«الگوهای موفق» در خانواده صمیمی عباس منش - صفحه 25 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

4029 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    محمد دِرخشان گفته:
    مدت عضویت: 2243 روز

    به نام خداوند حی رحیم

    خدای بهشت و خدای جحیم

    عرض سلام

    یکی از مهم ترین انگیزه های آدم برای حرکت دیدن و مطالعه در مورد زندگی افراد مختلف هست برای همین موضوع چند وقت پیش که تو سایت دیوار داشتم خونه های گرون قیمت تهران را نگاه میکردم چشمم خورد به خونه های 800 میلیارد و تعدادشون هم کم نبود تو سایت ،بعد اومدم تو محیط زندگی خودم ببینم با این پول چه چیزهایی میشه خرید

    دیدم با این پول طرح 3 ما که یک باغ 500 هکتاری هست و 90 درصد درآمد اهالی روستای ما درآمدش از اونجاست را میشه خرید اون با 600 میلیارد پول و یا اگه روستای ما 3000 نفر جمعیت داشته باشه و متوسط هر خانواده 4 نفر باشه پس ماه 750 خونه داریم،اگر به طور متوسط قیمت هر خونه را یک میلیارد در نظر بگیریم میشه 750 میلیارد،کل درآمد این 3000 نفر از این طرح در سال پُر بار برابر است با 150 میلیارد که اگر تقسیم بر تعداد بکنیم میشه به ازای هر نفر 50 میلیون تومان الان که دارم دو دوتا چار تا میکنم میبینم که واقعا وقتی ما عادت میکنیم به محیط اطرافمون میشه همین

    طرف خونش برابر است با درآمد یک سال 3000 نفر،حالا ببین کل سرمایه اش چقدره

    میدونی مشکل اهالی روستای من چیه؟

    ترس

    و خونه های بالای 3 طبقه ندیدن و ندیدن درآمدهای میلیاردی،چون ندیدن فکر میکنن هم وجود نداره این درآمدها و ما باید به همین درآمد قناعت کنیم و از ماشین های بنز و خونه های گران قیمت برای از ما بهترون هست

    موقعیت قبل

    بی پولی

    بد اخلاق

    سر درد

    گوشه گیر بودن

    عصبانی

    بد بین

    الان

    خوشحال

    سالم

    ثروتمند

    پر انرژی

    خوش بین

    نکته مهم اینه که محیط من تغییر نکرد و من تو همون محیط هستم ولی شرایط من زیر و رو شد،و این فقط با تغییر زاویه دید و تغییر افکارم میسر شد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 33 رای:
  2. -
    مریم طهمورسی گفته:
    مدت عضویت: 3910 روز

    باسلام وکلی انرزی خدایی برای تمام خانواده من . خانواده عباسمنشی بزرگ .سلام میکنم به استادم که جای همه نداشته های منه و هم برام پدری و هم مادری وخواهری و برادری میکنه. من مریم طهمورسی 15 ساله از شیراز هستم . تعجعب کردید؟فکر کنم من کوچیک ترین عضو سایت هستم و خیلی خوش حالم که هم شهری خانم شبخیر عزیزم و یکی از اهدافم هست ایشون حضوری ببینم .

    میخوام از همین الان بگم و بعد درمورد گذشته و خلاصه لحظه و دریابم .تا همین دیروز همین ساعت ها که داشتم نظر دوستان تک به تک میخوندم احساس بدی داشتم برخلاف همیشه که کلی حالم خوب میکرد و ایمانم قوی تر . من پیش خودم میگفتم چرا من چیزی ندارم که بنویسم ؟چرا من چیزی از قانونی که ادا میکنم بلدم به دست نیاوردم که با افتخار مثل بقیه اینجا بنویسم؟

    (به خاطر دید منفی که اون لحظه داشتم چیزایی که به دست اورده بودم نمی دیدم )

    من این دومین کامنت که توی سایت میزارم و اون قبلی هم برای فایل سوالات خود را درمورد روابط بنویسید بود .

    (باور محدود کننده من که فقط 15سالمه . هیچ تجربه ای ندارم که درمورد فایل ها نظر بدم در صورتی که توی دلم یه جواب داشتم برای سوال هایی که استاد می پرسید ولی جرات نداشتم بنویسم و دقیقا جواب که میدادن میدیدم این همون جواب منه که درست بوده.)

    خیلی خوش حالم که باور های محدود کننده خودم شناختم . به هر حال با هر اندیشه ای خودم مجبور کردم که تو باید تمام نظرات بخونی و تمام فایل ها یه بار دیگه گوش کنی و رفتم برای تبلتم اینترنت گرفتم که راحت تر بخونم منی که تا قبل از این به خاطر شرایط روحی بدم اینترنت قطع کرده بودذم . خ.ندن نظر بچه ها منو از تمام ناخواسته هایی که بهشون فکر میکردم دور و جدا میکرد ادامه داشت تا این که دیروز عصر بعد از 3 ماه همه چیز جور شد تا من و دوستم که خیلی دوستش دارم دنیا عزیزم رفتیم بیرون و کلی انرزی خوب دریافت کردم . اصلا هیچ کس نفهمید که من رفتم و امدم وکلی هم خوش گذشت.

    دیشب طبق معمول اومد یکی از فایل های استاد پلی کنم چون توی نظر هایی که خونده بودم و خلاصه نویسی کردم خیلی اسم فایل فقط روی خدا حساب باز کنید به چشم میخورد رفتم پلی کردم میتونم قسم بخورم الان 3 روز نخوابیدم و فقط دارم فایل ها دوباره گوش میدم و نظرات میخونم و فکر میکنم و غذا هم یه وعده میخورم و جالب اینجاست که اصلا خسته هم نمی شم و کلی چیز یاد گرفتم و فهمیدم و نقطه های کور ذهنم روشن شده.

    (باور محدود کننده من همیشه این بود که فکر میکردم وقتی استاد میگه شرایط مالی و روانشناسی ثروت و میگه ریس تون و همسرتون و کار فرماتون و هزار کلمه دیگه میگفتم خوب من که هیچ کدوم از اینا ندارم و تجربه شغل هم ندارم و خلاصه کلافه میشدم که چرا استاد همش درمورد پول و ادم بزرگ ها حرف میزنه و میگفتم استاد مال ده 60 ها هست و من این وسط باید یاد بگیرم که در اینده چی کار کنم ولی من خبر نداشتم که باید حرف های استاد خورد کنم و توی قالب زتدگیم بریزم و من تازه این فهم دیشب گرفتم بعد از دو سال اشنایی با استاد . دیشب درک عمیقی به من داد که خوش حالم با شما به اشتراک میزارم .

    استاد مهربونم توی اون فایل گفت فقط خدا عامل خوشبختی و ثروت ما فراهم میکنه به نظرم اگر در مسیر و مدار درست باشیم و باید روی خدا حساب بارز کنیم و خدا

    ممکنه این نعمت ها و خواسته های ما از دست ها و طریق های مختلف به ما بده .

    من تادیشب فکر میکردم بابام عامل 1 خوشبختی 2 ثروتم 3 خواسته های شخصی 4 بزرگ ترین هدفم هست و چه ساده لوحانه چشم ام روی معجرات زندگی بسته بودمو باور های خوب گذشتم داشتم خاک میکردم و برای راحتی خودم همه تغییر ها می انداختم گردن اون تا خودم از عذاب وجدان تلاش نکرده برای زندگیم رها بشم .

    1خوب من هر چی بخوام بابام باید برام تهیه کنه این باورم بود توی خواسته های شخصیم

    باور جدیدم خدا میتونه از دست های دیگه و شکل های دیگه من و خوش حال کنه و به خواسته هام برسم .

    2 ثروتم بابام باید به من همیشه پول بده و با اینکه میدونم از ارث محروم هستم برای اینده اصلا روی پول میلیاردی که بهم برسه فکر م نمی کردم خلاصه بماند که چه قدر سر این که بده و نده بهم همین الان پول عصبی و ناراحت میشدم و این اواخر هم به خاطر این باور ها ی محدود کننده به حالت افسردگی برگشته بودم درصورتی که با کوچیک ترین حس خوب از بابام پول زیادی در یافت میکنم

    من همیشه کیفم پر پوله و خلاصه به قول دوستام و خانواده من بچه مایه دارم و همیشه توی خرج کردن هیچ ترسی ندارزم اگر بخوام از خرج کردنم بگم متن زیاد میشه و همیشه هم کیفم پر پوله خواهرم برخلاف من که از همه پول میگیره اما همیشه پول نداره

    (قوانین نسبت به باور ها واکنش نشون میده و قوانین نسبت به خواهر و برادرتون واکنش متفاوتی بهتون میده )

    من همیشه وقتی چیزی که دوست دارم میخوام و به خدا ایمان دارم یه جوری پولش جور میشه از طریق داییی و خاله و مامان و گاهی برنده شدن .

    خدا دست های زیادی برای دادن نمعمت ها به بنده هاش داره.

    3 احساس خوشبختی و بد بختی من ربطی به کسی نداره من وقتی در مسیر درست قرار میگیرم و تلاش میکنم برای زندگیم خوشبختم پس ربطی به این نداره که شرایطم فعلی زندگیم چه طور؟ ربطی به این نداره که با یه مادر و پدر افسرده زندگی میکنم .

    همیشه میگم و گفتم خدا برای بنده هاش هیچ وقت بد نمیخواد و خوشبختی و بد بختی هر کس دست خودشه و خدا خیلی خوش حال میشه که ما خوشبخت بشیم پس کمکمون میکنه.و وقتی میگم اونایی که هم مدار من نیستن کلی عصبی میشن ولی برام مهم نیست.

    4 بزرگ ترین هدفم من مهاجرت به لندن هستش که به امید به خدایی که منو تا اینجا اورده بهش میرسم و اینم ربطی به بابام نداره با اینکه هیچ مخالفتی نداره و انشالله به یه شکل کاملا عالی دو سال اینده مهاجرت میکنم .

    مممنونم از تمام خانواده من که تجربیاتشون نوشتن کلی نکته بر داری کردم که انشالله در نظرات دیگه اونا مینویسم .

    خدا و هزار مرتبه شکر که زنده هستم و میتونم زندگی با سعادت در کنار شما خانواده عزیزم تجربه کنم ببخشید طولانی شد بازم نظر میزارم .

    خدا

    با

    من

    است

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 31 رای:
    • -
      حسین تقی زاده یاقوتی گفته:
      مدت عضویت: 3753 روز

      سلام مریم خانوم خیلی خوشحالم که تو این سن به این درجه رسدید و انقد باورتون نسبت به خدا بالاست واقعا خوشحال شدم

      از شدت خوشحالی گریم گرفت که دوستانی مثل شما ها انقد زیبا مینویسید ادم به وجهه میادش

      مریم خانوم درست اهداف و باوراتون عالی هستش و دیگ فهمیدید باور های خودتون هستش

      ولی هیچوقت یادت نره پدر مادر اگر نبودند ما الان هیچی نبودیم شاید اونا مثل ما باورهای درست نداشته باشن ولی نباید بگیم هیچی نمیفهمن

      باید به اونها هم کمک کنیم این همه زحمت کشیدن مارو بزرگ کردن باید بخاطر این همه خوبی برامون بهترین تولد هم بگیریم براشون کمه

      چون تنها چیزی که پدر مادر میخوان از فرزندشون عاقبت به خیر و شادی ما هستش پس ماهم باید زندگی اونارو هم عالی کنیم خیلی ارزش داره

      حالا که به خدا نزدیک شدی بهتر اینم بدونی مریم خانوم عزیز که پدرمادرهم خیلی مهم هستن اگ ناراضی باشن بدی کردی که باز به مشکل میخوری

      امیدوارم به نتایج فوق العاده ای برسی برات ارزوی بهترین هارو دارم البته اینم بگم خیلی از ما میگیم پدرمادر خوبن حرف بد نمیزنیم ولی بازم بهشون کم لطفی میکنیم وسرشون داد میزنیم و دعوا و بحث میکنیم ایشالله که تمام خانواده ها مهربون گرم کنار هم شادو خوشحال باشن

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      لیلا هاشمی گفته:
      مدت عضویت: 2174 روز

      سلام مریم جون. کامنتتو خوندم و خیلی چیزا برام یاداوری شد. بله خداوند از بی نهایت راه مارو ب خواسته هامون میرسونه.

      اگر فقط ب همبن ی جمله باور قلبی داشته باشیم ، کلی از راه رو رفتیم.

      خیلی خوشحالم برات و خیلی خوبه ک تو این سن با این مباحث و اگاهی ها اشنا شدی . کاش منم مثل شما تو این سن اشنا میشدم و چقدرررر میتونستم پیشرفت کنم ولی خداروشکر الانم دیر نیست.

      موفقو ثروتمند باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      حسن بابائی گفته:
      مدت عضویت: 3978 روز

      درود بر شما مریم خانم دوست داشتنی

      این بسیار بسیار عالیه که شما با سن کمتون با این خانواده بزرگ و صمیمی آشنا شدید به شما تبریک و شادباش عرض میکنم ولیکن نکته مهم اینکه پدر و مادر بزرگوار شما بهترینها رو برای شما که فرزند دلبندشان هستی میخوان هرچند با باورهای قدیمی و محدودکننده و وظیفه همه ما فرزندان در قبال ایشان عرض احترام، خضوع و خشوع در برابر شخصیت والای این عزیزان هست لذا این شما هستی که با آگاهی کامل بر قوانین الهی و ارسال زیباترین فرکانسها به سمت ایشان بهترین رفتار از ایشان را دریافت نمایید….

      همواره شاد و ثروتمند باشید….

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      محمدحسین حاتمیه گفته:
      مدت عضویت: 4221 روز

      خانم مریم، سن کم درک فوق العاده بالا. تبریک و درود فراوان بر شما. به امید تحصیلات و رسیدن در مدارج بالا در لندن. میدان ترافالگار منتظر شماست برای عکس یادگاری (:

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    پازل ثروت گفته:
    مدت عضویت: 4323 روز

    بنام الله یکتا

    سلام گرم وصمیمانه خدمت استاد عزیز وبزرگوار عباس منش وتمام دوستان هم فرکانسی وموفق

    من علی نیکویی مهر42سالمه و مدت بیش از دوسال هست که بااستاد وسایت شون آشنا هستم….

    من سالها قبل از اینکه با سایت ودیدگاه استاد عباس منش آشنا باشم مطالعات وتحقیقاتی در زمینه روانشناسی موفقیت وقانون جذب با جستجوی گسترده درآیات وروایات داشتم که حاصلش تالیف کتابی 500صفحه ای بنام اسرار بهشت موفقیت شد…کتابهای بسیار زیادی مطالعه کردم سخنرانی های اساتید موفقیت رو دنبال میکردم اما بازهم سایه سنگین وآزار دهنده فقر بدهی استرس های روزانه وعدم اعتماد به نفس وبسیاری مشکلات روحی وجسمی رو برروی زندگی ودوشم بشدت احساس میکردم……… چون باورهام بقدری مخرب وفقیرانه بود که به سدی نفوذ ناپذیربرا جذب موفقیت های مالی وشغلیم تبدیل شده بود وچالشهای بزرگی در زندگیم ایجاد کرده بود…….تاجایی که همسرم واطرافیان از حرفهای به ظاهر امیدوارکننده من خسته ودرمانده شده بودندو مرا مورد تمسخر وتحقیر قرارمیدادن واز من بعنوان یه آدم الکی خوش وبی خیال یاد میکردند ولی واقعیت چیز دیگری بود علاقه از درون مرا وادار میکردفقط رو هدفام متمرکز باشم و به این حرفها وموانع کمتر توجه کنم واما بخاطر تضادهای درونی وترس هایی که داشتم بعدازمدتی ابرهای امیدواری از دوروبرم پراکنده وگردوغبار سردی وناامیدی زندگیم رو فراگرفت …….هرچه بیشتر تلاش میکردم کمتر نتیجه میگرفتم ……..بیش از20بار اسباب کشی بخاطر موقعیت شغلی وحقوق اندک باعث شده بود همسرم وخودم مبتلا به دیسک گردن وکمربشیم……..دیگه جرات نمیکردم جلوی همسرم اسمی ازمباحث موفقیت بیارم اما آهسته ولی امیدوارانه وبا سماجت مباحث رو دنبال میکردم …….تااینکه بطور اتفاقی باسایت استاد اشنا شدم وتعدادی از فایل های رایگان که با همه مباحت وسخنرانی هایی که دیده وشنیده بودم متفاوت بود باهمسرم گوش دادیم……چون همسرم غالبا با هزینه کردن براخرید محصولات وکتابهایی که درزمینه موفقیت بودن مخالفت میکرد(مقاومتی که بالاخره شکسته شد)…..بنده خدا حق هم داشت چون تا اون لحظه نتیجه ملموسی از این مباحث ندیده بود اما نمیدونم چی شد که وقتی چند تا ازفایلای رایگان استاد رو باهم گوش کردیم راضی شد که محصولات دیگه استاد رو هم بخرم………اولین محصول دوره قانون آفرینش بود………با گوش دادن به فایلا وانجام تمریناتش کم کم شاهدتغییردر احساسات وامیدوارشدن به زندگی بودیم اما مشکلات غیر منتظره ای هم درراه بودچون باورام داشت ازبیس تغییر میکرد…..ولی تصمیم مون برا ادامه وحتی خرید محصولات دیگه ی استاد جدی بود………همینطور که تمرینات دوره قانون آفرینش رو انجام میدادیم بیماری دیسکم بشدت عود کرد ومدت هشت ماه خانه نشین شدم حقوقم قطع شد هیچ راه درآمدی نداشتم و مجبور شدم ماشینم رو بفروشم وپولش روخرج بیماری وپرداخت بخشی ازبدهی بانکها ومخارج زندگیم کنم وبعد از یه مدتی هم مجبور شدیم بخاطر مشکلات از شیراز به شهرستان اسباب کشی کنیم وبااینکه اعتماد به نفس وروحیه وانگیزه مون بیشتر شده بود ولی مسائل ومشکلات مالی همچنان جاخشک کرده بودند واین فشارمضاعفی رو بهمون وارد میکرد….تا بالاخره تصمیم گرفتم گزارشی از اوضاع بحرانی وپسرفت های مالیم رو از طریق ایمیل برا استاد بازگو کنم واستاد باجوابی داد که برای مدتی آرامش به زندگی مون برگشت…..واما جواب استاد«”سلام دوست عزیز…داستان شما منو یاد زمانی می اندازد که تازه با مفاهیم قانون آفرینش آشنا شده بودم و در شروع کار نشانه های زیادی دیدم اما بعد از مدتی همه چیز سختتر شد و البته خیلی زود معجزات شروع شد. چون من ایمان داشتم مسیرم درسته و حتی در اون شرایط سخت تمرینات رو بیشتر انجام می دادم. این اتفاقات نشون دهنده تحول بزرگی ست که باعث تغییرات بزرگی در زندگی شما میشود. با ایمان راه درست را ادامه دهید و یادتان باشد احساس خوب برابر است با اتفاقات خوب.در پناه الله یکتا شاد و سلامت باشید”»

    بعد ازاون ما با توکل بر خدا وامیدواری بیشتر تمرینات رو انجام میدادیم…. دیگه ازاون به بعد مسولیت کامل زندگی وباورهای خودم رو بعهده گرفتم ودوره های هدفگذاری ودوره کارگاه روانشناسی ثروت رو تهیه کردم ومرتب و24 ساعته رو خودم کارمیکردم ولی بیشترین تمرکزم رو تمرینات دوره آفرینش بود وهمه زندگیم شده بود تمرین وگوش دادن به فایلای استادوانجام تمرینات………الآن خداروشکرررررررنگرشم نسبت به همه چیزمخصوصا خدای مهربانم تغییر کرده وسعی کردم همه روابطم با انسانها از فیلتر رابطه ام با خدای مهربانم تعریف بشه واقعا این اتصال وارتباط با خدا روابط دیگم رو با اطرافیان عالی کرده درصورتی که قبلا احساس تنهایی میکردم وروابط جذاب وپایداری نداشتم واز سوی دیگه موانع ومشکلات رو فرصت های ناب وسکوهای پرتابم بسمت پیشرفت هایی میدونم که فقط با ظاهری متفاوت تو مسیرم ظاهر میشن……. هرچه از لحاظ احساسی حالم بهتر میشد اتفاقات خوب روهم بیشتر تجربه میکردیم …….اگر تا الآن موفقیتی هم بدست آوردم دوفاکتور مهم ذهنی علاوه بر مولفه های دیگه خیلی تاثیر داشته یکی اینکه تمرکزم رواز رو ناخواسته هام برداشتم ورو خواسته هام متمرکز شدم ودیگه اینکه به توانایی وتوانستن خودم واقعاباورو ایمان آوردم…….مثلا من دریه دوره تخصصی آموزش بورس با شدت بیماری که داشتم وبا استفاده از مسکن های قوی شرکت کردم ونزدیک به 4ماه یک مسیر طولانی رو میرفتم واندک سرمایه ای که داشتم دربورس بکار گرفتم وفقط یه موردش که خیلی برام جذاب بود مبلغ قابل توجهی بود که بعنوان سود دریه بازه زمانی کوتاه مدت با سهمی که از طریق خواب بهم گفته شد (الهامات درونی و تمرین استاد در دوره قانون آفرینش) جذب کردم که همین نتایج کلی بهم انگیزه وامید برا ادامه مسیر با همه مشکلاتی که داشتیم میداد…… اما یکی از نتایج شگرف وقابل توجهی که از انجام تمرینات قانون آفرینش گرفتم واز سالها پیش جزء اهدافم هم بود این بود که تونستم بدون داشتن تحصیلات دانشگاهی درزمینه مشاوره درفعال ترین وتخصصی ترین مراکز مشاوره شیراز مشغول به کار بشم که البته جذب این موقعیت هم برا خودش داستانی داره که توضیحش دراین مجال نمیگنجه(این قوانین وقراردادها نیستند که سرنوشت ما رو میسازند بلکه دقیقا باورهاست که فراتر ازهر قانون دیگه ای به سرنوشت ما گره خورده واونو میسازه)…..تا جایی که روزانه ازصبح ساعت 8صبح تا 6عصر بیش از یازده کیس ومراجعه داشتم واکثرمراجعین هم نتایج عالی میگرفتند وبرا نوبت های بعدی هم وقت میگرفتند …..پیشرفتم بحدی بود که بااینکه همه مشاوران آن مراکز که همه فوق لیسانس وبا تجارب کاری چندین وچند ساله بودند ودرهفته فقط یک نصف روزاجازه حضور در مرکز را داشتند اما من تونستم به لطف الله یکتا و با کارایی بالایی که داشتم سه روز درهفته بصورت فول تایم مشغول بکار بشم وحتی بعضی از مشاوران ازاین همه پیشرفتم ورضایت مراجعین حیرت زده بودن…..حتی بعضی ازمشاورا ازم خواستن که براشون یه دوره بذارم وبراشون جای تعجب بود که تونستم تا این حد روی مراجعینم تاثیر گذار باشم …. بعد از نزدیک به یکسال حضور در دومرکزمهم وتخصصی یکماه قبل ازاینکه قراردادم تمام بشه استعفام رو نوشتم چون اولا شنیدن مشکلات خانوادگی مراجعین با فرکانس های منفی واقعا داشت باورهام رو تخریب میکرد وانرژیم رو میگرفت ودیگه وقت کمتری هم برا انجام تمرینات وکار کردن روی خودم داشتم و از لحاظ مالی هم هیچ پیشرفتی نداشتم چون مدرک روانشناسی نداشتم هزینه ای که به من میدادند نصف هزینه ای بود که دیگر مشاوران میگرفتند بااینکه از لحاظ کیفیت کارمشاوره ورضایت مراجعین از همه مشاوران اون مراکز جلوتر بودم …….اما من هدفم برگزاری سمینار بود نه مشاوره های فردی……… بعدازیه مدت دورشدن از مشاوره حضوری مراجعینی که میخواستن بازم ازم مشاوره بگیرن وروند رشدشون رو ادامه بدن با تشکیل گروه های واتساپی وتلگرامی(که تقریبا 70 نفرند فعلا) وآموزش از راه دور وگرفتن هزینه آموزش ومشاوره بصورت تلفنی وقت بیشتری برا انجام تمرینات وکار کردن روی خودم داشتم……و تازه گی هم موافقت یکی از مراکز مشاوره درشیراز برای برگزاری دوره های روانشناسی موفقیت وقانون جذب رو گرفتم ودر یکی از شهرستانها هم دارم این دوره رو برگزار میکنم که خدارو شکرررررررر بااستقبال خوبی همراه بوده …….. خوب باید پذیرفت که باورهای محدودکننده وفقیرانه ای که در طول 40سال درمن ساخته شدن بقول استاد نمیشه انتظار داشت که یه شبه وبازدن یه دکمه عوض بشن ……..دوسال که سهله اگر ده سال دیگه هم لازم باشه که رو باورام کار کنم تا به نتایجی که میخوام برسم باجدیت تمام کار میکنم….. منم مثل استادعباس منش که همه چیزشو از زیر صفر شروع کرد منم دارم همه چیزمو از صفر وحتی زیر صفر شروع میکنم ومیخوام عباس منش دومی باشم که از لحاظ تاثیر گذاری تو زندگی انسانهادر کشورم متولد میشه واین پیام قرآنی وکیهانی رو با کمک جوانان این مرز وبوم به گوش مردم جهان برسونیم …انشااله دنبال اینم که دراولین فرصت که ازلحاظ مالی به رشد ایده آلم رسیدم تمام محصولات استاد مخصوصا دوره های روانشناسی ثروت رو تهیه کنم ……….اما همچنان با جدیت وپشتکار وانگیزه تمرینات محصولاتی که تهیه کردم رو انجام میدم وفایلهای صوتی حتی موقع خواب هم درگوشم نجوا میکنه وباور میسازه……… اکنون احساس میکنم وباوردارم که هرلحظه زندگیم سرشاراز معجزات الهی ست ومثل روز برام روشنه که انشاالله حتی به فراتر ازآنچه بعنوان هدف ترسیم کردم میرسم وفرمانروای مطلق عالم هستی دراین مسیر بزرگترین حامی وپشتیبانم هست وخواهد بود. انشالله قصد دارم با برپایی دوره ها وگسترش کارگاه هام در سطح شهر خودم وبتدریج کشور عزیزم وسپس جهانی کردن این رسالت الهی ونگرش قرآنی به بیش ازآنچه از خدادرخواست کرده ام برسم وبتونم خدمت بیشتری دراین راستا به هموطنان عزیزمان ومردم تشنه حقیقت سراسردنیاداشته باشم………باور دارم که با همین تمرینایی که استاد گفتن وشما دوستان عزیزم انجام میدید این مسیرتوقف ناپذیرهمچنان ادامه خواهد داشت تا نگرش ناب توحید قرانی رو در سراسر جهان گسترش دهیم واین رسالت من ،شما وگروه تحقیقاتی عباس منش وهمه مردم کشور عزیزم ایران هست تا شاهد ظهور منجی عالم بشریت حضرت ولی عصر(عج) باشیم …………..ودراین راستا بزرگترین تکیه گاهم خداست بهترین کتاب زندگیم قرآن ویکی از الگوهای الهام بخشم استاد عزیزعباسمنش.

    ببخشید دوستان عزیزم فکر کنم مطالبم خیلی طولانی شد واز حوصله شما عزیزانم فراتر رفت…………این داستان زندگی من وهمه شماست ودرآینده داستان زندگی همه انسانها خواهد شد باجهانی سراسر آرامش وفراوانی وصلح ورفاه وآسایش برپایه توحید……ممنون ازهمه شما خوبان وعزیزانم که منو تحمل کردید ومطالبم رو خوندیدوخدارو سپاسگزارم بخاطر دوستان مومنی که به تعبیر پیامبر عزیزمان همچون پاره های آهن درمسیر تحقق بخشیدن به اهداف الهی قدم های استواری برمیدارید ومن بشخصه درسهای زیادی از شما عزیزان گرفتم ومیگیرم …….برااستاد عزیز وهمه شما دوستان خوب وعزیزم آرزوی سعادت سلامتی وسربلندی وثروت دردنیا وآخرت دارم……پایدار باشید وایام بکامتان باد ودلاتون شاد شاد شاد …..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 30 رای:
  4. -
    ابراهیم خدایجو گفته:
    مدت عضویت: 4201 روز

    به نام خدایی که در این نزدیکی ست..

    سلام خانواده ی عزیز و دوست داشتنی من..

    تجربه بی نظیر خدایی رو باهاتون به اشتراک میزارم…

    راستش چند روز با خودم میگم چرا نمیای تجربه ها وآگاهی های ناب تو اینجا نمی نویسی … و الان که دارم می نویسم احساس سبکی دارم.

    شهریور 93 بوده که تصمیم به یک تغییر بزرگ گرفتم.. به نقطه عطف زندگیم رسیده بودم.. 2 راه بیشتر نداشتم یا تغییر یا پایان زندگی…

    تجربه تلخ عاطفی رو پشت سر گذاشته بودم. نقطه عطف بزرگی برام بود.. به بیشمار تضاد برخورد کرده بودم ولی با هیچکدومشون به هماهنگی نرسیده بودم..یعنی از این وادی الهی خبری نداشتم..داخل سیکل معیوبی از اتفاقات گیر کرده بودم..

    بریده بودم. به خودم گفتم یا میمیرم تو این سن جوانی یا تغییر می کنم. و به قول استاد جانمون تصمیم قاطعانه ای گرفتم که هیچ راه برگشتی نداشت..

    59 روز طول کشید.من پوست انداختم… 29 آبان 93 فقط با یک ایمیل زندگیم عوض شد.. ایمیلی که هنوز موندم از کجا آمده بود…

    ایمیلی که وقتی بش فکرمیکنم هیچ منطقی براش پیدا نمی کنم..و منو با خانواده ی جدیدم آشنا کرد…همونایی که همیشه آروزم بودن..

    به وادی پا گذاشتم که وقتی دوباره برام یادآوری میشه تمام سلول های بدنم در حد انفجار قرار میگیرن.. بخدای پاک و لایزال قسم این کلمات عاجزتر از اونن که بار احساس منو تحمل کنن…

    خلاصه بگذریم، از تجربه م بگم…

    با تضاد هام به هماهنگی رسیدم… فهمیدم بهترین و بالاترین عشق فقط با خداست. برترین رابطه فقط با خداست.. رابطه با خدا بهترین و برترین باشه بقیه رابطه ها خودش درست میشه. ادمایی مثل خود خدا…

    فهمیدم خدا تنها عاشقیه که همیشه هست. عشقش همیشه خواهد بود. همیشه منتظر معشوقش هست..فهمیدم وابستگی فقط برای خداست..

    به خدا گفتم ببخشید این همه سال منتظرم بودی و روم یه طرف دیگه بود.. خیلی ساده گفت : اشکال نداره فدا سرت مهم اینه از این بعد تا همیشه با همیم..

    دیگه عشق زمینی برام مهم نبود.. دیگه عشق وعاشقی پیدا کردم که همیشه بود…دیگه حال دلم خوب بود..دیگه خیلی سخته بقیه شو بگم..

    قسمتی از قانون آفرینش بود که استاد گفت 107 تا آرزوی خودتون و بنویسین… تمام آنچه که از همسر دلخواهم مد نظرم بود نوشتم..زمان این هدف رو اوایل امسال 3 سال بعد گذاشته بودم..

    بش فکرنمیکردم چون واس 3 سال بعد بود. ولی هر وقت یادم میفتاد مطمعن بودم یکی مثل خودم یکی شبیه به خدا وارد زندگیم میشه.

    یکی که وقتی یا همیم من باشم با اون و با خدای خودمون.. که وقتی قدم میزنیم، خدا وسط باشه و دستای هردومونو گرفته باشه.

    با این خواسته م هماهنگ بودم(باوراش ایجاد شده بود)..چون حالم خیلی خوب بود و یقین از رسیدن بهش و مطمعن بودم وارد زندگیم میشه وچطوریش دست خدا بود..

    من ابراهیمم.. مثل استاد ابراهیم خلیل الله رو خیلی دوست دارم..

    نزدیک عید قربان همین امسال بود.. معمولا نزدیک عید قربان بخاطر ابراهیم بودنم حس عجیبی دارم.. از طریق بسیار عجیبی خواسته ام وارد زندگیم شد.. یکی مثل خود خدا.. دقیقا همونی که میخواستم..دقیقا همونی که توی همون 107 تا آرزو نوشتمش..

    ابراهیم خلیل الله یک سارا داشت که همیشه یار و یاورش بود.. خدا هم به من یک سارا داد..

    شبیه خودم ..شبیه شبیه خودم… انگار خود خود منه…

    اولش باورم نمیشد ..چون این هدف و برای 3 سال بعد گذاشته بودم و الان وارد زندگیم شده بود..

    نشانه های تایید زیاد بود.ولی نشانه ی بزرگ تری میخواستم..از خدا خواستم اگه این فرد همونی که من میخواستم پس با یک نشانه تاییدش کنه..

    روز بعد عید قربان بود. قرار بود همدیگه و ببینیم.. میخواستم بش بگم موضوع رو.ولی هنوز از نشانه خبری نبود..

    آماده شدم بود ، خیلی خوشتیپ و شیک.. کمی مضطرب بودم.. به خدا گفتم همه چی دست توء.. اگه همون باشه که تاییدش میکنی. واگر نباشه خودت تنها عشقم تویی.. دلم آروم شد. از خونه رفتم بیرون. یکم پیاده رفتم ..حالم واحساسم خوب بود..

    یکم داشتم پیاده روی میکردم تا تاکسی بگیرم ، خدا تاییدش کرد. اره نشانه رو نشونم داد.. زبونم بند آمده بود. ( چی بگم تا باور کنید)

    تاکسی گرفتم و رفتم. رسیدم..بش همه چی روگفتم.. بش گفتم خدا تاییدش کرده.. (جالب تر اینکه اونم از خدا در مورد من نشونه خواسته بود و خدا تاییدش کرد ونشانه و بش داده)…

    اینهمه نشانه.. احساس خوبمون.. هماهنگی و اگاهی هامون… شبیه بودنمون به هم.. هیچ کدوم اتفاقی نیست… ( اخ که اگه بخوام ریز به ریز این اتفاق الهی رو بگم تا یک هفته باید بشینم و بنویسم)..

    واقعا همه چی ساده اتفاق افتاد..خیلی ساده.. و ما خیلی ساده همونجا همدیگه و قبول کردیم. به خودمون گفتیم وقتی پای خدا درمیونه مگه میشه به چیزی شک کرد..و فکر میکنم طبیعی ترین حالت ممکن برامون اتفاق افتاد.. و الان با هم تو این مسیر الهی هستیم..

    همین.. تموم شد.. به همین سادگی بود که نوشتم.. خدایا شکرت..

    (ببخشید زیاد شد..خیلی خیلی خلاصه ش کردم..)

    مگه میشه عاشق شماها نبود..شماهایی که شبیه خود خدایید.. خدا تنها عاشقیه که همیشه منتظر عشقش میمنونه…

    الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ أُولَئِکَ مُبَرَّءُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَهٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ ﴿26﴾

    زنان ناپاک براى مردان ناپاک و مردان ناپاک براى زنان ناپاک و زنان پاکدامن براى مردان پاکدامن و مردان پاکدامن براى زنان پاکدامن هستند، اینان از آنچه در باره ایشان مى‏ گویند منزهند براى آنان آمرزش و روزى نیکو خواهد بود (26)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 29 رای:
    • -
      علی جوان گفته:
      مدت عضویت: 4206 روز

      دوست خوبم ابراهیم خدایجو سلام و سپاس

      ازدواجی که با استفاده از قوانین الهی صورت گرفته باشد چه شود؟ به به عالیه …

      برایت آرزوی خوشبختی و سعادت دارم و از خداوند عزیز، عزت و اقتدار را برایت خواستارم …

      هر چی آرزوی خوبه مال تو …

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
      • -
        ابراهیم خدایجو گفته:
        مدت عضویت: 4201 روز

        سلام علی جوان بزرگوار ودوست داشتنی و مهربان وعزیز و همه چی تمام.. ممنون و سپاس بابت تبریک و لطفی که به من داشتین..

        واقعا لطف بزرگی از طرف حق تعالی به من بوده که همسری بی نظیری برایم انتخاب کنه… واقعا خداروشکر و سپاس.

        بنده نظرات شما رو همیشه میخونم و واقعا لذت میبرم … واقعاااااااا لذت میبرم … مخصوصا سرگذشتتون…

        خیلی تبربک….. خیلی سپاس…. خیلی آرزوی خوب برای شما….

        شاد و سربلند و ثروتمند باشید..

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      میلاد صمیمی گفته:
      مدت عضویت: 4034 روز

      دوست عزیزم ابراهیم خدایجو شما تا حالا کجا بودید؟؟؟؟؟

      کلامتان جمله به جمله، کلمه به کلمه بوی خدا میدهد. تبریک بنده شایسته خداوند… این تقرب بر شما میمون و مبارک، ازدواج شما میمون و مبارک، زندگی شیرین شما میمون و مبارک.

      ابراهیم جان دوست عزیزم شرایط من بسیار شبیه به شرایط شماست ولی ایمانم با ایمان شما فاصله داشته که تا کنون موفق به دستیابی به آرزویی که شما داشتید نشدم. قطعا ریز به ریز آرزوی شما در، خواست همسری خداشناس که فقط شما باشید و خداوند در میانتان آرزو و خواسته من بوده و هست. برایم دعا کنید…. به شدت از پیام شما انرژی گرفتم. در واقع این پیام اختصتصی از جانب خداوند بوسیله شما برای من نوشته شده بود… از شما سپاسگزارم بخاطر وجود ارزشمندتان….

      خداوندا از تو سپاسگزارم که تو شنوای دانایی…

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
      • -
        ابراهیم خدایجو گفته:
        مدت عضویت: 4201 روز

        سلام میلاد صمیمی عزیز.. دوست صمیمی عزیز و مهربان… سپاس فراوان بابت تبریک و ابراز لطفت…

        خداروشکر که تونستم این تجربه رو با شما به اشتراک بزارم و نشانه ای باشه از طرف خداوند..

        در این که به این خواسته بر حق دلم میرسم هیچ شکی نداشتم… این و به خاطر احساس فوق العاده ای که داشتم میگم…به خاطر تجسم راحت و واقعی که داشتم میگم…

        میلاد عزیز مطمئن باش اگه تجسم خواسته ت راحت، اگه احساس خوب قوی و اگه دل مطمئنی داری شک نکن نزدیکه و به آرزوی بر حق دلت میرسی..

        وقتی به خواستم رسیدم فکر می کردم به یک روش غیر طبیعی و نامعمول بهش رسیدم واگر واس کسی که هم فرکانس نبود تعریف میکردم فکر میکرد دارم واسش داستان سرهم میکنم و میگفت این چیزا فقط تو افسانه هاست.. در صورتی که خیلی ساده و طبیعی اتفاق افتاد و فهمیدم این طبیعی ترین اتفاقی بود که میتونست بیفته و هر روش و راهی غیر این چارچوب غیر طبیعی ست..

        برات دعا میکنم که هر چه سریعتر و راحت تر به جزء به جزء خواسته ت برسی…

        ان شاء الله شاد و پیروز و سربلند باشی.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      لیلا شب خیز گفته:
      مدت عضویت: 3764 روز

      آقای خدایجو دوست عزیز سلام و عرض تبریک و شاد باش ،

      رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند

      و به قول قرآن جفتی آفریدیم که در کنارش آرامش بگیرید

      لطفا قبل از مراسم عروسی میلیاردر شوید ، چون همه ی گروه تحقیقاتی عضو خانواده ی شما هستند ، و حتما نیاز به کارت دعوت دارند ????

      از قول بنده به همسر عزیزتان هم تبریک بگویید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
      • -
        ابراهیم خدایجو گفته:
        مدت عضویت: 4201 روز

        سلام خانم شب خیز عزیز وگرامی و مهربان ودوست داشتنی و همه چی تموم… سپاس فراوان بابت تبریک و ابراز لطفتون…

        اتفاقا با یاری که خدا برای من گلچین کرده تصمیم گرفتیم میلیاردر بشیم… بش گفتم چه خانواده ای دارممم… مگه میشه خانواده من تو مراسم عروسی من نباشن.. (فکر کنم ویلای استاد مکان بسیار مناسبی برای عروسی باشه ….خخخخخخخ… :-) )

        خدا به همه خانواده من به همه ی شما عزیزان دل من عزت و ثروت و سربلندی بده.. الهی آمین…

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
      • -
        ابراهیم خدایجو گفته:
        مدت عضویت: 4201 روز

        آرمان مشایخی عزیز سلام…سپاس و تشکر بابت تبریک و ابراز لطفت…

        من دوره آفرینش و تهیه نکردم.. فقط قسمت های رایگانی که استاد گذاشته بود نگاه کردم.. ولی براستی کتاب راهنمای عملی زندگی هست..

        ان شاأ الله شاد و پیروز و موفق باشی.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      زهرا عزیزی گفته:
      مدت عضویت: 3512 روز

      عاشق این جمله ت شدم دوست عزیز٫ به اینجا که رسیدم دیگه داستان رو نخوندم و اومدم این کامنت رو بزارم و بعد برم ادامه کامنتتون رو بخونم٫

      یکی که وقتی باهمیم من باشم با اون و با خدای خودمون٫٫ که وقتی قدم میزنیم، خدا وسط باشه و دستای هردومونو گرفته باشه٫

      این قسمت رو تو ویرایش نوشتم کامنت رو تا آخر خوندم و اشکم جاری شد٫ تبریک میگم بهتون٫

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      علی جهانی گفته:
      مدت عضویت: 3508 روز

      ابراهیم جان سلام

      داستانت همیشه همیشه یادم بوده واینبار هم دلم خواست یبار دیگه بیام بخونم

      اصن داستان زندگیت خیلی زیباست و احساس جالب بودن داره

      همیشه این چنین لذت بخش زندگی کنی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    امین اذری پور گفته:
    مدت عضویت: 4322 روز

    با سلام خدمت همه دوستان عزیز و گرامی

    من امین هستم 37 سال سن دارم و اهل اصفهان هستم،حدود 2 سال هست با سایت استاد عباسمنش آشنا شدم و دوره های افرینش و عزت نفس را گرفتم و تمرین کردم.زمانی که من با سایت آشنا شدم دچار مشکلات مالی بودم و این مشکلات بخاطر شراکتم با یکی از آشنایان بود.دلیل شراکتم با این آقا که تمایل ندارم نام اورا بنویسم این بود که ایشان پیش من امد و گفت پول نداره اما ایده داره،البته خودم چون به کار ایشان آشنا نبودم زیاد تمایل به همکاری نداشتم ولی به دلیل دلسوزی قبول کردم.از آن پس مشکلات مالی یکی پس از دیگری فرا رسید و من نمی دانستم که باید چکار کنم ، پس از گوش دادن به فایلهای دوره افرینش تازه یاد گرفتم که نباید برای کسی از روی دلسوزی کاری انجام داد. بعد از این تصمیم گرفتم سریع شراکتم را قطع کنم و خدا رو شکر در حال حاضر بسیاری از مشکلاتم حل شده است.

    بعد از این ماجرا ،علاقه شدیدی به جواهرات و تراش انها پیدا کردم ولی به دلیل مشکلات مالی و نداشتن وقت کافی نمی تونستم در دوره های آن شرکت کنم و هزینه دوره های آن بالا بود (10 میلیون تومان).بنابراین طبق قانون تجسم شروع کردم به تمرین و در ذهنم، خودم را می دیدم که دارم گوهر تراشی میکنم با تمام جزییات آن و از اینترنت عکسهای مربوط به گوهرها رو دانلود کردم و چسبوندم به در کمدم که روربه روم بود و هر روز به انها نگاه میکردم.بعد از گذشت 6 ماه با اقایی در کلاس زبان اشنا شدم که در سازمان صنایع دستی کار میکرد و گفت سازمان هر سال یک سری دوره بصورت رایگان برگذار میکنه.به سازمان صنایع دستی رفتم و ثبت نام کردم و خدا رو شکر تونستم در این دوره بطور رایگان شرکت کنم.امیدوارم با بیان این موارد و استفاده از قوانین افرینش که خودم تجربه کردم شما دوستان هم انگیزه لازم برای استفاده از قوانین الهی گرفته باشید. با سپاس

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 32 رای:
  6. -
    هادی زارع گفته:
    مدت عضویت: 4068 روز

    داستان زندگی من :بخش 4

    ????لطفا بخش های قبلی خوانده شود

    اوایل ماه آذر با دیدن کوله باری از کارهای عقب مانده و پیشرفت های لاکپشتی دوباره احساس ناامیدی و سردرگمی میکردم ولی هر بار با کمک آموزه های کتاب راهنمای درون احساسمو خوب میکردم و ادامه میدادم،خداوند به طرق مختلف به من دلگرمی میداد. مثلا از صحبت های بقیه دوستان و همکلاسی ها چیزهایی دریافت میکردم که بهم امید میداد. همکلاسی هایم را میدیدم که برای تحصیل به خارج کشور رفته اند، یا در میان حرفای دیگران این تایید را میگرفتم که راهم درسته و باید به دنبال علاقه ام بروم و پروژه بدهم.(این باورم بود خداوند از طریق دیگران با من سخن میگوید. در کتاب استاد خونده بودم. )

    دیگر دیدن فایل های انگیزشی کوتاه که در بخش های قبلی نیز به آن اشاره کردم راه هایی بودند که خیلی به من امید میداد.یک سخن از استیو جاوز بود که میگفت:

    “You can’t connect the dots looking forward.You can only connect them looking backward.so you have to trust that dots will somehow connect in future.You have to trust in something :your god, destiny, life, karma,whatever.Because believing that dots will connect down the road.give you confidence to follow your heart,even when it lead you off the well worn path.and that will make all difference….Your time is limited, so don’t waste it living someone else’s life.Dont be trapped by dogma:which is living with the results of other people’s thinking. Don’t let noise of other’s opinion drown out your own inner voice.You’ve got to find what you love.and that is as true for your work as it is for your lovers.Your work is going to fill large of your life and only way to trusly satisfied is to do what you beliefe is great work. and the only way to do great work is to love what you do. If you haven’t found it yet, keep looking. And don’t settle. Have courage to follow your heart and intuition. They somehow already know what you truly want to become. Everything else is secondary.”

    یا جمله ای بود از Les Brown سخنران انگیزشی که میگفت:

    “Don’t les someone else’s opinion of you become your reality”

    “No matter how bad it is OR how bad is gets, I’m going to make it.”

    یا جملات استاد در کلیپ های انگیزشی 3 و 4 که با صدایی انگیزشی و محکم میگفت و واقعا مو بر بدن سیخ میشد یک شوک الکتریکی انگار بهم وصل میکردند

    “خدا منو هدایت کرد. خدا منو هدایت کرد به مسیر هایی منو به خواسته ها، آرزو هام و رویاهام برسونه.همه چیز تو زندگی من تغییر کرد، وقتی الان به گذشتم نگاه میکنم هیچ ربطی با اون ندارم، خداوند به من عزت داد. به من ثروت داد به من نعمت های بیشماری هدیه کرد… نه فقط به من….بلکه به هر کسی که با ایمان حرکت میکنه و هیچ وقت نا امید نمیشه. به کسی باور های محدود کننده ای که از کودکی تو مغزش فرو کردن رو تغییر میده و خدا رو با قدرت بی نهایتش باور میکنه کسی که ربوبیت خدارو باور میکنه کسی باور داره که تمام قدرت از آن خداونده و میتونه هر وقت که بخواد این قدرت را از خداوند دریافت کنه. دلیل اینکه با قدرت حرف میزنم اینه از بدترین شرایط به اینجا رسیدم. به جایی که لحظه لحظه خدا را بابت شکر میکنم یه زندگی سراسر زیبایی و آرامش و عشق این همون چیزی از اول میخواستم. خودتو باور کن خدای خودتو باور کن.. خودتو لایق همه چیزای خوب بدون اگه خودتو لایق بهترین ها بدونی بهترین ها وارد زندگیت میشه. بدون که هر کسی تونسته به هر موفقتی برسه تو هم میتونی تو چیزی از اون کمتر نداری. فقط باید اینو باور کنی. باید با ایمان حرکت کنی. باید وارد ترس هات بشی.. بخدا توکل کن و ترس هاتو نابود کن.”

    این جملات، و جملاتی از این قبیل بود که مثل بنزین بر روی آتش، آتش درون منو شعله ور میکرد، که باید به سمت بهترین بودن با امید حرکت کنم…(اینها داشتند شب روز توی سرم میچرخیدند، و باور های منو میساختند. باور کنید هنوزم توی سرم هستند.)

    ( باورم این شده بود که نیاز ندارم همه مسیر را ببینم… باورم این بود که هر اتفاق چه خوب چه بد به نفع من تموم میشه و منو یک قدم به سمت هدفم نزدیک تر میکنه) .پس ادامه دادم..

    هفته آخر آذر شروع به خواندن کتاب های درسی کردم فیزیک و زمین شناسی و ادبیات و دینی. وقتم خیلی محدود شده بود فرصت کار روی باور هامو نداشتم کار ذهنی و خسته کننده ای بود. ( تغییر باور به سبک الگوی دیکنزی) آن روزها فقط و فقط درس میخوندم کتاب فیزیک 4 تجربی که سفید سفید بود… با مهارت های مطالعاتی که کسب کرده بودم کار سختی نبود ولی زمان لازم داشت… زمین شناسی 30 آذر امتحان داشتم و سه امتحان تا بین 1تا 9 دی و امتحان ریاضی 19 دی بود…. همه درسا رو با نمره بالا پاس کردم فاصله چندانی با نمرات سال های قبلم نداشتم…و من این را معجزه پکیج تند خوانی استاد میدونستم…

    بلافاصله بعد از امتحان ریاضی شروع کردم به

    هدف نویسی مجدد با کمک “کتاب موفقیت نامحدود” که سوالاتی ازم میپرسید تا به وضوح برسم.. واین بار با ظرافت و وضوح هرچه تمام تر مینوشتم.اهدافم به سه دسته

    1٫شخصی 2٫مادی و معنوی 3٫مالی تقسیم میشد. در هر کدام سه دسته، سه هدف که برتر از همه بود را انتخاب کردم و دلایل محکمی برای هر یک حدودا یکی دو صفحه دلیل آوردم و بعد شروع کردم به برنامه ریزی برای این اهداف، برنامه متفاوت.. این کار دو هفته زمان برد…

    در برنامه ریزی هایم به دوسته تقسیم میشد کارای ثابت روزانه که هر هفت روز هفته انجامشون میدادم و اولویت بالایی داشتند و سایر کارها که همگی قبل از شروع هر هفته مکتوب میشد… چنتا از کارای روزانه ام شامل 1٫گوش دادن یک ساعت انگلیسی 2٫دوفایل از کتاب صوتی راهنمای درون 3٫کار روی باور ها از روش الگوی دیکنزی 4٫Imagination and reflection( که شامل تحقیق تخیل سازی و روشن فکری درباره مسایلی بود که علاقه مند به انها بودم ) 5٫و چند کار دیگه… و دسته دوم شامل “کتاب موفقیت بی نهایت” اقای رابینز و “کتاب بخواهید تا به شما داده شود” خانم استر هیکس بود و کتاب های درسی که در روزهای مختلف تقسیم میشدند. خیلی شور و اشتیاق داشتم و بهتر از همیشه به برنامه ام عمل میکردم.،(تعداد کار زیاد=پخش تمرکز =نتیجه کم =بی رمقی و بی انگیزی… بعدها در فایل 5 عزت نفس و فایل های هدف گزاری متوجه این اشتباه شدم.)

    در آن زمان با تاثیرات و نتایجی که از تکرار مطالب کتاب ها نصیبم شده بود و تاکید های که آقای تونی رابینز در کتابش داشت و همچنین تاکید های استاد در فایل های رایگان، مطالبی را که در گذشته یاد گرفته بودم نظیر “فایل های رایگان” استاد و کتاب “موفقیت بی نهایت” را بارها مرور میکردم و چیزهای جدید تری یاد میگرفتم که به روند رشدم کمک میکرد… یکی از فایل های رایگان که خیلی گوشش میدادم فایل “تئوری سطل” بود که خیلی قشنگ استاد در مورد باور های مالی صحبت میکردند و بارها گوشش میدادم،بارها کتاب تونی رابینز را میخواندم و به تمرین هاش عمل میکردم..

    با استفاده از دو نیروی ذهن که اصل کتاب رابینز بود و تمرین های خیلی خوبی داده بود توانستم عادت های مثبتی را برای خودم ایجاد کنم عادت هایی که مدت ها در پی ایحاد آن در خودم بودم…

    در هفته آخر بهمن کارای گواهی نامه ماشین را جور کردم و در آموزشگاه رانندگی ثبت نام کردم…بعد از اتمام کلاس ها، در امتحان آیین نامه رانندگی که قبول شدم، باید خودمو برای امتحان شهری اماده میکردم… روز قبلش کلی تمرین های مغزی و تصویرسازی کردم و همچنین تمرین های عملی رانندگی همراه پدرم کردم. ،دیگه میگفتم که حتما فردا قبول میشم، ولی اصلا احساس خوب نداشتم. صبح قبل از امتحان با خودم از احساس بدم گلایه و ناله کردم میگفتم :این چیه که سر هر چیز علکی احساس بد گیرم میاد؟ بعد از مدتی احساس بدم ناپدید شد و رفت. (چون تاریخ پنجشنبه 18 اسفند بود اگر مردود میشدم امتحانم میوفتاد برای هفته بعد از 13 فروردین،کارام هایی که کرده بودم نتیجه دلخواهم را نداده بود و دوست نداشتم که امتحانم به بعد از عید موکول شود.) فردای آن رفتم و با قدرت با حالت بدنی محکم و سرشانه های بالا نفس های عمیق چون تاثیر جسم بر مغزم را یاد گرفته بودم. نفر اول نشستم پشت فرمان و در امتحان رد شدم. دنده ماشینه عیب داشت و عامل رد شدن من در همان مراحل ابتدایی امتحان بود… چیزی که احساساتم داشت به آن اشاره میکرد…بعد از اینکه در امتحان رد شدم خیلی ناراحت بودم خیلی به خودم حرف میزدم و می نالیدم که چرا حواسمو جمع نکردم تا قبول بشم..داعم این افکار را داشتم: الان همه ازم میخندن..داداش بزرگم حرف بهم می پرونه.من همیشه حواس پرتم و…هرکی رو میدیدم براش یه بهونه میآورد میخواستم بفهمونم به بقیه که فکر نکنید من بلد نیستم من بی توجه هستم. میخواستم خودمو ثابت کنم به بقیه.

    هفته بعد از امتحان به طور اتفاقی فایل “اعتماد به نفس چیست؟1” را گوش دادم بعد تشویق شدم که بقیه فایل های رایگان عزت نفس را گوش کنم چون داشتم مطالب جدیدی یاد میگرفتم که همگی آنها را فراموش کرده بودم.شب قبل از امتحان شهری کلی از پدرم و داداش بزرگم اصرار کردم که بیاید رانندگی با من کار کنید هر کی یه بهونه آورد و نیومد، خودم میخواستم تنها برم که پدرم اجازه نداد. منم کلی اعصابم ریخت به هم کلی بهشون چی گفتم، گفتم شما دلیل کمبود اعتماد به نفس من هستید شما منو باور نکردید شما در گذشته فلان کردید و خلاصه کلی غر زدم و احساسمو بد کردم و خوابیدم.

    فرداش دوباره در امتحان رد شدم و کلی به هم ریختم.یادمه وقتی که سرهنگه گفت پیاده شو. رد شدی میخواستم بزنم تو سر خودم.این را یک معضل میدونستم که بعد از این همه کار کردن روی خودم پسرفت کردم،از آنجایی که به اهداف اصلی ام نرسیده بودم،احساسم خیلی خیلی بد و بدتر شد.احساس سردرگمی، ناامیدی،افسردگی. خیلی احساساتم بد بود. یک ساعت الی یک ساعت ونیم رو خودم کار دارم و به احساس خوب رسیدم.با خودم میگفتم:اشکال نداره.این باعث میشه که حرفه ای تر بشی. ببینم مگه تو چقدر رانندگی کردی که این همه از خودت توقع داری. و کلی با این جملات احساسم را فوق العاده کردم. بعد از به سایت استاد سر زدم دیدم که فایل رایگان جدید گذاشته. سریع دانلودش کردم.اسم فایل “برخورد با تضاد” بود. فایل های رایگان استاد همیشه بهم احساس خوب میداد… استاد عباس منش کلی در مورد تضادها صحبت میکرد داخل اون فایل با مثال های قشنگی که میزد درکم را از قانون تضاد بیشتر میکرد.مثالش از زندگی خودش و مثالی که از بازی های کامپیوتری زد مثال هایی که در مورد پیامبران زد… این چندمین باری بود که فایل رایگان استاد همزمان بود با مشکلی که داشتم که جوابش در فایل رایگان بود!!استاد در آن زمان سایتش فیلتر شده بود و این را تضاد میدانست. با لبخندی گفت:” ببینید اگه این تضاد باعث بزرگ نشدن من نشد اون موقع معلومه که حرفای عباس منش مفته”

    بعد از اتمام فایل یه حسی بهم گفت که دوره عزت نفس را بخرم، ایده اش را با مهدی در میان گذاشتم و یک ساعت بعد دوره “عزت نفس” را خریداری کردم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 31 رای:
  7. -
    مرتضی مختاری گفته:
    مدت عضویت: 3144 روز

    بنام فرمانروای جهانیان

    با درود فراوان خدمت استاد عزیزم عباس منش و خانم شایسته گرامی و تمامی دوستان گرانقدرم در این سایت

    به امید پروردگارم و کمک او شروع به نوشتن می کنم و از خداوند می خواهم که مرا هدایت کند که متنی عالی بنویسم تا آیت و نشانه ای باشد برای خودم و دوستان گرانقدرم

    من در یک خانواده شلوغ در روستایی در غرب استان اصفهان متولد شدم و الان که 46 سال سن دارم فراز و نشیب های زیادی را در زندگیم گذراندم

    و به طور خلاصه می نویسم

    پدرم فردی مذهبی هست و از همون اوایل زندگی به من میگفت نمازت را بخون و خیلی تاکید داشت بر نماز خوندن و منم گاهی میخوندم گاهی هم نه و همیشه سر نمازم دعا میکردم خدایا یه کاری بهم بده که ساعت 7 بروم سرکار تا 4 بعداز ظهر و پنجشنبه ها هام تعطیل باشد و اینا الگو گرفته بودم از شوهر خاله ام که کارمند شرکت نفت بود

    خلاصه روزها طی شد و من دانشگاه رفتم و بعد دانشگاه سربازی و بعدش دنبال کار بودم که یه روزی بهم گفتند که یه کار پیمانکاری هست برای مخابرات و با اینکه لیسانس داشتم ولی رفتم کار کارگری ساعت 8 صبح تا 10 شب مشغول کار بودم از سال 84 تا سال 92 سخت ترین روز های زندگیم با در آمد کم گذشت و در سال 85 ازدواج کردم اونم ازدواجی که همه باهاش مخالف بودن و فقط خودم راضی بودم و انجامم شد.که کاش نشده بود.

    سال 92 بود که دعاهای من در اون زمان مستجاب شد و خداوند بهم لطف کردند و من در آزمون مخابرات شرکت کردم و قبول شدم و نیروی رسمی مخابرات شدم و ساعت کاریم شد همونی که می خواستم .ولی همیشه پول نداشتم و قرض و وام داشتم و هرچقدر کار می کردم قسط وام میدادم و هرگز تمومی نداشت یه وام میگرفتم وام قبلی را پرداخت می کردم و فقط دیرکرد و سود به بانکها می دادم واقعا از اوضاع خسته شده بودم تا اینکه یه روزی برادر خانمم یه سی دی بهم داد گفت برو اینا گوش کن قشنگه منم رفتم شروع کردم به گوش دادن از دکتر آزمندیان بود دیدم چه حرفای قشنگی میزنه یعنی چی اینا که میگه جور دیگر هم می توان زندگی کرد خلاصه گوش می دادم و لذت میبردم یکی از دوستانم بهم گفت یه استادی هست خیلی حرفای خوبی میزنه و یکی از فایل ها را برام ارسال کرد ‌در‌مورد اعتماد بنفس بود و وقتی تموم شد آدرس سایت در آخر فایل بود و من اونجا با استاد عزیز و بزرگوارم عباس منش آشنا شدم و‌شروع کردم به گوش کردن به فایل های رایگان و هرچه بیشتر گوش میدادم بیشتر حالم خوب میشد ولی اوضاع مالی تغییر نکرد و باز من ادامه می دادم و گوش میکردم ودلم میخواست که اوضاع مالیم تغییر کند و خواستم که روانشانسی ثروت یک را خریداری کنم وقتی رفتم برای خریدش دیدم که قیمت زده 6500000 و من فکر کردم به ریال زده گفتم چقدر ارزون خب میخرمش این که چیزی نیست و خریدمش و خیلی خوشحال و شاد بودم بعد یه وام قرار بود به حسابم بریزن که رفتم موجودی حسابم‌را چک کنم ببینم اومده به حساب یا نه دیدم وام واریز شده ولی چرا برداشت شده و هرچی چک کردم متوجه نمی شدم چی شده فکر کردم کسی از حسابم برداشت کرده و اعصابم خورد شده بود حسابی داشتم دیگه دیونه میشدم بعد بازم چک کردم حسابم‌را دیدم اون 650 نبوده 6500 بوده فقط مات و مبهوت شده بودم خیلی بهم ریخته بود آخه این وام را گرفته بودم که بدهی پرداخت منم خلاصه کاری از دستم بر نمیومد و تا چند روز اعصابم خورد بود تا یه کم آروم شدم و شروع کردم به گوش دادن فایل های روانشناسی ثروت یک فقط گوش میدادم تمرین انجام میدادم تا اینکه بدون اینکه خودم متوجه بشم قانون داشت جواب میداد ولی من فقط دنبال پول های بزرگ رقم های بزرگ و بهترین ماشین ها بودم و اصلا متوجه نبودم که باید تکاملم طی بشود و گوش میدادم همه اطرافیان بهم میگفتن چرا اینقدر تغییر کردی چقدر چرا اخلاقت یه جور دیگه شده واز این حرفا ….. حالا چه تغییراتی داشت برام

    1- یه روزی از سرکار رفتم خونه بعدش همسایه جلوی خونه بود گفت که یه همسایه جدید اومده و خیلی بد اخلاق هست و اصلا نمیشه باهاش حرف زد و دیگه نمیشه توی این آپارتمان زندگی کرد

    (آپارتمان 4 واحد داشت) منم چیزی نگفتم و رفتم خونه خانمم همینا گفت ولی وقتی من بعدا دیدمش فردی بسیار خوب و‌عالی بود بعداز گذشت چند ماه باهم خیلی دوست شدیم یه روزی بهم گفت بیا باهم بریم یه خونه دوطبقه یه جای خوب بخریم گفتم من پول ندارم گفت حالا بریم ببینم اونم جور میشه باهم خیلی خونه دیدم تا اینکه یه خونه دوطبقه دونبش در یکی از بهترین جاهای شهر پیدا کردیم و رفتیم برای قولنامه منم استرس داشتم که پول ندارم چیکار کنم وقتی رفتیم بنگاه دوستم گفت من طبقه بالا را میخوام نقدم پولشا میدم و منم گفتم یه خونه دارم و بقیشم چک میدم چون خونه ای که من داشتم کوچیک بود و‌قیمتش پاینتر از اون خیلی راحت قبول کردند و من در کمال تعجب که چطوری شد و‌بعد از سه هفته اساب کشی کردیم رفتیم یه خونه 3 خوابه و بزرگ به لطف پروردگار بخشنده و مهربان

    مابقی پول خونه هم که یه چک 45 میلیون بود از طرف اداره به بانک معرفی شدم و وام گرفتم

    خداوند داشت کارها را بخوبی و تا جایی که من باورش میکردم و‌روی خودم کار میکردم انجام میداد

    2- در همان سال قصد کردم که ماشین اتومات بخرم و یه روزی رفتم قسمت مالی اداره و باز معرفی شدم به بانک و‌یه وام 50 میلیونی بهم دادن و رفتم شرکت مدیران خودرو و یه ماشین ام وی ام‌550 اتومات خریدم به این صورت که وقتی رفتم نمایندگی گفت یه طرح فروش خودرو داریم 12 میلیون پیش مابقی اقساط هرچی اصرار کردم که 50 میلیون را میدم قبول نکردند و من 12 میلیون دادم و‌مابقی اقساط

    سه روز بعد زنگ زدنند بیا ماشین را ببر و من دوتا ماشین داشتم یه دنده ای و‌یه اتومات

    خدایا ازت سپاسگزارم

    3- فردای روزی که ماشین خریدم رفتم برای همسرم یه نیم‌ست طلا خریدم که خودش و همه تعجب کرده بودند مرتضی از کجا میاره مگه میشه با کارمندی

    و اینا همش کار خدا بود فقط خدا

    فرمانرواجانم سپاسگزارم

    همچنان فایل هار گوش میدم و همه اطرافیان مخالف اینقدر مخالفت کردند که دیونم میکردن

    درست میگفتند من تغییر کرده بودم در مدار اونا نبودم برا همین دائم سرزنش میشدم

    4- اما روابط عاطفی داغون و هر روز داغون تر خیلی باهمسرم بحث میکردم روزی نبود که بحث نکینم

    دوتا بچه خدا بهم داده که هر روز در معرض این بحث ها بودن ولی من ترس از جدایی داشتم و اقدامی نمی کردم و‌باز به فایل های استاد گوش میکردم تا اینکه بالاخره اقدام کردم و‌رفتیم مشاوره و مشاور گفت این زندگی فایده نداره و همسرم گفت طلاق نمی گیرم منم به مشاور گفتم من میرم وسال 1399 اومدم اصفهان، از طرف اداره یه خونه بهم اجاره دادن و تنهایی اونجا زندگی کردم و……

    5- من همچنان در مسیر پیشرفت قدم برمیداشتم وام هام را صفر کردم و یک وام مونده بود سال 1400 تصمیم گرفتم شاسی بلند بخرم و اقدام کردم مدیران خودرو طرح تعویض داشت و منم خودرو قبلی را تحویل دادم و یه خودرو ایکس 33 گرفتم و مابقی به صورت اقساط خیلی خوشحال بودم خدایا شکرت

    6- وقتی تنها بودم تصمیم گرفتم که وزنم را کم کنم و‌اقدام کردم ودر مدت 9 ماه از وزن 92 کیلو رسیدم به وزن 70 کیلو همه تعجب کرده بودند که چطوری اینکارو کردم همکارها دوستان و منم براشون توضیح میدادم و خوشحال بودم

    خدایا متشکرم

    سال 1401 تصمیم اساسی گرفتم و بر ترسهام غلبه کردم و اقدام کردم برای جدایی کامل از همسرم و از اون موقع به بعد دیگه همه چی تغییر کرد دیگه فایل گوش ندادم و‌رفتم توی فاز منفی همه اطرافیان سرزنشم می‌کردند که استاد عباس منش با تو اینکارو کرد اون تورا تغییر داد و گفتند و‌گفتند تا دیگه گوش ندادم و‌رها کردم استادرا، فایل و سایت و‌همه را و توکلم‌را به خدا از دست دادم گلایه شکایت همه شروع شد دقیقا یک سال از گوش ندادن من به فایل ها گذشته بود که خانم رفت مهریه اش را گذاشت اجرا مبلغ 12 میلیارد تومان

    همه حساب هام بسته شد هرچی داشتم توقیف شد حقوقم یک سوم برداشت می شد و دادگاه ها شروع شد یکی پس از دیگری …..خلاصه بگم براتون من خدارافراموش کرده بودم آموزهام را فراموش کرده بودم فکر میکردم خودم همه چی را میدونم به حد جنون رسیدم خونه را کامل با وسایل دادم برای مهریه ماشین را توقیف کردند و از دستم رفت هر چی داشتم رفت و صفر شدم و در این جریانات یه ازدواج دیگه کردم و اصلا به این فکر نکردم که هنوز مشکلات قبلی حل نشده چرا دارم ازدواج میکنم و باز اوضاع بدتر شد و بدتر شد و باز وام گرفتم قرض کردم بدهی بالا آوردم و دیوانه شده بودم…… ولی روحیه ام را حفظ میکردم

    تا اینکه مهر ماه امسال با کمک خداوند متعال باز هدایت شدم به سایت استاد عزیزم و به خودم تعهد دادم یا درستش میکنم یا میمیرم و اومدم عقل کل و سرچ کردم چطوری بدهی هایم را بدهم و هدایت شدم به نتایج آقارضا و گوش دادم و گوش دادم و کامنت های دوستان را میخونم

    بدهی هایم را لیست کردم شد یک میلیارد و سیصد میلیون و با کمک خداوند تا الان 570 میلیون را دادم و‌بقیشم با کمک خداوند پرداخت میکنم خدایا شکرت

    البته هنوز مهریه را هم باید پرداخت کنم که میدونم اونم خداوندپرداخت میکنه

    خیلی خوشحالم که باز برگشتم به این سایت الهی و به شدت دارم فایل گوش میدم و میدونم و باور دارم موفق میشم

    ببخشید که طولانی شد

    خیلی دوستتون دارم

    درپناه پروردگار شاد،سلامت، ثروتمتد، سعادتمند در دنیا و آخرت باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 30 رای:
  8. -
    محمدحسین پیش بین گفته:
    مدت عضویت: 4161 روز

    قسمت دوم

    خرداد ماه 1394

    بیش از یک ماه بود که وقت بیشتری نسبت به کار قبلی داشتم و می تونستم به بخشی از کارهای ناتمام و عقب مانده ام برسم. حدوداً 10 ماهی بود که درخواست مدرسی دانشگاه را داده بودم اما هر بار به یک دلیلی گره تو کارم می افتاد. انگاری گرفتن این کد مدرسی و تدریس برام طلسم شده بود. یک بار می رفتم می گفتند مدارکت کامل نیست، بار دیگه می رفتم می گفتند که منتظر جواب مرکز هستیم. آخرین باری که مراجعه کردم نزدیک 5 ماه پیش بود، یادمه گفتن خودمون اطلاع می دیم و یا برات ایمیل می آد. تقریباً ناامید شده بودم، همیشه وقتی که می خواستم کاری جدید کنم اولش انرژی زیادی می گذاشتم اما نمی دونم چرا بعد از کمی همه اش به در بسته می خوردم و در آخر ناامید می شدم. خیلی برام جالب بود که بدونم قانون و آموزه هایی که که ازش همین چند وقت پیش استفاده کردم و منو شگفت زده کرده بود، در مورد دریافت کد و مدرسی دانشگاه هم جواب می ده یا نه؟ برای همین سعی کردم بار دیگه از قوانین استفاده کنم و خواسته ام رو باز به صورت مشخص و دقیق بخواهم و بر روی کاغذ بنویسم و سعی کنم لحظه ای که کد مدرسی گرفته ام و در دانشگاه تدریس می کنم رو تا رسیدن به هدفم تجسم کنم ، طبق قانون گفته شده بود که هیچ در بسته ای وجود نداره و “مشکلات” نه که به عنوان مانع که برعکس “دلیل اصلی موفقیت”اند و در حقیقت مشکلات باعث شفافیت خواسته های ما از طریق تضاد می شند. حالا نوبت من بود که نشون بدم چقدر حاضرم برای خواسته و هدفم بهاء پرداخت کنم. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که در خودم احساس لیاقت مدرسی رو بکنم و با این احساس برم کارهام رو پیگیری کنم، دومین چیز این بود که تسلیم نه گفتن اون ها نشم و به جای اینکه به نیروهایی مثل پارتی و دوستای پدرم و بگذار خودش حل می شه، متوسل بشم، خودم شخصاً دست به کار بشم و هر اقدامی رو که به ذهنم می رسید و در توانم بود رو انجام بدم. دقیقاً همین کارها رو کردم اول مراجعه به خود دانشگاه و بعد باز خبرت می کنیم رو شنیدم اما طبق قانون این دفعه نباید مثل گذشته تسلیم می شدم و نشون می دادم چقدر برای رسیدن به خواسته ام اشتیاق دارم. باید به هر آنچه تا اون لحظه فکر می کردم درسته و به ذهنم اومده بود فقط عمل می کردم بنابراین به واحد استانی و کشوری مراجعه کردم. انقدر مراجعه و پیگیری کردم که از دفتر معاونت کل دانشگاه به ستاد استانی و دانشگاه تماس گرفتند و موضوع رو پیگیری کردند. باز جواب قطعی به من ندادند اما گفتند خودمون دیگه دنبال می کنیم…. توی اون لحظه دیگه تقریباً کارهایی که به ذهنم رسیده بود رو انجام داده بودم و فقط باید منتظر موندم و نتیجه رو به خدا می سپردم. همیشه در شرایط مشابه ته دلم این بود که فایده نداره، اما این دفعه با استفاده از قانون از احساسم مراقبت کردم و در نتیجه تجسم تدریس در دانشگاه و باورهای درست لبخند رضایت بر لبم اومد. آرام شده بودم. اصلاً چند ماهی بود که آرام بودم، حتی لیلا هم این رو خوب حس کرده بود و بهم گفته بود که خیلی آروم تر شدی و من به خوبی می دونستم که این ها همه نتیجه باورهای جدیدم هست. یک روز که داشتم از توی دفتر ایمیلم رو چک می کردم دیدم ایمیل مورد انتظار اومده و سوابقم تأیید شده بود و به من یک کد مدرسی اختصاص داده شده بود. اما این تازه شروع کار بود چون باید برای تدریس این بار به دانشگاه ها سر می زدم و درخواست تدریس می دادم. رفتم لیست تماس تمام دانشگاه های مربوطه از اینترنت سرچ کردم و آن را به همراه رزومه ام پرینت گرفتم. آدرس ها را نگاه می کردم و مکان های نزدیک به هم رو علامت می زدم تا در یک روز بروم. خیلی لذت داشت تقریباً توی یک هفته حدود 15 دانشگاه را رفتم و توی برگه پرینت جلوی نامشون تیک می زدم. اصلاً دیگه به این که چه جوابی بدهند اهمیت نمی دادم و فقط طبق برنامه ریزی ای که کرده بودم، اقدام می کردم. هیچ تردیدی نداشتم که باز هم موفق می شم.

    بهمن ماه 1394

    6 ماهی بود که از تکمیل مدارک و درخواست مؤسسه فرهنگی هنری به ارشاد می گذشت، سال ها بود که دوست داشتم برای خودم مؤسسه ی فرهنگی هنری داشته باشم حتی توی دوره دانشگاه تا نوشتن یک اساس نامه NGO پیش رفتم، اما کسی برای هیأت مؤسس حاضر به همکاری نشد. همیشه منتظر این بودم که یکی حمایتم کنه و یک پایه حداقل تو کار داشته باشم. اشتیاقم یک آن با آمدن ایده ای نو، توی ذهنم فوران می کرد و با چند تا نه شنیدن و تمسخر و بی اعتنایی دیگران فروکش می کرد. اما این دفعه با خودم تعهد کرده بودم که هرجور شده حتی اگه هیچ کس حاضر به همکاری نشه خودم شونه خالی نکنم و مسئولیت خواسته ام رو بپذیرم و تا آخرش پیش برم. بعد از ظهر بود، توی خونه نشسته بودم و داشتم یکی از فایل های “دوره عزت نفس” رو می دیدم، قرار بود روز قبلش مجتبی بره سری به ارشاد استان جهت پیگیری مجوز نشرش بزنه و درخواست ما رو هم پیگیری کنه، خوشبختانه تونسته بودم به قول فرانک گونزالس توی کتاب “بیاندیشید و ثروتمند شوید” که می گفت، اگر اراده ای باشد راهی وجود دارد ، با اطمینان درونی و قدرت کلمات و باورم، پدرش را که سوابق مدیریت فرهنگی هنری خوبی در سطح استانی داشت همراه و شریک ایده هام کنم، خوشبختانه موضوع مکان و سرمایه هم تا حدی حل شده بود اما مثل خیلی دیگه از کارهای اداری، پروسه ی طولانی ای داشت، خیلی ها همون ابتدای کار، به محض دیدن جدیت و پیگیری من برای گرفتن مجوز ، می گفتند اگه آشنا نداشته باشی به این راحتی ها بهت مجوز نمی دند! اونم مجوز چندمنظوره! حالا اگه تک منظوره می خواستی بگیری یک چیزی، اما برای چندمنظوره باید وزارتخانه تأییدت کن!. یکی از دوستای خودم دو سال طول کشیده بود که مجوزش رو بگیره و یکی دیگه از دوستام هم حدود سه سال؛ همین گفته ها و زمان بر بودن پروسه ی کار خیلی ها رو علیرغم داشتن مهارت ها و سوابق خوبشون، حتی برای درخواست کردن هم منصرف می کرد ، چه برسه به این که بخواهند چند ماه و حتی چند سالی این کار رو پیگیری کنند. دیگه قانون رو می دونستم و یاد آموزه های فایل “فقط روی خدا حساب باز کن” افتادم ، توی “دوره هدف گذاری” هم بارها شنیده بودم که استاد بدون چک و سفته تونسته بود، مکان همین دفتر نیایش و یک دفتر تو اصفهان رو اجاره کنه، چیزی که خیلی ها بهش می گفتند، غیر ممکنه. دوست داشتم طبق قانون چیزهایی رو باور کنم و بهشون توجه کنم که همراستا با خواسته هام باشند و منو قویتر کنند، هر تردیدی منو از مسیر دور می کرد. برای همین این دفعه گوش من به این حرف و حدیث و اگرها، بدهکار نبود. حتی توی این شش ماه هم چند بار گفتند فرم ها عوض شده و یا مدارکتون کامل نیست، خم به ابرو نیاوردم و با آرامش رفتم هرچی رو که خواسته بودند، تکمیل کردم. از توی آموزه های هدف گذاری یاد گرفته بودم، بهای رسیدن به هدف رو همون اول بنویسم و به یاد بیارم تا یادم نره که تا چقدر خواسته هام برام مهم اند، طبیعی بود که باید بهاش رو می پرداختم و دیگه ناراحتی نداشت. مجتبی بالاخره تماس گرفت، گفت مامانش از شهرکرد اومده و دوست داره لیلا و نیکان رو ببینه و قراره با خواهرش تا یک ساعت دیگه بیاند. توی فکر هماهنگی با لیلا بودم که اصلاً یادم رفت ازش توی تلفن بپرسم ارشاد رفته یا نه، وقتی اومد با خوشحالی برگه ای رو بهم داد، موافقت نامه ی اصولی مؤسسه فرهنگی هنری سروش نیکان معاصر بود که با 8 تا از 10 تا موضوع فعالیتی که درخواست کرده بودیم، موافقت شده بود!

    اردیبهشت ماه 1395

    به محض ورودم از در دانشگاه، چند تا از دانشجوهام که کنار بوفه داشتند چایی می خوردند با لبخند و احترام به من سلام کردند و گفتند استاد الان می آییم سر کلاس ، پله ها رو رفتم بالا و وارد اتاق اساتید شدم تا لیست اسامی دانشجویان رو از زونکن خودم بردارم. باز مثل همیشه داشتند چند تا از استادها راجع به بی برنامگی دانشگاه و درس نخوندن دانشجوها صحبت می کردند. باز طبق آموزه ها و فایل هایی که هر روز گوش می دادم یاد گرفته بودم که نسبت به ناخواسته هام اعراض و بی توجهی کنم. دو راه داشتم یا به بیخیالی و چایی خوردن دانشجوهایم در حالی که زمان کلاس شروع شده بود توجه کنم و یا به احترام و لبخندهای آنان، قانون می گفت که باید به خواسته هام توجه کنم، تا وقتی که به کلاسم توی طبقه سوم برسم، تجسم کردم که دانشجوهای خیلی خوبی دارم و همیشه در کلاس های من بچه ها با ذوق و شوق درسی رو که با من دارند گوش می کنند و در کلاس حضور پرشور و فعالی دارند. با انرژی وارد کلاس شدم. سینه رو صاف کردم و سرم را بالا گرفتم و با صدایی مطمئن و پرانرژی سلام کردم. درس جامعه شناسی فرهنگی بود. پس از مقدمه ای امیدبخش ، درس را شروع کردم، وقتی که داشتم درخصوص اثرات فرهنگ صحبت می کردم و توضیح می دادم که فرهنگ عبارت است از مجموعه های از باورها و ارزش ها و هنجارها و هر گونه فراورده های مادی و غیر مادی بشری ، باز این موضوع اهمیت باورها بود که توی ذهنم بیشتر از بقیه نقش بست. عجیب احساس می کردم حرف هام دیگه تحت تسلط ذهن هوشیارم نیستند و این باورهای خودساخته من اند که کلمه ها رو هدایت می کنند. چشم ها و حالت های نگاه دانشجوهام حاکی از علاقه و اشتیاقشون به موضوعات این جلسه بود. درس که تمام شد. یک نفر از دانشجوهام که میانسال بود و سنش از من حدود 10 سالی بیشتر می زد. به سمتم اومد، در حالی که خیلی ذوق زده شده بود، با اشتیاق نگاهم کرد و گفت: استاد خدا پدر و مادرتون رو بیامرزه، حرف هاتون خیلی روی من تأثیر گذاشت. چند نفر دیگه هم بعدا تو راه پله به سراغم اومدند. یکی شون که از همه دانشجوهای کلاس کم سن و سال تر بود شانه ام را بوسید و کلی ازم تشکر کرد اون یک چیزی از من خواست و اون این بود که اگه کلاسی آموزشی به غیر از دانشگاه داشتم خبرش کنم.

    توی کلاس آسیب های اجتماعی و فرهنگی هم، باز این نحوه برخورد دانشجوها باهام تکرار شد و این بار موضوع از این قرار بود که چگونه فرهنگ و باورها بر ایجاد و نحوه پیشگیری و مواجه با آسیب ها اثر گذارند. باز شاه کلید باور بود و روح گریزپای من ، که با شمشیر کلمات، میدان رو به دست گرفت و هر اندیشه ی بدی رو از پیرامونم به در ساخت. بار دیگه حرف هام تکرار شد اما این بار به یک شکل دیگه. پس از اینکه آخرین جمله از دهنم بیرون اومد، کلاس به هیجان آمده بود و دست زدند. از همه محبت شون تشکر کردم و به آرامی از کلاس بیرون رفتم. هر وقت پیروز میدان درس و مذاکره بودم، به آرامی به خلوت خودم پناه می بردم. به سرعت از کلاس خارج شدم و از راه پله یک طبقه به پایین رفتم و یکراست به اتاق اساتید رفتم . خانم مسنی از دانشجویانم که معاون یک مدرسه بود و در کلاسم حضور داشت، وارد اتاق شد و از من سوال کرد که استاد مشاوره هم می دی؟ در جوابش گفتم برای چه کسی؟ گفت دخترم! چقدر لذت بخشه وقتی که می تونی خوب زندگی کنی و کمک کنی دیگران هم زندگی بهتری داشته باشند. اون لحظه بود که راهی دیگه جلوی چشم هام نقش بست، آموزش و مشاوره در خارج از محدوده ی دانشگاه.

    مرداد ماه 1395

    متن و سرفصل های دوره رو تهیه کردم و به همراه چند تا عکس از کلاس های رایگانم را برای علی ایمیل کردم که بنر و تراکت اطلاع رسانی دوره رو طراحی کنه. علی با اینکه گرافیست خوبی بود اما به دلیل مشغله اداری اش طراحی رو مدام به تعویق می انداخت، و این داشت دیگه من رو کمی نگران می کرد آخه تا برگزاری همایش زمان زیادی باقی نمونده بود و ما هنوز هیچ اطلاع رسانی ای نکرده بودیم. طبق باورهای سابقم همین می تونست مثل گذشته از ادامه کار منصرفم کنه، حدود یک ماهی بود که به مدیر یکی از سراهای محله پیشنهاد داده بودم که کلاس های مهارت زندگی و موفقیت و کارآفرینی رو در سرا برای مردم برگزار کنه و اون هم استقبال کرده بود. با اینکه همیشه انتظار داشتم در وسعت بیشتری کلاس ها و همایش هام را اجرا کنم اما واقعیت این بود که باید از یک جا شروع می کردم و دست از ایده آل گرایی برمی داشتم، دیگه می دونستم که طبق آموزه های “قانون آفرینش” و “روانشناسی ثروت” تنها می تونم به یک مدار بالاتر از مداری که خودم قرار داشتم دسترسی داشته باشم و به تدریج و به صورت تکاملی می تونستم پیشرفت درستی داشته باشم. بنابراین دیگه پذیرش این موضوع نه تنها سخت بلکه برام شیرین هم بود چرا که این بخشی از سناریوی موفقیت من بود، پله اولی بود که هر چند به زمین نزدیک بود اما برای رسیدن به بام موفقیت هایم باید پاهام رو روش می گذاشتم. یک لحظه به یاد این افتادم که اگر شکست بخورم به دلیل بدشانسی و یا هر دلیل دیگه ای نیست بلکه من باز برای موفقیت ام به جای خودم و خدای خودم به یک نفر دیگه تکیه کردم و یادم رفته، برای همین شروع کردم باز طبق معمول هرچیزی به ذهنم رسید رو به یاد آوردن و نوشتن، اطرافم رو نگاه کردم تا امکانات و فرصت های بی نهایت خدا رو که دور و اطرافم هست باز نگاه کنم، چرا که طبق آموزه های “تئوری سطل” یاد گرفته بودم خدا فقط برای من خوبی می خواهد و اون خیر مطلقه و بارون نعمت اش هم در زمین و هم در آسمون فراوونه، دیگه باور داشتم که اون” بیشتر از ما می خواد ثروتمند بشیم” و می دونستم اون برای موفقیت من مشتاق تر از من هست؛ این رو توی فایل های زیادی که هر روز گوش می دادم و توی فایل هایی که جدیداً با صدای خودم هم با موبایلم ضبط کرده بودم می شنیدم. نباید به خاطر مشغله ی یکی دیگه کار من انجام نمی شد. یکی از دوستانم که کار فتوشاپش خوب بود و در دفتری که حالا پاره وقت می رفتم در آنجا کار می کردم، کنار من می نشست یک فرصت بود که در یک قدمی من نشسته بود، به ذهنم آمد که در ازای مبلغی ازش بخواهم کارم را انجام بدهد. و او هم به سرعت قبول کرد. حدود دو سه روز بعد طراحی بنر و تراکت آماده شد و من برای چاپ به میدان بهارستان، خیابان ظهیرالاسلام رفتم. وقتی که می خواستم فلش محتوی فایل رو برای چاپ ، به مسئول چاپ بنر بدهم، برای لحظه ای ترس تمسخر به سراغم اومد، این که بگه تو اگه خودت موفق بودی که خودت نمی اومدی بنر و تراکت خودت رو چاپ کنی! اما دیگه مدتی بود که عادت کرده بودم که به این ترس ها اهمیتی ندهم و به موفقیت های زیادی که در انتظارم بود توجه کنم. این ترس ها دیگه قدرت سابق رو نداشتند و نمی تونستند من رو از کاری که می خواهم انجام بدهم منصرف کنند. به خودم اومدم، سینه رو صاف کردم و گردنم رو بالا گرفتم و با آرامش فلش رو تحویل دادم و فایل رو با عزت نفس کامل نشونش دادم، چرا که طبق آموزه ها یاد گرفته بودم که عزت نفس رو کسی به ما نمی ده بلکه این خود ما هستیم که باید خودمون و توانایی هامون رو پیش از تحسین دیگران ببینیم و سپاسگزار باشیم. نیم ساعتی طول کشید تا آماده شد. فردای اون روز باید می رفتم بنر رو تحویل سرا می دادم، بازم یک ترس دیگه اما دیگه این ترس و امیدها برام به یک بازی پرهیجان و لذت بخش تبدیل شده بود.

    یک هفته بعد

    50 قدم مونده به سرا ایستادم، کت و شلوارم را راست و ریس کردم که با ظاهری مناسب وارد سرا بشم. به هر حال بانی برنامه جشن تولد امام رضا شده بودم و قرار بود برنامه رأس ساعت 3 اجرا بشه، دکمه ی موبایل رو یک لحظه زدم تا صفحه اش روشن بشه و ببینم ساعت چنده، خدا رو شکر زمان به اندازه کافی داشتم، 5 ساعت دیگه هنوز فرصت داشتم تا کارها را ردیف کنم، باید سیستم صوت و نور سالن رو چک می کردم. سن هم کلی کار داشت، گروه موسیقی و فیلم برداری رو باید هماهنگ می کردم که رأس ساعت بیایند، قول داده بودم جشن باشه و فقط سخنرانی انگیزشی من نباشه. وقتی وارد سرا شدم یک لحظه بنر توجه ام رو به خودش جلب کرد که بین درب آسانسور و ورودی سالن گذاشته شده بود. با ورودم خانمی که همیشه در ورودی می نشست با حالتی از احترام بلند شد و ایستاد و سلام کرد، روی ردیف صندلی های ورودی سرا هم، 5، 6 نفر نشسته بودند و نمایشگاهی از کارهای دستی هنرجویان سرا را به نمایش گذاشته بودند. سعی کردم عادی رفتار کنم. به سرعت به کنار درب آسانسور رفتم و دکمه رو زدم، باز مثل همیشه تا آسانسور بیاد کلی معطل می شدم، یک نیم نگاهی باز به بنر کردم و از درون خودم رو تحسین کردم که خدا رو شکر شهامتی به خرج دادم و بالاخره هرجوری بود این بنر رو چاپ کردم و در سرا نصب شده، یکی از تصویرهای ذهنی ام شکل واقعی به خودشون گرفته بود، و همین منو خوشحال می کرد. توی آموزه های هدف گذاری چه فایل های رایگان و چه محصولاتی که تهیه کرده بودم هم به همین موضوع به خوبی اشاره شده بود که این نه رسیدن به هدف که بلکه حرکت در مسیر موفقیته که به انسان انگیزه و نشاط می ده، درسته هنوز کسی ثبت نام نکرده بود اما مطمئن بودم که در مسیر هستم و همین بهم آرامش می داد. ناگهان صدای یکی از کارمندان منو به خودم آورد که بفرمایید بالاخره اومد. نفهمیدم که کی رسیدم بالا، اما حالا داشتم با مدیر محله راجع به تجهیزات سالن صحبت می کردم. قرار بود چک کنم که خود سرا چند تا میکروفن و پایه میکروفن داره و سیستم صوتی رو چک کنم و سریعاً به گروه موسیقی خبر بدم، خانم مدیر، دستگاه پاورمیکسر و دو تا میکروفن رو که زیر یکی از صندلی های اتاقش گذاشته بود بهم نشون داد. گفتم کسی نیست اینجا این ها رو نصب کنه؟ گفت نه، معمولاً هر گروهی که اینجا برنامه داره خودش این ها را نصب می کنه. باز ترس اومد سراغم که این ها رو حالا چی کار کنم؟! اولین بار بود که با این دستگاه ها از نزدیک مواجه می شدم، اما قرار گذاشته بودم که هر جوری هست برنامه رو اجرا کنم بنابراین یک نفس عمیق کشیدم و بدون اینکه خودم رو ببازم دستگاه ها رو از زیر میز آوردم بیرون و بغل کردم، گفتم خب من این ها را می برم پایین، فقط هماهنگ کنید در سالن رو برام باز کنند. خدمه سالن در سالن را برام باز کرد و کمکم کرد که پاورمیکسر رو ببریم جلو سن روی میزی که بود بگذاریم. یک دستگاه بود پر از دکمه و یک سری جای فیش، با گروه موسیقی تماس گرفتم تا ببینم که اون ها اگه زودتر می آیند، خودشون بیاند نصب کنند. چند بار تماس گرفتم، گوشی رو برنداشتند، نمی شد بی خیال بشم. باز ازدحام افکار منفی به سراغم اومد که بیکار بودی خودت رو درگیر کردی، اصلاً جشن به تو چه؟ چرا قول دادی؟ اگه این گروه موسیقی نیاند چی؟ حالا اگه دیر بیاند آبروریزی می شه، کی سیستم صوت و نصب کنه؟ طبق آموزه ها و قوانین به خودم یادآوری کردم که ترس طبیعیه فقط باید با آرامش باهاشون مواجه بشی. بنابراین یک لحظه سعی کردم همه چیز رو طبیعی و عادی ببینم. باز به دستگاه یک نگاهی کردم. گفتم مرد از این وحشت می کنی؟ نگاه کن نهایتاً صد تا دکمه است و چند تا جای فیش! خیر سرت فوق لیسانسی و زبان هم که به حدی بلد هستی که یک چیزی از نوشته های بالای این دکمه ها و فیش ها سر دربیاری، نهایتاً اون هم که بلده باید فیش ها رو در جایی نصب کنه! سه ساعت مونده، وقت داری. نهایتاً دیگه خودت نتونستی می ری یک نفر رو پیدا می کنی، الان وقت ترسیدن و باختن نیست. دست به کار شو، خوشبختانه هیچ کی هم تو سالن نیست. باید به خواسته هام توجه می کردم، طبق آموزه ها راه درست این بود. بنابراین سعی کردم توانمندی ها و موفقیت های ریز و درشتم رو به خودم یادآوری کنم، مشابه ترین شرایطی که برام پیش اومده بود و من سربلند ازش گذر کرده بودم مربوط به همین یک ماه پیش بود که برای یک همایش که مجموعه ای از شهرداران نواحی یک منطقه به عنوان مدعو حضور داشتند از من خواسته شده بود که به عنوان مجری حاضر بشم و با وجودی که تجربه زیادی نداشتم، اما باز برای تجربه و غلبه به ترس هام حاضر شدم بپذیرم و این کار رو کردم، توی آغاز برنامه هنگامی که اومدم فایل قرآن رو برای اجرا بزنم، برق لپ تاپ یکدفعه خاموش شد. در اون لحظه هم طبق قانون عمل کرده بودم و بدون اینکه تسلیم شرایط بشم و به ترس و ناخواسته هام اجازه حضور زیادی بدهم، قرآن جلوی تریبون رو دیده بودم و کتاب رو در یک آن باز کرده و سوره ای رو با صوت خونده بودم، خیلی از بچه های گروه اجرایی خیلی عکس العمل طبیعی و سریع من براشون جالب بود، برای همین پس از برنامه ازم کلی تشکر کرده بودند. همین یادآوری خاطره های خوش موفقیت ها کافی بود که بتونم الان هم آرامشم رو حفظ کنم و یقین داشته باشم که از این شرایط هم می تونم سربلند بیرون بیام. چند دقیقه ای گذشت و کمی آرام شده بودم، یکدفعه یادم اومد که تلفن سرپرست گروه موسیقی همون همایشی که توش مجری بودم رو دارم به سرپرست اون ها زنگ زدم و از اون راجع به سوالاتم پرسیدم، با خوشرویی راهنمایی ام کرد و شاید به نیم ساعت نکشید که تونستم سیستم صوت رو نصب کنم. باز قانون عمل کرده بود و من موفق شده بودم. طبق قانون گفته شده بود که اگر احساست رو خوب کنی و آرامشت رو حفظ کنی و به داشته ها و موفقیت هات توجه کنی، به طور طبیعی راه به تو نشون داده می شه و همین هم شد، بی تردید اگر من یادآوری موفقیت ام در مجری گری همایش رو به یاد نمی آوردم، ذهنم شاید اصلاً به سمت داشته هام و اینکه تلفن سرپرست گروه موسیقی قبلی رو دارم داده نمی شد.

    ساعت بالاخره سه شد، تمام صندلی ها پر شده بود، گروه موسیقی 15 دقیقه ای بود که آمده بود. ترس هام دیگه ناپدید شده بود و جاش رو به یک هیجان همراه با اطمینان داده بود. می دونستم که خدا وعده اش حقه و قانونش محکم و استوار و در آن تغییری نیست. متنی در پاورپوینت تهیه کرده بودم اما به دلیل اینکه ویدیو پروژکتور نداشتند. ترجیح دادم که در روز تولد امام رضا (ع)، راجع به باور و مسیر موفقیت پیامبران و رسولان و امامان و انسان های موفق صحبت کنم ، راجع به الگوهای موفقیت و شرایطی که با اون ها مواجه بودند و باورهای آنها و نحوه برخوردشون با شرایط و مشکلات. باز این ذهن نیمه هوشیار بود و شاه کلیدهای باور و الگوهای موفقیت که میدون رو به دست گرفتند. لحظه ای معجزه ی سپاسگذاری به ذهنم آمد، حدود 21 ماه بود در سلامت کامل بودم و به دکتر نرفته بودم و این در حالی بود که سال ها آلرژی و سینوزیت داشتم و گاهی حتی تا دو ماه بیمار بودم و دارو مصرف می کردم. لحظه ای که از قدرت سپاسگذاری و باور سخن گفتم با حرارت تمام از معجزه های طبیعی ای که خدا با ایجاد باورهای درست به من هدیه داده بود، پرده برداشتم. یاد فایل “چشم زخم” افتادم و اون قدرت باور به یک قدرت مطلق تو جهان، حالا این بار من روی سن، میدون رو به دست گرفته بودم و باز قوانین ثابت تکرار می شد، فقط این بار کلمات از دهان خودم بیرون می اومد. نمی دونستم چه کسی، اما تردید نداشتم که اینجا هم کسایی در شرایط مشابه دو سال گذشته من اند که آماده شنیدن این کلمات و این باورهاند و همونجور که خدا از طریق کسی راه رو به من نشون داد، حالا هم به وسیله من به اون ها که می خواند بشنوند و آماده اند راه نشون داده می شه و این کلمات رو می شنوند و می بینند و احساس می کنند.

    شهریور ماه 1395

    در حال تایپ کردن متن جهت شرکت در مسابقه هستم، این بار عجیب برای خودم می نویسم همیشه وقتی که برای مسابقه نظری می نوشتم، باید اعتراف کنم که خیلی برام مهم بود که لایک می گیرم یا نه و یا در مسابقه برنده می شوم یا نه! اما عجیب این بار برای خودم می نویسم، روز سومه که دارم تایپ می کنم، نیکان کمی بی تاب شده، باز مثل همیشه می آد توی اتاق و از من می خواد که باهاش برم توی پذیرایی بازی کنم، اما کشش نوشتن بخشی از خاطرات و زندگی نامه ی دو ساله ام بیشتر از صدای قشنگ و کودکانه ی نیکان منو غرق خودش کرده، این بار سومه که می پره روی تخت و کنارم سرش رو می گذاره و با اصرار از من می خواهد باهاش بازی کنم. کشمکش و جنگ عجیبی بین اشتیاق من و نیکان درگرفته، اشتیاق به نوشتن بازی زندگی و اشتیاق نیکان به بازی زندگی؛ دلم نمی آد بهش نه بگم، دارم تایپ می کنم پشت سر هم، توی ذهنم آخرای این قسمته ، بهش می گم بابا الان، الان می آم. لیلا می آد تو، هرچی به نیکان اصرار می کنه که ببرتش به بهونه بازی توی پذیرایی از جاش تکون نمی خوره، دوست دارم ببینم نظر لیلا که این دو سال واقعیت رو لمس کرده چیه؟ بنابراین ازش می خوام بشینه کنارم، حیوانات جنگل نیکان رو از کمدش درمی آرم می دم بهش، تا مشغول بازی می شه با اشتیاق برمی گردم می نشینم روی تخت و از روی لپ تاپ ادامه متن رو برای لیلا می خونم:

    حالا 5 سال بود که از ازدواج من و لیلا می گذشت و نیکان چند ماهی بود که به دنیا اومده بود. دوست داشتم همیشه پسرم توی شرایط بهتری از من رشد کنه، اشتیاق تمام وجودم رو گرفته بود. دیگه تصمیم گرفتم برای بهتر شدن زندگی ام هر کاری کنم. دیگه نمی تونستم مسئولیت ام رو در قبال نیکان و لیلا انکار کنم ، من و لیلا تصمیم گرفتیم که نیکان به دنیا بیاد و حالا هم اون در جمع ما بود و من قهرمان پسرم و نگهبان خونوده ام بودم. لذت تصور رسیدن به رویاها و خواسته هام، لبخند نیکان و لیلا، از رنج تمسخر مردم و تغییر روش زندگی ام خیلی بیشتر بود. توی اون دقیقه های آخر کار باید بالاخره تصمیم ام رو می گرفتم که برم خونه یا برم به مجتمع ملت توی بزرگراه نیایش که خیلی هم از محل کارم دور نبود…..

    این داستان پایان ندارد………

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 32 رای:
    • -
      زینب سلمان زاده گفته:
      مدت عضویت: 2760 روز

      بنام خدایی که بشــــدت کافیست

      و باز هم سلــــام😍

      قسمت دوم کامنت تون رو هم خوندم و باز هم بی نهایت تحسین تون میکنم برای باارزش ترین سرمایه گذاری زندگی که کار کردن روی باورهامون هست رو شروع کردید و دارید با تعهد پیش میرید.

      وقتی این قسمت رو خوندم مخصوصا اونحا که درمورد نوشتن اساس نامه NGo تون گفتید، یادم افتاد چطور من همین سال ۹۸ ngo خودم رو بدون پارتی و سفارش کسی و یا اینکه کسی از نزدیکام یا دوستام چنین تجربه ای داشتن، تاسیس کردم برای اولین بار که اولین ngo ورزشی اهواز هست، چقدر راحت تیم موسس رو جمع کردم، چقدر راحت شناسه ملی ام رو گرفتم درحالیکه همین الان که دارم مینویسم خیلی ها هستن با کلی سابقه تو این زمینه هنوز نتوستن بگیرن، خدایا شکـــــرت😍 درمورد پارتی گفتم، یادم اومد دو سه سال پیش، عَموم رفته بود اداره کل ورزش استانمون، یه دوستی داشت که سفارش من رو بکنه، وقتی بحث من رو کرد اون اقا بهش گفت شما سفارش کی رو داری میکنی، برادرزاده تون رو که ما میشناسیم خودمون خیلی اتفاقا دختر فعال و پرتلاشیه😃😍

      آره این داستان پایان ندارد چون نعمت ها و زیبایی ها و ثروتها بــــی نهایته و این شمایی که هر روز داری آسون تر میشی برای دریافت اونها😊

      هر لحظه تون توحیدی تر و ثروتمندتر در پناه رب العالمین دوست ارزشمندم

      جمله اخری که نوشتید:

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
      • -
        محمدحسین پیش بین گفته:
        مدت عضویت: 4161 روز

        سلام و درود مجدد

        خیلی هم عالی و چه جالب که همشهری من هستید و من هم تا قبل از دانشگاه در اهواز زندگی می کردم درک خوبی نسبت به حال و هوای اونجا دارم. بله سرمایه گذاری روی باورها، بهترین سرمایه گذاریه و پارتی ما خداست و دست های ما دست خداست به شرط ایمان و باور و گام نهادن در این مسیر پربرکت. منتظر خوندن و شنیدن و دیدن موفقیت های بی نظیرتون‌ هستم. بهترین ها نصیب چشم و دلتون باشه، زندگی تون سرای نور و آرامش و رضایت، در پناه خدا شاد و سلامت باشی دوست من

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      هادی زارع گفته:
      مدت عضویت: 4068 روز

      سلام دوست عزیزم

      داستان خیلی قشنگی بود واقعا لذت بردم. لحن صمیمی داشت و صحنه های اونو قشنگ تصویر سازی میکردم. تبریک میگم بابت کارای بزرگی که کردید. بابت قدم گذاشتن بر روی تمام ترس هاتون.بابت اینکه همیشه ارامشوتنو حفظ میکردید. مخصوصا برای برگزاری سخنرانی که خودتون درو دستگاه ها رو درست کردید و دست به کار شدید…

      خیلی درس گرفتم و انگیزه گرفتم.

      خیلی متشکرم

      شاد و پیروز و موفق باشید?

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      حسین تقی زاده یاقوتی گفته:
      مدت عضویت: 3753 روز

      سلام جناب اقای پیش بین

      اگ میشه ادامه داستانتونم بنویسید

      مثل کتاب پر از انگیزه و باور هستش ادم هر چی میخونه منتظره جاهای قشنگش میشه

      سپاس گذارم ازتونم بابت این همه توانایی ووقتی که گذاشتید و نوشتید :)

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    مهرناز صادقي گفته:
    مدت عضویت: 4095 روز

    اسفند ٩٣ بود. من ، با ٢٧ سال سن با مدرک دکتری دامپزشکی یک زندگی شکست خورده رو تجربه میکردم. همسرم از لحاظ اقتصادی، فرهنگی، تخصیلات و خیلی ملاک های دیگه به من نمیخورد. هر روز دعوا و ناراحتی. کار به جایی رسیده بود که چند بار به فکر خودکشی افتادم. مدام قرص میخوردم که ساعت های طولانی بخوابم و متوجه نشم اطرافم چی میگذره. دی ماه از شرکتی که توش کار میکردم اخطار گرفته بودم و تا اخراج شدن فاصله ای نداشتم. شرایط خیلی سختی داشتم این در حالی بود که فروردین همون سال همه من رو به عنوان ادم شاد و پر نشاط و انرژی میشناختن. ولی الان تمام اعتماد به نفسم رو از دست داده بودم حتی برای تلفن کردن به مادر خودم استرس میگرفتم. واقعا ضعیف شده بودم.

    علی رغم همه ی اینا وقتی به گذشته خودم فکر میکردم میگفتم حیفه این زندگی رو اینجوری هدر بدم. تا اینکه بهترین اتفاقی میتونست بیفته بطور کاملا ناگهانی افتاد! من یه مسیج از دوستم دریافت کردم که مربوط به گروه تحقیقاتی بود. فایل رایگان که برای هدف گذاری بود. یادمه سه تا فایل رایگان بود و مهم ترین نکته ای که من ازش انرژی گرفتم این بود که اگر کسی زندگی زناشویی خوبی تداره محکوم نیست اونو ادامه بده. این شد یه روزنه ی امید! حرف های استاد عباسمنش بدجوری به دلم نشست. اینکه چیزی به اسم صلاح وجود نداره همه چی انتخاب خودمه. اون رمان برای ثبت نام دوره ی هدف گذاری با تخفیف یه روز وقت داشتم و من با خوشحالی تمام دوره رو خویدم. هر سه شنبه فایل جدید و میگرفتم. و توی این هفته با ذوق و شوق همه تمرین ها وو انجام میدادم. این دوره به من کمک کرد من اولویت های خودم رو بهتر بشناسم. از زندگی که نامید بودم ولی به کارم امید داشتم. همه انرژی خودم رو کارم گذاشتم اردیبهشت ٩4 بود که یه مسافرت کاری داشتم و با تمام تمرین هایی که کرده بودم اونجا درخشیدم. اعتماد به نفسم کم کم داشت برمیگشت. دیگه مطمئن بودم خودم سرنوشت خودمو میسازم.

    بعد از دوره هدف گذاری با دوره قانون افرینش اشنا شدم. از جلسه ی ٧ دوره وو گرفتم و کم کم کلشو کامل کردم. انقدر شیفته ی حرف ها ی استاد عزیز شده بودم که شبانه روز فایل ها رو گوش میکردم و با جون و دل باور داشتم. دیگه داشتم قوی و قوی تر میشدم. مدام به خودم میگفتم این شرایط زندگی حق من نیست و من لایق ارامش و بهترین ها هستم. قبول کرده بودم وابطه ای که توش هستم رو خودم ایجاد کردم. این ادمی که باهاش زندگی میکنم به انتخاب خودم اومده. نا گفته نماند تمام فایل های رایگان صوتی مربوط به قانون جذب و هرچیز دیگه ای که روی سایت میومد و دانلود میکردم. کتاب معجزه ی سباسگزاًی هم دریافت کردم و تمرین هاشو کامل انجام دادم.

    سعی میکردم از لحاظ فکری موقعیت زندگی مو عوض کنم. معتقد بودم جهان خودش کارها رو به بهترین نحو انجام میده. خلاصه یه سری اتفاقاتی افتاد من با یه وکیل خوب اشنا شدم و کارها به قدری راحت پیش رفت که همسری که حاضر نبود منو طلاق بده با کمال میل رضایت به جدایی داد. مدام مثالی که استاد از خانمی میزد که هر روز کتک میخورد و نمیتونست جدا بشه و شوهرش تهدبد میکرد و بعد با تغییر افکارش خیلی راحت تونست جدا بشه. قانون داشت به بهترین نحو عمل میکرد. دادگاه من کلا نصف روز طول کشید و انقد خلوت بود که به گفته وکیلم سابقه نداشت.

    در این بین من دوره ی عزت نفس هم خریدم و هروز گوش میدادم. شهریور ماه مدیرم از من تشکر کرد و گفت تغییرات خیلی چشمگیری داشتی عالی کار میکنی! قانون داشت عمل میکرد. کنتر از یک سال پیش داشتم اخراج میشدم و اللن تشویق. عالی بود.

    بعد از جدا شدنم سعی کردم به افکارم دقت بیشتری داشته باشم. هنیشه این نکته گوشه ذهنم بود که ترک فیزیکی محیط راه خل قطعی نیست. همه سعی من این بود که به خواسته هام تمرکز کنم.

    اتفاق خوب دیگه این بود در شرکت ما باید تارگت مشخصی رو اچیو میکردیم که بسیار بسیار غیر قابل دسترس بود. من همش روزی رو تصور میکردم که این تارگت رو ١٣٠ درصد اچیو کردم. تا اینکه یک روز جلسه ای گذاشتن و در یک اقدام واقعا بیسابقه تارگت های ما رو نصف کردن! هیچکس باورش نمیشد ولی من میدونستم قانون داره کار میکنه. دی ماه ٩4 من موفق شدم ١٣6 درصد تارگت خودم رو اچیو کنم و اون پولی که در ذهنم بود و تصور میکردم رو به عنوان پاداش دریافت کنم

    زندگی بهتر از این نمیشد. قانون افرینش مثل قران زندگی من شده بود.

    اتفاقات جالب دیگری هم افتاد. ارایش لاین کاری ما در شرکت عوض شد و با کمال تعجب همه چی ارنجور که من میخواستم پیش وفت! دو تا همکار داشتم که ازشون خوشم نمیومد ولی تمرکز من روی اهدافم بود و محیط کاری دلخواه و با کمال تعجب اون دو نفر در فاصله ی یک ماه از شرکت رفتن. من ایمانم به حرف های استاد هر روز محکم و محکم تر میشد و میشود. الان بعد یک سال و خورده ای در شرف ترفیع درجه در شرکت هستم. همه من رو بهعنوان ادم پر انرژی و مثبت میشناسن.

    پولی رو طلب داشتم و طرف نمیداد. با تمرکز با اینکه من خودم اون پول و به دست اورده بودم و بازم میتونم به دستش بیارم و نیازی به نگرانی نیست. پول من تمام و کمال پس داده شد.

    در زمینه ارتباط هم اللن بعد یک سال با فردی اشنا شدم که مطابق خواسته های ذهنی من هست. ولی میدونم که نباید به ادم ها تمرکز کرد. باید روی خصوصیات دلخواه تمرکز داشت. و تمها یک نفر نیست که میتونه منو خوشبخت کنه.

    نا گفته نماند که بعد این همه تغییرات مفید و چشمگیر به خواسته ی همکار های شرکت یه جلسه در مورد قانون جذب براشون گذاشتم و پرزنتیشن انجام دادم. همه از من یه انسان موفق و قاطع و مثبت در ذهنشون دارن. هرچند که دیگه خیلی مهم نیست برام بقیه چه فکری دارن.

    نکته ی خیلی خیلی جالب این ماجرا که منو به گریه میندازه اینه که دوستی که اسفند ٩٣ مسیج گروه تحقیقاتی رو برای من فرستاد خودش هیچکدوم از این فایل ها رو گوش نداده یود.

    در پناه حق باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 32 رای:
  10. -
    سعیده سلطانی گفته:
    مدت عضویت: 2266 روز

    با سلام خدمت استاد عباس منش و خانم شایسته عزیز

    راستش من دفعه اولی است که دارم تو سایت کامنت می گذارم نمی دونم چرا همیشه ذهنم نسبت به کامنت گذاشتن مقاومت داشت من اسفند ۹۸ عضو سایت اتون شدم و در طول این حدودا یکسال تمامی فایل های دانلودی اتون را گوش دادم بارها و بارها نکته نویسی کردم و اگر تمرینی داشت انجام اشون دادم من نتایج خیلی زیادی گرفتم که بزرگترین اشون و با ارزش ترین اشون ارامش و داشتن حال خوب و احساس خوب بود که من هیچ وقت تو زندگی ام به این حد ان را تجربه نکرده بودم و همچنین توانستم یک ارتباط معنوی واقعی با خدای درونم برقرار کنم با کمک فایل های توحید عملی و همچنین توانستم عزت نفس و اعتماد به نفس ام را افزایش دادم و بر خیلی از ترس هایم غلبه کنم و دوستان گذشته ام خود به خود بدون اینکه من تلاشی بکنم از مدارم خار ج شدند و البته که نتایج مالی خوبی هم گرفتم و با کمک فایل های چگونه درامد خود را ۳ برابر کنیم توانستم درامدم را ۳ برابر و حتی بیشتر هم کنم و یک چیزی که من دوست داشتم بنویسم این بود که وقتی که من توانستم فقط از فایل های رایگان اتون اینقدر نتایج خوب بگیرم اگه از دوره هاتون استفاده کنم فکر کن دیگه چی میشه و یک چیز دیگه ای که می خواستم بگم و زیاد هم استاد تو سریال هاشون این را بیان کردند خواندن کامنت های بچه هاست من زیاد شنیدم که استاد میگن من وقتی کامنت ها را می خوانم متوجه گذر زمان نمیشم واقعا راست میگن به خدا اصلا خود کامنت های بچه ها همش یک گنج یک کتاب میشه از روشون نوشت به خدا وقتی منم میشینم کامنت های بچه ها را می خوانم چه از الگوهای موفق چه گروه تلگرام و چه فایل های دانلودی اول از همه که متوجه گذر زمان نمی شوم واقعا ادم لذت می برد و کلی باورهای ادم تقویت میشه من که فقط تحسین می کنم وقتی نتایج را می خوانم و دوم از همه اینکه بعضی وقتها فکر می کنم با خودم می گم خدایا این ادم از یک سفینه یا سیاره دیگری امده که انقدر قشنگ جنس حرف هاش معلومه که انقدر خوب قانون را درک کرده و فهمیده که قشنگ مشخصه که خیلی مدارشون رفته بالا و واقعا هر کدوم اشون یک استاد موفقیت ان انقدر که خوب قوانین را فهمیدند و توضیح میدهند و از همه مهمتر واقعا جای تشکر داره که اینقدر عاشقانه و خالصانه وقت می گذارند و جواب سوال دوستانشون را می دهند با عشق بدون اینکه ان فرد را بشناسند و در اخر یک تشکر و قدردانی صمیمانه از استادم و خانم شایسته عزیز دارم که وقت می گذارند و با عشق ویدئو ها را ضبط و تدوین می کنند واسه هم من و هم میلیون ها نفر از بچه های گروه تحقیقاتی عباس منش و من تو هر زمینه چه روابط و چه معنویت و چه مالی در همه زمینه ها واقعا الگویی بهتر از استاد پیدا نمی کنم و اینکه فکر می کنم هر کسی این حرف ها را نمی شنود در واقع کسانی می شنوند که تو مدار و فرکانس اش باشند به امید موفقیت روز افزون برای همه بچه های گروه و امیدوارم سال نو بر همگی اتون مبارک باشد اینم یادم رفت بگم که من امسال موقع سال تحویل به خودم قول دادم که امسال تا جایی که می توانم تو سایت اتون کامنت بگذارم انشاالله که بتوانم به تعهدم پایبند باشم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 30 رای: