اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من با دیدن این فایل متوجه شدم که سالهاست دارم یه کمبود را تحمل میکنم و با اینکه واقعآ زجر آوره پذیرفتنش و اون کمبود مسائل عاطفی هست.
از دیشب دارم بهش فکر میکنم و میگم چرا چند ساله این موضوع را پذیرفته ام ،با اینکه من ازدواج کرده بودم ولی خودم را لایق اینکه همه ی چیزهایی که دوست دارم در مورد مسائل عاطفی اتفاق بیفته ،نمی دونستم.
فکر میکردم و هنوز هم فکر میکنم که نمیشه که همه چیزهایی که میخوای برات انجام بشه و همه چیز همیشه راضیه راضی باشی!
به خاطر همین باور ، افرادی که تو زندگیم اومدند و رفتند و حتی همین فردی که الان توی رابطه ی عاطفی هستم باهاش ، هم فردی هست که اصلآ رومانتیک نیست و مهر و دوست داشتنش را باید از روی رفتارها و کارهاش بفهمم.
من متآسفانه سالهاست که دارم این رنج را تحمل میکنم و نیاز عاطفی خودم را خودم یا با ارتباطهای کوتاه رفع میکنم ، یا خودم را مجبور میکنم که اون رابطه ی عاطفی یک طرفه که من را راضی نمی کنه را بپذیرم.
من توی رابطه ی عاطفی حتی اگه خودم میل نداشته باشم ،اما طرف مقابلم میل داشته باشه ،برای اینکه دوست داشته بشم ، خودم را موظف میدونم که اونو راضی کنم.
همه ی اینها از خانواده ی من و رفتار پدر من سرچشمه میگیره ،
پدر و مادر من سالها پیش از هم جدا شدند و چون اون زمان ،مادر من نمی تونست کمبود عاطفی را علت جدایی بگه به مردم ، چیزهای دیگه ای که فقط بهونه بودند عنوان کرد و از نظر همه مقصر شناخته شد.
من الان با رفتار پدرم و صحبت های زن پدرم متوجه شدم که موضوع چی بوده و متوجه شدم که چرا من پذیرفتم که عمری با کمبود عاطفی زندگی کنم.
چون از همه شنیده ام همه ی مردها اینجوری اند و مادر من و من بیش از اندازه احساساتی و رومانتیک هستیم و باید خاموش بمونیم.
اما از دیشب که این فایل را دیدم ، دیگه نمی خوام این رنج را تحمل کنم.
دیگه نمیخوام قربانی باشم
نمی خوام دوری و فاصله و کمبود عاطفی را توی رابطه تحمل کنم.
من خلق کردم این زندگی را.
امروز میفهمم که چطور شد و با چه باورهایی خلق کردم.
حالا خودم میخوام ترمیم کنم این قسمت از زندگیمو.
خداوند هیچ کمبودی را در جهان برای ما انسانها به عنوان واقعیت نداشته و نگفته که این کمبود را باید تحمل کنید.
من امروز میخوام با منطق های دیگه ای با باورهای قشنگ ذهنم را تغذیه کنم.
من لایق این هستم که زندگی پر از عشق و عاطفه و مهر و ثروت و آرامش را همزمان تجربه کنم.
این باور که تو مغز من کردند که :« نمیشه هر چی که میخوای برات فراهم باشه»یا « هیچ وقت توی زندگی زناشویی همه چیز نمی شه با هم باشه»یا « مردها همشون مثل هم هستند،ذاتآ بی عاطفه و سفت و سخت هستند» فقط واقعیت های انسانهای اطراف من بوده.
من می خوام این منطق ها را جایگزین کنم که
*خداوند هیچ انسانی را شبیه انسان دیگه ای از هر لحاظ خلق نکرده و خودت میبینی که آدمها در همه چیز با هم متفاوت هستند
ما مردهایی را میبینیم که فوق العاده عاشق پیشه اند و تا سالهای سال پر از مهر و عاطفه هستند نسبت به همسر و فرزندانشون
مگه ندیدی که شوهر خاله کوچیکه با اینکه بچه هاشون بزرگ شدند ولی هنوز نگاههای عاشقانه به همسرش داره هنوز کنارش میشینه ،دست میندازه دور گردنش و عاشقانه باهاش حرف میزنه؟
پی هیچ ذاتی برای هیچ انسانی نیست.
و من لیاقت دارم مردی مکمل من را خداوند در زندگی من قرار بده.چون من دیگه نمی پذیرم این کمبود عاطفه را.
* هر آنچه من علاقه دارم و نیاز دارم ،خداوند دروجود من قرار داده و متقابلآ همان طور که در قرآن گفته ما جفت جفت آفریدیم ، پس برای من هم جفت آفریده .
از وقتی که من درخواست کنم رابطه ای را میخوام که جفتم از هر نظر مکمل من باشه ، کنار هم زندگی عاشقانه ای را تا سالهای سال داشته باشیم مثل استاد عباسمنش و مریم جان ، خداوندم با کمال میل برام چنین رابطه ای را فراهم میکنه.
*من مجبور نیستم به تحمل هیچ رنجی، پس من نمی پذیرم ،هیچ رنج دیگه را از امروز.
من لایقم که بچشم لذت تشکیل یک خانواده ی پر از عشق و احساسات قشنگ و خاطرات زیبا را تا آخر عمرم.
*هیچ محدودیتی نیست ، همه چیز فراوان در جهان هست «عشق شرطی نیست ، تاریخ انقضا نداره»
وجود من ارزشمنده
وجود من دوست داشتنیه
وجود من قابل ستودن و احترامه
وجود من لایقه دوست داشته شدن بدون قید و شرطه
*من میخوام فردی را خداوند وارد زندگی ام کند که مثل استاد که توی دوره ی عشق و مودت میگفت بدون اینکه من بخوام ازش ،بدون اینکه من بگم که چجوری دوست دارم باشی ،به چی علاقه دارم ، خودش همون که همیشه میخواستم باشه و همه ی رفتارها و حرفها و احترامها و عشق ورزیها ،دونه به دونه همون جور که من همیشه میخواستم باشه.
من لایق چنین زندگی هستم چون من انسانم ، من سالم زندگی میکنم و پاک هستم چون من یک زن واقعی هستم با تمام ظرافت ها و احساسات زنانه و
*چه جاهایی در زندگی خود، شرایط نادلخواه را پذیرفتید و تحمل کردید؟
وقتی به این سوال فکر کردم دیدم خیلی جاها زندگیم این الگو تکرار شده…
مثل:
نوجوانی
ازدواج
بچه داری
به جای تغییر شرایط تحمل کردم چون کارایی که میکردم مواردی بود از خانواده و دوست و آشنا دیده بودم و شنیده بودم و فکر میکردم همینه برای همه اینجوریه
زندگی همینه و تغییری نداره
*چه باورهایی باعث شد تا آن شرایط نادلخواه را تحمل کنید؟
دیده ها و شنیده هام از خانواده دوست و آشنا و باور به اینکه نمیشه شرایط تغییر داد من کی باشم شرایط عوض کنم تا بوده همین بوده تا هست همین هست زندگی یه رنج مطلقه و ما قربانی هستیم
*چه باورهایی را اگر تغییر میدادید، باعث میشد آن شرایط نادلخواه را نپذیرید و تحمل نکنید؟
باور به اینکه من خالق شرایطم هستم.
فارغ از دنیای بیرون حس و حال درونی من مهمه من میتونم با رعایت قانون و توجه به نعمات زندگیم کلی نعمت بیشتر وارد زندگیم کنم مهم منم مهم نگاه منه مهم دنیای درون منه
اگر من بتونم این باور رو ریشه ای حل کنم در درونم زندگی من بهشت میشود.
*وقتی دیگر آن شرایط نادلخواه را تحمل نکردید و «همین که هست» را نپذیرفتید، به چه راهکارهایی هدایت شدید و چه درهایی برای شما باز شد؟
مثلا راجب بارداری فرزند اولم من هر دو هفته یکبار چکاب میرفتم و کلی دکتر و سنو و آزمایش خیلی برام سخت بود کلی قرص ویتامین بخور و میدیدم همه دوستان و آشنایان هم همین کار رو میکنن منم پذیرفته بود این راهها درسته همینه
بارداری سخته مراقبت ویژه میخواد.
نباید تحرک داشته باشی دائم باید بخوری و بخوابی و از کارهای روزانه نباید انجام بدی باید استراحت کنی و یه زجر مطلقه
ولی یه روز که پای خاطرات مادر بزرگم نشستم دیدم ای دل غافل 9ماه زجر کشیدم من در صورتی همه چی طبیعی خودشرخ میداد اصلا نمیبایست من این همه تقلا کنم
وقتی به مادر بزرگم فکر میکردم و خاطراتش که توی خونه بدون حتی دکتر بالای سرش باشه زایمان میکرد البته طی 9ماه بارداری هم نه دکتر رفته بود و نه این همه سنو و آزمایش و هیچن مراقبت ویژه ای هم نکرده بود زندگی روزانه اش انجام میداد و خیلی آسون طبیعی و بعد موقع زایمان هم طبیعی توی خونه بدون هیچ مشکلی زایمان میکرد خیلی هم سالم و سرحال بود.
این الگو این دیده و شنیده منطق ذهن منم پر کرد که بابا چکار کردی با خودت از این راحتتر هم میشه آسون بگیر به خودت.
برای فرزند دومم اصلا این همه دکتر نرفتم 9ماه بارداری راحتتری رو سپری کردم و زایمان بهتر
* به چه شکل مسئلهای که سالها آن را تحمل میکردید، حل شد؟
و مسله من به این شکل حل شد با دیدن و شنیدن از افرادی که میشه و حل کردن مسائل آسونه فقط باید بهش فکر کرد و الگو دید و باور کرد من با باور کردن تجربه مادر بزرگم از زندگیش
بارداری دومم 9ماه صبر کردم با لذت و کارها هم برایم آسانتر و لذتبخش تر پیش رفت درصورتی من 9ماه بارداری دختر اولم زجر کشیدم و تحمل کردم و استرس دیدم و بسیار سخت و رنج آور شد این 9ماه و این نتیجه تحمل کردن بخاطر اینکه پذیرفته بودم همینه و غیر از این نیست.
و این فایل و خاطره خیلی زنگها و در وجودم به صدا درآورده
که میشه درستش کرد چرا اینجا و اینجا داری تحمل میکنی
چرا تغییرش نمیدی
با تکرار الگوهای خوب
و با تکرار باورهای خوب
و با منطقی کردن ذهنت
چرا جلوی این همه تحمل رو نمیگیری با برداشتن ترمزهات
آیاکافی نیست تا همین الان
آیا میخوای به تحمل کردن ادامه بدی
و زمانی رو که خدا بهت داده رو با تحمل خراب کنی و با این کارت هم در این دنیا در جهنم زندگی میکنی و هم در سرای آخرت در جهنم جاویدانی
حالا خودت انتخاب کن چکار میخوای بکنی فرشته!؟؟؟؟!!!
باصبر و امید و عمل کردن درستش کن ادامه بده تو میتونی از پیشش بربیایی….
از خدا کمک بگیر
روی نیرویی دانا و توانا و بینا حساب کن که هر لحظه داره تورو هدایت میکنه
ندای امیدبخش خدارو بشنو که در هر لحظه میگه فرشته مگه تو خالق شرایط نیستی هر جور دوست داری خلقش کن.
ممنونم از استاد عزیزم بات این همه آموزه عالی خیلی تحسینتون میکنم.
از موقعه ای که بیاد دارم،تو خانواده به دختر صبور معروف بودم
دختری که تو سن 14 سالگی ازدواج کرد
سال اول زندگی مشترک سرایدار خانومی شد که حتی بچه های خودش نمیتونستن تحملش کنن
امامن صبر کردم!
چرا میگم صبر
چون حالم خوب بود
مهاجرت کرده بودیم به شهر،که یکی از آرزوهای بچگیم بود
هر روز تجربه های جدید
هر روز آدمهای جدید
و اونقدر اون خانوم به من اعتماد کرده بود که تمام زندگیش و حساب و کتابش دست من بود
بخاطر همین هر موقع که فشار روحی بهم وارد میشد
میگفتم نمیخاد همینطور بمونه که
ما یکی دوسال اینجاییم و بعدش همه چی درست میشه
و واقعا همسرمم تمام تلاشش رو میکرد
تا اینکه همسرم بعد شیش ماه که مغازه برادرش کارگر بود،تونست برا خودش مستقل مغازه اجاره کنه
و بعد از دقیقا 2 سال که اونجا بودیم
یه خونه دوخواب نو ساز رو تونستیم اجاره کنیم
اونجا بود که من تونستم صبر کنم!!!
اما خیلی جاها به خیال اینکه دارم صبر میکنم،با توضیحات شما متوجه شدم که شرایط رو تحمل میکردم
بعد از اون خونه دوخواب کلید نخوره،که یکسال اونجا بودیم،بنا به شرایطی الان تو خونه ای هستم که 7 ساله اینجا مستاجریم
هر موقع که تاریخ تمدید میرسه
من به همسرم میگم بیا از اینجا بریم
اما همسرم با این حرفها که صاحب خونمون مرد خوبیه،خونه نزدیک مغازس،اگه از اینجا بلند شی جای بدتر گیرت میاد با اجاره زیادتر،تو توی جامعه نیسی از قیمت ها خبر نداری و….
اینجا رو تمدید میکنه
ومن به هوایی که دارم صبر میکنم
با ترس قبول میکردم و میگفتم
همینه دیگه چاره ای نیس
در صورتی که من خودمو لایق یه خونه بهتر نمیدونستم
بخاطر ترسهای مسخره خودمو از تجربه داشتن یه خونه با امکانات محروم میکردم
من به قدرت خداوند ایمان نداشتم
من مشرک بودم
.
.
واقعا سپاسگزار خداوند هستم برای حیاط بزرگی که دارم
بخاطر همسایه های خوبی که دارم
بخاطر ساختمون ساکت و آرومی که دارم
بخاطر محله امنی که زندگی میکنم
بخاطر نزدیک بودنم به مغازه همسرم
اما من سقف آرزوهام بزرگتر از اینه
من میخام با ترسم روبرو بشم،و مطمئن هستم خداوند پاداش بزرگی بهم میده
اگه این شرایط خوبیه،میتونه بهتر از این بشه
اگه تونستم بدون دونستن قانون خونه دو خوابه رو بدست بیارم
الان که از قانون آگاهم با الگوهایی که توی همین سایت میببنم و میخونم
به نام بکتای مهربانیها و زیبایی ها، او که تو را ساده میکند برای زیباییها و لمس و تجربه بهترینها
الهی شکرتتتتتت
سلام به استاد بزرگوار و آگاهم
سلام به مریم شایسته به حق شایسته
و سلام به دوستان هم مسیرم در این سایت الهی
هر دم از ابن باغ بری میرسد، تازه تر از تازه تری می رسد
استاد ما چی بگبم از بس شما میتقیم میزنید به وسط خال و دست میزارید همونجایی که باید، همون زخم ها، همون ضعف ها، همون پاشنه های آشیلی که سالها باعث شد فقط بپذیریم، دم نزنیم و تازه فکر کنیم خیلی هم انسان خوب و قانعی هستیم
شما دست میذارید روی همون عدم اعتماد به نفسی که سالها باعث میشد حرف نزنیم، درخواست نکنیم تا زن قانع و زن زندگی باشیم و همه ازمون تعریف و تمجید کنند مخصوصا منی که از یه شهر با یه فرهنگ متفاوت، رفته بودم به یه شهر دیگه با یه فرهنگ کاملا متفاوت دیگه و فقط کارم این بود که بپذیرم، تحمل کنم، بقیه رو راضی کنم و راضی نگه دارم تا همه بگن ای ولا، بابا ما فکر نمیکردیم زن غریبه و از یه شهر دیگه، اینقدر میتونه خوب باشه!؟!؟!
یعنی قضیه من، قضیه همون ضرب المثل بود که میگفت: داخلم خودمو کشته و بیرونم بقیه رو
من نمیخوام کالبد شکافی کنم یابهای قبلمو
یعنی آگاهانه نمیخوام بهشون فکر کنم تما دویت دارم بگم که من با پذیرفتن اینکه میتونم یه فرد دیگه با یه تجربه دیگه بسم، الان در چه حالی هستم
استادم و دوستان نازنینم، سربال زندگی در بهشت اونقدر در وجود من تغییر ایجاد کرد که خدا میدونه من بعد از این سریال، چقققققدددددررررر تجربه های ناب و لذت بخش داشتم
به یه باغی هدایت شدم ( همسرم خرید که همه لذت میبرن از ابن باغ) و تجربه هایی داشتم که وقتی رخ میداد همش میگفتم و میگم دقیقا مثل زندگی استادم در پرادایس
الان در این لحظه در سفرم، شمال رویایی، روستای جواهر ده، و فقط خدا میدونه ابنجا چقدر زیباست و چه حس و حالی داره، چه آرامشی
همون مه پرادایس الان دقیقا تا جلو صورتم اومده
همون اسلایدینگ درهای پرادایس که ویو فوق رویایی داره، همون خونه چوبی همون وبو ها و ساید زیباتر رو الان دقیقا در همین لحظه با سه تا همسفر عالی و هم مدار و خوش سفر، دارم تجربه میکنم و این کی اتفاق افتاد؟؟ اقاا چی سد که من بعد یالها، الان دو یال متوالی هست که به چنین سفرایی هدایت میشم؟؟؟
از وقتی که خواستم دیگه تحمل نکنم، از وقتی دیگه فهمیدم که نباید شرایط فعلی رو بپذیرم و باید خوایته داشته باشم، هر چه بیشتر بهتر
(الان صدای پرنده ها داره دبوانم میکنه)
از وقتی فهمیدم ولی هنوز کامل در وجودم نرفته که باید از ندا بخوام، بیشتر و بیشتر بخوام و خداوند با مناعت طبع، با روی باز و با عشق میگه چشششششم، شما جون بخاه، سفر شمال که جای خود داره، من به زیباترین و رویایی ترین مکان ها در کل دنیاااااااا هدایتت میکنم، تو فقط ایمان داشته باش و بدون شک، بدون تردید و رها، فقط بخواه و حال خودتو خوب نگه دار
ایمانتو حفظ کن و بلکه بیشترش کن و اونوقت هست که بهشت رو میندازم زیر پاهات و تو فقط ساده یاده عشق کن و لذت ببر
همین خدا داره چنان رابطه من و همسر نازنین و مهربونم رو خوب و رویایی میکنه که هر بار بهش زنگ میزنم یا پبام میدم فقط میگه: همیشه خوش باشی، خیلی بهت خوش بگذره و من با عشق، یپاسگذاری میکنم و از درونم از خدای خودم بارها و بارها یپاسگذارم که چنین تجربه های نابی رو برام رقم زده و قطعا زیباترش رو هم رفم میزنه
اونقدر حالم خوب بود که فقط خواستم بنویسم
اصلا آیدیا نداشتم اما سروع کردم و فقط کلماتی که اومد رو نوشتم، حتی همین جمله
الهی هزاران بار یپاس
خدا اگر تو رو نپرستم و بنده و تسلیم تو نباشم، نا سپاس ترینم
خدایا شکرت که حالم با تو عالیه
الهی سکرت که بهتر از قبل میشناسمت و تو و من فقط دوستیم، دوستایی که فقط به هم عشق میدن و کارشون فقط حال همدیگه رو خوب کردنه
دوستی تو ابدیه
اگر فقط تو باشی، دیگه هیچ کمبودی ندارم، تنهایی با تو، عمق عشقه
الهی ممنونتم، ساده، به همین سادگی….
عاشق همه شما عزیزانم هستم
از کامنتاتون کلی عشق و حال عالی و درس یاد میگیرم و بهتربنها رو برای هممون در این مسیر سراسر زیبایی آرزومندم
پنجشنبه عصر ساعت 5 و 12 دقیقه، تراس با ویو ابدی روستای جواهر ده
دقت ک میکنم میبینم تمام عمرم داشتم تحمل میکردم ولی این تحمل کردن توی ی جعبه ی زیبا و گول زننده ب نام صبر پنهان بود
ب خیال خودم و البته ب گفته ی دیگران من خیلی ادم صبور و بسازی هستم
اهل زندگی و شوهر و بچه ام
برا همینه که اینهمه تک و تنها تو غربت سالهاست دارم زندگی میکنم و کسی از خانواده ام از پستی و بلندی زندگی من خبری نداره
بابت صبور بودنم افتخار میکردم
ولی ی حس درونی نارضایتی، خستگی، استیصال و قربانی بودن ب دوش میکشیدم
از همون دوران ابتدایی، تبعیض معلم تحمل میکردم ( کلاس چهارم)
دخترای همسایمون که تو همون سن بچگی بسیار حسود و خبیث بودن تحمل میکردم وگرنه تنها میشدم
درحالیکه خواهر کوچیکم هیچی حسابشون نمیکرد تو همون بچگی
بیپولی باید تحمل میکرد
محدودیت های شدید خانواده
اینکه عمو و عمه برای رفت و امد و لباسمون تعیین تکلیف میکردن و انگار وحی منزل بود و مادرم سکوت میکرد و پدرم هم تایید میکرد و باید تحمل میکردم
شرایط سخت بعد از ازدواج و تحقیر و توهین ها رو با نام صبر تحمل میکردم
دستمزد پایین و گاها فعالیتهای بدون مزد با نام رفاقتی برای محل کارم ب خودم تحمیل میکردم
و جرات درخواست مزد بابت حق داوری یا تعیین سطح نمیکردم
بدقلقی بچه رو باید تحمل میکردم چون میگفتن تو این سن بچه ها اینطورین ( بجای اینکه دنبال راه حل باشم)
بی مسئولیتی پسرم توی انجام تکالیف باید تحمل میکردم
بی ملاحظه گی پدرشوهرم باید تحمل میکردم
بهم ریختگی خونه رو باید تحمل میکردم و اینکه همسرم ی پر تو خونه جابجا نمیکرد و فقط میریخت و می پاشید
بی پولی همسرم
اعتیادش باید تحمل میکردم
جون میکندم تا بدهی هایی رو ک بالا اورده بود و ی تنه پرداخت کنم و تحمل کنم چون روی برگشت خونه پدرم نداشتم
دوساله اکانت اپل ایدیم قفله و دوتا گوشیم از کار افتاده و باید تحمل کنم چون پول ندارم گوشی نو بخرم
باید تحمل کنم و برای گذلشتن ی پست اویزون همسرم بشم ک از سرکار بیاد و بتونم چند دقیقه از گوشیش استفاده کنم
دلم میخواد ابزار هنری با کیفیت بخرم ولی پولش ندارم
من تمام عمرم دارم بی پولی رو تحمل میکنم
تقسیموظایف نداریم و اگر همسرم و من تو ی ساعتی کار داشته باشیم من باید بچه ها رو نگه دارم و از کار و برنامه ام بزنم یا خرکش کنم با خودم ببرمشون
الان ک این چکاپها رو نوشتم دیدم ک اوضاع همچینم خوب نیست ( اولین بار که فایل گوش دادن فکر کردم اوضاعم خوبه ولی نه از بس تکرار شده انگار عادی شدن یا من بیعار شدم؟؟؟؟
نمیدونم)
اگر بیشتر فکر کنم بازم پیدا میکنم
ولی این رشته باید پاره بشه
خدا من ب اینجا هدایت کرد
برای من 5 سال طول کشید تا از مطالب سایت استفاده کنم با اینکه عضو بودم ولی درمدار استفاده نبودم
چه لذتی داره برای من کامنت گذاشتن روی هر فایلی که میبینم.این داستان تکامل ذهن و روح و روان منو زیر و رو کرده.
روی عملکرد من هم تاثیر عالی ای گذاشته.دیگه برای هیچ چیز عجله نمیکنم، اجازه میدم اتفاقات بیفته.
من به شدت انسان کمال گرایی بودم و همین باعث میشد صبرم خیلی کم باشه، اما خوشبختانه تحمل زیادی هم نداشتم.اما راه درست برخورد با مسائل رو هم نمیدونستم.خیلی نا آگاهانه و از روی تجربه های کوچک گذشته ام کم کم بعضی از مشکلات زندگیم رو برطرف کردم…
خدا رو شکر میکنم که همین روندی که داشتم و برخورد مناسب اما ناآگاهانه راجب مسائل مختلف زندگیم باعث شد در مداری قرار بگیرم که با استاد عباسمنش آشنا بشم.
حالا دیگه آگاهانه درباره ی هر موضوعی رفتار میکنم و این باعث شده روند رشد همه چیز توی زندگیم بهتر و بهتر بشه و آگاهانه تکامل رو در بخش های مختلف زندگیم اعمال میکنم.
من توی زندگیم چیزهای زیادی رو تحمل نکردم و صبر کردم تا تغییر بوجود بیاد و قدم برداشتم.
دوست دارم تیتر وار بنویسمشون چون در طول 10 سال گذشته ی زندگیم هرباری که به مشکلی برخوردم موفقیتهامو لیست کردم و به خودم یادآور شدم که تو میتونی.. چون قبلا هم تونستی این کارها رو انجام بدی.
1. یکی از مهمترین تغییرات من توی زندگیم تغییر شخصیتم از یک آدم افسرده و زیر سلطه ی خانواده از هر نظر به یک دختر قوی و مستقل از هر نظر بوده.
زمانی بود که من 10 تا پدر و مادر داشتم.یعنی به عنوان فرزند آخر یک خانواده ی پرجمعیت به جز پدر و مادرم خواهر و برادرهام هم برام تصمیم میگرفتن و من نمیتونستم کوچکترین حق انسانی ای رو به عنوان یک انسان مستقل داشته باشم.و این باعث شده بود هر تصمیمی هزاران بار تغییر کنه و تاثیر پذیری من از اطرافیانم خیلی زیاد بود.زندگی واقعا برام تلخ شده بود.
یک روز به خودم گفتم واقعا بسه این روند زشتی که هر کسی به خودش اجازه میده برای من تصمیم بگیره.
و شروع کردم به تصمیم گرفتن.اشتباه یا درست تصمیم میگرفتم و اجرا میکردم.وقتی تصمیم میگرفتم تا مرحله ی اجرا به هیچ کس خبر نمیدادم.اون تصمیم رو اجرا میکردم و بعد به خانواده میگفتم و اونها مجبور بودن باهاش کنار بیان.هرچند این موضوع جنجال هایی همراه داشت اما من درمقابل مخالفتهاشون تنها کاری که میکردم ی لبخند شیرینی بود از موفقیت خودم که تونسته بودم برای خودم تصمیم بگیرم و اجرا کنم. و این درحالیه که من در یک خانواده ی مذهبی و بسیار سختگیر بزرگ شدم.
2.تغییرات شخصیتم زیاد بود. بزرگترین موفقیتهامو در تغییراتی میدونم که یک عمر در وجودم ریشه کرده بود و باعث شده بود یک شخصیت ضعیف از من بوجود بیاد.
دومین تغییر این بود که آدمها به من بی احترامی میکردن.چون همه ی اینها از خانواده شروع شده بود. و من یاد گرفته بودم اجازه بدم دیگران به من بی احترامی کنن و من احساس دلشکستگی کنم و در تنهایی خودم گریه کنم.(همون احساس قربانی بودن)
زمانی بیشتر از هر وقت این روند اشتباه رو درک کردم که وارد رابطه ی عاطفی شدم.فهمیدم بیشتر از اون چیزی که خانواده و مردم دیگه به من بی احترامی کنن توی رابطه ی عاطفی دارم به شدت بی احترامی میبینم و من این موضوع رو سالهای سال تحمل کرده بودم.
و دوباره انقلابی درون من اتفاق افتاد. من شروع کردم به خودم احترام گذاشتم و هر بی احترامی ای رو سرسختانه سرکوب کردم. یک بار دیگه به خودم گفته بودم تحمل کردن دیگه بسه.
3.من به شدت دچار وابستگی بودم.اول به مادرم بعد به خانواده م و بعد به هر آدمی که بهم نزدیک میشد یا کوچکترین کاری برام انجام میداد.و من از این موضوع به شدت رنج میبردم و تحمل میکردم. و باز هم به خودم گفتم واقعا بسه. هر روز کارم گریه کردن شده بود چون وابستگی به جایی رسیده بود که میترسیدم مادرم رو از دست بدم.شبها مینشستم بالای سرش و گریه میکردم.چون تفاوت سنی من با مادرم اونقدر زیاده که هر کسی میدید فکر میکرد مادر بزرگمه.
ی روز با خودم گفتم حتی اگه مادرم به رحمت خدا بره من باید از الان این رو بعنوان یک واقعیت بپذیرم و باهاش حالم خوب باشه.چون پدر و مادر واسطه ای بودن که تو به این دنیا پا بگذاری.یک بار به دنیا اومدی و از این فرصتی که خدا بهت داده بجای گریه کردن لذت ببر. و تمام وابستگیهام بعد از اون دونه به دونه(و البته با صبر و گذروندن تکاملم)برطرف شد.
4.یکی دیگه از واقعیت های تلخ زندگیم که تحملش میکردم و جزو پنهان ترین زجرهای زندگیم بود اینکه از نزدیکترین کسان زندگیم تا دورترین ها از من سواستفاده میکردن. چون فرزند کوچک خانواده بودم همه بهم زور میگفتن و همه ی کارهاشون رو انجام میدادم. یک روز فهمیدم به اسم دوست داتن و دلسوزی و محبت خیلی داره سرم کلاه میره.متوجه شدم که در تمام سالهای زندگیم زجر بی نهایتی رو تحمل کرده بودم.چون مثلا خواهرم وانمود میکرد مریضه و من مجبور بودم همه ی کارهاشو انجام بدم.
یکروز به خودم این قول رو دادم و گفتم این کار تو یعنی دلسوزی و این دلسوزی تو تا ابد باعث میشه ازت سو استفاده بشه.و به خودم قول دادم حتی اگر بدترین حال رو داشته باشه خودش باید کارهاشو انجام بده.
برای تمام این تغییراتم دعواهای زیادی کردم، ولی همون داستان افسردگیه که یک مرحله و یک مدار بالاترش خشمه.من از مرحله ی افسردگی به مرحله ی خشم رسیده بودم و این خشم من در تک تک اشتباهاتم و تک تک زجرهایی که تحمل میکردم داشت کار خودش رو میکرد.
5.من در خانواده ای بزرگ شده بودم که هر روز صبح با دعواهای پدر و مادرم از خواب بیدار میشدم.تحمل این زجر بزرگ در کنار چیزهای دیگه من رو به افسردگی برده بود. اما با حل کردن مشکلات قبلی کم کم فهمیده بودم من خیلی چیزها رو میتونم تغییر بدم.حتی مجبور نیستم خانواده ای رو که توش بدنیا اومدم و بزرگ شدم فکر کنم محکومم تا توی این خانواده با این همه رنج و درگیری بمیرم. پس با وجود اینکه دختر مجرد بودم و جدا شدن از خانواده یک چیز غیر ممکنی بود خصوصا در فرهنگ ایرانی اما باز یک تصمیم بزرگی گرفتم و چون میدونستم خانواده م مخالفت میکنن وسایلمو بی خبر جمع کردم از خونه رفتم و در یک خوابگاه دخترانه آزاد ساکن شدم.بعد به خانواده خبر دادم که من دیگه توی خونه شما زندگی نخواهم کرد.و این بزرگترین و سختترین تصمیم زندگیم بود. و در کمال ناباوری اونها بجز پذیرفتن کار دیگه ای نتونستن انجام بدن.الان 3 سال هست که توی خوابگاه زندگی میکنم.
و خوشحالم.چون این کارم باعث شد در مداری قرار بگیرم که با استاد عباسمنش آشنا بشم.از طریق یک دوست توی خوابگاه.
من بخاطر تغییرات گذشته م با آموزش های استاد کمترین مقاومتی توی ذهنم نداشتم.فقط میدونستم که باید کلی باور رو توی خودم تغییر بدم تا نتیجه بگیرم.
اما حالا بعد از تمام تغییرات زندگیم بعد از آشنایی با استاد تغییراتم با سرعت بالاتری پیش رفت.چون حالا دیگه مطمئن بودم و الگو داشتم. حالا همه چیز توی زندگیم عالیه. روابطم با خانواده م که البته با تغییراتم باعث شدم الگوی اونها بشم و واقعا تغییرات بزرگی توی خانواده م بوجود آوردم. رابطه ی عاطفی خوب که البته بعد از آشنایی با استاد عباسمنش و استفاده از محصولات مختلف تونستم درباره ی رابطه ی عاطفی به ثبات برسم. درباره ی آرامشم که و سلامتیم که من بخاطر استرس های فراوان دچار تپش قلبهای شدیدی بودم که کوچکترین استرسی من رو تا حد بیهوشی میبرد.حتی خوردن قهوه باعث میشد تپش قلب خیلی شدیدی بگیرم برای همین هیچ وقت نمیتونستم از زندگیم لذت ببرم. اما بعد از آشنایی با استاد خیلی چیزها بدست آوردم و مهمترینش آرامشه..
7.حالا همه چیز خوبه اما میخام یک مورد رو اضافه کنم که بعد از آشنایی با استاد متوجه شدم که دارم تحملش میکنم، و البته هنوز هم بخاطر باورهای ریشه دار نادرست دارم تحملش میکنم و اون هم بی پولیه.
و این شرایط بهم خیلی فشار میاره و واقعا رنج میکشم. اما هر روز با خودم تکرار میکنم که ببین! تو توی مسیری… نا امید نشو… تغییرات زیادی توی باورهای ثروتت ایجاد شده و بخاطر همین هم همه ی کارهایی رو که دوست نداشتی انجامشون بدی رها کردی و در اوج تنهایی گفتی خدا هست اون کمکم میکنه، و شروع کردی رفتی سراغ کاری که بهش همیشه علاقه داشتی.اونم در سن 30 سالگی.هیچ وقت نمیتونستی اینکارو انجام بدی جز اینکه ایمان داشته باشی و باور کنی میشود. هر روز به خودم میگم باید تکاملت رو طی کنی.تو فقط 9 ماهه که شروع کردی.تو فقط شاید 1 سال و نیم یا تقریبا دو ساله که با استاد آشنا شدی. تو به تضاد بی پولی خوردی و درخواست کردی و خدا تو رو هدایت کرد به سایت استاد عباسمنش. پس صبور باش،ناامید نشو و ادامه بده. با خستگی، با بی حوصلگی، حتی گاهی با نا امیدی، اما میدونی که در اعماق وجودت ی چیزی بهت میگه تو هنوزم امید داری و قطعا مثل همه ی دستاوردهای زندگیت به نتیجه میرسی.
آرزوم اینه انقدر شرایط مالیم عالی بشه که یک ویدئو بسازم و از همه ی نتایجم با استاد عزیزم صحبت کنم و استاد بخاطر داشتن شاگردایی مثل من افتخار کنه. و من بخاطر اینکه ارزش و جایگاه استادی استادم رو قدر دونستم و استفاده کردم این خوشحالی رو با شما استاد عزیزم به اشتراک بگذارم.
چقدر حالم خوب شد و کیف کردم واقعا حس کردم اونجام و دارم از دیدن بارون لذت میبرم.
چه صحنه زیبایی بود کنار براونی اسب زیبا و اون بز قشنگ
استاد یه سئوال (فضولیم کل کرده) چرا همیشه تا همون جا میرین و برمیگردین، چرا دریاچه رو کامل دور نمیزنین؟ برام هر بار سئوال میشه چرا استاد کامل دور دریاچه رو نمیزنه، ببینیم چه تصاویری وجود داره و در نیمه راه برمیگرده.
خب حالا میرم سر موضوع
جالبه فرزند اول من هم موقعی که به دنیا اومد دو یا سه روز پشت هم گریه میکرد.
ما هم رفتیم پیش پزشک متخصص کودکان و ایشون یه سری دارو نوشت، اما من قبول نکردم و از همونجا رفتیم پیش یه مامای تجربی، جالبه براتون بگم که ایشون به محض اینکه پسر منو دید گفت کامش اومده پایین و انگشتش رو در دهان بچه کرد و سقف دهان رو لمس کردو گفت کامش رو دادم بالا، بهش شیر بدین تا ساکت بشه، به محض اینکه بچه شروع کرد به شیر خوردن ساکت شد و بعد خوابش برد، مامای خونگی بهمون گفت کام بچه پایین بوده و بخاطر همین نمیتونسته شیر بخوره و بچه گشنه بوده و بخاطر همین گریه میکرده و بهمین راحتی موضوع حل شد.
یه مورد دیگه هم پسر خواهرم در سن حدود 9 سالگی دستش شکست و بردیم بیمارستان، بعد از اینکه عکس گرفتن دکتر گفت دستش شکسته و گچ گرفت گفت فعلا مرخصه، دستش تو گچ باشه من میرم مسافرت بعد 12 روز بیارین تا جراحی بشه و میله بزاریم،
از بیمارستان که اومدیم بیرون رفتیم جای یه شکسته بند تجربی و ایشون با زرده تخم مرغ و چربی و زردچوبه دست رو آتل چوبی بست، به عرض ده روز دست جوش کرد و هیچ نیازی به جراحی پیدا نکرد .
نتیجه اینکه اگه طرف تخصص هم داره اما موضوع داره اذیتمون میکنه تحمل نکنیم و دنبال برطرف کردن مشکل باشیم حتما هدایت میشیم و خیلی راحت موضوع حل میشه.
و اما در مورد جاهایی که تحمل کردم، متاسفانه در گذشته چند نفر از اطرافیانم معتاد بودن و چون من آدم حمایتگری بودم، هر از گاهی کمکهای مادی زیادی به خودشون و خانوادشون میکردم، اما بطرز عجیبی این افراد بیشتر میشدن و من این افراد رو تحمل میکردم (البته الان کاملا قابل درکه برام به خاطر باورهای خودم چنین افرادی رو جذب میکردم) تا اینکه فایلی رو از استاد گوش کردم با نام اینکه به کبوترها غذا ندهید و با گوش دادن به اون فایل تازه متوجه شدم من با اینکار نه تنها به اونها کمک نمیکنم بلکه دارم اونها رو آدمهای وابسته بار میارم و از همون لحظه تصمیم گرفتم هیچ گونه کمک مالی با این دوستان نکنم فقط در صورتیکه بخوان برن کمپ برای ترک اعتیاد حاضر میشدم براشون هزینه کنم و نتایج خیلی عالی بود از چندین نفری که من بهشون کمک مالی میکردم و بعد کمکها رو قطع کردم 3 نفر با فشارهایی که جهان روشون آورده بود کلا ترک کردن و به زندگی برگشتن و خدا رو شکر خانواده هاشون هم ازین مصیبت خلاص شدن و الباقی افراد هم دیگه از من دور شدن.
نتیجه ای که من از این مورد گرفتم این بود که نباید خودمون رو جای خداوند بزاریم با کمک مستقیم به چنین افرادی هم خودمون مشرک میشیم چون قدرت رو از خدا میگیریم و به خودمون میدیم و هم کمک میکنیم به شرک اون افراد، چون به جایی اینکه به خدا پناه ببرن به بنده خدا پناه میبرن و نتیجه روزبروز بدتر میشه.
خدارو شاکر و سپاسگذارم به خاطر این نظم دقیقی که در جهان وجود داره و قانون ثابت فرکانس که هر کجا چه آگاهانه و چه نااگاهانه میتونم ازش استفاده کنم و در هر حال و هر ثانیه در حال هدایت من هستش
خدارو شکر میکنم بابت این آگاهی ناب که میگم این فایل جاداره که هزار بار گوشش بدی و تمریناتش رو بهش عمل کنی
هزاران بار این موضوعات اتفاق افتاده که ما جای صبر کردن و مفهوم صبر و تحمل رو اشتباه فهمیدیم و چقدر این نکته جالب بود که استاد بیانش کردن
ی کارمندی داشتم که فوقالعاده کارش عالی بود و واقعا کار درست رو خیلی درست انجام میداد و با قانون جذبش کرده بودم و خیلی خوب قانون رو فهمیده بود و کار میکرد روی خودش و نتایج فوقالعاده ای براش رقم خورده بود
این دوست نازنینم که الان هم خیلی دوستش دارم و خیلی براش آرزوی سلامتی سعادت و خوشبختی میکنم ی مقدار آدم بدبینی بود یا شکاک و نواقص خودش رو نمیدید ی چند باری پیش نیومد بحث میکردیم و من با احساس خوب پذیراست بودم و با آرامش فراوان باهاش صحبت میکردم و بهش یادآوری میکردم که نتایج چیه و من این کار رو کردم دلیلش چی بوده و از این حرفا
تا ی کارمند جدیدی من با استفاده از قانون استخدام کردم و از اون روز به بعد کل رفتار این بابا عوض شد
و من هی سعی میکردم ایراد رو از خودم ببینم از باورهای ببینم از تمرکز روی نکات منفی خودم ببینم و دیدم فایده ای نداره ایشون کلا برنامه داشته که بره و با برنامه ریزی کارش رو انجام داده و حتی ی قرارایی گذاشته بودیم برای گسترش کسب و کار که کلا اونارم نادیده گرفته بود خوب من هی داشتم تحمل میکردم با اینکه بعضی وقتها میدیدم دیگه پاشو از گلیمش دراز تر میکنه و حتی ی متلکایی به ما میندازه تا ی روز صبح فکر کردم گفتم هی میگی خدا الان ثابت کن بزار این بره بعد از ظهرش اومد گفت من ی مغازه دیدم گرفتم و از این حرفا حساب کتاب
آقا امانش ندادم با اینکه کلی کار میکرد و عملا من کار خاصی نمیکردم گفتم خدا نگهدار بنده خدا خوب انتظار داشت من بگم نرو تورو خدا و از این حرفا و شاخ درآورد شاید گفتم میخوای بری همین الان برو
و این اواخر بود داشتم تحمل میکردم یعنی حرص میخوردم و بعد اون ی مقدار اوضاع تغییر کرد ی مقدار فشار شاید بیشتر شد ولی اوضاع روز به روز بهتر شد از لحاظ مالی از لحاظ اعتباری و حالا کاری نداریم به اینکه بنده خدا ی سری حرکات دیگه هم کرد ولی برام کلی درس داشت اینکه هرکسی در هر جایگاهی باشه من باید جوری باشم که اگه فرکانسمون تغییر کرد و در یک مدار نبودیم به راحتی بگن نه من تحمل نمیکنم این وضعیت رو به سلامت
ی جایی استاد خیلی حرف خوبی زد که در مورد مسوولیت کامل زندگی مسوولیت کامل کسب و کار که باید همیشه برعهده ما باشه وقتی برعهده ما باشه دیگه هم انتظار زیادی از دیگران نداریم هم اگه فلانی ی روز کار نکرد یا نیومد یا تغییر کرد به هر عنوانی خودم سکان رو در دست میگیرم
ی کارمندی دارم که الان قبل هدایت من به این فایل در مورد باشگاه و سیری قوانین و اینجور چیزا با هم حرف میزدیم خوب میره باشگاه با روش دیگران زیاد میخوره دارو مصرف میکنه کلی تمرین بعد من بهش گفتم بابا از همین اولی که میری اینجوری پیش نرو کم کم این بحثی که استاد میگه چرا تحمل کنیم چرا باور کنیم که فلانی دکتره گفته دیگه باید تحمل کنیم فلانی چون میگه دیگه تمام
بعد من گفتم الان اکثر بچه های باشگاهتون مگه اینجوری کار نمیکنن خوب اگه این برنامه درست باشه الان باید همه آرنولد شده باشن چرا نتیجه نمیده بعد خودش مثال زد گفت آره راست میگی منو فلانی داریم با هم میریم باشگاه بعد من دارم روی خودم کار میکنم از لحاظ فکری اون نه نتایجمون کاملا متفاوته
گفتم ما ریشه این رو نمیدونیم که از کجا اومده که فلان دارو رو اینجوری بخور یا حتما باید شکمت سیر باشه یا حتما باید خودتو بکشی و نتیجه بگیری بعد من دیشب داشتم نتایج دوستان رو میدیدم از دوره قانون سلامتی گفتم ببین استاد عباسمنش توی چند تا از فایل ها گفت که بیست دقیقه تمرین گفته وعده غذایی ما به ی وعده در روز تغییر کرده و این همه نتایج لاغر شدن عضله سازی و غیره
و کاملا حا افتاد دلیل نتایج این نیست که چشم بسته هر چیزی رو قبول کنیم دلیل نتایج عمل به اون چیزی است که درک کردیم و میدونین مفید هستش بدون زجر کشیدن بدون تحمل سختی
اساس قانون آسانی است
ان معالعصره یسری ف ان مع العصره یسری
عاشقانه دوستون دارم عزیزان دوست دارم اون قدر نتیجه بگیرم که استاد عباسمنش منو دعوت کنه به دیدن خودش استاد عباسمنش با آغوش باز پذیرای من باشه
خدارو شکر استاد راضیم از این زندگی از این قانون از این خدا و قوانین
عشق میکنم با دیدن شما و این اندام زیبایی که ساختی استاد جان مبارکت باشه.
وای چقدر دلم برای پرادایس زیبا تنگ شده بود برای دوباره دیدن این دریاچه اینه ای زیبا که انگار با تصویری که از پرادایس توش می افته بهشتمون وسعتش بیشتر میشه بیشتر خودش رو نشون میده وای استاد یه پرنده دیدن اومد نشست رو شاخه درخت همون جایی که مریم جون اول فیلم داشتند تصویرش رو میگرفتند فکر کنم لک لکی چیزی بود.خدای من خدای من چه سبز خوش رنگی چقدر هوا تمیز بود همه چیز میدرخشید.
چه جاهایی در زندگی خود، شرایط نادلخواه را پذیرفتید و تحمل کردید؟
اون زمانهایی رو به یاد میارم که تو روابط چقدر تحقیر میشدم اذیت میشدم اما میگفتم همینه دیگه مردها همینند عصبی هستند پرخاشگر هستند زور میگند همشون همینجورند ذاتشون خرابه مشکل دارند اون خوب خوبشون هم ایرادات خودش رو داره
چقدر از نظر وضعیت مالی به خودم میگفتم همینه دیگه باید سختی بکشی زجر بکشی مرد و زن به کار تا بگردد چرخ روزگار مسافرت نری خوب نخوری خوب نپوشی یه قرون دو قرون کنی تا به یه جایی برسی بابا و مامانمم همین بودند خواهرم همه همینجورند زندگی سخته
چه باورهایی باعث شد تا آن شرایط نادلخواه را تحمل کنید؟
باورهایی که خانواده و فرهنگ و جامعه به خوردم داده بودند اینکه تو زندگی باید یکی سنگ من باشه یکی نیم من و زنم باید اینجور باشه زن باید بساز باشه زن خوب زنی که صورتشو با سیلی سرخ نگه داره کسی از سر زندگیش با خبر نشه زن خوب زنیه که عیب مردشو بپوشونه تحمل کنه زن خوب زنیه که سازگار باشه بساز باشه با خوب و بد مردش بسازه.زندگی شیرین و قشنگه که زن و شوهر از صفر و نداری باهم شروع کنند سختی بکشند و یواش یواش زندگیشون رو بسازند به همه جا برسند ما هم همین کارو کردیم اصلا لذتی ندارها وارد زندگی بشی که همه چیز امادست.
پول کمه پول بسختی به دست میاد باید جون کند تا دو قرون پول ساخت پول حلال به راحتی به دست نمیاد باد آورده رو باد میبره آدم باید قانع باشه همیشه به زیر دستهای خودت نگاه کن تا توقعت بالا نره تا زیاده خواه نشی
چه باورهایی را اگر تغییر میدادید، باعث میشد آن شرایط نادلخواه را نپذیرید و تحمل نکنید؟
باورهایی که در مورد به سختی بدست اومدن پول میگفتند باورهایی که مدام کمبود رو فریاد میزد باورهایی که توجه ما رو روی نداری و فقر و آدم بدبخت بیچاره ها میگذاشت که مبادا توقعم بره بالا مبادا زیاده خواه بشیم مبادا از راه خدا دور بشیم مبادا دل یکی بسوزه از اینکه ما داریم اونا ندارند
همچنین بنویسید وقتی دیگر آن شرایط نادلخواه را تحمل نکردید و «همین که هست» را نپذیرفتید، به چه راهکارهایی هدایت شدید و چه درهایی برای شما باز شد؟
از وقتی با استاد و آگاهی هاشون آشنا شدم از وقتی توجه و تمرکزم تغییر کرد و آروم آروم بهتر شد از وقتی سعی کردم آگاهانه فراوانی ها رو در جهان ببینم زیبایی ها رو ببینم در روابط و ببینم آقا هستند زندگی هایی که چقدر شیرین سالهاست دارند زندگی میکنند چقدر احترام عزت عشق هست چقدر افراد هستند که سختی نمیکشند زجر نمیکشند و پول میسازند چقدر میتونی رفاه داشته باشی چقدر آدم بهتری میشی وقتی ثروتمند میشی هم از لحاظ روحی روانی هم شخصیتی هم سلامتی هم معنوی اصلا پول تو رو خوب یا بد نمیکنه پول فقط اون چه هستی اون شخصیتی که داری رو بلدتر میکنه پر رنگتر میکنه
و در نهایت به چه شکل مسئلهای که سالها آن را تحمل میکردید، حل شد؟
والان که چند سال داره میگذره از بودن با استاد گوش دادن به آگاهی هاشون و البته کار کردن و اجرا کردن به نسبتی که درک کردم و تونستم درک کنم تو زندگیم تقریبا کسی نیست که بمن نگفته باشه چقدر تو عوض شدی چقدر کیفیت زندگیم بهتر شده چقدر آرام تر شدم چقدر از لحاظ شخصیتی بهتر شدم چه حرکتهایی زدم که تمام عمرم فکر میکردم نمیشه نمیتونم تواناییش رو ندارم عرضش رو ندارم آخه چطوری.چقدر روابط بهتر و با کیفیت تری رو تجربه کردم تقریبا هر بار که بهتر و قوی تر روی خودم کار میکنم میبینم که کلی آدم از اطراف من حذف میشه و جاش افرادی میاند که بهتر از قبل هستند چقدر از لحاظ مالی نگرانی ها و ترسهام کمتر شد و بهمون نسبت شرایط مالیم بهتر شد پول وارد زندگی من شد خواسته های بیشتری رو بهش رسیدم خوابم آرام تر و راحت تر شد سلامت تر شدم هم جسمی و هم روحی روانی زیبا بین تر شدم و میدونم بخوبی که هنوز که هنوزه باز جای کار دارم باید همچنان و تا آخر عمرم روی خودم و ساختن و قدرتمند تر کردن این باورهای مثبت توی وجودم وقت و زمان و انرژی ذهنی بگذارم اما ارزشمندی خیلی خیلی ارزشمندتر از هر زمان دیگه ای که برای هر کار دیگه ای میگذارم.نتیجش داره بوضوح تو زندگیم خودش رو نشون میده.
پیاز باران با ترانه میزند بر بام خانه استاد از زمانی که گفتید که توی فلوریدا تابسوناش روزی نیم ساعت بارون میاد هوا رو تیون میکنه شده خواسته من که خدایا منم دلم میخواد جایی باشم که روزی یک تا دو ساعت بارون شدید بیاره همه جا رو بشوره تمیز کنه هوا بشدت فرش بشه و من لذت ببرم از اون بارون و از اون هوا.
سلام به استاد عزیزم
و سلام به مریم جان عزیزم
و سلام به همه ی خانواده ی صمیمی عباسمنش
من با دیدن این فایل متوجه شدم که سالهاست دارم یه کمبود را تحمل میکنم و با اینکه واقعآ زجر آوره پذیرفتنش و اون کمبود مسائل عاطفی هست.
از دیشب دارم بهش فکر میکنم و میگم چرا چند ساله این موضوع را پذیرفته ام ،با اینکه من ازدواج کرده بودم ولی خودم را لایق اینکه همه ی چیزهایی که دوست دارم در مورد مسائل عاطفی اتفاق بیفته ،نمی دونستم.
فکر میکردم و هنوز هم فکر میکنم که نمیشه که همه چیزهایی که میخوای برات انجام بشه و همه چیز همیشه راضیه راضی باشی!
به خاطر همین باور ، افرادی که تو زندگیم اومدند و رفتند و حتی همین فردی که الان توی رابطه ی عاطفی هستم باهاش ، هم فردی هست که اصلآ رومانتیک نیست و مهر و دوست داشتنش را باید از روی رفتارها و کارهاش بفهمم.
من متآسفانه سالهاست که دارم این رنج را تحمل میکنم و نیاز عاطفی خودم را خودم یا با ارتباطهای کوتاه رفع میکنم ، یا خودم را مجبور میکنم که اون رابطه ی عاطفی یک طرفه که من را راضی نمی کنه را بپذیرم.
من توی رابطه ی عاطفی حتی اگه خودم میل نداشته باشم ،اما طرف مقابلم میل داشته باشه ،برای اینکه دوست داشته بشم ، خودم را موظف میدونم که اونو راضی کنم.
همه ی اینها از خانواده ی من و رفتار پدر من سرچشمه میگیره ،
پدر و مادر من سالها پیش از هم جدا شدند و چون اون زمان ،مادر من نمی تونست کمبود عاطفی را علت جدایی بگه به مردم ، چیزهای دیگه ای که فقط بهونه بودند عنوان کرد و از نظر همه مقصر شناخته شد.
من الان با رفتار پدرم و صحبت های زن پدرم متوجه شدم که موضوع چی بوده و متوجه شدم که چرا من پذیرفتم که عمری با کمبود عاطفی زندگی کنم.
چون از همه شنیده ام همه ی مردها اینجوری اند و مادر من و من بیش از اندازه احساساتی و رومانتیک هستیم و باید خاموش بمونیم.
اما از دیشب که این فایل را دیدم ، دیگه نمی خوام این رنج را تحمل کنم.
دیگه نمیخوام قربانی باشم
نمی خوام دوری و فاصله و کمبود عاطفی را توی رابطه تحمل کنم.
من خلق کردم این زندگی را.
امروز میفهمم که چطور شد و با چه باورهایی خلق کردم.
حالا خودم میخوام ترمیم کنم این قسمت از زندگیمو.
خداوند هیچ کمبودی را در جهان برای ما انسانها به عنوان واقعیت نداشته و نگفته که این کمبود را باید تحمل کنید.
من امروز میخوام با منطق های دیگه ای با باورهای قشنگ ذهنم را تغذیه کنم.
من لایق این هستم که زندگی پر از عشق و عاطفه و مهر و ثروت و آرامش را همزمان تجربه کنم.
این باور که تو مغز من کردند که :« نمیشه هر چی که میخوای برات فراهم باشه»یا « هیچ وقت توی زندگی زناشویی همه چیز نمی شه با هم باشه»یا « مردها همشون مثل هم هستند،ذاتآ بی عاطفه و سفت و سخت هستند» فقط واقعیت های انسانهای اطراف من بوده.
من می خوام این منطق ها را جایگزین کنم که
*خداوند هیچ انسانی را شبیه انسان دیگه ای از هر لحاظ خلق نکرده و خودت میبینی که آدمها در همه چیز با هم متفاوت هستند
ما مردهایی را میبینیم که فوق العاده عاشق پیشه اند و تا سالهای سال پر از مهر و عاطفه هستند نسبت به همسر و فرزندانشون
مگه ندیدی که شوهر خاله کوچیکه با اینکه بچه هاشون بزرگ شدند ولی هنوز نگاههای عاشقانه به همسرش داره هنوز کنارش میشینه ،دست میندازه دور گردنش و عاشقانه باهاش حرف میزنه؟
پی هیچ ذاتی برای هیچ انسانی نیست.
و من لیاقت دارم مردی مکمل من را خداوند در زندگی من قرار بده.چون من دیگه نمی پذیرم این کمبود عاطفه را.
* هر آنچه من علاقه دارم و نیاز دارم ،خداوند دروجود من قرار داده و متقابلآ همان طور که در قرآن گفته ما جفت جفت آفریدیم ، پس برای من هم جفت آفریده .
از وقتی که من درخواست کنم رابطه ای را میخوام که جفتم از هر نظر مکمل من باشه ، کنار هم زندگی عاشقانه ای را تا سالهای سال داشته باشیم مثل استاد عباسمنش و مریم جان ، خداوندم با کمال میل برام چنین رابطه ای را فراهم میکنه.
*من مجبور نیستم به تحمل هیچ رنجی، پس من نمی پذیرم ،هیچ رنج دیگه را از امروز.
من لایقم که بچشم لذت تشکیل یک خانواده ی پر از عشق و احساسات قشنگ و خاطرات زیبا را تا آخر عمرم.
*هیچ محدودیتی نیست ، همه چیز فراوان در جهان هست «عشق شرطی نیست ، تاریخ انقضا نداره»
وجود من ارزشمنده
وجود من دوست داشتنیه
وجود من قابل ستودن و احترامه
وجود من لایقه دوست داشته شدن بدون قید و شرطه
*من میخوام فردی را خداوند وارد زندگی ام کند که مثل استاد که توی دوره ی عشق و مودت میگفت بدون اینکه من بخوام ازش ،بدون اینکه من بگم که چجوری دوست دارم باشی ،به چی علاقه دارم ، خودش همون که همیشه میخواستم باشه و همه ی رفتارها و حرفها و احترامها و عشق ورزیها ،دونه به دونه همون جور که من همیشه میخواستم باشه.
من لایق چنین زندگی هستم چون من انسانم ، من سالم زندگی میکنم و پاک هستم چون من یک زن واقعی هستم با تمام ظرافت ها و احساسات زنانه و
چون من یک زن زیبا هستم که خداوند آفریده
نیاز نیست خودم را سفت نشون بدم .
نیاز نیست دیگه این را تحمل کنم.
چون دیگه نمی پذیرم چنین رنجی را تو زندگیم.
من خالقم
سلام خدمت استاد عزیزم خانم شایسته گل
ودوستان گرامی
*چه جاهایی در زندگی خود، شرایط نادلخواه را پذیرفتید و تحمل کردید؟
وقتی به این سوال فکر کردم دیدم خیلی جاها زندگیم این الگو تکرار شده…
مثل:
نوجوانی
ازدواج
بچه داری
به جای تغییر شرایط تحمل کردم چون کارایی که میکردم مواردی بود از خانواده و دوست و آشنا دیده بودم و شنیده بودم و فکر میکردم همینه برای همه اینجوریه
زندگی همینه و تغییری نداره
*چه باورهایی باعث شد تا آن شرایط نادلخواه را تحمل کنید؟
دیده ها و شنیده هام از خانواده دوست و آشنا و باور به اینکه نمیشه شرایط تغییر داد من کی باشم شرایط عوض کنم تا بوده همین بوده تا هست همین هست زندگی یه رنج مطلقه و ما قربانی هستیم
*چه باورهایی را اگر تغییر میدادید، باعث میشد آن شرایط نادلخواه را نپذیرید و تحمل نکنید؟
باور به اینکه من خالق شرایطم هستم.
فارغ از دنیای بیرون حس و حال درونی من مهمه من میتونم با رعایت قانون و توجه به نعمات زندگیم کلی نعمت بیشتر وارد زندگیم کنم مهم منم مهم نگاه منه مهم دنیای درون منه
اگر من بتونم این باور رو ریشه ای حل کنم در درونم زندگی من بهشت میشود.
*وقتی دیگر آن شرایط نادلخواه را تحمل نکردید و «همین که هست» را نپذیرفتید، به چه راهکارهایی هدایت شدید و چه درهایی برای شما باز شد؟
مثلا راجب بارداری فرزند اولم من هر دو هفته یکبار چکاب میرفتم و کلی دکتر و سنو و آزمایش خیلی برام سخت بود کلی قرص ویتامین بخور و میدیدم همه دوستان و آشنایان هم همین کار رو میکنن منم پذیرفته بود این راهها درسته همینه
بارداری سخته مراقبت ویژه میخواد.
نباید تحرک داشته باشی دائم باید بخوری و بخوابی و از کارهای روزانه نباید انجام بدی باید استراحت کنی و یه زجر مطلقه
ولی یه روز که پای خاطرات مادر بزرگم نشستم دیدم ای دل غافل 9ماه زجر کشیدم من در صورتی همه چی طبیعی خودشرخ میداد اصلا نمیبایست من این همه تقلا کنم
وقتی به مادر بزرگم فکر میکردم و خاطراتش که توی خونه بدون حتی دکتر بالای سرش باشه زایمان میکرد البته طی 9ماه بارداری هم نه دکتر رفته بود و نه این همه سنو و آزمایش و هیچن مراقبت ویژه ای هم نکرده بود زندگی روزانه اش انجام میداد و خیلی آسون طبیعی و بعد موقع زایمان هم طبیعی توی خونه بدون هیچ مشکلی زایمان میکرد خیلی هم سالم و سرحال بود.
این الگو این دیده و شنیده منطق ذهن منم پر کرد که بابا چکار کردی با خودت از این راحتتر هم میشه آسون بگیر به خودت.
برای فرزند دومم اصلا این همه دکتر نرفتم 9ماه بارداری راحتتری رو سپری کردم و زایمان بهتر
* به چه شکل مسئلهای که سالها آن را تحمل میکردید، حل شد؟
و مسله من به این شکل حل شد با دیدن و شنیدن از افرادی که میشه و حل کردن مسائل آسونه فقط باید بهش فکر کرد و الگو دید و باور کرد من با باور کردن تجربه مادر بزرگم از زندگیش
بارداری دومم 9ماه صبر کردم با لذت و کارها هم برایم آسانتر و لذتبخش تر پیش رفت درصورتی من 9ماه بارداری دختر اولم زجر کشیدم و تحمل کردم و استرس دیدم و بسیار سخت و رنج آور شد این 9ماه و این نتیجه تحمل کردن بخاطر اینکه پذیرفته بودم همینه و غیر از این نیست.
و این فایل و خاطره خیلی زنگها و در وجودم به صدا درآورده
که میشه درستش کرد چرا اینجا و اینجا داری تحمل میکنی
چرا تغییرش نمیدی
با تکرار الگوهای خوب
و با تکرار باورهای خوب
و با منطقی کردن ذهنت
چرا جلوی این همه تحمل رو نمیگیری با برداشتن ترمزهات
آیاکافی نیست تا همین الان
آیا میخوای به تحمل کردن ادامه بدی
و زمانی رو که خدا بهت داده رو با تحمل خراب کنی و با این کارت هم در این دنیا در جهنم زندگی میکنی و هم در سرای آخرت در جهنم جاویدانی
حالا خودت انتخاب کن چکار میخوای بکنی فرشته!؟؟؟؟!!!
باصبر و امید و عمل کردن درستش کن ادامه بده تو میتونی از پیشش بربیایی….
از خدا کمک بگیر
روی نیرویی دانا و توانا و بینا حساب کن که هر لحظه داره تورو هدایت میکنه
ندای امیدبخش خدارو بشنو که در هر لحظه میگه فرشته مگه تو خالق شرایط نیستی هر جور دوست داری خلقش کن.
ممنونم از استاد عزیزم بات این همه آموزه عالی خیلی تحسینتون میکنم.
بنام خداوند مهربان
سلام به استاد عزیزم
مریم جانم که این تصاویر زیبارو ثبت میکنن
و همه دوستانم
تجربه ای از صبر کردن بگم:
از موقعه ای که بیاد دارم،تو خانواده به دختر صبور معروف بودم
دختری که تو سن 14 سالگی ازدواج کرد
سال اول زندگی مشترک سرایدار خانومی شد که حتی بچه های خودش نمیتونستن تحملش کنن
امامن صبر کردم!
چرا میگم صبر
چون حالم خوب بود
مهاجرت کرده بودیم به شهر،که یکی از آرزوهای بچگیم بود
هر روز تجربه های جدید
هر روز آدمهای جدید
و اونقدر اون خانوم به من اعتماد کرده بود که تمام زندگیش و حساب و کتابش دست من بود
بخاطر همین هر موقع که فشار روحی بهم وارد میشد
میگفتم نمیخاد همینطور بمونه که
ما یکی دوسال اینجاییم و بعدش همه چی درست میشه
و واقعا همسرمم تمام تلاشش رو میکرد
تا اینکه همسرم بعد شیش ماه که مغازه برادرش کارگر بود،تونست برا خودش مستقل مغازه اجاره کنه
و بعد از دقیقا 2 سال که اونجا بودیم
یه خونه دوخواب نو ساز رو تونستیم اجاره کنیم
اونجا بود که من تونستم صبر کنم!!!
اما خیلی جاها به خیال اینکه دارم صبر میکنم،با توضیحات شما متوجه شدم که شرایط رو تحمل میکردم
بعد از اون خونه دوخواب کلید نخوره،که یکسال اونجا بودیم،بنا به شرایطی الان تو خونه ای هستم که 7 ساله اینجا مستاجریم
هر موقع که تاریخ تمدید میرسه
من به همسرم میگم بیا از اینجا بریم
اما همسرم با این حرفها که صاحب خونمون مرد خوبیه،خونه نزدیک مغازس،اگه از اینجا بلند شی جای بدتر گیرت میاد با اجاره زیادتر،تو توی جامعه نیسی از قیمت ها خبر نداری و….
اینجا رو تمدید میکنه
ومن به هوایی که دارم صبر میکنم
با ترس قبول میکردم و میگفتم
همینه دیگه چاره ای نیس
در صورتی که من خودمو لایق یه خونه بهتر نمیدونستم
بخاطر ترسهای مسخره خودمو از تجربه داشتن یه خونه با امکانات محروم میکردم
من به قدرت خداوند ایمان نداشتم
من مشرک بودم
.
.
واقعا سپاسگزار خداوند هستم برای حیاط بزرگی که دارم
بخاطر همسایه های خوبی که دارم
بخاطر ساختمون ساکت و آرومی که دارم
بخاطر محله امنی که زندگی میکنم
بخاطر نزدیک بودنم به مغازه همسرم
اما من سقف آرزوهام بزرگتر از اینه
من میخام با ترسم روبرو بشم،و مطمئن هستم خداوند پاداش بزرگی بهم میده
اگه این شرایط خوبیه،میتونه بهتر از این بشه
اگه تونستم بدون دونستن قانون خونه دو خوابه رو بدست بیارم
الان که از قانون آگاهم با الگوهایی که توی همین سایت میببنم و میخونم
اون خونه ای که دوست دارم رو میتونم بدست بیارم
به شرط حال خوب و دیدن نکات مثبت این خونه
از خداوند میخام که هدایتم کنه…
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به استاد عزیزم و همه دوستان
این فایل رو به واسطه دیدگاهای که برام میاد دوباره تماشا کردم
میخاستم دیدگاه بنویسم
یهو به ذهنم اومد که ببینم آیا دیدگاهی نوشتم برای این فایل یا نه
وقتی دیدگاه و خوندم مو به تنم سیخ شد
اول اینکه چقدر خودم رو تحسین کردم بخاطر ایمانم،بخاطر جسارتم،و بخاطر تحمل نکردن شرایط
دوم اینکه من این دیدگاه رو تو مرداد ماه پارسال نوشتم
و مرداد ماه امسال ما خونه خریدیم!
ینی وقتی تاریخ دیدگاه رو دیدم واقعا حیرت زده شدم
فقط یکسال از این دیدگاه میگذره
و دقیقا تو همین یکسال و دقیقا تو مرداد ماه امسال ما خونه خریدیم
اونم دو خواب
خدای من….
اصلا نمیدونم چی بگم
فقط میتونم بگم خدایا هزاران مرتبه شکرت
بازم با همون ایمانی که دیدگاه قبل رو نوشتم،مینویسم باز هم به این قانع نیستم
من لایق داشتن بهترین نعمات هستم
خدا میدونه سال دیگه بیام و این دیدگاه رو بخونم چه نعمتهایی وارد زندگیم شدن
الهی شکرت
سلام استاد عزیزم
سلام مریم نازنینم
سلام بچه های سایت عباسمنش
دیروز قبل خواب رفتم تعداد کامنت هایی ک نوشتم و نگاه کردم دیدم 6تا هست گفتم خدایااا شکرت
من تازه ک شروع کرده, بودم ب نوشتن کامنت خیلی سخت روزی نهایت یکی می نوشتم چرااا
چون ذهنم مقاومت میکرد
و بعضی دوستان و نگاه میکردم روزی مثلا 3تا مینوشتن یا بیشتر
ب خودم میگفتم خدایاا یعنی میشه منم بتونم روزی 3تا کامنت بنویسم چقد عالیه
والان دوبرابر اون عدد یعنی6تا نوشتم این موفقیت بزرگیه برای من وخودمو تحسین میکنم بابتش
و خداروشکر میکنم این نشون میده دارم بهبود پیدا میکنم
دارم رشد میکنم
دارم بزرگ میشم الهی شکرت
بعد از شمردن کامنت ها حسم گفت برو گزینه ای و بزن ک تا حالا نزدی
جام دستاوردها
پس زدم روش
خداااای من خدااای من
من عاشقتمممم بخدااا
دیدم نوشته پیش ب سوی مرحله ی بعد
10تا پاسخ مفید:90%و رفتی
کتاب خوان:28%و رفتی
این درحالی بود ک چند ساعت قبل پیامی از طرف الله توسط اسداله عزیز بهم رسیده بود:
ک ازاین ب بعد رشد وتغییراتت شتاب بیشتری میگیره
خدای من در من تحول عظیمی درحال بوحود اومدنه
مخصوصا جام دستاوردها رو ک دیدم چن دقیقه نگاش کردم
عشق کردم
لذت بردم وخداروشکر کردم
وازش شات گرفتم ک بازم نگاش کنم و لذت ببرم
بعد نگاه کردم ب سه کلمه
ده پاسخ مفید
دیدم دارم درست میرم مسیرو و پروفایل گروه تحقیقاتی عباسمنش
نگاه کردم
ای جانممم
مریم خوش قلبم هست
خوندم پروفایلشو کلی ایمانم قوی ترشد
چقد تحسینش کردم ولذت بردم از شاد بودن ودرصلح بودن باخودش
ی جای اشاره کرده بود مریم جان
ک من عاشق تنهایی باخودم هستم
وباخودم درصلح هستم
حتی اگر درکنار بهترین مرد دنیا زندگی کنم
بازم از تنهایی خودم لذت میبرم
همچین چیزی دریافت کردم
چقد تحسینت کردم مریم عزیزم
و عاشقت شدم دختر
تو چقدر بی نظیری
و لایق بهتربن هابی
ی اگاهی خییلی ارزشمند ک دریافت
کردم یعنی الان درمدارش قرار گرفتم اینه ک
خدا همون حس خوبیه ک تجربه میکنی
حالتو خوب میکنه
من این حسو این روزها خیلی بیشتر دارم تجربه میکنم الهی صدهزار بار شکرت
عاشقتمممم
به نام الله هدایتگرم
به نام بکتای مهربانیها و زیبایی ها، او که تو را ساده میکند برای زیباییها و لمس و تجربه بهترینها
الهی شکرتتتتتت
سلام به استاد بزرگوار و آگاهم
سلام به مریم شایسته به حق شایسته
و سلام به دوستان هم مسیرم در این سایت الهی
هر دم از ابن باغ بری میرسد، تازه تر از تازه تری می رسد
استاد ما چی بگبم از بس شما میتقیم میزنید به وسط خال و دست میزارید همونجایی که باید، همون زخم ها، همون ضعف ها، همون پاشنه های آشیلی که سالها باعث شد فقط بپذیریم، دم نزنیم و تازه فکر کنیم خیلی هم انسان خوب و قانعی هستیم
شما دست میذارید روی همون عدم اعتماد به نفسی که سالها باعث میشد حرف نزنیم، درخواست نکنیم تا زن قانع و زن زندگی باشیم و همه ازمون تعریف و تمجید کنند مخصوصا منی که از یه شهر با یه فرهنگ متفاوت، رفته بودم به یه شهر دیگه با یه فرهنگ کاملا متفاوت دیگه و فقط کارم این بود که بپذیرم، تحمل کنم، بقیه رو راضی کنم و راضی نگه دارم تا همه بگن ای ولا، بابا ما فکر نمیکردیم زن غریبه و از یه شهر دیگه، اینقدر میتونه خوب باشه!؟!؟!
یعنی قضیه من، قضیه همون ضرب المثل بود که میگفت: داخلم خودمو کشته و بیرونم بقیه رو
من نمیخوام کالبد شکافی کنم یابهای قبلمو
یعنی آگاهانه نمیخوام بهشون فکر کنم تما دویت دارم بگم که من با پذیرفتن اینکه میتونم یه فرد دیگه با یه تجربه دیگه بسم، الان در چه حالی هستم
استادم و دوستان نازنینم، سربال زندگی در بهشت اونقدر در وجود من تغییر ایجاد کرد که خدا میدونه من بعد از این سریال، چقققققدددددررررر تجربه های ناب و لذت بخش داشتم
به یه باغی هدایت شدم ( همسرم خرید که همه لذت میبرن از ابن باغ) و تجربه هایی داشتم که وقتی رخ میداد همش میگفتم و میگم دقیقا مثل زندگی استادم در پرادایس
الان در این لحظه در سفرم، شمال رویایی، روستای جواهر ده، و فقط خدا میدونه ابنجا چقدر زیباست و چه حس و حالی داره، چه آرامشی
همون مه پرادایس الان دقیقا تا جلو صورتم اومده
همون اسلایدینگ درهای پرادایس که ویو فوق رویایی داره، همون خونه چوبی همون وبو ها و ساید زیباتر رو الان دقیقا در همین لحظه با سه تا همسفر عالی و هم مدار و خوش سفر، دارم تجربه میکنم و این کی اتفاق افتاد؟؟ اقاا چی سد که من بعد یالها، الان دو یال متوالی هست که به چنین سفرایی هدایت میشم؟؟؟
از وقتی که خواستم دیگه تحمل نکنم، از وقتی دیگه فهمیدم که نباید شرایط فعلی رو بپذیرم و باید خوایته داشته باشم، هر چه بیشتر بهتر
(الان صدای پرنده ها داره دبوانم میکنه)
از وقتی فهمیدم ولی هنوز کامل در وجودم نرفته که باید از ندا بخوام، بیشتر و بیشتر بخوام و خداوند با مناعت طبع، با روی باز و با عشق میگه چشششششم، شما جون بخاه، سفر شمال که جای خود داره، من به زیباترین و رویایی ترین مکان ها در کل دنیاااااااا هدایتت میکنم، تو فقط ایمان داشته باش و بدون شک، بدون تردید و رها، فقط بخواه و حال خودتو خوب نگه دار
ایمانتو حفظ کن و بلکه بیشترش کن و اونوقت هست که بهشت رو میندازم زیر پاهات و تو فقط ساده یاده عشق کن و لذت ببر
همین خدا داره چنان رابطه من و همسر نازنین و مهربونم رو خوب و رویایی میکنه که هر بار بهش زنگ میزنم یا پبام میدم فقط میگه: همیشه خوش باشی، خیلی بهت خوش بگذره و من با عشق، یپاسگذاری میکنم و از درونم از خدای خودم بارها و بارها یپاسگذارم که چنین تجربه های نابی رو برام رقم زده و قطعا زیباترش رو هم رفم میزنه
اونقدر حالم خوب بود که فقط خواستم بنویسم
اصلا آیدیا نداشتم اما سروع کردم و فقط کلماتی که اومد رو نوشتم، حتی همین جمله
الهی هزاران بار یپاس
خدا اگر تو رو نپرستم و بنده و تسلیم تو نباشم، نا سپاس ترینم
خدایا شکرت که حالم با تو عالیه
الهی سکرت که بهتر از قبل میشناسمت و تو و من فقط دوستیم، دوستایی که فقط به هم عشق میدن و کارشون فقط حال همدیگه رو خوب کردنه
دوستی تو ابدیه
اگر فقط تو باشی، دیگه هیچ کمبودی ندارم، تنهایی با تو، عمق عشقه
الهی ممنونتم، ساده، به همین سادگی….
عاشق همه شما عزیزانم هستم
از کامنتاتون کلی عشق و حال عالی و درس یاد میگیرم و بهتربنها رو برای هممون در این مسیر سراسر زیبایی آرزومندم
پنجشنبه عصر ساعت 5 و 12 دقیقه، تراس با ویو ابدی روستای جواهر ده
تا بعد …
بنام خدا
پارت سوم
چندین و چند کامنت خوندم
و بعضیهاشون برام تلنگر بودن
دقت ک میکنم میبینم تمام عمرم داشتم تحمل میکردم ولی این تحمل کردن توی ی جعبه ی زیبا و گول زننده ب نام صبر پنهان بود
ب خیال خودم و البته ب گفته ی دیگران من خیلی ادم صبور و بسازی هستم
اهل زندگی و شوهر و بچه ام
برا همینه که اینهمه تک و تنها تو غربت سالهاست دارم زندگی میکنم و کسی از خانواده ام از پستی و بلندی زندگی من خبری نداره
بابت صبور بودنم افتخار میکردم
ولی ی حس درونی نارضایتی، خستگی، استیصال و قربانی بودن ب دوش میکشیدم
از همون دوران ابتدایی، تبعیض معلم تحمل میکردم ( کلاس چهارم)
دخترای همسایمون که تو همون سن بچگی بسیار حسود و خبیث بودن تحمل میکردم وگرنه تنها میشدم
درحالیکه خواهر کوچیکم هیچی حسابشون نمیکرد تو همون بچگی
بیپولی باید تحمل میکرد
محدودیت های شدید خانواده
اینکه عمو و عمه برای رفت و امد و لباسمون تعیین تکلیف میکردن و انگار وحی منزل بود و مادرم سکوت میکرد و پدرم هم تایید میکرد و باید تحمل میکردم
شرایط سخت بعد از ازدواج و تحقیر و توهین ها رو با نام صبر تحمل میکردم
دستمزد پایین و گاها فعالیتهای بدون مزد با نام رفاقتی برای محل کارم ب خودم تحمیل میکردم
و جرات درخواست مزد بابت حق داوری یا تعیین سطح نمیکردم
بدقلقی بچه رو باید تحمل میکردم چون میگفتن تو این سن بچه ها اینطورین ( بجای اینکه دنبال راه حل باشم)
بی مسئولیتی پسرم توی انجام تکالیف باید تحمل میکردم
بی ملاحظه گی پدرشوهرم باید تحمل میکردم
بهم ریختگی خونه رو باید تحمل میکردم و اینکه همسرم ی پر تو خونه جابجا نمیکرد و فقط میریخت و می پاشید
بی پولی همسرم
اعتیادش باید تحمل میکردم
جون میکندم تا بدهی هایی رو ک بالا اورده بود و ی تنه پرداخت کنم و تحمل کنم چون روی برگشت خونه پدرم نداشتم
دوساله اکانت اپل ایدیم قفله و دوتا گوشیم از کار افتاده و باید تحمل کنم چون پول ندارم گوشی نو بخرم
باید تحمل کنم و برای گذلشتن ی پست اویزون همسرم بشم ک از سرکار بیاد و بتونم چند دقیقه از گوشیش استفاده کنم
دلم میخواد ابزار هنری با کیفیت بخرم ولی پولش ندارم
من تمام عمرم دارم بی پولی رو تحمل میکنم
تقسیموظایف نداریم و اگر همسرم و من تو ی ساعتی کار داشته باشیم من باید بچه ها رو نگه دارم و از کار و برنامه ام بزنم یا خرکش کنم با خودم ببرمشون
الان ک این چکاپها رو نوشتم دیدم ک اوضاع همچینم خوب نیست ( اولین بار که فایل گوش دادن فکر کردم اوضاعم خوبه ولی نه از بس تکرار شده انگار عادی شدن یا من بیعار شدم؟؟؟؟
نمیدونم)
اگر بیشتر فکر کنم بازم پیدا میکنم
ولی این رشته باید پاره بشه
خدا من ب اینجا هدایت کرد
برای من 5 سال طول کشید تا از مطالب سایت استفاده کنم با اینکه عضو بودم ولی درمدار استفاده نبودم
من ناآگاهانه این شرایط برای خودم رقم زدم
باید شخصیتم عوض بشه تا دنیای من عوض بشه
خدایا ب من کمک کن
راهم پیدا کنم
خدایا درکم از قوانین بیشتر کن
سلام بر استاد عزیز و مریم نازنین
چه لذتی داره برای من کامنت گذاشتن روی هر فایلی که میبینم.این داستان تکامل ذهن و روح و روان منو زیر و رو کرده.
روی عملکرد من هم تاثیر عالی ای گذاشته.دیگه برای هیچ چیز عجله نمیکنم، اجازه میدم اتفاقات بیفته.
من به شدت انسان کمال گرایی بودم و همین باعث میشد صبرم خیلی کم باشه، اما خوشبختانه تحمل زیادی هم نداشتم.اما راه درست برخورد با مسائل رو هم نمیدونستم.خیلی نا آگاهانه و از روی تجربه های کوچک گذشته ام کم کم بعضی از مشکلات زندگیم رو برطرف کردم…
خدا رو شکر میکنم که همین روندی که داشتم و برخورد مناسب اما ناآگاهانه راجب مسائل مختلف زندگیم باعث شد در مداری قرار بگیرم که با استاد عباسمنش آشنا بشم.
حالا دیگه آگاهانه درباره ی هر موضوعی رفتار میکنم و این باعث شده روند رشد همه چیز توی زندگیم بهتر و بهتر بشه و آگاهانه تکامل رو در بخش های مختلف زندگیم اعمال میکنم.
من توی زندگیم چیزهای زیادی رو تحمل نکردم و صبر کردم تا تغییر بوجود بیاد و قدم برداشتم.
دوست دارم تیتر وار بنویسمشون چون در طول 10 سال گذشته ی زندگیم هرباری که به مشکلی برخوردم موفقیتهامو لیست کردم و به خودم یادآور شدم که تو میتونی.. چون قبلا هم تونستی این کارها رو انجام بدی.
1. یکی از مهمترین تغییرات من توی زندگیم تغییر شخصیتم از یک آدم افسرده و زیر سلطه ی خانواده از هر نظر به یک دختر قوی و مستقل از هر نظر بوده.
زمانی بود که من 10 تا پدر و مادر داشتم.یعنی به عنوان فرزند آخر یک خانواده ی پرجمعیت به جز پدر و مادرم خواهر و برادرهام هم برام تصمیم میگرفتن و من نمیتونستم کوچکترین حق انسانی ای رو به عنوان یک انسان مستقل داشته باشم.و این باعث شده بود هر تصمیمی هزاران بار تغییر کنه و تاثیر پذیری من از اطرافیانم خیلی زیاد بود.زندگی واقعا برام تلخ شده بود.
یک روز به خودم گفتم واقعا بسه این روند زشتی که هر کسی به خودش اجازه میده برای من تصمیم بگیره.
و شروع کردم به تصمیم گرفتن.اشتباه یا درست تصمیم میگرفتم و اجرا میکردم.وقتی تصمیم میگرفتم تا مرحله ی اجرا به هیچ کس خبر نمیدادم.اون تصمیم رو اجرا میکردم و بعد به خانواده میگفتم و اونها مجبور بودن باهاش کنار بیان.هرچند این موضوع جنجال هایی همراه داشت اما من درمقابل مخالفتهاشون تنها کاری که میکردم ی لبخند شیرینی بود از موفقیت خودم که تونسته بودم برای خودم تصمیم بگیرم و اجرا کنم. و این درحالیه که من در یک خانواده ی مذهبی و بسیار سختگیر بزرگ شدم.
2.تغییرات شخصیتم زیاد بود. بزرگترین موفقیتهامو در تغییراتی میدونم که یک عمر در وجودم ریشه کرده بود و باعث شده بود یک شخصیت ضعیف از من بوجود بیاد.
دومین تغییر این بود که آدمها به من بی احترامی میکردن.چون همه ی اینها از خانواده شروع شده بود. و من یاد گرفته بودم اجازه بدم دیگران به من بی احترامی کنن و من احساس دلشکستگی کنم و در تنهایی خودم گریه کنم.(همون احساس قربانی بودن)
زمانی بیشتر از هر وقت این روند اشتباه رو درک کردم که وارد رابطه ی عاطفی شدم.فهمیدم بیشتر از اون چیزی که خانواده و مردم دیگه به من بی احترامی کنن توی رابطه ی عاطفی دارم به شدت بی احترامی میبینم و من این موضوع رو سالهای سال تحمل کرده بودم.
و دوباره انقلابی درون من اتفاق افتاد. من شروع کردم به خودم احترام گذاشتم و هر بی احترامی ای رو سرسختانه سرکوب کردم. یک بار دیگه به خودم گفته بودم تحمل کردن دیگه بسه.
3.من به شدت دچار وابستگی بودم.اول به مادرم بعد به خانواده م و بعد به هر آدمی که بهم نزدیک میشد یا کوچکترین کاری برام انجام میداد.و من از این موضوع به شدت رنج میبردم و تحمل میکردم. و باز هم به خودم گفتم واقعا بسه. هر روز کارم گریه کردن شده بود چون وابستگی به جایی رسیده بود که میترسیدم مادرم رو از دست بدم.شبها مینشستم بالای سرش و گریه میکردم.چون تفاوت سنی من با مادرم اونقدر زیاده که هر کسی میدید فکر میکرد مادر بزرگمه.
ی روز با خودم گفتم حتی اگه مادرم به رحمت خدا بره من باید از الان این رو بعنوان یک واقعیت بپذیرم و باهاش حالم خوب باشه.چون پدر و مادر واسطه ای بودن که تو به این دنیا پا بگذاری.یک بار به دنیا اومدی و از این فرصتی که خدا بهت داده بجای گریه کردن لذت ببر. و تمام وابستگیهام بعد از اون دونه به دونه(و البته با صبر و گذروندن تکاملم)برطرف شد.
4.یکی دیگه از واقعیت های تلخ زندگیم که تحملش میکردم و جزو پنهان ترین زجرهای زندگیم بود اینکه از نزدیکترین کسان زندگیم تا دورترین ها از من سواستفاده میکردن. چون فرزند کوچک خانواده بودم همه بهم زور میگفتن و همه ی کارهاشون رو انجام میدادم. یک روز فهمیدم به اسم دوست داتن و دلسوزی و محبت خیلی داره سرم کلاه میره.متوجه شدم که در تمام سالهای زندگیم زجر بی نهایتی رو تحمل کرده بودم.چون مثلا خواهرم وانمود میکرد مریضه و من مجبور بودم همه ی کارهاشو انجام بدم.
یکروز به خودم این قول رو دادم و گفتم این کار تو یعنی دلسوزی و این دلسوزی تو تا ابد باعث میشه ازت سو استفاده بشه.و به خودم قول دادم حتی اگر بدترین حال رو داشته باشه خودش باید کارهاشو انجام بده.
برای تمام این تغییراتم دعواهای زیادی کردم، ولی همون داستان افسردگیه که یک مرحله و یک مدار بالاترش خشمه.من از مرحله ی افسردگی به مرحله ی خشم رسیده بودم و این خشم من در تک تک اشتباهاتم و تک تک زجرهایی که تحمل میکردم داشت کار خودش رو میکرد.
5.من در خانواده ای بزرگ شده بودم که هر روز صبح با دعواهای پدر و مادرم از خواب بیدار میشدم.تحمل این زجر بزرگ در کنار چیزهای دیگه من رو به افسردگی برده بود. اما با حل کردن مشکلات قبلی کم کم فهمیده بودم من خیلی چیزها رو میتونم تغییر بدم.حتی مجبور نیستم خانواده ای رو که توش بدنیا اومدم و بزرگ شدم فکر کنم محکومم تا توی این خانواده با این همه رنج و درگیری بمیرم. پس با وجود اینکه دختر مجرد بودم و جدا شدن از خانواده یک چیز غیر ممکنی بود خصوصا در فرهنگ ایرانی اما باز یک تصمیم بزرگی گرفتم و چون میدونستم خانواده م مخالفت میکنن وسایلمو بی خبر جمع کردم از خونه رفتم و در یک خوابگاه دخترانه آزاد ساکن شدم.بعد به خانواده خبر دادم که من دیگه توی خونه شما زندگی نخواهم کرد.و این بزرگترین و سختترین تصمیم زندگیم بود. و در کمال ناباوری اونها بجز پذیرفتن کار دیگه ای نتونستن انجام بدن.الان 3 سال هست که توی خوابگاه زندگی میکنم.
و خوشحالم.چون این کارم باعث شد در مداری قرار بگیرم که با استاد عباسمنش آشنا بشم.از طریق یک دوست توی خوابگاه.
من بخاطر تغییرات گذشته م با آموزش های استاد کمترین مقاومتی توی ذهنم نداشتم.فقط میدونستم که باید کلی باور رو توی خودم تغییر بدم تا نتیجه بگیرم.
اما حالا بعد از تمام تغییرات زندگیم بعد از آشنایی با استاد تغییراتم با سرعت بالاتری پیش رفت.چون حالا دیگه مطمئن بودم و الگو داشتم. حالا همه چیز توی زندگیم عالیه. روابطم با خانواده م که البته با تغییراتم باعث شدم الگوی اونها بشم و واقعا تغییرات بزرگی توی خانواده م بوجود آوردم. رابطه ی عاطفی خوب که البته بعد از آشنایی با استاد عباسمنش و استفاده از محصولات مختلف تونستم درباره ی رابطه ی عاطفی به ثبات برسم. درباره ی آرامشم که و سلامتیم که من بخاطر استرس های فراوان دچار تپش قلبهای شدیدی بودم که کوچکترین استرسی من رو تا حد بیهوشی میبرد.حتی خوردن قهوه باعث میشد تپش قلب خیلی شدیدی بگیرم برای همین هیچ وقت نمیتونستم از زندگیم لذت ببرم. اما بعد از آشنایی با استاد خیلی چیزها بدست آوردم و مهمترینش آرامشه..
7.حالا همه چیز خوبه اما میخام یک مورد رو اضافه کنم که بعد از آشنایی با استاد متوجه شدم که دارم تحملش میکنم، و البته هنوز هم بخاطر باورهای ریشه دار نادرست دارم تحملش میکنم و اون هم بی پولیه.
و این شرایط بهم خیلی فشار میاره و واقعا رنج میکشم. اما هر روز با خودم تکرار میکنم که ببین! تو توی مسیری… نا امید نشو… تغییرات زیادی توی باورهای ثروتت ایجاد شده و بخاطر همین هم همه ی کارهایی رو که دوست نداشتی انجامشون بدی رها کردی و در اوج تنهایی گفتی خدا هست اون کمکم میکنه، و شروع کردی رفتی سراغ کاری که بهش همیشه علاقه داشتی.اونم در سن 30 سالگی.هیچ وقت نمیتونستی اینکارو انجام بدی جز اینکه ایمان داشته باشی و باور کنی میشود. هر روز به خودم میگم باید تکاملت رو طی کنی.تو فقط 9 ماهه که شروع کردی.تو فقط شاید 1 سال و نیم یا تقریبا دو ساله که با استاد آشنا شدی. تو به تضاد بی پولی خوردی و درخواست کردی و خدا تو رو هدایت کرد به سایت استاد عباسمنش. پس صبور باش،ناامید نشو و ادامه بده. با خستگی، با بی حوصلگی، حتی گاهی با نا امیدی، اما میدونی که در اعماق وجودت ی چیزی بهت میگه تو هنوزم امید داری و قطعا مثل همه ی دستاوردهای زندگیت به نتیجه میرسی.
آرزوم اینه انقدر شرایط مالیم عالی بشه که یک ویدئو بسازم و از همه ی نتایجم با استاد عزیزم صحبت کنم و استاد بخاطر داشتن شاگردایی مثل من افتخار کنه. و من بخاطر اینکه ارزش و جایگاه استادی استادم رو قدر دونستم و استفاده کردم این خوشحالی رو با شما استاد عزیزم به اشتراک بگذارم.
الهی آمین…
عاشقتونم استاد جان…
بنام الله پرودگار جهانیان
درود و عرض ادب
استاد اول از آخر این فایل زیبا شروع میکنم،
چه بارون دل انگیزی
چقدر حالم خوب شد و کیف کردم واقعا حس کردم اونجام و دارم از دیدن بارون لذت میبرم.
چه صحنه زیبایی بود کنار براونی اسب زیبا و اون بز قشنگ
استاد یه سئوال (فضولیم کل کرده) چرا همیشه تا همون جا میرین و برمیگردین، چرا دریاچه رو کامل دور نمیزنین؟ برام هر بار سئوال میشه چرا استاد کامل دور دریاچه رو نمیزنه، ببینیم چه تصاویری وجود داره و در نیمه راه برمیگرده.
خب حالا میرم سر موضوع
جالبه فرزند اول من هم موقعی که به دنیا اومد دو یا سه روز پشت هم گریه میکرد.
ما هم رفتیم پیش پزشک متخصص کودکان و ایشون یه سری دارو نوشت، اما من قبول نکردم و از همونجا رفتیم پیش یه مامای تجربی، جالبه براتون بگم که ایشون به محض اینکه پسر منو دید گفت کامش اومده پایین و انگشتش رو در دهان بچه کرد و سقف دهان رو لمس کردو گفت کامش رو دادم بالا، بهش شیر بدین تا ساکت بشه، به محض اینکه بچه شروع کرد به شیر خوردن ساکت شد و بعد خوابش برد، مامای خونگی بهمون گفت کام بچه پایین بوده و بخاطر همین نمیتونسته شیر بخوره و بچه گشنه بوده و بخاطر همین گریه میکرده و بهمین راحتی موضوع حل شد.
یه مورد دیگه هم پسر خواهرم در سن حدود 9 سالگی دستش شکست و بردیم بیمارستان، بعد از اینکه عکس گرفتن دکتر گفت دستش شکسته و گچ گرفت گفت فعلا مرخصه، دستش تو گچ باشه من میرم مسافرت بعد 12 روز بیارین تا جراحی بشه و میله بزاریم،
از بیمارستان که اومدیم بیرون رفتیم جای یه شکسته بند تجربی و ایشون با زرده تخم مرغ و چربی و زردچوبه دست رو آتل چوبی بست، به عرض ده روز دست جوش کرد و هیچ نیازی به جراحی پیدا نکرد .
نتیجه اینکه اگه طرف تخصص هم داره اما موضوع داره اذیتمون میکنه تحمل نکنیم و دنبال برطرف کردن مشکل باشیم حتما هدایت میشیم و خیلی راحت موضوع حل میشه.
و اما در مورد جاهایی که تحمل کردم، متاسفانه در گذشته چند نفر از اطرافیانم معتاد بودن و چون من آدم حمایتگری بودم، هر از گاهی کمکهای مادی زیادی به خودشون و خانوادشون میکردم، اما بطرز عجیبی این افراد بیشتر میشدن و من این افراد رو تحمل میکردم (البته الان کاملا قابل درکه برام به خاطر باورهای خودم چنین افرادی رو جذب میکردم) تا اینکه فایلی رو از استاد گوش کردم با نام اینکه به کبوترها غذا ندهید و با گوش دادن به اون فایل تازه متوجه شدم من با اینکار نه تنها به اونها کمک نمیکنم بلکه دارم اونها رو آدمهای وابسته بار میارم و از همون لحظه تصمیم گرفتم هیچ گونه کمک مالی با این دوستان نکنم فقط در صورتیکه بخوان برن کمپ برای ترک اعتیاد حاضر میشدم براشون هزینه کنم و نتایج خیلی عالی بود از چندین نفری که من بهشون کمک مالی میکردم و بعد کمکها رو قطع کردم 3 نفر با فشارهایی که جهان روشون آورده بود کلا ترک کردن و به زندگی برگشتن و خدا رو شکر خانواده هاشون هم ازین مصیبت خلاص شدن و الباقی افراد هم دیگه از من دور شدن.
نتیجه ای که من از این مورد گرفتم این بود که نباید خودمون رو جای خداوند بزاریم با کمک مستقیم به چنین افرادی هم خودمون مشرک میشیم چون قدرت رو از خدا میگیریم و به خودمون میدیم و هم کمک میکنیم به شرک اون افراد، چون به جایی اینکه به خدا پناه ببرن به بنده خدا پناه میبرن و نتیجه روزبروز بدتر میشه.
بهترین ها رو براتون آرزومندم
به نام الله یکتا
سلام به استاد عشق
سلام به همه دوستانم
خدارو شاکر و سپاسگذارم به خاطر این نظم دقیقی که در جهان وجود داره و قانون ثابت فرکانس که هر کجا چه آگاهانه و چه نااگاهانه میتونم ازش استفاده کنم و در هر حال و هر ثانیه در حال هدایت من هستش
خدارو شکر میکنم بابت این آگاهی ناب که میگم این فایل جاداره که هزار بار گوشش بدی و تمریناتش رو بهش عمل کنی
هزاران بار این موضوعات اتفاق افتاده که ما جای صبر کردن و مفهوم صبر و تحمل رو اشتباه فهمیدیم و چقدر این نکته جالب بود که استاد بیانش کردن
ی کارمندی داشتم که فوقالعاده کارش عالی بود و واقعا کار درست رو خیلی درست انجام میداد و با قانون جذبش کرده بودم و خیلی خوب قانون رو فهمیده بود و کار میکرد روی خودش و نتایج فوقالعاده ای براش رقم خورده بود
این دوست نازنینم که الان هم خیلی دوستش دارم و خیلی براش آرزوی سلامتی سعادت و خوشبختی میکنم ی مقدار آدم بدبینی بود یا شکاک و نواقص خودش رو نمیدید ی چند باری پیش نیومد بحث میکردیم و من با احساس خوب پذیراست بودم و با آرامش فراوان باهاش صحبت میکردم و بهش یادآوری میکردم که نتایج چیه و من این کار رو کردم دلیلش چی بوده و از این حرفا
تا ی کارمند جدیدی من با استفاده از قانون استخدام کردم و از اون روز به بعد کل رفتار این بابا عوض شد
و من هی سعی میکردم ایراد رو از خودم ببینم از باورهای ببینم از تمرکز روی نکات منفی خودم ببینم و دیدم فایده ای نداره ایشون کلا برنامه داشته که بره و با برنامه ریزی کارش رو انجام داده و حتی ی قرارایی گذاشته بودیم برای گسترش کسب و کار که کلا اونارم نادیده گرفته بود خوب من هی داشتم تحمل میکردم با اینکه بعضی وقتها میدیدم دیگه پاشو از گلیمش دراز تر میکنه و حتی ی متلکایی به ما میندازه تا ی روز صبح فکر کردم گفتم هی میگی خدا الان ثابت کن بزار این بره بعد از ظهرش اومد گفت من ی مغازه دیدم گرفتم و از این حرفا حساب کتاب
آقا امانش ندادم با اینکه کلی کار میکرد و عملا من کار خاصی نمیکردم گفتم خدا نگهدار بنده خدا خوب انتظار داشت من بگم نرو تورو خدا و از این حرفا و شاخ درآورد شاید گفتم میخوای بری همین الان برو
و این اواخر بود داشتم تحمل میکردم یعنی حرص میخوردم و بعد اون ی مقدار اوضاع تغییر کرد ی مقدار فشار شاید بیشتر شد ولی اوضاع روز به روز بهتر شد از لحاظ مالی از لحاظ اعتباری و حالا کاری نداریم به اینکه بنده خدا ی سری حرکات دیگه هم کرد ولی برام کلی درس داشت اینکه هرکسی در هر جایگاهی باشه من باید جوری باشم که اگه فرکانسمون تغییر کرد و در یک مدار نبودیم به راحتی بگن نه من تحمل نمیکنم این وضعیت رو به سلامت
ی جایی استاد خیلی حرف خوبی زد که در مورد مسوولیت کامل زندگی مسوولیت کامل کسب و کار که باید همیشه برعهده ما باشه وقتی برعهده ما باشه دیگه هم انتظار زیادی از دیگران نداریم هم اگه فلانی ی روز کار نکرد یا نیومد یا تغییر کرد به هر عنوانی خودم سکان رو در دست میگیرم
ی کارمندی دارم که الان قبل هدایت من به این فایل در مورد باشگاه و سیری قوانین و اینجور چیزا با هم حرف میزدیم خوب میره باشگاه با روش دیگران زیاد میخوره دارو مصرف میکنه کلی تمرین بعد من بهش گفتم بابا از همین اولی که میری اینجوری پیش نرو کم کم این بحثی که استاد میگه چرا تحمل کنیم چرا باور کنیم که فلانی دکتره گفته دیگه باید تحمل کنیم فلانی چون میگه دیگه تمام
بعد من گفتم الان اکثر بچه های باشگاهتون مگه اینجوری کار نمیکنن خوب اگه این برنامه درست باشه الان باید همه آرنولد شده باشن چرا نتیجه نمیده بعد خودش مثال زد گفت آره راست میگی منو فلانی داریم با هم میریم باشگاه بعد من دارم روی خودم کار میکنم از لحاظ فکری اون نه نتایجمون کاملا متفاوته
گفتم ما ریشه این رو نمیدونیم که از کجا اومده که فلان دارو رو اینجوری بخور یا حتما باید شکمت سیر باشه یا حتما باید خودتو بکشی و نتیجه بگیری بعد من دیشب داشتم نتایج دوستان رو میدیدم از دوره قانون سلامتی گفتم ببین استاد عباسمنش توی چند تا از فایل ها گفت که بیست دقیقه تمرین گفته وعده غذایی ما به ی وعده در روز تغییر کرده و این همه نتایج لاغر شدن عضله سازی و غیره
و کاملا حا افتاد دلیل نتایج این نیست که چشم بسته هر چیزی رو قبول کنیم دلیل نتایج عمل به اون چیزی است که درک کردیم و میدونین مفید هستش بدون زجر کشیدن بدون تحمل سختی
اساس قانون آسانی است
ان معالعصره یسری ف ان مع العصره یسری
عاشقانه دوستون دارم عزیزان دوست دارم اون قدر نتیجه بگیرم که استاد عباسمنش منو دعوت کنه به دیدن خودش استاد عباسمنش با آغوش باز پذیرای من باشه
خدارو شکر استاد راضیم از این زندگی از این قانون از این خدا و قوانین
سلام به استاد عزیز
عاشقتم با اون تیپ خوشگلت چقدر ماه شدی ماشاالله
عشق میکنم با دیدن شما و این اندام زیبایی که ساختی استاد جان مبارکت باشه.
وای چقدر دلم برای پرادایس زیبا تنگ شده بود برای دوباره دیدن این دریاچه اینه ای زیبا که انگار با تصویری که از پرادایس توش می افته بهشتمون وسعتش بیشتر میشه بیشتر خودش رو نشون میده وای استاد یه پرنده دیدن اومد نشست رو شاخه درخت همون جایی که مریم جون اول فیلم داشتند تصویرش رو میگرفتند فکر کنم لک لکی چیزی بود.خدای من خدای من چه سبز خوش رنگی چقدر هوا تمیز بود همه چیز میدرخشید.
چه جاهایی در زندگی خود، شرایط نادلخواه را پذیرفتید و تحمل کردید؟
اون زمانهایی رو به یاد میارم که تو روابط چقدر تحقیر میشدم اذیت میشدم اما میگفتم همینه دیگه مردها همینند عصبی هستند پرخاشگر هستند زور میگند همشون همینجورند ذاتشون خرابه مشکل دارند اون خوب خوبشون هم ایرادات خودش رو داره
چقدر از نظر وضعیت مالی به خودم میگفتم همینه دیگه باید سختی بکشی زجر بکشی مرد و زن به کار تا بگردد چرخ روزگار مسافرت نری خوب نخوری خوب نپوشی یه قرون دو قرون کنی تا به یه جایی برسی بابا و مامانمم همین بودند خواهرم همه همینجورند زندگی سخته
چه باورهایی باعث شد تا آن شرایط نادلخواه را تحمل کنید؟
باورهایی که خانواده و فرهنگ و جامعه به خوردم داده بودند اینکه تو زندگی باید یکی سنگ من باشه یکی نیم من و زنم باید اینجور باشه زن باید بساز باشه زن خوب زنی که صورتشو با سیلی سرخ نگه داره کسی از سر زندگیش با خبر نشه زن خوب زنیه که عیب مردشو بپوشونه تحمل کنه زن خوب زنیه که سازگار باشه بساز باشه با خوب و بد مردش بسازه.زندگی شیرین و قشنگه که زن و شوهر از صفر و نداری باهم شروع کنند سختی بکشند و یواش یواش زندگیشون رو بسازند به همه جا برسند ما هم همین کارو کردیم اصلا لذتی ندارها وارد زندگی بشی که همه چیز امادست.
پول کمه پول بسختی به دست میاد باید جون کند تا دو قرون پول ساخت پول حلال به راحتی به دست نمیاد باد آورده رو باد میبره آدم باید قانع باشه همیشه به زیر دستهای خودت نگاه کن تا توقعت بالا نره تا زیاده خواه نشی
چه باورهایی را اگر تغییر میدادید، باعث میشد آن شرایط نادلخواه را نپذیرید و تحمل نکنید؟
باورهایی که در مورد به سختی بدست اومدن پول میگفتند باورهایی که مدام کمبود رو فریاد میزد باورهایی که توجه ما رو روی نداری و فقر و آدم بدبخت بیچاره ها میگذاشت که مبادا توقعم بره بالا مبادا زیاده خواه بشیم مبادا از راه خدا دور بشیم مبادا دل یکی بسوزه از اینکه ما داریم اونا ندارند
همچنین بنویسید وقتی دیگر آن شرایط نادلخواه را تحمل نکردید و «همین که هست» را نپذیرفتید، به چه راهکارهایی هدایت شدید و چه درهایی برای شما باز شد؟
از وقتی با استاد و آگاهی هاشون آشنا شدم از وقتی توجه و تمرکزم تغییر کرد و آروم آروم بهتر شد از وقتی سعی کردم آگاهانه فراوانی ها رو در جهان ببینم زیبایی ها رو ببینم در روابط و ببینم آقا هستند زندگی هایی که چقدر شیرین سالهاست دارند زندگی میکنند چقدر احترام عزت عشق هست چقدر افراد هستند که سختی نمیکشند زجر نمیکشند و پول میسازند چقدر میتونی رفاه داشته باشی چقدر آدم بهتری میشی وقتی ثروتمند میشی هم از لحاظ روحی روانی هم شخصیتی هم سلامتی هم معنوی اصلا پول تو رو خوب یا بد نمیکنه پول فقط اون چه هستی اون شخصیتی که داری رو بلدتر میکنه پر رنگتر میکنه
و در نهایت به چه شکل مسئلهای که سالها آن را تحمل میکردید، حل شد؟
والان که چند سال داره میگذره از بودن با استاد گوش دادن به آگاهی هاشون و البته کار کردن و اجرا کردن به نسبتی که درک کردم و تونستم درک کنم تو زندگیم تقریبا کسی نیست که بمن نگفته باشه چقدر تو عوض شدی چقدر کیفیت زندگیم بهتر شده چقدر آرام تر شدم چقدر از لحاظ شخصیتی بهتر شدم چه حرکتهایی زدم که تمام عمرم فکر میکردم نمیشه نمیتونم تواناییش رو ندارم عرضش رو ندارم آخه چطوری.چقدر روابط بهتر و با کیفیت تری رو تجربه کردم تقریبا هر بار که بهتر و قوی تر روی خودم کار میکنم میبینم که کلی آدم از اطراف من حذف میشه و جاش افرادی میاند که بهتر از قبل هستند چقدر از لحاظ مالی نگرانی ها و ترسهام کمتر شد و بهمون نسبت شرایط مالیم بهتر شد پول وارد زندگی من شد خواسته های بیشتری رو بهش رسیدم خوابم آرام تر و راحت تر شد سلامت تر شدم هم جسمی و هم روحی روانی زیبا بین تر شدم و میدونم بخوبی که هنوز که هنوزه باز جای کار دارم باید همچنان و تا آخر عمرم روی خودم و ساختن و قدرتمند تر کردن این باورهای مثبت توی وجودم وقت و زمان و انرژی ذهنی بگذارم اما ارزشمندی خیلی خیلی ارزشمندتر از هر زمان دیگه ای که برای هر کار دیگه ای میگذارم.نتیجش داره بوضوح تو زندگیم خودش رو نشون میده.
پیاز باران با ترانه میزند بر بام خانه استاد از زمانی که گفتید که توی فلوریدا تابسوناش روزی نیم ساعت بارون میاد هوا رو تیون میکنه شده خواسته من که خدایا منم دلم میخواد جایی باشم که روزی یک تا دو ساعت بارون شدید بیاره همه جا رو بشوره تمیز کنه هوا بشدت فرش بشه و من لذت ببرم از اون بارون و از اون هوا.