اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من قبل از مهاجرت اولم از شهر خودمون به تهران، به معنای واقعی داشتم تحمل میکردم.
من سن نزدیک سی داشتم که منتظر بودم تا یک شاهزاده بیاد با من ازدواج کنم و هر کسی رو نمیتونستم قبول کنم که با هر کسی ازدواج کنم یعنی معیارم برای ازدواج بالا بود و با اینکه تحصیلات بالا داشتم و ارشد مهندسی نرم افزار داشتم و به امید اینکه جایی استخدام بشم اما نه کار مناسبی داشتم و نه حتی تخصص خوب. چون تو رشته های فنی هیچ ربطی نداره چقدر تحصیلات داری باید تخصص داشته باشی.
میشه تصور کرد دختر سی ساله مجرد که هر کسی بهش میرسه میگه چرا ازدواج نمیکنی و جدای از مجرد بودن نمیتونست پول بسازه و این برام خیلییی سختتر بود و بیشتر موقعا تو خونه بودمو بقیه به عنوان یه آدم اضافه بهش نگاه میکردن و هر کی کاری داشت به من میسپرد که تو که کاری نداری این کارو برای من انجام میدی. حتی خواهرم به امید اینکه من تو خونه هستم و کاری ندارم بچه آورده بود و من شده بودم یه پرستار رایگان برای بچش، خودش سرکار میرفت و من هر روز صبح قبل از اینکه حتی دست و صورتمو بشورم میرفتم خونش که از بچش پرستاری کنم. نمیدونم یکی کار اداری داشت من باید میرفتم یکی خونه تکونی داشت من باید میرفتم. از لحاظ روحی من رسیده به بودم به جایی که حتی میگفتم من لیاقت غذایی که تو خونه ی بابام میخورم رو هم ندارم و هر روز هر روز با مادر سر چیزهای مسخره دعوا داشتیم تقریبا هر روز گریه گریه که من داشتم.
من اون موقعیت رو داشتم تحمل میکردم چون راهی نبود من چیکار میکردم دنبال کار گشته بودم کاری نبود خواستگار هم باید میومد که نمیومد پس من راهی نداشتم که. من فقط باید شرایط رو تحمل میکردم. جالبش این بود با اینکه اینقدر خدمات میدادم به همه، هیج احترامی رو دریافت نمیکردم چون مگه خدمات دادن یه آدم بیکار چه ارزشی داشت که.
به قول استاد من منتظر بودم شرایط خود به خود بدون اینکه من کاری کنم درست بشه.
اما تا کی؟؟!!! تا وقتی که فکر میکردم مجبور هستم به تحمل کردن
دقیقا تو همون دوران بود که با استاد آشنا شدم ( و چقدر زمان خوبی به دادم رسیدی استادم) و اونقدرررر گریه کردم با فایل اول و منی که تمام تقصیرات رو با پای سرنوشت بود یا دیگران، و وقتی که استاد اونقدر رک برگشت گفت که همه تقصیرها گردن خودته خیلی شک شدم و نخواستم تا اون وضعیت رو دیگه تحمل کنم به ایده مهاجرت هدایت شدم و اووووونقدر این حرف و این ایده خدا برام واضح بود که عمل نمیکردم خدا میدونست الان تو چه وضعیتی بودم اما من عمل کردم و کلا داستان عوض شد.
قبلا از هر چیزی من عزت و احترام رو گرفتم دیگه به من به چشم یه آدم بیکاره مجرد نگاه نمیشد دیگه دم دست نبودم. البته که همه ی اینا برمیگشت به اعتماد به نفسی که شروع کرده بودم رو خودم کار کنم و اینا میوه های اون کار کردنم بود. و اونقدر روحیه م عالی شده بود که حتی اون دوران رو که مهاجرت کرده بودم به تهران و خوابگاه میموندم یکی از هم اتاقیام که پیش روانشناس میرفت و قرص مصرف میکرد از حال و روحیه ی خوب من اونقدر اونم حالش خوب شده بود که میگفت حتی بودن تو توی اتاق حالم رو بهتر میکنه و قرصاشو کنار گذاشته بود.
آخ یادم نمیره که اون روزا من رو ابرا بودم اونقدر لذت هر لحظه رو میچشیدم و حالم خوب بود.
شغلی رو مربوط به تخصص خودم داشتم که ازش راضی بودم تو اون مداری که اون موقع بودم ( هر چند وقتی روی تکاملم کار میکردم اون شغل هم برام پایین بود) و در آمد من اون موقع 92 برابر شده بود.
خیلی خیلی از لحاظ روحیه حالم بهتر شده بود و این مهاجرت پله اول بود برای موفقیت ها و مهاجرت به خارج از کشور و ازدواج با مردی که بیشترین تعامل فرکانسی رو باهاش دارم و اوووونقدر کنارش احساس خوشبختی دارم اونقدر خوب باهم میتونیم ساعتها صحبت کنیم و حرف برای گفتن داریم.
اما همه این اتفاقها، کی اتفاق افتاد وقتی که نخواستم دیگه تحمل کنم و با خودم گفتم این طبیعی نیست و باید راهی باشه و راهش بهم گفته شد و من صدای خدا رو شنیدم و عمل کردم و مسلما بقیه اتفاقا برمیگشت به اینکه چقدر روی خودم کار میکردم. آره استاد روزی پا شدم و گفتم دیگه تحمل نمیکنم
استادم ممنونم که با این حرفها بهم یادآوری کردی که تحمل کردن طبیعی نیست و خلاف قانون بدون تغییر خداوند هست.
و ممنونم از مریم جانه جان برای ثبت این طبیعت بی نظیر که چشم از دیدنش سیر نمیشد.
سلام استاد عزیزم ،چقدر دوس داشتم این فایل رو ،اولش محو زیبایی ابرها شدم به اطراف نگاه میکردم به سبزی چمن ها به درختان زیبا ،همین طور که دوربین حرکت میکرد من داشتم از زیبایی های پرادایس لذت میبردم و خودم رو تصور میکردم که دارم اونجا قدم میزنم و احساس میکردم اگر از نزدیک اون آسمون صاف و ابرهای شگفت انگیز روببینم از زیباییشون سرم گیج میره …الهی شکرت که میتونم این زیبایی ها روببینم در ارتباط با تجربه تحمل ،که با این فایل متوجه شدم اشتباهه ،البته چقدر عالی توضیح دادین تفاوت صبر و تحمل رو ….الان به خدا گفتم من زندگی در همچنین فضلی زیبایی رو میخوام ،دلم میخواد فرزندم در آزادی و امکانات عالی پیشرفت کنه ،آب و هوای شهرم کاشان رو اصلا دوس ندارم از گرما و خشکی زیاد فراریم اما آگاهانه تمرکز میکنم به سکوت این شهر و مسیر های ارتباطی راحتش با شهر های بزرگ که خدا هدایتم کنه به جای بهترنمیدونم چرا بروانی رو دیدم از اون لحظه که گفتید نصف تنش خیس شده گریه ام گرفت …احساس اینکه شما شکر گزاری کردید از زیبایی بروانی و تصویرش در آب،حس کردم من هم تعلق به همچنین زندگی دارم …به این همه آرامش زیبایی که در این تصویر و مکان زیبای پرادایس هست …..الان حالم خیلی خوبه دوم مرداد هست و ماه تولدمه و همیشه تصمیم های زندگی سازی تو ماه تولدم میگیرم و الان با لین فایل زیبا شما ،متوجه شدم نباید هیچ چیز رو تحمل کنم و باید ایراد کار رو پیدا کنم ،امروز تصمیم گرفتم بیشتر بیام سایت عباسمنش که ناخوداگاه وقتی صدای شما رو میشنوم یا فایل های شما رو میبینم فرکانسم بالا میره چقدرررررر خوشحالم با سما نزدیک یک ساله آشنا شدم و دانشجوی دوازده قدم هست ولی خیلی نیاز به تمرین دارم برای کنترل ذهنم و بهترین روشش دیدن و گوش دادن به فایل های شماست ،خداروسپاس میگم برای همزمانی زندگی من با شما که بتونم از آگاهی ها و تجربیاتتون استفاده کنم از خدا میخوام روزی از نزدیک ببینمتون ،اشک تو چشمان نشسته خیلی دوستون دارم……
امروز هدایتی فهمیدم که باید جلسه ی دو کشف قوانین رو بالاخره شروع کنم چون همونطور ک گفتم تا امروز مشغول گوش کردن و انجام تمرینات جلسه ١ بودم و چقدر عالیییی که این فایل انگار مقدمه ای شد برای ورود به جلسه دوم کشف قوانین.
در واقع اول این فایل رو گوش دادم، کامنت هم گذاشتم بعد از خدا هدایت خواستم که حالا چیکار کنم ؟ چی گوش کنم؟ که با کامنت یکی از دوستان فهمیدم باید برم جلسه ی دوم و چقدر جالبتر که انگار خدا گفت اول اینو گوش کن، خب حالا که گوش کردی دیگه الان آماده شدی برای ورود به قسمت بعدی .
سلام به استاد خوشتیپ و نازنینم و مریم بانوی دوست داشتنی پشت دوربین و همه ی دوستان عزیزم تو این سایت الهی.
وقتی فایل رو دیدم فکر کردم سری قبل حتما کامنت گذاشتم و تجربه م رو نوشتم، ولی ننوشته بودم. چقدر تجربه ی تلخی بوده استاد، من که الان دختر کوچولوم لیلین سه ماهشه تقریبا از تصورش وحشت کردم. اصولا با بدنیا اومدن بچه یه سری تفاوتها تو زندگی ایجاد میشه بخصوص اون یکی دوماه اول شدیدتر و جالب اینه که خدای مهربون توان و صبرش رو هم به آدم می ده. کم خوابی اول طبیعیه ولی اینکه به خاطر حرف دکتر قبول کنیم که طبیعیه شش ماه شب و روز بچه ی آدم گریه کنه خیلی سخته. لیلین که بدنیا اومد بخاطر زایمان زودتر از موعد کلی دکتر و متخصص میومد و هرکدوم یه چیزی می گفتن و ما به مدت دو هفته تو بیمارستان موندیم، اتفاقا دیروز داشتم فکر می کردم نباید به حرف تک تکشون گوش می دادم چون هر متخصصی فقط اون مشکل مربوط به خودش رو می بینه و فقط هدفش حل همون یه تیکه از کل قضیه هست حتی اگر این وسط یه چیزایی از دست بره. بخاطر کم وزنی به من از همون اول گفتن شیرت رو بدوش و با شیرخشک غنیش کن و بعد بهش بده تا کالری بیشتری بگیره، و روزی یه بار هم از سینه بهش شیر بده، منم همین کار رو کردم هر دو سه ساعت یه بار پامپ می کنم بعد بشورم وسایلش رو هر از گاهی استریل کنم تمام این کارا برای اینکه وزن بیشتری بگیره، غافل از اینکه وقتی دو سه ماه به بچه شیشه بدی احتمال پس زدن سینه ی مادر زیاده و همین اتفاق افتاد. الان که دیگه سینه ی من رو نمی گیره با خودم می گم باید به کامن سنسم گوش می دادم و بیشتر خودم بش شیر می دادم… خلاصه که منم برام تجربه سد که هرچی یه پزشک یا متخصص تغذیه می گه دربست قبول نکنم ولی خب تشخیص این قضیه هم از همون اول راحت نیست. بگذریم برگردم به موضوع فایل.
استاد چقدر قشنگ تفاوت صبر و تحمل رو برامون گفتیم. دقیقا صبر باهاش امید هست توکل و ایمان هست، ولی تحمل داری یه چیز سخت و ناجالب رو تحمل می کنی حست منفیه. من قبل از آشنایی با شما و قوانین یه مورد تحمل طولانی داشتم که تو کامنتای قبلا گفتم. اولی که اومدیم امریکا دختر اولم سه ماهش بود و من صبر کردم تا 10-11 ماهش شد و بعد دنبال کار مرتبط با رشته م بودم. تو ایران دکترام رو خونده بودم و بعدش هم نزدیک دوسال قطر تو دانشگاه ریسرچر بودم. حالا بعد یکسال از اون قضیه دنبال کار تو دانشگاهها بودم ولی با اعتماد به نفس به شدت پایین که مدرکم که از ایرانه بعدشم رفتم قطر که تعریفی نداره دانشگاهش و بعدم یکسال فاصله بخاطر بچه. خلاصه آخرش رسیدم به یه استاد ایرانی که تو دانشگاه کرنل بود و کفت بیا پروپوزال بنویسیم فاند بگیریم و بعد بهت حقوق می دم… من هم که تصورم اونقدر منفی بود در مورد خودم گفتم همینو باید بچسبم که دیگه چیزی گیرم نمیاد!! و این آغاز یک شرک بزرگ بود. وارد جزئیات نمی شم که تمامن منفیه فقط نشون به اون نشون که یکسال و خورده ای من کار می کردم پیشش و هربار می گفت این پروژه تموم شه فاند میاد دستم و دیگه بهت حقوق می دم، این ددلاین رو برسیم ال، این مقاله رو بنویسی بل… این در حالی بود که تو اون مدت ریسرچر با حقوق استخدام کرد و من پر از خشم شدم و عزت نفسم پایینتر هم اومد. بماند که بخاطر این کار ما از کالیفرنیا زندگیمون رو جمع کردیم و با بچه ی یکساله پا شدیم موو کردیم به نیویورک. و تو این مدت من هی تحمل می کردم چون مشرک بودم چون فکر می کردم این آدم می تونه زندگی ما رو عوض کنه می تونه ما رو به راحتی خیال برسونه. همسرم هم تو این مدت خیلی دنبال کار بود ولی اون شهر یه شهر خیلی کوچیک دانشجویی بود یه مدت کوتاه کار موقت پارت تایم پیدا کرد ولی کوتاه بود. بعدش دیدیم اینجوری نمیشه و همسرم که دسپخت فوق العاده ای داره شروع کرد و غذا درست کردن و فروختن تا بتونیم شرایطمون رو بگذرونیم و اون اواخر هم رفت دوره ی املاک دید تا بتونه اون کار رو شروع کنه… می خوام بگم اون تحمل کردنه انقدر طولانی بود و انقدر فشار بمون آورد که نگو. و پر بودیم از احساس منفی…دیگه حتی رو رابطه مون داشت اور می داشت. بعد دیگه از نظر اقامتی هم وقتمون داشت تموم می شد و باید زودتر برای گرین کارت اقدام کی کردیم و رشته ی من فقط برای این کار مناسب بود و با کار بدون حقوق اصلا نمی شد همچین اقدامی کرد. دیگه بعد یکسال و نیم که کارد به استخونمون رسیده بود من دیگه گفتم بسه. گفتم باید از این باتلاق بیام بیرون که چیزی جز ضرر توش نیست و بعد دو ماه خدا کمک کرد تو همین دانشگاه تو یه دپارتمان دیگه با یه استاد صحبت کنم و برای پارت تایم کار تحقیقاتی بکنم برای شش ماه و بعد از اونم دیگه با قوانین آشنا شده بودم و مسیر هی بهتر شد و با استاد دیگه ای تمام وقت کار کردم و یکم به آسایش رسیدیم.
خدا رو شکر می کنم واقعا که هدایتم کرد به استاد و آموزشهاشون. خنده دار اینه که همون استاد ایرانی چندتا از فایلای قانون آفرینش استاد رو به همسرم داده بود و ما با مامان و خواهرام از این طریق اولین بار حرفای استاد به گوشمون رسید. و بعد هدایت شدیم به سایت. البته که بعدا اون دوره رو خریداری کردیم.
دیگه الان اینو می دونم که تحمل از شرک میاد از حساب کردن رو بنده ی خدا میاد بجای حساب رو خود خدا که قدرت مطلقه. خدایا شکرت که ما رو به این مسیر هدایت کردی راه کسانی که به آنان نعمت داده ای…
استاد عزیزم سپاس فراوان از این آگاهی های ناب که در اختیارمون می ذارین. مریم بانوی عزیزم سپاس فراوان برای زحمات شما در پشت دوربین و ادیت و اینجور چیزا.
استاد جانم، من هم سپاسگزار خدام هستم که مدام در حال هدایت کردن منه و هر لحظه بهم میگه باید چیکار کنم. امروز صبح که لپتاپو روشن کردم، چشمم به نقطهی آبی بالای سایت افتاد؛ همون نقطهی آبی که این روزها برام نشونهای از پیام خداست. صبح که از خواب بیدار شدم، پیامی گرفتم دربارهی شکی که برای انجام یه کار داشتم. و از اونجایی که بارها خدا بهم گفته شک برادر شیطانه، سریع رفتم سراغ قرآن و ازش هدایت خواستم. اون هم بشارتم داد که: «تو هدایت شدهای». بعد از نوشتن ستارهی قطبیم، اومدم سمت سایت و خدا چشمهامو با پیام اسدالله نازنین روشن کرد. وقتی پیامش رو خوندم، اشکام از شدت بارش دیگه نمیذاشت چشمام درست ببینه. من میخوندم و گریه میکردم، برای این همزمانی و این همه هدایت خدا.
بعد از خوندن کامنت اسدالله نازنین در توحید عملی 9، یه حسی بهم گفت برو دوباره توحید عملی رو گوش بده. منم که این روزها حسابی حرفگوشکن شدم، با اینکه همین پریروز فایل رو دیده بودم (و اگه آدم قبلی بودم میگفتم چه کاریه دوباره گوش بدم)، ولی رفتم و شروع کردم به نگاه کردن. همین که استاد شروع کرد به خوندن شعر پروین، دوباره اختیار اشکام از دستم رفت و شروع کردم به شکرگزاری از خدای مهربونم که چقدر قشنگ جوابم رو داده. بعد دوباره کامنتها رو خوندم و باز هم روی کامنت اسدالله نازنین رفتم. این بار همزمانی دیگهای رخ داد؛ اونجا از کامنتی که برای نسیم نازنین گذاشته بود گفته بود. منم که همهچیز رو هدایت میدونم، خواستم اون کامنتو بخونم، ولی خدا گفت: «اول برو فایل رو ببین، بعد کامنتو بخون». همونجا فهمیدم که چقدر تو این مدت که فقط خدا رو پرستیدم پیشرفت کردم؛ اینکه دیگه مثل قبل سختیها رو تحمل نمیکنم.
استاد جانم، میخوام برگردم عقب. من از روی شرک با همسرم ازدواج کردم. چون همون اول خط قرمزهاشو دیدم، ولی دم نزدم. با اینکه میدونستم این مشکل برای من خط قرمزه، عقد کردم و تصمیم گرفتم تحمل کنم. حتا به خانوادهام هم چیزی نگفتم. پنج سال تمام سکوت کردم و این سکوت منو به آدم عصبی و خشن تبدیل کرده بود. جوری که اگه کسی دستم میزد، جیغم درمیومد. خودم نمیدونستم علت این حال بد چیه، نمیدونستم فقط دارم تحمل میکنم برای حرف مردم؛ که نگن طلاق گرفت، که مادرم نشکنه. خودمو نابود کردم به خاطر حرف مردم، مرزهامو لگدمال کردم، خودمو کوچیک کردم.
اما بعد از خوندن چندتا کتاب که فرکانسمو بالا برد، با شما آشنا شدم. حالا که نگاه میکنم، میبینم همین در اومدن از دل تحمل کردن هم برام یه تکامل بوده، و یکشبه اتفاق نیفتاده. از وقتی با شما آشنا شدم و دورههای دوازده قدم، عزتنفس و روابط رو گوش دادم (که همه رو با اکانت خواهر نازنینم مریم جان خریدم) تا همین شش ماه پیش، این مسیر طول کشید.
اوایل امسال، سر سفرهی هفتسین، دوباره همون رفتار تکراری همسرمو دیدم. همون چیزی که هرسال ازش میدیدم. اما من دیگه اون آدم سابق نبودم و نمیخواستم باز هم چیزی رو تحمل کنم. همون روز تصمیم گرفتم همهچی رو تموم کنم. یه ماه طول کشید تا تصمیمم رو به همسرم بگم. تو اون یه ماه، با اینکه عید بود، من وقتمو با دوست و خواهر نازنینم (که هر سه همفرکانسیم) به رفتن تو طبیعت و شکرگزاری گذروندم. آخرش هم این برنامهها شد یه سفر واقعی به ایلام زیبا؛ یکی از بهترین سفرای عمرم.
بعد از عید، تصمیمم رو به همسرم گفتم. خیلی جدی بودم، تا جایی که حتا رفتم محضر. دو ماه طول کشید تا باورش بشه که من واقعاً میخوام جدا بشم. وقتی فهمید، از این رو به اون رو شد: آروم شد، هر روز برام هدیه خرید، رفتارش رو کنترل کرد و سیگاری رو که هفت سال عذابم داده بود، ترک کرد. خلاصه ورق برگشت. ولی استاد جانم، من فقط به خاطر تغییرات اون نموندم؛ فقط به خاطر این موندم که از خدا خواستم زمانشو خودش بهم نشون بده.
الان این صبر، صبری آگاهانهست. من به خدا نزدیکتر شدم، آرامشم صدبرابر شده، وقت زیادی روی سایت میذارم، سفرهای تنهایی میرم، با دوستای همفرکانسم بیرون میرم و خونم شده زیباترین خونه در دل طبیعت. همسرم هم تغییر کرده، ولی من دیگه اون آدم وابستهی گذشته نیستم که بگم «باید بمونم». دیگه برام مهمترین چیز توحیده. دارم تازه زندگی به سبک توحید رو تجربه میکنم.
خدای مهربونم دست منو گرفت تا این کامنتو بنویسم؛ میدونم دوستانم از خوندنش لذت میبرن. استاد جانم، شما یکی از مهمترین آدمای زندگی من شدین. و چه لذتی بردم از فضای زیبای پردادایس؛ وقتی براونی اومد و از دریاچه آب خورد، وقتی بارون دوبار برام نشونه شد: یه بار تو انتهای فایل توحید 9 و یه بار همین فایل. میدونم فقط هدایت خدا بود که منو اینجا آورد تا این کامنتو بنویسم؛ تا یادم بمونه من کجا بودم و حالا به کجا رسیدم.
سلام خدمت دوستان و استاد عباس منش و خانم شایسته عزیز
باز هم برای من همزمانی رخ داد و مثل همیشه هدایت شدم که این فایل جادویی رو ببینم درست در زمان مناسب و مکان مناسب
چند هفته پیش من تو بیزنسم با یه مشتری جر و بحثم شد از اینکه تو مراحل انجام کار من بهش گفتم فلان بکن ولی اون میگه نه شما جور دیگه گفتید
خلاصه کلی باید تایم میذاشتم و مرور خاطرات میکردم و کلی نشونه میاوردم که به این دلیل به این دلیل پس من بهت گفتم
خلاصه هی من میگفتم اون بنده خدا هم قبول نمیکرد
بعد که فکر کردم به این اتفاق به خودم گفتم بابا من که دارم روی خودم کار میکنم چرا این اتفاقات ناخواسته برام رخ میده ؟
خلاصه الان دلیلشو نمیدونم ولی کاری ندارم این قانون رو از استاد خوب یاد گرفتم که هر اتفاقی تو زندگی من رخ بده به نفع منه و الخیر فی ما وقع
و بیشتر فکر کردم گفتم خوب این تضاد اومده که قرار بمن درس بده حالا من چه کاری میتونم انجام بدم که سری بعد این الگو ناخواسته برام تکرار نشه
بعد این ایده به ذهنم رسید که بیام از این به بعد تو بیزنسم وقتی که خواستم با هر کسی معامله کنم با قرار داد برم جلو و با هیچ کسی گفتاری و زبانی معامله نکنم
خلاصه این اتفاق به ظاهر نازیبا باعث شد که از اون روز به بعد تو هر خریدم قبل از انجام معامله بصورت کتبی با کشاورز قرارداد میبستم و تمام جزئیات و برنامه انجام کار رو براش مشخص میکردم که فردا روز زیرش نزنه و نگو شما بمن نگفتید
بعد که به این اتفاق فکر کردم اتفاقا خیلی هم خوشحال شدم و سپاسگزار خدا شدم و حتی به اون بنده خدایی که بانی و باعث شد و دستی از دستان خدا بود بهش گفتم جر و بحث کردن شما با من باعث شد بعد از اون من کلا با قرار داد کار رو پیش میبرم و اتفاقا خود انجام اینکار بیشتر اعتماد میاره و حتی کشاورز جدا از اینکه متعهد میشه کار رو دقیقتر انجام بده از اون طرف خیلی من و بیزنس منو بزرگتر میبینه و خود این قرارداد نوشتن باعث شد اعتبار من تو بازار بالاتر بره
که کشاورز پیش خودش میگه من با یه شرکت درست و حسابی و قوی دارم کار میکنم و با خیال راحتر با من معامله میکنه
خوب حساب کن چقدر این اتفاق به ظاهر نازیبا برای من نعمت و برکت شد و باعث رشد و پیشرفت من شد که من نه تنها ضرر نکردم بلکه به نفع من شد
فقط با تغییر نگاه به اون اتفاق من بعدش هدایت شدم به راه حل که با ثمرش کسب اعتبار بیشتر و راحتر انجام شدن کار بود
یه مثال دیگه بزنم
که این هم امروز به تضاد خوردم و یه ترس تو وجود من داره ایجاد میکنه و میخوام بهش غلبه کنم و وارد دل ترسهام بشم
ترس اینکه من تو تجارت و معاملاتم یه واسطه هستم بین فروشنده و خریدار و دارم کمک میکنم که فروشنده خیلی راحت بدون دقدقه محصولش رو بفروشه و از اون طرف به کارخانهدار هم کمک میکنم خیلی راحت به محصول دلخواه با حجم و تناژ بالا با شرایط و کیفیت مناسب دست پیدا کنه بدون اینکه نگران تامین محصول باشه برای تولید کارخانهاش
بنابراین من با اینکار با ارزشم دارم همواره کمک میکنم این چرخه همیشه در حال گردش باشه و همه این وسط سود کنند
تو معاملاتم و ادمهایی که این بین قرار دارند که کار منو انجام میدن بعضی اوقات اطلاعات کامل فروشنده و خریدار من رو دارند ( مثل راننده ها ) و میتونند خیلی راحت اطلاعات رو انتقال بدند
بنابراین من به رانندهها میسپرم که حواسشون باشه که اطلاعات مشتریهای من رو انتقال ندن
و معمولا اونها هم میگن باشه اوکی
امروز من به تضاد خوردم که یکی از رانندهها به شوخی بمن گفت به خریدار اطلاع و مشخصات فروشنده رو میدم
درسته اینکار رو نکرد و داشت با من شوخی میکرد
ولی این اتفاق یه تلنگر بود از طرف خدا برای من
و همون لحظه همین یه جمله رو به راننده گفتم که
روزی رسون خداست
بعد که بیشتر فکر کردم دیدم احساسم بد شد
و بیشتر تو خودم ریز شدم و دلیل احساسم رو بررسی کردم دیدم من دارم شرک میورزم که نگاه من بجای اینکه به خدا باشه به بنده خداست
بنابراین این قضیه خودش یه ترمز بود و این نشونه اومد که من الخیر فی ما وقع رو ببینم و بیام این ترمز رو بصورت ریشهای حلش کنم
بعد با خودم حرف زدم این نعمتها این مشتریها این موقعیتهای که تو بیزنس من وجود داره کی برام ایجاد کرد ؟
خدا
پس چرا من نگران بنده خدا هستم
روزی منو خدا میده و من هستم که تک تک اتفاقات رو از طریق همین قدرتی که خدا تو وجود من داده خلق میکنم هیچ کسی ، هیچ عاملی ، هیچ تاثیری تو زندگی من نداره
بنابراین من خالق زندگی خودم هستم
پس با این باور میام میرم تو دل ترسهام و خیلی راحت میرم به مشتریهام میگم من محصول رو از کی میخرم و به کی دارم میفروشم بذار بدونند اشکال نداره فوقش منو دور بزنند من باز میرم خلق میکنم من باز میرم دنبال مشتری بیشتر و باکیفیتتر
همون طور که من تونستم این موقعیت و این محصول خوب و باکیفیت و کارخانه و خریدار خوب رو پیدا کنم و تو زندگیم خلقش کنم
باز هم میام از همین قدرتی که خدا تو وجود من قرار داده استفاده میکنم برای خلق نعمت بیشتر
بنابراین نگران این نیستم که نکنه فلانی مشخصات و اطلاعات مشتری منو رو به خریدار یا فروشنده انتقال بده
بده اشکال نداره
همین که من سبب خیر شدم و کمک کردم تا این چرخه بچرخه خودش و باعث گسترش جهان شدم برای من خودش کلی ارزش داره
قبل از اینکه کامنتم تمام بشه تماس گرفتم با کشاورز که پیگیری کنم که کار تو چه مرحلهای از اجراست
و بعد از صحبتمون خیلی راحت بهش گفتم من بار شما رو کجا دارم میفروشم و حتی ادرس کارخانه هم بهش دادم
بنابراین همین الان این مسئله و این ترسی که تو دل من بود رو برطرفش کردم و رفتم تو دلش
حالا مونده خود خریدار که به اون هم آمار کامل رو میدم
که حداقل انجام اینکار باعث بشه من نگران و استرس کسی رو نداشته باشم که بخوان منو دور بزنند
هیچ مهمی نیست دیگران هیچ تاثیری تو زندگی من ندارند و این من هستم که دارم اتفاقات رو خلق میکنم
این نشد یه نعمت بهتر ، باکیفیتتر
عاشق همه تون هستم دوست داشتم تو این تجربهای که امروز داشتم برای شما عزیزان تعریف کنم
انشالله هر کجا از این کره خاکی هستید در پناه رب شاد ، سالم ، خوشبخت ، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و اخرت باشید
سلام به زیبایی پردایس سلام به استاد عزیز و مریم خوشگل و خوش استایل
سلام به دوستان عزیزم دلم برای همتون تنگ شده بود
برای نوشتن کامنت دلم تنگ شده بود
ردپای 30
وای چه تصویر زیبایی چه فیلم برداری شیکی
مریم جان بی نظیری
واقعا وقتی فایل رو شروع میکنی به دیدنش اول چشمت به زیباییها میافته
درختان زیبا و سبز رودخانه خوشگل همونطور که داری زیباییها رو میبینی یهو چشمت به زیبایی دیگه میافته استاد عزیزم خوش قیافه و خوش قلب و خوش صدا واقعا ازتون ممنونم بابت به تصویر کشیدن این همه حس و حال خوب که به ما هدیه میدهین
و اما سوال؟ استاد جان چی بگم از صبر و تحمل که من تا موقعی که با شما آشنا بشم فرقشو نمیدونستم چون مادرم خداوند رحمتش کنه همیشه بهمون میکنم باید سختی های زندگی رو تحمل کنین راهی دیگه نداری میگفت صبر یعنی همون تحمل باید صبر کنی تا خدا خودش هر موقع بخواد برات درست میکنه هر چی صبرت بیشتر باشه پیش خدا عزیزی
ولی الان فهمیدم صبر کردن یعنی تو روخودت کار کن و بقیشو به خدا بسپار و صبر کن به موقع برات قشنگ ردیف میکنه
ولی تحمل کردن یعنی چاره ای نداری
یعنی ایمان به خدا نداری
و بعد باعث میشه حرکتی نکنی و همش ناراحتی و گریه و حس و حال بد
به قول استا جواب هر مسئله ای تو خودشه باید کندو کاو کنی و هی از خودت بپرسی چکار کنم از این بهتر بشه
و وقتی از خودت سوال کنی خداوند هم هدایتت میکنی و وقتی آرام باشی الهامات میاد وای که چقدر قشنگه اون لحظه زیبا که میبینی جواب ایمان به خدا رو و از شوق اشک میریزی از جایی برات درست میکنه که فکرشو هم نکردی
خدایا شکرت برای هدایت هر روزت
خدایا شکرت برای آگاهی هر روزم
خدایا شکرت برای استاد عزیزم
خدایا شکرت سپاسگزارتم
دوستان استاد تو قدم 9 جلسه دوم و سوم و چهارم جملات تاکیدی قشنگی گفتن
هفته پیش برای من مسله ای پیش اومد همزمان بود با گوش دادن همین فایل من جملات تاکیدی رو تا شب خیلی با خودم تکرار کردم با ایمان قوی و روز بعد خداوند اینقدر قشنگ جوابمو داد همونجا که شنیدم سجده شکر بجا آوردم و گفتم خدایا چقدر تو خوبی که گفتی بنده من تو ایمانتو نشون بده تو به من بسپار من محشر میکنم برات
خداوندا من حل تمام مسائل زندگیم را به تو میسپارم من تسلیمم
سلام استاد سلام برشما که کلمات حق بر زبان شما جاری میشود سلام بر شما که بزرگترین لطف خداوند در حق من آشنایی من با شما و مسیر الهی شماست که حق شکر خداوند ادا کردنی نیست. استاد این هم زمانی ها این همه زیبایی در زندگی شما بازتاب نور الهیست که در زندگی میلیونها انسان در این کره ی خاکی بواسطه ی شما پراکنده میشود. من از کلام شما عدل خداوند را شناختم من تشنه ی کلام شما بودم و سالها به دنبالش بودم و خداوند من را اجابت کرد. با دیدن این فایل اشک ریختم و از شدت احساس در پوست خودم نمیگنجم.
شما من رو به این باور رسوندید که برای خدای من هیچ کاری غیر ممکن نیست من از کلام شما تفسیر آیات پروردگارم را فهمیدم من به این باور رسیدم که خداوند برای ما آسانی ها را میخواهد و با این که خودم سالها عمرم رو وقف خوندن کتب فیزیولوژی و بیماری های مختلف و درمانشون کردم با شما به این باور رسیدم که اصلا نباید لاعلاج رو باور کرد نباید سختی ها رو پذیرفت و این باور چه معجزاتی که در زندگیم ایجاد کرد. من سالها به خاطر کم کاری تیروئید هاشیموتو قرص مصرف میکردم و پیش یکی از بهترین متخصصان غدد میرفتم و ایشون به من گفتند که شما تا آخر عمرت باید قرص بخوری ولی استاد من چون همیشه با قرآن مانوس بودم یک صدای لطیفی تو قلبم اجازه نمیداد این حرف رو بپذیرم و تو دفترم در آرزوهام مینوشتم خدایا من میخواهم روزی باشد که من نیازمند مصرف دارو نباشم و استاد من در دوره قانون سلامتی به این آرزوم رسیدم و فهمیدم که خدای من خدای غیرممکن هاست. یا وقتی دخترم حدودا 4ساله بود صبح ها به شدت سرفه میکرد و متخصص اطفال گفت که آسم داره و باید اسپری مصرف کنه ولی به لطف خداوند حدود یک ماه بعد به شدت سرماخورد و با مصرف آنتی بیوتیک دیگه کلا سرفه هاش قطع شد. یا مادر بزرگم که در سن 70 سالگی یکی از پاهاشون فلج شد و دکتر گفت نمیشه کاریش کرد و پدرم نپذیرفتند و با چند جلسه فیزیوتراپی کامل مشکل حل شد و مادر بزرگم مثل قبل راه میرفتند به قول پدرم هیچ وقت نباید از رحمت حق نا امید شد. البته که یکی از بزرگترین معجزاتم رو ان شاء الله به زودی به شما خواهم گفت من هر روز منتظر روزی هستم که در فایلی مفصلا براتون از معجزات خداوند در زندگیم و زیبایی هاش بگم.
من در کلام شما تفاوت صبر مقدس رو از تحمل زجرآور فهمیدم امید که در دانشگاه شما هر لحظه بهتر از قبلم باشم و برای خودم و شما استاد و تمام دوستان دیداری شیرین و مسرت بخش رو با الله مهربان آرزومندم.
سلام خدای مهربانم سلام سایه قشنگم سلام استاد عزیزتر ازجانم سلام مریم قدرتمندم سلام دوستان همیشه فعال وجذابم……….خدایا شکرت بابت این باران زیبا که به امر تو بر سر بندگان شکرگذارت میبارد. خدایاشکرت بابت محیط زیبایی که استاد قشنگم با افتخار درش زندگی میکنه. خدایاشکرت بابت داشتن حیواناتی که هروز قدرت خلقت خداوند رو به ما گوشزد میکنن. استاد من بالاخره ازسفر برگشتم سفرم 16 روز طول کشید ومن 16سال بزرگتر شدم استاد تازه توی سفر بود که یکی یکی حرفهای شما برام تداعی میشد وبه قانون عمل میکردم استاد بعد مدتها من تمرین آگهی بازرگانی رو توی این سفر انجام دادم استاد روابطم با همسرم فوق العاده بهتر شد. حالا فهمیدم که قانون مشکلی نداشت واین من بودم که قوانین رو درست اجرا نمیکردم. توی این سفر به خیلی از اشتباهاتم پی بردم. روابطم با آدمها خیلی قویتر شد. درمورد تحمل کردن من خیلی وقته هیچ چیز رو تحمل نمیکنم یعنی نمیپذیرم چیزی به صورت مطلق وجود داره وهمه چیز تغییر پذیره وبه همه میگم کافیه اولین قدم رو بردارین تا دومی بهتون گفته بشه. استاد نمیدونید درمورد هرمساله یک یاچند ایده ناب به ذهنم میاد وخودم تعجب میکنم این ایده ها از کجا میان تاالان کجا بودن بله اونجایی که ما همه چیزو میپذیرفتیم ویه برچسب قسمت روش میزدیم. نه هیچ چیز قسمت نیست وخداوند بیشتر از اینها قدرت رو در اختیار انسان قرار داده باور کن اشرف مخلوقاتی باور کن هیچ سرنوشتی برات رقم نخورده باور کن میتونی کن فیکون کنی. تومیتونی ازهیچ همه چیز بسازی. تومیتونی باتغییر رفتار خودت رفتار همسرتو عوض کنی. تو میتونی با شکر گذاری وحال خوب روش زندگیتو تغییر بدی. همه چیز در درون خودت هست کافیه باور کنی. چقدر خوشحالم که 4سال دراین مسیر هستم وصبحی نشده که دراین سایت نباشم وخداوند بزرگ رو بابت بودن دراین جمع شکرگذارم
سلام
میخوام از تحمل بگم
من قبل از مهاجرت اولم از شهر خودمون به تهران، به معنای واقعی داشتم تحمل میکردم.
من سن نزدیک سی داشتم که منتظر بودم تا یک شاهزاده بیاد با من ازدواج کنم و هر کسی رو نمیتونستم قبول کنم که با هر کسی ازدواج کنم یعنی معیارم برای ازدواج بالا بود و با اینکه تحصیلات بالا داشتم و ارشد مهندسی نرم افزار داشتم و به امید اینکه جایی استخدام بشم اما نه کار مناسبی داشتم و نه حتی تخصص خوب. چون تو رشته های فنی هیچ ربطی نداره چقدر تحصیلات داری باید تخصص داشته باشی.
میشه تصور کرد دختر سی ساله مجرد که هر کسی بهش میرسه میگه چرا ازدواج نمیکنی و جدای از مجرد بودن نمیتونست پول بسازه و این برام خیلییی سختتر بود و بیشتر موقعا تو خونه بودمو بقیه به عنوان یه آدم اضافه بهش نگاه میکردن و هر کی کاری داشت به من میسپرد که تو که کاری نداری این کارو برای من انجام میدی. حتی خواهرم به امید اینکه من تو خونه هستم و کاری ندارم بچه آورده بود و من شده بودم یه پرستار رایگان برای بچش، خودش سرکار میرفت و من هر روز صبح قبل از اینکه حتی دست و صورتمو بشورم میرفتم خونش که از بچش پرستاری کنم. نمیدونم یکی کار اداری داشت من باید میرفتم یکی خونه تکونی داشت من باید میرفتم. از لحاظ روحی من رسیده به بودم به جایی که حتی میگفتم من لیاقت غذایی که تو خونه ی بابام میخورم رو هم ندارم و هر روز هر روز با مادر سر چیزهای مسخره دعوا داشتیم تقریبا هر روز گریه گریه که من داشتم.
من اون موقعیت رو داشتم تحمل میکردم چون راهی نبود من چیکار میکردم دنبال کار گشته بودم کاری نبود خواستگار هم باید میومد که نمیومد پس من راهی نداشتم که. من فقط باید شرایط رو تحمل میکردم. جالبش این بود با اینکه اینقدر خدمات میدادم به همه، هیج احترامی رو دریافت نمیکردم چون مگه خدمات دادن یه آدم بیکار چه ارزشی داشت که.
به قول استاد من منتظر بودم شرایط خود به خود بدون اینکه من کاری کنم درست بشه.
اما تا کی؟؟!!! تا وقتی که فکر میکردم مجبور هستم به تحمل کردن
دقیقا تو همون دوران بود که با استاد آشنا شدم ( و چقدر زمان خوبی به دادم رسیدی استادم) و اونقدرررر گریه کردم با فایل اول و منی که تمام تقصیرات رو با پای سرنوشت بود یا دیگران، و وقتی که استاد اونقدر رک برگشت گفت که همه تقصیرها گردن خودته خیلی شک شدم و نخواستم تا اون وضعیت رو دیگه تحمل کنم به ایده مهاجرت هدایت شدم و اووووونقدر این حرف و این ایده خدا برام واضح بود که عمل نمیکردم خدا میدونست الان تو چه وضعیتی بودم اما من عمل کردم و کلا داستان عوض شد.
قبلا از هر چیزی من عزت و احترام رو گرفتم دیگه به من به چشم یه آدم بیکاره مجرد نگاه نمیشد دیگه دم دست نبودم. البته که همه ی اینا برمیگشت به اعتماد به نفسی که شروع کرده بودم رو خودم کار کنم و اینا میوه های اون کار کردنم بود. و اونقدر روحیه م عالی شده بود که حتی اون دوران رو که مهاجرت کرده بودم به تهران و خوابگاه میموندم یکی از هم اتاقیام که پیش روانشناس میرفت و قرص مصرف میکرد از حال و روحیه ی خوب من اونقدر اونم حالش خوب شده بود که میگفت حتی بودن تو توی اتاق حالم رو بهتر میکنه و قرصاشو کنار گذاشته بود.
آخ یادم نمیره که اون روزا من رو ابرا بودم اونقدر لذت هر لحظه رو میچشیدم و حالم خوب بود.
شغلی رو مربوط به تخصص خودم داشتم که ازش راضی بودم تو اون مداری که اون موقع بودم ( هر چند وقتی روی تکاملم کار میکردم اون شغل هم برام پایین بود) و در آمد من اون موقع 92 برابر شده بود.
خیلی خیلی از لحاظ روحیه حالم بهتر شده بود و این مهاجرت پله اول بود برای موفقیت ها و مهاجرت به خارج از کشور و ازدواج با مردی که بیشترین تعامل فرکانسی رو باهاش دارم و اوووونقدر کنارش احساس خوشبختی دارم اونقدر خوب باهم میتونیم ساعتها صحبت کنیم و حرف برای گفتن داریم.
اما همه این اتفاقها، کی اتفاق افتاد وقتی که نخواستم دیگه تحمل کنم و با خودم گفتم این طبیعی نیست و باید راهی باشه و راهش بهم گفته شد و من صدای خدا رو شنیدم و عمل کردم و مسلما بقیه اتفاقا برمیگشت به اینکه چقدر روی خودم کار میکردم. آره استاد روزی پا شدم و گفتم دیگه تحمل نمیکنم
استادم ممنونم که با این حرفها بهم یادآوری کردی که تحمل کردن طبیعی نیست و خلاف قانون بدون تغییر خداوند هست.
و ممنونم از مریم جانه جان برای ثبت این طبیعت بی نظیر که چشم از دیدنش سیر نمیشد.
سلام استاد عزیزم ،چقدر دوس داشتم این فایل رو ،اولش محو زیبایی ابرها شدم به اطراف نگاه میکردم به سبزی چمن ها به درختان زیبا ،همین طور که دوربین حرکت میکرد من داشتم از زیبایی های پرادایس لذت میبردم و خودم رو تصور میکردم که دارم اونجا قدم میزنم و احساس میکردم اگر از نزدیک اون آسمون صاف و ابرهای شگفت انگیز روببینم از زیباییشون سرم گیج میره …الهی شکرت که میتونم این زیبایی ها روببینم در ارتباط با تجربه تحمل ،که با این فایل متوجه شدم اشتباهه ،البته چقدر عالی توضیح دادین تفاوت صبر و تحمل رو ….الان به خدا گفتم من زندگی در همچنین فضلی زیبایی رو میخوام ،دلم میخواد فرزندم در آزادی و امکانات عالی پیشرفت کنه ،آب و هوای شهرم کاشان رو اصلا دوس ندارم از گرما و خشکی زیاد فراریم اما آگاهانه تمرکز میکنم به سکوت این شهر و مسیر های ارتباطی راحتش با شهر های بزرگ که خدا هدایتم کنه به جای بهترنمیدونم چرا بروانی رو دیدم از اون لحظه که گفتید نصف تنش خیس شده گریه ام گرفت …احساس اینکه شما شکر گزاری کردید از زیبایی بروانی و تصویرش در آب،حس کردم من هم تعلق به همچنین زندگی دارم …به این همه آرامش زیبایی که در این تصویر و مکان زیبای پرادایس هست …..الان حالم خیلی خوبه دوم مرداد هست و ماه تولدمه و همیشه تصمیم های زندگی سازی تو ماه تولدم میگیرم و الان با لین فایل زیبا شما ،متوجه شدم نباید هیچ چیز رو تحمل کنم و باید ایراد کار رو پیدا کنم ،امروز تصمیم گرفتم بیشتر بیام سایت عباسمنش که ناخوداگاه وقتی صدای شما رو میشنوم یا فایل های شما رو میبینم فرکانسم بالا میره چقدرررررر خوشحالم با سما نزدیک یک ساله آشنا شدم و دانشجوی دوازده قدم هست ولی خیلی نیاز به تمرین دارم برای کنترل ذهنم و بهترین روشش دیدن و گوش دادن به فایل های شماست ،خداروسپاس میگم برای همزمانی زندگی من با شما که بتونم از آگاهی ها و تجربیاتتون استفاده کنم از خدا میخوام روزی از نزدیک ببینمتون ،اشک تو چشمان نشسته خیلی دوستون دارم……
سلام و شب همگی بخیر
این دومین کامنتی هست که برای این فایل میذارم،
امروز هدایتی فهمیدم که باید جلسه ی دو کشف قوانین رو بالاخره شروع کنم چون همونطور ک گفتم تا امروز مشغول گوش کردن و انجام تمرینات جلسه ١ بودم و چقدر عالیییی که این فایل انگار مقدمه ای شد برای ورود به جلسه دوم کشف قوانین.
در واقع اول این فایل رو گوش دادم، کامنت هم گذاشتم بعد از خدا هدایت خواستم که حالا چیکار کنم ؟ چی گوش کنم؟ که با کامنت یکی از دوستان فهمیدم باید برم جلسه ی دوم و چقدر جالبتر که انگار خدا گفت اول اینو گوش کن، خب حالا که گوش کردی دیگه الان آماده شدی برای ورود به قسمت بعدی .
اصلا نمیدونم چی بگم و چطوری احساسم رو بیان کنم.
فقط اینکه سپاسگزارم ازتون
سلام به استاد خوشتیپ و نازنینم و مریم بانوی دوست داشتنی پشت دوربین و همه ی دوستان عزیزم تو این سایت الهی.
وقتی فایل رو دیدم فکر کردم سری قبل حتما کامنت گذاشتم و تجربه م رو نوشتم، ولی ننوشته بودم. چقدر تجربه ی تلخی بوده استاد، من که الان دختر کوچولوم لیلین سه ماهشه تقریبا از تصورش وحشت کردم. اصولا با بدنیا اومدن بچه یه سری تفاوتها تو زندگی ایجاد میشه بخصوص اون یکی دوماه اول شدیدتر و جالب اینه که خدای مهربون توان و صبرش رو هم به آدم می ده. کم خوابی اول طبیعیه ولی اینکه به خاطر حرف دکتر قبول کنیم که طبیعیه شش ماه شب و روز بچه ی آدم گریه کنه خیلی سخته. لیلین که بدنیا اومد بخاطر زایمان زودتر از موعد کلی دکتر و متخصص میومد و هرکدوم یه چیزی می گفتن و ما به مدت دو هفته تو بیمارستان موندیم، اتفاقا دیروز داشتم فکر می کردم نباید به حرف تک تکشون گوش می دادم چون هر متخصصی فقط اون مشکل مربوط به خودش رو می بینه و فقط هدفش حل همون یه تیکه از کل قضیه هست حتی اگر این وسط یه چیزایی از دست بره. بخاطر کم وزنی به من از همون اول گفتن شیرت رو بدوش و با شیرخشک غنیش کن و بعد بهش بده تا کالری بیشتری بگیره، و روزی یه بار هم از سینه بهش شیر بده، منم همین کار رو کردم هر دو سه ساعت یه بار پامپ می کنم بعد بشورم وسایلش رو هر از گاهی استریل کنم تمام این کارا برای اینکه وزن بیشتری بگیره، غافل از اینکه وقتی دو سه ماه به بچه شیشه بدی احتمال پس زدن سینه ی مادر زیاده و همین اتفاق افتاد. الان که دیگه سینه ی من رو نمی گیره با خودم می گم باید به کامن سنسم گوش می دادم و بیشتر خودم بش شیر می دادم… خلاصه که منم برام تجربه سد که هرچی یه پزشک یا متخصص تغذیه می گه دربست قبول نکنم ولی خب تشخیص این قضیه هم از همون اول راحت نیست. بگذریم برگردم به موضوع فایل.
استاد چقدر قشنگ تفاوت صبر و تحمل رو برامون گفتیم. دقیقا صبر باهاش امید هست توکل و ایمان هست، ولی تحمل داری یه چیز سخت و ناجالب رو تحمل می کنی حست منفیه. من قبل از آشنایی با شما و قوانین یه مورد تحمل طولانی داشتم که تو کامنتای قبلا گفتم. اولی که اومدیم امریکا دختر اولم سه ماهش بود و من صبر کردم تا 10-11 ماهش شد و بعد دنبال کار مرتبط با رشته م بودم. تو ایران دکترام رو خونده بودم و بعدش هم نزدیک دوسال قطر تو دانشگاه ریسرچر بودم. حالا بعد یکسال از اون قضیه دنبال کار تو دانشگاهها بودم ولی با اعتماد به نفس به شدت پایین که مدرکم که از ایرانه بعدشم رفتم قطر که تعریفی نداره دانشگاهش و بعدم یکسال فاصله بخاطر بچه. خلاصه آخرش رسیدم به یه استاد ایرانی که تو دانشگاه کرنل بود و کفت بیا پروپوزال بنویسیم فاند بگیریم و بعد بهت حقوق می دم… من هم که تصورم اونقدر منفی بود در مورد خودم گفتم همینو باید بچسبم که دیگه چیزی گیرم نمیاد!! و این آغاز یک شرک بزرگ بود. وارد جزئیات نمی شم که تمامن منفیه فقط نشون به اون نشون که یکسال و خورده ای من کار می کردم پیشش و هربار می گفت این پروژه تموم شه فاند میاد دستم و دیگه بهت حقوق می دم، این ددلاین رو برسیم ال، این مقاله رو بنویسی بل… این در حالی بود که تو اون مدت ریسرچر با حقوق استخدام کرد و من پر از خشم شدم و عزت نفسم پایینتر هم اومد. بماند که بخاطر این کار ما از کالیفرنیا زندگیمون رو جمع کردیم و با بچه ی یکساله پا شدیم موو کردیم به نیویورک. و تو این مدت من هی تحمل می کردم چون مشرک بودم چون فکر می کردم این آدم می تونه زندگی ما رو عوض کنه می تونه ما رو به راحتی خیال برسونه. همسرم هم تو این مدت خیلی دنبال کار بود ولی اون شهر یه شهر خیلی کوچیک دانشجویی بود یه مدت کوتاه کار موقت پارت تایم پیدا کرد ولی کوتاه بود. بعدش دیدیم اینجوری نمیشه و همسرم که دسپخت فوق العاده ای داره شروع کرد و غذا درست کردن و فروختن تا بتونیم شرایطمون رو بگذرونیم و اون اواخر هم رفت دوره ی املاک دید تا بتونه اون کار رو شروع کنه… می خوام بگم اون تحمل کردنه انقدر طولانی بود و انقدر فشار بمون آورد که نگو. و پر بودیم از احساس منفی…دیگه حتی رو رابطه مون داشت اور می داشت. بعد دیگه از نظر اقامتی هم وقتمون داشت تموم می شد و باید زودتر برای گرین کارت اقدام کی کردیم و رشته ی من فقط برای این کار مناسب بود و با کار بدون حقوق اصلا نمی شد همچین اقدامی کرد. دیگه بعد یکسال و نیم که کارد به استخونمون رسیده بود من دیگه گفتم بسه. گفتم باید از این باتلاق بیام بیرون که چیزی جز ضرر توش نیست و بعد دو ماه خدا کمک کرد تو همین دانشگاه تو یه دپارتمان دیگه با یه استاد صحبت کنم و برای پارت تایم کار تحقیقاتی بکنم برای شش ماه و بعد از اونم دیگه با قوانین آشنا شده بودم و مسیر هی بهتر شد و با استاد دیگه ای تمام وقت کار کردم و یکم به آسایش رسیدیم.
خدا رو شکر می کنم واقعا که هدایتم کرد به استاد و آموزشهاشون. خنده دار اینه که همون استاد ایرانی چندتا از فایلای قانون آفرینش استاد رو به همسرم داده بود و ما با مامان و خواهرام از این طریق اولین بار حرفای استاد به گوشمون رسید. و بعد هدایت شدیم به سایت. البته که بعدا اون دوره رو خریداری کردیم.
دیگه الان اینو می دونم که تحمل از شرک میاد از حساب کردن رو بنده ی خدا میاد بجای حساب رو خود خدا که قدرت مطلقه. خدایا شکرت که ما رو به این مسیر هدایت کردی راه کسانی که به آنان نعمت داده ای…
استاد عزیزم سپاس فراوان از این آگاهی های ناب که در اختیارمون می ذارین. مریم بانوی عزیزم سپاس فراوان برای زحمات شما در پشت دوربین و ادیت و اینجور چیزا.
همگی رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم :)
استاد جانم سلام.
استاد جانم، من هم سپاسگزار خدام هستم که مدام در حال هدایت کردن منه و هر لحظه بهم میگه باید چیکار کنم. امروز صبح که لپتاپو روشن کردم، چشمم به نقطهی آبی بالای سایت افتاد؛ همون نقطهی آبی که این روزها برام نشونهای از پیام خداست. صبح که از خواب بیدار شدم، پیامی گرفتم دربارهی شکی که برای انجام یه کار داشتم. و از اونجایی که بارها خدا بهم گفته شک برادر شیطانه، سریع رفتم سراغ قرآن و ازش هدایت خواستم. اون هم بشارتم داد که: «تو هدایت شدهای». بعد از نوشتن ستارهی قطبیم، اومدم سمت سایت و خدا چشمهامو با پیام اسدالله نازنین روشن کرد. وقتی پیامش رو خوندم، اشکام از شدت بارش دیگه نمیذاشت چشمام درست ببینه. من میخوندم و گریه میکردم، برای این همزمانی و این همه هدایت خدا.
بعد از خوندن کامنت اسدالله نازنین در توحید عملی 9، یه حسی بهم گفت برو دوباره توحید عملی رو گوش بده. منم که این روزها حسابی حرفگوشکن شدم، با اینکه همین پریروز فایل رو دیده بودم (و اگه آدم قبلی بودم میگفتم چه کاریه دوباره گوش بدم)، ولی رفتم و شروع کردم به نگاه کردن. همین که استاد شروع کرد به خوندن شعر پروین، دوباره اختیار اشکام از دستم رفت و شروع کردم به شکرگزاری از خدای مهربونم که چقدر قشنگ جوابم رو داده. بعد دوباره کامنتها رو خوندم و باز هم روی کامنت اسدالله نازنین رفتم. این بار همزمانی دیگهای رخ داد؛ اونجا از کامنتی که برای نسیم نازنین گذاشته بود گفته بود. منم که همهچیز رو هدایت میدونم، خواستم اون کامنتو بخونم، ولی خدا گفت: «اول برو فایل رو ببین، بعد کامنتو بخون». همونجا فهمیدم که چقدر تو این مدت که فقط خدا رو پرستیدم پیشرفت کردم؛ اینکه دیگه مثل قبل سختیها رو تحمل نمیکنم.
استاد جانم، میخوام برگردم عقب. من از روی شرک با همسرم ازدواج کردم. چون همون اول خط قرمزهاشو دیدم، ولی دم نزدم. با اینکه میدونستم این مشکل برای من خط قرمزه، عقد کردم و تصمیم گرفتم تحمل کنم. حتا به خانوادهام هم چیزی نگفتم. پنج سال تمام سکوت کردم و این سکوت منو به آدم عصبی و خشن تبدیل کرده بود. جوری که اگه کسی دستم میزد، جیغم درمیومد. خودم نمیدونستم علت این حال بد چیه، نمیدونستم فقط دارم تحمل میکنم برای حرف مردم؛ که نگن طلاق گرفت، که مادرم نشکنه. خودمو نابود کردم به خاطر حرف مردم، مرزهامو لگدمال کردم، خودمو کوچیک کردم.
اما بعد از خوندن چندتا کتاب که فرکانسمو بالا برد، با شما آشنا شدم. حالا که نگاه میکنم، میبینم همین در اومدن از دل تحمل کردن هم برام یه تکامل بوده، و یکشبه اتفاق نیفتاده. از وقتی با شما آشنا شدم و دورههای دوازده قدم، عزتنفس و روابط رو گوش دادم (که همه رو با اکانت خواهر نازنینم مریم جان خریدم) تا همین شش ماه پیش، این مسیر طول کشید.
اوایل امسال، سر سفرهی هفتسین، دوباره همون رفتار تکراری همسرمو دیدم. همون چیزی که هرسال ازش میدیدم. اما من دیگه اون آدم سابق نبودم و نمیخواستم باز هم چیزی رو تحمل کنم. همون روز تصمیم گرفتم همهچی رو تموم کنم. یه ماه طول کشید تا تصمیمم رو به همسرم بگم. تو اون یه ماه، با اینکه عید بود، من وقتمو با دوست و خواهر نازنینم (که هر سه همفرکانسیم) به رفتن تو طبیعت و شکرگزاری گذروندم. آخرش هم این برنامهها شد یه سفر واقعی به ایلام زیبا؛ یکی از بهترین سفرای عمرم.
بعد از عید، تصمیمم رو به همسرم گفتم. خیلی جدی بودم، تا جایی که حتا رفتم محضر. دو ماه طول کشید تا باورش بشه که من واقعاً میخوام جدا بشم. وقتی فهمید، از این رو به اون رو شد: آروم شد، هر روز برام هدیه خرید، رفتارش رو کنترل کرد و سیگاری رو که هفت سال عذابم داده بود، ترک کرد. خلاصه ورق برگشت. ولی استاد جانم، من فقط به خاطر تغییرات اون نموندم؛ فقط به خاطر این موندم که از خدا خواستم زمانشو خودش بهم نشون بده.
الان این صبر، صبری آگاهانهست. من به خدا نزدیکتر شدم، آرامشم صدبرابر شده، وقت زیادی روی سایت میذارم، سفرهای تنهایی میرم، با دوستای همفرکانسم بیرون میرم و خونم شده زیباترین خونه در دل طبیعت. همسرم هم تغییر کرده، ولی من دیگه اون آدم وابستهی گذشته نیستم که بگم «باید بمونم». دیگه برام مهمترین چیز توحیده. دارم تازه زندگی به سبک توحید رو تجربه میکنم.
خدای مهربونم دست منو گرفت تا این کامنتو بنویسم؛ میدونم دوستانم از خوندنش لذت میبرن. استاد جانم، شما یکی از مهمترین آدمای زندگی من شدین. و چه لذتی بردم از فضای زیبای پردادایس؛ وقتی براونی اومد و از دریاچه آب خورد، وقتی بارون دوبار برام نشونه شد: یه بار تو انتهای فایل توحید 9 و یه بار همین فایل. میدونم فقط هدایت خدا بود که منو اینجا آورد تا این کامنتو بنویسم؛ تا یادم بمونه من کجا بودم و حالا به کجا رسیدم.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام خدمت دوستان و استاد عباس منش و خانم شایسته عزیز
باز هم برای من همزمانی رخ داد و مثل همیشه هدایت شدم که این فایل جادویی رو ببینم درست در زمان مناسب و مکان مناسب
چند هفته پیش من تو بیزنسم با یه مشتری جر و بحثم شد از اینکه تو مراحل انجام کار من بهش گفتم فلان بکن ولی اون میگه نه شما جور دیگه گفتید
خلاصه کلی باید تایم میذاشتم و مرور خاطرات میکردم و کلی نشونه میاوردم که به این دلیل به این دلیل پس من بهت گفتم
خلاصه هی من میگفتم اون بنده خدا هم قبول نمیکرد
بعد که فکر کردم به این اتفاق به خودم گفتم بابا من که دارم روی خودم کار میکنم چرا این اتفاقات ناخواسته برام رخ میده ؟
خلاصه الان دلیلشو نمیدونم ولی کاری ندارم این قانون رو از استاد خوب یاد گرفتم که هر اتفاقی تو زندگی من رخ بده به نفع منه و الخیر فی ما وقع
و بیشتر فکر کردم گفتم خوب این تضاد اومده که قرار بمن درس بده حالا من چه کاری میتونم انجام بدم که سری بعد این الگو ناخواسته برام تکرار نشه
بعد این ایده به ذهنم رسید که بیام از این به بعد تو بیزنسم وقتی که خواستم با هر کسی معامله کنم با قرار داد برم جلو و با هیچ کسی گفتاری و زبانی معامله نکنم
خلاصه این اتفاق به ظاهر نازیبا باعث شد که از اون روز به بعد تو هر خریدم قبل از انجام معامله بصورت کتبی با کشاورز قرارداد میبستم و تمام جزئیات و برنامه انجام کار رو براش مشخص میکردم که فردا روز زیرش نزنه و نگو شما بمن نگفتید
بعد که به این اتفاق فکر کردم اتفاقا خیلی هم خوشحال شدم و سپاسگزار خدا شدم و حتی به اون بنده خدایی که بانی و باعث شد و دستی از دستان خدا بود بهش گفتم جر و بحث کردن شما با من باعث شد بعد از اون من کلا با قرار داد کار رو پیش میبرم و اتفاقا خود انجام اینکار بیشتر اعتماد میاره و حتی کشاورز جدا از اینکه متعهد میشه کار رو دقیقتر انجام بده از اون طرف خیلی من و بیزنس منو بزرگتر میبینه و خود این قرارداد نوشتن باعث شد اعتبار من تو بازار بالاتر بره
که کشاورز پیش خودش میگه من با یه شرکت درست و حسابی و قوی دارم کار میکنم و با خیال راحتر با من معامله میکنه
خوب حساب کن چقدر این اتفاق به ظاهر نازیبا برای من نعمت و برکت شد و باعث رشد و پیشرفت من شد که من نه تنها ضرر نکردم بلکه به نفع من شد
فقط با تغییر نگاه به اون اتفاق من بعدش هدایت شدم به راه حل که با ثمرش کسب اعتبار بیشتر و راحتر انجام شدن کار بود
یه مثال دیگه بزنم
که این هم امروز به تضاد خوردم و یه ترس تو وجود من داره ایجاد میکنه و میخوام بهش غلبه کنم و وارد دل ترسهام بشم
ترس اینکه من تو تجارت و معاملاتم یه واسطه هستم بین فروشنده و خریدار و دارم کمک میکنم که فروشنده خیلی راحت بدون دقدقه محصولش رو بفروشه و از اون طرف به کارخانهدار هم کمک میکنم خیلی راحت به محصول دلخواه با حجم و تناژ بالا با شرایط و کیفیت مناسب دست پیدا کنه بدون اینکه نگران تامین محصول باشه برای تولید کارخانهاش
بنابراین من با اینکار با ارزشم دارم همواره کمک میکنم این چرخه همیشه در حال گردش باشه و همه این وسط سود کنند
تو معاملاتم و ادمهایی که این بین قرار دارند که کار منو انجام میدن بعضی اوقات اطلاعات کامل فروشنده و خریدار من رو دارند ( مثل راننده ها ) و میتونند خیلی راحت اطلاعات رو انتقال بدند
بنابراین من به رانندهها میسپرم که حواسشون باشه که اطلاعات مشتریهای من رو انتقال ندن
و معمولا اونها هم میگن باشه اوکی
امروز من به تضاد خوردم که یکی از رانندهها به شوخی بمن گفت به خریدار اطلاع و مشخصات فروشنده رو میدم
درسته اینکار رو نکرد و داشت با من شوخی میکرد
ولی این اتفاق یه تلنگر بود از طرف خدا برای من
و همون لحظه همین یه جمله رو به راننده گفتم که
روزی رسون خداست
بعد که بیشتر فکر کردم دیدم احساسم بد شد
و بیشتر تو خودم ریز شدم و دلیل احساسم رو بررسی کردم دیدم من دارم شرک میورزم که نگاه من بجای اینکه به خدا باشه به بنده خداست
بنابراین این قضیه خودش یه ترمز بود و این نشونه اومد که من الخیر فی ما وقع رو ببینم و بیام این ترمز رو بصورت ریشهای حلش کنم
بعد با خودم حرف زدم این نعمتها این مشتریها این موقعیتهای که تو بیزنس من وجود داره کی برام ایجاد کرد ؟
خدا
پس چرا من نگران بنده خدا هستم
روزی منو خدا میده و من هستم که تک تک اتفاقات رو از طریق همین قدرتی که خدا تو وجود من داده خلق میکنم هیچ کسی ، هیچ عاملی ، هیچ تاثیری تو زندگی من نداره
بنابراین من خالق زندگی خودم هستم
پس با این باور میام میرم تو دل ترسهام و خیلی راحت میرم به مشتریهام میگم من محصول رو از کی میخرم و به کی دارم میفروشم بذار بدونند اشکال نداره فوقش منو دور بزنند من باز میرم خلق میکنم من باز میرم دنبال مشتری بیشتر و باکیفیتتر
همون طور که من تونستم این موقعیت و این محصول خوب و باکیفیت و کارخانه و خریدار خوب رو پیدا کنم و تو زندگیم خلقش کنم
باز هم میام از همین قدرتی که خدا تو وجود من قرار داده استفاده میکنم برای خلق نعمت بیشتر
بنابراین نگران این نیستم که نکنه فلانی مشخصات و اطلاعات مشتری منو رو به خریدار یا فروشنده انتقال بده
بده اشکال نداره
همین که من سبب خیر شدم و کمک کردم تا این چرخه بچرخه خودش و باعث گسترش جهان شدم برای من خودش کلی ارزش داره
قبل از اینکه کامنتم تمام بشه تماس گرفتم با کشاورز که پیگیری کنم که کار تو چه مرحلهای از اجراست
و بعد از صحبتمون خیلی راحت بهش گفتم من بار شما رو کجا دارم میفروشم و حتی ادرس کارخانه هم بهش دادم
بنابراین همین الان این مسئله و این ترسی که تو دل من بود رو برطرفش کردم و رفتم تو دلش
حالا مونده خود خریدار که به اون هم آمار کامل رو میدم
که حداقل انجام اینکار باعث بشه من نگران و استرس کسی رو نداشته باشم که بخوان منو دور بزنند
هیچ مهمی نیست دیگران هیچ تاثیری تو زندگی من ندارند و این من هستم که دارم اتفاقات رو خلق میکنم
این نشد یه نعمت بهتر ، باکیفیتتر
عاشق همه تون هستم دوست داشتم تو این تجربهای که امروز داشتم برای شما عزیزان تعریف کنم
انشالله هر کجا از این کره خاکی هستید در پناه رب شاد ، سالم ، خوشبخت ، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و اخرت باشید
فعلا
یا حق
سلام مجدد در ادامه کامنتم
ب پدرم ی ویدئو هم داده بودن
ک امروز ب دست من رسبد
میخوام درمورد این فیلم چیزایی ک متوجه شدم و بنویسم
توی این فیلم ی مردی با اسم خدا شروع کرد ب صحبت
درمورد گذشته خودش
ک قبلا از همین مسائل داشته درحدی ک چهار دست وپا میرفته
وشبا نمیتونسته بخوابه
ک ب 10تا دکتر مراجعه میکنه ک همه قطع امید میکنن ازش ومیگن تنها راهی ک مونده اینه ک عملت کنیم
وایشون قبول نمیکنه تا یک روز ک
داره اخبار علمی فرهنگی و میگیره
ک ب تازگی پزشکا متوجه شدن
دیسک کمر با ی سری حرکات ورزشی
بهبود پیدا میکنه
بعد میگه ک همین و ک شنیدم ی امیدی تو دلم زنده شد
و پیگیر میشه
والان علاوه بر این ک خودش خوب شده این تمرینات و ب هرکسی داده اونم خوب شده
وحالا با اطمینان میگفت ک درمان دیسک و.. عمل نیست اصلا
و میگفت نظر من ب عنوان کسی ک خوب شده اینه
اول ب خدا امید داشته باشید
و بهش توکل کنید
و این تمریناتو انجام بدید
استاد این شخصی ک داشت صحبت میکرد ی آرامش عمیقی تو صدا وچهره ش بود
و فرکانس بالایی داشت
وی نکته جالب ک متوجه شدم
اینه ک
زمان کافی برای انجام هر حرکت ک انجام میداد و با یک صلوات تعیین میکرد
ونکته دیگه ک متوجه شدم
اینه ک با مسئله ای ک برای خودش وبقیه حل کرده بود
وارزشی ک خلق کرده از کل کشور میرن پیشش
ویه نکته مهم چقد باور مهمه واقعا
پدرم همیشه میگفت من عملی نیستم
والان هدایت شده ب این پزشک
وایشون از پدرم پولی نگرفتن
بهش گفتن 20 بار
تو 20 روز این حرکات وانجام بده بعد بیا پیشم دوباره
واینکه با ایمان گفت اون دکترهای ک منو حواب کردن الان کجان
تا منوببینن
ک سالم وسرحال اینجا نشستم و درخدمت شمام
وخودش کامل حرکات وانجام داد
ومتوجه شدم چقد عاشق کارش هست وبرای پول کار نمیکنه
مررسی استاد جانم ی دنیا سپاسگزارم بابت تغییراتی ک دارین درمن ایحاد میکنین
ک هر حرفی و راحت قبول نکنم
عاشقتونمممم
ب الله یکتا میسپارمتون
سلام به زیبایی پردایس سلام به استاد عزیز و مریم خوشگل و خوش استایل
سلام به دوستان عزیزم دلم برای همتون تنگ شده بود
برای نوشتن کامنت دلم تنگ شده بود
ردپای 30
وای چه تصویر زیبایی چه فیلم برداری شیکی
مریم جان بی نظیری
واقعا وقتی فایل رو شروع میکنی به دیدنش اول چشمت به زیباییها میافته
درختان زیبا و سبز رودخانه خوشگل همونطور که داری زیباییها رو میبینی یهو چشمت به زیبایی دیگه میافته استاد عزیزم خوش قیافه و خوش قلب و خوش صدا واقعا ازتون ممنونم بابت به تصویر کشیدن این همه حس و حال خوب که به ما هدیه میدهین
و اما سوال؟ استاد جان چی بگم از صبر و تحمل که من تا موقعی که با شما آشنا بشم فرقشو نمیدونستم چون مادرم خداوند رحمتش کنه همیشه بهمون میکنم باید سختی های زندگی رو تحمل کنین راهی دیگه نداری میگفت صبر یعنی همون تحمل باید صبر کنی تا خدا خودش هر موقع بخواد برات درست میکنه هر چی صبرت بیشتر باشه پیش خدا عزیزی
ولی الان فهمیدم صبر کردن یعنی تو روخودت کار کن و بقیشو به خدا بسپار و صبر کن به موقع برات قشنگ ردیف میکنه
ولی تحمل کردن یعنی چاره ای نداری
یعنی ایمان به خدا نداری
و بعد باعث میشه حرکتی نکنی و همش ناراحتی و گریه و حس و حال بد
به قول استا جواب هر مسئله ای تو خودشه باید کندو کاو کنی و هی از خودت بپرسی چکار کنم از این بهتر بشه
و وقتی از خودت سوال کنی خداوند هم هدایتت میکنی و وقتی آرام باشی الهامات میاد وای که چقدر قشنگه اون لحظه زیبا که میبینی جواب ایمان به خدا رو و از شوق اشک میریزی از جایی برات درست میکنه که فکرشو هم نکردی
خدایا شکرت برای هدایت هر روزت
خدایا شکرت برای آگاهی هر روزم
خدایا شکرت برای استاد عزیزم
خدایا شکرت سپاسگزارتم
دوستان استاد تو قدم 9 جلسه دوم و سوم و چهارم جملات تاکیدی قشنگی گفتن
هفته پیش برای من مسله ای پیش اومد همزمان بود با گوش دادن همین فایل من جملات تاکیدی رو تا شب خیلی با خودم تکرار کردم با ایمان قوی و روز بعد خداوند اینقدر قشنگ جوابمو داد همونجا که شنیدم سجده شکر بجا آوردم و گفتم خدایا چقدر تو خوبی که گفتی بنده من تو ایمانتو نشون بده تو به من بسپار من محشر میکنم برات
خداوندا من حل تمام مسائل زندگیم را به تو میسپارم من تسلیمم
خداوندا هر خیری که از تو به من برسد من فقیرم
ان شالله روزی ایمانمون ابراهیمی بشه
سلام استاد سلام برشما که کلمات حق بر زبان شما جاری میشود سلام بر شما که بزرگترین لطف خداوند در حق من آشنایی من با شما و مسیر الهی شماست که حق شکر خداوند ادا کردنی نیست. استاد این هم زمانی ها این همه زیبایی در زندگی شما بازتاب نور الهیست که در زندگی میلیونها انسان در این کره ی خاکی بواسطه ی شما پراکنده میشود. من از کلام شما عدل خداوند را شناختم من تشنه ی کلام شما بودم و سالها به دنبالش بودم و خداوند من را اجابت کرد. با دیدن این فایل اشک ریختم و از شدت احساس در پوست خودم نمیگنجم.
شما من رو به این باور رسوندید که برای خدای من هیچ کاری غیر ممکن نیست من از کلام شما تفسیر آیات پروردگارم را فهمیدم من به این باور رسیدم که خداوند برای ما آسانی ها را میخواهد و با این که خودم سالها عمرم رو وقف خوندن کتب فیزیولوژی و بیماری های مختلف و درمانشون کردم با شما به این باور رسیدم که اصلا نباید لاعلاج رو باور کرد نباید سختی ها رو پذیرفت و این باور چه معجزاتی که در زندگیم ایجاد کرد. من سالها به خاطر کم کاری تیروئید هاشیموتو قرص مصرف میکردم و پیش یکی از بهترین متخصصان غدد میرفتم و ایشون به من گفتند که شما تا آخر عمرت باید قرص بخوری ولی استاد من چون همیشه با قرآن مانوس بودم یک صدای لطیفی تو قلبم اجازه نمیداد این حرف رو بپذیرم و تو دفترم در آرزوهام مینوشتم خدایا من میخواهم روزی باشد که من نیازمند مصرف دارو نباشم و استاد من در دوره قانون سلامتی به این آرزوم رسیدم و فهمیدم که خدای من خدای غیرممکن هاست. یا وقتی دخترم حدودا 4ساله بود صبح ها به شدت سرفه میکرد و متخصص اطفال گفت که آسم داره و باید اسپری مصرف کنه ولی به لطف خداوند حدود یک ماه بعد به شدت سرماخورد و با مصرف آنتی بیوتیک دیگه کلا سرفه هاش قطع شد. یا مادر بزرگم که در سن 70 سالگی یکی از پاهاشون فلج شد و دکتر گفت نمیشه کاریش کرد و پدرم نپذیرفتند و با چند جلسه فیزیوتراپی کامل مشکل حل شد و مادر بزرگم مثل قبل راه میرفتند به قول پدرم هیچ وقت نباید از رحمت حق نا امید شد. البته که یکی از بزرگترین معجزاتم رو ان شاء الله به زودی به شما خواهم گفت من هر روز منتظر روزی هستم که در فایلی مفصلا براتون از معجزات خداوند در زندگیم و زیبایی هاش بگم.
من در کلام شما تفاوت صبر مقدس رو از تحمل زجرآور فهمیدم امید که در دانشگاه شما هر لحظه بهتر از قبلم باشم و برای خودم و شما استاد و تمام دوستان دیداری شیرین و مسرت بخش رو با الله مهربان آرزومندم.
سلام خدای مهربانم سلام سایه قشنگم سلام استاد عزیزتر ازجانم سلام مریم قدرتمندم سلام دوستان همیشه فعال وجذابم……….خدایا شکرت بابت این باران زیبا که به امر تو بر سر بندگان شکرگذارت میبارد. خدایاشکرت بابت محیط زیبایی که استاد قشنگم با افتخار درش زندگی میکنه. خدایاشکرت بابت داشتن حیواناتی که هروز قدرت خلقت خداوند رو به ما گوشزد میکنن. استاد من بالاخره ازسفر برگشتم سفرم 16 روز طول کشید ومن 16سال بزرگتر شدم استاد تازه توی سفر بود که یکی یکی حرفهای شما برام تداعی میشد وبه قانون عمل میکردم استاد بعد مدتها من تمرین آگهی بازرگانی رو توی این سفر انجام دادم استاد روابطم با همسرم فوق العاده بهتر شد. حالا فهمیدم که قانون مشکلی نداشت واین من بودم که قوانین رو درست اجرا نمیکردم. توی این سفر به خیلی از اشتباهاتم پی بردم. روابطم با آدمها خیلی قویتر شد. درمورد تحمل کردن من خیلی وقته هیچ چیز رو تحمل نمیکنم یعنی نمیپذیرم چیزی به صورت مطلق وجود داره وهمه چیز تغییر پذیره وبه همه میگم کافیه اولین قدم رو بردارین تا دومی بهتون گفته بشه. استاد نمیدونید درمورد هرمساله یک یاچند ایده ناب به ذهنم میاد وخودم تعجب میکنم این ایده ها از کجا میان تاالان کجا بودن بله اونجایی که ما همه چیزو میپذیرفتیم ویه برچسب قسمت روش میزدیم. نه هیچ چیز قسمت نیست وخداوند بیشتر از اینها قدرت رو در اختیار انسان قرار داده باور کن اشرف مخلوقاتی باور کن هیچ سرنوشتی برات رقم نخورده باور کن میتونی کن فیکون کنی. تومیتونی ازهیچ همه چیز بسازی. تومیتونی باتغییر رفتار خودت رفتار همسرتو عوض کنی. تو میتونی با شکر گذاری وحال خوب روش زندگیتو تغییر بدی. همه چیز در درون خودت هست کافیه باور کنی. چقدر خوشحالم که 4سال دراین مسیر هستم وصبحی نشده که دراین سایت نباشم وخداوند بزرگ رو بابت بودن دراین جمع شکرگذارم