این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/5.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-26 08:21:072025-10-31 00:14:46تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
• بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
• ایمان کامل به ربم و مطمئن بودم ربم هدایتم میکنه
• امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
• همون ربی که هدایتم کرد به مهاجرت و بعد از مهاجرتم برای زندگی و اقامتم هدایتم کرد ربم برای همین خواسته الانم هم هدایتم میکنه و بعدش هم هدایتم میکنه
• همون ربی که به کار مورد علاقم هدایتم کرد و بعدشم مشتری و آدم های مناسب و در این مسیر آورد همون ربم برای همین خواسته الانم هم هدایتم میکنه و بعد از رسیدن به خواسته هم کمکم میکنه و هدایتم میکنه
• اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
•تکرار تمرین های ج2 حل مسائل و ج2و3 کشف قوانین و تکرار خود این دو دوره و کنار گذاشتن مقاومتم و به ربم اعتماد کنم
همانا ما پیامبران خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آنان کتاب و ترازو [ی تشخیص حق از باطل] نازل کردیم تا مردم به عدالت بر خیزند، و آهن را که در آن برای مردم قوت و نیرویی سخت و سودهایی است، فرود آوردیم و تا خدا مشخص بدارد چه کسانی او و پیامبرانش را در غیاب پیامبران یاری می دهند؛ یقیناً خدا نیرومند و توانای شکست ناپذیر است.
سلام به استاد عزیزم و مریم بانو بزرگ قلب….
سلامبه بچه های پاک این منزل…..
الهی شکرت رب من که امروز اجازه دادی تا صلاتی به جا بیارم تا بتونم عشق و مهربانی تورو در دل و احساسم جاری کنم و به در گاه تو سجده کنم….
خدایا صد هزار بار سپاس از تو برای امروز این روز عالی و فوق العاده و بنهایت پر از فضل تو…..
خدایا شکرت که الان خونه هستم و درام عشق بازی میکنم با تو……..
خدایا شکر که رفتم سر ساختمانی که ناظر برق اون هستم و تمام کارکنان اونجا با عشق و احترام با من رفتار میکنن الهی شکرت رب من….
خدایا شکرت که امروز همراه مینا خانوم رفتیم خرید کردیم و به لطف تو و برکت تو امشب مهمان داریم الهی شکرت رب من…..
خدایا شکرت برای ذره ذره فضل تو که به زندگیمون میباری الهی شکرت رب من…..
بسم الله…..
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.؟؟؟؟؟؟
من الان خیلی دوست دارم که دوره هایی که در مورد تخصصم هست رو شروع کنم ولی نتونستم…
و یه اتفاق بینهایت فوق العاده ای که به لطف رب برای من پارسال رغم خورد این بود که من تویه ازمون نظام مهندسی قبول شدم و الان مشغول هستم تویه اون کار….
میخوام الان با چالشی که باهاش روبرو هستم و نمیتونم انجامش بدم رو با موفقیت پارسال….
اونروز یه نشانه ای دریافت کردم از هم کارم و دیدم داره درس میخونه و گفتم این چی هست که میخونی گفت برای نطام مهندسی….
گفتم چقدر خوب منم میتونم شرکت کنم گفت اره….
رفتم و تحقیق کردم و به لطف رب کتاب هارو گرفتم و یه دوره در همین خصوص و شروع کردم به خوندن….
من هر روز تلاش میکردم و درس میخوندم درس میخوندم با اشتیاق و شوق و امیدو با ارزوی اینکه من میشم ناظر وزارت راه و شهر سازی و این برای من یه اتفاق جالبیه….
حدود 15 تا 18 تا کتاب قطور بود و من میخوندم و میرفتم جلو به لطف رب…
هر روز حدود 4 تا 5 ساعت و گاها بیشتر میخوندم روز ازمون شد و من ازمون دادم مردود شدم….
و از خدا دوباره هدایت خواستم و بهم گفت خسته نشو بروووووووو و رفتم دوباره شروع کردم به خوندن و دوباره شروع کردم به خوندن…..
و میخوندم و روز ازمون رسید و دوباره مردود شدم………
و یادم روزی که از ازمون برگشتم گفتم خداجون هر خیری ک ازتو به من برسه من فقیرم….
دوماه بعد نتایج اومد دوباره مردود شدم……..
دوباره بهم گفت تلاش کن و تلاش کردم و بار سوم هم مردود شدم دوسال درگیر این موضوع بودم….
یه روز تصمیم گرفتم به گوش دادن شیوه حله مسائل زندگی….
اونجا جرقه زده شد ….
با صحبتهای قشنگ خانوم شایسته عزیزمممممممممممممم خدارو شکر برای حضورتون بانو مریم قشنگ قلب خداروشکر….
و من متوجه شدم و با عشق و خالی از نتیجه
شروع کردم به خوندن گفتم من میخونم و اگرم نشدم فدای سرم ولی قدم بر میدارم با عشق نه با زجررررر….
چون اونموقع خودم رو حبس کرده بودم تو خونه و فقد درس میخوندم هم چیز تعطیل بود مسافرتم که میرفتم کتابم رو با خودم میبردم….
اقا من بعد از شیوه حله مسائل با عشق و با لذت و با ایمان قدم برداشتم…..
روز ازمون رسید و من ازمون دادم و بعد از ازمون اصن بهش هم فکر نکردم و رفت تا نتایج اومد….
و من به لطفف رب قبول شدم….
خدایا شکرت شکرت شکرت برای این همه عشق و قشنگگی که برای من میباری الهی شکرت رب من سپاس از تو…..
حالا با این قسمت از پروژه که به لطف رب به من گفت همون قدمهایی رو که برای کسب این داستان برداشتی همون هام برای الانت با عشق با اشتیاق و شوق بردار نه با عجله نه با بدست اوردن باعشق. نه با نتیجه با احساس خوب نه با هیچیزی جز هدایت الله و نشانه های الله……
خدایاااااااااااااااااااااااااا شکرت بینهایت خدایا دوستت دارم صد هزار بار نوکرتممممم رب من الهی شکرت خدا جون شکرت……
بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
باور همون باوری که خانوم شایسته عزیز برای گواهینامه گرفتن داشت….
من باور داشتم که میتونم که این برای منه و تلاش کردم اولش بدون اگاهی بعد با اگاهی همچیز تغغیر کرد به لطف رب…
که من میرسم به این ولی با ارامش با احساس خوب با عشق و با توکل و ایمان و از مسیر لذت بردن.
با این باور که همون کسی که این رو به دلت راه داد همون همه برات درستش میکنه و صبر داشت باش و شکر کذار باش برای این که تو داری تکاملت رو تی میکنی و بیشتر یاد میگیری…همه اینها یک نشانه بزرگ برای یاد گیری بیشتر تو….
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
باید توکل کنم به رب و اعتماد کنم و ازش برکت زمان بخوام و بگم هدایتم کن که من چه تخصیی رو حرفه ای برم جلو و اون هم بهم میگه و امروز همین الان همین جا ازش درخواست میکنم که خدا جون خودت هدایتم کن که تویه چه مسیری برم که برام قشنگ باشه برام عالی باشه و بتونم توش بیتهایت پیشرفت کنم….و حرف برای گفتن داشت باشم…
و برام نشانه ها و هدایتهات رو بفرست عشق من دوستت دارم…….
اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
به امید خود رب الهامات و هدایتها رو اگاهان انجام میدم همراه با تکامل و عشق و حال خوب و احساس خوب و ایمان و توکل…
و میرم به دنیال همون چیزی که رب هدایتم کن و خودم رو به لطف رب میبندم به تمام اگاهیااا استاد و راه رو به لطف الله از گفتهای استاد پیدا میکنم و قدم بر میدارم…..
ازتون بینهایت سپاس گزارم استاد عزیزم و مریم بانو قشنگ قلب بینهایت ازتون سپاس گزارم عشق باشه…
در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت و ثروتمند و عاشق باشید…
اول از هرچیزی بگم استاد چقدر ساده شفاف و زیبا به منصوره عزیز میگی اگه الان متوقف شدی بی انگیزه شدی یا باورهات منفی شدی
ولی اگه میخوای دوباره به موفقیت و پیشرفت بیشتر برسی بابد دوباره مثل همون قبل همون شور و شوق داشته باشی تا بتونی دوباره موفق بشی
واقعا همین جمله بظاهر ساده اما خیلی ارزشمند خیلی از آدمها اولا که نمیتونن کامل باورش کنن دوم اینکه ما آدمها خیلی وقتا زود فراموش میکنیم خیلی چیزهارو
حالا من بخوام از خودم بگم
واقعا این شور و شوق داشتن قبلی که برا موفقیتهای قبلی داشتم رو وقتی مرور میکنم و ازشون مجدد برا موفقیت های دیگه استفاده میکنم چقدر کمکم میکنه و تا الانم چقدر کمکم کرده
اما بارها هم شده که خیلی زود فراموشم شده
ولی خب هرچی میرم جلوتر کمتر فراموش میکنم و بیشتر از موفقیتهای گذشته برا کارهای آینده استفاده میکنم
چونکه ابزارهای قوی برام هستند
مثلا وقتی نگاه میکنم به 10سال پیش خودم بااینکه اونموقع هیچکدوم از این آگاهی های الان نداشتم اما چونکه شور و شوق داشتم چه کارهای موفقیت آمیز و افتخار آمیزی کردم که تمام محله مون و خیلی های دیگه بهم افتخار کردن و خودم چقدر داشتم از درون احساس اعتماد بنفس و قدرت میکردم
وقتی میخواستم از شهرستان هم بیام تهران ترس ها و باورهای محدودکننده در ذهنم بود اما من راهی جز حرکت برا خودم نمیدیدم و اومدم تهران و چقدر درس ها گرفتم و چه چیزهایی در زندگی و تخصص خودم یاد گرفتم چقدر الان شجاع تر و با ایمان ترم
چونکه من خودمو همیشه رو به رشد و حرکت کننده و کسی که پا به دل ترس هاش میذاره میبینم
الان که دارم فکر میکنم میبینم قانون جهان چقدر ساده و قدرتمنده اما ما آدمها خیلی وقتا نمیتونیم این سادگی باور کنیم
برا همینم اوضاع برامون سخت و دور از دسترس میشه
از خودم بگم من از مرور موفقیتهای قبلی و دوباره داشتن همون شور و شوق قبلی خیلی نتیجه ها و موفقیتها کسب کردم
اول از همه از استاد عزیزم و مریم جانم صمیمانه سپاسگزارم که این فایل های عالی رو آپدیت کردن و مرتبا بارگذاری میشن
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.
نمیدونم چرا دو سه روزه ذهنم به شدت مقاومت داشت برای نوشتن کامنت این جلسه ، ولی بالاخره تونستم بهش غلبه کنم و بیام کامنتم رو بنویسم
میخوام یه داستان براتون تعریف کنم
1- داستان مدرس زبان شدنم در زمانی که در شهرستان کوچکی بودم
اول بریم سراغ داستان مدرس شدنم
من سال 91 دانشجو کارشناسی بودم و اراک زندگی میکردیم ، خوب اراک با اینکه مرکز استانه ولی خیلی کوچیکه و یه جورایی واسه یه دختر شاید کلر کردن اونجا سخت میبود
خوب ما شرایط مالی جالبی نداشتیم و من از ته قلبم این خواسته رو داشتم که خودم بتونم پول بسازم ولی وااااقعا نمیدونستم که باید چیکار کنم ( البته اینو بگم که برادرم سال 88 اومده تهران و اینجا هم کار میکرد و هم درس میخوند و البته کل فامیل مادر هم تهران بودن و تهران زندگی کردن رویای من بود که به لطف الله داریم الان زندگیش میکنیم ) و پشتیبان کنکور من اون سال میرفت کلاس زبان و یه آموزشگاه محلی میرفت
من سالی که کنکور داشتم یه ترم رفتم کلاس زبان و عاشقش شدم یعنی چنان واله و شیدا شده بودم که بتونم انگلیسی حرف بزنم که خدا میدونه
وقتی دانشجو شدم ، رفتم همون آموزشگاه محلی و خدا میدونه چند صد بار از دانشگاه مرکزی ( که خیابون شریعتی بود ) تا خیابون امام که آموزشگاه نوین بود من دویدم تا به کلاسم برسم
ولی اون روز من فقط به چیزی رو میدونستم من عاااااااشق زبان بودم ، از تمام زندگیم برای خوندنش میزدم ، دانشگاه نمیرفتم ، مهمونی نمیرفتم ولی کلاس زبانم رو میرفتم و یه چیزی ته قلبم میگفت : راه همینه ادامه بده
خصوصا اینکه چون من عالی بودن و از ترم اول تاپ شدم اصلا با یه اعتماد به نفس دیگه ای زبان میخوندم و البته بهترین مدرس های آموزشگاه ما هم عاشق من بودن و به شدت من رو تحسین میکردن
خلاصه ( این یکی از بزرگترین افتخارات زندگی منه ) ، با لطف و هدایت الله ، دو ساله صفر تا صد زبان رو یاد گرفتم و عاااالی بودم ، اصلا یه لهجه ای داشتم ک خودم و کل مدرس ها کیف میکردن
و وقتی دو سال تموم شد ، دستان خداوند دوباره وارد شدند و من در آموزشگاه سفیر که کل ایران شعبه داشت مدرس شدم
و چقدرررررررر اون 3-4 سال رویایی بود
بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
اول از همه ایمان عمیقی به خدا داشتم و اون مسیر با تمام نعمت هاش رو حق خودم میدونستم ( احساس لیاقت 100٪ برای دریافت نعمت
دوما صد در هزار باور به امکان پذیری ش داشتم و چون کلی الگوی موفق تو آموزشگاه دیدم ، باور کردم که برای من هم ممکنه و شد
سوما من چیزی به جز هدفم رو نمیدیدم ، من فقط میخواستم بتونم انگلیسی حرف بزنم ، تو حموم ، تو خیابون ، نو خونه ، هرررررر جایی که فکرش رو بکنید با خودم حرف میزدم و هزاااار بار تو خیابون ملت فکر میکردن که من رد دادم که دادم انگلیسی حرف میرنم با خودم
ولی
نه قضاوت کسی مهم بود ، نه نظر کسی مهم بود ، هییییییچی مهم نبود ، فقط هدف رو میدیدم
یه هدف شفاف و واضح داشتم و شور و اشتیاق داشتم برای داشتنش و الیته باورهای محدود کننده در موردش نداشتم و حتی بر عکس کلی الگوی موفق اطرافم دیدم ازش
و هررررر بار باور میشود ، میشود ، میشودش برام پر رنگ و پر رنگ تر میشد
من تصور میکنم با گسترش ارتباطات و البته فضای مجازی و شبکه های اجتماعی ، باورهای محدود کننده نمیشود و سخت است و …. کاملا نا خودآگاه بیشتر و بیشتر در ذهن ما انسان ها جای گرفته
و البته یه قول استاد در دوره احساس لیاقت بخ خاطر مقایسه های اشتباهی که خواسته یا ناخواسته ، خود آگاه یا ناخودآگاه داره اتفاق میفته داره ما رو هر روز از نگرش روح دور تر و دورتر میکنه
و ما باید آگاهانه خودمون رو کنکاش کنیم تا بفهمیم که چه اتفاقی داره در درون می میفته
من به لطف و هدایت و حمایت همیشگی الله یکتا فهمیدم که این سایت رویایی ، ملجا و پناهگاه ما برای متفاوت زندگی کردن هست
همونطوری که استاد و مریم جان در سریال زندگی در بهشت و سفرنامه ، مثل قند و نبات دارن نشون ما میدن که بابا میشه یه طور دیگه ای هک زندگی کرد
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
مهم ترین کاری که به ذهنم میاد
به یاد آوردن تک تک موفقیت ها و دستاوردهام گذشته ام و پیدا کردن الگوی مشابه در اونهاست
قطعا راه رسیدن به تمام خواسته ها یکی هست
فقط اشکال از فرستنده است ( وگرنه گیرنده در ثانیه در حال پاسخ دادن است )
فقط سایر باورهای محدود کننده ش بیشتزه
فقط ترمز هاش بیشتره
فقط مقاومت هاش بیشتره
یه نکته
قیمت اول زندگی در بهشت ، استاد و مریم جام میخواستن یه درخت هرز ( سمبل مقاومت و ترمز و باورهای محدود کننده ) با ریشه های بزرگ رو از زمین بیرون بکشن
میدونید چیکار کردن ؟
درخت های کوچیک زو با یه قیچی کوچیک قطع کردن
ولی اون درخت بزرگه نیاز به جهاد اکبر داشت
خیلی حرفه ای سانتافه رو با یه گره کور بهش وصل کردن
و چندین بار با تمام توان گاز دادن ، ماشین دود میکرد ، چرخ ها تمام تلاششون رو داشتن میکزدن
چندین بار عقب و جلو رفت تا تونست کم کم و آرام آرام اون ریشه های بزرگ رو بیرون بکشه
در مورد خییییلی از خواسته های ما هم همینه
انقدرررررر حجم و تعداد باورهای محدود کننده زیاده که با یه ضربه و دو ضربه کار در نمیاد ، باید هزاران هزاران هزاااار مرتبه ضربه زد و جهاد اکبر به راه انداخت
و ایمان دارم که الله یکتا همون لحظه داره نگاهشون میکنه و با لبخند. به جهان امر میکنه که : این بنده داستان رو فهمیده و داره کار درست رو انجام میده ، هرررررر چی میخواد رو بهش بدین
اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
اولین اقدامم اینه که بیام بشسنم یا خودم فکر کنم که : آقا خواسته اصلی من چیه؟ چی شور و شوق رو در وجودم شعله ور میکنه ؟
اونو پیدا کنم و شروع کنم به ساختن باورهای اساسی در موردش و با توکل به خدا هررررر روز روش کا رکنم
و البته هرررررر روز بیام و به جای اینکه با باورهای محدود کننده ضربه بزنم ، اره م تو توی سایت با فایل دیدن و نوشتن و خوندن کامنت ها تیز کنم
ایمان دارم که آینده رویایی و جادویی در انتظارمه چون که به لطف الله دارم تلاش میکنم که فرکانس هام رو هم جهت با جریان خداوند بکنم
شکر الله بابت اینکه امروز زنده ام و تصمیم گرفتم در این سایت فعالیت کنم!
شکر الله بابت اینکه میتونم این فایل رو گوش کنم و لذت ببرم!
شکر الله بابت اینکه این آگاهی های بی نظیر و جادوییی!
تحسین میکنم این دوست عزیزمون رو که این طور قدرتمند شروع کرده به هنر و تونسته اینقدر عالی پیش بره و روندش رو پیش بببره!
واقعا لذت بخشه دوستانی که تونستن اینقدر قدرتمند ادامه بدن و پیشرفت کنند و برای من هم نشانه ای است که میتونم رشد کنم و موفق بشم!
چقدر زیبا این فایل اومده بهمون بگه که آقاجان زندگی همین طوری بی نظیر در حال ادامه دادن هست! و ما باید با شور و شوق ادامه بدیم و از نشانه ها الهام بگیریم!
شکر الله یکتا بابت این آگاهی هایی که تونستم به دست بیارم و ازش استفاده کنم!
شکر الله یکتا بابت این سایت و کامنت های جادویی اش!
سلامی از اعماق وجود به استاد گرانقدر و با ارزش و خوش بیان و توحیدی و یکتاپرستم…
و استاد شایسته عزیز و توحیدی و خوش صدا…
و تمام دوستان و همم خانواده های موفق و پر تلاشم در این بهشت….
الان ساعت ا بامداد مورخه 1404/8/8 است و 4 سال و 8 ماه از آشنایی من با استاد و این مسیر الهی می گذرد.
امشب می خواهم بدون حاشیه فقط نتایجم را اینجا بنویسم…
تمام نتایج…
و میدانم بهای واقعی این آموزش ها به یاد آوردن و عمل به قوانین و نوشتن آن هاست…
قسمت اول؛ بچه دار شدن بعد از 11 سال: همه چیز از عید 1400 شروع شد…
من حال روحی خوبی نداشتم و 11 سال بود از ازدواجم گذشته بود و سال ها تلاش برای بچه دار شدن بی نتیجه مانده بود…
دردی که همیشه همراه من بود و ترس اینکه هرگز پدر بودن را تجربه نکنم مرا عذاب میداد…
سال ها نتیجه نگرفتن از اقدامات پزشکی و 5 بار ivf ناموفق مرا کاملا نا امید کرده بود..
به خدا میگفتم خدایا چرا به من فرزند نمیدی و چرا میخواهی گناهان و اشتباهات گذشته منو اینطور به سر من بکوبی …
به خدا میگفتم تو بندگانت را دوست داری و میدانم میخواهی از این طریق منو پاک کنی و به این واسطه به من اجر و ثواب بدی…
تو به من فرزند نمیدی تا با این درد در همین دنیا بسوزم تا دیگر اون دنیا تو آتیش جهنم نسوزم …
و خیلی وقتا از خدا می گفتم من مشکلی با درد و بدبختی ندارم چون به تقدیر و قسمتی که تو برایم خواسته ای راضی هستم(و فکر میکردم کنار آمدن با بدبختی یعنی راضی بودن به رضای خدا و سر سپردن به تقدیری که در پیشانی نوشته شده و به این ترتیب من آدم خیلی مومن و خوب و ارزشمندی هستم)
و به خدا میگفتم ازت خواهش میکنم شکل این درد را تغییر بده بمن فرزند بده اما به جاش منو مریض کن اگر قراره دردی همراه من باشه شکل اون درد رو عوض کن چون من دیگه طاقت بچه نداشتن رو ندارم.
این باور بمن القا شده بود کسی که در طول روز بلا سرش نیاد یعنی خدا ولش کرده و باید به ایمانش شک کنه…
باور اینو داشتم بعد هر خنده ای گریه است…
باور اینو داشتم اگر سر درد شدی یا مریض شدی محبوب خدایی و بوسیله اون درد گناهانت ریخته میشه…
اگر تو خونه با همسرم بحثم میشد یا وسیله ای میسوخت یا چیزی میشکست به این صورت خودمون رو قانع میکردیم که میخواسته بشه… یا چون تیپ زده بودیم و رفته بودیم تو فامیل و یا چون خوشکل و خوش تیپیم و یا چون کار دولتی و حقوق سر برج داریم مردم چشمون کردن و با این تفکر خودمون رو آروم میکردیم و میخواستیم خلاء درونی و کمبودها و مشکلات شخصیتیمون رو بپوشانیم…
میخواستیم مشکلات و مسائل رو طبیعی جلوه بدیم و خودمون رو مسئول اون اتفاقات ندونیم و همه چیزو گردن خدا بندازیم که اون خواسته و مسئولیت زندگیمون رو گردن خدا می نداختیم و این فاجعه بود و مشرک بودیم و چشم مردم رو عامل اتفاقات بد زندگی میدونستیم ، جالبه همه مقصر بودن جز خودمون…
ما آدمای خوب و مذهبی و درد کشیده و. دل سوخته ای بودیم که خداوند در دل شکسته ما قرار داشت و نهایتا قرار بود آن خدا مارا بواسطه انواع زجر و بدبختی ها پاک کند و به بهشت برویم تازه بازممعلوم نبود بتونیم بریم بهشت و حق الناس ها ( بعدا فهمیدم کلمه حق الناس حتی یک بارم در قرآن نیومده) و هزارتا اشتباه کوچیک و بزرگ و پل صراطی که از مو باریکتر بود ورود به بهشت رو تقریبا غیر ممکن کرده بود و در بهترین حالت باید اول چند هزار سال تو جهنم می موندیم کامل که پاک شدیم میرفتیم طبقه پایین بهشت …
وای خدای من فاجعه بود این نوع تفکر من … خدایا هزاران بار ازت سپاسگذارم که منو با استاد و این مسیر و منو با خود واقعی م آشنا کردی و از اون جهنمی که خوددم برای خودم ساخته بودم نجاتم دادی ای رب نازنین و. عشق بی بدیل من…
ای فرمان روای خوشکل و نور آسمان ها و زمین من…
ای نور زندگی من. ای. احساس آرامش و اطمینان و قدرت من…
عاشقتم خدا…
بلندگو بدست هایی که هیچ درکی از قانون نداشتن به این باورهای فاجعه بار دامن میزدن اونا فقیر بودن و مریض بودن و بدبخت بودن و بیچاره بودن و بچه نداشتن رو از طرف خدا میدونستن و ثروتمند بودن و در رفاه بودن و خنده و احساس خوشبختی دائمی، از نظر اونا بد بود و کسی که تقدیر را در شب قدر نوشته بود تصمیم گیرنده برای خوشبخت و یا بدبختی هر فردی بود، بنابرین این تفاوت در تصمیم گیری برای بنده ها، توسط آن خدا عدالت آن خدا را زیر سوال میبرد عدالتی که از خصوصیات ذاتی رب یکتاست بنابراین برای توجیه این ماجرا دروغ بزرگی دیگر در ادامه آن گفته میشد که چون خداوند عادل است فرد خوشبخت می بایست به جهنم می رفت چون هیچ سختی در این دنیا نکشیده بود و می بایست به جاش تو اون دنیا سختی بکشه
و به جاش فرد بدبخت چون بدبختی هاشو تو این دنیا کشیده بود دیگه اون دنیا راحت بود…
تمام این افکار وحشت ناک و فاجعه بار که در عموم مردم موج میزد انواع ناخواسته ها و مشکلات رو وارد زندگی مردم کرده بود و این افکار و باورهای بی پایه و اساس و مبهم زمینه را برای شرک بزرگ و مشرک بودن افراد در یک جامعه به ظاهر خدا پرست و مسلمان آماده کرده بود به این صورت که:
آی مشکل دار. آی بی اولاد. آی فقیر ، آی بی خونه بلند صدا بزن یا فلانی …. یا بهمانی. مطمئن باش اینا کسی رو دست خالی رد نمیکنن.
وای از شرک…
فریاد از شرک…
ای داد از این همه بی عقلی و بت پرستی…
چطور افرادی که مثل خود ما انسان بودند و هرچند مثل خود ما مقدس هم بودند اما صدها سال قبل از دنیا رفته بودند توانسته بود در ذهن ما قدرت خالق بودن قدرت رزاق بودن و الوهیت پیدا کند…
به خاطر نجات از بت پرستی و یکتا پرستی ام با تمام وجود از خداوند سپاسگزارم..
خب بریم سراغ ادامه داستان…
در کنار همه این افکار وحشتناک چندبار پیش دعا نویس ها رفته بودم و همه آن ها گفته بودن شب عروسی شما رو جادو کردن و با گرفتن پول جملاتی نوشته بودن و من اون جمله ها که داخل پوست گرگ پیچیده شده بود به گفته اونا پشت ساعت و قاب عکس ها خونه گذاشته بودم تا اون دعاها کار انجام بده و جادوها باطل بشه…
در ورطه ناامیدی با این افکار و وضعیت ناجور ذهنی عید 1400 فرا رسید…
من پسر دایی ام اصفهان زندگی میکنه و به شدت از مشکل کم شنوایی رنج می برد و اونم خیلی برای مشکل شنواییش تلاش میکرد ووکارش به گذاشتن سمعک رسیده بود و تا حدی باعث افسردگیش شده بود چون میگفت وقتی تو جمع میشینم حرف های بقیه رو درست نمیشنوم و باید لب خونی کنم و طبق معمول من هروقت میدیدمش در مورد وضعیت گوشش سوال میکردم و احوالشو میپرسیدم عید 1400 وقتی دیدمش و در مورد گوشش پرسیدم اون گفت:
گوشم خوب شد…
من خیلی خوشحال شدم و خیلی هم تعجب کردم چون میدونستم سال ها پیش بهترین دکترها میره ولی نتیجه نگرفته کنجکاو شدم و ازش خواستم روش درمانشو برام توضیح بده…
گفتم چی شد که خوب شدی؟
گفت: یه سری فایل هایی هست گوش دادم و به خودم تعهد دادم که من باید خوب بشم…
من به پسر داییم گفتم هرچیز دیگه ای میگفتی باور میکردم جز این حرف، فایل گوش دادن مگه میتونه مشکل به این بزرگی رو حل کنه… چه ربطی داشت؟
گفتم یکمیشو بزار ببینم چی میگه …
استاد میگفت تمام اتفاقات زندگی ما رو از قبیل بیماری و سلامتی ، ثروت و فقر، نوع برخورد دیگران با ما. روابط عاطفی رو خودمون برای خودمون رقم می زنیم با افکار باورهامون رقم میزنیم و اگر میخوایم اتفاقات تغییر کنه باید باورهای ما تغییر کنه…
ما در جهانی کاملا فرکانسی زندگی میکنیم که بر اساس قوانین بدون تغییر و ثابت و که نشان دهنده عدالت رب الارباب و خالق اون قوانین هست، کار میکنه، و هر فردی نتیجه افکار و باورهای خودشو میبینه این خدای جدید واقعی تر به نظر می رسید و عادل بود و قلب من با اون حرف ها روشن شد و انرژی پاک و روحی که در وجود من بود اون حرف ها رو تایید کرد. انگار گمشده من پیدا شده بود…
کاملا گیج بودم و درست متوجه نمیشدم اون صدای پر انرژی و آرامش بخش چی داره میگه …
اما…
جرقه زده شده بود….
من موضوع رو با همسرم در میون گذاشتم و گفتم سعید میگه گوشش خوب شده ، ما هم که هر کاری بگی تو این چند سال کردیم بیا چند ماه هرچی که این آقا میگه قبول کنیم کاری هم به جهنم و بهشت و خوب بدش نداریم هرچی گفت قبول میکنیم…
این آغاز عشق بازی من بود…
همون اول متوجه شرک عمیق در وجودم شدم…
اون صدا میگفت اگر اون بخواد تو رو ببره بالا اگر تمام دنیا جمع بشن نمیتونن جلوی اونو بگیرن…
و اون میتونه تو رو از فرش به عرش ببره…
خلاصه بگم که من تمام اون جادوهای پشت قاب عکس های تو خونه رو به دیوار کوبیدم و گفتم هیچ قدرتی بالاتر از اون وجود نداره و این منم که خودم به چشم مردم و این جادو و جمبل ها قدرت دادم..
من احساس سرزنش و احساس گناه رو کنار گذاشتم .
و یاورهای غلط دیگه ای هم داشتم ، که مواد مخدری که قبل از ازدواج مصرف کرده بودم مثل حشیش و گل اینا روی نطفه من اثر گذاشته و به شدت خودمو سرزنش میکردم که تقصیر منه و همسرمم باید به خاطر من زجر بکشه …(بعد از آشنایی بیشتر با قوانین متوجه شدم بزرگ ترین آسیب مواد مخدر اینه که احساس ما رو به عنوان یک عامل بیرونی در اختیار خودش میگیره واحساس خوب و بد ما وابسته به اون میشه و حتی زمانی که احساس ما بر اثر مصرف مواد مخدر خوب میشه چون این احساس خوب درونی نیست و از درون نمیاد هیچ فرکانسی رو ارسال نمیکنه و در واقع مواد مخدر دستگاه ژنراتور و رقم زننده اتفاقات خوب رو در وجود ما به کلی مختل میکنه و ذهن ما رو در اختیار خودش میگیره)
بعدها در دوره 12 قدم و کار کردن بیشتر روی خودم و فکر کردن به گذشته فهمیدم بهترین مدل ارسال فرکانس و دریافت نتایج مطلوب اینه که ما با تغییر باورهامون به احساس خوب برسیم یعنی چیزهایی رو باور کنیم که به ما احساس بهتری میده خصوصا زمانی که خواسته جدیدی داریم برای اینکه وارد مدارش بشیم بیایم باورهای خوب و مناسب هماهنگ با اون خواسته رو روی فونداسیون منطق های قوی بسازیم. باورهایی که ما را آسان کند برای آسانی ها.
اما…
باورهای جدید توحیدی و خدای جدید من انقدر قدرت داشت که می توانست اگر مشکلی هم وجود داره تمام این ها رو تو بدن من درست کنه انقدر باورهای قبلی قوی بود که نمیتونستم بگم الکی و دروغ بوده و وجود مشکل در بدنم را منکر بشم و براش منطق بیارم اما تونستم با باورهای توحیدی جدید روی اون باورها رنگ بریزم …
تونسته بودم بپذیرم خداوند قدرت اینو داره که این مشکل که تو بدن من هست رو بدون اینکه من بفهمم ترمیم کنه و خواسته منو وارد زندگیم کنه…
این باورهای قدرتمند جدید ، نتیجه داد و همسرم فقط 6 ماه بعد باردار شد و خداوند به من دو قلو داد…
قسمت دوم؛ورود به رابطه دوم سمی و فاصله از مسیر توحید:
با باردار شدن همسرم چون بعد از مدت زیادی بچه دار شده بودیم خیلی به خودمون سخت گرفتیم و یکی از اون سختی ها قطع کامل رابطه جنسی من با همسرم بود…
ایمانم به شدت قوی شده بود و باور کرده بودم تمام خواسته ها وارد زندگی من میشه و به خاطر فشارهای ناشی از نداشتن رابطه زناشویی این درخواست رو در من شکل داد که یه فرد مناسب رو خدا سر راه من قرار بده…
تا باهاش رابطه داشته باشم و طبق فکر اون موقع احساس خودم رو خوب نگه دارم (بعدها فهمیدم که استاد در دوره عشق و مودت به شدت رابطه دوم رو رد میکنه و رابطه عاطفی و عاشقانه فقط با یک نفر)و چون آدم مذهبی هم بودم مهم ترین خصوصیتی که برای خدا تعیین کردم این بود که طرف شوهر نداشته باشه…
و بعدها فهمیدم این درخواست من به خاطر باورهای مریض قبلی که مذهب برایم ایجاد کرده بود و گفته بودند ازدواج موقت به هر تعدادی که باشد مجاز است و بسیار ثواب دارد و نزد خدا محبوب است و وقتی غسل میکنی به ازای هر قطره آبی که به زمین میریزد خداوند قصری در بهشت برایت می سازد و….
ترمزی در ذهن من نداشت و حتی منو نزد خدا محبوب تر می کرد…
بنابراین جهان سیستمی که فقط به باورهای من واکنش نشان میده به افکار و باورهای مخرب مذهبی من واکنش نشان داد و پای فردی رو که چند سال بود شوهرش فوت کرده بود و همسایه قدیمی همسرم بود به منزل ما باز کرد…
این رابطه معیوب شکل گرفت و منی که بچه دار شدنم با گوش دادن فایل های رایگان استاد رقم خورده بود و هنوز آگاهی هام تکمیل نبود و بویی از عزت نفس نبرده بودم شروع به دلسوزی برای این فرد کردم…
خودمو مسئول کمبودهای عاطفی و روحی روانی اون فرد دونستم…
براش دلسوزی می کردم…
و منطقم هم این بود که چون این کار ثواب داره خدا عابروی منو نمیبره و تمام کارایی که برای اون فرد می کردم رو به عنوان صدقه ای بزرگ حساب می کردم…
و اعتقاد قوی پیدا کرده بودم که رابطه داشتن با اون فرد و رفع نیازهای عاطفی و حتی مالیش…
صدقه محسوب میشه و باعث میشه خدا هم هوای من و همسرم و دوقلوهای در شکمش رو داشته باشه و اتفاقا حاملگی همسرم مصادف شده بود با کرونا و خانومم کرونا گرفت ، که در اثر کرونا کیسه آبش سوراخ شد اما در کمال ناباوری و تعجب دکترا و به صورت معجزه آسایی خود به خود ترمیم شد و اونموقع دکترا میگفتن هر مادر بارداری کرونا گرفته یا خودش یا بچش از دنیا رفتن اما خانوم من و دوقلوهام چیزیشون نشد و حتی کیسه آب سوراخ شده هم خودش ترمیم شد…
و من فکر میکردم خدا به خاطر دلسوزی من برای این خانوم هوای منو داره و باور من داره کار میکنه …
غافل از اینکه طبق قانون ، باورهای من فقط اتفاقات زندگی منو شکل میده نه کس دیگه…
و همسرم به خاطر باورهای خودش بود که کیسه آبش ترمیم شد..
به خاطر ایمان خودش به خاطر اعتماد خودش به خداوند به خاطر تعهد خودش در عمل کردن به قانون به خاطر احساس خوب خودش حتی در زمان بیماری به خاطر اینکه باور کرده بود خدایی که بچه رو در رحمش رشد داده قطعا اونا رو به دنیا خواهد آورد ، به خاطر آرامش و فایل گوش دادن و باورهای خودش بود…
اما …
من از مسیر خارج شده بودم و اون خانوم که هزارن مشکل عاطفی و روحی و کمبود داشت و دائم در حال مرور اتفاقات تلخ گذشته خودش بود و مدام داستان ضربه هایی که قبلا خورده بود برای من تعریف میکرد منو بیشتر ترغیب میکرد این خلاء عاطفی رو براش پر کنم و به جاش ثواب کنم…
از طرفی من خودمو مسئول تغییر افکار اون خانم میدونستم و میگفتم خدا به این دلیل این خانم رو به سمت من آورد که من قانون رو بهش یاد بدم تا برای همیشه زندگیش تغییر کنه و احتمالا این خانم درخواستی از خداوند داشته و هدایت شده هست…
و من مسئول تغییر ایشون و آموزش قانون به ایشون هستم…
در حالیکه غافل بودم که ما قدرت تغییر هیچ کس رو نداریم و فقط قدرت تغییر خودمونو داریم…
غافل بودم که خداوند سیستمه و هیچ چیزی رو برای هیچ کس نمی خواد و فقط به درخواست های ما پاسخ میده…
به محض تولد یک خواسته در وجود ما جهان طبق باورهای مرتبط با اون خواسته شروع به تولد واقعی اون خواسته در تجربه زندگی ما خواهد کرد…
اگر ما باور کرده باشیم اون خواسته سخت به ما داده میشه و هزار تا پیچ و خم داره پس با سختی و پیچ و خم زیاد وارد زندگیمون میشه…
اگر با منطق هایی که در دوره 12 قدم و سایر دوره ها یاد میگیرم باور کنیم که به راحتی به راحتی خواسته ها وارد زندگیمون میشه پس به راحتی و از راهی که نمیدونیم وارد زندگیمون میشه…
باورها یه شبه ساخته نمیشن و باید بر پایه منطق های قوی ذهن اونا رو قبول کنه و باید تکرار بشه …
وقتی با ابزار منطق و تمرین و تکرار کدهای جدید جای گذاری شد بعد یه مدت کوتاهی اتفاقات شروع میکنه به رخ دادن…
به هر حال من از همه اینا غافل شده بودم…
و نهایتا با سختی و مشقت و افسردگی و مشکلات روحی و روانی و وابستگی به قرص اعتیاد آور ب2(با توجیه اینکه این قرص احساس منو خوب میکنه، مصرف میکردم)بعد از به دنیا آمدن بچه هام از اون رابطه خارج شدم…
اما داستان تکامل و تغییر و پیشرفت همچنان ادامه داشت و من دوباره بازگشتی تکاملی ، کمی سخت، اما ، شکوه مندی به میدان بازی داشتم….
که در ادامه این بازگشت و نحوه برگشت به مسیر و تمام اتفاقات بی نظیر که تا امروز رخ داده را شرح خواهم داد….
منم تقریبا زندگی گذشته ام مث شما بوده فقط ی سوال داشتم
راستش من هنوز قرص ب2 مصرف میکنم هر وعده ی چهارم قرص و تقریبا هر شش ساعت یکبار یعنی در طول 24 ساعت یک عدد قرص مصرف میکنم و از واونجا وه خانواده من اصلا نمیدونن کا من اعتیاد دارم برام خیلی سخته که چند بدون اینکه کسی بفهمه ت ک کنم
میخواستم بپرسم شما چطور ب2 رو ترک کردید اگه میتونید لطفا راهنمایی کنید متشکرم
قدم اول اینه که شما بفهمی تمام مشکلاتت ریشه در مصرف این قرص داره و جا خالی ندی.
وقتی اینو پذیرفتی برای تغییرش تلاش میکنی.
من قبل از وابستگی به این قرص قدرت احساس خوب و رابطه احساسم با اتفاقات زندگیم رو میدونستم و تمام اون معجزات رو دیده بودم…
بعد از سقوط به مدارهای پایین تر تصمیم گرفتم رو خودم کار کنم و متوجه شدم اینبار کار کردن روی خودم نتیجه ای نمیده.
درخواست هام پاسخ قابل قبولی داده نمیشه.
و نتیجه احساس خوبم فقط جر و بحث بیشتر با همسر و مشکلات در محل کار و خونه بود.
میدونی چرا؟
چون اون احساس خوب واقعی نبود…
اون ماکتی از احساس خوب بود که قرص ب2 ایجاد می کرد ..
این قرص در عین کوچیکی هیولای بزرگ و وحشتناکی هست…
به هر حال من چون با این مسیر آشنا بودم .
و دیدم احساس خوبم نتیجه نمیده . به قطعیت رسیدم که باید حذفش کنم و تبدیل بشم به خود واقعیم…
به همون شخصی که همیشه حالش خوب بود و معجزات زیادی رو برای خودش رقم زد.
بعدها فهمیدم اون روشی که باعث شد من بتونم این قرص رو کنار بزارم همون اهرم رنج و لذت بود..
رنج های مصرف قرص:
1. خواب من به هم ریخته بود و حتی کابوس هایی که میدیدم باعث میشد تو شیفت کاریم تو خواب سر و صدا کنم و عابرو ریزی بود برام.
2. خوابم به شدت سنگین بود.
3.در طول روز حال و حوصله انجام هیچ کاری نداشتم و مدام انجام کارها رو به بعد موکول میکردم.
4. به افراد بدبین بودم و فکر میکردم یه جور دیگه در مورد من فکر میکنن.
5. زودرنج بودم و زود از یه حرفی ناراحت میشدم..
6. خشمم قابل کنترل نبود و اگه جوش میومدم خرابکاری میکردم.
7. جرو بحثام تو خونه با همسرم زیاد بود و زندگی برام جهنم شده بود.
8. بیش از حد سیگار میکشیدم..
و مهم تر از همه میدونستم با این وضعیت نمیتونم به قانون عمل کنم و اتفاقات خوبی برام نخواهد افتاد.
و…
تموم این چیزها حاصل مصرف قرص بود و این رنج ها رو برای ذهنم دائم مرور میکردم تا لذت مصرف قرص براش کمرنگ بشه . و این کار انگیزه زیادی ایجاد کرد تا مصرف رو کنار بزارم.
در کنارش لذت های بعد از ترک مصرف رو برای ذهنم مرور میکردم.
1.شاد و سر حال و پر انرژی میشم.
2.زود جوش نمیام و آرام میشم.
3. از خواب های سنگین و نا مرتب و کابوس های شبانه خبری نیست.
4. رابطه ام با افراد خوب میشه.
مهم تر از همه کنترل احساسم دستم میاد.
اولین بار وقتی بعد از حدود یک ماه بدون مصرف قرص به ثبات در احساس خوب رسیدم . برای خودم جشن گرفتم . چون این احساس خوب درونی بود و شروعی دوباره برای تمام اتفاقات زیبا در زندگی.
در ادامه لازمه بهتون بگم روند ترک وابستگی بعد از فکر کردن مدام به رنج و لذت های ناشی از کنار گذاشتن این قرص نحوه ی این ترک وابستگی بود که برای من این طور بود.
اول اینکه من اصلا خودمو سرزنش نمیکردم وقتی ذهنم میخواست نجوا کنه من در جوابش میگفتم من معتاد نیستم و فقط از لحاط روانی به یک قرص وابسته شدم.. همین..
دوست من هرگز خودتو سرزنش نکن ، چون احساس سرزنش هیچ کمکی بهت نمیکنه.
دوم اینکه برای خودم زمان بندی میکردم و می گفتم نمی میرم که و به هر نحوی بود به زمان بندیم عمل می کردم(بماند که بعدا متوجه شدم تمام اون ایده ها و زمان بندی ها کار خدا بود)
مثلا اول هر سه روز یک چهارم زیر زبون میزاشتم.
و بعد از مصرف تا ذهن میومد سرزنشم کنه و بگه خاک تو سر معتادت دوباره قرص خوردی من میگفتم من به خودم افتخار میکنم که در مسیر درست دارم گام بر میدارم .
هدف من فقط ترک وابستگی به ب2 نبود هدف من این بود دوباره خودم بشم تا بتونم فرکانس بفرستم.
بازه های زمانیم 21 روزه بود.
مثلا تو 21 روز اول هر 3 روز یک چهارم و بعد از اینکه موفق شدم گفتم حالا معلوم شد اصلا وابستگی وجود نداشته چون من تو 20 روز فقط 2 تا قرص خوردم و این فریب ذهن بوده و به خودم افتخار می کردم.
بعد هفته ای یک چهارم و دوهفته ای .
و دائم از خداوند هدایت می خاستم .
و اون چیزی که باعث شد برای همیشه با این هیولای کوچک خدافظی کنم نشانه بزرگ پروردگارم بود.
بعد از اینکه مدتی از خودم تعهد نشون داده بودم . یک دفعه توسط یکی از دوستام به یک جمعی دعوت شدم که اونحا چنتا از بچه های عباسمنشی بودند که تو اون جمع صحبت از دوره 12 قدم شد.
بعدش ما چند نفر گروهی تو تلگرام تشکیل دادیم که تو اون گروه در مورد اتفاقات مثبت روزمره و قوانین صحبت می کردیم. اسم اون گروه رو گذاشته بودیم 12 قدم…
در همون حین آخرین باری که من قرص خریده بودم و اون قرص ها تو داشبورد ماشینم بود ، از خداوند هدایت خواستم که خدایا تو بگو همینجوری چند روز یک بار مصرف کنم یا نه هر جور تو بگی من عمل میکنم.
و رفتم خونه.
نیم ساعت بعد خانومم بلند صدا زد که محمد بدو بیا طاها (پسر کوچیکم)ببین چکار کرده
پسرم شیر آب رو باز کرده بود و سر شلنگ رو گذاشته بود تو ماشین و ماشین تبدیل شده بود به یک قایق در حال غرق شدن و از همه جاش آب میزد بیرون اولش خیلی قاطی کردم اما وقتی به خودم اومدم دیدم تمام قرص هایی که تو داشبورد ماشین بود داخل آب حل شده بود.
یادمه به خدا گفتم ، خدایا حالا چرا اینجوری جور دیگه ای نمیشد بهم بگی؟
و منی که قبلش داشتم پسرمو دعوا می کردم بقلش کردم و کلی بوسش کردم .
اون اتفاق مربوط به مرداد 1403 هست.
و من الان حدود 1سال و چهار ماه هست که دیگه قرصی مصرف نکردم و اعتبارش هم فقط به پروردگارم میرسه..
و الانم حدود 20 روزه که سیگار رو هم کنار گذاشتم…
بعد از اون اتفاق در سال گذشته دوره 12 قدم رو خریدم و شروع به کار کردن بیشتر با تعهد بیشتر روی خودم کردم.
اینبار میدونستم این احساس خوبی که دارم کاملا درونیه و قراره کن فیکون کنه.
و انقدر اتفاقات زیبا وارد زندگیم شده که باید صدها کامنت در موردش بنویسم.
رابطم با همسرم الان رویایی شده. ماشینم رو عوض کردم و ماشین صفر کیلومترم چند ماه دیگه تحویل می گیرم. تمام بدهی های خونه ای که ساخته بودم پرداخت شده. شعل دوم راه انداختم و در کنار همسرم در مغازه جگرکی کسب در آمد کردم و هزاران اتفاق خوب دیگه که باعث شده بهشت رو همین حالا در کنار رب ماچ ماچی خودم زندگی کنم.
و اعتبار هیچی بمن نمیرسه.
و خداوند از طریق همسرم بمن عشق میورزه، و از طریق اطرافیان منو دوست داره و من عاشق رب خودم هستم.
و جدیدا دارم روی تغییر باورهای ثروت ساز تمرکز میکنم که اتفاقات عجیبی داره برام میوفته.
دوست من قانون ثابته و برای همه یجور جواب میده اگر میبینی نتایج تغییر نمیکنه چون خودت تغییر نمیکنی و این عین عدالت خداونده.
دوست خوبم خوشحالم که این تجربم رو تونستم تو این بهشت با شما به اشتراک بزارم. چه خوب کردی که سوال پرسیدی شاید افراد دیگه ای هم هدایت بشن و بفهمن تمام خواسته هاشون پشت دره فقط اونا باید در رو باز کنن.
اتفاقا همین امروز اول صبح که توی سایت بودم ی فایل از استاد گوش کردم که در همین مورد بود تا خودت تغییر نکنی نتایج تغیر نمیکنه
از شما خیلی ممنونم که این قدر با حوصله من رو راهنمایی کردند مطمئن باشید من انگیزه گرفتم و تصمیم گرفتم از همین روش استفاده کنم تا انشالله ب زودی و بدون اینکه کسی متوجه بشه استفاده قرص رو کنار بزارم و بتونم خود واقعی ام باشم
اینجانب 10 آبان 1404 این متن زیبای شما رو خوندم همون روز در جواب پیام شما نوشتم که منم انگیزه گرفتم برای ترک قرص ب2 که حدود 8 ساله من درگیر اعتیاد ب مواد تریاک و شیره بودم برای ترک مواد قرص ب2 جایگزین کردم فکر کنم الان حدود 3 ساله ب2 مصرف میکردم وقتی کامنت شما خوندم از خدا خواستم کمکم کنه که خیلی راحت ترک کنم البته ی موضوع مهمی هم که بود توی این سالها توری رفتار کرده بودم که هیچ کس از خانواده ام متوجه اعتیاد من نشدن یا چون هیچ زیاد روی نمیکردم و اینکه سه ساله تقریبا ب2 مصرف میکردم دلیلش این بود که نمیخواستم کسی بفهمه که من معتاد بودم و دارم ترک میکنم حتی همسرم و دخترانم تا اینکه کامنت شما دو خوندم از همون روز شروع کردم ب ترک و چقدر خدا کمک کرد و چقدر راحت ترک کردم اول دوز مصرف رو آوردم پایین ب ذهنم قبولوندم که راحت ترک میکنم ی جوری دوز مصرف رو اول آوردم پایین که فقط خمار نباشم در کمال ناباوری دیدم خیلی راحت مصرف نصف شده من اصلا خماری نکشیدم اون موقعه برای اینکه ذهنم مقاوت نکنه برای ترک
باخودم گفتم از این ب بعد مقدار مصرف رو از زمان مشخص تعقیر بدم و هر وقت خیلی اذیت بودم یک چهارم مصرف قبل رو استفاده کنم خلاصه همین تور کم کردم و الان از 26 آبان کلا مصرف نکردم و بدنم برگشته ب حالت اول البته نا گفته نماد که خدا ی کاری کرد که همسر این چند روزه خیلی حواسش بهم بود فکر میکرد آنفلوآنزا گرفتم و در کمال ناباوری الان 9 روزا که پاک پاکم راستش روش ترکم رو نوشتم شاید اگه کسی از دوستان گرفتار مواد هست شاید بشه این جوری کمکی بهش بشه
خوب حالا اتفاقا خیلی خوبی که توی این مدت برام افتاد اول که شرایط کارم جوری شد که میشد کمتر برم سرکار از اون مهمتر ی پولی بدستم رسید که اصلا نمیدونم چجوری شد که 70 میلیون یهویی طلبکار شدم اول آذر تولد همسرم بود قبلا همش آروز داشتم سورپرایز کنم 4شنبه پول بدستم رسید رفتم براش النگو گرفتم خیلی جالبه که دوتا دخترام هم میخواستن مامان شون رو سورپرایز کنن وقتی با اونا صحبت کردم بهم گفتن بابا دیدیم شما حالتون زیاد خوب نیست میخواستیم خودمون همه کارا رو بکنیم خلاصه دوستای خانم رو جمعه هماهنگ کردن تدارکات انجام شد و واقعا خانمم وقتی بعدازظهر جمعه وارد خانه شد ب معنای واقعی سورپرایز شد اول اینکه همه دوستاش بدون اطلاع ایشون حضور داشتن بعد بخاطر تدارک که توی چند ساعت درست شده بود و ازهمه بیشتر از کادوی من چون سه روز قبل کل موجودی کارت من 20 هزار تومان بود
نمیدونید وقتی واقعا کارا ها رو ب خدا واگذار میکنیم چقدر راحت همه چی درست میشه فقط باید ایمان داشت من ی سحر فقط با خدا از ته دل گریه کردم حرف زدم البته ن گریه و زاری برای دلسوزی خدا نه
اشک شوق ریختم که این قدر اون شب بخدا نزدیک بودم واقعا حسن میکردم خدا کنارم نشسته و داره با من صحبت میکنه ازهمون شب ذکر من اینه تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم ما را به راه راست هدایت کن راه کسانی که به آنها نعمت دادهای نمیدونید زندگی ایم چقدر تغییر کرده تو روابط عاشقانه این چند روز هم که توی سایت نبودم چون ی مقدار بیحال بودم گوشی زیاد استفاده نمیکردم از دیروز میرم سرکار و خیلی سرحالتر شدم امروز وارد سایت شدم گفتم اول بیام از شما همه دوستانی که توی سایت از تجربیات خودشون مینویسن تشکر کنم واقعا ب من انگیزه دادید از استاد عباسمنش عزیزم و استاد شاسته عزیز هم کمال تشکر میکنم که این پروژه تغییر و خیلی محصولات رایگان که واقعا نمیشه روش قبمتی گذاشته بشه رو دراختیار دانشجویان قرار دادن تشکر میکنم دوستتان دارم موفق سالم ثروتمند باشید
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.
یکی از موفقیت های من تو کسب کارم این هست که یکی از اصلی ترین محصولات کارم به شدت بالا رفت و من برای حیاط کسب کارم باید محصول میداشتم
کار من سیب زمینی هست مغازه سیب زمینی فروشی دارم کارتن سیب زمینی میگرفتم 600هزار و در کمتر از 2ماه شد 2میلیون بیشتر خیلی سختم بود اول کارم بود و اولین و محصول من و تمامی منو پیچیده شده من با سیب زمینی بود گفتم خدایا چکار کنم تا این کلمه میگفتم یه چیزی میآمد سر زبونم خودت درست کن
من هم به یاری خدا شروع کردم به درست کردن سیب زمینی نیمه آماده کارخانه ای آزمون خطا کردم تا یاد گرفتم من الان تنها تولید کننده سیب زمینی نیمه آماده تو شهر خودمون هستم خیلی از فست فود ها آماده همکاری با من هستن اما چون من تازه شروع به تولید کردم روزانه میتونم 20کیلو درست کنم که این حد هم برای مغازه خودم فقط کافی هست و در آینده خیلی نزدیک به یاری خدا از کارم لوازم میخرم و میشم تولید کننده بزرگ
بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟باور اینکه من میتونم اگه بقیه تونستن پس حتما راهی هست ،خدا خودش راه نشون میده،من فقط باید قدم اول بردارم بقیش خدا منو میبره
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟به نظر من وقتی یکبار یک کاری انجام میدیم خیلی برای انجام بعدی کار راحت تر میشه چون ذهن قبول کرده همونطور که دفعه قبل شد پس میشود
اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟الان باز یک محصول دیگه خیلی بالا رفته میخوام محصول بعدیم رو که پنیر پیتزا هست استارت بزنم و اولین قدم خرید شیر هست
قبلا سابقه داشت وقتی بارها از خدا خواستم هدایتم کنه ،منو به یک پروژه ای و مسیری هدایت کرد ولی منه نادون زود رهاش کردم
بازهم مدتی بود ازش مداوم هدایت می خواستم و وقتی پروژه اومد فهمیدم خودشه باید پا به پاش حرکت کنم
اولش به خودم قول دادم همه تمرین ها رو تو دفترم انجام میدم و با دستاورد فوق العاده میام و کامنت میزارم ولی دلم نیومد وقتی اینهمه کامنت خوب خوندم خودم نیام و نگم از مسیری که رفتم.
وقتی به موفقیت هایی که کسب کردم نگاه می کنم مخصوصا در مورد جهیزیه ام که خداوند به طور معجزه اسا اونو برام فراهم کرد و بارها توی سایت راجبش نوشتم ،دوباره اینجا میگم این موفقیت و دستاورد رو.
“من تازه عروسی کردم
دوران عقد که قرار بود جهیزیه بخریم
یکم شرایط مالی مون خوب نبود از طرفی هم وام ازدواجمون هم به مشکل خورده بود، من نا امید از همه جا فقط گفتم “خداوند جهیزیه منو فراهم می کنه”.
یادمه الهامی به قلبم شد که ذکر”خداوند بخشنده و مهربان است” رو بگو
من خیلی تعجب کردم ،به خودم گفتم یعنی با یک ذکر گفتن قراره مشکل من حل بشه .؟؟
شروع کردم به گفتن ذکر خداوند بخشنده و مهربان است
بعد یکی دو روز یک قدم هدایت شدم
روز بعد یک قدم دوباره هدایت شدم
و خلاصه با اینکه من کلا قضیه وام ازدواج رو فراموش کرده بودم خداوند منو قدم به قدم هدایت کرد و رفتیم دقیقا همین وام ازدواج جور شد
(من تو مسیر رسیدن به این خواسته حقیقتا قدم بر نمی داشتم ،سُر می خوردم انقدر سریع و راحت و روان کارها جلو می رفت )
چیزی که 8،9 ماه به تعویق افتاده بود در عرض 45 روز واریز شد به حسابمون”
سوالی که استاد پرسیدن اینه که چه باوری باعث حرکت شما شد ؟؟؟؟نگرانی از اینکه نکنه وقت عروسی برسه و ما نتونیم جهیزیه بخریم .(اهرم رنج)
استادم به چند تا از خواسته های قبلی ام هم که نگاه کردم زمانی شروع به تغییر کردم که اهرم رنج در ذهنم خیلی سنگینی می کرد و بالاخره منو وادار به حرکت کرد.
و یه جایی که خیلی اسون به خواسته ام رسیدم که دانشگاه رفتن بود بدون کلاس کنکور و اینجور چیزا تنها و تنها شور و شوق و علاقه (اهرم لذت)بود.
امیدوارم کامنت من هم روشنی راه عزیزان زیادی بشود .
باسلام وهزاران درودوعرض ارادت حضوراستادعباسمنش عزیز مریم بانوی مهربان وتک تک دوستان بهشتی ام درسایت عباسمنش
تمرین این قسمت:
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.
خداونددوستم داشت ودرسال 98 منوبااستادعباسمنش اشناکرد ونتیجه آشنایی من بااستادوقدم گذاشتن درمسیرتغیررابه اختصارشرح میدهم
مسیر نور؛ داستان تولد دوبارهام با هدایت خداوند و آموزههای استاد عباسمنش:
گاهی در زندگی لحظهای فرا میرسد که انسان احساس میکند در میان تاریکی بیپایان گم شده است نه راه بازگشت را میداند و نه مقصد را میبیند من هم روزگاری چنین بودم با اینکه ظاهراً زندگیام جریان داشت اما در درونم خلأی عمیق حس میکردم درگیر نگرانی، ترس، تردید و احساس بیقدرتی بودم با وجود تلاشها و آرزوهای بسیارگویی نیرویی نامرئی مرا از درون میکشید و مانع شکوفاییام میشدتا اینکه در نقطهای از مسیرخداوند مرا به سوی نور هدایت کرد به سوی آگاهی، ایمان و شناخت قوانین الهیای که سالها نادیده گرفته بودم وازانهابی خبربودم
و این هدایت با آشنایی من با آموزههای استاد عباسمنش آغاز شد
آغازتغییر؛ جرقهای از ایمان:
اولین باری که سخنان استاد رادرقالب فایلهای توحیدعملی شنیدم در وجودم چیزی لرزید واژههایش ساده بوداو از خداوندی سخن میگفت که نه در آسمانهای دوربلکه در درون من است از قدرتی درونی که با ایمان و باور بیدار میشودتا آن زمان همیشه به دنبال کمک در بیرون از خودم بودم اما برای نخستینبار فهمیدم که کلید تمام درها در دستان خود من است.
با شنیدن آن سخنان در قلبم نوری روشن شدبا خود گفتم: «شاید واقعاً بتوانم زندگیام را تغییر دهم شاید خداوند از من نگذشته باشد شاید هنوز فرصت هست»
گامهای نخست؛ از شک تا یقین:
راه تغییر آسان نبودذهنم پر از باورهای محدودکننده بود صدایی درونم میگفت «تو نمیتوانی، دیر شده، شرایطت خاص است.» اما هر بار که صدای ناامیدی بلند میشدآموزههای استاد همچون نوری راهنمایم میشدندتمرینها را با دقت انجام میدادم از شکرگزاری روزانه گرفته تا تمرکز بر خواستهها وتوجه به زیبایی ها به جای ترسها ونگرانی ها
به مرور دیدم که نشانهها یکییکی ظاهر میشوندآدمهایی وارد زندگیام میشوند که کمکم میکنند، موقعیتهایی پیش میآید که روزی فقط آرزو بود و از همه مهمتر درونم آرام شدفهمیدم تغییر واقعی از درون آغاز میشودو وقتی درونم روشن شد بیرونم نیز تغییر کرد.
ایمانی نو؛ زندگی با حضور خداوند:
بزرگترین دستاورد من در این مسیر درک حضور همیشگی خداوند بوددیگر خدا را موجودی دور و دستنیافتنی نمیدیدم بلکه او را در ذرات زندگی، در لحظههای کوچک، در لبخند یک رهگذر، در آرامش یک دعا و در موفقیتهای کوچک و بزرگ خودم حس میکردم.
هر بار که با مشکلی روبهرو میشدم به جای ترس، با ایمان برخورد میکردم میدانستم اگر درونم را با عشق شکرگزاری و باوربه خداوند پر کنمدجهان بیرون نیز پاسخ خواهد دادو به سرعت هم همینطور شد
زندگیام کمکم رنگ بوی دیگری گرفت روابط، سلامتی، وضعیت مالی بهتر، آرامش ذهنی و حتی چهرهام بشاشدترشد شادترشدم دیگر آن انسان مضطرب و بیانگیزه افسرده ومبتلا به سردردمیگرن نبودم حالا با شور ایمان و اشتیاق رشد زندگی میکنم
سپاس از خداوند و استاد عباسمنش:
از صمیم قلب، خداوند را شاکرم که مرا در مسیر آگاهی قرار داد و استاد عباسمنش را وسیلهی این هدایت قرار داد سخنانش فقط آموزش نبود نوری بود که تاریکیهای ذهنم را روشن کرد هر کلمهاش مرا به یاد قدرتی میانداخت که در درونم خفته بود او مرا با قانون باور قانون فرکانس و ارتعاش و قدرت شکرگزاری آشنا کردو با هر تمرین با هر فایل صوتی وتصویری با هر نکتهی ساده، گامی دیگر به سوی خود حقیقیام برداشتم.
ادامهی مسیر؛ اشتیاقی بیپایان برای رشد:
اکنون میدانم این پایان راه نیست بلکه آغازمسیری زیبا و الهی است من با ایمان، عشق و اشتیاق در این مسیر گام برمیدارم و هر روز بیشتر میآموزم، بیشتر رشد میکنم و بیشتر عشق میورزم
میدانم که خداوند همیشه همراه من است و هر خواستهای که از روی عشق و ایمان باشددر بهترین زمان و به زیباترین شکل ممکن به من میرسدمن دیگر ان آدم سابق نیستم اکنون انسانی هستم که به قوانین الهی ایمان دارد مسئولیت زندگیاش را پذیرفته و با آگاهی زندگی میکند.
دوست عزیزم اگر این کلمات را میخوانی و در دلت احساس میکنی که چیزی در تو در حال بیدار شدن است بدان که این همان ندای خداوند است مسیر تغیر شاید در آغاز دشوار به نظر برسد اما کافیاست قدمی کوچک برداریم ایمان بیاوریم تمرین کنیم شکرگزار باشیم و مطمئن باشیم که جهان در حال هماهنگی با مااست
من به خوبی این تغیررادرخودم احساس میکنم ونتایجم شاهدوگواه است
سلام و درود به بهشت همیشه جاویدانم…بهشتیکه معنای هدایت شدن را به من اموخت..
سلام و خوش خبر باشی….
استادم….یادمه بچه که بودییم یفردی یه خبر خوش میورد..
میگفتیم خوش!خبر باشی…
منم از روزیکه تاهدام تو مسیر قوی شده ..و ذوق و شوقم تو این مسیر هر روز بیشتر و بیشتر شده
چه درها و برکتهایی تو مسیرم برام باز شده..بدون اسثنا هر روز….و هم جهت شدن با شما در این مسیر…
….
استادم امروز دستکش الهامیم از طرف خداوند وارد مدار بالا..اونم توی مرحله انشالله فروشش در بهترین فشن شوهای دبی…
فعلا قدمها..یکی یکی پیش رفته….
..
یادمه اوایل فایل اول همین در آغوش تعقییر
طرحمو” توسط الهام خداوند برای اون شخص فرستاده بودم…
تایید نشده بود..
چرا!؟
چون دستکش من پروجکت خوبی نداشت که فرستاده بشه ..
و هر بار تقلا کردم…دیدم مسیر داره برام بسختی پیش میره..
تسلیمش شدم…
یه روز گفتم خدایا!!!ببخش یجاهایی دارم زور میزنم که بشه…
ولی الان خودمو و مسیر دستکشمو بخودت سپردم.!!!..
خودت هدایتم کن…
و من با آرامشی قوی…پیاده رویمو ادامه دادم..
دقیقا فرداش برام یه مثالی زد..که کارمو به این صورت بنویسم…
و من انجامش دادم تیک خورد..
بازم توسط اون شخص خونده نشد..
گفتم نرگس حتما یه خیریتیه…
و دقیقا روز گذشته…بازم یه الهامی اومد..نرگس بازم از اول ،”فایلتو نگاه کن..برو توی اتاق کارت توی آرامش بیشتر …یبار دیگه آزمون خطاهات رو بگیر..اینبار نمیخاد فلان نوشته رو توی فایلت بزاری..به این صورت انجام بده..
استادم من قدمها رو برداشتم..اینبار یه ورژن عالی و عالتر از سری قبل…
همین امروز بعد از یه کنترل ذهن و یه برنامه عالی راجع بکارم….هدایت شدم….به قدم بعدی…
و تایید خدا……و تایید ایشون ..رفتم برای قدم بعدی…
بازم اینبار از همه نظر عالی بود ..هم از نظر شرح نویسی و هم از نظر فایل بندی و تدوین دستکشام..
به لطف خداوند طرح من وارد مرحله بعدی..برای فشن شوی شخص ایرانی “در دبی شد…
دیگه نمیدونم برنامه خداوند میخاد چی بشه..
میخام بگم استادم از اوایل این فایل من هر روز …طبق روند شما ،”تونستم بهترینهای خودمو با الهام از خداوند انجام بدم….
استادم بازم میام براتون مینویسم..وقتی دل به خدا میبندی”از جایی که فکرشم نمیکنی”برات رزق میباره..
هر شب میرم پیاده روی..میرم تو خلوت خودم جلوی یه کوه بزرگی تو اون تنهایی خودم میشینم..
نگاه به کوه میندازم…از خداوند سپاسگزاری میکنم..
میگم ای کوه..بازم فردا همین ساعت میام ملاقاتت..
نمیدونم خداوند چی برام گذاشته…ولی میدونم انشالله چه درهایی دیگه برای بهتر شدن بروم باز میکنه…
خیلی اینروزا ..داره کارم بهتر و بهتر میشه…انگار روی ابرام..مثل کسیکه به دیدار معشوقش میره..دقیقا برای؟منم همینجوره!!
کلی دریافت الهامات خداوند داشتم..کلی کارا رو انجام دادم…
کلی دل مشغله هاش برام بهترین شده..هر چی بگم کمه…
استادم امروز!!توی چند ساعت پیش “دستکش الهامی من وارد قدمهای مسیر جهانی شد..!!
دستکشی که اون شب بارانی عید 403 ..وارد مسیر نمایشگاه شهری شد…ولی هیچ هویتی نداشت ،”جز یه دوخت خیلی ساده و بدون کاربرد………
خدایا هزاران بار شکرت…
….در ادامه……
و بازم…. همین ساعت الهامی اومد که شرکتی که سال 95 ثبت کرده بودم رو …کاملا واگذار کنم……اولین قدم.همین الان برداشتم ببینم خداوند چی میخاد!
…
استادم میخام بگم!وقتی بخودش دل میسپاری….و طبق خاستهات دل بهش میبندی…از جایی که فکرشم نمیکنی بهت کمک میکنه..
و همین بهبودها باعث شده…سختی توی انجام دادنش نباشه..
حالا میخاد هر چی باشه.
تایید بشه یا نه!؟..چکار کنم!؟ اینا نیست…و دیگه دغدغه این موضوع رو ندارم!
چرا!؟چون میدونم خداوند باهامه و داره منو مدیریت میکنه…
یادمه…اون موقعها هر کاری رو میخاستم انجام بدم..میگفتم…حالا برم اینکار نشه باید چکار کنم..
و همین نگرانیها باعث میشد…
من توی عذاب اینده بمونم..
الان میگه!!!من انجام میدم…چون میدونم الهام خداونده…سرپیچی کردن بهش،” یعنی ماندن در دوزخ زندگیم و خاستهام…
و عمل بهش ….یعنی خرید معامله با خداوند و بهشتش…
استادم بازم میام از خبرهای خوب مسیرم میگم..ولی انصافا…دستکشهای من خیلی خیلی قوی شده…
مهارتیش که عالیه..
مشکل پروجکت کردنش بود..که اونم قدم به قدم خداوند زبانشو بهم نشون داد..
واقعا اینهمه درک رو نمیتونم چجور روش قیمت بزارم…
واقعا درکش دقیقا ..مثل متفاوت بودن زمین تا اسمونهاست.
خداوند رو شاکرم که منو همجوره تو این مسیر قوی کرد…
سپاسگزارشم که هر چقدر بهش دل میبندم احساس میکنم هنوز نیازمندشم…
چون!!!تنها نیازمندیم خداست و الهاماتش…
عقل من جز یاوه گویی و تقلید گذشتگانمون نیست.بهمین خاطر خیلیا تو این مسیر ..خوشبختی با خداوند بودن رو از بیین میبرن و با شیطان هم دست میشن.(.که یه روزم خودم جزوش بودم)
خوشحالم……که در مسیر اهدنا الصرات المستقیمم…مسیر دلخوشیها و نام و یاد خداوند.
• بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
• ایمان کامل به ربم و مطمئن بودم ربم هدایتم میکنه
• امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
• همون ربی که هدایتم کرد به مهاجرت و بعد از مهاجرتم برای زندگی و اقامتم هدایتم کرد ربم برای همین خواسته الانم هم هدایتم میکنه و بعدش هم هدایتم میکنه
• همون ربی که به کار مورد علاقم هدایتم کرد و بعدشم مشتری و آدم های مناسب و در این مسیر آورد همون ربم برای همین خواسته الانم هم هدایتم میکنه و بعد از رسیدن به خواسته هم کمکم میکنه و هدایتم میکنه
• اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
•تکرار تمرین های ج2 حل مسائل و ج2و3 کشف قوانین و تکرار خود این دو دوره و کنار گذاشتن مقاومتم و به ربم اعتماد کنم
بنام خداوندبخشنده و مهربانم…..
لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ ۖ وَأَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِیَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَیْبِ ۚ إِنَّ اللَّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ(حدید)
همانا ما پیامبران خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آنان کتاب و ترازو [ی تشخیص حق از باطل] نازل کردیم تا مردم به عدالت بر خیزند، و آهن را که در آن برای مردم قوت و نیرویی سخت و سودهایی است، فرود آوردیم و تا خدا مشخص بدارد چه کسانی او و پیامبرانش را در غیاب پیامبران یاری می دهند؛ یقیناً خدا نیرومند و توانای شکست ناپذیر است.
سلام به استاد عزیزم و مریم بانو بزرگ قلب….
سلامبه بچه های پاک این منزل…..
الهی شکرت رب من که امروز اجازه دادی تا صلاتی به جا بیارم تا بتونم عشق و مهربانی تورو در دل و احساسم جاری کنم و به در گاه تو سجده کنم….
خدایا صد هزار بار سپاس از تو برای امروز این روز عالی و فوق العاده و بنهایت پر از فضل تو…..
خدایا شکرت که الان خونه هستم و درام عشق بازی میکنم با تو……..
خدایا شکر که رفتم سر ساختمانی که ناظر برق اون هستم و تمام کارکنان اونجا با عشق و احترام با من رفتار میکنن الهی شکرت رب من….
خدایا شکرت که امروز همراه مینا خانوم رفتیم خرید کردیم و به لطف تو و برکت تو امشب مهمان داریم الهی شکرت رب من…..
خدایا شکرت برای ذره ذره فضل تو که به زندگیمون میباری الهی شکرت رب من…..
بسم الله…..
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.؟؟؟؟؟؟
من الان خیلی دوست دارم که دوره هایی که در مورد تخصصم هست رو شروع کنم ولی نتونستم…
و یه اتفاق بینهایت فوق العاده ای که به لطف رب برای من پارسال رغم خورد این بود که من تویه ازمون نظام مهندسی قبول شدم و الان مشغول هستم تویه اون کار….
میخوام الان با چالشی که باهاش روبرو هستم و نمیتونم انجامش بدم رو با موفقیت پارسال….
اونروز یه نشانه ای دریافت کردم از هم کارم و دیدم داره درس میخونه و گفتم این چی هست که میخونی گفت برای نطام مهندسی….
گفتم چقدر خوب منم میتونم شرکت کنم گفت اره….
رفتم و تحقیق کردم و به لطف رب کتاب هارو گرفتم و یه دوره در همین خصوص و شروع کردم به خوندن….
من هر روز تلاش میکردم و درس میخوندم درس میخوندم با اشتیاق و شوق و امیدو با ارزوی اینکه من میشم ناظر وزارت راه و شهر سازی و این برای من یه اتفاق جالبیه….
حدود 15 تا 18 تا کتاب قطور بود و من میخوندم و میرفتم جلو به لطف رب…
هر روز حدود 4 تا 5 ساعت و گاها بیشتر میخوندم روز ازمون شد و من ازمون دادم مردود شدم….
و از خدا دوباره هدایت خواستم و بهم گفت خسته نشو بروووووووو و رفتم دوباره شروع کردم به خوندن و دوباره شروع کردم به خوندن…..
و میخوندم و روز ازمون رسید و دوباره مردود شدم………
و یادم روزی که از ازمون برگشتم گفتم خداجون هر خیری ک ازتو به من برسه من فقیرم….
دوماه بعد نتایج اومد دوباره مردود شدم……..
دوباره بهم گفت تلاش کن و تلاش کردم و بار سوم هم مردود شدم دوسال درگیر این موضوع بودم….
یه روز تصمیم گرفتم به گوش دادن شیوه حله مسائل زندگی….
اونجا جرقه زده شد ….
با صحبتهای قشنگ خانوم شایسته عزیزمممممممممممممم خدارو شکر برای حضورتون بانو مریم قشنگ قلب خداروشکر….
و من متوجه شدم و با عشق و خالی از نتیجه
شروع کردم به خوندن گفتم من میخونم و اگرم نشدم فدای سرم ولی قدم بر میدارم با عشق نه با زجررررر….
چون اونموقع خودم رو حبس کرده بودم تو خونه و فقد درس میخوندم هم چیز تعطیل بود مسافرتم که میرفتم کتابم رو با خودم میبردم….
اقا من بعد از شیوه حله مسائل با عشق و با لذت و با ایمان قدم برداشتم…..
روز ازمون رسید و من ازمون دادم و بعد از ازمون اصن بهش هم فکر نکردم و رفت تا نتایج اومد….
و من به لطفف رب قبول شدم….
خدایا شکرت شکرت شکرت برای این همه عشق و قشنگگی که برای من میباری الهی شکرت رب من سپاس از تو…..
حالا با این قسمت از پروژه که به لطف رب به من گفت همون قدمهایی رو که برای کسب این داستان برداشتی همون هام برای الانت با عشق با اشتیاق و شوق بردار نه با عجله نه با بدست اوردن باعشق. نه با نتیجه با احساس خوب نه با هیچیزی جز هدایت الله و نشانه های الله……
خدایاااااااااااااااااااااااااا شکرت بینهایت خدایا دوستت دارم صد هزار بار نوکرتممممم رب من الهی شکرت خدا جون شکرت……
بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
باور همون باوری که خانوم شایسته عزیز برای گواهینامه گرفتن داشت….
من باور داشتم که میتونم که این برای منه و تلاش کردم اولش بدون اگاهی بعد با اگاهی همچیز تغغیر کرد به لطف رب…
که من میرسم به این ولی با ارامش با احساس خوب با عشق و با توکل و ایمان و از مسیر لذت بردن.
با این باور که همون کسی که این رو به دلت راه داد همون همه برات درستش میکنه و صبر داشت باش و شکر کذار باش برای این که تو داری تکاملت رو تی میکنی و بیشتر یاد میگیری…همه اینها یک نشانه بزرگ برای یاد گیری بیشتر تو….
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
باید توکل کنم به رب و اعتماد کنم و ازش برکت زمان بخوام و بگم هدایتم کن که من چه تخصیی رو حرفه ای برم جلو و اون هم بهم میگه و امروز همین الان همین جا ازش درخواست میکنم که خدا جون خودت هدایتم کن که تویه چه مسیری برم که برام قشنگ باشه برام عالی باشه و بتونم توش بیتهایت پیشرفت کنم….و حرف برای گفتن داشت باشم…
و برام نشانه ها و هدایتهات رو بفرست عشق من دوستت دارم…….
اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
به امید خود رب الهامات و هدایتها رو اگاهان انجام میدم همراه با تکامل و عشق و حال خوب و احساس خوب و ایمان و توکل…
و میرم به دنیال همون چیزی که رب هدایتم کن و خودم رو به لطف رب میبندم به تمام اگاهیااا استاد و راه رو به لطف الله از گفتهای استاد پیدا میکنم و قدم بر میدارم…..
ازتون بینهایت سپاس گزارم استاد عزیزم و مریم بانو قشنگ قلب بینهایت ازتون سپاس گزارم عشق باشه…
در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت و ثروتمند و عاشق باشید…
با عشق حسین عبادی بنده خوب و لایق خدا……
به نام خداوند عزیز و مهربان
سلام به همگی
اول از هرچیزی بگم استاد چقدر ساده شفاف و زیبا به منصوره عزیز میگی اگه الان متوقف شدی بی انگیزه شدی یا باورهات منفی شدی
ولی اگه میخوای دوباره به موفقیت و پیشرفت بیشتر برسی بابد دوباره مثل همون قبل همون شور و شوق داشته باشی تا بتونی دوباره موفق بشی
واقعا همین جمله بظاهر ساده اما خیلی ارزشمند خیلی از آدمها اولا که نمیتونن کامل باورش کنن دوم اینکه ما آدمها خیلی وقتا زود فراموش میکنیم خیلی چیزهارو
حالا من بخوام از خودم بگم
واقعا این شور و شوق داشتن قبلی که برا موفقیتهای قبلی داشتم رو وقتی مرور میکنم و ازشون مجدد برا موفقیت های دیگه استفاده میکنم چقدر کمکم میکنه و تا الانم چقدر کمکم کرده
اما بارها هم شده که خیلی زود فراموشم شده
ولی خب هرچی میرم جلوتر کمتر فراموش میکنم و بیشتر از موفقیتهای گذشته برا کارهای آینده استفاده میکنم
چونکه ابزارهای قوی برام هستند
مثلا وقتی نگاه میکنم به 10سال پیش خودم بااینکه اونموقع هیچکدوم از این آگاهی های الان نداشتم اما چونکه شور و شوق داشتم چه کارهای موفقیت آمیز و افتخار آمیزی کردم که تمام محله مون و خیلی های دیگه بهم افتخار کردن و خودم چقدر داشتم از درون احساس اعتماد بنفس و قدرت میکردم
وقتی میخواستم از شهرستان هم بیام تهران ترس ها و باورهای محدودکننده در ذهنم بود اما من راهی جز حرکت برا خودم نمیدیدم و اومدم تهران و چقدر درس ها گرفتم و چه چیزهایی در زندگی و تخصص خودم یاد گرفتم چقدر الان شجاع تر و با ایمان ترم
چونکه من خودمو همیشه رو به رشد و حرکت کننده و کسی که پا به دل ترس هاش میذاره میبینم
الان که دارم فکر میکنم میبینم قانون جهان چقدر ساده و قدرتمنده اما ما آدمها خیلی وقتا نمیتونیم این سادگی باور کنیم
برا همینم اوضاع برامون سخت و دور از دسترس میشه
از خودم بگم من از مرور موفقیتهای قبلی و دوباره داشتن همون شور و شوق قبلی خیلی نتیجه ها و موفقیتها کسب کردم
و بازم این قانون برا خودم یادآوری میکنم
خداروشکر بابت این سادگی قانون موفقیت و زندگی
*همیگتون دوست دارم خدا قوت.
به نام نور آسمان ها و زمین
سلام به روی ماهتون
اول از همه از استاد عزیزم و مریم جانم صمیمانه سپاسگزارم که این فایل های عالی رو آپدیت کردن و مرتبا بارگذاری میشن
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.
نمیدونم چرا دو سه روزه ذهنم به شدت مقاومت داشت برای نوشتن کامنت این جلسه ، ولی بالاخره تونستم بهش غلبه کنم و بیام کامنتم رو بنویسم
میخوام یه داستان براتون تعریف کنم
1- داستان مدرس زبان شدنم در زمانی که در شهرستان کوچکی بودم
اول بریم سراغ داستان مدرس شدنم
من سال 91 دانشجو کارشناسی بودم و اراک زندگی میکردیم ، خوب اراک با اینکه مرکز استانه ولی خیلی کوچیکه و یه جورایی واسه یه دختر شاید کلر کردن اونجا سخت میبود
خوب ما شرایط مالی جالبی نداشتیم و من از ته قلبم این خواسته رو داشتم که خودم بتونم پول بسازم ولی وااااقعا نمیدونستم که باید چیکار کنم ( البته اینو بگم که برادرم سال 88 اومده تهران و اینجا هم کار میکرد و هم درس میخوند و البته کل فامیل مادر هم تهران بودن و تهران زندگی کردن رویای من بود که به لطف الله داریم الان زندگیش میکنیم ) و پشتیبان کنکور من اون سال میرفت کلاس زبان و یه آموزشگاه محلی میرفت
من سالی که کنکور داشتم یه ترم رفتم کلاس زبان و عاشقش شدم یعنی چنان واله و شیدا شده بودم که بتونم انگلیسی حرف بزنم که خدا میدونه
وقتی دانشجو شدم ، رفتم همون آموزشگاه محلی و خدا میدونه چند صد بار از دانشگاه مرکزی ( که خیابون شریعتی بود ) تا خیابون امام که آموزشگاه نوین بود من دویدم تا به کلاسم برسم
ولی اون روز من فقط به چیزی رو میدونستم من عاااااااشق زبان بودم ، از تمام زندگیم برای خوندنش میزدم ، دانشگاه نمیرفتم ، مهمونی نمیرفتم ولی کلاس زبانم رو میرفتم و یه چیزی ته قلبم میگفت : راه همینه ادامه بده
خصوصا اینکه چون من عالی بودن و از ترم اول تاپ شدم اصلا با یه اعتماد به نفس دیگه ای زبان میخوندم و البته بهترین مدرس های آموزشگاه ما هم عاشق من بودن و به شدت من رو تحسین میکردن
خلاصه ( این یکی از بزرگترین افتخارات زندگی منه ) ، با لطف و هدایت الله ، دو ساله صفر تا صد زبان رو یاد گرفتم و عاااالی بودم ، اصلا یه لهجه ای داشتم ک خودم و کل مدرس ها کیف میکردن
و وقتی دو سال تموم شد ، دستان خداوند دوباره وارد شدند و من در آموزشگاه سفیر که کل ایران شعبه داشت مدرس شدم
و چقدرررررررر اون 3-4 سال رویایی بود
بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
اول از همه ایمان عمیقی به خدا داشتم و اون مسیر با تمام نعمت هاش رو حق خودم میدونستم ( احساس لیاقت 100٪ برای دریافت نعمت
دوما صد در هزار باور به امکان پذیری ش داشتم و چون کلی الگوی موفق تو آموزشگاه دیدم ، باور کردم که برای من هم ممکنه و شد
سوما من چیزی به جز هدفم رو نمیدیدم ، من فقط میخواستم بتونم انگلیسی حرف بزنم ، تو حموم ، تو خیابون ، نو خونه ، هرررررر جایی که فکرش رو بکنید با خودم حرف میزدم و هزاااار بار تو خیابون ملت فکر میکردن که من رد دادم که دادم انگلیسی حرف میرنم با خودم
ولی
نه قضاوت کسی مهم بود ، نه نظر کسی مهم بود ، هییییییچی مهم نبود ، فقط هدف رو میدیدم
یه هدف شفاف و واضح داشتم و شور و اشتیاق داشتم برای داشتنش و الیته باورهای محدود کننده در موردش نداشتم و حتی بر عکس کلی الگوی موفق اطرافم دیدم ازش
و هررررر بار باور میشود ، میشود ، میشودش برام پر رنگ و پر رنگ تر میشد
من تصور میکنم با گسترش ارتباطات و البته فضای مجازی و شبکه های اجتماعی ، باورهای محدود کننده نمیشود و سخت است و …. کاملا نا خودآگاه بیشتر و بیشتر در ذهن ما انسان ها جای گرفته
و البته یه قول استاد در دوره احساس لیاقت بخ خاطر مقایسه های اشتباهی که خواسته یا ناخواسته ، خود آگاه یا ناخودآگاه داره اتفاق میفته داره ما رو هر روز از نگرش روح دور تر و دورتر میکنه
و ما باید آگاهانه خودمون رو کنکاش کنیم تا بفهمیم که چه اتفاقی داره در درون می میفته
من به لطف و هدایت و حمایت همیشگی الله یکتا فهمیدم که این سایت رویایی ، ملجا و پناهگاه ما برای متفاوت زندگی کردن هست
همونطوری که استاد و مریم جان در سریال زندگی در بهشت و سفرنامه ، مثل قند و نبات دارن نشون ما میدن که بابا میشه یه طور دیگه ای هک زندگی کرد
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
مهم ترین کاری که به ذهنم میاد
به یاد آوردن تک تک موفقیت ها و دستاوردهام گذشته ام و پیدا کردن الگوی مشابه در اونهاست
قطعا راه رسیدن به تمام خواسته ها یکی هست
فقط اشکال از فرستنده است ( وگرنه گیرنده در ثانیه در حال پاسخ دادن است )
فقط سایر باورهای محدود کننده ش بیشتزه
فقط ترمز هاش بیشتره
فقط مقاومت هاش بیشتره
یه نکته
قیمت اول زندگی در بهشت ، استاد و مریم جام میخواستن یه درخت هرز ( سمبل مقاومت و ترمز و باورهای محدود کننده ) با ریشه های بزرگ رو از زمین بیرون بکشن
میدونید چیکار کردن ؟
درخت های کوچیک زو با یه قیچی کوچیک قطع کردن
ولی اون درخت بزرگه نیاز به جهاد اکبر داشت
خیلی حرفه ای سانتافه رو با یه گره کور بهش وصل کردن
و چندین بار با تمام توان گاز دادن ، ماشین دود میکرد ، چرخ ها تمام تلاششون رو داشتن میکزدن
چندین بار عقب و جلو رفت تا تونست کم کم و آرام آرام اون ریشه های بزرگ رو بیرون بکشه
در مورد خییییلی از خواسته های ما هم همینه
انقدرررررر حجم و تعداد باورهای محدود کننده زیاده که با یه ضربه و دو ضربه کار در نمیاد ، باید هزاران هزاران هزاااار مرتبه ضربه زد و جهاد اکبر به راه انداخت
و ایمان دارم که الله یکتا همون لحظه داره نگاهشون میکنه و با لبخند. به جهان امر میکنه که : این بنده داستان رو فهمیده و داره کار درست رو انجام میده ، هرررررر چی میخواد رو بهش بدین
اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
اولین اقدامم اینه که بیام بشسنم یا خودم فکر کنم که : آقا خواسته اصلی من چیه؟ چی شور و شوق رو در وجودم شعله ور میکنه ؟
اونو پیدا کنم و شروع کنم به ساختن باورهای اساسی در موردش و با توکل به خدا هررررر روز روش کا رکنم
و البته هرررررر روز بیام و به جای اینکه با باورهای محدود کننده ضربه بزنم ، اره م تو توی سایت با فایل دیدن و نوشتن و خوندن کامنت ها تیز کنم
ایمان دارم که آینده رویایی و جادویی در انتظارمه چون که به لطف الله دارم تلاش میکنم که فرکانس هام رو هم جهت با جریان خداوند بکنم
با عشق ، ادامه دارد ……
به نام خدا
شکر الله بابت اینکه امروز زنده ام و تصمیم گرفتم در این سایت فعالیت کنم!
شکر الله بابت اینکه میتونم این فایل رو گوش کنم و لذت ببرم!
شکر الله بابت اینکه این آگاهی های بی نظیر و جادوییی!
تحسین میکنم این دوست عزیزمون رو که این طور قدرتمند شروع کرده به هنر و تونسته اینقدر عالی پیش بره و روندش رو پیش بببره!
واقعا لذت بخشه دوستانی که تونستن اینقدر قدرتمند ادامه بدن و پیشرفت کنند و برای من هم نشانه ای است که میتونم رشد کنم و موفق بشم!
چقدر زیبا این فایل اومده بهمون بگه که آقاجان زندگی همین طوری بی نظیر در حال ادامه دادن هست! و ما باید با شور و شوق ادامه بدیم و از نشانه ها الهام بگیریم!
شکر الله یکتا بابت این آگاهی هایی که تونستم به دست بیارم و ازش استفاده کنم!
شکر الله یکتا بابت این سایت و کامنت های جادویی اش!
سلامی از اعماق وجود به استاد گرانقدر و با ارزش و خوش بیان و توحیدی و یکتاپرستم…
و استاد شایسته عزیز و توحیدی و خوش صدا…
و تمام دوستان و همم خانواده های موفق و پر تلاشم در این بهشت….
الان ساعت ا بامداد مورخه 1404/8/8 است و 4 سال و 8 ماه از آشنایی من با استاد و این مسیر الهی می گذرد.
امشب می خواهم بدون حاشیه فقط نتایجم را اینجا بنویسم…
تمام نتایج…
و میدانم بهای واقعی این آموزش ها به یاد آوردن و عمل به قوانین و نوشتن آن هاست…
قسمت اول؛ بچه دار شدن بعد از 11 سال: همه چیز از عید 1400 شروع شد…
من حال روحی خوبی نداشتم و 11 سال بود از ازدواجم گذشته بود و سال ها تلاش برای بچه دار شدن بی نتیجه مانده بود…
دردی که همیشه همراه من بود و ترس اینکه هرگز پدر بودن را تجربه نکنم مرا عذاب میداد…
سال ها نتیجه نگرفتن از اقدامات پزشکی و 5 بار ivf ناموفق مرا کاملا نا امید کرده بود..
به خدا میگفتم خدایا چرا به من فرزند نمیدی و چرا میخواهی گناهان و اشتباهات گذشته منو اینطور به سر من بکوبی …
به خدا میگفتم تو بندگانت را دوست داری و میدانم میخواهی از این طریق منو پاک کنی و به این واسطه به من اجر و ثواب بدی…
تو به من فرزند نمیدی تا با این درد در همین دنیا بسوزم تا دیگر اون دنیا تو آتیش جهنم نسوزم …
و خیلی وقتا از خدا می گفتم من مشکلی با درد و بدبختی ندارم چون به تقدیر و قسمتی که تو برایم خواسته ای راضی هستم(و فکر میکردم کنار آمدن با بدبختی یعنی راضی بودن به رضای خدا و سر سپردن به تقدیری که در پیشانی نوشته شده و به این ترتیب من آدم خیلی مومن و خوب و ارزشمندی هستم)
و به خدا میگفتم ازت خواهش میکنم شکل این درد را تغییر بده بمن فرزند بده اما به جاش منو مریض کن اگر قراره دردی همراه من باشه شکل اون درد رو عوض کن چون من دیگه طاقت بچه نداشتن رو ندارم.
این باور بمن القا شده بود کسی که در طول روز بلا سرش نیاد یعنی خدا ولش کرده و باید به ایمانش شک کنه…
باور اینو داشتم بعد هر خنده ای گریه است…
باور اینو داشتم اگر سر درد شدی یا مریض شدی محبوب خدایی و بوسیله اون درد گناهانت ریخته میشه…
اگر تو خونه با همسرم بحثم میشد یا وسیله ای میسوخت یا چیزی میشکست به این صورت خودمون رو قانع میکردیم که میخواسته بشه… یا چون تیپ زده بودیم و رفته بودیم تو فامیل و یا چون خوشکل و خوش تیپیم و یا چون کار دولتی و حقوق سر برج داریم مردم چشمون کردن و با این تفکر خودمون رو آروم میکردیم و میخواستیم خلاء درونی و کمبودها و مشکلات شخصیتیمون رو بپوشانیم…
میخواستیم مشکلات و مسائل رو طبیعی جلوه بدیم و خودمون رو مسئول اون اتفاقات ندونیم و همه چیزو گردن خدا بندازیم که اون خواسته و مسئولیت زندگیمون رو گردن خدا می نداختیم و این فاجعه بود و مشرک بودیم و چشم مردم رو عامل اتفاقات بد زندگی میدونستیم ، جالبه همه مقصر بودن جز خودمون…
ما آدمای خوب و مذهبی و درد کشیده و. دل سوخته ای بودیم که خداوند در دل شکسته ما قرار داشت و نهایتا قرار بود آن خدا مارا بواسطه انواع زجر و بدبختی ها پاک کند و به بهشت برویم تازه بازممعلوم نبود بتونیم بریم بهشت و حق الناس ها ( بعدا فهمیدم کلمه حق الناس حتی یک بارم در قرآن نیومده) و هزارتا اشتباه کوچیک و بزرگ و پل صراطی که از مو باریکتر بود ورود به بهشت رو تقریبا غیر ممکن کرده بود و در بهترین حالت باید اول چند هزار سال تو جهنم می موندیم کامل که پاک شدیم میرفتیم طبقه پایین بهشت …
وای خدای من فاجعه بود این نوع تفکر من … خدایا هزاران بار ازت سپاسگذارم که منو با استاد و این مسیر و منو با خود واقعی م آشنا کردی و از اون جهنمی که خوددم برای خودم ساخته بودم نجاتم دادی ای رب نازنین و. عشق بی بدیل من…
ای فرمان روای خوشکل و نور آسمان ها و زمین من…
ای نور زندگی من. ای. احساس آرامش و اطمینان و قدرت من…
عاشقتم خدا…
بلندگو بدست هایی که هیچ درکی از قانون نداشتن به این باورهای فاجعه بار دامن میزدن اونا فقیر بودن و مریض بودن و بدبخت بودن و بیچاره بودن و بچه نداشتن رو از طرف خدا میدونستن و ثروتمند بودن و در رفاه بودن و خنده و احساس خوشبختی دائمی، از نظر اونا بد بود و کسی که تقدیر را در شب قدر نوشته بود تصمیم گیرنده برای خوشبخت و یا بدبختی هر فردی بود، بنابرین این تفاوت در تصمیم گیری برای بنده ها، توسط آن خدا عدالت آن خدا را زیر سوال میبرد عدالتی که از خصوصیات ذاتی رب یکتاست بنابراین برای توجیه این ماجرا دروغ بزرگی دیگر در ادامه آن گفته میشد که چون خداوند عادل است فرد خوشبخت می بایست به جهنم می رفت چون هیچ سختی در این دنیا نکشیده بود و می بایست به جاش تو اون دنیا سختی بکشه
و به جاش فرد بدبخت چون بدبختی هاشو تو این دنیا کشیده بود دیگه اون دنیا راحت بود…
تمام این افکار وحشت ناک و فاجعه بار که در عموم مردم موج میزد انواع ناخواسته ها و مشکلات رو وارد زندگی مردم کرده بود و این افکار و باورهای بی پایه و اساس و مبهم زمینه را برای شرک بزرگ و مشرک بودن افراد در یک جامعه به ظاهر خدا پرست و مسلمان آماده کرده بود به این صورت که:
آی مشکل دار. آی بی اولاد. آی فقیر ، آی بی خونه بلند صدا بزن یا فلانی …. یا بهمانی. مطمئن باش اینا کسی رو دست خالی رد نمیکنن.
وای از شرک…
فریاد از شرک…
ای داد از این همه بی عقلی و بت پرستی…
چطور افرادی که مثل خود ما انسان بودند و هرچند مثل خود ما مقدس هم بودند اما صدها سال قبل از دنیا رفته بودند توانسته بود در ذهن ما قدرت خالق بودن قدرت رزاق بودن و الوهیت پیدا کند…
به خاطر نجات از بت پرستی و یکتا پرستی ام با تمام وجود از خداوند سپاسگزارم..
خب بریم سراغ ادامه داستان…
در کنار همه این افکار وحشتناک چندبار پیش دعا نویس ها رفته بودم و همه آن ها گفته بودن شب عروسی شما رو جادو کردن و با گرفتن پول جملاتی نوشته بودن و من اون جمله ها که داخل پوست گرگ پیچیده شده بود به گفته اونا پشت ساعت و قاب عکس ها خونه گذاشته بودم تا اون دعاها کار انجام بده و جادوها باطل بشه…
در ورطه ناامیدی با این افکار و وضعیت ناجور ذهنی عید 1400 فرا رسید…
من پسر دایی ام اصفهان زندگی میکنه و به شدت از مشکل کم شنوایی رنج می برد و اونم خیلی برای مشکل شنواییش تلاش میکرد ووکارش به گذاشتن سمعک رسیده بود و تا حدی باعث افسردگیش شده بود چون میگفت وقتی تو جمع میشینم حرف های بقیه رو درست نمیشنوم و باید لب خونی کنم و طبق معمول من هروقت میدیدمش در مورد وضعیت گوشش سوال میکردم و احوالشو میپرسیدم عید 1400 وقتی دیدمش و در مورد گوشش پرسیدم اون گفت:
گوشم خوب شد…
من خیلی خوشحال شدم و خیلی هم تعجب کردم چون میدونستم سال ها پیش بهترین دکترها میره ولی نتیجه نگرفته کنجکاو شدم و ازش خواستم روش درمانشو برام توضیح بده…
گفتم چی شد که خوب شدی؟
گفت: یه سری فایل هایی هست گوش دادم و به خودم تعهد دادم که من باید خوب بشم…
من به پسر داییم گفتم هرچیز دیگه ای میگفتی باور میکردم جز این حرف، فایل گوش دادن مگه میتونه مشکل به این بزرگی رو حل کنه… چه ربطی داشت؟
گفتم یکمیشو بزار ببینم چی میگه …
استاد میگفت تمام اتفاقات زندگی ما رو از قبیل بیماری و سلامتی ، ثروت و فقر، نوع برخورد دیگران با ما. روابط عاطفی رو خودمون برای خودمون رقم می زنیم با افکار باورهامون رقم میزنیم و اگر میخوایم اتفاقات تغییر کنه باید باورهای ما تغییر کنه…
ما در جهانی کاملا فرکانسی زندگی میکنیم که بر اساس قوانین بدون تغییر و ثابت و که نشان دهنده عدالت رب الارباب و خالق اون قوانین هست، کار میکنه، و هر فردی نتیجه افکار و باورهای خودشو میبینه این خدای جدید واقعی تر به نظر می رسید و عادل بود و قلب من با اون حرف ها روشن شد و انرژی پاک و روحی که در وجود من بود اون حرف ها رو تایید کرد. انگار گمشده من پیدا شده بود…
کاملا گیج بودم و درست متوجه نمیشدم اون صدای پر انرژی و آرامش بخش چی داره میگه …
اما…
جرقه زده شده بود….
من موضوع رو با همسرم در میون گذاشتم و گفتم سعید میگه گوشش خوب شده ، ما هم که هر کاری بگی تو این چند سال کردیم بیا چند ماه هرچی که این آقا میگه قبول کنیم کاری هم به جهنم و بهشت و خوب بدش نداریم هرچی گفت قبول میکنیم…
این آغاز عشق بازی من بود…
همون اول متوجه شرک عمیق در وجودم شدم…
اون صدا میگفت اگر اون بخواد تو رو ببره بالا اگر تمام دنیا جمع بشن نمیتونن جلوی اونو بگیرن…
و اون میتونه تو رو از فرش به عرش ببره…
خلاصه بگم که من تمام اون جادوهای پشت قاب عکس های تو خونه رو به دیوار کوبیدم و گفتم هیچ قدرتی بالاتر از اون وجود نداره و این منم که خودم به چشم مردم و این جادو و جمبل ها قدرت دادم..
من احساس سرزنش و احساس گناه رو کنار گذاشتم .
و یاورهای غلط دیگه ای هم داشتم ، که مواد مخدری که قبل از ازدواج مصرف کرده بودم مثل حشیش و گل اینا روی نطفه من اثر گذاشته و به شدت خودمو سرزنش میکردم که تقصیر منه و همسرمم باید به خاطر من زجر بکشه …(بعد از آشنایی بیشتر با قوانین متوجه شدم بزرگ ترین آسیب مواد مخدر اینه که احساس ما رو به عنوان یک عامل بیرونی در اختیار خودش میگیره واحساس خوب و بد ما وابسته به اون میشه و حتی زمانی که احساس ما بر اثر مصرف مواد مخدر خوب میشه چون این احساس خوب درونی نیست و از درون نمیاد هیچ فرکانسی رو ارسال نمیکنه و در واقع مواد مخدر دستگاه ژنراتور و رقم زننده اتفاقات خوب رو در وجود ما به کلی مختل میکنه و ذهن ما رو در اختیار خودش میگیره)
بعدها در دوره 12 قدم و کار کردن بیشتر روی خودم و فکر کردن به گذشته فهمیدم بهترین مدل ارسال فرکانس و دریافت نتایج مطلوب اینه که ما با تغییر باورهامون به احساس خوب برسیم یعنی چیزهایی رو باور کنیم که به ما احساس بهتری میده خصوصا زمانی که خواسته جدیدی داریم برای اینکه وارد مدارش بشیم بیایم باورهای خوب و مناسب هماهنگ با اون خواسته رو روی فونداسیون منطق های قوی بسازیم. باورهایی که ما را آسان کند برای آسانی ها.
اما…
باورهای جدید توحیدی و خدای جدید من انقدر قدرت داشت که می توانست اگر مشکلی هم وجود داره تمام این ها رو تو بدن من درست کنه انقدر باورهای قبلی قوی بود که نمیتونستم بگم الکی و دروغ بوده و وجود مشکل در بدنم را منکر بشم و براش منطق بیارم اما تونستم با باورهای توحیدی جدید روی اون باورها رنگ بریزم …
تونسته بودم بپذیرم خداوند قدرت اینو داره که این مشکل که تو بدن من هست رو بدون اینکه من بفهمم ترمیم کنه و خواسته منو وارد زندگیم کنه…
این باورهای قدرتمند جدید ، نتیجه داد و همسرم فقط 6 ماه بعد باردار شد و خداوند به من دو قلو داد…
قسمت دوم؛ورود به رابطه دوم سمی و فاصله از مسیر توحید:
با باردار شدن همسرم چون بعد از مدت زیادی بچه دار شده بودیم خیلی به خودمون سخت گرفتیم و یکی از اون سختی ها قطع کامل رابطه جنسی من با همسرم بود…
ایمانم به شدت قوی شده بود و باور کرده بودم تمام خواسته ها وارد زندگی من میشه و به خاطر فشارهای ناشی از نداشتن رابطه زناشویی این درخواست رو در من شکل داد که یه فرد مناسب رو خدا سر راه من قرار بده…
تا باهاش رابطه داشته باشم و طبق فکر اون موقع احساس خودم رو خوب نگه دارم (بعدها فهمیدم که استاد در دوره عشق و مودت به شدت رابطه دوم رو رد میکنه و رابطه عاطفی و عاشقانه فقط با یک نفر)و چون آدم مذهبی هم بودم مهم ترین خصوصیتی که برای خدا تعیین کردم این بود که طرف شوهر نداشته باشه…
و بعدها فهمیدم این درخواست من به خاطر باورهای مریض قبلی که مذهب برایم ایجاد کرده بود و گفته بودند ازدواج موقت به هر تعدادی که باشد مجاز است و بسیار ثواب دارد و نزد خدا محبوب است و وقتی غسل میکنی به ازای هر قطره آبی که به زمین میریزد خداوند قصری در بهشت برایت می سازد و….
ترمزی در ذهن من نداشت و حتی منو نزد خدا محبوب تر می کرد…
بنابراین جهان سیستمی که فقط به باورهای من واکنش نشان میده به افکار و باورهای مخرب مذهبی من واکنش نشان داد و پای فردی رو که چند سال بود شوهرش فوت کرده بود و همسایه قدیمی همسرم بود به منزل ما باز کرد…
این رابطه معیوب شکل گرفت و منی که بچه دار شدنم با گوش دادن فایل های رایگان استاد رقم خورده بود و هنوز آگاهی هام تکمیل نبود و بویی از عزت نفس نبرده بودم شروع به دلسوزی برای این فرد کردم…
خودمو مسئول کمبودهای عاطفی و روحی روانی اون فرد دونستم…
براش دلسوزی می کردم…
و منطقم هم این بود که چون این کار ثواب داره خدا عابروی منو نمیبره و تمام کارایی که برای اون فرد می کردم رو به عنوان صدقه ای بزرگ حساب می کردم…
و اعتقاد قوی پیدا کرده بودم که رابطه داشتن با اون فرد و رفع نیازهای عاطفی و حتی مالیش…
صدقه محسوب میشه و باعث میشه خدا هم هوای من و همسرم و دوقلوهای در شکمش رو داشته باشه و اتفاقا حاملگی همسرم مصادف شده بود با کرونا و خانومم کرونا گرفت ، که در اثر کرونا کیسه آبش سوراخ شد اما در کمال ناباوری و تعجب دکترا و به صورت معجزه آسایی خود به خود ترمیم شد و اونموقع دکترا میگفتن هر مادر بارداری کرونا گرفته یا خودش یا بچش از دنیا رفتن اما خانوم من و دوقلوهام چیزیشون نشد و حتی کیسه آب سوراخ شده هم خودش ترمیم شد…
و من فکر میکردم خدا به خاطر دلسوزی من برای این خانوم هوای منو داره و باور من داره کار میکنه …
غافل از اینکه طبق قانون ، باورهای من فقط اتفاقات زندگی منو شکل میده نه کس دیگه…
و همسرم به خاطر باورهای خودش بود که کیسه آبش ترمیم شد..
به خاطر ایمان خودش به خاطر اعتماد خودش به خداوند به خاطر تعهد خودش در عمل کردن به قانون به خاطر احساس خوب خودش حتی در زمان بیماری به خاطر اینکه باور کرده بود خدایی که بچه رو در رحمش رشد داده قطعا اونا رو به دنیا خواهد آورد ، به خاطر آرامش و فایل گوش دادن و باورهای خودش بود…
اما …
من از مسیر خارج شده بودم و اون خانوم که هزارن مشکل عاطفی و روحی و کمبود داشت و دائم در حال مرور اتفاقات تلخ گذشته خودش بود و مدام داستان ضربه هایی که قبلا خورده بود برای من تعریف میکرد منو بیشتر ترغیب میکرد این خلاء عاطفی رو براش پر کنم و به جاش ثواب کنم…
از طرفی من خودمو مسئول تغییر افکار اون خانم میدونستم و میگفتم خدا به این دلیل این خانم رو به سمت من آورد که من قانون رو بهش یاد بدم تا برای همیشه زندگیش تغییر کنه و احتمالا این خانم درخواستی از خداوند داشته و هدایت شده هست…
و من مسئول تغییر ایشون و آموزش قانون به ایشون هستم…
در حالیکه غافل بودم که ما قدرت تغییر هیچ کس رو نداریم و فقط قدرت تغییر خودمونو داریم…
غافل بودم که خداوند سیستمه و هیچ چیزی رو برای هیچ کس نمی خواد و فقط به درخواست های ما پاسخ میده…
به محض تولد یک خواسته در وجود ما جهان طبق باورهای مرتبط با اون خواسته شروع به تولد واقعی اون خواسته در تجربه زندگی ما خواهد کرد…
اگر ما باور کرده باشیم اون خواسته سخت به ما داده میشه و هزار تا پیچ و خم داره پس با سختی و پیچ و خم زیاد وارد زندگیمون میشه…
اگر با منطق هایی که در دوره 12 قدم و سایر دوره ها یاد میگیرم باور کنیم که به راحتی به راحتی خواسته ها وارد زندگیمون میشه پس به راحتی و از راهی که نمیدونیم وارد زندگیمون میشه…
باورها یه شبه ساخته نمیشن و باید بر پایه منطق های قوی ذهن اونا رو قبول کنه و باید تکرار بشه …
وقتی با ابزار منطق و تمرین و تکرار کدهای جدید جای گذاری شد بعد یه مدت کوتاهی اتفاقات شروع میکنه به رخ دادن…
به هر حال من از همه اینا غافل شده بودم…
و نهایتا با سختی و مشقت و افسردگی و مشکلات روحی و روانی و وابستگی به قرص اعتیاد آور ب2(با توجیه اینکه این قرص احساس منو خوب میکنه، مصرف میکردم)بعد از به دنیا آمدن بچه هام از اون رابطه خارج شدم…
اما داستان تکامل و تغییر و پیشرفت همچنان ادامه داشت و من دوباره بازگشتی تکاملی ، کمی سخت، اما ، شکوه مندی به میدان بازی داشتم….
که در ادامه این بازگشت و نحوه برگشت به مسیر و تمام اتفاقات بی نظیر که تا امروز رخ داده را شرح خواهم داد….
ادامه دارد…
سلام آقای گنجی عزیز
منم تقریبا زندگی گذشته ام مث شما بوده فقط ی سوال داشتم
راستش من هنوز قرص ب2 مصرف میکنم هر وعده ی چهارم قرص و تقریبا هر شش ساعت یکبار یعنی در طول 24 ساعت یک عدد قرص مصرف میکنم و از واونجا وه خانواده من اصلا نمیدونن کا من اعتیاد دارم برام خیلی سخته که چند بدون اینکه کسی بفهمه ت ک کنم
میخواستم بپرسم شما چطور ب2 رو ترک کردید اگه میتونید لطفا راهنمایی کنید متشکرم
و ممنونم
سلام به دوست خوبم جناب آقای نیکو.
قدم اول اینه که شما بفهمی تمام مشکلاتت ریشه در مصرف این قرص داره و جا خالی ندی.
وقتی اینو پذیرفتی برای تغییرش تلاش میکنی.
من قبل از وابستگی به این قرص قدرت احساس خوب و رابطه احساسم با اتفاقات زندگیم رو میدونستم و تمام اون معجزات رو دیده بودم…
بعد از سقوط به مدارهای پایین تر تصمیم گرفتم رو خودم کار کنم و متوجه شدم اینبار کار کردن روی خودم نتیجه ای نمیده.
درخواست هام پاسخ قابل قبولی داده نمیشه.
و نتیجه احساس خوبم فقط جر و بحث بیشتر با همسر و مشکلات در محل کار و خونه بود.
میدونی چرا؟
چون اون احساس خوب واقعی نبود…
اون ماکتی از احساس خوب بود که قرص ب2 ایجاد می کرد ..
این قرص در عین کوچیکی هیولای بزرگ و وحشتناکی هست…
به هر حال من چون با این مسیر آشنا بودم .
و دیدم احساس خوبم نتیجه نمیده . به قطعیت رسیدم که باید حذفش کنم و تبدیل بشم به خود واقعیم…
به همون شخصی که همیشه حالش خوب بود و معجزات زیادی رو برای خودش رقم زد.
بعدها فهمیدم اون روشی که باعث شد من بتونم این قرص رو کنار بزارم همون اهرم رنج و لذت بود..
رنج های مصرف قرص:
1. خواب من به هم ریخته بود و حتی کابوس هایی که میدیدم باعث میشد تو شیفت کاریم تو خواب سر و صدا کنم و عابرو ریزی بود برام.
2. خوابم به شدت سنگین بود.
3.در طول روز حال و حوصله انجام هیچ کاری نداشتم و مدام انجام کارها رو به بعد موکول میکردم.
4. به افراد بدبین بودم و فکر میکردم یه جور دیگه در مورد من فکر میکنن.
5. زودرنج بودم و زود از یه حرفی ناراحت میشدم..
6. خشمم قابل کنترل نبود و اگه جوش میومدم خرابکاری میکردم.
7. جرو بحثام تو خونه با همسرم زیاد بود و زندگی برام جهنم شده بود.
8. بیش از حد سیگار میکشیدم..
و مهم تر از همه میدونستم با این وضعیت نمیتونم به قانون عمل کنم و اتفاقات خوبی برام نخواهد افتاد.
و…
تموم این چیزها حاصل مصرف قرص بود و این رنج ها رو برای ذهنم دائم مرور میکردم تا لذت مصرف قرص براش کمرنگ بشه . و این کار انگیزه زیادی ایجاد کرد تا مصرف رو کنار بزارم.
در کنارش لذت های بعد از ترک مصرف رو برای ذهنم مرور میکردم.
1.شاد و سر حال و پر انرژی میشم.
2.زود جوش نمیام و آرام میشم.
3. از خواب های سنگین و نا مرتب و کابوس های شبانه خبری نیست.
4. رابطه ام با افراد خوب میشه.
مهم تر از همه کنترل احساسم دستم میاد.
اولین بار وقتی بعد از حدود یک ماه بدون مصرف قرص به ثبات در احساس خوب رسیدم . برای خودم جشن گرفتم . چون این احساس خوب درونی بود و شروعی دوباره برای تمام اتفاقات زیبا در زندگی.
در ادامه لازمه بهتون بگم روند ترک وابستگی بعد از فکر کردن مدام به رنج و لذت های ناشی از کنار گذاشتن این قرص نحوه ی این ترک وابستگی بود که برای من این طور بود.
اول اینکه من اصلا خودمو سرزنش نمیکردم وقتی ذهنم میخواست نجوا کنه من در جوابش میگفتم من معتاد نیستم و فقط از لحاط روانی به یک قرص وابسته شدم.. همین..
دوست من هرگز خودتو سرزنش نکن ، چون احساس سرزنش هیچ کمکی بهت نمیکنه.
دوم اینکه برای خودم زمان بندی میکردم و می گفتم نمی میرم که و به هر نحوی بود به زمان بندیم عمل می کردم(بماند که بعدا متوجه شدم تمام اون ایده ها و زمان بندی ها کار خدا بود)
مثلا اول هر سه روز یک چهارم زیر زبون میزاشتم.
و بعد از مصرف تا ذهن میومد سرزنشم کنه و بگه خاک تو سر معتادت دوباره قرص خوردی من میگفتم من به خودم افتخار میکنم که در مسیر درست دارم گام بر میدارم .
هدف من فقط ترک وابستگی به ب2 نبود هدف من این بود دوباره خودم بشم تا بتونم فرکانس بفرستم.
بازه های زمانیم 21 روزه بود.
مثلا تو 21 روز اول هر 3 روز یک چهارم و بعد از اینکه موفق شدم گفتم حالا معلوم شد اصلا وابستگی وجود نداشته چون من تو 20 روز فقط 2 تا قرص خوردم و این فریب ذهن بوده و به خودم افتخار می کردم.
بعد هفته ای یک چهارم و دوهفته ای .
و دائم از خداوند هدایت می خاستم .
و اون چیزی که باعث شد برای همیشه با این هیولای کوچک خدافظی کنم نشانه بزرگ پروردگارم بود.
بعد از اینکه مدتی از خودم تعهد نشون داده بودم . یک دفعه توسط یکی از دوستام به یک جمعی دعوت شدم که اونحا چنتا از بچه های عباسمنشی بودند که تو اون جمع صحبت از دوره 12 قدم شد.
بعدش ما چند نفر گروهی تو تلگرام تشکیل دادیم که تو اون گروه در مورد اتفاقات مثبت روزمره و قوانین صحبت می کردیم. اسم اون گروه رو گذاشته بودیم 12 قدم…
در همون حین آخرین باری که من قرص خریده بودم و اون قرص ها تو داشبورد ماشینم بود ، از خداوند هدایت خواستم که خدایا تو بگو همینجوری چند روز یک بار مصرف کنم یا نه هر جور تو بگی من عمل میکنم.
و رفتم خونه.
نیم ساعت بعد خانومم بلند صدا زد که محمد بدو بیا طاها (پسر کوچیکم)ببین چکار کرده
پسرم شیر آب رو باز کرده بود و سر شلنگ رو گذاشته بود تو ماشین و ماشین تبدیل شده بود به یک قایق در حال غرق شدن و از همه جاش آب میزد بیرون اولش خیلی قاطی کردم اما وقتی به خودم اومدم دیدم تمام قرص هایی که تو داشبورد ماشین بود داخل آب حل شده بود.
یادمه به خدا گفتم ، خدایا حالا چرا اینجوری جور دیگه ای نمیشد بهم بگی؟
و خدا گفت میخاستم امروز رو هرگز فراموش نکنی.
یهو بخودم اومدم و دیدم خانومم میگه دیوونه شدی چی داری میگی. چرا میخندی ..
و منی که قبلش داشتم پسرمو دعوا می کردم بقلش کردم و کلی بوسش کردم .
اون اتفاق مربوط به مرداد 1403 هست.
و من الان حدود 1سال و چهار ماه هست که دیگه قرصی مصرف نکردم و اعتبارش هم فقط به پروردگارم میرسه..
و الانم حدود 20 روزه که سیگار رو هم کنار گذاشتم…
بعد از اون اتفاق در سال گذشته دوره 12 قدم رو خریدم و شروع به کار کردن بیشتر با تعهد بیشتر روی خودم کردم.
اینبار میدونستم این احساس خوبی که دارم کاملا درونیه و قراره کن فیکون کنه.
و انقدر اتفاقات زیبا وارد زندگیم شده که باید صدها کامنت در موردش بنویسم.
رابطم با همسرم الان رویایی شده. ماشینم رو عوض کردم و ماشین صفر کیلومترم چند ماه دیگه تحویل می گیرم. تمام بدهی های خونه ای که ساخته بودم پرداخت شده. شعل دوم راه انداختم و در کنار همسرم در مغازه جگرکی کسب در آمد کردم و هزاران اتفاق خوب دیگه که باعث شده بهشت رو همین حالا در کنار رب ماچ ماچی خودم زندگی کنم.
و اعتبار هیچی بمن نمیرسه.
و خداوند از طریق همسرم بمن عشق میورزه، و از طریق اطرافیان منو دوست داره و من عاشق رب خودم هستم.
و جدیدا دارم روی تغییر باورهای ثروت ساز تمرکز میکنم که اتفاقات عجیبی داره برام میوفته.
دوست من قانون ثابته و برای همه یجور جواب میده اگر میبینی نتایج تغییر نمیکنه چون خودت تغییر نمیکنی و این عین عدالت خداونده.
دوست خوبم خوشحالم که این تجربم رو تونستم تو این بهشت با شما به اشتراک بزارم. چه خوب کردی که سوال پرسیدی شاید افراد دیگه ای هم هدایت بشن و بفهمن تمام خواسته هاشون پشت دره فقط اونا باید در رو باز کنن.
خدانگهدار.
درود برشما آقای گنجی عزیز
اتفاقا همین امروز اول صبح که توی سایت بودم ی فایل از استاد گوش کردم که در همین مورد بود تا خودت تغییر نکنی نتایج تغیر نمیکنه
از شما خیلی ممنونم که این قدر با حوصله من رو راهنمایی کردند مطمئن باشید من انگیزه گرفتم و تصمیم گرفتم از همین روش استفاده کنم تا انشالله ب زودی و بدون اینکه کسی متوجه بشه استفاده قرص رو کنار بزارم و بتونم خود واقعی ام باشم
امیدوارم همیشه پاک شاد سالم و ثروتمند باشید
سلام دوست عزیز جناب آقای محمد حسین گنجی
اینجانب 10 آبان 1404 این متن زیبای شما رو خوندم همون روز در جواب پیام شما نوشتم که منم انگیزه گرفتم برای ترک قرص ب2 که حدود 8 ساله من درگیر اعتیاد ب مواد تریاک و شیره بودم برای ترک مواد قرص ب2 جایگزین کردم فکر کنم الان حدود 3 ساله ب2 مصرف میکردم وقتی کامنت شما خوندم از خدا خواستم کمکم کنه که خیلی راحت ترک کنم البته ی موضوع مهمی هم که بود توی این سالها توری رفتار کرده بودم که هیچ کس از خانواده ام متوجه اعتیاد من نشدن یا چون هیچ زیاد روی نمیکردم و اینکه سه ساله تقریبا ب2 مصرف میکردم دلیلش این بود که نمیخواستم کسی بفهمه که من معتاد بودم و دارم ترک میکنم حتی همسرم و دخترانم تا اینکه کامنت شما دو خوندم از همون روز شروع کردم ب ترک و چقدر خدا کمک کرد و چقدر راحت ترک کردم اول دوز مصرف رو آوردم پایین ب ذهنم قبولوندم که راحت ترک میکنم ی جوری دوز مصرف رو اول آوردم پایین که فقط خمار نباشم در کمال ناباوری دیدم خیلی راحت مصرف نصف شده من اصلا خماری نکشیدم اون موقعه برای اینکه ذهنم مقاوت نکنه برای ترک
باخودم گفتم از این ب بعد مقدار مصرف رو از زمان مشخص تعقیر بدم و هر وقت خیلی اذیت بودم یک چهارم مصرف قبل رو استفاده کنم خلاصه همین تور کم کردم و الان از 26 آبان کلا مصرف نکردم و بدنم برگشته ب حالت اول البته نا گفته نماد که خدا ی کاری کرد که همسر این چند روزه خیلی حواسش بهم بود فکر میکرد آنفلوآنزا گرفتم و در کمال ناباوری الان 9 روزا که پاک پاکم راستش روش ترکم رو نوشتم شاید اگه کسی از دوستان گرفتار مواد هست شاید بشه این جوری کمکی بهش بشه
خوب حالا اتفاقا خیلی خوبی که توی این مدت برام افتاد اول که شرایط کارم جوری شد که میشد کمتر برم سرکار از اون مهمتر ی پولی بدستم رسید که اصلا نمیدونم چجوری شد که 70 میلیون یهویی طلبکار شدم اول آذر تولد همسرم بود قبلا همش آروز داشتم سورپرایز کنم 4شنبه پول بدستم رسید رفتم براش النگو گرفتم خیلی جالبه که دوتا دخترام هم میخواستن مامان شون رو سورپرایز کنن وقتی با اونا صحبت کردم بهم گفتن بابا دیدیم شما حالتون زیاد خوب نیست میخواستیم خودمون همه کارا رو بکنیم خلاصه دوستای خانم رو جمعه هماهنگ کردن تدارکات انجام شد و واقعا خانمم وقتی بعدازظهر جمعه وارد خانه شد ب معنای واقعی سورپرایز شد اول اینکه همه دوستاش بدون اطلاع ایشون حضور داشتن بعد بخاطر تدارک که توی چند ساعت درست شده بود و ازهمه بیشتر از کادوی من چون سه روز قبل کل موجودی کارت من 20 هزار تومان بود
نمیدونید وقتی واقعا کارا ها رو ب خدا واگذار میکنیم چقدر راحت همه چی درست میشه فقط باید ایمان داشت من ی سحر فقط با خدا از ته دل گریه کردم حرف زدم البته ن گریه و زاری برای دلسوزی خدا نه
اشک شوق ریختم که این قدر اون شب بخدا نزدیک بودم واقعا حسن میکردم خدا کنارم نشسته و داره با من صحبت میکنه ازهمون شب ذکر من اینه تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم ما را به راه راست هدایت کن راه کسانی که به آنها نعمت دادهای نمیدونید زندگی ایم چقدر تغییر کرده تو روابط عاشقانه این چند روز هم که توی سایت نبودم چون ی مقدار بیحال بودم گوشی زیاد استفاده نمیکردم از دیروز میرم سرکار و خیلی سرحالتر شدم امروز وارد سایت شدم گفتم اول بیام از شما همه دوستانی که توی سایت از تجربیات خودشون مینویسن تشکر کنم واقعا ب من انگیزه دادید از استاد عباسمنش عزیزم و استاد شاسته عزیز هم کمال تشکر میکنم که این پروژه تغییر و خیلی محصولات رایگان که واقعا نمیشه روش قبمتی گذاشته بشه رو دراختیار دانشجویان قرار دادن تشکر میکنم دوستتان دارم موفق سالم ثروتمند باشید
سلام آقا حامد عزیز.
خداروشکر…
وقتی متعهد میشی برای تغییر جهان پشت سرت قرار میگیره…
خداوند در وجودت تجلی میکنه و تمام مشکلات رو
حل میکنه…
اینکه میگی در کمال ناباوری به راحتی گذاشتی کنار…
اینکه میگی کار دست خدا میسپری به راحتی حل میشه، نشانی تجلی خداوند در وجود شماست…
آقا حامد فقط باید حواس من و شما به یه نکته باشه..
استمرار… استمرار… استمرار…
همین مسیرو ادامه بدیم ، همین مسیر تغییر شخصیت. همین مسیر یکتاپرستی، همین مسیر سپاسگذاری به خاطر داشته ها و تمرکز بر نکات مثبت..
بهتون تبریک میگم و از خداوند به خاطر داشتن دوستانی مثل شما سپاسگزارم.
خدا خانوادتون رو حفظ کنه و انشالله در کنار هم هر روز شادی بیشتری رو تجربه کنید…
سلام به استاد عزیزم مریم جان عزیز دل و دوستانم
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.
یکی از موفقیت های من تو کسب کارم این هست که یکی از اصلی ترین محصولات کارم به شدت بالا رفت و من برای حیاط کسب کارم باید محصول میداشتم
کار من سیب زمینی هست مغازه سیب زمینی فروشی دارم کارتن سیب زمینی میگرفتم 600هزار و در کمتر از 2ماه شد 2میلیون بیشتر خیلی سختم بود اول کارم بود و اولین و محصول من و تمامی منو پیچیده شده من با سیب زمینی بود گفتم خدایا چکار کنم تا این کلمه میگفتم یه چیزی میآمد سر زبونم خودت درست کن
من هم به یاری خدا شروع کردم به درست کردن سیب زمینی نیمه آماده کارخانه ای آزمون خطا کردم تا یاد گرفتم من الان تنها تولید کننده سیب زمینی نیمه آماده تو شهر خودمون هستم خیلی از فست فود ها آماده همکاری با من هستن اما چون من تازه شروع به تولید کردم روزانه میتونم 20کیلو درست کنم که این حد هم برای مغازه خودم فقط کافی هست و در آینده خیلی نزدیک به یاری خدا از کارم لوازم میخرم و میشم تولید کننده بزرگ
بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟باور اینکه من میتونم اگه بقیه تونستن پس حتما راهی هست ،خدا خودش راه نشون میده،من فقط باید قدم اول بردارم بقیش خدا منو میبره
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟به نظر من وقتی یکبار یک کاری انجام میدیم خیلی برای انجام بعدی کار راحت تر میشه چون ذهن قبول کرده همونطور که دفعه قبل شد پس میشود
اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟الان باز یک محصول دیگه خیلی بالا رفته میخوام محصول بعدیم رو که پنیر پیتزا هست استارت بزنم و اولین قدم خرید شیر هست
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام استادان عزیزم و دوستان گرانقدرم
قبلا سابقه داشت وقتی بارها از خدا خواستم هدایتم کنه ،منو به یک پروژه ای و مسیری هدایت کرد ولی منه نادون زود رهاش کردم
بازهم مدتی بود ازش مداوم هدایت می خواستم و وقتی پروژه اومد فهمیدم خودشه باید پا به پاش حرکت کنم
اولش به خودم قول دادم همه تمرین ها رو تو دفترم انجام میدم و با دستاورد فوق العاده میام و کامنت میزارم ولی دلم نیومد وقتی اینهمه کامنت خوب خوندم خودم نیام و نگم از مسیری که رفتم.
وقتی به موفقیت هایی که کسب کردم نگاه می کنم مخصوصا در مورد جهیزیه ام که خداوند به طور معجزه اسا اونو برام فراهم کرد و بارها توی سایت راجبش نوشتم ،دوباره اینجا میگم این موفقیت و دستاورد رو.
“من تازه عروسی کردم
دوران عقد که قرار بود جهیزیه بخریم
یکم شرایط مالی مون خوب نبود از طرفی هم وام ازدواجمون هم به مشکل خورده بود، من نا امید از همه جا فقط گفتم “خداوند جهیزیه منو فراهم می کنه”.
یادمه الهامی به قلبم شد که ذکر”خداوند بخشنده و مهربان است” رو بگو
من خیلی تعجب کردم ،به خودم گفتم یعنی با یک ذکر گفتن قراره مشکل من حل بشه .؟؟
شروع کردم به گفتن ذکر خداوند بخشنده و مهربان است
بعد یکی دو روز یک قدم هدایت شدم
روز بعد یک قدم دوباره هدایت شدم
و خلاصه با اینکه من کلا قضیه وام ازدواج رو فراموش کرده بودم خداوند منو قدم به قدم هدایت کرد و رفتیم دقیقا همین وام ازدواج جور شد
(من تو مسیر رسیدن به این خواسته حقیقتا قدم بر نمی داشتم ،سُر می خوردم انقدر سریع و راحت و روان کارها جلو می رفت )
چیزی که 8،9 ماه به تعویق افتاده بود در عرض 45 روز واریز شد به حسابمون”
سوالی که استاد پرسیدن اینه که چه باوری باعث حرکت شما شد ؟؟؟؟نگرانی از اینکه نکنه وقت عروسی برسه و ما نتونیم جهیزیه بخریم .(اهرم رنج)
استادم به چند تا از خواسته های قبلی ام هم که نگاه کردم زمانی شروع به تغییر کردم که اهرم رنج در ذهنم خیلی سنگینی می کرد و بالاخره منو وادار به حرکت کرد.
و یه جایی که خیلی اسون به خواسته ام رسیدم که دانشگاه رفتن بود بدون کلاس کنکور و اینجور چیزا تنها و تنها شور و شوق و علاقه (اهرم لذت)بود.
امیدوارم کامنت من هم روشنی راه عزیزان زیادی بشود .
در پناه الله یکتا شاد و سر بلند باشید.
بانام خداوند هدایتگر
باسلام وهزاران درودوعرض ارادت حضوراستادعباسمنش عزیز مریم بانوی مهربان وتک تک دوستان بهشتی ام درسایت عباسمنش
تمرین این قسمت:
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.
چقدرلذت بردم ازصحبتهای منصوره نازنین وتوضیحات تکمیلی استاد عزیز
خداونددوستم داشت ودرسال 98 منوبااستادعباسمنش اشناکرد ونتیجه آشنایی من بااستادوقدم گذاشتن درمسیرتغیررابه اختصارشرح میدهم
مسیر نور؛ داستان تولد دوبارهام با هدایت خداوند و آموزههای استاد عباسمنش:
گاهی در زندگی لحظهای فرا میرسد که انسان احساس میکند در میان تاریکی بیپایان گم شده است نه راه بازگشت را میداند و نه مقصد را میبیند من هم روزگاری چنین بودم با اینکه ظاهراً زندگیام جریان داشت اما در درونم خلأی عمیق حس میکردم درگیر نگرانی، ترس، تردید و احساس بیقدرتی بودم با وجود تلاشها و آرزوهای بسیارگویی نیرویی نامرئی مرا از درون میکشید و مانع شکوفاییام میشدتا اینکه در نقطهای از مسیرخداوند مرا به سوی نور هدایت کرد به سوی آگاهی، ایمان و شناخت قوانین الهیای که سالها نادیده گرفته بودم وازانهابی خبربودم
و این هدایت با آشنایی من با آموزههای استاد عباسمنش آغاز شد
آغازتغییر؛ جرقهای از ایمان:
اولین باری که سخنان استاد رادرقالب فایلهای توحیدعملی شنیدم در وجودم چیزی لرزید واژههایش ساده بوداو از خداوندی سخن میگفت که نه در آسمانهای دوربلکه در درون من است از قدرتی درونی که با ایمان و باور بیدار میشودتا آن زمان همیشه به دنبال کمک در بیرون از خودم بودم اما برای نخستینبار فهمیدم که کلید تمام درها در دستان خود من است.
با شنیدن آن سخنان در قلبم نوری روشن شدبا خود گفتم: «شاید واقعاً بتوانم زندگیام را تغییر دهم شاید خداوند از من نگذشته باشد شاید هنوز فرصت هست»
گامهای نخست؛ از شک تا یقین:
راه تغییر آسان نبودذهنم پر از باورهای محدودکننده بود صدایی درونم میگفت «تو نمیتوانی، دیر شده، شرایطت خاص است.» اما هر بار که صدای ناامیدی بلند میشدآموزههای استاد همچون نوری راهنمایم میشدندتمرینها را با دقت انجام میدادم از شکرگزاری روزانه گرفته تا تمرکز بر خواستهها وتوجه به زیبایی ها به جای ترسها ونگرانی ها
به مرور دیدم که نشانهها یکییکی ظاهر میشوندآدمهایی وارد زندگیام میشوند که کمکم میکنند، موقعیتهایی پیش میآید که روزی فقط آرزو بود و از همه مهمتر درونم آرام شدفهمیدم تغییر واقعی از درون آغاز میشودو وقتی درونم روشن شد بیرونم نیز تغییر کرد.
ایمانی نو؛ زندگی با حضور خداوند:
بزرگترین دستاورد من در این مسیر درک حضور همیشگی خداوند بوددیگر خدا را موجودی دور و دستنیافتنی نمیدیدم بلکه او را در ذرات زندگی، در لحظههای کوچک، در لبخند یک رهگذر، در آرامش یک دعا و در موفقیتهای کوچک و بزرگ خودم حس میکردم.
هر بار که با مشکلی روبهرو میشدم به جای ترس، با ایمان برخورد میکردم میدانستم اگر درونم را با عشق شکرگزاری و باوربه خداوند پر کنمدجهان بیرون نیز پاسخ خواهد دادو به سرعت هم همینطور شد
زندگیام کمکم رنگ بوی دیگری گرفت روابط، سلامتی، وضعیت مالی بهتر، آرامش ذهنی و حتی چهرهام بشاشدترشد شادترشدم دیگر آن انسان مضطرب و بیانگیزه افسرده ومبتلا به سردردمیگرن نبودم حالا با شور ایمان و اشتیاق رشد زندگی میکنم
سپاس از خداوند و استاد عباسمنش:
از صمیم قلب، خداوند را شاکرم که مرا در مسیر آگاهی قرار داد و استاد عباسمنش را وسیلهی این هدایت قرار داد سخنانش فقط آموزش نبود نوری بود که تاریکیهای ذهنم را روشن کرد هر کلمهاش مرا به یاد قدرتی میانداخت که در درونم خفته بود او مرا با قانون باور قانون فرکانس و ارتعاش و قدرت شکرگزاری آشنا کردو با هر تمرین با هر فایل صوتی وتصویری با هر نکتهی ساده، گامی دیگر به سوی خود حقیقیام برداشتم.
ادامهی مسیر؛ اشتیاقی بیپایان برای رشد:
اکنون میدانم این پایان راه نیست بلکه آغازمسیری زیبا و الهی است من با ایمان، عشق و اشتیاق در این مسیر گام برمیدارم و هر روز بیشتر میآموزم، بیشتر رشد میکنم و بیشتر عشق میورزم
میدانم که خداوند همیشه همراه من است و هر خواستهای که از روی عشق و ایمان باشددر بهترین زمان و به زیباترین شکل ممکن به من میرسدمن دیگر ان آدم سابق نیستم اکنون انسانی هستم که به قوانین الهی ایمان دارد مسئولیت زندگیاش را پذیرفته و با آگاهی زندگی میکند.
دوست عزیزم اگر این کلمات را میخوانی و در دلت احساس میکنی که چیزی در تو در حال بیدار شدن است بدان که این همان ندای خداوند است مسیر تغیر شاید در آغاز دشوار به نظر برسد اما کافیاست قدمی کوچک برداریم ایمان بیاوریم تمرین کنیم شکرگزار باشیم و مطمئن باشیم که جهان در حال هماهنگی با مااست
من به خوبی این تغیررادرخودم احساس میکنم ونتایجم شاهدوگواه است
تادرودی دیگربدرود
اصغرابراهیمی هفتم آبان 1404
بنام تنها خالق هستی…
سلام و درود به بهشت همیشه جاویدانم…بهشتیکه معنای هدایت شدن را به من اموخت..
سلام و خوش خبر باشی….
استادم….یادمه بچه که بودییم یفردی یه خبر خوش میورد..
میگفتیم خوش!خبر باشی…
منم از روزیکه تاهدام تو مسیر قوی شده ..و ذوق و شوقم تو این مسیر هر روز بیشتر و بیشتر شده
چه درها و برکتهایی تو مسیرم برام باز شده..بدون اسثنا هر روز….و هم جهت شدن با شما در این مسیر…
….
استادم امروز دستکش الهامیم از طرف خداوند وارد مدار بالا..اونم توی مرحله انشالله فروشش در بهترین فشن شوهای دبی…
فعلا قدمها..یکی یکی پیش رفته….
..
یادمه اوایل فایل اول همین در آغوش تعقییر
طرحمو” توسط الهام خداوند برای اون شخص فرستاده بودم…
تایید نشده بود..
چرا!؟
چون دستکش من پروجکت خوبی نداشت که فرستاده بشه ..
و هر بار تقلا کردم…دیدم مسیر داره برام بسختی پیش میره..
تسلیمش شدم…
یه روز گفتم خدایا!!!ببخش یجاهایی دارم زور میزنم که بشه…
ولی الان خودمو و مسیر دستکشمو بخودت سپردم.!!!..
خودت هدایتم کن…
و من با آرامشی قوی…پیاده رویمو ادامه دادم..
دقیقا فرداش برام یه مثالی زد..که کارمو به این صورت بنویسم…
و من انجامش دادم تیک خورد..
بازم توسط اون شخص خونده نشد..
گفتم نرگس حتما یه خیریتیه…
و دقیقا روز گذشته…بازم یه الهامی اومد..نرگس بازم از اول ،”فایلتو نگاه کن..برو توی اتاق کارت توی آرامش بیشتر …یبار دیگه آزمون خطاهات رو بگیر..اینبار نمیخاد فلان نوشته رو توی فایلت بزاری..به این صورت انجام بده..
استادم من قدمها رو برداشتم..اینبار یه ورژن عالی و عالتر از سری قبل…
همین امروز بعد از یه کنترل ذهن و یه برنامه عالی راجع بکارم….هدایت شدم….به قدم بعدی…
و تایید خدا……و تایید ایشون ..رفتم برای قدم بعدی…
بازم اینبار از همه نظر عالی بود ..هم از نظر شرح نویسی و هم از نظر فایل بندی و تدوین دستکشام..
به لطف خداوند طرح من وارد مرحله بعدی..برای فشن شوی شخص ایرانی “در دبی شد…
دیگه نمیدونم برنامه خداوند میخاد چی بشه..
میخام بگم استادم از اوایل این فایل من هر روز …طبق روند شما ،”تونستم بهترینهای خودمو با الهام از خداوند انجام بدم….
استادم بازم میام براتون مینویسم..وقتی دل به خدا میبندی”از جایی که فکرشم نمیکنی”برات رزق میباره..
هر شب میرم پیاده روی..میرم تو خلوت خودم جلوی یه کوه بزرگی تو اون تنهایی خودم میشینم..
نگاه به کوه میندازم…از خداوند سپاسگزاری میکنم..
میگم ای کوه..بازم فردا همین ساعت میام ملاقاتت..
نمیدونم خداوند چی برام گذاشته…ولی میدونم انشالله چه درهایی دیگه برای بهتر شدن بروم باز میکنه…
خیلی اینروزا ..داره کارم بهتر و بهتر میشه…انگار روی ابرام..مثل کسیکه به دیدار معشوقش میره..دقیقا برای؟منم همینجوره!!
کلی دریافت الهامات خداوند داشتم..کلی کارا رو انجام دادم…
کلی دل مشغله هاش برام بهترین شده..هر چی بگم کمه…
استادم امروز!!توی چند ساعت پیش “دستکش الهامی من وارد قدمهای مسیر جهانی شد..!!
دستکشی که اون شب بارانی عید 403 ..وارد مسیر نمایشگاه شهری شد…ولی هیچ هویتی نداشت ،”جز یه دوخت خیلی ساده و بدون کاربرد………
خدایا هزاران بار شکرت…
….در ادامه……
و بازم…. همین ساعت الهامی اومد که شرکتی که سال 95 ثبت کرده بودم رو …کاملا واگذار کنم……اولین قدم.همین الان برداشتم ببینم خداوند چی میخاد!
…
استادم میخام بگم!وقتی بخودش دل میسپاری….و طبق خاستهات دل بهش میبندی…از جایی که فکرشم نمیکنی بهت کمک میکنه..
داشتم کامنت بچه ها رو میخوندم..بهم گفت !نرگس برو شرکتتو بفروش….
من زود وارد سرچ شدم و به یه وکیل پیام دادم..
داستان قبل این هدایتم بگم!….
دقیقا چند روز پیش….داشتم از یه پیاده روی عالی برمیگشتم…و وارد مغازه دوستم شدم..دیدم یکی از دوستان مدرسه اییم هست..
بهش گفتم فلانی چکار میکنی..
بازم قبلش هدایت شدم به یه مغازه محلی..اون شخص خواهر ایشون بود..و پرس جوش رو کردم گفتن! ایشون تو فلان حیطه وکالتی هست..
و اونروزی که ما تو اون مغازه با هم دیدار کردییم.
گفت بیا برسونمت…
بهم گفت من تو کار وکلات و ثبتم هر کاری خاستی برات انجام میدم…
و این شد…الهام امشب من تو همین چند دقیقه پیش…بسمت ایشون هدایت شدم…
.
فقط میخاستم بگم…با شروع این دوره چقدر قدمهام داره بزرگ و بزرگ میشه..و جریان نعمت خداوند داره بیشتر روی سرم جاری میشه..
استادم بی نهایت از شما سپاسگزارم…
واقعا عطش؟عشق مسیر بهبود روزانه….همون ایه زیبای بقره ..که میگه…
اونهایی که مدام ایمان به غیب دارند….
دقیقا همین ایمان به غیب چه درهایی بروم باز شده..
چه برکتهایی وارد زندگیم شده…
فقط اون میگه ..منم سعی کردم انجامش بدم..
و همین بهبودها باعث شده…سختی توی انجام دادنش نباشه..
حالا میخاد هر چی باشه.
تایید بشه یا نه!؟..چکار کنم!؟ اینا نیست…و دیگه دغدغه این موضوع رو ندارم!
چرا!؟چون میدونم خداوند باهامه و داره منو مدیریت میکنه…
یادمه…اون موقعها هر کاری رو میخاستم انجام بدم..میگفتم…حالا برم اینکار نشه باید چکار کنم..
و همین نگرانیها باعث میشد…
من توی عذاب اینده بمونم..
الان میگه!!!من انجام میدم…چون میدونم الهام خداونده…سرپیچی کردن بهش،” یعنی ماندن در دوزخ زندگیم و خاستهام…
و عمل بهش ….یعنی خرید معامله با خداوند و بهشتش…
استادم بازم میام از خبرهای خوب مسیرم میگم..ولی انصافا…دستکشهای من خیلی خیلی قوی شده…
مهارتیش که عالیه..
مشکل پروجکت کردنش بود..که اونم قدم به قدم خداوند زبانشو بهم نشون داد..
واقعا اینهمه درک رو نمیتونم چجور روش قیمت بزارم…
واقعا درکش دقیقا ..مثل متفاوت بودن زمین تا اسمونهاست.
خداوند رو شاکرم که منو همجوره تو این مسیر قوی کرد…
سپاسگزارشم که هر چقدر بهش دل میبندم احساس میکنم هنوز نیازمندشم…
چون!!!تنها نیازمندیم خداست و الهاماتش…
عقل من جز یاوه گویی و تقلید گذشتگانمون نیست.بهمین خاطر خیلیا تو این مسیر ..خوشبختی با خداوند بودن رو از بیین میبرن و با شیطان هم دست میشن.(.که یه روزم خودم جزوش بودم)
خوشحالم……که در مسیر اهدنا الصرات المستقیمم…مسیر دلخوشیها و نام و یاد خداوند.
الحمدالله رب العالمین