این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/10.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-09 08:03:522025-11-10 17:47:45تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۰
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
چقدر درس داره این صحبتها که شرط بندی میتونه چطور زندگی ادمها را نابود کنه حالا ما میگیم شرط بندی نمیکنیم اما در واقع فقط شرط بندی نیست خیلیها پولشون در قرض الحسنه ها ایران از دست دادن بابای من خونه دویست و پنجاه متری فروخت که با پول وام قرض الخسنه هم خونه بزرگتر هم ماشین بخریم و در عرض پنج ماه ما صفر شدیم قرض الحسنه ورشکست شد و کل پولمون رفت پنج سال اجاره نشین شدیم و بعد بزور یک خونه چهل متری خریدیم
من از همون موقع دیگه وارد این بازی نشدم چون دیدم چه شکستی خوردیم
اما هنوز هم کم نیستن که میگن نه این بانک یا این قرض الحسنه فرق داره به امید اینکه چند برابر پول بدست بیارن پول تو حساب میزارن
بورس نمونه دیگه ای بود که شرط بندی حساب میشه بعد میگیم ماکه شرط بندی نمیکنیم دوست خودم ماشینش فروخت گذاشت تو بورس و کل سرمایش یک شبه از بین رفت من چون قول داده بودم دیگه هیچوقت مثل بابام نخوام یکشبه اوضاع خوب کنم وارد بورس هم نشدم
مگه حتما باید بازی و شرط بندی باشه اینا هم همونه طی نکردن تکامل و پریدن از پله یک روی ده
که بجای موفقیت با سر میخوری زمین و تمام
خدایا شکرت انقدر عاقلانه پیش رفتم و امروز هم باز برام نشونه بود که بزارم تکاملم طی بشه
ممنون استاد که انقدر همیشه بموقع راهنمایی میکنید
تعهد امروز
ویلای آشر خواننده و آهنگساز آمریکایی به نام ویلاشوپ اسمش به معنای نور آفتاب در غروب هست
این ویلا شامل رنگهای تیره با تنالیته غنی و البته رنگهای مختلف دیگری است. آشر و همسرش این ویلای با ارزش و مجلل را در سال 2018 به نام «خانه آشر» و به ارزش 4.2 میلیون دلار به فروش گذاشتند. اکنون همان ویلا در مجاورت و همسایگی هتل معروفی به نام Chateau Marmont در یک جاده خصوصی واقع شده است
یک نشیمن با مبل های طوسی دیوار بلند سفید و پنجره ای رو به بیرون
سلام فراوان خدمت استاد گرانقدر و سرکار خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی
سال 94 برای اولین بار بعد از حدود 20 سال سابقه تدریس در آموزش و پرورش اعلام شد که قراره ساماندهی معلمان انجام بشه برای اینکار دعوت شدیم به اداره آموزش و پرورش شهرستان
برای اولین بار این تعداد زیاد از همکاران رو می دیدم و من جزو با سابقه ها بودم
وقتی دو نفر از مسئولین مربوطه اومدن
توضیح دادن که به ترتیب امتیاز ی که دارید مدرسه محل خدمت خودتون رو می تونید انتخاب کنید یعنی همکار با امتیاز بالاتر اولویت داره برای انتخاب مدرسه دلخواهش
منم به خیال خودم چهارمین یا پنجمین امتیاز رو در بین همکاران داشتم و منتظر بودم حداکثر پنجمین نفر باشم برای انتخاب مدرسه و تا قبل از اون سال من در مدارس خاص تدریس میکردم و دوسال خارج از کشور ماموریت داشتم و برای اولین بار بعدچند سال بود که داشتم در ساماندهی معلمان شرکت میکردم
بر خلاف انتظارم شماره معلمایی که خوانده می شدن از 20 هم رد کرد و من خوانده نشدم برای تعیین مدرسه دلخواهم
هم خودم هم سایر همکارانم خیلی تعجب کردیم تا اینکه کاملا مدارس داخل شهر پر شد و حالا نوبت به روستاهای اطراف رسید و من به عنوان نفر 24 خوانده شدم
حالم گرفته شده بود نه به اون مدارس خاص و خارج از کشور رفتنم نه به این وضعیت که باید برم روستا
حقیقتش بدجور خورد تو ذوقم و همه هم تعجب میکردن که یعنی چرا تو در این مدت با این همه موفقیت امتیازت کمه
حقیقتش علاقه ای به امتیازجمع کردن نداشتم چون باید در نماز جمعه در راهپیمایی ها و در بسیج فعالیت میکردم و من اصلا این فعالیتها را دوست نداشتم
خیلی از ضمن خدمت ها رو هم شرکت نمی کردم چون کاملا بی فایده بودن
خلاصه ابلاغ رو گرفتم و از اداره بیرون رفتم و همسرم کلی دلداری ام داد تازه خوشحال هم بود می گفت انشالله خیر باشه نگران نباش و از این حرفها
به مامانم و خواهرام و خواهرشوهر و جاری و همه رسوندم که افتادم روستا
خانواده ی خودم بدون استثنا می گفتن انشالله خیر باشه اصلا نگران نباش با روستا رفتن اعتبار تو کم نمیشه ولی خانواده همسرم میگفتن وای چرا خاک تو سرشون که ارزش معلم موفق و با سابقه رو پایین میارن ووووو
خلاصه من رفتم روستا نزدیک شهر و دوسال اونجا بودم و در اون مدت کلی خوشحال بودم و خدا رو شکر می کردم
هرگز تو ترافیک رفت و آمد نیفتادم
کلاس ها 5 نفره و 8 نفره بودن
محیط آرام و صمیمی
دانش آموزان مطیع و مهربان
هرگز برای هیچ برنامه ای وقت کلاس گرفته نمی شد
و ماهانه به اندازه ی یک چهارم حقوقم افزایش حقوق دریافت کردم
تا اینکه خبر به گوش همه رسید که من چقدر راضی هستم و حسادتها شروع شد و بعضی از همکاران که امتیازشون از من بیشتر بود رفته بودن اداره و به مسئولین گفته بودن دو سال گذشته و باید دوباره
ساماندهی بشیم و این در حالی بود که قرار بود سه سال یکبار ساماندهی انجام
بشه
خلاصه ساماندهی انجام شد و همون همکار که با نفوذی که داشت اداره رو مجبور کرده بود ساماندهی انجام بشه
به عنوان اولین نفر و اولین امتیاز خوانده شد و مدرسه روستا که من دو سال اونجا بودم رو انتخاب کرد
حقیقتا حالم ازش بهم خورد
ولی جالبی ماجرا این بود که همون سال دولت تصویب کرد همون مبلغی که به حقوق روستا اضافه می شد به معلمان در کل استان اضافه بشه چون استان ما یه استان مرزی است و من مدرسه ی بسیار نزدیک به خونمون روانتخاب کردم و همون افزایش حقوق رو هم دریافت می کردم و باز از این وضعیت بسیار خوشحال بودم
سلام خدمت استاد عزیز و همه دست اندرکاران این سایت الهی
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
منم نمونه بارز کسی هستم که فکر میکرد با یک شانس میتونه پولدار بشه و زندگیش عوض بشه
داستان شکست مالی من تقریبا مثل دوست عزیزمون بود که شرط بندی کرد و همه دارو ندارشو باخت ولی با این تفاوت که من بجای شرط بندی نه تنها کل سرمایه خودم بلکه تعداد زیادی از آدمهای که به من اعتماد داشتن در یک شرکت هرمی سرمایگذاری کردیم و خیلی شیک و مجلسی همه پولها از بین رفت و الان بعد از گذشت سه سال هنوز هم درگیر پرداخت بدهی ها به افرادی هستم که اونا هم بدتر از من بدنبال یک شبه پولدار شدن بودن
اون اتفاق به ظاهر بد که باعث شد کل زندگی که من 35 سال جمع کرده بودم از بین بره و من دوره جدیدی از زندگیم با آشنای با استاد آغاز شد به واسطه همون اتفاق بسیار بد .توی اون شرایطی که از همه طرف فشار روم بود و طلبکارا از سرو کلم بالا پایین میرفتن تصمیم گرفتم که تسلیم خداوند بشم و دست از تقلا بردارم و اونجا بود که با استاد اشنا شدم حرفهای استاد بخصوص فایلهای توحیدیش باعث شد قلبم آرامتر بشه و امید به زندگی من برگرده .حرفهای استاد رو وحی منزل دونستم و سعی کردم با جان دل بپذیرمش و بهش عمل کنم .منی که کل زندگیم بر پایه شانس بود با قوانین الهی آشنا شدم و بعد از پی بردن به قانونمندی جهان انگار دلم محکم تر شد که میتونم با اجرای قوانین نتایج زندگیمو عوض کنم .اونجا بود که تصمیم گرفتم کلمه شانس از زندگیم حذف کنم و بجاش کلمه قانومندی رو جایگزینش کنم
بعد از گذشت سه سال و تلاشهای ذهنی زیادی که داشتم تونستم آرامش به زندگیم برگردونم قرضها و بدهی های خودمو تقریبا صفر کردم .بیزینس خودمو هر روز در حال گسترشش هستم .درامدم به لطف الله چندین برابر شده بدون اینکه بخوام بفکر پرداخت اقساط و بدهی باشم و الان مدتهاست آرامش کل روز و شب منو پر کرده و این بزرگترین دستاورد من با آموزشهای استاد عزیز هستش .وقتی به اون روزها فکر میکنم و تغییر شخصیت خودمو با الانم متوجه میشم فقط میتونم سپاسگزار خداوند و استاد عزیز باشم که فرشته نجات من شد در اون روزهای سخت
اون روزهای سخت نقطه عطف من شد برای دیدن روی جدیدی از دنیا و خداوند .خداوندی که الان برای من مثل یک همراه همیشگی مهربون میمونه که همیشه حواسش به من هست و همیشه در حال کمک کردن به منه .همیشه وقتی نزدیکان من که از قضیه بدهکار شدن من خبر داشتن از اوضاع و احوال من میپرسن و میخوان یه جوری بهم دلداری بدن من در پاسخ به اونا با لبخند و قاطعیت میگم که نه تنها اون روزها برای من بد نبود بلکه تولدی دوباره بود
استاد عزیزم باز هم ممنونم ازت برای شناختن قوانین جهان به ما و نشون دادن خدای جدید که هیچ کجا جز اینجا همچین مفاهیمی از خداوند درک نکرده بودم
به نام خداوند بخشنده مهربان که هر آنچه دارم از آن اوست
سلام استاد عزیزم سلام دوستان عزیزم
وقت با ارزشتون که هم اکنون کامنت من و میخونید به خیر و نیکی
تمرین این قسمت:
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
استاد عزیزم من به تازگی دچار نشتی انرژی شدم
دچار جذب اتفاقات ناجالب شدم
به خودم قول دادم از اول این پروژه هر بار بیام کامنت بنویسم اما انگار با خودمم در صلح نیستم
تو دفترم هر روز مینویسم ها اما اینجا ترس از قضاوت شدن دارم
استاد سوال جواب بدم…
من یه موردی که دارم اینه که چون باشما هم مسیر شدم و دارم روی جنبه مالی بیشتر کار میکنم. و خیلی ها شاهد هستند که من دارم فایل گوش میدم هیچ تغییر انچنانی تو زندگیم نیست.
من خودم میدونم که تو این جایگاه جای درستی ام هر چه قدر به قانون عمل کردم همون قدر نتیجه گرفتم
راستیتش من یه مبلغی رو که همسرم واسه خریدن لوازم خونگی بهم داده بود رو گفتم دوره دوازده قدم بخرم یه جوری همسرم و دست به سر میکنم بعد که نتیجه گرفتم پولش و بر میگردونم با پولی که خودم بسازم الان دقیقا یک سال هست که من ترس داشتم که اگه این راز بر ملا بشه من چی کار کنم همسرم سه چهار بار پی گیر این پول شد که چرا من هنوز اون وسیله برقی رو نگرفتم دیدم نه نمیتونم از دروغ گفتم من تو طلاسی ثبت نام کردم پول مون چند برابر شه و با هزار تاجرو بحث تحقییر شدن اتیشش بعد ده روز خاموش میشد و بعد چند ماه دوباره همون اش و همون کاسه
تا همین 17ابان ماه بود که دیگه شوهرم بد جور شاکی شد که اگه من کوتاه نمیومدم اتفاقی خیلی خیلی بد رخ میداد من سکوت کردم چون شوهرم واسه دوره خریدن راضی نمیشه و نبود جرات گفتن حقیقت رو نداشتم. رفتم از یه دوستی قرض کردم.
من اشتباه خودم و کاملا پذیرفتم
حس قربانی بودن رو از خودم دور کردم از دیروز 19
گریه و زاری و گله شکایت که اقا جان شوهرمه. منم سهمی دارم تو زندگیش رو کنار گذاشتم
هر چی سرم اومد حقم بود چون تغییر نکرده بودم
اشتباهم و پذیرفتم تا خودم واقعا تغییر کنم
همش میگفتم خدایا از کی بگیرم جای گزین کنم
خدایا منت کی و به غیر تو بکشم
خدایا دستان بی نهایتت زیادن خودت یه دستی بفرست
نمیدونم از طرف خدا بود یا نه دوستم دیروز میرفت شهرستان گفت اگه کاری داری بیا ببرمت و اون شد دست خدا بهم مقداری قرض داد تا عصبانیت شوهرم کمتر بشه
هیچچیز در زندگی ما شانسی نیست.
هر شکست، نشانهای از خداوند است تا مسیر درست را پیدا کنیم.
ثروت و موفقیت نه با شانس، بلکه با فهم قوانین الهی، هدایت درونی و اصلاح مسیر خلق میشوند.
دردها، اگر با آگاهی همراه شوند، دروازهی بیداری و رشدند.
وقتی آدم تو مدار بدی قرار داره اتفاقا ادم هایی میان سر راهش که بیشتر غرق بشه
و وقتی تو احساس خوب قرار میگیری و حالت و خوب میکنی ادم خوبا از راه میرسن و راه درست رو مطمئن تر ادامه میدیم
من موندم که این همه هندز فری تو گوشمه هر روز چند تا فایل چندین ساعت گوش میدم اینا کجا میرن
چرا باوره ساخته نمیشه
چرا درس ها گرفته نمیشه واسه من
چرا این همه از یک مطلب درست اشتباهی برداشت میشه تو وجود من
من جزو دسته ای ام که بعد از نابودی کامل اعصاب و روان عزت و اعتبار و ارزش و لیاقت به خودم اومدم هنوز راهم رو پیدا نکردم
اما میدونم این مسیر درسته اگه بر نگردم به عقب
اگر تعهدم رو واقعا نشکنم من خیلی. فراموش کار شدم هیچ اتفاقی تو ذهنم نمیمونه زود میشکنم
ولی نمیدونم این خوبه یا نه که کینه ای نیستم که حداقل تو رفتار زشت و ناپسندی که از دیگران دریافت کردم دیگه اشتباهم و تکرار نکنم هی میگم فک نکنم تو این یکی مورد فلانی عصبی بشه
ولی میشه و من باز از ذهن نجوا گرم رودستی میخورم
اشتباهاتم و خوب میشناسم اما باعث درس و عبرتم نمیشود تمام
پوست کلفتر از اون چیزی ام که تغییر اسون باشه برام
من با جزییات کامل نوشتم دیگه
مطمئن هستم ادم های هستند که مثل من هیچ وقت به نشونه ها توجه نکردن خوب که به نابودی خودشون پی میبرن و به خودشون میان میگن عه اون نشونه رو دیدم ها ولی توجه نکردم
حالا هم اگه واقعا خودم دلم به حال خودم بسوزه نباید اشتباهات گذشته رو تکرار کنم
قرض نکنم
قسطی نکنم
دروغ نگم پنهون کاری نکنم
جرات گفتن حقیقت رو هی رخ دادن اشتباهاتم داشته باشم
همش میگم ادما چرا اینقدر سخت نشونه ها رو میبینن یا اصلا مثل من نمیبینن
چرا درس عبرت نمیشه
فقط امروز خودم و رها کردم هر چه بادا باد
متتظر یه نشونه ای ام که توان دیدنش رو داشته باشم و با ریال دیگران کار نکنم
اول اینم بگم که ممنونم ازتون که به یادم اوردید این تجربه تلخ و احمقانه رو قبل از آشنایی با شما و این مسیر (چون تو کامنت گام 9 گفته بودم که تا قبل سال 94 که با شما آشنا بشم، همچین اتفاقات دهن صاف کن و ضربه های مهلک از جهان نخورده بودم، و فراموش کرده بودم که چه بلاهایی و از چه برهه هایی از زندگیم سرم اومده)، بهش برخورده بودم سال 87 الی 89 فکر میکنم، و در تهران بزرررگ و اون بالا بالاهااای تهران : ) بام تهران، سعادت آباد، فرحزادی، صادقیه و الی ما شاء الله! : )
چون تو اون دو سه سالی که تهران بودم و اتفاقا دقیقا تو درگیری ها و تظاهرات ها و داستان های 88 و اینها هم بود و من تا خرتناق عین خر تو باتلاق رفته بودم و خدا چقدر دوسم داشت که بالاخره فهمیدم و به خودم اومدم و به طرز شاید معجزه آسایی از این منجلاب خودمو کشیدم بیرون، البته جالبه که بدونید دعای مادرمم پشتش بود : ) یعنی قشنگ یادمه که مادرم و خانواده و دوست و آشنا همه ملت کلی تو سر خودشون زده بودن که کاری کنن برگردم و برگردیم یعنی! : ) چون این سیستما مخصوصا گلد کوئست که دیگه پادشاه این داستانا بود تو ایران و البته منطقه و آسیا مخصوصا خاورمیانه خودمون، کلا اینطوری بود که پای خانواده و دوست و آشنا و هر نزدیکانی رو میکشید وسط و بیس و بناش روی ارتباطات نزدیک بود، بخاطر اعتماد و زودتر گول خوردن ملت، داستانشو مفصل توی دوره احساس لیاقت فکر میکنم توضیح دادم، شایدم رو فایل رایگان بود نمیدونم یادم نیست دقیق.
گفتم دعای مادر پشتش بود که من برگردم و از خر شیطون بیام پایین، یادمه رفته بود یه سفر مشهد و کلی دعا کرده بود و نذر و نیاز که من و ما : ))) برگردیم! با کلی داستان که واسه من و خانوادم و فامیل پیش اومده بود و نگم براتون..!
ولی اینم بگم بدونید جالبه که اینقدررر اعتماد و ایمان رسوخ ناپذیر پشتش بود که ما یعنی بیشتر من، نمیفهمیدیم اصلا!! : | که چقدر گول خوردیم و اصن سیستم اشتباهه!!! یعنی واقعا به سیستم آموزشیشون و نحوه آموزش ها و پکیج و ارتباطات گرفتن و.. شون تحسین برانگیز و واقعا چیز عجیبی بود واسه خودش و شاهکاری بود انصافا واسه خودش! و همین میشد که ملت نمیفهمیدن از کجا خوردن! و تا خرتناق رفتیم تو باتلاق تا اینکه خدای عالم با چک و لغد های محکم و خرد کننده فهموندمون و البته گفتم جالب بود برام وقتی به خودم اومدم و دیدم چقدر اشتباه کردم که مصادف شده بود با دعای مادرم و برگشتنم به دیار خودم همانا و آشنا شدن با تنها عشق زندگیم همانا! و میتونم بگم محکم ترین دلیلی که منو نگه داشت و پا و دلمو گیر انداخت که بمونم و برنگردم دیگه به اون منجلاب تهران و گلد کوئست، همین اتفاق زندگیم بود و آشنایی با عشقم (که خاک عالم بر سرم یه عشق دیرینه و چندین ساله رو از دست دادم بازم با اشتباه احمقانه دیگری!) که بخدا تو افسانه ها هم پیدا نمیشه چنین عشقی و صفایی و رابطه و زندگی ای، هر موقع سریال یوزار سیف یوسف پیامبر رو میبینم و عشق یعقوب نبی و حضرت یوسف رو و همینطور زلیخا و یوسف رو، ناخودآگاه اشکام جاری میشه و غم عالم هوار میشه رو سرم، چی بگم!! خدا کمکم کنه بتونم فراموش کنم یا معجزه ای بشه و برگردیم به هم، یا..
نمیدونم..!!! -_-
خلاصه اون شد یکی از درس های مهم و بزرگ زندگیم که دیگه عبرت گرفتم و هرگز گول هیچ سیستم دیگه ای رو نخوردم و یا قبل از اینکه پام باز بشه به یه ترفند مزخرف و جدید دیگه ای، مطلع بشم و واردش نشم. خدارو هزاران مرتبه شکر که دیگه درگیر چنین چیزهایی نشدم تو زندگیم و خدا هدایتم کرده همیشه.
اولش یا تا لحظات آخر قبل از بیرون کشیدن پام از منجلاب گلد کوئِست، میگم اینقدر اعتقاد و ایمان راسخ داشتیم که هیچ خدایی رو بنده نبودیم!! فکر میکردیم خود خدا نشستس راس هرم و ما داریم در مسیر رشد و موفقیت حرکت میکنیم و هیچکسم ما رو نمیفهمه و ما باید تا لحظه مرگ فقط ادامه بدیم هرچی که شده! : )))
اما بعدها فهمیدم یعنی بعد از خروج، فهمیدم که چقدر خوب شد برام و چقدر خدا دوسم داشت که شرایط جوری شد که بکشم بیرون و رها کنم این داستان رو.
و بعد از آشنایی با عشق زندگیم و پیگیر زندگی شدن و رشد و پیشرفت و ادامه تحصیل دادن و کارای مختلف رفتن و زحمت کشیدن و تو سال 94 که دانشگام تمام شده بود، با این مسیر الهی و شگفت انگیز و استاد آشنا شدنم و اتفاقات عالی رخ دادن و بازم حرکت کردنم و با دل ترس ها رفتنم و مهاجرت به شهری که عشقم زندگی میکرد توش..
بعدها با توضیحات استاد و اطلاعاتی که بدست میاوردم و داستان های زندگی استاد، یادم میاد که چقدر متوجه خیلی چیزا میشدم تو زندگیم و دلیل چیزهایی رو میفهمیدم..
یادمه دو سه باری هم نزدیک بود بازم تو تله بیفتم از این سیستمای هرمی و یه شبه پولدار شدن و اینها، که چون هم عبرت گرفته بودم از گلد کوئِست و هم آگاه شده بودم از آگاهی های استاد و اطلاعاتی که میداد، که نهایتا واردشون نشدم و متضرر نشدم مثل قبل.
استاد لای پرانتز اینو هم اضافه کنم که چطور آدم یادش میره و فراموش کار میشه انسان..
چقدررر من اط صحبتا و آگاهیای شما و اطلاعاتی که دادین توی برنامه هاتون استفاده کردم تو زندگیم و هم بانی خیر و برکت برای خودم بوده هم برای دیگران، جالبه ب یکیش اشاره کنم که توی همین مدت کوتاه چند وقت اخیر بازم تکرار شد واسم، و اونم فقط معرفی سوسک کش پمادی امحا بوده! : ) استاد باورت میشه همین یه موضوع ساده چقدر من بارها بخاطرش شکرگزار بودم و به کسایی هم که مشکل داشتند با سوسک و حشرات موزی خزنده و چرنده مخصوصا سوسک و مورچه و اینجور چیزا، باعث شده کلی دعام کنن و شما رو؟؟ این تجربه مال همین فاصله کوتاه یکی دو ماهه اخیر شایدم کمتر باشه ها، اونوقت من داشتم فکر میکردم که چقدررر آخه من احمق بودم که ناشکری کردم و از کوره در رفتم و اثر جالبی نگذاشتم از خودم و دری وری گفتم و ناشکری کردم و با دوستان هم شاید کم لطفی و بی مهری کردم. خدا منو ببخشه.
استاد تو همین مدت کوتاه چند روزه که گفتم هم چیزهای زیادی دستگیرم شد و نشانه هایی دیدم و اون بازی فوق العاده رو هم داشتم تجربه میکردم که بهش اشاره کردم رو گام 9، و هم با تجربیاتی که سر و کار داشتم و افرادی غریبه که یکیش یه مغازه ساندویچ فروشی بود یه جوون هم سن و سال خودم که نشسته بودم تو مغازش و گپ و گفتی هم باهم داشتیم، که تا داشت ساندویچ آماده میکرد من یکی دو باری دیدم سوسک از رو میز و گوشه و کنار گاهی یه سلام احوال پرسی ای میکنن! و میرن، موقع حساب کردن بهش گفتم داداش یه چیزی میگم ولی ناراحت نشی شایدم نمیدونی و بی اطلاعی ازش، گفت جانم چی مثلا؟ گفتم راستش من چند باری سوسک دیدم رو میز و اینور اونور مغازه، و اینا واسه کارت و حرفه و شخصیتت خوب نیست، گفت چی بگم میدونم! ولی بخدا هرکاری کردم هر روشی امتحان کردم نشده و نمیرن از شرشون راحت شم، مجبورم تحمل کنم یا حتی اگرم میمیرن جنازشون تو دید باشه یا هی مجبور شم برم با خاک اندازی چیزی جمع کنم بریزم بیرون..
گفتم دادااااش خیالت تخت، این کاری که میگم رو انجام بده اگه ریشه کن نشدن بیا فوحش بده بهم! : )
خلاصه وقتی حرفی با اطمینان و ایمان زده میشه و چشمات دروغ نمیگن و از فرکانسی که میفرستی راستی درستی و صداقت موج میزنه، این میشه که طرف مسخت میشه و بهت اعتماد میکنه، این دوستمون مخارج بسیار زیادی رو متحمل شده بود استاد با قیمتهای گزاف و البته خدا داند چقدر دروغ و ریا و کلک که با آدمای نااهل سر و کار داشته و بهش چپوندن سوسک کش و چیزای مختلف و آشغال! خلاصه راهنماییش کردمو رفتم تا چند روزی مدام مسیرم بهش میخورد و بهش سر میزدم و ازشم ساندویچ میخریدم، و این خودش شد یه آشنایی و دوستی ساده و زیبا و قشنگ که کلی هم دعای خیر و احساس و فرکانس خوب و زیبا پشتش بود و بهم گفت خدا خیر بده بهت که این مشکل اساسی رو از من حل کردی، حتی جنازه سوسکا هم نمیبینیم منو خانومم و بچه هام و مشتری هام، اونوقت من تو دلم فقط یاد شما میفتادم و این مسیر زیبا و پر خیر و برکت و این آگاهیا و تشکر و سپاسگزاری از شما و خدای عالم. و تهه دلم فقط منتظر بودم تا روزی بهم بگه یا نشونه ای ببینم یا شهودم بهم بگه که باید شمارو معرفی کنم بهش. چون من بارها برای اینجور احساساتم منتظر بودم تا خدا بهم اجازه بده که شمارو معرفی کنم به کسی، همینطوری من از روی خودم هیچوقت اینکارو نمیکنم، و البته که تا الان شده دفعات انگشت شماری که شما رو معرفی کردم به هر بنده ای که نشونه ای دریافت کردم از خدا و یا شهودم بهم گفته که معرفی کن. اونوقت فقط یک کلام گفتم یا نوشتم واسش رو برگه یا گوشیش، abasmanesh.com
استاد یه چیزی میخوام بگم، تو همین مدت کوتاه و رفتاری که داشتم باورت میشه چقدر ریش و موهام سفید شد؟ بخدا قسم که قبلش اطمینان دارم اینطور نبودم! توی همین مدت کوتاه چند روزه این مدت، که گفتم از کوره در رفته بودم و خواستم حتی یوزر و ایمیلم رو نابود کنم با پسور رندوم دادن و چشم بسته که دیگه دور سایتو همه چیو خط بکشم نیام دیگه تو این مسیر، و ناشکری کرده بودم و از عصبانیت دری وری میگفتم به خودم، و از اینکه دل شما و دوستان رو رنجوندم، داشتم با خدای خودم حرف میزدم و البته که بارها و بارها ازبس حرص خوردم و خودخوری کردم، و از ناراحتی، یه آن به خودم اومدم تو آینه ریش و موهام که بلند شده بود رو نگاه کردم دیدم یا خدا اینا کجا بوده چقدر یهو ریش و موی سفید دراوردم، ولی تا قبلش هم همینطور بود و همیشه میدیدم ریشم و موهام رو و جلو چشام بودم همیشه اما اثری از اینا نبود..
خدایا ممنونم که منو میفهمونی و تو مسیر نگه میداری
خدایا ممنونم که منو بنده شکرگزارت آفریدی و اجازه دادی شکرگزار باشم
خدایا ممنونم که به دلم مهر و موم نزدی و از هدایت شدگان هستم!
خدایا ممنونم که چشم برای دیدن، گوش برای شنیدن، و قلب و شهود و احساس و گفتار برای درک کردن و به زبان آوردن و دریافت الهامات بهم دادی..
شکرت به خاطر گوشهام که سالمه و فایلهای زیبای استاد روگوش میدم
استاد عباسمنش واستاد شایسته عزیز ممنونم از شما واقعا باشما بودن بهم آرامش میده
زندگی بایاد خداوند واقعا زیباست
راس میگین استاد همه چی کنترل ذهنه همه چی اینه که توبتونی ذهنتو آروم نگه داری اونوقته که شرایط برای توتعقیر میکنه وبهتر میشه
نباید بگی چطور زینب
چطورش روخداوند میدونه مانمیدونیم
همونجوری که یه دانه رومیکاریم وسبزمیشه بزرگ میشه میوه میده ومانمیفهمیم همون خداییکه دانه های انار رو به زیبایی کنارهم میچینه همون خدا کارهای دیگه روهم به راحتی انجام میده
چون همه چی دسته اونه
همه کارخداست بقیه چیکارن
خدایا کمکم کن من ضعیف وناتوانم من بلد نیستم کاری انجام بدم
سلام به استاد مهربانم و استاد شایسته عزیزم و دوستان ارزشمندم
الهه هستم
شانس شانسی نیست ساختنیه
خوشبختی از درون میاد نه بیرون
ارزش من به خودمه نه اینکه دیگران ارزش منو تعیین کنن
من خودم خودم رو هرجور ببینم جهان بیرون من هم منو همون جور میبینن
وووووو
اینا چیز هایی بودن که از استاد شنیدم
حرف هایی که اولش بهت شک وارد میکنن که یعنی چی یعنی این همه سال منتظر بودم کسی بیاد مارو خوشبخت کنه الکی بود
اینکه تا یکی از اقوام همه چی خوب رو باهم داشت منم میتونستم داشته باشم شانسی نبود
اینکه من زمانی مورد احترام میشم که خودم به خودم احترام بزارم
جوابشون اره است
با استاد ما یاد گرفتیم هیچ چیز شانسی نیست توهم میتونی خلق کنی به آسانی به راحتی وقتی که مقاومت هارو کنار بگذاری و باور کنی که برای تو هم میشه
استاد چقدر ازتون سپاسگذاری کنم بابت اینکه با تغییر خودتون به راه راست هدایت شدید و منو هم به این سمت هدایت کردید
ازتون بی نهایت سپاسگذارم بابت هر فایلی که توی این بهشت گذاشتید
استاد من خیلی دوستتون دارم وقتی میبینم اینقدر به فکر پیشرفت مایید اینکه ما چقدر عمل میکنیم دست خودمونه ولی ازتون بی نهایت سپاسگذارم هم از استاد شایسته مهربانم که ایشونم عاشقانه دنبال پیشرفت هستن خدا حفظتون کنه برامون عاشقتونم
سلام استاد خوبم الهی شکر بابت این پروژه عالی و هزاران بار شکر بابت وجود شما توی زندگیم.
حدیث هستم و راجب مسائل مالی درگیر شانس و قمار و وام ….نشدم ولی در زندگیم برام اتفاقاتی افتاده که در ظاهر شکست بوده و اولش دچار حس شکست خوردگی شدم ولی خیلی زود به حکمتش پی بردم و فهمیدم تضادی بوده که قراره بوده باعث پیشرفتم بشه..یکیش طلاق بوده که باعث شد من بتونم در زمینه ازدواج متوجه اشتباهم بشم و معیارهامو مشخص کنم چون تا قبلش اصلا معیاری نداشتم چون فکر میکردم که شانسی هست ازدواج و هرکی ازدواج خوبی داشته حتما شانس داشته و خب منم منتظر بودم ببینم شانسم چطوره و باری به هرجهت پیش میرفتم…ولی به محض اینکه جدا شدم برا خودم معیار گذاشتم و همون اوایل هم با شما آشنا شدم و متوجه شدم که هیچی شانسی نیست و ما خودمون زندگیمونو میسازیم و این خییییلی رو من تاثیر گذاشت و خیلی خوشحال شدم از اینکه هیچی شانسی نیست و منم میتونم برای خودم اتفاقات خوب ازدواج خوب وووو…رقم بزنم.
در حال حاضر هم در زمینه سلامتی پسرم درگیر چالش هایی هستیم که البته قابل حل هست و به امید خدا داره کاملا مسائلش حل میشه…اولش یه کم حس شکست داشتم که چرا پسر من ؟….ولیکن از اونجایی که با شما آشنا بودم و میتونستم ذهنمو کنترل کنم خیلی زود خودمو جمع و جور کردم و همین مساله باعث مهاجرت و کلی برکت شد…و به این نتایج رسیدم که اگه مسأله ای برام پیش اومده توی زندگیم از بدشانسی من نبوده بلکه تضادی بوده که قراره باعث پیشرفتم بشه…
در پناه خداوند مهربان باشید استاد خوبم و خانواده صمیمی عباسمنش.
اریک صبح زیبای پاییزی و صدای آواز پرنده هایی که روی درخت سیب نشسته و از دیدن طلوع به وجداومدن….. خدایاشکرت که امروز بهم توفیق عطاکردی تا در اولین ساعات روزم بیام و بنویسم و لذت ببرم…..
فشنگتر ازین نداریم ها شبم با کامنت نوشتن به پایان رسید و صبحم با کامنت نوشتن آغاز شد خدایا شکرت بابت همه ی هدایت هات….
تمرین گام دهم ..پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر
آیا درزندگی ات موقعیتی را تجربه کرده ای که ابتداآن را بدشانسی یا شکست میدانستی اما بعدها فهمیدی که نشانه ای از خداوند بوده تا مسیر درست راپیداکنی؟؟؟
بله اونم چه موقعیتی
دقیقا یادمه زمان کرونا با اینکه تو مسیر آگاهی بودم ولی انگار یکباره تمام قوانین و فراموش کرده بودم ترس سراسر وجودم رو گرفته بود ومن تمام وقت جلوی تلویزیون درحال دیدن اخبار مربوط به کرونا بودم و هر لحظه واسه بقیه هم توضیح میدادم و بزرگترین ترسم این بود که پدرو مادرم مبتلا بشن و خوب نتیجه ی افکار و کانون توجهم خیلی زود پدیدارشد و بنده بعنوان اولین شخص از اعضای خانواده مبتلاشدم و با علایم شدید به مدت ده روز تو خونه افتادم و هرروز وضعیتم داشت بدتر میشد دقیقا روز سوم بود که فهمیدم مامانم هم مبتلاشدن و من دیگه حالم بدتر شد چون ترس بزرگم به حقیقت پیوست و من مدام میگفتم خدایا چرا من چقدر من بد شانس بودم چرا اینطور شد منکه جایی نرفتم من که کاری نکردم چون واقعاً هم جایی نرفتم اصلا من تو اون تایم یک رفتار هایی نشون دادم که خودم یادم میاد شرمنده میشم
نکته ی جالبش اینه که دوتا بچه ی هشت ساله ی من هرروز میرفتن بیرون و با یه عالمه بچه ی دیگه بازی میکردن و من توان نداشتم حتی ازجام بلند شم که بهشون گیربدم و اونا حسابی از این فرصت استفاده کردند هر لحظه صدای شادی و خنده شون و از پنجره میشنیدم و من فقط افتاده بودم و نمیتونستم هیچ کاری انجام بدم اونا میومدن و میرفتن و کنارم بودن ولی حالشون عالی بود وتو عالم بچگی حال میکردن
بعداز چندروز تو خونه موندن و تنهایی یهو به خودم اومدم دیدم وااای خدایا من چکار کردم با خودم با همون حال رفتم سراغ گوشیم و ویس هایی که داشتم گذاشتم و فقط گوش میدادم .به سختی دفترم رو برداشتم و مینوشتم و سپاس گزاری میکردم اولین چیزی که بابتش هزار بار سپاسگزاری کردم همون صدای بازی و خنده ی بچه هام بود که چقدر باعث شد من به خودم بیام دیدم که اونا همه ی توجه شون روی بازی و خوشگذرونی بود و درنهایت سلامتی بودن و اوضاع من این بود…انگار خدا دستمو گرفت و بلندم کرد برد نشوند سر دفترم و نوشته هام و فایل هام و به معنای واقعی هدایتم کرد همون روزها تصمیم گرفتم تلویزیون و اخبار و برای همیشه بزارم کنار و الان حدود شش ساله که ما اصلا تلویزیون نمیبینیم گاهی بچه ها یه انیمیشن جذابی باشه دانلود میکنن و میبینیم وگرنه تو خونه صدایی نیست ….اون مرحله از زندگیم قشنگ فهمیدم که چطور میتونم با کانون توجهم زندگیمو نابود کنم و باور کردنه اون بیماری و ترس چطور منو داشت از پا در میا ورد.
از درس های که گرفتم از این موضوع هرچی بگم کمه …از اون موقع تا الان من خیلی خیلی به ندرت پیش اومده که بیمار بشم مگر یه وقتایی گرفتگی عضلانی دراثرورزش بوده ……
به لطف خدا حالم عالیه هم خودم و هم اعضای خانواده م در سلامتی کامل هستیم و هیچ بیمه ای نداریم جوری که همه بهمون میگن برین خودتونو بیمه کنین دو روز دیگه پیر میشین لازم میشه ولی دیگه ایمانم حداقل تو این یک مورد اونقدر قوی شد که هیچ بیماری نمیتونه به بدن من وارد بشه مگر از طریق نشتی های ذهنم و باز با همون ذهنم هم میتونم شفا پیدا کنم. خدایا شکرت…..
چقدر درس داره این صحبتها که شرط بندی میتونه چطور زندگی ادمها را نابود کنه حالا ما میگیم شرط بندی نمیکنیم اما در واقع فقط شرط بندی نیست خیلیها پولشون در قرض الحسنه ها ایران از دست دادن بابای من خونه دویست و پنجاه متری فروخت که با پول وام قرض الخسنه هم خونه بزرگتر هم ماشین بخریم و در عرض پنج ماه ما صفر شدیم قرض الحسنه ورشکست شد و کل پولمون رفت پنج سال اجاره نشین شدیم و بعد بزور یک خونه چهل متری خریدیم
من از همون موقع دیگه وارد این بازی نشدم چون دیدم چه شکستی خوردیم
اما هنوز هم کم نیستن که میگن نه این بانک یا این قرض الحسنه فرق داره به امید اینکه چند برابر پول بدست بیارن پول تو حساب میزارن
بورس نمونه دیگه ای بود که شرط بندی حساب میشه بعد میگیم ماکه شرط بندی نمیکنیم دوست خودم ماشینش فروخت گذاشت تو بورس و کل سرمایش یک شبه از بین رفت من چون قول داده بودم دیگه هیچوقت مثل بابام نخوام یکشبه اوضاع خوب کنم وارد بورس هم نشدم
مگه حتما باید بازی و شرط بندی باشه اینا هم همونه طی نکردن تکامل و پریدن از پله یک روی ده
که بجای موفقیت با سر میخوری زمین و تمام
خدایا شکرت انقدر عاقلانه پیش رفتم و امروز هم باز برام نشونه بود که بزارم تکاملم طی بشه
ممنون استاد که انقدر همیشه بموقع راهنمایی میکنید
تعهد امروز
ویلای آشر خواننده و آهنگساز آمریکایی به نام ویلاشوپ اسمش به معنای نور آفتاب در غروب هست
این ویلا شامل رنگهای تیره با تنالیته غنی و البته رنگهای مختلف دیگری است. آشر و همسرش این ویلای با ارزش و مجلل را در سال 2018 به نام «خانه آشر» و به ارزش 4.2 میلیون دلار به فروش گذاشتند. اکنون همان ویلا در مجاورت و همسایگی هتل معروفی به نام Chateau Marmont در یک جاده خصوصی واقع شده است
یک نشیمن با مبل های طوسی دیوار بلند سفید و پنجره ای رو به بیرون
خدایا شکرت بابت این همه ثروت و نعمت
خدایا شکرت اشر را لایق این خونه زیبا کردی
به نام پروردگار رب العالمینم
سلام فراوان خدمت استاد گرانقدر و سرکار خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی
سال 94 برای اولین بار بعد از حدود 20 سال سابقه تدریس در آموزش و پرورش اعلام شد که قراره ساماندهی معلمان انجام بشه برای اینکار دعوت شدیم به اداره آموزش و پرورش شهرستان
برای اولین بار این تعداد زیاد از همکاران رو می دیدم و من جزو با سابقه ها بودم
وقتی دو نفر از مسئولین مربوطه اومدن
توضیح دادن که به ترتیب امتیاز ی که دارید مدرسه محل خدمت خودتون رو می تونید انتخاب کنید یعنی همکار با امتیاز بالاتر اولویت داره برای انتخاب مدرسه دلخواهش
منم به خیال خودم چهارمین یا پنجمین امتیاز رو در بین همکاران داشتم و منتظر بودم حداکثر پنجمین نفر باشم برای انتخاب مدرسه و تا قبل از اون سال من در مدارس خاص تدریس میکردم و دوسال خارج از کشور ماموریت داشتم و برای اولین بار بعدچند سال بود که داشتم در ساماندهی معلمان شرکت میکردم
بر خلاف انتظارم شماره معلمایی که خوانده می شدن از 20 هم رد کرد و من خوانده نشدم برای تعیین مدرسه دلخواهم
هم خودم هم سایر همکارانم خیلی تعجب کردیم تا اینکه کاملا مدارس داخل شهر پر شد و حالا نوبت به روستاهای اطراف رسید و من به عنوان نفر 24 خوانده شدم
حالم گرفته شده بود نه به اون مدارس خاص و خارج از کشور رفتنم نه به این وضعیت که باید برم روستا
حقیقتش بدجور خورد تو ذوقم و همه هم تعجب میکردن که یعنی چرا تو در این مدت با این همه موفقیت امتیازت کمه
حقیقتش علاقه ای به امتیازجمع کردن نداشتم چون باید در نماز جمعه در راهپیمایی ها و در بسیج فعالیت میکردم و من اصلا این فعالیتها را دوست نداشتم
خیلی از ضمن خدمت ها رو هم شرکت نمی کردم چون کاملا بی فایده بودن
خلاصه ابلاغ رو گرفتم و از اداره بیرون رفتم و همسرم کلی دلداری ام داد تازه خوشحال هم بود می گفت انشالله خیر باشه نگران نباش و از این حرفها
به مامانم و خواهرام و خواهرشوهر و جاری و همه رسوندم که افتادم روستا
خانواده ی خودم بدون استثنا می گفتن انشالله خیر باشه اصلا نگران نباش با روستا رفتن اعتبار تو کم نمیشه ولی خانواده همسرم میگفتن وای چرا خاک تو سرشون که ارزش معلم موفق و با سابقه رو پایین میارن ووووو
خلاصه من رفتم روستا نزدیک شهر و دوسال اونجا بودم و در اون مدت کلی خوشحال بودم و خدا رو شکر می کردم
هرگز تو ترافیک رفت و آمد نیفتادم
کلاس ها 5 نفره و 8 نفره بودن
محیط آرام و صمیمی
دانش آموزان مطیع و مهربان
هرگز برای هیچ برنامه ای وقت کلاس گرفته نمی شد
و ماهانه به اندازه ی یک چهارم حقوقم افزایش حقوق دریافت کردم
تا اینکه خبر به گوش همه رسید که من چقدر راضی هستم و حسادتها شروع شد و بعضی از همکاران که امتیازشون از من بیشتر بود رفته بودن اداره و به مسئولین گفته بودن دو سال گذشته و باید دوباره
ساماندهی بشیم و این در حالی بود که قرار بود سه سال یکبار ساماندهی انجام
بشه
خلاصه ساماندهی انجام شد و همون همکار که با نفوذی که داشت اداره رو مجبور کرده بود ساماندهی انجام بشه
به عنوان اولین نفر و اولین امتیاز خوانده شد و مدرسه روستا که من دو سال اونجا بودم رو انتخاب کرد
حقیقتا حالم ازش بهم خورد
ولی جالبی ماجرا این بود که همون سال دولت تصویب کرد همون مبلغی که به حقوق روستا اضافه می شد به معلمان در کل استان اضافه بشه چون استان ما یه استان مرزی است و من مدرسه ی بسیار نزدیک به خونمون روانتخاب کردم و همون افزایش حقوق رو هم دریافت می کردم و باز از این وضعیت بسیار خوشحال بودم
و دوست داشتم اون لحظه قیافه اون همکار رو ببینم
بنام الله یکتا که هرآنچه دارم از اوست
سلام خدمت استاد عزیز و همه دست اندرکاران این سایت الهی
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
منم نمونه بارز کسی هستم که فکر میکرد با یک شانس میتونه پولدار بشه و زندگیش عوض بشه
داستان شکست مالی من تقریبا مثل دوست عزیزمون بود که شرط بندی کرد و همه دارو ندارشو باخت ولی با این تفاوت که من بجای شرط بندی نه تنها کل سرمایه خودم بلکه تعداد زیادی از آدمهای که به من اعتماد داشتن در یک شرکت هرمی سرمایگذاری کردیم و خیلی شیک و مجلسی همه پولها از بین رفت و الان بعد از گذشت سه سال هنوز هم درگیر پرداخت بدهی ها به افرادی هستم که اونا هم بدتر از من بدنبال یک شبه پولدار شدن بودن
اون اتفاق به ظاهر بد که باعث شد کل زندگی که من 35 سال جمع کرده بودم از بین بره و من دوره جدیدی از زندگیم با آشنای با استاد آغاز شد به واسطه همون اتفاق بسیار بد .توی اون شرایطی که از همه طرف فشار روم بود و طلبکارا از سرو کلم بالا پایین میرفتن تصمیم گرفتم که تسلیم خداوند بشم و دست از تقلا بردارم و اونجا بود که با استاد اشنا شدم حرفهای استاد بخصوص فایلهای توحیدیش باعث شد قلبم آرامتر بشه و امید به زندگی من برگرده .حرفهای استاد رو وحی منزل دونستم و سعی کردم با جان دل بپذیرمش و بهش عمل کنم .منی که کل زندگیم بر پایه شانس بود با قوانین الهی آشنا شدم و بعد از پی بردن به قانونمندی جهان انگار دلم محکم تر شد که میتونم با اجرای قوانین نتایج زندگیمو عوض کنم .اونجا بود که تصمیم گرفتم کلمه شانس از زندگیم حذف کنم و بجاش کلمه قانومندی رو جایگزینش کنم
بعد از گذشت سه سال و تلاشهای ذهنی زیادی که داشتم تونستم آرامش به زندگیم برگردونم قرضها و بدهی های خودمو تقریبا صفر کردم .بیزینس خودمو هر روز در حال گسترشش هستم .درامدم به لطف الله چندین برابر شده بدون اینکه بخوام بفکر پرداخت اقساط و بدهی باشم و الان مدتهاست آرامش کل روز و شب منو پر کرده و این بزرگترین دستاورد من با آموزشهای استاد عزیز هستش .وقتی به اون روزها فکر میکنم و تغییر شخصیت خودمو با الانم متوجه میشم فقط میتونم سپاسگزار خداوند و استاد عزیز باشم که فرشته نجات من شد در اون روزهای سخت
اون روزهای سخت نقطه عطف من شد برای دیدن روی جدیدی از دنیا و خداوند .خداوندی که الان برای من مثل یک همراه همیشگی مهربون میمونه که همیشه حواسش به من هست و همیشه در حال کمک کردن به منه .همیشه وقتی نزدیکان من که از قضیه بدهکار شدن من خبر داشتن از اوضاع و احوال من میپرسن و میخوان یه جوری بهم دلداری بدن من در پاسخ به اونا با لبخند و قاطعیت میگم که نه تنها اون روزها برای من بد نبود بلکه تولدی دوباره بود
استاد عزیزم باز هم ممنونم ازت برای شناختن قوانین جهان به ما و نشون دادن خدای جدید که هیچ کجا جز اینجا همچین مفاهیمی از خداوند درک نکرده بودم
بی نهایت سپاسگزارم
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوند بخشنده مهربان که هر آنچه دارم از آن اوست
سلام استاد عزیزم سلام دوستان عزیزم
وقت با ارزشتون که هم اکنون کامنت من و میخونید به خیر و نیکی
تمرین این قسمت:
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
استاد عزیزم من به تازگی دچار نشتی انرژی شدم
دچار جذب اتفاقات ناجالب شدم
به خودم قول دادم از اول این پروژه هر بار بیام کامنت بنویسم اما انگار با خودمم در صلح نیستم
تو دفترم هر روز مینویسم ها اما اینجا ترس از قضاوت شدن دارم
استاد سوال جواب بدم…
من یه موردی که دارم اینه که چون باشما هم مسیر شدم و دارم روی جنبه مالی بیشتر کار میکنم. و خیلی ها شاهد هستند که من دارم فایل گوش میدم هیچ تغییر انچنانی تو زندگیم نیست.
من خودم میدونم که تو این جایگاه جای درستی ام هر چه قدر به قانون عمل کردم همون قدر نتیجه گرفتم
راستیتش من یه مبلغی رو که همسرم واسه خریدن لوازم خونگی بهم داده بود رو گفتم دوره دوازده قدم بخرم یه جوری همسرم و دست به سر میکنم بعد که نتیجه گرفتم پولش و بر میگردونم با پولی که خودم بسازم الان دقیقا یک سال هست که من ترس داشتم که اگه این راز بر ملا بشه من چی کار کنم همسرم سه چهار بار پی گیر این پول شد که چرا من هنوز اون وسیله برقی رو نگرفتم دیدم نه نمیتونم از دروغ گفتم من تو طلاسی ثبت نام کردم پول مون چند برابر شه و با هزار تاجرو بحث تحقییر شدن اتیشش بعد ده روز خاموش میشد و بعد چند ماه دوباره همون اش و همون کاسه
تا همین 17ابان ماه بود که دیگه شوهرم بد جور شاکی شد که اگه من کوتاه نمیومدم اتفاقی خیلی خیلی بد رخ میداد من سکوت کردم چون شوهرم واسه دوره خریدن راضی نمیشه و نبود جرات گفتن حقیقت رو نداشتم. رفتم از یه دوستی قرض کردم.
من اشتباه خودم و کاملا پذیرفتم
حس قربانی بودن رو از خودم دور کردم از دیروز 19
گریه و زاری و گله شکایت که اقا جان شوهرمه. منم سهمی دارم تو زندگیش رو کنار گذاشتم
هر چی سرم اومد حقم بود چون تغییر نکرده بودم
اشتباهم و پذیرفتم تا خودم واقعا تغییر کنم
همش میگفتم خدایا از کی بگیرم جای گزین کنم
خدایا منت کی و به غیر تو بکشم
خدایا دستان بی نهایتت زیادن خودت یه دستی بفرست
نمیدونم از طرف خدا بود یا نه دوستم دیروز میرفت شهرستان گفت اگه کاری داری بیا ببرمت و اون شد دست خدا بهم مقداری قرض داد تا عصبانیت شوهرم کمتر بشه
هیچچیز در زندگی ما شانسی نیست.
هر شکست، نشانهای از خداوند است تا مسیر درست را پیدا کنیم.
ثروت و موفقیت نه با شانس، بلکه با فهم قوانین الهی، هدایت درونی و اصلاح مسیر خلق میشوند.
دردها، اگر با آگاهی همراه شوند، دروازهی بیداری و رشدند.
وقتی آدم تو مدار بدی قرار داره اتفاقا ادم هایی میان سر راهش که بیشتر غرق بشه
و وقتی تو احساس خوب قرار میگیری و حالت و خوب میکنی ادم خوبا از راه میرسن و راه درست رو مطمئن تر ادامه میدیم
من موندم که این همه هندز فری تو گوشمه هر روز چند تا فایل چندین ساعت گوش میدم اینا کجا میرن
چرا باوره ساخته نمیشه
چرا درس ها گرفته نمیشه واسه من
چرا این همه از یک مطلب درست اشتباهی برداشت میشه تو وجود من
من جزو دسته ای ام که بعد از نابودی کامل اعصاب و روان عزت و اعتبار و ارزش و لیاقت به خودم اومدم هنوز راهم رو پیدا نکردم
اما میدونم این مسیر درسته اگه بر نگردم به عقب
اگر تعهدم رو واقعا نشکنم من خیلی. فراموش کار شدم هیچ اتفاقی تو ذهنم نمیمونه زود میشکنم
ولی نمیدونم این خوبه یا نه که کینه ای نیستم که حداقل تو رفتار زشت و ناپسندی که از دیگران دریافت کردم دیگه اشتباهم و تکرار نکنم هی میگم فک نکنم تو این یکی مورد فلانی عصبی بشه
ولی میشه و من باز از ذهن نجوا گرم رودستی میخورم
اشتباهاتم و خوب میشناسم اما باعث درس و عبرتم نمیشود تمام
پوست کلفتر از اون چیزی ام که تغییر اسون باشه برام
من با جزییات کامل نوشتم دیگه
مطمئن هستم ادم های هستند که مثل من هیچ وقت به نشونه ها توجه نکردن خوب که به نابودی خودشون پی میبرن و به خودشون میان میگن عه اون نشونه رو دیدم ها ولی توجه نکردم
حالا هم اگه واقعا خودم دلم به حال خودم بسوزه نباید اشتباهات گذشته رو تکرار کنم
قرض نکنم
قسطی نکنم
دروغ نگم پنهون کاری نکنم
جرات گفتن حقیقت رو هی رخ دادن اشتباهاتم داشته باشم
همش میگم ادما چرا اینقدر سخت نشونه ها رو میبینن یا اصلا مثل من نمیبینن
چرا درس عبرت نمیشه
فقط امروز خودم و رها کردم هر چه بادا باد
متتظر یه نشونه ای ام که توان دیدنش رو داشته باشم و با ریال دیگران کار نکنم
خودم مولد ثروت شوم
خدا نکه دار همگی
بله، 《گلد کوئِست!》: )))
اول اینم بگم که ممنونم ازتون که به یادم اوردید این تجربه تلخ و احمقانه رو قبل از آشنایی با شما و این مسیر (چون تو کامنت گام 9 گفته بودم که تا قبل سال 94 که با شما آشنا بشم، همچین اتفاقات دهن صاف کن و ضربه های مهلک از جهان نخورده بودم، و فراموش کرده بودم که چه بلاهایی و از چه برهه هایی از زندگیم سرم اومده)، بهش برخورده بودم سال 87 الی 89 فکر میکنم، و در تهران بزرررگ و اون بالا بالاهااای تهران : ) بام تهران، سعادت آباد، فرحزادی، صادقیه و الی ما شاء الله! : )
چون تو اون دو سه سالی که تهران بودم و اتفاقا دقیقا تو درگیری ها و تظاهرات ها و داستان های 88 و اینها هم بود و من تا خرتناق عین خر تو باتلاق رفته بودم و خدا چقدر دوسم داشت که بالاخره فهمیدم و به خودم اومدم و به طرز شاید معجزه آسایی از این منجلاب خودمو کشیدم بیرون، البته جالبه که بدونید دعای مادرمم پشتش بود : ) یعنی قشنگ یادمه که مادرم و خانواده و دوست و آشنا همه ملت کلی تو سر خودشون زده بودن که کاری کنن برگردم و برگردیم یعنی! : ) چون این سیستما مخصوصا گلد کوئست که دیگه پادشاه این داستانا بود تو ایران و البته منطقه و آسیا مخصوصا خاورمیانه خودمون، کلا اینطوری بود که پای خانواده و دوست و آشنا و هر نزدیکانی رو میکشید وسط و بیس و بناش روی ارتباطات نزدیک بود، بخاطر اعتماد و زودتر گول خوردن ملت، داستانشو مفصل توی دوره احساس لیاقت فکر میکنم توضیح دادم، شایدم رو فایل رایگان بود نمیدونم یادم نیست دقیق.
گفتم دعای مادر پشتش بود که من برگردم و از خر شیطون بیام پایین، یادمه رفته بود یه سفر مشهد و کلی دعا کرده بود و نذر و نیاز که من و ما : ))) برگردیم! با کلی داستان که واسه من و خانوادم و فامیل پیش اومده بود و نگم براتون..!
ولی اینم بگم بدونید جالبه که اینقدررر اعتماد و ایمان رسوخ ناپذیر پشتش بود که ما یعنی بیشتر من، نمیفهمیدیم اصلا!! : | که چقدر گول خوردیم و اصن سیستم اشتباهه!!! یعنی واقعا به سیستم آموزشیشون و نحوه آموزش ها و پکیج و ارتباطات گرفتن و.. شون تحسین برانگیز و واقعا چیز عجیبی بود واسه خودش و شاهکاری بود انصافا واسه خودش! و همین میشد که ملت نمیفهمیدن از کجا خوردن! و تا خرتناق رفتیم تو باتلاق تا اینکه خدای عالم با چک و لغد های محکم و خرد کننده فهموندمون و البته گفتم جالب بود برام وقتی به خودم اومدم و دیدم چقدر اشتباه کردم که مصادف شده بود با دعای مادرم و برگشتنم به دیار خودم همانا و آشنا شدن با تنها عشق زندگیم همانا! و میتونم بگم محکم ترین دلیلی که منو نگه داشت و پا و دلمو گیر انداخت که بمونم و برنگردم دیگه به اون منجلاب تهران و گلد کوئست، همین اتفاق زندگیم بود و آشنایی با عشقم (که خاک عالم بر سرم یه عشق دیرینه و چندین ساله رو از دست دادم بازم با اشتباه احمقانه دیگری!) که بخدا تو افسانه ها هم پیدا نمیشه چنین عشقی و صفایی و رابطه و زندگی ای، هر موقع سریال یوزار سیف یوسف پیامبر رو میبینم و عشق یعقوب نبی و حضرت یوسف رو و همینطور زلیخا و یوسف رو، ناخودآگاه اشکام جاری میشه و غم عالم هوار میشه رو سرم، چی بگم!! خدا کمکم کنه بتونم فراموش کنم یا معجزه ای بشه و برگردیم به هم، یا..
نمیدونم..!!! -_-
خلاصه اون شد یکی از درس های مهم و بزرگ زندگیم که دیگه عبرت گرفتم و هرگز گول هیچ سیستم دیگه ای رو نخوردم و یا قبل از اینکه پام باز بشه به یه ترفند مزخرف و جدید دیگه ای، مطلع بشم و واردش نشم. خدارو هزاران مرتبه شکر که دیگه درگیر چنین چیزهایی نشدم تو زندگیم و خدا هدایتم کرده همیشه.
اولش یا تا لحظات آخر قبل از بیرون کشیدن پام از منجلاب گلد کوئِست، میگم اینقدر اعتقاد و ایمان راسخ داشتیم که هیچ خدایی رو بنده نبودیم!! فکر میکردیم خود خدا نشستس راس هرم و ما داریم در مسیر رشد و موفقیت حرکت میکنیم و هیچکسم ما رو نمیفهمه و ما باید تا لحظه مرگ فقط ادامه بدیم هرچی که شده! : )))
اما بعدها فهمیدم یعنی بعد از خروج، فهمیدم که چقدر خوب شد برام و چقدر خدا دوسم داشت که شرایط جوری شد که بکشم بیرون و رها کنم این داستان رو.
و بعد از آشنایی با عشق زندگیم و پیگیر زندگی شدن و رشد و پیشرفت و ادامه تحصیل دادن و کارای مختلف رفتن و زحمت کشیدن و تو سال 94 که دانشگام تمام شده بود، با این مسیر الهی و شگفت انگیز و استاد آشنا شدنم و اتفاقات عالی رخ دادن و بازم حرکت کردنم و با دل ترس ها رفتنم و مهاجرت به شهری که عشقم زندگی میکرد توش..
بعدها با توضیحات استاد و اطلاعاتی که بدست میاوردم و داستان های زندگی استاد، یادم میاد که چقدر متوجه خیلی چیزا میشدم تو زندگیم و دلیل چیزهایی رو میفهمیدم..
یادمه دو سه باری هم نزدیک بود بازم تو تله بیفتم از این سیستمای هرمی و یه شبه پولدار شدن و اینها، که چون هم عبرت گرفته بودم از گلد کوئِست و هم آگاه شده بودم از آگاهی های استاد و اطلاعاتی که میداد، که نهایتا واردشون نشدم و متضرر نشدم مثل قبل.
استاد لای پرانتز اینو هم اضافه کنم که چطور آدم یادش میره و فراموش کار میشه انسان..
چقدررر من اط صحبتا و آگاهیای شما و اطلاعاتی که دادین توی برنامه هاتون استفاده کردم تو زندگیم و هم بانی خیر و برکت برای خودم بوده هم برای دیگران، جالبه ب یکیش اشاره کنم که توی همین مدت کوتاه چند وقت اخیر بازم تکرار شد واسم، و اونم فقط معرفی سوسک کش پمادی امحا بوده! : ) استاد باورت میشه همین یه موضوع ساده چقدر من بارها بخاطرش شکرگزار بودم و به کسایی هم که مشکل داشتند با سوسک و حشرات موزی خزنده و چرنده مخصوصا سوسک و مورچه و اینجور چیزا، باعث شده کلی دعام کنن و شما رو؟؟ این تجربه مال همین فاصله کوتاه یکی دو ماهه اخیر شایدم کمتر باشه ها، اونوقت من داشتم فکر میکردم که چقدررر آخه من احمق بودم که ناشکری کردم و از کوره در رفتم و اثر جالبی نگذاشتم از خودم و دری وری گفتم و ناشکری کردم و با دوستان هم شاید کم لطفی و بی مهری کردم. خدا منو ببخشه.
استاد تو همین مدت کوتاه چند روزه که گفتم هم چیزهای زیادی دستگیرم شد و نشانه هایی دیدم و اون بازی فوق العاده رو هم داشتم تجربه میکردم که بهش اشاره کردم رو گام 9، و هم با تجربیاتی که سر و کار داشتم و افرادی غریبه که یکیش یه مغازه ساندویچ فروشی بود یه جوون هم سن و سال خودم که نشسته بودم تو مغازش و گپ و گفتی هم باهم داشتیم، که تا داشت ساندویچ آماده میکرد من یکی دو باری دیدم سوسک از رو میز و گوشه و کنار گاهی یه سلام احوال پرسی ای میکنن! و میرن، موقع حساب کردن بهش گفتم داداش یه چیزی میگم ولی ناراحت نشی شایدم نمیدونی و بی اطلاعی ازش، گفت جانم چی مثلا؟ گفتم راستش من چند باری سوسک دیدم رو میز و اینور اونور مغازه، و اینا واسه کارت و حرفه و شخصیتت خوب نیست، گفت چی بگم میدونم! ولی بخدا هرکاری کردم هر روشی امتحان کردم نشده و نمیرن از شرشون راحت شم، مجبورم تحمل کنم یا حتی اگرم میمیرن جنازشون تو دید باشه یا هی مجبور شم برم با خاک اندازی چیزی جمع کنم بریزم بیرون..
گفتم دادااااش خیالت تخت، این کاری که میگم رو انجام بده اگه ریشه کن نشدن بیا فوحش بده بهم! : )
خلاصه وقتی حرفی با اطمینان و ایمان زده میشه و چشمات دروغ نمیگن و از فرکانسی که میفرستی راستی درستی و صداقت موج میزنه، این میشه که طرف مسخت میشه و بهت اعتماد میکنه، این دوستمون مخارج بسیار زیادی رو متحمل شده بود استاد با قیمتهای گزاف و البته خدا داند چقدر دروغ و ریا و کلک که با آدمای نااهل سر و کار داشته و بهش چپوندن سوسک کش و چیزای مختلف و آشغال! خلاصه راهنماییش کردمو رفتم تا چند روزی مدام مسیرم بهش میخورد و بهش سر میزدم و ازشم ساندویچ میخریدم، و این خودش شد یه آشنایی و دوستی ساده و زیبا و قشنگ که کلی هم دعای خیر و احساس و فرکانس خوب و زیبا پشتش بود و بهم گفت خدا خیر بده بهت که این مشکل اساسی رو از من حل کردی، حتی جنازه سوسکا هم نمیبینیم منو خانومم و بچه هام و مشتری هام، اونوقت من تو دلم فقط یاد شما میفتادم و این مسیر زیبا و پر خیر و برکت و این آگاهیا و تشکر و سپاسگزاری از شما و خدای عالم. و تهه دلم فقط منتظر بودم تا روزی بهم بگه یا نشونه ای ببینم یا شهودم بهم بگه که باید شمارو معرفی کنم بهش. چون من بارها برای اینجور احساساتم منتظر بودم تا خدا بهم اجازه بده که شمارو معرفی کنم به کسی، همینطوری من از روی خودم هیچوقت اینکارو نمیکنم، و البته که تا الان شده دفعات انگشت شماری که شما رو معرفی کردم به هر بنده ای که نشونه ای دریافت کردم از خدا و یا شهودم بهم گفته که معرفی کن. اونوقت فقط یک کلام گفتم یا نوشتم واسش رو برگه یا گوشیش، abasmanesh.com
استاد یه چیزی میخوام بگم، تو همین مدت کوتاه و رفتاری که داشتم باورت میشه چقدر ریش و موهام سفید شد؟ بخدا قسم که قبلش اطمینان دارم اینطور نبودم! توی همین مدت کوتاه چند روزه این مدت، که گفتم از کوره در رفته بودم و خواستم حتی یوزر و ایمیلم رو نابود کنم با پسور رندوم دادن و چشم بسته که دیگه دور سایتو همه چیو خط بکشم نیام دیگه تو این مسیر، و ناشکری کرده بودم و از عصبانیت دری وری میگفتم به خودم، و از اینکه دل شما و دوستان رو رنجوندم، داشتم با خدای خودم حرف میزدم و البته که بارها و بارها ازبس حرص خوردم و خودخوری کردم، و از ناراحتی، یه آن به خودم اومدم تو آینه ریش و موهام که بلند شده بود رو نگاه کردم دیدم یا خدا اینا کجا بوده چقدر یهو ریش و موی سفید دراوردم، ولی تا قبلش هم همینطور بود و همیشه میدیدم ریشم و موهام رو و جلو چشام بودم همیشه اما اثری از اینا نبود..
خدایا ممنونم که منو میفهمونی و تو مسیر نگه میداری
خدایا ممنونم که منو بنده شکرگزارت آفریدی و اجازه دادی شکرگزار باشم
خدایا ممنونم که به دلم مهر و موم نزدی و از هدایت شدگان هستم!
خدایا ممنونم که چشم برای دیدن، گوش برای شنیدن، و قلب و شهود و احساس و گفتار برای درک کردن و به زبان آوردن و دریافت الهامات بهم دادی..
خدایا شکرت ممنونم
به نام خدای زیبا واجابت کننده
سلام عزیزانم
خداروشکر که دراین سایت ودراین مسیر زیبا هستم
خدایا شکرت به خاطر این مسیر زیبا
شکرت به خاطر دستانم که میتونم بنویسم
شکرت به خاطر گوشهام که سالمه و فایلهای زیبای استاد روگوش میدم
استاد عباسمنش واستاد شایسته عزیز ممنونم از شما واقعا باشما بودن بهم آرامش میده
زندگی بایاد خداوند واقعا زیباست
راس میگین استاد همه چی کنترل ذهنه همه چی اینه که توبتونی ذهنتو آروم نگه داری اونوقته که شرایط برای توتعقیر میکنه وبهتر میشه
نباید بگی چطور زینب
چطورش روخداوند میدونه مانمیدونیم
همونجوری که یه دانه رومیکاریم وسبزمیشه بزرگ میشه میوه میده ومانمیفهمیم همون خداییکه دانه های انار رو به زیبایی کنارهم میچینه همون خدا کارهای دیگه روهم به راحتی انجام میده
چون همه چی دسته اونه
همه کارخداست بقیه چیکارن
خدایا کمکم کن من ضعیف وناتوانم من بلد نیستم کاری انجام بدم
تویاریم کن
من تسلیمم
همه چی باتو
خدایاشکرت
به نام خدایی که مرا انسان آفرید،سلام براستاد عباسمنش عزیز، زمان نگرانی و ترس :
معمولا زمانی که نگرانی چه می کنی ؟ سعی می کنی حلش کنی ؟
فکر می کنی چاره ای دیگر می اندیشی و بیشتر و بیشتر واردش می شوی و بیشتر و بیشتر خرابش می کنی !
زیرا نگرانی با فکر کردن بر طرف نمی شود
فکر کردن خودش نوعی نگرانی است
با فکر کردن کمک می کنی نگرانی بیشتر شود
هرچه بیشتر فکر کنی عمیق تر وارد نگرانی می شوی
تکنیکش این است :
زمان نگرانی هیچ کاری نکن
فقط هوشیار باش
وقتی نگرانی می آید هوشیار بمان
با تنفس ات همراه شو و هوشیار و بدون فکر بمان
آنگاه خواهی دید که نگرانی می رود
و قدرتی از ماورا درونت داری که کلید تمام درهای بسته است.
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به استاد مهربانم و استاد شایسته عزیزم و دوستان ارزشمندم
الهه هستم
شانس شانسی نیست ساختنیه
خوشبختی از درون میاد نه بیرون
ارزش من به خودمه نه اینکه دیگران ارزش منو تعیین کنن
من خودم خودم رو هرجور ببینم جهان بیرون من هم منو همون جور میبینن
وووووو
اینا چیز هایی بودن که از استاد شنیدم
حرف هایی که اولش بهت شک وارد میکنن که یعنی چی یعنی این همه سال منتظر بودم کسی بیاد مارو خوشبخت کنه الکی بود
اینکه تا یکی از اقوام همه چی خوب رو باهم داشت منم میتونستم داشته باشم شانسی نبود
اینکه من زمانی مورد احترام میشم که خودم به خودم احترام بزارم
جوابشون اره است
با استاد ما یاد گرفتیم هیچ چیز شانسی نیست توهم میتونی خلق کنی به آسانی به راحتی وقتی که مقاومت هارو کنار بگذاری و باور کنی که برای تو هم میشه
استاد چقدر ازتون سپاسگذاری کنم بابت اینکه با تغییر خودتون به راه راست هدایت شدید و منو هم به این سمت هدایت کردید
ازتون بی نهایت سپاسگذارم بابت هر فایلی که توی این بهشت گذاشتید
استاد من خیلی دوستتون دارم وقتی میبینم اینقدر به فکر پیشرفت مایید اینکه ما چقدر عمل میکنیم دست خودمونه ولی ازتون بی نهایت سپاسگذارم هم از استاد شایسته مهربانم که ایشونم عاشقانه دنبال پیشرفت هستن خدا حفظتون کنه برامون عاشقتونم
بنام خدا
سلام استاد خوبم الهی شکر بابت این پروژه عالی و هزاران بار شکر بابت وجود شما توی زندگیم.
حدیث هستم و راجب مسائل مالی درگیر شانس و قمار و وام ….نشدم ولی در زندگیم برام اتفاقاتی افتاده که در ظاهر شکست بوده و اولش دچار حس شکست خوردگی شدم ولی خیلی زود به حکمتش پی بردم و فهمیدم تضادی بوده که قراره بوده باعث پیشرفتم بشه..یکیش طلاق بوده که باعث شد من بتونم در زمینه ازدواج متوجه اشتباهم بشم و معیارهامو مشخص کنم چون تا قبلش اصلا معیاری نداشتم چون فکر میکردم که شانسی هست ازدواج و هرکی ازدواج خوبی داشته حتما شانس داشته و خب منم منتظر بودم ببینم شانسم چطوره و باری به هرجهت پیش میرفتم…ولی به محض اینکه جدا شدم برا خودم معیار گذاشتم و همون اوایل هم با شما آشنا شدم و متوجه شدم که هیچی شانسی نیست و ما خودمون زندگیمونو میسازیم و این خییییلی رو من تاثیر گذاشت و خیلی خوشحال شدم از اینکه هیچی شانسی نیست و منم میتونم برای خودم اتفاقات خوب ازدواج خوب وووو…رقم بزنم.
در حال حاضر هم در زمینه سلامتی پسرم درگیر چالش هایی هستیم که البته قابل حل هست و به امید خدا داره کاملا مسائلش حل میشه…اولش یه کم حس شکست داشتم که چرا پسر من ؟….ولیکن از اونجایی که با شما آشنا بودم و میتونستم ذهنمو کنترل کنم خیلی زود خودمو جمع و جور کردم و همین مساله باعث مهاجرت و کلی برکت شد…و به این نتایج رسیدم که اگه مسأله ای برام پیش اومده توی زندگیم از بدشانسی من نبوده بلکه تضادی بوده که قراره باعث پیشرفتم بشه…
در پناه خداوند مهربان باشید استاد خوبم و خانواده صمیمی عباسمنش.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و درود به اساتید جان و دلم
اریک صبح زیبای پاییزی و صدای آواز پرنده هایی که روی درخت سیب نشسته و از دیدن طلوع به وجداومدن….. خدایاشکرت که امروز بهم توفیق عطاکردی تا در اولین ساعات روزم بیام و بنویسم و لذت ببرم…..
فشنگتر ازین نداریم ها شبم با کامنت نوشتن به پایان رسید و صبحم با کامنت نوشتن آغاز شد خدایا شکرت بابت همه ی هدایت هات….
تمرین گام دهم ..پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر
آیا درزندگی ات موقعیتی را تجربه کرده ای که ابتداآن را بدشانسی یا شکست میدانستی اما بعدها فهمیدی که نشانه ای از خداوند بوده تا مسیر درست راپیداکنی؟؟؟
بله اونم چه موقعیتی
دقیقا یادمه زمان کرونا با اینکه تو مسیر آگاهی بودم ولی انگار یکباره تمام قوانین و فراموش کرده بودم ترس سراسر وجودم رو گرفته بود ومن تمام وقت جلوی تلویزیون درحال دیدن اخبار مربوط به کرونا بودم و هر لحظه واسه بقیه هم توضیح میدادم و بزرگترین ترسم این بود که پدرو مادرم مبتلا بشن و خوب نتیجه ی افکار و کانون توجهم خیلی زود پدیدارشد و بنده بعنوان اولین شخص از اعضای خانواده مبتلاشدم و با علایم شدید به مدت ده روز تو خونه افتادم و هرروز وضعیتم داشت بدتر میشد دقیقا روز سوم بود که فهمیدم مامانم هم مبتلاشدن و من دیگه حالم بدتر شد چون ترس بزرگم به حقیقت پیوست و من مدام میگفتم خدایا چرا من چقدر من بد شانس بودم چرا اینطور شد منکه جایی نرفتم من که کاری نکردم چون واقعاً هم جایی نرفتم اصلا من تو اون تایم یک رفتار هایی نشون دادم که خودم یادم میاد شرمنده میشم
نکته ی جالبش اینه که دوتا بچه ی هشت ساله ی من هرروز میرفتن بیرون و با یه عالمه بچه ی دیگه بازی میکردن و من توان نداشتم حتی ازجام بلند شم که بهشون گیربدم و اونا حسابی از این فرصت استفاده کردند هر لحظه صدای شادی و خنده شون و از پنجره میشنیدم و من فقط افتاده بودم و نمیتونستم هیچ کاری انجام بدم اونا میومدن و میرفتن و کنارم بودن ولی حالشون عالی بود وتو عالم بچگی حال میکردن
بعداز چندروز تو خونه موندن و تنهایی یهو به خودم اومدم دیدم وااای خدایا من چکار کردم با خودم با همون حال رفتم سراغ گوشیم و ویس هایی که داشتم گذاشتم و فقط گوش میدادم .به سختی دفترم رو برداشتم و مینوشتم و سپاس گزاری میکردم اولین چیزی که بابتش هزار بار سپاسگزاری کردم همون صدای بازی و خنده ی بچه هام بود که چقدر باعث شد من به خودم بیام دیدم که اونا همه ی توجه شون روی بازی و خوشگذرونی بود و درنهایت سلامتی بودن و اوضاع من این بود…انگار خدا دستمو گرفت و بلندم کرد برد نشوند سر دفترم و نوشته هام و فایل هام و به معنای واقعی هدایتم کرد همون روزها تصمیم گرفتم تلویزیون و اخبار و برای همیشه بزارم کنار و الان حدود شش ساله که ما اصلا تلویزیون نمیبینیم گاهی بچه ها یه انیمیشن جذابی باشه دانلود میکنن و میبینیم وگرنه تو خونه صدایی نیست ….اون مرحله از زندگیم قشنگ فهمیدم که چطور میتونم با کانون توجهم زندگیمو نابود کنم و باور کردنه اون بیماری و ترس چطور منو داشت از پا در میا ورد.
از درس های که گرفتم از این موضوع هرچی بگم کمه …از اون موقع تا الان من خیلی خیلی به ندرت پیش اومده که بیمار بشم مگر یه وقتایی گرفتگی عضلانی دراثرورزش بوده ……
به لطف خدا حالم عالیه هم خودم و هم اعضای خانواده م در سلامتی کامل هستیم و هیچ بیمه ای نداریم جوری که همه بهمون میگن برین خودتونو بیمه کنین دو روز دیگه پیر میشین لازم میشه ولی دیگه ایمانم حداقل تو این یک مورد اونقدر قوی شد که هیچ بیماری نمیتونه به بدن من وارد بشه مگر از طریق نشتی های ذهنم و باز با همون ذهنم هم میتونم شفا پیدا کنم. خدایا شکرت…..