این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/6.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-29 08:02:222025-10-30 07:14:00تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۶
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
امروز صبح که میخواستم برم سرکار، با اینکه پنجشنبه بود و معمولا پنجشنبه ها مسیر خیلی خلوت تر از روزهای دیگه اس، ولی امروز بدجوری توی ترافیک گیر کردم و مسیری که روزهای دیگه با ترافیک معمول، 40 دقیقه توی راه بودم رو امروز یک ساعت و نیم طول کشید
من قبلی اگر بود: اول از همه کلی غرغر میکرد که چرا پنجشنبه ها هم باید برم سرکار و بعد هم غرغر میکرد چرا اینقدر ترافیکه
اما من جدید: آروم بود و بعد هم این موضوع رو طی روز خیلی سریع فراموش کرد
پس من تغییر کردم
موقع کار مدیرم بهم گفت که فلانی پشت سرت گفته که خانم فلانی چون با آقای بهمانی(همکاری که خیلی سال پیش عاشقم بود و با وساطت و اصرار همین مدیرمون علیرغم میل باطنی من اومد خواستگاری و نشدو…) چون لجبازی داره به همین دلیل این مشکل رو حل نمیکنه، منم جلوی مدیرم الکی گفتم ببین اینا همه اش تقصیر شماست وگرنه من که نمی خواستم اون قضیه اصلا جلو بره، مدیرمم گفت بابا این که مسئله ای نیست کلی آدم دیگه هم توی این شرکت از دخترای دیگه خواستگاری کردن و نشده، من اینو گفتم که جنس اون آدم رو بشناسی و مراقبش باشی
من قبلی اگر بود: تا چندین روز اعصاب خوردی و خودخوری داشت
من جدید اما :اولش خواستم الکی واسه مدیرم ژست ناراحت شدم بگیرم ولی دو دقیقه بعد فراموش کردم چون خیلی وقته اصلا این آدم و اون ماجرا از صفحه حافظه ام پاک شده و ذهنم دیگه نمی پذیره واسه آدمهای بی ارزش و حرف بقیه خودش رو ناراحت کنه
پس من تغییر کردم
برگشتنی از سرکار، باز ترافیک شدید بود و اونقدر یواش جلو میرفت که متوجه نشدم که یکی از لاستیکهام پنچر شده تا اینکه ماشین کناریم اومد بهم گفت
من قبلی اگه بود: کلی به زمین و زمان ناسزا میگفت که خدایا چرا امروز اذیت میکنی
من جدید اما: گفتم یه چالش جدید واسه یادگیری یه سری
چیزها
پس من تغییر کردم
وسط اتوبان زدم کنار و خواستم زنگ بزنم امداد خودرو که همین موقع یه آقایی همسن پدرم اومد کمکم، ولی هر چقدر تلاش کرد پیچ چهارم چرخ رو نتونست باز کنه و همین موقع هم امداد خودرو اومد و من از اون آقا تشکر کردم که تا همینجا هم خیلی لطف کردی
امداد خودروییه به اصرار شماره اش رو بهم داد که من همیشه توی این مسیر هستم و بعد گفت یه زنگ هم بزن تا مطمئن شم شماره رو درست زدی
من قبلی اگه بود: گارد میگرفتم و اگه تو رودروایسی این کار رو میکردم هم بعد خودخوری میکردم
من جدید اما: این باور رو دارم که کسی نمی تونه به من آسیبی برسونه و مشکلی ایجاد کنه
پس من تغییر کردم
باقی مسیر رو توی ترافیک ادامه دادم، نزدیکهای خونه همون امداد خودروییه زنگ زد که شما با من تماس گرفتید، گفتم من همونم که پنچری ماشینم رو گرفتید، خودتون گفتید میس بنداز، گفت آهان درسته، رسیدید مقصد؟ بعدش هم گفت شما متاهلید یا مجرد؟
من قبلی اگر بود: احساس ناامنی میکرد
من جدید گفت: لزومی نمی بینم به سوالتون جواب بدم
آقاهه گفت من فکر میکنم ما به درد هم میخوریم و از این حرفا و من گفتم ولی من فکر نمی کنم ممنون از شما،
من قبلی اگه بود: تا چند روز اعصاب خوردی داشت که آخدا این چه شانسیه من دارم
من جدید اما: یاد حرف رزا افتاد که بهم جواب رد دادن ولی خدا رو شکر کردم، منم گفتم خدایا شکرت که واسه ازدواجم بهم نشونه دادی، یهویی یادم افتاد که برگشتنی از سرکار به خدا گفتم، راستی تو اصلا ازدواج من تو برنامه ات هست؟ و باز بیشتر و بیشتر خدا رو شکر کردم بابت این نشونه اش
امروز و ماجراهای امروز رو اگه من قبلی داشت، امروزش یکی از بدترین روزهاش میشد
ولی من جدید هنوز حالش خوبه و احساس سبکی میکنه، و هیچکدوم از این اتفاقات رو مشکل ندیده که اصلا بخواد ناراحت بشه
پس من تغییر کردم
پس من عوض شدم
پس من رشد کردم
من دیگه اون آدمی نیستم که یه شن ریزه جلوی پاش هم براش اندازه یه کوه باشه
من دیگه به این زودی ها از چیزی ناراحت نمیشم و اگر هم ناراحت بشم زیاد توی اون ناراحتی نمی مونم
خدایا سپاسگزارم که من رو به این دوره هدایت کردی و هر بار سوالات جدید برام طرح میشه
ازت طلب هدایت دارم برای این سوال که اخیرا تو ذهنم تداعی شده که سرنخ رو بهم بدی، راهکار رو هم بهم بدی جوری که مسیر تسهیل شه، مثل زمانی که یه جاده قفل شده بود و الان آزاد میشه و میتونیم با سرعت 220 هم توش حرکت کنم
وضعیت چند سال من مثل همون جاده قفل شده است
میرم برای واکاوی خودم(دوستان خیلی از کارها همزمان و… انجام شده و اینجوری نبوده که کاری تموم شده باشه و کار بعدی شروع بشه )
من الان که شروع به نوشتن کردم برای تلاشام ارزش قایل شدم، تو کامنت قبلی نوشتم که من هیچ تلاشی نکردم الان متوجه شدم که من چون تلاش هام همراه با دستاورد مادی نبوده ارزشی برای قایل نشدم و من قدر دانسته هامو ندونستم
از زمانی که یاد دارم آدم تلاش گر و با برنامه ای بودم، یادمه کلاس دوم یا سوم دبستان بود اون زمان کل خانواده 2 اتاق داشتن، پدر خانواده بخاطر پدر بودنش تو پذیرایی میخوابید، مادر و کل بچه ها تو یه اتاق میخوابیدن و… و یه اتاقم برای رختخواب ها و ظرف ها و وسایل اضافی مادر و کل خانواده بود …
یادمه همون اتاق وسایل رو، من جمعه صبح پا میشدم مرتب میکردم زیلو میانداختم و مطالعه ام رو اونجا انجام میدادم و از این استقلال و تمیزی و اینکه خودم یه قسمتی رو داشتم خوشحال بودم،
کل این وضعیت چند ساعت دوام داشت و بعدش من میرفتم خونه مادر بزرگم و اتاق برمیگشت به حالت قبلش
یادمه مدرسه میرفتم، مسابقه قرآن و نهج البلاغه و… برگزار میشد شاید خیلی از مسابقات که تو مدرسه ما مطرح نمیشد در واقع اونوقت کلا خبر خاصی تو مدارس نبود اگر هم بود تو مدارس شهر بود ما تو روستا بودیم و معلما و مدیرا حوصله این کارا رو نداشتن…. اگر هم مسابقاتی مثل قرآن و …. برگزار میشد 99٪ بچه اصلا تو باغ نبودن ولی تو همون اوضاع من هم تلاش میکردم هم با زبون کودکانه خودم از خدا میخواستم که من برنده شم حتی یادمه یه قرآن داشتم خیلی قدیمی با جلد خیلی خیلی قشنگ که از مادر بزرگم به مادرم رسیده بود و بالای صفحه یه سمتش خوب نوشته بود یه سمتش بد و من موقع مسابقات و… میرفتم قرآن رو باز میکردم ببینم قبول میشم یا نه،
تو همون سن دبستان که تو روستا بودم 99/99٪ ملت تو کوچه بازی میکردن ولی من میگفتم باید یه چی یاد بگیرم و تابستون ها میرفتم تو شهر کلاس نقاشی با اینکه مسیر واقعاااا برای یه دختر روستایی کار اسونی نبود..
راهنمایی بود که رفتیم خونه سازمانی و من تابستونا باز میرفتیم یه کلاسی، بعضی وقتا اصلا نمیدونستم چه کلاسی هست به خیال نقاشی میرفتم بعد میدیدم چندتا کلاس هست و پول از بابام میگرفتم و همه رو میرفتم
همون راهنمایی که بودم برنامه ریزی داشتم، ما سرویس داشتیم برای ایاب ذهاب و من برنامه داشتم که مثلاً فلان خیابون پیاده شم، از فلان مغازه ها خرید کنم ساعت فلان هم سر ایستگاه باشم و برگردم با همون سن کم...
سوم راهنمایی که بودم متوجه شدم میشه جوری خوند که سال آخر دبیرستان، دانشگاه قبول شد(چون کلا جا افتاده بود که اول درست تموم بشه بعد بری دانشگاه چون اون سالها اوج داوطلب بود) و من به این خاطر تحقیق کردم و رفتم مدرسه غیر دولتی که حتما 4 سال بعد یه سر دانشگاه قبول شم(یه دختر روستایی که چندان آدم هم نمیدید که ازشون تحقیق کنه)
و من رفتم همون دبیرستان و 4 سال که اونجا بودم جز نفرات برتر بودم و یه سر دانشگاه دولتی قبول شدم و…
بعدشم یه سال وقفه افتاد و ارشد قبول شدم
داستان فک میکنم از بعدِ ارشد شروع شد
من عطش بسیار بسیار زیادی برای کار داشتم و کار پیدا نمیکردم
یادمه از دوستان شنیدم که عهده ای شرکت ثبت کردن، و من به پدرم گفتم پدر پارکینگ خونه رو که داری سوییت میکنی نده اجاره چون من میخوام شرکت ثبت کنم و باید یه مکانی برای داشته باشم و اینجا بود که پدرم به نشونه تمسخر قهقهه زد و گفت، تووووو، تو شرکت ثبت کنی؟ مگه بچه بازیه…
همون یه حرکت کافی بود که تا ته دره برم، من با احساس عدم لیاقت درگیر بودم و خودم رو باور نداشتم وقتی دیدم نه بابا درسته نه تنها خودم بلکه اطرافیانمم من رو قبول ندارن نابود شدن تا ماهها تو دیوار بودم
راهشم بلد نبودم که دنبال کار باشم، میگفتم کار نیس، احساس میکردم کار شاقی کردم که ارشد گرفتم
روزنامه و خبر ها رو چک میکردم که آیا رشته من رو میخوان، میدیدم نمیخوان فقط میگشتم و قر میزدم، طلبکار بودم و میگفتم من که درسم رو خوندم جامعه به من شغل نمیده
انقد غرور این ارشد رو داشتم که ذره ای به ذهنم خطور نمیکردم که برم مدرسه درس بدم(رشته من رو میشد تو مدارس کار کرد)،
از طرفی وقتی لیسانس گرفته بودم پدرم تو یه مدرسه غیر دولتی برام کار پیدا کرد و روز اول و دوم که رفتم و دیدم خانمه امر و نهی میکنه بخاطر پایین بود عزت نفس و … خورد تو ذوقم و اومدم بیرون و با خودم گفتم من چون لیسانسم باهام اینجوری برخورد میشه برم ارشد بگیریم که هر جا رفتم سرکار حلوا حلوام کنن
خودم رو مثل یه جنگجو میدیدم که تو خونه نشسته و بخودش میگه من آماده ام چرا کسی پیدا نمیشه با من بجنگه غافل از اینکه یه قدم پامو بیرون بذارم…
همزمان با این دوران من از یه سری مسایل حرف بزنم که من از همون سالهای اول دبیرستان که یه سن نوجوانی و … هست دچار روابط عاطفی و وابستگی شدم، بسیار وابسته … جوری که یه روز اگر طرف رو نمیدیدم اون روز شب نمیشد و من با اون سن کم چند موضوع رو باید هندل میکردم
فرد درس خونی بودم و باید جوری درس بخونم که مشخص نشده حواسم جای دیگه ای(همین باعث میشد چون من کل ذهنم و حواسم جای دیگری بود دقیقا بخداوندی خدا قسم از ساعت 2 ظهر تا 10 شب من یه ریز کتابم باز بود و میخوندم برای درسهایی که میشد 2 تا 3 نهایتا 4 ساعت جمعش کنی)، چرا اینجوری بود چون من کتاب رو باز میکردم و میرفتم تو فکر و خیال با اون و…. شاید ساعت ها میگذشت و من یه خط نمیخوردم
موضوع دوم من به هیچ کس اعتماد نداشتم که بگم من تو رابطه ام، چون وقتی که دبستان بودم و چالش هایی برای من خواهرم یا بقیه دخترا پیش اومده بود پدرم فقط یه جمله میگفت که تقصیر از خود دختر هست و تمام…، مادرمم که هیچی بلد نبود که بخواد مشاوره بده و …. و همیشه اندازه یه خدمتکار کار میکرد و بعدش یا میخوابید یا میرفت جلو در پیش زنای همسایه می نشست، و هر چی بهش میگفتی یه کلام میگفت من نمیدونم فقط میدونم بابات اگه شنید دیگه واویلا…
موضوع سوم، این سن واقعا سن سخت و بدیه، سنیه که احساسات غالبه سنیه که تو با یه حرف طرف ممکنه هزار درجه بچرخی و کاری بکنی که یه ثانیه بعدش پشیمون شی
و من همه ی ی ی این موارد رو با هم هندل میکردم
البته بهتر بگم من خراب کرده بود ولی خدا واقعاااااا 100٪ رو گذاشته بود روی من و تمام مواقع مواظبم بود، یادمه یه جاهایی هر اتفاقی ممکنه بود برام بیفته ولی خدا با یه اشاره با یه حرکت کوچیک انقد خوب جمعش میکرد که بعد ها متوجه میشدم این کار فقط از خدا بر میاد …
برمیگردیم به بعد ارشد
تو خونه نشستم، باد انداختم تو غبغب که من ارشد دارم و افتادم به جون پدرم، سرزنش پدرم، زخم زبون به پدرم
که آره من ارشدم و تو نتونستی من رو بذاری سر کار همه پدرا خودشون دخترشان رو میذارن و تو نمیتونی و….
تا اینکه پدرم چندواحد تو دانشگاه برای من درس برداشت(اونوقت تو دانشگاه درس دادن خیلی کلاس داشت)
من خوشحال بودم که دیگه شغل دارم، من تو فاز کلاس و… نبودم که برای کسی کلاس بذارم ولی خوشحال بودم من رفتم تو بالاترین سطح و آموزش میدم، من هیچ وقت حواسم به بعد مالی نبود که خودم باید بسازم
من چون به داشته هام غرور میورزیدیم دیگه در فکر یادگیری مهارت جدید نبودم
چون خوشحال بودم که شغل دارم دیگه در جاهای دیگه پیگیر کار نبودم
هیچ وقت تمرکز نمیداشتم که این کار 4 ماهی یکبار اونم یه مبلغ ناچیزی داره به حساب من واریز میکنه
اینجا باز در سودای دکتری خوندن بودم، چون دکتر بودن کلاس داشت
بجای اینکه مشکل بیکاری رو حل کنم میخواستم ازش فرار کنم و برم دکتری بخونم و…
من 4 الی 6 بار ازمون دکتری دادم
داستان از این قرار بود که مهر شروع به مطالعه میکردم پرقدرت تا اوایل آذر خوب پیش میرفتم، آذر استرس هام شروع میشد متاسفانه نه خودم بلد بودم نه خانواده ای داشتم که بتونم استرسم رو بهشون منتقل کنم و اونها بهم کمک کنن و این استرس ادامه داشت تا اواسط دیماه
از اواسط دیماه یه فرد کلافه عصبی نالان پژمرده حال بد داغون بودم که خودم رو میکشوندم تا اسفند و از مهر تا اسفند یه جمله هر روز تداعی میشد ….
«من امسال قبول نمیشم»
و بعد از آزمون یه مدت خوب بودم دوباره از اواسط فروردین استرس نتایج شروع میشد تا زمانی که نتایج بیاد ….
و این سیکل معیوب 4 الی 5 سال طول کشید و چون بار آخر رفتم روانپزشک و دارو داد و دیدم داره سلامتیم نابود میشد دکتری رو بوسیدم و گذاشتم لب طاقچه…
همزمان با مطالعه برای دکتری نگاهی به مهاجرت هم داشتم و کلاس آیلتس شرکت کردم و یکسال واژگان و… آیلتس خوندم و
من 2 بار کلاس های آیلتس رو شرکت کردم اما خروجی نداشتم…
در واقع چون اون روزا اصلا صراط من مستقیم نبود من هر بار سر از یه جایی و یه کاری در میاوردم
احساس عدم لیاقت رو رد پاهاشو همه جا میبینم
یکی میگفت مهاجرت خوبه میرفتم زبان رو میخوندم
جامعه رو نگاه میکردم میدیدم دکتری کلاس داره، کتاباش میخریدم و واسه آزمون دکتری میخوندم
یه نکته اینجا ثابته تلاش کردن
چندتا نکته دیگه هم هست، عدم توجه به علاقمندی خودم
احساس عدم لیاقت
نادیده گرفتن خودم و تمرکزم روی بقیه بودن
من همیشه تلاش کردم ولی یا تلاش ها متمرکز نبوده مثل این همه کلاس زبانی که من تو اکثر سالهای عمرم داشتم میرفتم و آخرشم به خروجی خوبی ختم نشد
یا تلاش هام متمرکز اما با باورهای غلط بوده مثل 5 الی 6 دفعه ای که دکتری آزمون دادم و 6 الی 7 باری که آزمون استخدامی شرکت کردم و الان نه دکترم نه استخدامی
چون من بعد از چند سال آزمون دکتری دادن اومدم باز نگاه کردم ببینم کدوم شغل هست که میتونم انجام بدم رسیدم به تور لیدری رسیدم، و از شهرستان یه روز در میان میرفتم و مدرکش رو گرفتم و من شدم جز 3 نفر تور لیدر طبیعت گرد انگلیسی زبان استان فارس ولی بعد از 4 الی 5 تور دیدم علاقمندی من نیس و کلا گذاشتم کنار
کاری که 2 ساللللللللللل تو جاده براش رفتم و اومدم
افتادم تو پروسه ارز دیجیتال و…. به گفته و تشویق داداشام، آموزش خریدم نگاه کردم و معامله کردم و کلا این پروسه هم یک سال و نیم الی 2 سال طول کشید که خروج زدم از اونجا
تو اواخر ارز دیجیتال بودم که دوستم رو دیدم تو نتورک پول پارو میکنه وارد نتورک شدیم و بعد از 2 سال خروج زدم با 37 الی 40 میلیون محصول که بابتشون از خودم، لباس، تفریحم زدم، طلا فروختم، قرض گرفتم و….
و یکی دو سال اخیر همزمان با خواندن برای آزمون استخدامی تو مدرسه کار میکنم و الان هم مدرسه ام
خدایا دنیا من تغییر نکرده، کرده ها ولی نه به اندازه 12 سالی که من خودم رو در مسیر تغییر قرار دادم
من کمتر روزی بود که برای تغییر خودم حتی شده 10 دقیقه، زمان نذاشته باشم
من سالهاست تلویزیون رو کنار گذاشتم
سالهاست اخبار دنبال نمیکنم
سالهاست خیلی از شاخ و برگام مثل سرک تو زندگی بقیه کشیدن و … رو در حد زیادی قطع کردم
سالهاست از خودم کندم و دوره آموزشی خریدم که رو خودم کار کنم….
ولی راضی نیستم
نتایجم با تعداد سالهایی که مشغول این مسیر بودم همخوانی ندارد
من همون فردی هستم که 12 ساله میره باشگاه ولی عده ای هستن تو کمتر از 6 ماه سیکس پک شدن اما من هنوز پهلو و زیر شکمم مونده
هنوز موقع دنبل بازوهای درد میکنه
هنوز 50 تا دراز نشست نمیتونم برم….
خدایا من کجام؟ چرا اینجام؟
خدایا بعضی وقتا احساس میکنم زورم به شرایط نمیرسه
خدایا بعضی وقتا فک میکنم بابا خوش باحال اونها که میرن سویس برای تفریح،
میگم بابا تا بوده من دور خودم چرخیدن من کی کجا و چطوری میخوام برم سویس اونم برای تفریح…
کی میخوام بی دغدغه خرج کنم
کی میخوام برای خرید سوپرمارکتی دخترم نقش نزنم و قهر نکنم
کی میخوام مثل دیگر ثروتمندا یه روز عصر برم بیرون شب برگردم با سند خونه/ماشین/شرکت/و….که در لحظه کارت کشیده و خریده
کی میخوام دلم بیاد پول متوسط و احیانا زیاد برای لباس بدم
کی میخوام برم تو یه مغازه ای لباس های که دوست دارم بدون توجه به قیمت بخرم حتی بعد شم مانده حساب رو چک نکنم
کی میخوام 2 2 تا 4 تا نکنم
کی میخوام خرید و قیمت ها حالم رو بد نکنه
خدایا تا بوده دوست داشتم پول داشته باشم همیشه با غرور از ثروتمندان صحبت کردم و… قطعا مسیر و باورهای درست نبوده وگرنه نباید اینجا میبودم
خدایا من زندگی میخوام که خرید در هر زمینه ای و هر چیزی برام راحت باشه
زندگی میخوام که موفقیت مثل دومینو هر روز با در مدت کوتاه بوم بوم بوم برام پیش بیاد اصلا بیفتم رو دور موفقیت، اصلا هر روز از سوی و اون سو خبر از موفقیت و شدن باشه برام
خدایا تو گره ها رو نشون بده و باز کن تا مسیر آزاد شده
تو میدونی تو بلدی
خدایا من این چنین زندگی ای میخوام من رو به این سمت هدایت کن
خدایا من رو هدایت کن به سمت کسانی که ایمان اوردن، و تو به آنها نعمت ثروت خوشبختی حال خوب سلامتی آسانی شادی لذت باورهای خوب و عملگرایی دادی، هدایت کن
از مسیری که من هم بعضاً در بعضی اوقات مثل شما بودم.
خانم امیری چندتا نکته تو کامنت شما متوجه شدم که خداوند به من گفت باید بنویسم براتون.
قصد قضاوت ندارم ولی فکر میکنم این اصلاحات بهتون کمک میکنه:
1. به هر آنچه توجه کنم بدون استثنا از جنس همان وارد زندگی من می شود.
ببینید کانون تمرکز و توجه ماست که اتفاقات زندگی ما را رقم میزنه.
کافیه امروز تا چند روز آینده به یک مدل ماشین خاص فکر کنید.
به وضوح میبینید که از اون مدل ماشین در شهر بیشتر میبینید.
یا هر چیز دیگری.
2. من مسئول 100٪ تمام جنبه های زندگی خودن هستم. خیلی حس کردم خانواده و پدرتون را مقصر میدونید.
ببینید به قول استاد در همین فایل تا وقتی مظلومی نباشه؛ ظالمی وجود ندارد.
پارسال من به هدایت الله یکتا اومدم و یک متنی نوشتم. از تمام ترمزهایی ذهنی که دارم و اومدم دلایل منطقی برای خودم نوشتم که چرا این ها فقط از ژرف شیطان هستند. میدونی یعنی چی؟ یعنی اصلا واقعی نبود اون موارد. مثلا بابام باعث شده من پیشرفت نکنم.
داداشم باعث شده کن نتونم از پولی که داریم خلق میکنیم استفاده کنم و اون بیشتر از من داره خرج میکنه و از این حرف ها.
از وقتی این مورد را اصلاح کردم، فقط با تکرار و تکرار و تکرار.
همواره بیادآورم که منم که خالق تمام جنبه های زندگی ام هستم.
منم که اجازه دادم دیگران در زندگی من تاثیر بذارند.
منم که اجازه دادم پدرم برام تصمیم بگیرد.
منم که همه چیز را خلق کردم و بعد از اون آرام آرام شرایط تغییر کرد.
3. مهمترین نتیجه این مسیر، احساس آرامش هست. احساس آرامشی که از ایمان به خداوند می آید. چجوری به این احساس آرامش میرسیم؟ وقتی که از خواسته هامون رها باشیم.
ببینید این خیلی عالیه که شما از خداوند زیاد بخواهید. بزرگ بخواهید ولی این سوالات آخر شما نشان میده که شما با احساس بد میخواهید. این احساس بد از وابسته بودن شما به خواسته می آید. در صورتی که وقتی از خواسته رها باشی، خداوند بی نهایت به شما عطا میکند.
شما پول و امکانات رفاهی را از خدا میخواهید برای احساس آرامشی که پشت اون هست.
در صورتی که این وابستگی دقیقا شما را از خواسته ها دور میکنه.
طبق قانون اگر ما سپاسگزار باشیم، خدا ما را می افزاید. فایل جلسه دوم را گوش بدید. اونجایی که رزا گفت من حتی سپاسگزاری کردم برای جواب منفی درخواست کارم.
اگر سپاسگزار باشیم، خداوند ما را می افزاید
ببینید این نعمت یادگیری و ذهن قوی ای که شما دارید، چقدر جای سپاسگزاری داره.
کلی نعمت دارید تو زندگی هر روز بخاطر همون سپاسگزار باشید تا به احساس خوب برسید، بعد از اون خداوند شما را قطعا می افزاید.
4. متعهد بودن به آموزش های استاد جهت کسب نتیجه.
ببین اینو واسه خودم بیشتر میگم. من از 4 ماه پیش به خودم یه چیزی گفتم. به خودم گفتم تو متعهد بودی از آموزش های و این همه هزینه ای که کردی نتیجه بگیری؟!
تا حالا در مسیر این آموزش ها و حتی آموزش هایی که در حوزه کاری میبینی، تلاشی کردی؟
رفتی خودتو معرفی کنی؟
ارزش کارتو میدونی چقدره؟
میدونی چه ارزشی می آفرینی؟
بهش تعهد داری؟ تعهد داری بخاطر ارزشی که می آفرینی ثروت خلق کنی؟
متعهد هستی از هر آموزشی استفاده کنی؟
از آموزش ها استفاده کن. تلاش کن خالق باشی. به هدایت خداوند اعتماد کن و حرکت کن.
ببین اینها را کاملا به خودم گفتم.
کامل و کامل.
من خودم تو این مورد ایراد دارم.
و دارم تلاش میکنم این موضوع را اصلاح کنم.
5. قانون وضوح از طریق تضاد را بیاد داشته باش.
هر تضادی به شما کمک میکنه رشد کنید. شاید اولش بهم بریزید ولی اگر بتونیم احساس خودمون را کنترل کنیم، به خوبی از اون اتفاقات استفاده میکنیم.
خانم امیری عزیز. تمام مواردی که در زندگی ما پیش می آید به دلیل این هست که خودمون اون تغییری که باید را ایجاد نمیکنیم. فقط آشغال ها را میدیم زیر مبل.
من تا پارسال هر بار با پدرم دعوام شد، رفتم، 2 روز تو خونه نشستم، بعد با انرژی ای برگشتم که میخوام تغییر کنم.
اما امسال دیگه گفتم این نسیر واقعا اگه میخواست جواب بده، تا الان داده بود. برعکس همیشه اینبار متعهدانه و البته با توکل به خدای یکتا حرکت کردم و خداوند بینهایت نعمت و ثروت به من عطا کرد.
امیدوارم کامنت بعدی که از شما میخوانم، در مورد موفقیت هایی که از این آموزش ها بدست آوردید، بنویسید و من هم به عنوان برادر شما سپاسگزار خداوند باشم بخاطر رشد هایی که کردید.
ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
بسیار ممنون از کامنتی که گذاشتین و نکاتی رو یادآور شدین…
نچسپیدن و رها بود
دقیقا همین چند روز پیش بود که تو خیابون با خودم زمزمه کردم که تو پول رو برای چی میخوای؟
پاسخم: برای خرج کردن
-خب چرا الان همون که داری رو خرج نمیکنی؟
– میترسم تموم شه…
– بذاررررردتموم بشه، اصلا برمیگردیم به عقبتر
مگه همین پول رو الله نداده
– بله اون داده
– خب دختر خوب اگه پولت تموم شد بازم خدا میده، تو بذار تموم یشه، تو یکماه رو با چند غاز صبر نکن
تو بذار موجودیت 0 بشه
بعدش ببین چی میشه.و…
نکته خوبی گفتین در مورد پدرم که من هنوز در اعماق وجودم خانواده و همسرم رو مقصر میدونم
دقیق درسته اونجا که از تضاد گفتین … وقتی تضاد پیش میاد بسته به ماهیت اون موضوع بهم میریزم گواهی اوقات چند ساعت و گاهی اوقات چند هفته کلا متلاشی میشم و خودم رو جمع نمیکنم
و اما نتیجه گرفتن
تا به این اواخر واضح روشن و جدی دنبال نتیجه نبودم و آگاه شدن رو معادل نتیجه میدونستم اما این اواخر متوجه شدم ایمان و آگاهی بایدددد یه نتیجه ختم شده و خلق کنه…
با توجه به مطالبی که از شما خوندم چن نکته به ذهنم خطور کرد که بهشون اشاره میکنم اول اینکه تایید و نظر دیگران براتون خیلی مهمه و خیلی جاها ظاهرا اگه پیشرفتی داشتید فقط به خاطر مقایسه با دیگران بوده اینطور که به نظر میاد از همون ابتدا هدف نداشتید که که فقط بر پایه ی همون هدف پیش برید تا نتیجشو دریافت کنید.
من اینطور استنباط کردم که شما از قانون تکامل استفاده نکردید هرجا اگه کمی هم ، نزدیک هدفتون شدید ولی چون اوضاع و شرایط بر وفق مرادتون نبود دوباره اونو رها کردید .
وقتی هدفی رو انتخاب میکنیم اول اینکه این هدفمون باید بر مبنای خواسته ی قلبی خودمون باشه یعنی عاشق رسیدن به اون هدف باشیم چون برای رسیدن به اهدافمون نیاز به ذوق و شوق و تمایلی قلبی خودمون داریم اینکه دیگران چی خواهند گفت و چ قضاوتی خواهند کرد اصلاً مهم نیست مهم اینه که خودم چ کاری دوست دارم و وقتی که هدفی انتخاب میشه صددرصد رسیدن بهش نیاز به تکامل داره یعنی تو رشد خودت رو باید پله به پله احساس کنی هیچ وقت نمیتونیم از همون ابتدا بلند پروازی کنیم باید آرام و آهسته ولی پیوسته قدم برداریم اگه جایی استخدام شدم که درآمد قابل توجهی نداره ایرادی نداره باید صبوری کنم و احساساتم رو خوب نگه دارم و تمرکزم رو روی هر آن چیزی که حالمو خوب میکنه ببرم فقط در این صورت هستش که با توکل و ایمان به خدای مهربان و قدرتمند میتونم به مسیرهای بهتری هدایت بشم .
خیلی طبیعیه که همون ابتدا اوضاع و شرایط اون طور نباشه که من میخوام ولی برای شروع کافیه .
برنامهریزی و مدیریت ، توی کارهای روزمره خیلی میتونه بهم کمک کنه .
صبر و حوصله و ایمان و توکل به خداوند قدرتمند ، خدایی که بهتر از خودت میتونه راهها رو برات هموار کنه لازمه ی رسیدن به اهدافت هستن.
هممون خیلی جاها نمیدونستیم چیکار باید بکنیم و چطور به خواستههامون برسیم ؟!!بنابراین همیشه اراده و حرکت از ماست بقیش دست خداست هیچ وقت با عقل و درک خودت ، به چگونگی مسیر فک نکن و قلبا بسپارش به خدا چون افکار ما محدودن .
اگه در هر لحظه ازش هدایت بطلبم و هر آنچه که اتفاق میفته رو بپذیرم حتماً به مسیرهای زیباتر و بهتری هدایت خواهم شد.
اگه اوضاع بر وفق مرادت نیست دلیلش فقط اشتباهات تکراری و افکار و باورهای نادرستت بوده .
انتخاب چندین هدف و انجام چندین کار با هم ، درست نیست و نتیجه نمیده . بهتره هر باری که هدفی انتخاب میکنیم تمام تمرکزمون روی انجام یک چیز باشه تا بهتر مدیریتش کنیم .
هر کاری برات اوکی میشه برای شروع بپذیرش ولی تو باورهای خودت داشته باش که تو جایگاه بهتری رو میخای و بدسش میاری .
کسی که دوس داره شاغل باشه و درآمدی برای خودش داشته باشه نباید بیکار بشینه .
همه ی افراد موفق ابتدا از جاها و مکانهای کوچیک و درآمدهای کم شروع کردن و حالا به اینجا رسیدن .
دیدن چنین الگوهایی انگیزه ی آدمو بالا میبره .
فراموش نکن فقط بودن در مومنتوم مثبت ، تو رو به جاهای خوب خوب هدایت میکنه .
کنترل احساسات منفی و بودن در فرکانس مثبت از وظایف مهم روزانت باید باشه تا موفقیت کسب کنی .
و در آخر اینکه به میزان باورها و عملکردهای خودت ، نتیجه دریافت میکنی .
و سلام ویژه خدمت خانم شایسته عزیز میدوارم که حال دلتون خوب باشه🌺
دوستان
من توی این مدت که با استاد اشنا شدم یعنی حدود ۳ تا ۴ سال میشه که هرروووز و هررووز دارم از فایل های رایگان استاد استفاده میکنم و الان دارم درک میکنم قانون چیه …….الان دارم میفهمم وقتی استاد میگه اول قانون رو درک کنید بعد رویباورهاتون کار کنید یعنی چی! اول عزت نفس تون رو درست کنید بعد اقدام ب ازدواج و درامدزایی کنید یعنی چییییییییی من کل این مدت همش روی باورهام کار میکردم یعنی مداوووم …ولی نتیجه خاصی نمیگرفتم یا نتیجه خیلی سطحی که موقتی بود کاملا…و میدونید چرا؟
چون یه عالمه دفتر و جمله های باورساز ثروت و توحید و روابط و.. داشتم ولی اصلا قانون رو نمیشناختم توجه نکردن به ناخواسته رو نمیشناختم تغییر زاویه دید رو نمیشناختم که با همه این کارها باید حسمو خوب میکردم ..
امااااا فکر میکردم وقتی هی این جملات رو تکرااار کنم که تکرار هم نمیکردم .و حتی اگر اذیت بشم حتی اگر ذهنم مقاومت کنه حتی اگر اون جمله یا اون باورررر یا اون فایل صوتی رو نتونم باهاش رابطه برقرار کنم باید گوش کنم ک کد های ذهنم رو تغییر بده یه سری جمله تو ناخوداگاه من هست باید تغییر کنه😂😂😂 اصلااا و ابدااا از احساس چیزی درک نکرده بودم تا الان و توجهی بهش نداشتم فکر میکردم لبخند داشته باشم یا حداقل یه حالت خنثی داشته باشم کافیه🤣😅 خدای من من چقدر شبانه روز جمله مینوشتم و بزورو تلاش های طاقت فرسااااا و خستگی کامل روح و روانم اونارو پاک نویس میکردم و فکر میکردم که اینا فقط باید بشینه تو ناخوداگاه من حله ک تموم بشه همه چیز و اتفاقات تغییر کنه کیسه پول خودش بیاد سمتم کار کردن روی خود یعنی این …این جمله های دفترم مهمه😂😂😂😂توجه نکردن به ناخواسته و نداشته ها و حس حسرت هایی که میومد سراغم اصلا باها ش کاری نداشتم و میذاشتم بمونن باهام.
امااااا
یه روز متوجه شدم از این همه تلاش طاقت فرسا و نوشتن و تکرار که .هیچچچ نتیجه خاصی نداشتم و اون موقع ها یه وقتایی هم نتیجه عکس میداد بهم یعنی این اجبار خودم ب این کارها باعث میشد حالم بد بشه (عملی که ناشی از حس بد و استرس باشه و هیچ لذتی نبری از زندگیت و کل زندگی من شده بود زدن از تفریحاتم از کار های لذت بخش و توهم کار کردن روی خودم روی دفتر توی خونه* و هیچ کاری نکردن).و اتفاقات فوق العاده منفی و بدی رو وارد زندگیم کردن
اینجا بود کههه کاملا شک کردم ب قانون به سایت استادو به خود استاد🤭
که من این همه دارم کار میکنم رو خودم پس چی شد نتیجه بعد از ۶ ماه و یکسال چی شد پول چی شد رابطه دلخواهم چی شد اسودگی و خیال راحت چی شد مسافرت های عید که همیشه دوست داشتم با پول خودم برم و نمیشد چی شد کار دلخواهم چی شد🤔🤔🤔😿😿
اصلا رابطه ها و افراد درو و بر و نا دلخواهم چرا هی دارن بیشتر میشن تو زندگیم🤔🤔🤔 چرا تونسته بودن رو زندگیم تاثیر منفی بزارن
این بود قانون و باور و فرکانی و جذب🤭؟ این بود؟ نتیجه بعد از سه ماه گوش کن به فایل ها این بود؟
اصلا نمی خوام این جور زندگی کردنو نمیخوام این قانونو
همون شیوه قبلی خودم حداقل زندگی میکنم دردسرهاش کمتره تا اینکه ی مدت رها کردم همه چیزو و حتی سایت هم نمی اومدم و فایل ها رو هم گوش نمیکردم و انگار دنیا روس سرم خراب شده بود.
تا اینکه …
ولی الان بخونید ب درکی رسیدم کهه هرررر فایل استاد رو میبینم میفهمم منظور از اشتیاق چیه👏😍و ذوق میکنم ک قبلا متوجه نبودم الان دارممیگیرم داستان چیه و مطمعنم دارم درست انجامش میدم.و منظور از قانون چیه منظور از عزت نفس و علت تکرارش توسط استاد چیه.😍😍😍👇👇👇👇👇
😍😍😍و حالا بخونید این درک و نتایج جدیدم بعد از درک قانون رو که اصلا ازش اطلاعی نداشتم
یکی از دوستانم بهم پیشنهادداد که الان که نتیجه خاصی نگرفتی پس یعنی قانون و حس خوب و حس لذت رو تا الان درک نکردییی ک نتیجه نگرفتی بیاااا فقط ۱۵ روز امتحانش کن یعنی هرررراتفاقی افتاد هررر اتفاقی حتی مرگ عزیزت حستو بد نکن تا ۱۵ روز و سعی کن با توجهت ب چیزهای مثبت و داشته هات حستو کمی بهتر کنی ولی اصلا نزاری حست بد بشه یه جرقه تو ذهنم خورد که عه این چرا اینارو داره میگه کنترل حس چه ربطی داره🤔یعنی اینقدر مهمه🤔 هی استاد میگه ها ولی فکر نمیکردم این قانون باشه.
مدام من این کارو شروع کردم و روز امتحان رانندگی امرو ک جلسه اولش با استرس و ترس قبول نشده بودم رو فقط همون فردای این حرف دوستم جلسه دوم رو تونستم و عالیییی قبول شدم😍
از همون برداش که حسمو کنترل میکردم و خوب نگهش میداشتم رابطه دوستام توی باشگاه باهام تغییر کرد و فقط افرادی ک دوست داشتم میومدن باهام حرف میزدن منو تحسین میکردن اززم راهنمایی میخواستن فقط با یه روز حسم رو خوب نگهداشتن
و هجون صبح امتحان رانندگی ی موزیک شاد و پرانرژی گذاشتم گوشم و دیگه نشنیدم حرف های منفی بقیه بچه ها ک از سخت گیری افسر میگفتن و دفعه قبل باعث ایجاد استرس و باور منفی شده بودن..و موقع امتحان دادن عالییی بودم شاد و پرانرژی و سرحال و یه عالنه خودباوری یه امتحان رانندگی عالی رو پشت سر گذاشتم و افسر ممتحن از پارک دوبل عالی من تعجب کرد 🤣به حدی ک دفعه قبل توی در و دیوار بود ماشین توی دستم اصلا نمیفهمیدم باید چیکار کنم از بس استرس داشتم..اما با ی روز خوب کردن حالم و کنترل توجهم تونستم باور کنم خودمو و قبولم شدم.داشتم کم کم درک میکردم چه خبره
بعد از اون ب قول استاد دوزاری م افتاد که اصلا قانون کل جهااان چی هسستتت که این همه فایل روی سایت چیو میخواسته ب من بگه و من انگار یه کلمه هم درک نکرده بودم از هیچ کدومشون
سعی کردم ب گفته خانم شایسته و بچه ها بیام قانون رو تو زندگی خودم درک کنم و رد پاشو ببینم نه زندگی بقیه که هیچ چیزی از حس و حال و باوراشون نمیدونم و این جور درک پایه و اساسی نداره برام ک بخوام تو زندگی بقیه پیداش کنم چون فکر میکردم ی چیزی جدیده تاحالا تو زندگی من نبودهه.
نشستم از ۱۵ سالگی تمام اتفاقات خوب و عالی زندگیم رو ک یادممیومد و خودم خلق کرده بودم رو نوشتم دیدم یه عالمه صفحه شد خیالم راحت شد که منم میتونم منم داشتم منم استفاده میکردم ولی دقیقا چیه من چیکار کردم اون موقع که این نتیجه عالی رو گرفتمچه حس و حالی داشتمچه باوری داشتم که تونستم اون نتایج رو خودم خلق کمم بدون هیچ سختی
و اینجا بود که کل قانون رو حی میکنم درککردم 😍😍😍😍😍 وووو دیددم یه ویژگی مشترکی هسسست که توی همه اتفاقات مثبت زندگیم بوده چه مالی چه روابط چه سلامتی و…چی بوده و من ازش غافل بودم اییین قانونه اون ویژگی مشترکه قانونه که استاد ندام ازش حرف میزنه و من متوجه نبودم و الان دارممیفهمممش😍
ویژگی های مشترک توی خلق اتفاقات مثبت که همون قانون میشه رو براتون مینویسم.و اگر خودتون هم این کارو انجام بدید و علت اتفاقات زندکیتون تا الان و حس و حال و باوراتون رو مرور کنید متوجه حرف من میشید
۱✨.ویژگی مشترک اول :حالم واقعا خوب بوده 😍😍😍😘حس رهایی لذت عشق شادی سپاسگزاری داشتم اون موقع و چیزی کمتر از این حس نداشته بودم که تونستم باهاش اتفاقات خوب زندگیمو در هر سنی با هر شرایطی و بااااا هر مکان جغرافیایی 🌎رقم بزنم و الان دارممیفهمم قدرت حس خوب چقدرهههه که هرموقع نداشتمش پس اتفاقه هم هم جنس اون حسم بوده و کاملا منفی شده نتیجه ام
۲.✨توجه و تکرار مداوم و ۲۴ ساعته یه باور خاصی کهههه👇👇 که حالمو خوب میکرد و باعث میشد بلند بشم اقدامات هیولایی انجاممیدادم و اون شور و ذوق رو در من بوجود میاورد حالا چه فایل صوتی بوده باشه چه سرچ و تحقیق بوده باشه چه حرف زدن بوده باشه چه تجسم فرقی نداره مهم این هست که یه جوری احساسمو خوب میکردم و پر از انرژی و شوق و اشتیاق میشدم به خصوص با تمرکز کانون توجهم روی خواسته هام و الگوهای موفق زندگیم
۳.✨حفظ اون حس و حال مثبت تا ۲ هفته تا۲ ماه خیلی که میشد۶ ماه……. میخوام بگم حس و حال های مثبت لحظه ای 🤭نتیجه ای در بر نداشته تاحالا نه برای هیچ کس و نه من و چیزی که از قلم میوفته ثبات فرکانسی هست ب قول استاد عزیز: ببین چه مدته با خودت در صلحی قرار گرفتی؟ چه مدته کسی رو قضاوت نکردی و چه مدته احساس عشق و سپاسگزاری در خودت حس میکنی چه مدته از استرس و غم درونت خبری نیست ؟ اینه ک نتایج مثبتو رقممیزنه برات چه اگاه باشی چه نا اگاه! باید حفظش کنی که به ثبات برسی
۴🎇.میزان تمرکز روی اون هدف :۹۰ درصد یا حتی ۱۰۰ درصد در روز بوده .من به هدفم با حس خوب توجه کردم حواسم بهش بوده مدام فکر میکردم دارمش که هدایت شدم به مسیر رسیدن بهش و نتایج عالی رقم زدم نه یه روز این هدف یه روز هدف دیگه مدام باید تمرکز روی یه هدف باشه.
۵.✨عمل و اقدام در حیطه کارهایی بوده که بهم لذت میداده حتی بازی کردن حتی استخر رفتن حتی ورزش و اقداماتی لذت بخش در مسیر هدف😍 نه اقدامات طاقت فرسا اون عمل هایی که برات لذت بخشه رو وقتی انتخاب کنی تورو ناچارا میرسونه به هدف دلخواهت چه بدونی و اگاه باشی چه ندونی و نا اگاهانه انجام بدی من دیدم وقتی کارهای سخت و طاقت فرسا رو انجام دادم و بعدش حسم بد شده اتفاقات زندگیم هم منفی شده..برای همین استاد میگن تو باید کار مورد علاقه ات رو پیدا کنی و کاری باشه که در اون لذت ببری اونموقع اگر باور های ثروتت رو درست کنی نتایج هیولاییی و عالی خواهی گرفت
۶.🎇از همه مشترک تر و مهم تر:رابطه بی قید و شرط عالییییی با خودمممممم (عزت نفس مهم ترین علت موفقیت مهمم ترین ویژگی که تو همه نتایج عالی زندگیم پیداش کردم این مواقع در صلح بودن با خودم بوده درون ارامم بوده که با بخشیدن خودم و دیگران.با به یاد اوری موفقیت های گذشته ام با عشق به خودم بدستش اوردم) و نتایج برام رقم خورده هرجا با خودم در صلح نبودم اتفاقات برام فوق العاده منفی و طاقت فرسا بوده..
۷.🎆اطمینان و ایمان به هدف به اینکه هوف من میشههه باید بشه ۱۰۰ در ۱۰۰ میشه یعنی این هم از عوامل موفقیت هام بوده هر جا مطمعن بودم نتیحه همگرفتم و هرکجا شک داشتم نه
۸.◀️این قسمت توی همه دست اورد هام مشترک نبوده _ولی اونجاهایی که این فاکتور ها بوده نتیجه رو داعمی و با کیفیت ترر کرده برام و از همه مهم تر مثل کاتالیزور خیلییی سریع نتیجه رو برام رقم زده و یه جورایی سریعتر و عالی ترر به مقصد رسیدم با رعایت قانون تکامل البته ولی لذت بیشتری بردم در مسیر رسیدن ب هدف 👇
◀️جزییات کامل هدف رو دونستن :یعنی دیدن مداوم اون هدف توی ذهنم یا با سرچ یا با حرف زدن یا با نوشتن بهرحال مشخص کردم دقیقا چی میخوام
◀️ رابطه عالی با خدا درک خدا یعنی بااا پرویی تمام ازش وقتی چیزی رو خواستم و ایمانم رو با این کار بهش نشون دادم سریع تر از انچه فکرشو میکردم نتایج رو برام رقم زده
◀️پا گذاشتن روی ترس ها در هر حیطه ای اینم باعث بالا رفتن اعتماد بنفس و فرکانس های تو میشه و نتایج رو ب سمتت میاره🌺
شرایط الانم تو جنبه های مختلف گواه تغیرات درونی من هست، و من خیلی خوشحال و سپاسگزارم،
من به وضوح متوجه می شوم که دلیل اتفاقات الان من و روان شدن چرخ زندگی من، تغیرات درونی من هست،
من از زمانیکه پذیرفتم مسول صفر تاصد اتفاقات زندگیم خودم هستم، واقعا زندگی برایم خیلی ساده تر و آسان تر شد،
من وقتی فهمیدم که اتفاقات رو خودم خلق می کنم شروع کردم به بهبود جنبه های مختلف شخصیتم،
توی یکسری موارد زودتر تغیر کردم و نتایج به همون اندازه زودتر و ملموستر اتفاقات افتاد،
توی یکسری موارد مقاومت داشتم و دیر تر نتایج اتفاق افتاد،
ولی در کل اگر بخواهم بگم زندگیم زمانی تغیرات اساسی داشت که پذیرفتم صفر تا صد زندگیم رو با باورهای خودم خلقش می کنم و اگر نتایجی رو که می خواهم هنوز اتفاق نیافته چون هنوز خودم تغیر نکردم به صورت بنیادین،
و این یکم زمان برد تا توانستم باورش کنم و مسولیت زندیگم رو بپذیرم،
به مدت دوسال می شود که من درین مسیر زیبا هستم،
با گوش دادن فایل های هدیه و دوره ای فوقالعاده 12 قدم توانستم ارام، آرام و به صورت تکاملی مسولیت بعضی از قسمت های زندگیم را بپذیرم، ولی با دوره ای احساس لیاقت توانستم 100در100 مسولیت زندیگم رو بپذیرم،
خدایا هزاران بار شکرت.
من با تمام وجودم درک کردم که وقتی ما از درون تغیر کنیم جهان بیرون ما تغیر می کند،
می خواهم یه مثال بگم از رابطه عاطفی ام که چطور با تغیر کردن خودم رابطه ام تغیر کرد بدون هیییچ تلاش فزیکی، تا یه رد پا به خودم باشد، و شاید یه داستان الهام بخش به دوستانم که این متن رو می خوانند،
من تقریبا 6 سال می شود که با یه فردی آشنا شدم که ایشون ایرانی و خودم افغان هستم،
شروع آشنایی مون بر میگرده به زمان قبل کرونا،
ایشون بخاطر یه موضوع کاری اومد بود افغانستان،
در ابتدا به عنوان همکار و بعد این دوستی شکل گرفت،
تا اینکه من سال 1400با هدایت و الهامات پروردگارم اومدم ایران، و این رابطه عمیق تر شد،
ارتباطات بیشتر شد و دیدار های شکل گرفت،
تا اینکه با همدیگه همکار شدیم و دعوتم کرد به نتورک مارکتینگ،
یه مدتی با هم همکار بودیم و همه چی خوب پیش می رفت،
موضوعی که واسه هر دو مون اولویت بود اعتماد و احترامی که بهم داشتیم،
اون زمان فقط من تنها دختر افغان بودم که با یه مجموعه بزرگ ایرانی کار می کردم و بخاطر توانایی و پشتکاری که داشتم فروش بالا و ارتباطات خوبی که تو شبکه سازی داشتم ،خیلی مورد تحسین همکارام قرار می گرفتم،
وخیلی مورد تحسین و تشویق پارتنرم،
مدت 6 ماه گذشت و من موفقیت های چشم گیری داشتم توی این زمینه،
تا اینکه یه دختر افغان که خودم دعوتش کردم توی تیمم اومد و اون از من جسور تر و پر تلاش تر بود،، و اتفاقی که توی 6 ماه برام افتاد اون توانست توی 3 ماه این موفقیت رو کسب کنه،
و تمام توجه ها رو به خودش جلب کرد،
ومنم چون احساس لیاقت و توانمندی ام رو متاسفانه به نتایج گره زده بودم، و همش خودم رو مقایسه می کردم،
دچار افت عزت نفس و احساس لیاقت شده بودم،
تا جایکه دیگه نتونستم اون موفقیت های قبلی رو کسب کنم،
هر روز ضعیف تر می شدم و ناتوان تر،
چون خودم رو لایق نمیدونستم و عزت نفسم شدیدا پاین اومده بود باعث شده بود که حتی آدم های اطرافم دیگه اون علاقه و محبت رو برام نداشته باشند،
خودم رو اصلا دوست نداشتم،
و این موضع شدیدا رو رابطه عاطفی ام اثر گذاشت،
چون خودم رو دوست نداشتم احساس می کردم پارتنرم دیگه منو دوست نداره و اون دختری که از من موفق تره اونو دوست داره،
این موضوع رو خیلیییی توی ذهنم بزرگش کردم، وهمه روزه بهش فکر می کردم و بهش پروبال میدادم،
اون زمانیکه من به این موضوع فکر می کردم مطمئنم که هیچ رابطه ای بین پارتنر من و اون دختره همشهری من نبوده، فقط یه نجوایی شیطانی توی ذهن خودم بوده که اینقدر بهش فکر کردم تا فرکانسش رو فرستادم و این موضوع رو خلقش کردم،
خلاصه اون زمان تو بد ترین شرایط قرار داشتم,
خیلی سعی می کردم که یه کاری انجام بدم یه موفقیتی داشته باشم تا بقیه بهم توجه کنند حتی پارتنرم،
اون موقع دیگه اون آدم سابق برام نبود،
رفتارش گفتارش و عملکردش نسبت به من تغیر کرده بود،هیچ چیز مثل سابق نبود،
تقریبا یکسال گذشت ومن هر روز با کوله باری از احساس عدم لیاقت و عزت نفس میرفتم دفتر و برمی گشتم،
اون هم تیمی من هر روز درحال رشد بود و من هر روز درحال نابودی،
اون به پیشرفت فکر میکرد و هر روز رشد می کرد و با زبان و توانایی که داشت آدم ها رو به سمت خودش جلب می کرد مخصوصا پارتنر من رو،
ولی من با دیدن این صحنه هر روز و هر روز ضعیف تر می شدم،
مدت یک سال طول کشید این داستان،
و من هر روز عذاب می کشیدم، بخاطر وابسته گی که به پارتنرم داشتم و وابستگی که به تعریف و تشویق دیگران داشتم،
تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم دیگه نرم سر کار و نتورک کار نکنم،
خیلی کار سختی بود برایم،خیلی تصمیم سختی بود، چون نمیدانستم بعدش می خواهم چیکار کنم و هزینه های زندگیم رو چجوری تعمین کنم،
توی ایرلندی رو بلددنبودم و کسی رو نمی شناختم،
و چون هزینه های هزینه به دوش خودم بود باید مول درمیاوردم،
خلاصه من تصمیم رو به لیدرم که همون پارتنرم بود گفتم ودیگه نرفتم،
دقیقا تاریخ 14 شهریور ماه 1402 بود،
این تصمیم به صورت کاملا اتفاقی و الهامی بود،
اون موقع تو شرایط سخت مالی،عاطفی،عزت نفس،احساس لیاقت، شرک و….. قرار داشتم،
چند روز گذشت یه شب من تو حیاط خونه مون نشسته بودم درحالی که بغض گلویم رو فشار میداد و از این حجم مشکلات احساس خفگی داشتم رو به آسمان کردم و گفتم خدای من با تمام وجودم تسلیم تو هستم، تو بگو من چیکار کنم،
گوشی دستم بود و نمیدانم که چی سرچ کردم و دیدم سایت استاد رو آوردم من عضو شدم و انگار دروازه ای بهشت برام باز شد،
تاریخ 28 شهریور 1402
ازون لحظه به بعد دیگه بهشت رو پیدا کرده بودم،
دیگه چیری برام مهم نبود،
با کار کردن مستمر رو خودم و گوش دادن به فایل های محتلف و گرفتن نتایج عالی که قبلا تو کامنت های محتلف ردپا گذاشتم، آرام، آرام ازون فضایی سمی ذهنم فاصله گرفتم و مسیر برایم هر روز روشنتر می شد،
من فقط تمرکزی رو خودم کار می کردم و نجواهای شیطان رو کنترل می کردم ولی اینور جهان اطرافم داشت تغیر می کرد و همه ای اتفاقات و شرایط به نفع من رقم می خورد بدون اینکه من هیچ تلاش فزیکی انجام بدم،
چرخ زندگیم روانتر شد،
آدمهای اطرافم بیشتر دوستم داشتند
آرامش قلبی داشتم،
تا اینکه بعد گذشت تقریبا 10 ماه،
یه روز صبح زود پارتنرم تو واتساپ پیام داد،
این درحالی بود که من فراموش کرده بودم و هیچ وابستگی و ارتباطی بین مون نبود،
این پیامش یه حس عجیبی داشت،
قبل اینکه پیام شو جواب بدم از خداوند خواستم که همراهم باشد وهر لحظه مراقب من باشد تا در مسیر اصلیم بمونم، و هیچ عاملی و هیچ کسی باعث نشود من ازین مسیر زیبا فاصله بگیرم.
خلاصه اون پیامش شروع ارتباط دوباره و ساختن یه رابطه ای عاطفی بی نظیر بود که تا الان من تجربه شو نداشتم و هر روز این رابطه زیباتر و عاشقانه تر می شود،
بدون وابسته گی….
رابطه عاطفی که بر بنای حس خوب و احترام واعتماد ساخته شده بود ولی بخاطر باورهای مخرب خودم و عدم احساس لیاقت خودم، یه مدت باعث شده بود که بد ترین روزا رو با این فرد داشته باشم، دیگه ازون حس خوب و احترامی خبری نبود،
به لطف خدای توانا و استفاده ازین آموزشات بی نظیر بدون هییییچ تلاش فیزیکی، فقط و فقط با تغیر باور هام و رها بودنم، باعث شد که الان با اون فرد، یه رابطهی سراسر عشق و محبت و احترام رو داشته باشم،
یه رابطه ای بی نظیر وفوق العاده ای ساختم که قبل تغیر باور هام تو رویاهام نمی توانستم ببینم،
خدایا هزاران بار سپاسگزارم.
با گذشت هر روز که من بیشتر رو خودم کار می کنم و احساس لیاقتم درونی تر میشه، بیشتر بهم توجه می کنه بیشتر دوستم داره،
بهم هدیه میده و خاطرات خوبی رو باهم می سازیم،
و هر لحظه هواسم هست که وابسته نشوم، و هواسم هست از چه مسیری اومدم تا رسیدم به خوشبختی واقعی از همه لحاظ.
خدارا شکر می کنم بابت همه چی،
زندگیم از همه لحاظ تغیر کرده به لطف این آموزشات، این یه بخشی از موفقیت هام بود که نویشتم،
دوره ای احساس لیاقت تحول عظیمی ایجاد کرد توی زندگیم تو تمام جنبه های زندیگم،
خدایا هزارن بار سپاسگزارم.
پارتنرم عین یه ملکه باهام رفتار می کنه.
من حس میکنم قلب پر از محبتش رو نسبت به خودم، و این برایم بارو نکردنی هست که چطور میشه از اون شرایط تبدیل بشه به این شرایط اونم بدون هیچ تلاش فزیکی.
والان تقریبا بیشتر از یکسال می شود که تو رابطه ای عاطفی عاشقانه هستم که هر روز بهتر و بهتر می شود،
و میدانم به محض اینکه کار کردن رو خودم رو متوقف کنم نتایج متوقف خواهد شد،
و همیشه هواسم به این موضوع هست، و خداراشکر خوب عمل کردم توی این دوسال، همیشه سعی کردم تو مسیر بمونم و از خداوند کمک خواستم،
خدایا هزاران بار سپاسگزارم بابت همه چی.
کنارم باش و حواست به من باشد که تو مسیر بمونم تا آخر عمرم.
جهان نمیتونه انسان هایی که با هم هم فرکانس نیستن و به مدت طولانی یک جا نگه داره
این یک قانون است
اگه ما شخصیتمون به طور بنیادی تغییر کنه جهان شرایط رو برامون تغییر میده
اگه هنوز شرایط تغییر نکرده اگه هنوز یه سری افراد تو زندگی مون هستن که با ما هم فرکانس نیستن یعنی هنوز مدار ما تغییر نکرده یعنی ما با اون آدم ها تو یک فرکانس هستیم هنوز
مثل این میمونه که یه نفر بخواد بره به سمت شمال و یه نفر دیگه بخواد بره سمت جنوب
خوب امکان نداره که این دو نفر با هم دیگه هم مسیر باشن و تو یک مسیر حرکت کنن
دقیقا بحث مدارها هم همینه
امکان نداره که ما با فردی هم فرکانس نباشیم ولی هرروز باهاش در ارتباط باشیم و تو زندگیمون بمونه و جهان ما رو پیش هم نگه داره
وقتی ما شروع میکنیم به تغییر کردن افراد زندگیمون یا تغییر میکنن یا از زندگیمون میرن بدون اینکه ما بخوایم کاری انجام بدیم
استاد وقتی من و همسرم شروع کردیم به کار کردن رو قوانین یک سری از آدمها بودن تو زندگیمون که اصلا با ما هم مدار نبودن
از افراد نزدیک خانوادمون بودن که هرروز با هم در ارتباط بودیم
ولی شرایط طوری پیش رفت که ما محل زندگیمون از هم دور شد و کلا ارتباطمون قطع شد
و ما از مدار هم خارج شدیم
در عوض آدم هایی اومدن تو زندگیمون که با ما هم فرکانس هستن
ولی جهان باید ببینه که ما تغییر کردیم تا شرایط رو برامون تغییر بده
وقتی یه تضادی برامون پیش میاد ما همون رفتارهای قبلی رو داریم
وقتی ما همون آدم قبلی هستیم با همون ترس هامون
وقتی میخوایم خودمون به زور شرایط و تغییر بدیم
وقتی اجازه میدیم که بهمون ظلم بشه
وقتی احساس قربانی بودن داریم
وقتی دنبال بهبود شرایط نیستیم
دیگه نباید انتظار داشته باشیم جهان خودش کارها رو انجام بده و تغییر رخ بده
دیگه نباید انتظار نتیجه متفاوت داشته باشیم
اگه زمانی که تحت فشار هستیم زمانی که تضاد پیش اومده بتونیم ذهنمون و کنترل کنیم و رفتاری متفاوت از رفتارهای قبلی نشون بدیم اون موقع میتونیم بگیم که تغییر کردیم
اگه تو شرایط سخت تونستیم به کسی باج ندیم و فقط روی خدا حساب باز کنیم اون موقع میفهمیم که تغییر کردیم
امکان نداره که ما شخصیتمون تغییر کرده باشه و نتیجه خوب نباشه
درس بعدی اینه که
اگه به کسی ظلم میشه اون طرف خودش خواسته که بهش ظلم بشه
آنان که فرشتگان، جانشان را در حالی که ظالم به خود بودهاند میگیرند، از آنها پرسند که در چه حال بودید؟ پاسخ دهند که ما در روی زمین مردمی ضعیف و ناتوان بودیم. فرشتگان گویند: آیا زمین خدا پهناور نبود که در آن هجرت کنید؟! و جایگاه ایشان جهنم است و آن بد سرانجامی است.
خود خدا هم تو قرآن میگه
چرا گذاشتی که بهت ظلم بشه
چرا بی ایمان بودی و حرکت نکردی
چرا از اون فضا خارج نشدی
این آیه به ما ثابت میکنه که
ما باید تغییر کنیم ما باید جامون و عوض کنیم ما باید از اون مدار و فرکانسی که نمیخوایم خارج بشیم
همه چیز درون خود ما هست و بیرون از خودمون دنبال چیزی نگردیم
دنبال این نباشیم که آدم های اطرافمون و تغییر بدیم چون ما نمیتونیم اونا رو تغییر بدیم ولی خودمون و که میتونیم تغییر بدیم
درس بعدی
بهبود دائمی
حتی جهان هم هرروز در حال بهبود خودش هست حتی جهان هم هرروز داره خودش و بهبود میبخشه
این ساز و کار جهانه که اگه کسی میخواد همیشه رو به جلو حرکت کنه باید همیشه در حال بهبود خودش باشه
نمیشه یه بار علفهای هرز و از بین ببری و توقع داشته باشی دیگه رشد نکن
نمیشه یه بار خونه رو تمیز کنی و توقع داشته باشی همیشه تمیز بمونه
اگه شرایطمون خوبه بدونیم باز هم میتونه بهتر باشه باز هم میتونه عالی تر بشه
اگه روابطمون خیلی خوبه ولی به خودمون بگیم باز هم میتونه بهتر بشه
اگه کسب و کارمون خیلی خوبه ولی بدونیم که باز هم میتونه بهتر بشه
اگه کارهامون راحت انجام میشه ولی بدونیم از این هم میتونه راحت تر بشه
و از خودمون بپرسیم چطور از این هم بهتر چطور از این هم ساده تر چطور از این هم عالی تر
و از استاد یاد بگیریم که همیشه به دنبال بالاترین استاندارها تو تمام جنبه های زندگیمون باشیم
سلام به استاد عزیزم، خانم شایسته مهربون و همه عزیزانم در این پروژه بینظیر.
استاد جان من دوست دارم کامنتم و با بخشی از نتایجی که تا اینجای کار گرفتم شروع کنم. طبق روال همیشه که با هر دوره ای یه نیتی میکنم برای بهبود یه بخشی از زندگیم، برای این پروژه هم نیت کرده بودم که توی کارم و روابطم با همکارام بهبود ایجاد کنم. و طبق پیشنهاد شما با شروع این پروژه همزمان احساس لیاقت رو هم شروع کردم. و تا به امروز تا جلسه تکمیلی سوم رو بارها و بارها گوش دادم.
و قدم به قدم هدایت ها رو دنبال کردم و بدون هیچ مقاومتی هر چی که خدا میگفت و انجام میدادم. چن روز بعد از شروع پروژه، وقتی برای بار دوم جلسه دوم احساس لیاقت رو گوش دادم دیدم به به چه ات و آشغال هایی رو مدام دارم سلف تاک میکنم. من با پاشنه آشیلی مواجه شدم که سال ها از حضورش خبر داشتم ولی ایگنورش کرده بودم. و اینقدر این موضوع ذهنمو درگیر کرده بود که اصلا تمرکزی روی نیتی که کرده بودم نداشتم. و اون پاشنه آشیل هم چیزی نبود جز مخلوطی از ضعف های من در حوزه روابط ، عدم احساس لیاقت و داشتن شرک. و هدایت خدا قشنگ از لابلای کامنت ها و نشونه ها از همه جا منو ترغیب میکردن به بهبودم در مورد این پاشنه آشیل. گاهی هدایت ها بعضی جلسات دوره 12 قدم رو پیشنهاد داد، گاهی دوره هم جهت با جریان خدا رو. و دقیقا همون چیزی رو که باید میشنیدمو آماده درکش بودمو برام میاورد بالا.
مثلا یه شب که ذهنم از متوقع بودن اطرافیان و از اینکه جواب محبت هامو ممکنه که ندن ( که همشم توهم ساخته ذهنم بود که با مرور خاطرات بد قبلی ایجاد شده بود) برام یه اژدها ساخته بود، خدا منو هدایت کرد به جلسه 23 دوره هم جهت، که من اصلا قبلا انگار نشنیده بودمش. اونجا استاد چنان با لحن آرومی گفتن که “طبیعیه که آدم ناراحت بشه وقتی جواب محبتش رو نمیدن، ولی من به خاطر شخصیت سخاوتمندی که دارم آگاهانه تصمیم میگیرم کار درست رو انجام بدم”، چنان به قلبم نشست که هیچ دارویی نمیتونس اینقدر در لحظه عمل کنه. یا وقتی یاد جلسه 20 این دوره افتادمو استاد از شکور بودن خدا صحبت میکردن و میگفتن که خدا به کوچکترین نیات ما پاداش های بی پایان میده، بارها و بارها به خودم گفتم پس مرضیه همین که خدا داره میبینه برام کافیه. نمیتونم از حجم احساس خوب و آرامشی که با این جلسات گرفتم توضیح بدم.
حدود 10 روزی هس که گفتگوهای ذهنیم رو بردم زیر ذره بین که ببینم چه خبره توش، نمیتونم بگم چقدر ذهنم آروم و رام شده در مورد پاشنه آشیلم. اصلا قابل مقایسه با روزهای اول نیس، الان میتونم بگم افسارش تا حد خوبی دستمه. تا میخواد برگرده و بره تو شیارهای قبلی، هدایتش میکنم به مسیرهای جدیدی که از 10 روز پیش شروع کردم به ساختنش. البته اینم اضافه کنم که ذهن و فقط نمیشه با تکرار باور قانعش کرد، نتایجی هم که گرفتم یه فکت محکم برام ساخته و ذهنمو رام کرده. هر کوچکترین اقدام عملی ای که انجام دادم خدا همون روزش پاداش چن برابرشو بهم داد. خیلیییی خدا بخشنده تر از اون چیزیه که من فکرشو میکردم، اصلا تو یه لیگ دیگس میزان بخشندگیش. چاکرشم از همینجا تا همیشه.
خوب وقتی یه ذره کنترل امور ذهنم در مورد پاشنه آشیلم اومد دستم، که باید با همین فرمون ببرمش جلو، شروع کردم روی نیتی که اول دوره داشتم کار کردن. استاد جان، شما قبلا بارها و بارها تاکید کرده بودین که یه کوچولو بهتر شدن تو پاشنه آشیل، تاثیرات بزرگی رو روی بقیه قسمت های زندگیتون میذاره. و من اینو امروز با سلولام درک کردم. امروز جنس احترامی که دریافت میکردم تو یه لول دیگه بود. من همیشه خداروشکر اینجایی که کار میکنم جز احترام و روی خوش چیزی ندیدم. ولی امروز همه چیز یه رنگو بوی دیگه داشت. مثلا همیشه اینطوری بود که یکی که جلوتر میرفت در رو باز میکرد اول خودش میرفت و بعد در و باز نگه میداشت که منم برم، ولی امروز نه تنها در رو باز میکردن، بلکه با احترام بهم میگفتن لیدیز فرست:) نه یه بار، نه دو بار بلکه سه بار این اتفاق افتاد. اتفاق بعدی این بود که من باید آفیسمو عوض میکردمو میرفتم پیش دو تا دیگه از همکارام. توی اون اتاقی که اونا هستن، میزی که قرار بود من برم و بگیرمش، پشت به در بود، یعنی هر کی از تو سالن میخواست رد بشه، دید کامل به مانیتورهای من داشت. وقتی که رفتم میزمو ببینم همکارم مکسیم گفت مرضیه بذار میزتو رو به در بذاریم که اینطوری پرایویسیتم حفظ بشه، بعد فرانسیس اون یکی همکارم گفت آره بیا با هم میزو جابجا کنیم ببین کدوم حالتشو بیشتر دوست داری. این دو تا بنده خدا میزو گرفته بودن و چن بار جابجاش کردن تا به حالتی رسید که من دوسش داشتم و اونطوری باهاش راحت بودم.
استاد جان اینقدر لول محبتی که دریافت میکردم امروز متفاوت بود که قشنگ احساس میکردم داره از کجا آب میخوره. واقعااااا چه جهان جادویی ای داریم، اینقدر سریع پاسخ میده. خدایا شکرت و دمت گرم. ساختن احساس لیاقت و کار کردن رو پاشنه های آشیل با اختلاف سریعترین راه دریافت پاسخ های هم جهت با خواسته هامون از جهانه. و من باید متعهدانه این مسیر قشنگ و ادامه بدم.
استاد جان فایل امروز منو برد تو فکر. من خیلی جاها به خودم سخت میگیرم و ذهنم کنترل و میگیره دستش و میگه تو توی این زمینه خیلی هم تغییر نکردی. اما خدا یه چیزایی رو برام یادآوری کرد که قلبم باز شد. یادم اومد که من قبل مهاجرتم به کانادا، یه سری روابطی رو توش بودم که دوسشون نداشتم، ولی با باورهای محدود اون موقعم نمیتونستم براشون کاری کنم و کلا قطعشون کنم. وقتی تصمیم به مهاجرت گرفتم، اینقدر همه زندگی و زمانم گذاشتم برای رسیدن به خواستم، اصلا تمرکزم کلا از روی اون روابط برداشته شد، در واقع هیچ توجهی دیگه بهشون نداشتم. اون روابط هنوز برقرار بودن ولی من دیگه بهشون بی توجه شده بودم. و جهان هم کار خودشو کرد و در نهایت با مهاجرتم هزاران کیلومتر از این روابط فاصله گرفتم. اون موقع نفهمیده بودم چجوری ولی الان وقتی با قانون تطابقش میدم درکش میکنم. اگه این نتیجه نیس پس چیه.
یا یادمه وقتی آدرین به دنیا اومده بود من بحدی احساس قربانی شدن داشتم که الان که بهش فکر میکنم اصلا مرضیه اون روزا رو نمیشناسم و خندم میگیره از اون طرز فکر. روابطم با همسرم چندین و چند مدار با امروز فاصله داشت. و خداروشکر که الان این استیت رو دارم تجربه میکنم. و انشالله هر روز بهترم میشه. اگه این نتیجه نیس پس چیه.
یا قبل از شروع دوره همجهت با جریان خدا، من تقریبا همه جمعه ها نگران آخر هفتمون بودم که باز قراره بچه هایی رو ببینیم که من مدت ها بود باهاشون دیگه نمیتونستم ارتباط بگیرم. تنها دلیلشم این بود که واقعا دیگه حرفاشونو نمیفهمیدم. ولی هر چی بیشتر جلسات این دوره رفت جلو، من آرومتر شدم، نگرانیم کمتر شد، آخر هفته هامون همش با کمپ رفتن پر شد، اونم کمپ سه تایی بدون هیچکس دیگه ای. دیگه نگران این نشدم که وای الان قراره هر چی تو هفته حالم خوب بوده این دو روز دوباره احساسم داغون بشه، هر چی کمتر نگران شدم، خدا پلن های قشنگتری برام ریخت. الان اون روابط به حدی کم شده که عملا وقتی هم همو میبینیم نگاهم ناخودآگاه روی زیباییهاشونه، و احساسم خوبه. قشنگ متوجه میشم که دیگه اون مقاومت رو ندارم. و این برای من به دستاورده بزرگی بود که ذهنم داشت انکارش میکرد. اگه این نتیجه نیس پس چیه.
اینو اینجا گفتم که اشاره کنم استاد خود من به شخصه خیلی وقتا نمیتونم تغییراتمو که با گذروندن دوره های شما اتفاق افتاده رو ببینم، و به عبارتی از اونطرف خر افتادم. نمیتونم این تغییرات درونی ای که منجر به این پاسخ های متفاوت جهان شده رو تشخیص بدم. منی که مدتهای زیادی از عمرم رو نگران آخر هفته هام بودم، الان اصلا یادم نیس که این نگرانی کی برطرف شده، که اصلا قبلا وجود داشته. این خیلیییی نتیجه بزرگیه و من به خودم قول میدم که بارها و بارها با خودم تکرارش کنم و بگم مرضیه دمت گرم که با استمرارت در مسیر این تغییر بزرگو ایجاد کردی و الان بیشتر اوقات حالت خوبه.
استاد عزیزم، خانم شایسته مهربون و دوست داشتنی، دوستای عزیزم که از کامنتاتون کلیییی درس یاد میگیرم و سعی میکنم که عملیشون کنم، دم همتون گرم، خیلی دوستون دارم. همگی تحت حمایت کامل خدای وهابمون باشید.
سلام به مریم جان شایسته و نازنین و آقا ابراهیم عزیز و خانوم فرهادی گل
سلام به همه ی دوستانِ هم مسیر تو این سفر و پروژه ی بهشتی
سلام به این پنجشنبه ی قشنگ و دلبر که قراره روز خییییلی خیلی خوبی باشه، پنجشنبه 30 اکتبر ساعت 9:15 با هوای 8 درجه که feels like سه درجه و منم تو مترو به سمت محل کار:)
اگر جهان من هنوز تغییر نکرده، یعنی من هنوز به اندازه کافی تغییر نکردم
خدایا شکرت که من دارم واقعا تغییر میکنم
نسبت به قبل از آشنایی با استاد و سایت که واقعا کلی تغییر کردم
رفتارهام واکنش هام کلی تغییر کرده
خدایا عاشقتم که تو رو و قوانین بدون تغییرت رو خیلی بهتر شناختم
توکلم به تو خیلی بیشتر شده
الخیر فی ما وقع
و انی قریب، اجیب دعوه الداع اذا دعان
و بعد، ان معی ربی سیهدین
و ان علینا للهدی اینا خیلی بیشتر و قشنگتر و عمیقتر داره برام جا میفته
مخصوصا بعد از دوره ی هم جهت که قشنگ حس میکنم اون شیار جدیده ایجاد شده، و افکارم، تقریبا به راحتی میفته تو اون شیار جدیده، و از دریاچه ی جدیدی به وقایع نگاه میکنم (نه همیشه، ولی داره جا میفته، دارم سعی خودمو میکنم)
خدایا شکرت که جهان اطرافم هم داره تغییر میکنه
دارم حسش میکنم
دارم سعی میکنم حواسم به خواسته هام باشه،
حواسم باشه تسلیم نشم قانع نشم به همینی که هست، حالا همینم خوبه دیگه،
نه،
همونی که میخوام، باید باشه،
تو کار، تو رابطه، تو درآمد و ثروت و آزادی مالی
و دارم میبینم نشانه هاش رو
و دارم میبینم که نچسبیدم به نقطه ی امن، و همینی که هست
دارم حس میکنم و میفهمم که یه جریاناتی در کاره، پلن خدا داره اجرا میشه و سعی میکنم کاملا تسلیم پلن خدا باشم
هم جهت با خدا و جریان خداوند
چی ازین قشنگتر واقعا؟
خدایا هزار مرتبه شکرت
شکرت برای چیدمان قشنگی که داری به پازل زندگیم میدی
شکرت برای اینکه محسوس و ملموس داره ظرفم بزرگتر میشه
شکرت برای آگاهی هایی که دارم درک میکنم
شکرت برای اینکه فهمیدم باید بیشتر رو احساس لیاقتم کار کنم
باید حواسم باشه من لیاقت بهترین ها رو دارم
به کم، به حداقل ها راضی نشم
وقتی من راضی نشم، و خودم رو لایق بدونم، و رفتارها و شخصیت خودم هم متناسب با همین باور لیاقت باشه، جهان اطرافم هم تغییر میکنه
واکنش جهان به من تغییر میکنه
خدایا هزار مرتبه شکرت برای این جهانِ فرکانسی
شکرت برای سفر بهشتی که در پیش داریم، که میدونم با نگاه کردن و پیگیری کردن و تحسین کردن زیبایی های سریال زندگی در بهشت، جذب و خلقش کردم
شکرت برای رابطه ی بهشتی و پرفکتی که داره برام رقم میخوره، که اونم در اثر توجه کردن و تحسین کردن زیبایی های رابطه ی استاد و مریم جانه در سریال زندگی در بشهت:)
شکرت برای همین الانِ زندگیم:)
ساعت 10 و نیم صبح روز پنجشنبه ی کاملا ابری و بارونی
سلام به استاد عزیزم مریم جان عزیز دل و تمامی دوستانم
اگر در روابط یا شرایط زندگیات احساسی از تکرار، رنج یا بیعدالتی داری، کمی درونت را مرور کن:
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟
دقیقا امروز برای من شرایطی پیش اومد که من هم نظرم رو بگم یک لحظه احساساتی شدم و دقیقا همون حرفایی تو ذهنم اومد که چند سال پیش فکر میکردم ما خیلی نیاز داریم البته من به شخصه خیلی نیاز دارم رو اعتقادات الکی که به ما گفتن و شده جزو اصلی تصمیم گیری هامون کار کنم دقیقا امروز متوجه شدم من خیلی از روی احساسات تصمیم میگیرم احساساتی مثل فلانی گناه میده نیاز به کمک داره ،خدا رو شکر امروز خوب عمل کردم جلو دهنم گرفتم تو ذهنم میگفتم به من ربطی نداره من این همه سال به بقیه نظر دادم نظرم گفتم انرژی خودمو هدر دادم به جایی هم نرسیدم پس کنترل کنم این احساسات
سلام به همگی
امروز صبح که میخواستم برم سرکار، با اینکه پنجشنبه بود و معمولا پنجشنبه ها مسیر خیلی خلوت تر از روزهای دیگه اس، ولی امروز بدجوری توی ترافیک گیر کردم و مسیری که روزهای دیگه با ترافیک معمول، 40 دقیقه توی راه بودم رو امروز یک ساعت و نیم طول کشید
من قبلی اگر بود: اول از همه کلی غرغر میکرد که چرا پنجشنبه ها هم باید برم سرکار و بعد هم غرغر میکرد چرا اینقدر ترافیکه
اما من جدید: آروم بود و بعد هم این موضوع رو طی روز خیلی سریع فراموش کرد
پس من تغییر کردم
موقع کار مدیرم بهم گفت که فلانی پشت سرت گفته که خانم فلانی چون با آقای بهمانی(همکاری که خیلی سال پیش عاشقم بود و با وساطت و اصرار همین مدیرمون علیرغم میل باطنی من اومد خواستگاری و نشدو…) چون لجبازی داره به همین دلیل این مشکل رو حل نمیکنه، منم جلوی مدیرم الکی گفتم ببین اینا همه اش تقصیر شماست وگرنه من که نمی خواستم اون قضیه اصلا جلو بره، مدیرمم گفت بابا این که مسئله ای نیست کلی آدم دیگه هم توی این شرکت از دخترای دیگه خواستگاری کردن و نشده، من اینو گفتم که جنس اون آدم رو بشناسی و مراقبش باشی
من قبلی اگر بود: تا چندین روز اعصاب خوردی و خودخوری داشت
من جدید اما :اولش خواستم الکی واسه مدیرم ژست ناراحت شدم بگیرم ولی دو دقیقه بعد فراموش کردم چون خیلی وقته اصلا این آدم و اون ماجرا از صفحه حافظه ام پاک شده و ذهنم دیگه نمی پذیره واسه آدمهای بی ارزش و حرف بقیه خودش رو ناراحت کنه
پس من تغییر کردم
برگشتنی از سرکار، باز ترافیک شدید بود و اونقدر یواش جلو میرفت که متوجه نشدم که یکی از لاستیکهام پنچر شده تا اینکه ماشین کناریم اومد بهم گفت
من قبلی اگه بود: کلی به زمین و زمان ناسزا میگفت که خدایا چرا امروز اذیت میکنی
من جدید اما: گفتم یه چالش جدید واسه یادگیری یه سری
چیزها
پس من تغییر کردم
وسط اتوبان زدم کنار و خواستم زنگ بزنم امداد خودرو که همین موقع یه آقایی همسن پدرم اومد کمکم، ولی هر چقدر تلاش کرد پیچ چهارم چرخ رو نتونست باز کنه و همین موقع هم امداد خودرو اومد و من از اون آقا تشکر کردم که تا همینجا هم خیلی لطف کردی
امداد خودروییه به اصرار شماره اش رو بهم داد که من همیشه توی این مسیر هستم و بعد گفت یه زنگ هم بزن تا مطمئن شم شماره رو درست زدی
من قبلی اگه بود: گارد میگرفتم و اگه تو رودروایسی این کار رو میکردم هم بعد خودخوری میکردم
من جدید اما: این باور رو دارم که کسی نمی تونه به من آسیبی برسونه و مشکلی ایجاد کنه
پس من تغییر کردم
باقی مسیر رو توی ترافیک ادامه دادم، نزدیکهای خونه همون امداد خودروییه زنگ زد که شما با من تماس گرفتید، گفتم من همونم که پنچری ماشینم رو گرفتید، خودتون گفتید میس بنداز، گفت آهان درسته، رسیدید مقصد؟ بعدش هم گفت شما متاهلید یا مجرد؟
من قبلی اگر بود: احساس ناامنی میکرد
من جدید گفت: لزومی نمی بینم به سوالتون جواب بدم
آقاهه گفت من فکر میکنم ما به درد هم میخوریم و از این حرفا و من گفتم ولی من فکر نمی کنم ممنون از شما،
من قبلی اگه بود: تا چند روز اعصاب خوردی داشت که آخدا این چه شانسیه من دارم
من جدید اما: یاد حرف رزا افتاد که بهم جواب رد دادن ولی خدا رو شکر کردم، منم گفتم خدایا شکرت که واسه ازدواجم بهم نشونه دادی، یهویی یادم افتاد که برگشتنی از سرکار به خدا گفتم، راستی تو اصلا ازدواج من تو برنامه ات هست؟ و باز بیشتر و بیشتر خدا رو شکر کردم بابت این نشونه اش
امروز و ماجراهای امروز رو اگه من قبلی داشت، امروزش یکی از بدترین روزهاش میشد
ولی من جدید هنوز حالش خوبه و احساس سبکی میکنه، و هیچکدوم از این اتفاقات رو مشکل ندیده که اصلا بخواد ناراحت بشه
پس من تغییر کردم
پس من عوض شدم
پس من رشد کردم
من دیگه اون آدمی نیستم که یه شن ریزه جلوی پاش هم براش اندازه یه کوه باشه
من دیگه به این زودی ها از چیزی ناراحت نمیشم و اگر هم ناراحت بشم زیاد توی اون ناراحتی نمی مونم
خدایا شکرت واسه این حال خوب
واسه این تغییرات
واسه این به صلح رسیدن و آشتی کردن با خودم
بنام خدا
درود به استاد عزیز و مریم جان
چالش «تغیر را در آغوش بگیر»
خدایا سپاسگزارم که من رو به این دوره هدایت کردی و هر بار سوالات جدید برام طرح میشه
ازت طلب هدایت دارم برای این سوال که اخیرا تو ذهنم تداعی شده که سرنخ رو بهم بدی، راهکار رو هم بهم بدی جوری که مسیر تسهیل شه، مثل زمانی که یه جاده قفل شده بود و الان آزاد میشه و میتونیم با سرعت 220 هم توش حرکت کنم
وضعیت چند سال من مثل همون جاده قفل شده است
میرم برای واکاوی خودم(دوستان خیلی از کارها همزمان و… انجام شده و اینجوری نبوده که کاری تموم شده باشه و کار بعدی شروع بشه )
من الان که شروع به نوشتن کردم برای تلاشام ارزش قایل شدم، تو کامنت قبلی نوشتم که من هیچ تلاشی نکردم الان متوجه شدم که من چون تلاش هام همراه با دستاورد مادی نبوده ارزشی برای قایل نشدم و من قدر دانسته هامو ندونستم
از زمانی که یاد دارم آدم تلاش گر و با برنامه ای بودم، یادمه کلاس دوم یا سوم دبستان بود اون زمان کل خانواده 2 اتاق داشتن، پدر خانواده بخاطر پدر بودنش تو پذیرایی میخوابید، مادر و کل بچه ها تو یه اتاق میخوابیدن و… و یه اتاقم برای رختخواب ها و ظرف ها و وسایل اضافی مادر و کل خانواده بود …
یادمه همون اتاق وسایل رو، من جمعه صبح پا میشدم مرتب میکردم زیلو میانداختم و مطالعه ام رو اونجا انجام میدادم و از این استقلال و تمیزی و اینکه خودم یه قسمتی رو داشتم خوشحال بودم،
کل این وضعیت چند ساعت دوام داشت و بعدش من میرفتم خونه مادر بزرگم و اتاق برمیگشت به حالت قبلش
یادمه مدرسه میرفتم، مسابقه قرآن و نهج البلاغه و… برگزار میشد شاید خیلی از مسابقات که تو مدرسه ما مطرح نمیشد در واقع اونوقت کلا خبر خاصی تو مدارس نبود اگر هم بود تو مدارس شهر بود ما تو روستا بودیم و معلما و مدیرا حوصله این کارا رو نداشتن…. اگر هم مسابقاتی مثل قرآن و …. برگزار میشد 99٪ بچه اصلا تو باغ نبودن ولی تو همون اوضاع من هم تلاش میکردم هم با زبون کودکانه خودم از خدا میخواستم که من برنده شم حتی یادمه یه قرآن داشتم خیلی قدیمی با جلد خیلی خیلی قشنگ که از مادر بزرگم به مادرم رسیده بود و بالای صفحه یه سمتش خوب نوشته بود یه سمتش بد و من موقع مسابقات و… میرفتم قرآن رو باز میکردم ببینم قبول میشم یا نه،
تو همون سن دبستان که تو روستا بودم 99/99٪ ملت تو کوچه بازی میکردن ولی من میگفتم باید یه چی یاد بگیرم و تابستون ها میرفتم تو شهر کلاس نقاشی با اینکه مسیر واقعاااا برای یه دختر روستایی کار اسونی نبود..
راهنمایی بود که رفتیم خونه سازمانی و من تابستونا باز میرفتیم یه کلاسی، بعضی وقتا اصلا نمیدونستم چه کلاسی هست به خیال نقاشی میرفتم بعد میدیدم چندتا کلاس هست و پول از بابام میگرفتم و همه رو میرفتم
همون راهنمایی که بودم برنامه ریزی داشتم، ما سرویس داشتیم برای ایاب ذهاب و من برنامه داشتم که مثلاً فلان خیابون پیاده شم، از فلان مغازه ها خرید کنم ساعت فلان هم سر ایستگاه باشم و برگردم با همون سن کم...
سوم راهنمایی که بودم متوجه شدم میشه جوری خوند که سال آخر دبیرستان، دانشگاه قبول شد(چون کلا جا افتاده بود که اول درست تموم بشه بعد بری دانشگاه چون اون سالها اوج داوطلب بود) و من به این خاطر تحقیق کردم و رفتم مدرسه غیر دولتی که حتما 4 سال بعد یه سر دانشگاه قبول شم(یه دختر روستایی که چندان آدم هم نمیدید که ازشون تحقیق کنه)
و من رفتم همون دبیرستان و 4 سال که اونجا بودم جز نفرات برتر بودم و یه سر دانشگاه دولتی قبول شدم و…
بعدشم یه سال وقفه افتاد و ارشد قبول شدم
داستان فک میکنم از بعدِ ارشد شروع شد
من عطش بسیار بسیار زیادی برای کار داشتم و کار پیدا نمیکردم
یادمه از دوستان شنیدم که عهده ای شرکت ثبت کردن، و من به پدرم گفتم پدر پارکینگ خونه رو که داری سوییت میکنی نده اجاره چون من میخوام شرکت ثبت کنم و باید یه مکانی برای داشته باشم و اینجا بود که پدرم به نشونه تمسخر قهقهه زد و گفت، تووووو، تو شرکت ثبت کنی؟ مگه بچه بازیه…
همون یه حرکت کافی بود که تا ته دره برم، من با احساس عدم لیاقت درگیر بودم و خودم رو باور نداشتم وقتی دیدم نه بابا درسته نه تنها خودم بلکه اطرافیانمم من رو قبول ندارن نابود شدن تا ماهها تو دیوار بودم
راهشم بلد نبودم که دنبال کار باشم، میگفتم کار نیس، احساس میکردم کار شاقی کردم که ارشد گرفتم
روزنامه و خبر ها رو چک میکردم که آیا رشته من رو میخوان، میدیدم نمیخوان فقط میگشتم و قر میزدم، طلبکار بودم و میگفتم من که درسم رو خوندم جامعه به من شغل نمیده
انقد غرور این ارشد رو داشتم که ذره ای به ذهنم خطور نمیکردم که برم مدرسه درس بدم(رشته من رو میشد تو مدارس کار کرد)،
از طرفی وقتی لیسانس گرفته بودم پدرم تو یه مدرسه غیر دولتی برام کار پیدا کرد و روز اول و دوم که رفتم و دیدم خانمه امر و نهی میکنه بخاطر پایین بود عزت نفس و … خورد تو ذوقم و اومدم بیرون و با خودم گفتم من چون لیسانسم باهام اینجوری برخورد میشه برم ارشد بگیریم که هر جا رفتم سرکار حلوا حلوام کنن
خودم رو مثل یه جنگجو میدیدم که تو خونه نشسته و بخودش میگه من آماده ام چرا کسی پیدا نمیشه با من بجنگه غافل از اینکه یه قدم پامو بیرون بذارم…
همزمان با این دوران من از یه سری مسایل حرف بزنم که من از همون سالهای اول دبیرستان که یه سن نوجوانی و … هست دچار روابط عاطفی و وابستگی شدم، بسیار وابسته … جوری که یه روز اگر طرف رو نمیدیدم اون روز شب نمیشد و من با اون سن کم چند موضوع رو باید هندل میکردم
فرد درس خونی بودم و باید جوری درس بخونم که مشخص نشده حواسم جای دیگه ای(همین باعث میشد چون من کل ذهنم و حواسم جای دیگری بود دقیقا بخداوندی خدا قسم از ساعت 2 ظهر تا 10 شب من یه ریز کتابم باز بود و میخوندم برای درسهایی که میشد 2 تا 3 نهایتا 4 ساعت جمعش کنی)، چرا اینجوری بود چون من کتاب رو باز میکردم و میرفتم تو فکر و خیال با اون و…. شاید ساعت ها میگذشت و من یه خط نمیخوردم
موضوع دوم من به هیچ کس اعتماد نداشتم که بگم من تو رابطه ام، چون وقتی که دبستان بودم و چالش هایی برای من خواهرم یا بقیه دخترا پیش اومده بود پدرم فقط یه جمله میگفت که تقصیر از خود دختر هست و تمام…، مادرمم که هیچی بلد نبود که بخواد مشاوره بده و …. و همیشه اندازه یه خدمتکار کار میکرد و بعدش یا میخوابید یا میرفت جلو در پیش زنای همسایه می نشست، و هر چی بهش میگفتی یه کلام میگفت من نمیدونم فقط میدونم بابات اگه شنید دیگه واویلا…
موضوع سوم، این سن واقعا سن سخت و بدیه، سنیه که احساسات غالبه سنیه که تو با یه حرف طرف ممکنه هزار درجه بچرخی و کاری بکنی که یه ثانیه بعدش پشیمون شی
و من همه ی ی ی این موارد رو با هم هندل میکردم
البته بهتر بگم من خراب کرده بود ولی خدا واقعاااااا 100٪ رو گذاشته بود روی من و تمام مواقع مواظبم بود، یادمه یه جاهایی هر اتفاقی ممکنه بود برام بیفته ولی خدا با یه اشاره با یه حرکت کوچیک انقد خوب جمعش میکرد که بعد ها متوجه میشدم این کار فقط از خدا بر میاد …
برمیگردیم به بعد ارشد
تو خونه نشستم، باد انداختم تو غبغب که من ارشد دارم و افتادم به جون پدرم، سرزنش پدرم، زخم زبون به پدرم
که آره من ارشدم و تو نتونستی من رو بذاری سر کار همه پدرا خودشون دخترشان رو میذارن و تو نمیتونی و….
تا اینکه پدرم چندواحد تو دانشگاه برای من درس برداشت(اونوقت تو دانشگاه درس دادن خیلی کلاس داشت)
من خوشحال بودم که دیگه شغل دارم، من تو فاز کلاس و… نبودم که برای کسی کلاس بذارم ولی خوشحال بودم من رفتم تو بالاترین سطح و آموزش میدم، من هیچ وقت حواسم به بعد مالی نبود که خودم باید بسازم
من چون به داشته هام غرور میورزیدیم دیگه در فکر یادگیری مهارت جدید نبودم
چون خوشحال بودم که شغل دارم دیگه در جاهای دیگه پیگیر کار نبودم
هیچ وقت تمرکز نمیداشتم که این کار 4 ماهی یکبار اونم یه مبلغ ناچیزی داره به حساب من واریز میکنه
اینجا باز در سودای دکتری خوندن بودم، چون دکتر بودن کلاس داشت
بجای اینکه مشکل بیکاری رو حل کنم میخواستم ازش فرار کنم و برم دکتری بخونم و…
من 4 الی 6 بار ازمون دکتری دادم
داستان از این قرار بود که مهر شروع به مطالعه میکردم پرقدرت تا اوایل آذر خوب پیش میرفتم، آذر استرس هام شروع میشد متاسفانه نه خودم بلد بودم نه خانواده ای داشتم که بتونم استرسم رو بهشون منتقل کنم و اونها بهم کمک کنن و این استرس ادامه داشت تا اواسط دیماه
از اواسط دیماه یه فرد کلافه عصبی نالان پژمرده حال بد داغون بودم که خودم رو میکشوندم تا اسفند و از مهر تا اسفند یه جمله هر روز تداعی میشد ….
«من امسال قبول نمیشم»
و بعد از آزمون یه مدت خوب بودم دوباره از اواسط فروردین استرس نتایج شروع میشد تا زمانی که نتایج بیاد ….
و این سیکل معیوب 4 الی 5 سال طول کشید و چون بار آخر رفتم روانپزشک و دارو داد و دیدم داره سلامتیم نابود میشد دکتری رو بوسیدم و گذاشتم لب طاقچه…
همزمان با مطالعه برای دکتری نگاهی به مهاجرت هم داشتم و کلاس آیلتس شرکت کردم و یکسال واژگان و… آیلتس خوندم و
من 2 بار کلاس های آیلتس رو شرکت کردم اما خروجی نداشتم…
در واقع چون اون روزا اصلا صراط من مستقیم نبود من هر بار سر از یه جایی و یه کاری در میاوردم
احساس عدم لیاقت رو رد پاهاشو همه جا میبینم
یکی میگفت مهاجرت خوبه میرفتم زبان رو میخوندم
جامعه رو نگاه میکردم میدیدم دکتری کلاس داره، کتاباش میخریدم و واسه آزمون دکتری میخوندم
یه نکته اینجا ثابته تلاش کردن
چندتا نکته دیگه هم هست، عدم توجه به علاقمندی خودم
احساس عدم لیاقت
نادیده گرفتن خودم و تمرکزم روی بقیه بودن
من همیشه تلاش کردم ولی یا تلاش ها متمرکز نبوده مثل این همه کلاس زبانی که من تو اکثر سالهای عمرم داشتم میرفتم و آخرشم به خروجی خوبی ختم نشد
یا تلاش هام متمرکز اما با باورهای غلط بوده مثل 5 الی 6 دفعه ای که دکتری آزمون دادم و 6 الی 7 باری که آزمون استخدامی شرکت کردم و الان نه دکترم نه استخدامی
چون من بعد از چند سال آزمون دکتری دادن اومدم باز نگاه کردم ببینم کدوم شغل هست که میتونم انجام بدم رسیدم به تور لیدری رسیدم، و از شهرستان یه روز در میان میرفتم و مدرکش رو گرفتم و من شدم جز 3 نفر تور لیدر طبیعت گرد انگلیسی زبان استان فارس ولی بعد از 4 الی 5 تور دیدم علاقمندی من نیس و کلا گذاشتم کنار
کاری که 2 ساللللللللللل تو جاده براش رفتم و اومدم
افتادم تو پروسه ارز دیجیتال و…. به گفته و تشویق داداشام، آموزش خریدم نگاه کردم و معامله کردم و کلا این پروسه هم یک سال و نیم الی 2 سال طول کشید که خروج زدم از اونجا
تو اواخر ارز دیجیتال بودم که دوستم رو دیدم تو نتورک پول پارو میکنه وارد نتورک شدیم و بعد از 2 سال خروج زدم با 37 الی 40 میلیون محصول که بابتشون از خودم، لباس، تفریحم زدم، طلا فروختم، قرض گرفتم و….
و یکی دو سال اخیر همزمان با خواندن برای آزمون استخدامی تو مدرسه کار میکنم و الان هم مدرسه ام
خدایا دنیا من تغییر نکرده، کرده ها ولی نه به اندازه 12 سالی که من خودم رو در مسیر تغییر قرار دادم
من کمتر روزی بود که برای تغییر خودم حتی شده 10 دقیقه، زمان نذاشته باشم
من سالهاست تلویزیون رو کنار گذاشتم
سالهاست اخبار دنبال نمیکنم
سالهاست خیلی از شاخ و برگام مثل سرک تو زندگی بقیه کشیدن و … رو در حد زیادی قطع کردم
سالهاست از خودم کندم و دوره آموزشی خریدم که رو خودم کار کنم….
ولی راضی نیستم
نتایجم با تعداد سالهایی که مشغول این مسیر بودم همخوانی ندارد
من همون فردی هستم که 12 ساله میره باشگاه ولی عده ای هستن تو کمتر از 6 ماه سیکس پک شدن اما من هنوز پهلو و زیر شکمم مونده
هنوز موقع دنبل بازوهای درد میکنه
هنوز 50 تا دراز نشست نمیتونم برم….
خدایا من کجام؟ چرا اینجام؟
خدایا بعضی وقتا احساس میکنم زورم به شرایط نمیرسه
خدایا بعضی وقتا فک میکنم بابا خوش باحال اونها که میرن سویس برای تفریح،
میگم بابا تا بوده من دور خودم چرخیدن من کی کجا و چطوری میخوام برم سویس اونم برای تفریح…
کی میخوام بی دغدغه خرج کنم
کی میخوام برای خرید سوپرمارکتی دخترم نقش نزنم و قهر نکنم
کی میخوام مثل دیگر ثروتمندا یه روز عصر برم بیرون شب برگردم با سند خونه/ماشین/شرکت/و….که در لحظه کارت کشیده و خریده
کی میخوام دلم بیاد پول متوسط و احیانا زیاد برای لباس بدم
کی میخوام برم تو یه مغازه ای لباس های که دوست دارم بدون توجه به قیمت بخرم حتی بعد شم مانده حساب رو چک نکنم
کی میخوام 2 2 تا 4 تا نکنم
کی میخوام خرید و قیمت ها حالم رو بد نکنه
خدایا تا بوده دوست داشتم پول داشته باشم همیشه با غرور از ثروتمندان صحبت کردم و… قطعا مسیر و باورهای درست نبوده وگرنه نباید اینجا میبودم
خدایا من زندگی میخوام که خرید در هر زمینه ای و هر چیزی برام راحت باشه
زندگی میخوام که موفقیت مثل دومینو هر روز با در مدت کوتاه بوم بوم بوم برام پیش بیاد اصلا بیفتم رو دور موفقیت، اصلا هر روز از سوی و اون سو خبر از موفقیت و شدن باشه برام
خدایا تو گره ها رو نشون بده و باز کن تا مسیر آزاد شده
تو میدونی تو بلدی
خدایا من این چنین زندگی ای میخوام من رو به این سمت هدایت کن
خدایا من رو هدایت کن به سمت کسانی که ایمان اوردن، و تو به آنها نعمت ثروت خوشبختی حال خوب سلامتی آسانی شادی لذت باورهای خوب و عملگرایی دادی، هدایت کن
درود بر شما خانم امیری عزیز.
خداروشکر میکنم هدایت شدم به کامنت شما.
کامنتی بلد و طولانی و جالب از مسیری که طی کردید.
از مسیری که من هم بعضاً در بعضی اوقات مثل شما بودم.
خانم امیری چندتا نکته تو کامنت شما متوجه شدم که خداوند به من گفت باید بنویسم براتون.
قصد قضاوت ندارم ولی فکر میکنم این اصلاحات بهتون کمک میکنه:
1. به هر آنچه توجه کنم بدون استثنا از جنس همان وارد زندگی من می شود.
ببینید کانون تمرکز و توجه ماست که اتفاقات زندگی ما را رقم میزنه.
کافیه امروز تا چند روز آینده به یک مدل ماشین خاص فکر کنید.
به وضوح میبینید که از اون مدل ماشین در شهر بیشتر میبینید.
یا هر چیز دیگری.
2. من مسئول 100٪ تمام جنبه های زندگی خودن هستم. خیلی حس کردم خانواده و پدرتون را مقصر میدونید.
ببینید به قول استاد در همین فایل تا وقتی مظلومی نباشه؛ ظالمی وجود ندارد.
پارسال من به هدایت الله یکتا اومدم و یک متنی نوشتم. از تمام ترمزهایی ذهنی که دارم و اومدم دلایل منطقی برای خودم نوشتم که چرا این ها فقط از ژرف شیطان هستند. میدونی یعنی چی؟ یعنی اصلا واقعی نبود اون موارد. مثلا بابام باعث شده من پیشرفت نکنم.
داداشم باعث شده کن نتونم از پولی که داریم خلق میکنیم استفاده کنم و اون بیشتر از من داره خرج میکنه و از این حرف ها.
از وقتی این مورد را اصلاح کردم، فقط با تکرار و تکرار و تکرار.
همواره بیادآورم که منم که خالق تمام جنبه های زندگی ام هستم.
منم که اجازه دادم دیگران در زندگی من تاثیر بذارند.
منم که اجازه دادم پدرم برام تصمیم بگیرد.
منم که همه چیز را خلق کردم و بعد از اون آرام آرام شرایط تغییر کرد.
3. مهمترین نتیجه این مسیر، احساس آرامش هست. احساس آرامشی که از ایمان به خداوند می آید. چجوری به این احساس آرامش میرسیم؟ وقتی که از خواسته هامون رها باشیم.
ببینید این خیلی عالیه که شما از خداوند زیاد بخواهید. بزرگ بخواهید ولی این سوالات آخر شما نشان میده که شما با احساس بد میخواهید. این احساس بد از وابسته بودن شما به خواسته می آید. در صورتی که وقتی از خواسته رها باشی، خداوند بی نهایت به شما عطا میکند.
شما پول و امکانات رفاهی را از خدا میخواهید برای احساس آرامشی که پشت اون هست.
در صورتی که این وابستگی دقیقا شما را از خواسته ها دور میکنه.
طبق قانون اگر ما سپاسگزار باشیم، خدا ما را می افزاید. فایل جلسه دوم را گوش بدید. اونجایی که رزا گفت من حتی سپاسگزاری کردم برای جواب منفی درخواست کارم.
اگر سپاسگزار باشیم، خداوند ما را می افزاید
ببینید این نعمت یادگیری و ذهن قوی ای که شما دارید، چقدر جای سپاسگزاری داره.
کلی نعمت دارید تو زندگی هر روز بخاطر همون سپاسگزار باشید تا به احساس خوب برسید، بعد از اون خداوند شما را قطعا می افزاید.
4. متعهد بودن به آموزش های استاد جهت کسب نتیجه.
ببین اینو واسه خودم بیشتر میگم. من از 4 ماه پیش به خودم یه چیزی گفتم. به خودم گفتم تو متعهد بودی از آموزش های و این همه هزینه ای که کردی نتیجه بگیری؟!
تا حالا در مسیر این آموزش ها و حتی آموزش هایی که در حوزه کاری میبینی، تلاشی کردی؟
رفتی خودتو معرفی کنی؟
ارزش کارتو میدونی چقدره؟
میدونی چه ارزشی می آفرینی؟
بهش تعهد داری؟ تعهد داری بخاطر ارزشی که می آفرینی ثروت خلق کنی؟
متعهد هستی از هر آموزشی استفاده کنی؟
از آموزش ها استفاده کن. تلاش کن خالق باشی. به هدایت خداوند اعتماد کن و حرکت کن.
ببین اینها را کاملا به خودم گفتم.
کامل و کامل.
من خودم تو این مورد ایراد دارم.
و دارم تلاش میکنم این موضوع را اصلاح کنم.
5. قانون وضوح از طریق تضاد را بیاد داشته باش.
هر تضادی به شما کمک میکنه رشد کنید. شاید اولش بهم بریزید ولی اگر بتونیم احساس خودمون را کنترل کنیم، به خوبی از اون اتفاقات استفاده میکنیم.
خانم امیری عزیز. تمام مواردی که در زندگی ما پیش می آید به دلیل این هست که خودمون اون تغییری که باید را ایجاد نمیکنیم. فقط آشغال ها را میدیم زیر مبل.
من تا پارسال هر بار با پدرم دعوام شد، رفتم، 2 روز تو خونه نشستم، بعد با انرژی ای برگشتم که میخوام تغییر کنم.
اما امسال دیگه گفتم این نسیر واقعا اگه میخواست جواب بده، تا الان داده بود. برعکس همیشه اینبار متعهدانه و البته با توکل به خدای یکتا حرکت کردم و خداوند بینهایت نعمت و ثروت به من عطا کرد.
امیدوارم کامنت بعدی که از شما میخوانم، در مورد موفقیت هایی که از این آموزش ها بدست آوردید، بنویسید و من هم به عنوان برادر شما سپاسگزار خداوند باشم بخاطر رشد هایی که کردید.
ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
سلام و درود بر شما جناب طاهر زاده
بسیار ممنون از کامنتی که گذاشتین و نکاتی رو یادآور شدین…
نچسپیدن و رها بود
دقیقا همین چند روز پیش بود که تو خیابون با خودم زمزمه کردم که تو پول رو برای چی میخوای؟
پاسخم: برای خرج کردن
-خب چرا الان همون که داری رو خرج نمیکنی؟
– میترسم تموم شه…
– بذاررررردتموم بشه، اصلا برمیگردیم به عقبتر
مگه همین پول رو الله نداده
– بله اون داده
– خب دختر خوب اگه پولت تموم شد بازم خدا میده، تو بذار تموم یشه، تو یکماه رو با چند غاز صبر نکن
تو بذار موجودیت 0 بشه
بعدش ببین چی میشه.و…
نکته خوبی گفتین در مورد پدرم که من هنوز در اعماق وجودم خانواده و همسرم رو مقصر میدونم
دقیق درسته اونجا که از تضاد گفتین … وقتی تضاد پیش میاد بسته به ماهیت اون موضوع بهم میریزم گواهی اوقات چند ساعت و گاهی اوقات چند هفته کلا متلاشی میشم و خودم رو جمع نمیکنم
و اما نتیجه گرفتن
تا به این اواخر واضح روشن و جدی دنبال نتیجه نبودم و آگاه شدن رو معادل نتیجه میدونستم اما این اواخر متوجه شدم ایمان و آگاهی بایدددد یه نتیجه ختم شده و خلق کنه…
سپاسگزارم از شما
درود بر خانم امیری عزیز
احسنت به اینهمه جسارت و شجاعتت دختر
همین که وارد چند تا شغل شدی و بلافاصله بعد از درک اینکه شغل مورد علاقه ات نیست گذاشتی کنار خیلی قابل تحسینه
همین که با پشتکار از روستا تا شهر برای یادگیری هنرهای مختلف رفتی و برگشتی اونم با سن کم جای تحسین داره
همین که موفق شدی تا ارشد بخونی جای تحسین داره
واقعا تحسینت میکنم
برات آرزوی موفقیت و خوشبختی میکنم عزیزم
سلام و درود به شما دوست عزیز .
با توجه به مطالبی که از شما خوندم چن نکته به ذهنم خطور کرد که بهشون اشاره میکنم اول اینکه تایید و نظر دیگران براتون خیلی مهمه و خیلی جاها ظاهرا اگه پیشرفتی داشتید فقط به خاطر مقایسه با دیگران بوده اینطور که به نظر میاد از همون ابتدا هدف نداشتید که که فقط بر پایه ی همون هدف پیش برید تا نتیجشو دریافت کنید.
من اینطور استنباط کردم که شما از قانون تکامل استفاده نکردید هرجا اگه کمی هم ، نزدیک هدفتون شدید ولی چون اوضاع و شرایط بر وفق مرادتون نبود دوباره اونو رها کردید .
وقتی هدفی رو انتخاب میکنیم اول اینکه این هدفمون باید بر مبنای خواسته ی قلبی خودمون باشه یعنی عاشق رسیدن به اون هدف باشیم چون برای رسیدن به اهدافمون نیاز به ذوق و شوق و تمایلی قلبی خودمون داریم اینکه دیگران چی خواهند گفت و چ قضاوتی خواهند کرد اصلاً مهم نیست مهم اینه که خودم چ کاری دوست دارم و وقتی که هدفی انتخاب میشه صددرصد رسیدن بهش نیاز به تکامل داره یعنی تو رشد خودت رو باید پله به پله احساس کنی هیچ وقت نمیتونیم از همون ابتدا بلند پروازی کنیم باید آرام و آهسته ولی پیوسته قدم برداریم اگه جایی استخدام شدم که درآمد قابل توجهی نداره ایرادی نداره باید صبوری کنم و احساساتم رو خوب نگه دارم و تمرکزم رو روی هر آن چیزی که حالمو خوب میکنه ببرم فقط در این صورت هستش که با توکل و ایمان به خدای مهربان و قدرتمند میتونم به مسیرهای بهتری هدایت بشم .
خیلی طبیعیه که همون ابتدا اوضاع و شرایط اون طور نباشه که من میخوام ولی برای شروع کافیه .
برنامهریزی و مدیریت ، توی کارهای روزمره خیلی میتونه بهم کمک کنه .
صبر و حوصله و ایمان و توکل به خداوند قدرتمند ، خدایی که بهتر از خودت میتونه راهها رو برات هموار کنه لازمه ی رسیدن به اهدافت هستن.
هممون خیلی جاها نمیدونستیم چیکار باید بکنیم و چطور به خواستههامون برسیم ؟!!بنابراین همیشه اراده و حرکت از ماست بقیش دست خداست هیچ وقت با عقل و درک خودت ، به چگونگی مسیر فک نکن و قلبا بسپارش به خدا چون افکار ما محدودن .
اگه در هر لحظه ازش هدایت بطلبم و هر آنچه که اتفاق میفته رو بپذیرم حتماً به مسیرهای زیباتر و بهتری هدایت خواهم شد.
اگه اوضاع بر وفق مرادت نیست دلیلش فقط اشتباهات تکراری و افکار و باورهای نادرستت بوده .
انتخاب چندین هدف و انجام چندین کار با هم ، درست نیست و نتیجه نمیده . بهتره هر باری که هدفی انتخاب میکنیم تمام تمرکزمون روی انجام یک چیز باشه تا بهتر مدیریتش کنیم .
هر کاری برات اوکی میشه برای شروع بپذیرش ولی تو باورهای خودت داشته باش که تو جایگاه بهتری رو میخای و بدسش میاری .
کسی که دوس داره شاغل باشه و درآمدی برای خودش داشته باشه نباید بیکار بشینه .
همه ی افراد موفق ابتدا از جاها و مکانهای کوچیک و درآمدهای کم شروع کردن و حالا به اینجا رسیدن .
دیدن چنین الگوهایی انگیزه ی آدمو بالا میبره .
فراموش نکن فقط بودن در مومنتوم مثبت ، تو رو به جاهای خوب خوب هدایت میکنه .
کنترل احساسات منفی و بودن در فرکانس مثبت از وظایف مهم روزانت باید باشه تا موفقیت کسب کنی .
و در آخر اینکه به میزان باورها و عملکردهای خودت ، نتیجه دریافت میکنی .
موفق و موید باشی دوست عزیزم
سلام خدمت استاد عزیز و دوستان عزیزم.
و سلام ویژه خدمت خانم شایسته عزیز میدوارم که حال دلتون خوب باشه🌺
دوستان
من توی این مدت که با استاد اشنا شدم یعنی حدود ۳ تا ۴ سال میشه که هرروووز و هررووز دارم از فایل های رایگان استاد استفاده میکنم و الان دارم درک میکنم قانون چیه …….الان دارم میفهمم وقتی استاد میگه اول قانون رو درک کنید بعد رویباورهاتون کار کنید یعنی چی! اول عزت نفس تون رو درست کنید بعد اقدام ب ازدواج و درامدزایی کنید یعنی چییییییییی من کل این مدت همش روی باورهام کار میکردم یعنی مداوووم …ولی نتیجه خاصی نمیگرفتم یا نتیجه خیلی سطحی که موقتی بود کاملا…و میدونید چرا؟
چون یه عالمه دفتر و جمله های باورساز ثروت و توحید و روابط و.. داشتم ولی اصلا قانون رو نمیشناختم توجه نکردن به ناخواسته رو نمیشناختم تغییر زاویه دید رو نمیشناختم که با همه این کارها باید حسمو خوب میکردم ..
امااااا فکر میکردم وقتی هی این جملات رو تکرااار کنم که تکرار هم نمیکردم .و حتی اگر اذیت بشم حتی اگر ذهنم مقاومت کنه حتی اگر اون جمله یا اون باورررر یا اون فایل صوتی رو نتونم باهاش رابطه برقرار کنم باید گوش کنم ک کد های ذهنم رو تغییر بده یه سری جمله تو ناخوداگاه من هست باید تغییر کنه😂😂😂 اصلااا و ابدااا از احساس چیزی درک نکرده بودم تا الان و توجهی بهش نداشتم فکر میکردم لبخند داشته باشم یا حداقل یه حالت خنثی داشته باشم کافیه🤣😅 خدای من من چقدر شبانه روز جمله مینوشتم و بزورو تلاش های طاقت فرسااااا و خستگی کامل روح و روانم اونارو پاک نویس میکردم و فکر میکردم که اینا فقط باید بشینه تو ناخوداگاه من حله ک تموم بشه همه چیز و اتفاقات تغییر کنه کیسه پول خودش بیاد سمتم کار کردن روی خود یعنی این …این جمله های دفترم مهمه😂😂😂😂توجه نکردن به ناخواسته و نداشته ها و حس حسرت هایی که میومد سراغم اصلا باها ش کاری نداشتم و میذاشتم بمونن باهام.
امااااا
یه روز متوجه شدم از این همه تلاش طاقت فرسا و نوشتن و تکرار که .هیچچچ نتیجه خاصی نداشتم و اون موقع ها یه وقتایی هم نتیجه عکس میداد بهم یعنی این اجبار خودم ب این کارها باعث میشد حالم بد بشه (عملی که ناشی از حس بد و استرس باشه و هیچ لذتی نبری از زندگیت و کل زندگی من شده بود زدن از تفریحاتم از کار های لذت بخش و توهم کار کردن روی خودم روی دفتر توی خونه* و هیچ کاری نکردن).و اتفاقات فوق العاده منفی و بدی رو وارد زندگیم کردن
اینجا بود کههه کاملا شک کردم ب قانون به سایت استادو به خود استاد🤭
که من این همه دارم کار میکنم رو خودم پس چی شد نتیجه بعد از ۶ ماه و یکسال چی شد پول چی شد رابطه دلخواهم چی شد اسودگی و خیال راحت چی شد مسافرت های عید که همیشه دوست داشتم با پول خودم برم و نمیشد چی شد کار دلخواهم چی شد🤔🤔🤔😿😿
اصلا رابطه ها و افراد درو و بر و نا دلخواهم چرا هی دارن بیشتر میشن تو زندگیم🤔🤔🤔 چرا تونسته بودن رو زندگیم تاثیر منفی بزارن
این بود قانون و باور و فرکانی و جذب🤭؟ این بود؟ نتیجه بعد از سه ماه گوش کن به فایل ها این بود؟
اصلا نمی خوام این جور زندگی کردنو نمیخوام این قانونو
همون شیوه قبلی خودم حداقل زندگی میکنم دردسرهاش کمتره تا اینکه ی مدت رها کردم همه چیزو و حتی سایت هم نمی اومدم و فایل ها رو هم گوش نمیکردم و انگار دنیا روس سرم خراب شده بود.
تا اینکه …
ولی الان بخونید ب درکی رسیدم کهه هرررر فایل استاد رو میبینم میفهمم منظور از اشتیاق چیه👏😍و ذوق میکنم ک قبلا متوجه نبودم الان دارممیگیرم داستان چیه و مطمعنم دارم درست انجامش میدم.و منظور از قانون چیه منظور از عزت نفس و علت تکرارش توسط استاد چیه.😍😍😍👇👇👇👇👇
😍😍😍و حالا بخونید این درک و نتایج جدیدم بعد از درک قانون رو که اصلا ازش اطلاعی نداشتم
یکی از دوستانم بهم پیشنهادداد که الان که نتیجه خاصی نگرفتی پس یعنی قانون و حس خوب و حس لذت رو تا الان درک نکردییی ک نتیجه نگرفتی بیاااا فقط ۱۵ روز امتحانش کن یعنی هرررراتفاقی افتاد هررر اتفاقی حتی مرگ عزیزت حستو بد نکن تا ۱۵ روز و سعی کن با توجهت ب چیزهای مثبت و داشته هات حستو کمی بهتر کنی ولی اصلا نزاری حست بد بشه یه جرقه تو ذهنم خورد که عه این چرا اینارو داره میگه کنترل حس چه ربطی داره🤔یعنی اینقدر مهمه🤔 هی استاد میگه ها ولی فکر نمیکردم این قانون باشه.
مدام من این کارو شروع کردم و روز امتحان رانندگی امرو ک جلسه اولش با استرس و ترس قبول نشده بودم رو فقط همون فردای این حرف دوستم جلسه دوم رو تونستم و عالیییی قبول شدم😍
از همون برداش که حسمو کنترل میکردم و خوب نگهش میداشتم رابطه دوستام توی باشگاه باهام تغییر کرد و فقط افرادی ک دوست داشتم میومدن باهام حرف میزدن منو تحسین میکردن اززم راهنمایی میخواستن فقط با یه روز حسم رو خوب نگهداشتن
و هجون صبح امتحان رانندگی ی موزیک شاد و پرانرژی گذاشتم گوشم و دیگه نشنیدم حرف های منفی بقیه بچه ها ک از سخت گیری افسر میگفتن و دفعه قبل باعث ایجاد استرس و باور منفی شده بودن..و موقع امتحان دادن عالییی بودم شاد و پرانرژی و سرحال و یه عالنه خودباوری یه امتحان رانندگی عالی رو پشت سر گذاشتم و افسر ممتحن از پارک دوبل عالی من تعجب کرد 🤣به حدی ک دفعه قبل توی در و دیوار بود ماشین توی دستم اصلا نمیفهمیدم باید چیکار کنم از بس استرس داشتم..اما با ی روز خوب کردن حالم و کنترل توجهم تونستم باور کنم خودمو و قبولم شدم.داشتم کم کم درک میکردم چه خبره
بعد از اون ب قول استاد دوزاری م افتاد که اصلا قانون کل جهااان چی هسستتت که این همه فایل روی سایت چیو میخواسته ب من بگه و من انگار یه کلمه هم درک نکرده بودم از هیچ کدومشون
سعی کردم ب گفته خانم شایسته و بچه ها بیام قانون رو تو زندگی خودم درک کنم و رد پاشو ببینم نه زندگی بقیه که هیچ چیزی از حس و حال و باوراشون نمیدونم و این جور درک پایه و اساسی نداره برام ک بخوام تو زندگی بقیه پیداش کنم چون فکر میکردم ی چیزی جدیده تاحالا تو زندگی من نبودهه.
نشستم از ۱۵ سالگی تمام اتفاقات خوب و عالی زندگیم رو ک یادممیومد و خودم خلق کرده بودم رو نوشتم دیدم یه عالمه صفحه شد خیالم راحت شد که منم میتونم منم داشتم منم استفاده میکردم ولی دقیقا چیه من چیکار کردم اون موقع که این نتیجه عالی رو گرفتمچه حس و حالی داشتمچه باوری داشتم که تونستم اون نتایج رو خودم خلق کمم بدون هیچ سختی
و اینجا بود که کل قانون رو حی میکنم درککردم 😍😍😍😍😍 وووو دیددم یه ویژگی مشترکی هسسست که توی همه اتفاقات مثبت زندگیم بوده چه مالی چه روابط چه سلامتی و…چی بوده و من ازش غافل بودم اییین قانونه اون ویژگی مشترکه قانونه که استاد ندام ازش حرف میزنه و من متوجه نبودم و الان دارممیفهمممش😍
ویژگی های مشترک توی خلق اتفاقات مثبت که همون قانون میشه رو براتون مینویسم.و اگر خودتون هم این کارو انجام بدید و علت اتفاقات زندکیتون تا الان و حس و حال و باوراتون رو مرور کنید متوجه حرف من میشید
۱✨.ویژگی مشترک اول :حالم واقعا خوب بوده 😍😍😍😘حس رهایی لذت عشق شادی سپاسگزاری داشتم اون موقع و چیزی کمتر از این حس نداشته بودم که تونستم باهاش اتفاقات خوب زندگیمو در هر سنی با هر شرایطی و بااااا هر مکان جغرافیایی 🌎رقم بزنم و الان دارممیفهمم قدرت حس خوب چقدرهههه که هرموقع نداشتمش پس اتفاقه هم هم جنس اون حسم بوده و کاملا منفی شده نتیجه ام
۲.✨توجه و تکرار مداوم و ۲۴ ساعته یه باور خاصی کهههه👇👇 که حالمو خوب میکرد و باعث میشد بلند بشم اقدامات هیولایی انجاممیدادم و اون شور و ذوق رو در من بوجود میاورد حالا چه فایل صوتی بوده باشه چه سرچ و تحقیق بوده باشه چه حرف زدن بوده باشه چه تجسم فرقی نداره مهم این هست که یه جوری احساسمو خوب میکردم و پر از انرژی و شوق و اشتیاق میشدم به خصوص با تمرکز کانون توجهم روی خواسته هام و الگوهای موفق زندگیم
۳.✨حفظ اون حس و حال مثبت تا ۲ هفته تا۲ ماه خیلی که میشد۶ ماه……. میخوام بگم حس و حال های مثبت لحظه ای 🤭نتیجه ای در بر نداشته تاحالا نه برای هیچ کس و نه من و چیزی که از قلم میوفته ثبات فرکانسی هست ب قول استاد عزیز: ببین چه مدته با خودت در صلحی قرار گرفتی؟ چه مدته کسی رو قضاوت نکردی و چه مدته احساس عشق و سپاسگزاری در خودت حس میکنی چه مدته از استرس و غم درونت خبری نیست ؟ اینه ک نتایج مثبتو رقممیزنه برات چه اگاه باشی چه نا اگاه! باید حفظش کنی که به ثبات برسی
۴🎇.میزان تمرکز روی اون هدف :۹۰ درصد یا حتی ۱۰۰ درصد در روز بوده .من به هدفم با حس خوب توجه کردم حواسم بهش بوده مدام فکر میکردم دارمش که هدایت شدم به مسیر رسیدن بهش و نتایج عالی رقم زدم نه یه روز این هدف یه روز هدف دیگه مدام باید تمرکز روی یه هدف باشه.
۵.✨عمل و اقدام در حیطه کارهایی بوده که بهم لذت میداده حتی بازی کردن حتی استخر رفتن حتی ورزش و اقداماتی لذت بخش در مسیر هدف😍 نه اقدامات طاقت فرسا اون عمل هایی که برات لذت بخشه رو وقتی انتخاب کنی تورو ناچارا میرسونه به هدف دلخواهت چه بدونی و اگاه باشی چه ندونی و نا اگاهانه انجام بدی من دیدم وقتی کارهای سخت و طاقت فرسا رو انجام دادم و بعدش حسم بد شده اتفاقات زندگیم هم منفی شده..برای همین استاد میگن تو باید کار مورد علاقه ات رو پیدا کنی و کاری باشه که در اون لذت ببری اونموقع اگر باور های ثروتت رو درست کنی نتایج هیولاییی و عالی خواهی گرفت
۶.🎇از همه مشترک تر و مهم تر:رابطه بی قید و شرط عالییییی با خودمممممم (عزت نفس مهم ترین علت موفقیت مهمم ترین ویژگی که تو همه نتایج عالی زندگیم پیداش کردم این مواقع در صلح بودن با خودم بوده درون ارامم بوده که با بخشیدن خودم و دیگران.با به یاد اوری موفقیت های گذشته ام با عشق به خودم بدستش اوردم) و نتایج برام رقم خورده هرجا با خودم در صلح نبودم اتفاقات برام فوق العاده منفی و طاقت فرسا بوده..
۷.🎆اطمینان و ایمان به هدف به اینکه هوف من میشههه باید بشه ۱۰۰ در ۱۰۰ میشه یعنی این هم از عوامل موفقیت هام بوده هر جا مطمعن بودم نتیحه همگرفتم و هرکجا شک داشتم نه
۸.◀️این قسمت توی همه دست اورد هام مشترک نبوده _ولی اونجاهایی که این فاکتور ها بوده نتیجه رو داعمی و با کیفیت ترر کرده برام و از همه مهم تر مثل کاتالیزور خیلییی سریع نتیجه رو برام رقم زده و یه جورایی سریعتر و عالی ترر به مقصد رسیدم با رعایت قانون تکامل البته ولی لذت بیشتری بردم در مسیر رسیدن ب هدف 👇
◀️جزییات کامل هدف رو دونستن :یعنی دیدن مداوم اون هدف توی ذهنم یا با سرچ یا با حرف زدن یا با نوشتن بهرحال مشخص کردم دقیقا چی میخوام
◀️ رابطه عالی با خدا درک خدا یعنی بااا پرویی تمام ازش وقتی چیزی رو خواستم و ایمانم رو با این کار بهش نشون دادم سریع تر از انچه فکرشو میکردم نتایج رو برام رقم زده
◀️پا گذاشتن روی ترس ها در هر حیطه ای اینم باعث بالا رفتن اعتماد بنفس و فرکانس های تو میشه و نتایج رو ب سمتت میاره🌺
بنام خدای توانا!
خدایا شکر!
123
به لطف خدای توانا و آموزشات بی نظیر استاد عزیزم،
شرایط الانم تو جنبه های مختلف گواه تغیرات درونی من هست، و من خیلی خوشحال و سپاسگزارم،
من به وضوح متوجه می شوم که دلیل اتفاقات الان من و روان شدن چرخ زندگی من، تغیرات درونی من هست،
من از زمانیکه پذیرفتم مسول صفر تاصد اتفاقات زندگیم خودم هستم، واقعا زندگی برایم خیلی ساده تر و آسان تر شد،
من وقتی فهمیدم که اتفاقات رو خودم خلق می کنم شروع کردم به بهبود جنبه های مختلف شخصیتم،
توی یکسری موارد زودتر تغیر کردم و نتایج به همون اندازه زودتر و ملموستر اتفاقات افتاد،
توی یکسری موارد مقاومت داشتم و دیر تر نتایج اتفاق افتاد،
ولی در کل اگر بخواهم بگم زندگیم زمانی تغیرات اساسی داشت که پذیرفتم صفر تا صد زندگیم رو با باورهای خودم خلقش می کنم و اگر نتایجی رو که می خواهم هنوز اتفاق نیافته چون هنوز خودم تغیر نکردم به صورت بنیادین،
و این یکم زمان برد تا توانستم باورش کنم و مسولیت زندیگم رو بپذیرم،
به مدت دوسال می شود که من درین مسیر زیبا هستم،
با گوش دادن فایل های هدیه و دوره ای فوقالعاده 12 قدم توانستم ارام، آرام و به صورت تکاملی مسولیت بعضی از قسمت های زندگیم را بپذیرم، ولی با دوره ای احساس لیاقت توانستم 100در100 مسولیت زندیگم رو بپذیرم،
خدایا هزاران بار شکرت.
من با تمام وجودم درک کردم که وقتی ما از درون تغیر کنیم جهان بیرون ما تغیر می کند،
می خواهم یه مثال بگم از رابطه عاطفی ام که چطور با تغیر کردن خودم رابطه ام تغیر کرد بدون هیییچ تلاش فزیکی، تا یه رد پا به خودم باشد، و شاید یه داستان الهام بخش به دوستانم که این متن رو می خوانند،
من تقریبا 6 سال می شود که با یه فردی آشنا شدم که ایشون ایرانی و خودم افغان هستم،
شروع آشنایی مون بر میگرده به زمان قبل کرونا،
ایشون بخاطر یه موضوع کاری اومد بود افغانستان،
در ابتدا به عنوان همکار و بعد این دوستی شکل گرفت،
تا اینکه من سال 1400با هدایت و الهامات پروردگارم اومدم ایران، و این رابطه عمیق تر شد،
ارتباطات بیشتر شد و دیدار های شکل گرفت،
تا اینکه با همدیگه همکار شدیم و دعوتم کرد به نتورک مارکتینگ،
یه مدتی با هم همکار بودیم و همه چی خوب پیش می رفت،
موضوعی که واسه هر دو مون اولویت بود اعتماد و احترامی که بهم داشتیم،
اون زمان فقط من تنها دختر افغان بودم که با یه مجموعه بزرگ ایرانی کار می کردم و بخاطر توانایی و پشتکاری که داشتم فروش بالا و ارتباطات خوبی که تو شبکه سازی داشتم ،خیلی مورد تحسین همکارام قرار می گرفتم،
وخیلی مورد تحسین و تشویق پارتنرم،
مدت 6 ماه گذشت و من موفقیت های چشم گیری داشتم توی این زمینه،
تا اینکه یه دختر افغان که خودم دعوتش کردم توی تیمم اومد و اون از من جسور تر و پر تلاش تر بود،، و اتفاقی که توی 6 ماه برام افتاد اون توانست توی 3 ماه این موفقیت رو کسب کنه،
و تمام توجه ها رو به خودش جلب کرد،
ومنم چون احساس لیاقت و توانمندی ام رو متاسفانه به نتایج گره زده بودم، و همش خودم رو مقایسه می کردم،
دچار افت عزت نفس و احساس لیاقت شده بودم،
تا جایکه دیگه نتونستم اون موفقیت های قبلی رو کسب کنم،
هر روز ضعیف تر می شدم و ناتوان تر،
چون خودم رو لایق نمیدونستم و عزت نفسم شدیدا پاین اومده بود باعث شده بود که حتی آدم های اطرافم دیگه اون علاقه و محبت رو برام نداشته باشند،
خودم رو اصلا دوست نداشتم،
و این موضع شدیدا رو رابطه عاطفی ام اثر گذاشت،
چون خودم رو دوست نداشتم احساس می کردم پارتنرم دیگه منو دوست نداره و اون دختری که از من موفق تره اونو دوست داره،
این موضوع رو خیلیییی توی ذهنم بزرگش کردم، وهمه روزه بهش فکر می کردم و بهش پروبال میدادم،
اون زمانیکه من به این موضوع فکر می کردم مطمئنم که هیچ رابطه ای بین پارتنر من و اون دختره همشهری من نبوده، فقط یه نجوایی شیطانی توی ذهن خودم بوده که اینقدر بهش فکر کردم تا فرکانسش رو فرستادم و این موضوع رو خلقش کردم،
خلاصه اون زمان تو بد ترین شرایط قرار داشتم,
خیلی سعی می کردم که یه کاری انجام بدم یه موفقیتی داشته باشم تا بقیه بهم توجه کنند حتی پارتنرم،
اون موقع دیگه اون آدم سابق برام نبود،
رفتارش گفتارش و عملکردش نسبت به من تغیر کرده بود،هیچ چیز مثل سابق نبود،
تقریبا یکسال گذشت ومن هر روز با کوله باری از احساس عدم لیاقت و عزت نفس میرفتم دفتر و برمی گشتم،
اون هم تیمی من هر روز درحال رشد بود و من هر روز درحال نابودی،
اون به پیشرفت فکر میکرد و هر روز رشد می کرد و با زبان و توانایی که داشت آدم ها رو به سمت خودش جلب می کرد مخصوصا پارتنر من رو،
ولی من با دیدن این صحنه هر روز و هر روز ضعیف تر می شدم،
مدت یک سال طول کشید این داستان،
و من هر روز عذاب می کشیدم، بخاطر وابسته گی که به پارتنرم داشتم و وابستگی که به تعریف و تشویق دیگران داشتم،
تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم دیگه نرم سر کار و نتورک کار نکنم،
خیلی کار سختی بود برایم،خیلی تصمیم سختی بود، چون نمیدانستم بعدش می خواهم چیکار کنم و هزینه های زندگیم رو چجوری تعمین کنم،
توی ایرلندی رو بلددنبودم و کسی رو نمی شناختم،
و چون هزینه های هزینه به دوش خودم بود باید مول درمیاوردم،
خلاصه من تصمیم رو به لیدرم که همون پارتنرم بود گفتم ودیگه نرفتم،
دقیقا تاریخ 14 شهریور ماه 1402 بود،
این تصمیم به صورت کاملا اتفاقی و الهامی بود،
اون موقع تو شرایط سخت مالی،عاطفی،عزت نفس،احساس لیاقت، شرک و….. قرار داشتم،
چند روز گذشت یه شب من تو حیاط خونه مون نشسته بودم درحالی که بغض گلویم رو فشار میداد و از این حجم مشکلات احساس خفگی داشتم رو به آسمان کردم و گفتم خدای من با تمام وجودم تسلیم تو هستم، تو بگو من چیکار کنم،
گوشی دستم بود و نمیدانم که چی سرچ کردم و دیدم سایت استاد رو آوردم من عضو شدم و انگار دروازه ای بهشت برام باز شد،
تاریخ 28 شهریور 1402
ازون لحظه به بعد دیگه بهشت رو پیدا کرده بودم،
دیگه چیری برام مهم نبود،
با کار کردن مستمر رو خودم و گوش دادن به فایل های محتلف و گرفتن نتایج عالی که قبلا تو کامنت های محتلف ردپا گذاشتم، آرام، آرام ازون فضایی سمی ذهنم فاصله گرفتم و مسیر برایم هر روز روشنتر می شد،
من فقط تمرکزی رو خودم کار می کردم و نجواهای شیطان رو کنترل می کردم ولی اینور جهان اطرافم داشت تغیر می کرد و همه ای اتفاقات و شرایط به نفع من رقم می خورد بدون اینکه من هیچ تلاش فزیکی انجام بدم،
چرخ زندگیم روانتر شد،
آدمهای اطرافم بیشتر دوستم داشتند
آرامش قلبی داشتم،
تا اینکه بعد گذشت تقریبا 10 ماه،
یه روز صبح زود پارتنرم تو واتساپ پیام داد،
این درحالی بود که من فراموش کرده بودم و هیچ وابستگی و ارتباطی بین مون نبود،
این پیامش یه حس عجیبی داشت،
قبل اینکه پیام شو جواب بدم از خداوند خواستم که همراهم باشد وهر لحظه مراقب من باشد تا در مسیر اصلیم بمونم، و هیچ عاملی و هیچ کسی باعث نشود من ازین مسیر زیبا فاصله بگیرم.
خلاصه اون پیامش شروع ارتباط دوباره و ساختن یه رابطه ای عاطفی بی نظیر بود که تا الان من تجربه شو نداشتم و هر روز این رابطه زیباتر و عاشقانه تر می شود،
بدون وابسته گی….
رابطه عاطفی که بر بنای حس خوب و احترام واعتماد ساخته شده بود ولی بخاطر باورهای مخرب خودم و عدم احساس لیاقت خودم، یه مدت باعث شده بود که بد ترین روزا رو با این فرد داشته باشم، دیگه ازون حس خوب و احترامی خبری نبود،
به لطف خدای توانا و استفاده ازین آموزشات بی نظیر بدون هییییچ تلاش فیزیکی، فقط و فقط با تغیر باور هام و رها بودنم، باعث شد که الان با اون فرد، یه رابطهی سراسر عشق و محبت و احترام رو داشته باشم،
یه رابطه ای بی نظیر وفوق العاده ای ساختم که قبل تغیر باور هام تو رویاهام نمی توانستم ببینم،
خدایا هزاران بار سپاسگزارم.
با گذشت هر روز که من بیشتر رو خودم کار می کنم و احساس لیاقتم درونی تر میشه، بیشتر بهم توجه می کنه بیشتر دوستم داره،
بهم هدیه میده و خاطرات خوبی رو باهم می سازیم،
و هر لحظه هواسم هست که وابسته نشوم، و هواسم هست از چه مسیری اومدم تا رسیدم به خوشبختی واقعی از همه لحاظ.
خدارا شکر می کنم بابت همه چی،
زندگیم از همه لحاظ تغیر کرده به لطف این آموزشات، این یه بخشی از موفقیت هام بود که نویشتم،
دوره ای احساس لیاقت تحول عظیمی ایجاد کرد توی زندگیم تو تمام جنبه های زندیگم،
خدایا هزارن بار سپاسگزارم.
پارتنرم عین یه ملکه باهام رفتار می کنه.
من حس میکنم قلب پر از محبتش رو نسبت به خودم، و این برایم بارو نکردنی هست که چطور میشه از اون شرایط تبدیل بشه به این شرایط اونم بدون هیچ تلاش فزیکی.
والان تقریبا بیشتر از یکسال می شود که تو رابطه ای عاطفی عاشقانه هستم که هر روز بهتر و بهتر می شود،
و میدانم به محض اینکه کار کردن رو خودم رو متوقف کنم نتایج متوقف خواهد شد،
و همیشه هواسم به این موضوع هست، و خداراشکر خوب عمل کردم توی این دوسال، همیشه سعی کردم تو مسیر بمونم و از خداوند کمک خواستم،
خدایا هزاران بار سپاسگزارم بابت همه چی.
کنارم باش و حواست به من باشد که تو مسیر بمونم تا آخر عمرم.
درپناه خدای توانا باشید…!
بنام خداوند بخشایشگرم مهربانم
سلام به استاد عزیزم خانم شایسته عزیزم و تمام دوستان خانواده قشنگ عباسمنش
خدای من زیبای من هزاران بار شکرت
حواست بمن هست
و چقد زود اجابت میکنی
و چقد من انسان، فراموشکارم
به حدی این همزمانی جادویی هست
ک مو به تنم سیخ شده
استادِ من
دستان زیبای خداوند
کلام زیبای خداوند
چه الگوی زیبایی هستید
هر چه از زمان بودن در سایت میگذره
بیشتر از شما سپاسگزارتر میشم
بیشتر میتونم قوانین رو در زندگیم درک کنم .
داستان هدایت م :
داشتم با خدا حرف میزدم مینوشتم از تضادی ک الان هس
و آگاهانه سعی میکردم گله نکنم
فقط درخواست کنم
یاری بطلبیم
و اعتراف کنم به عاجز بودنم به تسلیم بودنم
خواستم ازش هدایتم کن از این مدار چجور خارج شم .
بعدش نوشتم خوب قانون چه میگه;
تمرکزت رو خودت تا مدارت تغییر کنه خود این افراد نامناسب جهان ازت دورشون میکنه
اما انگار نیاز به یه مرور نورانی داشتم
بخودم بیاره
حسم گفت سایت چک کنم
وواای خدای من
بسته من قبل از درخواست فرستاده بودی
یاری دهنده م رو فرستاده بود
تک تک کلمات نوشتم ، فکر میکردم ،مصداق ش رو پیدا میکردم دوباره گوش میدادم
خدایا شکرت
از برزخ اومدم بیرون
جواب هامو گرفتم
حالا با یقین عمل میکنم
سپاسگزارم برای این پروژه ،گام به گام آهسته تغییرات درونمون ایجاد کرده
جملهی که خیلی به دلم نشست : ما قراره نتایج فوقالعاده ی بدست بیاریم و گرنه خداوندی سبحان ما رو در این مسیر قرار نمیداد
آمین
به نام خدای معجزه ها
سلام به استاد عزیزتر از جانم و سلام به مریم زیبایی ها
سلام به دوستان این مسیر مقدس و الهی
خدایا هزاران بار شکرت که این فرصت طلایی رو بهم دادی تا دوباره اینجا باشم و بنویسم
خدایا هزاران بار شکرت بابت ی خلوت دیگه با این مسیر الهی
این فایل رو من بارها گوش داده بودم و کلی به تک تک جملات فکر کرده بودم
اینکه چی میشود انسان به جایی میرسد که مورد ناعدالتی یا همان ظلم قرار میگیرد؟
مگر نه که ما تکه ای از خدا هستیم
چی میشود که ما حاضریم این تکه ای از خدا مورد ازار و اذیت یا همان آسیب قرار بگیرد؟
اصلا چی میشود که انسان با عزت نفس فاصله میگیرد؟
امروز من خودم مرتکب ی خطایی شدم که وقتی متوجه شدم دلم میخواست بارها از خودم عذر خواهی کنم
دلم میخواست خودمو بغل کنم و بگم اصلا حق داری منو نبخشی
که برای هزارمین بار چنین خطایی رو انجام دادم و چند دقیقه بعدش پشیمان شدم؟
چرا گاها ما آدما خودمون رو اینقدر کوچیک و خوار و ذلیل میکنیم که مثلا بگیم چی؟؟
داشتم به این فکر میکردم که اگه ما به تنهایی بتونیم به خودمون ارزش و بها بدیم کل جهان در برابر ما کرنش میکنن
این روزها دارم دوره ی زیبای عشق و مودت رو گوش میدم
جلسه 3 به تنهایی خودش ی دوره فوق العاده و کاملی هست برای هر کسی که جنگیده تا پلی رو بسازه
خدایا هزاران بار شکرت که فرصت دوباره ساختن رو دارم
خدایا هزاران بار شکرت که فرصت دوباره زندگی کردن رو دارم
خدایا هزاران بار شکرت که فرصت دوباره یاد گرفتن رو دارم.
به نام خداوند هدایتگر
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان
سلام به همه دوستان ارزشمندم
خدایا شکرت که لایق شنیدن این آگاهی ها هستم
درس اول
جهان نمیتونه انسان هایی که با هم هم فرکانس نیستن و به مدت طولانی یک جا نگه داره
این یک قانون است
اگه ما شخصیتمون به طور بنیادی تغییر کنه جهان شرایط رو برامون تغییر میده
اگه هنوز شرایط تغییر نکرده اگه هنوز یه سری افراد تو زندگی مون هستن که با ما هم فرکانس نیستن یعنی هنوز مدار ما تغییر نکرده یعنی ما با اون آدم ها تو یک فرکانس هستیم هنوز
مثل این میمونه که یه نفر بخواد بره به سمت شمال و یه نفر دیگه بخواد بره سمت جنوب
خوب امکان نداره که این دو نفر با هم دیگه هم مسیر باشن و تو یک مسیر حرکت کنن
دقیقا بحث مدارها هم همینه
امکان نداره که ما با فردی هم فرکانس نباشیم ولی هرروز باهاش در ارتباط باشیم و تو زندگیمون بمونه و جهان ما رو پیش هم نگه داره
وقتی ما شروع میکنیم به تغییر کردن افراد زندگیمون یا تغییر میکنن یا از زندگیمون میرن بدون اینکه ما بخوایم کاری انجام بدیم
استاد وقتی من و همسرم شروع کردیم به کار کردن رو قوانین یک سری از آدمها بودن تو زندگیمون که اصلا با ما هم مدار نبودن
از افراد نزدیک خانوادمون بودن که هرروز با هم در ارتباط بودیم
ولی شرایط طوری پیش رفت که ما محل زندگیمون از هم دور شد و کلا ارتباطمون قطع شد
و ما از مدار هم خارج شدیم
در عوض آدم هایی اومدن تو زندگیمون که با ما هم فرکانس هستن
ولی جهان باید ببینه که ما تغییر کردیم تا شرایط رو برامون تغییر بده
وقتی یه تضادی برامون پیش میاد ما همون رفتارهای قبلی رو داریم
وقتی ما همون آدم قبلی هستیم با همون ترس هامون
وقتی میخوایم خودمون به زور شرایط و تغییر بدیم
وقتی اجازه میدیم که بهمون ظلم بشه
وقتی احساس قربانی بودن داریم
وقتی دنبال بهبود شرایط نیستیم
دیگه نباید انتظار داشته باشیم جهان خودش کارها رو انجام بده و تغییر رخ بده
دیگه نباید انتظار نتیجه متفاوت داشته باشیم
اگه زمانی که تحت فشار هستیم زمانی که تضاد پیش اومده بتونیم ذهنمون و کنترل کنیم و رفتاری متفاوت از رفتارهای قبلی نشون بدیم اون موقع میتونیم بگیم که تغییر کردیم
اگه تو شرایط سخت تونستیم به کسی باج ندیم و فقط روی خدا حساب باز کنیم اون موقع میفهمیم که تغییر کردیم
امکان نداره که ما شخصیتمون تغییر کرده باشه و نتیجه خوب نباشه
درس بعدی اینه که
اگه به کسی ظلم میشه اون طرف خودش خواسته که بهش ظلم بشه
تا مظلومی نباشد ظالمی هم نیست
إِنَّ الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِکَهُ ظَالِمِی أَنْفُسِهِمْ قَالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قَالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ ۚقَالُوا أَلَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَهً فَتُهَاجِرُوا فِیهَا ۚفَأُولَٰئِکَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءَتْ مَصِیرًا
آنان که فرشتگان، جانشان را در حالی که ظالم به خود بودهاند میگیرند، از آنها پرسند که در چه حال بودید؟ پاسخ دهند که ما در روی زمین مردمی ضعیف و ناتوان بودیم. فرشتگان گویند: آیا زمین خدا پهناور نبود که در آن هجرت کنید؟! و جایگاه ایشان جهنم است و آن بد سرانجامی است.
خود خدا هم تو قرآن میگه
چرا گذاشتی که بهت ظلم بشه
چرا بی ایمان بودی و حرکت نکردی
چرا از اون فضا خارج نشدی
این آیه به ما ثابت میکنه که
ما باید تغییر کنیم ما باید جامون و عوض کنیم ما باید از اون مدار و فرکانسی که نمیخوایم خارج بشیم
همه چیز درون خود ما هست و بیرون از خودمون دنبال چیزی نگردیم
دنبال این نباشیم که آدم های اطرافمون و تغییر بدیم چون ما نمیتونیم اونا رو تغییر بدیم ولی خودمون و که میتونیم تغییر بدیم
درس بعدی
بهبود دائمی
حتی جهان هم هرروز در حال بهبود خودش هست حتی جهان هم هرروز داره خودش و بهبود میبخشه
این ساز و کار جهانه که اگه کسی میخواد همیشه رو به جلو حرکت کنه باید همیشه در حال بهبود خودش باشه
نمیشه یه بار علفهای هرز و از بین ببری و توقع داشته باشی دیگه رشد نکن
نمیشه یه بار خونه رو تمیز کنی و توقع داشته باشی همیشه تمیز بمونه
اگه شرایطمون خوبه بدونیم باز هم میتونه بهتر باشه باز هم میتونه عالی تر بشه
اگه روابطمون خیلی خوبه ولی به خودمون بگیم باز هم میتونه بهتر بشه
اگه کسب و کارمون خیلی خوبه ولی بدونیم که باز هم میتونه بهتر بشه
اگه کارهامون راحت انجام میشه ولی بدونیم از این هم میتونه راحت تر بشه
و از خودمون بپرسیم چطور از این هم بهتر چطور از این هم ساده تر چطور از این هم عالی تر
و از استاد یاد بگیریم که همیشه به دنبال بالاترین استاندارها تو تمام جنبه های زندگیمون باشیم
خدایا ازت سپاسگزارم برای درک آگاهی های امروزم
به نام خدای رزاق و وهاب و هدایتگر
سلام به استاد عزیزم، خانم شایسته مهربون و همه عزیزانم در این پروژه بینظیر.
استاد جان من دوست دارم کامنتم و با بخشی از نتایجی که تا اینجای کار گرفتم شروع کنم. طبق روال همیشه که با هر دوره ای یه نیتی میکنم برای بهبود یه بخشی از زندگیم، برای این پروژه هم نیت کرده بودم که توی کارم و روابطم با همکارام بهبود ایجاد کنم. و طبق پیشنهاد شما با شروع این پروژه همزمان احساس لیاقت رو هم شروع کردم. و تا به امروز تا جلسه تکمیلی سوم رو بارها و بارها گوش دادم.
و قدم به قدم هدایت ها رو دنبال کردم و بدون هیچ مقاومتی هر چی که خدا میگفت و انجام میدادم. چن روز بعد از شروع پروژه، وقتی برای بار دوم جلسه دوم احساس لیاقت رو گوش دادم دیدم به به چه ات و آشغال هایی رو مدام دارم سلف تاک میکنم. من با پاشنه آشیلی مواجه شدم که سال ها از حضورش خبر داشتم ولی ایگنورش کرده بودم. و اینقدر این موضوع ذهنمو درگیر کرده بود که اصلا تمرکزی روی نیتی که کرده بودم نداشتم. و اون پاشنه آشیل هم چیزی نبود جز مخلوطی از ضعف های من در حوزه روابط ، عدم احساس لیاقت و داشتن شرک. و هدایت خدا قشنگ از لابلای کامنت ها و نشونه ها از همه جا منو ترغیب میکردن به بهبودم در مورد این پاشنه آشیل. گاهی هدایت ها بعضی جلسات دوره 12 قدم رو پیشنهاد داد، گاهی دوره هم جهت با جریان خدا رو. و دقیقا همون چیزی رو که باید میشنیدمو آماده درکش بودمو برام میاورد بالا.
مثلا یه شب که ذهنم از متوقع بودن اطرافیان و از اینکه جواب محبت هامو ممکنه که ندن ( که همشم توهم ساخته ذهنم بود که با مرور خاطرات بد قبلی ایجاد شده بود) برام یه اژدها ساخته بود، خدا منو هدایت کرد به جلسه 23 دوره هم جهت، که من اصلا قبلا انگار نشنیده بودمش. اونجا استاد چنان با لحن آرومی گفتن که “طبیعیه که آدم ناراحت بشه وقتی جواب محبتش رو نمیدن، ولی من به خاطر شخصیت سخاوتمندی که دارم آگاهانه تصمیم میگیرم کار درست رو انجام بدم”، چنان به قلبم نشست که هیچ دارویی نمیتونس اینقدر در لحظه عمل کنه. یا وقتی یاد جلسه 20 این دوره افتادمو استاد از شکور بودن خدا صحبت میکردن و میگفتن که خدا به کوچکترین نیات ما پاداش های بی پایان میده، بارها و بارها به خودم گفتم پس مرضیه همین که خدا داره میبینه برام کافیه. نمیتونم از حجم احساس خوب و آرامشی که با این جلسات گرفتم توضیح بدم.
حدود 10 روزی هس که گفتگوهای ذهنیم رو بردم زیر ذره بین که ببینم چه خبره توش، نمیتونم بگم چقدر ذهنم آروم و رام شده در مورد پاشنه آشیلم. اصلا قابل مقایسه با روزهای اول نیس، الان میتونم بگم افسارش تا حد خوبی دستمه. تا میخواد برگرده و بره تو شیارهای قبلی، هدایتش میکنم به مسیرهای جدیدی که از 10 روز پیش شروع کردم به ساختنش. البته اینم اضافه کنم که ذهن و فقط نمیشه با تکرار باور قانعش کرد، نتایجی هم که گرفتم یه فکت محکم برام ساخته و ذهنمو رام کرده. هر کوچکترین اقدام عملی ای که انجام دادم خدا همون روزش پاداش چن برابرشو بهم داد. خیلیییی خدا بخشنده تر از اون چیزیه که من فکرشو میکردم، اصلا تو یه لیگ دیگس میزان بخشندگیش. چاکرشم از همینجا تا همیشه.
خوب وقتی یه ذره کنترل امور ذهنم در مورد پاشنه آشیلم اومد دستم، که باید با همین فرمون ببرمش جلو، شروع کردم روی نیتی که اول دوره داشتم کار کردن. استاد جان، شما قبلا بارها و بارها تاکید کرده بودین که یه کوچولو بهتر شدن تو پاشنه آشیل، تاثیرات بزرگی رو روی بقیه قسمت های زندگیتون میذاره. و من اینو امروز با سلولام درک کردم. امروز جنس احترامی که دریافت میکردم تو یه لول دیگه بود. من همیشه خداروشکر اینجایی که کار میکنم جز احترام و روی خوش چیزی ندیدم. ولی امروز همه چیز یه رنگو بوی دیگه داشت. مثلا همیشه اینطوری بود که یکی که جلوتر میرفت در رو باز میکرد اول خودش میرفت و بعد در و باز نگه میداشت که منم برم، ولی امروز نه تنها در رو باز میکردن، بلکه با احترام بهم میگفتن لیدیز فرست:) نه یه بار، نه دو بار بلکه سه بار این اتفاق افتاد. اتفاق بعدی این بود که من باید آفیسمو عوض میکردمو میرفتم پیش دو تا دیگه از همکارام. توی اون اتاقی که اونا هستن، میزی که قرار بود من برم و بگیرمش، پشت به در بود، یعنی هر کی از تو سالن میخواست رد بشه، دید کامل به مانیتورهای من داشت. وقتی که رفتم میزمو ببینم همکارم مکسیم گفت مرضیه بذار میزتو رو به در بذاریم که اینطوری پرایویسیتم حفظ بشه، بعد فرانسیس اون یکی همکارم گفت آره بیا با هم میزو جابجا کنیم ببین کدوم حالتشو بیشتر دوست داری. این دو تا بنده خدا میزو گرفته بودن و چن بار جابجاش کردن تا به حالتی رسید که من دوسش داشتم و اونطوری باهاش راحت بودم.
استاد جان اینقدر لول محبتی که دریافت میکردم امروز متفاوت بود که قشنگ احساس میکردم داره از کجا آب میخوره. واقعااااا چه جهان جادویی ای داریم، اینقدر سریع پاسخ میده. خدایا شکرت و دمت گرم. ساختن احساس لیاقت و کار کردن رو پاشنه های آشیل با اختلاف سریعترین راه دریافت پاسخ های هم جهت با خواسته هامون از جهانه. و من باید متعهدانه این مسیر قشنگ و ادامه بدم.
استاد جان فایل امروز منو برد تو فکر. من خیلی جاها به خودم سخت میگیرم و ذهنم کنترل و میگیره دستش و میگه تو توی این زمینه خیلی هم تغییر نکردی. اما خدا یه چیزایی رو برام یادآوری کرد که قلبم باز شد. یادم اومد که من قبل مهاجرتم به کانادا، یه سری روابطی رو توش بودم که دوسشون نداشتم، ولی با باورهای محدود اون موقعم نمیتونستم براشون کاری کنم و کلا قطعشون کنم. وقتی تصمیم به مهاجرت گرفتم، اینقدر همه زندگی و زمانم گذاشتم برای رسیدن به خواستم، اصلا تمرکزم کلا از روی اون روابط برداشته شد، در واقع هیچ توجهی دیگه بهشون نداشتم. اون روابط هنوز برقرار بودن ولی من دیگه بهشون بی توجه شده بودم. و جهان هم کار خودشو کرد و در نهایت با مهاجرتم هزاران کیلومتر از این روابط فاصله گرفتم. اون موقع نفهمیده بودم چجوری ولی الان وقتی با قانون تطابقش میدم درکش میکنم. اگه این نتیجه نیس پس چیه.
یا یادمه وقتی آدرین به دنیا اومده بود من بحدی احساس قربانی شدن داشتم که الان که بهش فکر میکنم اصلا مرضیه اون روزا رو نمیشناسم و خندم میگیره از اون طرز فکر. روابطم با همسرم چندین و چند مدار با امروز فاصله داشت. و خداروشکر که الان این استیت رو دارم تجربه میکنم. و انشالله هر روز بهترم میشه. اگه این نتیجه نیس پس چیه.
یا قبل از شروع دوره همجهت با جریان خدا، من تقریبا همه جمعه ها نگران آخر هفتمون بودم که باز قراره بچه هایی رو ببینیم که من مدت ها بود باهاشون دیگه نمیتونستم ارتباط بگیرم. تنها دلیلشم این بود که واقعا دیگه حرفاشونو نمیفهمیدم. ولی هر چی بیشتر جلسات این دوره رفت جلو، من آرومتر شدم، نگرانیم کمتر شد، آخر هفته هامون همش با کمپ رفتن پر شد، اونم کمپ سه تایی بدون هیچکس دیگه ای. دیگه نگران این نشدم که وای الان قراره هر چی تو هفته حالم خوب بوده این دو روز دوباره احساسم داغون بشه، هر چی کمتر نگران شدم، خدا پلن های قشنگتری برام ریخت. الان اون روابط به حدی کم شده که عملا وقتی هم همو میبینیم نگاهم ناخودآگاه روی زیباییهاشونه، و احساسم خوبه. قشنگ متوجه میشم که دیگه اون مقاومت رو ندارم. و این برای من به دستاورده بزرگی بود که ذهنم داشت انکارش میکرد. اگه این نتیجه نیس پس چیه.
اینو اینجا گفتم که اشاره کنم استاد خود من به شخصه خیلی وقتا نمیتونم تغییراتمو که با گذروندن دوره های شما اتفاق افتاده رو ببینم، و به عبارتی از اونطرف خر افتادم. نمیتونم این تغییرات درونی ای که منجر به این پاسخ های متفاوت جهان شده رو تشخیص بدم. منی که مدتهای زیادی از عمرم رو نگران آخر هفته هام بودم، الان اصلا یادم نیس که این نگرانی کی برطرف شده، که اصلا قبلا وجود داشته. این خیلیییی نتیجه بزرگیه و من به خودم قول میدم که بارها و بارها با خودم تکرارش کنم و بگم مرضیه دمت گرم که با استمرارت در مسیر این تغییر بزرگو ایجاد کردی و الان بیشتر اوقات حالت خوبه.
استاد عزیزم، خانم شایسته مهربون و دوست داشتنی، دوستای عزیزم که از کامنتاتون کلیییی درس یاد میگیرم و سعی میکنم که عملیشون کنم، دم همتون گرم، خیلی دوستون دارم. همگی تحت حمایت کامل خدای وهابمون باشید.
به نام خدای دلبر و هدایتگرم
خدایی که ما ودّعکَ ربُّکَ و ما قَلیٰ
سلام سلام به استاد ابراهیم نشان عزیزم
سلام به مریم جان شایسته و نازنین و آقا ابراهیم عزیز و خانوم فرهادی گل
سلام به همه ی دوستانِ هم مسیر تو این سفر و پروژه ی بهشتی
سلام به این پنجشنبه ی قشنگ و دلبر که قراره روز خییییلی خیلی خوبی باشه، پنجشنبه 30 اکتبر ساعت 9:15 با هوای 8 درجه که feels like سه درجه و منم تو مترو به سمت محل کار:)
اگر جهان من هنوز تغییر نکرده، یعنی من هنوز به اندازه کافی تغییر نکردم
خدایا شکرت که من دارم واقعا تغییر میکنم
نسبت به قبل از آشنایی با استاد و سایت که واقعا کلی تغییر کردم
رفتارهام واکنش هام کلی تغییر کرده
خدایا عاشقتم که تو رو و قوانین بدون تغییرت رو خیلی بهتر شناختم
توکلم به تو خیلی بیشتر شده
الخیر فی ما وقع
و انی قریب، اجیب دعوه الداع اذا دعان
و بعد، ان معی ربی سیهدین
و ان علینا للهدی اینا خیلی بیشتر و قشنگتر و عمیقتر داره برام جا میفته
مخصوصا بعد از دوره ی هم جهت که قشنگ حس میکنم اون شیار جدیده ایجاد شده، و افکارم، تقریبا به راحتی میفته تو اون شیار جدیده، و از دریاچه ی جدیدی به وقایع نگاه میکنم (نه همیشه، ولی داره جا میفته، دارم سعی خودمو میکنم)
خدایا شکرت که جهان اطرافم هم داره تغییر میکنه
دارم حسش میکنم
دارم سعی میکنم حواسم به خواسته هام باشه،
حواسم باشه تسلیم نشم قانع نشم به همینی که هست، حالا همینم خوبه دیگه،
نه،
همونی که میخوام، باید باشه،
تو کار، تو رابطه، تو درآمد و ثروت و آزادی مالی
و دارم میبینم نشانه هاش رو
و دارم میبینم که نچسبیدم به نقطه ی امن، و همینی که هست
دارم حس میکنم و میفهمم که یه جریاناتی در کاره، پلن خدا داره اجرا میشه و سعی میکنم کاملا تسلیم پلن خدا باشم
هم جهت با خدا و جریان خداوند
چی ازین قشنگتر واقعا؟
خدایا هزار مرتبه شکرت
شکرت برای چیدمان قشنگی که داری به پازل زندگیم میدی
شکرت برای اینکه محسوس و ملموس داره ظرفم بزرگتر میشه
شکرت برای آگاهی هایی که دارم درک میکنم
شکرت برای اینکه فهمیدم باید بیشتر رو احساس لیاقتم کار کنم
باید حواسم باشه من لیاقت بهترین ها رو دارم
به کم، به حداقل ها راضی نشم
وقتی من راضی نشم، و خودم رو لایق بدونم، و رفتارها و شخصیت خودم هم متناسب با همین باور لیاقت باشه، جهان اطرافم هم تغییر میکنه
واکنش جهان به من تغییر میکنه
خدایا هزار مرتبه شکرت برای این جهانِ فرکانسی
شکرت برای سفر بهشتی که در پیش داریم، که میدونم با نگاه کردن و پیگیری کردن و تحسین کردن زیبایی های سریال زندگی در بهشت، جذب و خلقش کردم
شکرت برای رابطه ی بهشتی و پرفکتی که داره برام رقم میخوره، که اونم در اثر توجه کردن و تحسین کردن زیبایی های رابطه ی استاد و مریم جانه در سریال زندگی در بشهت:)
شکرت برای همین الانِ زندگیم:)
ساعت 10 و نیم صبح روز پنجشنبه ی کاملا ابری و بارونی
از محل کار
سلام به استاد عزیزم مریم جان عزیز دل و تمامی دوستانم
اگر در روابط یا شرایط زندگیات احساسی از تکرار، رنج یا بیعدالتی داری، کمی درونت را مرور کن:
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟
دقیقا امروز برای من شرایطی پیش اومد که من هم نظرم رو بگم یک لحظه احساساتی شدم و دقیقا همون حرفایی تو ذهنم اومد که چند سال پیش فکر میکردم ما خیلی نیاز داریم البته من به شخصه خیلی نیاز دارم رو اعتقادات الکی که به ما گفتن و شده جزو اصلی تصمیم گیری هامون کار کنم دقیقا امروز متوجه شدم من خیلی از روی احساسات تصمیم میگیرم احساساتی مثل فلانی گناه میده نیاز به کمک داره ،خدا رو شکر امروز خوب عمل کردم جلو دهنم گرفتم تو ذهنم میگفتم به من ربطی نداره من این همه سال به بقیه نظر دادم نظرم گفتم انرژی خودمو هدر دادم به جایی هم نرسیدم پس کنترل کنم این احساسات