این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/6.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-29 08:02:222025-10-30 07:14:00تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۶
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
به نام خدایی که مرا انسان آفرید سلام بر استاد عباسمنش عزیز
ذهن هرگز در جایی که تو هستی نیست
همیشه در جایی دیگر است
تو هرگز در زمان حال نیستی، زیرا برای بودن در لحظهی حال فرد باید یاد بگیرد که چگونه سفر نکند، چگونه جای دیگری نرود، از گذشته بازدید نکند و رویای آینده را نداشته باشد
گذشته دیگر وجود ندارد، آینده هنوز نیست. فقط زندگی و انرژی خودت را تلف میکنی.
این لحظهی پرارزش را، آنچه را که هست هدر میدهی. حقیقت در اینجا هست: هماکنون. آن دروازه در لحظهی حال گشوده میشود و تو آن ورودی را از دست میدهی
مصیبت و تشویش شما در همین است.
چرا چنین رنجور هستی؟
زیرا خود زندگی را از دست دادهای
رنج تو فقط نشانهای است که تو خودِ زندگی را از کف دادهای.
زندگی در لحظهحال است و تو به سفر در گذشته و آینده ادامه میدهی
تو درست مانند آونگی هستی بر ساعت دیواری پدربزرگ!
از راست به چپ میروی و از چپ به راست: راست، چپ، راست، چپ!
آونگ ادامه میدهد، هرگز در وسط قرار نمیگیرد. اگر آن آونگ در وسط مستقر شود، ساعت فوری از کار میافتد.
و ذهن درست مانند یک ساعت دیواری است
این مسافرت از گذشته با آینده همان آونگ است. اگر در وسط متوقف شوی: در همین لحظه، اگر اینجا باشی به نسیمی که از میان درختان میگذرد گوش بدهی، به هواپیمایی که هم اکنون عبور کرد، به این پرنده، به صدای ترافیک، به هرآنچه که در اکنون رخ میدهد گوش بدهی، نسبت به آن باز باشی، پذیرای آن باشی… گذشته رها شده، آینده وجود ندارد …. آنگاه در وضعیت سفرنکردن ذهن هستی. و تمام مراقبه یعنی همین.
اگر در روابط یا شرایط زندگیات احساسی از تکرار،رنج یا بیعدالتی داری، کمی درونت را مرور کن:
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است کهباعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟
.
این قسمت خیلی خیلی مهمه چون مخصوص خودمه .
«»خب من میدونستم انسان بسیار واکنشگرایی هستم ،داشتم تلاش میکردم آرومتر باشم و زود از کوره در نرم . واکنشگرا بودنم باعث ناراحتی اطرافیانم و بیشتر از همه خودم میشه چون در یک لحظه صدام بالا میره و چیزهایی به زبونم میاد که نباید !
من زود عصبانی میشم و خیلی زود در حد چند ثانیه عصبانیتم فروکش میکنه و بعدش انگار نه انگار ! همه چی از یادم میره ولی متوجه شدم بقیه اینجوری نیستن .
ممکنه حرفی که تو عصبانیت بهشون زدم یا رفتار زشتی که داشتم تا مدتها تو دلشون بمونه و زجرشون بده ،همین موضوع باعث شد تصمیمم رو بگیرم .
میخاستم آرومتر باشم و کنترل خشمم از دستم نره ، استاد میگفت موقع عصبانیت چند ثانیه ای سکوت کن ،
میگفت تو ذهنت موضوع رو از دید طرف مقابل ببین ،
چند وقتی اینارو تکرار میکردم که آره باید موقع عصبانیت کنترل کنی و اینجوری نباشی و سکوت کنی و یا مثلا یه لیوان آب خنک بخوری اینجوری باشی فلان و بهمان ، باخودم گفتم خب دیگه حتما یه مقداری بهتر شدم چون الان میدونم باید چیکار کنم!! احساس کردم تغییر کردم گفتم بسه.
چون اوضاع آروم بود فکر میکردم عالی شدم ولی شرایط جوری پیش رفت که بحثی پیش اومد و موضوعی عصبیم کرد و من دوباره همون رفتار های قبلی رو انجام دادم ! یعنی صدام بالا رفت ـ کنترل از دستم رفت ـ تند تند حرف میزدمو به کسی اجازه حرف زدن نمیدادم ـ حرفهایی زدم که باعث ناراحتی طرف مقابل شد ـ از زیر بار مسئولیت طفره رفتمو و تمام اتفاقات رو تقصیر طرف مقابل و بقیه انداختم!
«»چند ثانیه ای که گذشت دوباره مثل قبل عصبانیتم فروکش کرد و انگار نه انگار عصبی بودم ولی خب بقیه رو ناراحت کرده بودم دقیقا مثل هزاران دفعه قبلی….!
این قضیه عصبانیت بارها برام پیش اومد چون من تغییر نکردم ! من خیال میکردم تغییر کردم.
من فقط میدونستم راهکار چیه ولی هیچوقت نشد که تمرینش کنم !
وقتی سالهای سال رفتارم اینجوری بوده تغییر اون رفتار قطعا سختتره.
تصمیم گرفتم مهربونتر باشم و خودمو درک کنم ـ به خودم سخت نگیرم ازین تصمیم خیلی نمیگذره و
اتفاقا همین امروز در شرایط سخت قرار گرفتم ـ افکار مزاحم هجوم آوردن ـ میخاستم کنترل کنم ولی نشد یه لحظه صدام رفت بالا و طرف مقابل رو بی مسئولیت خطاب کردم ـ گفتم همیشه همینی !
فرد مقابل گفت خب خودت باید مسئولیتش رو قبول میکردی چرا منت سر من میذاری ، و خلاصه تو این شرایط من بیشتر ناراحت شدم ….
اما اینبار تفاوت داشت :
وقتی اروم شدم سعی کردم از فرد مقابل دلجویی کنم .
وقتی سرزنش ها شروع شد که اه گند زدی تو تغییر نمیکنی تو یه ادم بی اعصابی که بلد نیست چی بگه و …..، جلوشو گرفتم و بهش قدرت ندادم که ذهنمو پر کنه ،بجاش منطقایی اوردم که احساسم بهتر بشه .
من هنوز نتونستم جوری که میخام تغییر کنم هنوزم واکنشی عمل میکنم ولی امروز خوشحالم چون کمی متفاوت از قبل بودم و البته که باورامو تو این بحث و عصبانیت کشف کردم فهمیدم دلیل اصلی عصبانیتم از باور کمبود بود ـ فهمیدم نمیخام مسئولیت قبول کنم !
.
سوال این قسمت خیلی خوب بود چه رفتاری یا واکنشی هنوز همونه مثل قبله؟
خب فکر میکنم همین که از زیر بار مسئولیت در میرم ،همیشه و همیشه باعث این بحثها میشه
من هنوزم نمیخام مسئولیت کارای مهمو قبول کنم ، دوس دارم بقیه مسئولیت بپذیرن و اگه بعدش هر چیزی رخ داد من راحتتر باشم.
ولی اگه مسئولیت قبول کنم دیگه دیگرانو مقصر نمیدونم .
و هرگز درباره چیزی مگو که من فردا آن را انجام می دهم.
مصداقِ در لحظه زندگی کردن .
من تسلیم خواست و اراده خداوند شدم یعنی هرروز با تمام قلبم اذعان می دارم خدایا تسلیم خواست تو هستم و این باعث شده که همیشه آرامش داشته باشم ،آرامشی از جنس ایمان ،توکل ،صبر و امید به روزهای زیبا و نورانی تر و
همه چیز بستگی به من دارد چونمرا خالق هر لحظه شرایطم آفرید و من هم تمام سعی ام این بوده و هست که مراقبت کنم از خودم از
فرکانس هایی که به جهان
می فرستم اگر می خواهم بهشت را هر لحظه تجربه کنم باید تفکر بهشتی داشته باشم ،باید توجه و تمرکزم روی زیبایی ها باشد و تحسین آنها
و امروز به لطف خداوند و بودن و ادامه دادن هایم با شوروشوق و شعف شاهد یک زندگیه بهشتی هستم
زندگی که همین الان عزیزدلت یه چای دبش برات بیاره و تو رو غرق بوسه کنه و برود چی از این بهشتی تر خداوکیلی و همه اش به قول عزیزانم همون خدای عشششق
که منت گذاشت و ما را به اینمکان
بهشتی دعوت نمود که فقط لذّت ببریم و شادباشیم و خُرسندو سپاسگزار و فرسنگ ها دور از هر هیاهو و دلهره ای و
رمز همان بود که استاد بارها و بارها فرمودند، احساس خوب که با آن
می توانی دنیا را به تسخیر
خود درآوری و احساس خوب همان
در لحظه اکنون زیستن است نه فکر گذشته و نه فکر آینده همین لحظه و تمام و این یعنی سبکبال و رها و آزاد چون پروانه دنبال گلها بودن ……
در پناه رب العالمین و هر لحظه در نور هدایت الهی اش
شاد،سلامت، ثروتمند، سعادتمند، خوشبخت، موفق و عالی باشید و بدرخشید.
یعنی تا تغییر باورها، ما با همان چیزهایی ک داریم در حرکتیم تا رفته رفته این حرکت سریعتر، راحت تر و لذت بخش تر بشه
آدمی ک با باورهای جدید حرکت میکنه درها براش باز میشه و درنهایت با خوشی بیشتر یه قله میرسه…
شخصیت جدید یعنی فردی با طرز فکر نو، رفتار نو، کلام نو
حالا متناسب با این فرد جدید، الهامات هم رنگ و بوی دیگ ای دارند
نتیجه این الهامات میشه “عمل”
استاد من خودم هم اون اوایل دچار همچین توهمی شده بودم اما مدتش خیلی کوتاه بود
من ک همیشه درحال تلاش برای اهدافم بودم یکباره از یک فرد عملگرا حتی با باورهای ضعیف، تبدیل شدم به فردی ک فقط فایل گوش میده و منتظره اوضاع بهتر بشه، بگم این مدت خیلی کوتاه بود در حد دو سه ماه…
و نتیجه ای بوجود نیومد،
و اینک یک سوال،
ایا من تغییر کردم؟
ایا اگ در شرایط سخت قرار بگیرم،همونی از من میاد بیرون ک قبلا بودم یا من جدید؟؟؟
خیلی فکر کردم استاد،
دیدم آره یسری جاها من تغییر درونی داشتم،
نتیجه اش شده روابط بهتر، اینک به کسی باج نمیدم، ادم وابسته ای نیستم، از تنهایی ام لذت میبرم، همین هفته پیش داشتم به دوستم میگفتم واقعا من دارم از مجردی خودم لذت میبرم، اون احساس نیازی ک خیلیا میگن باید حتما یه نفر تو زندگیم باشه، من ندارم…
بهر ادمی اجازه ورود به زندگیم رو نمیدم
با ادم هایی معاشرت میکنم ک ارزشمندند..
حالا برای این مورد من کتابها خوندم و واقعا عمل کردم…
وقتی سالها پیش بمن میگفتن با جادو جمبل بختت رو بستن و من نگران میشدم
الان اصلا این حرفها تکونم نمیده…
نمیترسم..
اینقدر رو باورهای توحیدی کار کردم ک نتیجه و دیدم تو.زندگیم
برعکس قبلا ک گاهی دلم میخاست واقعا این کارو کنم، ولی خدای من هیچ وقت شرایط اش رو فراهم نکرد و من اصلا نرفتم سمت این چیزا..
الان خنده ام میگیره
الان دلم قرص هست ک قدرت دست کیه
الان حتی وسوسه نمیشم ک خب اینم یه امتحانی کنم
الان حتی نمیخام به کسی ثابت کنم ک توحید هست و بیا به بقیه توضیح بده.
الان لحظه ای شک نمیاد تو دلم…
اینجا فهمیدم بله من تغییر کردم… دیدم ک هرجایی حتی یه درصد توحیدی عمل کردم چطور ورق برگشت
چطور رزق و روزی تو زندگیم اومد
چطور کارهام انجام شد..
استاد
برای گواهینامه اتباع، میگفتن اگ پرونده پزشکی داری میتونی بری سازمان بهزیستی نامه بگیری،و بعد دنبال کارای گواهینامه
منم گفتم خب یه مسیری باز شده برم نامه بگیرم برای داداشم ک بتونه گواهینامه بگیره
فامیل مون ک یکماه طول کشیده بود این نامه رو بگیره اونم با دوتا پارتی،
گفت فکر کردی مغازه است بری بگی نامه بده…
گفتم خدا کار منو انجام میده،
گفت باشه ببینم خدات چیکار میکنه..
من فرداش رفتم استاد ظرف 3 دقیقه این نامه رو گرفتم..
یعنی همه از تعجب شاخ در اورده بودن…
اما خب بگم به داداشم گواهینامه ندادن،گفتن اگ خودت میخای بهت میدیم
من گفتم جناب سروان،من بعدا میگیرم فعلا برادرم واجبتره
گفت چقد پر رویی تو…
من دارم بهت پیشنهاد میدم ک الان بهت نامه میدم برو کارای گواهینامه تو انجام بده،میگی من نمیخام..بعدا میگیرم فک کردی الکیه، عمرا بتونی بدون کمک من گواهینامه بگیری،
منم همونجا تو دلم گفت اگ خداست ک تو کی هستی..
و من بدون هیچ پارتی،بدون هیچ شرطی و نامه ای،کاملا رااحت گواهینامه مو گرفتم… همش با خدا..
بگم ک گواهینامه گرفتن برای اتباع کلا داستانش فرق داره…
من باورهامو در همین کارهای روزانه تست کردم و عملی کردم..
از همین کوچیک کوچیک ها شروع کردم
درتمام این لحظات دلم قرص بود..
حالا معلومه یکی بیاد بگه مثلا بختت بسته است برای من جوکه..
اینک قدرت زندگی من دست کس دیگ است برای من خنده داره
ک نبود استاد
اینها تا همین چند سال پیش نبودــ ساختم،باکمک خدا و فایل های شما ساختم…
حالا تکاملی میتونم برای اهداف بزرگم قدم بردارم با توحیدی ک فقط تو فایل نشنیدم
با توحیدی ک در عمل نتیجه شو دیدم..
مثال دارم فراوان…
و اما خیلی جاها هم هنوز اون تغییر شخصیت درونیم صورت نگرفته،
لازمه بررسی کنیم
رفتارهامونو، واکنش هامونو،
مسائلی ک همش تکرار میشه و اذیت مون میکنه…
من فایل گوش دادم درست
ایا من عمل کردم…؟؟؟؟؟؟؟
استاد سپاسگزارم برای وجودتون…. ک مارو با حقیقتی اشنا کردین ک لازم بود از گمراهی رها بشیم..
و خداوند رو سپاسگذارم بهم فرصت اینو داد که در جلسه ششم این پروژه شرکت کنم
استاد یک باور مرجع رو شما بارها و بارها در تمام فایل هاتون تکرار کردید که ماها خالق زندگی خودمون هستیم
این فقط یک جمله نبود برای من یک دنیا حرف پشتش بود که تازه بعد از گذشت دوسال تازه دارم درکش میکنم و ازش درعمل استفاده میکنم
به قول خودتون اگه چیزی عوض نشده یعنی تو هنوز اون آدم قبلی هستی با همون واکنش های قبلیت
من در رابطه با فرزند و همسرم خب چالش هایی دارم که انگار تازه دارم درک میکنم رفتار اون ها بامن از آیینه درون من میاد
من اگر در ذهنم نسبت به بعضی کارهای فرزندم یا همسرم گارد داشته باشم معلومه اونا فرکانس من رو دریافت میکنن و اوضاع کمی بهم ریخته میشه در گذشته که من ناآگاه بودم از این قوانین یک آدمی بودم که به شدت توجهم روی بدی ها و نکات منفی طرف مقابلم بود ولی بعد از فهمیدن قانون توجه بیشتر حواسم به خوبی های پسرم و همسرمه اما چون هنوز درونی نشده ممکنه بازهم توجهم بره روی نکات منفی شون که این ریشه ای درمن ولی زمانی که رها میکنم خودم رو و مشغول کاری میکنم تا از یادم بره و بعد که آروم شدم میام به خوبیهاشون فکر میکنم واقعا بعدش دوباره همه چی خوب میشه خدارو شکر اما اینکه چرا هی تکرار میشه فقط برمیگرده به من که دارم از فاطمه جان محرمی عزیزم یاد میگیرم که چطور برخورد کنم با این پاشنه آشیل و آرام تر باشم چون واقعا الگوی خیلی خوبی هستن در روابط مخصوصا با همسر و فرزندانشون عاشقتم فاطمه جانم
و اینکه خداوند به همه ما فرصت داده تا تغییر کنیم و همیشه خودمون رو بهبود بدیم و من عاشق این بهبود دادن های خودم شدم چون کیفیت زندگیم رو که با گذشتم مقایسه میکنم میبینم واقعا بهتر شده
خداوند رو سپاسگذارم که به همه ماهایی که اینجا هستیم فرصت تغییر داده تا زندگی بهتری رو خلق کنیم
وقتی موسی میخواست وارد راهی بشه که ازش ترس داشت و نمیدونست آخرش چی میشه، دعای زیبایی کرد که یه قسمتش این بود: وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی، و خدایا کارمو ساده کن، میسّر بشه برام، بتونم از پسش بر بیام
مشکل ما چیه؟ إِنَّ سَعْیَکُمْ لَشَتَّى، سعی و تلاشمون خیلی پراکندست شاخه به شاخه زیاد میپریم، تمرکز روی هدف خاصی نداریم، آهسته و پیوسته پیش نمیریم. یا انقدر سریع شروع میکنیم که دلزده بشیم و ولش کنیم، یا انقدر دست دست میکنیم که خسته بشیم و ولش کنیم.
فَأَمَّا مَنْ أَعْطَى، اما اگه همه تلاشمون رو معطوف کنیم به هدفمون، وَاتَّقَى، و پرهیز کنیم از شاخه شاخه پریدن جلوی پراکنده شدن ذهنمون رو بگیریم و ادامه بدیم؛ و ضمنا مدیریت خدا رو فراموش نکنیم، نشانه هاش رو ندیده نگیریم: وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَى، تصدیق کنیم هر پیش آمدی حُسنی داره، خیریتی داره، به فال نیک بگیریم و انعطاف پذیر باشیم
اونوقته که: فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَى، ساده میشه وجودمون، میسّر میشه کار واسمون، از پسش بر میایم، سخت نمیگذره برامون
پس کلید موفقیت اینه که:
هدفمون کاملا مشخص باشه. شاخه به شاخه نپریم. آهسته و پیوسته پیش بریم. اتفاقات همزمان رو به فال نیک بگیریم.. وارد گود که شدیم، ادامه بدیم و کنار نکشیم. بدونیم فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا، قطعا با تحمل سختی، آبدیده میشیم و کار برامون ساده میشه
اگه الان با مشکل خاصی دست و پنجه نرم میکنم، حتما توان تحملش رو هم دارم. لَا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا، خدا تکلیفی نمیده به کسی، إِلَّا ما اتاها، مگر به حد توانی که بهش داده. سَیَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْرًا، به زودی خدا بعد اون سختی، آسونی قرار میده
مثل مربی باشگاه که وزنه ای به کسی نمیده، مگر در حد توانش (وُسعها). یعنی نه انقدر سبک که بی فایده باشه، نه انقدر سنگین که له بشه. و حتما بعد هر وزنه سنگین، بعد هر سختی، استراحت میده تا عضله ها نفسی تازه کنن و آماده بشن واسه تمرین بعدی.
هدف مربی باشگاه، بدنسازیه. هدف ربّ العالمین، آدم سازیه. مربی اگه وزنه های سنگین میده، دشمنی نداره با شاگرداش! میخواد عضلاتشون رشد کنه. خدا هم اگه آزمونهای سخت میده به ما، دشمنی نداره با بنده هاش! میخواد ظرفیت روحیمون رشد کنه، آماده بشیم واسه مراحل بعدی.
از کامنتتون خیلی لذت بردم چقدر قشنگ آیه های قرآنی رو با قوانین جهان هستی تطبیق دادین، تحسینتون می کنم و امیدوارم در مسیر موفقیت ها تون روز به روز شاهد پیشرفت های بیشتری باشید.
سلام به بهترین استاد دنیا و مریم جان شایسته و دوستان عزیزم
این نکته که ما فقط باید روی خودمان تمرکز کنیم و خودمان را بهبود دهیم بزرگترین نکته در شروع روند موفقیت است ، ما نمیتونیم یک نفر دیگه رو تغییر بدیم ولی میتونیم با بهبود دادن خودمون اوضاع رو به نفع خودمون تغییر بدیم ، حالا این تغییر اوضاع میتونه به این شکل باشه که شخص از زندگی ما بره یا رفتارهاش رو به نفع ما تغییر بده و بمونه ، ولی تنها چیزی که ما روی اون کنترل داریم خودمون و جهان خودمون هست پس باید روی خودمون تمرکز کنیم
استاد ابتدای امسال بسیار زیبا مسیر رو بزای ما توضیح دادند و گفتند هدف اصلی امسال رو بهبود شخصیتی خودمون قرار بدیم و من هر روز صبح توی تمرین فانوس دریایی می نویسم که امروز فقط کمی بهتر از روز قبل خواهم بود و به لطف خدا از ابتدای سال تا الان به لطف همین تغییرات بسیار کوچک خیلی زیاد تغییر داشتم ولی در بعضی موارد تغییرات نداشتم و این رو به خودم تکرار میکنم که اونجایی که نتیجه نمی گیرم ینی هنوز تغییر نکردم چون اگه تغییر می کردم لاجرم نتیجه به همراه اون میومد
استاد نمونه واقعی بهبود دائمی سایت شماست ، شما همواره درحال تولید محتوای جدید یا بهبود محتواهای قبلی هستید و این پویایی بسیار واضح هست و وقتی شما تصمیم گرفتید قیمت محصولات رو عوض کنید من خیلی سریع به خودم گفتم که چون محصولات بهبود داشتند پس باید قیمتشون هم افزایش پیدا کنه و این رو خیلی عالی پذیرفتم
سلام به یکی دیگر از برادران خوبم در سایت عباسمنش …
امیدوارم حالت عالی باشه …
ممنونم از کامنت زیبایت …
چقدر این جملاتت شبیه به جملات خداوند بود …
وقتی گفتی
باید روی خودمان تمرکز کنیم و خودمان را بهبود دهیم بزرگترین نکته در شروع روند موفقیت است ،
….
عالی بود …
میدونی …از خدا …درحالی که سرگردان بودم درون خود و تشنه ی انجام کاری تا پول آنی بدست بیارم …
پرسیدم خدایا باید حرف بزنیم چیکار کنم …
و اونم همینو گفت …
گفت میشه بقیه رو ول کنی …
میشه بچسبی به خودت …
تمام تلاش های بی ثمری که میکنی به خاطر مقایسه هاست که با خودت میکنی …حالا چه قبلا چه الان …
برای چی خودتو مقایسه میکنی با دوستت که درآمد داره ؟
برای چی با کسایی که پیج دارند مقایسه میکنی…
برای چی ؟
بابا ول کن همه رو …
ول کن …
بچسب به خودت به اهدافت به رشد خودت …
پولم می خوای من بهت میدم …
لیاقتت رو بیشتر کن …
تمرکز کن …
ممنونم ازتون …
تیکه های زیبای دیگه ی کامنتتون …که کپی کردم این ها بودند …
نمیتونیم یک نفر دیگه رو تغییر بدیم ولی میتونیم با بهبود دادن خودمون اوضاع رو به نفع خودمون تغییر بدیم ، حالا این تغییر اوضاع میتونه به این شکل باشه که شخص از زندگی ما بره یا رفتارهاش رو به نفع ما تغییر بده و بمونه ، ولی تنها چیزی که ما روی اون کنترل داریم خودمون و جهان خودمون هست پس باید روی خودمون تمرکز کنیم
سلام بر ملیکای عزیز امیدوارم که حالت عالی عالی باشه
الان اومدم کامنتت رو خوندم ولی تازه میفهمم که این کامنتت مال گفت گو با دوستان هست!
چقدر لذت میبرم از اون طرز فکری که در موردش نوشتی
اینکه اصلا نباید خودمون رو مقایسه کنیم و فقط باید بچسبیم به خودمون!
امروز چند نفر رو دیدم که داشتن میگفتن که بچه فلانی فلان و بچه بهمانی بهمان ولی بچه ی ما مثل اونها نیس!
و همون جا به خودم گفتم ببین که چقدر مقایسه قاتل زندگی هست و چقدر ما رو در فرکانس منفی نگه میداره!
اسمت برام آشناست و یادمه که در قدم اول کامنت گذاشته بودی که چطور رویایی به این دوره هدایت شده بودی!
و اغلب هم کامنت های دوست عزیزم سید حسن رو جواب داده بودی! ی حسم گفت به کامنتت پاسخ بدم و بگم که ببین چقدر این نکته ای که در مورد مقایسه گفتی برام کمک کننده بوده و چقدر این مسیر رو برام هی جذاب و جذاب تر میکنه!
شکر الله بابت این سایت و آگاهی هاش و کامنت های بی نظیرش!
راستش را بخواهی از همان روزی که این کامنت را برایم گذاشتی ذوق زده تو را به یاد می آورم تا برایت پاسخی بنویسم …
راستش را بخواهی باورم نمیشود که اینقدر سال زود میگذرد…و چیز زیادی به انتها نمانده …
زندگی ام
روی پستی ها و بلندی های بیشماری افتاده و بسیاری از آنها به خاطر ایستادن و بهتر است بگویم تغییر نکردن من است …
بگذار رو راست باشم …حس خستگی و دیدن روز های متوالی که طی میشود…مرا میکشد…
دلم میخواد 10 روز در سکوت طبیعت به دور از هر کس و هر چیز و دغدغه ای با چند دفتر و خودکار به حال خود رها شوم …این روز ها در بین روزمرگی ها و دقیقه ها و ساعت های تکراری ،به صورت ناگهانی شاید برای چند ثانیه به خودم میایم…به اطرافم نگاه میکنم ..همه چیز را از دریچه بازی میبینم که درونش هستم و از خودم میپرسم …
چه شد که آمدم؟ برای چه آمده ام …چرا …من چقدر اینجا هستم …به کجا قراره برم …چه کار باید انجام دهم …
و همان لحظه فکر اینکه مطمئنم وجود داشتم و از قبل بوده ام و به همان جا باز میگردم ولی نمیدانم کجاست …مرا غرق میکند برای یک لحظه اهمیت داشتن همه چیز برایم کم میشود ..شهرت ، ثروت ، پدرومادر ، برادر ،محبوبیت ، عشق زمینی ، دانشگاه ، درس ، مدرک ….و تمامش را مانند مسیر هایی جلویم میبینم که انگار الگوییست که انسان ها کشیده اند و از ان پیروی میکنند ….
به دستانم نگاه میکنم و ان ها را تکان میدهم …مثل بازیکنی در یک بازی ویدیویی گویا تازه متوجه شده که در بازی قرار دارد و این بدن وسیله ی او برای حرکت در بازیست….
طولی نمیکشد که با صدایی از روزمرگی از مادر یا برادر یا صدای محیط دوباره به زندگی ام بازمیگردد و ان را ادامه میدهم…
میدانم تجربه ی عجیبی است …
مثل این است که یک دفعه از جهان مادی جدا شوی و از جایی دیگر نگاه کنی که نمیدانی کجاست …و بخواهی چیز دیگری را ببینی که نمیدانی چیست …
شاید هم چون به تولدم نزدیک تر میشوم این حس را دارم …
از طرفی بعد از ان تنها کاری که میکنم انگار برای همان چیز هایی است که ان لحظه اهمیت ندارند…ولی انگار این دنیا به این ثروت ها و محبوبیت ها خیلی بها میدهد…
نمیدانم …شاید هم حس نادرستی ست ..
شاید هم به خاطر این است که به زودی 21 ساله میشوم و پا در 22 سالگی میگذارم…
سرعت زمان را بیشتر از هر لحظه دیگر حس میکنم …
چه زود یک سال گذشت …
چه زود دو سال از دانشگاهم رفت …چه زود به ترم 5 رسیدم …چه زود دیر میشود….
راستش دلیل حرف هایم را نمیدانم…حتی نمیدانم گفتنش درست است یا نه …اما کامنتت انگار دوباره مرا به ان حس پرتاب کرد ….
….
.
.
چه میخواهم …برای چه …
و….
.
.
همین کامنت را هم هدایتی و درخواستی بود …
شاید باورت نشود …
وویسش را ضبط کردم تا برایت بگویم ….
بگذار برایت ان وویس را بیاورم …..
.
..
…
….
بیا برگردیم به روزی که تو این کامنت را برایم نوشتی …..
ان روز
وقتی داشتم به سمت سلف دانشگاه میرفتم …
دوباره ان حس به من دست داد …
سوالات کلافه ام کرد و وقتی برگشتم انگار نجوایی به من گفت …چرا ستاره قطبی را جدی نمیگیری کافیست بگویی تا خلق شود …
پس
همینجور که داشتم راه می رفتم یه سری خواسته هام رو گفتم و به صورت گذری از توی ذهنم این رد شد که یعنی میشه یه نفر برای من کامنت بنویسه؟
همون لحظه ذهن منطقی من گفت نه بابا تو که اصلا چندین وقته که هنوز هیچ کامنتی رو ننوشتی برای چی یه نفر بیاد برای تو کامنت بذاره؟
تو که هیچ فعالیتی نداشتی و فلان و بیسار بهمان
بعد به خودم گفتم شایدم بشه ولی حالا اگرم نشد اشکالی نداره
شاید باورت نشه من همون چیزهایی که اون موقع توی ذهنم آروم مرور میکردم و با حس خوبش توی دانشگاه راه می رفتم خلق کردم …فقط همون لحظه ها ….
همون اتفاقات خوب برای من افتاد
توی همون روز من هدایت شدم به کتابفروشی خیلی زیبا وخوب و قبلش وقتی که داشتم می رفتم به سمت اون کتابخونه
یه بنز مرسدس بنز دیدم …از اون بنزایی که استاد توی فایلش میگه خیلی دوست داشته و وقتی رفته آمریکا اولین ماشینی که خرید اون بوده ……
با ذوق ازش عکس گرفتم البته که اون موقع میدونستم این بنزه ولی نمیدونستم همون مرسدس بنز slk معروفه که استاد خریده بودش
….
بعد از اینکه عکس گرفتم …چند قدمی دور نشده بودم که یه خانومی از اون طرف خیابون گفت دختر خانم وایساااا .گفتم چی ؟
…
اومد اینطرف ….
.
.
وقتی یه خانم ذوق منو دید که دارم فیلم می گیرم از اون طرف خیابون منو صدا زد و بعد به سمتم اومد و گفت میخوای بشینی توش باهاش عکس بگیری
من کلی ذوق کردم و گفتم مگه این ماشین مال شماست؟
و ما رفتیم به طرف ماشین
متوجه شدم که انگار مال شوهرشه و من توی اونجا توی اون ماشین زیبا نشستم و ازم عکس گرفت سه تا عکس خیلی خوشگل و خیلی خوشحال بودم و بعدها فهمیدم که وای این سقفشم باز می شده و ای کاش من بهشون می گفتم….
یعنی اگر اون ماشین دو نفره نبود احتمالا اینقدر ذوق منو دوست داشتن که بهم میگفتن بیا با هم بریم ……
(ایموجی خندهههههه)
جالب بود
خانمی که بهم گفته بود ظاهرا مثل من نبود…
من ظاهری ساده داشتم بدون هیچ آرایشی با چند تا جوش روی گونه هام و بدون هیچ آرایش و جراحی صورت
یه دختر خیلی ساده با یه مانتوی سورمه ای یه شلوار مشکی و یه مقنعه مشکی با یه کیف دانشگاهی که معلوم بود که از دانشگاه اومدم
اما
اون ،یه خانمی بود پر از آرایش با گونه های خیلی توپر با لب های درشت و مژه هایی که اصلا نمیذاشت چشمهاشو ببینم و بعدها وقتی که موبایلمو گرفت تا عکس بگیره ناخناش انقدر بلند بود که من تعجب کردم که چطور اصلا موبایل منو تونسته دستش بگیره و هر لحظه ممکن بود اون ناخنها از سنگینی موبایل بشکنه…
اما
یه چیز مشترک داشتیم؛ ذوقمون..
ذوق و روحی که باعث می شد حس زنده بودن بکنه اون وقتی که بهم نگاه کرد…
یه لحظه که به هم نگاه کردیم حس کردم انگار ما شبیه همیم انگار وقتی جلوی هم ایستادیم و به چشمهای همدیگه نگاه کردیم اون ذوق و شور و اشتیاقی که درونمون بود انگار آینه همدیگه بودیم…
.
همین باعث شد که یک لحظه دوتامون مکث بکنیم انگار اون خودشو توی من می دید
انگار انگار با خودش فکر می کرد…
انگار می تونستم فکرشو بخونم…
انگار داشت با خودش فکر می کرد که منم یه بچه ساده شبیه همین دختر بچه بودم دختری خیلی ساده و بیشیله پیله ولی الان با این همه چیز و اویزون کردن آرایش به روی خودم …..
من چه اتفاقی برام افتاده ……
.
من کلا در ارتباط گرفتن با جنس موافقم خیلی راحتم خیلی راحت میتونم ابراز احساسات بکنم و همون موقع که اینو گفت خیلی با ذوق زیادی این کار رو انجام دادم ولی وقتی که فهمیدم همسرشم باهاشه خیلی محترم تر شدم و خیلی سر و سنگین تر شدم و خیلی زودترم ازشون جدا شدم یعنی شاید اگر اون آقاهه نبود من اصلا خودم رو نمی گرفتم و خیلی راحت تر صحبت می کردم ….گرچهههه همین الانشم وقتی فکر می کنم به رفتارم می بینم که وای خیلی راحت تونستم ابراز احساسات کنم ….
راسش …
برعکس اون خانم
آقاهه خیلی بیشیله پیله بود شبیه استاد بود موهاشو کامل زده بود و کچل بود و ریش و سبیل و اینام هیچی نداشت
با تیشرت و شلوار ساده ای بود … و با تعجب به من و همسرش نگاه می کرد و دوست داشت که یه کمکی بکنه ..جالب بود که اونم براش جالب بود که همسرش اینقدر با ذوق دوست داره که من این کار رو انجام بدم و وقتی به من نگاه می کرد خیلی با حس خوبی نگاه می کرد انگار که با تعجب به اون حس ذوقی که من برای این ماشینی که برای اون عادی شده بود فکر میکرد ….یه جورایی …تعجب کرده بود.
.
.
.
.
اون روز خیلی فوق العاده بود چون اصلا فکر نمی کردم که همچین اتفاقی برام بیفته و همچین عکسهایی با همچین ماشینی بگیرم راستش اون ماشین خیلی راحت بود خیلی زیبا بود وقتی توش نشستم انگار واقعا روی آب نشسته بودم اینقدر راحت بود
با این که من همیشه ماشین های بزرگ و شاسی بلند رو دوست دارم ولی این اولین بار بود که توی یه ماشین شاستی کوتاه می نشستم و اینقدر حس خوبی داشتم…
همون روز به اون کتابفروشی رفتم و اون تمرینی که باید انجام می دادم برای نویسندگی انجام دادم راستی گفتم تمرین چند روزی هم هست که اون تمرینو انجام ندادم انگار بعد از یه مدت انگیزه ها میخوابه و خب سر کشی های ذهنم بیشتر میشه بعد از اون شب که شد و خوابیدم و این چیزها رو مرور می کردم شاید باورت نشه ولی من تا شب شارژ بودم و حتی تا فرداش که این یه معجزه بود و وقتی که من الان میتونم با همچین ماشینی عکس بگیرم پس قطعا میتونم همچین ماشینی بخرم و همینطور می زدمش توی اینترنت و عکسمو به داداشم نشون می دادم که من با یه مرسدس بنز عکس گرفتم …..
خلاصه فردای اون روز متوجه شدم که یه کامنت از طرف شما دیروز برای من ارسال شد که اینم همون خواسته من بود و من با تعجب به خدا نگاه می کردم و می گفتم ببین ببین پس تو هر کاری که من بگم انجام میدی پس تو تو واقعا واقعا منو خالق زندگی خودم کردی….
.
.
و اون کامنت شما بود …
ممنونم از کامنت خوبتون که اینقدر محبت آمیز و خوب با من صحبت کردین راسیاتش خیلی خوشحال شدم از اینکه شما من رو به یاد آوردین منم شما رو فراموش نکردم اصلا ….
مخصوصا اون روزی کامنت شما رو با دل و جون میخوندم و اومدم و یه سری به پروفایل شما هم زدم ومطالعه کردم
مخصوصا اونجایی که توی کامنتهاتون می گفتین اگر دوازده قدم رو بخریم و جام های دوازده قدم رو بگیریم که دیگه عالیه
راستش من اون روز که این کامنتتون رو خوندم قبطه می خوردم چون من هنوز قدم اول رو هم نداشتم و آرزو داشتم قدم اول رو بخرم ولی شاید باورت نشه الان قدم سومم با کلی نتیجه ی بی نظیر که ولی الان کم می شمارمش و به خودم میگم خب که چی ؟من بیشتر از این رو می خواستم….
غافل از اینکه من همین چند ماه پیش همین چهار پنج ماه پیش حتی فکرشهم نمی کردم که همچین نتایجی بگیرم و تمام این نتایج برای من یه آرزو بود آرزوی خیلی دور و دست نیافتنی…
کامنت شما بهم یادآور شد که ملیکا ببین که از چه مسیری اومدی …یادت نره هااااا
الان یکمی اوضاع بهم ریخته ولی بازم خیلی از مسیر دور نشدم ولی الان متوجه میشم که قبلانا چقدر فعالیت داشتم….
چقدر این قوانین رو سعی می کردم درک بکنم و الان واقعا خیلی دارم بهش بی توجهی می کنم
و این خیلی بده…
اما کامنت شما بهم نشون داد که واقعا ما خالق زندگی خودمون هستیم و با اینکه شما اصلا نیاز نبود برای من کامنت بذارین اما خدا بهتون گفت که این کار رو انجام بدین چون من خالق زندگی خودم هستم و به خدا گفته بودم که این کار رو برام انجام بده.
سعی می کنم بیشتر بیام چون بیشتر با خودم صحبت می کنم و کمتر می نویسم و این خوب نیست و الانم که دارم برای شما می نویسم در واقع دارم صحبت می کنم و این وویس رو میدم به یه نرم افزاری تا برام متنش بکنه و برای شما بفرستم چون ویرایش کردنش برام خیلی راحت تر از اینه که بشینم بنویسم
چون خیلی مشغول شدم البته الان خیلی کارا ریخته به هم و خیلی اتفاقات افتاده که واقعا حس می کنم در کنترل من نیست بعضی وقتا واقعا توی روزمرگیم غرق میشم و بعد به خودم میگم برای چی داری این کارو با خودت می کنی چرا به خودت نمیای اصلا از کجا اومدی به کجا میخوای بری هدفت چیه چرا اینها رو مشخص نمی کنی چرا روزتو سریع شب می کنی یادم میاد که پنجشنبه هفته پیش که الان یه هفته گذشته به خودم می گفتم خب من از شنبه شروع می کنم و دقیقا این کارا رو انجام میدم و الان باور نمی کردم که یک هفته گذشت و چقدر زود میگذره این زمان و چقدر من به خودم و رشدم و تکاملم بی اهمیت شدم…..
راستش از اون روزی که متوجه شدم شما برای من پیام گذاشتین نمی خواستم بازش کنم البته که بازش کردم یعنی از طریق ایمیلم باز کردم ولی از طریق سایت باز نکردم که اون نقطه همیشه اون بالا باشه که من حتما باید برای این برادر عزیزم کامنت بنویسم
قبلا خیلی متعهدتر بودم نسبت به نوشتن کامنت و خیلی هم خوب می شد و الانم مطمئنم که خیلی خوب میشه ولی نمیدونم چرا دیگه نمیتونم زیاد بیام توی سایت یا نمیتونم دیگه زیاد بنویسم یا نمیدونم نمیخوام یا یه چیزی از درونم بهم میگه که ولش کن یا بذار برای فرصتی بهتر برای موقعی که کاملا تسلط داری و با حس خیلی خوبی میتونی بنویسی البته که اون کامنتهای بی نظیری که همیشه می نویسم هیچ وقت این اتفاق نیفتاده که تمام شرایط خوب باشه ولی کامنتها بی نظیر شده حتی بعضی وقتا مطمئنم که نمیدونستم چی میخوام بنویسم ولی فقط می نوشتم.…..
یا مثلا بعضی وقتا به خودم میگم خب این حرفهایی که میخوای بنویسی رو بذار برای خودت یعنی بنویس و بذار توی سایت خودت و بعد حالا توی اون سایت دیگه هم بارگذاریش بکن نمیدونم از کی این فکرها اومد توی سر من که باعث بشه منو از نوشتن کامنت دور کنه
برات جالبه که برات بگم من داره بیست و یک سالم میشه و واقعا هنوز به اون چیزی که میخوام نرسیدم هنوز خیلی توی سردرگمی های مختلفی گیر می کنم هنوزم خیلی کارها میخوام همزمان انجام بدم و به هیچ کدومشونم نمیرسه….
ولی این ایده خوب بود که من وویس بگیرم و بعد متن ها رو به همدیگه بچسبونم اینم ایده خوبیه
ولی نوشتن یه چیز دیگست… گرچه من دفترچه های زیادی الان خریدم و دارم می نویسم و این باعث میشه که متوجه بشم که باید چیکار بکنم
راستش نمیدونم تا کی قراره ادامه پیدا بکنه ولی دوست دارم بیشتر بیام توی سایت یه چیزی بگم من یه شغلی پیدا کردم به نام کامنتوری که با کپی کردن پیس کردن میتونستم درآمد کسب کنم البته که خیلی وقتمو می گرفت خیلی تمرکزم می گرفت و هر دفعه هم با حرفهای خیلی بدی مخصوصا این آخریا ازشون جدا شدمممم
و دیگه کار نمیکنه…الان دو هفته که دیگه باهاشون کار نمیکنم و اعصابم خورده چون حس میکنم هر روز پول نمیسازد و این اصلا حس خوبی نیست …
از اینکه پول نمیسازد…خیلی بدم میاد …و اعصابم خورده ..
اما با اون تجربه انگار
یه جورایی یه حسی بهم میگه تو با نوشتن میتونی پول در بیاری برای چی باید رایگان این کار رو انجام بدی … غافل از اینکه من با همین نوشتن حالم خوب می شد با همین نوشتن خودم رو بهتر می شناختم و نمیدونم واقعا از کی این فکر اومد توی ذهنم….
ولی دوست دارم از شرایط الانم بگم مثلا اینکه الان برای خودم هدف مالی میذارم و سعی می کنم به اون هدف مالی برسم هرچند الان دو هفته گذشته و من واقعا نتونستم به اون هدفی که بگم حتی نصفشو برسم…
ولی مطمئنا که این اتفاق میفته و مطمئنم که وقتی که من همچین هدفی رو میذارم وقتی جهان تعهد من رو ببینه وقتی جهان ببینه که من پول پس انداز می کنم بدون اینکه نگران باشم قطعا کمکم میکنه وقتی جهان ببینه که من واقعا میخوام تغییر بکنم و وویسا رو گوش میدم و کامنت می نویسم قطعا کمکم میکنه و مثل همین چندین ماه پیش راه هایی رو جلوی پام میذاره که هیچ وقت نبوده و اصلا نمی دیدمش
چند روز پیش چند روز پیش که چه عرض کنم همین دوشنبه رفته بودیم استخر و اونجا یه دونه سونا بخار بود وقتی که وارد سونا بخار می شدی فقط میتونستی شاید یک متری خودت رو ببینی و بقیه جاها رو بخار گرفته بود حتی بعضی وقتا من وارد می شدم و فکر می کردم هیچ کس نیست… ولی یکم که جلوتر می رفتم اون طرف حوض می دیدم که نه نگاه کن سه نفر اونجا نشستن همین باعث شد که خدا انگار درونم بهم بگه؛
ببین زندگی تو هم همینه.
تو فقط خواسته هات رو بگو من برات اون طرف این بخارها می چینم و حرکت کن…
تو هیچ وقت نمیتونی اون طرف بخارها رو ببینی مگر اینکه حرکت بکنی و بیای جلو و امید داشته باشی به اینکه من یه چیزی یه کسی یه کاری رو اون جلو گذاشته باشم ….شاید همین موضوعه که منو درگیر خودش کرده و نمیذاره حرکت کنم چون واقعا همه ی جلومو نمی بینم
یادم افتاد به اون قسمتی از سریال زندگی در بهشت که همچین مهی پردایس را در بر گرفته بود….
که حتی خونه پرادایس هم پیدا نبود و هرچی خانم شآیسته جلوتر می رفت فقط یه نمای خیلی مبهمی ازش بود …
توی همون قسمت وقتی که تموم اون مه ها برطرف شد فضای زیبای پردایس و اون دریاچه زیبا و اون درختان رو می دیدید
این باعث شد که برم کامنت بچه ها رو بخونم و یکی از کامنت های دوست عزیزمون نوشته بود چقدر زیباست که پشت تمام این مه ها یه همچین نعمت بزرگی وجود داره و تنها وقتی که مه ها رفتن ما تونستیم کل این زیبایی ها رو ببینیم
و زندگیهم همینه، زندگی همین بهشتیه که ما باید درونش حرکت بکنیم حتی اگر نعمت هاش رو نبینیم و بدونیم و مطمئن باشیم که در مسیر نعمت های خداوند هستیم
این جملش و این تجربه ی من باعث شد باور کنم که آقا همه چیز اون چیزی که می بینم نیست ….
هیچ چیز اون چیزی که می بینم نیست….
……………
..……
….
..
.
راستشو بخوای
هم می ترسم هم میخوام هم خوشحال میشم که برم اون چکاب فرکانسیم رو باز کنم و ببینم توی اون چی نوشتم
البته یه جورایی میدونم مثلا میدونم که وضعیت مالی اصلا خوبی نداشتم الانم وضعیت مالی خیلی خوبی ندارم ولی حداقل قبل حداقل تا همین ده روز پونزده روز پیش یه درآمدی داشتم …
درسته الان زیاد درآمد ندارم و حتی شاید بگم چند روزیه که درآمد ندارم اما به هر حال اون حسی که کار می کنم و درآمد کسب می کنم رو دیگه ندارم یه حس اطمینانی که خب حداقل امروز صد هزار تومن کار کردم واقعا دوست دارم این حس رو بیارم
یکی از کامنتهای دوستان بود که می گفت من الان قدم پنج هستم و باورم نمیشه که هزینه ی دوره فقط حقوق یک روز منه
من قبلا که حقوقو نداشتم به خودم می گفتم یعنی میشه من درآمدم و اندازه پول دوره ها باشه و الان شاید باورت نشه درآمدم سه برابر پول دوره بود که من قدم سوم رو خریدم و برنامم این بود که قدم بعدی رو هم خودم بخرم اما وقتی که پروژه ی تغییر شروع شد به خودم گفتم بذار فرصت بدم و بتونم از این فرصت استفاده بکنم تا کامنتهای خوبی بنویسم و جام دستاوردها رو بگیرم و مطمئن بشم که قدم های قبلی رو به خوبی جلو بردم
راستش بایدم همین کارو بکنم خیلی از تمارین هست که انجامشون ندادم ولی خوشبختانه الان با اون یه دونه تمرینی که استاد توی جمله هاشون گفتن که خودشون انجام میدادن باعث شد من الان یه میلیون و ششصد تومن پس انداز داشته باشم
و حتی باعث شد درآمد این ماه قبلیم فقط چهار میلیون تومان باشه منی که برام درآمد یک میلیون و پونصد تومنی برای خرید دوره هاا که چه عرض کنم شاید عجیب باشه ولی حساب می کردم و می گفتم پولی که دولت بهمون میده ماهیانه سیصد تومنه …خب همه رو پنج ماه جمع می کنم تا بتونم دوره ی استاد رو بخرم و الان حتی بیشتر از اون پول من تا ماه پیش درآمد داشتم ….و حتی چی بگم همین ماه توی همین چند روز پیش من چهارصد هزار تومن درآمد دوباره داشتم و اینا واقعا نشونه های خدا……
…..
….
…
الانم دارم میرم به سمت یکی از کلاسامون یکی از استادایی که همه میگن وای چقد بد درس میده ولی شاید اگر که یکمی بهتر گوش بدن متوجه درس استاد میشن شایدم اگر اینا یکمی بخوان بفهمن بفهمن…..
استاد خوبیه ولی متاسفانه خیلی از بچه ها دوست دارن یه استاد بیاد و لقمه آماده رو بذاره دهنشون تا اینکه خودشون اون لقمه رو برای خودشون بگیرن….
ممنونم از کامنتی که گذاشتی و اینکه امیدوارم روز به روز موفقیت های تو هم بیشتر بشه دوستدار تو ملیکا….
.
.
.
.
یکی دو روزی از ابن وویس میگذره اما ترجیح دادم همشو حالا با یکی دو جمله وسطش بزارم …
میدونم کامنتم طولانی شد …و امیدوارم خسته نشده باشی …
من در گذشته در یک فایلی از ی استاد که اصلا در مورد جذب نمی گفت و در مورد موفقیت مالی صحبت می کرد! شنیدم که باید با خدا معامله کنم!
اون زمان اینقدر این راهکار برام جالب و جذاب بود که خیلی زیاد تکرارش کردم و گفتم چقدر جذابه!
مثالش از خودش جذاب تر بود! من قبلا خیلی کتاب موفقیت میخوندم در 18 سالگی تا 20 سالگی!
داشتان این بود که استاد انتونی رابینز یعنی جیم رون میگفت که ده درصد درآمدتون برا بخشش هست!
و من واقعا جیم رو تحسین میکردم بابت این حرفش!
و می گفت وقتی که 10 درصد از بیزینست رو سهم خدا میکنی خدا خودش بزینست رو میچرخونه! و جیم رون تصمیم گرفته بود که هر سال این درصد رو بالا ببره! و در آخر جیم رون تونسته بود 90 درصد درآمدش رو ببخشه و اون ده درصد درآمدش اون قدر زیاد بوده که هر چی خرج میکرده تموم نمیشده!
یادمه من ی بار خیلی علاقه داشتم که ساعت هوشمند سامسونگ رو بخرم! چون گوشیم سامسونگ بود خیلی علاقه داشتم که گلکسی واچ اکتیو دو رو تهیه کنم اون وقت ها اصلا اپل واچ هم نمی شد باهاش تماس برقرار کرد و مکالمه کرد!
ولی ساعت چند سال قبل های سامسونگ به این قابلیت مجهز بود!
من علاقه داشتم به ساعت گلکسی واچ اکتیو دو ولی تا من میومدم پولش رو جمع کنم قیمت اون ساعت هی بالا و بالا تر میرفت!
من مجبور شدم برا اینکه فعلا ی ساعت بخرم و خودم رو خوشحال کنم برم سراغ ی مچ بند هوشمند که در قیاس با اون ساعت هوشمند سامسونگ حرفی برای گفتن نداشت!
من ی مپ بند هوشمند می بند دو خریدم و دو روز بود که داشتمش تا اینکه هی والپیپر های ساعت رو عوض میکردم!
بعد دیدم که ی والپیپر ساعت عقربه ای خیلی مشخص داره! به خودم گفتم که بگزار این پشت زمینه ی ساعت عقربه ای رو براش دانلود کنم! شاید خواستم برا پدر ست کنم ببینم که پدر خوشش میاد یا نه! میتونه بخونه یا نه چون پدرم از ساعت دیجیتالی سر در نمیاره!
شکر الله من تنها دو روز بود که اون ساعت رو خریده بودم رفتم گرمسیر پیش پدرم! مسئلی که پدر با ساعتش داد این بود که هی ز.د ز.د بند ساعت خراب می شد و مجبور میشیدیم که هی عوضش کنیم! و بعضی وقت ها هم ساعت ها اب میرفت توش یا شیشه تون تار می شد!
من گفتم خدایا هنوز این شور و شوق ساعت برام نخوابیده ولی اگر پدر بتونه این بگراند عقربه ای بخونه من میدم بهش!
من چند باری به پدر ساعت رو نشون دادم و دیدم که پدر میتونه اون رو بخونه و بفهمه ساعت چنده!
رو کردم به خدا و گفتم خدایا ببین من این ساعت رو میدم به پدرم و میدونم که تو میتونی برام بهترش رو تدارک ببینی!
با اینکه ذوق و شوق اون ساعت هنوز تموم نشده بود من خالصانه اون رو به پدرم بخشیدم!
پدرم از من پرسید که قیمتش چند هست من گفتم حدود یک میلیون!
پدرم گفت نه این ساعت گرونه برا خودت – مامانم میگفت پدرت هی ساعت خراب میکنه ببر برا خودت!
پول اون ساعت رو هم خودم درآورده بودم!
تا اینکه من بخشیدم به پدرم در هر صورتی و پدرم این ساعت رو خیلی دوست داشت!
خیلی خواسش بود که اون رو کجا میگزاره و وقتی میدید که ماهی ی بار باید شارژش کرد اون هم با یو اس بی خیلی لذت میبرو و همواره هواسش به اون ساعت بود!
به برادرم هم گفته بودم که هر طور شده این ساعت رو برا پدر شارژ کن!
تا اینکه تو ماشین زده بودن به شارژ که گم شده بود! من چند روزی نشد که ی هنر بند 6 خرید باز هم هفته ای نشد دست من و تقدیمش کردم به پدر با صفحه ی بزرگ تر و اینکه این دیگه مچ بند هوشمند نبود و ساعت هوشمند بود! فقط اینکه دو هفته ی بار باید شارژ می شد!
یادمه با این حال ساعت اکتیو دو سامسونگ که مد نظر من بود قیمتش خیلی بالا رفت و دیگه در سایت ها موجود نبود و خواهرم هم ی بار گفت اگر مدل جدید داره بیشتر پول بگزار رو هم اون رو بخر!
بالاخره من تصمیم گرفتم صبر کنم که مدل جدیدش رو بخرم البته که موقعی که قیمتش معقول شد!
تا اینکه گذشت مدت ها و گوشی قبلی من گلکسی a5 2017 مشکل دار شد و عالی کار نمیکرد که من تارگت گذاشتم که گوشی a52s تهیه کنم باز هم گوشی گرون شد و نتونستم بخرم که بعد گفتم a53 بگیرم که خدا هدایت کرد من رو که گوشی فلک شیپ سامسونگ رو بخرم برم گوشی س23FE رو بخرم که هم از سری گوشی پرچمدار سامسونگ هست و هم اینکه علاوه بر گوشی سری s ساعت هوشمند سامسونگ Galaxy watch 6 44mm رو خریدم با فیمت ده تومن و گوشی هم قیمتش بالای 26 بود!
یادمه که بهترین و جدید ترین گوشی سامسونگ بود و تازه اومده بود!
خواستم بگم که هدف ها هرگز نمی میرن و قطعا در موقع مناسبش میان و سوپرایز می کنند!
منی که سال ها طول می کشید که ی ساعت بخرم یا ی گوشی!
الان بهترین ساعت سامسونگ رو دارم که الان قیمتش 18 میلیون هست
گوشی سری اس دارم که الان قیمتش 50 میلیون هست
هنزفری سامسونگ رو دارم galaxy buds 2 pro که قیمتش 9 تومن هست
و همچنین تبلت قوی سامسونگ رو دارم galaxy tab s10 fe plus هست که قیمتش 60 تومنه
لب تاپ قوی ویندوزی دارم که الان به اندازه 100 تومن میرزه! i7 12700 ,16g ram ddr5 ,rtx 3050 ti ,512 ssd
شکر الله خداوند به موقع اش اینطوری روزی می دهد اگر این مسیر عالی رو ادامه بدیم!
الان عمه ام زنگ زد که اگر امکان داره تختت رو بده به مادر بزرگ که روش استراحت کنه الان کهولت سن داره اذیتش میکنه!
منم سریع اومدم خونه و دادم به مادر برزگ
الان اومدم تو سایت دیدم که نقطه ی ابی دارم خوشحال شدم!
دیدم که ی دفعه ده تومن بهم واریز شد منم سریع رفتم تو سایت دوره عشق مودت در روابط و همچنین دوره ی دستیابی به رویاها رو تهیه کردم!
تا امروز ظهر میگفتم که خدایا چطور میتونم پول جور کنم دوره عشق مودت رو بخرم الان شکر خدا هر دو دوره ای که نیاز داشتم رو خریدم!
ملکیا ی عزیز فقط میخوام بگم که موفقیت در ادامه دادن است – موفقیت در رها نکردن هست!
من ازت میخوام که مرتب رو دوره ها کار کنی و از فرایند رشدت لذت ببری و خودت رو با هیچکس مقایسه نکنی و پر قدرت ادامه بدی!
به موقع اش جوری نتایج میاد که مثل دیوونه ها فریاد میکشی!
چقدر پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر فوق العادست من هر روز با ذوق سایتو چک میکنم تا ببینم گام جدید اومده یا نه تا با تموم وجودم گوش بدم و تغییر کنم ، ازتون بسیااااار سپاسگزارم.
و اما در مورد تمرین این گام:
اگر در روابط یا شرایط زندگیات احساسی از تکرار، رنج یا بیعدالتی داری، کمی درونت را مرور کن:
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟
من سر این سوال یک ساعت فکر کردم تا از ریشه این مسئله رو حل کنم امیدوارم تجربه ی من به شماهم کمک کنه.
من فرزند اول هستم و یک خواهر دارم که 9 سال ازم کوچیک تره از وقتی خواهرم به دنیا اومد همه ی توجه ها از من گرفته شد و رفت سمت اون
از وقتی اومد بین من و پدر مادرم کلی فاصله افتاد تقریحاتم گرفته شد چون همش درگیر بچه بودن و بسیار زیاد من رو نسبت به خواهرم حساس کردن که بغلش نکن سمتش نرو اذیت میشه و…
من اون موقع خیلی نادیده گرفته شدم و حتی توی درس هامم افت کردم احساس میکردم هیچکس به من توجه نمیکنه و برای هیشکی مهم نیستم پس اینجا بود که من احساس کردم چقدر مظلومم…
این داستان از سن 9 سالگی من شروع شد ببینید ریشه ی کمبود اعتماد به نفس چقدر عمیق بود…!
خلاصه خشم و ناراحتی من از خانوادم و رفتار هاشون و مخصوصا خواهرم از اون موقع در من شکل گرفت و من از اون موقعست که دارم فرکانس ناعدالتی رو به جهان ارسال میکنم…
همیشه به خودم میگفتم خدایا اینا چرا با من یه رفتار دارن با اون یه رفتار دیگه
چرا همیشه خواهرم انقدر به من زور میگه و زورش به من میرسه
چرا پدر مادرم انقدر تبعیض میزارن بینمون و چرا تا یه بحثی پیش میاد بدون اینکه بدونن داستان چیه انگشت اشاره رو میگیرن سمت من و منو توبیخ میکنن در حالیکه من هیچ کاری نکردم!
از وقتی که توجه ها ازم گرفته شد من همش دنبال این بودم که توجه پدر مادرم رو یجوری به خودم بگیرم مثلا از اون افت درسی در اومدم و کلی درس میخوندم حتی شب ها بیدار میموندم تا بهترین نمره رو بگیرم تا به من توجه کنن یا اون موقع ها توی ورزش و همه ی مسابقات مدرسه شرکت میکردم تا کلی تشویق و تمجید بشم از طرف پدر مادرم و فامیلا که بگم : منم هستم ! منم وجود دارمم! منم دختر خوبی هستم! بلکه به من یه ذره توجه و افتخار کنن…
این داستان ها ادامه داشت تا کنکور
گفتن باید بری پزشکی باید درس بخونی باید دکتر بشی منم با خودم گفتم باشه اگر اینجوری میتونم براشون دختر خوبی باشم اینکارو میکنم.
من کلی درس خوندم سه سال اخر رو تا اینکه از فشار استرس کلی آسیب جسمی به من وارد شد و من کم اوردم گفتم دیگه نمیتونم گفتن یعنی چی که نمیتونی یعنی از پس اینکار هم برنمیای؟!
و اونجا بود که گفتم من دیگه نمیتونم طبق خواسته ی شما عمل کنم و منی که انقدر درس خوندم و شاگرد اول بودم سال اخر کامل کنکور رو ول کردم و گفتم این خواسته ی من نیست و از اونجا تغییر من شروع شد . فهمیدم چقدر اعتماد به نفسم کمه.
چقدر تن به خواسته ی همه دادم به جز خودم!
و شروع کردم روی اعتماد به نفسم کار کردن.
من از وقتی روی عزت نفسم کار کردم خیلی پیشرفت داشتم عاشق خودم شدم ادم هایی که با من هم مدار نبودن با وجود اینکه خیلی صمیمی بودیم به طور ناخوداگاه از زندگیم رفتن بیرون.
ولی یه جای کار هنوز درست نشده بود اونم ناعدالتی ها توی خونه بود چون من نقش مظلوم خودم رو ول نمیکردم و سفت چسبیده بودم بهش.
تا اینکه چند وقت پیش از جهان چک و لگد بدی خوردم و فهمیدم که باید تغییر کنم و شروع کردم تغییر کردن فهمیدم خودم باعث همه ی اینا شدم من این فرکانس هارو فرستادم من چسبیده بودم به نقش مظلوم داستان و باید باهاش خداحافظی میکردم بعد از اون خداحافظی شروع کردم به تمرکز کردن روی زاویه دید جدید روی خالق بودن که من همه چیز رو با افکارم میسازم روی نکات مثبت خودم و خانوادم و اونا هم اروم اروم تغییر کردن رفتارشون باهام خوب شد و دارن بهتر و بهتر میشن و این بهبود تا زمانی ادامه داره که من شخصیتم رو بهبود میبخشم و فرکانس هام درست ارسال میشن.
استاد ازتون ممنونم که زندگی من رو با آموزه هاتون عوض کردید.
من به واسطه ی شما با خودم آشتی کردم و خودمو در آغوش گرفتم.
سپاسگزار خداوندم که به کمک کرد این تجربه رو با شما به اشتراک بزارم تا شاید به شما هم کمک کنه.
اومدم توی دفترم باخدا حرف بزنم دیدم دفترم پر شده..الانم دسترسی به دفترجدید ندارم پس تصمیم گرفتم بیام توی سایت واینجا حرفامو برای خدا بنویسم …خداوندا هرآنچه که قلبم را به تو نزدیک ترمیکند را برقلمم جاری کن و کمکم کن که این اتصال رو بازهم قوی تر کنم….
خدایا مهربون ترین رفیقم،تنها شنونده ی تموم حرفهام ،ای تویی که هرساعتی از شبانه روز صدات زدم نه تنها صدامو شنیدی بلکه عاشقانه پای تموم حرفهام نشستی و دراخر گفتی: همین؟!!!همش همین بود؟!!!برای این غصه خوردی؟؟فدای سرت جان دلم …وباصبر وحوصله برام نقشه ی مسیر جدید رو از دل مسیری که من اشتباهی رفته بودم رو نشونم دادی وگفتی بفرما خانم مسیرازینوره …خدایا کجا میتونم مثل تو رو پیدا کنم؟؟؟تویی که هیچوقت حتی یکبار منو به خاطر اینهمه اشتباهاتم نه تنها مواخذه نکردی بلکه دوباره اون خود تو بودی که دستم رو گرفتی و گفتی بلند شو بازی هنوز تموم نشده… بیا این بار باهم ادامه بدیم … :)
خدایا تو دورانی از زندگیم قرار گرفتم که اگر با عقل فقط سه ماه پیشم بهش فکر کنم میگم حماقت محض کردم پاتوی این مسیر گذاشتم مسیری که تمامش پیروی از قشنگ ترین الهام زندگیم هست…میدونی توی این مدت سه ماهه اخیر بعضی وقتها که یهو ازین هیاهوی زندگیم فاصله می گیرم و از بالا به خودم نگاه میکنم یه آن به خودم میگم مطهره تو چیکااااااار کردی؟!!!!! بعد با یک ارامشی که تا به حال از خودم سراغ نداشتم بایک اطمینان با یک ایمان و گاهی اوقات هم یقین 100 درصدی به خودم میگم اگه این بار بشه چی؟؟اگه همه ی این مسیر درست ازاب دراومد چی؟؟من که میدونم درسته!!!من که میدونم قلبم به من دروغ نمیگه!!!اصلا من که تاحالا کلی ازین نیرو نتیجه گرفتم چرا بازهم بهش گوش نکنم؟؟چرا بهش اطمینان نکنم!!
اخه سه ماه زمان کمی نیست!! سه ماه منتظر موندن وقتی که هیچ نشونه ی محکمی نداری که به بقیه بگی حرفت رو اثبات کنی و نشونه ها فقط جوری هستن که تو میفهمی و اون خدایی که بهت گفته فقط تویک قدم بردار بقیش با من …
وهنوز قدم دوم نیومده … هنوز نمیدونی حتی وعده ای که خدا بهت داده چطوری قراره محقق بشه … من وقتی این صبر خودم رو دیدم کلی به خودم افتخارکردم کلی برای خودم ایستاده کف زدم کلی قربون صدقش رفتم ؛) من همون مطهره ای هستم که همه به عجول بودن میشناختنش حالا چیشده!!! استاد بخدا که اگر تنها دستاورد این پروژه ی توحیدی الهامی همین اضافه شدن اپشن صبر به شخصیت من بوده باشه من تا ابدالدهر مدیون شما واون خدای درونتون هستم ….
خدایا تو همونی هستی که منو هدایت کردی به کامنتهای سعیده شهریاری عزیز ازحدودا دوماه پیش وبعد برای اینکه ایمانم رو به خودت محکم تر کنی پیامی روبه قلبم الهام کردی
که برای سعیده جان ببرم وبعد ازکلی مقاومت وقتی من پیامت رو براش رسوندم فهمیدم که اینها همش برنامه ی از پیش تعیین شده ی تو بوده اشتباه وتوهمی درکارنبود!!!چرا ازبین اینهمه ادم سعیده؟؟چرا خدایا؟؟تو اینطوری ایمان من رو قوی میکنی ؛)مگه نه اینکه سعیده هم هدایتی رو دریافت کرده درست شبیه به هدایت من؟؟درسته؟؟ هنوز برای اثبات درستی این حرف شاید زود باشه؛ولی مطهره اینطوریه وقتی یه چیزی به قلبش الهام بشه اونو به همه میگه از قضاوتها نمیترسه… از کنایه ها نمیترسه …خیلیا مسخره ش میکنن که توهم زدی،،بارها ذهنم گفته الان نگو،، درموردش حرف نزن ،،اگه نشه چی؟؟اما من ازون روزی که دیدم استاد جلوی دوربین دوازده قدم لباسش رو دراورد و جلوی همه گفت من هدفم اینه که به تناسب اندام برسم یاد گرفتم که نترسم…نه تنها از بیان خواسته ها واهدافم جلوی بقیه نترسم بلکه مثل استاد توی دوره ی قانون افرینش حتی از بیان الهاماتم هم نترسم …من عاشق اون قسمتی هستم که استاد میگه : خداوند به من الهام کرده که تمرکزت رو بزار روی دوره های قانون جذب و وقتی مقاومت من رو دید به من گفت که تو چی میخوای؟؟پول میخوای؟؟مابهت پول میدیم…اعتبار میخوای میخوای؟؟ما بهت اعتبار میدیم…ااونجا استاد خیلی توحیدی عمل میکنه ؛) واااای استاد عاشقتم اونجایی که میگی: من نمیدونم خداکی میخواد به این وعده ای که به من داده عمل کنه ولی من مطمعنم که یروز خدا به وعده اش عمل میکنه!!!
خدایا تو همون سیستم هوشمندی هستی که در برابر این حداز ایمان وجسارت تنها وتنها وتنها یک خروجی رو تحویل میدی واون خروجی چیزی فراتراز خواسته ی ماست … خودمم باورم نمیشه منی که یه روزی فکر میکردم اگر فلان دوره وفلان دوره رو از استاد داشته باشم دیگه حتی یک ثانیه هم ولشون نمیکنم و بیست وچهار ساعته پای اون اگاهی هام مدتیه که قفلی زدم روی این فایل هدیه ازاستاد که در بخش معرفی دوره ی قانون افرینش اومده (قسمت9)دقیقا اونجایی که استاد میگه: خدا به من وعده داده نمیدونم کی قراره این وعده محقق بشه ولی من مطمعنم که خدا به وعده اش عمل میکنه ؛)استاد اون تیکه رو من هزاربار باید گوش بدم وهر هزار بار با خودم مرور کنم تموم دفعاتی رو که خدا میگفت ومن بدون چون و چرا به حرفش گوش میکردم و نتیجه همیشه حتی ازون چیزی که من فکرش رو میکردم و رویاشو داشتم هزااااار بار بهتر ودلچسب تر میشد ؛)
خدایا قلب من میگه این الهام درسته من نمیتونم منکر نشونه هایی بشم که تو از چپ و راست برام میفرستی خب؟؟من نمیتونم بیخیال حضور یهویی پاکیزه بارکزی عزیز وکامنتش زیر پنجمین قسمت پروژه ی پروانه بشم درست وقتی ک تو از دوهفته پیش اسم این دخترروتوی ذهن من مرور میکردی و من هرچی توی سایت گشتم نتونستم پیداش کنم و وقتی از تو درخواست کردم که خدایا خودت نام و نشونی ازین دختر رو نشونم بده تو پاکیزه رو برگردوندی توی سایت واین درحالی بودکه خانم سلیمی توی کامنتش نوشته پاکیزه جان مدتیه کم پیدایی چرا نیستی؟؟ تو اون دختر رو، قلم اون دختر رو، نوشته های اون دختر رو ،از قبل به من وعده داده بودی واین درحالی بودکه مدتها ازش خبری نبود درسته؟؟؟
خدایا دارم خیلی بهتر درک میکنم که: من لیاقت یک زندگی راحت وساده واسون و بدون زجر رو دارم یعنی چی!!! من نیاز داشتم برای حفظ ارامشم وکنترل ذهنم روی باورهای توحیدی کار کنم و تو میدونی که من چطور با خوندن اروم میشم و چه کسی بهتر از پاکیزه و چه چیزی ارام بخش تر از دلنوشته های توحیدی اون که درگذشته بارها وبارها من رو شیفته ی قلم توحیدیش کرده بود و الان درست در این برهه از زندگی تو چقدر دقیق میدونستی که چی برای این لحظه ی زندگی من خوبه !!!وچی میتونه بازهم زندگی رو برای من اسون تر و دلنشین تر بکنه و وقتی من ازت خواستم پاکیزه رو برام پیدا کنی و رها کردم چقدر قشنگ برام پیداش کردی خداااااااا !!!
خدایا برای این مسیرهای میانبر ازت ممنونم
برای این سایت بهشتی هزار بار شکرت
برای حضور پاکیزه وقلب پاکش هزار بار شکرت
خدایا برای تک به تک کلمات کامنت های توحیدی سعیده که بارها وبارها پیامت رو مستقیم به من رسونده شکرت
خدایا برای درک واگاهی هایی که دراین مدار جدیدم دریافت میکنم شکرت
خدایا به قول این جمله ی استاد توی جلسه ی اول از قدم 6 که میگه: مگه میشه یک نفر این جهان رو ببینه و نفهمه که این جهان داره هدایت میشه؟؟!!! ؛خدایا مگه میشه من این روزهای زندگیم رو ببینم و نفهمم که دارم هدایت میشم؟؟خدایا مگه میشه که من این روزها و این هدایت ها واین حمایت ها رو از طرف تو ببینم و نفهمم که من در مدارهای نزدیک تری به نور مقدس الهی دارم زندگی میکنم جایی که خودش گرم ترهست ،جایی که خود به خود اسان هستم برای اسانی ها ونیازی به تلاش از جانب من نیست…
خدایا واقعا تو کی هستی تو چی هستی؟؟!!
خدایا قلب اروم من ، ایمان من ،احساس خوب من ، خنده های من ،همه وهمه گواه اینه که مسیر من درسته فقط امان از ذهنی که جایگاه شیطانه!!اون داره تموم سعیش رو میکنه که بگه فکر کردی به همین راحتیاست؟؟خدایا یه جمله چند روز برام فرستادی الان دقیقا جاشه که اینجابنویسمش دوباره:
وقتی که مسیرت درسته نجوا ها از هرطرف بهت حمله میکنن وسعی میکنن که منحرفت کنند ؛)
بله درسته !!!مسیر من درسته و به قول یه عزیزی میگفت وقتی دیدی خیلی فشار نجواهای ذهنت زیاد شده بدون خیلی به خواسته ت نزدیکی و شیطون داره بیشترین زورش رو میزنه که تو رو از مسیرت منحرف کنه انگار داره خفن ترین طعمه هاش رو رو میکنه تا تو به هدفت نرسی ؛)
اما فقط کافیه من اون فایل هدیه رو پلی کنم استاد،
“معرفی دوره قانون افرینش قسمت 9″واون قسمت ازحرفهای شمارو دوباره گوش کنم دلم میخواد دوباره اینجا بنویسمش:
قلب میگه ،ذهنم میگه!!!
ذهن شیطانه ،قلب خداست
میگه نبوده که ما بگیم و شیطان هم نگه !!
نه … مامیگیم وشیطان هم میگه …به همه ی پیامبران !!!
اما ما کلام الله رو بالا بردیم،وکلام شیطان روپست کردیم !!
وخداوند هرحرفی رو میزنه نتیجه ی احساسیش آرامشِ ، قدرتِ ، احساس خوبِ ، لذتِ ، آگاهیه ، عشقِ !!!
و من اعتقاد دارم به این نیرو…
خیلی موقع ها ذهن منطقی خیلی تضادداره با این حسه !!
منطق یه چیز دیگه رو میگه، این یه چیز دیگه رو میگه پررررت اصلا تعجب !!!
استاد میدونید قلب من کجای صحبت هاتون به هیجان درمیاد؟؟اونجاش که میگید:
اول سال، عید که من داشتم هدف گزاری میکردم ازخدا پرسیدم که امسالم رو روی چی بزارم؟؟گفت: بزار روی دوره های قانون جذب!!گفتم من توی یک مسیری هستم که درآمدم از جاهای دیگه خیلی بیشتره و وقت بزارم برای جاهای دیگه چندصدبرابراین چیزی که تو داری میگی درآمد دارم…وبعد براش توضیح دادم که ببین اینقدر برای من سود داره،من آماده ش کردم ،وقت گذاشتم براش،دوسال خاکش رو خوردم ،فلان شده، بهمان شده…. دقیقا حس من به من اینو گفت : گفت مگه پول نمیخوای؟؟ما بهت پول میدیم !!نمیدونم اسمش چیه..نمیدونم جنسش چیه…نمیدونم چه جمله ای رو بگم…یه حسه !! فقط میتونم بگم : یه حسه !!!یه چیزی که تو درکش میکنی،تودریافتش میکنی، تومیفهمیش !!
بعد میگفتش که :سود میخوای؟؟مابهت سود میدیم !!
سلامتی میخوای؟؟بهت سلامتی میدیم!!
شهرت میخوای؟؟شهرت میدیم !! اعتبار؟؟ تو چی میخوای؟؟
توهرررر چی که میخوای ازین کار ما بهت میدیم… ؛)
فقط این کار رو انجام بده…
استاد خدا به من گفت ومن هم همینقدر مثل شما براش منطق اوردم که ببین این کاری که تو میگی انجام بدم کل زحمت سه ساله ی من رو دود میکنه میفرسته فضا… زحمت های من تازه داره نتیجه میده…فقط یک حرکت انتحاری ازسمت من لازمه تا عید بتونم رضایت رو تو چهره ی خودم ببینم ، من الان فقط باید شیش ماه دیگه همین مسیرم رو ادامش بدم تا نتایجم رو (نتایج مالی مشهود)رو بکوبونم تو صورت کسایی که مدام مسخرم کردن و من سه سال برای امروز صبر کردم خدااا !!!
من هم مقاومت داشتم استاد اما حقیقتا با اینکه خیلی برام سخت بود و البته درمقابل ، وعده ای که خدا به من وعده داده خیلی خیلی ارزشش بیشتره برام ؛ راحت تر تونستم تسلیم بشمو باهاش راه بیام و خیلی زود بپذیرم که این نیرو حرفش درسته و من هیچی حالیم نیست، وبزارم که اون کارش رو بکنه ؛)
وقتی تسلیم شدم و گفتم خدایا باشه چشم اصلا هرررررچی تو بگی همون !!انقدر قلبم اروم شد که گفتم بخدا همین ارامش رو بادنیا عوض نمیکنم ومن تا تهش میرم حالا هرررراتفاقی که میخواد بیوفته بیوفته …هرچند که نتیجه ازهمین الان معلومه ؛)به وضوح صدای خدا رو میشنوم که میگه نعمت هایی بینهایت درانتظارتوعه … وکار تو فقط اینه که روی خودت کار کنی و مدام بهم میگه روی احساس ارزشمندیت کار کن…استاد به قول خودتون من بوی ثروت رو استشمام میکنم ،، من صدای مدارهای بالاتررو میشنوم ،،،من هرشب وقتی که میخوابم پشت پرده ی سیاه چشمام ورود به یک مرحله ی جدید توی زندگیم رو میبینم وقلبم میخواد از شادی پرواز کنه
نشونه ش هم اینه که الان حالم خوبه دیگه !!! واما صبررر صبر همون عنصری هست که من دارم این روزها در لابه لای روزمرگیهام بین کلماتم و رفتارهام و مناجات هام با خدا میبینمش خیلی خیلی کمرنگه اما من حسش میکنم !!!من پیداش کردم … من رفتارم عوض شده ،استاد خیلی صبورتر شدم،صبری که به قول شما نه از روی بیچارگی واستیصاله بلکه از روی توکل وایمانه !!!ایمان به اینکه من فقط باید صبر کنم واجازه بدم خدا پشت صحنه کارها رو ردیف کنه!!!
این روزها کشتی من روی سطح اب ایستاده وبادی نمیوزه و سه ماهه که بی حرکته… اما من استاد ، روی عرشه ی این کشتی زیر نور زیبای خورشید درحالیکه نسیم ملایمی صورتم رو نوازش میکنه ایستادم و ازین فرصت دارم نهایت لذت رو میبرم و با دوربین شکاریم زوم کردم روی نعمت ها وزیبایی هایی که اطرافم میبینم … طبیعت اطرافم پراز زیباییِ!!! زیبایی هایی که من تابه حال توی زندگیم ندیده بودمشون
راستی ؛ ناخدای این کشتی خداست و من تصمیم گرفته ام که اجازه بدهم کشتی ام را خدا براند…
به نام خدایی که مرا انسان آفرید سلام بر استاد عباسمنش عزیز
ذهن هرگز در جایی که تو هستی نیست
همیشه در جایی دیگر است
تو هرگز در زمان حال نیستی، زیرا برای بودن در لحظهی حال فرد باید یاد بگیرد که چگونه سفر نکند، چگونه جای دیگری نرود، از گذشته بازدید نکند و رویای آینده را نداشته باشد
گذشته دیگر وجود ندارد، آینده هنوز نیست. فقط زندگی و انرژی خودت را تلف میکنی.
این لحظهی پرارزش را، آنچه را که هست هدر میدهی. حقیقت در اینجا هست: هماکنون. آن دروازه در لحظهی حال گشوده میشود و تو آن ورودی را از دست میدهی
مصیبت و تشویش شما در همین است.
چرا چنین رنجور هستی؟
زیرا خود زندگی را از دست دادهای
رنج تو فقط نشانهای است که تو خودِ زندگی را از کف دادهای.
زندگی در لحظهحال است و تو به سفر در گذشته و آینده ادامه میدهی
تو درست مانند آونگی هستی بر ساعت دیواری پدربزرگ!
از راست به چپ میروی و از چپ به راست: راست، چپ، راست، چپ!
آونگ ادامه میدهد، هرگز در وسط قرار نمیگیرد. اگر آن آونگ در وسط مستقر شود، ساعت فوری از کار میافتد.
و ذهن درست مانند یک ساعت دیواری است
این مسافرت از گذشته با آینده همان آونگ است. اگر در وسط متوقف شوی: در همین لحظه، اگر اینجا باشی به نسیمی که از میان درختان میگذرد گوش بدهی، به هواپیمایی که هم اکنون عبور کرد، به این پرنده، به صدای ترافیک، به هرآنچه که در اکنون رخ میدهد گوش بدهی، نسبت به آن باز باشی، پذیرای آن باشی… گذشته رها شده، آینده وجود ندارد …. آنگاه در وضعیت سفرنکردن ذهن هستی. و تمام مراقبه یعنی همین.
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام و خداقوت
قسمت 6:
اگر در روابط یا شرایط زندگیات احساسی از تکرار،رنج یا بیعدالتی داری، کمی درونت را مرور کن:
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟
.
این قسمت خیلی خیلی مهمه چون مخصوص خودمه .
«»خب من میدونستم انسان بسیار واکنشگرایی هستم ،داشتم تلاش میکردم آرومتر باشم و زود از کوره در نرم . واکنشگرا بودنم باعث ناراحتی اطرافیانم و بیشتر از همه خودم میشه چون در یک لحظه صدام بالا میره و چیزهایی به زبونم میاد که نباید !
من زود عصبانی میشم و خیلی زود در حد چند ثانیه عصبانیتم فروکش میکنه و بعدش انگار نه انگار ! همه چی از یادم میره ولی متوجه شدم بقیه اینجوری نیستن .
ممکنه حرفی که تو عصبانیت بهشون زدم یا رفتار زشتی که داشتم تا مدتها تو دلشون بمونه و زجرشون بده ،همین موضوع باعث شد تصمیمم رو بگیرم .
میخاستم آرومتر باشم و کنترل خشمم از دستم نره ، استاد میگفت موقع عصبانیت چند ثانیه ای سکوت کن ،
میگفت تو ذهنت موضوع رو از دید طرف مقابل ببین ،
چند وقتی اینارو تکرار میکردم که آره باید موقع عصبانیت کنترل کنی و اینجوری نباشی و سکوت کنی و یا مثلا یه لیوان آب خنک بخوری اینجوری باشی فلان و بهمان ، باخودم گفتم خب دیگه حتما یه مقداری بهتر شدم چون الان میدونم باید چیکار کنم!! احساس کردم تغییر کردم گفتم بسه.
چون اوضاع آروم بود فکر میکردم عالی شدم ولی شرایط جوری پیش رفت که بحثی پیش اومد و موضوعی عصبیم کرد و من دوباره همون رفتار های قبلی رو انجام دادم ! یعنی صدام بالا رفت ـ کنترل از دستم رفت ـ تند تند حرف میزدمو به کسی اجازه حرف زدن نمیدادم ـ حرفهایی زدم که باعث ناراحتی طرف مقابل شد ـ از زیر بار مسئولیت طفره رفتمو و تمام اتفاقات رو تقصیر طرف مقابل و بقیه انداختم!
«»چند ثانیه ای که گذشت دوباره مثل قبل عصبانیتم فروکش کرد و انگار نه انگار عصبی بودم ولی خب بقیه رو ناراحت کرده بودم دقیقا مثل هزاران دفعه قبلی….!
این قضیه عصبانیت بارها برام پیش اومد چون من تغییر نکردم ! من خیال میکردم تغییر کردم.
من فقط میدونستم راهکار چیه ولی هیچوقت نشد که تمرینش کنم !
وقتی سالهای سال رفتارم اینجوری بوده تغییر اون رفتار قطعا سختتره.
تصمیم گرفتم مهربونتر باشم و خودمو درک کنم ـ به خودم سخت نگیرم ازین تصمیم خیلی نمیگذره و
اتفاقا همین امروز در شرایط سخت قرار گرفتم ـ افکار مزاحم هجوم آوردن ـ میخاستم کنترل کنم ولی نشد یه لحظه صدام رفت بالا و طرف مقابل رو بی مسئولیت خطاب کردم ـ گفتم همیشه همینی !
فرد مقابل گفت خب خودت باید مسئولیتش رو قبول میکردی چرا منت سر من میذاری ، و خلاصه تو این شرایط من بیشتر ناراحت شدم ….
اما اینبار تفاوت داشت :
وقتی اروم شدم سعی کردم از فرد مقابل دلجویی کنم .
وقتی سرزنش ها شروع شد که اه گند زدی تو تغییر نمیکنی تو یه ادم بی اعصابی که بلد نیست چی بگه و …..، جلوشو گرفتم و بهش قدرت ندادم که ذهنمو پر کنه ،بجاش منطقایی اوردم که احساسم بهتر بشه .
من هنوز نتونستم جوری که میخام تغییر کنم هنوزم واکنشی عمل میکنم ولی امروز خوشحالم چون کمی متفاوت از قبل بودم و البته که باورامو تو این بحث و عصبانیت کشف کردم فهمیدم دلیل اصلی عصبانیتم از باور کمبود بود ـ فهمیدم نمیخام مسئولیت قبول کنم !
.
سوال این قسمت خیلی خوب بود چه رفتاری یا واکنشی هنوز همونه مثل قبله؟
خب فکر میکنم همین که از زیر بار مسئولیت در میرم ،همیشه و همیشه باعث این بحثها میشه
من هنوزم نمیخام مسئولیت کارای مهمو قبول کنم ، دوس دارم بقیه مسئولیت بپذیرن و اگه بعدش هر چیزی رخ داد من راحتتر باشم.
ولی اگه مسئولیت قبول کنم دیگه دیگرانو مقصر نمیدونم .
کمتر عصبانی میشم .
خدایا
من از تمام دنیا
دل بُریدم تا به تو رسیدم و داشتنِ تو
یعنی داشتنِ همه چیز….
سلام به استاد بزرگوارم و مریم بانوی عشق
و همه دوستانِ عزیزم در اینمسیر زیبا
خداروشاکروسپاسگزارم بابت فرصت طلاییِ دیگر در این بزم عاشقانه و امروز به هر گوشه ای از زندگیم که نگاه می کنم
معجزات خداوند را شاهد هستم ،
به واسطه
تغییراتی که از درونم آغاز شد و آرام آرام نمود پیدا کرد و تاثیرات خود را در تمام جنبه های زندگیم گذاشت و هر چقدر که به جلوتر آمدم فرسنگ ها
از مریم قبل فاصله گرفتم ،
از یه جایی به بعد
فرکانس شکرگزاری آنقدر دلی و عمیق شد که تمام توجه ام شبانه روز
معطوفِ داشته هایی که یک عمر داشتم اما غافل بودم شد و باعث می شد حالِ درونم خوب باشد با خودم در صلح باشم و تمام تمرکزم
روی بهبودیم باشد و چقدر ارزشمند
بود ،سعی کردم هرروز در این فضا و فرکانس ملکوتی باشم با تمام وجودم
صحبت های استاد را بشنوم و سعی کنم عملگرا باشم .
تغییر جسارت می خواهد ،دلِ دریایی می خواهد ،دلی که از همه بِکند و به دلدار واقعی پیوند بخورد ،
باید تصمیمات قاطع می گرفتم اگرمی خواستم همیشه در هر شرایطی آرامش داشته و حالم خوب باشد بدونِ هیچ عذرو بهانه ای
و چه زیبا جهان پاداش می دهد وقتی تغییرات اصولی ات را می بیند
و ادامه دادن و ادامه دادن
نه اینکه راکد بمانی….
با نگرش مثبت ادامه دادم و دیگر اجازه ندادم هر فکری فضای زیبای ذهنم را آلوده کند و قلبم را از آرامش دور
از همه دورم کرد به زیبایی و در این فضای بهشتی قرارم داد و گفت اینجا
امن ترین و بی نظیر ترین جای دنیاست، باش تا هر لحظه کنارت باشم و هدایتت کنم از نو شروع کن
عیب ندارد ،تولدی دوباره در جهانی که به تو هدیه دادم و دستانت را در دستانِ بنده توحیدی ام قرار بده و فقط برای امروز زندگی کن و فکر فردا و فرداها نباش و
در آیه 23سوره کهف متذکر شده ام :
وَلَا تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذَٰلِکَ غَدًا
و هرگز درباره چیزی مگو که من فردا آن را انجام می دهم.
مصداقِ در لحظه زندگی کردن .
من تسلیم خواست و اراده خداوند شدم یعنی هرروز با تمام قلبم اذعان می دارم خدایا تسلیم خواست تو هستم و این باعث شده که همیشه آرامش داشته باشم ،آرامشی از جنس ایمان ،توکل ،صبر و امید به روزهای زیبا و نورانی تر و
همه چیز بستگی به من دارد چونمرا خالق هر لحظه شرایطم آفرید و من هم تمام سعی ام این بوده و هست که مراقبت کنم از خودم از
فرکانس هایی که به جهان
می فرستم اگر می خواهم بهشت را هر لحظه تجربه کنم باید تفکر بهشتی داشته باشم ،باید توجه و تمرکزم روی زیبایی ها باشد و تحسین آنها
و امروز به لطف خداوند و بودن و ادامه دادن هایم با شوروشوق و شعف شاهد یک زندگیه بهشتی هستم
زندگی که همین الان عزیزدلت یه چای دبش برات بیاره و تو رو غرق بوسه کنه و برود چی از این بهشتی تر خداوکیلی و همه اش به قول عزیزانم همون خدای عشششق
که منت گذاشت و ما را به اینمکان
بهشتی دعوت نمود که فقط لذّت ببریم و شادباشیم و خُرسندو سپاسگزار و فرسنگ ها دور از هر هیاهو و دلهره ای و
رمز همان بود که استاد بارها و بارها فرمودند، احساس خوب که با آن
می توانی دنیا را به تسخیر
خود درآوری و احساس خوب همان
در لحظه اکنون زیستن است نه فکر گذشته و نه فکر آینده همین لحظه و تمام و این یعنی سبکبال و رها و آزاد چون پروانه دنبال گلها بودن ……
در پناه رب العالمین و هر لحظه در نور هدایت الهی اش
شاد،سلامت، ثروتمند، سعادتمند، خوشبخت، موفق و عالی باشید و بدرخشید.
عشق به سراپایِ وجودِ نورانی تان
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
متشکرم متشکرم متشکرم
به نام خداوندی ک هرچه دارم از آن اوست.
سلام به استاد عزیزم
و سلام به همه ی دوستان
من یه کامنتی از دوستی خوندم درمورد عملگرایی و باعث شد درموردش فکر کنم،
خیلی از ما، انسانهایی اهل عملی هستیم یعنی حتی اگر با این اموزه ها آشنا نباشیم، یاد گرفتیم برای بدست اوردن اهداف مون حرکت کنیم
خیلی از ما، با رنج و تقلا بالاخره به یکسری از خواسته ها میرسیم
مسیری ک پر از سختی و سنگلاخه، با باورهای اشتباه حرکت میکنیم
همون گاری زهوار در رفته ای ک بخودمون میبندیم و بسمت قله حرکت میکنیم
مسلما خیلیا به قله میرسند، اما خب کسانی هم هستند ک با کفش های بهتر، از مسیر هموارتر به اون قله میرسه..
بعد وارد این اگاهی ها میشیم
استاد تا به زمانی ک به درک عمیق برسیم، شاید تو در و دیوار باشیم،
پس عملگرایی ک قبلا با رنج و سختی بوده کنار میزاریم و میگیم خب من با تغییر باورها به خواسته هام میرسم
و تبدیل میشیم به منفعل بودن
به اینک صبح تا شب فقط فایل گوش دادن
ومنتظر معجزه ها…
یا ازاونور خر میفتیم یا اینور خر…
حرکت لازمه ی این مسیر هست
بقول اون دوست مون ک وقتی وایمیستی همه چیز باهات وایمیسته…
و تغییر شخصیت و باورها کاتالیزگر این مسیره،
یعنی تا تغییر باورها، ما با همان چیزهایی ک داریم در حرکتیم تا رفته رفته این حرکت سریعتر، راحت تر و لذت بخش تر بشه
آدمی ک با باورهای جدید حرکت میکنه درها براش باز میشه و درنهایت با خوشی بیشتر یه قله میرسه…
شخصیت جدید یعنی فردی با طرز فکر نو، رفتار نو، کلام نو
حالا متناسب با این فرد جدید، الهامات هم رنگ و بوی دیگ ای دارند
نتیجه این الهامات میشه “عمل”
استاد من خودم هم اون اوایل دچار همچین توهمی شده بودم اما مدتش خیلی کوتاه بود
من ک همیشه درحال تلاش برای اهدافم بودم یکباره از یک فرد عملگرا حتی با باورهای ضعیف، تبدیل شدم به فردی ک فقط فایل گوش میده و منتظره اوضاع بهتر بشه، بگم این مدت خیلی کوتاه بود در حد دو سه ماه…
و نتیجه ای بوجود نیومد،
و اینک یک سوال،
ایا من تغییر کردم؟
ایا اگ در شرایط سخت قرار بگیرم،همونی از من میاد بیرون ک قبلا بودم یا من جدید؟؟؟
خیلی فکر کردم استاد،
دیدم آره یسری جاها من تغییر درونی داشتم،
نتیجه اش شده روابط بهتر، اینک به کسی باج نمیدم، ادم وابسته ای نیستم، از تنهایی ام لذت میبرم، همین هفته پیش داشتم به دوستم میگفتم واقعا من دارم از مجردی خودم لذت میبرم، اون احساس نیازی ک خیلیا میگن باید حتما یه نفر تو زندگیم باشه، من ندارم…
بهر ادمی اجازه ورود به زندگیم رو نمیدم
با ادم هایی معاشرت میکنم ک ارزشمندند..
حالا برای این مورد من کتابها خوندم و واقعا عمل کردم…
وقتی سالها پیش بمن میگفتن با جادو جمبل بختت رو بستن و من نگران میشدم
الان اصلا این حرفها تکونم نمیده…
نمیترسم..
اینقدر رو باورهای توحیدی کار کردم ک نتیجه و دیدم تو.زندگیم
حالا خودمو ازمودم
وقتی بمن گفتن بیا بریم پیش رمال،فال بگیریم، دعا بگیریم ک خوشبخت بشیم
برعکس قبلا ک گاهی دلم میخاست واقعا این کارو کنم، ولی خدای من هیچ وقت شرایط اش رو فراهم نکرد و من اصلا نرفتم سمت این چیزا..
الان خنده ام میگیره
الان دلم قرص هست ک قدرت دست کیه
الان حتی وسوسه نمیشم ک خب اینم یه امتحانی کنم
الان حتی نمیخام به کسی ثابت کنم ک توحید هست و بیا به بقیه توضیح بده.
الان لحظه ای شک نمیاد تو دلم…
اینجا فهمیدم بله من تغییر کردم… دیدم ک هرجایی حتی یه درصد توحیدی عمل کردم چطور ورق برگشت
چطور رزق و روزی تو زندگیم اومد
چطور کارهام انجام شد..
استاد
برای گواهینامه اتباع، میگفتن اگ پرونده پزشکی داری میتونی بری سازمان بهزیستی نامه بگیری،و بعد دنبال کارای گواهینامه
منم گفتم خب یه مسیری باز شده برم نامه بگیرم برای داداشم ک بتونه گواهینامه بگیره
فامیل مون ک یکماه طول کشیده بود این نامه رو بگیره اونم با دوتا پارتی،
گفت فکر کردی مغازه است بری بگی نامه بده…
گفتم خدا کار منو انجام میده،
گفت باشه ببینم خدات چیکار میکنه..
من فرداش رفتم استاد ظرف 3 دقیقه این نامه رو گرفتم..
یعنی همه از تعجب شاخ در اورده بودن…
اما خب بگم به داداشم گواهینامه ندادن،گفتن اگ خودت میخای بهت میدیم
من گفتم جناب سروان،من بعدا میگیرم فعلا برادرم واجبتره
گفت چقد پر رویی تو…
من دارم بهت پیشنهاد میدم ک الان بهت نامه میدم برو کارای گواهینامه تو انجام بده،میگی من نمیخام..بعدا میگیرم فک کردی الکیه، عمرا بتونی بدون کمک من گواهینامه بگیری،
منم همونجا تو دلم گفت اگ خداست ک تو کی هستی..
و من بدون هیچ پارتی،بدون هیچ شرطی و نامه ای،کاملا رااحت گواهینامه مو گرفتم… همش با خدا..
بگم ک گواهینامه گرفتن برای اتباع کلا داستانش فرق داره…
من باورهامو در همین کارهای روزانه تست کردم و عملی کردم..
از همین کوچیک کوچیک ها شروع کردم
درتمام این لحظات دلم قرص بود..
حالا معلومه یکی بیاد بگه مثلا بختت بسته است برای من جوکه..
اینک قدرت زندگی من دست کس دیگ است برای من خنده داره
ک نبود استاد
اینها تا همین چند سال پیش نبودــ ساختم،باکمک خدا و فایل های شما ساختم…
حالا تکاملی میتونم برای اهداف بزرگم قدم بردارم با توحیدی ک فقط تو فایل نشنیدم
با توحیدی ک در عمل نتیجه شو دیدم..
مثال دارم فراوان…
و اما خیلی جاها هم هنوز اون تغییر شخصیت درونیم صورت نگرفته،
لازمه بررسی کنیم
رفتارهامونو، واکنش هامونو،
مسائلی ک همش تکرار میشه و اذیت مون میکنه…
من فایل گوش دادم درست
ایا من عمل کردم…؟؟؟؟؟؟؟
استاد سپاسگزارم برای وجودتون…. ک مارو با حقیقتی اشنا کردین ک لازم بود از گمراهی رها بشیم..
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به استاد عزیزو مهربانم
سلام به استاد شایسته قشنگم
سلام به دوستان ارزشمندم
الهه هستم
واقعا ازتون سپاسگذارم بابت این فایل های ارزشمند
و خداوند رو سپاسگذارم بهم فرصت اینو داد که در جلسه ششم این پروژه شرکت کنم
استاد یک باور مرجع رو شما بارها و بارها در تمام فایل هاتون تکرار کردید که ماها خالق زندگی خودمون هستیم
این فقط یک جمله نبود برای من یک دنیا حرف پشتش بود که تازه بعد از گذشت دوسال تازه دارم درکش میکنم و ازش درعمل استفاده میکنم
به قول خودتون اگه چیزی عوض نشده یعنی تو هنوز اون آدم قبلی هستی با همون واکنش های قبلیت
من در رابطه با فرزند و همسرم خب چالش هایی دارم که انگار تازه دارم درک میکنم رفتار اون ها بامن از آیینه درون من میاد
من اگر در ذهنم نسبت به بعضی کارهای فرزندم یا همسرم گارد داشته باشم معلومه اونا فرکانس من رو دریافت میکنن و اوضاع کمی بهم ریخته میشه در گذشته که من ناآگاه بودم از این قوانین یک آدمی بودم که به شدت توجهم روی بدی ها و نکات منفی طرف مقابلم بود ولی بعد از فهمیدن قانون توجه بیشتر حواسم به خوبی های پسرم و همسرمه اما چون هنوز درونی نشده ممکنه بازهم توجهم بره روی نکات منفی شون که این ریشه ای درمن ولی زمانی که رها میکنم خودم رو و مشغول کاری میکنم تا از یادم بره و بعد که آروم شدم میام به خوبیهاشون فکر میکنم واقعا بعدش دوباره همه چی خوب میشه خدارو شکر اما اینکه چرا هی تکرار میشه فقط برمیگرده به من که دارم از فاطمه جان محرمی عزیزم یاد میگیرم که چطور برخورد کنم با این پاشنه آشیل و آرام تر باشم چون واقعا الگوی خیلی خوبی هستن در روابط مخصوصا با همسر و فرزندانشون عاشقتم فاطمه جانم
و اینکه خداوند به همه ما فرصت داده تا تغییر کنیم و همیشه خودمون رو بهبود بدیم و من عاشق این بهبود دادن های خودم شدم چون کیفیت زندگیم رو که با گذشتم مقایسه میکنم میبینم واقعا بهتر شده
خداوند رو سپاسگذارم که به همه ماهایی که اینجا هستیم فرصت تغییر داده تا زندگی بهتری رو خلق کنیم
عاشقتونم
به نام خدایی کهدر همین نزدیکیست
به نام خدای عشق
به نام خدای دوست داشتن وبه نام خدای مهربانی
سلام و درود به استاد عزیزم
چه زمانی متوجه شدی که تغییر کردی؟؟؟
زمانی که متوجه شدم چقدر نجواهای ذهنیم تغییر کرده .
زمانی که متوجه شدم دیگه خبری از اون خود سرزنشی ها نیست.
زمانی که در برخورد با تضادها رفتاری متفاوت از گذشته در خود دیدم.
زمانی که دیدم بیشتر از روز ارامش دارم و حالم خوبه.
زمانی که صبح با کللی انرژی از خواب پا میشم و دیگه خسته و در مونده نیستم.
زمانی که دیدم چه اهدافی دارم و برای رسیدن به اهدافم با اشتیاق دارم یکی یکی قدم هامرو بر میدارم.
زمانی که با تمام وجودم پذیرفتم خودم خالق شرایطم هستم واگر الان در جایی هستم که دوست ندارم بخاطر اینه که خودم به وجودش اوردم نه هیچ کس دیگه ای .
زمانی که تمرکزم رو از روی زندگی اطرافیانمبرداشتم و گذاشتم رو خودم و اهدافم
زمانی که ادم های دور وبرم رفتارشون باهام تغییر کرد.
استاد من همون اول که وارد سایت شدم طبقه پایین ما دوستی زندگی میکرد که کللی از روز هم همدیگه رو میدیدم .
و کللی برام نشتی انرژی داشت.
و همون موقع به شهر دیگه ای مهاجرت کرد و من خیلی راحتر تونستم ذهنم رو کنترل کنم.
حتی با مادرم و خواهرم هم تماسمون خیلی کم شده .و اگه دیداری هم باشه همش عشقه و همش خنده و حس خوبه.
استاد دیدن همین نتایج باعث شده من همچنان با شما باشم و بخوام که در این مسیر بمونم .
همین چند روز گذشته
من دچار تضادی شدم که نجواها و حرفهای اطرافیان از همه طرف داشت بهم حمله میکرد.
ولی من چیکار کردم ؟
همون ساعت اولیه نشستم با خودم حرف زدم و گفتم از کجا معلوم اونطور که همه میگن پیش بره.
من توکلم به خداست .
من میدونم هر اتفاقی برام بیفته حتما به نفع منه .
وکللی باورهای دیگه که در دوره ی هم جهت با جریان خداوند یاد گرفتم رو به خودم یاد اوری کردم تا احساسم خوب شد .
اون چند روزه با خوابیدن و بیرون رفتن نزاشتم ذهنم نجوابده و بخواد منو از اتفاقی بتوسونه که هنوز نیفتاده .
خودم دیدم چقدر عالی تونستم کنترل ذهن بکنم .فردای همون روز شخصی که ازش جنس میخرم برای مغازه .
زنگ زد و گفت حدود پنج ماه پیش من بیست میلیون اشتباه براتون فاکتور کردم و الان
متوجه شدم.
تازه گفت خداوند چقدر دوستون داشته که من متوجه این اشتباه شدم .
و کاری رو انجام دادم که هیچ وقت انجام نمیدادم(چک کردن فاکتورها بعداز چند ماه)
همون لحظه بود که با خودم گفتم خدایا عاشقتم این نتیجه ی همون کنترل ذهنیست که من این چند روزه موفق شدم داشته باشم .
احساسم ، ایمانم این روزها خیلی عالیه .
میدانم که کلللی نتیجه بزرگ در راهه که به زودی میام و براتون با ذوق و شوق فراوان مینویسم.
عاشقتم استادم.
وقتی موسی میخواست وارد راهی بشه که ازش ترس داشت و نمیدونست آخرش چی میشه، دعای زیبایی کرد که یه قسمتش این بود: وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی، و خدایا کارمو ساده کن، میسّر بشه برام، بتونم از پسش بر بیام
مشکل ما چیه؟ إِنَّ سَعْیَکُمْ لَشَتَّى، سعی و تلاشمون خیلی پراکندست شاخه به شاخه زیاد میپریم، تمرکز روی هدف خاصی نداریم، آهسته و پیوسته پیش نمیریم. یا انقدر سریع شروع میکنیم که دلزده بشیم و ولش کنیم، یا انقدر دست دست میکنیم که خسته بشیم و ولش کنیم.
فَأَمَّا مَنْ أَعْطَى، اما اگه همه تلاشمون رو معطوف کنیم به هدفمون، وَاتَّقَى، و پرهیز کنیم از شاخه شاخه پریدن جلوی پراکنده شدن ذهنمون رو بگیریم و ادامه بدیم؛ و ضمنا مدیریت خدا رو فراموش نکنیم، نشانه هاش رو ندیده نگیریم: وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَى، تصدیق کنیم هر پیش آمدی حُسنی داره، خیریتی داره، به فال نیک بگیریم و انعطاف پذیر باشیم
اونوقته که: فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَى، ساده میشه وجودمون، میسّر میشه کار واسمون، از پسش بر میایم، سخت نمیگذره برامون
پس کلید موفقیت اینه که:
هدفمون کاملا مشخص باشه. شاخه به شاخه نپریم. آهسته و پیوسته پیش بریم. اتفاقات همزمان رو به فال نیک بگیریم.. وارد گود که شدیم، ادامه بدیم و کنار نکشیم. بدونیم فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا، قطعا با تحمل سختی، آبدیده میشیم و کار برامون ساده میشه
اگه الان با مشکل خاصی دست و پنجه نرم میکنم، حتما توان تحملش رو هم دارم. لَا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا، خدا تکلیفی نمیده به کسی، إِلَّا ما اتاها، مگر به حد توانی که بهش داده. سَیَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْرًا، به زودی خدا بعد اون سختی، آسونی قرار میده
مثل مربی باشگاه که وزنه ای به کسی نمیده، مگر در حد توانش (وُسعها). یعنی نه انقدر سبک که بی فایده باشه، نه انقدر سنگین که له بشه. و حتما بعد هر وزنه سنگین، بعد هر سختی، استراحت میده تا عضله ها نفسی تازه کنن و آماده بشن واسه تمرین بعدی.
هدف مربی باشگاه، بدنسازیه. هدف ربّ العالمین، آدم سازیه. مربی اگه وزنه های سنگین میده، دشمنی نداره با شاگرداش! میخواد عضلاتشون رشد کنه. خدا هم اگه آزمونهای سخت میده به ما، دشمنی نداره با بنده هاش! میخواد ظرفیت روحیمون رشد کنه، آماده بشیم واسه مراحل بعدی.
سلام خدمت هم مسیر گرامی سیما خانم
از کامنتتون خیلی لذت بردم چقدر قشنگ آیه های قرآنی رو با قوانین جهان هستی تطبیق دادین، تحسینتون می کنم و امیدوارم در مسیر موفقیت ها تون روز به روز شاهد پیشرفت های بیشتری باشید.
در پناه الله یکتا
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به بهترین استاد دنیا و مریم جان شایسته و دوستان عزیزم
این نکته که ما فقط باید روی خودمان تمرکز کنیم و خودمان را بهبود دهیم بزرگترین نکته در شروع روند موفقیت است ، ما نمیتونیم یک نفر دیگه رو تغییر بدیم ولی میتونیم با بهبود دادن خودمون اوضاع رو به نفع خودمون تغییر بدیم ، حالا این تغییر اوضاع میتونه به این شکل باشه که شخص از زندگی ما بره یا رفتارهاش رو به نفع ما تغییر بده و بمونه ، ولی تنها چیزی که ما روی اون کنترل داریم خودمون و جهان خودمون هست پس باید روی خودمون تمرکز کنیم
استاد ابتدای امسال بسیار زیبا مسیر رو بزای ما توضیح دادند و گفتند هدف اصلی امسال رو بهبود شخصیتی خودمون قرار بدیم و من هر روز صبح توی تمرین فانوس دریایی می نویسم که امروز فقط کمی بهتر از روز قبل خواهم بود و به لطف خدا از ابتدای سال تا الان به لطف همین تغییرات بسیار کوچک خیلی زیاد تغییر داشتم ولی در بعضی موارد تغییرات نداشتم و این رو به خودم تکرار میکنم که اونجایی که نتیجه نمی گیرم ینی هنوز تغییر نکردم چون اگه تغییر می کردم لاجرم نتیجه به همراه اون میومد
استاد نمونه واقعی بهبود دائمی سایت شماست ، شما همواره درحال تولید محتوای جدید یا بهبود محتواهای قبلی هستید و این پویایی بسیار واضح هست و وقتی شما تصمیم گرفتید قیمت محصولات رو عوض کنید من خیلی سریع به خودم گفتم که چون محصولات بهبود داشتند پس باید قیمتشون هم افزایش پیدا کنه و این رو خیلی عالی پذیرفتم
از شما سپاسگزارم برای تهیه این فایل رویایی
در پناه الله یکتا شاد و تندرست و ثروتمند باشید
به نام خدایی که هرچه چه دارم از اوست
سلام به یکی دیگر از برادران خوبم در سایت عباسمنش …
امیدوارم حالت عالی باشه …
ممنونم از کامنت زیبایت …
چقدر این جملاتت شبیه به جملات خداوند بود …
وقتی گفتی
باید روی خودمان تمرکز کنیم و خودمان را بهبود دهیم بزرگترین نکته در شروع روند موفقیت است ،
….
عالی بود …
میدونی …از خدا …درحالی که سرگردان بودم درون خود و تشنه ی انجام کاری تا پول آنی بدست بیارم …
پرسیدم خدایا باید حرف بزنیم چیکار کنم …
و اونم همینو گفت …
گفت میشه بقیه رو ول کنی …
میشه بچسبی به خودت …
تمام تلاش های بی ثمری که میکنی به خاطر مقایسه هاست که با خودت میکنی …حالا چه قبلا چه الان …
برای چی خودتو مقایسه میکنی با دوستت که درآمد داره ؟
برای چی با کسایی که پیج دارند مقایسه میکنی…
برای چی ؟
بابا ول کن همه رو …
ول کن …
بچسب به خودت به اهدافت به رشد خودت …
پولم می خوای من بهت میدم …
لیاقتت رو بیشتر کن …
تمرکز کن …
ممنونم ازتون …
تیکه های زیبای دیگه ی کامنتتون …که کپی کردم این ها بودند …
نمیتونیم یک نفر دیگه رو تغییر بدیم ولی میتونیم با بهبود دادن خودمون اوضاع رو به نفع خودمون تغییر بدیم ، حالا این تغییر اوضاع میتونه به این شکل باشه که شخص از زندگی ما بره یا رفتارهاش رو به نفع ما تغییر بده و بمونه ، ولی تنها چیزی که ما روی اون کنترل داریم خودمون و جهان خودمون هست پس باید روی خودمون تمرکز کنیم
امروز فقط کمی بهتر از روز قبل خواهم بود…..
ممنونم ازتون …
منتظر نتایج بی نظیرترین هستم …
در پناه الله یکتا باشید
سلام بر ملیکای عزیز امیدوارم که حالت عالی عالی باشه
الان اومدم کامنتت رو خوندم ولی تازه میفهمم که این کامنتت مال گفت گو با دوستان هست!
چقدر لذت میبرم از اون طرز فکری که در موردش نوشتی
اینکه اصلا نباید خودمون رو مقایسه کنیم و فقط باید بچسبیم به خودمون!
امروز چند نفر رو دیدم که داشتن میگفتن که بچه فلانی فلان و بچه بهمانی بهمان ولی بچه ی ما مثل اونها نیس!
و همون جا به خودم گفتم ببین که چقدر مقایسه قاتل زندگی هست و چقدر ما رو در فرکانس منفی نگه میداره!
اسمت برام آشناست و یادمه که در قدم اول کامنت گذاشته بودی که چطور رویایی به این دوره هدایت شده بودی!
و اغلب هم کامنت های دوست عزیزم سید حسن رو جواب داده بودی! ی حسم گفت به کامنتت پاسخ بدم و بگم که ببین چقدر این نکته ای که در مورد مقایسه گفتی برام کمک کننده بوده و چقدر این مسیر رو برام هی جذاب و جذاب تر میکنه!
شکر الله بابت این سایت و آگاهی هاش و کامنت های بی نظیرش!
به نام خدایی که هرچه دارم
سلام برادر عزیزم
راستش را بخواهی از همان روزی که این کامنت را برایم گذاشتی ذوق زده تو را به یاد می آورم تا برایت پاسخی بنویسم …
راستش را بخواهی باورم نمیشود که اینقدر سال زود میگذرد…و چیز زیادی به انتها نمانده …
زندگی ام
روی پستی ها و بلندی های بیشماری افتاده و بسیاری از آنها به خاطر ایستادن و بهتر است بگویم تغییر نکردن من است …
بگذار رو راست باشم …حس خستگی و دیدن روز های متوالی که طی میشود…مرا میکشد…
دلم میخواد 10 روز در سکوت طبیعت به دور از هر کس و هر چیز و دغدغه ای با چند دفتر و خودکار به حال خود رها شوم …این روز ها در بین روزمرگی ها و دقیقه ها و ساعت های تکراری ،به صورت ناگهانی شاید برای چند ثانیه به خودم میایم…به اطرافم نگاه میکنم ..همه چیز را از دریچه بازی میبینم که درونش هستم و از خودم میپرسم …
چه شد که آمدم؟ برای چه آمده ام …چرا …من چقدر اینجا هستم …به کجا قراره برم …چه کار باید انجام دهم …
و همان لحظه فکر اینکه مطمئنم وجود داشتم و از قبل بوده ام و به همان جا باز میگردم ولی نمیدانم کجاست …مرا غرق میکند برای یک لحظه اهمیت داشتن همه چیز برایم کم میشود ..شهرت ، ثروت ، پدرومادر ، برادر ،محبوبیت ، عشق زمینی ، دانشگاه ، درس ، مدرک ….و تمامش را مانند مسیر هایی جلویم میبینم که انگار الگوییست که انسان ها کشیده اند و از ان پیروی میکنند ….
به دستانم نگاه میکنم و ان ها را تکان میدهم …مثل بازیکنی در یک بازی ویدیویی گویا تازه متوجه شده که در بازی قرار دارد و این بدن وسیله ی او برای حرکت در بازیست….
طولی نمیکشد که با صدایی از روزمرگی از مادر یا برادر یا صدای محیط دوباره به زندگی ام بازمیگردد و ان را ادامه میدهم…
میدانم تجربه ی عجیبی است …
مثل این است که یک دفعه از جهان مادی جدا شوی و از جایی دیگر نگاه کنی که نمیدانی کجاست …و بخواهی چیز دیگری را ببینی که نمیدانی چیست …
شاید هم چون به تولدم نزدیک تر میشوم این حس را دارم …
از طرفی بعد از ان تنها کاری که میکنم انگار برای همان چیز هایی است که ان لحظه اهمیت ندارند…ولی انگار این دنیا به این ثروت ها و محبوبیت ها خیلی بها میدهد…
نمیدانم …شاید هم حس نادرستی ست ..
شاید هم به خاطر این است که به زودی 21 ساله میشوم و پا در 22 سالگی میگذارم…
سرعت زمان را بیشتر از هر لحظه دیگر حس میکنم …
چه زود یک سال گذشت …
چه زود دو سال از دانشگاهم رفت …چه زود به ترم 5 رسیدم …چه زود دیر میشود….
راستش دلیل حرف هایم را نمیدانم…حتی نمیدانم گفتنش درست است یا نه …اما کامنتت انگار دوباره مرا به ان حس پرتاب کرد ….
….
.
.
چه میخواهم …برای چه …
و….
.
.
همین کامنت را هم هدایتی و درخواستی بود …
شاید باورت نشود …
وویسش را ضبط کردم تا برایت بگویم ….
بگذار برایت ان وویس را بیاورم …..
.
..
…
….
بیا برگردیم به روزی که تو این کامنت را برایم نوشتی …..
ان روز
وقتی داشتم به سمت سلف دانشگاه میرفتم …
دوباره ان حس به من دست داد …
سوالات کلافه ام کرد و وقتی برگشتم انگار نجوایی به من گفت …چرا ستاره قطبی را جدی نمیگیری کافیست بگویی تا خلق شود …
پس
همینجور که داشتم راه می رفتم یه سری خواسته هام رو گفتم و به صورت گذری از توی ذهنم این رد شد که یعنی میشه یه نفر برای من کامنت بنویسه؟
همون لحظه ذهن منطقی من گفت نه بابا تو که اصلا چندین وقته که هنوز هیچ کامنتی رو ننوشتی برای چی یه نفر بیاد برای تو کامنت بذاره؟
تو که هیچ فعالیتی نداشتی و فلان و بیسار بهمان
بعد به خودم گفتم شایدم بشه ولی حالا اگرم نشد اشکالی نداره
شاید باورت نشه من همون چیزهایی که اون موقع توی ذهنم آروم مرور میکردم و با حس خوبش توی دانشگاه راه می رفتم خلق کردم …فقط همون لحظه ها ….
همون اتفاقات خوب برای من افتاد
توی همون روز من هدایت شدم به کتابفروشی خیلی زیبا وخوب و قبلش وقتی که داشتم می رفتم به سمت اون کتابخونه
یه بنز مرسدس بنز دیدم …از اون بنزایی که استاد توی فایلش میگه خیلی دوست داشته و وقتی رفته آمریکا اولین ماشینی که خرید اون بوده ……
با ذوق ازش عکس گرفتم البته که اون موقع میدونستم این بنزه ولی نمیدونستم همون مرسدس بنز slk معروفه که استاد خریده بودش
….
بعد از اینکه عکس گرفتم …چند قدمی دور نشده بودم که یه خانومی از اون طرف خیابون گفت دختر خانم وایساااا .گفتم چی ؟
…
اومد اینطرف ….
.
.
وقتی یه خانم ذوق منو دید که دارم فیلم می گیرم از اون طرف خیابون منو صدا زد و بعد به سمتم اومد و گفت میخوای بشینی توش باهاش عکس بگیری
من کلی ذوق کردم و گفتم مگه این ماشین مال شماست؟
و ما رفتیم به طرف ماشین
متوجه شدم که انگار مال شوهرشه و من توی اونجا توی اون ماشین زیبا نشستم و ازم عکس گرفت سه تا عکس خیلی خوشگل و خیلی خوشحال بودم و بعدها فهمیدم که وای این سقفشم باز می شده و ای کاش من بهشون می گفتم….
یعنی اگر اون ماشین دو نفره نبود احتمالا اینقدر ذوق منو دوست داشتن که بهم میگفتن بیا با هم بریم ……
(ایموجی خندهههههه)
جالب بود
خانمی که بهم گفته بود ظاهرا مثل من نبود…
من ظاهری ساده داشتم بدون هیچ آرایشی با چند تا جوش روی گونه هام و بدون هیچ آرایش و جراحی صورت
یه دختر خیلی ساده با یه مانتوی سورمه ای یه شلوار مشکی و یه مقنعه مشکی با یه کیف دانشگاهی که معلوم بود که از دانشگاه اومدم
اما
اون ،یه خانمی بود پر از آرایش با گونه های خیلی توپر با لب های درشت و مژه هایی که اصلا نمیذاشت چشمهاشو ببینم و بعدها وقتی که موبایلمو گرفت تا عکس بگیره ناخناش انقدر بلند بود که من تعجب کردم که چطور اصلا موبایل منو تونسته دستش بگیره و هر لحظه ممکن بود اون ناخنها از سنگینی موبایل بشکنه…
اما
یه چیز مشترک داشتیم؛ ذوقمون..
ذوق و روحی که باعث می شد حس زنده بودن بکنه اون وقتی که بهم نگاه کرد…
یه لحظه که به هم نگاه کردیم حس کردم انگار ما شبیه همیم انگار وقتی جلوی هم ایستادیم و به چشمهای همدیگه نگاه کردیم اون ذوق و شور و اشتیاقی که درونمون بود انگار آینه همدیگه بودیم…
.
همین باعث شد که یک لحظه دوتامون مکث بکنیم انگار اون خودشو توی من می دید
انگار انگار با خودش فکر می کرد…
انگار می تونستم فکرشو بخونم…
انگار داشت با خودش فکر می کرد که منم یه بچه ساده شبیه همین دختر بچه بودم دختری خیلی ساده و بیشیله پیله ولی الان با این همه چیز و اویزون کردن آرایش به روی خودم …..
من چه اتفاقی برام افتاده ……
.
من کلا در ارتباط گرفتن با جنس موافقم خیلی راحتم خیلی راحت میتونم ابراز احساسات بکنم و همون موقع که اینو گفت خیلی با ذوق زیادی این کار رو انجام دادم ولی وقتی که فهمیدم همسرشم باهاشه خیلی محترم تر شدم و خیلی سر و سنگین تر شدم و خیلی زودترم ازشون جدا شدم یعنی شاید اگر اون آقاهه نبود من اصلا خودم رو نمی گرفتم و خیلی راحت تر صحبت می کردم ….گرچهههه همین الانشم وقتی فکر می کنم به رفتارم می بینم که وای خیلی راحت تونستم ابراز احساسات کنم ….
راسش …
برعکس اون خانم
آقاهه خیلی بیشیله پیله بود شبیه استاد بود موهاشو کامل زده بود و کچل بود و ریش و سبیل و اینام هیچی نداشت
با تیشرت و شلوار ساده ای بود … و با تعجب به من و همسرش نگاه می کرد و دوست داشت که یه کمکی بکنه ..جالب بود که اونم براش جالب بود که همسرش اینقدر با ذوق دوست داره که من این کار رو انجام بدم و وقتی به من نگاه می کرد خیلی با حس خوبی نگاه می کرد انگار که با تعجب به اون حس ذوقی که من برای این ماشینی که برای اون عادی شده بود فکر میکرد ….یه جورایی …تعجب کرده بود.
.
.
.
.
اون روز خیلی فوق العاده بود چون اصلا فکر نمی کردم که همچین اتفاقی برام بیفته و همچین عکسهایی با همچین ماشینی بگیرم راستش اون ماشین خیلی راحت بود خیلی زیبا بود وقتی توش نشستم انگار واقعا روی آب نشسته بودم اینقدر راحت بود
با این که من همیشه ماشین های بزرگ و شاسی بلند رو دوست دارم ولی این اولین بار بود که توی یه ماشین شاستی کوتاه می نشستم و اینقدر حس خوبی داشتم…
همون روز به اون کتابفروشی رفتم و اون تمرینی که باید انجام می دادم برای نویسندگی انجام دادم راستی گفتم تمرین چند روزی هم هست که اون تمرینو انجام ندادم انگار بعد از یه مدت انگیزه ها میخوابه و خب سر کشی های ذهنم بیشتر میشه بعد از اون شب که شد و خوابیدم و این چیزها رو مرور می کردم شاید باورت نشه ولی من تا شب شارژ بودم و حتی تا فرداش که این یه معجزه بود و وقتی که من الان میتونم با همچین ماشینی عکس بگیرم پس قطعا میتونم همچین ماشینی بخرم و همینطور می زدمش توی اینترنت و عکسمو به داداشم نشون می دادم که من با یه مرسدس بنز عکس گرفتم …..
خلاصه فردای اون روز متوجه شدم که یه کامنت از طرف شما دیروز برای من ارسال شد که اینم همون خواسته من بود و من با تعجب به خدا نگاه می کردم و می گفتم ببین ببین پس تو هر کاری که من بگم انجام میدی پس تو تو واقعا واقعا منو خالق زندگی خودم کردی….
.
.
و اون کامنت شما بود …
ممنونم از کامنت خوبتون که اینقدر محبت آمیز و خوب با من صحبت کردین راسیاتش خیلی خوشحال شدم از اینکه شما من رو به یاد آوردین منم شما رو فراموش نکردم اصلا ….
مخصوصا اون روزی کامنت شما رو با دل و جون میخوندم و اومدم و یه سری به پروفایل شما هم زدم ومطالعه کردم
مخصوصا اونجایی که توی کامنتهاتون می گفتین اگر دوازده قدم رو بخریم و جام های دوازده قدم رو بگیریم که دیگه عالیه
راستش من اون روز که این کامنتتون رو خوندم قبطه می خوردم چون من هنوز قدم اول رو هم نداشتم و آرزو داشتم قدم اول رو بخرم ولی شاید باورت نشه الان قدم سومم با کلی نتیجه ی بی نظیر که ولی الان کم می شمارمش و به خودم میگم خب که چی ؟من بیشتر از این رو می خواستم….
غافل از اینکه من همین چند ماه پیش همین چهار پنج ماه پیش حتی فکرشهم نمی کردم که همچین نتایجی بگیرم و تمام این نتایج برای من یه آرزو بود آرزوی خیلی دور و دست نیافتنی…
کامنت شما بهم یادآور شد که ملیکا ببین که از چه مسیری اومدی …یادت نره هااااا
الان یکمی اوضاع بهم ریخته ولی بازم خیلی از مسیر دور نشدم ولی الان متوجه میشم که قبلانا چقدر فعالیت داشتم….
چقدر این قوانین رو سعی می کردم درک بکنم و الان واقعا خیلی دارم بهش بی توجهی می کنم
و این خیلی بده…
اما کامنت شما بهم نشون داد که واقعا ما خالق زندگی خودمون هستیم و با اینکه شما اصلا نیاز نبود برای من کامنت بذارین اما خدا بهتون گفت که این کار رو انجام بدین چون من خالق زندگی خودم هستم و به خدا گفته بودم که این کار رو برام انجام بده.
سعی می کنم بیشتر بیام چون بیشتر با خودم صحبت می کنم و کمتر می نویسم و این خوب نیست و الانم که دارم برای شما می نویسم در واقع دارم صحبت می کنم و این وویس رو میدم به یه نرم افزاری تا برام متنش بکنه و برای شما بفرستم چون ویرایش کردنش برام خیلی راحت تر از اینه که بشینم بنویسم
چون خیلی مشغول شدم البته الان خیلی کارا ریخته به هم و خیلی اتفاقات افتاده که واقعا حس می کنم در کنترل من نیست بعضی وقتا واقعا توی روزمرگیم غرق میشم و بعد به خودم میگم برای چی داری این کارو با خودت می کنی چرا به خودت نمیای اصلا از کجا اومدی به کجا میخوای بری هدفت چیه چرا اینها رو مشخص نمی کنی چرا روزتو سریع شب می کنی یادم میاد که پنجشنبه هفته پیش که الان یه هفته گذشته به خودم می گفتم خب من از شنبه شروع می کنم و دقیقا این کارا رو انجام میدم و الان باور نمی کردم که یک هفته گذشت و چقدر زود میگذره این زمان و چقدر من به خودم و رشدم و تکاملم بی اهمیت شدم…..
راستش از اون روزی که متوجه شدم شما برای من پیام گذاشتین نمی خواستم بازش کنم البته که بازش کردم یعنی از طریق ایمیلم باز کردم ولی از طریق سایت باز نکردم که اون نقطه همیشه اون بالا باشه که من حتما باید برای این برادر عزیزم کامنت بنویسم
قبلا خیلی متعهدتر بودم نسبت به نوشتن کامنت و خیلی هم خوب می شد و الانم مطمئنم که خیلی خوب میشه ولی نمیدونم چرا دیگه نمیتونم زیاد بیام توی سایت یا نمیتونم دیگه زیاد بنویسم یا نمیدونم نمیخوام یا یه چیزی از درونم بهم میگه که ولش کن یا بذار برای فرصتی بهتر برای موقعی که کاملا تسلط داری و با حس خیلی خوبی میتونی بنویسی البته که اون کامنتهای بی نظیری که همیشه می نویسم هیچ وقت این اتفاق نیفتاده که تمام شرایط خوب باشه ولی کامنتها بی نظیر شده حتی بعضی وقتا مطمئنم که نمیدونستم چی میخوام بنویسم ولی فقط می نوشتم.…..
یا مثلا بعضی وقتا به خودم میگم خب این حرفهایی که میخوای بنویسی رو بذار برای خودت یعنی بنویس و بذار توی سایت خودت و بعد حالا توی اون سایت دیگه هم بارگذاریش بکن نمیدونم از کی این فکرها اومد توی سر من که باعث بشه منو از نوشتن کامنت دور کنه
برات جالبه که برات بگم من داره بیست و یک سالم میشه و واقعا هنوز به اون چیزی که میخوام نرسیدم هنوز خیلی توی سردرگمی های مختلفی گیر می کنم هنوزم خیلی کارها میخوام همزمان انجام بدم و به هیچ کدومشونم نمیرسه….
ولی این ایده خوب بود که من وویس بگیرم و بعد متن ها رو به همدیگه بچسبونم اینم ایده خوبیه
ولی نوشتن یه چیز دیگست… گرچه من دفترچه های زیادی الان خریدم و دارم می نویسم و این باعث میشه که متوجه بشم که باید چیکار بکنم
راستش نمیدونم تا کی قراره ادامه پیدا بکنه ولی دوست دارم بیشتر بیام توی سایت یه چیزی بگم من یه شغلی پیدا کردم به نام کامنتوری که با کپی کردن پیس کردن میتونستم درآمد کسب کنم البته که خیلی وقتمو می گرفت خیلی تمرکزم می گرفت و هر دفعه هم با حرفهای خیلی بدی مخصوصا این آخریا ازشون جدا شدمممم
و دیگه کار نمیکنه…الان دو هفته که دیگه باهاشون کار نمیکنم و اعصابم خورده چون حس میکنم هر روز پول نمیسازد و این اصلا حس خوبی نیست …
از اینکه پول نمیسازد…خیلی بدم میاد …و اعصابم خورده ..
اما با اون تجربه انگار
یه جورایی یه حسی بهم میگه تو با نوشتن میتونی پول در بیاری برای چی باید رایگان این کار رو انجام بدی … غافل از اینکه من با همین نوشتن حالم خوب می شد با همین نوشتن خودم رو بهتر می شناختم و نمیدونم واقعا از کی این فکر اومد توی ذهنم….
حس شرمندگی دارم الان …دلم نمیخواد اینو بنویسم …ولی انگار باید مینوشتم
….
ولی دوست دارم از شرایط الانم بگم مثلا اینکه الان برای خودم هدف مالی میذارم و سعی می کنم به اون هدف مالی برسم هرچند الان دو هفته گذشته و من واقعا نتونستم به اون هدفی که بگم حتی نصفشو برسم…
ولی مطمئنا که این اتفاق میفته و مطمئنم که وقتی که من همچین هدفی رو میذارم وقتی جهان تعهد من رو ببینه وقتی جهان ببینه که من پول پس انداز می کنم بدون اینکه نگران باشم قطعا کمکم میکنه وقتی جهان ببینه که من واقعا میخوام تغییر بکنم و وویسا رو گوش میدم و کامنت می نویسم قطعا کمکم میکنه و مثل همین چندین ماه پیش راه هایی رو جلوی پام میذاره که هیچ وقت نبوده و اصلا نمی دیدمش
چند روز پیش چند روز پیش که چه عرض کنم همین دوشنبه رفته بودیم استخر و اونجا یه دونه سونا بخار بود وقتی که وارد سونا بخار می شدی فقط میتونستی شاید یک متری خودت رو ببینی و بقیه جاها رو بخار گرفته بود حتی بعضی وقتا من وارد می شدم و فکر می کردم هیچ کس نیست… ولی یکم که جلوتر می رفتم اون طرف حوض می دیدم که نه نگاه کن سه نفر اونجا نشستن همین باعث شد که خدا انگار درونم بهم بگه؛
ببین زندگی تو هم همینه.
تو فقط خواسته هات رو بگو من برات اون طرف این بخارها می چینم و حرکت کن…
تو هیچ وقت نمیتونی اون طرف بخارها رو ببینی مگر اینکه حرکت بکنی و بیای جلو و امید داشته باشی به اینکه من یه چیزی یه کسی یه کاری رو اون جلو گذاشته باشم ….شاید همین موضوعه که منو درگیر خودش کرده و نمیذاره حرکت کنم چون واقعا همه ی جلومو نمی بینم
یادم افتاد به اون قسمتی از سریال زندگی در بهشت که همچین مهی پردایس را در بر گرفته بود….
که حتی خونه پرادایس هم پیدا نبود و هرچی خانم شآیسته جلوتر می رفت فقط یه نمای خیلی مبهمی ازش بود …
توی همون قسمت وقتی که تموم اون مه ها برطرف شد فضای زیبای پردایس و اون دریاچه زیبا و اون درختان رو می دیدید
این باعث شد که برم کامنت بچه ها رو بخونم و یکی از کامنت های دوست عزیزمون نوشته بود چقدر زیباست که پشت تمام این مه ها یه همچین نعمت بزرگی وجود داره و تنها وقتی که مه ها رفتن ما تونستیم کل این زیبایی ها رو ببینیم
و زندگیهم همینه، زندگی همین بهشتیه که ما باید درونش حرکت بکنیم حتی اگر نعمت هاش رو نبینیم و بدونیم و مطمئن باشیم که در مسیر نعمت های خداوند هستیم
این جملش و این تجربه ی من باعث شد باور کنم که آقا همه چیز اون چیزی که می بینم نیست ….
هیچ چیز اون چیزی که می بینم نیست….
……………
..……
….
..
.
راستشو بخوای
هم می ترسم هم میخوام هم خوشحال میشم که برم اون چکاب فرکانسیم رو باز کنم و ببینم توی اون چی نوشتم
البته یه جورایی میدونم مثلا میدونم که وضعیت مالی اصلا خوبی نداشتم الانم وضعیت مالی خیلی خوبی ندارم ولی حداقل قبل حداقل تا همین ده روز پونزده روز پیش یه درآمدی داشتم …
درسته الان زیاد درآمد ندارم و حتی شاید بگم چند روزیه که درآمد ندارم اما به هر حال اون حسی که کار می کنم و درآمد کسب می کنم رو دیگه ندارم یه حس اطمینانی که خب حداقل امروز صد هزار تومن کار کردم واقعا دوست دارم این حس رو بیارم
یکی از کامنتهای دوستان بود که می گفت من الان قدم پنج هستم و باورم نمیشه که هزینه ی دوره فقط حقوق یک روز منه
من قبلا که حقوقو نداشتم به خودم می گفتم یعنی میشه من درآمدم و اندازه پول دوره ها باشه و الان شاید باورت نشه درآمدم سه برابر پول دوره بود که من قدم سوم رو خریدم و برنامم این بود که قدم بعدی رو هم خودم بخرم اما وقتی که پروژه ی تغییر شروع شد به خودم گفتم بذار فرصت بدم و بتونم از این فرصت استفاده بکنم تا کامنتهای خوبی بنویسم و جام دستاوردها رو بگیرم و مطمئن بشم که قدم های قبلی رو به خوبی جلو بردم
راستش بایدم همین کارو بکنم خیلی از تمارین هست که انجامشون ندادم ولی خوشبختانه الان با اون یه دونه تمرینی که استاد توی جمله هاشون گفتن که خودشون انجام میدادن باعث شد من الان یه میلیون و ششصد تومن پس انداز داشته باشم
و حتی باعث شد درآمد این ماه قبلیم فقط چهار میلیون تومان باشه منی که برام درآمد یک میلیون و پونصد تومنی برای خرید دوره هاا که چه عرض کنم شاید عجیب باشه ولی حساب می کردم و می گفتم پولی که دولت بهمون میده ماهیانه سیصد تومنه …خب همه رو پنج ماه جمع می کنم تا بتونم دوره ی استاد رو بخرم و الان حتی بیشتر از اون پول من تا ماه پیش درآمد داشتم ….و حتی چی بگم همین ماه توی همین چند روز پیش من چهارصد هزار تومن درآمد دوباره داشتم و اینا واقعا نشونه های خدا……
…..
….
…
الانم دارم میرم به سمت یکی از کلاسامون یکی از استادایی که همه میگن وای چقد بد درس میده ولی شاید اگر که یکمی بهتر گوش بدن متوجه درس استاد میشن شایدم اگر اینا یکمی بخوان بفهمن بفهمن…..
استاد خوبیه ولی متاسفانه خیلی از بچه ها دوست دارن یه استاد بیاد و لقمه آماده رو بذاره دهنشون تا اینکه خودشون اون لقمه رو برای خودشون بگیرن….
ممنونم از کامنتی که گذاشتی و اینکه امیدوارم روز به روز موفقیت های تو هم بیشتر بشه دوستدار تو ملیکا….
.
.
.
.
یکی دو روزی از ابن وویس میگذره اما ترجیح دادم همشو حالا با یکی دو جمله وسطش بزارم …
میدونم کامنتم طولانی شد …و امیدوارم خسته نشده باشی …
تنها چیزی که دوست دارم بدونی اینکه …
ممنونم ازت که کامنت گذاشتی و تا آخرش خوندی …
در پناه الله یکتا باشی برادر فرکانسی عزیزم
سلام بر ملیکای عزیز
امروز اتفاق خیلی عجیبی برا من افتاد!
کلا من شوک هستم!
من در گذشته در یک فایلی از ی استاد که اصلا در مورد جذب نمی گفت و در مورد موفقیت مالی صحبت می کرد! شنیدم که باید با خدا معامله کنم!
اون زمان اینقدر این راهکار برام جالب و جذاب بود که خیلی زیاد تکرارش کردم و گفتم چقدر جذابه!
مثالش از خودش جذاب تر بود! من قبلا خیلی کتاب موفقیت میخوندم در 18 سالگی تا 20 سالگی!
داشتان این بود که استاد انتونی رابینز یعنی جیم رون میگفت که ده درصد درآمدتون برا بخشش هست!
و من واقعا جیم رو تحسین میکردم بابت این حرفش!
و می گفت وقتی که 10 درصد از بیزینست رو سهم خدا میکنی خدا خودش بزینست رو میچرخونه! و جیم رون تصمیم گرفته بود که هر سال این درصد رو بالا ببره! و در آخر جیم رون تونسته بود 90 درصد درآمدش رو ببخشه و اون ده درصد درآمدش اون قدر زیاد بوده که هر چی خرج میکرده تموم نمیشده!
یادمه من ی بار خیلی علاقه داشتم که ساعت هوشمند سامسونگ رو بخرم! چون گوشیم سامسونگ بود خیلی علاقه داشتم که گلکسی واچ اکتیو دو رو تهیه کنم اون وقت ها اصلا اپل واچ هم نمی شد باهاش تماس برقرار کرد و مکالمه کرد!
ولی ساعت چند سال قبل های سامسونگ به این قابلیت مجهز بود!
من علاقه داشتم به ساعت گلکسی واچ اکتیو دو ولی تا من میومدم پولش رو جمع کنم قیمت اون ساعت هی بالا و بالا تر میرفت!
من مجبور شدم برا اینکه فعلا ی ساعت بخرم و خودم رو خوشحال کنم برم سراغ ی مچ بند هوشمند که در قیاس با اون ساعت هوشمند سامسونگ حرفی برای گفتن نداشت!
من ی مپ بند هوشمند می بند دو خریدم و دو روز بود که داشتمش تا اینکه هی والپیپر های ساعت رو عوض میکردم!
بعد دیدم که ی والپیپر ساعت عقربه ای خیلی مشخص داره! به خودم گفتم که بگزار این پشت زمینه ی ساعت عقربه ای رو براش دانلود کنم! شاید خواستم برا پدر ست کنم ببینم که پدر خوشش میاد یا نه! میتونه بخونه یا نه چون پدرم از ساعت دیجیتالی سر در نمیاره!
شکر الله من تنها دو روز بود که اون ساعت رو خریده بودم رفتم گرمسیر پیش پدرم! مسئلی که پدر با ساعتش داد این بود که هی ز.د ز.د بند ساعت خراب می شد و مجبور میشیدیم که هی عوضش کنیم! و بعضی وقت ها هم ساعت ها اب میرفت توش یا شیشه تون تار می شد!
من گفتم خدایا هنوز این شور و شوق ساعت برام نخوابیده ولی اگر پدر بتونه این بگراند عقربه ای بخونه من میدم بهش!
من چند باری به پدر ساعت رو نشون دادم و دیدم که پدر میتونه اون رو بخونه و بفهمه ساعت چنده!
رو کردم به خدا و گفتم خدایا ببین من این ساعت رو میدم به پدرم و میدونم که تو میتونی برام بهترش رو تدارک ببینی!
با اینکه ذوق و شوق اون ساعت هنوز تموم نشده بود من خالصانه اون رو به پدرم بخشیدم!
پدرم از من پرسید که قیمتش چند هست من گفتم حدود یک میلیون!
پدرم گفت نه این ساعت گرونه برا خودت – مامانم میگفت پدرت هی ساعت خراب میکنه ببر برا خودت!
پول اون ساعت رو هم خودم درآورده بودم!
تا اینکه من بخشیدم به پدرم در هر صورتی و پدرم این ساعت رو خیلی دوست داشت!
خیلی خواسش بود که اون رو کجا میگزاره و وقتی میدید که ماهی ی بار باید شارژش کرد اون هم با یو اس بی خیلی لذت میبرو و همواره هواسش به اون ساعت بود!
به برادرم هم گفته بودم که هر طور شده این ساعت رو برا پدر شارژ کن!
تا اینکه تو ماشین زده بودن به شارژ که گم شده بود! من چند روزی نشد که ی هنر بند 6 خرید باز هم هفته ای نشد دست من و تقدیمش کردم به پدر با صفحه ی بزرگ تر و اینکه این دیگه مچ بند هوشمند نبود و ساعت هوشمند بود! فقط اینکه دو هفته ی بار باید شارژ می شد!
یادمه با این حال ساعت اکتیو دو سامسونگ که مد نظر من بود قیمتش خیلی بالا رفت و دیگه در سایت ها موجود نبود و خواهرم هم ی بار گفت اگر مدل جدید داره بیشتر پول بگزار رو هم اون رو بخر!
بالاخره من تصمیم گرفتم صبر کنم که مدل جدیدش رو بخرم البته که موقعی که قیمتش معقول شد!
تا اینکه گذشت مدت ها و گوشی قبلی من گلکسی a5 2017 مشکل دار شد و عالی کار نمیکرد که من تارگت گذاشتم که گوشی a52s تهیه کنم باز هم گوشی گرون شد و نتونستم بخرم که بعد گفتم a53 بگیرم که خدا هدایت کرد من رو که گوشی فلک شیپ سامسونگ رو بخرم برم گوشی س23FE رو بخرم که هم از سری گوشی پرچمدار سامسونگ هست و هم اینکه علاوه بر گوشی سری s ساعت هوشمند سامسونگ Galaxy watch 6 44mm رو خریدم با فیمت ده تومن و گوشی هم قیمتش بالای 26 بود!
یادمه که بهترین و جدید ترین گوشی سامسونگ بود و تازه اومده بود!
خواستم بگم که هدف ها هرگز نمی میرن و قطعا در موقع مناسبش میان و سوپرایز می کنند!
منی که سال ها طول می کشید که ی ساعت بخرم یا ی گوشی!
الان بهترین ساعت سامسونگ رو دارم که الان قیمتش 18 میلیون هست
گوشی سری اس دارم که الان قیمتش 50 میلیون هست
هنزفری سامسونگ رو دارم galaxy buds 2 pro که قیمتش 9 تومن هست
و همچنین تبلت قوی سامسونگ رو دارم galaxy tab s10 fe plus هست که قیمتش 60 تومنه
لب تاپ قوی ویندوزی دارم که الان به اندازه 100 تومن میرزه! i7 12700 ,16g ram ddr5 ,rtx 3050 ti ,512 ssd
شکر الله خداوند به موقع اش اینطوری روزی می دهد اگر این مسیر عالی رو ادامه بدیم!
الان عمه ام زنگ زد که اگر امکان داره تختت رو بده به مادر بزرگ که روش استراحت کنه الان کهولت سن داره اذیتش میکنه!
منم سریع اومدم خونه و دادم به مادر برزگ
الان اومدم تو سایت دیدم که نقطه ی ابی دارم خوشحال شدم!
دیدم که ی دفعه ده تومن بهم واریز شد منم سریع رفتم تو سایت دوره عشق مودت در روابط و همچنین دوره ی دستیابی به رویاها رو تهیه کردم!
تا امروز ظهر میگفتم که خدایا چطور میتونم پول جور کنم دوره عشق مودت رو بخرم الان شکر خدا هر دو دوره ای که نیاز داشتم رو خریدم!
ملکیا ی عزیز فقط میخوام بگم که موفقیت در ادامه دادن است – موفقیت در رها نکردن هست!
من ازت میخوام که مرتب رو دوره ها کار کنی و از فرایند رشدت لذت ببری و خودت رو با هیچکس مقایسه نکنی و پر قدرت ادامه بدی!
به موقع اش جوری نتایج میاد که مثل دیوونه ها فریاد میکشی!
سلااام استاد عزیزم و خانم شایسته جانم️
چقدر پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر فوق العادست من هر روز با ذوق سایتو چک میکنم تا ببینم گام جدید اومده یا نه تا با تموم وجودم گوش بدم و تغییر کنم ، ازتون بسیااااار سپاسگزارم.
و اما در مورد تمرین این گام:
اگر در روابط یا شرایط زندگیات احساسی از تکرار، رنج یا بیعدالتی داری، کمی درونت را مرور کن:
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟
من سر این سوال یک ساعت فکر کردم تا از ریشه این مسئله رو حل کنم امیدوارم تجربه ی من به شماهم کمک کنه.
من فرزند اول هستم و یک خواهر دارم که 9 سال ازم کوچیک تره از وقتی خواهرم به دنیا اومد همه ی توجه ها از من گرفته شد و رفت سمت اون
از وقتی اومد بین من و پدر مادرم کلی فاصله افتاد تقریحاتم گرفته شد چون همش درگیر بچه بودن و بسیار زیاد من رو نسبت به خواهرم حساس کردن که بغلش نکن سمتش نرو اذیت میشه و…
من اون موقع خیلی نادیده گرفته شدم و حتی توی درس هامم افت کردم احساس میکردم هیچکس به من توجه نمیکنه و برای هیشکی مهم نیستم پس اینجا بود که من احساس کردم چقدر مظلومم…
این داستان از سن 9 سالگی من شروع شد ببینید ریشه ی کمبود اعتماد به نفس چقدر عمیق بود…!
خلاصه خشم و ناراحتی من از خانوادم و رفتار هاشون و مخصوصا خواهرم از اون موقع در من شکل گرفت و من از اون موقعست که دارم فرکانس ناعدالتی رو به جهان ارسال میکنم…
همیشه به خودم میگفتم خدایا اینا چرا با من یه رفتار دارن با اون یه رفتار دیگه
چرا همیشه خواهرم انقدر به من زور میگه و زورش به من میرسه
چرا پدر مادرم انقدر تبعیض میزارن بینمون و چرا تا یه بحثی پیش میاد بدون اینکه بدونن داستان چیه انگشت اشاره رو میگیرن سمت من و منو توبیخ میکنن در حالیکه من هیچ کاری نکردم!
از وقتی که توجه ها ازم گرفته شد من همش دنبال این بودم که توجه پدر مادرم رو یجوری به خودم بگیرم مثلا از اون افت درسی در اومدم و کلی درس میخوندم حتی شب ها بیدار میموندم تا بهترین نمره رو بگیرم تا به من توجه کنن یا اون موقع ها توی ورزش و همه ی مسابقات مدرسه شرکت میکردم تا کلی تشویق و تمجید بشم از طرف پدر مادرم و فامیلا که بگم : منم هستم ! منم وجود دارمم! منم دختر خوبی هستم! بلکه به من یه ذره توجه و افتخار کنن…
این داستان ها ادامه داشت تا کنکور
گفتن باید بری پزشکی باید درس بخونی باید دکتر بشی منم با خودم گفتم باشه اگر اینجوری میتونم براشون دختر خوبی باشم اینکارو میکنم.
من کلی درس خوندم سه سال اخر رو تا اینکه از فشار استرس کلی آسیب جسمی به من وارد شد و من کم اوردم گفتم دیگه نمیتونم گفتن یعنی چی که نمیتونی یعنی از پس اینکار هم برنمیای؟!
و اونجا بود که گفتم من دیگه نمیتونم طبق خواسته ی شما عمل کنم و منی که انقدر درس خوندم و شاگرد اول بودم سال اخر کامل کنکور رو ول کردم و گفتم این خواسته ی من نیست و از اونجا تغییر من شروع شد . فهمیدم چقدر اعتماد به نفسم کمه.
چقدر تن به خواسته ی همه دادم به جز خودم!
و شروع کردم روی اعتماد به نفسم کار کردن.
من از وقتی روی عزت نفسم کار کردم خیلی پیشرفت داشتم عاشق خودم شدم ادم هایی که با من هم مدار نبودن با وجود اینکه خیلی صمیمی بودیم به طور ناخوداگاه از زندگیم رفتن بیرون.
ولی یه جای کار هنوز درست نشده بود اونم ناعدالتی ها توی خونه بود چون من نقش مظلوم خودم رو ول نمیکردم و سفت چسبیده بودم بهش.
تا اینکه چند وقت پیش از جهان چک و لگد بدی خوردم و فهمیدم که باید تغییر کنم و شروع کردم تغییر کردن فهمیدم خودم باعث همه ی اینا شدم من این فرکانس هارو فرستادم من چسبیده بودم به نقش مظلوم داستان و باید باهاش خداحافظی میکردم بعد از اون خداحافظی شروع کردم به تمرکز کردن روی زاویه دید جدید روی خالق بودن که من همه چیز رو با افکارم میسازم روی نکات مثبت خودم و خانوادم و اونا هم اروم اروم تغییر کردن رفتارشون باهام خوب شد و دارن بهتر و بهتر میشن و این بهبود تا زمانی ادامه داره که من شخصیتم رو بهبود میبخشم و فرکانس هام درست ارسال میشن.
استاد ازتون ممنونم که زندگی من رو با آموزه هاتون عوض کردید.
من به واسطه ی شما با خودم آشتی کردم و خودمو در آغوش گرفتم.
سپاسگزار خداوندم که به کمک کرد این تجربه رو با شما به اشتراک بزارم تا شاید به شما هم کمک کنه.
دوستون دارم در پناه خدای مهربون باشید️
به نام خدایی که همواره درحال هدایت کردنمونه ؛)
سلام به استادعباسمنش عزیز
سلام به استادشایسته جان
وسلام به اهالی این جهان توحیدی
امشب درتاریخ 9 آبان ماه 1404
اومدم توی دفترم باخدا حرف بزنم دیدم دفترم پر شده..الانم دسترسی به دفترجدید ندارم پس تصمیم گرفتم بیام توی سایت واینجا حرفامو برای خدا بنویسم …خداوندا هرآنچه که قلبم را به تو نزدیک ترمیکند را برقلمم جاری کن و کمکم کن که این اتصال رو بازهم قوی تر کنم….
خدایا مهربون ترین رفیقم،تنها شنونده ی تموم حرفهام ،ای تویی که هرساعتی از شبانه روز صدات زدم نه تنها صدامو شنیدی بلکه عاشقانه پای تموم حرفهام نشستی و دراخر گفتی: همین؟!!!همش همین بود؟!!!برای این غصه خوردی؟؟فدای سرت جان دلم …وباصبر وحوصله برام نقشه ی مسیر جدید رو از دل مسیری که من اشتباهی رفته بودم رو نشونم دادی وگفتی بفرما خانم مسیرازینوره …خدایا کجا میتونم مثل تو رو پیدا کنم؟؟؟تویی که هیچوقت حتی یکبار منو به خاطر اینهمه اشتباهاتم نه تنها مواخذه نکردی بلکه دوباره اون خود تو بودی که دستم رو گرفتی و گفتی بلند شو بازی هنوز تموم نشده… بیا این بار باهم ادامه بدیم … :)
خدایا تو دورانی از زندگیم قرار گرفتم که اگر با عقل فقط سه ماه پیشم بهش فکر کنم میگم حماقت محض کردم پاتوی این مسیر گذاشتم مسیری که تمامش پیروی از قشنگ ترین الهام زندگیم هست…میدونی توی این مدت سه ماهه اخیر بعضی وقتها که یهو ازین هیاهوی زندگیم فاصله می گیرم و از بالا به خودم نگاه میکنم یه آن به خودم میگم مطهره تو چیکااااااار کردی؟!!!!! بعد با یک ارامشی که تا به حال از خودم سراغ نداشتم بایک اطمینان با یک ایمان و گاهی اوقات هم یقین 100 درصدی به خودم میگم اگه این بار بشه چی؟؟اگه همه ی این مسیر درست ازاب دراومد چی؟؟من که میدونم درسته!!!من که میدونم قلبم به من دروغ نمیگه!!!اصلا من که تاحالا کلی ازین نیرو نتیجه گرفتم چرا بازهم بهش گوش نکنم؟؟چرا بهش اطمینان نکنم!!
اخه سه ماه زمان کمی نیست!! سه ماه منتظر موندن وقتی که هیچ نشونه ی محکمی نداری که به بقیه بگی حرفت رو اثبات کنی و نشونه ها فقط جوری هستن که تو میفهمی و اون خدایی که بهت گفته فقط تویک قدم بردار بقیش با من …
وهنوز قدم دوم نیومده … هنوز نمیدونی حتی وعده ای که خدا بهت داده چطوری قراره محقق بشه … من وقتی این صبر خودم رو دیدم کلی به خودم افتخارکردم کلی برای خودم ایستاده کف زدم کلی قربون صدقش رفتم ؛) من همون مطهره ای هستم که همه به عجول بودن میشناختنش حالا چیشده!!! استاد بخدا که اگر تنها دستاورد این پروژه ی توحیدی الهامی همین اضافه شدن اپشن صبر به شخصیت من بوده باشه من تا ابدالدهر مدیون شما واون خدای درونتون هستم ….
خدایا تو همونی هستی که منو هدایت کردی به کامنتهای سعیده شهریاری عزیز ازحدودا دوماه پیش وبعد برای اینکه ایمانم رو به خودت محکم تر کنی پیامی روبه قلبم الهام کردی
که برای سعیده جان ببرم وبعد ازکلی مقاومت وقتی من پیامت رو براش رسوندم فهمیدم که اینها همش برنامه ی از پیش تعیین شده ی تو بوده اشتباه وتوهمی درکارنبود!!!چرا ازبین اینهمه ادم سعیده؟؟چرا خدایا؟؟تو اینطوری ایمان من رو قوی میکنی ؛)مگه نه اینکه سعیده هم هدایتی رو دریافت کرده درست شبیه به هدایت من؟؟درسته؟؟ هنوز برای اثبات درستی این حرف شاید زود باشه؛ولی مطهره اینطوریه وقتی یه چیزی به قلبش الهام بشه اونو به همه میگه از قضاوتها نمیترسه… از کنایه ها نمیترسه …خیلیا مسخره ش میکنن که توهم زدی،،بارها ذهنم گفته الان نگو،، درموردش حرف نزن ،،اگه نشه چی؟؟اما من ازون روزی که دیدم استاد جلوی دوربین دوازده قدم لباسش رو دراورد و جلوی همه گفت من هدفم اینه که به تناسب اندام برسم یاد گرفتم که نترسم…نه تنها از بیان خواسته ها واهدافم جلوی بقیه نترسم بلکه مثل استاد توی دوره ی قانون افرینش حتی از بیان الهاماتم هم نترسم …من عاشق اون قسمتی هستم که استاد میگه : خداوند به من الهام کرده که تمرکزت رو بزار روی دوره های قانون جذب و وقتی مقاومت من رو دید به من گفت که تو چی میخوای؟؟پول میخوای؟؟مابهت پول میدیم…اعتبار میخوای میخوای؟؟ما بهت اعتبار میدیم…ااونجا استاد خیلی توحیدی عمل میکنه ؛) واااای استاد عاشقتم اونجایی که میگی: من نمیدونم خداکی میخواد به این وعده ای که به من داده عمل کنه ولی من مطمعنم که یروز خدا به وعده اش عمل میکنه!!!
خدایا تو همون سیستم هوشمندی هستی که در برابر این حداز ایمان وجسارت تنها وتنها وتنها یک خروجی رو تحویل میدی واون خروجی چیزی فراتراز خواسته ی ماست … خودمم باورم نمیشه منی که یه روزی فکر میکردم اگر فلان دوره وفلان دوره رو از استاد داشته باشم دیگه حتی یک ثانیه هم ولشون نمیکنم و بیست وچهار ساعته پای اون اگاهی هام مدتیه که قفلی زدم روی این فایل هدیه ازاستاد که در بخش معرفی دوره ی قانون افرینش اومده (قسمت9)دقیقا اونجایی که استاد میگه: خدا به من وعده داده نمیدونم کی قراره این وعده محقق بشه ولی من مطمعنم که خدا به وعده اش عمل میکنه ؛)استاد اون تیکه رو من هزاربار باید گوش بدم وهر هزار بار با خودم مرور کنم تموم دفعاتی رو که خدا میگفت ومن بدون چون و چرا به حرفش گوش میکردم و نتیجه همیشه حتی ازون چیزی که من فکرش رو میکردم و رویاشو داشتم هزااااار بار بهتر ودلچسب تر میشد ؛)
خدایا قلب من میگه این الهام درسته من نمیتونم منکر نشونه هایی بشم که تو از چپ و راست برام میفرستی خب؟؟من نمیتونم بیخیال حضور یهویی پاکیزه بارکزی عزیز وکامنتش زیر پنجمین قسمت پروژه ی پروانه بشم درست وقتی ک تو از دوهفته پیش اسم این دخترروتوی ذهن من مرور میکردی و من هرچی توی سایت گشتم نتونستم پیداش کنم و وقتی از تو درخواست کردم که خدایا خودت نام و نشونی ازین دختر رو نشونم بده تو پاکیزه رو برگردوندی توی سایت واین درحالی بودکه خانم سلیمی توی کامنتش نوشته پاکیزه جان مدتیه کم پیدایی چرا نیستی؟؟ تو اون دختر رو، قلم اون دختر رو، نوشته های اون دختر رو ،از قبل به من وعده داده بودی واین درحالی بودکه مدتها ازش خبری نبود درسته؟؟؟
خدایا دارم خیلی بهتر درک میکنم که: من لیاقت یک زندگی راحت وساده واسون و بدون زجر رو دارم یعنی چی!!! من نیاز داشتم برای حفظ ارامشم وکنترل ذهنم روی باورهای توحیدی کار کنم و تو میدونی که من چطور با خوندن اروم میشم و چه کسی بهتر از پاکیزه و چه چیزی ارام بخش تر از دلنوشته های توحیدی اون که درگذشته بارها وبارها من رو شیفته ی قلم توحیدیش کرده بود و الان درست در این برهه از زندگی تو چقدر دقیق میدونستی که چی برای این لحظه ی زندگی من خوبه !!!وچی میتونه بازهم زندگی رو برای من اسون تر و دلنشین تر بکنه و وقتی من ازت خواستم پاکیزه رو برام پیدا کنی و رها کردم چقدر قشنگ برام پیداش کردی خداااااااا !!!
خدایا برای این مسیرهای میانبر ازت ممنونم
برای این سایت بهشتی هزار بار شکرت
برای حضور پاکیزه وقلب پاکش هزار بار شکرت
خدایا برای تک به تک کلمات کامنت های توحیدی سعیده که بارها وبارها پیامت رو مستقیم به من رسونده شکرت
خدایا برای درک واگاهی هایی که دراین مدار جدیدم دریافت میکنم شکرت
خدایا به قول این جمله ی استاد توی جلسه ی اول از قدم 6 که میگه: مگه میشه یک نفر این جهان رو ببینه و نفهمه که این جهان داره هدایت میشه؟؟!!! ؛خدایا مگه میشه من این روزهای زندگیم رو ببینم و نفهمم که دارم هدایت میشم؟؟خدایا مگه میشه که من این روزها و این هدایت ها واین حمایت ها رو از طرف تو ببینم و نفهمم که من در مدارهای نزدیک تری به نور مقدس الهی دارم زندگی میکنم جایی که خودش گرم ترهست ،جایی که خود به خود اسان هستم برای اسانی ها ونیازی به تلاش از جانب من نیست…
خدایا واقعا تو کی هستی تو چی هستی؟؟!!
خدایا قلب اروم من ، ایمان من ،احساس خوب من ، خنده های من ،همه وهمه گواه اینه که مسیر من درسته فقط امان از ذهنی که جایگاه شیطانه!!اون داره تموم سعیش رو میکنه که بگه فکر کردی به همین راحتیاست؟؟خدایا یه جمله چند روز برام فرستادی الان دقیقا جاشه که اینجابنویسمش دوباره:
وقتی که مسیرت درسته نجوا ها از هرطرف بهت حمله میکنن وسعی میکنن که منحرفت کنند ؛)
بله درسته !!!مسیر من درسته و به قول یه عزیزی میگفت وقتی دیدی خیلی فشار نجواهای ذهنت زیاد شده بدون خیلی به خواسته ت نزدیکی و شیطون داره بیشترین زورش رو میزنه که تو رو از مسیرت منحرف کنه انگار داره خفن ترین طعمه هاش رو رو میکنه تا تو به هدفت نرسی ؛)
اما فقط کافیه من اون فایل هدیه رو پلی کنم استاد،
“معرفی دوره قانون افرینش قسمت 9″واون قسمت ازحرفهای شمارو دوباره گوش کنم دلم میخواد دوباره اینجا بنویسمش:
قلب میگه ،ذهنم میگه!!!
ذهن شیطانه ،قلب خداست
میگه نبوده که ما بگیم و شیطان هم نگه !!
نه … مامیگیم وشیطان هم میگه …به همه ی پیامبران !!!
اما ما کلام الله رو بالا بردیم،وکلام شیطان روپست کردیم !!
این تفاوتشه !! تفاوتش مثل روغن وآب میمونه …
خیلی واضح …خیلی مشخص… نه شک ایجادمیکنه ونه تردید!!بسیار بسیار واضحِ که شیطان هرحرفی میزنه ،نتیجه ی احساسیش ترسِ ، تردیدِ ، نگرانیِ ، عصبانتیتِ ، خشمِ، افسردگیه واحساس گناهه !!!
وخداوند هرحرفی رو میزنه نتیجه ی احساسیش آرامشِ ، قدرتِ ، احساس خوبِ ، لذتِ ، آگاهیه ، عشقِ !!!
و من اعتقاد دارم به این نیرو…
خیلی موقع ها ذهن منطقی خیلی تضادداره با این حسه !!
منطق یه چیز دیگه رو میگه، این یه چیز دیگه رو میگه پررررت اصلا تعجب !!!
استاد میدونید قلب من کجای صحبت هاتون به هیجان درمیاد؟؟اونجاش که میگید:
اول سال، عید که من داشتم هدف گزاری میکردم ازخدا پرسیدم که امسالم رو روی چی بزارم؟؟گفت: بزار روی دوره های قانون جذب!!گفتم من توی یک مسیری هستم که درآمدم از جاهای دیگه خیلی بیشتره و وقت بزارم برای جاهای دیگه چندصدبرابراین چیزی که تو داری میگی درآمد دارم…وبعد براش توضیح دادم که ببین اینقدر برای من سود داره،من آماده ش کردم ،وقت گذاشتم براش،دوسال خاکش رو خوردم ،فلان شده، بهمان شده…. دقیقا حس من به من اینو گفت : گفت مگه پول نمیخوای؟؟ما بهت پول میدیم !!نمیدونم اسمش چیه..نمیدونم جنسش چیه…نمیدونم چه جمله ای رو بگم…یه حسه !! فقط میتونم بگم : یه حسه !!!یه چیزی که تو درکش میکنی،تودریافتش میکنی، تومیفهمیش !!
بعد میگفتش که :سود میخوای؟؟مابهت سود میدیم !!
سلامتی میخوای؟؟بهت سلامتی میدیم!!
شهرت میخوای؟؟شهرت میدیم !! اعتبار؟؟ تو چی میخوای؟؟
توهرررر چی که میخوای ازین کار ما بهت میدیم… ؛)
فقط این کار رو انجام بده…
استاد خدا به من گفت ومن هم همینقدر مثل شما براش منطق اوردم که ببین این کاری که تو میگی انجام بدم کل زحمت سه ساله ی من رو دود میکنه میفرسته فضا… زحمت های من تازه داره نتیجه میده…فقط یک حرکت انتحاری ازسمت من لازمه تا عید بتونم رضایت رو تو چهره ی خودم ببینم ، من الان فقط باید شیش ماه دیگه همین مسیرم رو ادامش بدم تا نتایجم رو (نتایج مالی مشهود)رو بکوبونم تو صورت کسایی که مدام مسخرم کردن و من سه سال برای امروز صبر کردم خدااا !!!
من هم مقاومت داشتم استاد اما حقیقتا با اینکه خیلی برام سخت بود و البته درمقابل ، وعده ای که خدا به من وعده داده خیلی خیلی ارزشش بیشتره برام ؛ راحت تر تونستم تسلیم بشمو باهاش راه بیام و خیلی زود بپذیرم که این نیرو حرفش درسته و من هیچی حالیم نیست، وبزارم که اون کارش رو بکنه ؛)
وقتی تسلیم شدم و گفتم خدایا باشه چشم اصلا هرررررچی تو بگی همون !!انقدر قلبم اروم شد که گفتم بخدا همین ارامش رو بادنیا عوض نمیکنم ومن تا تهش میرم حالا هرررراتفاقی که میخواد بیوفته بیوفته …هرچند که نتیجه ازهمین الان معلومه ؛)به وضوح صدای خدا رو میشنوم که میگه نعمت هایی بینهایت درانتظارتوعه … وکار تو فقط اینه که روی خودت کار کنی و مدام بهم میگه روی احساس ارزشمندیت کار کن…استاد به قول خودتون من بوی ثروت رو استشمام میکنم ،، من صدای مدارهای بالاتررو میشنوم ،،،من هرشب وقتی که میخوابم پشت پرده ی سیاه چشمام ورود به یک مرحله ی جدید توی زندگیم رو میبینم وقلبم میخواد از شادی پرواز کنه
نشونه ش هم اینه که الان حالم خوبه دیگه !!! واما صبررر صبر همون عنصری هست که من دارم این روزها در لابه لای روزمرگیهام بین کلماتم و رفتارهام و مناجات هام با خدا میبینمش خیلی خیلی کمرنگه اما من حسش میکنم !!!من پیداش کردم … من رفتارم عوض شده ،استاد خیلی صبورتر شدم،صبری که به قول شما نه از روی بیچارگی واستیصاله بلکه از روی توکل وایمانه !!!ایمان به اینکه من فقط باید صبر کنم واجازه بدم خدا پشت صحنه کارها رو ردیف کنه!!!
این روزها کشتی من روی سطح اب ایستاده وبادی نمیوزه و سه ماهه که بی حرکته… اما من استاد ، روی عرشه ی این کشتی زیر نور زیبای خورشید درحالیکه نسیم ملایمی صورتم رو نوازش میکنه ایستادم و ازین فرصت دارم نهایت لذت رو میبرم و با دوربین شکاریم زوم کردم روی نعمت ها وزیبایی هایی که اطرافم میبینم … طبیعت اطرافم پراز زیباییِ!!! زیبایی هایی که من تابه حال توی زندگیم ندیده بودمشون
راستی ؛ ناخدای این کشتی خداست و من تصمیم گرفته ام که اجازه بدهم کشتی ام را خدا براند…
در پناه حق