تون رو با ما به اشتراک می‌گذارید

      چقدر خوبه مثل استاد با نتایج خوب تون صحبت میکنید

      واقعا جای تحسین و تشویق داره .

      چقدر کامنت تون دل گرم کننده بود . چقدر از موفقیت تون خوشحال شدم

      بخدا اینجا تنها جایی هست که برای موفقیت هامون جشن میگیرند و سوت میکشند و تحسین و تمجید میکنند ..

      واقعا خدا رو شکر که در چنین مسیر درست و مناسبی هستیم

      مرسی مرسی آقای بهمنی عزیز که با نتایج و موفقیت تون در کسب و کار بهمون انگیزه دادید و گفتید ادامه بدیم

      اینکه از سفارش ها و دعاهای آخر کامنت تون هم ممنون و سپاسگذارم اینکه گفتید:

      امیدوارم ک این کامنتم کمکی کرده باشه ب دوستانی ک شرایط بیست روز پیش منو دارن تجربه میکنن، من زندگیم توی بیست روز چنان تغییری کرد ک باورم نمیشه

      بخدا خیلی خوشحال شدم امیدوارم منم مثل شما خیلی زود بیام از تغییرات اساسی دلبخواهم اینجا برای بچه ها بنویسم

      اتفاقا این خواسته در من شکل گرفته که بیام اینجا بنویسم که چند وقته پیش به اون خواسته ام رسیدم و با رسیدن به اون خواسته ام تصمیم دارم عکس پروفایلمو هم تغییر بدم!!! اینم نشونه اش!!

      اول صبحی با خواندن چند تا کامنت از دوستان و همچنین خواندن کامنت خودم در دوره ی هم جهت با خداوند .. دیگه میخواستم برم قسمت 84 سریال سفر به دور آمریکا رو ببینم و کامنت بنویسم . کامنت انتخابی این قسمت بهم خیلی انگیزه داد و دوست داشتم پیامی از طرف خداوند و استاد عزیزم رو اینجا برای شما و دیگر دوستان بنویسم تا نور امیدی باشه برای من و شما و تمام عزیزانی که به این پیام هدایت می شوند

      خدا، خدای آسانی هاست

      وقتی این جمله رو خواندم قند توی دلم آب شد بعدش نمی‌دونم چطوری شد به کامنت شما هدایت شدم.. انگار خداوند منو مامور کرده که این پیام رو برای شما ارسال کنم

      و اتفاقا پیام شما هم برای من هم این نشانه را داشت که همه چی براحتی درست میشه و این جمله تون رو هم خیلی دوست داشتم که با رسیدن به خواسته تون به بچه های سایت امید و انگیزه دادید و گفتید::

      ب لطف الله و اموزه های استاد، دوستان توی مسیر بمونید و از استاد تحت هیچ شرایطی فاصله نگیرید، درست میشه

      ممنون و سپاسگذارم آقای بهمنی عزیز

      واقعا امروز خداوند منو به آسانی ها هدایت می‌کنه و منم مثل شما میام میگم بیست روز پیش چنین تعبیری کردم

      ممنون و سپاسگذارم براتون بهترینع بهترین ها را در تمام جنبه های زندگی تون رو آرزومندم و امیدوارم همچنان بر روی مومنتوم مثبت جهت سواری کنید و پیش برید

      الهی آمین

      بقول خودتون خدا پشت و پناهتون باشه، یا حق

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        محمد بهمنی گفته:
        مدت عضویت: 922 روز

        سلام خانوم مهاجر سلطانی گرانقدر

        امیدوارم ک حال دلتون عــــــالی باشه، شما یکی از کسایی هستید ک توی سایت اکثر جاهایی ک رفتم کامنت های فوقوالعاده شما رو همیشه دیدم و دیدم ک چقدر فعال هستین توی سایت.

        خداروسپاسگذارم ک تجربم تونست چراغ امیدی باشه توی دل شما و بهت قوت قلب برای ادامه دادن قوی تر رو بده.

        بله واقعا اینجا یک مکان خدایی هست ک قشنگ میشه نور خدا رو توش احساس کرد، تنها جاییه ک وقتی موفقیت یکی دیگه رو میبینیم بجای حسرت یا خدایی نکرده حسادت، اشک شوق میریزیم هم برای موفقیت دوستانمون و هم اینکه اگر اون تونسته ما هم میتونیم، و همونجور ک گفتین، دقیــــــقا خدایی ک ما شناختیم ب لطف اموزه های استاد، خدای اسانی ها هست و اگر کاری داره پیچ و خم دار پیش میره، قطعا یجاییش مشکل داره و باید دنبال راه ساده ترش باشیم،

        من اینو توی این پروسه چند روزه ک گفتم ب خوبی درکش کردم ک چطور ب راحتی منو هدایت میکرد ب جاها و افرادی ک کارم رو مثل اب خوردن راه مینداختن،، فقط یک نکته خیلی مهم خانوم سلطانی عزیز، پیگیر هرکاری ک هستین (((هررررررر قدم (عـــــملی) ک در راستای هدفتون هست رو بردارید، شما قطعا کارهای ذهنی و باور سازی رو انجام دادین، و حالا باید اقدام عملی بکنید،)))

        با تاکید گفتم عملی چون دقیقا لحظه ای ک پامو با جیب خالی از در خونه گذاشتم بیرون برای پیدا کردن مغازه، بقول استاد، بوم بوم بوم اتفاقات پشت هم برام رخ دادن و منو هدایت کردن به ادم و ها شرایط و مسیرهایی ک منو ب خواستم رسوندن، وقتی ک خدا بهم الهام کرد ک پاشو بسه دیگه تو خونه نشستن و رفتم پیگیر شدم دقیقا همون موقع بود ک اتفاقات عالی از راه رسیدن، پس اگر هدفی دارید حتی اگر هیچکدوم از پارامترهای رسیدن بهش رو ندارید، ولی قدم بردارین ب سمتش و پا تو دل ترس هاتون بذارید، نذارید ک ذهن گولتون بزنه ک اره حالا فعلا وایسا فایل گوش بده، بذار فلان قدم یا فلان مورد اوکی شه بعد قدم برداری، اگر هیچ موردی فعلا اوکی نشده ولی شما قدم بردار باقیشو خدا براتون درست میکنه، امیدوارم ب همین زودیا بیاید و کامنتمو تگ کنید و از موفقیتتون برام بگید و باهم ذوق کنیم به امید خدا و مورد اخر اینکهمن مدتیهست ک از عقل کل دور بودم و فعالیت نمیکردم و این جمله ک گفتین عقل کل،دقیقا نشانه ای بود ک بهم گفت دوباره برم اونجا و بجز پاسخ ب دوستان،برای خودم مرور قوانین کنم و همین حالا هم رفتم و دوباره دارم اونجا فعالیت میکنم.بسیار سپاسگزارم ک این جمله رو از طرف خدا بمن گفتین،

        درپناه خدا باشید، یاحق

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  10. -
    پریسا گفته:
    مدت عضویت: 2422 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    یَسْأَلُکَ النَّاسُ عَنِ السَّاعَهِ قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ اللَّهِ وَمَا یُدْرِیکَ لَعَلَّ السَّاعَهَ تَکُونُ قَرِیبًا

    ﻣﺮﺩم ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ [ ﻭﻗﺖ ] ﻗﻴﺎﻣﺖ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﻰ ﭘﺮﺳﻨﺪ ، ﺑﮕﻮ : ﺩﺍﻧﺶ ﻭ ﺁﮔﺎﻫﻲ ﺁﻥ ﻓﻘﻂ ﻧﺰﺩ ﺧﺪﺍﺳﺖ . ﻭ ﺗﻮ ﭼﻪ ﻣﻰ ﺩﺍﻧﻲ ؟ ﺷﺎﻳﺪ ﻗﻴﺎﻣﺖ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺑﺎﺷﺪ .(۶٣) احزاب

    با نام و یاد خداوند و آیه ای از کتاب مقدسش ردّ پای این گام را بجا میگذارم

    سلام به استاد نازنینم و مریم جان عزیز دل

    سلام به دوستان ارزشمندم در این سایت الهی

    خداوند رو شاکرم که در این لحظه حضور دارم و یک گام دیگر را با شما عزیزان همراه هستم

    گام 10

    تمرین:

    آیا در زندگی‌ات موقعیتی را تجربه کرده‌ای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» می‌دانستی، اما بعدها فهمیدی نشانه‌ای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟

    بله

    با صراحت تمام میتونم بگم بارها و بارها بوده

    هربار که اتفاق به ظاهر بدی در زندگیم یا روابطم رخ میداد همیشه به خودم میگفتم واقعا چقد من بدشانسم و چقدر هر روز بدشانس تر میشم

    و جالب اینجاست که رابطه مستقیم این حال بد و غر زدن ها رو با بوجود آمدن ان اتفاقات وحشتناک رو متوجه نمیشدم

    الان با یاد آوری آن روزها فقط میخندم به عدم درک قوانین که البته از نا آگاهی نشات میگرفت!

    یادمه که اوایل ازدواجم‌ هر بار که به یه تضادی تو زندگی مشترک با همسرم میخوردم فقط و فقط خود خوری میکردم و مدام با خودم تکرار میکردم که من بدشانسم،مردم شانس دارن و این حرفا

    و همیشه هم با این باور اشتباه که قسمت من همین بوده و با دروغ بزرگ بخت و اقبال هرکس روی پیشونیش نوشته شده خودمک گول میزدم و سعی میکردم به همان چیزهایی که دارم قانع باشم و سکوت کنم

    و هربار با شنیدن این جملات که خداوند به هرکس که بیشتر دوستش داره بیشتر مشکلات و فقر و بدبختی میده به خودم قوت قلب میدادم که حداقلش خدا منو دوست داره

    تا زمانی که با استاد و قوانین آشنا شدم و به خودم گفتم که

    ای دل غافل !

    یه عمره دادی مسیرو برعکس میری خلاف جهت شنا میکنی و الکی دست و پا میزنی!

    از اونروز خیلی خیلی احساس قربانی شدنم و پذیرش بخت بد و اقبالم کمتر شد و هر روز بهتر و بهتر شد خدارو صد هزار مرتبه شکر

    اینکه بتونی بعد از اتفاق به ظاهر بد حکمت خداوند رو ببینی و مطمئن باشی در دل اون اتفاق یک موهبت نهفته است واقعا یک روحیه با ایمان و توحیدی رو میطلبه که به صورت لیزر فوکس روی خودش کار کرده

    ومن تمام هدفم همینه!

    دلم میخواد فقط روزی برسه که مثل استادعزیزم و مریم جان و هزاران نفر از دوستان توحیدی ام در این سایت که با خوندن نتایجشون به وجد میام

    منم بیام و از جسارت ها و عمل به الهاماتم بگم و از ایمان قوی و توحید و معحزاتش براتون بنویسم

    هرچند که همین الانشم زندگیم پر از معجزات و نعمات بیشمار خداونده

    خداوندا بینهایت سپاسگزارتم که یه روز دیگه بهم فرصت زندگی کردن رو دادی

    یه روز دیگه فرصت شرکت در این تمرین گروهی رو دادی

    سپاسگزارتم که دوستانی از جنس نور دارم که با خوندن تجربیاتشون مسیرم و قلبم روشن میشه

    دوستون دارم

    در پناه الله یکتا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای: