این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/5.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-26 08:21:072025-10-31 00:14:46تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به استاد عزیزم مریم بانوی زیبا و همه عزیزان همراه
برای بار دوم این فایل رو به اصرار دختر عموم گوش کردم چون اون یه نکته طلایی توش پیدا کرده بود که من توجه نکرده بودم براش جالب بود که استاد به منصوره جان گفتن که آیا برای بار دوم شور و شوق بار اول رو داشته یا نه ؟ و من این سوال رو از خودم پرسیدم
وقتی عمیق و با دقت فکر میکنم میبینم واقعا نه اون شور و شوق رو دیگه ندارم نمیدونم چرا ؟
شاید فکر میکنم اون زمان جوونتر بودم و کلی آرزوهاو اهداف مختلف داشتم .
شاید اون زمان بیشتر توی اجتماع بودم و حالا چند سالیه خانه نشین شدم و حرکتم خیلی کند شده .
شاید توقعم از زندگی خیلی پایین اومده . در کل خانواده پدریم خیلی کم توقع و قانع هستن از اینایی که همیشه از بچگی از پدرم میشنیدم آدم باید به زیر دستاش نگاه کنه و خدا رو شکر کنه و قانع باشه .
شاید باید اهرم رنج و لذت رو کار کنم واقعا نمیدونم انگیزه کافی واسه حرکت کردن ندارم اون زمان 6 صبح بیدار میشدم و تا شب درتلاش و تکاپو بودم ورزش میکردم پیاده روی میکردم فایل گوش میکردم انگیزه و شور و شوق داشتم ،خدا رو شکر الان زندگیم خیلیییی روی رواله و خیلی بهتر از اون زمانه اما نباید اینجوری بی حرکت بمونم باید دوباره با انگیزه و اطمینان و ایمان شروع کنم .
از خداوند هدایت میطلبم کمکم کنه بهم بگه قدم بعدیم چیه؟ چجوری در خودم شور و شوق و انگیزه بوجود بیارم ؟ چجوری پر قدرت تر عمل کنم ؟ البته این روزها بخاطر عمل پلکی که انجام دادم استراحت میکنم 5 روز دیگه مهلت استراحتم تموم میشه تا اون روز باید انگیزه مو قوی کنم که پرقدرت تر از همیشه شروع کنم .
یاز هم خداوند رو سپاس بابت آشناییم با گروه فوق العاده عباس منش.
[خدا] فرمود: ای موسی! من تو را به [ابلاغ] پیام هایم و به سخن گفتنم با تو بر همه مردم برگزیدم؛ پس آنچه را [از پیام هایم] به تو دادم، دریافت کن، [وبه کار بند] و از سپاس گزاران باش.
سلام به استاد عزیزم و مریم بانو قشنگ قلب سلام به روی ماه حفتتون…دوستتون دارم بینهایت به امید دیدار…
سلام به بچه های پاک این منزل و این پروژه بینظیر …
میخوام جواب سوال یک رو بدم به لطف رب و از خودش هدایت میخوام که به بهترین شکل هدایتم کنه تا بتون سپاس گزار لطف بیکارانش باش و سجده شکر به جا بیارم در برابر معجزات و عشق و رحمت و فضل و مهربانی رب…..
من به لطف رب تازه عقد کرد بودم و میخواستم خوهه رهن کنم هیچ پولی نداشتم……
خدایا شکرت بینهایت شکر و بینهایت سپاس از تو بینهایت رب من….
من هر بنگاهی میرفتم میگفتم 500 ملیون دارم . میخوام خونه رهن کنم .اینجا هم میخوام باش. میخندیدن و میگفتن گیرت نمیاد با خنده….
میگفتم خدا کریم باش گیرم نمیاد…
اقا ما هر بنگاهی میرفتیم به ما همین رو میگفتن و میخندیدن بهمون…
منم میگفتم توکل به خدا….
یه شب خدا یکی از دستاش رو فرستادم برام باهم بودیم و گفتم میخوام برم دنبال خونه گفت بیا باهم بریم رفتیم چند جایی بازم همون داستان …
بعد دوستم گفت حسین بریم این بنگاه یه خونه خوبی داشت بریم براش…
اقا ما به لطف رب رفتیم پیش اون اقا و گفت بله دارم گفتم چقدر گفتن 600 رهن کامل گفتم من ندارم فقد 500 دارم اگر رازی هستید که بسم الله اگرم نه که خیلی خیلی ازت سپاس گزارم…
من هیچ پولی نداشتم هیچ پولی و 500 قرار بود از کجا بیاد خدا میدونست…
اقای بنگاه دار گفت صب خبرت میکنم…
اقا صب شد به لطف خدا ما اومدم سر کار …..
و میگفتم خدا جون خودت درستش کن که من نمیدونم و من نمیتونم…..
اقا گیت حراست رو رد کردیم …
دیدم یه پیامک اومد 250 ملیون واریز شده گفتم خدایاا شکرت بینهایت شکرررررررررررررر…..
یه پولی از شرکت میخواستیم مال پنج سال قبل از اون روز بود دقیق همزمانی رب دقیق همون روز فضل رب تویه کارت بانکیم نشست…
خدایا بینهایت شکرت بینهایت سپاس از تو بینهایت دوستت دارم الهی شکرتتت شکرت صد هزار بار…
اومدم سر کار مهدی رفیقم کفت چکار کردی بر خونه گوشیم زنگ خود بنگاه دار بود گفت عصر بیاید که قرارداد ببندیم گفتم باشه چشم…
مهدی گفتم همین الان بنگاه دار زنگ زد گفت خو گفتم میگه 500 ملیون منم 250 ….
گفت مشکل نداره من این پولی که بهم دادن نیاز ندارم میدم به تو خونه بگیر بعد هر وقت داشتی بهم بده….
اقااااااااااا اشک از چشام جاری شد و سجده شکر بجا اوردم…..
گفتم خدا تو هیچ وقت دیر نمیکنی….
خدایا شکرت که همیشه به موقع میرسی….
خدایا شکرت که هیچ برگی بدون اذن تو از درخت پایین نمیوفته…..
خدایا شکرت برای تمام نعمتهاتتتتتت…………
خدایا شکرت برای تمام قشنگی هاتتت……………..
خدایا شکرت بینهایت و سپاس ازتو برای تک تک نعمتها و مهربونیات…….
خدایا شکرت که اینقدر من رو دوست درای…………….
خدایا شکرت که هر لحظه و هر ثانیه به فکرمی………………
خدایا بینهایت شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت………………………
سپاس از تو رب من شکرت……………………
رفتم به لطف رب دنبال خونه بگردم و شروع کردم رفتم دم بنگاه هاااا…
سوال دوم رو جواب میدم…..
اره یکمی ترس میاد برام خیلی وقتااااا که بازم مسئله خونه ولی همیشه این داستان و داستان ازداواجم و داستان ساختن خونه بابایینا رو و خریدن وسایل خونموووو همرو مرو میکنم…
اما اون لحظه که ترس میاد پاهام سست میشه ولی بازم به لطف رب نمیزارم نمیزارممم وشکستش میدمممم…
و میگم حسین همون خداییی که اونکارو کرد اون همون خدااااااا همون خداست …
و میگم اوفششششش خدایا شکرت بینهایت سپاس از تو….
در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت وثروتمند و عاشق باشید…
بعد از 12 سال اشنا شدن با شما و به بعد زندگی کردن با شما اولین بار ک کامنت میذارم توی سایت
استاد من اولین بار ک با فایلهای شما اشنا شدم برادرم شرکتهای هرمی میرفت و با شما اشنا شد و بمن و خواهرم و برادرم معرفی کردو از همون فایل اولی کگوش دادم از شما عاشق اون حرفا اون صدا شدم
استاد میخام از تجربه ای ک داشتم از زمانیک من روی خودم کار میکردم و جهان ب همون اندازه برای من کار میکرد. و وقتی کفک میکنم ب اون موقه الان میفهمم ک چقدر قشنگ همه چیچیده شد واسم زمانیک دوره هم جهت با جریان خداوند رو گوش کردم میفهمم ک اون موقه من هم جهت شده بودم با جریان خداوند استاد من اصلا توی زمین نبودم من مدار بالاتری بودم من احساس میکردم یجاییم بین زمین و آسمان نه اتفاقات زمینی منو ناراحت میکرد اصا انگار نمیفهمیدمشون من فقط داشتم با خدا زندگی میکردم هیچ چیزی منو ناراحت نمیکرد و من توی خوابگاه و دانشگاه معروف شده بودم ب خوش شانسی حتی اتفاقات بظاهر نازیبا هم بود اما برای من لحظه ب لحظه اون یکسال برام زیبا بود.
من آدمی بودم ک توی مدرسه علاقه ای ب درس نداشتم و شاگرد تنبل کلاس بودم و کنکور ک دادم دانشگاه غیرانتفاعی قبول شدم و علاقه ای نداشتم برم
دانشگاه میگفتم یا دولتی باشه یا کلن نمیرم شروع کردم ب رفتن کلاسهای نقاشی زبان و اینا سرکار هم میرفتم من علاقمند شدم ب نقاشی و تابلوهای نقاشی میکشیدم و تصمیم گرفتم از همون آموزشگاه زبان ک میرم چندسال بعد ک اوکی شدم برم آموزش بدم
یروز با دوستم میرفتیم کلاسهای آموزش رانندگی اولین جلسه استاد اون کلاس مقاطع تحصیلی رو از بچه ها پرسید من اونموقه برای اولین بار احساس کردم خجالت میکشم از اینک بگم من دیپلم دارم نوبت دوستم ک رسید گفت ترم دو ادبیات دانشگاه آزاد من با صدای آرومی گفتم دیپلم اون لحظه یک انگیزه ای در من ایجاد کرد ک من باید وارد دانشگاه شم اون ترم دو ک دوستم گفت منو علاقمند کرد ب دانشگاه رفتن ک اصا ترم دو ینی چی چ باحاله و گفتم باید دولتی قبول شم ک هزینه ای برای پدرم نداشته باشه. ب خواهرم گفتم و اون رفت کتاباروواسم اوکی کرد و من تا موقه کنکور خیلی درس خوندم ک دانشگاه فردوسی قبول شم ک دولتیه و مشهد باشه ک من چون وابستگی شدیدی ب خونوادم داشتم شهر دیگ قبول نشم جوابای کنکور ک اومد من رتبه خوبی اوردم مطمئن شده بودم با ابن رتبه فردوسی قبولم و همه رشته های انسانی رو زده بودم اما واسم نه رشته شو دوسداشتم نه شهرشو من اصا شهر دیگ نمیرم من با این رتبه خوب چرا باید فردوسی قبول میشدم تا چند روز ک گریه میکردم اصا این چ رشته ای من قبول شدم و شهر دیگ نمیرم ولی بالخره تصمیم گرفتم برم حتی چندروز اول توی خوابگاه من گریه میکردم بخاطر دوری از خونوادم از بچگی کلن بدون مامانم جایی نمیموندم
الان ک فک میکنم هیچ رشته ای ب اندازه این رشته منو راضی نمیکرد و من نهایت لذت رو بردم از همه چیه اون رشته و اون شهر
من رفتم دانشگاه و کم کم عاشق اون رشته شدم و اونموقه شما استاد امریکا رفته بودین و این اشتیاق در من بوجود اومد ک حتما باید برم آمریکا استاد رو ببینم حتی اونموقه من ب استادم میگفتم من دوسدارم بورسیه آمریکا بگیرم با اینک درسم خوب نبود ولی استاد اونموقه من مراقبه میکردم فایلهای شمارو گوش میکردم و دوره قانون آفرینش رو گوش میکردم درمورد آبراهام صحبت میکردین من دوسداشتم ارتباط برقرار کنم و هرشب آخر شب ک بچه ها میخابیدن من مراقبه میکردم و حسش میکردم ک توی کلاسام همه سوالاتی ک استادا میکردن رو من جواب میدادم بهم میگفت . استاد من یروز توی خوابگاه بودم ک مامانم بمن زنگ زد ک بطرز عجیبی پدرم حالش بد شده رفته بیمارستان و ناپدید شده من خودمو خیلی کنترل کردم و شب رفتم حمام خوابگاه ک هیچکسی نباشه و من تنها باشم و مراقبه کنم از نیک (اسم فرشته معنویه من
بود) بپرسم ک چ اتفاقی افتاده واسش و بمن بگ اون کجاس خدایا بمن بگو چ اتفاقی افتاده کجا رفته و اون بمن گفت پاشو برو بیرون من رفتم از حمام بیرون چشمم ب نوشته در حمام افتاد نوشته بود سمت راست رفتم سمت راست بعد روی دیوار نوشته بود بالا سمت چپ بترتیب نوشته هایی رو ک تابحال ندیده بودمشون رو دنبال کردم رسیدم ب اخرین پله ک بعدش پشت بام بود منو برد سمت نوشته خیلی ریز ک ب فارسی و عریی ایه قرانی نوشته شده بود و خیلی مبهم بودمعنیشو خیلی دقت کردم بخونم میگفت و تو چ میدانی و من میدانم و در کار خدا هیچ اتفاقی درامور کارها همه چیز صلاح است استاد خیلی مبهم اینو نوشته بود و من چندین ساعت ب ایه نگاه میکردم و اشک میریختم و میگفتم خدایا ببخش منو و اروم شدم و بعد هیچ احساس بدی نداشتم حتی موقه رفتم خونه مادرم خیلی گریه میکرد ولی من خیلی آروم بودم
با اینک من بسیار آدم احساساتی مثلا بودم حتی همسایه ما فوت میکرد من تاچند روز گریه میکردم ولی پدرم با اینک میدونستم ب رحمت خدا رفته چون قبلش من خوابشو دیدم ک با دوستش بوده و اون بهش
چیزی میده و دفنش میکنه اما حالم خیلی خوب بود خیلی احساس خوبی داشتم استاد پدر مادر من همیشه باهم دعوا داشتن و هیچ روزی نبود ک دعوا نکنن کمبود شدید خونمون و همبستگی با صدای دادزدنای پدرم بیدار میشدیم و شب همینطور
من خیلی خوشحالبودم ک ازین جو خونه دورم نسبتا و همین مساله باعث شده بود احساس خوب همیشگی داشته باشم صب ک از خواب بیدار میشم با غرزدنهای مادرم و جیغ زدنهای پدرم بیدار نمیشدم و بعضی موقه ها با خدا دعوا میکردم ک چرا پدرمادر من باید اینجوری باشن ولی بعدش همیشه میگفتم خدایاببخش منو اگر ناسپاسی کردم تو بمن سلامتی دادی ولی هیچموقه احساس خوبم دائمی نبودمومنتوم نمیگرفت چون مادرم همیشه درحال غر زدنه
توی دانشگاه سفرهای خیلی زیادی رفتم کل ایرانو ما سفر کردیم توی ی ترم و هرترم ما سفر داشتیم و بعد ک فک کردم این بهترین رشته ای بود ک من قبول شدم. هم اینک مستقل شده بودم دوری از خونواده برام بهتر بود
استاد رتبه های بیشتر از من دانشگاه مشهد قبول شده بودن اما من نه و اینو بنفع خودم دیدم
اخرای ترم من تصمیم گرفتم واسه ارشد بخونم من عاشق باستانشناسی پیش از تاریخ تکامل انسانها تطور
نظریه داروین و … شده بودم و از بهمن خیلی جدی خوابگاه موندم ک برای اردیبهشت ک کنکور ارشد بود بخونم عید هم خونه رفتم کتابخونه هرروز میرفتم و ی حسی منو مطمئن کرده بود دانشگاه تهران قبول میشم هم الگوش رو دیده بودم ترم قبل من هم اتاقیم دانشگاه شهید بهشتی قبول شده بود با رتبه 28 و من برام خیلی عادی شده بود و مطمئن بودم قبول میشم روز کنکور استاد من هر سوالی رو ک میدیدم نخونده بودم با اینک واقعا من خونده بودم اما سوالات زیاد اشنا نبودم (ولی قبل کنکور بخودم میگفتم تو بخون خدا میبینه تو تلاش کردی نتیجش رو بهت میده و نشونه های خیلی زیادی میدیدم ک تهران قبول میشم) و من سوالات رو باحسم جواب میدادم اون بهم جواب میداد و من اونموقه یاد شما افتادم ک میگفتید جوابارو بهتون میداده و جواب آزمون ک اومد با رتبه26 دانشگاه شهید بهشتی قبول شدم پیش از تاریخ و من راهی تهران شدم برای اولین بار میرفتم تهران و برای ثبت نام با خونوادم رفتیم و من اشک ریختم دوباره بازم وابستگیم تموم نشده بود چون نیشابور من هرهفته میرفتم مشهد و میدونستم اینجا دیگ ازین خبرا نیس و اون جو و شلوغی و محیط غریبه اذیتم میکرد و ب اصرار برادرم ثبت نام کردم چون گفتم نمیرم .
من مهر تنها با قطار رفتم تهران تنها یجای ناآشنا ولی نمیترسیدم و با اتوبوس رفتم میدان ولیعصر ک خوابگاه ما بلوار کشاورز بود اولین بار ک چشمم ب خیابان کبکانیان افتاد گفتم استاد اینجا بودن کاش زودتر میومدم و الان میرفتم پیش استاد. طبقه هشتم اتاق من بود کنار پنجره تختم بود خیلی ویوی خوبی داشت. روز اول ک رسیدم خوابگاه وسایلمو گذاشتم و غذامو گرفتم و گفتم برم پارک غذا بخورم رفتم پارک لاله. من همیشه تنها بیرون میرفتم با اینک جاییو نمیشناختم و بچه ها فک میکردن من قبلا اینجا زندگی میکردم
استاد من ماه اول گریه میکردم بخاطر دوری از خونوادم ( استاد یکی از پاشنه های آشیل من و خواهر و برادرم اینه ک خیلی وابستگی ب هم داریم همیشه دوسداریم با خونواده باشیم و هنوزم تغییری ایجاد نکردیم ک جداشیم ازمادرم ) ولی ته قلبم حالش خوب بود حس خیلی خوبی داشتم از تجربه اونجایی ک خیلی بولد بود واسم دانشگاه استادا همه خیلی برام بزرگ بودن
من شبها بیدار میموندم و از پنجره اتاق بیرونو نگاه میکردم و اشک میریختم و شکرگذاری میکردم استاد اونموقه دوره دوازده قدم روی سایت قرار گرفت
برادر من خریداری کرده بود و با شروع دوره شروع تازه ای در من بوجود اومد وابستگیم تموم شده بود من هروز گوش میدادم و اشک میریختم و بقول شما لطیف تر شده بودم بخاطر این دوره بینظیر استاد روز های طلایی من بود اون تنهایی باعث شده بود فقط یکیو کنارم حس کنم من خدارو واقعا حس میکردم باهاش حرف میزدم باهم بیرون میرفتیم من شبا ک همه خواب بودن تا صب بیرون رو نگاه میکردم ازونجا ی امامزاده بود ک نور سبزی داشت و حس خوبی بمن میداد و نگاهش میکردم و اشک میریختم دوره سفر ب دور آمریکا شروع شد من صب ک میشد میرفتم زیرزمین ک اتاق مطالعه بود و سفرنامه رو نگاه میکردم لذت میبردم هرلحظه اشک میریختم استاد من روی زمین نبودم هرلحظه سجده میکردم حیاط خوابگاه میرفتم و روی زمین سجده میکردم از ته قلبم سپاسگذاری میکردم و انگار قلبم پرواز میکرد قلبم کنده میشد ی حس عجیبی بود استاد نه درس میخوندم نه بیرون میرفتم با بچه ها. تنهاییو ترجیح میدادم دوسداشتم همیشه تنها باشم بیرونم میرم تنها برم چون در تنهاییه من بود ک خدارو حس میکردم عاشق تنهاییم شده بودم کل زندگی من شده بود دوازده قدم سفر ب دور آمریکا سپاسگذاری استاد همه چی واسم عالی شده بود همه چی پیش میومد بچه ها بهم میگفتم چقد خوش شانسی استادا همه عاشق من بودن
استاد من توی آسمونها پرواز میکردم بچه ها حرف میزدن من یجای دیگ بودم یادمه یروز اتاقمون دعوا شده بود و من سکوت کردم و هیچی نمیگفتم میرفتم دوباره اتاق مطالعه استاد یکی از بچه ها اومده بود بغلم میکرد و گریه میکرد تو انسان نیستی تو فرشته ای فاطمه
یا کیفم گم شده بود لحظه ای من ناراحت نشدم میگفتم خودش پیدا میشه دوستم داد میزد دیگ اینقدر خونسرد بیخیال ینی چی برو دنبالش و من اصا پیگیری نکردم و چند روز بعد من دراز کشیده بودم روی تخت و ینفر واسم آورد بهم داد حتی منو پیج کردن پایین نرفتم دوسداشتم بیارن جلوی تختمو این اتفاق افتاد
توی دانشگاه با استادا در رابطه با خرید میرفتم همه چی واسم خوب پیش میرفت ی دفتر داشتم هر اتفاق خوبی بود رو مینوشتم
استاد من با اینک علاقه داشتم به باستانشناسی تطور انسان ولی اصا علاقه ب درس خوندن نداشتم دوسداشتم کاوش کنم خودم کشف کنم ولی فقط باید میخوندم و حفظ میکردم و کلن زیاد درس نمیخوندم ولی بازم دوسداشتم بورسیه بگیرم و بیام آمریکا پیش شما و همیشه تجسم میکردم ک دارم شما رو درآغوش گرفتم و اشک میریزم و توی فایلهای توحید بود آخر فایل شما رفتین خونه ویلایی دوطبقه من اون لحظه رو استاپ میکردم و همیشه تجسم میکردم ک اونجام. و یروز رفتم اتاق کامیپوتر و پشت ی سیستم نشستم روشن کردم ی فیلم روی صفحه بود من اصا فیلم نمیدیدم دوسداشتم وقتی ک روی فیلم دیدن میزارم رو فایل گوش بدم سفرنامه ببینم ولی ی حسی بهم گفت اینو ببین تصمیم گرفتم باز کنم و اون فیلمی بود از فردی ک دانشگاه هاروارد قبول شده بود و اونجا خیلی رشد کرده بود و کل فضای دانشگاه رو نشون میداد اتاق مطالعه دانشگاه کلاسها و من اشک میریختم و میگفتم خدایا این فیلم نشونس و من مطمئن بودم ک بورسیه میگیرم
استاد الان ک دوره هم جهت با جریان خداوند رو گوش میدم من روی مومنتوم مثبت افتاده بودم ک هرچی میخاستم رو بوجود میآوردم من حال عجیبی داشتم ک دیگ اون تکرار نشد از صب ک بیدار میشدم میرفتم فایل گوش میدادم اتاق مطالعه گریه میکردم آبشار نیاگارا رو نگاه میکردم با شما استاد من دیگ هرلحظه باخدا صحبت میکردم من حسش میکردم اینقدر گریه میکردم استاد من نه درس میخوندم نه واسه پایان نامه م مطالعه میکردم فقط فایل گوش میدادم و اشک میریختم نماز میخوندم قرآن میخوندم با دوازده قدم زندگی میکردم حرف نمیزدم بیرون با بچه ها نمیرفتم.
استاد من اواخر ترم 4 ک باید شروع ک نوشتن پایان نامه میکردیم من پیش همه استادا رفتم و ازشون درمورد بورسیه سوال کردم با اینک همه استادا بورس شده بودن از فرانسه و استرالیا اما میگفتن امکان نداره
تو بتونی بورس بگیری از فکرت ببر بیرون من میگفتم چرا میتونم مطمئنم میتونم تا اینک یروز یکی از بچه ها
درمورد استادی صحبت کرد ک من قبلا کتاباشو خونده بودم ک ارشد و دکتری و فوق دکتری رو از آریزونا گرفته بودن و دانشگاه تربیت مدرس تدریس میکردن و من ی حسی بهم گفت این میتونه کمکت کنه بهش ایمیل بده ایمیل دادم و ایشون جواب دادن فردا تشریف بیارید دانشگاه و من رفتم و گفتم میخام بورسیه بگیرم از آمریکا و ایشون گفتن خیلی راحت و تو باید زبانت خوب باشه و از هر دانشگاهی ک دوسداری ی استادی رو پیدا کنی ک بهت موضوع پایان نامه بده و تو رو بورس کنه اون دانشگاه با خودم گفتم من از کجا باید استاد از دانشگاههای آمریکا پیدا کنم اما ته قلبم همیشه میگفت خودش جور میشه پیدا میشه تو نیازی نیس کاری بکنی یادت نره یکیو داری ک
همه اینا واسش مث آب خوردنه انجام میده همه کاراتو انجام میده هرکاری ک بخای بورسیه دانشگاه هاروارد ک کاری نداره واسش. مث اینهمه کاری ک انجام داد ک حتی تو نمیتونستی تصورشو بکنی واسه اون ک کاری نداره استاد ب ی جایی رسیده بودم ک احساس میکردم هر چی ک میخام رو میتونم بوجود بیارم
هم اتاقیام همه عاشق من بودن و یکی از بچه ها ارشد زبان بود ک من زبانتو 2 ماهه اوکی میکنم
یروز ک روز موزه بود ما رفتیم موزه و اونجا استاد کارشناسیمو دیدم ک خیلی استاد خوبی هستن و من همیشه ازشون میخاستم منو ببرن کاوشهای بم ک تابستونا میرفتن و ایشون میگفتن تو کارشناسی و اونجا تیم فرانسوی و آمریکایی میاد نمیشه دانشجوها رو ببریم و اون استاد دوسداشت اینبار بمن کمک کنه و دوستم اصرار داشت من برم ازشون درموردپایان نامه کمک بگیرم اما من مقاومت میکردم و دوستم خودش یهو گفت استاد ب فاطمه موضوع پایان نامه بدین و ایشون یکم فک کردن و گفتن چون اشتیاقتو میبینم حتما بهت چندروز دیگ خبر میدم چند روز بیشتر وقت نداشتیم و موضوع پایان نامه بدیم و همه انتخاب کرده بودن و من فقط مونده بودم و بچه هل بمن میگفتن وای خیلی خونسردی و بمن میگفتن شلمن چون خیلی بیخیال بودم کلن و میگفتن نه واسه فاطمه همه چی اوکی میشه شانس داره دیگ میخابه همیشه هیچ تلاشیم نمیکنه یهویی بهترین موضوع واسش میاد. منتظر بودم خدا واسم اوکی کنه ( استاد الان ک فک میکنم من باید کتاب درزمینه رشته م زیاد میخوندم تحقیق میکردم مقاله مینوشتم ولی هیچ کدوم ازین کارهارو نمیکردم و فقط هدفم این بود بیام آمریکا پیش شما) البته دوسداشتم خیلی جهانی بشم موفق بشم کتاب بنویسم کاوشهای زیادی انجام بدم روی نظریه داروین کار کنم ولی هیچکاری نمیکردم و بخاطر همین نتیجه ای هم نداشتم و چون در تکامل من نبود. دوسداشتم استاد نظریه داروین ک ازنظر مفسران قرآن رد میشه رو اثبات کنم .
یروز استادم ایمیل دادم من دوسدارم بورسیه بگیرم و ایشون گفتن من میتونم بورست کنم ایشون دانشگاه تهران تدریس میکردن با خانمشون اما اونمدتی
ک من نیشابور بودم اونجا تدریس میکردن و قرار بود با خانمش برن آلمان و اونجا تدریس کنن ک بمن گفت من بورست میکنم آلمان و اونجا کمکت میکنم ولی استاد من دوسداشتم بیام آمریکا و گفتم من میخام آمریکا برم و ایشون استادی رو بمن معرفی کردن ک دوستشون بود و توی کاوشهای بم میومدن و استاد انسانشناسی دانشگاه هاروارد بودن دقیقا همون رشته ای ک من دوسداشتم انسانشناسی پیش از تاریخ هاروارد و گفتن سفالهای بم رو میتونن داده هاشو بشما بدن و بعد پایان نامه، شمارو بورس میکنن و ی مساله بود ک دانشگاه قبول نمیکرد ک فردی از خارج از کشور استاد مشاور من باشه اما من وقتی رفتم دانشگاه و موضوع پایان ناممو گفتم خیلی عجیب بود قبول کردن و هم اینک قبول کردن من دوتا استاد مشاور داشته باشم هم استاد امریکایی هم استاد خودم
ک کمکم کنه و ی استادراهنما داشتم از خود دانشگاه
استاد ایمیل مشترکی درس کردن و من فقط شکرگذاری
میکردن ک خدایا بالخره شد. میدونستم خیلی شوکه نشدم چون از قبلشم میدونستم میشه ایمیل مشترکی ایجاد کردن و من از استاد امریکایی سوالاتمو میرسیدم
قدم چهار تموم شد و برادرم گفت من نمیتونم بخرم قدمهارو و من استاد اشک میریختم ک خدایا یکاری کن من بتونم بخرم من دارم زندگی میکنم با این دوره و حتی ب خانم فرهادی تماس گرفتم خواهش میکردم و گریه میکردم من نمیتونم قدم پنجم رو بخرم یکاری کنین و گفتن کاری نمیشه کرد و مهلت دوره تموم شد با تخفیف و من ناامید شدم و نتونستم بخرم و شروع کردم از جلسه اول دوباره گوش کردن
استاد من اونجا بعضی موقه ها پول نداشتم ک غذای هزار تومنی رو رزرو کنم ولی خیلی معجزه وار همون لحظه واسم میومد همیشه ی ینفر واسم پول میزد چون سرکار نمیرفتم و همیشه ب خونوادم میگفتم پول دارم . اولین بار ک روانشناسی ثروت یک رو توی خوابگاه گوش کردم همینک خط اول جلسه اول رو داشتم توی دفترم مینوشتم گوشیم زنگ خورد و دوست پدرم بود و شماره کارتمو گرفت ک واسم پول بزنه و خیلی عجیب بود واسم ک اونفرد واسم پول بزنه و فردای اونروز دختر عموم ک هیچموقه تابحال بمن زنگ نزده بود بهم زنگ زد و واسم پول زد یا موقه تولدم هم اتاقیام واسم کارت هدیه همه خریدن .
استاد من با کمک یکی از بچه ها ی ترمهای بالاتر تونستم مقدمه پایان نامه رو بنویسم و فرستادم برای استادم و گفتن خیلی خوبه اما یچیزی تو دلم بود ک بیشترکتاب بخون مگه علاقه نداری تو هیچی نمیدونی تو هیچی بلد نیستی تو مقاله بلد نیستی بنویسی حتی مقدمه رو با کمک ینفر دیگ نوشتی و تصمیم گرفتم برم کتابخونه دانشگاه تهران دانشگاه خودمون و کل کتابارو بخونم تا بتونم خودم پایان نامه رو بنویسم. مقدمه ک تموم شد من اومدم مشهد برای فرجه ها ک میخاستم تا پایان نامه شش فصلش تموم نشده مشهد برنگردم و ی هفته بودم ک بچه ها گفتن ما داریم از خوابگاه میریم دوره پندمیک بود و من مشهد موندم استاد و از آسمون انگار افتادم زمین حتی گوشوارمو فروختم و قدم پنجم رو بخرم گفتم شاید گوش بدم مدارم پایین نیاد ولی استاد اون فضای خونمون مامانم کلن همیشه غر میزنه اون احساس خوب دائمی سپاسگذاری دائمی نبود دیگ دور شده بودم از فضای موفقیت ک توی دانشگاه حسش میکردم تموم شده بود
استاد حتی چند بار تصویری با استاد امریکایی صحبت کردم خیلی ذوق داشتم ک برم ولی واقعا اعتماد بنفس من پایین اومده بود و استاد میرفتم سرکار و وارد ی مومنتوم منفی شده بودم( استاد اون تنهاییه من بود ک خدارو درکنارم احساس کردم و روی شونه هاش مینشستم اون سپاسگذاری دائمی بود ک در دوره هم جهت با جریان خداوند درموردش صحبت کردین نتایج رو بوجود میاره من نه احساس لیاقت داشتم نه عزت نفس نه رابطه عاشقانه نه پول استاد فقط ی چیز داشتم ک همه چیز بود اونم خدا بود خدای من رابطه عاشقانه من شده بود منو پررررر کرده بود از همش از پول از همه چی من بی نیاز شده بودم از همه چی چون پر بودم استاد الان من خیلی درگیر رابطه عاطفیم ینی خیلی خالی شدم دوسدارم رابطه عاشقانه داشته باشم ولی اونموقه اصا خدا برای من کافی بود. همه چیز میشود همه کس را )
استاد من از بچگی حتی 7 سالگی همش قرآن میخوندم ب همسایه هامون ک سنشون بالا بود قرآن یاد میدادم راهنمایی ک بودم من هرشب میرفتم نماز جماعت مسجد حتی از مدرسه ک میومدم با خوشحالی کیفم رو میذاشتم و میرفتم مسجد و اینقدر سجده میکردم ک پیشونی من قرمز میشد عاشق شبای جمعه بودم چون عاشق دعای کمیل فک میکردم فقط پنجشنبه ها باید بخونیش وقتی مسجد میرفتم خانومای مسجد غر میزدن تو ک میای مسجد خب باید چادر سرت کنی اما من گوش نمیدادم ب حرفشون حجاب خوبی داشتم اما چادر نداشتم و افکار مذهبی تقریبا داشتم با اینک پدر و مادرم زیاد مذهبی نبودن اما من دوست شدن با جنس مخالف رو گناه میدونستم و حتی دوسنداستم دستم ب نامحرم بخوره و تهران ک بودم کلن هیچموقه نه دوس میشدم با هیشکی نه دست میدادم ب بچه های کلاس . اونجا من وارد رابطه عاشقانه شدم( استاد
با اینک حتی تا اونموقه دست دادن ب ی پسر رو گناه میدونستم و عشق و مودت رو تهیه نکرده بودم اماجواب هایی ک بچه ها در عقل کل داده بودن ذهنم رو باز کرد و میگفتم بچه ها میگن عیب نداره دیگ اونا گوش دادن دوره رو استاد من حرفی رو ک شما بزنین دقیقا همونو انجام میدم و حرفی ک میزدین رو من انجام میدادم و یبار توی سایت عقل کل رو میخوندم بچه هایی ک دوره عشق و مودت رو گوش
کرده بودن میگفتن گناهی نداره شما گفتین و این کل باورهای قبلیمو شکست و دوسداشتم اینو تجربه کنم
و دوره پندمیک ک سرکار میرفتم یسری دوستایی پیدا کردم ک اجتماعی بود رابطمون و بیرون میرفتیم ولی خطوط قرمزم همیشه بود توی این دوستام مث مشروب ک یکی از بزرگترین خط قرمزهای منه و با اینک همه اصرار میکردن اما من حتی ی قطره نخوردم از طریق اون دوستا با ینفر اشنا شدم ک باهاش دوس شدم هم ته دلم ناراضی بود بازم باور قبلیم هنوز بود ولی چون برام عادی شده بود میگفتم بقیه دارن دیگ عیبی نداره لذت میبرن خودمو راضی میکردم وارد رابطه عمیق احساسی شدم کاملا از پایان نامه دور شدم دوسداشتم کار آزاد داشته باشم
دوسداشتم پول درارم ثروتمند بشم باورم شده بود ک این درس ک پولی نداره و دوسداشتم واسه خودم کسب و کار داشته باشم و با اینک بعد از اتمام پندمیک من بم رفتم ولی اتفاقاتی افتاد اونجا ک ارگ بم ک پایگاهمون بود نرسیدم و برگشتم چون در مدار من نبود
و من دیگ اونو نمیخاستم و همه چی تموم شد و همونروز برگشتم مشهد و من دنبال این بودم شغل مورد علاقمو پیدا کنم و چندین ماه دنبال این بودم ک شغل مورد علاقمو پیدا کنم دوباره نقاشی رفتم ولی راضیم نمیکرد خیلی اتفاقی با کلاسهای باریستایی اشنا شدم رفتم و احساس کردم من همیشه دوسداشتم کافیشاپ داشته باشم و چندتا کافه کار کنم و پولی دستم اومد ینی مادرم 100 تومن پول بمن داد من وسایل کافه رو خریدم و کافیشاپ کوچیکی رو با همون مقدار زدم و اوایل درآمد خیلی خوبی داشتم مغازه ای ک زده بودم کافه قنادی خیلی بزرگی بود ک قسمت کافه رو اجاره کردم و بعد از چندماه قنادی واگذار کردن چون اجارشو خیلی بالا برده بود و منم مجبور شدم جمع کنم و هرروز دنبال مغازه بودم ولی ته دلم راضی نبود مغازه بزنم چون پول مادرم بود و من دوسداشتم با پول خودم اینکارو انجام بدم ک در استرس پول بسازم و بتونم پول مادرم رو پس بدم و چون مغازه پیدا نکردم تصمیم گرفتم دوباره برم کار کنم و وسایلم رو بفروشم و پول مادرم رو پس بدم چون همش غر میزد پول بهت دادم ولی بمن ثابت شد ک میتونم بتنهایی کافه بزنم خودم کل وسایلو خریدم تنها صب تا شب خودم میموندم و خیلی حس خوبی بمن میداد ازینک کسب و کار خودم رو داشتم ولی استاد این شغل دوباره منو راضی نمیکنه و همش میخام برم سراغ ی شغل دیگ میگم این شغل خیلی کوچیک دوسدارم من خیلی بزرگ بشم جهانی بتونم یکاری انجام بدم برای جهان
استاد عزیزم من بعد اینهمه سال فایلهارو تقریبا همرو گوش دادم نوشتم من اگ یروز صدای شما فایلهای شما رو گوش نکنم حس خوبی ندارم حتی موقه ای ک دوستام منو تولد میبردن ک مختلط بود اونجا احساس خفگی میکردم و دوس داشتم بیام توی حیاط و حتی ی لحظه صدای شمارو بشنوم تا اروم شم و جداشدم ازون دوستا و الان میخام بگم میدونم چ چیزی نتایج رو بوجود میاره اما نتایج من هنوز اونقدر نیس ک منو راضی کنه نه ثروت نه روابط عاشقانه حتی با اینک چند دور فایلهای عشق و مودت رو گوش دادم هنوز نتونستم رابطه ای داشته باشم با اینک عمل میکنم ب آموزشهای شما از زمانیک گفتید دوستای سطحی داشته باشین من با کسی رابطه عاشقانه داشتم و عمیق بود رابطمون کات کردم با اینک دوسش داشتم ولی حرف شما مث وحی منزل میمونه برای من
استاد همیشه دوسدارم مستقل شم دوباره چون میدونم
میتونم نتایج خیلی خوبی داشته باشم با استقلال اما دلیل اینک نتیجه ندارم نمیدونم چیه همش میگم شاید مادرم هر لحظه غر میزنه دعوا میکنه احساس گناه میده باعث شده مومنتوم مثبت نداشته باشم ولی هنوز
نتونستم جداشم بخاطر مسائل مالی. و الان اومدم دوباره کافه کتاب کار میکنم چون بمن نزدیکتر انرژیش استاد هنوز خیلی حرف دارم ولی دوسدارم از نتایج خوبم باهاتون صحبت کنم
استاد من و خواهرم و دوتا از برادرام با شما داریم زندگی میکنیم خواهر و برادر بزرگم شغل املاک هستن
و با دوستشون ک اونم املاک داره ک عضو سایت و فایلهای شمارو خریداری کرده سفر ک میریم همیشه فایلهای شمارو گوش میدیم خواهر و برادرم هنوز نتیجه ای نگرفتن استاد همه باهم داریم زندگی میکنیم و شاید دلیل نتیجه نگرفتن ما همین مساله س
استاد عزیزم خیلی دوستون دارم عاااشقتونم
استاد من دوره سلامتی شمارو خواهرم خرید و خیلی مبهم ب منم میگفت منم عمل کردم و از 68 کیلو ب 53 با قد 160 رسیدم با اینک عاشق نوشابه بودم من دوسال اصلا نخوردم استاد شیرینی خوراکی همرو کنار گذاشتم.
من برای اینک دوسداشتم باهاتون حرف بزنم نوشتم نمیدونم کامنت منو میخونین یا نه ولی اگر خوندین توی سایت نذارین…. خیلی دوووووستون دارم عاشق صدای آرامبخش شمام استاد جوونم
بزرگترین و عجیبترین موفقیتی که در گذشته ( حتی دوران جوانی)با#ایمان خالص#و#شوروشوق# و بدون توجه بع منطق چطور بدست اوردم چه بود؟ واز نظر دیگران نشدنی بود
من حدودا 22 سالم بود که جایی مشغول کار بودم و خیلی این اتش درون من بود که برای خودم کار کنم و پول بیشتری در بیارم و حرکت کنم میدیدم که هم سن سال های خودم اکثرا کارگاه دارن و وضع مالیشون خدارشکر خوب بود و منم شدیدا اینو میخواستم و میگفتم که چرا من نه من که هم علمشو دارم و هم کارم بهتر از اوناهست و همین توی ذهنم بود و درموردش با نزدبکان صحبت میکردم و اینم بگم که هیچ چیزی نداشتم که بخوام استفاده کنم نه ابزار نه دستگاه نه مکان و نه حتی پول پیش
یروز ی بحث کوچیک داشتم توی کار سر پول بود و طرف امروز فردا میکرد منم زدم بیرون از اونجا و رفتم خونه.وقتی دیدن من این موقع روز اومدم پرسو جو شدن و متوجه شدن که چه خبره و منم داشتم توی ذهنم به کارم و کارگاه خودم فکر میکردم چند روزی گذشت که پدرم گفت بیا بریم فلان جا منم گفتم بریم چکار گفت بریم ی دوری بزنیم همینطور که گشتیم یه منطقه خوب دیدم همینطور به مغازهاش نگاه میکردم که چقدر بزرگ و خوب بودن پدرم کنار گرفت رفت توی بنگاه منم با تعجب نگاه میکردم که چیکار داره اونجا یهو گفت بیا رفتم گفت این مغازه چطوره منم با تعجب که تازه فهمیده بودم چیشده با خوشحالی گفتم اره خوبه خوبه همین خوبه وبا ی قیمت خوب برداشتمش از کی از یه ادم فوق ثروتمند که اصلا نیازی نداشت حتی در اون مغازه هارو باز کنه اونقدر پولدار بود که من باورم نمیشد یه اسطبل بزرگ پر از اسبهای گرون داشت چنتا گاراژ بزرگ داشت یه سالن برزگ مجالس داشت توی شهر بهترین نقطه شهر چه معازه هایی داشت و اینقدر مهربون پاک درستکار بود که من باورم نمیشد
و شروع من از اونجا با تقریبا کمترین ابزارها بود و شغل من دستگاهایی میخواست که خیلی گرون بودن و من توانایی نداشتم ولی اینقدر میخواستم که کار کنم اومدم با یه اره بشقابی انداختم روی یه میز و یه ورق mdf هم انداخم روش برا خودم دستگاه پنل بر ساختم با یه مبلغ ناچیز و اون موقع پنل بر حدود 80 ملیون بود دقیق نبود و میتونستم باهاش کارکنم و یه دستگاه pvc کوچیک خریدم که بتونم کار کنم وخدا شاهده که چه کارای عالی زدم با اون هیچی و اون ابزارها هم پدرم گرفت واسم گفتم چجوری بابا میخوای بگیری واسم من که پول ندارم گفت یه طلبی داشتم جایی بهم دادنش برو ابزار بگیر
ولی بعد از چند وقت خوردم به تضاد (مشتری نداشتم) و من منتظر بودم که کسی بیاد اونجا و با اشکالاتی که داشتم و کم تجربگی اون زمان و البته نااشنایی با قانون من کلا اونجارو جمع کردم و بعداز چند سال که گدشت با استاد عزیز اشنا شدم و با دوره ثروت1 شروع کردم و تمام ضعف های منو داشت بهم میگفت که چقدر من ذهنم فقیر بود اونوقت
سوال
امروز در کجای زندگی تان (کاری مالی و روابط)ایستاده اید که احساس میکنید ان (شور و شوق و ایمان) گذشته را کم دارید ونیاز دارید ان را دوباره به یاد بیاوردی؟
اگه بخوام همین الان و امروزو بگم که در جای پایین قرار دارم چون بعد از اون ماجرا من رفتم واسه کسی کار کردم و دوباره برگشتم به جای قبلم و ایستادم چون ایمانم ضعیف شده بود چون به نتیجه که میخواستم نرسیده بودم و خیلی سرد شده بودم و اون نجواهای ذهنی همش میگفت تو جات اینجاست توباید واسه دیگران کار کنی اینجوری حداقل ماهانه یه پولی داری و این نجواها منو زمین گیر کرد و من هدایت شدم به یه شغل دیگه که اونجا باز این شورو شوق دوباره جون گرفت و اتشش روشن شد ولی متاسفانه با افرادی که نشستو برخواست داشتم و متاسفانه خودم اونارو جذب کرد بودم باز بیخیال اون کار شدم
ولی الان خدارشکر اینحوری نیستم و دارم کار میکنم روی افکارم و باورهام که قالب اصلی رو درست کنم و میدونم که من لایق هستم به این دلیل که به این دنیا اومدم من به این دنیا اومدم که لذت ببرم پیشرفت کنم شاد باشم به خواسته هام برسم من ارزشمندم خدا منو هدایت میکنه من نمیدونم چطوری و از کجا ولی میدونم که اون هدایتم میکنه و من با ایمان جلو میرم و حرکت میکنم با شور و شوق و طبق قانون جهانم به من پاسخ میده و درهارو یکی یکی به زیبایی و اسونی باعشق واسم باز میکنه
اگاهی های جلسه
عشق و علاقه به اون خواسته ام و اون چیزی که میخوام بدستش بیارم #که وقتی بهش فکر میکنم# (حتی اگه خسته باشم)#عشق کنم’،لذت ببرم،خوشحال باشم# باید اونقدر هیجان انگیز باشه واسم که شب و روز توی خوابو بیداری جلوی چشمام باشه و توجهم رو و کانون تمرکزم رو روش جلب کنم
قانون
من نباید#وایسم#(وگرنه همچیز هم بامن می ایسته)
قانون
من حرکت میکنم و ایمان دارم که خداوند راهو به من نشون میده خدای من خدای حضرت موسی هست خدای من از رگ کردن به من نزدیکتره
#تو خود پای در را بنه و هیچ مپرس#
قانون
من حرکت میکنم و توی مسیر همه چیز به من گفته میشه در زمان مناسب و مکان مناسب
#قدمهای تکاملی برای هدایت شدن #
قانون
ایمان من به خداوند و احساس ارزشمندی من به خودم هست که باعث میشه من حرکت کنم و پیشرفت کنم
#باور،موتور حرکت کردن و قدم برداشتن است#
قانون و تکنیک
من با حرکت و با ایمان و احساس خوب و احساس ارزشمندی و شوروشوق و نترسیدن و مقایسه نکردن سمت خودم رو انجام میدم و کاری ندارم که چطور و با از کجا یادچجوری و جهان خودش مابقی کارهارو به راحتی انجام میده
قانون و اصل و# دیدن نکات مثبت شرایط خودم#
تکنیک معجزه شور وشوق
که باعث شد من کارگاه بزنم و به این نتیجه رسیدم که منم میتونم شروع کنم حتی با کمترین لوازم
تکنیک نقطه شروع
از کمترین و با ابتدایی ترین ابزار شروع کردم و شد انجام شد همون کارهایی که بقیه با گرونترین ابزارها میزند من با دست خالی و کمترین لوازم با همون کیفیت انجام دادم
اقدام براساس ایمان
میدونستم که میتونم هرچند اون موقع میتونم بگم اصلا ایمانی نداشتم و شد و اگه ایمان داشتم و باورهام اماده مثل الان بود چه کارهایب که نمیکردم توی اون سن اما هنوزم واسم دیر نیست چون ایمان به خداوند بزرگ دارم و اون هدایتم میکنه به اسانی و باعشق اون عاشق من هست و من بنده صالحش هستم من اولیای اون هستم و ترسی ندارم وحراسی ندارم
اموزهایی که از خانوم منصوره گرفتم
بحران و گریه شبانه: اون با شرایطش که پدرش نمیگزاشت تسلیم نشد و از راه جدیدی وارد شد که به خواستش برسه و خودش پولشو دربیاره
معجزه صبح روز بعد: تلفن زنگ میخوره باکسی که فقط یکبار ملاقات داشته و از خواسته اش باهاش صحبت کرده خبری خوبی میگیره که جایی با تمام امکانات وهمون شکل از فضا واسش محیا شده
نتیجه ایمان: بدون هیچ پولی اونجارو گرفت و فقط با اراعه دادن توانایی هاش و طرفهم پیشنهاد شراکت میده و به درامد بالا میرسه (از هیچی)
قانون وتضادها
تکنیک غول اخر
برخورد باغول ها:با دیدن سطح فوق العاده بالای رقبا خورد نشم و خودمو نبازم من خودم غول اخرم
قانون و اصل
تکنیک اجرای قانون خواسته ها
خاموش نشدن اتش درونی و ادامه دادن به خواسته ها باهمان ذوق و شوق اولیه و (این اجرای دوباره قانون هست برای دست یابی به خواسته ها)
قانون و اصل
ایمان و باور خالص به اینکه من میتونم و میشود
حرکت و اقدام به اینکه میشود #بدون دانستن چگونگی# و حرکت کنم براش
پاسخ جهان: و جهان درهایی را به شکل معجزه اسا (تلفن صبح)برای من باز میکند
استاد عزیزم دوستتون دارم و امیدوارم که خیلی زود همدیگرو ببینیم
شاکر خدایی هستم که هرچه دارم از فضا وکرم خودش دارم
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز و تمام دوستان گلم
لازم دونستم منم در راستای این فایل عالی استاد یه تجربه از خودم بنویسم
از انجا که من از بچگی علاقه شدید به ورزش کردن بخصوص فوتبال داشتم تمام بچگی هامو با عشق این بازی فوتبالو دنبال میکردم در حدی که همه خانواده ازدستم شاکی بودن و حتی معلمین ان زمانم
اما من تحت هیچ شرایطی نمیتونستم دل بکنم از این بازی فوتبال…….ما اون زمان در روستا زندگی میکردیم و همه بچههای روستای ما و روستاهای اطراف وتمام اون بخش به شدت این رشته ورزشی رو دنبال میکردیم .خلاصه گذشت من تونستم یکی از بهترین فوتبالیست های روستا و محله و حتی بخش مرکزی شدم و دعوت شدم به تیم بخش مرکزی که ارزوی هر کدوم از بچهها روستا بود که دعوت بشه به اون تیم اصلی وما بماند که سالها در اون تیم موندیم وکسب مقامهایی دراون سطح مسابقات بخش و شهرستان که بودو کسب مردیم تا شد و من خدمت سربازی ام دراومد و اعزام شدم به خذمت سربازی اما قبلش شنیده بودم که لشگر یه تیم فوتبال داره که اونجا اگه مورد تایید اون یگانش باشی وپمورد تاییدیه اون مربی اون تیم باشی میشه اونجا رفتش و خدمت کرد منم همین توذهنم بود و میگفتم خدایا من چگونه خودمو برسونم به اون مربی و خودمو چطور بهش ثابت کنم این نجواهای ذهنی مال زمانی بود که من تازه سرخدمتتم بود دوره آموزشی میگذروندم تا اینکه دوره آموزشی تموم شد ومون رفتم سریگان خدمتم
از هرسربازی که بود میپرسیدم که راهش چیه وچطور میشه رفت عضو این تیم شد هر کسی یه چیزی میگفت اونم از مربی دم میزدند که بسیار خشک و قانونی و سخت کوش
همون موقع هیچی از این قانون نمیدونستم واقعا اما یا خودم هی میگفتم من باید یه جوری خودمو برسونم به این مربی تازه این درحالی بود که من در یه تیپ دیگه جدا غزلشکر یه جایی دیگه مشغول خدمت بودم
این است که میگن خدا ازجایی که بفکرت هم نمیرسد واون کارو اون هدفو برات جور میکنه خدایا شکرت
یه روز که داشتم سرپست نگهابانی بودم یه سرگروهبان داشتیم اومد از کنارم رد شد گفت سرباز شما کسی از بچههای اینجا را میشناسید که اخل فوتبال باشه وباری کنه میخوایم یه تیم بببریم مسابقات لشکر به مناسبت دهه فجر برگزار شده ما هم میخواییم شرکت کنیم . گفتم بله من خودم فوتبالیستم و یه رفیق هم دارم هستش گفت ماشین اماده هست سریع اماده بشید ما باید یریمخلاصه بدو رفتم به دوستم گفتم ما هم از اونجایی که همه حادری بودن فقط ما دونفر سرباز بودیم اونم مارابخاطر اینکه دیگه نفر کادری فوتبالیست نداشتن مارا باخودشون بردن رفتیم مسابقه
بازی اول خودشون بازی کردن ما را گذاشتن بیرون یادمه هفت گل خوردیم دیگه آخرای بازی بودکه من و رفیقمو صدا زدن بیاید برید داخل زمین اونم از زور خستگی بود وگرنه بازیمو نمیدادن مارفتیم داخل زمین همون چند دقیقه مونده به بازی ما چهار گل زدیم خلاصه دیدن که ما یه چیزایی حالیمونه خلاصه بازی اولو باختیم تعدادتیم های شرکت کننده زیاد بود یه یک ماهی طول کشید بعد از بازی به ما گفتن بازی بعدی هم باید بیاید اما نگفته نماند همون مربی تیم لشگر هم مسابقات دنبال میکردن آقا شد و ما بازی های بعدیو ذفتیم تمام تیم خارا شکست دادیم قهرمان اون مسابقات شدیم
وآخرربازی ها اون مربی اومد پیشم گفت آقا من اگه شمارا به تیم لشگر انتخاب کنم شما میتونید مارا همراهی کنید منم با خوشحالی گفتم بله میتونم همان شد و من عضو تیم لشگر شدم دوسال خدمتم راربا قهرمانی های عالی گذروندم و در اون تیم موندم و خداراشکر یه خدمت با لذت و آسون گذروندم
خداروشکر بابت امروز و فضایی که برام ایجادکردی که بتونم روی خودم کارکنم.
اگر شرایط اونطور که میخوام تغییر نکرده نشونه اینه که من اونطور که باید تغییر نکردم و همه چیز ازمن شروع میشه پس اگر دگرگونی شرایط میخوام اگر معجزه میخوام باید درعملم نشون بدم باید تعهدم نشون بدم و کارکنم روی خودم هرچقدر ظرفم بزرگتربشه بیشتر بدون فکر کردن به نتیجه فقط عمل میکنم و بدون داشتن توقع ازنتیجه فقط عمل میکنم استمرار استمرار استمرار باعث میشه نتیجه رخ بده نه اینکه با یه ریلز گذاشتن و نگرفتن اون ویو ناامید بشم و دیگه روی پیج کاریم کارنکنم مگه من ویو میخوام؟نه من هنرجو و مشتری از پیجم میخوام پس دیگه نباید خودمو به ویو ها گره بزنم چون هرچقدر که باشه خدا کسایی هدایت میکنه به پیجم که مشتریم بشن و هنرجوم بشن پس اصل اون ویو گرفتنه نیست اصل همون عمل کردن و استمرارکه خداوند و جهان پاسخ میدن و خداوند هدایت میکنه اشخاصی رو به سمتم که عاشقانه خودشون میخوان بیان پیشم و ازخدماتم استفاده کنن…بدون تقلا…بدون زجر…به راحت ترین حالت ممکن…
1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
وقتی که ازسالن نزدیک خونمون زدم بیرون و رفتم توی بهترین منطقه شهرم بایه سالنی همکاری کردم درحالیکه من هنوز حرفه ای نشده بودم توی فن سازی و خیلی ازاستایل ها ایراد داشتم که با تمرین فن سازی و دیدن ویدیو ازیوتیوب و تمرین کردن روی صورتک رفتم و برای مشتری اون چیزی که میخواست رو زدم اونم برای اولین بار درحالیکه با ترس پنس گرفتم دستم ویدیو توی یوتیوب و تلگرام به خودم یادآوری کردم و انجامش دادم یادمه وقتی مدیرسالن گفت تاحالا این استایل مژه رو کارکردی میتونی؟گفتم اره انجامش میدم میتونم درحالی که من برای اولین بار داشتم این استایل کارمیکردم و مشتری راضی راضی ازپیشم رفت و درسته اولین بار بود ولی عالی انجامش دادم و من توی شرایطی رفتم که پول اسنپم تااونجارو نداشتم و دوبارسوارمیشدم مسیر و که پول اسنپ ندم و همه میگفتن سختت نیست؟اذیت نمیشی اینطور؟اونجت میموندی بهتر نبود؟
ومن باخودم تکرارمیکردم نه عاطی باید انجامش بدی کم کم پیش برو الان بهای خواستت روداری میپردازی و کم کم تکامل طی میکنی و بهتر و بهتر میشی.
من بعد ازاون خیلی پیشرفت کردم و با سالن های دیگه همکاری کردم و دستم روون ترشده کارام تمیزتروحرفه ای ترشده خداروشکر.
یکی دیگه ازموفقیت هامم کارکردن بودن توی شرایط وخانواده ای که بشدتتتت مخالف کارکردن دختر بودن و وقتی دخترای فامیلمون میرفتن سرکار کلی پشتشون حرف میزدن که چیه نون شب نداری بخوری که میذاری دخترت بره سرکار و…
ولی ادامه دادم و روی خودم کارکردم و من تغییر کردم که نتیجه داد من درونی تغییر کردم که تبدیل شدم ازدختری که اجازه نداشت تنها بره تا سوپری سرکوچه و با هزارتا ترس میرفتم تا سوپری که نکنه داداشم ببینه بیرونم وچیزی بگه…من تبدیل شدم به دختری
که هرروز خودم تنها میرم سرکارم و شبم تنها برمیگردم و گاهی بادوستام میرم بیرون و بابام و داداشم و مامانم دلشون نرم ترشده و دیگه بهم گیر نمیدن و من الان دارم آرزوی چندسال پیشم رو زندگی میکنم خدایاشکرت.
2. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
اوایل تغییراتم من فقط ارزوم این بود که کارکنم و الان که شروع کردم کارکردن انگار استپ شدم و من فکر میکردم کارمیکنم و سالن مشتری میده و … ولی من فهمیدم بخاطر شرایط مالی بدی که توش بزرگ شدم من بشدتتتت باورهای نامناسبی راجب ثروت دارم و عین ترمز عمل میکنن و من بزور پولی میسازم که فقط نیازهای اولیم رو بزور کفاف میده و برای بقیه خواسته هام پولی نمیمونه…دقیقا مثل بابام که فقط پولی داشت که بتونه نیاز اولیمون مثل غذا خوردن رو بده و من بچه تر که بودم باید چندین ماه باید صبر میکردم که بتونه برام یه کفش بخره و یا یسالی از عیدهم که همه لباس جدید داشتن من هیچی نداشتم و باید با لباس قبلی هام سر میکردم و برای همون اون عید رو باشون بیرون نرفتم و بهونم این بود که دوسندارم برم و بافامیل حال نمیکنم و…
من 20 سال با نیست نداریم کمه نمیتونم برات فراهم کنم و… بزرگ شدم پس اینکه انقدر توی نتایج مالی دارم لاک پشتی پیش میرم هم طبیعی چون من هرچقدر کارکنم باز ریشه های کمبود درونم هست و اگر بازتغییر درونی میخوام باید مثل همون اوایل تمرکزی کارکنم و این دوسه تومنی که دارم با این باورهای داغونی که بعد این همه یکوچولو بهترشدن، ایندپولم میسازمم عالیه پیشرفته و من یه روزی داشتن این پول و ساختن این پول آرزوم بوده.
باید همونطور که با شور و شوق برای کا کردن اقدام میکردم برای پول ساختنم اینکارهارو کنم من برای کارکردن بدون توجه به نتیجه و حرف بقیه فقط قدم های کوچیک برداشتم برای نتایج مالی هم باید اینکاراروکنم و من برای کارکردن برای برای یذرههه نتیجه کلییی خوشحال میشدم و سپاسگذاری میکردم چندصفحه راجبش مینوشتم ولی برای پولی که الان دارم مسازم سپاسگذارنیستم و ناراحت میشم که چرا انقدر دارم کم پول میسازم درحالی که اگر سپاسگذار همین مقدار پول باشم خداوند چندبرابرش رو وارد زندگیم میکنه.
من برای کارکردن قدرت رو ازخانوادم و عوامل بیرونس گرفتم و دادم به خانوادم ولی برای پول ساختن بشدت به عوامل بیرونی مثل قیمت خدمات سالن مکان سالن مدیر سالن پیج کاری خودم پیج کا ی سالن و…بشدت قدرت دادم و منتظر نتیجم درحالیکه من باید قدرت رو ازهمه اینا بگیرم و بدم دست خداوند دست خداییی که دست اوم بالای همه ی دست هاست بایدقدرت رو ازهمه بگیرم همونطور که قدرت رو ازبابام از داداشم گرفتم و دادم به خدا الان باید قدرت رو از پیج کاریم ازسالن و…بگیرم و بدم به خدا.
خداچطور قراره مشتری بیاره به کسب و کارم؟نمیدونم
ازچه راهی مشتری میاد برام؟نمیدونم من فقط مطمئنم که مشتری میاد برام
چطورقراره مشتری ها بامن اشنا بشن؟نمیدونم فقط اونا نیاز دارن که مژه هاشون رو خوشگل کنن و خداوند هدایتشون میکنه به سمت من
چندتا راه هست که خدامشتری بده بهم؟هزاران هزاران راه که نباید اصلا ذهنم رو درگیرش کنم و ذهنم رو محدود نکنم به راه هایی که توذهن کوچیک و محدود من هستن
آخیش الان ذهنم اروم گرفت خدایاشکرت بابت این آگاهی ها
از روزی که این فایل به عنوان قسمت پنجم پروژه تغییر را در آغوش بگیر اومده روی سایت پنج بار گوش دادم و تا بار پنجم هنوزم یه چیز جدید درک کردم چقدر تک تک جملاتتون پر از درسه استاد، نمیدونم چجوری حسم رو بیان کنم.
آخرین درکی که من از این فایل داشتم این جمله از شما بود “ من هرگز برای اینکه یه چیزی رو بخرم چیزی رو نمیفروشم من باید خلق کنم” چقدر این حرفتون تکونم داد و من بعد از پنج بار گوش دادن این فایل تازه شنیدمش! من هر بار به یه چالش مالی برمیخورم ته ذهنم اینه خب اگر اوضاع خیلی داغون شد حداقل طلا دارم بفروشم! هیچوقت ته ذهنم نگفتم من باید خلق کنم، اصلا این جمله بدجوری به دلم نشسته! هزاران بار تکرارش میکنم تا بشه بخشی از ذهنم تا وقتی که مسئله مالی داشتم اولین چیز همین بیاد تو ذهنم، من باید خلق کنم! نمیدونم چجوری ازتون تشکر کنم استاد…
منم مثل منصوره جان وقتی مهاجرت کردم اعتماد به نفسمو از دست دادم، منی که تو ایران کسی بودم برای خودم، کار خودم رو داشتم، درامد عالی داشتم، زبان انگلیسی رو فول بودم، وارد آلمان شدم که اصلا زبانشو بلد نبودم نمیتونستم با آدما ارتباط بگیرم احساس ناتوانی میکردم، هیچ درآمدی نداشتم و وابسته به همسرم بود، مدرک تحصیلیم مورد تایید نبود و پروسه طولانی معادلسازی داشت و اینجوری بگم که بهاره همه فن حریف و موفق ایران شده بود بهارهای که توی آلمان هیچکاری از دستش برنمیاد چوت مهم ترین چیز یعنی زبان رو بلد نیست. باوری که اینجا بهم کمک کرد خودمو جمع کنم باور به قانون تکامل بود، همش با خودم میگفتم صبر کن تکاملت رو طی کنی مگه یه شبه انگلیسی رو فول شدی که میخوای یه شبه آلمانی یاد بگیری. برای درآمد داشتن اولین ایدهای که به ذهنم رسید زدن آنلاین شاپ بود، از ایران سفارش میگرفتم و میفرستادم براشون، خب درآمدش خیلی خیلی کم بود ولی برای من شروع مستقل شدن و وابسته نبودن به همسرم بود، روزی که به همسرم گفتم میخوام اینکارو کنم گفت اصلا روی کمک من حساب باز نکن! گفت اصلا چطوری میخوای جنس بفرستی ایران؟ گفتم نمیدونم راهش پیدا میشه، از صفر شروع کردم میرفتم تو فروشگاهها ساعتها عکس میگرفتم میذاشتم تا اینکه اولین سفارشاتمو گرفتم، شنیده بودم بقیه آنلاین شاپها از طریق مسافرهایی که میان ایران بار میفرستن ولی من نمیدونستم از کجا پیدا میشن! دو بار اول با پست فرستادم مشکل خاصی نبود جز اینکه دیر میرسید، یه روز یه نفر تو تلگرام برام یه لینک فرستاده بود نوشته بود سلام این لینک گروه باربری به ایران، باورتون میشه من اصلا نمیدونستم اون کیه؟ براش نوشتم سلام ممنونم شما؟ جواب نداد! خدای من الان دارم تعریف میکنم تپش قلب گرفتم… خداوند راهشو نشونمداد به همین راحتی! من فقط خواستم انجام بدم حتی وقتی همسرم گفت نمیشه سخته من کمکت نمیکنم! توی اون گروه مسافرهایی که جا داشتن و میتونستن وسیله بقیه رو ببرن پیام میذاشتن و من به همین راحتی پیداش کردم. خدا به همین راحتی هدایتم کرد….
همزمان با کار روی آنلاین شاپم زبانمم میخوندم، تا جایی که دیدم میرم بیرون میفهمم مردم چی میگن! راحت تر حرف میزنم استرسم کمتره و … ذره ذره تکاملم طی شد، بعدش به یه تضاد بزرگ خوردم که داستانشو تو کامنتای قبلیم گفتم این تضاد باعث شد مجبور بشم برم سرکار غیرمرتبط و اینم برام سود بود و سود! ارتباط با آلمانی ها زبانمو از این رو به اون رو کرد. کارهای معادلسازی مدرکمو انجام دادم، مدرک زبانمو گرفتم و از دو ماه دیگه کارم توی حیطه تخصصیم شروع میشه! همون انلاین شاپ رو دارم هنوز و درآمدش هر روز بیشتر میشه و به کمک مالی بزرگه برام.
هنوزم گاهی این افکار میاد سراغم که بهاره تو داشتی تو ایران به همه چی میرسیدی رها کردی اومدی آلمان ولی بلافاصله بعدش همین حرف استاد رو میزنم به خودم که منی که تونستم اون درآمد و اعتبار رو تو ایران بسازم هزار برابرشو اینجا میسازم.
استاد بعضی وقتا که فایل ها رو گوش میدم چه فایل های هدیه چه دوره ها یه لحظه حواسم پرت میشه عذاب وجدان میگیرم سریع میزنم عقب :))) میگم تک تک کلمههای استاد توش درسه من باید تک تکش رو با دقت بشنوم بعد بار چندم گوش میدم میگم عههه چرا من این تیکه رو قبلا نشنیده بودم! دوره های شما جادویی استاد، شما خود معجزه این تو زندگی من، هزار بار شکر بخاطر وجودتون.
من سال91 درسم تمام شد و خیلی دوست داشتم کاری پیدا کنم و علاقه به تدریس داشتم در دانشگاه آزاد چند واحد به من دادن ولی حقوق ناچیزی داشت ولی دوست داشتم دو سالی تدریس کردم بخاطر بارداری دیگه دانشگاه نرفتم و دخترم دو سالش شد و من در روزمرگی زندگی غرق شدم دیگه خسته شده بودم به هر کسی غیر از خدا رو انداختم و نشد ولش کردم و یک روز به خدا گفتم من از تو کار میخوام تو تنها امید منی(من اون سال ها باورهای شرک آمیز زیادی داشتم) باورتون نمیشه یکساعت بعد همسرم اومد خونه گفت آزمون استخدامی آموزش و پرورش گذاشتن و شهر ما یک نفر رو میخواست و ثبت نام کردم و با شوق و علاقه درسها رو میخوندم و تو یک ماه که فرصت داشتم تمام موارد آزمون رو مطالعه کرده بودم و ته دلم میگفت میشه، خلاصه هرجا کم می آوردم همسرم امید میداد من باورهای الان رو که نداشتم اما امیدی ته دلم روشن بود، خلاصه جواب مرحله اول اومد و من قبول شدم جز سه برابر ظرفیت و بعد متوجه شدم بالاترین نمره رو گرفتم بعد مرحله دوم و سوم و گزینش و دوره عملی رو به ترتیب قبول شدم و استخدام شدم خیلی خوشحال بودم.
من واقعا با تمام وجود دبیری رو دوست داشتم و بهش رسیدم الان هشت سال گذشته و این یکی از خواسته هام بود که بهش رسیدم و فراموش کردم.
سوال دوم
یکسال هست که با آموزه های استاد آشنا شدم و خیلی از باورهای غلط گذشته رو بهبود دادم و هنوز دنبال باورهای مخرب دیگه هستم اینقدر زیادن که گاهی از خوندن کامنت دوستان میفهمم که منم دارم این باور رو و نمیدونستم.
خلاصه که الان به تضادی در مورد رابطه و شغلم برخورد کردم که هفته پیش تصمیم گرفته بود استعفا بدم با ورود به این پروژه تغییر متوجه شدم شخصیت من احتیاج به تغییر درست و حسابی داره و تا تغییر نکنم چیزی تغییر نخواهد کرد. به خودم از دیروز تعهد دادم باجدیت روی تمرینهای دوره ها کار کنم و امروز یه قدم کوچک برداشتم و دوست دارم هر روز بهتر از روز قبل باشم.
خدای بزرگم سپاسگذارم که بلاخره اومدم کامنتمو بنویسم
بعد از خوندن خیللی از کامنتای این فایل بی نظیر دائم ذهنم میگفت منکه دستآورد خاصی ندارم در برابر دوستان، اما سعی میکردم این نجوا رو خاموش کنم و توجه نکنم و برای خودم مرور میکردم موفقیت های ریز و درشتی که تاثیر زیادی روی زندگی من گذاشت
گاهی یک جسارت هایی نشون دادم قبلا که خیلی ها براشون عجیبه
داستان زندگی دوستانم چقدر بهم کمک کرد چقدر لذت بخشه اینکه بچه ها به اهدافشون رسیدن، یک نفر زبان دوست داشته و با تلاش فراوان تونسته تو یکی از بهترین آموزشگاه های زبان انگلیسی ایران تدریس کنه
یک نفر با همسرش مشکلی داشته و با آرامش حلش کرده
یک نفر با جسارت و ایمان از شهرستان مهاجرت کرده تهران
یک نفر مهاجرت کرده به خارج از کشور
یک نفر برای رسیدن به هدفش چندین کتاب قطور خونده و با تلاش های خیللی زیاد و پشتکار قوی سه بار امتحان داده و جا نزده
هر کامنت یک درسی داره! هر کامنت یک چیز رو خیلی واسم مشخص میکنه
که میشه برسی به خواسته هات!
انگار طرف مقابلم دائم میگه
نگا من تونستم، توهم میتونی
داستانم این بوده این جسارت هارو نشون دادم این ایمان رو داشتم، این کارارو کردم و رسیدم، اعتماد کردم و رسیدم و توهم میتونی!
خدایا شکرت
شاید چون از لحاظ مالی نتایج وارد زندگیم نشده کمی اعتماد بنفسم اومده پایین اما اجازه نمیدم این موضوع دائمی باشه و داغون ترم کنه! دنبال راه خل میگردم و میدونم خداوند راهم رو نشون میده
میدونم با وجود تمام تلاشهایی که میکنم میرسم به ثروت
میدونم با تمرکز زیاد، با قربانی کردن یکسری چیزها، با پیدا کردن باورهای مخرب که جلوی ورودی ثروت رو در زندگیم گرفته منم میتونم برسم به خواسته ام
بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود
من میرفتم آموزشگاه خیاطی ولی اونجا خیللی از الگوسازی هارو به ما یاد نمیدادند و نصفه نصفه کار میکردند، من یک مدت دیدم نمیتونم با این تدریس های به شدت قدیمی که لباسهایی که مورد علاقه من نیست ادامه بدم به هیچ دردی نمیخوره این کار برام و اینده ای ندارم، از طرفی دلم نمیخواست مثل دوستانم که میرفتند برای شومیز و بارونی و کت و… دوره مجزا برمیداشتند و دائم پول به دوره میدادند و لقمه آماده بدست میاوردند باشم، دلم میخواست خودمو وارد چالش کنم و یاد بگیرم الگوی همون تصویری که جلوم میزارن رو دربیارم
تصمیم گرفتم خودم الگوسازی تو خونه انجام بدم و این تصمیم رو فقط ده یا دوازده ماه بعد از اینکه خیاطی رو از صفرر صفرر یاد گرفته بودم و حتی بلد نبودم با چرخ خیاطی کار کنم گرفتم
و نتیجه شد بارونی ای که دلم میخواست بدوزم و الگوش رو خودم طراحی کردم و به شدتتت عالی شد
یک پیراهن ماکسی برای یک مجلس عروسی دوختم و خودمم باورم نمیشد چقدر عالی دوختم
یک پیراهن دیگه، یک کت دیگه و و و
و چیزی که خیلیی عاشقشم این بود که یکی از کت های کالکشن برند شنل که واقعااا عاشقش بودم و خیلی سخت بود رو تونستم الگوش رو طراحی کنم و بدوزم
و خب تمام این تلاشها با یک چرخ خیاطی قدیمی ژانومه بود تا اینکه خداوند بهم یک چرخ صنعتی به شدتت عالی زوجی داد
و یادمه یک زمانی آرزوم بود بتونم یک بارونی بدوزم، یک کت تمیز بدوزم
و حالا دارم یوتیوبم رو راه میندازم، آموزش الگوسازی هام رو در اینستاگرام گذاشتم، آموزش خیاطی هایی که با تلاشهام بدست آوردم رو در یوتیوب گذاشتم
و کارم رو میخوام در یوتیوب انجام بدم اون هم به صورت انگلیسی زبان
و خب چون تمام تمرکزم رو گذاشتم روی یوتیوب دائم ذهنم میگه چرا پول نیومد، چرا نتونستی پول بسازی،چرا نمیشه فلان فلان…
ولی این راه خیلی صبر میخواد
خیلی پیشنهاد شد بهم که برم مربی یوگا شم و دوره مربیگری بگذرونم و برم کار کنم اما هرچقدر فکر کردم دیدم نمیتونم بدون چرخم و الگوسازی و خلق لباس سر کنم، خیلی سردرگمم که الان برم دوره مربیگری یوگا رو بردارم یا همین راهمو ادامه بدم، بعد به خودم میگم ببین کدوم راهو دوست داری، دوتاش ثروت درش هست فقط تو باید ببینی کدومو دوست داری
حتی این موضوع هم یک داستان خیلی جالب داره، من حتی پول شرکت در کلاسهای ورزشی و باشگاه و… نداشتم
همیشه هم حسرت میخوردم چرا نمیتونم ورزش کنم مثل دختر داییم
اون هر دو روز یکبار میرفت باشگاه و هربار که میگفت دارم میرم تمرین من حسرت میخوردم و میگفتم بهش که منم میخوام بیام اما پولشو ندارم
بعد مدتی شروع کردم به دویدن
یادمه پارسال موقعی که برف میومد و هوا سووز سرما بود من داشتم تو پارک میدویدم، شروع کرده بودم و بدجور هم عاشق زمانای دویدن بودم
هرروز ساعت شیش میرفتم پارک با وجود مخالفت های پدرم که میگفت دختر نباید بره پارک و نباید صبح زود از خونه بره بیرون و…
یک مدت ترسیدم از دعواهای پدرم و نرفتم و بعد زمستون تموم شد، بهار شد و من برای تولدم مت یوگا خریدم
تصمیم گرفتم دوباره با جسارت بیشتر برم پارک و هرروز یوگا کنم
اینبار هم پدرم خیلی تهدید کرد، پدرم خیلی تعصبی و مذهبی هستن، همش میگفتن لباس هات مناسب نیست، تو فردا برو پارک ببینی چیکار میکنم و فلان و… تهدید پشت تهدید بود و من هربار طبق قوانین سعی میکردم احساسمو خوب نگه دارم و بغلش میکردم و باهاشون مهربون بودم و اصلا عصبانی نمیشدم با اینکه خیللی سخت بود
و ادامه دادم و ایمان داشتم و هربار موقع برگشت به خونه میگفتم من از هیچکس به جز خداوند نمیترسم، به هیچکس جز خداوند باج نمیدم، خدایی که برای من این راه رو چینده به راحتی میتونه دل بابامم نرم کنه، اجازه نمیدم کسی جلوی راهمو بگیره و.. دیگه تموم شد تمام اون بحث ها! دیگه هیچ حرفی زده نشد از سمت پدرم
آگهی تبلیغاتی ام رو در پارک انجام دادم و چقدر ارتباطات من خوب شد
ارتباطات من که خوب شد دوستانم زیادتر شد، منی که یک دوست هم نداشتم
تصمیم گرفتم بدون ترس از نگاه ها و حرف ها محدودیت ها با یک تیشرت کوتاه و راحت و البته جذب هم بود و لگ برم ورزش، دلم نمیخواست خودمو بپوشونم و موقع یوگا خیلی اذیت بودم پس تصمیم گرفتم برم پارک همون مکان شلوغ راحت باشم
و بعد برخلاف تصوراتی که داشتم خیلی تحسین شدم، خیلی تعریف کردند ازم و خیلی اعتماد بنفس من و ایمان من بیشتر شد
و حالا من از دختر داییم هیللی عالی تر یوگا میکنم، جوری که بهم گفتند بیا مربی شو
هد استند، صد و هشتاد درجه، حرکت کلاغ، شنا، پلانک و و و
دیروز یکی از حرکاتم رو عکسش رو برای دختر داییم فرستادم و ایشون گفت من اصلا باورم نمیشه تو انقدر سریع داری این حرکاتو میری، بازوهام رو نشون دادم و میگفت چطور ممکنه و…
و حالا با یک پسری آشنا شدم که به شدت عالی ورزش میکنه، اون هم فکر میکرد من چندین ساله ورزش کردم، خودش که پونزده ساله ورزش میکنه، و این شخص از طرف خداوند هدایت شد به سمت من
بهم یاد داد چطور هد استندم رو برم، بعضی حرکات رو که خیللی دوست داشتم یاد بگیرم رو یادم داد و خلاصه خیلی بهم کمک کرد
چقدر از همه نظر باعث پیشرفت شد این خواسته های کوچیک
یک مت یوگا و یک تصمیم
یک چرخ قدیمی و بدون هیچ پولی و عشق به یادیگیری
پس چرا نشه ثروت ساخت ازش، خیلی راحت میتونم از هنرم که خیاطیه و الگوسازیه پول دربیارم، هنوز یک ماه نشده یوتیوبم رو زدم پس انتظار نداشته باشم همین حالا پول ثابت وارد شه مثل کارهای دیگه
راستش نمیدونم، من تسلیم خداوندم! هرچی اون بخواد
هرچی اون بگه من میگم چشم
امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
قطعا در رابطه با کارم، اگر من مثل همون موقعی که الگوسازی رو یاد گرفتم، خودم شروع کردم به دوختن و تلاش بدون اینکه شک کنم، اگر همونقدر به خودم اعتماد کنم که میتونم از راه یوتیوب موفق شم میتونم به همون شدت پیشرفت کنم
چون دپرس شدنه باعث شده بود یک هفته فیلم اپلود نکنم، اما اگر جز اعتماد به خدا به چیزی توجه نکنم
جز اینکه میتونم هیچچچی نبینم میتونم حرکت کنم
راه و روش و مدل فیلمبرداری و نحوه فعالیت و… اصللا مهم نیست
مهم اینه من بتونم با همون پشتکار، با همون ایمان، با همون اعتماد بنفس که فلانی میره پول میده و لقمه اماده میگیره اما من خودم با تلاشم بدستش میارم و از اونم بیشتر میتونم بسازم بعدها، با این باور میتونم به شدتتت پیشرفت کنم
خدایا شکرت که تونستم بنویسم این کامنت رو برای خودم که هربار بیام بخونمش و یاداوری کنم
شاید باید حتی ویس بگیرم این کامنت رو و هرروز گوش بدم!
سلام به استاد عزیزم مریم بانوی زیبا و همه عزیزان همراه
برای بار دوم این فایل رو به اصرار دختر عموم گوش کردم چون اون یه نکته طلایی توش پیدا کرده بود که من توجه نکرده بودم براش جالب بود که استاد به منصوره جان گفتن که آیا برای بار دوم شور و شوق بار اول رو داشته یا نه ؟ و من این سوال رو از خودم پرسیدم
وقتی عمیق و با دقت فکر میکنم میبینم واقعا نه اون شور و شوق رو دیگه ندارم نمیدونم چرا ؟
شاید فکر میکنم اون زمان جوونتر بودم و کلی آرزوهاو اهداف مختلف داشتم .
شاید اون زمان بیشتر توی اجتماع بودم و حالا چند سالیه خانه نشین شدم و حرکتم خیلی کند شده .
شاید توقعم از زندگی خیلی پایین اومده . در کل خانواده پدریم خیلی کم توقع و قانع هستن از اینایی که همیشه از بچگی از پدرم میشنیدم آدم باید به زیر دستاش نگاه کنه و خدا رو شکر کنه و قانع باشه .
شاید باید اهرم رنج و لذت رو کار کنم واقعا نمیدونم انگیزه کافی واسه حرکت کردن ندارم اون زمان 6 صبح بیدار میشدم و تا شب درتلاش و تکاپو بودم ورزش میکردم پیاده روی میکردم فایل گوش میکردم انگیزه و شور و شوق داشتم ،خدا رو شکر الان زندگیم خیلیییی روی رواله و خیلی بهتر از اون زمانه اما نباید اینجوری بی حرکت بمونم باید دوباره با انگیزه و اطمینان و ایمان شروع کنم .
از خداوند هدایت میطلبم کمکم کنه بهم بگه قدم بعدیم چیه؟ چجوری در خودم شور و شوق و انگیزه بوجود بیارم ؟ چجوری پر قدرت تر عمل کنم ؟ البته این روزها بخاطر عمل پلکی که انجام دادم استراحت میکنم 5 روز دیگه مهلت استراحتم تموم میشه تا اون روز باید انگیزه مو قوی کنم که پرقدرت تر از همیشه شروع کنم .
یاز هم خداوند رو سپاس بابت آشناییم با گروه فوق العاده عباس منش.
استاد خدا بهتون عمر با عزت بده.
بنام کسی که هستی به نام اوست خدایه بزرگم
من امروز خیلی خوشحالم واقن برای اینکه
2ماه میشه فایل های رایگانی رو گوش میدم
و خیلی خوشحالم که خدا منو تو این مسیر هدایت کرد
امروز من سرکارم داشتم فایل های شما استاد عزیز رو گوش میدادم
که به خودم گفتم که من در مسیر درست هستم یا نه از خدام پرسیدم
و گفتم اگر هستم یک نشانی برای من بفرست که من همیشه نشانی
رو ریه آسمون میبینم وه هوا پیما رو به عنوان نشانه که من در راه درست هستم میبینم
که یک دفع یک هستی بهم گفت که برو بیرون و آسمون نگاه کن بعد منم
رفتم بیرون مه یک دفعه صورتمو برم طرف آسمون مه دیدم یک هواپیمای داره میره
که همونجا فهمیدم که این نشانی خدا بوده که این هسی که بهم گفت هم از الهام آن او بود
و خدارو شکر میکنم که منو در راه درست قرار داد چه از خدا میخواهم که منو همیشه هدایت کنه
بنام خداوند بخشنده و مهربانم…..
قَالَ یَا مُوسَىٰ إِنِّی اصْطَفَیْتُکَ عَلَى النَّاسِ بِرِسَالَاتِی وَبِکَلَامِی فَخُذْ مَا آتَیْتُکَ وَکُنْ مِنَ الشَّاکِرِینَ(اعراف144)
[خدا] فرمود: ای موسی! من تو را به [ابلاغ] پیام هایم و به سخن گفتنم با تو بر همه مردم برگزیدم؛ پس آنچه را [از پیام هایم] به تو دادم، دریافت کن، [وبه کار بند] و از سپاس گزاران باش.
سلام به استاد عزیزم و مریم بانو قشنگ قلب سلام به روی ماه حفتتون…دوستتون دارم بینهایت به امید دیدار…
سلام به بچه های پاک این منزل و این پروژه بینظیر …
میخوام جواب سوال یک رو بدم به لطف رب و از خودش هدایت میخوام که به بهترین شکل هدایتم کنه تا بتون سپاس گزار لطف بیکارانش باش و سجده شکر به جا بیارم در برابر معجزات و عشق و رحمت و فضل و مهربانی رب…..
من به لطف رب تازه عقد کرد بودم و میخواستم خوهه رهن کنم هیچ پولی نداشتم……
خدایا شکرت بینهایت شکر و بینهایت سپاس از تو بینهایت رب من….
من هر بنگاهی میرفتم میگفتم 500 ملیون دارم . میخوام خونه رهن کنم .اینجا هم میخوام باش. میخندیدن و میگفتن گیرت نمیاد با خنده….
میگفتم خدا کریم باش گیرم نمیاد…
اقا ما هر بنگاهی میرفتیم به ما همین رو میگفتن و میخندیدن بهمون…
منم میگفتم توکل به خدا….
یه شب خدا یکی از دستاش رو فرستادم برام باهم بودیم و گفتم میخوام برم دنبال خونه گفت بیا باهم بریم رفتیم چند جایی بازم همون داستان …
بعد دوستم گفت حسین بریم این بنگاه یه خونه خوبی داشت بریم براش…
اقا ما به لطف رب رفتیم پیش اون اقا و گفت بله دارم گفتم چقدر گفتن 600 رهن کامل گفتم من ندارم فقد 500 دارم اگر رازی هستید که بسم الله اگرم نه که خیلی خیلی ازت سپاس گزارم…
من هیچ پولی نداشتم هیچ پولی و 500 قرار بود از کجا بیاد خدا میدونست…
اقای بنگاه دار گفت صب خبرت میکنم…
اقا صب شد به لطف خدا ما اومدم سر کار …..
و میگفتم خدا جون خودت درستش کن که من نمیدونم و من نمیتونم…..
اقا گیت حراست رو رد کردیم …
دیدم یه پیامک اومد 250 ملیون واریز شده گفتم خدایاا شکرت بینهایت شکرررررررررررررر…..
یه پولی از شرکت میخواستیم مال پنج سال قبل از اون روز بود دقیق همزمانی رب دقیق همون روز فضل رب تویه کارت بانکیم نشست…
خدایا بینهایت شکرت بینهایت سپاس از تو بینهایت دوستت دارم الهی شکرتتت شکرت صد هزار بار…
اومدم سر کار مهدی رفیقم کفت چکار کردی بر خونه گوشیم زنگ خود بنگاه دار بود گفت عصر بیاید که قرارداد ببندیم گفتم باشه چشم…
مهدی گفتم همین الان بنگاه دار زنگ زد گفت خو گفتم میگه 500 ملیون منم 250 ….
گفت مشکل نداره من این پولی که بهم دادن نیاز ندارم میدم به تو خونه بگیر بعد هر وقت داشتی بهم بده….
اقااااااااااا اشک از چشام جاری شد و سجده شکر بجا اوردم…..
گفتم خدا تو هیچ وقت دیر نمیکنی….
خدایا شکرت که همیشه به موقع میرسی….
خدایا شکرت که هیچ برگی بدون اذن تو از درخت پایین نمیوفته…..
خدایا شکرت برای تمام نعمتهاتتتتتت…………
خدایا شکرت برای تمام قشنگی هاتتت……………..
خدایا شکرت بینهایت و سپاس ازتو برای تک تک نعمتها و مهربونیات…….
خدایا شکرت که اینقدر من رو دوست درای…………….
خدایا شکرت که هر لحظه و هر ثانیه به فکرمی………………
خدایا بینهایت شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت………………………
سپاس از تو رب من شکرت……………………
رفتم به لطف رب دنبال خونه بگردم و شروع کردم رفتم دم بنگاه هاااا…
سوال دوم رو جواب میدم…..
اره یکمی ترس میاد برام خیلی وقتااااا که بازم مسئله خونه ولی همیشه این داستان و داستان ازداواجم و داستان ساختن خونه بابایینا رو و خریدن وسایل خونموووو همرو مرو میکنم…
اما اون لحظه که ترس میاد پاهام سست میشه ولی بازم به لطف رب نمیزارم نمیزارممم وشکستش میدمممم…
و میگم حسین همون خداییی که اونکارو کرد اون همون خدااااااا همون خداست …
و میگم اوفششششش خدایا شکرت بینهایت سپاس از تو….
در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت وثروتمند و عاشق باشید…
با عشق حسین عبادی بنده خوب و لایق خدا….
سلام استاد عزیزم
من فاطمه م
بعد از 12 سال اشنا شدن با شما و به بعد زندگی کردن با شما اولین بار ک کامنت میذارم توی سایت
استاد من اولین بار ک با فایلهای شما اشنا شدم برادرم شرکتهای هرمی میرفت و با شما اشنا شد و بمن و خواهرم و برادرم معرفی کردو از همون فایل اولی کگوش دادم از شما عاشق اون حرفا اون صدا شدم
استاد میخام از تجربه ای ک داشتم از زمانیک من روی خودم کار میکردم و جهان ب همون اندازه برای من کار میکرد. و وقتی کفک میکنم ب اون موقه الان میفهمم ک چقدر قشنگ همه چیچیده شد واسم زمانیک دوره هم جهت با جریان خداوند رو گوش کردم میفهمم ک اون موقه من هم جهت شده بودم با جریان خداوند استاد من اصلا توی زمین نبودم من مدار بالاتری بودم من احساس میکردم یجاییم بین زمین و آسمان نه اتفاقات زمینی منو ناراحت میکرد اصا انگار نمیفهمیدمشون من فقط داشتم با خدا زندگی میکردم هیچ چیزی منو ناراحت نمیکرد و من توی خوابگاه و دانشگاه معروف شده بودم ب خوش شانسی حتی اتفاقات بظاهر نازیبا هم بود اما برای من لحظه ب لحظه اون یکسال برام زیبا بود.
من آدمی بودم ک توی مدرسه علاقه ای ب درس نداشتم و شاگرد تنبل کلاس بودم و کنکور ک دادم دانشگاه غیرانتفاعی قبول شدم و علاقه ای نداشتم برم
دانشگاه میگفتم یا دولتی باشه یا کلن نمیرم شروع کردم ب رفتن کلاسهای نقاشی زبان و اینا سرکار هم میرفتم من علاقمند شدم ب نقاشی و تابلوهای نقاشی میکشیدم و تصمیم گرفتم از همون آموزشگاه زبان ک میرم چندسال بعد ک اوکی شدم برم آموزش بدم
یروز با دوستم میرفتیم کلاسهای آموزش رانندگی اولین جلسه استاد اون کلاس مقاطع تحصیلی رو از بچه ها پرسید من اونموقه برای اولین بار احساس کردم خجالت میکشم از اینک بگم من دیپلم دارم نوبت دوستم ک رسید گفت ترم دو ادبیات دانشگاه آزاد من با صدای آرومی گفتم دیپلم اون لحظه یک انگیزه ای در من ایجاد کرد ک من باید وارد دانشگاه شم اون ترم دو ک دوستم گفت منو علاقمند کرد ب دانشگاه رفتن ک اصا ترم دو ینی چی چ باحاله و گفتم باید دولتی قبول شم ک هزینه ای برای پدرم نداشته باشه. ب خواهرم گفتم و اون رفت کتاباروواسم اوکی کرد و من تا موقه کنکور خیلی درس خوندم ک دانشگاه فردوسی قبول شم ک دولتیه و مشهد باشه ک من چون وابستگی شدیدی ب خونوادم داشتم شهر دیگ قبول نشم جوابای کنکور ک اومد من رتبه خوبی اوردم مطمئن شده بودم با ابن رتبه فردوسی قبولم و همه رشته های انسانی رو زده بودم اما واسم نه رشته شو دوسداشتم نه شهرشو من اصا شهر دیگ نمیرم من با این رتبه خوب چرا باید فردوسی قبول میشدم تا چند روز ک گریه میکردم اصا این چ رشته ای من قبول شدم و شهر دیگ نمیرم ولی بالخره تصمیم گرفتم برم حتی چندروز اول توی خوابگاه من گریه میکردم بخاطر دوری از خونوادم از بچگی کلن بدون مامانم جایی نمیموندم
الان ک فک میکنم هیچ رشته ای ب اندازه این رشته منو راضی نمیکرد و من نهایت لذت رو بردم از همه چیه اون رشته و اون شهر
من رفتم دانشگاه و کم کم عاشق اون رشته شدم و اونموقه شما استاد امریکا رفته بودین و این اشتیاق در من بوجود اومد ک حتما باید برم آمریکا استاد رو ببینم حتی اونموقه من ب استادم میگفتم من دوسدارم بورسیه آمریکا بگیرم با اینک درسم خوب نبود ولی استاد اونموقه من مراقبه میکردم فایلهای شمارو گوش میکردم و دوره قانون آفرینش رو گوش میکردم درمورد آبراهام صحبت میکردین من دوسداشتم ارتباط برقرار کنم و هرشب آخر شب ک بچه ها میخابیدن من مراقبه میکردم و حسش میکردم ک توی کلاسام همه سوالاتی ک استادا میکردن رو من جواب میدادم بهم میگفت . استاد من یروز توی خوابگاه بودم ک مامانم بمن زنگ زد ک بطرز عجیبی پدرم حالش بد شده رفته بیمارستان و ناپدید شده من خودمو خیلی کنترل کردم و شب رفتم حمام خوابگاه ک هیچکسی نباشه و من تنها باشم و مراقبه کنم از نیک (اسم فرشته معنویه من
بود) بپرسم ک چ اتفاقی افتاده واسش و بمن بگ اون کجاس خدایا بمن بگو چ اتفاقی افتاده کجا رفته و اون بمن گفت پاشو برو بیرون من رفتم از حمام بیرون چشمم ب نوشته در حمام افتاد نوشته بود سمت راست رفتم سمت راست بعد روی دیوار نوشته بود بالا سمت چپ بترتیب نوشته هایی رو ک تابحال ندیده بودمشون رو دنبال کردم رسیدم ب اخرین پله ک بعدش پشت بام بود منو برد سمت نوشته خیلی ریز ک ب فارسی و عریی ایه قرانی نوشته شده بود و خیلی مبهم بودمعنیشو خیلی دقت کردم بخونم میگفت و تو چ میدانی و من میدانم و در کار خدا هیچ اتفاقی درامور کارها همه چیز صلاح است استاد خیلی مبهم اینو نوشته بود و من چندین ساعت ب ایه نگاه میکردم و اشک میریختم و میگفتم خدایا ببخش منو و اروم شدم و بعد هیچ احساس بدی نداشتم حتی موقه رفتم خونه مادرم خیلی گریه میکرد ولی من خیلی آروم بودم
با اینک من بسیار آدم احساساتی مثلا بودم حتی همسایه ما فوت میکرد من تاچند روز گریه میکردم ولی پدرم با اینک میدونستم ب رحمت خدا رفته چون قبلش من خوابشو دیدم ک با دوستش بوده و اون بهش
چیزی میده و دفنش میکنه اما حالم خیلی خوب بود خیلی احساس خوبی داشتم استاد پدر مادر من همیشه باهم دعوا داشتن و هیچ روزی نبود ک دعوا نکنن کمبود شدید خونمون و همبستگی با صدای دادزدنای پدرم بیدار میشدیم و شب همینطور
من خیلی خوشحالبودم ک ازین جو خونه دورم نسبتا و همین مساله باعث شده بود احساس خوب همیشگی داشته باشم صب ک از خواب بیدار میشم با غرزدنهای مادرم و جیغ زدنهای پدرم بیدار نمیشدم و بعضی موقه ها با خدا دعوا میکردم ک چرا پدرمادر من باید اینجوری باشن ولی بعدش همیشه میگفتم خدایاببخش منو اگر ناسپاسی کردم تو بمن سلامتی دادی ولی هیچموقه احساس خوبم دائمی نبودمومنتوم نمیگرفت چون مادرم همیشه درحال غر زدنه
توی دانشگاه سفرهای خیلی زیادی رفتم کل ایرانو ما سفر کردیم توی ی ترم و هرترم ما سفر داشتیم و بعد ک فک کردم این بهترین رشته ای بود ک من قبول شدم. هم اینک مستقل شده بودم دوری از خونواده برام بهتر بود
استاد رتبه های بیشتر از من دانشگاه مشهد قبول شده بودن اما من نه و اینو بنفع خودم دیدم
اخرای ترم من تصمیم گرفتم واسه ارشد بخونم من عاشق باستانشناسی پیش از تاریخ تکامل انسانها تطور
نظریه داروین و … شده بودم و از بهمن خیلی جدی خوابگاه موندم ک برای اردیبهشت ک کنکور ارشد بود بخونم عید هم خونه رفتم کتابخونه هرروز میرفتم و ی حسی منو مطمئن کرده بود دانشگاه تهران قبول میشم هم الگوش رو دیده بودم ترم قبل من هم اتاقیم دانشگاه شهید بهشتی قبول شده بود با رتبه 28 و من برام خیلی عادی شده بود و مطمئن بودم قبول میشم روز کنکور استاد من هر سوالی رو ک میدیدم نخونده بودم با اینک واقعا من خونده بودم اما سوالات زیاد اشنا نبودم (ولی قبل کنکور بخودم میگفتم تو بخون خدا میبینه تو تلاش کردی نتیجش رو بهت میده و نشونه های خیلی زیادی میدیدم ک تهران قبول میشم) و من سوالات رو باحسم جواب میدادم اون بهم جواب میداد و من اونموقه یاد شما افتادم ک میگفتید جوابارو بهتون میداده و جواب آزمون ک اومد با رتبه26 دانشگاه شهید بهشتی قبول شدم پیش از تاریخ و من راهی تهران شدم برای اولین بار میرفتم تهران و برای ثبت نام با خونوادم رفتیم و من اشک ریختم دوباره بازم وابستگیم تموم نشده بود چون نیشابور من هرهفته میرفتم مشهد و میدونستم اینجا دیگ ازین خبرا نیس و اون جو و شلوغی و محیط غریبه اذیتم میکرد و ب اصرار برادرم ثبت نام کردم چون گفتم نمیرم .
من مهر تنها با قطار رفتم تهران تنها یجای ناآشنا ولی نمیترسیدم و با اتوبوس رفتم میدان ولیعصر ک خوابگاه ما بلوار کشاورز بود اولین بار ک چشمم ب خیابان کبکانیان افتاد گفتم استاد اینجا بودن کاش زودتر میومدم و الان میرفتم پیش استاد. طبقه هشتم اتاق من بود کنار پنجره تختم بود خیلی ویوی خوبی داشت. روز اول ک رسیدم خوابگاه وسایلمو گذاشتم و غذامو گرفتم و گفتم برم پارک غذا بخورم رفتم پارک لاله. من همیشه تنها بیرون میرفتم با اینک جاییو نمیشناختم و بچه ها فک میکردن من قبلا اینجا زندگی میکردم
استاد من ماه اول گریه میکردم بخاطر دوری از خونوادم ( استاد یکی از پاشنه های آشیل من و خواهر و برادرم اینه ک خیلی وابستگی ب هم داریم همیشه دوسداریم با خونواده باشیم و هنوزم تغییری ایجاد نکردیم ک جداشیم ازمادرم ) ولی ته قلبم حالش خوب بود حس خیلی خوبی داشتم از تجربه اونجایی ک خیلی بولد بود واسم دانشگاه استادا همه خیلی برام بزرگ بودن
من شبها بیدار میموندم و از پنجره اتاق بیرونو نگاه میکردم و اشک میریختم و شکرگذاری میکردم استاد اونموقه دوره دوازده قدم روی سایت قرار گرفت
برادر من خریداری کرده بود و با شروع دوره شروع تازه ای در من بوجود اومد وابستگیم تموم شده بود من هروز گوش میدادم و اشک میریختم و بقول شما لطیف تر شده بودم بخاطر این دوره بینظیر استاد روز های طلایی من بود اون تنهایی باعث شده بود فقط یکیو کنارم حس کنم من خدارو واقعا حس میکردم باهاش حرف میزدم باهم بیرون میرفتیم من شبا ک همه خواب بودن تا صب بیرون رو نگاه میکردم ازونجا ی امامزاده بود ک نور سبزی داشت و حس خوبی بمن میداد و نگاهش میکردم و اشک میریختم دوره سفر ب دور آمریکا شروع شد من صب ک میشد میرفتم زیرزمین ک اتاق مطالعه بود و سفرنامه رو نگاه میکردم لذت میبردم هرلحظه اشک میریختم استاد من روی زمین نبودم هرلحظه سجده میکردم حیاط خوابگاه میرفتم و روی زمین سجده میکردم از ته قلبم سپاسگذاری میکردم و انگار قلبم پرواز میکرد قلبم کنده میشد ی حس عجیبی بود استاد نه درس میخوندم نه بیرون میرفتم با بچه ها. تنهاییو ترجیح میدادم دوسداشتم همیشه تنها باشم بیرونم میرم تنها برم چون در تنهاییه من بود ک خدارو حس میکردم عاشق تنهاییم شده بودم کل زندگی من شده بود دوازده قدم سفر ب دور آمریکا سپاسگذاری استاد همه چی واسم عالی شده بود همه چی پیش میومد بچه ها بهم میگفتم چقد خوش شانسی استادا همه عاشق من بودن
استاد من توی آسمونها پرواز میکردم بچه ها حرف میزدن من یجای دیگ بودم یادمه یروز اتاقمون دعوا شده بود و من سکوت کردم و هیچی نمیگفتم میرفتم دوباره اتاق مطالعه استاد یکی از بچه ها اومده بود بغلم میکرد و گریه میکرد تو انسان نیستی تو فرشته ای فاطمه
یا کیفم گم شده بود لحظه ای من ناراحت نشدم میگفتم خودش پیدا میشه دوستم داد میزد دیگ اینقدر خونسرد بیخیال ینی چی برو دنبالش و من اصا پیگیری نکردم و چند روز بعد من دراز کشیده بودم روی تخت و ینفر واسم آورد بهم داد حتی منو پیج کردن پایین نرفتم دوسداشتم بیارن جلوی تختمو این اتفاق افتاد
توی دانشگاه با استادا در رابطه با خرید میرفتم همه چی واسم خوب پیش میرفت ی دفتر داشتم هر اتفاق خوبی بود رو مینوشتم
استاد من با اینک علاقه داشتم به باستانشناسی تطور انسان ولی اصا علاقه ب درس خوندن نداشتم دوسداشتم کاوش کنم خودم کشف کنم ولی فقط باید میخوندم و حفظ میکردم و کلن زیاد درس نمیخوندم ولی بازم دوسداشتم بورسیه بگیرم و بیام آمریکا پیش شما و همیشه تجسم میکردم ک دارم شما رو درآغوش گرفتم و اشک میریزم و توی فایلهای توحید بود آخر فایل شما رفتین خونه ویلایی دوطبقه من اون لحظه رو استاپ میکردم و همیشه تجسم میکردم ک اونجام. و یروز رفتم اتاق کامیپوتر و پشت ی سیستم نشستم روشن کردم ی فیلم روی صفحه بود من اصا فیلم نمیدیدم دوسداشتم وقتی ک روی فیلم دیدن میزارم رو فایل گوش بدم سفرنامه ببینم ولی ی حسی بهم گفت اینو ببین تصمیم گرفتم باز کنم و اون فیلمی بود از فردی ک دانشگاه هاروارد قبول شده بود و اونجا خیلی رشد کرده بود و کل فضای دانشگاه رو نشون میداد اتاق مطالعه دانشگاه کلاسها و من اشک میریختم و میگفتم خدایا این فیلم نشونس و من مطمئن بودم ک بورسیه میگیرم
استاد الان ک دوره هم جهت با جریان خداوند رو گوش میدم من روی مومنتوم مثبت افتاده بودم ک هرچی میخاستم رو بوجود میآوردم من حال عجیبی داشتم ک دیگ اون تکرار نشد از صب ک بیدار میشدم میرفتم فایل گوش میدادم اتاق مطالعه گریه میکردم آبشار نیاگارا رو نگاه میکردم با شما استاد من دیگ هرلحظه باخدا صحبت میکردم من حسش میکردم اینقدر گریه میکردم استاد من نه درس میخوندم نه واسه پایان نامه م مطالعه میکردم فقط فایل گوش میدادم و اشک میریختم نماز میخوندم قرآن میخوندم با دوازده قدم زندگی میکردم حرف نمیزدم بیرون با بچه ها نمیرفتم.
اصا ناخودآگاه تا اینک شکر میگفتم سجده میکردم اشکها میومد احساس میکردم خوشبختترین دختر دنیام .
استاد من اواخر ترم 4 ک باید شروع ک نوشتن پایان نامه میکردیم من پیش همه استادا رفتم و ازشون درمورد بورسیه سوال کردم با اینک همه استادا بورس شده بودن از فرانسه و استرالیا اما میگفتن امکان نداره
تو بتونی بورس بگیری از فکرت ببر بیرون من میگفتم چرا میتونم مطمئنم میتونم تا اینک یروز یکی از بچه ها
درمورد استادی صحبت کرد ک من قبلا کتاباشو خونده بودم ک ارشد و دکتری و فوق دکتری رو از آریزونا گرفته بودن و دانشگاه تربیت مدرس تدریس میکردن و من ی حسی بهم گفت این میتونه کمکت کنه بهش ایمیل بده ایمیل دادم و ایشون جواب دادن فردا تشریف بیارید دانشگاه و من رفتم و گفتم میخام بورسیه بگیرم از آمریکا و ایشون گفتن خیلی راحت و تو باید زبانت خوب باشه و از هر دانشگاهی ک دوسداری ی استادی رو پیدا کنی ک بهت موضوع پایان نامه بده و تو رو بورس کنه اون دانشگاه با خودم گفتم من از کجا باید استاد از دانشگاههای آمریکا پیدا کنم اما ته قلبم همیشه میگفت خودش جور میشه پیدا میشه تو نیازی نیس کاری بکنی یادت نره یکیو داری ک
همه اینا واسش مث آب خوردنه انجام میده همه کاراتو انجام میده هرکاری ک بخای بورسیه دانشگاه هاروارد ک کاری نداره واسش. مث اینهمه کاری ک انجام داد ک حتی تو نمیتونستی تصورشو بکنی واسه اون ک کاری نداره استاد ب ی جایی رسیده بودم ک احساس میکردم هر چی ک میخام رو میتونم بوجود بیارم
هم اتاقیام همه عاشق من بودن و یکی از بچه ها ارشد زبان بود ک من زبانتو 2 ماهه اوکی میکنم
یروز ک روز موزه بود ما رفتیم موزه و اونجا استاد کارشناسیمو دیدم ک خیلی استاد خوبی هستن و من همیشه ازشون میخاستم منو ببرن کاوشهای بم ک تابستونا میرفتن و ایشون میگفتن تو کارشناسی و اونجا تیم فرانسوی و آمریکایی میاد نمیشه دانشجوها رو ببریم و اون استاد دوسداشت اینبار بمن کمک کنه و دوستم اصرار داشت من برم ازشون درموردپایان نامه کمک بگیرم اما من مقاومت میکردم و دوستم خودش یهو گفت استاد ب فاطمه موضوع پایان نامه بدین و ایشون یکم فک کردن و گفتن چون اشتیاقتو میبینم حتما بهت چندروز دیگ خبر میدم چند روز بیشتر وقت نداشتیم و موضوع پایان نامه بدیم و همه انتخاب کرده بودن و من فقط مونده بودم و بچه هل بمن میگفتن وای خیلی خونسردی و بمن میگفتن شلمن چون خیلی بیخیال بودم کلن و میگفتن نه واسه فاطمه همه چی اوکی میشه شانس داره دیگ میخابه همیشه هیچ تلاشیم نمیکنه یهویی بهترین موضوع واسش میاد. منتظر بودم خدا واسم اوکی کنه ( استاد الان ک فک میکنم من باید کتاب درزمینه رشته م زیاد میخوندم تحقیق میکردم مقاله مینوشتم ولی هیچ کدوم ازین کارهارو نمیکردم و فقط هدفم این بود بیام آمریکا پیش شما) البته دوسداشتم خیلی جهانی بشم موفق بشم کتاب بنویسم کاوشهای زیادی انجام بدم روی نظریه داروین کار کنم ولی هیچکاری نمیکردم و بخاطر همین نتیجه ای هم نداشتم و چون در تکامل من نبود. دوسداشتم استاد نظریه داروین ک ازنظر مفسران قرآن رد میشه رو اثبات کنم .
یروز استادم ایمیل دادم من دوسدارم بورسیه بگیرم و ایشون گفتن من میتونم بورست کنم ایشون دانشگاه تهران تدریس میکردن با خانمشون اما اونمدتی
ک من نیشابور بودم اونجا تدریس میکردن و قرار بود با خانمش برن آلمان و اونجا تدریس کنن ک بمن گفت من بورست میکنم آلمان و اونجا کمکت میکنم ولی استاد من دوسداشتم بیام آمریکا و گفتم من میخام آمریکا برم و ایشون استادی رو بمن معرفی کردن ک دوستشون بود و توی کاوشهای بم میومدن و استاد انسانشناسی دانشگاه هاروارد بودن دقیقا همون رشته ای ک من دوسداشتم انسانشناسی پیش از تاریخ هاروارد و گفتن سفالهای بم رو میتونن داده هاشو بشما بدن و بعد پایان نامه، شمارو بورس میکنن و ی مساله بود ک دانشگاه قبول نمیکرد ک فردی از خارج از کشور استاد مشاور من باشه اما من وقتی رفتم دانشگاه و موضوع پایان ناممو گفتم خیلی عجیب بود قبول کردن و هم اینک قبول کردن من دوتا استاد مشاور داشته باشم هم استاد امریکایی هم استاد خودم
ک کمکم کنه و ی استادراهنما داشتم از خود دانشگاه
استاد ایمیل مشترکی درس کردن و من فقط شکرگذاری
میکردن ک خدایا بالخره شد. میدونستم خیلی شوکه نشدم چون از قبلشم میدونستم میشه ایمیل مشترکی ایجاد کردن و من از استاد امریکایی سوالاتمو میرسیدم
قدم چهار تموم شد و برادرم گفت من نمیتونم بخرم قدمهارو و من استاد اشک میریختم ک خدایا یکاری کن من بتونم بخرم من دارم زندگی میکنم با این دوره و حتی ب خانم فرهادی تماس گرفتم خواهش میکردم و گریه میکردم من نمیتونم قدم پنجم رو بخرم یکاری کنین و گفتن کاری نمیشه کرد و مهلت دوره تموم شد با تخفیف و من ناامید شدم و نتونستم بخرم و شروع کردم از جلسه اول دوباره گوش کردن
استاد من اونجا بعضی موقه ها پول نداشتم ک غذای هزار تومنی رو رزرو کنم ولی خیلی معجزه وار همون لحظه واسم میومد همیشه ی ینفر واسم پول میزد چون سرکار نمیرفتم و همیشه ب خونوادم میگفتم پول دارم . اولین بار ک روانشناسی ثروت یک رو توی خوابگاه گوش کردم همینک خط اول جلسه اول رو داشتم توی دفترم مینوشتم گوشیم زنگ خورد و دوست پدرم بود و شماره کارتمو گرفت ک واسم پول بزنه و خیلی عجیب بود واسم ک اونفرد واسم پول بزنه و فردای اونروز دختر عموم ک هیچموقه تابحال بمن زنگ نزده بود بهم زنگ زد و واسم پول زد یا موقه تولدم هم اتاقیام واسم کارت هدیه همه خریدن .
استاد من با کمک یکی از بچه ها ی ترمهای بالاتر تونستم مقدمه پایان نامه رو بنویسم و فرستادم برای استادم و گفتن خیلی خوبه اما یچیزی تو دلم بود ک بیشترکتاب بخون مگه علاقه نداری تو هیچی نمیدونی تو هیچی بلد نیستی تو مقاله بلد نیستی بنویسی حتی مقدمه رو با کمک ینفر دیگ نوشتی و تصمیم گرفتم برم کتابخونه دانشگاه تهران دانشگاه خودمون و کل کتابارو بخونم تا بتونم خودم پایان نامه رو بنویسم. مقدمه ک تموم شد من اومدم مشهد برای فرجه ها ک میخاستم تا پایان نامه شش فصلش تموم نشده مشهد برنگردم و ی هفته بودم ک بچه ها گفتن ما داریم از خوابگاه میریم دوره پندمیک بود و من مشهد موندم استاد و از آسمون انگار افتادم زمین حتی گوشوارمو فروختم و قدم پنجم رو بخرم گفتم شاید گوش بدم مدارم پایین نیاد ولی استاد اون فضای خونمون مامانم کلن همیشه غر میزنه اون احساس خوب دائمی سپاسگذاری دائمی نبود دیگ دور شده بودم از فضای موفقیت ک توی دانشگاه حسش میکردم تموم شده بود
استاد حتی چند بار تصویری با استاد امریکایی صحبت کردم خیلی ذوق داشتم ک برم ولی واقعا اعتماد بنفس من پایین اومده بود و استاد میرفتم سرکار و وارد ی مومنتوم منفی شده بودم( استاد اون تنهاییه من بود ک خدارو درکنارم احساس کردم و روی شونه هاش مینشستم اون سپاسگذاری دائمی بود ک در دوره هم جهت با جریان خداوند درموردش صحبت کردین نتایج رو بوجود میاره من نه احساس لیاقت داشتم نه عزت نفس نه رابطه عاشقانه نه پول استاد فقط ی چیز داشتم ک همه چیز بود اونم خدا بود خدای من رابطه عاشقانه من شده بود منو پررررر کرده بود از همش از پول از همه چی من بی نیاز شده بودم از همه چی چون پر بودم استاد الان من خیلی درگیر رابطه عاطفیم ینی خیلی خالی شدم دوسدارم رابطه عاشقانه داشته باشم ولی اونموقه اصا خدا برای من کافی بود. همه چیز میشود همه کس را )
استاد من از بچگی حتی 7 سالگی همش قرآن میخوندم ب همسایه هامون ک سنشون بالا بود قرآن یاد میدادم راهنمایی ک بودم من هرشب میرفتم نماز جماعت مسجد حتی از مدرسه ک میومدم با خوشحالی کیفم رو میذاشتم و میرفتم مسجد و اینقدر سجده میکردم ک پیشونی من قرمز میشد عاشق شبای جمعه بودم چون عاشق دعای کمیل فک میکردم فقط پنجشنبه ها باید بخونیش وقتی مسجد میرفتم خانومای مسجد غر میزدن تو ک میای مسجد خب باید چادر سرت کنی اما من گوش نمیدادم ب حرفشون حجاب خوبی داشتم اما چادر نداشتم و افکار مذهبی تقریبا داشتم با اینک پدر و مادرم زیاد مذهبی نبودن اما من دوست شدن با جنس مخالف رو گناه میدونستم و حتی دوسنداستم دستم ب نامحرم بخوره و تهران ک بودم کلن هیچموقه نه دوس میشدم با هیشکی نه دست میدادم ب بچه های کلاس . اونجا من وارد رابطه عاشقانه شدم( استاد
با اینک حتی تا اونموقه دست دادن ب ی پسر رو گناه میدونستم و عشق و مودت رو تهیه نکرده بودم اماجواب هایی ک بچه ها در عقل کل داده بودن ذهنم رو باز کرد و میگفتم بچه ها میگن عیب نداره دیگ اونا گوش دادن دوره رو استاد من حرفی رو ک شما بزنین دقیقا همونو انجام میدم و حرفی ک میزدین رو من انجام میدادم و یبار توی سایت عقل کل رو میخوندم بچه هایی ک دوره عشق و مودت رو گوش
کرده بودن میگفتن گناهی نداره شما گفتین و این کل باورهای قبلیمو شکست و دوسداشتم اینو تجربه کنم
و دوره پندمیک ک سرکار میرفتم یسری دوستایی پیدا کردم ک اجتماعی بود رابطمون و بیرون میرفتیم ولی خطوط قرمزم همیشه بود توی این دوستام مث مشروب ک یکی از بزرگترین خط قرمزهای منه و با اینک همه اصرار میکردن اما من حتی ی قطره نخوردم از طریق اون دوستا با ینفر اشنا شدم ک باهاش دوس شدم هم ته دلم ناراضی بود بازم باور قبلیم هنوز بود ولی چون برام عادی شده بود میگفتم بقیه دارن دیگ عیبی نداره لذت میبرن خودمو راضی میکردم وارد رابطه عمیق احساسی شدم کاملا از پایان نامه دور شدم دوسداشتم کار آزاد داشته باشم
دوسداشتم پول درارم ثروتمند بشم باورم شده بود ک این درس ک پولی نداره و دوسداشتم واسه خودم کسب و کار داشته باشم و با اینک بعد از اتمام پندمیک من بم رفتم ولی اتفاقاتی افتاد اونجا ک ارگ بم ک پایگاهمون بود نرسیدم و برگشتم چون در مدار من نبود
و من دیگ اونو نمیخاستم و همه چی تموم شد و همونروز برگشتم مشهد و من دنبال این بودم شغل مورد علاقمو پیدا کنم و چندین ماه دنبال این بودم ک شغل مورد علاقمو پیدا کنم دوباره نقاشی رفتم ولی راضیم نمیکرد خیلی اتفاقی با کلاسهای باریستایی اشنا شدم رفتم و احساس کردم من همیشه دوسداشتم کافیشاپ داشته باشم و چندتا کافه کار کنم و پولی دستم اومد ینی مادرم 100 تومن پول بمن داد من وسایل کافه رو خریدم و کافیشاپ کوچیکی رو با همون مقدار زدم و اوایل درآمد خیلی خوبی داشتم مغازه ای ک زده بودم کافه قنادی خیلی بزرگی بود ک قسمت کافه رو اجاره کردم و بعد از چندماه قنادی واگذار کردن چون اجارشو خیلی بالا برده بود و منم مجبور شدم جمع کنم و هرروز دنبال مغازه بودم ولی ته دلم راضی نبود مغازه بزنم چون پول مادرم بود و من دوسداشتم با پول خودم اینکارو انجام بدم ک در استرس پول بسازم و بتونم پول مادرم رو پس بدم و چون مغازه پیدا نکردم تصمیم گرفتم دوباره برم کار کنم و وسایلم رو بفروشم و پول مادرم رو پس بدم چون همش غر میزد پول بهت دادم ولی بمن ثابت شد ک میتونم بتنهایی کافه بزنم خودم کل وسایلو خریدم تنها صب تا شب خودم میموندم و خیلی حس خوبی بمن میداد ازینک کسب و کار خودم رو داشتم ولی استاد این شغل دوباره منو راضی نمیکنه و همش میخام برم سراغ ی شغل دیگ میگم این شغل خیلی کوچیک دوسدارم من خیلی بزرگ بشم جهانی بتونم یکاری انجام بدم برای جهان
استاد عزیزم من بعد اینهمه سال فایلهارو تقریبا همرو گوش دادم نوشتم من اگ یروز صدای شما فایلهای شما رو گوش نکنم حس خوبی ندارم حتی موقه ای ک دوستام منو تولد میبردن ک مختلط بود اونجا احساس خفگی میکردم و دوس داشتم بیام توی حیاط و حتی ی لحظه صدای شمارو بشنوم تا اروم شم و جداشدم ازون دوستا و الان میخام بگم میدونم چ چیزی نتایج رو بوجود میاره اما نتایج من هنوز اونقدر نیس ک منو راضی کنه نه ثروت نه روابط عاشقانه حتی با اینک چند دور فایلهای عشق و مودت رو گوش دادم هنوز نتونستم رابطه ای داشته باشم با اینک عمل میکنم ب آموزشهای شما از زمانیک گفتید دوستای سطحی داشته باشین من با کسی رابطه عاشقانه داشتم و عمیق بود رابطمون کات کردم با اینک دوسش داشتم ولی حرف شما مث وحی منزل میمونه برای من
استاد همیشه دوسدارم مستقل شم دوباره چون میدونم
میتونم نتایج خیلی خوبی داشته باشم با استقلال اما دلیل اینک نتیجه ندارم نمیدونم چیه همش میگم شاید مادرم هر لحظه غر میزنه دعوا میکنه احساس گناه میده باعث شده مومنتوم مثبت نداشته باشم ولی هنوز
نتونستم جداشم بخاطر مسائل مالی. و الان اومدم دوباره کافه کتاب کار میکنم چون بمن نزدیکتر انرژیش استاد هنوز خیلی حرف دارم ولی دوسدارم از نتایج خوبم باهاتون صحبت کنم
استاد من و خواهرم و دوتا از برادرام با شما داریم زندگی میکنیم خواهر و برادر بزرگم شغل املاک هستن
و با دوستشون ک اونم املاک داره ک عضو سایت و فایلهای شمارو خریداری کرده سفر ک میریم همیشه فایلهای شمارو گوش میدیم خواهر و برادرم هنوز نتیجه ای نگرفتن استاد همه باهم داریم زندگی میکنیم و شاید دلیل نتیجه نگرفتن ما همین مساله س
استاد عزیزم خیلی دوستون دارم عاااشقتونم
استاد من دوره سلامتی شمارو خواهرم خرید و خیلی مبهم ب منم میگفت منم عمل کردم و از 68 کیلو ب 53 با قد 160 رسیدم با اینک عاشق نوشابه بودم من دوسال اصلا نخوردم استاد شیرینی خوراکی همرو کنار گذاشتم.
من برای اینک دوسداشتم باهاتون حرف بزنم نوشتم نمیدونم کامنت منو میخونین یا نه ولی اگر خوندین توی سایت نذارین…. خیلی دوووووستون دارم عاشق صدای آرامبخش شمام استاد جوونم
درود به استاد عزیزم و مریم بانوی محترم
سوال جلسه
بزرگترین و عجیبترین موفقیتی که در گذشته ( حتی دوران جوانی)با#ایمان خالص#و#شوروشوق# و بدون توجه بع منطق چطور بدست اوردم چه بود؟ واز نظر دیگران نشدنی بود
من حدودا 22 سالم بود که جایی مشغول کار بودم و خیلی این اتش درون من بود که برای خودم کار کنم و پول بیشتری در بیارم و حرکت کنم میدیدم که هم سن سال های خودم اکثرا کارگاه دارن و وضع مالیشون خدارشکر خوب بود و منم شدیدا اینو میخواستم و میگفتم که چرا من نه من که هم علمشو دارم و هم کارم بهتر از اوناهست و همین توی ذهنم بود و درموردش با نزدبکان صحبت میکردم و اینم بگم که هیچ چیزی نداشتم که بخوام استفاده کنم نه ابزار نه دستگاه نه مکان و نه حتی پول پیش
یروز ی بحث کوچیک داشتم توی کار سر پول بود و طرف امروز فردا میکرد منم زدم بیرون از اونجا و رفتم خونه.وقتی دیدن من این موقع روز اومدم پرسو جو شدن و متوجه شدن که چه خبره و منم داشتم توی ذهنم به کارم و کارگاه خودم فکر میکردم چند روزی گذشت که پدرم گفت بیا بریم فلان جا منم گفتم بریم چکار گفت بریم ی دوری بزنیم همینطور که گشتیم یه منطقه خوب دیدم همینطور به مغازهاش نگاه میکردم که چقدر بزرگ و خوب بودن پدرم کنار گرفت رفت توی بنگاه منم با تعجب نگاه میکردم که چیکار داره اونجا یهو گفت بیا رفتم گفت این مغازه چطوره منم با تعجب که تازه فهمیده بودم چیشده با خوشحالی گفتم اره خوبه خوبه همین خوبه وبا ی قیمت خوب برداشتمش از کی از یه ادم فوق ثروتمند که اصلا نیازی نداشت حتی در اون مغازه هارو باز کنه اونقدر پولدار بود که من باورم نمیشد یه اسطبل بزرگ پر از اسبهای گرون داشت چنتا گاراژ بزرگ داشت یه سالن برزگ مجالس داشت توی شهر بهترین نقطه شهر چه معازه هایی داشت و اینقدر مهربون پاک درستکار بود که من باورم نمیشد
و شروع من از اونجا با تقریبا کمترین ابزارها بود و شغل من دستگاهایی میخواست که خیلی گرون بودن و من توانایی نداشتم ولی اینقدر میخواستم که کار کنم اومدم با یه اره بشقابی انداختم روی یه میز و یه ورق mdf هم انداخم روش برا خودم دستگاه پنل بر ساختم با یه مبلغ ناچیز و اون موقع پنل بر حدود 80 ملیون بود دقیق نبود و میتونستم باهاش کارکنم و یه دستگاه pvc کوچیک خریدم که بتونم کار کنم وخدا شاهده که چه کارای عالی زدم با اون هیچی و اون ابزارها هم پدرم گرفت واسم گفتم چجوری بابا میخوای بگیری واسم من که پول ندارم گفت یه طلبی داشتم جایی بهم دادنش برو ابزار بگیر
ولی بعد از چند وقت خوردم به تضاد (مشتری نداشتم) و من منتظر بودم که کسی بیاد اونجا و با اشکالاتی که داشتم و کم تجربگی اون زمان و البته نااشنایی با قانون من کلا اونجارو جمع کردم و بعداز چند سال که گدشت با استاد عزیز اشنا شدم و با دوره ثروت1 شروع کردم و تمام ضعف های منو داشت بهم میگفت که چقدر من ذهنم فقیر بود اونوقت
سوال
امروز در کجای زندگی تان (کاری مالی و روابط)ایستاده اید که احساس میکنید ان (شور و شوق و ایمان) گذشته را کم دارید ونیاز دارید ان را دوباره به یاد بیاوردی؟
اگه بخوام همین الان و امروزو بگم که در جای پایین قرار دارم چون بعد از اون ماجرا من رفتم واسه کسی کار کردم و دوباره برگشتم به جای قبلم و ایستادم چون ایمانم ضعیف شده بود چون به نتیجه که میخواستم نرسیده بودم و خیلی سرد شده بودم و اون نجواهای ذهنی همش میگفت تو جات اینجاست توباید واسه دیگران کار کنی اینجوری حداقل ماهانه یه پولی داری و این نجواها منو زمین گیر کرد و من هدایت شدم به یه شغل دیگه که اونجا باز این شورو شوق دوباره جون گرفت و اتشش روشن شد ولی متاسفانه با افرادی که نشستو برخواست داشتم و متاسفانه خودم اونارو جذب کرد بودم باز بیخیال اون کار شدم
ولی الان خدارشکر اینحوری نیستم و دارم کار میکنم روی افکارم و باورهام که قالب اصلی رو درست کنم و میدونم که من لایق هستم به این دلیل که به این دنیا اومدم من به این دنیا اومدم که لذت ببرم پیشرفت کنم شاد باشم به خواسته هام برسم من ارزشمندم خدا منو هدایت میکنه من نمیدونم چطوری و از کجا ولی میدونم که اون هدایتم میکنه و من با ایمان جلو میرم و حرکت میکنم با شور و شوق و طبق قانون جهانم به من پاسخ میده و درهارو یکی یکی به زیبایی و اسونی باعشق واسم باز میکنه
اگاهی های جلسه
عشق و علاقه به اون خواسته ام و اون چیزی که میخوام بدستش بیارم #که وقتی بهش فکر میکنم# (حتی اگه خسته باشم)#عشق کنم’،لذت ببرم،خوشحال باشم# باید اونقدر هیجان انگیز باشه واسم که شب و روز توی خوابو بیداری جلوی چشمام باشه و توجهم رو و کانون تمرکزم رو روش جلب کنم
قانون
من نباید#وایسم#(وگرنه همچیز هم بامن می ایسته)
قانون
من حرکت میکنم و ایمان دارم که خداوند راهو به من نشون میده خدای من خدای حضرت موسی هست خدای من از رگ کردن به من نزدیکتره
#تو خود پای در را بنه و هیچ مپرس#
قانون
من حرکت میکنم و توی مسیر همه چیز به من گفته میشه در زمان مناسب و مکان مناسب
#قدمهای تکاملی برای هدایت شدن #
قانون
ایمان من به خداوند و احساس ارزشمندی من به خودم هست که باعث میشه من حرکت کنم و پیشرفت کنم
#باور،موتور حرکت کردن و قدم برداشتن است#
قانون و تکنیک
من با حرکت و با ایمان و احساس خوب و احساس ارزشمندی و شوروشوق و نترسیدن و مقایسه نکردن سمت خودم رو انجام میدم و کاری ندارم که چطور و با از کجا یادچجوری و جهان خودش مابقی کارهارو به راحتی انجام میده
قانون و اصل و# دیدن نکات مثبت شرایط خودم#
تکنیک معجزه شور وشوق
که باعث شد من کارگاه بزنم و به این نتیجه رسیدم که منم میتونم شروع کنم حتی با کمترین لوازم
تکنیک نقطه شروع
از کمترین و با ابتدایی ترین ابزار شروع کردم و شد انجام شد همون کارهایی که بقیه با گرونترین ابزارها میزند من با دست خالی و کمترین لوازم با همون کیفیت انجام دادم
اقدام براساس ایمان
میدونستم که میتونم هرچند اون موقع میتونم بگم اصلا ایمانی نداشتم و شد و اگه ایمان داشتم و باورهام اماده مثل الان بود چه کارهایب که نمیکردم توی اون سن اما هنوزم واسم دیر نیست چون ایمان به خداوند بزرگ دارم و اون هدایتم میکنه به اسانی و باعشق اون عاشق من هست و من بنده صالحش هستم من اولیای اون هستم و ترسی ندارم وحراسی ندارم
اموزهایی که از خانوم منصوره گرفتم
بحران و گریه شبانه: اون با شرایطش که پدرش نمیگزاشت تسلیم نشد و از راه جدیدی وارد شد که به خواستش برسه و خودش پولشو دربیاره
معجزه صبح روز بعد: تلفن زنگ میخوره باکسی که فقط یکبار ملاقات داشته و از خواسته اش باهاش صحبت کرده خبری خوبی میگیره که جایی با تمام امکانات وهمون شکل از فضا واسش محیا شده
نتیجه ایمان: بدون هیچ پولی اونجارو گرفت و فقط با اراعه دادن توانایی هاش و طرفهم پیشنهاد شراکت میده و به درامد بالا میرسه (از هیچی)
قانون وتضادها
تکنیک غول اخر
برخورد باغول ها:با دیدن سطح فوق العاده بالای رقبا خورد نشم و خودمو نبازم من خودم غول اخرم
قانون و اصل
تکنیک اجرای قانون خواسته ها
خاموش نشدن اتش درونی و ادامه دادن به خواسته ها باهمان ذوق و شوق اولیه و (این اجرای دوباره قانون هست برای دست یابی به خواسته ها)
قانون و اصل
ایمان و باور خالص به اینکه من میتونم و میشود
حرکت و اقدام به اینکه میشود #بدون دانستن چگونگی# و حرکت کنم براش
پاسخ جهان: و جهان درهایی را به شکل معجزه اسا (تلفن صبح)برای من باز میکند
استاد عزیزم دوستتون دارم و امیدوارم که خیلی زود همدیگرو ببینیم
ردپا
1404/8/10
به نام خداوند بخشنده و مهربان
شاکر خدایی هستم که هرچه دارم از فضا وکرم خودش دارم
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز و تمام دوستان گلم
لازم دونستم منم در راستای این فایل عالی استاد یه تجربه از خودم بنویسم
از انجا که من از بچگی علاقه شدید به ورزش کردن بخصوص فوتبال داشتم تمام بچگی هامو با عشق این بازی فوتبالو دنبال میکردم در حدی که همه خانواده ازدستم شاکی بودن و حتی معلمین ان زمانم
اما من تحت هیچ شرایطی نمیتونستم دل بکنم از این بازی فوتبال…….ما اون زمان در روستا زندگی میکردیم و همه بچههای روستای ما و روستاهای اطراف وتمام اون بخش به شدت این رشته ورزشی رو دنبال میکردیم .خلاصه گذشت من تونستم یکی از بهترین فوتبالیست های روستا و محله و حتی بخش مرکزی شدم و دعوت شدم به تیم بخش مرکزی که ارزوی هر کدوم از بچهها روستا بود که دعوت بشه به اون تیم اصلی وما بماند که سالها در اون تیم موندیم وکسب مقامهایی دراون سطح مسابقات بخش و شهرستان که بودو کسب مردیم تا شد و من خدمت سربازی ام دراومد و اعزام شدم به خذمت سربازی اما قبلش شنیده بودم که لشگر یه تیم فوتبال داره که اونجا اگه مورد تایید اون یگانش باشی وپمورد تاییدیه اون مربی اون تیم باشی میشه اونجا رفتش و خدمت کرد منم همین توذهنم بود و میگفتم خدایا من چگونه خودمو برسونم به اون مربی و خودمو چطور بهش ثابت کنم این نجواهای ذهنی مال زمانی بود که من تازه سرخدمتتم بود دوره آموزشی میگذروندم تا اینکه دوره آموزشی تموم شد ومون رفتم سریگان خدمتم
از هرسربازی که بود میپرسیدم که راهش چیه وچطور میشه رفت عضو این تیم شد هر کسی یه چیزی میگفت اونم از مربی دم میزدند که بسیار خشک و قانونی و سخت کوش
همون موقع هیچی از این قانون نمیدونستم واقعا اما یا خودم هی میگفتم من باید یه جوری خودمو برسونم به این مربی تازه این درحالی بود که من در یه تیپ دیگه جدا غزلشکر یه جایی دیگه مشغول خدمت بودم
این است که میگن خدا ازجایی که بفکرت هم نمیرسد واون کارو اون هدفو برات جور میکنه خدایا شکرت
یه روز که داشتم سرپست نگهابانی بودم یه سرگروهبان داشتیم اومد از کنارم رد شد گفت سرباز شما کسی از بچههای اینجا را میشناسید که اخل فوتبال باشه وباری کنه میخوایم یه تیم بببریم مسابقات لشکر به مناسبت دهه فجر برگزار شده ما هم میخواییم شرکت کنیم . گفتم بله من خودم فوتبالیستم و یه رفیق هم دارم هستش گفت ماشین اماده هست سریع اماده بشید ما باید یریمخلاصه بدو رفتم به دوستم گفتم ما هم از اونجایی که همه حادری بودن فقط ما دونفر سرباز بودیم اونم مارابخاطر اینکه دیگه نفر کادری فوتبالیست نداشتن مارا باخودشون بردن رفتیم مسابقه
بازی اول خودشون بازی کردن ما را گذاشتن بیرون یادمه هفت گل خوردیم دیگه آخرای بازی بودکه من و رفیقمو صدا زدن بیاید برید داخل زمین اونم از زور خستگی بود وگرنه بازیمو نمیدادن مارفتیم داخل زمین همون چند دقیقه مونده به بازی ما چهار گل زدیم خلاصه دیدن که ما یه چیزایی حالیمونه خلاصه بازی اولو باختیم تعدادتیم های شرکت کننده زیاد بود یه یک ماهی طول کشید بعد از بازی به ما گفتن بازی بعدی هم باید بیاید اما نگفته نماند همون مربی تیم لشگر هم مسابقات دنبال میکردن آقا شد و ما بازی های بعدیو ذفتیم تمام تیم خارا شکست دادیم قهرمان اون مسابقات شدیم
وآخرربازی ها اون مربی اومد پیشم گفت آقا من اگه شمارا به تیم لشگر انتخاب کنم شما میتونید مارا همراهی کنید منم با خوشحالی گفتم بله میتونم همان شد و من عضو تیم لشگر شدم دوسال خدمتم راربا قهرمانی های عالی گذروندم و در اون تیم موندم و خداراشکر یه خدمت با لذت و آسون گذروندم
ممنون از نگاه زیبایتان
به نام خدای نور
سلام به روی ماهتون استاد عزیزم و مریم جانممم.
خداروشکر بابت امروز و فضایی که برام ایجادکردی که بتونم روی خودم کارکنم.
اگر شرایط اونطور که میخوام تغییر نکرده نشونه اینه که من اونطور که باید تغییر نکردم و همه چیز ازمن شروع میشه پس اگر دگرگونی شرایط میخوام اگر معجزه میخوام باید درعملم نشون بدم باید تعهدم نشون بدم و کارکنم روی خودم هرچقدر ظرفم بزرگتربشه بیشتر بدون فکر کردن به نتیجه فقط عمل میکنم و بدون داشتن توقع ازنتیجه فقط عمل میکنم استمرار استمرار استمرار باعث میشه نتیجه رخ بده نه اینکه با یه ریلز گذاشتن و نگرفتن اون ویو ناامید بشم و دیگه روی پیج کاریم کارنکنم مگه من ویو میخوام؟نه من هنرجو و مشتری از پیجم میخوام پس دیگه نباید خودمو به ویو ها گره بزنم چون هرچقدر که باشه خدا کسایی هدایت میکنه به پیجم که مشتریم بشن و هنرجوم بشن پس اصل اون ویو گرفتنه نیست اصل همون عمل کردن و استمرارکه خداوند و جهان پاسخ میدن و خداوند هدایت میکنه اشخاصی رو به سمتم که عاشقانه خودشون میخوان بیان پیشم و ازخدماتم استفاده کنن…بدون تقلا…بدون زجر…به راحت ترین حالت ممکن…
1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
وقتی که ازسالن نزدیک خونمون زدم بیرون و رفتم توی بهترین منطقه شهرم بایه سالنی همکاری کردم درحالیکه من هنوز حرفه ای نشده بودم توی فن سازی و خیلی ازاستایل ها ایراد داشتم که با تمرین فن سازی و دیدن ویدیو ازیوتیوب و تمرین کردن روی صورتک رفتم و برای مشتری اون چیزی که میخواست رو زدم اونم برای اولین بار درحالیکه با ترس پنس گرفتم دستم ویدیو توی یوتیوب و تلگرام به خودم یادآوری کردم و انجامش دادم یادمه وقتی مدیرسالن گفت تاحالا این استایل مژه رو کارکردی میتونی؟گفتم اره انجامش میدم میتونم درحالی که من برای اولین بار داشتم این استایل کارمیکردم و مشتری راضی راضی ازپیشم رفت و درسته اولین بار بود ولی عالی انجامش دادم و من توی شرایطی رفتم که پول اسنپم تااونجارو نداشتم و دوبارسوارمیشدم مسیر و که پول اسنپ ندم و همه میگفتن سختت نیست؟اذیت نمیشی اینطور؟اونجت میموندی بهتر نبود؟
ومن باخودم تکرارمیکردم نه عاطی باید انجامش بدی کم کم پیش برو الان بهای خواستت روداری میپردازی و کم کم تکامل طی میکنی و بهتر و بهتر میشی.
من بعد ازاون خیلی پیشرفت کردم و با سالن های دیگه همکاری کردم و دستم روون ترشده کارام تمیزتروحرفه ای ترشده خداروشکر.
یکی دیگه ازموفقیت هامم کارکردن بودن توی شرایط وخانواده ای که بشدتتتت مخالف کارکردن دختر بودن و وقتی دخترای فامیلمون میرفتن سرکار کلی پشتشون حرف میزدن که چیه نون شب نداری بخوری که میذاری دخترت بره سرکار و…
ولی ادامه دادم و روی خودم کارکردم و من تغییر کردم که نتیجه داد من درونی تغییر کردم که تبدیل شدم ازدختری که اجازه نداشت تنها بره تا سوپری سرکوچه و با هزارتا ترس میرفتم تا سوپری که نکنه داداشم ببینه بیرونم وچیزی بگه…من تبدیل شدم به دختری
که هرروز خودم تنها میرم سرکارم و شبم تنها برمیگردم و گاهی بادوستام میرم بیرون و بابام و داداشم و مامانم دلشون نرم ترشده و دیگه بهم گیر نمیدن و من الان دارم آرزوی چندسال پیشم رو زندگی میکنم خدایاشکرت.
2. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
اوایل تغییراتم من فقط ارزوم این بود که کارکنم و الان که شروع کردم کارکردن انگار استپ شدم و من فکر میکردم کارمیکنم و سالن مشتری میده و … ولی من فهمیدم بخاطر شرایط مالی بدی که توش بزرگ شدم من بشدتتتت باورهای نامناسبی راجب ثروت دارم و عین ترمز عمل میکنن و من بزور پولی میسازم که فقط نیازهای اولیم رو بزور کفاف میده و برای بقیه خواسته هام پولی نمیمونه…دقیقا مثل بابام که فقط پولی داشت که بتونه نیاز اولیمون مثل غذا خوردن رو بده و من بچه تر که بودم باید چندین ماه باید صبر میکردم که بتونه برام یه کفش بخره و یا یسالی از عیدهم که همه لباس جدید داشتن من هیچی نداشتم و باید با لباس قبلی هام سر میکردم و برای همون اون عید رو باشون بیرون نرفتم و بهونم این بود که دوسندارم برم و بافامیل حال نمیکنم و…
من 20 سال با نیست نداریم کمه نمیتونم برات فراهم کنم و… بزرگ شدم پس اینکه انقدر توی نتایج مالی دارم لاک پشتی پیش میرم هم طبیعی چون من هرچقدر کارکنم باز ریشه های کمبود درونم هست و اگر بازتغییر درونی میخوام باید مثل همون اوایل تمرکزی کارکنم و این دوسه تومنی که دارم با این باورهای داغونی که بعد این همه یکوچولو بهترشدن، ایندپولم میسازمم عالیه پیشرفته و من یه روزی داشتن این پول و ساختن این پول آرزوم بوده.
باید همونطور که با شور و شوق برای کا کردن اقدام میکردم برای پول ساختنم اینکارهارو کنم من برای کارکردن بدون توجه به نتیجه و حرف بقیه فقط قدم های کوچیک برداشتم برای نتایج مالی هم باید اینکاراروکنم و من برای کارکردن برای برای یذرههه نتیجه کلییی خوشحال میشدم و سپاسگذاری میکردم چندصفحه راجبش مینوشتم ولی برای پولی که الان دارم مسازم سپاسگذارنیستم و ناراحت میشم که چرا انقدر دارم کم پول میسازم درحالی که اگر سپاسگذار همین مقدار پول باشم خداوند چندبرابرش رو وارد زندگیم میکنه.
من برای کارکردن قدرت رو ازخانوادم و عوامل بیرونس گرفتم و دادم به خانوادم ولی برای پول ساختن بشدت به عوامل بیرونی مثل قیمت خدمات سالن مکان سالن مدیر سالن پیج کاری خودم پیج کا ی سالن و…بشدت قدرت دادم و منتظر نتیجم درحالیکه من باید قدرت رو ازهمه اینا بگیرم و بدم دست خداوند دست خداییی که دست اوم بالای همه ی دست هاست بایدقدرت رو ازهمه بگیرم همونطور که قدرت رو ازبابام از داداشم گرفتم و دادم به خدا الان باید قدرت رو از پیج کاریم ازسالن و…بگیرم و بدم به خدا.
خداچطور قراره مشتری بیاره به کسب و کارم؟نمیدونم
ازچه راهی مشتری میاد برام؟نمیدونم من فقط مطمئنم که مشتری میاد برام
چطورقراره مشتری ها بامن اشنا بشن؟نمیدونم فقط اونا نیاز دارن که مژه هاشون رو خوشگل کنن و خداوند هدایتشون میکنه به سمت من
چندتا راه هست که خدامشتری بده بهم؟هزاران هزاران راه که نباید اصلا ذهنم رو درگیرش کنم و ذهنم رو محدود نکنم به راه هایی که توذهن کوچیک و محدود من هستن
آخیش الان ذهنم اروم گرفت خدایاشکرت بابت این آگاهی ها
ردپا ازقسمت پنجم تغییر را درآغوش بگیر
سلام به استاد عزیزم، مریم جان و دوستان خوبم
از روزی که این فایل به عنوان قسمت پنجم پروژه تغییر را در آغوش بگیر اومده روی سایت پنج بار گوش دادم و تا بار پنجم هنوزم یه چیز جدید درک کردم چقدر تک تک جملاتتون پر از درسه استاد، نمیدونم چجوری حسم رو بیان کنم.
آخرین درکی که من از این فایل داشتم این جمله از شما بود “ من هرگز برای اینکه یه چیزی رو بخرم چیزی رو نمیفروشم من باید خلق کنم” چقدر این حرفتون تکونم داد و من بعد از پنج بار گوش دادن این فایل تازه شنیدمش! من هر بار به یه چالش مالی برمیخورم ته ذهنم اینه خب اگر اوضاع خیلی داغون شد حداقل طلا دارم بفروشم! هیچوقت ته ذهنم نگفتم من باید خلق کنم، اصلا این جمله بدجوری به دلم نشسته! هزاران بار تکرارش میکنم تا بشه بخشی از ذهنم تا وقتی که مسئله مالی داشتم اولین چیز همین بیاد تو ذهنم، من باید خلق کنم! نمیدونم چجوری ازتون تشکر کنم استاد…
منم مثل منصوره جان وقتی مهاجرت کردم اعتماد به نفسمو از دست دادم، منی که تو ایران کسی بودم برای خودم، کار خودم رو داشتم، درامد عالی داشتم، زبان انگلیسی رو فول بودم، وارد آلمان شدم که اصلا زبانشو بلد نبودم نمیتونستم با آدما ارتباط بگیرم احساس ناتوانی میکردم، هیچ درآمدی نداشتم و وابسته به همسرم بود، مدرک تحصیلیم مورد تایید نبود و پروسه طولانی معادلسازی داشت و اینجوری بگم که بهاره همه فن حریف و موفق ایران شده بود بهارهای که توی آلمان هیچکاری از دستش برنمیاد چوت مهم ترین چیز یعنی زبان رو بلد نیست. باوری که اینجا بهم کمک کرد خودمو جمع کنم باور به قانون تکامل بود، همش با خودم میگفتم صبر کن تکاملت رو طی کنی مگه یه شبه انگلیسی رو فول شدی که میخوای یه شبه آلمانی یاد بگیری. برای درآمد داشتن اولین ایدهای که به ذهنم رسید زدن آنلاین شاپ بود، از ایران سفارش میگرفتم و میفرستادم براشون، خب درآمدش خیلی خیلی کم بود ولی برای من شروع مستقل شدن و وابسته نبودن به همسرم بود، روزی که به همسرم گفتم میخوام اینکارو کنم گفت اصلا روی کمک من حساب باز نکن! گفت اصلا چطوری میخوای جنس بفرستی ایران؟ گفتم نمیدونم راهش پیدا میشه، از صفر شروع کردم میرفتم تو فروشگاهها ساعتها عکس میگرفتم میذاشتم تا اینکه اولین سفارشاتمو گرفتم، شنیده بودم بقیه آنلاین شاپها از طریق مسافرهایی که میان ایران بار میفرستن ولی من نمیدونستم از کجا پیدا میشن! دو بار اول با پست فرستادم مشکل خاصی نبود جز اینکه دیر میرسید، یه روز یه نفر تو تلگرام برام یه لینک فرستاده بود نوشته بود سلام این لینک گروه باربری به ایران، باورتون میشه من اصلا نمیدونستم اون کیه؟ براش نوشتم سلام ممنونم شما؟ جواب نداد! خدای من الان دارم تعریف میکنم تپش قلب گرفتم… خداوند راهشو نشونمداد به همین راحتی! من فقط خواستم انجام بدم حتی وقتی همسرم گفت نمیشه سخته من کمکت نمیکنم! توی اون گروه مسافرهایی که جا داشتن و میتونستن وسیله بقیه رو ببرن پیام میذاشتن و من به همین راحتی پیداش کردم. خدا به همین راحتی هدایتم کرد….
همزمان با کار روی آنلاین شاپم زبانمم میخوندم، تا جایی که دیدم میرم بیرون میفهمم مردم چی میگن! راحت تر حرف میزنم استرسم کمتره و … ذره ذره تکاملم طی شد، بعدش به یه تضاد بزرگ خوردم که داستانشو تو کامنتای قبلیم گفتم این تضاد باعث شد مجبور بشم برم سرکار غیرمرتبط و اینم برام سود بود و سود! ارتباط با آلمانی ها زبانمو از این رو به اون رو کرد. کارهای معادلسازی مدرکمو انجام دادم، مدرک زبانمو گرفتم و از دو ماه دیگه کارم توی حیطه تخصصیم شروع میشه! همون انلاین شاپ رو دارم هنوز و درآمدش هر روز بیشتر میشه و به کمک مالی بزرگه برام.
هنوزم گاهی این افکار میاد سراغم که بهاره تو داشتی تو ایران به همه چی میرسیدی رها کردی اومدی آلمان ولی بلافاصله بعدش همین حرف استاد رو میزنم به خودم که منی که تونستم اون درآمد و اعتبار رو تو ایران بسازم هزار برابرشو اینجا میسازم.
استاد بعضی وقتا که فایل ها رو گوش میدم چه فایل های هدیه چه دوره ها یه لحظه حواسم پرت میشه عذاب وجدان میگیرم سریع میزنم عقب :))) میگم تک تک کلمههای استاد توش درسه من باید تک تکش رو با دقت بشنوم بعد بار چندم گوش میدم میگم عههه چرا من این تیکه رو قبلا نشنیده بودم! دوره های شما جادویی استاد، شما خود معجزه این تو زندگی من، هزار بار شکر بخاطر وجودتون.
به نام خداوند مهربانم
سلام به دوستان و استاد عزیزم
در مورد سوال اول
من سال91 درسم تمام شد و خیلی دوست داشتم کاری پیدا کنم و علاقه به تدریس داشتم در دانشگاه آزاد چند واحد به من دادن ولی حقوق ناچیزی داشت ولی دوست داشتم دو سالی تدریس کردم بخاطر بارداری دیگه دانشگاه نرفتم و دخترم دو سالش شد و من در روزمرگی زندگی غرق شدم دیگه خسته شده بودم به هر کسی غیر از خدا رو انداختم و نشد ولش کردم و یک روز به خدا گفتم من از تو کار میخوام تو تنها امید منی(من اون سال ها باورهای شرک آمیز زیادی داشتم) باورتون نمیشه یکساعت بعد همسرم اومد خونه گفت آزمون استخدامی آموزش و پرورش گذاشتن و شهر ما یک نفر رو میخواست و ثبت نام کردم و با شوق و علاقه درسها رو میخوندم و تو یک ماه که فرصت داشتم تمام موارد آزمون رو مطالعه کرده بودم و ته دلم میگفت میشه، خلاصه هرجا کم می آوردم همسرم امید میداد من باورهای الان رو که نداشتم اما امیدی ته دلم روشن بود، خلاصه جواب مرحله اول اومد و من قبول شدم جز سه برابر ظرفیت و بعد متوجه شدم بالاترین نمره رو گرفتم بعد مرحله دوم و سوم و گزینش و دوره عملی رو به ترتیب قبول شدم و استخدام شدم خیلی خوشحال بودم.
من واقعا با تمام وجود دبیری رو دوست داشتم و بهش رسیدم الان هشت سال گذشته و این یکی از خواسته هام بود که بهش رسیدم و فراموش کردم.
سوال دوم
یکسال هست که با آموزه های استاد آشنا شدم و خیلی از باورهای غلط گذشته رو بهبود دادم و هنوز دنبال باورهای مخرب دیگه هستم اینقدر زیادن که گاهی از خوندن کامنت دوستان میفهمم که منم دارم این باور رو و نمیدونستم.
خلاصه که الان به تضادی در مورد رابطه و شغلم برخورد کردم که هفته پیش تصمیم گرفته بود استعفا بدم با ورود به این پروژه تغییر متوجه شدم شخصیت من احتیاج به تغییر درست و حسابی داره و تا تغییر نکنم چیزی تغییر نخواهد کرد. به خودم از دیروز تعهد دادم باجدیت روی تمرینهای دوره ها کار کنم و امروز یه قدم کوچک برداشتم و دوست دارم هر روز بهتر از روز قبل باشم.
خدای بزرگم سپاسگذارم که بلاخره اومدم کامنتمو بنویسم
بعد از خوندن خیللی از کامنتای این فایل بی نظیر دائم ذهنم میگفت منکه دستآورد خاصی ندارم در برابر دوستان، اما سعی میکردم این نجوا رو خاموش کنم و توجه نکنم و برای خودم مرور میکردم موفقیت های ریز و درشتی که تاثیر زیادی روی زندگی من گذاشت
گاهی یک جسارت هایی نشون دادم قبلا که خیلی ها براشون عجیبه
داستان زندگی دوستانم چقدر بهم کمک کرد چقدر لذت بخشه اینکه بچه ها به اهدافشون رسیدن، یک نفر زبان دوست داشته و با تلاش فراوان تونسته تو یکی از بهترین آموزشگاه های زبان انگلیسی ایران تدریس کنه
یک نفر با همسرش مشکلی داشته و با آرامش حلش کرده
یک نفر با جسارت و ایمان از شهرستان مهاجرت کرده تهران
یک نفر مهاجرت کرده به خارج از کشور
یک نفر برای رسیدن به هدفش چندین کتاب قطور خونده و با تلاش های خیللی زیاد و پشتکار قوی سه بار امتحان داده و جا نزده
هر کامنت یک درسی داره! هر کامنت یک چیز رو خیلی واسم مشخص میکنه
که میشه برسی به خواسته هات!
انگار طرف مقابلم دائم میگه
نگا من تونستم، توهم میتونی
داستانم این بوده این جسارت هارو نشون دادم این ایمان رو داشتم، این کارارو کردم و رسیدم، اعتماد کردم و رسیدم و توهم میتونی!
خدایا شکرت
شاید چون از لحاظ مالی نتایج وارد زندگیم نشده کمی اعتماد بنفسم اومده پایین اما اجازه نمیدم این موضوع دائمی باشه و داغون ترم کنه! دنبال راه خل میگردم و میدونم خداوند راهم رو نشون میده
میدونم با وجود تمام تلاشهایی که میکنم میرسم به ثروت
میدونم با تمرکز زیاد، با قربانی کردن یکسری چیزها، با پیدا کردن باورهای مخرب که جلوی ورودی ثروت رو در زندگیم گرفته منم میتونم برسم به خواسته ام
بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود
من میرفتم آموزشگاه خیاطی ولی اونجا خیللی از الگوسازی هارو به ما یاد نمیدادند و نصفه نصفه کار میکردند، من یک مدت دیدم نمیتونم با این تدریس های به شدت قدیمی که لباسهایی که مورد علاقه من نیست ادامه بدم به هیچ دردی نمیخوره این کار برام و اینده ای ندارم، از طرفی دلم نمیخواست مثل دوستانم که میرفتند برای شومیز و بارونی و کت و… دوره مجزا برمیداشتند و دائم پول به دوره میدادند و لقمه آماده بدست میاوردند باشم، دلم میخواست خودمو وارد چالش کنم و یاد بگیرم الگوی همون تصویری که جلوم میزارن رو دربیارم
تصمیم گرفتم خودم الگوسازی تو خونه انجام بدم و این تصمیم رو فقط ده یا دوازده ماه بعد از اینکه خیاطی رو از صفرر صفرر یاد گرفته بودم و حتی بلد نبودم با چرخ خیاطی کار کنم گرفتم
و نتیجه شد بارونی ای که دلم میخواست بدوزم و الگوش رو خودم طراحی کردم و به شدتتت عالی شد
یک پیراهن ماکسی برای یک مجلس عروسی دوختم و خودمم باورم نمیشد چقدر عالی دوختم
یک پیراهن دیگه، یک کت دیگه و و و
و چیزی که خیلیی عاشقشم این بود که یکی از کت های کالکشن برند شنل که واقعااا عاشقش بودم و خیلی سخت بود رو تونستم الگوش رو طراحی کنم و بدوزم
و خب تمام این تلاشها با یک چرخ خیاطی قدیمی ژانومه بود تا اینکه خداوند بهم یک چرخ صنعتی به شدتت عالی زوجی داد
و یادمه یک زمانی آرزوم بود بتونم یک بارونی بدوزم، یک کت تمیز بدوزم
و حالا دارم یوتیوبم رو راه میندازم، آموزش الگوسازی هام رو در اینستاگرام گذاشتم، آموزش خیاطی هایی که با تلاشهام بدست آوردم رو در یوتیوب گذاشتم
و کارم رو میخوام در یوتیوب انجام بدم اون هم به صورت انگلیسی زبان
و خب چون تمام تمرکزم رو گذاشتم روی یوتیوب دائم ذهنم میگه چرا پول نیومد، چرا نتونستی پول بسازی،چرا نمیشه فلان فلان…
ولی این راه خیلی صبر میخواد
خیلی پیشنهاد شد بهم که برم مربی یوگا شم و دوره مربیگری بگذرونم و برم کار کنم اما هرچقدر فکر کردم دیدم نمیتونم بدون چرخم و الگوسازی و خلق لباس سر کنم، خیلی سردرگمم که الان برم دوره مربیگری یوگا رو بردارم یا همین راهمو ادامه بدم، بعد به خودم میگم ببین کدوم راهو دوست داری، دوتاش ثروت درش هست فقط تو باید ببینی کدومو دوست داری
حتی این موضوع هم یک داستان خیلی جالب داره، من حتی پول شرکت در کلاسهای ورزشی و باشگاه و… نداشتم
همیشه هم حسرت میخوردم چرا نمیتونم ورزش کنم مثل دختر داییم
اون هر دو روز یکبار میرفت باشگاه و هربار که میگفت دارم میرم تمرین من حسرت میخوردم و میگفتم بهش که منم میخوام بیام اما پولشو ندارم
بعد مدتی شروع کردم به دویدن
یادمه پارسال موقعی که برف میومد و هوا سووز سرما بود من داشتم تو پارک میدویدم، شروع کرده بودم و بدجور هم عاشق زمانای دویدن بودم
هرروز ساعت شیش میرفتم پارک با وجود مخالفت های پدرم که میگفت دختر نباید بره پارک و نباید صبح زود از خونه بره بیرون و…
یک مدت ترسیدم از دعواهای پدرم و نرفتم و بعد زمستون تموم شد، بهار شد و من برای تولدم مت یوگا خریدم
تصمیم گرفتم دوباره با جسارت بیشتر برم پارک و هرروز یوگا کنم
اینبار هم پدرم خیلی تهدید کرد، پدرم خیلی تعصبی و مذهبی هستن، همش میگفتن لباس هات مناسب نیست، تو فردا برو پارک ببینی چیکار میکنم و فلان و… تهدید پشت تهدید بود و من هربار طبق قوانین سعی میکردم احساسمو خوب نگه دارم و بغلش میکردم و باهاشون مهربون بودم و اصلا عصبانی نمیشدم با اینکه خیللی سخت بود
و ادامه دادم و ایمان داشتم و هربار موقع برگشت به خونه میگفتم من از هیچکس به جز خداوند نمیترسم، به هیچکس جز خداوند باج نمیدم، خدایی که برای من این راه رو چینده به راحتی میتونه دل بابامم نرم کنه، اجازه نمیدم کسی جلوی راهمو بگیره و.. دیگه تموم شد تمام اون بحث ها! دیگه هیچ حرفی زده نشد از سمت پدرم
حالا چندین ماهه هرروز دارم میرم پارک یوگا، و جالبه بازهم هربار میترسیدم برم جاهای شلوغ
آگهی تبلیغاتی ام رو در پارک انجام دادم و چقدر ارتباطات من خوب شد
ارتباطات من که خوب شد دوستانم زیادتر شد، منی که یک دوست هم نداشتم
تصمیم گرفتم بدون ترس از نگاه ها و حرف ها محدودیت ها با یک تیشرت کوتاه و راحت و البته جذب هم بود و لگ برم ورزش، دلم نمیخواست خودمو بپوشونم و موقع یوگا خیلی اذیت بودم پس تصمیم گرفتم برم پارک همون مکان شلوغ راحت باشم
و بعد برخلاف تصوراتی که داشتم خیلی تحسین شدم، خیلی تعریف کردند ازم و خیلی اعتماد بنفس من و ایمان من بیشتر شد
و حالا من از دختر داییم هیللی عالی تر یوگا میکنم، جوری که بهم گفتند بیا مربی شو
هد استند، صد و هشتاد درجه، حرکت کلاغ، شنا، پلانک و و و
دیروز یکی از حرکاتم رو عکسش رو برای دختر داییم فرستادم و ایشون گفت من اصلا باورم نمیشه تو انقدر سریع داری این حرکاتو میری، بازوهام رو نشون دادم و میگفت چطور ممکنه و…
و حالا با یک پسری آشنا شدم که به شدت عالی ورزش میکنه، اون هم فکر میکرد من چندین ساله ورزش کردم، خودش که پونزده ساله ورزش میکنه، و این شخص از طرف خداوند هدایت شد به سمت من
بهم یاد داد چطور هد استندم رو برم، بعضی حرکات رو که خیللی دوست داشتم یاد بگیرم رو یادم داد و خلاصه خیلی بهم کمک کرد
چقدر از همه نظر باعث پیشرفت شد این خواسته های کوچیک
یک مت یوگا و یک تصمیم
یک چرخ قدیمی و بدون هیچ پولی و عشق به یادیگیری
پس چرا نشه ثروت ساخت ازش، خیلی راحت میتونم از هنرم که خیاطیه و الگوسازیه پول دربیارم، هنوز یک ماه نشده یوتیوبم رو زدم پس انتظار نداشته باشم همین حالا پول ثابت وارد شه مثل کارهای دیگه
راستش نمیدونم، من تسلیم خداوندم! هرچی اون بخواد
هرچی اون بگه من میگم چشم
امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
قطعا در رابطه با کارم، اگر من مثل همون موقعی که الگوسازی رو یاد گرفتم، خودم شروع کردم به دوختن و تلاش بدون اینکه شک کنم، اگر همونقدر به خودم اعتماد کنم که میتونم از راه یوتیوب موفق شم میتونم به همون شدت پیشرفت کنم
چون دپرس شدنه باعث شده بود یک هفته فیلم اپلود نکنم، اما اگر جز اعتماد به خدا به چیزی توجه نکنم
جز اینکه میتونم هیچچچی نبینم میتونم حرکت کنم
راه و روش و مدل فیلمبرداری و نحوه فعالیت و… اصللا مهم نیست
مهم اینه من بتونم با همون پشتکار، با همون ایمان، با همون اعتماد بنفس که فلانی میره پول میده و لقمه اماده میگیره اما من خودم با تلاشم بدستش میارم و از اونم بیشتر میتونم بسازم بعدها، با این باور میتونم به شدتتت پیشرفت کنم
خدایا شکرت که تونستم بنویسم این کامنت رو برای خودم که هربار بیام بخونمش و یاداوری کنم
شاید باید حتی ویس بگیرم این کامنت رو و هرروز گوش بدم!
خدایا من ممنونتم