اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام و احترام خدمت استاد عزیزم و مریم جان عزیزم دوستان عزیزم .
استاد جانم من از سال 88 با یه تبلیغی از شما که روی دیوار منزل ما بود
(شاید این آخرین نشانه باشد ) فکر کنم همین متن بود با شما و دوره های شما آشنا شدم …و حضوری کلاسهای شما را اومدم ..دوره عشق الهی …
خوشبختانه همان سال کار تمام وقتم را تبدیل به پاره وقت کردم ….سال 91 دخترم به دنیا اومد …بعد از 6 ماه متوجه شدم ریه اش به شدت مشکل دارد و دکتر خیلی معروفی در زیر پل سیدخندان که به زحمت بعد 2 وقت گرفته بودم و تازه تو مطب هم 4 ساعتی معطل شده بودم به من گفت دختر شما مشکل ریه ای دارد باید تا آخر عمرش دارو استفاده کند و یک سری محدودیت ها هم براش عنوان کرد …مثلاً کرد و خاک رو فرش نباشه .نباید بدود .نباید بعضی غذاها و میوه ها را بخورد .و …..و یک سری دارو نوشت که حتما از داروخانه رو بروی مطب خریداری شود …من یادمه خریداری کردم و کنار جدول خیابان نشستم و خیلی گریه کردم …اینم بگم دخت من شب ها حالت نیمه می خوابید چون اگر دراز میکشید سرفه های شدید حالشو بد می کرد ..سینه اش به شدت خراب بود …
استاد همون جا بود که گفتم هرگز تسلیم نمیشم …یادمه دوره های شما را می اومدم ..اون زمان کتاب از دولت عشق کاترین پاندر را هم می خوندم ..همون جا داروها را سطل ژچزباله ریختم و به ه مادر دوستم تماس گرفتم که کار طب سنتی انجام می دادند .آدرس گرفتم و رفتم منزل ایشون …تو بغلش کلی گریه کردم گفتم من نمی پذیریم ریه دختر من مشکل داره ….حتما راهی داره ….
استاد جان به مدت دو سال طول کشید که دخترم مشکلش حل شد ..من به راه درستی هدایت شدم …اینم بگم تو این مسیر مدام سعی می کردم با عبارتهای تاکیدی و با حس خوب به خودم انگیزه بدم …..تمام کلاسهای حضوری شما را هم می اومدم ….و از طرفی عبارتهای مثبت و تاکیدی را روی برگه نوشته بودم و در و دیوار چسبانده بودم …..من یه نه بزرگ به مریضی گفته بودم …و اصلا نپذیرفتم ….با نشانه ها هدایت می شدم و آدمهای خوب سر راهم قرار گرفتن و کمک کردن …استاد جانم من هنوزم روزم را با فایل شما شروع می کنم شب قبل خواب فایل شما را گوش می دم …یه وقتی ذهنم درگیره پسر کوچکم میگه مامان یه عباس منشی بزار حالمون خوب بشه … با خودم عهد کردم کانون توجه ام رو مثبت باشه ..گاهی فکر می کنم اگر ریه دختر من خوب نشده بود تو شرایط کرونا چه اوضاعی داشتیم ؟؟؟ اگر به راه درست هدایت نشده بودم الان چه اوضاعی داشتیم ؟؟؟؟؟ استاد عزیزم شما و مریم جون الگوی من تو زندگی هستید .
خدارو هزاران بار شکر که حال بچه تون خوب شده و هیچگاه تسلیم نشده اید این است پاداش کسانی که ایمان آورده اند و تسلیم نشده اند کامنت تون عالی بود و کلی انرژی گرفتیم
ولی در آخر اون نگرانی هایی که گفتید و علامت سوال گذاشته بودید هیچگاه به اونها فکر نکنید و حتی در موردش صحبت هم نکنید با هیچ کس چون توجهتون به روی ناخواسته میره ناخودآگاه
هر گاه اینجور فکر ها اومد به خودتون این شعر رو یاد آور کنید که گر نگهدار من آن است که میدانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد
امیدوارم همیشه شاد و پیروز باشید و همیشه حال دلتون خوب باشه
حتما راهی وجود داره، حتما راهی پیدا میشه، فقط ایمان داشته باش، باور کن راه داره، و اونوقت راه ها باز میشن و پیدا میشن
.
این پاسخی بود برای پرسش و هدایت امروزم
از سه سال قبل یا روبرو شدن با تضادی خواسته ای در من شکل گرفت که تا امروز آهسته آهسته خداوند من رو به مسیرهای مناسب هدایت کرد و برام کارهای بسباری انجام داده و بارها رو برام بدوش کشیده و اسان کرده و هرقدمی که هدایتم کرد رو با ایمان به خودش برداشتم و امروز هم بخش عملی کار هم انچه که مربوط به ایمان و باورم برای خواسته ام است بسیار عالی داره پیش میره و من حالا که کار به اینجا رسید از او خواستم قدم بعد رو هدایتم کنه
گفتم خدایا اگه لازمه صبر کنم بگو
اگه لازم کاری کنم واضح بگو
و خداوند اینگونه پاسخم داد
واضح و روشن مانند همین خورشیدی که دراسمان درحال درخشیدنه
خدایاشکرت
واضح به من گفتی حتما راهی هست صبور باش و اعتماد کن و باور داشته باش
ارام باش
که بی شک خداوند برایت حل کرده است و با ارامشت ان را میبینی
وقتی موضوع فایل رو خوندم چقدر این جمله برای من اشنابود وسالهاست که با این کلمه[ تحمل] همخونه شده ام طوری که جزی از پوست و گوشتم شده
وقتی ازدواج کردم خب 16 سالم بود از شهر میخواستم برم روستا
خب واقعا برام سخت بود تو خونه ای میرفتم که همه با هم زندگی میکردند، برادر شوهرام خواهر شوهرمادر شوهر ، وفقط یه اتاق بهم دادند، دیگه فکرشو بکن چی شد
بعدم فقط برای خواب اجازه داشتم برم تو اتاقم که بالای حیاط بود، ته حیاط دستشویی بود شب ها خصوصا زمستونا با ترس ولرزی که از سوزش سرما بود میرفتیم دستشویی
باید صبر میکردی تا بقیه حمام برند بعد من میرفتم، تلفن خونه دست خواهر شوهرم بود باید میزاشتم یه موقعیتی جور میشد تا اونا برن بیرون بعد من زنگ بزنم به پدر ومادرم
اصلا باورم نمیشه چرا من اون موقعیت رو تحمل میکردم اخه من توشهر ،توی خونه خوب وبه راحتی زندگی میکردم چرا باید برگردم به شرایطی که در زمان من کمتر کسی تن میداد به این وضعیت
حالا اون بخشی از شرایط ظاهری من بود
خب خونه ای که همه با هم زندگی ککنند شرایط از این سخت تر هست سخت تر موقعیه که همسرت شخصیت سختی داشته باشه واصلا طوری که من برای ارایشگاه اونم دوماهی یک بار باید از سه مرحله گذر کنم همسر، مادر شوهر وخواهر شوهر
وقتی بعد دوماه میخواستم برم خونه بابام باید مادرشوهرم باهام میومد
من اوایل خیلی به مادرم گلایه کردم وحتی وسیله عامو جمع کردم اما مادرم میگفت زندگی همینه وتو باید تحمل کنی
ومن با گریه وبا دلی غم بار بر میگشتم وحرف دیگران دائم تو گوشم بود که تو این سرنوشتته تو باید تحمل کنی همه چیز خوب میشه شوهرت سنس بره بالاتر بهتر میشه ،اوضاع اینجور نمیمونه
همه ی مردا همینن
اسمون خدا یه رنگه
خلاصه اوایل هر چی به مادر میگفتم یه زنگی میزدو یه چند روز دعوا وسر روصدا بعدش دیدم فایده نداره ومن باید تحمل کنم ودیگه پذیرفتم که این سرنوشته منه و کاریش نمیشه کرد دیگه به خانواده ام هم چیزی نگفتم گذشت تا 15 سال ومن توی فامیل به کوه صبر معروف شدم وهر کی بهم میرسید به مامانم میگفت این دختر رو سوزوندی به دنیا
فامیلا میگفتن بابا اینکه مثل ماه میمونه چرا انقدر زود شوهرش دادی ومادرم فقط میتونست بگه چمیدونستم اینا اینجورین ، شانس خودش بد بود این اقبال خودشه
شرایط من به قدری سخت ووحشتناک بود که میدونم کمتر کسی میتونست از دخترای فامیل این موقعیت رو تحمل کنند ولی من با تحمل خووو گرفته بودم دیگران به من امید روزهای بهتر میدادن اما روز به روز سخت تر میشد وقتی 19 سالم بود گفتم تو که باید این وضعیتو تحمل کنی پس یه بچه بیار تا با اون خووو بگیری تا درد رو بتونی چند ساعتی فراموش کنی
فرزند اولم که اومد شرایط باز هم سخت تر شد اما من دیگه این دردها رو حس نمیکردم ولی جسمم تحمل نداشت وهر روز بیمارتر میشدم سردرد های وحشتناک رگ های عصب دستام گرفته شدند طوری که تو 17 سالگی ،عمل رگ عصب دست، رو انجام دادم وتو 26 سالگس از سه ناحیه دستامو دوباره عمل کردم
زندگی واقعا سخت بود ومن با کلونازپام سر پا بودم
وقتی فرزندم به دنیا اومد خیلی شرایط سخت شد
وچند بار اومدم طلاق بگیرم ولی باز بزرگترها هجوم اوردن وسط که تو باید به خاطر بچه تحمل کنی
یادمه بهم میگفتن تو که سوختی حداقل نزار فرزندت بی مادر بزرگ شه
بعضی ها هم بهم نوید زندگی بهتر رو میدادن
اما همش دروغ بود واصلا بهتر که نشد هیچ، بدتر هم شد
الان 18 سال از این دوران میگذره توی این یک سال که توی سایتم بهتر شدم وتازه دردها رو دارم حس میکنم تازه یاد گرفتم بگم دیگه بی احترامی رو تحمل نمیکنم تازه یاد گرفتم از خونه بزنم بیرون وبدون اجازه برم خونه بابام تایک روزی اونجا باشم تا حالم بهتر شه تازه یاد گرفتم که من لایق احترامم
من لایق زندگی پر از ارامشم
ولی خیلی سخته تغییر
دیروز گفتم خدایا یا جونمو بگیر یا کمکم کن که تغییر کنم
کمکم کن دیگه تحمل نکنم کمکم کن تا تو این مسیر رشد کنم وزندگی خوبی رو تجربه کنم
واقعا این چند روز اماده شدم برای اومدن عزارییل
گفتم دیگه نمیخوام تحمل کنم دیگه نمیخوام به خاطر بچه هام حتی ذره ای درد رو تحمل کنم
هر وقت اومدم به مردن فکر کنم بچه هام جلوم ظاهر میشدن به خودم میگفتم نه تو اگه بری بچه هات گناه دارن
این چند روز تو وجودم غوغایی هست گفتم خدایا تو راه جلو پام بزار امروز که این فایل رو دیدم یهو زندگیم مثل یک فیلم جلوم ظاهر شد
از خدا میخوام کمکم کنه تا بتونم عمل کنم به قانون
من این یک سال خیال میکردم قانون رو یاد گرفتم ولی عمل کردن با یاد گرفتن زمین تا اسمون فرق داره
خدایا پاهایم رو درمسیر عمل به قوانینت پایدار واستوار گردان
سلام به استاد عزیزم خانم شایسته مهربون و دوستان گل
چه سوالات هوشمندانه و عالی
من یاد گذشته خودم افتادم ک چقدر تحمل میکردم
یه نمونه از مواردی ک من شرایط رو پذیرفته بودم و تحمل میکردم این بود ک سال 99 به مدت سه ماه رفتم سرکار و اولین تجربه کار من بود، کسی که واسطه قرارگرفته بود تا منو به کارفرما معرفی کنه کسی بود ک من بشدت احترامشون رو میگرفتم و خیلی برام مهم بود ک اون شخص اصلا ازم ناراحت نشه به همین دلیل هرسختی و حرف زوری رو میپذیرفتم و تحمل میکردم
اینکه مبلغی ک قرار گذاشته بودیم رو بهم ندادن و هرماه ازش کم میکردن
اینکه کارهای بیرون از دفتر با من بود درحالی ک این طبق قرار ما نبود
خیلی حرفای تحقیرآمیز بهم زدن و من فقط سکوت میکردم و تحمل میکردم
اولین و مهم ترین دلیلی ک من وارد محیط کار شدم ترس از بی پولی بود و همین ترس باعث شد توی اون مدتی ک من سر کار میرفتم به طور عجیبی فشار روی من زیاد شد فشار کار، حرف کارفرما و ارتباطم با پدرم بد شد و ایشون همون ماهیانه ک هرماه بهم میدادن هم ندادن و قطع شد و شرایط سخت تر شد طوریکه با پولی ک از سر کار میگرفتم میگذروندیم و این منو وابسته تر میکرد و ترسم بیشتر میشد
یه دلیل بزرگترش هم این بود ک میگفتم وقتی قبول کردم دیگ باید تا تهش برم همینه ک هست و چون وابسته به نظر اون شخص بودم ک ازم ناراحت نشه، نگه من براش کار پیدا کردم اما کارو رها کرد و رودربایستی شدیدی که داشتم باعث میشد تحمل کنم و سکوت کنم
من فقط دعا میکردم، درحالی ک غرق در اون شغل و شرایط سختش شده بودم و راهی رو جلوی پای خودم غیراز این نمیدیدم ک حداقل باید تا یکسال تحمل کنم درحالی که من هیچ قراردادی ننوشته بودم و میتونستم راحت بگم نمیام
تا جایی ک خواهرم بهم گف بیا بیرون مهم نیس چی میشه از کار استعفا بده
توی این سه ماه به قدری از کارفرما میترسیدم به قدری وابسته به نظر اون شخصی بودم ک واسطه شده بود ک نکنه براش بد بشه یا هر فکر و باور اشتباه دیگه که لحظه ایی حتی ب این فکر نکردم از سرکار بیام بیرون و میگفتم باید تحمل کنم وقتی خواهرم گف کنارتم بیا استعفا بده و بگو دیگه نمیام با وجود اینکه خیلی برام سخت بود اما انجامش دادم و اتفاقا هم رابطه ام بااون شخصی ک خیلی برام مهم بود کمرنگ و بد شد
اما خداوند خیلی زود منو نجات داد و یاد گرفتم تحمل نکنم
اصلا چرا باید من شرایطی رو که دوس ندارم تحمل کنم؟ این اقدام به من این جسارت رو داد که قدم بعدی رو بردارم
توی یه موسسه خیریه کار میکردم درحالتی ک من اصلا علاقه ای به این کار نداشتم و باز هم به دلیل اینکه شخصی مدیر این موسسه بود که اتفاقا من براشون احترام زیادی قائل بودم و باید به حرفاشون طبق باورهای اشتباهم گوش میدادم و خیلی برام مهم بود ازم ناراحت نشه و وابسته به تایید و نظر ایشون بودم :(
مدت ها کاری ک دوس نداشتم رو انجام دادم از ساعت خواب خودم میزدم میرفتم اونجا و هزاران کار دیگه و اون قدمی که من برای مورد قبل برداشتم باعث شد من جسارت بگیرم و در مقابل این شرایط هم بایستم و تحمل نکنم قطع کردم رابطمو و دیگه کوچیک ترین قدمی برای اون موسسه برنداشتم چون اصلا اصلا روندشو قبول نداشتم و دوس نداشتم خدمتی کنم مدت زیادی رو تحمل کردم اما خداوند خیلی عالی من رو هدایت کرد ک رابطمو کمرنگ کنم و کاری ک دوس نداشتم رو انجام ندم و باج ندم
مورد بعدی توی رابطه ام بود یه سری رفتارها میدیدم اما تحمل میکردم و باخودم میگفتم من به این رفتارش اهمیت نمیدم توجه نمیکنم و حل میشه، درست میشه تمرکزمو میذارم روی رفتارهای درستش اما ته دلم وابسته بودم و میترسیدم از دستش بدم که اتفاقا هم رابطه تموم شد اما بعد تموم شدن رابطه من خیلی رشد کردم، خودمو بهتر شناختم، پیشرفت کردم و بزرگ شدم
دلیل اینکه توی رابطه موندم و ادامه دادم و تحمل کردم وابستگی و ترس از دست دادن اون شخص بود
یه بار ب خودم گفتم الهام این شخصی ک کنار تو هست رو خدا کنارت قرار داده همون خدا میتونه بهترین شخص رو کنار تو قرار بده این شخص تا یکسال پیش کنار تو نبود و تو زندگی خودتو داشتی چطوری اینقدر برات مهم شد رهاش کن
من مدام تلاش میکردم که رها کنم و آزاد بشم از بند وابستگی که خداروشکر موفق شدم :)
درحال حاضر یه شرایطی هست ک دارم تحمل میکنم و بابتش دعا میکنم و از خدا هدایت میخوام اینکه من از لحاظ مالی ب پدرم وابسته هستم و من گاهی بدقولی های پدرم رو برای پول دادن دارم تحمل میکنم و فعلا درحال یادگیری یه مهارت هستم و امید دارم ک خدا کمکم میکنه
براتون بهترینارو آرزو میکنم دوستای عزیزم
استاد ممنونم واقعا فایل فوق العاده ایی بود خداروشکر
سه سال مسمومی که توی یه محیط کاری بودم و چه سختی هایی که من تحمل نکردم ، یعنی الان که فکرشو میکنم باورم نمیشه که چرا این باور در من ساخته شده بود که باید تحمل کنم ، از اینجا برم دیگه کار کجا بود و کلا همینه که هست! … و بخصوص دقیقا همین فکر رو داشتم که خودش درست میشه !
واقعا هیچ چیز خودش درست نمیشه تا زمانی که ما تغییر نکنیم ، هیچ چیز بد و ناجوری طبیعی نیس
زمانی که تصمیم گرفتم که بخودم بیام و اون پیله ها رو از اطرافم باز کنم ، زمانی بود که همه چیز تغییر کرد و هیچ وقت زندگی من مثل سابق نشد
دقیقا همون زمان بود که با شما استاد آشنا شدم
الان فکرش رو میکنم میگم چه جالب !
من درونم فریاد تغییر رو زد
اقدام عملی کردم
و یه مدت کوتاه بعدش با شما آشنا شدم و این روند صعودی همچنان ادامه داره ، هیچوقت هم بقول شما چیت دی نداشتم
به نام خدای زیبا ،مهربون ودوست داشتنی.سلام به نابترین استاد دنیا ،مریم عزیزم ودوستان هم فرکانسی ام. خدا رو هزاران مرتبه شکر بابت این فایل زیبا وآگاهی بخش.استاد عزیزم با کلمه کلمه صحبت هاتون اشک ریختم ،اشکی که خیلی برام ارزشمنده ،اشکی که حاکی از سپاسگزاری به درگاه خدای مهربونه که منو هدایتم کرد وتو این مسیر بهشتی قرار داد .در بهترین زمان به این سایت بهشتی هدایت شدم زمانی که جهان انسانها رو غربال کرد حدود 4 ساله افتخار شاگردیتون رو دارم وچه بهشتی رو دارم تجربه می کنم درحالی این کامنت رو می نویسم که حدود 5 ماهه به تنهایی مهاجرت کردم ودر خانه ی زیبایی که با کمک خدای مهربون خلق کردم زندگی بهشتی مو تجربه می کنم اگر زودتر با شما آشنا می شدم واین آگاهی ها رو دریافت می کردم 23 سال زندگی مشترکی که سراسر شرک ووابستگی بود رو تحمل نمی کردم .چقدر جهان بهم نشونه داد که تغییر کنم ولی انگار قدرت تحمل در وجود من نهادینه تر بود .این روزها وقتی به 23 سال از عمرم که با تحمل انسانها وشرایطی که حس خوبی بهم نمی داد فکر می کنم فقط اشک می ریزم واز خدای مهربون به خاطر شرکهام وبی ایمانی هام وظلم به خودهایی که داشتم طلب استغفار دارم .از خدای مهربون می خوام کمکم کنه که دیگه هیچ شرایط نا دلخواهی رو تحمل نکنم .هر لحظه به خودم میگم تحمل شرایط سخت یعنی بی ایمانی .استاد عزیزم گوارای وجودتون این همه نعمت وزیبایی وفراوانی .تحسینتون می کنم که اونقدر کنترل ذهنتون عالی بود که جهان بهترین پاداش ها رو بهتون هدیه داد .عاشقانه دوستتون دارم و ان شااله با ایمان بیشتر این مسیر بهشتی رو ادامه می دم .
سلام و درود فراوان خدمت استاد عزیزم و مریم جان شایسته و همشاگردی های مثبت اندیش و فوق العاده ام . قبل از هرچیز هزاران بار از شما و مریم خانم سپاسگزارم بابت وقت و انرژی و احساسی که می ذارین برای آماده سازی و تدوین این فایلهای بی نظیر و آگاهی بخش که دیدنشون حسابی حالمون رو خوب و دگرگون و متعالی می کنه و حسابی مارو به تعمق و تفکر و تامل وا میداره و ذهنمون رو حسابی درگیر میکنه. مثالهای عالی شما در عین سادگی حسابی تامل برانگیزند و باعث میشن به درون خودمون رجوع کنیم و با حرف زدن با خودمون و خدامون باگها و ترمزهامون رو پیدا کنیم و از خدا برای رفع اونها هدایت همیشگی بخوایم. تحمل، درد مشترک خیلی از ما ایرانیهاست که از بچگی بهمون یاد دادن بسوزین و بسازین یا اینکه عادت می کنین یا اینکه همینی که هست و شرایط برای همه همینه. من یک مثال عالی و جذاب دارم از تفاوت تحمل و صبر. جایی که تحملم سر اومد و احساس کردم که باید شرایطم رو تغییر بدم تا رسیدن به جایی که صبر پیشه کردم تا جوانه کسب و کار شخصیم تبدیل به یک نهال سرسبز و جوان و پویا بشه. من سال 1396 و تقریبا پنج ماه قبل از اخراجم از کار کارمندی به این نتیجه رسیدم که این کار هیچ سرانجام مثبت و موندگاری برای من نداره و علاوه بر اینکه حسابی آزادی من رو گرفته و محدودم کرده بلکه خرج و برجم هم با هم نمی خونه و من باید هرماه مساعده بگیرم تا امورات اون ماهم بگذره. تازه من سِمتم مدیر شعبه بود و حقوق نسبتا بالایی می گرفتم و یک خونه دربست و شیک و نوساز و بزرگ هم در بالاشهر اون شهری که ماموریت رفته بودم بهم داده بودن بعلاوه کلی مزایا و هزینه رفت و آمد با هواپیما به تهران برای هر سه ماه. اما شما مجبور بودی هر روز از ساعت 8 صبح تا 5 عصر بری شرکت و یکسری کار روتین و حوصله سر بر و بی هیجان رو انجام بدی و مدام گزارش کار بنویسی و این داستان هر روز تکرار می شد تا اینکه اوایل سال 96 تصمیم گرفتم شرایطم رو تغییر بدم و خیلی اتفاقی با مجله موفقیت آشنا شدم که عنوان روی جلدش یه چیزی تو مایه های تغییر شغل بود و خیلی زود بعد از آشنایی با مجله موفقیت و خوندن دو سه شماره از اون من با سایت بی نظیر استاد عباسمنش آشنا شدم و به فاصله یکماه بعد از آشنایی با استاد از کار اخرج شدم! که نه تنها من و همسرم ناراحت نشدیم بلکه کلی هم خوشحال بودیم که از بند کار کارمندی راحت شدیم و می تونیم برگردیم تهران. یکماه بعد که اومدیم تهران من کسب و کار شخصیم رو تو خونه شروع کردم . خودم کار بازاریابی و حمل
نقل و بسته بندی و تحویل سفارش رو انجام میدادم و به خودم و همسرم هم قول دادم تحت هیچ شرایطی برای مصاحبه و استخدام به هیچ شرکتی نرم و حتی اگر نون هم برای خوردن نداشتیم وسوسه نشم برم اسنپ یا مسافرکشی و شش دونگ تمرکزم رو کارم باشه که نتیجه صبرم این شده که الان چهار پنج ساله مدیرعامل شرکت خودم هستم و دو طبقه دفتر و انبار و واحد بسته بندی دارم به همراه شش کارمند و یک کسب و کار شخصی موفق و معتبر و پولساز که از طریق اون هم اقدام کردم برای اقامت در دبی و ثبت شرکت که همین هقته پیش کارت اقامت و مدارک شرکتمون در دبی به دستمون رسید به لطف الله مهربان . نتیجه اون تحمل در دوران کارمندی این شده بود که من همیشه عصبی و پرخاشگر بودم و به همین دلیل و بخاطر حجم استرس و فشار کار هم دچار زخم معده شده بودم و هم شنوایی گوش چپم رو از دست دادم و خودم و خانواده ام رو از خیلی از آزادی ها و سفرهایی که می تونستم تو اون پنج سال کار کارمندی داشته باشم محروم کردم و نتیجه صبرم شد استقلال مالی و استخدام پرسنل و راه اندازی وبسایت فروشگاهی پربازدید و فعال و رفاه و حال خوب و گشت و گذار و لذت و تفریح و کار باعشق و علاقه و استقلال زمانی.
مورد دیگه ای که سالهاست تحملش می کردم تا همین یکی دو ماه پیش، وضعیت نامرتب دندونهام بود که چون از بچگی گفته بودن که جنس دندونای خانواده ما ژنتیکی خوب نیست و ضعیفه، من هم پذیرفته بودم و تا دردی احساس می کردم یا می رفتم دندونم رو می کشیدم یا با خوردن قرص و مسکن موقتا آروم می شدم و بجای رسیدگی و ترمیم دندون اون رو به حال خودش رها میکردم تا می پوسید و مجبور می شدم باز برم بکشم دندونم رو. از یک طرف شکل ظاهری دندونهام نامرتب بود و با اینکه من هیچوقت از ظاهر دندونهام راضی نبودم خیلی هم تلاشی برای رفع یا بهبود این وضعیت نمی کردم. همیشه می گفتم حالا بالاخره یه طوری میشه یا حالا سر فرصت میرم درستشون می کنم. همیشه خودم رو از بلند خندیدن در جمع و یا لبخند زدن در عکسها محروم می کردم چون وضعیت ظاهری دندونهام اوکی نبود. تا اینکه حدودا دو ماه پیش تصمیم گرفتم بطور اصولی و اساسی به دندونهام رسیدگی کنم و ظاهر اونها رو زیبا و مرتب کنم و به همین دلیل رفتم سراغ متخصص ارتودنسی و با اینکه همه می گفتن تو چهل سالگی برای این کار دیره و یا تو چه حوصله ای داری میخوای یکسال رو دندونات سیم ببندی و یا بجای ارتودنسی برو با کامپوزیت سرو تهش رو هم بیار اما من مطمئن بودم که باید راه حل اساسی و درست رو انتخاب کنم و با پیشنهاد دکتر ارتودنسی اول رفتم برای ترمیم دندونهای خرابم و دیشب هم رفتم جلسه اول ارتودنسی رو انجام دادم و انشالله به کمک خدای عزیز میخوام این یکسال رو با وجود درد مختصری که در دندونام ایجاد میشه و تغییری که تو ظاهرم به وجود اومده به درستی صبر کنم تا هم روند تکاملی کار ارتودنسی انجام بشه و هم نتیجه ای که به دست میاد یه نتیجه مادام العمر و درست باشه .
به عنوان یکی از معدود چیزهایی که تقریبا یکساله دارم تحمل می کنم و واقعا داره اعصاب خردکن و ناجور میشه بحث مهاجرته که منتظرم ببینم چی میشه که بالاخره بتونم با خانواده ام مهاجرت کنم و هنوز با وجود دریافت کارت اقامت و ثبت شرکت تو دبی نتونستم شجاعتش رو به دست بیارم که به راحتی مهاجرت کنم. شرایط خاص و عجیبی که سالهاست تو ایران حاکمه مثل بحث فیلترینگ،سومدیریت،آموزش و پروش بی برنامه و ضعیف، کیفیت افتضاح خودروهای داخلی و قیمتهای عجیب و غریب و بی ربطشون، قیمت های نجومی خودروهای خارجی و محدودیت عرضه اونها، عدم دسترسی به لوازم خانگی با کیفیت از برندهای معتبر جهانی، عدم استفاده از آخرین تکنولوژی موبایل آیفون در ایران، غرغرای همیشگی اکثریت آدمها، ترافیک و وارونگی هوا، توصیه های مداوم و همیشگی به کاهش مصرف آب و برق و گاز، امر به معروف و نهی از منکر،مواد غذایی ضعیف و بی کیفیت، عدم نظارت در سازمانها و شرکتها و کارخونه ها، تصمیمات لحظه ای و بی تدبیر، بحث حجاب اجباری، نداشتن دسترسی به اقتصاد آزاد و عدم دسترسی به مراودات بانکی با جهان، عدم استفاده از خیلی از تکنولوژیها و نرم افزارها به دلیل تحریم ،دخالت و توقع بی جای خانواده ها و اطرافیان و حرفهای خاله زنکی و غیبت و تهمت،فرهنگ رایج رشوه گیری و خیلی از مسایل مختلف باعث شده که هر روز بیشتر و بیشتر به مهاجرت فکر کنم و با عدم تحمل این شرایط بتونم دست خداوند رو هم باز بذارم که هم من رو در مسیر کسب درآمد فراوان درهمی و دلاری قرار بده هم جایی زندگی کنم که با میزان و نحوه مصرف آب و برق و گاز شما کاری ندارن و هم با تمام جهان در ارتباطی و هم کلی نعمتهای فراوان که در مسیر مهاجرت قرار داره رو به دست بیاری و با آرامش و لذت استفاده کنی. این فایل یه تلنگر عالی و به موقع بود که دیگه تحمل کردن بسه و باید با شجاعت تمام و با توکل به الله رزاق و وهاب و هدایتگر برم تو دل داستان مهاجرت که بتونم پاداش عالی و درست و حسابی از جهان بگیرم چون من و خانوده ام بطور طبیعی و به راحتی لایق زندگی کردن با بهترین شرایط و کیفیت هستیم و انشالله خیلی زود میام از اتفاقات مثبت و جذابم در مسیر مهاجرت بهتون می گم .
همگی شما عزیزان رو به خدای بلندمرتبه و غنی و صمد می سپرم و امیدوارم شاهد پیشرفت های بزرگ و روزافزونتون باشم. استاد جان و مریم خانم گل ارادت قلبی و ابدی دارم خدمتتون و امیدوارم در پناه الله یکتا شاد و سالم و موفق و ثروتمند باشید تا ابد . یا حق
سلام به تمامی عزیزان بخصوص استاد عزیز و مریم جون عزیز.
میزان تحمل شما چقدره؟
اگه بخام از گذشته بگم صفر در صد!
چیزی که یادم میاد از کودکی تا به حالا هر چیزیو تحمل کردم .
ناگفته نمونه خیلی جاها واژه ی تحمل رو با صبر اشتباه گرفتم .که به درک این موضوع چن سالی هستش که رسیدم .
صبر با احساس خوبه .صبر ینی پذیرش .ینی ایمان داشتن به خداوند.اینکه خدای من بهتر از من هر چیزیو میدونه بنابراین با صبر کردنم ،همه ی امورات زندگیمو به خدا وهدایتش میسپارم .
اما تحمل ینی درد کشیدن .
ینی در سختی ومشقت بودن .
ینی آزار دادن خودت .
ینی بودن در احساس بد .
وقتی موضوعی رو تحمل میکنی اکثر نواقصت میزنه بالا.
جایی که بهت فشار روحی و روانی وارد بشه،طبیعتا ضعفها ونواقصت بیشتر دیده میشه .وقتی تحمل میکنیم دقیقا چنین فشار عصبی رو با خودمون یدک میکشیم .
از خودم اگه بخام بگم خیلی جاها تو همه ی زمینه ها چ تو روابط عاطفی با همسرم ، چ تو ارتباط با دیگران چ تو زمینه ی مالی وچ تو زمینه ی سلامتی ،به خودم آسیبهای زیادی زدم .
هر چیزی که بر خلاف میلم بوده تحمل کردم .
هر جایی که بهم زور گفتن تحمل کردم.
به خاطر ناآگاهی های زیادی که داشتم خیلی جاها خیلی مسائل رو تحمل کردم .
خیلی جاها ب خاطر مهربونیه زیاد از حدم،رفتارهای ناجالب دیگران رو تحمل کردم
خیلی جاها برخوردها وواکنشها ونظرات وانتقادهای بقیه رو نسبت به خودم تحمل کردم .
جاهایی که بلد نبودم بیان احساس کنم تحمل کردم .
عدم اعتمادبه نفس و نداشتن عزت نفس خیلی ها باعث شده من خیلی از توهین ها ،بی احترامی ها رو تحمل کنم .
جاهایی که شهامت وجسارت حرف زدن نداشتم .
جاهایی که خودمو کوچیک شمردم وحس خود ارزشمندی پایینی داشتم ،تحمل کردم .
جاهایی که بلد نبودم نه بگم ،مسولیتهای زیادی رو قبول کردم که همراه با درد وتحمل بوده .
جاهایی که نتونستم از خودم مراقبت کنم ناچار بودم هر چیزیو تحمل کنم .
در کل به خاطر خیلی از افکار وباور های غلط ، متحمل خیلی چیزها بودم .
جالب بود حاضر بودم درد رو بکشم اما تغییری تو خودم حاصل نکنم .
چرا از ارزشهای خودم غافل بودم ؟
بعضیا ب خاطر وابستگیشون حاضرن درد بکشن اما چیزی ازشون کم نشه .
خیلی ها هم به خاطر ترسهایی که دارن حاضرن خیلی از موضوعات ومسائل رو تحمل کنن .
یکی از تنهایی وحشت داره و از تنها شدن میترسه .
یکی به خاطر نیاز مالی خیلی از رفتارها ومشکلات زندگیشو تحمل میکنه .
یکی ب خاطر ترس از قضاوتهای بقیه ،حاضره هر چیزیو تحمل کنه که کسی چیزی متوجه نشه .
بعضیا ب خاطر بیکار شدن .
دقت کردید اکثر تحمل کردنهامون ب خاطر عدم ایمانمون به خدای یگانس .خدا رو خیلی دست کم گرفتیم که انقد باورهای محدود کننده تو ذهنمون پرورش دادیم .
با تحمل کردن فشارهای روحی و جسمی زیادی به خودمون وارد کردیم .
از خودمون گذشتیم .
شاید اون موقعه ، فک میکردیم این بهترین راه حل و مدارا کردن با مردم و زندگی هستش .شایدم فک میکردیم تحمل ما به زندگیمون استحکام میبخشه .
غافل بودیم از اینکه داریم با این کارمون در حق خودمون ظلم میکنیم .
غافل بودیم که حس لیاقت رو خیلی جاها از خودمون گرفتیم .
غافل بودیم که خودمون باعث نابودی وعامل بی ثباتی زندگیمون هستیم .
غافل بودم که همه جا خودم مقصر هستم و هیچ عامل بیرونی نمیتونسته برای من مشکلی بوجود بیاره که اگر بوده خودم کردم .
وقتی بین صبر و تحمل ،تحمل کردن رو انتخاب میکنم ینی درد ورنج رو میپذیرم ینی به جهان اعلام میکنم ارزش ولیاقت من در همین حد هستش .
خیلیامونم چون سرنوشت خودمونو به همین شکلی که هست پذیرفتیم ،به جای حرکت کردن واقدام به تغییرات لازم ،سعی کردیم تحمل کنیم .
تحمل میکردیم وبه خیال خودمون منتظر وقوع معجزه ای از طرف خدا بودیم .
متوجه نبودیم که ما با افکار وباورهای درست ، قدرت تغییر این سبک اززندگی رو داریم .
جایی که سهم ونقش خودمون بود کنار میکشیدیم و میسپردیم به خدا .
کلا همیشه عکس هر چیزیو عمل میکردیم .
جایی که باید میسپردیم مثل جاهایی که نگران هستیم وترس داریم اینکارو نمیکردیم وخودموندست به کار میشدیم جاهایی که باید رها میکردیم باز خودمون با عجله مداخله میکردیم .
جایی که باید حرکت میکردیم تا سرنوشت دیگه ای برای خودمون ،به ارمغان بیاریم کنار میکشیدیم .
از تحمل کردنامون زیاد حرف میزدیم .
هرجا پای صحبتی باز میشد اول از همه ما با افتخار گزارش دردها وناراحتی وغمها رو میدادیم .
وافرادی شبیه خودمون راهکارهای عجیب و غریبی بهمون میدادن که هیچ وقت از هیچکدوم نتیجه ای نگرفتیم .
چرا چون هیچ وقت نفهمیدیم خودمون عامل این همه رنج وسختی هستیم .
من اگر میخاستم میتونستم چیزیو تحمل نکنم .
به علت عدم آگاهی سالهای زیادی رو به همین منوال گذروندم .
از خدا توقع حس دلسوزی داشتم .
فک میکردم وظیفه ی خدا اینه که اینجور وقتا دلش به حالم بسوزه و ازم دفاع کنه .
که اگر نمیکرد خدا رو ناعادل و بیرحم میدیدم .
حتی خیلی جاها به خاطر غرور زیادیمون ،خیلی از برخوردها ورفتارها رو تحمل کردیم .
به هر صورت به خاطر کمبود عزت نفس .عدم ایمان و داشتن نواقص زیادی ،زندگی رو با درد وتحمل گذروندیم .
خداروشکر بالاخره نگرشمون رو تغییر دادیم .
سعی کردیم تو فرکانس دیگه ای باشیم .
متوجه ی خیلی از اشتباهات خودمون شدیم .
فهمیدیم افکار درونی ما باید تغییر کنه تا نتایج متفاوت بگیریم .
ما نیاز داشتیم روی اعتماد به نفس وعزت نفسمون کار کنیم .
ما باید به خدا وقوانینش اعتمادمیکردیم .
باید در مداری دیگه قرارمیگرفتیم تا اوضاع وشرایطمون تغییر کنه .
باید انتخابهای درستی میداشتیم .
باید یاد میگرفتم از روح وجسمم به یک اندازه مراقبت کنم .
باید برای خودم حد و مرز و چارچوبهایی میزاشتم .
باید ثبات شخصیتی پیدا میکردم تا کسی ازم سو استفاده نکنه .
اگر هر کسی رفتار ناجالب با من داشت ،خودم مقصر بودم نه اون !
باید احترام گذاشتن به خودمو یاد میگرفتم .
باید بیان احساس میکردم .
حس لیاقت رو در خودم تقویت میکردم که چیزی رو تحمل نکنم و جهان روی خوشش رو به من نشون بده .پس شناخت بیشتر خودم والویت قرار دادن خودم تاثیر بسزایی در تحمل نکردن من داشت .
ایمان به خدا وتقویت باورهای توحیدی هم عامل بسیار مهم در از بین بردن این حس بود .چرا که به جای تحمل وگذروندن روزای سخت، میتونستم صبوری کنم واززندگی ولحظاتم استفاده های بهتر ولذت بیشتری داشته باشم .
تو زندگیمون با اتفاقات خیلی زیادی مواجه بودیم که تحمل کردیم اگه بخام یکی از مثالهای بارز خودمو بزنم که به خاطرش سالهای خیلی زیادی ، اذیت شدم وتحمل کردم ،اجازه دادن هر گونه رفتار وبرخورد از سمت خانواده ی همسرم بود که هر طور که دلشون میخاست با من رفتار میکردن .ومن سکوت اختیار میکردم سکوتی که همراه با درد بود که مبادا خانواده از هم بپاشه .مبادا همسرم ناراحت بشه ونسبت به من حس بدی پیدا کنه .
من همه چیو تحمل میکردم که یه وقت تو رابطمون مشکلی پیش نیاد.
وظیفه ی من بود با هر چیزی کنار بیام .
هرچیزیو بپذیرم .وهر طور که اونا دلشون میخواد باشم .حالا مهم نبود که خودم چی دوست دارم؟ یا دوس داشتم چطور باشم ؟
طبیعتا از جهان سیلی های زیادی خوردم تا تغییر کردم .
با تغییرات من ،رفتار وبرخوردهای اونا هم تغییر کرد.طوری که الان از عزت واحترام خاصی برخوردارم .اونا همون آدمهان ،منتهی رفتارشون با من خیلی فرق کرده چون خودم فرق کردم چون خودمو پیدا کردم .
متوجه شدم که اگه تا حالا اونا با من رفتارهای درستی نداشتن خودم عاملش بودم .
این منم که با رفتارم به دیگران میگم با من چطور برخورد کنن !
خداروشکر میکنم که در حال حاضر هیچ اثری از اون بر خوردها نیست .
از اینکه اعتماد به نفس و عزت نفس خودمو پیدا کردم از خداوند بی نهایت سپاسگزارم .از استاد عزیز هم بی نهایت سپاسگزارم که آموزه های ایشون منو نجات دادن.
حالا اینکه استاد عزیز دوره ی کشف قوانین رو بهمون پیشنهاد دادن به خاطر این بود که این دوره بهمون کمک میکنه که آستانه ی صبرمونو بالا ببریم .وبه خداوند ایمان بیشتری پیدا کنیم ضمن اینکه به قوانین جهان اعتماد داشته باشیم .
ابن دوره به ما آموزش میده که اولا هدفهای کوتاه مدت داشته باشیم تا امکان دسترسی به اونها برامون قابل هضم تر باشه.
اینکه بدونیم وباور کنیم هرچیزیو میشه راحت بدست اوورد ومانباید شرایط سخت رو بپذیریم .
سعی کنیم آگاهانه اتفاقات زندگیمونو خلق کنیم .
اینکه بدونیم خوشبختی یه مسیر نه مقصد.
تمرکزمون روی خواسته هامون باشه .
اینکه یاد بگیریم با تضادها چطور برخورد کنیم ؟
چطور با تغییر باورها، فرکانسهامون تغییر میکنه !
راهکارهایی برای احساس خوب ولذت بردن از مسیر .
شرایط های ناجالبمون رو درست کنیم .
در طول روز حواسمون به حال خودمون باشه !
همیشه سعی کنیم پیش فرضهای مثبت از هر اتفاق داشته باشیم .یا انتظارات مثبت !
باور کنیم که خداوند از بینهایت طریق میتونه ما رو به خواسته هام برسونه .
اینکه تمرکزم روی ایفای نقش خودم باشه وبقیه ی امور رو به خدا بسپارم .
و تسلیم خداوند باشم ینی به قوانین جهان اعتماد کنم . واینکه «صبر ،توکل ،پذیرش ،احساس خوب ،تسلیم ،ایمان به خدا ». عوامل رسیدن به خواسته هاست .
استاد جونم مرسی از یاد آوری به حال وقشنگت .
انشالله که هرروز در مقابل اتفاقات زندگیمون صبورتر باشیم تا از آرامش بیشتری برخوردار باشیم .
به میزانی که صبورتر میشیم ینی داریم از خودمون بهتر مراقبت میکنیم واحساس لیاقت بیشتری از جهان درخاست میکنیم .
ینی من خودمو لایق خوشبختی و آرامش و سلامتی میدونم .
من دیشب ساعت 1:00 نمی دونستم چیکار کنم اومدم داخل سایت واز خدا هدایت خواستم و نشانه ام رو بهم بگه که به فایل گفت وگو استاد عباسمنش با دوستان قسمت 18 اومد برام و کامنت انتخابی ندا خانم و دیدم وقتی تنها چند جمله اول رو خوندم که نوشته بود درخواست کن خدا اجابتش می کنه استاد با خوندن اون بی نهایت احساس عالی داشتم و راه رو پیدا کردم و اونقدر حسی عالی داشتم گفتم کامنت بنویسم و از خودم رد پا بزارم و ساعت 4:15 صبح تونستم کامنت و بنویسم و بعدش رفتم و توی تلگرام درخواست مو مطرح کردم
با این باور و اعتقاد که هر در خواست من از خداست و اجابتش هم از طرف خداست به شیوه ای عالی ساده و آسان و شماره مو نوشتم برای شرکت
و با ایمان و آرامش خاطر خوابیدم
===
====
استاد به نظرت چی شد ؟؟؟
====
آخه بگو رضا جان وقتی با ایمان از خدا درخواست کنی و اجابتش رو بهش بسپاری این مگه پرسیدن داره ؟؟؟
استاد ساعت 9:08 صبح از شرکت باهام تماس گرفتن و اون چیزی که می خواستم رو بهم هدیه دادن
راستش یه هوش مصنوعی هستش برای ترید کردن
و الان من دارمش خدا به من هدیه دادش
خدایا سپاسگزارم
خدایا سپاسگزارم
خدایا سپاسگزارم
خدایا سپاسگزارم
خدایا سپاسگزارم
خدایا من لیاقت و شایستگی درخواست کردن رو دارم
خدایا من لیاقت و شایستگی اجابت شدن رو دارم
خدایا من لیاقت و شایستگی هدیه گرفتن رو دارم
خدایا من لیاقت و شایستگی دریافت بی نهایت نعمت هارو دارم
خدایا ظرف وجودم برای دریافت و بهرمندی از نعمت ها بی نهایت بزرگ و بزرگ تر گردان
خدایا سپاسگزارم
خدایا سپاسگزارم
خدایا این هدیه از جانب توست
خدایا آسانم کن برای آسانی ها
خدایا من لیاقت و شایستگی آسان شدن برای آسانی ها رو دارم
خدایا سپاسگزارم
خدایا سپاسگزارم
خدایا سپاسگزارم
استاد رفتم زیر همان پست که گذاشتم برای گفتگو استاد عباسمنش با دوستان قسمت 18 نتیجه اش رو بنویسم که هنوز کامنتی که ساعت 4 صبح گذاشتم تایید نشده بود
و دلم گفت بیا این حس زیبا رو توی آخرین پست بنویس که بقیه دوستان هم این حس زیبایی اجابت شدن توسط خدارو در یک لحظه دریافت کنند
شاید همین که نتونستم اون طرف کامنت بزارم و اینجا می نویسم یه دلیلی داشته باشه و شاید خدا می خواد اینجا باشه و یه نفر اونو ببینه
راستش نمی دونم
اما به این ایمان رسیدم که هیچ کار خدا بی دلیل نیست
و عجیب به هم زمانی و هم مکانی و در زمان مناسب و در مکان مناسب همه چیز رو برات می چینه اعتقاد دارم و این که خدا دیر نمی کنه
اما صفحه پیام رو هنوز نبسته بودم امروز یک هدیه دریافت کردم و خواستم بیام نشانه امروزم راببینم که از بین ده تا صفحه سایت عباسمنش که توی مرور گر گوشیم باز هستند خیلی وقت این صفحه باز هست توجه مو به خودش جلب کرد انگار مثل آهنربا منو کشید سمت خودش و گفت بیا منو باز کن نرو جای دیگه تو سایت و من با رغبت صفحه رو باز کردم وقتی خواستم فیلم رو ببینم دستم نزاشت فیلم روببینم و صفحه رو اسکرول کرد به سمت پایین در کمال تعجب آخرین نفری که کامنت نوشته بود اسم خودم بود رضا رستمی و با اشتیاق کامنت رو خوندم دیدم دقیقا از همون شرکتی که دوم مرداد هدیه دو ماه اشتراک رایگان دریافت کردم و اومدم کامنت نوشتم امروز هم از همون شرکت اشتراک 3 ماه رایگان دریافت کردم
خداااااااایییی ممممممن
خدای من
خدای من
خدای من چی بنویسم
3ماه یه صفحه سایت رو نبندی و امروز بیای اونو نگاه کنی ببینی آخرین کامنت خودت هستی و سپاسگزاری تو نوشتی برای دریافت هدیه دو ماهه و الان بعد از گذشت سه ماه بیای شکر گذاری تو بنویسی بخاطر دریافت هدیه سه ماه اشتراک که امروز ساعت 11 دریافت کردی و الان بعد از سه ماه که اون صفحه باز بوده بیای دوباره ببینی از همون شرکت یه هدیه عالی تر با یک ماه بیشتر هدیه گرفتی
خدایا این تکامل رو سپاسگزارم
خدایا من ارزشمند هستم
خدایا من لیاقت و شایستگی دریافت نعمت و ثروت و رحمت و فراوانی و هدایای تو رو دارم
خدایا اشک تو چشام جمع شده دستام داره میلرزه من چی بنویسم
فقط می تونم بنویسم ::
خدایا سپاسگزارم
خدای من سپاسگزاری
خدای من شکر
خدای من اگر تمام مخلوقات و موجودات جهان و کیهان جمع شوند نمی تونن این هم زمانی و هم مکانی
سلام به استاد جانم وای خدای من چقدر جالب من این روزا خیلی فکرم درگیر این موضوع تحمل کردن بود و چند روز بود که فایل استاد باز نمیکردم دنبال راه حل میگشتم �روز بعد از مدتها گفتم بذار باز کنم فایل میزان تحمل شما چقدر است باز شد گفتم چه جالب سری زدم روش و شروع کردم به گوش کردن �یقاً همون چیزایی رو میگفت استاد که من تو فکرم میگذشت این روزا چرا من باید تحمل کنم چرا دقیقاً این جریان گریه بچه رو منم تجربه کردم بردم دکتر اول گفتن که چیزی نیست طبیعیه اومدم خونه دیدم نه فایده نداره دوباره بردم یه دکتر دیگه یه دکتر دیگه براش آزمایش نوشت بعد که جواب آزمایش اومد گفتن کلیههاش سنگریزه داره و دارو دادن مصرف کرد بچم و خوب شد خوشحالم که اون روز اون گریههای عجیب غریب و تحمل نکردم به قول شما استاد عزیزم اما چیزی که این روزا خیلی فکرمو درگیر داره بهانههای بیدلیل دوقلوهامه دنبال راهکار میگردم برای اینکه بتونم این بهانههای بیدلیلو حذف کنم و فکرمو آروم کنم �شالله که راهشو پیدا میکنم ممنونم استاد خدایا ممنونم بابت این استاد عزیز � خدا میسپارمتون
سلام و احترام خدمت استاد عزیزم و مریم جان عزیزم دوستان عزیزم .
استاد جانم من از سال 88 با یه تبلیغی از شما که روی دیوار منزل ما بود
(شاید این آخرین نشانه باشد ) فکر کنم همین متن بود با شما و دوره های شما آشنا شدم …و حضوری کلاسهای شما را اومدم ..دوره عشق الهی …
خوشبختانه همان سال کار تمام وقتم را تبدیل به پاره وقت کردم ….سال 91 دخترم به دنیا اومد …بعد از 6 ماه متوجه شدم ریه اش به شدت مشکل دارد و دکتر خیلی معروفی در زیر پل سیدخندان که به زحمت بعد 2 وقت گرفته بودم و تازه تو مطب هم 4 ساعتی معطل شده بودم به من گفت دختر شما مشکل ریه ای دارد باید تا آخر عمرش دارو استفاده کند و یک سری محدودیت ها هم براش عنوان کرد …مثلاً کرد و خاک رو فرش نباشه .نباید بدود .نباید بعضی غذاها و میوه ها را بخورد .و …..و یک سری دارو نوشت که حتما از داروخانه رو بروی مطب خریداری شود …من یادمه خریداری کردم و کنار جدول خیابان نشستم و خیلی گریه کردم …اینم بگم دخت من شب ها حالت نیمه می خوابید چون اگر دراز میکشید سرفه های شدید حالشو بد می کرد ..سینه اش به شدت خراب بود …
استاد همون جا بود که گفتم هرگز تسلیم نمیشم …یادمه دوره های شما را می اومدم ..اون زمان کتاب از دولت عشق کاترین پاندر را هم می خوندم ..همون جا داروها را سطل ژچزباله ریختم و به ه مادر دوستم تماس گرفتم که کار طب سنتی انجام می دادند .آدرس گرفتم و رفتم منزل ایشون …تو بغلش کلی گریه کردم گفتم من نمی پذیریم ریه دختر من مشکل داره ….حتما راهی داره ….
استاد جان به مدت دو سال طول کشید که دخترم مشکلش حل شد ..من به راه درستی هدایت شدم …اینم بگم تو این مسیر مدام سعی می کردم با عبارتهای تاکیدی و با حس خوب به خودم انگیزه بدم …..تمام کلاسهای حضوری شما را هم می اومدم ….و از طرفی عبارتهای مثبت و تاکیدی را روی برگه نوشته بودم و در و دیوار چسبانده بودم …..من یه نه بزرگ به مریضی گفته بودم …و اصلا نپذیرفتم ….با نشانه ها هدایت می شدم و آدمهای خوب سر راهم قرار گرفتن و کمک کردن …استاد جانم من هنوزم روزم را با فایل شما شروع می کنم شب قبل خواب فایل شما را گوش می دم …یه وقتی ذهنم درگیره پسر کوچکم میگه مامان یه عباس منشی بزار حالمون خوب بشه … با خودم عهد کردم کانون توجه ام رو مثبت باشه ..گاهی فکر می کنم اگر ریه دختر من خوب نشده بود تو شرایط کرونا چه اوضاعی داشتیم ؟؟؟ اگر به راه درست هدایت نشده بودم الان چه اوضاعی داشتیم ؟؟؟؟؟ استاد عزیزم شما و مریم جون الگوی من تو زندگی هستید .
سپاسگزارم از شما عزیزانم ….
سلام دوست عزیز امیدوارم همیشه حال دلت خوب باشه
خدارو هزاران بار شکر که حال بچه تون خوب شده و هیچگاه تسلیم نشده اید این است پاداش کسانی که ایمان آورده اند و تسلیم نشده اند کامنت تون عالی بود و کلی انرژی گرفتیم
ولی در آخر اون نگرانی هایی که گفتید و علامت سوال گذاشته بودید هیچگاه به اونها فکر نکنید و حتی در موردش صحبت هم نکنید با هیچ کس چون توجهتون به روی ناخواسته میره ناخودآگاه
هر گاه اینجور فکر ها اومد به خودتون این شعر رو یاد آور کنید که گر نگهدار من آن است که میدانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد
امیدوارم همیشه شاد و پیروز باشید و همیشه حال دلتون خوب باشه
بنام خدای هدایتگرم
حتما راهی وجود داره، حتما راهی پیدا میشه، فقط ایمان داشته باش، باور کن راه داره، و اونوقت راه ها باز میشن و پیدا میشن
.
این پاسخی بود برای پرسش و هدایت امروزم
از سه سال قبل یا روبرو شدن با تضادی خواسته ای در من شکل گرفت که تا امروز آهسته آهسته خداوند من رو به مسیرهای مناسب هدایت کرد و برام کارهای بسباری انجام داده و بارها رو برام بدوش کشیده و اسان کرده و هرقدمی که هدایتم کرد رو با ایمان به خودش برداشتم و امروز هم بخش عملی کار هم انچه که مربوط به ایمان و باورم برای خواسته ام است بسیار عالی داره پیش میره و من حالا که کار به اینجا رسید از او خواستم قدم بعد رو هدایتم کنه
گفتم خدایا اگه لازمه صبر کنم بگو
اگه لازم کاری کنم واضح بگو
و خداوند اینگونه پاسخم داد
واضح و روشن مانند همین خورشیدی که دراسمان درحال درخشیدنه
خدایاشکرت
واضح به من گفتی حتما راهی هست صبور باش و اعتماد کن و باور داشته باش
ارام باش
که بی شک خداوند برایت حل کرده است و با ارامشت ان را میبینی
.
خدایا شکرت
من عاشقتم
که اینقدر زیبا با من حرف میزنی
باور دارم راه داره
انهم راه اسان و الهی
خدایاشکرت
به نام او که رب العالمینه
سلام به استاد عزیزم وخانم شایسته گرامی وبرو بچه های سایت
وقتی موضوع فایل رو خوندم چقدر این جمله برای من اشنابود وسالهاست که با این کلمه[ تحمل] همخونه شده ام طوری که جزی از پوست و گوشتم شده
وقتی ازدواج کردم خب 16 سالم بود از شهر میخواستم برم روستا
خب واقعا برام سخت بود تو خونه ای میرفتم که همه با هم زندگی میکردند، برادر شوهرام خواهر شوهرمادر شوهر ، وفقط یه اتاق بهم دادند، دیگه فکرشو بکن چی شد
بعدم فقط برای خواب اجازه داشتم برم تو اتاقم که بالای حیاط بود، ته حیاط دستشویی بود شب ها خصوصا زمستونا با ترس ولرزی که از سوزش سرما بود میرفتیم دستشویی
باید صبر میکردی تا بقیه حمام برند بعد من میرفتم، تلفن خونه دست خواهر شوهرم بود باید میزاشتم یه موقعیتی جور میشد تا اونا برن بیرون بعد من زنگ بزنم به پدر ومادرم
اصلا باورم نمیشه چرا من اون موقعیت رو تحمل میکردم اخه من توشهر ،توی خونه خوب وبه راحتی زندگی میکردم چرا باید برگردم به شرایطی که در زمان من کمتر کسی تن میداد به این وضعیت
حالا اون بخشی از شرایط ظاهری من بود
خب خونه ای که همه با هم زندگی ککنند شرایط از این سخت تر هست سخت تر موقعیه که همسرت شخصیت سختی داشته باشه واصلا طوری که من برای ارایشگاه اونم دوماهی یک بار باید از سه مرحله گذر کنم همسر، مادر شوهر وخواهر شوهر
وقتی بعد دوماه میخواستم برم خونه بابام باید مادرشوهرم باهام میومد
من اوایل خیلی به مادرم گلایه کردم وحتی وسیله عامو جمع کردم اما مادرم میگفت زندگی همینه وتو باید تحمل کنی
ومن با گریه وبا دلی غم بار بر میگشتم وحرف دیگران دائم تو گوشم بود که تو این سرنوشتته تو باید تحمل کنی همه چیز خوب میشه شوهرت سنس بره بالاتر بهتر میشه ،اوضاع اینجور نمیمونه
همه ی مردا همینن
اسمون خدا یه رنگه
خلاصه اوایل هر چی به مادر میگفتم یه زنگی میزدو یه چند روز دعوا وسر روصدا بعدش دیدم فایده نداره ومن باید تحمل کنم ودیگه پذیرفتم که این سرنوشته منه و کاریش نمیشه کرد دیگه به خانواده ام هم چیزی نگفتم گذشت تا 15 سال ومن توی فامیل به کوه صبر معروف شدم وهر کی بهم میرسید به مامانم میگفت این دختر رو سوزوندی به دنیا
فامیلا میگفتن بابا اینکه مثل ماه میمونه چرا انقدر زود شوهرش دادی ومادرم فقط میتونست بگه چمیدونستم اینا اینجورین ، شانس خودش بد بود این اقبال خودشه
شرایط من به قدری سخت ووحشتناک بود که میدونم کمتر کسی میتونست از دخترای فامیل این موقعیت رو تحمل کنند ولی من با تحمل خووو گرفته بودم دیگران به من امید روزهای بهتر میدادن اما روز به روز سخت تر میشد وقتی 19 سالم بود گفتم تو که باید این وضعیتو تحمل کنی پس یه بچه بیار تا با اون خووو بگیری تا درد رو بتونی چند ساعتی فراموش کنی
فرزند اولم که اومد شرایط باز هم سخت تر شد اما من دیگه این دردها رو حس نمیکردم ولی جسمم تحمل نداشت وهر روز بیمارتر میشدم سردرد های وحشتناک رگ های عصب دستام گرفته شدند طوری که تو 17 سالگی ،عمل رگ عصب دست، رو انجام دادم وتو 26 سالگس از سه ناحیه دستامو دوباره عمل کردم
زندگی واقعا سخت بود ومن با کلونازپام سر پا بودم
وقتی فرزندم به دنیا اومد خیلی شرایط سخت شد
وچند بار اومدم طلاق بگیرم ولی باز بزرگترها هجوم اوردن وسط که تو باید به خاطر بچه تحمل کنی
یادمه بهم میگفتن تو که سوختی حداقل نزار فرزندت بی مادر بزرگ شه
بعضی ها هم بهم نوید زندگی بهتر رو میدادن
اما همش دروغ بود واصلا بهتر که نشد هیچ، بدتر هم شد
الان 18 سال از این دوران میگذره توی این یک سال که توی سایتم بهتر شدم وتازه دردها رو دارم حس میکنم تازه یاد گرفتم بگم دیگه بی احترامی رو تحمل نمیکنم تازه یاد گرفتم از خونه بزنم بیرون وبدون اجازه برم خونه بابام تایک روزی اونجا باشم تا حالم بهتر شه تازه یاد گرفتم که من لایق احترامم
من لایق زندگی پر از ارامشم
ولی خیلی سخته تغییر
دیروز گفتم خدایا یا جونمو بگیر یا کمکم کن که تغییر کنم
کمکم کن دیگه تحمل نکنم کمکم کن تا تو این مسیر رشد کنم وزندگی خوبی رو تجربه کنم
واقعا این چند روز اماده شدم برای اومدن عزارییل
گفتم دیگه نمیخوام تحمل کنم دیگه نمیخوام به خاطر بچه هام حتی ذره ای درد رو تحمل کنم
هر وقت اومدم به مردن فکر کنم بچه هام جلوم ظاهر میشدن به خودم میگفتم نه تو اگه بری بچه هات گناه دارن
این چند روز تو وجودم غوغایی هست گفتم خدایا تو راه جلو پام بزار امروز که این فایل رو دیدم یهو زندگیم مثل یک فیلم جلوم ظاهر شد
از خدا میخوام کمکم کنه تا بتونم عمل کنم به قانون
من این یک سال خیال میکردم قانون رو یاد گرفتم ولی عمل کردن با یاد گرفتن زمین تا اسمون فرق داره
خدایا پاهایم رو درمسیر عمل به قوانینت پایدار واستوار گردان
یا حق
سلام به استاد عزیزم خانم شایسته مهربون و دوستان گل
چه سوالات هوشمندانه و عالی
من یاد گذشته خودم افتادم ک چقدر تحمل میکردم
یه نمونه از مواردی ک من شرایط رو پذیرفته بودم و تحمل میکردم این بود ک سال 99 به مدت سه ماه رفتم سرکار و اولین تجربه کار من بود، کسی که واسطه قرارگرفته بود تا منو به کارفرما معرفی کنه کسی بود ک من بشدت احترامشون رو میگرفتم و خیلی برام مهم بود ک اون شخص اصلا ازم ناراحت نشه به همین دلیل هرسختی و حرف زوری رو میپذیرفتم و تحمل میکردم
اینکه مبلغی ک قرار گذاشته بودیم رو بهم ندادن و هرماه ازش کم میکردن
اینکه کارهای بیرون از دفتر با من بود درحالی ک این طبق قرار ما نبود
خیلی حرفای تحقیرآمیز بهم زدن و من فقط سکوت میکردم و تحمل میکردم
اولین و مهم ترین دلیلی ک من وارد محیط کار شدم ترس از بی پولی بود و همین ترس باعث شد توی اون مدتی ک من سر کار میرفتم به طور عجیبی فشار روی من زیاد شد فشار کار، حرف کارفرما و ارتباطم با پدرم بد شد و ایشون همون ماهیانه ک هرماه بهم میدادن هم ندادن و قطع شد و شرایط سخت تر شد طوریکه با پولی ک از سر کار میگرفتم میگذروندیم و این منو وابسته تر میکرد و ترسم بیشتر میشد
یه دلیل بزرگترش هم این بود ک میگفتم وقتی قبول کردم دیگ باید تا تهش برم همینه ک هست و چون وابسته به نظر اون شخص بودم ک ازم ناراحت نشه، نگه من براش کار پیدا کردم اما کارو رها کرد و رودربایستی شدیدی که داشتم باعث میشد تحمل کنم و سکوت کنم
من فقط دعا میکردم، درحالی ک غرق در اون شغل و شرایط سختش شده بودم و راهی رو جلوی پای خودم غیراز این نمیدیدم ک حداقل باید تا یکسال تحمل کنم درحالی که من هیچ قراردادی ننوشته بودم و میتونستم راحت بگم نمیام
تا جایی ک خواهرم بهم گف بیا بیرون مهم نیس چی میشه از کار استعفا بده
توی این سه ماه به قدری از کارفرما میترسیدم به قدری وابسته به نظر اون شخصی بودم ک واسطه شده بود ک نکنه براش بد بشه یا هر فکر و باور اشتباه دیگه که لحظه ایی حتی ب این فکر نکردم از سرکار بیام بیرون و میگفتم باید تحمل کنم وقتی خواهرم گف کنارتم بیا استعفا بده و بگو دیگه نمیام با وجود اینکه خیلی برام سخت بود اما انجامش دادم و اتفاقا هم رابطه ام بااون شخصی ک خیلی برام مهم بود کمرنگ و بد شد
اما خداوند خیلی زود منو نجات داد و یاد گرفتم تحمل نکنم
اصلا چرا باید من شرایطی رو که دوس ندارم تحمل کنم؟ این اقدام به من این جسارت رو داد که قدم بعدی رو بردارم
توی یه موسسه خیریه کار میکردم درحالتی ک من اصلا علاقه ای به این کار نداشتم و باز هم به دلیل اینکه شخصی مدیر این موسسه بود که اتفاقا من براشون احترام زیادی قائل بودم و باید به حرفاشون طبق باورهای اشتباهم گوش میدادم و خیلی برام مهم بود ازم ناراحت نشه و وابسته به تایید و نظر ایشون بودم :(
مدت ها کاری ک دوس نداشتم رو انجام دادم از ساعت خواب خودم میزدم میرفتم اونجا و هزاران کار دیگه و اون قدمی که من برای مورد قبل برداشتم باعث شد من جسارت بگیرم و در مقابل این شرایط هم بایستم و تحمل نکنم قطع کردم رابطمو و دیگه کوچیک ترین قدمی برای اون موسسه برنداشتم چون اصلا اصلا روندشو قبول نداشتم و دوس نداشتم خدمتی کنم مدت زیادی رو تحمل کردم اما خداوند خیلی عالی من رو هدایت کرد ک رابطمو کمرنگ کنم و کاری ک دوس نداشتم رو انجام ندم و باج ندم
مورد بعدی توی رابطه ام بود یه سری رفتارها میدیدم اما تحمل میکردم و باخودم میگفتم من به این رفتارش اهمیت نمیدم توجه نمیکنم و حل میشه، درست میشه تمرکزمو میذارم روی رفتارهای درستش اما ته دلم وابسته بودم و میترسیدم از دستش بدم که اتفاقا هم رابطه تموم شد اما بعد تموم شدن رابطه من خیلی رشد کردم، خودمو بهتر شناختم، پیشرفت کردم و بزرگ شدم
دلیل اینکه توی رابطه موندم و ادامه دادم و تحمل کردم وابستگی و ترس از دست دادن اون شخص بود
یه بار ب خودم گفتم الهام این شخصی ک کنار تو هست رو خدا کنارت قرار داده همون خدا میتونه بهترین شخص رو کنار تو قرار بده این شخص تا یکسال پیش کنار تو نبود و تو زندگی خودتو داشتی چطوری اینقدر برات مهم شد رهاش کن
من مدام تلاش میکردم که رها کنم و آزاد بشم از بند وابستگی که خداروشکر موفق شدم :)
درحال حاضر یه شرایطی هست ک دارم تحمل میکنم و بابتش دعا میکنم و از خدا هدایت میخوام اینکه من از لحاظ مالی ب پدرم وابسته هستم و من گاهی بدقولی های پدرم رو برای پول دادن دارم تحمل میکنم و فعلا درحال یادگیری یه مهارت هستم و امید دارم ک خدا کمکم میکنه
براتون بهترینارو آرزو میکنم دوستای عزیزم
استاد ممنونم واقعا فایل فوق العاده ایی بود خداروشکر
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته و دوستان
این فایل انگار تمام گذشته منو بهم یادآوری کرد
سه سال مسمومی که توی یه محیط کاری بودم و چه سختی هایی که من تحمل نکردم ، یعنی الان که فکرشو میکنم باورم نمیشه که چرا این باور در من ساخته شده بود که باید تحمل کنم ، از اینجا برم دیگه کار کجا بود و کلا همینه که هست! … و بخصوص دقیقا همین فکر رو داشتم که خودش درست میشه !
واقعا هیچ چیز خودش درست نمیشه تا زمانی که ما تغییر نکنیم ، هیچ چیز بد و ناجوری طبیعی نیس
زمانی که تصمیم گرفتم که بخودم بیام و اون پیله ها رو از اطرافم باز کنم ، زمانی بود که همه چیز تغییر کرد و هیچ وقت زندگی من مثل سابق نشد
دقیقا همون زمان بود که با شما استاد آشنا شدم
الان فکرش رو میکنم میگم چه جالب !
من درونم فریاد تغییر رو زد
اقدام عملی کردم
و یه مدت کوتاه بعدش با شما آشنا شدم و این روند صعودی همچنان ادامه داره ، هیچوقت هم بقول شما چیت دی نداشتم
ممنون استاد بی نظیر بود
درپناه الله یکتا
به نام خدای زیبا ،مهربون ودوست داشتنی.سلام به نابترین استاد دنیا ،مریم عزیزم ودوستان هم فرکانسی ام. خدا رو هزاران مرتبه شکر بابت این فایل زیبا وآگاهی بخش.استاد عزیزم با کلمه کلمه صحبت هاتون اشک ریختم ،اشکی که خیلی برام ارزشمنده ،اشکی که حاکی از سپاسگزاری به درگاه خدای مهربونه که منو هدایتم کرد وتو این مسیر بهشتی قرار داد .در بهترین زمان به این سایت بهشتی هدایت شدم زمانی که جهان انسانها رو غربال کرد حدود 4 ساله افتخار شاگردیتون رو دارم وچه بهشتی رو دارم تجربه می کنم درحالی این کامنت رو می نویسم که حدود 5 ماهه به تنهایی مهاجرت کردم ودر خانه ی زیبایی که با کمک خدای مهربون خلق کردم زندگی بهشتی مو تجربه می کنم اگر زودتر با شما آشنا می شدم واین آگاهی ها رو دریافت می کردم 23 سال زندگی مشترکی که سراسر شرک ووابستگی بود رو تحمل نمی کردم .چقدر جهان بهم نشونه داد که تغییر کنم ولی انگار قدرت تحمل در وجود من نهادینه تر بود .این روزها وقتی به 23 سال از عمرم که با تحمل انسانها وشرایطی که حس خوبی بهم نمی داد فکر می کنم فقط اشک می ریزم واز خدای مهربون به خاطر شرکهام وبی ایمانی هام وظلم به خودهایی که داشتم طلب استغفار دارم .از خدای مهربون می خوام کمکم کنه که دیگه هیچ شرایط نا دلخواهی رو تحمل نکنم .هر لحظه به خودم میگم تحمل شرایط سخت یعنی بی ایمانی .استاد عزیزم گوارای وجودتون این همه نعمت وزیبایی وفراوانی .تحسینتون می کنم که اونقدر کنترل ذهنتون عالی بود که جهان بهترین پاداش ها رو بهتون هدیه داد .عاشقانه دوستتون دارم و ان شااله با ایمان بیشتر این مسیر بهشتی رو ادامه می دم .
بنام خداوند بخشنده و مهربان
سلام و درود فراوان خدمت استاد عزیزم و مریم جان شایسته و همشاگردی های مثبت اندیش و فوق العاده ام . قبل از هرچیز هزاران بار از شما و مریم خانم سپاسگزارم بابت وقت و انرژی و احساسی که می ذارین برای آماده سازی و تدوین این فایلهای بی نظیر و آگاهی بخش که دیدنشون حسابی حالمون رو خوب و دگرگون و متعالی می کنه و حسابی مارو به تعمق و تفکر و تامل وا میداره و ذهنمون رو حسابی درگیر میکنه. مثالهای عالی شما در عین سادگی حسابی تامل برانگیزند و باعث میشن به درون خودمون رجوع کنیم و با حرف زدن با خودمون و خدامون باگها و ترمزهامون رو پیدا کنیم و از خدا برای رفع اونها هدایت همیشگی بخوایم. تحمل، درد مشترک خیلی از ما ایرانیهاست که از بچگی بهمون یاد دادن بسوزین و بسازین یا اینکه عادت می کنین یا اینکه همینی که هست و شرایط برای همه همینه. من یک مثال عالی و جذاب دارم از تفاوت تحمل و صبر. جایی که تحملم سر اومد و احساس کردم که باید شرایطم رو تغییر بدم تا رسیدن به جایی که صبر پیشه کردم تا جوانه کسب و کار شخصیم تبدیل به یک نهال سرسبز و جوان و پویا بشه. من سال 1396 و تقریبا پنج ماه قبل از اخراجم از کار کارمندی به این نتیجه رسیدم که این کار هیچ سرانجام مثبت و موندگاری برای من نداره و علاوه بر اینکه حسابی آزادی من رو گرفته و محدودم کرده بلکه خرج و برجم هم با هم نمی خونه و من باید هرماه مساعده بگیرم تا امورات اون ماهم بگذره. تازه من سِمتم مدیر شعبه بود و حقوق نسبتا بالایی می گرفتم و یک خونه دربست و شیک و نوساز و بزرگ هم در بالاشهر اون شهری که ماموریت رفته بودم بهم داده بودن بعلاوه کلی مزایا و هزینه رفت و آمد با هواپیما به تهران برای هر سه ماه. اما شما مجبور بودی هر روز از ساعت 8 صبح تا 5 عصر بری شرکت و یکسری کار روتین و حوصله سر بر و بی هیجان رو انجام بدی و مدام گزارش کار بنویسی و این داستان هر روز تکرار می شد تا اینکه اوایل سال 96 تصمیم گرفتم شرایطم رو تغییر بدم و خیلی اتفاقی با مجله موفقیت آشنا شدم که عنوان روی جلدش یه چیزی تو مایه های تغییر شغل بود و خیلی زود بعد از آشنایی با مجله موفقیت و خوندن دو سه شماره از اون من با سایت بی نظیر استاد عباسمنش آشنا شدم و به فاصله یکماه بعد از آشنایی با استاد از کار اخرج شدم! که نه تنها من و همسرم ناراحت نشدیم بلکه کلی هم خوشحال بودیم که از بند کار کارمندی راحت شدیم و می تونیم برگردیم تهران. یکماه بعد که اومدیم تهران من کسب و کار شخصیم رو تو خونه شروع کردم . خودم کار بازاریابی و حمل
نقل و بسته بندی و تحویل سفارش رو انجام میدادم و به خودم و همسرم هم قول دادم تحت هیچ شرایطی برای مصاحبه و استخدام به هیچ شرکتی نرم و حتی اگر نون هم برای خوردن نداشتیم وسوسه نشم برم اسنپ یا مسافرکشی و شش دونگ تمرکزم رو کارم باشه که نتیجه صبرم این شده که الان چهار پنج ساله مدیرعامل شرکت خودم هستم و دو طبقه دفتر و انبار و واحد بسته بندی دارم به همراه شش کارمند و یک کسب و کار شخصی موفق و معتبر و پولساز که از طریق اون هم اقدام کردم برای اقامت در دبی و ثبت شرکت که همین هقته پیش کارت اقامت و مدارک شرکتمون در دبی به دستمون رسید به لطف الله مهربان . نتیجه اون تحمل در دوران کارمندی این شده بود که من همیشه عصبی و پرخاشگر بودم و به همین دلیل و بخاطر حجم استرس و فشار کار هم دچار زخم معده شده بودم و هم شنوایی گوش چپم رو از دست دادم و خودم و خانواده ام رو از خیلی از آزادی ها و سفرهایی که می تونستم تو اون پنج سال کار کارمندی داشته باشم محروم کردم و نتیجه صبرم شد استقلال مالی و استخدام پرسنل و راه اندازی وبسایت فروشگاهی پربازدید و فعال و رفاه و حال خوب و گشت و گذار و لذت و تفریح و کار باعشق و علاقه و استقلال زمانی.
مورد دیگه ای که سالهاست تحملش می کردم تا همین یکی دو ماه پیش، وضعیت نامرتب دندونهام بود که چون از بچگی گفته بودن که جنس دندونای خانواده ما ژنتیکی خوب نیست و ضعیفه، من هم پذیرفته بودم و تا دردی احساس می کردم یا می رفتم دندونم رو می کشیدم یا با خوردن قرص و مسکن موقتا آروم می شدم و بجای رسیدگی و ترمیم دندون اون رو به حال خودش رها میکردم تا می پوسید و مجبور می شدم باز برم بکشم دندونم رو. از یک طرف شکل ظاهری دندونهام نامرتب بود و با اینکه من هیچوقت از ظاهر دندونهام راضی نبودم خیلی هم تلاشی برای رفع یا بهبود این وضعیت نمی کردم. همیشه می گفتم حالا بالاخره یه طوری میشه یا حالا سر فرصت میرم درستشون می کنم. همیشه خودم رو از بلند خندیدن در جمع و یا لبخند زدن در عکسها محروم می کردم چون وضعیت ظاهری دندونهام اوکی نبود. تا اینکه حدودا دو ماه پیش تصمیم گرفتم بطور اصولی و اساسی به دندونهام رسیدگی کنم و ظاهر اونها رو زیبا و مرتب کنم و به همین دلیل رفتم سراغ متخصص ارتودنسی و با اینکه همه می گفتن تو چهل سالگی برای این کار دیره و یا تو چه حوصله ای داری میخوای یکسال رو دندونات سیم ببندی و یا بجای ارتودنسی برو با کامپوزیت سرو تهش رو هم بیار اما من مطمئن بودم که باید راه حل اساسی و درست رو انتخاب کنم و با پیشنهاد دکتر ارتودنسی اول رفتم برای ترمیم دندونهای خرابم و دیشب هم رفتم جلسه اول ارتودنسی رو انجام دادم و انشالله به کمک خدای عزیز میخوام این یکسال رو با وجود درد مختصری که در دندونام ایجاد میشه و تغییری که تو ظاهرم به وجود اومده به درستی صبر کنم تا هم روند تکاملی کار ارتودنسی انجام بشه و هم نتیجه ای که به دست میاد یه نتیجه مادام العمر و درست باشه .
به عنوان یکی از معدود چیزهایی که تقریبا یکساله دارم تحمل می کنم و واقعا داره اعصاب خردکن و ناجور میشه بحث مهاجرته که منتظرم ببینم چی میشه که بالاخره بتونم با خانواده ام مهاجرت کنم و هنوز با وجود دریافت کارت اقامت و ثبت شرکت تو دبی نتونستم شجاعتش رو به دست بیارم که به راحتی مهاجرت کنم. شرایط خاص و عجیبی که سالهاست تو ایران حاکمه مثل بحث فیلترینگ،سومدیریت،آموزش و پروش بی برنامه و ضعیف، کیفیت افتضاح خودروهای داخلی و قیمتهای عجیب و غریب و بی ربطشون، قیمت های نجومی خودروهای خارجی و محدودیت عرضه اونها، عدم دسترسی به لوازم خانگی با کیفیت از برندهای معتبر جهانی، عدم استفاده از آخرین تکنولوژی موبایل آیفون در ایران، غرغرای همیشگی اکثریت آدمها، ترافیک و وارونگی هوا، توصیه های مداوم و همیشگی به کاهش مصرف آب و برق و گاز، امر به معروف و نهی از منکر،مواد غذایی ضعیف و بی کیفیت، عدم نظارت در سازمانها و شرکتها و کارخونه ها، تصمیمات لحظه ای و بی تدبیر، بحث حجاب اجباری، نداشتن دسترسی به اقتصاد آزاد و عدم دسترسی به مراودات بانکی با جهان، عدم استفاده از خیلی از تکنولوژیها و نرم افزارها به دلیل تحریم ،دخالت و توقع بی جای خانواده ها و اطرافیان و حرفهای خاله زنکی و غیبت و تهمت،فرهنگ رایج رشوه گیری و خیلی از مسایل مختلف باعث شده که هر روز بیشتر و بیشتر به مهاجرت فکر کنم و با عدم تحمل این شرایط بتونم دست خداوند رو هم باز بذارم که هم من رو در مسیر کسب درآمد فراوان درهمی و دلاری قرار بده هم جایی زندگی کنم که با میزان و نحوه مصرف آب و برق و گاز شما کاری ندارن و هم با تمام جهان در ارتباطی و هم کلی نعمتهای فراوان که در مسیر مهاجرت قرار داره رو به دست بیاری و با آرامش و لذت استفاده کنی. این فایل یه تلنگر عالی و به موقع بود که دیگه تحمل کردن بسه و باید با شجاعت تمام و با توکل به الله رزاق و وهاب و هدایتگر برم تو دل داستان مهاجرت که بتونم پاداش عالی و درست و حسابی از جهان بگیرم چون من و خانوده ام بطور طبیعی و به راحتی لایق زندگی کردن با بهترین شرایط و کیفیت هستیم و انشالله خیلی زود میام از اتفاقات مثبت و جذابم در مسیر مهاجرت بهتون می گم .
همگی شما عزیزان رو به خدای بلندمرتبه و غنی و صمد می سپرم و امیدوارم شاهد پیشرفت های بزرگ و روزافزونتون باشم. استاد جان و مریم خانم گل ارادت قلبی و ابدی دارم خدمتتون و امیدوارم در پناه الله یکتا شاد و سالم و موفق و ثروتمند باشید تا ابد . یا حق
سلام به تمامی عزیزان بخصوص استاد عزیز و مریم جون عزیز.
میزان تحمل شما چقدره؟
اگه بخام از گذشته بگم صفر در صد!
چیزی که یادم میاد از کودکی تا به حالا هر چیزیو تحمل کردم .
ناگفته نمونه خیلی جاها واژه ی تحمل رو با صبر اشتباه گرفتم .که به درک این موضوع چن سالی هستش که رسیدم .
صبر با احساس خوبه .صبر ینی پذیرش .ینی ایمان داشتن به خداوند.اینکه خدای من بهتر از من هر چیزیو میدونه بنابراین با صبر کردنم ،همه ی امورات زندگیمو به خدا وهدایتش میسپارم .
اما تحمل ینی درد کشیدن .
ینی در سختی ومشقت بودن .
ینی آزار دادن خودت .
ینی بودن در احساس بد .
وقتی موضوعی رو تحمل میکنی اکثر نواقصت میزنه بالا.
جایی که بهت فشار روحی و روانی وارد بشه،طبیعتا ضعفها ونواقصت بیشتر دیده میشه .وقتی تحمل میکنیم دقیقا چنین فشار عصبی رو با خودمون یدک میکشیم .
از خودم اگه بخام بگم خیلی جاها تو همه ی زمینه ها چ تو روابط عاطفی با همسرم ، چ تو ارتباط با دیگران چ تو زمینه ی مالی وچ تو زمینه ی سلامتی ،به خودم آسیبهای زیادی زدم .
هر چیزی که بر خلاف میلم بوده تحمل کردم .
هر جایی که بهم زور گفتن تحمل کردم.
به خاطر ناآگاهی های زیادی که داشتم خیلی جاها خیلی مسائل رو تحمل کردم .
خیلی جاها ب خاطر مهربونیه زیاد از حدم،رفتارهای ناجالب دیگران رو تحمل کردم
خیلی جاها برخوردها وواکنشها ونظرات وانتقادهای بقیه رو نسبت به خودم تحمل کردم .
جاهایی که بلد نبودم بیان احساس کنم تحمل کردم .
عدم اعتمادبه نفس و نداشتن عزت نفس خیلی ها باعث شده من خیلی از توهین ها ،بی احترامی ها رو تحمل کنم .
جاهایی که شهامت وجسارت حرف زدن نداشتم .
جاهایی که خودمو کوچیک شمردم وحس خود ارزشمندی پایینی داشتم ،تحمل کردم .
جاهایی که بلد نبودم نه بگم ،مسولیتهای زیادی رو قبول کردم که همراه با درد وتحمل بوده .
جاهایی که نتونستم از خودم مراقبت کنم ناچار بودم هر چیزیو تحمل کنم .
در کل به خاطر خیلی از افکار وباور های غلط ، متحمل خیلی چیزها بودم .
جالب بود حاضر بودم درد رو بکشم اما تغییری تو خودم حاصل نکنم .
چرا از ارزشهای خودم غافل بودم ؟
بعضیا ب خاطر وابستگیشون حاضرن درد بکشن اما چیزی ازشون کم نشه .
خیلی ها هم به خاطر ترسهایی که دارن حاضرن خیلی از موضوعات ومسائل رو تحمل کنن .
یکی از تنهایی وحشت داره و از تنها شدن میترسه .
یکی به خاطر نیاز مالی خیلی از رفتارها ومشکلات زندگیشو تحمل میکنه .
یکی ب خاطر ترس از قضاوتهای بقیه ،حاضره هر چیزیو تحمل کنه که کسی چیزی متوجه نشه .
بعضیا ب خاطر بیکار شدن .
دقت کردید اکثر تحمل کردنهامون ب خاطر عدم ایمانمون به خدای یگانس .خدا رو خیلی دست کم گرفتیم که انقد باورهای محدود کننده تو ذهنمون پرورش دادیم .
با تحمل کردن فشارهای روحی و جسمی زیادی به خودمون وارد کردیم .
از خودمون گذشتیم .
شاید اون موقعه ، فک میکردیم این بهترین راه حل و مدارا کردن با مردم و زندگی هستش .شایدم فک میکردیم تحمل ما به زندگیمون استحکام میبخشه .
غافل بودیم از اینکه داریم با این کارمون در حق خودمون ظلم میکنیم .
غافل بودیم که حس لیاقت رو خیلی جاها از خودمون گرفتیم .
غافل بودیم که خودمون باعث نابودی وعامل بی ثباتی زندگیمون هستیم .
غافل بودم که همه جا خودم مقصر هستم و هیچ عامل بیرونی نمیتونسته برای من مشکلی بوجود بیاره که اگر بوده خودم کردم .
وقتی بین صبر و تحمل ،تحمل کردن رو انتخاب میکنم ینی درد ورنج رو میپذیرم ینی به جهان اعلام میکنم ارزش ولیاقت من در همین حد هستش .
خیلیامونم چون سرنوشت خودمونو به همین شکلی که هست پذیرفتیم ،به جای حرکت کردن واقدام به تغییرات لازم ،سعی کردیم تحمل کنیم .
تحمل میکردیم وبه خیال خودمون منتظر وقوع معجزه ای از طرف خدا بودیم .
متوجه نبودیم که ما با افکار وباورهای درست ، قدرت تغییر این سبک اززندگی رو داریم .
جایی که سهم ونقش خودمون بود کنار میکشیدیم و میسپردیم به خدا .
کلا همیشه عکس هر چیزیو عمل میکردیم .
جایی که باید میسپردیم مثل جاهایی که نگران هستیم وترس داریم اینکارو نمیکردیم وخودموندست به کار میشدیم جاهایی که باید رها میکردیم باز خودمون با عجله مداخله میکردیم .
جایی که باید حرکت میکردیم تا سرنوشت دیگه ای برای خودمون ،به ارمغان بیاریم کنار میکشیدیم .
از تحمل کردنامون زیاد حرف میزدیم .
هرجا پای صحبتی باز میشد اول از همه ما با افتخار گزارش دردها وناراحتی وغمها رو میدادیم .
وافرادی شبیه خودمون راهکارهای عجیب و غریبی بهمون میدادن که هیچ وقت از هیچکدوم نتیجه ای نگرفتیم .
چرا چون هیچ وقت نفهمیدیم خودمون عامل این همه رنج وسختی هستیم .
من اگر میخاستم میتونستم چیزیو تحمل نکنم .
به علت عدم آگاهی سالهای زیادی رو به همین منوال گذروندم .
از خدا توقع حس دلسوزی داشتم .
فک میکردم وظیفه ی خدا اینه که اینجور وقتا دلش به حالم بسوزه و ازم دفاع کنه .
که اگر نمیکرد خدا رو ناعادل و بیرحم میدیدم .
حتی خیلی جاها به خاطر غرور زیادیمون ،خیلی از برخوردها ورفتارها رو تحمل کردیم .
به هر صورت به خاطر کمبود عزت نفس .عدم ایمان و داشتن نواقص زیادی ،زندگی رو با درد وتحمل گذروندیم .
خداروشکر بالاخره نگرشمون رو تغییر دادیم .
سعی کردیم تو فرکانس دیگه ای باشیم .
متوجه ی خیلی از اشتباهات خودمون شدیم .
فهمیدیم افکار درونی ما باید تغییر کنه تا نتایج متفاوت بگیریم .
ما نیاز داشتیم روی اعتماد به نفس وعزت نفسمون کار کنیم .
ما باید به خدا وقوانینش اعتمادمیکردیم .
باید در مداری دیگه قرارمیگرفتیم تا اوضاع وشرایطمون تغییر کنه .
باید انتخابهای درستی میداشتیم .
باید یاد میگرفتم از روح وجسمم به یک اندازه مراقبت کنم .
باید برای خودم حد و مرز و چارچوبهایی میزاشتم .
باید ثبات شخصیتی پیدا میکردم تا کسی ازم سو استفاده نکنه .
اگر هر کسی رفتار ناجالب با من داشت ،خودم مقصر بودم نه اون !
باید احترام گذاشتن به خودمو یاد میگرفتم .
باید بیان احساس میکردم .
حس لیاقت رو در خودم تقویت میکردم که چیزی رو تحمل نکنم و جهان روی خوشش رو به من نشون بده .پس شناخت بیشتر خودم والویت قرار دادن خودم تاثیر بسزایی در تحمل نکردن من داشت .
ایمان به خدا وتقویت باورهای توحیدی هم عامل بسیار مهم در از بین بردن این حس بود .چرا که به جای تحمل وگذروندن روزای سخت، میتونستم صبوری کنم واززندگی ولحظاتم استفاده های بهتر ولذت بیشتری داشته باشم .
تو زندگیمون با اتفاقات خیلی زیادی مواجه بودیم که تحمل کردیم اگه بخام یکی از مثالهای بارز خودمو بزنم که به خاطرش سالهای خیلی زیادی ، اذیت شدم وتحمل کردم ،اجازه دادن هر گونه رفتار وبرخورد از سمت خانواده ی همسرم بود که هر طور که دلشون میخاست با من رفتار میکردن .ومن سکوت اختیار میکردم سکوتی که همراه با درد بود که مبادا خانواده از هم بپاشه .مبادا همسرم ناراحت بشه ونسبت به من حس بدی پیدا کنه .
من همه چیو تحمل میکردم که یه وقت تو رابطمون مشکلی پیش نیاد.
وظیفه ی من بود با هر چیزی کنار بیام .
هرچیزیو بپذیرم .وهر طور که اونا دلشون میخواد باشم .حالا مهم نبود که خودم چی دوست دارم؟ یا دوس داشتم چطور باشم ؟
طبیعتا از جهان سیلی های زیادی خوردم تا تغییر کردم .
با تغییرات من ،رفتار وبرخوردهای اونا هم تغییر کرد.طوری که الان از عزت واحترام خاصی برخوردارم .اونا همون آدمهان ،منتهی رفتارشون با من خیلی فرق کرده چون خودم فرق کردم چون خودمو پیدا کردم .
متوجه شدم که اگه تا حالا اونا با من رفتارهای درستی نداشتن خودم عاملش بودم .
این منم که با رفتارم به دیگران میگم با من چطور برخورد کنن !
خداروشکر میکنم که در حال حاضر هیچ اثری از اون بر خوردها نیست .
از اینکه اعتماد به نفس و عزت نفس خودمو پیدا کردم از خداوند بی نهایت سپاسگزارم .از استاد عزیز هم بی نهایت سپاسگزارم که آموزه های ایشون منو نجات دادن.
حالا اینکه استاد عزیز دوره ی کشف قوانین رو بهمون پیشنهاد دادن به خاطر این بود که این دوره بهمون کمک میکنه که آستانه ی صبرمونو بالا ببریم .وبه خداوند ایمان بیشتری پیدا کنیم ضمن اینکه به قوانین جهان اعتماد داشته باشیم .
ابن دوره به ما آموزش میده که اولا هدفهای کوتاه مدت داشته باشیم تا امکان دسترسی به اونها برامون قابل هضم تر باشه.
اینکه بدونیم وباور کنیم هرچیزیو میشه راحت بدست اوورد ومانباید شرایط سخت رو بپذیریم .
سعی کنیم آگاهانه اتفاقات زندگیمونو خلق کنیم .
اینکه بدونیم خوشبختی یه مسیر نه مقصد.
تمرکزمون روی خواسته هامون باشه .
اینکه یاد بگیریم با تضادها چطور برخورد کنیم ؟
چطور با تغییر باورها، فرکانسهامون تغییر میکنه !
راهکارهایی برای احساس خوب ولذت بردن از مسیر .
شرایط های ناجالبمون رو درست کنیم .
در طول روز حواسمون به حال خودمون باشه !
همیشه سعی کنیم پیش فرضهای مثبت از هر اتفاق داشته باشیم .یا انتظارات مثبت !
باور کنیم که خداوند از بینهایت طریق میتونه ما رو به خواسته هام برسونه .
اینکه تمرکزم روی ایفای نقش خودم باشه وبقیه ی امور رو به خدا بسپارم .
و تسلیم خداوند باشم ینی به قوانین جهان اعتماد کنم . واینکه «صبر ،توکل ،پذیرش ،احساس خوب ،تسلیم ،ایمان به خدا ». عوامل رسیدن به خواسته هاست .
استاد جونم مرسی از یاد آوری به حال وقشنگت .
انشالله که هرروز در مقابل اتفاقات زندگیمون صبورتر باشیم تا از آرامش بیشتری برخوردار باشیم .
به میزانی که صبورتر میشیم ینی داریم از خودمون بهتر مراقبت میکنیم واحساس لیاقت بیشتری از جهان درخاست میکنیم .
ینی من خودمو لایق خوشبختی و آرامش و سلامتی میدونم .
سلام خدای مهربانم
سلام خدای روزی رسانم
سلام خدای هدایتگرمن به سمت و مسیر نعمت ها
سلام خدای محافظ و پشتیبانم
سلام نگهبان و نگهدارم
سلام یارو یاور من
سلام خدا جونم
سلام عشق من
.
.
.
سلام استاد عباسمنش عزیزم
سلام خانم شایسته مهربان
سلام اعضای خانواده بزرگ سایت عباسمنش
.
.
. استاد الان وقت کردم کامنت بنویسم
حسم و احساسم عالیه
من دیشب ساعت 1:00 نمی دونستم چیکار کنم اومدم داخل سایت واز خدا هدایت خواستم و نشانه ام رو بهم بگه که به فایل گفت وگو استاد عباسمنش با دوستان قسمت 18 اومد برام و کامنت انتخابی ندا خانم و دیدم وقتی تنها چند جمله اول رو خوندم که نوشته بود درخواست کن خدا اجابتش می کنه استاد با خوندن اون بی نهایت احساس عالی داشتم و راه رو پیدا کردم و اونقدر حسی عالی داشتم گفتم کامنت بنویسم و از خودم رد پا بزارم و ساعت 4:15 صبح تونستم کامنت و بنویسم و بعدش رفتم و توی تلگرام درخواست مو مطرح کردم
با این باور و اعتقاد که هر در خواست من از خداست و اجابتش هم از طرف خداست به شیوه ای عالی ساده و آسان و شماره مو نوشتم برای شرکت
و با ایمان و آرامش خاطر خوابیدم
===
====
استاد به نظرت چی شد ؟؟؟
====
آخه بگو رضا جان وقتی با ایمان از خدا درخواست کنی و اجابتش رو بهش بسپاری این مگه پرسیدن داره ؟؟؟
استاد ساعت 9:08 صبح از شرکت باهام تماس گرفتن و اون چیزی که می خواستم رو بهم هدیه دادن
راستش یه هوش مصنوعی هستش برای ترید کردن
و الان من دارمش خدا به من هدیه دادش
خدایا سپاسگزارم
خدایا سپاسگزارم
خدایا سپاسگزارم
خدایا سپاسگزارم
خدایا سپاسگزارم
خدایا من لیاقت و شایستگی درخواست کردن رو دارم
خدایا من لیاقت و شایستگی اجابت شدن رو دارم
خدایا من لیاقت و شایستگی هدیه گرفتن رو دارم
خدایا من لیاقت و شایستگی دریافت بی نهایت نعمت هارو دارم
خدایا ظرف وجودم برای دریافت و بهرمندی از نعمت ها بی نهایت بزرگ و بزرگ تر گردان
خدایا سپاسگزارم
خدایا سپاسگزارم
خدایا این هدیه از جانب توست
خدایا آسانم کن برای آسانی ها
خدایا من لیاقت و شایستگی آسان شدن برای آسانی ها رو دارم
خدایا سپاسگزارم
خدایا سپاسگزارم
خدایا سپاسگزارم
استاد رفتم زیر همان پست که گذاشتم برای گفتگو استاد عباسمنش با دوستان قسمت 18 نتیجه اش رو بنویسم که هنوز کامنتی که ساعت 4 صبح گذاشتم تایید نشده بود
و دلم گفت بیا این حس زیبا رو توی آخرین پست بنویس که بقیه دوستان هم این حس زیبایی اجابت شدن توسط خدارو در یک لحظه دریافت کنند
شاید همین که نتونستم اون طرف کامنت بزارم و اینجا می نویسم یه دلیلی داشته باشه و شاید خدا می خواد اینجا باشه و یه نفر اونو ببینه
راستش نمی دونم
اما به این ایمان رسیدم که هیچ کار خدا بی دلیل نیست
و عجیب به هم زمانی و هم مکانی و در زمان مناسب و در مکان مناسب همه چیز رو برات می چینه اعتقاد دارم و این که خدا دیر نمی کنه
خدایا سپاسگزارم
خدایا سپاسگزارم
خدایا سپاسگزارم
خدایا سپاسگزارم
سلام خداوند مهربانم
سلام خداوند روزی رسانم
سلام خداوند هدایتگرم
سلام به استاد عباسمنش عزیزم
سلام مریم بانو عزیزم
سلام به اعضای خانواده بزرگ سایت عباسمنش
استاد این کامنت بالا رو دوم مرداد نوشته بودم
اما صفحه پیام رو هنوز نبسته بودم امروز یک هدیه دریافت کردم و خواستم بیام نشانه امروزم راببینم که از بین ده تا صفحه سایت عباسمنش که توی مرور گر گوشیم باز هستند خیلی وقت این صفحه باز هست توجه مو به خودش جلب کرد انگار مثل آهنربا منو کشید سمت خودش و گفت بیا منو باز کن نرو جای دیگه تو سایت و من با رغبت صفحه رو باز کردم وقتی خواستم فیلم رو ببینم دستم نزاشت فیلم روببینم و صفحه رو اسکرول کرد به سمت پایین در کمال تعجب آخرین نفری که کامنت نوشته بود اسم خودم بود رضا رستمی و با اشتیاق کامنت رو خوندم دیدم دقیقا از همون شرکتی که دوم مرداد هدیه دو ماه اشتراک رایگان دریافت کردم و اومدم کامنت نوشتم امروز هم از همون شرکت اشتراک 3 ماه رایگان دریافت کردم
خداااااااایییی ممممممن
خدای من
خدای من
خدای من چی بنویسم
3ماه یه صفحه سایت رو نبندی و امروز بیای اونو نگاه کنی ببینی آخرین کامنت خودت هستی و سپاسگزاری تو نوشتی برای دریافت هدیه دو ماهه و الان بعد از گذشت سه ماه بیای شکر گذاری تو بنویسی بخاطر دریافت هدیه سه ماه اشتراک که امروز ساعت 11 دریافت کردی و الان بعد از سه ماه که اون صفحه باز بوده بیای دوباره ببینی از همون شرکت یه هدیه عالی تر با یک ماه بیشتر هدیه گرفتی
خدایا این تکامل رو سپاسگزارم
خدایا من ارزشمند هستم
خدایا من لیاقت و شایستگی دریافت نعمت و ثروت و رحمت و فراوانی و هدایای تو رو دارم
خدایا اشک تو چشام جمع شده دستام داره میلرزه من چی بنویسم
فقط می تونم بنویسم ::
خدایا سپاسگزارم
خدای من سپاسگزاری
خدای من شکر
خدای من اگر تمام مخلوقات و موجودات جهان و کیهان جمع شوند نمی تونن این هم زمانی و هم مکانی
دریافت هدیه واین دوتا کامنت رو بیارن کنار هم دیگه
خدایا سپاسگزارم
خدایا سپاسگزارم
خدایا سپاسگزارم
سلام به استاد جانم وای خدای من چقدر جالب من این روزا خیلی فکرم درگیر این موضوع تحمل کردن بود و چند روز بود که فایل استاد باز نمیکردم دنبال راه حل میگشتم �روز بعد از مدتها گفتم بذار باز کنم فایل میزان تحمل شما چقدر است باز شد گفتم چه جالب سری زدم روش و شروع کردم به گوش کردن �یقاً همون چیزایی رو میگفت استاد که من تو فکرم میگذشت این روزا چرا من باید تحمل کنم چرا دقیقاً این جریان گریه بچه رو منم تجربه کردم بردم دکتر اول گفتن که چیزی نیست طبیعیه اومدم خونه دیدم نه فایده نداره دوباره بردم یه دکتر دیگه یه دکتر دیگه براش آزمایش نوشت بعد که جواب آزمایش اومد گفتن کلیههاش سنگریزه داره و دارو دادن مصرف کرد بچم و خوب شد خوشحالم که اون روز اون گریههای عجیب غریب و تحمل نکردم به قول شما استاد عزیزم اما چیزی که این روزا خیلی فکرمو درگیر داره بهانههای بیدلیل دوقلوهامه دنبال راهکار میگردم برای اینکه بتونم این بهانههای بیدلیلو حذف کنم و فکرمو آروم کنم �شالله که راهشو پیدا میکنم ممنونم استاد خدایا ممنونم بابت این استاد عزیز � خدا میسپارمتون