میزان تحمل شما چقدر است؟ - صفحه 17 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

857 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    ناجی گفته:
    مدت عضویت: 1526 روز

    به نام الله یکتا

    سلام به استاد عزیز و‌مریم جان مهربان

    خداروشکر میکنم بابت دیدن این فایل و هدایت شدنم به این موضوع صبر و تحمل

    من چند سالی درگیر بیماری فیبروم بودم و با دکتر رفتن هرچند ماه و قرص‌ها داشتم تحمل میکردم تا جایی که دیگه خسته شدم

    یه روز گفتم من اینهمه تحمل میکنم و قرص میخورم یه جایی کار اشکال داره چون من دارم رو باورهام کار میکنم و احساس عالی دارم اما این اتفاق برام عجیبه و نباید تو زندگیم باشه

    تا تصمیم گرفتم بعد 3سال دکترمو عوض کنم و مشکلمو با اون در میون بزارم و خداشاهده بعد معاینه و یه سری آزمایش دکتر گفت شما اصلا همچین مشکلی نداری و چرا داری این قرصهارو میخوری و‌من اصلا هاج و واج که چرا 3سال تحمل کردم و بهترین دکتر از نظر همه منو 3سال تو حبس این بیماری که آخر چی میخاد بشه تحمل کردم

    اونجا بود که به خودم قول دادم دیگه چیزیو هر چند ناچیز تحمل نمیکنم و دنبال تغییرش میرم و حالا نمی‌دونم من اون موقع این بیماری داشتم و با تغییر باورهام رفع شد یا اصلا تشخیص اشتباه بود

    اما خدارو هزاران بار سپاسگزارم بابت آگاهیم و هدایت کردنم خداروشکر بابت سلامتی کاملم

    از شما استاد عزیز هم سپاسگزارم که با آموزشهاتون آگاهی مارو بیشتر میکنین و مارو بیدار میکنین ️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  2. -
    ساری گفته:
    مدت عضویت: 2731 روز

    سلام به استاد عزیز ودوست داشتنی و دوستان خوب سایت، من هم ی خاطره از تحمل رو در دوره نوجوانی زمانیکه سال چهارم دبیرستان بودم و برام خیلی زجر آور بود با شما به اشتراک بذارم من برای رفتن به دبیرستان چون مسافت زیادبود با دوچرخه میرفتم در فصل زمستان که هوا سرد هم بود من دچار ی سردرد شدیدی شدم وبه تمام دکترها شهر مراجعه کردم فقط چندتا داروی مسکن و آرامبخش میدادن میگفتن مشکلی نیست این داروها روبخور خوب میشی و من همچنان سردرد خفیف نیز با همان مصرف مسکن ها داشتم و فقط تحمل میکردم ولی معلوم بود ی جای کار اشکال داره همانطوری که استادنازنین گفتن نبایستی اینطوری باشه خلاصه نه عکسی نه آزمایشی فقط دارو میدادن و من یکسال تحمل کردم تا ی روز پیش یکی از دکترهای تهران رفتم و شرح حالم که چطور شد که این سردرد سراغ من اومد توضیح دادم وایشون به من گفت برو ی عکس از سینوس هات بگیر بعد بیا ، که من عکس سینوس گرفتم و ایشون دیدند و گفتند که سینوسهای پیشانی تان التهاب داره وبا دادن یک نوع قرص آنتی هیستامین مشکل من حل شد به همین سادگی وبا همان مصرف دو ، سه روزه خوب خوب شدم و سردرد تمام و داشتم بمدت یکسال زجر و سردردی که آسایش من را بهم زده بود و فقط تحمل میکردم را خاتمه داد.ممنون از دوستانی که وقت گذاشتن و کامنت من را خواندن امیدوارم همیشه سالم وتندرست در پناه حق باشید دوستتان دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  3. -
    سمیه نظری گفته:
    مدت عضویت: 1807 روز

    به نام خداوند بخشنده

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته واقعا شایسته و دوستانم تو این سایت الهی

    چه زمانهایی شرایط نادلخواه رو پذیرفتید و تحمل کردید؟

    من ساعات طولانی و طاقت فرسای شغلم رو پذیرفتم و تحمل کردم

    من نداشتن مشتری رو تحمل کردم

    من درآمد کم رو با وجود تلاش زیاد پذیرفتم و تحمل کردم

    من تحقیر شدن و بی ارزش شدن در رابطه عاطفی رو تحمل کردم

    من نداشتن رابطه عاطفی عالی رو پذیرفتم و تحمل کردم

    من احساس عدم لیاقت رو پذیرفتم و تحمل کردم

    من خراب شدن ماشینم و همیشه سوار ماشین های کهنه و خراب رو پذیرفتم و تحمل کردم

    چه باورهایی باعث شد تا آن شرایط نادلخواه رو پذیرفتید؟ باور کمبود باور عدم لیاقت و ارزشمندی نبود عزت نفس باور همینی که هست

    چه باورهایی رو اگر تغییر می‌دادید باعث میشد تا آن شرایط رو نپذیرید و تحمل نکنید ؟ اگر باور فراوانی رو تو خود می‌ساختم

    اگر باور لیاقت و ارزشمندی خودم رو تو خود می‌ساختم

    اگه عزت نفسمو هر روز بهبود میدادم

    اگر باورم خالق بودن خودمو می‌ساختم

    اگر باور خداوند انرژی که به شکل باورهای من در میاد رو می‌ساختم

    اگر باورهای توحیدی رو تو خودم می‌ساختم

    وقتی دیگر اون شرایط رو نپذیرفتند و تحمل نکردید به چه راهکارهایی هدایت شدید؟یادمه یه مدت یه باورو پیدا کرده بودم که شغل الآنم مورد علاقم نیست و مثلاً دنبال علاقم بود طوری که به موقع مغازه نمی‌رفتم و جنس واسه مغازه نمی‌آوردم شرایط به حدی بد پیش رفت که حتی نتونستم غذاهای مورد نیازم تو دوره سلامتی رو تهیه کنم بدهکار شدم نمی‌تونستم اجاره مغازه رو بدم از خواهرم و مادرم قرض میکردم داشتم افسرده میشدم

    ولی در اوج ناامیدی از خداوند هدایت خاستم و خداوند منو هدایت کرد و فهمیدم آقا همین شغلم کار مورد علاقه منه و دیگه اون شرایط نداشتن مشتری و کم شدن درآمد رو تحمل نکردم و نپذیرفتنم واین همزمان شد با این استاد که چرا با وجود تلاش فراوان به خواسته ام نرسیدم من اون فایلو شاید بیست بار نگاه کردم و میکنم و به این نتیجه رسیدم من یه سری باور مخرب دارم و چندتا از اونا رو پیدا کردم وروشون یه مقدار کار کردم شرایط مالی من از اون روز خیلی فرق کردبا همون مقدار جنس درآمدم چهار پنج برابر شد طوری که تونستم بدهی هام رو بدم اجارمو بدم و یه مقدار برای مغازم جنس بیارم واز اون شرایط وحشتناک دربیام خداوندا ازت سپاسگزارم

    بچه ها به خداوندی خدا منو اینو با تمام گوشت و پوست و استخوانام درک کردم که همه چیز باوره

    انقد ساده است که نمی‌تونیم بپذیریم ودرک کنیم

    این حرف استاد همیشه تو گوشم زنگ میزنه که آقا همه چیز باوره باور باور باور

    این دو روز که استاد این فایلو گذاشتن دیدم من دارم خیلی چیزا رو تحمل میکنم یکیش ساعت زیاد کاری که باید از صبح تا شب مغازه باشم ولی دیگه تحمل نمیکنم ازش کمک میخام که هدایتم کنه مثل همیشه

    یادمه یه زمانی وقتی دانشگاه رو تموم کردم و اومدم خونه شرایط خیلی سخت شد از یه طرف بیکاری از یه طرف گیر دادنای مامانم از یه طرف نبود درآمد کارد رو به استخونم رسوند طوری که داشتم

    افسرده میشدم ولی تحمل نکردم ونپذیرفتم باید اینطور باشه یادمه یه شب گریه کردم و از خداوند کمک خواستم وبعد از چند روز به طرز باور نکردنی از طریق یکی از دوستام‌رفتم سر کار و شرایط طوری شدم که خودم تونستم کسب و کار خودم بزنم

    استاد شما بی نظیرید به قول خانم شایسته شما استاد تشخیص اصل از فرعید تو این هیاهوی دنیا بیرون که بی نهایت گمراهی و فرعیات است شما هم رو خودتون دارید کار میکنید و هم روی شاگرداتون و جهان رو گسترش میدید سپاسگزارم ازتون بابت آگاهی های نابی که در اختیار ما میگذارید که هیچ جای دنیا نیست

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  4. -
    مهری عاملی فر گفته:
    مدت عضویت: 1270 روز

    سلام به همگی

    مدت ها بود که این سوال تو ذهنم بود که تفاوت صبر و تحمل چی میتونه باشه ؟! و خداروشاکرم که امروز به جواب سوالم رسیدم .

    چند ماه پیش در یک شرکتی مشغول به کار بودم که در ابتدا همه چیز عالی بود اما با گذشت زمان بی احترامی هایی رو از طرف کارفرما به خودم میدیدم و این‌ موضوع منو ناراحت می‌کرد اما بخاطر ترس هایی که داشتم این موضوع رو تحمل میکردم و یک ماه برای من زمان برد که به ترس هام غلبه کنم و از اونجا بیام بیرون ، اما حالا که به اونروزا فکر میکنم به خودم میگم چرا همون روز اول که بهت بی احترامی شد نیومدی بیرون ؟!

    و بعد از اون خیلی خوب یادمه که احساس رهایی رو تجربه کردم ، و به خودم قول دادم دیگه هرگز اجازه ندم کسی بهم بی احترامی کنه یا رفتار ناشایست باهام داشته باشه :)

    ما به عنوان یک انسان در هر جایگاهی که باشیم وجودمون ارزشمند هست و لایق احترام هستیم :)

    و حالا تصمیم‌ گرفتم که دیگه برای کسی کار نکنم و قدم در راه علایقم بزارم و کار خودم رو شروع کنم به امید الله

    در پناه حق باشید :)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  5. -
    خانواده ی رضایی گفته:
    مدت عضویت: 2162 روز

    پدر خانواده:

    سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته و دوستان

    چه چیزهایی رو تحمل کردی؟

    6 سال اول ازدواجم رو خانه پدرم زندگی کردم و محدودیت ها و کوچک بودن جا و فضاهای مشترک و بعضی تضاد ها را تحمل می‌کردیم و فرزند اولم هم آنجا به دنیا آمده بود.

    دلیلم هم این بود که پدرم از ما اجاره نمی‌گرفت و من هم پول اجاره نداشتم.

    آشنایان ام هم اول زندگی همین کار را می‌کردند و

    فکر میکردیم این تنها راه پس انداز است، با اینکه همسرم آنجا احساس راحتی نمیکرد چون من صبح تا شب سر کار بودم و محل کارم با خانه کلی فاصله داشت.

    یک روز تضادی به شکل بی احترامی برای همسرم پیش آمد و من با اینکه پولِ پیش نداشتم تصمیم گرفتم که یک خانه نزدیک محل کارم اجاره کنم و این کار چند روز بیشتر طول نکشید و این قضیه برای سال 80 است. 300 هزارتومان پول پیش و ماهانه 60 هزارتومان اجاره جور کردم و از شرق به غرب تهران مهاجرت کردم و تمام.

    خدا رو شکر همیشه اجاره ها را به موقع پرداخت میکردم. من احساس رهایی داشتم و رشدم از آن‌جا شروع شد و کم کم تونستم کلی وسایل منزل، ماشین، موتور و آپارتمان برای خودم بخرم و کسب و کارم را گسترش بدم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  6. -
    فاطمه پورهدایتی گفته:
    مدت عضویت: 1800 روز

    سلام استاد عزیزم

    چقققققدر درس

    چقققققدر هماهنگی

    چقققققدر آماده ش ، بودم

    چقققققدر احتیاج داشتم به این غذای معنوی چقققققدر روح م اینو پذیرفت، چقققققدر لذت برد

    خدا جونم متشکرم.

    دقیقا مثال استاد مثل زندگی این چند روز منه،

    من انصافا کاری انجام نمیدم، اما دارم به راحتی بهشتی زندگی می کنم.

    استاد چند وقت پیش داشتم تحمل می کردم، بی احترامی

    غر زدن م

    اخلاق زمخت همسرم، آرزوی یه لبخند کوچیک ازش داشتم.

    آرزوی بگو بخند های اول زندگیم

    اما

    استاد یادتون هست در کامنت های قبلی گفتم که خیییییلی هدایتی ، هدایت شدم به یه سفر ،فقط بهم می گفت باید یه سفر 7. تاااا. 10. روزه بری.

    منم هیچ نمی دونستم چرا باید این سفر رو رفت، نجواهای ذهن می گفت تو داری رو خودت کار می کنی، شاید موقعیت اونجا ، شرایط اونجا برات مساعد نباشه پس لازم نیست بری، تو توو همین روستا حالشو ببر، خونه ت کلر پیشرفته داره هر لحظه خنک ه، یه عالمه جوجه و مرغ داری یه باغ کوچک که نام ش رو پارادایس کوچک گذاشتی رو داری یه روستای بکر با بهترین هوای صبحگاه همراه با آواز پرندگان ، بلبلان،داری، نمی خواد سفر بری….

    اما حسم، قلبم می گفت تو باید بری، و از اونجا شروع شد ، که نشانه ها یکی پس از دیگری هی می اومدن، فاطمه باید سفر بری، قرار اتفاق ها برات بیافته، تو مگه لذت رو نمی خوای، مگه شادی رو نمی خوای، پس رها باش، آزاد مثل پرواز پرندگان ، آزاد آزاد ، بلاخره جهان منو ها داد و آماده ی، سفر شدم ، پول سفر خیییییلی راحتی جور شد

    مادرم با یک تماس ازم یه قول گرفت ، و دعوتم کرد، همسرم خیییییلی نرمال بود و تحسین م، می کرد با اینکه روی خوش شو، خیییییلی نمیدیدم، اما نمی‌دونم چرا از این تصمیم من استقبال شدید می کرد، اون روزا حتی قاصدک ها هم ازم استقبال می کردن، هر جای این روستا ، این شهر میرفتم قاصدکی جلوی من می اومد خودشو معرفی می کرد و می گفت، ….

    خبر آمد خبری در راه است و…..

    خییییغ شاد می شدم خیییییلی قانون رو درک می کردم، یاد گرفته بودم که وقتی توو مسیر باشی، وقتی عالی سمت خودت رو حل کنی هدایت میشی به مدارهای بالاتر و حتی اگه نشونه ها ، و الهامات رو ضعیف درک کنی جهان تو رو هل میده به سمت بهترین ها.

    سفر آغاز شد، و اون اتفاقات هم از همون لحظه شروع شد، سوار اتوبوس شدم با یه عالمه مسافرهای با حال، شاد، با یک راننده ی، دل خوش،

    سال ها بود که وقتی با اتوبوس حرکت می کردم، راننده ها اونجوری که من می خواستم نبودن، خیییییلی دوست داشتم بین راه مغازه یا سوپرمارکت های بین راهی بایسته،و من خرید کنم اما اون روز همه چی به راحتی همه چی ساده، همه چی روان داشت خود به خود ، انجام می شد ، و من سوت زنان ، با حال خوش، سوار دوش ربم، مثل ملکه ، آرام و آرام لذت می بردم ، هر لحظه که تو این سفر به جلوتر می رفتم خداوند مهر تایید ، و درست بودن مسیر رو هی برام هم مهر میزد، هم امضا ، هی خوشحالی من چندین برابر میشد ، توو پوست خودم نمی گنجیدم، انگار روی ابرها آرام و آرام بودم ، بلاخره رسیدم به مقصد با استقبال گرم و گرم و پر انرژی مثبت خانواده (پدر، مادر، آبجی ها، داداش ها، دوستان ، حتی دوستانی که از بیست پیش دگه اونا رو ندیده بودم) رو به رو شدم، فقط اون لحظه خدا رو می دیدم، فقط شادی فقط لذت، یکی دو روز بیشتر نگذشته بود که هدایت شدم به دوستی که ما بینا بود، نامش روشندل بود، وقتی برای اولین بار دیدمش خیییییلی انرژی شو ، وصل به منبع رو حس کردم، حرف‌هایی می زد از جنس خود خدا، با اینکه فکر می کردم همه رو می دونم، ولی دوست داشتم فقط ساکت باشم و گوش کنم ، می گفت فاطمه جان، من از پایین ترین ، پست ترین جا بلند شدم من یه معتاد حرفه‌ای به همه چی بودم ، همه منو دور انداخته بودن ، اما از روزی که فهمیدم بلند شدم، دنبال قانون گشتم و شروع به یاد گیری درس ها شدم ، توو این مسیر تجربه ها، کسب کردم، اکثر آدم های این شهر منو می شناسند فقط احترام ، فقط عزت فقط حال خوش، یه چیزی گفت که خیییییلی منو نمونه داد،چون یه کافه صبحانه ی حرفه‌ای ، داره، و از لحاظ مالی خیییییلی پیشرفت کرده، بهم گفت من اول صبح که تقریباً میشه گفت سحر، ساعت چهار صبح میام مغازه ، به محض اینکه در رو باز میکنم، از قبل ش، شکرگزاری من شروع میشه تا برسم به مغازه ، در رو که باز می کنم، اول با خدا حرف می زنم و ازش دعوت می کنم اولین قدم، و اولین نفر رب م، باشه که وارد می شه، می گم خدایا تو اول وارد شو، انرژی رو به تک تک محصولات م بده، امروز مشتری‌ها با تو،من نمی‌دونم ، امروز حال خوبم با تو من نمی‌دونم ، امروز ورود پول ، نعمت ، روزی، شادی ، حال خوب، با تو من نمی‌دونم ، ….

    بعد از یک عالمه حس و حال خوب بوس می‌کنم تک تک وسایل م، رو ازشون تشکر می کنم، که همه دست به دست هم میدن، و مأمور ن، که منو راضی کنن، خدایا متشکرم.

    من وقتی در کنار این دوستی که با اینکه نابینا بود و یه چند سالی بود که چشم هاشو از دست داده بود، خیییییلی حالم خوب میشد ، روزها می رفتم هم به بهانه ی کار کردن، هم تجربه کسب کردن، هم، صحبت هاشو گوش کردن ، اصلأ وقت زنگ خونه رفتن رو متوجه نمی شدم و دوست داشتم همش در کنارش باشم، وقتی خونه ی پدری م، می اومدم خیییییلی به حرف هایش فکر می کردم، اون تیکه ای که خیییییلی تأکید می کرد من می تونم، می‌شود ، …

    من خیییییلی قدرت می گرفتم، هی با خودم میگفتم فاطمه ببین این دوست عزیزم نابینا ست، اما چقققققدر عالی به خدا وصل ه، انگار این حال خوب، حس خوب، و بهشتی زندگی کردن، هیچ نیازی نمی بینه که باید حتماً حتماً باید چشم داشته باشه نیازی با این ابزار دنیایی نیست کسی که توو دنیای خودش داره زندگی می کنه و لذت می بره، با قلبش خوب می بینم خوب حس می کنه، به به چه اسم قشنگی ، چقققققدر بهش میاد ، روشندل،

    وقتی ماجرای خودم، زندگی خودم رو بهم تعریف کردم، گفت فاطمه جان دلیل پیشرفت نکردن وضعیت مالی ت، اینه….

    تو فقط و فقط باید تو این مدار خودتو، توو فراوانی ها بندازی، احساس می‌کنم خیییییلی چسبیدی، به این خونه زندگی این مرغ و جوجه ها، این یک جا موندن، این حرکت نکردن، بلند شو ، بلند شو،

    چند روزی که باقی مانده بود به پایان سفر م، خیلی به این حرف ها، فکر کردم، خیلی حالم عالی میسدغ همش می گفتم خدایا وقتی میگم این تویی یعنی حتی در غالب دوست م، روشندل داری باهام حرف می‌زنی ، وقتی میرم در درون ، اعماق وجودم، حس می کنم آره من دگه این زندگی روتین رو نمی خوام من دوست دارم یه جای دگه، با یه آدم های دگه، با شرایط دگه باشم این رو هیچ کس به جز ربم از قلبم خبر نداره، اما نمی دونم چرا جرأت نمی کردم اینو به زبون بیارم، انگار همون مثال گریه کردن بچه ، و شش ماه تحمل کردن بود چون دکتر گفته بود طبیعی ه، .

    منم هی ذهنم، منطق م، می گفت الان وقغش نیست پس حتی سر زبون هم نیار، چون تو باید تکامل رو طی کنی، پس الان حق نداری حتی جز خواسته هات هم بگی.

    این بود که وقتی دوستم روشندل گفت تو باید بلند بشی محل زندگی ، مکان ت، رو عوض کنی، یه چیزی ته ته دلم می گفت، آخ جون فاطمه داره تموم میشه داری وارد مدارهای بالاتر با شرایط جدید تر، و عالی تر میشی، آخ جون و آخ جون

    من وقتی برگشتم به مقصد( خونه) خیییییلی خوشحال شدم که باید وارد مسیر بعدی بشم که باید پر قدرت تر تصمیم بگیرم، قاطع تر، با خودم یه تعهد بستم و به خدا گفتم خدایا می خوام رها باشم اما نمی دونم …. تو بهم بگو.

    می خوام از این محیط به یک محیط دوست‌داشتنی تر، و بهتر زیبا تر، آرام تر، راحت تر کوچ کنم …..اما نمی‌دونم……. تو بهم بگو…

    تا اینکه یه روز داشتم تر تمیز می کردم خونه رو بهم گفته شد، همین الآن بلند شو ، جمع کن برو مغازه سریع کارهام رو جمع و جور کردم رفتم مغازه ، نماز مغرب و عشا که تموم شد هوا تاریک تر شده بود ذهن م می گفت ول کن بابا، الان دگه تاریک شده، مسافت خونه تا مغازه زیاد ه، یه زن تنها اونم توو این تاریکی، اونم پیاده کار خوبی نیست، اما حس م می گفت، خدا هست، تو حرکت کن، منم از اونجایی که خیییییلی خدا رو می شناسم، و خیییییلی برام کار انجام داده و ایمان م خیلی قوی تر شده، دل زدم به دریا و راه افتادم، همین که چند قدمی پیاده رفتم، ماشینی ایستاد و منو سوار کرد دیدم آشنای همسرم بود بنده خدا تاااآاا نزدیک مغازه منو رسوند، چون همسرم مغازه ی سوپر داره تازه یه چند ماهی ست که استارت کار رو شروع کرده، .

    رفتن به مغازه همان، و استخدام شدن من همان….

    این داستان من شد مثل داستان همان آزمایش، قرص، و آروم شدن بچه….

    قسم می خورم ، نمی دونم از کجاش بگم کل زندگیم، کل زندگیم، کل زندگی

    روابط

    سلامتی

    مالی

    حس عالی

    و…..

    همش با هم تغییر کرد.

    خدایا متشکرم

    الآن که میام مغازه هی با خودم میگم خدایا من اینو داشتم چرا اون سختی اون بدو بدو اون خرابی روابط، اون بی احترامی چرا و چرا تحمل می کردم، چون فقط چسبیده بودم به همون مکان …

    الآن همه چی با هم دارم

    همسرم که مدتها بود حتی یه لبخند ازش نمی‌دیدم

    احترام نمی دیدم، تو خونه م راحتی نبود ، و….

    الان هرروز احترام

    هر روز خنده، حال خوب

    هر لحظه هر چی بخوام، با احترام با عزت در اختیار م میزاره به راحتی، به راحتی، به راحتی .

    وضعیت فروش مغازه عالی تر شده.

    روند پرداخت بدهی ها عالی تر شده.

    روند خرید محصولات مغازه خیییییلی راحت تر و بهتر شده.

    آدم هایی که جنس ها رو قرضی می بردند، دارن آروم آروم حذف میشن.

    آدم های که می اومدن به بهانه ی صحبت و محفل آروم آروم کنار رفتن.

    محیط کل زندگی م، آرام تر، روان تر ، زیباتر، شده.

    هر روز میام مثل دوست م، روشندل در رو که باز می کنم میگم خدایا امروز نمی دونم چکار کنم، تو بهم بگو.

    خدایا تو اول وارد شو بعد من، تو امروز مدیریت کن و بهم بگو.

    .با محصولات م حرف می زنم، با قفسه ها، با کیک آب میوه ها، بستنی نوشابه ها ، کلر مغازه ، صندلی و میز بهشون میگم امروز هر مشتری که اومد بهش چشمک بزنید که بیان شما رو بخرن ،تا من پول بیشتری امروز ورودی داشته باشم، شادتر بشم، همه با هم کمک می کنیم تا جهان گسترش بگیرد،هی محصولات بیشتر تولید بشه هی کارخونه ها بیشتر و بیشتر تولید کنن همه ثروتمند بشیم همه وجودمون ، انرژی مون از خداست پس بیایید همه با هم به گسترش جهان کمک کنیم.

    من هر صبح که میام مغازه تو درخواست هام میگم خداجونم دوست دارم آدم های امروز ثروت مند بیان خرید ، به راحتی خرج کنن، قسم می خورم آدم هایی میان که جدید ن، اولین بارشونه و هی صحبت از میلیارد ها پول می کنن، حتی بهم راهکار میدن، اینجا که می فهمم و همون جا سجده می کنم ربم رو .

    خدایا شکرت درس امروز چقققققدر ، درس داشت، چقققققدر به موقع اومد، توو بهترین شرایط

    خدایا شکرت

    استاد متشکرم خدا حفظ ت کنه

    خانم شایسته متشکرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
    • -
      محمد حسن زاده گفته:
      مدت عضویت: 3418 روز

      سلام خانم هدایتی عزیز امیدوارم هر جا هستین حال دلتون خوب باشه.چقدر تحسین میکنم ارتباطتون رو با خداوند رو.چقدر زیبا نوشتین در مغازه رو که باز میکنم میگم خداجون اول شما بفرمایید.دیگه نتونستم طاقت بیارم اشکم دراومد.

      چقدر خوبه هر لحظه سعی میکنید خدا رو ببینید.

      خدارروشکر که هر روز داره شرایطتون بهتر میشه

      واقعا تحسین میکنم به نشانه ها والهامات توجه کردین وقدم برداشتین

      امیدوارم در پناه خداوند ،قدرت جهانیان به همه خواسته هاتون برسید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    Fatima گفته:
    مدت عضویت: 1122 روز

    به نام خدا

    ردپای 87

    سلام استاد عزیز و دوستان خوبم

    یکی از قشنگی های زندگی برای من همزمانی هایی که رخ میده ،مثلا امروز !

    یه موضوعی تو مهمونی باز شد راجب مسائل اقتصادی، که خوب میتونید تصور کنید چطور پیش رفت

    همیشه دو گروه آدم میاد وسط ،یه سری که احساس می‌کن الان همین که هست کافیه و اگه یکم بیشتر بخوای تو زیاده خواهی و ناشکر!

    یه سری هم هستند که آرزوهای بزرگ در سر دارند اما همه چی با وضع الان می‌سنجند

    مثلا اگه 10 میلیون حقوق داره ،دودوتا چهارتا میکنه که 30 سال دیگه اگه هیچی نخوره یه خونه ای چیزی میتونه بخره!

    و به اصطلاح اون دسته دیگه رو گنجشک روزی خطاب میکنن

    ته این بحث یه سری ناسزا هم رد بدل میشه که تقصیر فلانی و …

    حالا همزمانی کجا بود؟هر دو این دسته دارن تحمل میکنن !

    دسته اول راضی به اندک و بدون آرزو، آنقدر تحمل کردن و حالا به خاطر والدین ،اعتقادات و… پذیرفتن ،همین که هست !و آنقدر این تحمل انجام دادن که واقعیت زندگیشون تبدیل شده !

    دسته دوم دارن شرایط رو تحمل میکنن !شاید خیلی تلاش کردن شاید خیلی خودشون به آب و آتیش زدن و خب حق دارن با یه لیوان آب نمیشه یه باغ رو سیراب کرد

    پس شرایط میپذیرن و اون خشم نشدن ها و نرسیدن هارو جور دیگه بیرون میریزن

    راستش امشب فهمیدم دلم نمیخواد جزو هیچ کدوم از این دسته ها باشم

    خروج از مرحله تحمل برای استاد در داستان مایک ،نپذیرفتن و درخواست متفاوت دادن و همچنین حمله به باور اشتباه ساخته شده اون دکتر،در ذهنش بود

    خروج ما از این مرحله تحمل فقر یا نادیده گرفتن رویاها و حتی آشتی با ثروت چیه؟

    راستش خیلی جواب محکمی براش ندارم ،تصورم یا بهتر بگم با توجه به دانش و درک اندکم از حرفای استاد ،اینکه

    شاید اول باید به یاد بیاریم کی هستیم؟اگه منِ نوعی اشرف مخلوقاتم آیا این زندگی اشرف مخلوقاته؟

    آیا خدا این همه قانون و نعمت بیشمار گذاشته که من بترسم بیشتر بخوام یا حس کنم دستم نمیرسه

    درکم اینکه که تلاش بیشتر قرار نیس نتیجه خاصی بده،تلاش باید باشه ها ،اما بیشتر از اون قرار نیس تورو سوار بوگاتی کنه

    شاید باید برسیم سراغ باور هامون

    مثلا امشب آقای به اصطلاح قانع داستان ما برگشت گفت ،اگه ده تا خدا هم داشتیم نمیتونست خواسته های تورو جواب بده

    اونجا شاخک هام حسااابی تیز شد !چقدددددر خدارو کوچیک دیده که این حرف تونسته بزنه؟

    یا اون یکی آقای بلندپرواز از دید جمع برگشت گفت این چه خدایی که من بپرستم ولی نتونه فلان خواسته منو برآورده کنه

    بازم شاخکام تیز شد!تو دیگه چقدر خدارو ناتوان دیدی که حس کردی صدای تورو نمیشنوه !ولی یک لحظه هم به این فکر نکردی شاید مشکل از منه

    مادر جمع آمد وسط و گفت امروز دعا کردم که فلان و….

    دعاهاش رو قبلا شنیدم ، معمولا سعی میکنه سوزناک تر و … باشه چون حس میکنه خدا پارتی بازی میکنه این خواسته میزاره تو اولویت

    همه افراد اون جمع و به یقین 80 درصد آدم های دیگه ،همین جنس باورهای اشتباه راجب خدای عادل ما دارند

    تازه میتونم متوجه بشم وقتی از توحید حرف می‌زنیم یعنی چی وقتی از تاثیر باور ها حرف می‌زنیم یعنی چی

    استاد با این موضوع ذهن منو هوشیار کرد که اهاااای حواست هست؟داری صبر میکنی یا تحمل

    البته که من نسیان بودن انسان رو هر روز در برنامم دارم :)ولی یادآوری و تکرارش کمک میکنه هوشیار به رفتار ها و باورهام زندگی کنم

    حقا که استادی برازنده شماست !

    ممنونم ازتون

    درپناه خدا باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  8. -
    نیلوفر امتحانی گفته:
    مدت عضویت: 1002 روز

    خدایا شکرت

    ممنون از آگاهی این فایل واقعا عالی بود.

    من هم همین تجربه رو داشتم. پسر نوزادم تا صبح گریه می کرد من و مامانم کاملا بی خواب و مریض شده بودیم و خیلی روزای سختی بود. دقیقا مثل شما من هم وقتی به پزشک مراجعه کردم یه خنده کرد و گفت نکنه فک کردی مادر شدن به همین سادگی بچه بزرگ میشه و می خوابه و بیدار میشه؟ کلی هم بهم خندید. بعد از دو ماه گفتم این که نمیشه اصلا اگر دل درد داره می برمش پیش بهترین دکتر فوق تخصص کودک تا بلاخره این دل درد خوب بشه. باورتون نمیشه.

    دکتر که خدا ایشالله خیر و سر ریز کنه تو زندگیش گفت چقدر پسرت صبوره با این پوست خشکش الان آرومه. باید با یه کرم مخصوص چربش کنی. و از همون شب از همون شب پسر من خوابید. خدا میدونه چقدر به همه کسایی که بچه دارن این تجربه رو گفتم که دنبال راه حل باشید و نزارید که بچه الکی زجر بکشه از دکترای مختلفی سوال کنید.

    ممنون با این فایل این خاطره و درس یاد آوری شد برام.

    الهی شکرت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  9. -
    طاهره گفته:
    مدت عضویت: 1107 روز

    به نام خدای رحمان و عزیز و رحیم

    ایاک نعبد و ایاک نستعین

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته نازنین

    میزان تحمل من چقدره؟

    متاسفانه خیلی! تا حالا خیلی بوده.

    چه بسیار رفتار بد و غیرمنصفانه اطرافیان رو تحمل کردم.

    چقدر زورگویی های رئیسم رو در محل کار تحمل کردم. به اجبار ما رو گاهی تا شب اضافه کار نگه می داشت و اغلب همکاران با زبون‌بازی یا دعوا و هر روش دیگه ای مخالفت خودشون رو اعلام می کردند و نمی موندند. ولی من جرئت نداشتم حرفی بزنم.‌ تحمل می کردم.

    بارها در تاکسی های اینترنتی صدای موزیک مورد علاقه راننده رو تحمل کردم و به خاطر بلند بودن صدای موزیک ماشین نتونستم صدای هندزفری خودم رو بشنوم ولی نحمل کردم‌.

    سختی ها رو در رندگیم تحمل کردم و فکر نکردم که مدار آسونی هم هست‌

    تغییر و رشد و اتفاقات خوب از جایی شروع می شه که من ناخواسته ها رو تحمل نکنم.

    خدایا هزاران بار شکرت.‌ توان مضاعف به من بده. قدرت حل مسائلم رو به من مرحمت کن. آمین.

    استاد، استاد بی نهایت ازتون سپاسگزارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  10. -
    اعظم بابازاده گفته:
    مدت عضویت: 1323 روز

    سلام به استاد عزیزم خانم شایسته جان و همه دوستان هم فرکانس در این سرزمین مهربانی

    چقدر حرفاتون باعث شد دوسال از زندگیم که خیلی هم ازش نمیگذره برام مرورشه

    نمیدونم چیشد که یهو تصمیم گرفتم بیام و بنویسم

    از تحمل هایی که نباید میکردم و کردم

    حدود دوسالی از زندگیم خیلی خیلی مشرک شده بودم ، منی که قبل از اون حالم با خودم و با وجود تمام مسائل زندگیم خیلی خوب بود

    یه تجربه هایی داشتم که مصداق کامل قوانین جهان هستی بود یعنی خیلی واضح بود

    اگه کسی رو بخاطر کاری سرزنش کردم یا قضاوت کردم در جایگاهش قرار گرفتم

    اگه به جای خدا به مخلوق خدا پناه بردم نتیجه اش رو با محدودیت با ترس با مدام در حال اضطرار بودن دیدم لمس کردم و چشیدم

    استاد من زندگی و رابطه ای رو تجربه کردم که هر لحظه ش ترس بود و ترس بود و ترس

    اون لحظات جهنمی رو به امید بهشتی که شیطان برام زینت داده بود تحمل میکردم

    لحظات جهنمیم توام بود با تحقیر شدن ، توهین های پیاپی، ترس از تنهایی ، ترس از حرف مردم ، بیداری های اجباری ، خوابهای به اجبار قرص ، ترس از بی پولی ، سر و صورت همیشه کبود ، انگشت های همیشه پیچانده شده ، روزگار خوش دروغین به بقیه نشون دادن ، از دست دادن تمام زندگیت خونه و ماشین ، مبتلا شدن به مریضی های فشار خون بالا ، دیابت نوع دو کبد چرب و تپش قلب شدید و و بدهکار شدن به مردم و عدم جوابدهی بخاطر ترس از یه آدمی که قبل از اینها فکر میکردم باهاش از بند مشکلات قبلیم خلاص میشم (همون بت درست کردن و شرک ورزیدن)

    حتی نمیتونستم احساساتم رو با بچه هام در میون بزارم ، ببوسمشون

    استاد جانم من خدارو فراموش کرده بودم من تحمل میکردم بخاطر دلایل واهی و مسخره

    اما یجا بریدم و گفتم خدایا دستمو بگیر و از این منجلاب بکشم بیرون (همون داستان معرف موسی که خدایا من بهر خیری که از تو بهم برسه فقیرم)

    از اونجایی که قبل از این رابطه یوقتایی بوسیله قرآن خوندن سعی میکردم با خدا ارتباط بگیرم یادمه قرآن و باز کردم و صفحه اول سوره توبه اومد

    گفتم استغفرالله ربی و اتوب علیه

    میخوندم و گریه میکردم مگه میتونستم گریه نکنم

    به بچه هام میگفتم خدا داره باهام حرف میزنه خدا صدامو میشنوه الان اشکام همینطور داره سرازیر میشه بخاطر سریع الجواب بودن خدای مهربونم

    قرآن بستم و تصمیم گرفتم و دوباره بازش کردم

    واااای یعنی گریه من مگه بند میومد دقیق یادم نیست کدوم صفحه یا سوره بود اما مضمونش این بود که اگر چه انسان عجول آفریده شده اما عجله نکن و این کار شدنیه

    به خداوندی خودش بعد از اون با و جود تمام ترس هایی که داشتم قدم برداشتم تونستم به خودم احساس ارزشمندی بدم و از اون رابطه سمی و داغون خودمو بکشم بیرون

    یادمه یکی از اون لحظاتی که ترس شدید بهم غلبه کرده بود تو خواب و بیداری صدایی به زبان عربی که میگفت هل من ناصر ینصرنی؟ کیست مرا یاری کند توی تمام وجودم می پیچید و من اون لحظه آروم شدم

    و بعد اون همه از دست دادن ها، از دست دادن ماشین و لوازم خونه و سلامتی و دوستان و ارتباطاتم ، از دست دادن اعتماد به نفسم ، از دست دادن اعتبارم ، از دست دادن احساساتم

    تونستم قبل از اینکه فرصت رو از دست بدم و از این دنیا برم خودم رو بکشم بیرون از اون رابطه سمی و برگردم به مسیر خود شناسی که استمرار در مسیر میرسی به خداشناسی چون ما و خدا یکی هستیم و این یکی از شکر گزاریهای همیشگیمه که خدایا شکرت که امروز هم بهم فرصت زندگی دادی

    حالا بعد گذشت یک سال و خورده ای خیلی حال و روزم بهتره خیلی رابطه بهتری با بچه هام دارم میتونم به راحتی بچه هام بغل کنم بدون اینکه مواخذه بشم و این واسه من بزرگترین زجری بود که داشتم تحمل میکردم چون باور کرده بودم زندگیه من همینه دیگه

    و الان که کار کردن رو خودم شده الویت واسم همش میگم خدایا کاش زودتر صدات میکردم کاش زودتر قبل از اینکه اونقدر سلامتیم رو از دست بدم نمی پذیرفتم که این تقدیره منه دیگه زندگیمه و من که نمیتونم برگردم ، مردم چی میگن

    چون بارها بهم میگفت تا آخر عمرت زندگیت همینه و باید تحمل کنی و این جمله تو سلول به سلول وجودم جا گرفته بود

    ولی روزی که از خدا خواستم منو نجات بده که دمش گرم نجاتم داد ، با توجه به آموزه های شما استاد بزرگوار که همیشه میگید مهم نیست تا کجا اشتباه رفتی وقتی فرکانست رو تغییر میدی خداوند هدایتش رو سریع و واضح بهت میگه

    و بعد از اون دیگه مشکلات عجیب و غریب برام رخ نداد چون دارم هر روز آموزش های شما استاد عزیزم رو سر لوحه زندگیم قرار میدم

    یه ورودی مالی دارم که خدا واسم درست کرد که بی نیاز از هر کسی باشم و فقط خودش میتونست همه چیز رو در زمان مناسبش برام ردیف کنه من عاشق این خدایی هستم که اینقدر غفور و رحیمه

    درسته هنوز تو یه اتاق و آشپزخانه مجزا تو خونه پدرم زندگی میکنم ولی خیلی خیلی شرایط بهتری دارم استقلال مالی، آزادی اندیشه ، آزادی پوشش ، آزادی رفتار ، آزادی و آزادی که چقدر برام با ارزشه چقدر برام زیباست و هر چیزی که آزادیم رو ازم بگیره نمی پذیرمش و ازش عبور خواهم کرد

    لوازم زندگیم رو تا حدود مناسبی تونستم بخرم

    از اونجایی که از شما یاد گرفتم نسیه و قسطی و قرضی چیزی رو نخرم درصدد این شدم که از این روش چیزی رو تهیه نکنم که بخاطر همین و همینطور در حال پرداخت بدهی های گذشته هستم روند خرید نقدیم یکمی کنده ولی چون در حال حرکت رو به جلو بصورت پیوسته هستم مطمئنم که خیلی زود این روند ریتم تندتر و بزرگتری خواهد گرفت

    از فایلهای توحید عملی تون اگه بگم ، تو فایل توحید عملی 7 گفتید ما هر چی میخوریم از توحیده

    توحید یعنی یکتا پرستی توحید یعنی فقط یه عشقه خالص به معبود که میتونه تو رو به حرکت به سمت اهدافت واداره وگرنه عشق بخدا تو قلب هامون نباشه چیزی جز ترس ، غم ، وابستگی و از این چیزا نداره که اینا هم همه مانع رسیدن ما به خواسته هامونه که رسیدن به خواسته ها در مسیر درست، ما رو به اصل مون نزدیک و نزدیکتر میکنه

    و در پایان بگم که این مدت نتونستم کامنت بزارم روی فایل های استاد عزیزم ،چون تمرکزم رو دوره ارزشمند قانون سلامتیه که حدود یک ماهه شروع کردم که نتایجش واسم خواب راحت شبانه ، هوشیاری بالا در طی روز، 7 کیلو کاهش وزن براحتی ، پوست شفاف و روشن ، پیاده روی که نمیتونستم اصلا راه برم از بس نفس نفس میزدم ،

    بالخره بعد ازسه چهار سال پریودی های شدید دو هفته ای و استراحتی کوتاه و دوباره آغاز این پریودی های شدید دیوانه کننده ، رسید به یک هفته و فقط چهار روز اول شدید بود ، منی که همیشه مسئله درد شدید معده رو داشتم که این اواخر شدیدتر شده بود ، برطرف شدن درد معده و و و نتایج برای یک ماه بی نظیره

    توصیه من به کسانی که دوره ارزشمند قانون سلامتی شامل حال شون میشه اینه که حتما این دوره رو تهیه کنید و به آگاهی های این دوره عمل کنید و خودتون رو از بدنه جامعه جدا کنید و بشید جزو خاص نه عامه مردم، این دوره بسیار بسیار تمرکزتون رو برای انجام کارها میبره بالا و وقت و انرژی مضاعفی رو براتون به ارمغان خواهد آورد

    یادمون باشه همیشه در هر لحظه از خدا هدایت بطلبیم و بهش عمل کنیم تا از مسیر منحرف نشیم و همیشه در مسیر بمونیم تا جزو لا خوف علیهم و لا هم یحزنونش باشیم

    امید به دیدار و در آغوش کشیدنتون دارم البته که یه شب خواب دیدم با شما دو عزیز کلی حرف میزدیم و خانم شایسته عزیز رو کلی در آغوش گرفتم به امید رسیدن چنین روزی

    خدا نگهدارتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای: