این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/6.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-29 08:02:222025-10-30 07:14:00تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۶
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
خداراسپاسگزارم که یک روزدیگه دراین دنیای فانی زنده هستم تابتونم یکی ازدرسهای بزرگ زندگیم روکه خیلی خیلی درزندگیم تحولی عظیم ایجادکرده رودراین فایل باارزش مطرح کنم “هم برای یادآوری ذهن خودم وهم برای عزیزان دلم ///
حقیقتا این موضوع روتوی هیچ یک ازفایلهای سایت تابه حال مطرح نکردم:
حقیقتا “دلیل شرکی که به همسرسابقم داشتم این بوده که من همیشه باایشان کنارمیامدم “میدونیدچراچون من ازبچگی دل مهربان ورعوفی داشتم واحساسی “شدیدبودم “متاسفانه ایشان ازاین احساسات بنده سوء استفاده میکردند”البته بماندکه بنده قبول دارم 100درصدخودم مقصربودم چون اجازه میدادم ازاین احساسی بودنم سوء استفاده بشه یک جورایی مظلوم بازی درمیاوردم واینها باعث شد همه چیم روازدست بدم 16سال بهترین روزهای جوانیم رو “خوانندگیم رو”ورزش رو “خانواده وبهترین دوستان بچگی وجوانیم رو”وحتی باعث شداین شرک منه ورزشکار”رو”به موادمحرک بیارم(قلیان وسیگارومشروب)اصلا یک اوضاعی شد”خدامیدونه ومن داغونه داغون شدم که درسال1395 بعدازخواندن معنی قرآن در”سوره نساءآیه 97وقتی که فهمیدم یاخدابعدازقبض روح ازمون میپرسندبرروی زمین چگونه زندگی کردید؟ واگربگی مظلوم بودم وموردظلم قرارگرفتم “اونجااوضاع بدتره “ازاونجاشروع کردم به تغییرات متقابل واولین چیزی که خواستم یک الگویامربی یااستادی بودکه ذهنم قبول کنه واونم استادعباس منش عزیزم روبهم معرفی کردکه داستان هدایتیش رودرزمان مناسب مطرح خواهم کرد/ وازاون به بعداگرهمسرسابقم یکی میگفت یکی میشنیدیاهرکاراشتباهی که میکردجوابشومیدیدوحال دلم خوب میشد/خخخ/تااینکه درسال1399 البته بمانداونم به صورت خوشو”بش ازهم جدانشدیم “وایشان تمام زندگی مشترک روجاروکردوبنده روبا”بارسبک رهاکردوهمیشه خداروشاکرهستم بابت این موضوع “وبچه ها شایدباورتون نشه اون مظلوم بودن گذشته من که نقطه ضعف من درزندگی گذشته بود”الان چندساله باتغییرباورهام به بهترین نقطه قوت من رسیده جوری که همسرجدیدم ازاین تعادل رفتاری من به شدت رازی هستندخداروشکر “واتفاقاامروزیک اتفاقی پیش اومدوباپسر16ساله ام که ازهمسرسابقم هستندبه تضادبرخوردیم وایشان ازمنزل بابی ادبی رفتندوبنده هم بی خیال رفتم سراغ باغ بهشتم وکلبه چوبیم باعشقم وجاتون خالی چایی روی بخاری زغالی لذتش روبردیم تااینکه دیدم یک شماره ناشناس تماس گرفته “گوشی روبرداشتم گفتم بله بفرمایید:گفت ببخشیدپسرتان کانکس کلانتری هستندشمانگران نباشید”گفتم برای چی نگران باشم؟گفتندخوب پسرتون اینجاست گوشیش رونبرده گفتم خوب باشه ممنون/وبچه ها باورتون نمیشه اومدم خانه دیدم پسرم بااحساس پشیمانی اومدجلوم وگفت من دیدم شما منودیگه راه نمیدیدمنم رفتم کلانتری”منم گفتم :بروپسرخودتی این فیلمهابرای ماکهنه شده میخواستی شکایت منواونجا بکنی “وبهش گفتم اصلا برام دیدگاه وحرف هیچ کسی مهم نیست واگرباردیگه این رفتارهای ناشایسته ازت سربزنه بایدخودت ازاینجابری //بله دوستان گلم اگراحساسی هستیدخیلی خیلی مراقب جایگاه خداتون باشیدیعنی :دلتون” چون شیطان ازطریق بندهای خودش ازهمین راه واردمیشه وزندگی “بنده های خداوند رو”به نابودی میکشه “من این تجربه سخت رودارم ولی الان بی نهایت سپاسگزارخدام هستم که بزرگترین درس عمرم رو خداوندبهم دادومیتونم به جراءت خدارو قصم بخورم اگر شمادراین مورداصل زندگیتون قوی بشیدواحساسی ومظلوم نمایی نکنید”هیچ کسی جرئت نمیکنه به شمابی احترامی یاظلمی کنه ///دوست داشتم این درس بزرگ زندگانیم رواینجامطرح کنم هم برای یادآوری خودم وهم برای شما دوستان گلم///
خب دیروز در پی بهبود دایمی برای خودم که رفته بودم ببینم چرا پا درد و کمر درد خفیفی دارم که بقول استاد کارم به چک و لگد نرسه و با نشونه های اولیه برم دنبالش( البته که زودتر میرفتم بهتر بود ولی الانم خداروشکر که انجامش دادم) دکتر گفتن احتمالا سیاتیک باشه و من با رفتن و سرچ ازینکه چی هستش اصلا ( که همینم هی یه حسی میگقت نرو و سرچ نتی نکن، بزار جواب ام ار آی بیاد و دکتر ببینه و …) و خودم خودم رو توی فشار و شرایط سخت از عواقب و عوارضش گذاشتم که البته باز خییییلی نمیرفتم توی سطوح شدیدش رو بخونم .که یاد صحبت استاد افتادم که تو این شرایطم رفتارهام مشخص میکنه نه حرفام تو اوج شرایط سخت و ناامیدی و فشار فکری وقتی توی فشار و منگنه فکری هستم معلوم میشه تو و درون و شخصیت و باورام عوض شده یا همون در حد حرف و رویه این آگاهی ها موندم.
با خودم گفتم خب اینجا معلوم میکنه رفتارم و فکرمو کنترل کنم و بهم نریزم و بتونم آگااااااااااهانه کنترل ذهن کنم و خودمو نبازم و شکرررررررررگذاری کردم و دیدن آگاهانه ی زاویه های خوب اون مساله و خییییلی آروم شدم و اصلا با بچه هام رفتیم بیرون به لذت و تفریح و خداروشکر عالی بود نتیجه ش و کللللی آروم شد جسم و ذهنم
خداجونم ممنون برای این مسیر و پروژه
استادجان،مریم جان، خام فرهادی جان و آقا ابراهیم سپاسگزارم
به نام خدای زیبا ،مهربون ودوست داشتنی .سلام به نابترین استاد دنیا ،مریم عزیزم ودوستان هم فرکانسی ام در این سایت بهشتی.خدای مهربون رو شاکرم بابت این آگاهی های ناب که در الهی ترین زمان برقلب ما جاری میشه.استاد جان با گوش کردن به این آگاهی ها مسیر زندگی خودم برایم تداعی شد زمانیکه من فقط تمرکزم بر روی تغییر همسر سابقم بود وغیر از چک ولگد خوردن از دنیا چیزی نصیبم نشد ووقتی تصمیم گرفتم تمرکز رو بذارم روی بهبود شخصیت خودم وتمرکز بر روی نکات مثبت همسرم ،جهان به طرز جادویی و به راحتی اون رو از مدار من خارج کرد ویه مدار حرفه ای منو از کل آدمهای قبلی زندگیم جدا کرد .چیزی که من تو این مرحله از زندگیم درک کردم اینه که ،با اینکه قانون بسیار ساده است ومن به خوبی درکش کردم وبا عمل کردن به قانون تو مراحلی از زندگیم نتایج عالی گرفتم ولی ذهن فراموشکار به راحتی قانون واصل رو فراموش می کنه وتو مسائل مشابه ،دوست داره به روشهای قبلی خودش برگرده وبه دنبال عوامل بیرونی برای بهبود شرایط می گرده ،من خودم گاهی متعجبم از نجواها وبهانه هایی که ذهنم میاره ،هر لحظه از خدا می خوام کمکم کنه تا اصل رو بهم یادآور بشه که همه چیز درون خودمه واگه دنیای درونم رو درست کنم بیرونم درست میشه،استاد عزیزم عاشقانه دوستتون دارم.
سلام به استاد عزیزم…. سلام به خانم شایسته مهربون و زیبا و دوست داشتنی که همین نزدیکیا هستی و شدی ستاره سهیل…. دلمون برات تنگ شده…
سلام به همه دوستانم در این سایت بهشتی….
استاد هرچقدرررررر که من کامنت میخونم از این سایت…. هرچقدررررر که فایلهاتونو گوش میدم….. فقط به یک نتیجه میرسم….
اینکه استاد تو چرا انقدررررر خوبی آخه….؟
درسته من شاگرد کوچیکتون هستم، اما به تمریناتم باید عمل کنم.
بریم سر تمرین این فایل:
اگر در روابط یا شرایط زندگیات احساسی از تکرار، رنج یا بیعدالتی داری، کمی درونت را مرور کن:
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟
استاد من حدوده یک ماه پیش، دقیق بگم 13 مهر ماه بود، با خانوادم سفری به رامسر و تهران داشتیم…. سفری که بسیار به ما خوش گذشت….
مخصوصا در رامسر…
رامسر بی نهایت خلوت و تمیز
بیشتره جاهای تفریحیشو رفتیم…. از جواهرده، بلوار معلم، کاخ مرمر، شهربازی، استخر پرورش ماهی و تله کابین و دریا….آخ دریا….که عاشقشم….
خلاصه فقط زیبایی… و عشق و حال و فراوانی
بساط جوجه و ماهی کباب و لذت و شادی….
کلی ویلا و ماشینهای لاکچری دیدم…. مخصوصا نمیدونم چرا بیشتر به تعداد زیادی سوناتا دیدم…
احتمالا چون عاشقشم و بهش توجه میکنم… خخخ
5روزی رو در رامسر بودیم و بعد به سمت تهران حرکت کردیم، البته از جاده چالوس برگشتیم… پنج شنبه بود و بسمت تهران بی نهایت جاده خلوت و نورانی….
اما از سمت تهران به چالوس بشدددددت ترافیک وحشتناکی بود که…. من واقعا دلم به حال اون مسافرا سوخت…
و من خداروشکر کردم که سمت ما ترافیک نیست و جاده خلوته…..
ما چون میخواستیم به خونه فامیلهای درجه یکمون مهمونی بریم… و حدودا 10، 15 خانواده ای میشدن (از عمو و دخترعموها بگیر…. تا خاله و دایی و دختردایی ها….)
همه هم از قبل گفته بودن که باید حتما خونه ما بیایید…
پدر و مادرم گفتن که زشته دست خالی بریم و حداقل خونه هرکی که رفتیم یه بسته شیرینی هم ببریم…
اما ذهن نجواگر من اومد وسط…. و گفتم اینجور که شما میگین باید 4، 5 میلیون پول شیرینی بدیم برا همشون و شیرینی چه خاصیتی داره…. همش شکر و کربوهیدراته بدرد نخور داره….
و اینطوری اونا رو منصرف کردم و مانعشون شدم که شیرینی نخریدند…
حدوده یک هفته ای ما نوبت نوبت با کمال عزت و احترام فراوان، خونه فامیلها دعوت میشدیم و میرفتیم مهمونی…. و با بهترین غذاها از ما پذیرایی میشد…. و خیلی خوش میگذشت… یک روز هم رفتیم باغ پرندگان تهران….
موقع خروج، مسئول راهنمای اونجا، کلی با ما خوش و بش کرد و گفت دفعه بعد که اومدین اینجا بهتون بلیط رایگان میدم….
خلاصه یک شب مونده به آخره سفرمون که شد، یهووویی پسر کوچولوی من دچاره استفراغ شدیدی شد…
ساعت یک شب، بردیمش به نزدیکترین درمانگاهی که بود و دکتر گفت که ویروس وارد بدنش شده و دارو و سرم تجویز کرد، اما پرستاره اونجا نتونست رگ دسته پسرمو پیدا کنه و بدون اینکه سرم بزنه برگشتیم خونه خاله ام…
پسرم حالش خیلی بد بود و حتی داروهاشو در لحظه بالا میاورد… و هیچی نمیتونست بخوره… من تا صبح بالای سرش بیدار بودم و معذرت میخوام تب و استفراغ و اسهال داشت…..
صبح که شد پدرم از ناراحتی دیگه لب به غذا نمیزد…. دوباره بسمت مطب یه متخصص اطفال خوب راه افتادیم… مطبش خیلی شلوغ بود و ایشون هم کلی دارو نوشت و حدوده یک میلیون هزینه شد اما پرستارهای اونجا هم نتونستن برا پسرم رگ بگیرن تا سرم تزریق کنن و ما رو به یک درمانگاه معرفی کردن تا برا پسرم سرم بزنن. اونجا هم کلی پول ویزیت و دارو گرفتن و جالبه سه تا پرستارشون کلی تلاش کردن اما نتونستن رگ پسرمو پیدا کنن و پسرم خیلی گریه و بی تابی کرد….
پدرم خیلی اعصابش خورد شد چون وابستگی زیادی به پسرم داره….
اینم بگم که دکتر میگفت پسرتون باید بستری بشه و کلی دارو تحویز کرد و بازم پول ویزیت و دارو دادیم اما منشی پذیرش میگفت شناسنامه بچه باید باشه، از کجا معلوم تو مادرش هستی…. و ما همراه خودمون شناسنامه نیاورده بودیم…فقط کارت ملی باهامون بود…
ضمنا منشی گفت برا اینکه پذیرش بستریشو قبول کنم باید شبی 7 میلیون پول بدین….
من گفتم چه خبره…؟ ما اینجا مسافریم…. مگه خدای نکرده پسره من چه بیماری داره که اینهمه پول بدیم؟ اصلا چرا بستری بشه..؟ بعدش پرستارهای شما حتی نمیتونن یه سرم بزنن…
قبول نکردم…. بااینکه حساب خودم و پدرم به اندازه کافی پول داشت….
یکی از پرستارهای اونجا که صحبتهای ما رو شنید، اومد و گفت: یه بیمارستانی این نزدیکها هست که بخش اطفال داره و مطمعنم میتونن سرم پسرت رو بزنن و اگه هم قرار باشه بستری بشه هزینه زیادی ازتون نمیگیرن….
اینجا من دیگه اشک بود که ب پهنای صورت از چشمم میومد……
گفتم خدایا بچه ام رو به تو سپردم…. یعنی یه پرستار خوب توی این شهر نداری سرم بچه منو بزنه….
اینهمه دکتر و پرستار توی این به اصطلاح پایتخت هست…. گفتم خودت هدایتمون کن….
گفتم هیچ کی جز تو قدرت نداره…. میدونم اینا هیچ کاره اند…. خودت کمکم کن… من هیچی نمیدونم…. من هیچ کیو نمیشناسم…. من اینجا مسافرم…. خودت سلامتی رو به بچم برگردون…. من هیچی نمیدونم….
وقتی به اون بیمارستانی که گفتن رسیدیم کارهای پذیرش رو انجام دادم، یه خانم دکتر مهربون پسرم رو ویزیت کرد،بعد یه پرستاره خانم که خیلی جوون و لاغر بود اومد که برا پسرم سرمش رو بزنه، بهش گفتم شما هفتمین پرستاری هستی که میخوای برا پسرم سرم بزنی و 6 تا پرستار قبل از شما نتونستن سرم پسرم رو تزریق کنن….
و اون تعجب خیلی زیادی کرد و گفت چرا نتونستن…!
و این پرستار در کمتر از ده ثانیه سرم پسرم رو تزریق کرد…
جالبه اینبار یه لحظه هم پسرم گریه نکرد و آروم بود…..
من از خوشحالی اما اینبار اشک شوق ریختم و خداروشکر کردم….
اما یه صدایی درونم میگفت حواست هست بخاطره باور کمبوده پول، شیرینی برا فامیلها نخریدی….! دیدی 4 میلیون پول به بیمارستان دادی تا فقط یه سرم برا پسرت بزنن….
حواست هست که به من ایمان نداری که بهت بازم رزق میرسونم….!
حواست هست که من همه کاره ام…. و هیچ کسی هیچ قدرتی نداره…. حتی این دکترها….
دیدی این پرستاره چه راحت سرم پسرت رو تزریق کرد…. دیدی روی من حساب نمیکنی که دوباره پول میارم توی زندگیت…. دیدی ایمانت ضعیفه….
و من فقط اشک ریختم و اشک ریختم….
من متوجه شدم درسته میگم روی باورهام کار میکنم اما باوره کمبود پول و عدم فراوانی در وجودم بشدت وجود داره…. و من هنوز هم مثله گذشته خودم رفتار میکنم…
خلاصه بعده 12 روز از سفر برگشتیم و من از پسرم پرستاری میکردم تا حالش خوب بشه….
اما یک تصمیم و تعهد خیلی جدی به خودم دادم که ادا درنیارم و جهاد اکبر راه بندازم و روی باورهام کار کنم تا ترمزهام برطرف بشه.
خداروشکر بیشتره دوره های استاد رو از سالها قبل تهیه کرده بودم….
اما هیچ کدومو جدی کار نکرده بودم….
(چه زمانی متوجه شدی که وقتی واقعاً تغییر کردی؟)
از دوره عشق و مودت شروع کردم و دو جلسشو کار کردم….
اون روزها توی یک نیمچه رابطه ای بودم که طرف مقابلم نود درصده معیارهایی که من سال 89 توی دفترم نوشته بودم رو داشت…. اما هنوز رابطه جدی شکل نگرفته بود که ازم خواست که رابطه رو دیگه ادامه ندیم و شرایط من براش پذیرفته نبود…. من هم به راحتی پذیرفتم…. چون من داشتم تغییر میکردم….
من اصلا یک لحظه هم بهم نریختم…..و مثله دخترهای 18 ساله قلبم پاره پاره نشد… رفتم و یک بشقاب قورمه سبزی خوشمزه نوش جانم کردم و جلسه سوم دوره عشق و مودت رو گوش کردم.
و چون دانشجوی دوره عشق و مودت بودم از استاد یاد گرفتم که آدمها رو برای خودم مهم نکنم…
از استاد یاد گرفتم تسلیم خدا بودن رو….
از استاد یاد گرفتم اگر من با خودم در صلح باشم و در احساس خوب سپاسگذاری باشم یک رابطه رویایی خودبه خود در زندگیه من اتفاق میفته و لازم نیست اصلا من کاری بکنم…. و لازم نیست تقلا کنم تا وارد رابطه با کسی بشم….
از استاد فرق بین عشق و وابستگی رو یاد گرفتم…
از استاد یاد گرفتم خدا تنها حامی منه….
از استاد یادگرفتم با خودم در صلح باشم…..
عاشق خودم باشم و خودم رو همینطوری که هستم دوست داشته باشم…..
از استاد یاد گرفتم من پاره ای از خدا هستم و باید زندگی این دنیا رو خیلی هم جدی نگیرم….
پس من چجوری زندگی کنم؟؟؟
باید یجوری زندگی کنم که وقتی جناب عزرائیل محترم اومدن و گفتن بریم؟
بگم چشم من آماده ام بریم
این تجربه رو کجا داریم ما؟
توی هتل… وقتی میریم هتل…
بعده چن روز میگن لطفا تخلیه کنید… ما هم میگیم چشم.
میگه آقا تلویزیونو نمیبری با خودت….؟
میگی نه من تلویزیونو برا بردن نمیخواستم که…
اما از هتل میای خونه…. اصلا این احساسو نداری…. در حالیکه واقعا، همونقدرررر مستاجری….
بخدا ما صاحب هیچی نیستیم…
هر کی بهت میگه صاحبخونه…. داره بهت دروغ میگه…
صاحبخونه الکیه… خاله بازیه….
دیدین بچه ها خاله بازی میکنن…
میگه این توپ مال تو…. این بشقاب مال من… این بشقاب مال تو…
بعد خاله بازی میکنن…
این دنیا هم خاله بازیه…
دروغ میگه هرکی میگه تو صاحب چیزی هستی….
این دنیا خاله بازیه…
این دنیا خاله بازیه…. خاله بازی….
ما هیچ چیزی از خودمون نداریم… هرچی داریم فقط از خداست…. عشق فقط خداست….خدا همه چیزه….
این روزها به پسره 4 ساله ام یاد دادم که هروقت میخواد تشکر کنه بجای کلمه مرسی، بگه سپاسگذارم….
و اون هم هر بار که میگه ستاسگذازم…. من دلم قنج میره تا پیش خدا…. و بازهم میگم بگو سپاسگذارم…. و اون میگه ستاسگذازم…. ستاسگذازم….
و در آخر
استاد عزیزم باز هم میرسم به این جمله که تو چرا انقدر خوبی آخه….؟
منم حدودا یکی دوماه پیش موقع سفر به اسپانیا ،متاسفانه بابت باور کمبودم بهم ثابت بشه شرایط دست به دست هم داد تا من بفهمم چقدررر ریشه ای باید روش کار کنم
در شرایطی که هنوز حقوق ماه جدیدم رو نریخته بودن و من یک پوند هم برام یک پوند بود(البته طبق باور کمبود اون لحظه م ) و زور میزدم که نگه دارم پول رو توی حسابم و بشدت مراقب خرج کردنم بودم و دائم به سعید غر میزدم که خرج نکنیم نکنه برای سفر کم بیاریم و …
حتی برای خرید چمدون کوچیک کلی گشتیم چون من زورم اومده بود پول بار بدم (بازم کمبود!)
خلاصه صبح اومدیم به قصد چمدون بریم بیرون بارون اومد ، یکم صبر کردیم .اومدیم بعد از صبحونه بریم بی دلیل سر تخم مرغ منو همسرم دعوامون شد و حسمون خراب شد !
دوباره حسمون رو مثلا خوب کردیم و گفتیم بیا بریم بیرون حال و هوامون عوض بشه و چمدون هم بخریم
عاقا من پامو گذاشتم بیرون یهو سعید گفت واااای مریم کلید خونه رو برنداشتم!
هیچی دیگه در عرض یک ثانیه پشت در موندیم و هییییچ راهی نداشتیم
حالا روز شنبه و همه جا تعطیل
ایجنسی ایمیل زدم اما میدونستم تا دوشنبه به من خبری ازشون نمیرسه!
خدااایا چیکار کنیم چیکار نکنیم
یهو روی آیفون خونه (از بیرون) دیدم نوشته اگه پشت در گیر کردی ما میایم کمکت میکنیم و کلید جدید هم برات میسازیم !
زنگ زدم بهشون گفتم پشت در موندم
گفت اومدم
در عرض پنج ثانیه خداشاهده یه دریل انداخت قفل رو از جاش درآورد و یکی دیگه گذاشت و کلید هاشو بهمون داد
تو کنترلی نداری که بخای کم خرج کنی یا نگران باشی و پول هم برات بمونه
اینکارات فقط داره این ارتعاش رو میفرسته که تو به رزاق بودن من اعتماد نداری! پس بخور
دیگه اونجا بود که هم حالم گرفته شد هم واااقعا وا دادم دیگه
البته اینم بگم که ظاهرا انگار ادب شدم اما طول میکشه یک باور برای ما جا بیفته
چرا اینو میگم ؟
چون چند روز بعد دوباره خدا امتحان کرد ببینه حواسم هست یانه؟ ادب شدم یا نه
بعد از سه چهار روز از این ماجرا
تایم سفرمون شد و موقع سوار شدن به هواپیما ، خانمه گیر داد کفت چمدونت برای کابین بزرگه و 48 پوند اضافه بار ازم گرفت ( در صورتی مه اگر اون موقع رزرو بلیط زورم نمیومد و پول رو میدادم اون موقع میشد 30 پوند ! ) و دوبااااره خدا گفت مریممم نکن اینقدر با باور کمبود تصمیم نگیر که من بلدم چجوری بهت بفهمونم !
با این حال سوار شدیم و من چقدررر استرس کشیدم و دائم شوهرمو سرزنش میکردم که اگر الان پول بیشتر میداشتیم من اینقدر حرص نمیخوردم !
درصورتی که حرص خوردن من فقط درونی و بخاطر اون کمبودی که حس میکردم بود نه بیرونی
بعد از اینکه این دفعه گفتم به درک هرچی میخواد بشه و من اومدم سفر که لذت ببرم و دیگه حسابم رو چک نکردم و شل کردم یهو روز دوم سفرمون توی هتل بودم
دیدم ایمیل اومد که
حقوقت دو روز پیش واریز شده بوده فقط ما سایت رو داشتیم آپدیت میکردیم واسه همین شما نتونستی ببینی ، حالا برو یه رفرش بزن عدد اصلی حسابت نشون داده میشه !
ای دل غافل فهمیدی چی شد؟!
ینی من اونهمه استرس کشیدم که توی حسابم پول کمه و اینهمه حرص خوردم و دائم حسابمو چک میکردم و باعث شدم اینهمه پول توی پاچم بره چون حسم خراب بود ، در اصل نگو این عدده اشتباه به من نشون داده میشده و من حقوق کااامل توی حسابم بوده و هررر چقدر برداشت میزدم پول بوده توی حساب !
دیگه اون لحظه واااااقعا اشکم دراومد
گفتم خدایا امان از این قانون بدون نقص تو
امان از این ذهن من
کمکم کن بیشتر بهت ایمان و باور داشته باشم
کمکم کن بیشتر عملی کنم این باور فراوانی رو که لقه لقه ی زبونمه ولی در عمل اینطوری سوتی دادم
خداروشکررررر فهمیدم از کجا خوردم
دنبال این نیستم که بگم آخ آخ تف تف
اونهمه پول از دستم رفت
نه
چون الان میفهمم همون خدایی که اینقدر قشنگ سلسله وارررر ضرر مالی رو طبق ارتعاش من میچینه بدون اینکه من راهش رو بدونم و سوپرایزم میکنه از هماهنگی قشنگ اتفاقا به سمت از دست دادن پول طبق باور خودم !
همینقدر هم قشنگ و سلسله وار سود های مالی خفن و راااحت بدون اینکه من بدونم از کجا و چطور هماهنگی ها و اتفاقات قشنگ رو سرراهم قرار میده
خداروشکر اون سفر اسپانیا به من و همسرم خیلی خوش گذشت و من دیگه برای سفر هام سعی نمیکنم کنترل کنم و بگم من بودجه م اینقدره و باید همینقدر و محدود خرج کنم نه .
دیگه یاد گرفتم
به خدا میگم که من این تجربه رو میخام و لذتش رو میبرم و جلوجلو بابتش شکر میکنم و میدونم که هیییچ وقت قانون خطا نمیده
اگه قراره من فلان سفر رو برم
صددرصد خدا تمام پول های لازم رو به موقع به من میرسونه که من لذت ببرم و انصافا نگرانیم کمتر شده .
خدایا شکرت شکرت شکرت سپاسگذارتم
مرسی سارا جان بابت کامنتت
و اینو بدون که همه ی ما تجارب مشابه اما به طرق مختلف داریم
نباید خودمون سرزنش کنیم
قانون در لحظه داره به ارتعاشات من پاسخ میده
پس من همین لحظه آگاه بشم و شروع کنم به تغییر ، کم کم نتایج رو هم میبینم
درست وقتی درگیر جواب دادن به اون سوالات بودم این فایل اومد و حجت رو برمن تموم کرد که همینه باید این اقدامات فیزیکی که به ذهنت رسیده رو انجام بدی
اندفعه باید اول اقدامات عملی کنی
نمیدونم شایدم تهش برمیگرده به یه ترمز ریز که وقتی این کارهای عملی بشه جزئی از شخصیتم اون ترمزه خودبخود از بین میره
ولی الان تنها هدایتی که شدم اینه که بتونم انسان بهتری بشم در برابر نعمتهای موجودم
تا اینجوری ظرفم بزرگتر بشه برا دریافت نعمتهای بیشتر
واقعا خدارو شکر میکنم که در راستای تعهدی که دادم و دارم هر روز با عشق وعلاقه قدم بر میدارم هدایتهایی هم در همین راستا از طرف خداوند عزیزم میرسه که قبلن نمیومد
مثلا یکیش از اونجایی که ما شمال زندگی میکنیم و اینجا رطوبت داره
من همش برا رختخوابهایی که تو کمد دارم که خیلی هم زیادن درگیر مشکل بودم
هرچندماه یه بار همشون رو میزاشتم بیرون هوا بخوره اون بوی رطوبتش از بین بره کلی با مواد معطر آغشتشون میکردم و دوباره بچینم تو کمد
ولی همین دیروز به شکل جادویی
باز درپاسخ به این سوال که خدایا باید راه راحت تریم باشه
نمیشه واسه یه سری رختخواب من هربار انقدر درگیر بشم
خداوند منو هدایت کرد به کیسه های وکیوم دار
وقتی رفتم تو نت سرچ کردم که از کجا باید بخرم دیدم بله این کیسه ها فقط برای کم کردن حجم وسایل نیست برا جلوگیری از رطوبت هم هست
نمیدونید چقدر ذوق کردم و خدارو سپاسگزاری کردم که
چون من متعهد شدم ویه تعهد اساسی دادم داره کارارو برام اسونتر میکنه
بخدا برام معجزه بود این هدایت خداوند
چون حداقل دوسالی هست که بیشتر با این چالش روبرو بودم
وهمش اینو شنیده بودم کع اینجا شماله دیگه
هرجا یه مشکلاتی داره اینجام چون رطوبت داره همینه دیگه این دردسرها رو داره
ولی واقعا هیچ وقت اینو باور نکردم و همش میگفتم کلی شهر تو دنیا هست که رطوبت بالایی دارن یعنی اینا همشون این درگیریها رو دارن ؟
(تازه برا کابینتها هم دنبال جواب سوالم که چیکارکنم دیواره عقبش کپک نزنه؟ خیلی تمیز میکنم ولی باید یه راهکار اساسی تر باشه)
ولی چون جوابی هم براش پیدا نمیکردم ادامه دادم تا دیروز که مسلما اون تعهد و میل به یه تغییر اساسی جواب رو با خودش به همراه آورد
اونم یه جواب قطعی و کارا
نه یه راهکار موقتی و چندماهه
خدایاشکرت که منو با قوانینت اشنا کردی منو با استاد واین سایت گهربارش مآنوس کردی واقعا جزئی از خانوادم شدین استاد عزیزم مریم جانم و البته تموم بچه های این سایت
حتی میتونم بگم نزدیکتر از خانوادم
چون حرفهایی رو اینجا به راحتی میزنم که برا نزدیکانم نمیتونم بزنم.
خدارو شکر برای این فایلی که گذاشتید و تونستم با عشق و با دل نگاه کنم و گوش بدم..
من حقیقتا این تجربه رو داشتم که وقتی که تغییر کردم دوستان دوران مدرسه و هم محلیم از فرکانس من رفتن بیرون یعنی من الان واقعا از رفیق ۲۵ ساله م نه خبری دارم نه میدونن من کجام نه اصلا میدونم اونا کجان ..
به قول استاد جهان به صورت اتومات این کار رو انجام میده و داده .. و الان سه ساله که با این قوانین آشنا شدم جهان کسانی رو که هم جهت و هم فرکانسم باهاشون به سمت من هدایت کرده و چقد لذت میبرم از دوستان جدید و هم مدارم .. و خدارو شکر که نتایج تغییراتم داره کم کم نمایان میشه و هرروز زندگیم از هر جهت بهتر و بهتر میشه..
و از ین بابت خدارو شکر که به این آگاهی رسیدم که اگه تغییر نکنم رشدی در کار نیست و اگه رشد نکنم در واقع زندگی نمیکنم ..
خدارو شکر بابت این سایت موفقی که در اختیار دارم و هر لحظه بخوام میتونم به نشانه ایی که برای من است هدایت شوم ..
سلام به استاد گرانقدر و خوشتیپ و مریم بانوی زیبا و خوش صدا .
و همکاران گرامی و پرتلاش استاد سپاسگزارم ازتون
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟
من وقتی که با سایت شما و این مسیر اشنا شدم .
خیلی تغییرات داشتم .
یه مسئله ای که هنوز فکر میکنم که تغییر نکردم به اون صورت .
اینه که . میبیند ادمای نزدیک میان یه جمله یا حرفی رو دائم بهت میزنن که خودتم میدونی توش مشکلی داری . ولی اینقد اون طرف میاد میگه اون مشکلو که تو خودت حالت از خودت به هم میخوره .
برای منم همینه و نمیتونم . وقتی یه فردی از خانواده ام یه حرفی رو دائم تکرار میکنن و تو میدونی توش ممکنه ضعیف باشی رو انقد میگن که تو عصبانی میشی .
برای من همینه که هنوز توش مشکل دارم .
وقتی به روم میارن حالم بد میشه و میرم تو فکر و ازار دهنده و گریه میکنم . با اینکه من تو اکثر موارد ادم بیخیالیم اصلا برام مهم نیست بقیه . خانواده یا جامعه چیکار میکنن .
ولی وقتی همین یه مسئله کوچیک شایدم باشه رو به روم میارن حالم بد میشه .
و میبینم بعد این همه مدت من هنوز تغییر انچنانی نکردم .
تا وقتی که با این فایل شما . که گوش کردم و فهمیدم که اگه من تغییری در این مورد نکردم .
بخاطر خودمه بخاطر اینکه من در این مورد تغییری در درونم ایجاد نکردم
که با این مسئله هنوز دارم برخورد میکنم .
چه زمانی متوجه شدی که وقتی واقعا تغییر کردی؟
از زمانی که مشکل معده دیگه نداشتم . معده ام دیگه دچار سوزش نمیشدم .
از زمانی که دیگه ساعت ها به یه جا خیره نمیشدم که همش تو فکر بودم که اصلا هم نمیدونستم دارم به چی فکر میکنم .
از زمانی که حالم خوب بوده بیخیالی طی کردم .
از زمانی که انرژی دارم .
از زمانی که میخندم . و شادم .
از زمانی که حرف بقیه برام مهم نیست . البته قبلا هم نبود ولی الان که اصلا نیست .
از زمانی که اعتماد به نفسم رفته بالا
از زمانی که قضاوت نمیکنم و خوب واقعا قبلا هم نمیکردم ولی با اشنای با سایت خیلی رعایت کردم سعی کردم بهتر بشم .که خداروشکر انجامش ندادم
از زمانی که دروغ نمیگم و قبلا زیاد میگفتم ولی الان نه تمام تلاش و سعیم رو کردم که انجامش ندم..
استاد من خیلی برام شخصیتم مهمه .
اصلا انجام دادن یه سری از این کارارو مث دروغ. وغیبت و تهمت رو در شآن خودم نمیبینم که انجامش بدم برام زور داره . و بخاطر همین دیدگاه دیگه این کارو نمیکنم .
برای همینه که وقتی یادم میاد من خیلی تغییرات داشتم و دارم حتی بهشون اضافه میکنم .بهتر از قبلم باشم .
با سلام و درود خدمت دو استادان عزیزم جناب عباسمنش و خانم شایسته جانم
و سلام خدمت دوستان هم خانواده ام
سلام خدمت مدیر فنی سایت آقای ابراهیم عزیز که برای شناسایی موارد کاربردی سایت ویدیو های مفید و عالی رو درست کردند برای بهبودی و محتوا و خواستم از ایشون تشکر و قدرانی کنم 🙏🙏🙏🙏 و تحسین کنم این سایت پویا و عزیزمون رو
قسمت نهم
گفتگوی استاد با دوستان
مورد گفتگو روابط و عشق و مودت
سحر عزیز خیلی جالب این مبحث رو عنوان کردند
و بنظر من این مبحث خیلی چالش برانگیزه چون تمام افکار آدمو درگیر خودش میکند
وقتی ما به اندازه کافی تغییر کنیم دنیا شرایط رو برامون عوض میکنه
وقتی فشار بهمون میاد از رفتارهایی که میکنیم مشخص میشه که .. آیا تغییر کردیم یا همون آدم قبلی هستیم ؟؟؟
تغییر رفتار در عمل نشانگر تغییر و تحول درونی است
یعنی اگر کسی ازمون سوع استفاده میکنه نباید بهش باج بدیم
✔️مفهوم ظلم به خودمون در قرآن بارها و بارها تکرار شده .. اینکه یک آدم ظالم به کسی که مظلوم نیست نمی تواند ظلم کند✔️
وقتی به اندازه کافی تغییر کنیم اولین نشانه اش این است که آدم های اطرافمون تغییر میکنند .. یا اون شخص تغییر میکنه و هماهنگ میشه با مااااا … یا اینکه بخاطر ناهماهنگ بودن با ما جهان هستی اونرو از زندگیمون حذف میکنه و میرود
و اگر جهان هنوز کاری انجام نداده یعنی ما هنوز تغییر نکردیم و باید بیشتر روی تغییر افکار و کنترل ذهن کار کنیم..
👏👏👏👏
استاد جان دقیقا من به این نقطه رسیدم و با تغییر افکارم بخصوص در مورد تضادهایی که با دو فرزندانم بوجود آمد جهان بین ما فاصله انداخت
بخاطر اون تضادهای مالی و ورشکستگی ها اختلاف در روابطمان بوجود آمد که البته پاشنه آشیل خودم در ضعف و کمبود عزت نفس و باج دادن و مظلوم واقع شدن و سوع استفاده قرار گرفتن ها از اخلاق های گذشته ام بوده ..
زمانی که من با استاد در تابستان سال ۹۷ آشنا شدم دقیقا تمام افکارم این بود که تضادهای مالی و پولی ام حل شود دیگه به خواسته هام رسیدم ولی وقتی توی این مسیر هدایت شدم دیدم ای بابا من توی همه مسایل تضاد داشتم.. بخصوص روابط
حالا این تضاد میتونه به افراد نزدیک خودت باشه یا در مورد افراد دیگه
من با دیدن این فایل بعضا دیدن فایل مصاحبه با استاد عباسمنش قسمت ششم 👉 که کنار استخر صحبت میکردند امروز با دقت بیشتری نسبت به چند سال پیش توجه کردم و به مدار بالاتری هدایت شدم و فهمیدم که بیشتر تضادها و ورشکستگی های مالی ام از تضاد روابط نشات گرفته
چون بعنوان یک مادر میخواستم مشکلات فرزندانمو حل کنم
اینکه دلسوزی های نادانسته ای داشتم
اینکه همیشه فکر میکردم باید از خودگذشتگی داشته باشم که این هم بخاطر ضعف در اعتماد بنفسم بود و همیشه به همه و
همه از دوست و آشنا و غریبه و همسایه باج میدادم که بیشتر در خصوص فرزندانم این باج ها بیشتر بود ..
ولی الان تغییرات بسیار زیادی در خودم ایجاد کردم
قبلانا برای اینکه کسی از دستم ناراحت نشه و فکر میکردم آدم خوبی هستم هیچوقت نننننه گفتن رو بلد نبودم🙄
از قدیم یک ضرب المثلی بود که میگفت … یک نه بگو و نهه ۹ ماه رو دل نکش..
و یا اینکه….
🙄
مثلا چند وقت پیش یک تضادی در مجتمع ساختمون برام بوجود اومد . اینکه هر کسی یک پارکینک برای هر واحد وجود داره و چون من هنوز ماشین ندارم هر کسی میهمان داشت و یا ماشین اضافه داشت فوری بدون هماهنگی و اجازه داخل پارکینگ من پارک میکرد و خودم هم هی رودربایسی میکردم چون میگفتم حالا با اعتراض من 🙄همسایه ها چی فکر میکنن . همش توی این فکر بودم که کسی ناراحت نشه و بقول استاد باج میدادم
بعدش دیدم خوب منم رفت و آمد دارم و خواهرم و یا دوستانم دوست و آشنا ها میایند پیشم درگیر این پارکینگ بودم
۰ خلاصع من هر چی اعتراض میکردم فایده ای نداشت
بعد ش به این فکر افتادن که چون من ماشین ندارم با پروبازی ازم درخواست کنند که پارکینگمو واگذار کنم بهشون .. هرچی میگفتم که بابا جان درسته که من خودم ماشین ندارم ولی رفت و آمد و میهمان دارم و خودم به این پارکینگ نیاز دارم.
بعدش اومدند بهم ترفند زدند
یکی از همسایه های خوبم دوتا ماشین داره و یهو دیدم تماس گرفت و با چربزبانی گفت ما چون خرید کردیم و مقدارش هم زیاد بود داخل پارکینگ شما ماشینمونو گذاشتیم .اگه اشکالی نداره ؟؟؟؟ البته بگم بهترین پارکینگ که نزدیک به درب ورودی آپارتمان و لابی و آسانسور هست 👈🏻 مال منه..
من فکر کردم بطور موقت برای یکی
دو ساعت گذاشته و بعدش جابجا میکنع 🤔🤔 ولی دیدم نه تنها بعدش جابجا نکرد بلکه شب هم داخل پارکینک من جا خوش کرده و صبح فردا تا ظهر هم تحمل کردم ( که البته یاد حرف های استاد افتادم که فرق بین تحمل با انتظار و صبر متفاوتع ..
(( سوع استفاده کردن ))
فوری تماس گرفتم با این همسایه عزیز که دوست همسایگی هم هست گفتم لطفا ماشینتونو جابجا کنید .. که البته با ناراحتی اینکارو انجام دادند ..
بقول استاد عزیز در ادامه پاسخ
به صحبت های سحر عزیز گفتن…. که وقتی ما به خودمون ظلم کنیم ظالم پیدا میشه و با باج دادن به دیگران این ظلم رو بخودمون میکنیم
یاد یک شعری افتادم استاد عزیزم… عنان مال خویش را به غیر مده .. که پس گرفتن آن کمتر از گدایی نیست
در واقع این خودمان هستیم که به خودمون ظلم میکنیم حالا این موضوع در ابعاد دیگری گسترده تر هست
البته قبلانا این تضادها در روابط رو خیلی خیلی بیشتر داشتم ولی متوجه نمیشدم که پاشنه آشیل من در کجاست
فکر میکردم من که خیلی خوبم من که همیشه کوتاه میام .. من همیشه باید به همه خوبی کنم و خواسته های من زیاد مهم نیست….. یا اینکه از حق و حقوقم بگذرم … یا اینکه دیگران ارجعییت دارند ..
و بعد متوجه شدم 🙄این ضعف من در عزت نفسم بود و این ضعف به دیگر جوانب زندگیم رخنه کرده بود تا حدی که فرزندانم هم ارزش و احترامی برام قایل نشدند … و منجر به تضادهای مالی و غیره انجامید…
بغییر از اینکه در مدار بسیار پاییینی از پول و ثروت سقوط کرده بودم در مدار تضاد سلامتی جسم و جان هم دچار شدم که البته بلطف الهی و با یکی از دستان خداوند استاد عباسمنش هدایت شدم و و از اون دره های تاریکی با ریسمان هدایت استاد عزیزم توانستم کلی تغییرات در تضادهای مالی و جسمی ام رو بهبود ببخشم و خدارو شکر از اون بدهکاری ها و سرگردانی ها و زیر نقطه تضاد مالی بیرون آمدم و خدارو شکر به احساس خوب و لذت بیشتری هدایت شدم البته در اون دوران و در اون تضادهای بیشمار کنترل ذهن و نگه داشتن احساس خوب یک کار فوق العاده سختی بود ولی با تغییر نگرش و تغییر باورام و کنترل ذهن نجواگرم و هدایت به مسیر درست مناسب که توسط دفترچه راهنمای این سایت عزیز عباسمنشی برام بود تغییرات بسیار اعظیمی در وجودم خلق کردم و این برای من یک دستاورد بسیار بینظیری در بر داشت خدارو شکر
و همچنین با کار کردن روی افکارم سلامتی جسمانی ام رو بدست آوردم و از نظر روح و روان هم به آرامش و آسایش بهتری هدایت شدم و بخودم افتخار میکنم که با تلاش های شبانه روزی که در این زمینه ها انجام دادم اعتماد بنفسم رو تقریبا بدست آوردم و البته که هنوز جای کار کردن بیشتری رو میطلبع
بنظر من مهمترین کاری که باید انجام بیدیم همین اعتماد بنفس و کار کردن روی مبحث روابط و عشق و مودت و عزت نفس هستش
هر چند هنوز موفق به خرید این محصول گرانبها نشدم ولی با همین فایل های رایگان استاد و تمرکز و کنترل کانون توجه ام روی مدار خوبی هدایت شدم و بقول استاد بنیادین باید تغییر کنیم و در عمل رفتارهامون در اون زمانی که باید خودمونو نشون بدیم با تغییر اساسی رفتارمون نشون بدیم
استاد عزیزم نمیدونم چطوری تشکر کنم برای این مبحث فوق العاده عالیتون که مهمترین و چالش برانگیزترین و فیلسوفانه ترین مبحث در زمینه روابط هست
خدارو بینهایت مممنون و سپاسگذارم که چنین استادی داریم
خدارو بینهایت ممنون و سپاسگذارم که در مسیر هدایت شدگانم
خدایا ممنون و سپاسگذارم که سایت عزیزمون پایدار و پا برجاست و بهترین و ایمن ترین سایت دنیاست
خدارو شکر که در بهترینع بهترین ها حضور دارم در کنار دوستان هم خانواده ام
و برای استاد عزیزم سلامتی و عمر پایدار و با عزتی رو آرزومندم
بنام انرژی بی پایان جهان هستی بخش
سلام وادب واحترام خدمت تمام دوستان عزیزم///
خداراسپاسگزارم که یک روزدیگه دراین دنیای فانی زنده هستم تابتونم یکی ازدرسهای بزرگ زندگیم روکه خیلی خیلی درزندگیم تحولی عظیم ایجادکرده رودراین فایل باارزش مطرح کنم “هم برای یادآوری ذهن خودم وهم برای عزیزان دلم ///
حقیقتا این موضوع روتوی هیچ یک ازفایلهای سایت تابه حال مطرح نکردم:
حقیقتا “دلیل شرکی که به همسرسابقم داشتم این بوده که من همیشه باایشان کنارمیامدم “میدونیدچراچون من ازبچگی دل مهربان ورعوفی داشتم واحساسی “شدیدبودم “متاسفانه ایشان ازاین احساسات بنده سوء استفاده میکردند”البته بماندکه بنده قبول دارم 100درصدخودم مقصربودم چون اجازه میدادم ازاین احساسی بودنم سوء استفاده بشه یک جورایی مظلوم بازی درمیاوردم واینها باعث شد همه چیم روازدست بدم 16سال بهترین روزهای جوانیم رو “خوانندگیم رو”ورزش رو “خانواده وبهترین دوستان بچگی وجوانیم رو”وحتی باعث شداین شرک منه ورزشکار”رو”به موادمحرک بیارم(قلیان وسیگارومشروب)اصلا یک اوضاعی شد”خدامیدونه ومن داغونه داغون شدم که درسال1395 بعدازخواندن معنی قرآن در”سوره نساءآیه 97وقتی که فهمیدم یاخدابعدازقبض روح ازمون میپرسندبرروی زمین چگونه زندگی کردید؟ واگربگی مظلوم بودم وموردظلم قرارگرفتم “اونجااوضاع بدتره “ازاونجاشروع کردم به تغییرات متقابل واولین چیزی که خواستم یک الگویامربی یااستادی بودکه ذهنم قبول کنه واونم استادعباس منش عزیزم روبهم معرفی کردکه داستان هدایتیش رودرزمان مناسب مطرح خواهم کرد/ وازاون به بعداگرهمسرسابقم یکی میگفت یکی میشنیدیاهرکاراشتباهی که میکردجوابشومیدیدوحال دلم خوب میشد/خخخ/تااینکه درسال1399 البته بمانداونم به صورت خوشو”بش ازهم جدانشدیم “وایشان تمام زندگی مشترک روجاروکردوبنده روبا”بارسبک رهاکردوهمیشه خداروشاکرهستم بابت این موضوع “وبچه ها شایدباورتون نشه اون مظلوم بودن گذشته من که نقطه ضعف من درزندگی گذشته بود”الان چندساله باتغییرباورهام به بهترین نقطه قوت من رسیده جوری که همسرجدیدم ازاین تعادل رفتاری من به شدت رازی هستندخداروشکر “واتفاقاامروزیک اتفاقی پیش اومدوباپسر16ساله ام که ازهمسرسابقم هستندبه تضادبرخوردیم وایشان ازمنزل بابی ادبی رفتندوبنده هم بی خیال رفتم سراغ باغ بهشتم وکلبه چوبیم باعشقم وجاتون خالی چایی روی بخاری زغالی لذتش روبردیم تااینکه دیدم یک شماره ناشناس تماس گرفته “گوشی روبرداشتم گفتم بله بفرمایید:گفت ببخشیدپسرتان کانکس کلانتری هستندشمانگران نباشید”گفتم برای چی نگران باشم؟گفتندخوب پسرتون اینجاست گوشیش رونبرده گفتم خوب باشه ممنون/وبچه ها باورتون نمیشه اومدم خانه دیدم پسرم بااحساس پشیمانی اومدجلوم وگفت من دیدم شما منودیگه راه نمیدیدمنم رفتم کلانتری”منم گفتم :بروپسرخودتی این فیلمهابرای ماکهنه شده میخواستی شکایت منواونجا بکنی “وبهش گفتم اصلا برام دیدگاه وحرف هیچ کسی مهم نیست واگرباردیگه این رفتارهای ناشایسته ازت سربزنه بایدخودت ازاینجابری //بله دوستان گلم اگراحساسی هستیدخیلی خیلی مراقب جایگاه خداتون باشیدیعنی :دلتون” چون شیطان ازطریق بندهای خودش ازهمین راه واردمیشه وزندگی “بنده های خداوند رو”به نابودی میکشه “من این تجربه سخت رودارم ولی الان بی نهایت سپاسگزارخدام هستم که بزرگترین درس عمرم رو خداوندبهم دادومیتونم به جراءت خدارو قصم بخورم اگر شمادراین مورداصل زندگیتون قوی بشیدواحساسی ومظلوم نمایی نکنید”هیچ کسی جرئت نمیکنه به شمابی احترامی یاظلمی کنه ///دوست داشتم این درس بزرگ زندگانیم رواینجامطرح کنم هم برای یادآوری خودم وهم برای شما دوستان گلم///
شاد”سالم”خوشبخت وسعادتمندوثروتمندوعاقبت بخیردردنیاوآخرت باشید//به امیددیار/یاحق//
خب دیروز در پی بهبود دایمی برای خودم که رفته بودم ببینم چرا پا درد و کمر درد خفیفی دارم که بقول استاد کارم به چک و لگد نرسه و با نشونه های اولیه برم دنبالش( البته که زودتر میرفتم بهتر بود ولی الانم خداروشکر که انجامش دادم) دکتر گفتن احتمالا سیاتیک باشه و من با رفتن و سرچ ازینکه چی هستش اصلا ( که همینم هی یه حسی میگقت نرو و سرچ نتی نکن، بزار جواب ام ار آی بیاد و دکتر ببینه و …) و خودم خودم رو توی فشار و شرایط سخت از عواقب و عوارضش گذاشتم که البته باز خییییلی نمیرفتم توی سطوح شدیدش رو بخونم .که یاد صحبت استاد افتادم که تو این شرایطم رفتارهام مشخص میکنه نه حرفام تو اوج شرایط سخت و ناامیدی و فشار فکری وقتی توی فشار و منگنه فکری هستم معلوم میشه تو و درون و شخصیت و باورام عوض شده یا همون در حد حرف و رویه این آگاهی ها موندم.
با خودم گفتم خب اینجا معلوم میکنه رفتارم و فکرمو کنترل کنم و بهم نریزم و بتونم آگااااااااااهانه کنترل ذهن کنم و خودمو نبازم و شکرررررررررگذاری کردم و دیدن آگاهانه ی زاویه های خوب اون مساله و خییییلی آروم شدم و اصلا با بچه هام رفتیم بیرون به لذت و تفریح و خداروشکر عالی بود نتیجه ش و کللللی آروم شد جسم و ذهنم
خداجونم ممنون برای این مسیر و پروژه
استادجان،مریم جان، خام فرهادی جان و آقا ابراهیم سپاسگزارم
به نام خدای زیبا ،مهربون ودوست داشتنی .سلام به نابترین استاد دنیا ،مریم عزیزم ودوستان هم فرکانسی ام در این سایت بهشتی.خدای مهربون رو شاکرم بابت این آگاهی های ناب که در الهی ترین زمان برقلب ما جاری میشه.استاد جان با گوش کردن به این آگاهی ها مسیر زندگی خودم برایم تداعی شد زمانیکه من فقط تمرکزم بر روی تغییر همسر سابقم بود وغیر از چک ولگد خوردن از دنیا چیزی نصیبم نشد ووقتی تصمیم گرفتم تمرکز رو بذارم روی بهبود شخصیت خودم وتمرکز بر روی نکات مثبت همسرم ،جهان به طرز جادویی و به راحتی اون رو از مدار من خارج کرد ویه مدار حرفه ای منو از کل آدمهای قبلی زندگیم جدا کرد .چیزی که من تو این مرحله از زندگیم درک کردم اینه که ،با اینکه قانون بسیار ساده است ومن به خوبی درکش کردم وبا عمل کردن به قانون تو مراحلی از زندگیم نتایج عالی گرفتم ولی ذهن فراموشکار به راحتی قانون واصل رو فراموش می کنه وتو مسائل مشابه ،دوست داره به روشهای قبلی خودش برگرده وبه دنبال عوامل بیرونی برای بهبود شرایط می گرده ،من خودم گاهی متعجبم از نجواها وبهانه هایی که ذهنم میاره ،هر لحظه از خدا می خوام کمکم کنه تا اصل رو بهم یادآور بشه که همه چیز درون خودمه واگه دنیای درونم رو درست کنم بیرونم درست میشه،استاد عزیزم عاشقانه دوستتون دارم.
سلام به استاد عزیزم…. سلام به خانم شایسته مهربون و زیبا و دوست داشتنی که همین نزدیکیا هستی و شدی ستاره سهیل…. دلمون برات تنگ شده…
سلام به همه دوستانم در این سایت بهشتی….
استاد هرچقدرررررر که من کامنت میخونم از این سایت…. هرچقدررررر که فایلهاتونو گوش میدم….. فقط به یک نتیجه میرسم….
اینکه استاد تو چرا انقدررررر خوبی آخه….؟
درسته من شاگرد کوچیکتون هستم، اما به تمریناتم باید عمل کنم.
بریم سر تمرین این فایل:
اگر در روابط یا شرایط زندگیات احساسی از تکرار، رنج یا بیعدالتی داری، کمی درونت را مرور کن:
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟
استاد من حدوده یک ماه پیش، دقیق بگم 13 مهر ماه بود، با خانوادم سفری به رامسر و تهران داشتیم…. سفری که بسیار به ما خوش گذشت….
مخصوصا در رامسر…
رامسر بی نهایت خلوت و تمیز
بیشتره جاهای تفریحیشو رفتیم…. از جواهرده، بلوار معلم، کاخ مرمر، شهربازی، استخر پرورش ماهی و تله کابین و دریا….آخ دریا….که عاشقشم….
خلاصه فقط زیبایی… و عشق و حال و فراوانی
بساط جوجه و ماهی کباب و لذت و شادی….
کلی ویلا و ماشینهای لاکچری دیدم…. مخصوصا نمیدونم چرا بیشتر به تعداد زیادی سوناتا دیدم…
احتمالا چون عاشقشم و بهش توجه میکنم… خخخ
5روزی رو در رامسر بودیم و بعد به سمت تهران حرکت کردیم، البته از جاده چالوس برگشتیم… پنج شنبه بود و بسمت تهران بی نهایت جاده خلوت و نورانی….
اما از سمت تهران به چالوس بشدددددت ترافیک وحشتناکی بود که…. من واقعا دلم به حال اون مسافرا سوخت…
و من خداروشکر کردم که سمت ما ترافیک نیست و جاده خلوته…..
ما چون میخواستیم به خونه فامیلهای درجه یکمون مهمونی بریم… و حدودا 10، 15 خانواده ای میشدن (از عمو و دخترعموها بگیر…. تا خاله و دایی و دختردایی ها….)
همه هم از قبل گفته بودن که باید حتما خونه ما بیایید…
پدر و مادرم گفتن که زشته دست خالی بریم و حداقل خونه هرکی که رفتیم یه بسته شیرینی هم ببریم…
اما ذهن نجواگر من اومد وسط…. و گفتم اینجور که شما میگین باید 4، 5 میلیون پول شیرینی بدیم برا همشون و شیرینی چه خاصیتی داره…. همش شکر و کربوهیدراته بدرد نخور داره….
و اینطوری اونا رو منصرف کردم و مانعشون شدم که شیرینی نخریدند…
حدوده یک هفته ای ما نوبت نوبت با کمال عزت و احترام فراوان، خونه فامیلها دعوت میشدیم و میرفتیم مهمونی…. و با بهترین غذاها از ما پذیرایی میشد…. و خیلی خوش میگذشت… یک روز هم رفتیم باغ پرندگان تهران….
تا حالا اینهمه پرنده یکجا ندیده بودم….
اونجا واقعا خدارو بخاطره ایهنمه زیبایی و تنوع پرنده ها سپاسگذاری میکردم….
موقع خروج، مسئول راهنمای اونجا، کلی با ما خوش و بش کرد و گفت دفعه بعد که اومدین اینجا بهتون بلیط رایگان میدم….
خلاصه یک شب مونده به آخره سفرمون که شد، یهووویی پسر کوچولوی من دچاره استفراغ شدیدی شد…
ساعت یک شب، بردیمش به نزدیکترین درمانگاهی که بود و دکتر گفت که ویروس وارد بدنش شده و دارو و سرم تجویز کرد، اما پرستاره اونجا نتونست رگ دسته پسرمو پیدا کنه و بدون اینکه سرم بزنه برگشتیم خونه خاله ام…
پسرم حالش خیلی بد بود و حتی داروهاشو در لحظه بالا میاورد… و هیچی نمیتونست بخوره… من تا صبح بالای سرش بیدار بودم و معذرت میخوام تب و استفراغ و اسهال داشت…..
صبح که شد پدرم از ناراحتی دیگه لب به غذا نمیزد…. دوباره بسمت مطب یه متخصص اطفال خوب راه افتادیم… مطبش خیلی شلوغ بود و ایشون هم کلی دارو نوشت و حدوده یک میلیون هزینه شد اما پرستارهای اونجا هم نتونستن برا پسرم رگ بگیرن تا سرم تزریق کنن و ما رو به یک درمانگاه معرفی کردن تا برا پسرم سرم بزنن. اونجا هم کلی پول ویزیت و دارو گرفتن و جالبه سه تا پرستارشون کلی تلاش کردن اما نتونستن رگ پسرمو پیدا کنن و پسرم خیلی گریه و بی تابی کرد….
پدرم خیلی اعصابش خورد شد چون وابستگی زیادی به پسرم داره….
اینم بگم که دکتر میگفت پسرتون باید بستری بشه و کلی دارو تحویز کرد و بازم پول ویزیت و دارو دادیم اما منشی پذیرش میگفت شناسنامه بچه باید باشه، از کجا معلوم تو مادرش هستی…. و ما همراه خودمون شناسنامه نیاورده بودیم…فقط کارت ملی باهامون بود…
ضمنا منشی گفت برا اینکه پذیرش بستریشو قبول کنم باید شبی 7 میلیون پول بدین….
من گفتم چه خبره…؟ ما اینجا مسافریم…. مگه خدای نکرده پسره من چه بیماری داره که اینهمه پول بدیم؟ اصلا چرا بستری بشه..؟ بعدش پرستارهای شما حتی نمیتونن یه سرم بزنن…
قبول نکردم…. بااینکه حساب خودم و پدرم به اندازه کافی پول داشت….
یکی از پرستارهای اونجا که صحبتهای ما رو شنید، اومد و گفت: یه بیمارستانی این نزدیکها هست که بخش اطفال داره و مطمعنم میتونن سرم پسرت رو بزنن و اگه هم قرار باشه بستری بشه هزینه زیادی ازتون نمیگیرن….
اینجا من دیگه اشک بود که ب پهنای صورت از چشمم میومد……
گفتم خدایا بچه ام رو به تو سپردم…. یعنی یه پرستار خوب توی این شهر نداری سرم بچه منو بزنه….
اینهمه دکتر و پرستار توی این به اصطلاح پایتخت هست…. گفتم خودت هدایتمون کن….
گفتم هیچ کی جز تو قدرت نداره…. میدونم اینا هیچ کاره اند…. خودت کمکم کن… من هیچی نمیدونم…. من هیچ کیو نمیشناسم…. من اینجا مسافرم…. خودت سلامتی رو به بچم برگردون…. من هیچی نمیدونم….
وقتی به اون بیمارستانی که گفتن رسیدیم کارهای پذیرش رو انجام دادم، یه خانم دکتر مهربون پسرم رو ویزیت کرد،بعد یه پرستاره خانم که خیلی جوون و لاغر بود اومد که برا پسرم سرمش رو بزنه، بهش گفتم شما هفتمین پرستاری هستی که میخوای برا پسرم سرم بزنی و 6 تا پرستار قبل از شما نتونستن سرم پسرم رو تزریق کنن….
و اون تعجب خیلی زیادی کرد و گفت چرا نتونستن…!
و این پرستار در کمتر از ده ثانیه سرم پسرم رو تزریق کرد…
جالبه اینبار یه لحظه هم پسرم گریه نکرد و آروم بود…..
من از خوشحالی اما اینبار اشک شوق ریختم و خداروشکر کردم….
اما یه صدایی درونم میگفت حواست هست بخاطره باور کمبوده پول، شیرینی برا فامیلها نخریدی….! دیدی 4 میلیون پول به بیمارستان دادی تا فقط یه سرم برا پسرت بزنن….
حواست هست که به من ایمان نداری که بهت بازم رزق میرسونم….!
حواست هست که من همه کاره ام…. و هیچ کسی هیچ قدرتی نداره…. حتی این دکترها….
دیدی این پرستاره چه راحت سرم پسرت رو تزریق کرد…. دیدی روی من حساب نمیکنی که دوباره پول میارم توی زندگیت…. دیدی ایمانت ضعیفه….
و من فقط اشک ریختم و اشک ریختم….
من متوجه شدم درسته میگم روی باورهام کار میکنم اما باوره کمبود پول و عدم فراوانی در وجودم بشدت وجود داره…. و من هنوز هم مثله گذشته خودم رفتار میکنم…
خلاصه بعده 12 روز از سفر برگشتیم و من از پسرم پرستاری میکردم تا حالش خوب بشه….
اما یک تصمیم و تعهد خیلی جدی به خودم دادم که ادا درنیارم و جهاد اکبر راه بندازم و روی باورهام کار کنم تا ترمزهام برطرف بشه.
خداروشکر بیشتره دوره های استاد رو از سالها قبل تهیه کرده بودم….
اما هیچ کدومو جدی کار نکرده بودم….
(چه زمانی متوجه شدی که وقتی واقعاً تغییر کردی؟)
از دوره عشق و مودت شروع کردم و دو جلسشو کار کردم….
اون روزها توی یک نیمچه رابطه ای بودم که طرف مقابلم نود درصده معیارهایی که من سال 89 توی دفترم نوشته بودم رو داشت…. اما هنوز رابطه جدی شکل نگرفته بود که ازم خواست که رابطه رو دیگه ادامه ندیم و شرایط من براش پذیرفته نبود…. من هم به راحتی پذیرفتم…. چون من داشتم تغییر میکردم….
من اصلا یک لحظه هم بهم نریختم…..و مثله دخترهای 18 ساله قلبم پاره پاره نشد… رفتم و یک بشقاب قورمه سبزی خوشمزه نوش جانم کردم و جلسه سوم دوره عشق و مودت رو گوش کردم.
و چون دانشجوی دوره عشق و مودت بودم از استاد یاد گرفتم که آدمها رو برای خودم مهم نکنم…
از استاد یاد گرفتم تسلیم خدا بودن رو….
از استاد یاد گرفتم اگر من با خودم در صلح باشم و در احساس خوب سپاسگذاری باشم یک رابطه رویایی خودبه خود در زندگیه من اتفاق میفته و لازم نیست اصلا من کاری بکنم…. و لازم نیست تقلا کنم تا وارد رابطه با کسی بشم….
از استاد فرق بین عشق و وابستگی رو یاد گرفتم…
از استاد یاد گرفتم خدا تنها حامی منه….
از استاد یادگرفتم با خودم در صلح باشم…..
عاشق خودم باشم و خودم رو همینطوری که هستم دوست داشته باشم…..
از استاد یاد گرفتم من پاره ای از خدا هستم و باید زندگی این دنیا رو خیلی هم جدی نگیرم….
پس من چجوری زندگی کنم؟؟؟
باید یجوری زندگی کنم که وقتی جناب عزرائیل محترم اومدن و گفتن بریم؟
بگم چشم من آماده ام بریم
این تجربه رو کجا داریم ما؟
توی هتل… وقتی میریم هتل…
بعده چن روز میگن لطفا تخلیه کنید… ما هم میگیم چشم.
میگه آقا تلویزیونو نمیبری با خودت….؟
میگی نه من تلویزیونو برا بردن نمیخواستم که…
اما از هتل میای خونه…. اصلا این احساسو نداری…. در حالیکه واقعا، همونقدرررر مستاجری….
بخدا ما صاحب هیچی نیستیم…
هر کی بهت میگه صاحبخونه…. داره بهت دروغ میگه…
صاحبخونه الکیه… خاله بازیه….
دیدین بچه ها خاله بازی میکنن…
میگه این توپ مال تو…. این بشقاب مال من… این بشقاب مال تو…
بعد خاله بازی میکنن…
این دنیا هم خاله بازیه…
دروغ میگه هرکی میگه تو صاحب چیزی هستی….
این دنیا خاله بازیه…
این دنیا خاله بازیه…. خاله بازی….
ما هیچ چیزی از خودمون نداریم… هرچی داریم فقط از خداست…. عشق فقط خداست….خدا همه چیزه….
این روزها به پسره 4 ساله ام یاد دادم که هروقت میخواد تشکر کنه بجای کلمه مرسی، بگه سپاسگذارم….
و اون هم هر بار که میگه ستاسگذازم…. من دلم قنج میره تا پیش خدا…. و بازهم میگم بگو سپاسگذارم…. و اون میگه ستاسگذازم…. ستاسگذازم….
و در آخر
استاد عزیزم باز هم میرسم به این جمله که تو چرا انقدر خوبی آخه….؟
خدا شما رو برای ما حفظ کنه انشاالله…. سپاسگذارم…
سارا جان واااقعا برام واضح هست این چیزی که گفتی
باور کمبود لامصب خیلی موذی و ریشه ایه
منم حدودا یکی دوماه پیش موقع سفر به اسپانیا ،متاسفانه بابت باور کمبودم بهم ثابت بشه شرایط دست به دست هم داد تا من بفهمم چقدررر ریشه ای باید روش کار کنم
در شرایطی که هنوز حقوق ماه جدیدم رو نریخته بودن و من یک پوند هم برام یک پوند بود(البته طبق باور کمبود اون لحظه م ) و زور میزدم که نگه دارم پول رو توی حسابم و بشدت مراقب خرج کردنم بودم و دائم به سعید غر میزدم که خرج نکنیم نکنه برای سفر کم بیاریم و …
حتی برای خرید چمدون کوچیک کلی گشتیم چون من زورم اومده بود پول بار بدم (بازم کمبود!)
خلاصه صبح اومدیم به قصد چمدون بریم بیرون بارون اومد ، یکم صبر کردیم .اومدیم بعد از صبحونه بریم بی دلیل سر تخم مرغ منو همسرم دعوامون شد و حسمون خراب شد !
دوباره حسمون رو مثلا خوب کردیم و گفتیم بیا بریم بیرون حال و هوامون عوض بشه و چمدون هم بخریم
عاقا من پامو گذاشتم بیرون یهو سعید گفت واااای مریم کلید خونه رو برنداشتم!
هیچی دیگه در عرض یک ثانیه پشت در موندیم و هییییچ راهی نداشتیم
حالا روز شنبه و همه جا تعطیل
ایجنسی ایمیل زدم اما میدونستم تا دوشنبه به من خبری ازشون نمیرسه!
خدااایا چیکار کنیم چیکار نکنیم
یهو روی آیفون خونه (از بیرون) دیدم نوشته اگه پشت در گیر کردی ما میایم کمکت میکنیم و کلید جدید هم برات میسازیم !
زنگ زدم بهشون گفتم پشت در موندم
گفت اومدم
در عرض پنج ثانیه خداشاهده یه دریل انداخت قفل رو از جاش درآورد و یکی دیگه گذاشت و کلید هاشو بهمون داد
و صد پوند گرفت و رفت !
و هیچی دیگه
منو سعید کارد میزدی خونمون در نمیومد
توی اون شرایط، پامونو گذاشتیم بیرون الکی صدپوند دادیم دوباره برگشتیم تو
ینی خداشاهده حتی تا سرکوچه ام نرفتیم !!!
من شوک شده بودم
توی ذهنم غوغایی بود
هم سرزنش میکردم خودمو و سعیدو
هم سعی میکردم نکته مثبتش ببینم
و هم خدا داشت بهم میگفت ببین همه چیز دست منه
تو کنترلی نداری که بخای کم خرج کنی یا نگران باشی و پول هم برات بمونه
اینکارات فقط داره این ارتعاش رو میفرسته که تو به رزاق بودن من اعتماد نداری! پس بخور
دیگه اونجا بود که هم حالم گرفته شد هم واااقعا وا دادم دیگه
البته اینم بگم که ظاهرا انگار ادب شدم اما طول میکشه یک باور برای ما جا بیفته
چرا اینو میگم ؟
چون چند روز بعد دوباره خدا امتحان کرد ببینه حواسم هست یانه؟ ادب شدم یا نه
بعد از سه چهار روز از این ماجرا
تایم سفرمون شد و موقع سوار شدن به هواپیما ، خانمه گیر داد کفت چمدونت برای کابین بزرگه و 48 پوند اضافه بار ازم گرفت ( در صورتی مه اگر اون موقع رزرو بلیط زورم نمیومد و پول رو میدادم اون موقع میشد 30 پوند ! ) و دوبااااره خدا گفت مریممم نکن اینقدر با باور کمبود تصمیم نگیر که من بلدم چجوری بهت بفهمونم !
با این حال سوار شدیم و من چقدررر استرس کشیدم و دائم شوهرمو سرزنش میکردم که اگر الان پول بیشتر میداشتیم من اینقدر حرص نمیخوردم !
درصورتی که حرص خوردن من فقط درونی و بخاطر اون کمبودی که حس میکردم بود نه بیرونی
بعد از اینکه این دفعه گفتم به درک هرچی میخواد بشه و من اومدم سفر که لذت ببرم و دیگه حسابم رو چک نکردم و شل کردم یهو روز دوم سفرمون توی هتل بودم
دیدم ایمیل اومد که
حقوقت دو روز پیش واریز شده بوده فقط ما سایت رو داشتیم آپدیت میکردیم واسه همین شما نتونستی ببینی ، حالا برو یه رفرش بزن عدد اصلی حسابت نشون داده میشه !
ای دل غافل فهمیدی چی شد؟!
ینی من اونهمه استرس کشیدم که توی حسابم پول کمه و اینهمه حرص خوردم و دائم حسابمو چک میکردم و باعث شدم اینهمه پول توی پاچم بره چون حسم خراب بود ، در اصل نگو این عدده اشتباه به من نشون داده میشده و من حقوق کااامل توی حسابم بوده و هررر چقدر برداشت میزدم پول بوده توی حساب !
دیگه اون لحظه واااااقعا اشکم دراومد
گفتم خدایا امان از این قانون بدون نقص تو
امان از این ذهن من
کمکم کن بیشتر بهت ایمان و باور داشته باشم
کمکم کن بیشتر عملی کنم این باور فراوانی رو که لقه لقه ی زبونمه ولی در عمل اینطوری سوتی دادم
خداروشکررررر فهمیدم از کجا خوردم
دنبال این نیستم که بگم آخ آخ تف تف
اونهمه پول از دستم رفت
نه
چون الان میفهمم همون خدایی که اینقدر قشنگ سلسله وارررر ضرر مالی رو طبق ارتعاش من میچینه بدون اینکه من راهش رو بدونم و سوپرایزم میکنه از هماهنگی قشنگ اتفاقا به سمت از دست دادن پول طبق باور خودم !
همینقدر هم قشنگ و سلسله وار سود های مالی خفن و راااحت بدون اینکه من بدونم از کجا و چطور هماهنگی ها و اتفاقات قشنگ رو سرراهم قرار میده
خداروشکر اون سفر اسپانیا به من و همسرم خیلی خوش گذشت و من دیگه برای سفر هام سعی نمیکنم کنترل کنم و بگم من بودجه م اینقدره و باید همینقدر و محدود خرج کنم نه .
دیگه یاد گرفتم
به خدا میگم که من این تجربه رو میخام و لذتش رو میبرم و جلوجلو بابتش شکر میکنم و میدونم که هیییچ وقت قانون خطا نمیده
اگه قراره من فلان سفر رو برم
صددرصد خدا تمام پول های لازم رو به موقع به من میرسونه که من لذت ببرم و انصافا نگرانیم کمتر شده .
خدایا شکرت شکرت شکرت سپاسگذارتم
مرسی سارا جان بابت کامنتت
و اینو بدون که همه ی ما تجارب مشابه اما به طرق مختلف داریم
نباید خودمون سرزنش کنیم
قانون در لحظه داره به ارتعاشات من پاسخ میده
پس من همین لحظه آگاه بشم و شروع کنم به تغییر ، کم کم نتایج رو هم میبینم
بنام خدای عشق و حال خوب
پریروز نکته برداریهای جلسه 10 کشف قوانین رو به پایان رساندم
قبل اینکه اون جلسه رو تموم کنم به شکلی هدایت شده بودم به یکی از دفترهام که وقتی خوندمش دیدم سوالهایی نوشتم که با چطور شروع شده
این دفتر مال قبل اشنایی با استاد بود
به فکز فرورفتم که این باید هدایت خداوند باشه
من یه زمانی با چطور نویسی خیلی نتایج خوبیم گرفته بودم بعد داشتم فکر میکردم اگه این روش درست باشه باید استادم ازش استفاده کنه
که یاد صحبتهای استاد افتادم که همیشه میگن
چطور از این بهتر ؟ چطور کارایی بره بالا ولی زمان کمتر بشه؟و …….
بعد تو ذهنم اومد خب حالاچه پرسشهایی میتونم بسازم برا خواسته های الانم
ووقتی داشتم نتبرداری جلسه 10 رو تموم میکردم جواب سوالمو مریم جان
با سوالهایی که اخر این جلسه مطرح کردند دادند
ذهنم درگیر جواب دادن به سوالات مریم جان شد که دیدم گام 6 اومده و
اول نوشته صفحه باز اومده که سوال جادویی
چطور از این بهتر؟
اشکم در اومد از اینهمه همزمانی و درست بودن قانون
میتونست گام 6 هر فایل دیگه ای باشه
ولی از اونجایی که استاد میگن به هرچه توجه کنی همون رو دریافت میکنی
مسلما این فایل جوابی بوده به ذهن درگیر من والبته احتمالا خیلی از بچه های دیگه به استفاره بهتر از چطور و مثالهای بیشتر از این مدل سوال پرسیدن جادویی
وقتی فایلو گوش دادم و تموم شد وقت نکردم کامنتی بنویسم
چون وقت عمل کردن بود
من تو سوالی که مریم جون در جلسه 10 پرسیده بودن
به جوابهایی رسیدم که باید دست بکار میشدم
ویه سبک جدیدی رو تو زندگیم ایجاد میکردم
وبرای اینکار نیاز به کار فیزیکی داشتم
واین دو روز کلی کار کردم وکلی زندگیمو بهتز کردم والبته شخصیتم رو
البته این کاری که شروع کردم یه روند دائمیه و هنوز ادامه داره بازسازی های اولیش
ولی بعد دو روز یکم امروز زودتر بلند شدم تا وقت کنم کامنت این گام رو بنویسم
خیلی خوشحالم خیلی زیاد که اینهمه همزمانی باعث شد تا من دست به یه اقدام جدید تو زندگیم بزنم که ظاهرش تمیز تر و زیباتر شدن خونمه
ولی باطنش یه تعهد واقدام و بهبودشخصیتی در جواب به این سواله که
چطور من میتونم یه انسان بهتری بشم در استفاده از وسایل و نعمتهایی که همین اکنون تو زندگیم دارم؟
والبته که نتایج تو همین دوروز به صورت ریز و کوچولو داره خودشو نشون میده
نمیتونه غیر از این باشه که من تغییر بکنم ولی نتایج تغییر نکن
البته که من همیشه خونمو مرتب وتمیز میکردم
ولی نه به شکل یه انسان بهتر یه شخصیت تغییرکرده
چون الان دارم اینکارو اگاهانه و در راستای بهبود خودم انجام میدم نه به شکل طوطی وارکه نسل اندر نسل انجام میدادیم
به کارهایی هدایت میشم و بهبودهایی بهش هدایت میشم که قبلن نبودن
من درجواب به سوالی که چندوقت بود از خداوند داشتم که چه کار دیگه ای باید انجام بدم که وضعیت مالیم بهتر بشه ؟
البته چون دارم دوره کشف رو کار میکنم فکر میکردم باید یه ترمز دیگه پیدا کنم یه کار ذهنی انجام بدم یه باورو تغییر بدم
ولی وقتی
هدایت شدم اول به سوالات جادویی مریم جان که
چطور تو میتونی نسخه ی بهتری بشی برا اون درخواستت ؟
درست وقتی درگیر جواب دادن به اون سوالات بودم این فایل اومد و حجت رو برمن تموم کرد که همینه باید این اقدامات فیزیکی که به ذهنت رسیده رو انجام بدی
اندفعه باید اول اقدامات عملی کنی
نمیدونم شایدم تهش برمیگرده به یه ترمز ریز که وقتی این کارهای عملی بشه جزئی از شخصیتم اون ترمزه خودبخود از بین میره
ولی الان تنها هدایتی که شدم اینه که بتونم انسان بهتری بشم در برابر نعمتهای موجودم
تا اینجوری ظرفم بزرگتر بشه برا دریافت نعمتهای بیشتر
واقعا خدارو شکر میکنم که در راستای تعهدی که دادم و دارم هر روز با عشق وعلاقه قدم بر میدارم هدایتهایی هم در همین راستا از طرف خداوند عزیزم میرسه که قبلن نمیومد
مثلا یکیش از اونجایی که ما شمال زندگی میکنیم و اینجا رطوبت داره
من همش برا رختخوابهایی که تو کمد دارم که خیلی هم زیادن درگیر مشکل بودم
هرچندماه یه بار همشون رو میزاشتم بیرون هوا بخوره اون بوی رطوبتش از بین بره کلی با مواد معطر آغشتشون میکردم و دوباره بچینم تو کمد
ولی همین دیروز به شکل جادویی
باز درپاسخ به این سوال که خدایا باید راه راحت تریم باشه
نمیشه واسه یه سری رختخواب من هربار انقدر درگیر بشم
خداوند منو هدایت کرد به کیسه های وکیوم دار
وقتی رفتم تو نت سرچ کردم که از کجا باید بخرم دیدم بله این کیسه ها فقط برای کم کردن حجم وسایل نیست برا جلوگیری از رطوبت هم هست
نمیدونید چقدر ذوق کردم و خدارو سپاسگزاری کردم که
چون من متعهد شدم ویه تعهد اساسی دادم داره کارارو برام اسونتر میکنه
بخدا برام معجزه بود این هدایت خداوند
چون حداقل دوسالی هست که بیشتر با این چالش روبرو بودم
وهمش اینو شنیده بودم کع اینجا شماله دیگه
هرجا یه مشکلاتی داره اینجام چون رطوبت داره همینه دیگه این دردسرها رو داره
ولی واقعا هیچ وقت اینو باور نکردم و همش میگفتم کلی شهر تو دنیا هست که رطوبت بالایی دارن یعنی اینا همشون این درگیریها رو دارن ؟
(تازه برا کابینتها هم دنبال جواب سوالم که چیکارکنم دیواره عقبش کپک نزنه؟ خیلی تمیز میکنم ولی باید یه راهکار اساسی تر باشه)
ولی چون جوابی هم براش پیدا نمیکردم ادامه دادم تا دیروز که مسلما اون تعهد و میل به یه تغییر اساسی جواب رو با خودش به همراه آورد
اونم یه جواب قطعی و کارا
نه یه راهکار موقتی و چندماهه
خدایاشکرت که منو با قوانینت اشنا کردی منو با استاد واین سایت گهربارش مآنوس کردی واقعا جزئی از خانوادم شدین استاد عزیزم مریم جانم و البته تموم بچه های این سایت
حتی میتونم بگم نزدیکتر از خانوادم
چون حرفهایی رو اینجا به راحتی میزنم که برا نزدیکانم نمیتونم بزنم.
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
سلام و درود بر شما استاد جان
خدارو شکر برای این فایلی که گذاشتید و تونستم با عشق و با دل نگاه کنم و گوش بدم..
من حقیقتا این تجربه رو داشتم که وقتی که تغییر کردم دوستان دوران مدرسه و هم محلیم از فرکانس من رفتن بیرون یعنی من الان واقعا از رفیق ۲۵ ساله م نه خبری دارم نه میدونن من کجام نه اصلا میدونم اونا کجان ..
به قول استاد جهان به صورت اتومات این کار رو انجام میده و داده .. و الان سه ساله که با این قوانین آشنا شدم جهان کسانی رو که هم جهت و هم فرکانسم باهاشون به سمت من هدایت کرده و چقد لذت میبرم از دوستان جدید و هم مدارم .. و خدارو شکر که نتایج تغییراتم داره کم کم نمایان میشه و هرروز زندگیم از هر جهت بهتر و بهتر میشه..
و از ین بابت خدارو شکر که به این آگاهی رسیدم که اگه تغییر نکنم رشدی در کار نیست و اگه رشد نکنم در واقع زندگی نمیکنم ..
خدارو شکر بابت این سایت موفقی که در اختیار دارم و هر لحظه بخوام میتونم به نشانه ایی که برای من است هدایت شوم ..
خداوندا سپاسگزارم 🙏🙏🙏🙏
بژیت به خوشی و سه ربرزی استاد عباسمنش ..
دوستدارتون هیمن کورد 💪✌️
بسم الله النور، بسم الله الهادی
به نام خدایی که وقتی روحت خسته میشه
آروم توی دلت میگه:
«وقتشه خودتو دوباره پیدا کنی… من کنارت هستم.»
—
سلام و سپاسِ از ته دل
سلام و درود به استاد عزیز
از دل و جان ممنونم برای مسیری که نشونمون دادین…
مسیر “خود شدن”
نه دلقک قضاوتها بودن
نه اسیر تایید دیگران بودن
مسیر برگشتن به عزت، آرامش، و خدا.
—
داستانِ تغییر من
من قبل از این مسیر، آدمی بودم که با کوچکترین حرف، با یک رفتار کوچیک قاطی میکردم.
ذرهای اتفاق → کلی آشوب توی دلم.
سریع واکنش، سریع ناراحتی، سریع ناراحتی روحی.
از همه بدتر؟
قضاوت بقیه برام حکم مرگ و زندگی داشت.
حتی توی حجابم
سختترین مدلش رو انتخاب کرده بودم،
نه فقط برای خدا،
برای اینکه بگن “وای ببین چه دختر مؤمن و درستی”
درحالیکه فقط دنبال تأیید بودم…
دنبال دوست داشته شدن.
همیشه آدمی بودم که برای همه دویدم، کمک کردم، حاضر بودم، دلسوز بودم…
ولی تهش چی میشنیدم؟
«وظیفت بود»
نه تشکر
نه احترام
هیچی.
اونجا فهمیدم یه جای کار خودم میلنگه.
چون همزمان با کمک به همه، داشتم به خودم ظلم میکردم.
مرز نداشتم
نه گفتن بلد نبودم
حرمت خودمو فراموش کرده بودم.
—
زندگی و عشقم
رابطهمون با همسرم هم بالا پایین زیاد داشت.
خستهکننده، حساس، پر تنشهای ریز.
اما به جای اینکه بگم “چرا اون تغییر نمیکنه؟”
شروع کردم خودمو عوض کردن.
و عجیبترین اتفاق این بود:
وقتی من تغییر کردم،
بدون فشار، بدون حرفزدن،
اونم کمکم نرم شد… هماهنگ شد.
الان؟
هنوز اختلاف؟ آره، مثل هر زندگی.
ولی دیگه من اون آدم پر از واکنش نیستم.
جاهایی که قبلاً غرور نمیذاشت “چشم” بگم،
الان با آرامش میگم چشم.
نه از ضعف
از آگاهی و عشق.
وقتی ذهنم میخواد یه رفتار کوچیکشو بزرگ کنه،
سریع خاموشش میکنم.
خوبیهاشو یادم میارم.
زندگی اونوقت آروم، نرم، عاشقانه میشه.
—
لحظهای که فهمیدم واقعاً تغییر کردم
وقتی دخترم دور خونه میچرخه
میگه:
«مامان مهربونم، قربون اخلاق آرومت»
اونجا فهمیدم این فقط تغییر رفتار نیست
من از درون عوض شدم.
بچهها نقش بازیو نمیفهمن
اونا روحو میفهمن.
—
امروزِ من
مهربونم، ولی بدون له شدن
حد و حرمت دارم
از درون آرومم
بیشتر میبخشم، کمتر میرنجونم
راستگوترم، امانتدارترم، رازدارترم
عشق میدم بیقید و شرط
خودمو ارزشمند میدونم
قبلاً با یه حرف زور گریه میکردم
الان؟
اصلاً یادم نمیاد آخرین بار کی گریه کردم
نه چون سنگدل شدم
چون قوی شدم
چون فهمیدم اشک رو خرج چیزای بیارزش نمیکنن.
و صادقانه بگم:
هیچ نسبتی با پنج سال قبل خودم ندارم.
تنها چیزی که هنوز روش کار میکنم؟
گاهی رودربایستی دارم
با بعضیا هنوز نازک برخورد میکنم
ولی خب
جهان خودش کمکم اون آدمارو داره ازم دور میکنه
بدون جنگ
بدون حرف
فقط با رشد من.
—
نتیجه
من برگشتم به خودم.
به ارزشم.
به وقار زن بودن.
به عشق و ایمان واقعی.
الحمدلله رب العالمین
و ممنون از این آموزهها که باعث شدن امروز،
آرامترین، بالغترین و واقعیترین نسخهی خودم باشم.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
بهبود دائمی نشانه یافتن راه درست است.بهبود در همه موارد
هر روز خودت را،کسب و کارت را،روابطتان را،جسمت را و….بهبود بده
در مورد واقعی بودن یادگیری استاد خوب فرمودن
در مواقع تضاد بیشتر شخصیت اصلی و درون مایه آدم رو میشه
پس هر کسی درست کار کرده باشه نشانه اش کنترل احساسات در زمانهای تضاد است.
مظلوم و ظالم با هم چفت میشن.
اگه به من ظلم میشه من باید روی خودم کار کنم.
در کل هم اینه که جهان آیینه باورهای ماست.
پس هر چه میبینی درونته و اونجایی که دوست نداری رو از درون عوض کن.
شخصیتت رو عوض کن
نشانه اش هم احساس خوب و عوض شدن اطرافته
امیدوارم اون تغییراتی که کردم رو ببینم و قدر بدونم و ادامه بدم که پیروزی مالی انشاالله نزدیک است.
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم
احساس ارزشمندی و خودباوریم. هنوز وص به عوامل بیرونی هستم،هنوز حرف مردم اهمیت داره برام ،هنوز ترس از شکست،مسخره شدن،اشتباه کردن دارم.
نشانه رشدم:هم مکان و هم کارم عوض شد
سپاسگزار استادم هستم
سلام به استاد گرانقدر و خوشتیپ و مریم بانوی زیبا و خوش صدا .
و همکاران گرامی و پرتلاش استاد سپاسگزارم ازتون
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟
من وقتی که با سایت شما و این مسیر اشنا شدم .
خیلی تغییرات داشتم .
یه مسئله ای که هنوز فکر میکنم که تغییر نکردم به اون صورت .
اینه که . میبیند ادمای نزدیک میان یه جمله یا حرفی رو دائم بهت میزنن که خودتم میدونی توش مشکلی داری . ولی اینقد اون طرف میاد میگه اون مشکلو که تو خودت حالت از خودت به هم میخوره .
برای منم همینه و نمیتونم . وقتی یه فردی از خانواده ام یه حرفی رو دائم تکرار میکنن و تو میدونی توش ممکنه ضعیف باشی رو انقد میگن که تو عصبانی میشی .
برای من همینه که هنوز توش مشکل دارم .
وقتی به روم میارن حالم بد میشه و میرم تو فکر و ازار دهنده و گریه میکنم . با اینکه من تو اکثر موارد ادم بیخیالیم اصلا برام مهم نیست بقیه . خانواده یا جامعه چیکار میکنن .
ولی وقتی همین یه مسئله کوچیک شایدم باشه رو به روم میارن حالم بد میشه .
و میبینم بعد این همه مدت من هنوز تغییر انچنانی نکردم .
تا وقتی که با این فایل شما . که گوش کردم و فهمیدم که اگه من تغییری در این مورد نکردم .
بخاطر خودمه بخاطر اینکه من در این مورد تغییری در درونم ایجاد نکردم
که با این مسئله هنوز دارم برخورد میکنم .
چه زمانی متوجه شدی که وقتی واقعا تغییر کردی؟
از زمانی که مشکل معده دیگه نداشتم . معده ام دیگه دچار سوزش نمیشدم .
از زمانی که دیگه ساعت ها به یه جا خیره نمیشدم که همش تو فکر بودم که اصلا هم نمیدونستم دارم به چی فکر میکنم .
از زمانی که حالم خوب بوده بیخیالی طی کردم .
از زمانی که انرژی دارم .
از زمانی که میخندم . و شادم .
از زمانی که حرف بقیه برام مهم نیست . البته قبلا هم نبود ولی الان که اصلا نیست .
از زمانی که اعتماد به نفسم رفته بالا
از زمانی که قضاوت نمیکنم و خوب واقعا قبلا هم نمیکردم ولی با اشنای با سایت خیلی رعایت کردم سعی کردم بهتر بشم .که خداروشکر انجامش ندادم
از زمانی که دروغ نمیگم و قبلا زیاد میگفتم ولی الان نه تمام تلاش و سعیم رو کردم که انجامش ندم..
استاد من خیلی برام شخصیتم مهمه .
اصلا انجام دادن یه سری از این کارارو مث دروغ. وغیبت و تهمت رو در شآن خودم نمیبینم که انجامش بدم برام زور داره . و بخاطر همین دیدگاه دیگه این کارو نمیکنم .
برای همینه که وقتی یادم میاد من خیلی تغییرات داشتم و دارم حتی بهشون اضافه میکنم .بهتر از قبلم باشم .
توکل بر خدای که ضربان قلبم به اذن اوست .
با سلام و درود خدمت دو استادان عزیزم جناب عباسمنش و خانم شایسته جانم
و سلام خدمت دوستان هم خانواده ام
سلام خدمت مدیر فنی سایت آقای ابراهیم عزیز که برای شناسایی موارد کاربردی سایت ویدیو های مفید و عالی رو درست کردند برای بهبودی و محتوا و خواستم از ایشون تشکر و قدرانی کنم 🙏🙏🙏🙏 و تحسین کنم این سایت پویا و عزیزمون رو
قسمت نهم
گفتگوی استاد با دوستان
مورد گفتگو روابط و عشق و مودت
سحر عزیز خیلی جالب این مبحث رو عنوان کردند
و بنظر من این مبحث خیلی چالش برانگیزه چون تمام افکار آدمو درگیر خودش میکند
وقتی ما به اندازه کافی تغییر کنیم دنیا شرایط رو برامون عوض میکنه
وقتی فشار بهمون میاد از رفتارهایی که میکنیم مشخص میشه که .. آیا تغییر کردیم یا همون آدم قبلی هستیم ؟؟؟
تغییر رفتار در عمل نشانگر تغییر و تحول درونی است
یعنی اگر کسی ازمون سوع استفاده میکنه نباید بهش باج بدیم
✔️مفهوم ظلم به خودمون در قرآن بارها و بارها تکرار شده .. اینکه یک آدم ظالم به کسی که مظلوم نیست نمی تواند ظلم کند✔️
وقتی به اندازه کافی تغییر کنیم اولین نشانه اش این است که آدم های اطرافمون تغییر میکنند .. یا اون شخص تغییر میکنه و هماهنگ میشه با مااااا … یا اینکه بخاطر ناهماهنگ بودن با ما جهان هستی اونرو از زندگیمون حذف میکنه و میرود
و اگر جهان هنوز کاری انجام نداده یعنی ما هنوز تغییر نکردیم و باید بیشتر روی تغییر افکار و کنترل ذهن کار کنیم..
👏👏👏👏
استاد جان دقیقا من به این نقطه رسیدم و با تغییر افکارم بخصوص در مورد تضادهایی که با دو فرزندانم بوجود آمد جهان بین ما فاصله انداخت
بخاطر اون تضادهای مالی و ورشکستگی ها اختلاف در روابطمان بوجود آمد که البته پاشنه آشیل خودم در ضعف و کمبود عزت نفس و باج دادن و مظلوم واقع شدن و سوع استفاده قرار گرفتن ها از اخلاق های گذشته ام بوده ..
زمانی که من با استاد در تابستان سال ۹۷ آشنا شدم دقیقا تمام افکارم این بود که تضادهای مالی و پولی ام حل شود دیگه به خواسته هام رسیدم ولی وقتی توی این مسیر هدایت شدم دیدم ای بابا من توی همه مسایل تضاد داشتم.. بخصوص روابط
حالا این تضاد میتونه به افراد نزدیک خودت باشه یا در مورد افراد دیگه
من با دیدن این فایل بعضا دیدن فایل مصاحبه با استاد عباسمنش قسمت ششم 👉 که کنار استخر صحبت میکردند امروز با دقت بیشتری نسبت به چند سال پیش توجه کردم و به مدار بالاتری هدایت شدم و فهمیدم که بیشتر تضادها و ورشکستگی های مالی ام از تضاد روابط نشات گرفته
چون بعنوان یک مادر میخواستم مشکلات فرزندانمو حل کنم
اینکه دلسوزی های نادانسته ای داشتم
اینکه همیشه فکر میکردم باید از خودگذشتگی داشته باشم که این هم بخاطر ضعف در اعتماد بنفسم بود و همیشه به همه و
همه از دوست و آشنا و غریبه و همسایه باج میدادم که بیشتر در خصوص فرزندانم این باج ها بیشتر بود ..
ولی الان تغییرات بسیار زیادی در خودم ایجاد کردم
قبلانا برای اینکه کسی از دستم ناراحت نشه و فکر میکردم آدم خوبی هستم هیچوقت نننننه گفتن رو بلد نبودم🙄
از قدیم یک ضرب المثلی بود که میگفت … یک نه بگو و نهه ۹ ماه رو دل نکش..
و یا اینکه….
🙄
مثلا چند وقت پیش یک تضادی در مجتمع ساختمون برام بوجود اومد . اینکه هر کسی یک پارکینک برای هر واحد وجود داره و چون من هنوز ماشین ندارم هر کسی میهمان داشت و یا ماشین اضافه داشت فوری بدون هماهنگی و اجازه داخل پارکینگ من پارک میکرد و خودم هم هی رودربایسی میکردم چون میگفتم حالا با اعتراض من 🙄همسایه ها چی فکر میکنن . همش توی این فکر بودم که کسی ناراحت نشه و بقول استاد باج میدادم
بعدش دیدم خوب منم رفت و آمد دارم و خواهرم و یا دوستانم دوست و آشنا ها میایند پیشم درگیر این پارکینگ بودم
۰ خلاصع من هر چی اعتراض میکردم فایده ای نداشت
بعد ش به این فکر افتادن که چون من ماشین ندارم با پروبازی ازم درخواست کنند که پارکینگمو واگذار کنم بهشون .. هرچی میگفتم که بابا جان درسته که من خودم ماشین ندارم ولی رفت و آمد و میهمان دارم و خودم به این پارکینگ نیاز دارم.
بعدش اومدند بهم ترفند زدند
یکی از همسایه های خوبم دوتا ماشین داره و یهو دیدم تماس گرفت و با چربزبانی گفت ما چون خرید کردیم و مقدارش هم زیاد بود داخل پارکینگ شما ماشینمونو گذاشتیم .اگه اشکالی نداره ؟؟؟؟ البته بگم بهترین پارکینگ که نزدیک به درب ورودی آپارتمان و لابی و آسانسور هست 👈🏻 مال منه..
من فکر کردم بطور موقت برای یکی
دو ساعت گذاشته و بعدش جابجا میکنع 🤔🤔 ولی دیدم نه تنها بعدش جابجا نکرد بلکه شب هم داخل پارکینک من جا خوش کرده و صبح فردا تا ظهر هم تحمل کردم ( که البته یاد حرف های استاد افتادم که فرق بین تحمل با انتظار و صبر متفاوتع ..
(( سوع استفاده کردن ))
فوری تماس گرفتم با این همسایه عزیز که دوست همسایگی هم هست گفتم لطفا ماشینتونو جابجا کنید .. که البته با ناراحتی اینکارو انجام دادند ..
بقول استاد عزیز در ادامه پاسخ
به صحبت های سحر عزیز گفتن…. که وقتی ما به خودمون ظلم کنیم ظالم پیدا میشه و با باج دادن به دیگران این ظلم رو بخودمون میکنیم
یاد یک شعری افتادم استاد عزیزم… عنان مال خویش را به غیر مده .. که پس گرفتن آن کمتر از گدایی نیست
در واقع این خودمان هستیم که به خودمون ظلم میکنیم حالا این موضوع در ابعاد دیگری گسترده تر هست
البته قبلانا این تضادها در روابط رو خیلی خیلی بیشتر داشتم ولی متوجه نمیشدم که پاشنه آشیل من در کجاست
فکر میکردم من که خیلی خوبم من که همیشه کوتاه میام .. من همیشه باید به همه خوبی کنم و خواسته های من زیاد مهم نیست….. یا اینکه از حق و حقوقم بگذرم … یا اینکه دیگران ارجعییت دارند ..
و بعد متوجه شدم 🙄این ضعف من در عزت نفسم بود و این ضعف به دیگر جوانب زندگیم رخنه کرده بود تا حدی که فرزندانم هم ارزش و احترامی برام قایل نشدند … و منجر به تضادهای مالی و غیره انجامید…
بغییر از اینکه در مدار بسیار پاییینی از پول و ثروت سقوط کرده بودم در مدار تضاد سلامتی جسم و جان هم دچار شدم که البته بلطف الهی و با یکی از دستان خداوند استاد عباسمنش هدایت شدم و و از اون دره های تاریکی با ریسمان هدایت استاد عزیزم توانستم کلی تغییرات در تضادهای مالی و جسمی ام رو بهبود ببخشم و خدارو شکر از اون بدهکاری ها و سرگردانی ها و زیر نقطه تضاد مالی بیرون آمدم و خدارو شکر به احساس خوب و لذت بیشتری هدایت شدم البته در اون دوران و در اون تضادهای بیشمار کنترل ذهن و نگه داشتن احساس خوب یک کار فوق العاده سختی بود ولی با تغییر نگرش و تغییر باورام و کنترل ذهن نجواگرم و هدایت به مسیر درست مناسب که توسط دفترچه راهنمای این سایت عزیز عباسمنشی برام بود تغییرات بسیار اعظیمی در وجودم خلق کردم و این برای من یک دستاورد بسیار بینظیری در بر داشت خدارو شکر
و همچنین با کار کردن روی افکارم سلامتی جسمانی ام رو بدست آوردم و از نظر روح و روان هم به آرامش و آسایش بهتری هدایت شدم و بخودم افتخار میکنم که با تلاش های شبانه روزی که در این زمینه ها انجام دادم اعتماد بنفسم رو تقریبا بدست آوردم و البته که هنوز جای کار کردن بیشتری رو میطلبع
بنظر من مهمترین کاری که باید انجام بیدیم همین اعتماد بنفس و کار کردن روی مبحث روابط و عشق و مودت و عزت نفس هستش
هر چند هنوز موفق به خرید این محصول گرانبها نشدم ولی با همین فایل های رایگان استاد و تمرکز و کنترل کانون توجه ام روی مدار خوبی هدایت شدم و بقول استاد بنیادین باید تغییر کنیم و در عمل رفتارهامون در اون زمانی که باید خودمونو نشون بدیم با تغییر اساسی رفتارمون نشون بدیم
استاد عزیزم نمیدونم چطوری تشکر کنم برای این مبحث فوق العاده عالیتون که مهمترین و چالش برانگیزترین و فیلسوفانه ترین مبحث در زمینه روابط هست
خدارو بینهایت مممنون و سپاسگذارم که چنین استادی داریم
خدارو بینهایت ممنون و سپاسگذارم که در مسیر هدایت شدگانم
خدایا ممنون و سپاسگذارم که سایت عزیزمون پایدار و پا برجاست و بهترین و ایمن ترین سایت دنیاست
خدارو شکر که در بهترینع بهترین ها حضور دارم در کنار دوستان هم خانواده ام
و برای استاد عزیزم سلامتی و عمر پایدار و با عزتی رو آرزومندم
خدایا شکرت
خدایا بینهایت سپاسگذارم
🙏🙏🙏🙏🙏👏👏👏🥀🥀🥀🥀🌺🌴🌳🌳🌷🌱🌲🍀☘️🙏🙏🙏🙏🙏