میزان تحمل شما چقدر است؟ - صفحه 14 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

857 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    رویا مهاجرسلطانی گفته:
    مدت عضویت: 2506 روز

    درود و سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته جانم

    و درود سلام می‌فرستم بر ساکنین این سایت توحیدی که هر کدام همچون الماس درخشان و شفاف و درخشنده ای که سوسو میزنید

    خدارو شکر گذارم که در چنین بستر الهی هدایت شدم خدا رو شکرگذارم ممنون و سپاس

    خیلی خیلی ممنون و سپاسگذارم که به کامنت من هدایت شدید و بهترین دعاها و تحسین ها رو به تک تک دوستان عزیزم می فرستم که قطع به یقین این دعای زیبا و تحسین ها همانند بومرنگی بسمت هر یک از ماها برگشت خواهد داشت . خدایااااا شکرت .. خدایاااا شکرت

    بخدا قسم قدرت فرکانس خیلی نیرومند هستش … باور کنید !!!.

    میزان تحمل شما چقدر است ؟؟؟

    استاد جان واقعاااا یک دنیا ممنون و سپاسگذارم که چنین فایل با محتوایی رو برامون تدارک دیدید..

    من همش فکر می کردم صبر کردن خیلی خوبه ولی به اشتباه در مسیر تحمل کردن بودم و زمان برام زجر آور شده … یعنی اصلا هیچوقت فکر نمی کردم که تفاوتی بین صبر کردن و تحمل کردن وجود داره … وقتی احساس مون داره میزنع به جاده خاکی یعنی داریم ی چیزی رو بیهوده براش وقت و زمان میزاریم .‌. و در واقع داریم تحمل می کنیم و این تحمل کردن اصلا خوب نیست..

    ولی برای یک موضوعی احساس مون خوبع و باید زمانی رو براش صرف کنیم تا به بار بشینه .. مثل رسیدن میوه بر روی شاخه ی درختی ولی اگر اون درخت بیش از حد مقرر میوه نداد و به ثمر نرسید دیگه نباید بازم صبر کنیم که شاید میوه بده…

    استاد جان .. و دوستان عزیزم

    من یک کامنتی رو تقریبا کمتر از یکسال پیش در قسمت چگونه درآمد خود را در یکسال سه برابر کنیم نوشتم و تعهد نامه هم نوشتم و شکر خدا هر روز برام بهتر شد …

    این کامنت تقریبا برای یکسال گذشته ی منع… یعنی دقیقا آخر شهریور سال 1401 قرار داد اجاره رو بسته بودم و بعد از جابجایی در خانه ی جدید این کامنت رو مکتوب کردم. و الان دقیقا یکماه دیگه موعد قرار داد سال جدیدم هستش …

    از آنجایی که باید برای قرار داد جدید مبلغ هشتاد میلیون جور کنم و اضافه کنم و بعلاوه اجاره بهای پرداختی رو هم اضافه کنم .. چند وقتیه که یک جورایی ذهنم مشغول فکر کردنه .. با اینکه فعلا تا این لحظه. یک ریال هم هنوز جور نشده خیلی هم این در و اون در زدم حتی دخترم خودش دنبال وام هستش و منو هم بر خلاف میل باطنی ام فرستاد دنبال وام ( اصلا وام و قرض رو از زندگیم حذف کردم و خدا رو شکر اصلا هم این وام ها هم جور نمیشه لا اقل برای من اینطوری شد .) ولی نمی‌دونم چرا اصلا نگران نیستم… اصلا و به هیچ عنوان دلشوره ندارم .. اصلا نمی‌دونم چطوری باید پول تمدید رو جور کنم .. ولی دخترم تا دلت بخواد داد و هوار می کنه .. از استرس تا صبح نمی خوابه .. همش غر میزنع .. دنبال وام و قرض هستش ولی من همچنان صبور هستم نه اینکه تظاهر کننمااااااا نه اصلا نمی تونم ظاهر متظاهری داشته باشم.. بلکه از اعماق قلبم خیالم راحته.. حتی خواهرم از استرس این شرایطم از کرج اومد پیشم که ببینه دارم چیکار می کنم .. ولی انگار صبوری منو دید کلی فکر و خیال کرد و قضاوتم کرد .. فکر میکنه من پشتم به جایی گرمه که اینقدر بی خیالم ( البته درست فکر می کنه .. پشتم فقط و فقط به خدا گرمه و فقط و فقط روی خدا حساب باز کردم فقط خودش )… همش میگه خب اگر وام تون جور نشد اونوقت می خوایی چیکار کنی؟؟؟؟؟

    هی استر س و دلشوره و موج منفی میده … منم در جواب خیلی صبورانه می گم خدای من بزرگه بلاخره ی طوری میشه …. بعدش کلی مسخره ام می کنه و هزار غرغر های دیگه … ولی من خیلی خیلی صبورانه برخورد می کنم و انگار نه انگار که موعد سر رسیدم .. روز شمار شده…

    ولی ایندفعه این تضاد پولی داره باهام صحبت می کنه … امروز رفتم بیرون بخاطر همین کارای وامی که دخترم مدام منو می‌فرستاد.. ولی توی مسیر همش بخودم می گفتم برسم خونه باید برم اون سه فایل چگونه در آمد خود را در یکسال سه برابر کنیم استاد رو دقیقا از اولین فایل ببینم و باز نویسی کنم ….

    . شاید باورتون نشه….

    ولی می‌دونم باورتون میشه چون بچه های این سایت همه شون توحیدی هستند و درک می کنند من چی میگم.. بعد از اینکه رسیدم خونه کارهامو انجام دادم اومدم دفترمو برداشتم که شکرگذاریمو بنویسم که چه چیزهایی برام پیش اومده و خریدهامو بنویسم و شکر گذاری هامو نوشتم .. بعدش گفتم برم توی سایت .. دقیقا بیام همین قسمت از فایل چگونه در یکسال در آمد مون رو سه برابر کنیم قسمت یک رو ببینم و کامنت ها بخونم…. ولی چون لیست ارسالی و اون دایره آبی خوشگل رو دیدم به خودم گفتم برم ببینم کیا برام ایمیل و پاسخگویی فرستادن با کمال تعجب دیدم آقا بهزاد سیفی عزیز از همین قسمت برام کامنت فرستادند باورتون میشه!!!!!!!

    می‌بینید چقدر همزمانی بود..!!!!؟؟؟

    می‌بینید چطوری به کامنت سال گذشته ی خودم هدایت شدم!!!!؟؟؟؟

    یعنی خدا دستمو گرفت و صاف آورد توی همون کامنتی که باید می‌دیدم … چقدر چقدر چقدر و بازم میگم چقدر خوشحال شدم . دقیقا خنده ای سرشار از امید و شادی بر چهره ام نشست… فهمیدم که خدا داره میگه.. یادته قبلش چقدر ناراحت بودی ولی با کنترل ذهنت تونستی آن خواسته آت رو خلق کنی پس دوباره همون کارها رو بکن بازم می شود .. ولی با این تفاوت که بعد از دیدن فایل جدید استاد عزیزمون در قسمت میزان تحمل شما چقدر است فهمیدم که انگار دیگه نمی خوام این شرایط رو تحمل کنم… انگار باید از خداوند اصل کاری رو بخوام … و چند روزی هستش که همش بلند بلند فریاد میزنم و میگم .. خدایااآاا من دیگه تحمل خانه ی مساجری رو ندارم .. باید بهترین خونه رو بهم بدی که مالکش باشم * خدایی که مالک و فرمانروای این جهان هستی است….. منو خالق آفریدی .. پس باید منم مالک قصر جادویی خودم بشم همراه با آرامش ذهنی و آسایش و رفاه روز افزون و آزادی پولی و مالی و آزادی عمل در انجام دادن هر کاری و وفور و فراوانی خیر خوشی و نعمت و برکت و سلامتی رو از تو می خوام.. از تو می خوام آسان کنی آسانی مالکیت قصر جادویی ام را.بر من رویا مهاجر سلطانی..

    از تو می خوام آسان کنی آسانی های نعمت هایت را بر من

    از تو می خوام آسان کنی راحتی های زندگی ام را بر من ….

    خدایا من هیچ ایده ای ندارم ..

    هیچی نمی‌دونم … من بلدش نیستم .. خودت دستمو محکم توی دستان خودت گره بزن … خودت برام بفرست .. خودت دستمو بذار توی جیب خزانه ی الهی خودت..

    خودت بدون واسطه منو ببر به منبع خزانه ی الهی پول و ثروت این جهان هستی ..

    اگر آگاهی خداوند در وجود من جاری شود دیگر هیچ محدودیتی برای این اتصال به انرژی منبع وجود ندارد چون منبع این انرژی پول و ثروت های الهی خودش نامحدود است …من دیگه نمیی فهمم هرکاری که فکر میکردم باید بکنمو انجام دادم…

    مننننننننننننن نمی دووونم

    توووو میدونی تو بهم بگو تو برام بیار تو برام رخ بده توبرام شکل بده توبرام بفرست.. تو مسیر رو برام کوتاه کن .. تو زمان رو کوتاهتر کن..

    تو فرصت ها ی دریافت و جذب پولی و مالی و آزادی پولی و مالی رو برام مهیا کن …

    تو منو از مادیات این جهان هستی اشباع کن و به بی نیازی هدایت ام کن….تا لذت بیشتری ببرم و شاد زندگی کنم..

    تووو تووو تووو

    هرکار میخوای بکنی بکن من چیزی نمی دونم.. خدایا من بلدش نیستم

    خدایاا دست منو بگیر … امروز و هر روز و هر لحظه و همیشه دستمو محکم توی دست خودت گره بزن … خدایا منو روی شانه های خودت بنشاند

    دستمو میدم به دست تو که منو ببری به جایی که باید ببری…

    به مسیر کسانی که به آنها وفور و فراوانی پول و ثروت و شادی و شادمانی و خیر و برکت داده ای…

    خدایا خودت آسان کن آسانی های نعمت هایت را بر من ..

    خدایا خودت آسان کن راحتی های دریافت و جذب اهداف و خواسته ها و آرزو های مقدس الهی ام را بر من….

    چقدر کلمات تاکیدی نوشتم و باورسازی درست کرده باشم خوبه…

    چقدر دفترها نوشتم .. و شکر گذاری ها نوشتم که واقعا این شکر گذاری ها از اعماق و صمیم قلبم نوشتم چون بیشتر از همیشه به نعمت های بیکران خداوند پی بردم و الان هم همینطور هستم .. و آنقدر به اون خدای بزرگ ایمان دارم که سحر خیزی و عبادت و مدیتیشن های سحرگاه مو با هیچ چیزی عوض نمی کنم.. آنقدر لحظه ی طلوع درخشان خورشید رو از پشت اون کوه ها برام زیبا و دلپذیره که برای دیدنش لحظه شماری می کنم .. و خدا رو شکر لطف خداوند شامل حالم شد و از بالکن اتاق خوابم بدون هیچ مشرفیتی می توانم تا او دوردست ها و طلوع خورشید رو ببینم که یکی از خواسته ها و آرزوهایم بود خدا رو شکر همراه با دیدن صبحگاه یا شلنگ آب به گلدون های عزیزم آبپاشی می کنم و اون بالکن رو می شورم و طراوت آن آبیاری گلدون های خسیس شده و هوای مطبوع و اون آسمان زیبا رو روز و شب تحسین می کنم و شکرگذاری می کنم..

    با تمام این نعمت های که خداوند در اختیارم گذاشته شکرخدا ولی یک الگوی تکرار شونده ی تضاد مالی برام پیش میاد .. البته شکر خدا خرج و مخارج زندگیم در حد خودم کاملا ردیف شده است شکر می گویم و حتی اجاره بهاء دادن با همین شرایطم برام خیلی راحت و آسونه ولیییییی نکته ای که می خوام بهش اشاره کنم اینه که دیگه تحمل مساجری رو ندارم ….

    یعنی یک جورایی دیگه نمی‌خوام مستاجر باشم و استرس تمدید قرداد و نحوه ی جور کردن پول پیش بیشتر رو نمی خوام داشته باشم

    وبه خداوندی خدای خودم قسم وقتی از ته دلم این احساس ناتوانی وعجزو رو گفتم.. و احساسش کردم…. هدایت شدم به این قسمت از فایل و فهمیدم که مراحل تکامل من طی شده و جهان میخواد به من بگه .. برو بالاتر … وقتشه….. زمان تغییرات جدید فرا رسیده … این وضعیت رو نباید تحمل کنم .. البته همش پیش خودم می گفتم باید صبر کنم یا وضعیت به نفع من رقم بخوره … ولی انگار نفهمیدم که دیگه کار از. صبر کردن گذشته … بلکه باید اعلام کنم که بابا …. صبر هم اندازه ای داره …. دیگه داره تبدیل میشه به تحمل کردن زمان …. اینکه اگه قرار باشه برای رسیدن به هر خواسته ای این همه زمان ببره که من عمر نوح ندارمممممم ….

    آقا دیگه تحمل نمی کنم… من از قانون نفی برای تغییرات بهتر و قشنگتر استفاده می کنم … من این وضعیت مستاجر بودن رو دیگه تحمل نمی کنم . من هم می خوام مانند خداوند می خوام مالکیت خانه و قصر طلایی و جادویی خودم را داشته باشم و به کمتر از بهترین ها هم رضایت نمی دهم

    یکی از گفته های استاد عزیزم که در دفتر کلمات تاکیدی ام نوشته بودم امروز کشیدم بیرون و آوردم اینجا نوشتم و از امروز این جمله ی طلایی استاد رو سرلوحه ی دفتر خواسته ها و شکرگذاری هایم گذاشتم و هر روز خواهم نوشت…

    خدایاااااا من می خوام با اجرای قوانین کیهانی تووؤووو به مسیر و برنامه ها و ایده ها و راهکارهایی هدایت شوم که نتیجه اش تحقق …‌. مالکیت قصر طلایی و جادویی ام همراه با سلامتی و آرامش و آسایش و رفاه و آزادی پولی و مالی و آزادی عمل در انجام دادن هر کاری رو داشته باشم

    خدایاااا من اینجا اعلام می کنم .. که برای تمام نعمت ها و موهبت های الهی روز افزونم شکرگذارم شکرگذارم شکرگذارم خدایاااا شکرت ولی من به کمتر از بهترین ها رضایت نمی‌دهم .. به سادگی به راحتی به آسونی و سهولت و به زیبایی و عزتمندانه و از کوتاه ترین مسیر منو به خواسته و هدف و آرزوهای مقدس الهی ام هدایت کن

    خدایاااا سپاسگذارم مرسی . شکرگذارم و قدردان این موهبت هایم هستم

    ارادتمند همیشگی شما عزیزان

    رویال مهاجر سلطانی

    IN GOD WE TRUST

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
    • -
      معصومه سلمانی پور گفته:
      مدت عضویت: 1346 روز

      سلام رویا جان

      تحسینتون میکنم خیلی لذت بردم از نوشتنتون و ابراز احساسات کردنتون و صحبت هاتون با خدایی که بی انتهاست

      از خیلی قبلتر من گامنتهاتون رو دنبال میکنم و لذت میبرم از قلمتون . حسمو هر بار زیباتر میکنه .

      آرزوی بهترینهارو براتون دارم

      در پناه خدا باشین

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  2. -
    راحله حلوایی گفته:
    مدت عضویت: 2198 روز

    سلام و درود به همه ی دوستان عزیزم، استاد عزیزم و خانم شایسته.

    من یک ساله که این صفحه رو دنبال میکنم و از دوره دوازده قدم استفاده کردم و واقعا زندگیمو به لطف الله و آموزش های ارزشمند استاد تغییر دادم. این اولین باره دیدگاهمو مینویسم.

    وقتی من ازدواج کردم، خانه ی من طبقه بالا خانه خانواده همسرم بود. خونه ی بسیار زیبا، صد و شصت متری و باهمه امکانات. اما متاسفانه دخالت های بیش از حد خانواده همسرم واقعا منو خسته کرده بود. همسر من خیلی مهربون و خوبه، اما متاسفانه نمیتونستیم خانواده اشون رو قانع کنیم که کارهاتون محبت نیست، دخالته. روز به روز من افسرده تر میشدم، کل فامیل میگفتن باید اونجا بمونی، اوضاع مسکن افتضاحه، اگه مستاجر بشی بدبخت میشی، خونه ات خیلی خوبه و حرف های تکراری.

    تا اینه من بعد از پنج سال تحمل کردن، تصمیم گرفتم به این موضوع پایان بدم و این رنجش همیشگی و گریه ها رو قطع کنم.

    با همسرم صحبت کردم و ایشون هم قبول کردن و توکل کردیم به خدا و از اون خونه با وجود فشااارهای زیاد ث بدبینی های زیاد اطرافیان بلند شدیم. الان هم خداروشکر خونه خریدیم. درسته که کوچک هست و اون امکانات رو نداره، اما آرامشی که دارم رو با دنیا عوض نمیکنم.

    با تشکر از آموزش های قوی و کاربردیتون.

    امیدوارم همیشه بدرخشید استاد عزیزم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  3. -
    فرنگیس محمدی گفته:
    مدت عضویت: 2958 روز

    سلام استاد عزیزم

    اوووف یه عدد عشق وارد میشود ،چه صحنه ای بود میون این موسیقی زیبا و صحنه بهشتی یه استادخوشتیب و عالم و همه چی تموم رو میبینیم و‌چشم ما به جمال زیبای شما روشن شد

    فرق صبر و تحمل

    واژه صبر 103بار در قرآن اومده و 4بار خداوند فرموده با صابران است و 4بار گفته صابر بودن نشانه عزم و اراده قوی است

    صبر به معنای تحمل تو ذهن من در گذشته چندان دور یه انتظار انفعالی بود ،از سر چاره نداشته و در برابر عجله و شتابزدگی

    متوجه شدم که صبر به معنای مقاومت ،پایداری و تسلیم نشدن با حساس خوب هست

    اگر از میان شما20تن صابر باشند بر 200تن غلبه می‌کنند ( انفال 65)

    کجا تحمل کردم ولی فک میکردم دارم صبر میکنم

    وقتی آموزش و پرورش کار میکردم چند ماه با مشکل نبود برگه و قیمت بسیار بالای اون مواجه شدم و با این که قرار دادم تموم شده بود ، چند ماه به قیمت قدیم کار میکردم به این امید که قرار داد جدید رو تمدید کنند، بدون برگزاری مناقصه ،خلاصه یه مشرک واقعی بودم دل بسته بودم به وعده وعید های کارپردازی اداره ،که همش میگفتم فعلا صبر کنید

    سه ماه باضرر بسیار زیاد کار کردم و آخر سر هم گفتن باید تخلیه کنید، اون موقع خودم فک میکردم باید صبر پیشه میکنم،باید شده به ضرر کارکنم ،علاوه بر کج فهمی در مورد صبر خیلی هم مشرک بودم چسپیده بودم به فضای مسموم اونجا با اینکه از پوشش سخت و محیط مسموم بگیر تا ساعت کاری و..با هیچ چیش خوشحال نبودم ،

    اما همزمان داشتم دروازه قدم کار میکردم و تونستم با این قضیه کنار بیام و واقعاً روز آخر با خوشحالی و احساس خوب اونجا رو تخلیه کردم و بلافاطه یه ماه بعد رفتم دانشگاه آزاد ،باساعت کاری و محیط کاملآ متفاوت و درآمد نجومی ،..چقدر یاداوریش لذت بخشه

    در کل( بخصوص از وقتی محصولات رو کارمیکنم) ذهنیتی که از خودم دارم اینه که اصلا آدم تحمل کردن نیستم و خیلی آدم کنار اومدن با شرایط ناجالب نیستم ، بیشتر اینطوری شدم که من حتما باید از زندگیم و لحظات ش لذت ببرم

    تو روابط ام فک میکردم یه سری از مسائل رو باید بپذیرم اما العان میگم نه من سهم خودم رو انجام میدم و باور هام رو تغییر میدم و شرایط ناجالب رو نمی‌پذیریم و صبر همراه باصلاه دارم و به مخزن انرژی متصل هستم که هرگز تخلیه نمیگردد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  4. -
    همایون خمالو گفته:
    مدت عضویت: 2078 روز

    با سلام استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز

    مشکلات خانوادگی هستم و این فایل شما امشب گذاشتید و من گوش دادم بارها بارها تا صبح این فایل را گوش دادم

    در رابطه‌ای که این روزها به سر می‌برند برای مدت 7 سال است که آن را تحمل می‌کنند با تمام بدی‌ها و سختی‌هایش واقعاً به این نتیجه رسیدم که باید یه جایی پا روی ترس‌ها بذاری و تصمیماتی که خودت دوست داری را اجرا کنی،کسی که سن 19 سالگی با او زندگی کردی و الان 29 سال داریم و هنوز نتوانسته تو را درک کند

    خیلی سخته با کسی زندگی کنی که هم ارتعاش تو نباشه و نتونه تو رو درک کنه

    ولی در کل این زندگی درست میکنم با این فایل رایگان ولی به نظر من با ارزشترین فایل

    شب خوش بر خانواده بزرگ عباس منش

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  5. -
    سید محمد رضا موسوی گفته:
    مدت عضویت: 961 روز

    سلام و درود خدمت آرمی بزرگ عباس منش ،،

    به به ،، بازم ی فایل بی نظیر دیگه ، بازم استاد خوشتیپ و دوست‌داشتنی با این هیکل سوپر ماسل دلبر ،،

    چقدر قشنگ این موضوع چقدر دردناک و درس آمیز وای که چقدر سخت و چقدر بد این جمله ی تحمل انتظار ،، ن ،، منم با استاد عزیزم موافقم و هیچوقت حاضر به تحمل زجر کشیدن نیستم ،، خیلی تلاش میکنم روش مناسب و پیدا کنم و الان که دارم این فایل میبینم چقدر نگاهم باز شده چقدر بیدار تر شدم خدارو صد هزار مرتبه شکر که چقدر قبلاً شرایط مزخرف و تحمل میکردم و اصلا انگار خودم با دست خودم میساختم این همه درد و زجرو الله اکبر ،، خدایا صد هزار مرتبه شکرت برای این آگاهی که عطا فرمودی ،،

    خدایا ای مهربانترین مهربانان مرسی شکرت که لحظه به لحظه زندگیم کنارم بودی و هستی و خواهی بود برای لمس وجودت برای حس دلگرم کننده حضورت شکرت ،،

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  6. -
    Maryam Banoo گفته:
    مدت عضویت: 2285 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام و درود به استاد گرامی و بانو مریم عزیز

    سلام به همه دوستان عزیزم

    امیدوارم که حال دل همگی عالیه عالی باشه

    خداروشکر خدارو هزاران بار شکر من که با دیدن این فایل خیلی حال خوبی گرفتم به خصوص اون تصاویر آخر از بارون از این بهشت زیبا دیدن مرمری چقدر لذت داشت برام آب خوردن براونی کنار دریاچه

    خدایا شکرت استاد ممنونم که اینقدر زندگی قشنگی برای خودتون درست کردید

    خداروشکر به خاطر وجود استاد که این آگاهی ها رو در اختیارمون میزارن

    استاد سپاسگذارم ازتون خداروشکر که شما اینقدر رشد و پیشرفت داشتید و دارید تو زندگی تون ‌و باعث شده که منم باور کنم میشه همه اینا رو داشت و میشه راحتر زندگی کرد و میشه هر چی دوست داشت و خواست رو بهش رسید و الان که شرایط زندگیم رو تغییر دادم به خاطر تغییر دیدگاهم تغییر باورهام هست وگرنه با اون حس و روحیه ای که من داشتم زندگی میکردم معلوم نیست که الان چه شرایطی ممکن بود داشته باشم با اون باورهای محدود و ناجالبی که من داشتم و پذیرفته بودم که خوب زندگی همینه دیگه ،..

    و زمانیکه با استاد آشنا شدم انگار که وارد یه دنیای جدیدی شدم دوباره متولد شدم

    استاد سپاسکذارم ازتون به خاطر وجود شما شکرگذار خدا هستم که من رو هدایت کرد به سمت شما

    خدایا شکرت

    من دانشگاه دولتی ، حسابداری قبول شدم و خوندم و چقدر دوست داشتم ولی به خاطر بچه دار شدن هیچ وقت سرکار نرفتم ولی واقعا از همون موقع استقلال مالی رو خیییلی دوست داشتم ولی پذیرفته بودم که الان که دیگه کسی با سن من استخدام نمیکنه خوب هم شرط سنی بود هم سابقه کاری ولی در اصل این همون کویر من بود که فکر میکردم فقط از همون حسابداری باید درآمد کسب کنم ولی از وقتیکه از خدا خواستم و با همه وجودم گفتم من دوست دارم‌ درآمدی از خودم داشته باشم خداوند من رو هدایت کرد به آموزش دیدن زبان انگلیسی که خوب هیچ محدودیتی نیست برای آموزش دیدن ، بماند که سخت ترین درس تو دوران تحصیل برام همین زبان بود ولی خوب هدایت خداوندِ و بعد سال ها دوری از درس و کتاب و ،… به همراه بچه هام که مدرسه میرفتن منم آموزشگاه میرفتم و سه تایی باهم درس میخوندیم تو خونه ، چه حس خوبی هم بهم میداد و چقدر شور و اشتیاق پیدا کرده بودم و‌حالم خوب شده بود و بعد 3 سال فشرده خوندن ، احساس کردم که میتونم حالا خودم آموزش بدم و از آموزش در مهد کودک شروع کردم و بالاخره کسب درآمد

    ( البته اینم بگم که موقعی که شروع به آموزش دیدن زبان کردم اصلا قصدم کسب درآمد نبود فقط گفتم من که الان کاری نمیتونم بکنم برم زبان یاد بگیرم یه روزی به کارم میاد ، بالاخره زبان بین المللی و خوبه که بلد باشم ) و این هدایت خداوند بود و با وجود ترس‌ و استرس ولی شروع کردم و عااالی بود برام

    اصلا تا قبل اون واقعا دیکه نسبت به خودم حس خوبی نداشتم ولی دیکه به خودم حس بهتری داشتم و به خودم افتخار میکردم و حتی شروع یه سری تغییرات زندگیم شد

    و بعدها هم که با استاد آشنا شدم و گفتن که بگردید ببینید قانون چطور تو زندگی تون اجرا شده و واقعا یاد همین اتفاق قشنگ زندگیم افتادم که جسارت به خرج دادم و خواستم که زندگیم و روحیه ام تغییر کنه و با وجود ترس ولی جلو رفتم و چقدر اعتماد به نفسم بالا رفت و موقعیت های کاری و درآمدی برام پیش آورد

    و یه مورد دیگه که استاد گفتن بی احترامی رو‌نپذیرید

    اینم برام پیش اومد که تو‌محل کارم بود و‌مدیر مهد رفتار محترمانه ای نداشت و یه روزی یه اتفاقی افتاد و رفتار خیلی ناپسندی با من داشت و با خودم گفتم که دیکه نمیشه اینجا اومد و روز به روز داره بدتر میشه و تا قبل اون میگفتم که عیبی نداره محیط کاری همینه دیکه همه مدیر ها همینن ولی ،،.. اون روز خیییلی بهم برخورد و دقیقا از فردای اون روز نرفتم و و فقط و فقط بعد یه هفته یکی از دوستان قدیمی من که میدونست کار من چیه بهم یه پیشنهاد کار داد ، عااالی هم حقوق بیشتر ، مسیر راحتر ، با یه مدیر خییلی با شخصیت و‌محترم رفتم و اونجا مشغول به کار شدم

    و تو این یه هفته بدون هیچ ترس یا حس پشیمانی که چرا از اونجا بیرون اومدم خودم هم پیگیر بودم برای پیدا کردن موقعیت کاری دیکه ولی با قدرت و اطمینان که برای من کار هست چون به شیوه کاری خودم مطمئن بودم و خداروشکر خدا برام ساخت

    خداروشکر خداروشکر خداروشکر

    امیدوارم که زندگی روز به روز براتون شیرین تر و لذت بخش تر بشه

    شاد و پیروز و سلامت و ثروتمند باشید .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
    • -
      سپیده گفته:
      مدت عضویت: 1682 روز

      مریم بانو عزیزم سلام

      چقدر با خوندن تجربیاتتون لذن بردم و ی حسی بهم گفت بیا و بنویس ک چقدر از مسیری ک مریم بانوو عزیز رفته خوشت اومده…

      مریم عزیزم تحسینت میکنم ک دست خدا و توی زندگیت باز گزاشتی و خدای هدایت گر هم شما رو ب سمت یادگیری زبان و بعدش کار در مهدکودک هدایت کرد…

      مریم عزیزم مچکرم از شما ک توهین های مدیر مهد رو تحمل نکردین و دست خدا رو برای هدایت ب جاهای بهتر باز گزاشتین

      مریم عزیزم مچکرم ک اون یه هفته رو با احساس خوب و امید ب خداوند صبر پیشه کردین و خدای رحمان و رحیمم پاداش احساس خوب و صبر ارزشمندتون رو داد..

      مچکرم از شما برای ایمانی ک بب خدا و خودتون دارین..

      من این حس استقلال طلبی و احساس لیاقتتون رو خیلی تحسین میکنم…

      خوشا فرزندی ک مادرش تو باشی…

      تبریک میگم بهتون برای الگوی خوبی ک برای فرزندانتون هستید…

      بهترین هارو براتون ارزو میکنم…

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        Maryam Banoo گفته:
        مدت عضویت: 2285 روز

        سلام و‌درود به سپیده جان نازنینم

        سپاسگذارم ازت بانو جان برای پیام قشنگ و پر از عشقی که برام نوشتی لذت بردم از کلمه به کلمه ای که نوشتی

        سپاسکذارم از تک تک تحسین هایی که کردی

        خداروشکر که کلام بنده هم که هدایت خداوند بوده ،باعث آرامش و لذت شما شد

        امیدوارم که همیشه در پناه خداوند شاد و سلامت و در آرامش باشی و برای تک تک لحظات زندگیت طعم شیرین هدایت الهی رو بچشی و با اطمینان قدم برداری

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  7. -
    سهیلا گفته:
    مدت عضویت: 3807 روز

    با سلام به همه دوستان هم فرکانسی

    استاد من از شما بسیار سپاسگزارم بابت این فایلها واقعا دارین ذهن مارو شخم می‌زنید امروز هرچی فکر کردم دیدم نود نه درصد این باورها ورفتار هارو من داشته ام بصورت قوی وخدارو شکر یکم بهتر شدم در مورد این موزو من همش تحمل کردم زیرکلمه صبر قائم شده بودم بخاطر باور های اشتباهی که تو مخمون کرده بودن زن باید زندگی رو بسازه باید تحمل کنه صبر کنی همه چی درست میشه هر چی من صبر کردم بیشتر باج دادم هرچی چی بیشتر تحمل کردم تا خدا بهم بیشر تو آخرت بهم بده هر وقت اعتراض کردم بیشتر این شنیدم که تحمل کنی همه چی درست میشه درست که نشد که هیچ اعتماد بنفس عزت نفس هم از بین رفت من فقر وگذشت و فداکاری تحمل کردن هر چیزی رو ثواب می دونستم با حدیث ها وباور های مضخرف الان چی شد پس ازاین همه تحمل هیچی اون شور شورانگیز واشتیاغی که داشتم از بین رفت احساس لیاقتم از بین رفته وتازه فهمیدم چی بسرم آمده تازه فهمیدمبعد این همه رو خودم کار کردن چرا نتیجه نمی گیرم یا خیلی کم می گیرم از خدا می خوام منو هدایت کنه تا نسوزم بسازم من می خواهم مثل استاد همه چی رو راحت بصورت طبیعی دریافت کنم باسپاس

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  8. -
    اعظم جم نژاد گفته:
    مدت عضویت: 2920 روز

    سلام به خانواده عزیزم. سپاااااااسگذارتونم استاد و مریم جان .قبلا بسیار اهل سوختن و ساختن بودم ،اهل تحمل بی احترامی اهل تحمل فقر و نداری ولی به لطف خدا از وقتی با استاد عزیزم آشنا شدم همه چیز به مراتب بهتر شده البته که باز منتظرم شرایط بهتر بشه .در حوزه وضعیت عاطفی که دوره احساس لیاقت رو تهیه کردم دارم روی خودم کار میکنم تا ان شاالله هدایت بشم و وقتی از خدا از ته دلم هدایت خواستم این پیغام رو دریافت کردم که باید برم بیرون از خونه کار کنم .قبلا نوشته بودم که علاقه من به کار با بچه ها و بازی کردن باهاشونه و توی خونه خودم یک سال رو با بچه های اقوام و همسایه به صورت ساعتی با یه هزینه ی کم بازی میکردم .یه مدت که گذشت کلا دیگه هیچ بچه ای نیومد با اینکه از خیلی از بچه ها می شنیدم که بهِم میگفتند پیش تو که هستیم خیلی بیشتر از خونه ی بازی بهمون خوش میگذره و این هم از لطف خدا بود .همین جریانِ نیومدن بچه ها به خونمون هم به خاطر درخواست هایی بود که از خدا برای کار داشتم چون با یه تضاد هایی رو به رو شده بودم و خدا این هدایت رو فرستاد که پرستار بچه بشم هم از زبان استاد توی دوره احساس لیاقت هم از زبان یکی از اقوام ….باید از لحاظ مالی به یه وضعیت مناسب برسم در عین حالی که دارم روی ارزشمندیم و دوره احساس لیاقت کار میکنم .

    24 سال از ازدواجم رو توی خونه موندم و به خاطر حرف مردم و بچه و کارهای تموم نشدنی و بی حقوق خونه که منو همیشه برای یه 1000تومنی محتاج به همسرم کرده بود و قبول این باور که همسرم اجازه نمیده بیرون از خونه کار کنم ،شرایط بد مالی و …رو تحمل میکردم و فقط با باورهای غلط تا دلتون بخواد بی نهایت از خودم کنده بودم و دلسوزی کرده بودم و هر چه داشتم و نداشتم رو به همسرم می دادم و یک ذره برای خودم ارزش قائل نبودم .این یکی دو هفته اخیر رو به هدایت خداوند عمل کردم و رفتم بیرون و توی سایت دیوار دنبال کار گشتم ،همسرم معجزه وار راضی شد بیرون کار کنم و اینو هم از خدا در خواست کرده بودم و با حرف هایی که خدا روی زبونم گذاشت و صحبت هایی که باهاش داشتم قلبش نرم شد

    دیروز خدا هدایتم کرد به یه دفتر خدماتی که یه کار پرستاری کودک بهم پیشنهاد شد و خیلی خوشحالم ان شاءالله اوکی بشه فردا میام بهتر در موردش مینویسم.

    چند روز پیش یه فایل در مورد آقا هادی روی سایت قرار گرفت که اول کار با رانندگی در اسنپ شروع کردند و ….و استاد توضیح دادند که بیکار نباشید و هر کاری که میتونید انجام بدید از پرستاری کودک و نظافت خونه دیگران و ….من خدا رو شکر علاقه دارم به پرستاری کودک .اما یه احساس بدی داشتم که بخوام برم خونه کسی و پرستار بچه شون باشم احساس می‌کردم به چشم یه آدم بی ارزش و بدبخت بهم نگاه می‌کنند. احساس می‌کردم این شغل خیلی شغل پایین و خاک بر سری و بی کلاس و زشتی هست به قول همسرم کلفتی کردن (اوایل که موافق نبود)

    به خودم نگاه کردم جاهایی واقعا به خاطر خواستن یه پول خیلی کم از همسرم یا به خاطر نیازهام واقعا از همسرم بی احترامی دیده بودم و با اینکه واقعا درد داشت برام اما تحمل کرده بودم .اومدم نوشتم برای خودم و به این رسیدم که یه غرور بی جا رو در درونم دارم.با خودم فکر میکردم من کجا و این کارها کجا .انگار از دماغ فیل افتاده باشم . منم مثل بقیه آدما ،هر کسی به یه نوعی داره به بقیه روح های خدا خدمت میکنه .ذهنم همین لباس های زیبا و تیپ های زیبایی که میزنم رو جلو چشمم آورد که تو کجا و این شغل کجا؟ من همونی بودم که چند سال پیش که چادرمو که به خاطر شرک می پوشیدم و کنارش گذاشتم و ترس از لباس نداشتن ،داشتم که توی یکی از کامنت هامم نوشته بودم و فقط سالی 1 بار لباس بیرون میخریدم ،حالا خدا کلی لباس های رنگی رنگی و زیبا بهم داده بود و ذهنم از این ابزار ها استفاده میکرد تا منو از این هدایت و از شروع به کار کردن و از رسیدن به نعمت ثروت منصرف و محروم کنه .

    به یاد خودم آوردم که حضرت موسی هم بعد از اینکه از قصر فرعون رفت ،رفت برای حضرت شعیب کار کرد و ….من هرگز کوچیک نمیشم با این کار،اتفاقا بزرگ میشم ،رشد میکنم و این غرور های مسخره که منو به نابودی میکشه و توی فقر نگه می داره رو باید دور بریزم ،حتما که نباید دکتر، مهندس باشم که مردم به به و چه چه کنن .من به بودن با بچه ها علاقه دارم و این طوری خوشحالترم هر کسی به چیزی علاقه داره.به خاطر این توانایی خدا رو شکر میکنم و واقعا هر کسی حوصله و اعصاب بچه رو نداره ولی خدا این عشق رو توی دل من گذاشته که حتی بدون هیچ مدرکی بتونم مشغول به کار بشم که درونم اینقدر با تحصیل و ادامه تحصیل مقاومت داره .این غرور و این ترس از نگاه و نظر مردم از طرف شیطونه تا منو توی وضعیت بد مالی نگه داره که تا همیشه محتاج و فقیر بمونم که اگر همسرم اوکی بود و حالش خوب بود بهم پول بده و اگه نبود با تندی رفتار کنه و منو محروم کنه و به قول خودش جریمه م کنه .اومدم حس بدمو تغییر دادم و در موردش نوشتم که این خدمت به خداونده و من میخوام با کاری که انجام میدم به قول استاد به گسترش جهان کمک کنم .من دارم به روح های دیگه ی خدا خدمت میکنم و ان شاءالله باعث آزادی مالی و آزادی در روابط برام میشه .

    هر چند که الحق و والانصاف این یکی دو سال گذشته همسرم بسیار بهتر از گذشته نیازهامونو تامین کرده و بهم لطف بسیار داشته و واقعا سپاسگذارشم و همه جا چه در حضور خودش چه در غیابش بارها و بارها از لطف هایی که بهم داشته تعریف کرده ام .اما نیاز هست که محتاج به اون نباشم و از خودم درآمد داشته باشم .باید به غرورم بر بخوره که محتاج و فقیر باقی بمونم .باید به غرورم بر بخوره که برای هر نیازم دستم جلو همسرم دراز باشه .باید به غرورم بر بخوره که از خودم یه ماشین یا یه خونه جدا نداشته باشم و اینقدر بعضی چیزا رو که اصلا با درونم هماهنگ نیست رو تحمل کنم . خیلی نیازها دارم که بااااید تامین بشه همزمان دارم یه دوره آموزش مکالمه زبان هم کار میکنم و روزانه چند ساعت براش وقت می‌گذارم تا ان شاالله توی کارم با هدایت خدا ازش استفاده کنم و همین هم یه هدایت از طرف خدا بود که توی دوره احساس لیاقت دریافت کردم .

    القصه ‌که همه چیز هر روز داره عالی پیش میره تا زمانی که منم منم نکنم و از خدا هدایت بخوام و در این مسیر شگفت انگیز با استاد و شما دوستان عزیزم پیش برم .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  9. -
    فاطمه ... گفته:
    مدت عضویت: 1306 روز

    سلام استاد عزیز

    چه جای قشنگ و زیبایی زندگی میکنید خیلی کیف میکنم من از دیدن این صحنه ها مخصوصا موجی که روی دریاچه می افته وقتی بارون میاد

    استاد من تو شرایط سختی زندگی میکنم و زندگی رو به خاطر فرزندان کوچیکم ادامه میدم ولی این چند روز متوجه شدم که وقتی این بچه ها شرایط مادرشون میبینن دو روز دیگه شاید ندونن واقعا چه رفتاری باید با خانمشون داشته باشند و هم اینکه تحمل میکنم به خاطر اینکه مدرسه اشون مشکلی نداشته باشه و افت تحصیلی نداشته باشند چون پسرام به شدت احساسی هستن و باباشون قرار نیست اونا رو به من بده حس میکنم خیلی اذیت میشن و ادامه دادن با همسرم به شدت دردناک و میدونم هیچی جز اینکه خودم کوچیک کنم نیست واقعا نمیدونم به قول خانواده ها این شرایط تحمل کنم در حالی که نمیدونم امیدی هست که شرایط به حالت قبل برگرده یا نه واقعا گیج شدم نمیدونم چه جوری به خدا اعتماد کنم اعتماد کنم که راهی برام نشون بده که از این زندگی جدا بشم بدون اینکه به بچه هام آسیبی وارد بشه یا راهی نشون بده که همسرم یه ادم دیگه بشه و بتونیم خیلی بهتر از قبل ادامه بدیم

    ممنونم ازتون استاد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
    • -
      Liela3253 گفته:
      مدت عضویت: 1111 روز

      سلام فاطمه جان. منم 4 سال پیش تو شرایطی مشابه شما بودم درکنار همسری زندگی میکردم که هیچ علاقه ای بهش نداشتم ازدواج ما کاملا سنتی بود و منم چون اون موقع کلا تو فاز ازدواج نبودم توسن 15 سالگی به اصرار پافشاری تن به ازدواج اجباری دادم اوایل بی تفاوت بودم نسبت بهش بعدچندسال نامزدی رفتیم زیر یک سقف وزندگی مشترک شروع شد و گذشت و گذشت تا من سنم بیشتر شد و درکم از ازدواج و همسر بالاتر رفت و تازه فهمیدم ای دل غافل محکوم به زندگی بدون عشق شدم و صرفا به خاطر باورهای اشتباه خودم که باید بسازم به خاطر بچه هام، اقوام چی میگن، زشته، طلاق نگیرم باید تحمل کنم همچنان ادامه دادم زندگی تلخی رو که فقط داشتم هروز سوختن خودم رو میدیدم مثل یک شمع وتمام شدن اما بعد 16 سال زندگی مشترک یه روزی تصمیم گرفتم باخودم گفتم یبار بدنیا میای و همون یکبار فرصت زندگی رو داری و میمیری پس چرا اونجور که میخام زندگی نکنم با کسی که دلم میخاد طعم یک زندگی پر از عشق و علاقه رو نچشم خیلی باخودم کلنجار رفتم فکر بچه ها، اینده شون، اینده خودم مخالفت پدرمادرم فامیل، کشمکش ذهنی زیادی داشتم هروز اما گفتم حالا که فهمیدم این زندگی دلخواه من نیست تا همین جابسه دیگه نمیخام ادامه بدم رفتم با مادرپدرم مطرح کردم و مخالفت و سرزنش اما من گفتم تصمیم خودمو گرفتم یبار شما تصمیم گرفتید برامن واین شده نتیجه خودم میخام برا زندگی خودم تصمیم بگیرم و اومدم خونه به همسرم گفتم باید طلاق بگیریم اوایل مخالفت کرد که نه نمیشه اینهمه سال ساختی مگه چقدر دیگه عمر میکنی بمون به خاطر بچه ها تا بزرگتر بشن بعدا جدا بشیم گفتم نه یا توافقی جدا میشیم یا میرم دادگاه تقاضای طلاق میدم گفت هرگز مگه تو خواب ببینی طلاقت دادم هفته ها گذشت با جنگ اعصاب، ناراحتی، درگیری از یه طرفم بچه هام خونه بند نمیشدن میرفتن خونه پدرم میموندن منو همسرم تنها بودیم اکثرا و تو حالت قهرو توهین دعوا یه شب خواب اروم نداشتم هیچ ارامشی نبود اما ته دلم میگفتم خودت راضی میشی به طلاق بدون اینکه من زور بزنم به دوماه نکشید یه شب اومد خونه وگفت فردا بریم برای طلاق فقط مهریه تو ببخش و حضانت بچه ها باتو منم انگار دنیارو بهم دادن باکمال میل قبول کردم فردای اونروز رفتیم کاملا توافقی و بدون درگیری جدا شدیم ازهم واین برای من یه انقلاب بود انقلاب درونی که برای خودم خیلی ارزش داشت شاید دیدگاه بقیه ازبیرون چیز دیگه باشه و ناگفته‌ها نماند که زندگی بدی نداشتم ازبیرون بهشت بود از درون جهنم خونه ماشین مال خودم بود هرجا میخاستم میرفتم ازادی داشتم رفاه،اسایش، وهمسرم بی نهایت عاشق من بود همیشه کارتم پرپول بود چیزی کم نمیذاشت برام اما خوب وقتی علاقه ای نباشه تو کاخ هم زندگی کنی انگار تو زندانی همیشه جای یه چیز خالیه زندگی بدون عشق واقعا بی معنیه اما برام نظر مردم هیچ اهمیتی نداره سبک زندگی هر فردی متفاوته قرار نیست منم همرنگ بقیه باشم که فقط تعریف تمجیدات بقیه رو دریافت کنم این ادما اگه لیلی مجنون باشی هم میگن تازه اولشه صبرکن بعد یکسال بازم لیلی و مجنون هستن مثه خروس جنگی میوفتن به جون هم اگرم زندگیت جالب نباشه بازم نقل مجالس شونه که فلانی چه زندگی تلخی داره عجب صبری خدا داده بهش چرا جدا نمیشه چرا تحمل میکنه درهرصورت صاحب نظرن خیلیارو میشناسم که سالهای سال کنارهم زندگی میکنن بدون هیچ عشقی صرفا به خاطر نظر مردم که بد جلوه نکنه اون زندگی اسمش زندگی نیست توفیق اجباریه بله جانم یه تصمیم بگیر و حرکت کن و توکل کن اگر عاشق همسرت هستی با یکم صبوری عینک بدبینی تو بردار وافکار تو شخم بزن و بذر خوش بینی و توکل بکار میدونم سخته همیشه تغیر و پوست انداختن سخت بوده وهست اما شدنیه هفت خان رستمم که باشه پشت سر میذاری قدرت توعه انسان خیلی بیشترازایناس شک نکن عوض میشه زندگیت اگرم مثل من نیستی و میبینی که تنها راه دل کندنه پس جداشو وحذف کن هرانچه رو که باعث ازرده خاطر شدنت میشع و سرانجامش جز دل مردگی و افسردگی پژمردگی نیست.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    اقدس نظری گفته:
    مدت عضویت: 1349 روز

    سلام، دوستان، واستاد عباسمنش وخانم شایسته، ممنون از فایل که مرا به فکر انداخت که واقعا چه جاهایی تحمل نکردیم وسختی از بین رفته، من دقیقا خودم از سن 25 سالگی درگیر دکتر ودارو شدم تا سن 35 سالگی یعنی 10 تمام هزینه‌ای هنگفتی که برای مداوای من بنده خدا همسرم متحمل میشد ومن از بس هزینهام بالا بود سعی می‌کردم و خرید لباس خواسته‌ام صرفه جویی کنم تا یه جایی خواهرم به من با حرفی که زد انگار تلنگری وارد کرد وگفت که از بس در خرید مایحتاج کوتاهی میکنی از اون طرف همش خرج دکتر ودات میشد ومن به خودم اومدم وگفتم راست میگد تا کی این وضع را تحمل کنم هم همسرم اذیت میشد هم خودم دیگه توانش را ندارم واز اونجا تصمیم گرفتم اصلا دیگه برای دکتر ودارو خرجی نکنم وواقعا انگار اون بیماری‌هایی که هر دفعه یه جوری برام جور میشد تمام شد والان خدا را شکر 8سالی هست که خیلی کم شاید به خاطر دندان پزشکی ویا یک بیماری خیلی کوچک که حتی میتونم به جرات بگم شاید یه دو سه بار پیش پزشک رفتم ،ودوباره یه 2 سال پیش بر اثر یه اتفاق های کاری که خودم را شکست خورده دیدم وتحمل این شکست برام سخت بود شدید ارترزو زانو وپا درد گرفتم واون هم بعد از یک یکسالی خودم را جمع وجور کردم وبا خواندن کتاب شفای درون نتیجه گرفتم که هر چه هست از درون خودم هست وسعی کردم بدون خوردن دارو بر در دهام غلبه کنم که الان خیلی بهتر هست، وباز هم ممنون که با صدای باران مهمون خونه هامون شدید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای: