تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵ - صفحه 30


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

552 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مریم دستجردی گفته:
    مدت عضویت: 2122 روز

    بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِیمِ

    به نام خداوند بخشندۀ مهربان

    سوره بقره

    وَٱسْتَعِینُواْ بِٱلصَّبْرِ وَٱلصَّلَوٰهِۚ وَإِنَّهَا لَکَبِیرَهٌ إِلَّا عَلَى ٱلْخَٰشِعِینَ(۴۵)

    با صبر و نماز از خدا کمک بخواهید.البته این کارِ سختى است، مگر براى افراد متواضع

    ٱلَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُم مُّلَٰقُواْ رَبِّهِمْ وَأَنَّهُمْ إِلَیْهِ رَٰجِعُونَ(۴۶)

    همان کسانى که فکر مى‌کنند با صاحب‌اختیار خودشان ملاقات مى‌کنند و به‌سویش برمى‌گردند

    مفهوم صبر: ادامه دادن در مسیر صحیح با اشتیاق و امید

    /////////////////////////////////////

    سلام

    منصوره جان تحسینت می‌کنم برای این که انقدر زیبا با توکل و شورو شوق به خواسته‌هات رسیدی و مهاجرت کردی این قدم بزرگی هست آن هم در کشوری که زبانشان بلد نیستی.

    توقف داشتی اما این توقف باعث شد با قوانین رب آشنا بشی و راحت‌‌تر و زیبا‌تر مسیر پیش روت را با عمل به اگاهی‌هاش طی کنی.

    //////////////////////////////////

    1. بزرگترین یا عجیب‌ترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟

    خیلی دلم می‌خواست یکی گوشی داشته باشم که حافظه اش انقدر زیاد باشه که کلی فیلم و آهنگ و برنامه و بازی و عکس بتوانم داشته باشم چون گوشی قبلیم 5 دانه فیلم و چندتا آهنگ و یکی دوتا برنامه، سریع حافظه‌اش پر می‌شد و من باید پاک می‌کردم، هیچ پولی نداشتم، امکان خرید گوشی جدید هم تا سال بعدش اصلا نبود. شروع کردم به نوشتن راجب خواسته‌ام و سپاس گزاری بابت گوشی که دارم و یک مدت به گوشی فروشی‌ها می‌رفتم و قیمت می‌گرفتم و درخواست دیدن گوشی می‌دادم حتی گوشیم با گوشی برادرم با این که سطح گوشی من بالاتر بود عوض کردم و بعد یک مدت خاموش شد و دیگه روشن نشد با خودم می‌گفتم خیر هست این طوری شده و این نشانه خرید گوشی جدید هست. تا این که هدایت شدم به نوشتن یک قرار داد یک ساله با پدرم، من قبلا هم در کارها به پدرم کمک می‌کردم اما جزئی و بابتش پولی دریافت نمی‌کردم اما این بار به طور گسترده مسئولیت کار به عهده گرفتم با این که زیاد وارد نبودم اما با چنان شور و شوقی پیش رفتم که باعث شد کارهای دفتری راحت‌تر پیش بره و حساب و کتاب دقیق تر و بهتر محاسبه بشه. خلاصه آن سال موفق به گرفتن همین گوشی دستم شدم با همان ویژگی‌هایی که می‌خواستم و رنگ مورده‌ علاقه‌ام.

    دانشگاه رفتنم، بعد چندسال وقفه با وجودی که رشته‌ام در دبیرستان تجربی بود با چنان شورو شوقی راجب محیط و بچه‌های دانشگاه و اساتید می‌نوشتم و بدون کنکور چندجا درخواست دادم ترم مهر نشد.‌ بهمن دوباره فقط همین دانشگاه که هستم درخواست دادم و قبول شدم خیلی خوش‌حال بودم چون دقیقا همان جور بود که دوست داشتم و نوشته‌ام بود.

    جای که به خاطر مقایسه و ترس متوقف شدم و روند نزولی داشتم وقتی وارد رشته ادبیات نمایشی شدم با این که اولش کلی ذوق داشتم اما کم کم می‌دیدم بچه‌ها نوشته‌هاشان متفاوت و بهتر از من هست، سطح دانششان بیشتر هست نا‌امید شدم و دست از نوشتن کشیدم و با آن علاقه دیگه کلاس‌ها را دنبال نمی‌کردم. هر دو ترم معدلم بهتر از دفعه قبلش شد اما بعد امتحان‌ها به شدت سردرگم شدم که چی‌کار می‌خواهم انجام بدهم بعدش هم ایده‌هایی گفته شد اما من بهش عمل نکردم چون نشدنی می‌دانستم.‌ الان هم به همان شورو شوقی که برای خرید گوشی یا ثبت نام دانشگاه داشتم، نیاز دارم.

    نکته مهمش این جاست که تو هردو این خواسته‌ها و خواسته‌های دیگه که بهش رسیدم نشد برام کم رنگ بود با خودم می‌گفتم خیر هست خدا خودش کمکم می‌کند خودش هدایتم می‌کند.

    ایمان به قدرت بی‌نهایت رب + بخشندگی بی‌نهایتش داشتم ===> شور و شوق هم داشتم برای رسیدن به خواسته‌هام

    الان چند روز هست که این فایل گوش دادم. شده روزی یک دفعه اما کامنتی ننوشتم چون دوباره خودم را با بچه‌ها و نتایجشان مقایسه می‌کردم و می‌گفتم هیچ نتیجه‌ بزرگ و خاصی نگرفتم که بخواهم بگم از طرفی قدم‌هایی که عهد کردم را برمی‌داشتم اما انگیزه‌ام کم شده بود ( این فکر رسیدن به خواسته‌ام سخت و نشدنی در ذهنم می‌آمد) تا به لطف رب هدایت شدم به سمت گوش کردن فایل 8معرفی دوره قانون آفرینش و قسمتی از سریال سفر به آمریکا و گوش کردن چند باره معرفی این پروژه و آیاتی که آرامم کرد.

    خلاصه این وقفه باعث شد ترس و مقایسه را کنار بزارم و خودم را بیشتر از قبل آماده برداشتن گام‌های بعدی پروژه کنم و امیدم و انگیزه‌ام بیشتر شد.

    خوش‌حالم چون هیچ عجله‌ای ندارم و این بار خودم را سرزنش نکردم بلکه به دنبال اتفاقات و نتایجی که در این 19 روز گرفتم در حوزه سلامتی بودم و تحسین می‌کنم خودم را بابت قدم‌های کوچک و متوالی که در این مدت برداشتم، دوست دارم مریم تو شگفت انگیز هستی.

    الان هم هدایت شدم به سمت کار‌کردن روی رابطه بهتر و بهتر با ربم چون ضعف در این موضوع باعث توقف در بسیاری از نتایج‌ام شده به خصوص در حوزه سلامتی. خداجونم هدایتم کن بهتر از این لحظه قدم‌ها را محکم‌تر و با‌ایمان بیشتری بردارم.

    خوش‌حالم چون قدم به قدم هدایتم‌کردی، دل‌ها را برایم نرم کردی و نعمت‌ها و ایده‌هایی به من بخشیدی که مثل یک رویا بود، متشکرم رب العالمین ام .

    In God we trust

    یاحق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    مهسا سالاروند گفته:
    مدت عضویت: 1332 روز

    بزرگترین یا عجیب‌ترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظه‌ای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود)

    یادمه وقتی چندسال پیش برای کنکور آماده میشدم

    خیلی ها میگفتن ول کن قبول نمیشی ،،،،،عمرتو گذاشتی ول کن

    بارها شد که تو یه سری تضادهاااا شاید هرکسی جای من بود دوام نمیورد ولی من ادامه دادم ،،،،،بخدا قسم

    وقتی اولین قدمو برداشتم و حتی پول خریدن یه کتاب نداشتم ،،،،،خداوند درهارو برام باز کرد،،،،به واسطه یکی از دوستام با یه دختر خانم آشنا شدم که در سال پیش دانشگاه تهران قبول شده بود و چندین سال پیش معادل 20 میلیون الان شایدم بیشتر کتاب خریده بود،،،،،،من از هر کتاب چندین نسخه اونم بهترینشو داشتم ،،،،،،،یه روز رفتم دره خونشون گفت مهسا یه ماشین بگیر کتابارو ببر حس میکردم چند دونه باشن ولی اندازه یه اتاق کتاب تست بود اونم بهترینش خلاصه همه کتابارو بهم داد حتی یه خطم نزده بود توش و همه تست هارو قبلا تو کاغذ زده بود و کتابا تمیز بودن ،،،،انگار تازه خریده بودمشون ،،،،

    خلاصه خدا به جای یه شاخه گل یه دسته گل بهم داد ،،،،،،،شکر

    خلاصه برای کنکور شروع کردم خوندن و چنان با شوق میخوندم و با ذوق کتاباروورق میزدم من با عشق درس میخوندم و همینم باعث شد تو بهترین دانشگاه فرهنگیان قبول بشم اونم دبیری،

    من هدفم مستقل شدن بود و میخواستم از همون دوران دانشجویی حقوق داشته باشم و از همون روز اوب ک رفتم دانشگاه بهم حقوق دادن.

    با دست خالی ولی با امید تونستم و شد:)

    امروز در کجای زندگی‌تان (کاری، مالی، روابط) ایستاده‌اید که احساس می‌کنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟

    از نظر کسب و کار و ناز نظر مالی احساس میکنم ایستادم میخوام هدفمو بزرگ تر کنم و کسب و کار خودمو داشته باشم و آرزوی منم داشتن یه گالری و هدفم اینکه برند خودمو داشته باشم ،،،،من ظروف سرامیکی و سفالگری تازه دارم یادم میگیرم و کلاس میرم و واقعا از ته قلبم میخوام برای خودم کار کنم .

    میخوام یه برند جهانی داشته باشم و هرکسی ک ظرف و ظروفی که من ساختمو میخره بگه از فلان برنده ،،،،،

    این آرزو از بچگی تو وجودم بود،،،،همیشه دلم میخواست یه گالری داشته باشم ک چندین طبقه باشه ،،،یه طبقش برای آموزش

    یه طبقش فروش محصولاتم و برندم

    و یه طبقش فروش وسایل و ادوات هنری باشه برای کسایی که میخوان کار هنری شروع کنن…..

    دلم میخواد تو امریکا تو اروپا و کانادا شعبه از گالریم باشه و ظروف با برند اسم خودم که البته معنی اسمم مَه به معنی ماه ،،،،،میخوام این اسم پشت تمام ظروفم هک بشه مثه برند دنی هوم

    خدایاشکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    سلما مصدق گفته:
    مدت عضویت: 3060 روز

    سلام و درود به استاد عباسمنش عزیزم و همه دوستان عزیز هم فرکانسی

    چند سال پیش کلاسهای دانشگاهم تموم شده بود و فقط رساله ام مونده بود. اول تصمیم گرفتم توی همون شهر محل تحصیلم برم دنبال کار ولی بعد احساسم و نشانه‌ها بهم گفت باید مهاجرت کنم.

    تمام کتاب‌ها وسایل و زندگیم رو رها کردم و تمام پلهای پشت سرمو خراب کردم و مهاجرت کردم به تهران.

    قبلا توی اینستاگرام با خانم و آقایی آشنا شده بودم که در حوزه کاری من خیلی آدمای موفقی بودن. یک بار دیدم که به یه نیروی کار نیاز دارن و من بهشون پیام دادم و درخواست همکاری دادم.

    خیلی دوست داشتم که روی پای خودم بایستم به همین دلیل به هیچکس از دوستام و فامیلم نگفتم که من دارم میام تهران.

    با یه چمدون لباس و لپ تاپم و حدود دو تومن پول اومدم تهران و اول توی یک مسافرخونه ساکن شدم.

    هر روز هم دنبال کار میگشتم و هم پانسیون. یه روز احساس کردم که نیاز به کمک دارم.

    حسم گفت از یکی از فامیلهام کمک بگیرم. با هم رفتیم دنبال پانسیون و خداروشکر یک پانسیون خوب پیدا کردم.

    همون شب اول که در خوابگاه ساکن شدم همون کاری که چند روز قبل مهاجرتم درخواست همکاری داده بودم جور شد.

    پانسیون به محل کارم نزدیک بود و خیلی از لحاظ رفت و آمد راحت بودم.

    حقوقم نسبت به کاری که در شهر قبلی داشتم 3 برابر بود و از همون ماه اول هر ماه افزایش پیدا میکرد.

    9 ماه تو این کار بودم در این مدت از پدرم کمک مالی نمیگرفتم و کاملا مستقل بودم.

    زندگی در پانسیون سختی‌های خودش رو داشت ولی در کل خیلی احساس خوبی داشتم. میتونم بگم این 9 ماه واقعا بهترین دوران زندگیم بود. از کارم بشدت لذت می‌بردم. خودم تنهایی بعد از تایم کاریم بیرون میرفتم و خیلی بهم خوش می‌گذشت. واقعا تجربه و خاطره فوق‌العاده‌ای بود.

    دوست دارم این بار هم که میخوام دوباره مهاجرت کنم همین الگو رو بیاد بیارم و به خودم بگم اگر من تونستم یکبار مهاجرت کنم و درها برام باز شد و همه چیز عالی پیش رفت باز هم میتونه اتفاق بیفته.

    فقط باید مثل دفعه قبل پا بذارم روی ترسهام و باور داشته باشم که کم کم توی مسیر هدایت میشم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  4. -
    فرشته کوهستانی گفته:
    مدت عضویت: 1601 روز

    بنام الله یکتا

    سلام و هزاران سلام

    این داستان فوق العاده بود

    چقدر خوشحالم که تونستم قدم های این دوست عزیزم رو بشنوم

    اینکه ناخودآگاه دنبال گالری بودند بدون اینکه پول داشته باشند

    باعث شده که شرایط برای داشتن بهترینها براشون مهیا بشه

    حس میکنم که ریزش این دوست عزیزم برای خود کم بینی هستش

    و چه بسا چون ایشون بعد از مدتها بهترین بودن تو مسیر بودند ….و الان که کسی کامل تر از خودشون دیدن باعث شکستشون شده چون دیگه اون حس کمالگرایی رو نتونستن اغوا کنند

    کسی که تونسته یبار بسازه…دوباره هم میسازه

    کافیه اون ایمان و اعتقاد بیاد تو قلبش

    دوست عزیزم …من ایمان دارم که یه روز جزو نقاش های برتر ایتالیا خواهی بود

    پس نترس و قدم اول و بردار…گامهای بعدی بتو گفته خواهد شد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  5. -
    فاطمه گفته:
    مدت عضویت: 2545 روز

    به نام خداوند هدایتگر

    سلام به استاد عزیزم و مریم بانوی شایسته

    و سلام به همراهان این مسیر زیبا

    بله من هم مثل منصوره عزیز همین اتفاق برایم رقم خورد در سن نوجوانی حدود 24 سال پیش تصمیم رو گرفته بودم که باید به استقلال مالی برسم دیگه وقتشه که دنبال کارمورد نظرم بگردم و مشغول شم تو یک شرکت معتبر و بزرگ با همکارانی عالی یادمه در هفته حدودا 5 روزش رو میرفتم روزنامه می‌گرفتم و جویای کار بودم قسمت نیازمندی ها بود اسمش چقدر از تلفن های باجه ای تماس گرفتم به شرکت های مختلف چقدر برای مصاحبه به مسیرهای دور از خونه میرفتم و چقدر هر بار که برای مصاحبه میرفتم خواسته هام واضح تر میشد که چی میخوام دیگه مسیر طولانی دور رو نمی‌خواستم ،شرکت های کوچیک رو نمی‌خواستم مشغول بشم از همه جهت میخواستم عالی و معتبر باشه یکی دوتا همکار نمی‌خواستم محل کارم رو یک فضای بسته و دلگیر نمی‌خواستم پرسنل با شخصیت و مؤدب دوست داشتم داشته باشه ،خلاصه اینقدر رفتمو اومدم برای مصاحبه تو شرکتهای مختلف که هر بار خواسته هام واضح تر شد شور و اشتیاق بیشتر یه حسی نمی‌ذاشت مایوس بشم اگر یه روزی روزنامه نمیگرفتم مدام احساس میکردم اتفاقا شاید همون روز یه آگهی عالی داشته باشه و من نبینم و همین حس هر روز موتور حرکتم شده بود تا اینکه پولهای هفتگی که از پدرم می‌گرفتم دیگه کفاف هر روز روزنامه و تلفن هزینه های رفت و آمد برای مصاحبه رو نمی‌داد ولی من مصم تر از قبل جویای کار بودم یه ایده اومد تو ذهنم که برو از مغازه سر کوچه خونه که یه آقای باشخصیت هست و اشتراک هر روزه روزنامه داره همون صفحه نیازمندیها رو فقط در حد یکساعت بگیر بخون یا اگه تلفنی خواستی یادداشت کن برو بهشون برگردون و همین کار رو انجام دادم دیگه هزینه هر روزه روزنامه خریدن حذف شد و این خیلی خوب شد برام و دیگه برای هزینه های دیگه کم نمیاوردم یه روز خیلی ناباورانه یه آگهی دیدم نزدیک خونه مون که میشد پیاده رفت تماس گرفتم و وقت مصاحبه وقتی رفتم دیدم یک صف بزرگی از خانوم و آقا تا اینکه نوبت من شد اصلا باورم نمیشد خدای من چه شرکت بزرگی همینطور که میخواستم رفتم داخل فرم پذیرش رو با احترام بهم دادن چقدر همه باشخصیت بودن همون‌طور که میخواستم خدایاشکرت بعد از دقایقی که پر کردم گذشت و گزینش شدم رفتم برای مصاحبه داخل دفتر کاری شرکت به به چه محیط تمیز و بزرگی خدایاشکرت و من بعداز ماهها به استخدام همون شرکت درومدم چقدرررر برام لذت بخش بود از بهترین شرکتها در سطح شهر و کشور بود با حقوق و مزایای عالی چقدرررر بیشتر اشتیاق داشتم برای ادامه کار چقدر در اون مدت چند ساله لذت بردم از شغلم از محل کارم از همکاران از درآمد عالی م و همه اینها رو وقتی الان فکر میکنم مدیون لطف خدا و همون باورهای درست و شور اشتیاقم هستم بله استاد دقیقا درست می‌فرمایید شور و اشتیاق کل قضیه است دیگه ازون روز تا حالا من با کارهای مختلفی مشغول شدم ولی اون روزها دیگه برام اتفاق نیوفتاد چقدر اون خواستنه شفاف و واقعی بود ولی دیگه ازون به بعد دیگه اون حس رو در خودم ندیدم باید اون شور رو در خودم زنده کنم با یادآوری با نوشتن با صحبت کردن من اون روزها رو در رابطه با کار جدیدم می‌خوام دوباره تجربه کنم از خداوند وهاب کمک می‌طلبم

    خداوندا تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میخواهم

    ممنون از استاد عزیز برای یادآوری موفقیت های گذشته و اعمال آنها در زندگی امروزه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  6. -
    خاتون حاجی وند گفته:
    مدت عضویت: 2243 روز

    سلام استاد نازنینم سلام عباسمنشی های بی همتا

    پاسخ من برای این تمرین

    بزرگترین یا عجیب‌ترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟

    وقتی بخاطر همسرم ناچار شدم از شهر بزرگ اصفهان مهاجرت کنم به حومه

    جایی که جمعیت و امکانات محدود داشت

    سال 97

    نجوای شیطانی می‌گفت تو کارمند بودی در یه شرکت بزرگ

    اینجا هیچ شرکتی نیست

    هیچ شغلی برای تو نیست

    بچه داری و کسی نیست اونو بسپاری بهش

    اما من نوشتم درخواست کردم تصویر سازی کردم

    با همون امکاناتی داشتم یعنی یه کامپیوتر

    بصورت آنلاین پایان نامه تایپ میکردم

    و بعدش هدایت شدم به یه سایت اینترنتی که الان مدتهاست براش تولید محتوا میکنم و دریافتی هام روز به روز بیشتر میشه

    چون باور کردم میشه براحتی پول درآورد

    امروز در کجای زندگی‌تان (کاری، مالی، روابط) ایستاده‌اید که احساس می‌کنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟

    در این سالها آرزو داشتم به شهرم برگردم

    اما شور و اشتیاق نبود

    چون حس قربانی بودن کمی در من رخنه کرده بود

    اما الان که دارم باز روی خودم کار میکنم بشدت مشتاقم و می‌دونم که میتونم برگردم

    مثل زمانی که فکر میکردم نمیتونم شغلی پیدا کنم

    اما با کار کردن روی باورهای لیاقتم تونستم و براحتی جذب کردم

    پس پیدا کردن یه جای خوب در اصفهان حتی بدون کمک همسرم می‌تونه برام اتفاق بیفته

    همسرم قصد اومدن با من رو نداره و من آنچنان تمایل و اشتیاق برای برگشت و حرکت های بزرگ هستم که میخام تنهایی انجامش بدم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  7. -
    فاطمه گندمکار گفته:
    مدت عضویت: 2157 روز

    سلااااام

    وااقعا تبریک میگم به منصوره عزیز. به شجاعتی که به خرج داده و توی دورانی که ملت آرزوی قبولی در رشته حقوق و داشتن،بعد از فارغ التحصیلی به سمت وکالت نرفته و دنبالش علاقش رفته.

    بدون هیچ پشتیبانی اما خدا باهاش بود

    با دست خالی حرکت میکرده فرکانس میفرستاذه و خدا راه و براش باز کرده

    و معجزه رخ میده

    برای رسیدن به موفقیت باید موفقیت های گذشته رو به یاد بیاریم و به یاد بیاریم که چگونه با چه باورها و عملکردی به اون نتیجه رسیدیم،همونا رو دوباره انجام بدیم.

    در حال حاضر دارم با شوق قدم برمیدارم،دارم هر روز تو پیج اینستا فعالیت میکنم و مخاطب جذب میکنم.علاوه بر اینکه دارم درس میخونم و جزو رتبه های برتر دانشگاهم.

    رشتم و خیلی دوست دارم ادامه تحصیلم خیلی دوست دارم اما بیشتر از اونا عاشق معلم بودنم. عاشق اینم که با روحیه مثبت و امیدواری که دارم همراه با علم شیمی به بچه ها کمک کنم عاشق شیمی بشن و با اعتماد به نفس باشن. چون الان بچه های کنکوری خیلی ناامیدن!

    تو دوره ای که همه میگن معلمی حقوق نداره من میخوام برم سمتش چون من باور دارم این منم که دارم پول میسازم. و معلمی مثل همه شغلای دیگه و به اندازه اونا پتانسیل پول ساختن داره.

    الان برای فعالیت تو پیج کارایی که باید انجام بدم:

    هر روز سوال حل کردن

    پستای بیشتری گذاشتن

    عدم توجه به تعداد ویو و فالوور

    همواره پرسیدن سوال” چطور بهتر؟”

    زمانایی که احساس نزدیکی بیشتری به خدا میکنم:

    شکرگزاری های آخر شب

    دیدن زیبایی ها و تحسینشون و ذوق کردن براشون(عین بچه ها)

    صحبت کردن کلامی با خدا در روز .شده حتی از برنامه های روزم بگم و ازش کمک بخوام

    زمانایی که روابط بهتری دارم:

    اخلاق خوبی دارم و خوشرو هستم

    احترام میذارم به همه

    تحسین آدما

    حرف نزدن راجع بهشون و قضاوت نکردنشون

    عزت نفس داشتن و دوست داشتن خودم

    اولویت بودن زندگی و برنامه خودم

    فعلا همینا یادم اومد

    همینا هم خیلی هنر میخواد عمل کردن بهشون ایشالا خدا هممون و هدایت کنه

    خداوندا هدایتمون کن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  8. -
    کاویان تیموری گفته:
    مدت عضویت: 185 روز

    سلام

    من درسال 98 شمسی البته بدهکار شدم

    دقیقا با شرایط امروز خودم

    هیچی نداشتم ی واحد که اندازه یک پنجم بدهی من بود و فروختم شروع کردم دوباره کار کردم بعد تقریبا دوسال صفر شدم و شروع کردم به کار دوباره

    و یا لحظه ای که داشتم کاسبی شروع میکردم و از کارمندی و ویزیتوری در اومده بودم

    از یک انبار شروع کردم که انبار ی نفر دیگه بود و من به اندازه دو تا پالت ازش اجاره کردم

    و لب تابم حتی دفتر نداشتم بزارم روی کارتن ها میزاشتم و فاکتور میزدم

    الان تو ی کشور دیگه اومدم همه اش میگم اینجا شروع کنم یا برگردم

    ترس هام نمیزاره برگردم

    و اصلا تصمیم برگشتن هنوز تو ذهن خودم تصمیم منطقی نیست .

    از کجا اینجا شروع کنم

    اول الان دارم زبان یاد میگیرم و باید کاری کنم زبان نخواد فعلا

    ولی وقتی دارم به این فکر میکنم که باید از اول دوباره شروع کنم هیچ انگیزه و شور و شوقی ندارم

    کاملا بی هدف و انگیزه شدم در مورد کار البته

    هر روز هم دعا میکنم خداوند راهی برام باز کنه یا شور و اشتیاق و فرصت دوباره به من

    یا اگر قرار نیست اینجا باشم نمیدونم واقعا

    تصمیم گیری و شروع دوباره

    اشتیاق و انگیزه و امید تو خودم دوباره پیدا کنم

    یادم میاد اون موقعه ها این قدر شور و شوق داشتم صبح ها 5 صبح بیدار میشدم

    دوست داشتم اولین نفر بازار باشم

    زود تر از همه باز،کنم

    برم دنبال مشتری

    همیشه میگفتم من بهترین مشتری ها میام سمتم

    من سود میکنم

    من دنبال بار میرفتم

    دنبال قیمت ها بودم

    امروز چند

    چطور بفروشم

    چی و به کی بدم

    الان احساس میکنم خیلی پیر شدم

    یا شاید دیگه فزصتی نیست

    احساس بی مصرف بودن دارم

    خیلی حرف دارم

    از خدا میخوام کمکم کنه

    که کار هیچ بنده ای نیست الان کمک کردن به من

    ممنون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  9. -
    کورش گفته:
    مدت عضویت: 1704 روز

    با سلام و عرض ادب خدمت ستاد عباس منش و سرکار خنم شایسته و همه دوستان عزیز

    در خصوص این تمرین باید بگوییم که روزی که خداوند به من ایده طراحی سایت را الهام کرد دقیقا از روز بعد من شروع کردم همیشه و همه حال در این خصوص یک شور و اشتیاق خاص دارم و انصافا باید بگوییم که خیلی خیلی سپاسگذارم حضرت رب العالمین هستم که من را به این مسیر هدایت کرد الان خیلی خیلی از وضعم راضیم هر چند هنوز سایتم به در آمد نرسیده ولی اطمینان 100% دارم درآمد آن هم خواهد آمد در خصوص اینکه مسیر را فراموش کرده باشم خب نه چون میدونم هدفم و راهم چیه و برای رسیدن به اون واقعا کتاب می خواانم فیلم نگاه میکنم و تمرین میکنم و …

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  10. -
    مهناز اسکندری گفته:
    مدت عضویت: 2485 روز

    به نام خدا

    سلام به استادان گرانقدرم و دوستان عزیزم

    سال 1396 ، همسرم بعد از 11 سال کارمند رسمی بودن شغلشو رها کرد و من هم اصلأ مانعش نشدم و تمام دوست و آشنایان بهم میگفتن خب همسرت میگه از کارم میرم بیرون تو چرا جلوشو نگرفتی؟

    و من می‌گفتم خب وقتی خودش کارمندی رو دوست نداره چرا باید من اصرار کنم .

    از اون موقع تا الان خدا رو شکر ما خیلی تجربه کسب کردیم و واقعاً داریم لذت می‌بریم با اینکه تضاد ها هنوز هستن .

    الان خواسته ما خریدن یک خونه هست که داریم سعیمونو میکنیم و بقیه اش رو به خدا سپردیم که خودش برامون جور کنه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای: