این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/5.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-26 08:21:072025-10-31 00:14:46تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
در حالی که برای خدا حق گرا باشید به او شرک نورزید، و هر کس به خدا شرک ورزد، گویا چنان است که از آسمان سقوط کرده و پرندگان او را می ربایند، یا باد او را به جایی دور دست می اندازد ( حج 31 )
به نام پروردگاری که رحمتش بی اندازه است و مهربانی اش همیشگی
سلام به استاد جان و مریم جان و دوستای بهشتی قشنگم در این پروژه ی توحیدی جذاب
پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر، جلسه پنجم :
1.بزرگترین یا عجیب ترین موفقیتی که در گذشته ( حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ ( لحظه ای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
تو زمینه ی رابطه اگه بخوام بگم میتونم این مثال رو بزنم که من و همسرم به مدت 6 سال با هم دیگه دوست بودیم و خب اون موقع این تایم از دوستی اونم تو شهری که ما زندگی میکردیم (البته همسرم دومین سال آشناییمون دانشگاه تهران قبول شد و اومد تهران) خیلی عجیب و غریب و حرکت شجاعانه ای بود ولی خب ما با وجود چالش هایی که به واسطه ی اشتباهات خودمون واسمون ایجاد شد ادامه دادیم چون « شور و شوق و عشق داشتیم به رابطمون » با اینکه از هم دور بودیم، ولی با صبری که کردیم تونستیم به راحتی در بهترین زمان ازدواج کنیم و چون جهان دید که ما چقدر شوق داریم همه ی کارها رو واسمون آسون کرد و به راحتی ازدواجمون انجام شد و مثال بعدی که دنبالهی همین ماجرا هست اینه که من داشتم ارشد دانشگاه شیراز میخوندم و هنوز دو ترم از دانشگاهم مونده بود که تمام شه و بخاطر اینکه همسرم تهران بود و ما میخواستیم تهران زندگی کنیم جهان شور و شوق مون رو دید و دانشگاه به راحتی با انتقالی من به دانشگاه تهران موافقت کرد و من تونستم فضای دانشگاه تهران و استاد های اونجا رو هم تجربه کنم به لطف فضل بی نهایت خودش و اینقدررر نرم همه چیز واسمون پیش میرفت که حد نداره
مثال بعدی در مورد گرفتن خونه برای شروع زندگیمون بود که تو دل برف، وسط زمستون سال 96 ما داشتیم دنبال خونه میگشتیم و یه خونه رفتیم دیدیم و اصلااا مناسب نبود ولی من چون خسته شده بودم گفتم خوبه همین دیگه و خیلی هم خسته بودیم و آخر روز بود و هوا تاریک شده بود و پاهامون توی برف فرو میرفت و در این حین ما یه خونه ی دیگه از طریق اپلیکیشن دیدیم که شرایطش به ما نزدیکتر بود و گفتیم حالا بریم اینم ببینیم اگه خوب نبود همون قبلیه رو اجاره میکنیم و ما تماس گرفتیم با املاک و گفت مغازه بسته بخاطر برف سنگین و شما برین خونه رو ببینین اگه پسندیدین میام مغازه رو باز میکنم، ما هم گفتیم باشه و رفتیم دیدیم و خیلیییی خوب بود و من خوشحال بودم که تسلیم نشدیم و بخاطر خستگیمون اون خونه ی قبلی رو اجاره نکردیم و ما به مدت دو سال و نیم تو این خونه زندگی کردیم و خیلی خونه ی زیبایی بود و بعدش خدا جون برامون معجزه کرد بازم و بهمون کمک کرد که یه خونه ی بهتری رو بخریم و داستان خرید این خونه هم دقیقا معجزه آسا هست که ما فقط نصف پولش رو داشتیم ولی حرکت کردیم و گشتیم و گشتیم تا هدایت شدیم به خونه ای که مشخصاتش دقیقا مثل همون چیزی بود که میخواستیم و خودش پولش رو جور کرد تا قطره ی آخر و حتی فراتر از اون، و خودش دستاش رو فرستاد به کمکمون و کلی مثال دیگه هست که تو گام های بعدی مینویسم به امید الله یکتا
2. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
استاد جان راستش من الان به لطف آگاهی های ارزشمند دوره ی هم جهت با جریان خداوند، خیلی رها تر و انعطاف پذیر تر از قبلم، یعنی چی؟ یعنی اینکه الان خواسته هایی که تو قلبم شکل میگیره رو بهش نه نمیگم و بهش نمیگم بابا بیخیال مگه میشه؟ و اگه لازم باشه که قدمی براش بردارم انجام میدم (طبق ندایی که میشنوم) و نشانه ها رو دنبال میکنم و میگم نشانه اش اومده پس خودش هم تو راهه و من فقط باید مومنتوم مثبت رو ادامه بدم تا هم جهت بشم با جریانش و همش منتظر هدایت ها و نشانه ها هستم و تاییدشون میکنم و قدم برمیدارم در راستای هدفم و میدونم که پیشرفت انتهایی نداره ولی من اگه با جریانش یکی باشم بهشت رو هم در این دنیا تجربه میکنم ( که الان به لطف فضل بی پایانش دارم تجربش میکنم مدتهاست ) و هم در جهان بعدی که اونجا تازه جاودانه هم هست و خیلی خوش میگذره و باحاله و من هی اینو تو ذهنم بیشتر تکرارش میکنم که به قول شما تو جلسه ی آخر دوره ی هم جهت با جریان خداوند که گفتین : بچه ها پاداش موندن تو این مسیر رو واسه خودتون خیلییی بزرگ کنین و من و همسرم هی اینو تکرار میکنیم هر روز برای هر تصمیم و کارهایی که باید انجام بدیم و حتی کارهایی که نباید انجام بدیم
خدا جونم شکرت بخاطر یه صلاهِ ارزشمند دیگه، بخاطر اینکه بهم اجازه دادی صحبت کنم و به یاد بیارم نعمت ها و فضل بی پایانت رو
استاد جان ممنونم از شما و مریم جان که اینقدر کارتون درسته، عاشقتونم و چند روزه دارم تصور میکنم دیدنتون رو از نزدیک و هیچ ایده ای براش ندارم ولی نشانه هاش اومدن پس خودشم تو راهه، فقط من باید خودمو برسونم به اون مدار
استاد من روزی با تمام وجودم استادی در حد امام زمانم میخواستم وبرای مهم بود که با او در ارتباط باشم و سوالاتم را مطرح کنم چون واقعا میخواستم تغییر کنم هیچ چگونگی را هم نمیدانستم حقیقتا میخواستن خود امام زمانم استادم باشد من این خواسته را مطرح کردم و همان لحظه جهان پاسخگوی خداوند اسم سما را در گوش من زمزمه کرد اما در آن لحظه اصلا در مدار شما نبودم بعدا با طی تکامل به اصل هدایت شدم و با شما زندگی من تغییر کرد وحالا با ایمانی بیشتر از اول آشنایی مسیر را ادامه میدهم
سوال دوم
الان دقیقا در همان نقطه ای هستم که باید آن شوق دانستن اصل و بودن با صالحان را در وجودم زنده کنم وبا یک نیروی مضاعف مسیر جدید زندگیم را ادامه دهم و با تمام توان مومنتوم خواسته هایم را ایجاد کنم
استاد عزیزم و مریم بانوی مهربانم واقعا از شما عزیزان سپاسگزارم که دست هدایتگر خداوند در روی زمین هستید امیدوارم پاداشهای اللهی در دو سرا همراه شما باشد
بریم برای رد پای جدید و خوبی که امروز برام رقم خورد و ثبت این نعمتهای زیبای خداوند و پر کردن جعبه ابزارم برای روزهای اینده
امروز با شنیدن داستان منصوره جان و اینکه من دوتا پروژه لیاقت و تغییر را دراغوش بگیر باهم شروع کردم کاملا با دقت جلو میبرم متعهد شدم که کامنت ها رو بخونم کامنت بنویسم تا خوب درکش نکردم و تمرینات انجام ندادم و اینکه تا پیاده اش نکردم جلسه بعدی رو نرم امروز جلسه 5 که گوش دادم ( چند روز به خدا میگم نمیدونم چطور فقط میدونم درامد میخوام و تو بگو چه کنم منم بگم چشم) دیروز با همسرم رفتیم انبار رو مرتب کنیم چندتا محصول رو که من دوسال پیش کار فروششون رو انجام میدادم و تقریبا8 سال شغلم بود بصورت انلاین و دوسال پیش بخاطر بارداری و شرایطم کلا کارو گذاشتم کنار
خلاصه دیدم حدود 12 عدد ازشون دارم و تاریخ روی جلدشون گذشته بود یه حسی گفت برشون دار بیارشون خونه و منم گفتم چشم
صبح بهم گفت ازشون عکس بگیر بزار تو گروههای تبادل کالا که از قبل داشتیشون گفتم چشم
عکس گرفتم تو دوتا گروه قیمت نوشتم و گذاشتم
خداشاهده یک دقیقه نشد که چندین نفر همزمان پیام دادن ما میخوایم و دونفر گفتن همش رو یکجا میخواییم وااای خدای من اینها همه از فضل خداوند نیست پس چیه؟
اینها از یاداوری احساس لیاقت و ارزشمندی نیست پس چیه؟
سبحان الله به دلم افتاد با یکیشون شروع به چت کردن کردم و گفت من تاریخ مصرف گذشته بازم میخوام چی داری ؟. منم گفتم همینا دیگه ندارم
بعد یه صدا یهم گفت چرا بازم داری منم فکر کردم گفتم وااای راست میگی رفتم تو کمدم گشتم چندتا چیز پلمپ دیگه پیدا کردم بعد گفت فلان جا هم بگرد انجام داری باورتون نمیشه کلی محصول پیدا کردم فقط با چشم گفتن به الهام خداوند و قدم به قدم بهم گفت و منم عکس و قیمت دادم بغیر دو قلمش گفت همه رو میخوام سبحان الله
(البته توضیح بدم برندی که من کار میکردم ارایشی سوئدی که تاریخ روی جلد تمام شده اما تاریخ بازشدن و استفاده کردنش تا زمانی باز نشه شروع نمیشه که ما مشاورها برای خودمون و بعضی مشتریهای ثابت که میدونن داستان رو استفاده میکنیم هم قیمتش کمتره و هم خب کیفیتش خوبه ارزش داره)
خلاصه سریع گفت شماره کارت و در لحظه واریز کردن اینها همه از احساس ارزشمندی و لیاقت نیست از چیه؟
با این جلسه بهم یاداوری شد توانایی فروش و کار کردنم و کلی مشتری و سفارش چند سال قبلم و گفتم چرا دوباره نشه وقتی اون موقع تونستم تازه اگاهیی الان رو نداشتم فقط اشتیاق کار و داشتم و اصلا به بعدش چی میشه فکر نمیکردم پس گفتم الانم میشه خدایا تو بگو من انجام میدم
و با یه الهام خیلی لطیف و اجابت من رقم خورد اون معجزه که همش میگفتم از کجا شروع کنم من که الان توانایی مالی شروع رو ندارم و خداوند گفت و قدم به قدم هدایتم کرد و شددددد
و بعد گفتم خدایا حالا تو بگو که قدم بعد چیه و من سراپا گوشم و تحت فرمانت هستم و تسلیمم و فقیرم به هر انچه از سمتت به من برسه تو خودت مشتریم خودت جنس برای من هستی خودتم بفروش
و منتظرم با عشق و شوق که قدم بعد رو بهم الهام کنه و من اطاعت امر کنم
نمونش حدود ده سال پیش سال 93 بود که عروسی برادر دوستم بود و از من خواست که موهای خودش و خواهرش رو رنگ کنم و دکلره کنم
اونم تو خونه ی خواهرش که تو محله ی ما ست
ما رفتیم خونه خاهر دوستم حدود دو سه ساعت بعد عروس شون هم اومد و یه خانم دیگه که دوست عروسشون یود
و این نکته خیلی مهمه که خاهر دوستم همسرش قاری قران امامزاده محله
اون خانم که دوست عروس بود و من نمیشناختمشون بعد از اینکه دوستم معرفیشون کرد شنیدم که گفتن مربی رقص هست و اومده ب عروسمون رقص یاد میده و من چشمام شاخ شد رو سرم چون این محله اصلا اصلا اصلا اینجور چیزا قفل بود و گناه بینهایت فراوان نوشته میشد برای دنسر خخخخ من با اون خانم صحبت کردم و ب حیرتم افزوده تر شد
چون شوهر این خانم هم یکی دیگه از خافظان و قاریان قران بود و خود این خانم هم از خانواده مذهبی و چادری و محجبه
با این خانم صحبت کردم و ایشونم کامل برام شرح داد زندکیشو
گفت که من از فیلنهای ویدیویی رقص و شوهای معمولی می رقضیدم از بچگی دوست داشتم خیلی
بزرگتر که شدم ب سرم زد آموزشش بدم خونه مادربزرگم مادر پدرم مستاجر بودیم وقتی چهار پنج تا از دوستام اومدن خونه شروع کردیم که مادربزرگم بدو پرید تو خونه هر چی فحش خاهر مادر بود نثار من و شاگردا کرد و هزارتا هم لفظ زشت بهمون چسبوند و رفت
من کلی شرمند شدم
شب پدرم اومد و من خیلی گریه کرده بودم فهمید و مادرم براش توضیح داد و پدرم هم گفت من خونه رو عوض می کنم رفت با مادر صحبت کرد و خونه دیگه اجاره کردو خودش مادرم میرفتن سر کار و من تو خونه دوباره اموزش رقص رو شروع کردم و الان تیم دارم و ما می ریم مراسمات عروسی توی مناطق بالای تهران و اجرا می کنیم اونسال نفری ده میلیون تومن برای یکساعت اجرا دستمزد میگرفتن
این خانم میگفت پسر خاله من قاری قران بود اما وقتی شنید من تو چ زمینه ای فعالیت میکنم با من ازدواج کرد و بهم ازادی پوشش داد این خانم خیلی ذهنش قوی بود و خوب ووضیح میداد ک مادربزرگ من مذهبی یون خیلی ذهنشون درباره خدا و شادی و رقص مشکل داره و اشتباه براشون جا افتاده چونیگفت مادربزرگم همیشه بهم میگه تو جات تو جهنمه منتظر اتیش باش بخاطر رقص و پولی میکیری حرامه
اما من و همسرم اصلا اینجوری فکرنمیکنیم و کاملا برعکس میکیم خدا خیلی این کار رو دوست داه چون شاد کنندست خدا شاده
و بعدش هم گفت که من وو باشگاههای محل ب اسم اروبیک رقص یاد میدم و این درحالی بود که هیاتهای مذهبی وو باشگاهها میچرخیدن و پلمپ می کردن باشگاهی که رقص رو یاد میده
حالا برسیم ب فیلمهاییکه این خانم بهم نشون داد از اجراهاشون
من خیلی با اینهمه تک و تعریف منتظر حرکات شکیرا گونه و در حد مایکل جسکون و سایر دنسرهای معروف جهان بودم ولی واقعا وقتی فیلم اجراهاشونو دیدم ی لحڟه از تو دلم کم مونده بود بترکم نمیدونین چطوری سرخ شده بودم اما نمیتونستم قهقه بزنم
وای اون حرکات خیلی خیلی زیاد افتضاح اندر افتضاح بود جوریکه تو دلم میگفتم برادزاده من که چهارسالشه خیلی این حرکات رو عالیتر انجام میده
من همش منتظر ی صحنه بودم کت این تیم پنج نفره که مربیشونم وسط وایسادت بود لا اقل یکبار درست ومنظم باهم هماهنگ باشن ولی تماما یکی ب چپ چپ یکی ب راست راست مس چرخیدن ویکیم اون وسط دور خودش فر می خورد و من همه حرکات میدیدم جز حرکات رقص
حتی وقنی داشت ب عروس یاد میداد اون خانم هم صد بار ازش می پرسید اخرشم خودش حرکت رو بهتر انجام می داد من همینطوری با تعجب ب دوستم می کفتم واقعا این میره می رقصه با این تیم افتضاحش
و دوستم گفت خیلی درآمد داره منم همیشه می گم ی ادم معمولی از این بهتر حرکاتش نظمش ولی این خانمه اعتماد ب سقفه
بله درسته استعداد عامل نیست
این خانم تو ذهنش خودشو خیلی حرفه اس می دونست و تمرکزی اصرار داشت که بایداین حرکتو اینجوری انجام بدی حتی عروس بینوا برگشت گفت من چپدستم نمیتونم با دست راست حرکتو درست انجام بدم حرکتت چپ رو بهم بگو ولی این نمی تونست و میگفت با اعتماد ب نفس که همینی که گفتم خودت با چپ انجام باید بدی دیگه من که چپدست نیستم که
میخام بگم که دقیقا این خانم ب همون ی ذره مهارتش خیلی خیلی خیلی ایمان داشت و ایمان داشت و می کفت که ادم های زیادی هستن که همین مهارتم تو چشمشون طلاست و میگفت خیلی خدا دوستم داره
اون خانمه ذهنش پر بود از باورهای مناسب خودشم خبر نداشت منم گر گیجه بودم که پس این که چنگی ب دل نمیزنه چرا انقدر موفقه
الانا که با قوانین و باور آشنا شدم دلیلشو می تونم کمی بفهمم
راست میگن استعداد مهم نیست مهم باوره
کمالگرایی نکنیم همون مهارت کمم کلی خواهان داره و کلی پولسازه با همون شروع کن پول بساز و تو مسیر مهارتتو بالاتر ببر
ترمز اصلی باورذهنی تو و پول با خدا
تو و شغلت با خدا
هست
خدا فراوانیه سلامتیه شادیه حمایتگرته و همه ی نیکیهاست
خدارو درست تعریف کنی تو ذهنت خدا همون معنویات رو درست تعریف کنی تو ذهنت
خدا و قدرت رو درست تعریف کنی تو ذهنت
و ارتباط شغل و کار و پول وموفقیت و خاسته رو درست تعریف کنی تو ذهنت
پول فراوان میاد تو حسابت
خدا وهدایت رو درست تعریف کنی تو ذهنت
مشتریهای دلخواهت بینهایت میاد ب سمتت
فلیستجیبولی یعنی خدارو اجابت کنیم یعنی ب ذهنت بگو که خدا هم همینو میخواد یعنی با این خواستم ب خدا نزدیک میشم پیش خدا عزیز میشم ب معنویات نزدیک میشم اینجا هیچ مانعی نمیمونه بین تو و خواستت
1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
استاد من سال 85 در سن 21سالگی به خاطر انگیزه و شور وشوقی که داشتم تصمیم گرفتم مغازه لوازم یدکی موتورسیکلت بزنم چیزی بلد نبودم و اطرافیان میدونستند که من میخوام مغازه بزنم ومنو دست مینداختند ولی من اصلا اهمیت نمیدادم وبا وجود ثروتمند بودن پدرم رفتم 2تا جا کارگری کردم بدون مزدو کمتر از 2ماه بعد مغازه زدم و حتی یادم میاد وقتی تو دوران کارگریم مشتری میرفت قطعه ای میخرید من کارتون اون قطعه رو برای خودم نگه میداشتمدبه امید اینکه چند وقته دیگه مغازه میزنم وبا2میلیون نمیشد مغازه 35متری رو پر کرد
خلاصه که این کار رو کردم و خیلی هم موفق شدم جوری که 3تا انبار بزرگ داشتم و هر هفته میتونستم یه اپارتمان 60متری بخرم تازه نه با پول خودم بلکه چکی. ما دوماه جنس میاوردیم وبعدش چک 6ماه دیگه رو میدادیم
و روزی تقریبا 1تا1/500فروش داشتیم.
2. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید
و اما جواب سوال دوم
استاد من اون موقع یه انگیزه بیرونی سبب شد به اون جایگاه برسم و اون ذوق و شوق رو از خودم نشان بدم و موفق بشم
اما الان انگیزم درونیه و انگیزم خودمم فقط به خاطر خودم اینسری هم میخوام موفق بشم اتفاقا الان انگیزم کم نشده که بیشترم شده.چون تازه به وجود ارزشمند خودم پی بردم الان میخوام فقط و فقط خودم رو خوشبخت کنم.
به خاطر همین شب و روزم رو به هم دوختم و دارم فقط به خاطر خوشبختی خودم تلاش میکنم و خدا هم هرلحظه داره هدایتم میکنه.
و با دستانش بهم پیامهاشو میرسونه. امروز تو تمرین ستاره قطبیم از خدا یه درخواستی داشتم و ازش خواستم واضح باهام حرف بزنه و همون لحظه دوستی پیغام خدا رو برام تایپ کرد و رسوند و چقدر خوشحال شدم.
از خدا میخوام تو این راه ثابت قدم باشم و بتونم ذهنم رو کنترل کنم فقط به خاطر خودم
گفت : رو چه حساب داداش شما قهوه هاتو مجانی می دی؟؟
گفتم: هیچی… !چندتا قرص قبلا می خوردم ، الان مدتیه کم یاب شده ، اون قرص ها رو نخوردم … حالم خیلی خرابه ، براهمین به کلم زده قهوه ها رو مجانی می دم ….!!!
گفت: بابا دمت گرم … حلالت باشه ….
از دیروز توی بازار دهن به دهن می چرخه که : پاساژ ایمان یه قهوه فروشی باز شده قهوه هاشو مجانی می ده …. می گن یَک آدم باحالی هم هست که نگو….چقدر با عشق کار می کنی … پیش بند بستی ، دستکش دستت کردی ، چه باحال، در و دیوار رو مشکی کردی روش طرح زدی ، چه صندلی های باحالی آدم فکر می کنه بشینه روش الانه که بشکنه ، این پنجره ام که روبه چهار راه و نمای گنبد امام رضا ، چه حالی میده اینجا بنشینی و قهوه بخوری … حالا چرا اینجا اومدی مغازه گرفتی؟ می رفتی بالای پشتبوم مجتمع ، اونجا آدرسش سرراست تر بود…؟؟؟
گفتم : جایی که گنج هست آدرسش سرراست نیست ، اونی که دنبال گنج هست ، گنج شناسه ، می گرده ، پیداش می کنه …اونی که قهوه شناسه و قهوه خوره بو می کشه پیدا می کنه … اگه قراره خدا به خاطر اینکه آدرسم سرراست نیست روزی من رو قطع کنه ، اصلا اون روزیو ازش نمی خوام …
این دو روز به حدی شلوغ بود که وقت نمی کردم ظرف ها رو بشورم ، گروهی پشت کله همه میومدن …
اون دو روز خیلی توی کارم تاثیر مثبت گذاشت
از بازخوردهایی که می گرفتم نقاط قوت و ضعف کارم را می فهمیدم و با فهمیدن نقاط قوتم ، ایمانم محکم تر می شد و یقین پیدا می کردمکه کارم درسته فقط باید روی همین کار مسلط بشم و با فهمیدن نقاط ضعفم ، به سرعت بر طرفشون می کردم و دوباره که باز خورد می گرفتم می فهمیدم که اون نقطه ضعفم برطرف شده و توی نقاط قوتم قوی تر شدم ، طوری شده بودم که روز دوم با آرامش ، تمرکز و کیفیت بیشتر محصولات را آماده و هم زمان با مهمان ها صحبت می کردم ، قبلا نمی تونستم هم صحبت کنم و هم کار کنم ….
این دو روز باعث شد تا اعتماد به نفس و خودباوریم بیشتر بشه و بیشتر از همیشه باور کنم که محصولاتی که درست می کنم خوش طعم ، خوش عطر و با کیفیت هست و این موضوع شور و اشتیاق و انگیزه ام را برای ادامه مسیر بیشتر می کرد و به حدی خوشحال بودم و با ذوق کارم رو انجام می دادم که هرکسی میومد این رو احساس می کرد و می گفت : من به خاطر خودت میام ، از بس که با عشق کار می کنی …
از طرف دیگه این دو روز باعث شد تا همه اهالی اون منطقه من رو بشناسن طوری که وقتی شب می رفتم خونه یا صبح که میومدم مغازه ، اکثر مغازه دارها بهم سلام می کردن ، بانک می رفتم همه می شناختنم حتی ماشین پلیس از دور آژیر می کشید برام دست تکون می دادن
خلاصه اون دو روز هم با خاطره خیلی خوش و تجربه های عالی تموم شد.
صبح روز سوم :
انگار که یک فتح بزرگی را انجام داده بودم با یک شور و شوق و شادی متفاوتی از قبل،اومدم جلو در مغازه در رو باز کردم دستگاه ها و چراغ ها رو روشن کردم آهنگ رو گذاشتم و شروع کردم به کار ، جارو می کشیدم ، طی می زدم با دستمال شیشه ها و میز و صندلی ها رو تمیز می کردم
حدودا ساعت نزدیک ده که شد مشتری ها شروع کردن به اومدن ، یکی یکی، دوتا دوتا …
هفته به هفته مشتری هام بیشتر می شد و کارم رونق می گرفت .
الان کهدارم این آگاهی ها رو می نویسم یادم میاد ، اون موقع من نه تنها بهبودهایی که از قبل داشتم را تقویت می کردم ، بلکه هر روز یک بهبودی جدید ایجاد می شد ، ایده ها میومد و من اجرا می کردم
مثلا قهوه که می دادم یک شکلات با کیفیت کاکائو هم کنار فنجان می گذاشتم که این ایده خیلی مورد استقبال قرار گرفت
یا اینکه یکروز دیگه ایده اومد : یک تنگ بلوری که شیر کولمنی داشت شربت بریزم و مشتری ها بعد از قهوه ، خودشون برن هرچقدر که خواستن نامحدود شربت بخورن ، هر روز با طعم جدید ، یک روز طعم دارچین ، گل رز ، زعفران، کارامل و ….
اکثر مشتری ها چون کاسب بودن و نمی تونستن مغازه هاشون رو ببندن ، همش می گفتن : نمیشه قهوه برای ما بیاری ، اخه کسی نیست که مغازه رو بهش بسپاریم و بیایم
ایده اومد که سیستم دلیوری قهوه راه بندازم
ایده این بود که : یک جعبه ابزار خریدم ،یک تیکه اکاستیو ضخیم هم دادم به اندازه لیوان های کاغذی برش زدن
مشتری ها با واتساپ سفارش می دادن ، منم قهوه ها رو توی باکس می گذاشتم بدون اینکه سرد بشه یا بریزه به دستشون می رسوندم ، دستگاه کارت خوان سیار با خودم می بردم ، همونجا کارت می کشیدن
طوری شده بود که اول صبح تو راه که میومدم مغازه،کلی سفارش می گرفتم که باید براشون می بردم
این ایده باعث شد فروشم بیشتر بشه
تا اینکه یکی از بچه های تاسیسات مجتمع پسرشو آورد پیشم ، گفت: میشه پسر من اینجا کار کنه خیلی علاقه به قهوه داره ، حدودا 13 سالش بود
گفتم بله چرا که نه؟
از امروز دلیوری قهوه رو شما انجام بده هر لیوان قهوه که بردی تحویل دادی هزار تومان مال تو ، آخر هر روز تعداد رو می شماریم و پولش رو شب به شب بهت می دم ،اونم خوشحال و شاد قبول کرد . از همون موقع فرستادمش برای دلیوری ، چون هرشب بهش پول می دادم و باهاش تسویه حساب می کردم انگیزه پیدا می کرد که بیشتر کار کنه همش منتظر سفارش بود که ببره تحویل بده حتی وقتی که قهوه ها رو تحویل می داد ، می رفت از جاهای دیگه خودش سفارش می گرفت تا پول بیشتری به دست بیاره .
خلاصه این ایده هم باعث شد هم کار من راحت تر بشه هم فروش بره بالا .
کار به جایی رسید که دیگه مشتری ها توی صف وایمیسادن تا نوبتشون بشه قهوه بدم
موضوعی که خیلی برای مشتریام جالب بود وقتی میومدن اونجا و باهم راجع بهش حرف می زدن این بود که :
تو چکار می کنی که توی این جای پرت هر موقع ما میایم سرت شلوغه ، باید توی صف وایسیم ، ولی ما با اینکه مغازمون توی حاشیه خیابونه با چند میلیارد سرمایه هنوز دش نکردیم ؟؟؟
منم به شوخی بهشون می گفتم: به خاطر اینکه ساقی خوبی هستم جنس اصل دست مشتری میدم ، با جنسایی که موتوری ها می دن فرق می کنه ….
ولی حقیقتش این بود که من با یک ایمان و باور قوی هیچ وقت روزی از مشتری هام نمی خواستم ، از خدا روزی طلب می کردم
به این بیت باور به شدت عمیقی دارم :
هرکه روزی خود از غیر خدا می طلبد
چون گداییست که حاجت ز گدا می طلبد
به خاطر بهبودهای هر روزه ای بود که توی کسب و کارم و توی شخصیتم می دادم
به خاطر بهبودهایی بود که توی مهارتم در کارم بوجود می آوردم
هر روز یه راه جدید برای درست کردن محصولاتم امتحان می کردم تا هم سرعتم بالا بره هم کیفیت
تقریبا هر چند روز یکبار یک وسیله جدید می خریدم برای کارم
روحیه توکل به الله و نه من دون الله باعث می شد که به ایده ها افراد شرایط موقعیت ها و اتفاقات درست و هم جهت با خواسته هام هدایت بشم
چ باور های قشنگی یادم دادین وجودم لرزید از انرژی ک داشت اونجا ک گفتین:
گفتم : جایی که گنج هست آدرسش سرراست نیست ، اونی که دنبال گنج هست ، گنج شناسه ، می گرده ، پیداش می کنه …اونی که قهوه شناسه و قهوه خوره بو می کشه پیدا می کنه … اگه قراره خدا به خاطر اینکه آدرسم سرراست نیست روزی من رو قطع کنه ، اصلا اون روزیو ازش نمی خوام …
و چقدد قشنگ گفتی:
به این بیت باور به شدت عمیقی دارم :
هرکه روزی خود از غیر خدا می طلبد
چون گداییست که حاجت ز گدا می طلبد
کامنت شما پر از نشانه بود برام
حاوی پیغام خداوند رزاقم،
اینکه فقط از خودش روزی بخوام ،روزی من فقط پیش خودشه
چقددد شعر ابتدای کامنت تون و دوست دارم
چقد حس قشنگی منتقل میکنه و چقد زیبا قانون رو بهت یادآوری میکنه:
دیوانه و دلبسته اقبال خودت باش
سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش
بگذار حسودان همه عیب تو بگویند
باور نکن و دلخوش احوال خودت باش
یک لحظه نخور حسرت آن را که نداری
خوشحال همین چند قلم مال خودت باش
دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
اینگونه اگر نیست ، به دنبال خودت باش
پرواز قشنگ است ولی بی غم و منت
منت نکش از غیر و پر و بال خودت باش
صدسال اگر زنده بمانی گذرانی
پس شاکر هر لحظه و هر سال خودت باش
با تمام وجودم تحسینت تون کردم
و بهتون افتخار کردم دوست خوب من
چقد من خوشبختم ک اینجام و دوستان ارزشمندی چون شما دارم
کامنت شما بر ایمان من بسیار افزود و برای ادامه مسیر مصمم ترم کرد:))
چه کامنتایی مینویسین ، چقدر حس خوب ، ساده و بی ریا و پر از ایده ، من چون توی کسب و کار کافی شاپ کار میکنم لذت بیشتری بردم از نوشتتون ، خیلی قشنگ بود، پر از سادگی در عین حال ایمان بالا ، خیلی خیلی عالی بود مخصوصا اونجایی که از شربت نوشتین که به مشتری ها اجازه میدین خودشون شربت بریزن ، شربت با کیفیت و خوشمزه و هروز با طعم جدید عالی بود واقعا،
ان شالله که یروزی بشه که همه با عشق توی کسب و کارشون فعالیت کنند و عاشق کاری که انجام میدن باشن ، خدایاشکرت
اینقدر باعشقی که نتونستم جواب کامنتت رو ندم و تشکر نکنم ازت بابت این ایمان و انرژی خوبی که منتقل کردی
اینقدر خوب توصیف کردی کافه ات رو که تجسم کردم اونجا و اون حال و هوارو
عشقت به کارت و ایده هایی که دنبال کردی و نتیجه هایی که داری میگیری و احساس خوبت همه زنجیر وار بهم متصل هستند و عشق و صای وجود خودت باعث اینهمه نتیجه عالی توی زندگیت شده
خدارو شکر بخاطر وجود همچین دوستانیکه میشه کلی چیز ازشون یاد گرفت
ارزو میکنم همیشه همینجوری با عشق و حال خوب ثروت از سرو کلت بریزه پایین
خیلی سپاس گزارم بابت این فایل زیبا و از منصوره جان عزیز بخاطر این تجربیات فوق العاده اش. این فایل یک درس خیلی بزرگ برای من داشت اونم این بود که چطور ها رو کنار بزارم و به خدا باور داشته باشم که با هر روشی که شده من رو در مسیرم یاری می کنه. چون قبلا من از خودم خیلی این چطور ها رو می پرسیدم و چون جوابی هم براشون نداشتم خیلی زود ناامید می شدم و یکی از مشکلات اصلی من هم همین بود الان فهمیدم که به خدا باید اعتماد کرد چیستی و چطور ها رو باید کنار گذاشت هدایت ها و کمک های خدا با ذهن نمی شه حدس زد و فهمید.
1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ در سن 14 سالگی من شروع کردم به یادگیری برنامه نویسی و از یک سیستم خیلی قدیمی شروع کردم می رفتم اسم سایت ها و کلید های میانبر رو با مداد در گوشه مانیتور می نوشتم تا یادم بمونه هر روز من با شور و شوق مشغول یادگیری برنامه نویسی بودم هر روز من به کد نویسی می گذشت اصلا برام مهم نبود نتیجه می ده یا نه چقدر زمان می بره یا نه من به خودم قول داده بودم گفته بودم طاها تو باید توی این کار تا ته اش بریی بعد اش آروم آروم یه لپ تاپ عالی خریدم و بعد از تقریبا دو سال در سن 16 سالگی من به آنچنان مهارتی توی برنامه نویسی رسیدم که تونستم اولین پروژه کاری خودم رو بگیرم و درآمد کسب کنم و اصلا باورم نمی شد که خدا چطور این پروژه رو به طرز شگفت انگیزی به من هدایت کرد.
2. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟ الان در همین برنامه نویسی که ایستادم احساس می کنم نسبت به قبل شور و اشتیاق کمتری دارم انگاری که دیگه سر شدم و توی مدار موندم و رشد نکردم , هنوز هم وقتی به این فکر می کنم که برم وارد یک شرکتی بشم یا با برنامه نویس های حرفه ای کار کنم قلب ام از شور و شوق یادگیری چیز های جدید به تپش می افته یا زمانی که یک مبحث جدید رو می رم یاد می گیرم خیلی شور و اشتیاق دارم و یا زمانی که یک باگ رو در پروژه ها بر طرف می کنم اما موضوعی که مقداری اذیت ام می کنه اینه که مثل قبل تمام فکر و ذکر ذهن من برنامه نویسی نیست من قبلا شب تا صبح و صبح تا شب فقط به تنها چیزی که فکر می کردم برنامه نویسی بود ولی الان این طور نیست شایدم ها دارم زیاده روی می کنم , نمی دونم چون الان خیلی احساس بهتری دارم چون دارم اروم اروم رشد می کنم ولی قبلا هیچ کاری جز برنامه نویسی نداشتم , هیچ تفریحی , هیچ حس خوبی جز برنامه نویسی ولی الان من هم تفریح می کنم و هم لذت می برم و هم با عشق کارم رو انجام می دم و احساس ام هم خیلی خوبه فقط زمان کمتری رو نسبت به قبل به برنامه نویسی اختصاص می دم.
1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
یادم میاد خیلی کارهای عجیب و غریب می کردم مثلاً با دست خالی و فقط داشتن صد هزارتومان پول که اون هم مامانم فراهم کرده بود رفتیم یک خونه رو قولنامه کردیم به مبلغ پنج میلیون تومان حدودا سال 1381 بود و واقعاً نمی دونستم می خواد چی بشه فقط 1/5 میلیون پول رهن خونه دست کسی داشتیم حقوق من حدوداً ماهیانه 750 هزارتومان بود و همسرم جایی کار نمی کرد هنوز و فقط به همراه مادرم چون خیلی دل و جرات این کارها را داشت رفتم و قولنامه را امضا کردم و قرار بود حدودا بیست روزه تسویه حساب کنیم،،
هدایت هایی که شدم :
همسر خواهرم سه میلیون وام بیکاری گرفته بود که دادش به ما تا بعد بهش بدیم و خلاصه تا زمان مقررش تسویه شد هر چند بخاطر باورهای نامناسبی هم که داشتم خیلی سختم شد تا پولش را پرداخت کردیم اما خداروشکر اتفاق افتاد و ما با صدهزار تومان مادرم اتفاقاتی افتاد که خانه دار شدیم بالاخره
استخدام شدنم هم همین طور گواهی رانندگی گرفتن و معاون شدنم و مترون شدنم هم همین طور و حتی ماشین دار شدنم هم با هیچ پولی تونستیم بخریم ماشین را و یک زمین از طرف بسیج همین جوری دادند به همسرم و یک حواله ماشین برنده شدم که با فروختن اونها پول ماشین جور شد
حالا که یادم میاد هر جایی سختی کشیدم هیچ اتفاق موافق با خواسته هام نمی افتاد و بلاک میشدم اما همین که ولش می کردم یا حال خودم را بد نمی کردم و امید داشتم درست بشه شرایط سریع و خوب پیش می رفت
2. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
امروز برای شروع کار جدیدم توی حوزه مورد علاقه ام و برای خرید ماشین دلخواهم و یک زمین دیگه داشتن واقعاً نیاز دارم همان شور و شوق و ایمان گذشته را دوباره به یاد بیارم
خدایا کمکم کن به یاد بیارم اون شوق و اشتیاق فراوان و فوق العاده برای حرکت را
ایمان و توکل منصوره عزیز خیلی قابل تحسینه و خیلی قشنگ توضیح داد که چقدر زیبا و چقدر با جسارت تونست از کار خودش بیرون بیاد و به دنبال علاقهاش و هنر بره هنری که تو ایران اکثراً باورشون اینه که پولی از هنر در نمیاد
من چون خودم هنرمندم و از کار هنری به درآمد رسیدن دیگه کاملاً با این باور مخالفم که از هنر پول در نمیاد چون هنرمندا در این سالهای اخیر در ایران ثابت کردن که چطور میشه با هنر درآمد فوق العاده عالی کسب کرد و به رفاه و آرامش رسید
در جواب سوالی که برای این فایل پرسیده شده باید بگم که من یکی از موفقیتهایی که تونستم با شور و شوق و انگیزه فراوان کسب کنم در زمینه ورزش و کاهش وزن بود من از یه روزی تصمیم گرفتم که وزن کم کنم و ورزش روزانه داشته باشم و انقدر ذوق و شوق داشتم برای این کار که دقیقاً یادمه از مهر ماه این کارو شروع کردم و با اینکه هر روز صبح هوا به شدت سرد بود ولی من باز هم ا شور و شوق فراوان صبح خیلی زود از خونه بیرون میزدم و خودمو به پارک میرسوندم تا ورزش کنم بعد از یه مدت خیلی کوتاه یه کاهش وزن چشمگیر داشتم و روحیم و انرژی و انگیزم به شدت بالا رفته بود به سحرخیزی عادت کرده بودم و حالم عالی بود
دوستان جدید و فوق العادهای پیدا کرده بودم و به واسطه اینکه شبها خیلی زود میخوابیدم از خیلی از مهمونیهای شبانه که لذتی ازش نمیبردم به لطف خدا دور شدم و و الان آرامش بیشتری دارم گرچه الان مدتیه که خیلی برام سخت شده که صبح زود بیدار بشم و ورزش کنم البته اون هم به خاطر فشاری هست که روی افکارم وجود داره ذهنم به شدت مقاومت میکنه و نجواهای ذهنیم زیاد شدن اینو قشنگ متوجه میشم ولی علی رغم تلاشهای فراوان اً چند روز صبح زود بیدار میشم ورزش میکنم پیاده روی میرم ولی باز میافتم تو همون سیکل معیوب و از این نظر خیلی دارم اذیت میشم تمام تلاشم اینه که دوباره به همون مدل قبل برگردم یعنی شب زود بخوابم و صبح خیلی زود با انرژی فراوان بیدار شم چون من عاشق دیدن طلوع خورشید هستم و این بزرگترین نعمت زندگیمه که چشمهای سالمی دارم و میتونم طلوع خورشید رو ببینم. همین خودش برام یه انگیزه است دارم هر روز تلاش میکنم که بتونم این کارو انجام بدم و ه خودم ثابت کنم که میتونم از پس ذهنم بر بیام و همه چیز از درون خودم تفاق میافته هیچ عامل بیرونی هیچ تاثیری در زندگی من نداره باید فقط و فقط روی خودم کار کنم مراقب ورودیهای ذهنم باشم تا هر روز بهتر و بهتر بشم…….
من کامنتای قبلی شمارو هم خوندم و لذت بردم از این همه اراده و ایمانی که داشتین و ثابت قدم توی مسیر بودین و قدم برداشتی و رسیدی به وزن دلخواهت ، الان فقط و فقط کاری که باید انجام بدی اینه که بشین فقط و فقط بنویس ، دفتر هر لحظه کنارت باشه و فقط سپاسگذار هرآنچه که داری و هستی باش و همه رو دقت کن و بنویس ، نوشتن یه کاری که میکنه ذهن و خالی میکنه و اجازه میده جدید ها واردش بشن و این توی ذهن ثبت میشه که چه نعمت هایی دارم و حواسم بهشون نبوده، من خودم از وقتی دوباره شروع کردم متمرکز بنویسم و قدر دان باشم راضی باشم غر نزنم و فقط از چیزی که هست سپاسگذاری کنم ، معجزه ها وارد زندگیم شد ، سپاسگذاری واقعی از آنچه که هستیم و داریم ، دائمی از وجود زیبا و با ارزش خودت لذت ببر عزیزم و دوباره شروع کن دوباره و دوباره،
امیدوارم که غرق در احساس ارامش و سپاسگذاری باشی عزیزم و موفق
سپاسگزارم بابت راهنمایی ت و اینکه زمان گذاشتی و پاسخ دادی
این روزها که خودمو متعهد کردم به موندن تو سایت ،خداهم داره پاداش میده و هر لحظه رگباری هدایت هاشو میفرسته برام
امروز صبح رفتم پیاده روی و چشمم فقط به زیبایی ها بود یهو رسیدم به یه باشگاه ورزشی که خیلی لوکیشین خوبی داشت
رفتم و از شرایطش پرسیدم
اتفاقا مسئول باشگاه رو از قبل می شناختم و قراره از هفته ی جدید برم و تمرین کنم
خدارو شکر میکنم که تو این خانواده ی فوقالعاده عضو هستم و در سایه ی پدر و مادری دلسوز و مهربان مثل استاد و مریم بانو هستم درکنار خواهر و برادرهای توحیدی ومهربون مثل شما
امیدوارم هر جمله که برام نوشتی خیر و برکت و نور بشه به زندگیت دوست قشنگم…
من قبلا یه بار با ایمان و شور و شوق و قوانین خدا قبولی توی تیزهوشان با رتبه 24 رو خلق کرده بودم. درس میخوندم و حالم خوب بود ولی از لحاظ روحی واقعا حالم خوب بود یادمه با اینکه بچه بودم چندین بار مراحل شنیدن خبر قبولی رو نقاشی کرده بودم. مراحل رو وقتب میرم مدرسه سر صف میا قبولی ها رو میگن و منم قبول شدم و خوشحالم. حتی اسامی بقیه بچه هایی که فکر میکردم قبول میشن رو هم نوشته بودم که بخش زیادیش درست بود. یادمه اغلب شب ها قبل از خواب دعا میکردم واسه سالم نگه داشتن خودم و عزیزانم و تهشم دعا میکردم خدایا تیزهوشان قبول شم کمکم کن قبول شم. و روزی که نتایج اعلام شد دوستم که اونم قبول شده بود بهم زنگ زد و پشت تلفن بهم اعلام کرد تو ام قبول شدی و خیلی خوشحال شدم. این فکر میکنم اصلی ترین موفقیتی بود که تا الان تو زندگیم بدست آوردم و خوب سنمم کم بود و بچه بودم. ولی نکات نقاشی کردن و دعا قبل از خواب برای خودم جالب بودن.
در حالی که برای خدا حق گرا باشید به او شرک نورزید، و هر کس به خدا شرک ورزد، گویا چنان است که از آسمان سقوط کرده و پرندگان او را می ربایند، یا باد او را به جایی دور دست می اندازد ( حج 31 )
به نام پروردگاری که رحمتش بی اندازه است و مهربانی اش همیشگی
سلام به استاد جان و مریم جان و دوستای بهشتی قشنگم در این پروژه ی توحیدی جذاب
پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر، جلسه پنجم :
1.بزرگترین یا عجیب ترین موفقیتی که در گذشته ( حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ ( لحظه ای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
تو زمینه ی رابطه اگه بخوام بگم میتونم این مثال رو بزنم که من و همسرم به مدت 6 سال با هم دیگه دوست بودیم و خب اون موقع این تایم از دوستی اونم تو شهری که ما زندگی میکردیم (البته همسرم دومین سال آشناییمون دانشگاه تهران قبول شد و اومد تهران) خیلی عجیب و غریب و حرکت شجاعانه ای بود ولی خب ما با وجود چالش هایی که به واسطه ی اشتباهات خودمون واسمون ایجاد شد ادامه دادیم چون « شور و شوق و عشق داشتیم به رابطمون » با اینکه از هم دور بودیم، ولی با صبری که کردیم تونستیم به راحتی در بهترین زمان ازدواج کنیم و چون جهان دید که ما چقدر شوق داریم همه ی کارها رو واسمون آسون کرد و به راحتی ازدواجمون انجام شد و مثال بعدی که دنبالهی همین ماجرا هست اینه که من داشتم ارشد دانشگاه شیراز میخوندم و هنوز دو ترم از دانشگاهم مونده بود که تمام شه و بخاطر اینکه همسرم تهران بود و ما میخواستیم تهران زندگی کنیم جهان شور و شوق مون رو دید و دانشگاه به راحتی با انتقالی من به دانشگاه تهران موافقت کرد و من تونستم فضای دانشگاه تهران و استاد های اونجا رو هم تجربه کنم به لطف فضل بی نهایت خودش و اینقدررر نرم همه چیز واسمون پیش میرفت که حد نداره
مثال بعدی در مورد گرفتن خونه برای شروع زندگیمون بود که تو دل برف، وسط زمستون سال 96 ما داشتیم دنبال خونه میگشتیم و یه خونه رفتیم دیدیم و اصلااا مناسب نبود ولی من چون خسته شده بودم گفتم خوبه همین دیگه و خیلی هم خسته بودیم و آخر روز بود و هوا تاریک شده بود و پاهامون توی برف فرو میرفت و در این حین ما یه خونه ی دیگه از طریق اپلیکیشن دیدیم که شرایطش به ما نزدیکتر بود و گفتیم حالا بریم اینم ببینیم اگه خوب نبود همون قبلیه رو اجاره میکنیم و ما تماس گرفتیم با املاک و گفت مغازه بسته بخاطر برف سنگین و شما برین خونه رو ببینین اگه پسندیدین میام مغازه رو باز میکنم، ما هم گفتیم باشه و رفتیم دیدیم و خیلیییی خوب بود و من خوشحال بودم که تسلیم نشدیم و بخاطر خستگیمون اون خونه ی قبلی رو اجاره نکردیم و ما به مدت دو سال و نیم تو این خونه زندگی کردیم و خیلی خونه ی زیبایی بود و بعدش خدا جون برامون معجزه کرد بازم و بهمون کمک کرد که یه خونه ی بهتری رو بخریم و داستان خرید این خونه هم دقیقا معجزه آسا هست که ما فقط نصف پولش رو داشتیم ولی حرکت کردیم و گشتیم و گشتیم تا هدایت شدیم به خونه ای که مشخصاتش دقیقا مثل همون چیزی بود که میخواستیم و خودش پولش رو جور کرد تا قطره ی آخر و حتی فراتر از اون، و خودش دستاش رو فرستاد به کمکمون و کلی مثال دیگه هست که تو گام های بعدی مینویسم به امید الله یکتا
2. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
استاد جان راستش من الان به لطف آگاهی های ارزشمند دوره ی هم جهت با جریان خداوند، خیلی رها تر و انعطاف پذیر تر از قبلم، یعنی چی؟ یعنی اینکه الان خواسته هایی که تو قلبم شکل میگیره رو بهش نه نمیگم و بهش نمیگم بابا بیخیال مگه میشه؟ و اگه لازم باشه که قدمی براش بردارم انجام میدم (طبق ندایی که میشنوم) و نشانه ها رو دنبال میکنم و میگم نشانه اش اومده پس خودش هم تو راهه و من فقط باید مومنتوم مثبت رو ادامه بدم تا هم جهت بشم با جریانش و همش منتظر هدایت ها و نشانه ها هستم و تاییدشون میکنم و قدم برمیدارم در راستای هدفم و میدونم که پیشرفت انتهایی نداره ولی من اگه با جریانش یکی باشم بهشت رو هم در این دنیا تجربه میکنم ( که الان به لطف فضل بی پایانش دارم تجربش میکنم مدتهاست ) و هم در جهان بعدی که اونجا تازه جاودانه هم هست و خیلی خوش میگذره و باحاله و من هی اینو تو ذهنم بیشتر تکرارش میکنم که به قول شما تو جلسه ی آخر دوره ی هم جهت با جریان خداوند که گفتین : بچه ها پاداش موندن تو این مسیر رو واسه خودتون خیلییی بزرگ کنین و من و همسرم هی اینو تکرار میکنیم هر روز برای هر تصمیم و کارهایی که باید انجام بدیم و حتی کارهایی که نباید انجام بدیم
خدا جونم شکرت بخاطر یه صلاهِ ارزشمند دیگه، بخاطر اینکه بهم اجازه دادی صحبت کنم و به یاد بیارم نعمت ها و فضل بی پایانت رو
استاد جان ممنونم از شما و مریم جان که اینقدر کارتون درسته، عاشقتونم و چند روزه دارم تصور میکنم دیدنتون رو از نزدیک و هیچ ایده ای براش ندارم ولی نشانه هاش اومدن پس خودشم تو راهه، فقط من باید خودمو برسونم به اون مدار
ممنونم که با عشق کامنتم رو خوندین
به پروردگار آسمون ها و زمین میسپارمتون
بسم الله رحمن رحیم
خدایا به رسم ادب وسپاسگزاری مینویسم قرب الی الله
سلام استاد عزیزم و مریم بانوی شایسته وتمام دوستان همفسرم دراین مسیر بهشتی
جواب سوال اول
استاد من روزی با تمام وجودم استادی در حد امام زمانم میخواستم وبرای مهم بود که با او در ارتباط باشم و سوالاتم را مطرح کنم چون واقعا میخواستم تغییر کنم هیچ چگونگی را هم نمیدانستم حقیقتا میخواستن خود امام زمانم استادم باشد من این خواسته را مطرح کردم و همان لحظه جهان پاسخگوی خداوند اسم سما را در گوش من زمزمه کرد اما در آن لحظه اصلا در مدار شما نبودم بعدا با طی تکامل به اصل هدایت شدم و با شما زندگی من تغییر کرد وحالا با ایمانی بیشتر از اول آشنایی مسیر را ادامه میدهم
سوال دوم
الان دقیقا در همان نقطه ای هستم که باید آن شوق دانستن اصل و بودن با صالحان را در وجودم زنده کنم وبا یک نیروی مضاعف مسیر جدید زندگیم را ادامه دهم و با تمام توان مومنتوم خواسته هایم را ایجاد کنم
استاد عزیزم و مریم بانوی مهربانم واقعا از شما عزیزان سپاسگزارم که دست هدایتگر خداوند در روی زمین هستید امیدوارم پاداشهای اللهی در دو سرا همراه شما باشد
خداوندا بسیار سپاسگزارم که من را هدایت کردی
عاشقتم ارباب مقتدرم
خدایا هرانچه دارم از توست
بریم برای رد پای جدید و خوبی که امروز برام رقم خورد و ثبت این نعمتهای زیبای خداوند و پر کردن جعبه ابزارم برای روزهای اینده
امروز با شنیدن داستان منصوره جان و اینکه من دوتا پروژه لیاقت و تغییر را دراغوش بگیر باهم شروع کردم کاملا با دقت جلو میبرم متعهد شدم که کامنت ها رو بخونم کامنت بنویسم تا خوب درکش نکردم و تمرینات انجام ندادم و اینکه تا پیاده اش نکردم جلسه بعدی رو نرم امروز جلسه 5 که گوش دادم ( چند روز به خدا میگم نمیدونم چطور فقط میدونم درامد میخوام و تو بگو چه کنم منم بگم چشم) دیروز با همسرم رفتیم انبار رو مرتب کنیم چندتا محصول رو که من دوسال پیش کار فروششون رو انجام میدادم و تقریبا8 سال شغلم بود بصورت انلاین و دوسال پیش بخاطر بارداری و شرایطم کلا کارو گذاشتم کنار
خلاصه دیدم حدود 12 عدد ازشون دارم و تاریخ روی جلدشون گذشته بود یه حسی گفت برشون دار بیارشون خونه و منم گفتم چشم
صبح بهم گفت ازشون عکس بگیر بزار تو گروههای تبادل کالا که از قبل داشتیشون گفتم چشم
عکس گرفتم تو دوتا گروه قیمت نوشتم و گذاشتم
خداشاهده یک دقیقه نشد که چندین نفر همزمان پیام دادن ما میخوایم و دونفر گفتن همش رو یکجا میخواییم وااای خدای من اینها همه از فضل خداوند نیست پس چیه؟
اینها از یاداوری احساس لیاقت و ارزشمندی نیست پس چیه؟
سبحان الله به دلم افتاد با یکیشون شروع به چت کردن کردم و گفت من تاریخ مصرف گذشته بازم میخوام چی داری ؟. منم گفتم همینا دیگه ندارم
بعد یه صدا یهم گفت چرا بازم داری منم فکر کردم گفتم وااای راست میگی رفتم تو کمدم گشتم چندتا چیز پلمپ دیگه پیدا کردم بعد گفت فلان جا هم بگرد انجام داری باورتون نمیشه کلی محصول پیدا کردم فقط با چشم گفتن به الهام خداوند و قدم به قدم بهم گفت و منم عکس و قیمت دادم بغیر دو قلمش گفت همه رو میخوام سبحان الله
(البته توضیح بدم برندی که من کار میکردم ارایشی سوئدی که تاریخ روی جلد تمام شده اما تاریخ بازشدن و استفاده کردنش تا زمانی باز نشه شروع نمیشه که ما مشاورها برای خودمون و بعضی مشتریهای ثابت که میدونن داستان رو استفاده میکنیم هم قیمتش کمتره و هم خب کیفیتش خوبه ارزش داره)
خلاصه سریع گفت شماره کارت و در لحظه واریز کردن اینها همه از احساس ارزشمندی و لیاقت نیست از چیه؟
با این جلسه بهم یاداوری شد توانایی فروش و کار کردنم و کلی مشتری و سفارش چند سال قبلم و گفتم چرا دوباره نشه وقتی اون موقع تونستم تازه اگاهیی الان رو نداشتم فقط اشتیاق کار و داشتم و اصلا به بعدش چی میشه فکر نمیکردم پس گفتم الانم میشه خدایا تو بگو من انجام میدم
و با یه الهام خیلی لطیف و اجابت من رقم خورد اون معجزه که همش میگفتم از کجا شروع کنم من که الان توانایی مالی شروع رو ندارم و خداوند گفت و قدم به قدم هدایتم کرد و شددددد
و بعد گفتم خدایا حالا تو بگو که قدم بعد چیه و من سراپا گوشم و تحت فرمانت هستم و تسلیمم و فقیرم به هر انچه از سمتت به من برسه تو خودت مشتریم خودت جنس برای من هستی خودتم بفروش
و منتظرم با عشق و شوق که قدم بعد رو بهم الهام کنه و من اطاعت امر کنم
اینجا بمونه به یادگار از تاریخ1404/8/13
و مراحل بعدی که به یاری الله بیام و ثبت کنم
خدایا من هرانچه دارم از توست
سلام به همگی
استعداد مهم نیست عامل اصلی موفقیت هم نیست مهم
باورهای مناسب ما در مورد هر خواسته ای هست
دقیقا من مصداق های زیادی رو سراغ دارم
نمونش حدود ده سال پیش سال 93 بود که عروسی برادر دوستم بود و از من خواست که موهای خودش و خواهرش رو رنگ کنم و دکلره کنم
اونم تو خونه ی خواهرش که تو محله ی ما ست
ما رفتیم خونه خاهر دوستم حدود دو سه ساعت بعد عروس شون هم اومد و یه خانم دیگه که دوست عروسشون یود
و این نکته خیلی مهمه که خاهر دوستم همسرش قاری قران امامزاده محله
اون خانم که دوست عروس بود و من نمیشناختمشون بعد از اینکه دوستم معرفیشون کرد شنیدم که گفتن مربی رقص هست و اومده ب عروسمون رقص یاد میده و من چشمام شاخ شد رو سرم چون این محله اصلا اصلا اصلا اینجور چیزا قفل بود و گناه بینهایت فراوان نوشته میشد برای دنسر خخخخ من با اون خانم صحبت کردم و ب حیرتم افزوده تر شد
چون شوهر این خانم هم یکی دیگه از خافظان و قاریان قران بود و خود این خانم هم از خانواده مذهبی و چادری و محجبه
با این خانم صحبت کردم و ایشونم کامل برام شرح داد زندکیشو
گفت که من از فیلنهای ویدیویی رقص و شوهای معمولی می رقضیدم از بچگی دوست داشتم خیلی
بزرگتر که شدم ب سرم زد آموزشش بدم خونه مادربزرگم مادر پدرم مستاجر بودیم وقتی چهار پنج تا از دوستام اومدن خونه شروع کردیم که مادربزرگم بدو پرید تو خونه هر چی فحش خاهر مادر بود نثار من و شاگردا کرد و هزارتا هم لفظ زشت بهمون چسبوند و رفت
من کلی شرمند شدم
شب پدرم اومد و من خیلی گریه کرده بودم فهمید و مادرم براش توضیح داد و پدرم هم گفت من خونه رو عوض می کنم رفت با مادر صحبت کرد و خونه دیگه اجاره کردو خودش مادرم میرفتن سر کار و من تو خونه دوباره اموزش رقص رو شروع کردم و الان تیم دارم و ما می ریم مراسمات عروسی توی مناطق بالای تهران و اجرا می کنیم اونسال نفری ده میلیون تومن برای یکساعت اجرا دستمزد میگرفتن
این خانم میگفت پسر خاله من قاری قران بود اما وقتی شنید من تو چ زمینه ای فعالیت میکنم با من ازدواج کرد و بهم ازادی پوشش داد این خانم خیلی ذهنش قوی بود و خوب ووضیح میداد ک مادربزرگ من مذهبی یون خیلی ذهنشون درباره خدا و شادی و رقص مشکل داره و اشتباه براشون جا افتاده چونیگفت مادربزرگم همیشه بهم میگه تو جات تو جهنمه منتظر اتیش باش بخاطر رقص و پولی میکیری حرامه
اما من و همسرم اصلا اینجوری فکرنمیکنیم و کاملا برعکس میکیم خدا خیلی این کار رو دوست داه چون شاد کنندست خدا شاده
و بعدش هم گفت که من وو باشگاههای محل ب اسم اروبیک رقص یاد میدم و این درحالی بود که هیاتهای مذهبی وو باشگاهها میچرخیدن و پلمپ می کردن باشگاهی که رقص رو یاد میده
حالا برسیم ب فیلمهاییکه این خانم بهم نشون داد از اجراهاشون
من خیلی با اینهمه تک و تعریف منتظر حرکات شکیرا گونه و در حد مایکل جسکون و سایر دنسرهای معروف جهان بودم ولی واقعا وقتی فیلم اجراهاشونو دیدم ی لحڟه از تو دلم کم مونده بود بترکم نمیدونین چطوری سرخ شده بودم اما نمیتونستم قهقه بزنم
وای اون حرکات خیلی خیلی زیاد افتضاح اندر افتضاح بود جوریکه تو دلم میگفتم برادزاده من که چهارسالشه خیلی این حرکات رو عالیتر انجام میده
من همش منتظر ی صحنه بودم کت این تیم پنج نفره که مربیشونم وسط وایسادت بود لا اقل یکبار درست ومنظم باهم هماهنگ باشن ولی تماما یکی ب چپ چپ یکی ب راست راست مس چرخیدن ویکیم اون وسط دور خودش فر می خورد و من همه حرکات میدیدم جز حرکات رقص
حتی وقنی داشت ب عروس یاد میداد اون خانم هم صد بار ازش می پرسید اخرشم خودش حرکت رو بهتر انجام می داد من همینطوری با تعجب ب دوستم می کفتم واقعا این میره می رقصه با این تیم افتضاحش
و دوستم گفت خیلی درآمد داره منم همیشه می گم ی ادم معمولی از این بهتر حرکاتش نظمش ولی این خانمه اعتماد ب سقفه
بله درسته استعداد عامل نیست
این خانم تو ذهنش خودشو خیلی حرفه اس می دونست و تمرکزی اصرار داشت که بایداین حرکتو اینجوری انجام بدی حتی عروس بینوا برگشت گفت من چپدستم نمیتونم با دست راست حرکتو درست انجام بدم حرکتت چپ رو بهم بگو ولی این نمی تونست و میگفت با اعتماد ب نفس که همینی که گفتم خودت با چپ انجام باید بدی دیگه من که چپدست نیستم که
میخام بگم که دقیقا این خانم ب همون ی ذره مهارتش خیلی خیلی خیلی ایمان داشت و ایمان داشت و می کفت که ادم های زیادی هستن که همین مهارتم تو چشمشون طلاست و میگفت خیلی خدا دوستم داره
اون خانمه ذهنش پر بود از باورهای مناسب خودشم خبر نداشت منم گر گیجه بودم که پس این که چنگی ب دل نمیزنه چرا انقدر موفقه
الانا که با قوانین و باور آشنا شدم دلیلشو می تونم کمی بفهمم
راست میگن استعداد مهم نیست مهم باوره
کمالگرایی نکنیم همون مهارت کمم کلی خواهان داره و کلی پولسازه با همون شروع کن پول بساز و تو مسیر مهارتتو بالاتر ببر
ترمز اصلی باورذهنی تو و پول با خدا
تو و شغلت با خدا
هست
خدا فراوانیه سلامتیه شادیه حمایتگرته و همه ی نیکیهاست
خدارو درست تعریف کنی تو ذهنت خدا همون معنویات رو درست تعریف کنی تو ذهنت
خدا و قدرت رو درست تعریف کنی تو ذهنت
و ارتباط شغل و کار و پول وموفقیت و خاسته رو درست تعریف کنی تو ذهنت
پول فراوان میاد تو حسابت
خدا وهدایت رو درست تعریف کنی تو ذهنت
مشتریهای دلخواهت بینهایت میاد ب سمتت
فلیستجیبولی یعنی خدارو اجابت کنیم یعنی ب ذهنت بگو که خدا هم همینو میخواد یعنی با این خواستم ب خدا نزدیک میشم پیش خدا عزیز میشم ب معنویات نزدیک میشم اینجا هیچ مانعی نمیمونه بین تو و خواستت
با نام و یاد خدای مهربان
حمدوستایش مخصوص تنها فرمانروای جهانیان است و بس
درود بر استادان عزیزم و دوستان هم فرکانسی
1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
استاد من سال 85 در سن 21سالگی به خاطر انگیزه و شور وشوقی که داشتم تصمیم گرفتم مغازه لوازم یدکی موتورسیکلت بزنم چیزی بلد نبودم و اطرافیان میدونستند که من میخوام مغازه بزنم ومنو دست مینداختند ولی من اصلا اهمیت نمیدادم وبا وجود ثروتمند بودن پدرم رفتم 2تا جا کارگری کردم بدون مزدو کمتر از 2ماه بعد مغازه زدم و حتی یادم میاد وقتی تو دوران کارگریم مشتری میرفت قطعه ای میخرید من کارتون اون قطعه رو برای خودم نگه میداشتمدبه امید اینکه چند وقته دیگه مغازه میزنم وبا2میلیون نمیشد مغازه 35متری رو پر کرد
خلاصه که این کار رو کردم و خیلی هم موفق شدم جوری که 3تا انبار بزرگ داشتم و هر هفته میتونستم یه اپارتمان 60متری بخرم تازه نه با پول خودم بلکه چکی. ما دوماه جنس میاوردیم وبعدش چک 6ماه دیگه رو میدادیم
و روزی تقریبا 1تا1/500فروش داشتیم.
2. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید
و اما جواب سوال دوم
استاد من اون موقع یه انگیزه بیرونی سبب شد به اون جایگاه برسم و اون ذوق و شوق رو از خودم نشان بدم و موفق بشم
اما الان انگیزم درونیه و انگیزم خودمم فقط به خاطر خودم اینسری هم میخوام موفق بشم اتفاقا الان انگیزم کم نشده که بیشترم شده.چون تازه به وجود ارزشمند خودم پی بردم الان میخوام فقط و فقط خودم رو خوشبخت کنم.
به خاطر همین شب و روزم رو به هم دوختم و دارم فقط به خاطر خوشبختی خودم تلاش میکنم و خدا هم هرلحظه داره هدایتم میکنه.
و با دستانش بهم پیامهاشو میرسونه. امروز تو تمرین ستاره قطبیم از خدا یه درخواستی داشتم و ازش خواستم واضح باهام حرف بزنه و همون لحظه دوستی پیغام خدا رو برام تایپ کرد و رسوند و چقدر خوشحال شدم.
از خدا میخوام تو این راه ثابت قدم باشم و بتونم ذهنم رو کنترل کنم فقط به خاطر خودم
باید پارو نزد وا داد
در پناه خدای روزی رسان
بسم الله الرحمن الرحیم
فصل اول / قسمت پنجم
“ساقی “
دیوانه و دلبسته اقبال خودت باش
سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش
بگذار حسودان همه عیب تو بگویند
باور نکن و دلخوش احوال خودت باش
یک لحظه نخور حسرت آن را که نداری
خوشحال همین چند قلم مال خودت باش
دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
اینگونه اگر نیست ، به دنبال خودت باش
پرواز قشنگ است ولی بی غم و منت
منت نکش از غیر و پر و بال خودت باش
صدسال اگر زنده بمانی گذرانی
پس شاکر هر لحظه و هر سال خودت باش
گفت: قهوه لاوا که می گن همین جاهه؟
گفتم : بله داداش همینجاست..!بفرمایید…!؟
گفت : رو چه حساب داداش شما قهوه هاتو مجانی می دی؟؟
گفتم: هیچی… !چندتا قرص قبلا می خوردم ، الان مدتیه کم یاب شده ، اون قرص ها رو نخوردم … حالم خیلی خرابه ، براهمین به کلم زده قهوه ها رو مجانی می دم ….!!!
گفت: بابا دمت گرم … حلالت باشه ….
از دیروز توی بازار دهن به دهن می چرخه که : پاساژ ایمان یه قهوه فروشی باز شده قهوه هاشو مجانی می ده …. می گن یَک آدم باحالی هم هست که نگو….چقدر با عشق کار می کنی … پیش بند بستی ، دستکش دستت کردی ، چه باحال، در و دیوار رو مشکی کردی روش طرح زدی ، چه صندلی های باحالی آدم فکر می کنه بشینه روش الانه که بشکنه ، این پنجره ام که روبه چهار راه و نمای گنبد امام رضا ، چه حالی میده اینجا بنشینی و قهوه بخوری … حالا چرا اینجا اومدی مغازه گرفتی؟ می رفتی بالای پشتبوم مجتمع ، اونجا آدرسش سرراست تر بود…؟؟؟
گفتم : جایی که گنج هست آدرسش سرراست نیست ، اونی که دنبال گنج هست ، گنج شناسه ، می گرده ، پیداش می کنه …اونی که قهوه شناسه و قهوه خوره بو می کشه پیدا می کنه … اگه قراره خدا به خاطر اینکه آدرسم سرراست نیست روزی من رو قطع کنه ، اصلا اون روزیو ازش نمی خوام …
از این حرفا بگذریم … چی میل داری برات درست کنم؟
گفت: قهوه خور نیستم ، اومدم فقط خودتو ببینم …
گفتم : نگاه کن دیگه….!! اومدی نسازی ها…!! امشب قراره قرصامو بخورم حالم خوب بشه، فردا دیگه قهوه مجانی نمی دم ها …!
این دو روز به حدی شلوغ بود که وقت نمی کردم ظرف ها رو بشورم ، گروهی پشت کله همه میومدن …
اون دو روز خیلی توی کارم تاثیر مثبت گذاشت
از بازخوردهایی که می گرفتم نقاط قوت و ضعف کارم را می فهمیدم و با فهمیدن نقاط قوتم ، ایمانم محکم تر می شد و یقین پیدا می کردمکه کارم درسته فقط باید روی همین کار مسلط بشم و با فهمیدن نقاط ضعفم ، به سرعت بر طرفشون می کردم و دوباره که باز خورد می گرفتم می فهمیدم که اون نقطه ضعفم برطرف شده و توی نقاط قوتم قوی تر شدم ، طوری شده بودم که روز دوم با آرامش ، تمرکز و کیفیت بیشتر محصولات را آماده و هم زمان با مهمان ها صحبت می کردم ، قبلا نمی تونستم هم صحبت کنم و هم کار کنم ….
این دو روز باعث شد تا اعتماد به نفس و خودباوریم بیشتر بشه و بیشتر از همیشه باور کنم که محصولاتی که درست می کنم خوش طعم ، خوش عطر و با کیفیت هست و این موضوع شور و اشتیاق و انگیزه ام را برای ادامه مسیر بیشتر می کرد و به حدی خوشحال بودم و با ذوق کارم رو انجام می دادم که هرکسی میومد این رو احساس می کرد و می گفت : من به خاطر خودت میام ، از بس که با عشق کار می کنی …
از طرف دیگه این دو روز باعث شد تا همه اهالی اون منطقه من رو بشناسن طوری که وقتی شب می رفتم خونه یا صبح که میومدم مغازه ، اکثر مغازه دارها بهم سلام می کردن ، بانک می رفتم همه می شناختنم حتی ماشین پلیس از دور آژیر می کشید برام دست تکون می دادن
خلاصه اون دو روز هم با خاطره خیلی خوش و تجربه های عالی تموم شد.
صبح روز سوم :
انگار که یک فتح بزرگی را انجام داده بودم با یک شور و شوق و شادی متفاوتی از قبل،اومدم جلو در مغازه در رو باز کردم دستگاه ها و چراغ ها رو روشن کردم آهنگ رو گذاشتم و شروع کردم به کار ، جارو می کشیدم ، طی می زدم با دستمال شیشه ها و میز و صندلی ها رو تمیز می کردم
حدودا ساعت نزدیک ده که شد مشتری ها شروع کردن به اومدن ، یکی یکی، دوتا دوتا …
هفته به هفته مشتری هام بیشتر می شد و کارم رونق می گرفت .
الان کهدارم این آگاهی ها رو می نویسم یادم میاد ، اون موقع من نه تنها بهبودهایی که از قبل داشتم را تقویت می کردم ، بلکه هر روز یک بهبودی جدید ایجاد می شد ، ایده ها میومد و من اجرا می کردم
مثلا قهوه که می دادم یک شکلات با کیفیت کاکائو هم کنار فنجان می گذاشتم که این ایده خیلی مورد استقبال قرار گرفت
یا اینکه یکروز دیگه ایده اومد : یک تنگ بلوری که شیر کولمنی داشت شربت بریزم و مشتری ها بعد از قهوه ، خودشون برن هرچقدر که خواستن نامحدود شربت بخورن ، هر روز با طعم جدید ، یک روز طعم دارچین ، گل رز ، زعفران، کارامل و ….
اکثر مشتری ها چون کاسب بودن و نمی تونستن مغازه هاشون رو ببندن ، همش می گفتن : نمیشه قهوه برای ما بیاری ، اخه کسی نیست که مغازه رو بهش بسپاریم و بیایم
ایده اومد که سیستم دلیوری قهوه راه بندازم
ایده این بود که : یک جعبه ابزار خریدم ،یک تیکه اکاستیو ضخیم هم دادم به اندازه لیوان های کاغذی برش زدن
مشتری ها با واتساپ سفارش می دادن ، منم قهوه ها رو توی باکس می گذاشتم بدون اینکه سرد بشه یا بریزه به دستشون می رسوندم ، دستگاه کارت خوان سیار با خودم می بردم ، همونجا کارت می کشیدن
طوری شده بود که اول صبح تو راه که میومدم مغازه،کلی سفارش می گرفتم که باید براشون می بردم
این ایده باعث شد فروشم بیشتر بشه
تا اینکه یکی از بچه های تاسیسات مجتمع پسرشو آورد پیشم ، گفت: میشه پسر من اینجا کار کنه خیلی علاقه به قهوه داره ، حدودا 13 سالش بود
گفتم بله چرا که نه؟
از امروز دلیوری قهوه رو شما انجام بده هر لیوان قهوه که بردی تحویل دادی هزار تومان مال تو ، آخر هر روز تعداد رو می شماریم و پولش رو شب به شب بهت می دم ،اونم خوشحال و شاد قبول کرد . از همون موقع فرستادمش برای دلیوری ، چون هرشب بهش پول می دادم و باهاش تسویه حساب می کردم انگیزه پیدا می کرد که بیشتر کار کنه همش منتظر سفارش بود که ببره تحویل بده حتی وقتی که قهوه ها رو تحویل می داد ، می رفت از جاهای دیگه خودش سفارش می گرفت تا پول بیشتری به دست بیاره .
خلاصه این ایده هم باعث شد هم کار من راحت تر بشه هم فروش بره بالا .
کار به جایی رسید که دیگه مشتری ها توی صف وایمیسادن تا نوبتشون بشه قهوه بدم
موضوعی که خیلی برای مشتریام جالب بود وقتی میومدن اونجا و باهم راجع بهش حرف می زدن این بود که :
تو چکار می کنی که توی این جای پرت هر موقع ما میایم سرت شلوغه ، باید توی صف وایسیم ، ولی ما با اینکه مغازمون توی حاشیه خیابونه با چند میلیارد سرمایه هنوز دش نکردیم ؟؟؟
منم به شوخی بهشون می گفتم: به خاطر اینکه ساقی خوبی هستم جنس اصل دست مشتری میدم ، با جنسایی که موتوری ها می دن فرق می کنه ….
ولی حقیقتش این بود که من با یک ایمان و باور قوی هیچ وقت روزی از مشتری هام نمی خواستم ، از خدا روزی طلب می کردم
به این بیت باور به شدت عمیقی دارم :
هرکه روزی خود از غیر خدا می طلبد
چون گداییست که حاجت ز گدا می طلبد
به خاطر بهبودهای هر روزه ای بود که توی کسب و کارم و توی شخصیتم می دادم
به خاطر بهبودهایی بود که توی مهارتم در کارم بوجود می آوردم
هر روز یه راه جدید برای درست کردن محصولاتم امتحان می کردم تا هم سرعتم بالا بره هم کیفیت
تقریبا هر چند روز یکبار یک وسیله جدید می خریدم برای کارم
روحیه توکل به الله و نه من دون الله باعث می شد که به ایده ها افراد شرایط موقعیت ها و اتفاقات درست و هم جهت با خواسته هام هدایت بشم
و این قصه همچنان ادامه دارد…
قصه ای هوشیار سازد
قصه ای خواب آورد
در جهان هر داستانی را حسابی دیگر است
وَ السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى
سلام سید محمد جواد روحانی
اشک منو درآوردید از ایمانتون
من همین الان یه جایی ایستادم که احساس والضالین دارم. میخوام تغییر کنم ولی یه سری چیزای درونم هی مانع میشه
میخوام رها کنم اون خونه و بندی که به دلم بسته بودم و از خیر تمام اون پولا بگذرم ولی میدونم یادممیره
چقدر قشنگ خدا رو پیدا کردی و بهش توکل کردی. خیلی خیلی لذت میبرم از نوشتنتون و از داستانتون
از خدا میخوام منو ببخشه که به خودم ظلم کردم. خدایا شکرت برای این اتفاقات زیبا توی زندگی دوستان هم مسیرم
عرض ادب خدمت شما دوست عزیز
تبریک و تحسین فراوان برای کسب و کار بسیار موفق تون
خیلی لذت بردم از کامنت تون
بسیار آگاهی دهنده بود
از شعر ابتدای کامنت تون که وصف حال منه و هشدار بمن
پیامی از سمت خدای عزیزم بمن
امروز تو ستاره ی قطبی م از خدا خواستم کمکم کنه و هر لحظه یاداور بسه بهم که انرژی و تمرکزم روی خودم باشه برای رشد و بهبود
صبح داشتم با همسرم سر یه موضوع دلیل می اوردم براش که یه قدمی برداره و کاری کنه
که ایشونم طبق معمول فرار از چالش
یهو به خودم اومدم گفتم تموم کن نازنین برو دنبال اهداف خودت
انرژی خودتو بزار برای حال خوب خودتو و رشدت
که خداوند هدایتم کرد به این شعر زیبا که باید بیشتر حواسم به خودم باشه
به هدفم
به تغییر خودم
به حال خوب خودم
به شگرگزاری برای هر انچه که به فضل خدا دارم
از توکل به الله
و فقط و فقط روزی را از کسی خواستن که تمام گنجینه های عالم در دستان بخشاینده ی اوست
هر که روزی خود از غیر خدا میطلبد
چون گدایی ست که حاجت زگدا میطلبد
اگه قراره خدا روزی منو بخاطر اینکه آدرسم سرراست نیست قطع کنه اصلا اون روزیو ازش نمیخوام
عجب باور و ایمانی
نمیدونید چقدر لذت بردم از ابن آگاهی تون
شروع کامنت تون عالی بود پر از عشق و شور و ایمان
از همینجا هم میشه بوی قهوه ی نابی که درست میکنید رو حس کرد و لذت برد
قهوه ای که با انرژی یک انسان باحال که قرصاشو نخورده اما
شور و عشق و ایمان و باوری داره که صدها برابر اون قرص ها براش انرژی میاره و روزی فراوان
سپاسگزارم برای وقت ارزشمندی که گذاشتین و برامون نوشتین ابن داستان بیدار کننده رو
از خدای نازنین م براتون رزق و برکت فراوان
شادی و عشق فراوان
سلامتی و سعادت بسیار آرزومندم
در پناه حق
بنام خدای مهربان
سلام ب شما دوست توحیدی قشنگم ،سید محمد جواد
خیلی جالبه
من داشتم کامنتای گام 8 و میخوندم
ک نمیدونم چطور صفحه ی گام 5 باز شد
و بعد از خوندن چنتا کامنت
هدایت شدم ب کامنت زیبای شما ک هرکلمه اش بوی عشق و توکل و ایمان میداد
چقددد زیبا شروع کردین
چقد دلنشین بود جریان هدایت
چقددد زیبا هم جهت شدی باهاش
چقددد لذت برم
چقددد کیف کردم
چقد بغض کردم
اشکم و درآوردی پسررر
چقد معنویِ و الهیه پول ساختن
چقددد زیباست
چقد ب آدم امید و انکیزه میده
چقد زیبا عمل کردی
چقددد تحسینت کردم
حس کردم دارم ی رمان میخونم از اون رومان هایی ک هیچی معلوم نیست
یهو از ی جا شروع میشه
نرم و آروم پیش میره
یهو جریانش سریع تر میشه
و اوج داستان
خیلی عالی تجسمش کردم
چون خیلی عالی توصیف کردین
چ باور های قشنگی یادم دادین وجودم لرزید از انرژی ک داشت اونجا ک گفتین:
گفتم : جایی که گنج هست آدرسش سرراست نیست ، اونی که دنبال گنج هست ، گنج شناسه ، می گرده ، پیداش می کنه …اونی که قهوه شناسه و قهوه خوره بو می کشه پیدا می کنه … اگه قراره خدا به خاطر اینکه آدرسم سرراست نیست روزی من رو قطع کنه ، اصلا اون روزیو ازش نمی خوام …
و چقدد قشنگ گفتی:
به این بیت باور به شدت عمیقی دارم :
هرکه روزی خود از غیر خدا می طلبد
چون گداییست که حاجت ز گدا می طلبد
کامنت شما پر از نشانه بود برام
حاوی پیغام خداوند رزاقم،
اینکه فقط از خودش روزی بخوام ،روزی من فقط پیش خودشه
چقددد شعر ابتدای کامنت تون و دوست دارم
چقد حس قشنگی منتقل میکنه و چقد زیبا قانون رو بهت یادآوری میکنه:
دیوانه و دلبسته اقبال خودت باش
سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش
بگذار حسودان همه عیب تو بگویند
باور نکن و دلخوش احوال خودت باش
یک لحظه نخور حسرت آن را که نداری
خوشحال همین چند قلم مال خودت باش
دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
اینگونه اگر نیست ، به دنبال خودت باش
پرواز قشنگ است ولی بی غم و منت
منت نکش از غیر و پر و بال خودت باش
صدسال اگر زنده بمانی گذرانی
پس شاکر هر لحظه و هر سال خودت باش
با تمام وجودم تحسینت تون کردم
و بهتون افتخار کردم دوست خوب من
چقد من خوشبختم ک اینجام و دوستان ارزشمندی چون شما دارم
کامنت شما بر ایمان من بسیار افزود و برای ادامه مسیر مصمم ترم کرد:))
الهی صدهزار مرتبه شکرت
ب خدای وهاب رزاق میسپارمتون
سلام آقا محمد جواد روحانی ،
چه کامنتایی مینویسین ، چقدر حس خوب ، ساده و بی ریا و پر از ایده ، من چون توی کسب و کار کافی شاپ کار میکنم لذت بیشتری بردم از نوشتتون ، خیلی قشنگ بود، پر از سادگی در عین حال ایمان بالا ، خیلی خیلی عالی بود مخصوصا اونجایی که از شربت نوشتین که به مشتری ها اجازه میدین خودشون شربت بریزن ، شربت با کیفیت و خوشمزه و هروز با طعم جدید عالی بود واقعا،
ان شالله که یروزی بشه که همه با عشق توی کسب و کارشون فعالیت کنند و عاشق کاری که انجام میدن باشن ، خدایاشکرت
سلام سید محمد عزیزم
اینقدر باعشقی که نتونستم جواب کامنتت رو ندم و تشکر نکنم ازت بابت این ایمان و انرژی خوبی که منتقل کردی
اینقدر خوب توصیف کردی کافه ات رو که تجسم کردم اونجا و اون حال و هوارو
عشقت به کارت و ایده هایی که دنبال کردی و نتیجه هایی که داری میگیری و احساس خوبت همه زنجیر وار بهم متصل هستند و عشق و صای وجود خودت باعث اینهمه نتیجه عالی توی زندگیت شده
خدارو شکر بخاطر وجود همچین دوستانیکه میشه کلی چیز ازشون یاد گرفت
ارزو میکنم همیشه همینجوری با عشق و حال خوب ثروت از سرو کلت بریزه پایین
سلام به استاد و مریم شایسته و دوستان عزیز
خیلی سپاس گزارم بابت این فایل زیبا و از منصوره جان عزیز بخاطر این تجربیات فوق العاده اش. این فایل یک درس خیلی بزرگ برای من داشت اونم این بود که چطور ها رو کنار بزارم و به خدا باور داشته باشم که با هر روشی که شده من رو در مسیرم یاری می کنه. چون قبلا من از خودم خیلی این چطور ها رو می پرسیدم و چون جوابی هم براشون نداشتم خیلی زود ناامید می شدم و یکی از مشکلات اصلی من هم همین بود الان فهمیدم که به خدا باید اعتماد کرد چیستی و چطور ها رو باید کنار گذاشت هدایت ها و کمک های خدا با ذهن نمی شه حدس زد و فهمید.
1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ در سن 14 سالگی من شروع کردم به یادگیری برنامه نویسی و از یک سیستم خیلی قدیمی شروع کردم می رفتم اسم سایت ها و کلید های میانبر رو با مداد در گوشه مانیتور می نوشتم تا یادم بمونه هر روز من با شور و شوق مشغول یادگیری برنامه نویسی بودم هر روز من به کد نویسی می گذشت اصلا برام مهم نبود نتیجه می ده یا نه چقدر زمان می بره یا نه من به خودم قول داده بودم گفته بودم طاها تو باید توی این کار تا ته اش بریی بعد اش آروم آروم یه لپ تاپ عالی خریدم و بعد از تقریبا دو سال در سن 16 سالگی من به آنچنان مهارتی توی برنامه نویسی رسیدم که تونستم اولین پروژه کاری خودم رو بگیرم و درآمد کسب کنم و اصلا باورم نمی شد که خدا چطور این پروژه رو به طرز شگفت انگیزی به من هدایت کرد.
2. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟ الان در همین برنامه نویسی که ایستادم احساس می کنم نسبت به قبل شور و اشتیاق کمتری دارم انگاری که دیگه سر شدم و توی مدار موندم و رشد نکردم , هنوز هم وقتی به این فکر می کنم که برم وارد یک شرکتی بشم یا با برنامه نویس های حرفه ای کار کنم قلب ام از شور و شوق یادگیری چیز های جدید به تپش می افته یا زمانی که یک مبحث جدید رو می رم یاد می گیرم خیلی شور و اشتیاق دارم و یا زمانی که یک باگ رو در پروژه ها بر طرف می کنم اما موضوعی که مقداری اذیت ام می کنه اینه که مثل قبل تمام فکر و ذکر ذهن من برنامه نویسی نیست من قبلا شب تا صبح و صبح تا شب فقط به تنها چیزی که فکر می کردم برنامه نویسی بود ولی الان این طور نیست شایدم ها دارم زیاده روی می کنم , نمی دونم چون الان خیلی احساس بهتری دارم چون دارم اروم اروم رشد می کنم ولی قبلا هیچ کاری جز برنامه نویسی نداشتم , هیچ تفریحی , هیچ حس خوبی جز برنامه نویسی ولی الان من هم تفریح می کنم و هم لذت می برم و هم با عشق کارم رو انجام می دم و احساس ام هم خیلی خوبه فقط زمان کمتری رو نسبت به قبل به برنامه نویسی اختصاص می دم.
همه شما رو به خدای بزرگ می سپارم
بسم الله الرحمن الرحیم
تمرین امروز:
سوال ما از شما این است:
1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
یادم میاد خیلی کارهای عجیب و غریب می کردم مثلاً با دست خالی و فقط داشتن صد هزارتومان پول که اون هم مامانم فراهم کرده بود رفتیم یک خونه رو قولنامه کردیم به مبلغ پنج میلیون تومان حدودا سال 1381 بود و واقعاً نمی دونستم می خواد چی بشه فقط 1/5 میلیون پول رهن خونه دست کسی داشتیم حقوق من حدوداً ماهیانه 750 هزارتومان بود و همسرم جایی کار نمی کرد هنوز و فقط به همراه مادرم چون خیلی دل و جرات این کارها را داشت رفتم و قولنامه را امضا کردم و قرار بود حدودا بیست روزه تسویه حساب کنیم،،
هدایت هایی که شدم :
همسر خواهرم سه میلیون وام بیکاری گرفته بود که دادش به ما تا بعد بهش بدیم و خلاصه تا زمان مقررش تسویه شد هر چند بخاطر باورهای نامناسبی هم که داشتم خیلی سختم شد تا پولش را پرداخت کردیم اما خداروشکر اتفاق افتاد و ما با صدهزار تومان مادرم اتفاقاتی افتاد که خانه دار شدیم بالاخره
استخدام شدنم هم همین طور گواهی رانندگی گرفتن و معاون شدنم و مترون شدنم هم همین طور و حتی ماشین دار شدنم هم با هیچ پولی تونستیم بخریم ماشین را و یک زمین از طرف بسیج همین جوری دادند به همسرم و یک حواله ماشین برنده شدم که با فروختن اونها پول ماشین جور شد
حالا که یادم میاد هر جایی سختی کشیدم هیچ اتفاق موافق با خواسته هام نمی افتاد و بلاک میشدم اما همین که ولش می کردم یا حال خودم را بد نمی کردم و امید داشتم درست بشه شرایط سریع و خوب پیش می رفت
2. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
امروز برای شروع کار جدیدم توی حوزه مورد علاقه ام و برای خرید ماشین دلخواهم و یک زمین دیگه داشتن واقعاً نیاز دارم همان شور و شوق و ایمان گذشته را دوباره به یاد بیارم
خدایا کمکم کن به یاد بیارم اون شوق و اشتیاق فراوان و فوق العاده برای حرکت را
به نام یگانه هدایتگر مهربانم.
سلام و درود به استاد جانم و مریم بانو
و سلام به دوستان توحیدی و جان ودلم
ایمان و توکل منصوره عزیز خیلی قابل تحسینه و خیلی قشنگ توضیح داد که چقدر زیبا و چقدر با جسارت تونست از کار خودش بیرون بیاد و به دنبال علاقهاش و هنر بره هنری که تو ایران اکثراً باورشون اینه که پولی از هنر در نمیاد
من چون خودم هنرمندم و از کار هنری به درآمد رسیدن دیگه کاملاً با این باور مخالفم که از هنر پول در نمیاد چون هنرمندا در این سالهای اخیر در ایران ثابت کردن که چطور میشه با هنر درآمد فوق العاده عالی کسب کرد و به رفاه و آرامش رسید
در جواب سوالی که برای این فایل پرسیده شده باید بگم که من یکی از موفقیتهایی که تونستم با شور و شوق و انگیزه فراوان کسب کنم در زمینه ورزش و کاهش وزن بود من از یه روزی تصمیم گرفتم که وزن کم کنم و ورزش روزانه داشته باشم و انقدر ذوق و شوق داشتم برای این کار که دقیقاً یادمه از مهر ماه این کارو شروع کردم و با اینکه هر روز صبح هوا به شدت سرد بود ولی من باز هم ا شور و شوق فراوان صبح خیلی زود از خونه بیرون میزدم و خودمو به پارک میرسوندم تا ورزش کنم بعد از یه مدت خیلی کوتاه یه کاهش وزن چشمگیر داشتم و روحیم و انرژی و انگیزم به شدت بالا رفته بود به سحرخیزی عادت کرده بودم و حالم عالی بود
دوستان جدید و فوق العادهای پیدا کرده بودم و به واسطه اینکه شبها خیلی زود میخوابیدم از خیلی از مهمونیهای شبانه که لذتی ازش نمیبردم به لطف خدا دور شدم و و الان آرامش بیشتری دارم گرچه الان مدتیه که خیلی برام سخت شده که صبح زود بیدار بشم و ورزش کنم البته اون هم به خاطر فشاری هست که روی افکارم وجود داره ذهنم به شدت مقاومت میکنه و نجواهای ذهنیم زیاد شدن اینو قشنگ متوجه میشم ولی علی رغم تلاشهای فراوان اً چند روز صبح زود بیدار میشم ورزش میکنم پیاده روی میرم ولی باز میافتم تو همون سیکل معیوب و از این نظر خیلی دارم اذیت میشم تمام تلاشم اینه که دوباره به همون مدل قبل برگردم یعنی شب زود بخوابم و صبح خیلی زود با انرژی فراوان بیدار شم چون من عاشق دیدن طلوع خورشید هستم و این بزرگترین نعمت زندگیمه که چشمهای سالمی دارم و میتونم طلوع خورشید رو ببینم. همین خودش برام یه انگیزه است دارم هر روز تلاش میکنم که بتونم این کارو انجام بدم و ه خودم ثابت کنم که میتونم از پس ذهنم بر بیام و همه چیز از درون خودم تفاق میافته هیچ عامل بیرونی هیچ تاثیری در زندگی من نداره باید فقط و فقط روی خودم کار کنم مراقب ورودیهای ذهنم باشم تا هر روز بهتر و بهتر بشم…….
سلام فهمیه جان عزیزم
من کامنتای قبلی شمارو هم خوندم و لذت بردم از این همه اراده و ایمانی که داشتین و ثابت قدم توی مسیر بودین و قدم برداشتی و رسیدی به وزن دلخواهت ، الان فقط و فقط کاری که باید انجام بدی اینه که بشین فقط و فقط بنویس ، دفتر هر لحظه کنارت باشه و فقط سپاسگذار هرآنچه که داری و هستی باش و همه رو دقت کن و بنویس ، نوشتن یه کاری که میکنه ذهن و خالی میکنه و اجازه میده جدید ها واردش بشن و این توی ذهن ثبت میشه که چه نعمت هایی دارم و حواسم بهشون نبوده، من خودم از وقتی دوباره شروع کردم متمرکز بنویسم و قدر دان باشم راضی باشم غر نزنم و فقط از چیزی که هست سپاسگذاری کنم ، معجزه ها وارد زندگیم شد ، سپاسگذاری واقعی از آنچه که هستیم و داریم ، دائمی از وجود زیبا و با ارزش خودت لذت ببر عزیزم و دوباره شروع کن دوباره و دوباره،
امیدوارم که غرق در احساس ارامش و سپاسگذاری باشی عزیزم و موفق
سلام به بهاره ی زیبا
تصویر چهره ی قشنگت و بک گراند دریا چه دل انگیزه
….مهربونیت تو چهره ت کاملا نمایانه عزیزم
سپاسگزارم بابت روشن کردن نقطه ی آبی روی پروفایلم
سپاسگزارم بابت راهنمایی ت و اینکه زمان گذاشتی و پاسخ دادی
این روزها که خودمو متعهد کردم به موندن تو سایت ،خداهم داره پاداش میده و هر لحظه رگباری هدایت هاشو میفرسته برام
امروز صبح رفتم پیاده روی و چشمم فقط به زیبایی ها بود یهو رسیدم به یه باشگاه ورزشی که خیلی لوکیشین خوبی داشت
رفتم و از شرایطش پرسیدم
اتفاقا مسئول باشگاه رو از قبل می شناختم و قراره از هفته ی جدید برم و تمرین کنم
خدارو شکر میکنم که تو این خانواده ی فوقالعاده عضو هستم و در سایه ی پدر و مادری دلسوز و مهربان مثل استاد و مریم بانو هستم درکنار خواهر و برادرهای توحیدی ومهربون مثل شما
امیدوارم هر جمله که برام نوشتی خیر و برکت و نور بشه به زندگیت دوست قشنگم…
ممنونم عزیزدلمچه دعاهای قشنگی واسم کردی،
توی این سایت همه یه نوری توی دلشون روشنه که دورهم جمع شدیم ،
وای از باشگاه و ورزش که یکی از خوبیاش سلامتیه جسمه ،
یه خوبیش پیدا کردن دوستای هم مسیره چون همه سلامتی رو انتخاب کردن،
یکیش شاد شدن و شنیدن صداهای ورزشی و سلامتیه،
یکیش اعتماد به نفسه ،
حال خوبه،
دورهمیه ،
دیدن آدم های جدیده
باشگاه عالیه،
همیشه هرکاری توی زندگیتو کنسل میکنی ،ورزش و باشگاه رو مثل خواب از روتینت حذف نکن،
سالم سلامت پولدار و شاد در پناه خداوند باشی فهمیه جان
هروز بیا واز حال خوبت اینجا بنویس …
من قبلا یه بار با ایمان و شور و شوق و قوانین خدا قبولی توی تیزهوشان با رتبه 24 رو خلق کرده بودم. درس میخوندم و حالم خوب بود ولی از لحاظ روحی واقعا حالم خوب بود یادمه با اینکه بچه بودم چندین بار مراحل شنیدن خبر قبولی رو نقاشی کرده بودم. مراحل رو وقتب میرم مدرسه سر صف میا قبولی ها رو میگن و منم قبول شدم و خوشحالم. حتی اسامی بقیه بچه هایی که فکر میکردم قبول میشن رو هم نوشته بودم که بخش زیادیش درست بود. یادمه اغلب شب ها قبل از خواب دعا میکردم واسه سالم نگه داشتن خودم و عزیزانم و تهشم دعا میکردم خدایا تیزهوشان قبول شم کمکم کن قبول شم. و روزی که نتایج اعلام شد دوستم که اونم قبول شده بود بهم زنگ زد و پشت تلفن بهم اعلام کرد تو ام قبول شدی و خیلی خوشحال شدم. این فکر میکنم اصلی ترین موفقیتی بود که تا الان تو زندگیم بدست آوردم و خوب سنمم کم بود و بچه بودم. ولی نکات نقاشی کردن و دعا قبل از خواب برای خودم جالب بودن.