«الگوهای موفق» در خانواده صمیمی عباس منش - صفحه 23 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

4029 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مریم طهمورسی گفته:
    مدت عضویت: 3910 روز

    میخوام از خدا این جا جلوی تمام بنده های خوبش تشکر کنم که همیشه و همه جا حواسش به من هست و من گاهی فراموشش میکنم و بازم منو راهنمایی میکنه .به خاطر اینکه من نمیتونم ادم بدی باشم ازش تشکر میکنم .

    میخوام از زمان اشنایی خودم با استاد بگم که تو چه زمانی بود .من تو سن 12سالگی خودکشی کرده بودم شاید براتون خنده دار بیاد خدایی الانم که خودم مینویسم خنده ام میگیره و نکته جالبش اینجاست این خودکشی از همه خودکشی های قبلی من شدید تر و بزرگ تر بود .با خورد کلی قرص راهی بیمارستان شدم و خداروشکر زنده ام من به ته خط رسیده بودم ولی نمیدونستم زمین گرد و هر پایانی یه شروع دیگه است.

    میدونید من یه باور دارم که ادم تا از شرایط فعلی خودش خسته نشه و به تنگ نیاد تغییر یه کلمه ی مسخره است .و شرایط من هم کاملا سخت بود .یکم برام سخته بنویسم ولی مینویسم به قول استاد باید گذشته خودمون ببخشید و راحت درمورد حرف بزنیم .

    یه دختر شکست خورده از یه توهم به نام دوست داشتن و پدر و مادرم مقصر تمام بد بختی هام میدیدم و افسردگی شدید و تو خونه بودن داشت دیونم میکرد با خواهرم و خانواده ام اصلا برخورد خوبی نداشتم و ذهنم کلی افکار مزخرف بود و ایمانم نداشتم و به هیچ چیز اعتقاد نداشتم که حالا مثل بقیه دعا کنم و از خدا بخوام نجاتم بده .

    و از همه مهم تر نا امید به تمام معنا. ناامیدی اخرین تیری که شیطان به قلب انسان میزنه .

    خلاصه بعد از اون خودکشی تمام خانواده زبونشون روی من دراز شد که چرا اینکار کردی منم حالم خوب نبود جوابشون بدم و اونا که بهتر از خودم میدونستن که چرا اینکار کردم من و ماخذه میکردن .

    دو هفته بعدش رفتم خودم جلوآیینه و خودم نگاه کردم .

    گفتم خوب مریم جان افرین دیدی که نشد و این ته راه کار .این که رفته بودم ته بدبختی انگاری چیز دیگه ای نبود که امتحان کنم که بد تر بشه زندگیم .به خودم گفتم حالا که نمردم پس باید زندگی کنم . اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که برم کلاس زبان چیزی که همیشه به خاطرش تو مدرسه اذیت میشدمو میشم .یادمه برف زده بود و صبح روز پنجشنبه بود تنها رفتم اموزشگاه زبان که دوستم همیشه بهم میگفت ثبت نامکردم .

    و بعد همه بهم میگفتن تنها راه نجات تو از این زندگی اینه که درس بخونی بتونی از خونه بری که اذیت نشی هنوزم میگن که من اصلا قبول نداشتم و ندارمو خلاصه درسم هم تعریفی نداشت باید کاری میکردم مثل همیشه از اینترنت که همه کسم هست و من زمان زیادی باهاش میگذرونم شروع به سرچ کردن درمورد پیشرفت درسی کردم قبلا هم ازاین کارا میکردم ولی تو مدار درست نبودم و فایده ای نداشت تا رسیدم به سایت عباسمنش و بسته افزایشش حافظه و تند خوانی بود .توضیح ها دانلود کردم شروع کردم به گوش دادن.خیلی خوشم اومده بود.ولی تو فازش نبودم که بخرم گذشت هی فایل های دیگه دانلود کردم من قبلا فیلم راز دیده بودم ولی خیلی سرسری ازش گذشته بود وقتی میدیدم استاد اینجوری میگه انگار من حقیقتی فهمیده بودم که هیچ کس ازش خبر نداشت .

    خلاصه زندگی میگذشت با مشاوره ها و روان درمانی ها ،یادمه وقتی اولین بار قرص هایی که دکتر برام نوشته بود خوردم کلی گریه کردم که چرا باید تو این سن باید این جور قرص ها بخورم .

    کمکم ایمانم قوی تر شد .تا پارسال تابستون.من ناخواسته یه ادم بی ارزش تو زندگیم جذب کردم میدونید چه طوری ؟

    من شبا قبل از خواب به این فکر میکردم که اگر فلانی بیاد به من به من دوست دارم و میخوام باهات باشم و عاشقتم اینو هنوز نگفته میزدم زیر خنده و یه حس خوب بهم می دادو میخوابیدم .به طور کاملا اتفاقی شمارش گرفتم اصلا خبر نداشتم که این شماره کیه ؟

    زمان گذشت و اون همون چیزایی که من میخواستم گفت ???? یه مدت کوتاه باهاش بودم و فکر میکردم روی ابرهام اما تو دلم این بود که همه می فهم ان و من اشتباه میکنم

    اره همینم شد .از هر چی بترسی همون سرت می یاد. این تضاد به من یاد داد که حواسم باشه دارم چیو ؟ و کیو جذب میکنم ؟ و یاد بگیرم که خودم ببخشم.

    همه فهمیدن به جز پدرم

    میتونم بگم که به اندازه ده سال پیر شدم و خورد شدم .یه دفعه بیمار ی کلیه ام شروع شد که من اصلا ازش خبر نداشتم این از فشار روانی بود که من تحمل میکردم یه هفته کامل دکتر بیمارستان

    من بازم بزرگ شدم تو اون همه چیز بد بود من همه فایل های رایگان دانلود کردم و شب تا صبح گوش میدادم و کتاب راز دوباره شروع کردم به خوندن من قبلا کتاب کچهار اثرم برای دفعه اول که خوب شده بود خونده بودم ولی تمام حسهای خوب حداقل یک ماه و دوما بود.

    میرفتم بیمارستان و با مرفین اروم میشدم اما توی اون شرایط اصلا به دردم فکر نمیکردم به این فکر میکردم که دختر خاله ام اومده خونمون با هم کلی گردش میکنیم و خوش میگذرونیم دکتر گفته معجزه رخ داده و تو هیچ مشکلی نداری و فایل ها گوشمی دادم و دقیقان همین شد

    توی اخرین سی تی اسکن و ام ارای جواب مثبت بود هیچ خبری از اون سنگ که منو اذیت میکرد نبود ،عروسی در پیش داشتیم و همه چیز خوش میگذشت با دختر خالم

    کم کم همه چیز درست شد و من تونستم زندگیمو به دست بیارم که هیچ زندگی اطرافیانم هم عوض کنم .

    من همیشه و هر جا برم به هر کی برسم فایل ها به همه میدم همین جوریم که دوست خوب پیدا کردم .ولی این که اونا تو فرکانس خوب شدن باشن و اینو دریافت کنن و زندگیشون تغییر کنه خیلی کمه

    تغییرات و دست اوردهایی که داشتم

    من هیچ وقت نا امید نمیشم این شاید تمام ثروت من باشه که به دست اوردم درست گاهی ناراحتی میکنم و حواسم نیست چه فرکانسی به زندگی میدم ولی این امید که تو دل خون و رگم رفته هیچ وقت از بین نمیره

    همین جدیدا من خیلی نگران خاله ام بودم چون خیلی دوستش دارم اون دنبال کار می گشت من برای اونم تمام فایل ها ریختم تو گوشیش واون این اواخر خیلی جدی گوش میداد .الان تویه مدرسه غیر انتفاهی داره رشته خودش تدریس میکنه و نگران ازدواج اونم بود اینقدر نشستم براش تجسم کرد که همین دیروز بهمگفت که یه خاستگار خوب گیرش اومده .من برای کارشم خیلی تجسم کردم به نظر من اگر طرف مقابل هم توی فرکانس درست باشه فکر و تجسم ما هم میتونه به زندگیش کمک کنه ،اینوجری شدم که دوستام بهم میگن مریم تو بشین فکر کن برای ما ما بهت پول میدیم چونهر چی تو فکر میکنی اتفاق می افته.

    تودفتر اهدافم سفر به کیش نوشته بودم و خیلی دوست داشتم برم اونجا و خیلی دوست دارم بازم برم .

    توی تعطیلات سال پیش قرار شد بریم بوشهر ولی من کیش میخواستم وقتی به خواهرم میگفتم ، میگفت دیونه شدی کی من و تو مب بره کیش اما بوشهر رفتن ما کنسل شد و بابام گفت بریم کیش ،دوست پدرم برای ما هتل رزو کرد و هزینه هتل حساب کرد یکی از بهترین هتل های کیش بابام این قانون درخواست کردن فوت ابه خیلی راحت از همه درخواست میکنه ،،با اینکه این یه تشکر بود برای زحماتی که پدرم برای دوستش کشیده بود .رفتیم و خیلی خوش گذشت

    یادمه تو سفر من داشتم برنامه اندروید روانشناسی ثروت گوش میدادم که میگفت هر کسی توی مداره و جنگ با تروریسیم من به عینه دیدم که تو سفر همه داشتن به نکات منفی پدرم دقت میکردن ولی من نه داشتم از سفری که خودم تجسم کرده بود لذت میبردم یادمه من یه کار اشتباهی انجام دادم ولی اصلا بابام با هام دعوا نکرد و جای من با بقیه دعوا کرد اخه من تومدار اون نبودم .

    یه دبیر ورزش داشتیم من ازش متنفر بودم من تجسم کردم که ورزش دوست دارم به اون توجه نکردم سال بعد اونم تو مدرسه بود ولی معلم ما نبود و من تونستم تو ورزش پیشرفت کنم .

    اما درسته که من چیزای زیادی از طریق قانون به دست نیاوردم که جنبه مادی داشته باشه ولی من به خوشبختی و احساس خوب نیاز دارم که اینو به دست اوردم با توجه به صحبت های استاد .همین که هر روز برای زندگی بهترم تلاش میکنم. همین که سعی میکنم خانوادم خوش حال کنم مشکلات درست کنم

    همینه هر روز با اینکه خسته از مدرسه میومدم اما خوش حال و شکر گزار خدا هستم و خواهم بود .همین که هر سال که میگذره میگم ببین مریم امسال پر از لحظه های شاد و خنده های از ته دل داشتی . همین که سعی کردم رابطم با بابام خیلی خوب کنم و این بزرگ ترین تغییر زندگیم که راه بلند تر هنوز در پیش داره ولی تا همین اینجا هم خداروشکر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 34 رای:
  2. -
    زهرا گلیج گفته:
    مدت عضویت: 4227 روز

    به نام خدا

    “داستان پرواز و رهایی من به سوی موفقیت”

    من زهرا گلیج هستم ارشد کارآفرینی دارم از دانشگاه تهران. یک موسسه آموزشی دارم که سال 89 با تعدادی از دوستان راهش انداختم بعد به خاطر ادامه تحصیل فعال نبود. سال 93 هنوز مشغول تحصیل بودم و درسم در حال اتمام بود. که مرداد ماه تصمیم گرفتم دوباره آن را فعال کنم و در دفتر یکی از دوستان که دیگر فعال نبودند دوباره شروع به کار کردم. آبان ماه سال 93 چند وقتی بود که دچار بحران شده بودم. افسردگی شدیدی گرفته بودم چون احساس می کردم توسط افرادی که از من خوششان نمی آمد مورد انرژی منفی قرار گرفتم به شدت می‌ترسیدم که از پای در بیایم از شدت ترس غروب‌ها سر درد می‌گرفتم و مغزم کار نمی‌کرد. یک پزشک خانوادگی داشتیم رفتم. سراغ ایشان کلی آزمایش و چک آپ کردم دکتر گفت چیزی نیست و کلی دارو خوردم کمی بهتر شدم ولی تصمیم گرفتم حرکتی کنم و برای بهبودم تلاش کنم.

    فکر می‌کنم تنها یک چیزی بود که من را نجات داد آنهم اعتقاداتم بود. تصمیم گرفتم از خدا کمک بگیرم تا شفا یابم. برای شاد بودن کلی در اینترنت سرچ کردم و کتابهای که در مورد شاد زیستن بود را خریدم. کارم شده بود جستجو و توجه به شادی و شادتر بودن. روشها و راهکارهای شاد زیستن را جستجو کردم و تمام تمرکزم را بر افکار مثبت و مسایلی شبیه به این گذاشتم حتی هر روز عود روشن می کردم و دمنوشهای مختلف را می خوردم و هفته ای دو سه بار سینما و پارک می رفتم. دیگر تصمیم گرفته بودم شاد باشم و بر ترسها و انرژی منفی غلبه کنم. همان موقع بود که یکی از دوستانم در تلگرام چند مرتبه پیاپی فایلهای استاد عباس منش را برایم فرستاد اولش جدی نگرفتم گفتم مثل بقیه افراد است که قصد سر کیسه کردن مردم را دارد. بالاخره یکبار تصمیم گرفتم یکی از فایلها را اتفاقی گوش کنم با خود گفتم یکی اش را گوش می کنم ضرری ندارد. فایلی که گوش دادم فایل اول چگونه ظرف یکسال درآمد خود را سه برابر کنیم؟ نام داشت. از شنیدن فایل خوشم آمد بخصوص که استاد عباس منش با اعتقاد و تاثیرگذار صحبت می کرد در آن شرایط بارها و بارها به فایلها گوش کردم بعد علاقمند شدم بقیه فایلهای رایگان را از سایت دانلود کنم و در گوشیم بریزم و گوش کنم. بعد که دیدم روی من تاثیر مثبت دارد جملات مثبت تاثیرگذار را ضبط کردم و هر روز ساعتها گوش می کردم. اوایل روز 10 ساعت هم فایلها را گوش می کردم. کم کم و آرام آرام تغییرات کوچک را دیدم پیشنهاداتی به من شد و تصمیم گرفتم روی یک حوزه متمرکز شوم حوزه ای که سالها قبل روی آن خیلی وقت گذاشته بودم ولی رهایش کرده بودم. هرچه بیشتر به فایلها گوش می‌کردم اتفاقات تازه‌ای برایم می‌افتاد. مثلا افراد جدیدی دیدم و دوستان تازه‌ای پیدا کردم که به من پیشنهاد همکاری دادند و مشاوره‌های خوبی دادند مثل نوشتن مطلب در زمینه همان حوزه تخصصی و برگزاری همایش و همکاری با خیریه ها و غیره. اتفاقا شروع کردم و برای برگزاری همایش، سمینار و نوشتن مطلب به صورت هفتگی اقدام کردم. در واقع از آذر 93 من جدی تصمیم گرفتم روی خودم کار کنم و زندگیم را تغییر دهم به خصوص که در فایلهای استاد می شنیدم که با تغییر کلام و افکار زندگی را میشود عوض کرد. من هم محیط قرنطینه ای برای خود ساختم تا فقط با دادن ورودیهای مناسب و آنچه خودم می خواهم زندگیم را کنترل کنم و آنطوری بسازم که خود می خواهم. دشواریهای زیادی داشتم ذهنم پر از افکار منفی بود. روابط عاطفی ام هم خراب شده بود اما بعد از یک مدت کوتاهی دوباره مساله حل شد. همان موقع علاوه بر فایل‌های رایگان، یک کتاب صوتی هم خریدم و هر روز به آن گوش می کردم. برنامه من این بود که در مسیر رفت و آمدم دائم هندزفری در گوشم باشد و فایل های ثروت و همین‌طور سایر فایل‌هایی که خودم ضبط کرده بودم را گوش کنم. اولین نشانه هایش این بود که دریک برنامه گروهی و همایش مشارکت کردم و لوح و نشان گرفتم. انگیزه ام بیشتر شد. از فروردین 94 تمام ایام عید من فایل‌ها را گوش می‌کردم با اینکه افکار منفی سراغم می آمد ولی ادامه می‌دادم. به خود می گفتم ادامه می دهم باید ادامه دهم. یک همایش در اردیبهشت ماه برگزار کردم بسیار فراتر از سطحی که انتظار داشتم چون دقیقاً به زبان می آوردم که می‌خواهم چگونه باشد و جزئیاتش به چه شکلی باشد؟ می‌گفتم می‌خواهم برای پذیرایی اسپانسر بگیرم برای مکان همایش اسپانسر بگیرم. خیلی غیر منتظره یکی از دوستانم در شهرداری گفتند که منطقه 2 دبیرخانه تهران شهر دوستدار سالمند است. من پروپزال همایش را برایشان فرستادم و بعد در همان هفته دوم تعطیلات عید با من تماس گرفتند که به زودی از من برای جلسه دعوت خواهند کرد. وقتی جلسه گذاشتند پیشنهاد من را قبول کردند و به من گفتند در برگزاری همایش از من حمایت خواهند کرد و به جای برگزاری یک همایش سالی 4 همایش برگزار کن. در زمینه‌ای که من کار می‌کنم کسب و کار اجتماعی یک موضوع جدید و ناشناخته است به همین دلیل ابهام زیادی داشتم. ولی اگر مساله مالی را فاکتور بگیرم از جهتهای دیگر این همایش موفق بود. همان موقع که سایت را دنبال می کردم دوره عزت نفس استاد عباس منش معرفی شده بود و همان هفته اول معرفی دوره عزت نفس استاد عباس منش شرکت کردم از اردیبهشت سال قبل است که در حال گوش دادن فایل‌های صوتی عزت نفس و انجام تمرین‌هایش هستم. جلسات را که دنبال می کردم متوجه شدم که من واقعا از کمبود عزت نفس رنج می بردم. و فهمیدم بیشترین قسمتی که از این فایل روی من تاثیر گذاشت همان احساس گناه بود. وقتی درونم را کاویدم به بحث عدم کفایت در خودم پی بردم احساس بی لیاقتی و حقارت می‌کردم. عزت نفسم به شدت پایین بود و خجالتی بودم و رودربایستی می‌کردم. احساس قربانی بودن و شاکی بودن از روزگار، زمانه داشتم احساس اینکه من خوبم ولی دیده نمی شوم کسی متوجه توانمندی‌های من نیست. احساس قربانی شدن و طرد شدن داشتم این احساسات شدید بود اما اصلا محسوس نبود و در ضمیر ناخودآگاهم وجود داشت که مرا به طریق مختلفی قلقلک می‌داد. از آن به بعد بود که یادگرفتم خود را مسئول زندگی خود بدانم. یادگرفتم خود را ببینم اگر خود را ببینم و تحسین کنم و به خاطر موفقیتهایم خود را بستایم دیگران هم چنین کاری خواهند کرد و مرا دوست خواهند داشت. خیلی سخت بود مقاومت زیادی داشتم خیلی وقتها هنگام انجام تمرین‌ها گریه می کردم و بلند داد می زدم نه من خوب نیستم دیگران از من بهترند ولی با تمام این مقاوتها تسلیم نشدم و کوتاه نیامدم. گفتم ادامه می دادم ادامه می دهم چون یاد استاد می افتادم و می گفتم استاد عباس منش هم با مقاومت روبرو شد ولی ادامه داد و چون ادامه داد موفق شد همواره به موفقیت‌های استاد و تلاش و جهد استاد برای تغییر زندگیشان می اندیشیدم قوت قلب می‌گرفتم. یاد اینکه استاد خیلی روی خویش کار کرد و به اینجا رسید پس من هم می توانم. راستش درست در سالهای 87 و 88 بود که تبلیغات استاد عباس منش را روی دیوارهای محله فاطمی، خیابان ولیعصر و خیابان فتحی شقاقی دیده بودم که توجهم را جلب کرده بود و وقتی از نزدیک تبلیغ و پوستر را مطالعه کردم با خود گفتم چقدر بیکار است این هم مثل بقیه افرادی است که در زمینه موفقیت حرفهای قشنگ می زند من که هرگز نمی روم در چنین کلاسی شرکت کنم. وقتم را تلف نمی کنم. زمانی که تصویر استاد عباس منش را در سایت دیدم یاد آن تبلیغ افتادم و با خود گفتم من ایشان را می شناسم پس راست می گفت آفرین موفق شد. این اتفاق باعث شد من به استاد و حرفهایش ایمان بیاورم و برخلاف دیگر دوستان که می گفتند که با تردید حرفهای استاد را می پذیرند در مورد من چنین نبود چون یادم افتاد که استاد در سالهای 87 و 88 حدود 8 سال پیش کلاسهای موفقیت برگزار می کرد و تندخوانی و الان اینقدر پیشرفت کرده است پس راست می گوید من هرچه استاد بگوید انجام می دهم. و خیلی اوقات که اطرافیانم و بقیه افراد من را و استاد را مسخره می کردند این حرفها اصلا روی من اثری نگذاشت و نخواهد گذاشت چون من تغییر ایشان را در گذر زمان دیدم بنابراین همواره در طول مسیری که برای پیشرفتم آغاز کردم فقط به این فکر می کردم که استاد عباس منش موفق شده و چنین مشکلاتی داشته است پس من هم می توانم و ادامه می دهم ایشان توانسته پس من هم می توانم من به حرفهای ایشان اعتماد دارم و کاملا باور کردم. اگر هم هنوز موفقیت مالی چندانی برایم حادث نشده به دلیل اینست که همه چیز آرام آرام اتفاق می‌افتد و من باید دوره تکاملم را طی کنم.

    الان نسبت به قبل بیشتر به خودم توجه می کنم و تمرین آینه را هر روز انجام می دهم و خود را با وجود اشتباهاتم می پذیرم و اصلا خود را سرزنش نمی کنم نظر دیگران برایم مثل گذشته مهم نیست آرامشم بیشتر شده است و مورد توجه دیگران هم قرار دارم. قبلا نظر دیگران و تایید آنها برای من خیلی مهم بود اوایل این را نمی دانستم بعدها با گذشت زمان و خودکاوی خود را کشف کردم که چنین باوری داشتم. هنوز هم لازمست روی خودم کار کنم و در مورد نظر دیگران و تایید آنها هنوز هم ناخواسته پیش می آید که نظر دیگران و تایید آنها برایم مهم است. بیش از یکسال است که دارم روی اعتماد بنفسم کار می‌کنم و فایل‌های صوتی عباس منش را هر روز گوش می‌کنم. گاهی اوقات افکار منفی و آزاردهنده پنهان شده در ضمیر ناخودآگاهم به ذهنم جرقه می زد و فکر و باور منفی را کشف می کردم ولی یافتن فکر منفی همیشه ساده نیست گاهی اوقات نمی شود به آن پی برد. از مهر پارسال دارم روی ایده جدید آموزشی کار می کنم و یک وبسایت راه انداختم که با هدف یادگیری در سفر ایجاد شده است و از اوایل سال تورهای آموزشی برگزار می کنم تور داخلی بازرگانی و تور خارجی بازرگانی در کشور گرجستان وقتی تصمیم گرفتم مخالفت با آنهم زیاد بود ولی من با وجود ابهام تصمیم گرفتم و تا انتها رفتم ریسک بزرگی را مرتکب شدم ولی موفق شدم این کار را با موفقیت به پایان برسانم. البته هنوز مشکلات مالیم حل نشده ولی در دل مشکلات یاد استاد عباس منش می افتم که ابتدا که شروع کرد بدهکار بود ولی توانست شرایطش را تغییر دهد و با خود می‌گفتم من هم می توانم. ظرف این کمتر از دو سال موفقیت‌های بسیاری کسب کردم که با بقیه سال‌های حرفه ای‌ام برابری می‌کند. بر بسیاری از ترسهایم غلبه کردم و با آنها روبرو شدم وقتی تور آموزشی تجارت خارجی با گرجستان را برنامه ریزی کردم هیچ ذهنیتی در مورد این کشور نداشتم و این کشور را نمی شناختم و تابه حال به آنجا نرفته بودم ولی این کار را انجام دادم و نترسیدم از ریسک کردن و انجام تجربه جدید و تغییر. انجام این کار به من اعتماد بنفس زیادی به من داد و خود را بیشتر باور کردم و باور کردم که خود و فقط خودم تو.انستم با شکرگزاری و تصویرسازی و ایمان توانستم این کار را انجام دهم و هیچ عامل خارجی و مانع بیرونی تاثیری ندارد البته وقتی ما باور کنیم که هیچ عامل خارجی نمی تواند مانع حرکت و موفقیت ما شود و این شیطان درون است که با افکار منفی ذهن آدم را به سمت منفی و مقصر دانستن دیگران و پررنگ کردن نقش افراد بیرونی می خواهد ما را از پای درآورد من این بار توانستم این شیطان درونی را شکست دهم و مسئولیت صد درصدی کارم را بپذیرم. فهمیدم که من مسئول سرنوشت خویش هستم من و فقط خودم مسوول و تعیین کننده این سرنوشت هستم. حتی وقتی قبل و بعد از این کار توسط رقبا تهدید شدم.

    سال گذشته تصمیم گرفتم تمام اقدامات سالهای قبلم را جمع بندی کنم و در حوزه کسب و کار اجتماعی کارهای خیلی خاصی کردم و امسال بعد از کلی پیگیری و مشکلات موفق شدم یک ngo را در حوزه کسب و کار اجتماعی به عنوان اولین بنیاد ثبت کنم و مجوز بگیرم در حالیکه هیچ هزینه مالی نکردم چون پولی نداشتم که در این زمینه صرف کنم اما موفق شدم ngo را با شرایط فعلی ام به سرانجام برسانم و تمام زحمات گذشته ام را جمع کردم و به این کار تبدیل کردم. اوایل کار از شکست می ترسیدم ولی دائم با خود جمله استاد عباس منش را با خود تکرار می کردم که در ذهن من هیچ شکستی وجود ندارد بلکه فقط تجربه جدید است و بعدها یاد می گیرم و موفق می شوم. هنوز هم بی وقفه و هر روز، روزی 4 ساعت به طور متوسط فایل¬های اعتماد بنفس و ثروت رایگان را گوش می کنم. حدود 2500 ساعت در کل فایل صوتی ایشان و فایل‌های ضبط شده را گوش دادم. این کار برای من یک موفقیت بزرگ محسوب می شود چون یک ریسک بزرگ را قبول کردم و یک کار جدید انجام دادم.

    یک کار بزرگ دیگری که انجام دادم این بود که در یک کنفرانس بین المللی در فرانسه مقاله دادم این کنفرانس برای افراد صاحبنظر و فعال در حوزه کسب و کار اجتماعی است با متخصصان و اعضای علمی این همایش تماس گرفتم که در کشورهای بزرگ فعالند و خود را معرفی کردم و درخواست همکاری به آنها دادم. یکی از اهدافم در این زمینه اینست که در کشور در حوزه کسب و کار اجتماعی متخصص و مشهور شوم و پروژه های بین المللی بگیرم و حتی در یکی از آن دانشگاه‌های معتبر خارجی تدریس کنم. موفقیت و حضور در این کنفرانس و ارائه مقاله برای من یک پله برای ترقی و جهش است.

    در مورد ثروت هم باورهای زیادی را در خود کشف کردم مثلا اینکه: باور ریشه داری در مورد اینکه پول درآوردن سخته داشتم و دارم روی آن کار می کنم. باور اینکه برای موفقیت و پول درآوردن باید جان کند و خیلی تلاش کرد و پول و موفقیت با تلاش و زحمت زیاد بدست می‌آید. باورهای مربوط به احساس گناه و مقصر دانشتن روزگار و زمانه و خانواده از جمله باورهای ریشه دار دیگری است که من را از ثروتمند شدن باز داشته است. من در مورد خودم متوجه شدم که ترسهای زیادی دارم این ترسها و نگرانیها خیلی بی اساس است ولی ترس از شکست هنوز در من عمیق است و دارم با تعریف کارهای کوچک و انجام شدنی این باور را در ذهنم نهادینه کنم که برای موفقیت باید بتدریج موفق شد من باید دوره تکاملم را طی کنم. در هر موقعیتی که قرار می گیرم که افکار منفی و بازدارنده به سراغم می آید یاد حرفهای استاد عباس منش می افتم و آموخته هایم را استفاده می کنم. به چیزی که پی بردم اینست که این تصمیم من که قبل از ورود به دوره روانشناسی ثروت از دوره عزت نفس شروع کرده ام خیلی تصمیم درستی بوده و این دوره را پیش نیاز دوره ثروت می دانم چون من ظرف یکسال و اندی به شدت روی عزت نفسم کار کردم و خیلی از مسایل را برای خود حل کرده ام حالا با آمادگی کامل دوره روانشناسی ثروت را طی می کنم. هر چند در این مدت من باور محدودیت و باور سختی پول دار شدن را با تکرار جملات تاکیدی “بینهایت ثروت در جهان وجود دارد. ثروتمندشدن راحت و طبیعی است و ارزش کار من خیلی بالاست و هرچه جلوتر می روم فرصت‌ها و نعمت‌های زیادی سر راهم قرار می گیرد.” دارم روی خودم کار می کنم. الان می دانم که به کجا می خواهم برسم و تصویر ادامه مسیر برایم روشن است و برای موفقیت و حرکت تلاش می کنم. انگیزه ام بسیار قوی است و یاد گرفتم چطور به موفقیت برسم و در آن بمانم لازمست خیلی یاد بگیرم ولی یادگیری را دوست دارم، تغییر و ریسک کردن را دوست دارم. قوانین زیادی از قوانین جهان را شناختم و از خدا می خواهم هدایتم کند تا قوانین بیشتری را بیاموزم.

    برای همه دوستان آرزو می کنم هر روز بیشتر بیاموزند و در مسیر قوانین الهی حرکت کنند و از استاد عباس منش تشکر می کنم که این قوانین را درک کرد و به ما آموخت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 33 رای:
  3. -
    زهرا حسینی گفته:
    مدت عضویت: 1810 روز

    سلام و درود و عشق

    بر همه ی شما خوبان

    بر استاد نازنینم که حتی شنیدن صدایش میتونه حال من رو خوب کنه چون که سراسر فرکانس عشق و سپاس گزاریه

    باز هم میگم همه کامنت های شما خوبان برای من گنجینه ای گرانقدر است که نهایت استفاده رو میرم

    آمدم بنویسم برای خودم برای این ذهن فراموشکارم برای اینکه به خودم یاد آور شوم

    مدتی هست درگیر یه کار اداری هستم که به سر انجام نمیرسه و امروز با جواب نه احساس بد به بالاترین حد خودش رسید هی با خودم با این ذهن کلنجار رفتم اما داشت من رو هی نا امیدتر می‌کرد خیلی خسته شدم یکی از فایل های استاد رو گذاشتم که میگه فقط روی خدا۹ حساب کن و چشمانم رو بستم گفتم خدایا خودت هدایتم کن چیکار کنم که دهان این ذهن نجوا گر بسته بشه

    بعد از مدتی با خودم گفتم بزار سپاس گزاری کنم دفپترمو برداشتم و شروع کردم به نوشتن که حقیقتا نعمت ها کم نیستند در همین بین یهو پسر دلبندم اومد سمتم و دستش باز کرد و بغلم کرد خدایاااا این اگه نعمت نیست چیه

    حال من کم کم شروع به خوب شدن کرد

    نگاهم افتاد به قرآن جلد سبزم که خیلی دوسش دارم همین طوری باز کردم نشانه وسطای جز۳۰ بود شروع کردم به خوندن

    سوره بلد

    شمس

    لیل

    ضحی

    اعلی

    شرح

    همینجور میخوندم و حیران میشدم

    و تورا برای آسان ترین راه آماده میکنیم

    اما انسان هنگامی که پروردگارش اورا بیازماید و او را مورد اکرام قرار دهد می‌گوید چون من شایسته بود مرا گرامی داشت ولی چون او را بیازمایید و در این آزمایش رزق را بر او تنگ گیرد گوید پروردگارم مرا خوار و زبون کرد

    و خیر و شرش را بر او الهام کرد بی تردید کسی که نفس را رشد داد بر موانع و مشکلات دنیا و اخرت پیروز شد

    و سوگند به ابتدای روز و سوگند به شب آنگاه که آرام گیرد که پروردگارت تورا رها نکرده و مورد خشم و کینه قرار نداده است

    و منی که فراموشکار بودم خدایا دیگه چه جوری قرار بود به یاد من بیاری نعمت هایی که بهم دادی رو

    سر سجاده عقده ی دل وا کردم ازش خواستم که در هر لحظه من رو هدایت کنه من میخام که همیشه تو قلبم باشه ..

    من واقعا میخام یاد بگیرم که چطور بهش اعتماد کنم .من هنوز اول راهم تازه راه رفتن رو یاد گرفتم

    یادم به پارسال افتاد روزی که در نصفه روز همه کاری برای من انجام داد و تمام نگرانی های چند ساله من رو فقط در نصف روز دود شد رفت هوا

    روزی که سبک بال ترین آدم روی کره ی زمین من بودم مطمئنم ..

    روزی که منو بغل کرده بود ..

    الان که فکر میکنم اگر تا آخر عمرم هر لحظه شکر اون روز رو به جا بیارم باز هم برابری نمیکنه با اون حال و احساسم

    پس چرا من همه ی اینهارو یادم رفته بود !!!!!

    خدایا چی کار داری میکنی بامن

    حیرانم

    به خدا که حیرانم

    تسلیمم در مقابل تو

    الان آرامش داره قلبم وقتی این همه باهام حرف زده سبکم …

    ای جان آرام گرفته و اطمینان یافته به یوی پروردگارت در حالی که از او خشنودی و او هم ازتو خشنود است بازگرد .پس در میان بندگانم در آی و در بهشتم وارد شو (فجر)

    و باز هم خوندن کامنت های شما خوبان تاصفحه ۵۳

    به خدا که نمیدونم چی بگم از جملات سحر انگیز شما دوستان….فقط میتونم سپاسگزار خداوند و دستان بی نهایت مهربانش باشم

    جان و دلِ تون سلامت ❤️

    براتون لحظه هایی پر از حضور خداوند آرزو میکنم 💚

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 36 رای:
  4. -
    محمد احمدی گفته:
    مدت عضویت: 936 روز

    به نام خدای عزیزم

    سلام به همه

    یکی از موفقیتهایم مربوط به سال 1380 بود

    8 نفر بودیم که برای مصاحبه شغلی یکی از صنایع برق کشور حضور داشتیم

    اتفاقا من سنم از همه کمتر بود و از یه استان دیگه بودم و قد و وزنم هم از همه کمتر بود

    هر 8 نفر مدرک فوق دیپلم داشتیم و از این نظر تفاوت نداشتیم

    ولی هنوز اون لحظه ها یادمه که تو سالن انتظار پشت در اتاق مصاحبه بودیم و یکی یکی صدامون می زدند

    من و 2 نفر دیگه که اون روز بودیم ، با هم حرف می زدیم اون ها می گفتند ما که قبول نمی شیم

    ما که شانس نداریم و خیلی نگران بودند

    و حتی اون زمان باب بود آدمها برا استخدام چند وقت ریش خود را نمی زدند و خود را مذهبی جا می زدند

    و ظاهر متواضع و افتاده به خود می گرفتند

    ولی من تو همه این زمینه ها بر عکس عمل کرده بودم (نه از روی عمد بلکه خود واقعی ام بودم )

    یعنی ریشم را از ته زده بودم و حتی با سامسونت اومده بودم برای جلسه مصاحبه.

    و ذره ای ترس و نگرانی از قبول نشدن نداشتم

    و اگه پذیرفته نمی شدم برام سخت نبود چون می گفتم اگه اینجا نشد یه جای دیگه برام جور میشه.

    بسیار مقتدر و با جسارت بودم و تو خود جلسه مصاحبه بدون ذره ای دستپاچگی با قدرت جواب می دادم

    و حتی تو اون جلسه ایده های فنی جدیدی می دادم که اونها می گفتند مگه میشه!

    تو همون جلسه همه منو تائید کرده بودند و بعد از جلسه مسئول کارگزینی می پرسید پارتی داشتی!

    در صورتیکه من اولین بار بود اون صنعت رفته بودم و هیچ کس از اون آدما را نمی شناختم

    و غیر خدا هیچ پارتی نداشتم.

    بالا ترین امتیاز را کسب کرده و پذیرفته شده بودم.

    و اگه بخوام دلیل اون موفقیت را بگم:

    توکلم به خدا خوب بود

    اعتماد به نفس خوبی داشتم چون تو اون زمینه کاری اطلاعاتم خوب بود و به مباحث تسلط خوبی داشتم

    و شاید نکته مهمتر این بود که از سال 1375 با کتابهای موفقیت آنتونی رابینز آشنا شده بودم

    کتابهای به سوی کامیابی را خونده بودم و تو دانشگاه

    هم تو این زمینه مطالعات خوبی داشتم و حتی برا بچه ها او مباحث موفقیت را توضیح می دادم

    مجله استاد احمد حلت را می خوندم و سی دی های اونها را مدتی گوش میدادم

    و از مباحث دیل کارنگی خیلی خوب استفاده کرده بودم

    پس الان دوباره همون ایام را به خودم یاد آوری می کنم و میگم

    من می تونم تو هر زمینه ای موفق بشم چون تو برهه ای از عمرم این کار را خوب انجام دادم

    سپاس از استاد عباس منش که باعث شد من اون ایام را به یاد بیارم و اینجا مکتوبشون کنم

    سپاس از خدای مهربانم که این آگاهی ها را بهم عطا می کند

    خدا جونم قربونت برم، فدات شم

    شاد،سالم و ثروتمند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 32 رای:
    • -
      ...... گفته:
      مدت عضویت: 2481 روز

      به نام خدا

      سلام

      ممنون از کامنت عالی تون

      همسر من چند وقت است دنبال مغازه است و یکی دو روزی است میاد و میگه ددرست سد رفتم صحبت کردم و درست شد دیگه …

      آنروز می‌گفت با صاحب مغازه صحبت کردم و خیلی اشناییت دادم که فلانی با ما فامیل هستند ووو از این جور حرف ها

      شب که اومد گفت این مغازه بهم خورد

      بعد دوباره رفته بود دنبال مغازه و به اونها هم گفته بوده که با فلانی و فلانی فامیل هستیم و اشناییت داربم

      و نه ذهنش این بود که این آدمها هستند که برای من یه کاری بکنند

      امشب بهشون گفتم : چقدر تو دنبال این و اون . آدم .فامیل ووو اینها هستی ؟؟؟؟ از خدا بخواه … به خودش بگو

      که ان شاله بزودی به سمت خواسته اش خداوند هدایتش می کند

      دوست داشتم این را بگم که تا وقتی در درون پارتی را عامل بدونیم دور خودمون می چرخیم و و قاب از خداوند بخواهیم و تسلیم امر و فرمان خودش باشیم درها را برامون باز می کنه بدون منت

      خواستم این مطلب را به اشتراک بزارم

      خدایا شکرت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
      • -
        ابراهیم گفته:
        مدت عضویت: 1718 روز

        سلام رها خانم عزیز

        بله ایمان و توکل به رب العالمین ،بهترین پارتی برای ماست.

        بهترین نگم ،تنها پارتی ما خداست

        من هم به یاد میارم زمانهایی که به او توکل کردم از راه‌هایی باور نکردنی به ما روزی میداد.

        میخواستم بدونم

        نتیجه توکل به خدا چی بود و آیا مغازه اجاره کردید؟

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
        • -
          ...... گفته:
          مدت عضویت: 2481 روز

          سلام ابراهیم عزیز

          نتیجه را بگم برات این شد که

          من که کلا رها کردم و خودش هم گفت هر چی که خدا بخواهد

          بعد دیگه برادراش اومدن کمکمش کردن

          و الان هم در خونه ی خودمون یه دفتر زده

          و خدا را صد هزار مرتبه شکر مشتری های خوبی هم داره

          دیروز یه فاکتور به تعداد ده هزار عدد گرفت که این هم دستی از دستان خداوند بود

          حالا چطوری ؟ شوهرم رفته بود زعفران بگیره بعد صاحب مغازه بهشون میگه هنوز هم در کار چاپ هستی ؟ میگن بله

          بعد این تعداد را بهشون میده

          امروز هم یه تعداد زیادی خدا را صد هزار مرتبه شکر چاپ و طراحی بنر خداوند براش آورد

          همه چی دست خداوند است

          فقط باید از خودش خواست

          و به خودش توکل کرد

          دیگه تمومه

          ممنون که برام کامنت گذاشتی دوست عزیزم

          خدا را شکر در هر لحظه ما در خال هدایت خداوند هستیم

          الهی شکر

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  5. -
    بهمن گفته:
    مدت عضویت: 4274 روز

    من نظرت بقیه دوستان رو خوندم ، واسه اینکه راحت خونده بشه و حوصله کسی سر نره ، اولا به زبان محاوره ای می نویسم دوما خلاصه و مختصر

    من لیسانس کامپیوتر دارم و تا قبل از سال 93 چون تخصصی نداشتم همش دنبال کارهای کارمندی میگشتم و همیشه نگران بودم که آنده ام چی میشه . تا اینکه در بهار سال 93 سه تا اتفاق جالب همزان برام اتفاق افتاد

    یک پیشنهاد کاری خوب بهم شد و من ردش کردم !

    یک پیشنهادکاری خوب بهم شد و اونا منو رد کردن !

    (راستش الانم یادم نیست چجوری) ولی با دوست و برادر بزرگتر عزیزم سید حسین عباس منش آشنا شدم !

    نمیگم استاد چون حس خوبی که بهش دارم درقالب دوست بیشتر میگنجه تا استاد . بگذریم…

    اردیبهشت سال 93 اول برای یک کاری باهام تماس گرفتند و من شاد خوشحال از اینکه دیگه دوران بیکاریم تموم میشه رفتم واسه مصاحبه ، تخصص چندانی نمیخواست و تقریبا میدونستم شغل رو خواهم گرفت چون پیشنهاد حقوقم رو وزارت کاری نوشتم (برای کارشناس کامپیوتر !)

    یک هفته بعدش یکی از دوستام که توی یه جای خیلی خیلی خیلی معتبرتر (نیمه دولتی) کار میکرد بهم پیشنهاد کار داد و منم رفتم واسه مصاحبه ، انقدر کار رو پسندیده بودم که داشتم ذوق مرگ میشدم ! توی مصاحبه چون تخصص نداشتم دیگه هم من هم مصاحبه کننده داشتیم به چرت وپرت هایی که من درجواب سوالا میگفتم خندمون میگرفت و دیگه کارم به خواهش و تمنا کشید که بذارید کار کنم و خودمو نشون میدوم و… طرف آدم خوبی بود و اولش قبول کرد(بازم میگم تو اون روزا اصلا و ابدا تخصص لازم رو نداشتم)

    چند روزی بود میرفتم سرکار که از محل کار مصاحبه ی اولم باهام تماس گرفتند و منم با غرور خاصی گفتم که من فلان جا مشغول شدم ونمیام اونجا ! خوب یادمه روز تولد حضرت علی (ع)بود که از همون جای دوم هم باهام تماس گرفتند و گفتند شما تخصص لازم رو نداری و دیگه نیا !!!

    نمیدونید چه آواری روی سرم خراب شد ! از اینجا رونده و از اونجا مونده !

    توی همین روزها بود که ویدئوی ثروت یک آقای عباس منش رو دیدم . ناگفته نماند که قبلا تمام سخنرانی های آقای شاهین فرهنگ رو شنیده بودم و حرفهای این دو عزیز مثل دو شعاع نور از یک منبع بودند …

    سرتونو درد نیارم ، از ویدئوی اول ثروت که خوشم آومد شروع کردم هرچی از سایت دم دستم بود دانلود کردم و خوندم و خوندوم و گوش کردم… بارها و بارها و بارها ویدئوهای تکراری رو مشاهده کردم و باورشون کردم (در حد ایمان اون روزم !)

    واقعا مدارم عوض شد ! چجوری !؟ قشنگ ترین مثال استاد مثال مدار سیارات بود وواقعا به هیچ روش دیگه ای نمیشد این بحث ها رو بیان کرد . انگار یکی منو از مدار سرد پلوتون ورداشت آروم آروم برد سمت مدار زمین !

    اینکه میگم مدارم عوض شد منظورم اینه که انگار یه دست نامرئی بهم میگفت اول نا امید نشو ! بعد برو و مطالب و سرفصلهای سیسکو ومیاکروسافت رو از پایه شروع کن و بخون … خیلی تلاش کردم و باورم نمیشد من در هفته ی آخر خرداد شروع کردم و در هفته ی آخر شهریور به چی تبدیل شده و بودم … ! (این سه ماه رو داشته باشید تا در ادامه بهش برسیم!) انگار یه نفر لیسانسش رو در عرض سه ماه گرفته بود !!

    آبان ماه اون جایی که منو نخواستند نیرو لازم شد ، دوباره رفتم ، باورم نمیشد که من سه ماه قبل چجوری ردم کرده بودند و حالا من بعداز دو ماه کار توی اونجا دیدم چقدر برام کوچیکه و جایی که منو نخواسته بودند و بیرونم کرده وبودند ، حالا من واسه اونا ناز میکردم و با اکراه کار میکردم و بعداز دوسال با کلی دنگ و فنگ تونستم بیام بیرون و برم دنبال تخصص بیشتر و …

    سرتونو درد نیارم…

    من اولش زمین خوردم ، یجورایی تحقیر شدم ، اما خودمو نباختم …بلند شدم و خودمو ساختم و منی که آرزوی داشتن یه شغل کارمندی ساده رو داشتم الان خیلی خیلی وسواس دارم و خیلی از مصاحبه هامو نمیرم و میگم که برام کوچیکه اون کار (کارهای تخصصی امنیت و شبکه !) و هنوزم دارم روی خودم کار میکنم

    باور کنید مدار کار میکنه … بخدا کار میکنه ! فقط باید طرزکارش رو بلدبشید…

    هروقت ناراحتم و اعصابم خورده ، میشینم و ویدئوهای تکراری دوست عزیزم سید حسین عباس منش رو نگاه میکنم و سردردم رفع میشه ! نمیدونم چی توی حرفاشه که آرومم میکنه !

    اما هرچی که هست ایشون یکی از بهترین اتفاق های زندگی منه…

    هر ویدئوی جدیدی که بیرون میده رو میشینم با هدفون گوش میدم و جمله به جمله اش رو یادداشت برداری میکنم…

    آرزوم اینه که یکبار از نزدیک دوست عزیزم رو ببینم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 33 رای:
    • -
      حضور مثبت گفته:
      مدت عضویت: 3805 روز

      بهمن گرامی . من هر چقدر این داستانهای واقعی رو میخونم میلیاردها بار انگیزم میره بالا تا روشم را بی لحظه ای تردید دنبال کنم جون اینطوری باورم دو صد چندان میشه که همه مثل خودم داران از این قانون کاینات بهره میگیرن

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        بهمن گفته:
        مدت عضویت: 4274 روز

        دوستان عزیز ! اگه بگم تا همین چند دقیقه ی پیش هم مدارم کار میکنه باور میکنید !!؟

        استاد میگفت که اون قله رو هدف قرار بدید و به مسیر کاری نداشته باشید ،توی کار مدار دخالت و فضولی نکنید بگذارید کارشو بکنه !

        ایده هایی به ذهنم خطور میکنه و وقتی نتیجه رو با قبل مقایسه میکنم میبینم نتیجه ای که الان با دوهفته روزی سه ساعت میگیرم رو قبلا با دوماه زمان و صرف انرژی بیشتر میگرفتم باورم نمیشه … اگه یکی بچندماه قبل بهم میگفت من میتونم کاری کنم که همین نتیجه ای که توی دوماه میگیری رو توی دوهفته بگیری میگفتم برررررررررروووووووووو بابااااااااااا ! مگه میشه !

        یه تجربه ی دیگه …

        چندوقت پیش یه پولی بدهکار بودم ، نگران بودم ، دوست عزیزم حسین آقا میگفت که وقتی توی مدار درست باشی ، نگران هیچ چیزی نباش و بذار مدار کارشو بکنه !

        اگه بگم خندتون میگیره !!! اونی که بهش بدهکار بودم زنگ زد گفت دوماه دیگه پولمو میخوام ! یک ربع بعدش یکی دیگه از دوستام زنگ زد و بعد از کمی صحبت موقع خداحافظی گفت من فعلا اوضاع مالیم خوبه ، پولی چیزی خواستی حتما بهم زنگ بزن !! خنده دار نیست که یکی زنگ میزنه پولشو میخواد اون یکی زنگ میزنه (انگار داره جواب اون یکی تماس رو میده و) میگه من الان پول لازم ندارم بیا بهت بدم بعدا بهم میدی !

        فقط من نمیدونم من این وسط چیکاره ام ، یدفعه خود مدار بیاد جام زندگی هم بکنه دیگه :))))))))))))))))))))))))))))

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  6. -
    سعیده و مهدی گفته:
    مدت عضویت: 2720 روز

    سلام و عرض ادب خدمت استاد و مریم جون و دوستان

    چند وقته که ی حسی بهم میگه که بیام از موفقیت هام بنویسم اما ی ندایی میگفت که نه فعلا که نتایج بزرگی نگرفتی. اما چون تصمیم گرفته ام به الهاماتم عمل کنم و هیچ تصمیمی رو به عقب نیندازم، الان اینجام با نتایجی که گرفتم

    دوستان حدود سه سال پیش بود که مشغول شغل معلمی بودم و مدرسه و اولیاء به شدت اذیتم می کردن و یک سری مسائل پیش آمده بود که کلا در تنش بودم. اون موقع وضعیت روابطم با همسرم خوب نبود و وضعیت روحی و اقتصادی هم که اصلا خوب نبود.

    معده درد شدید داشتم و سردرد های میگرنی زیاد و همیشه افسرده و ناراحت. دنبال ی راه حلی برای زندگیم بودم به هر دری زدم اما نشد. پیش مشاور می رفتم اما نمی شد. پیش روانپزشک رفتم کلی هم قرص مصرف کردم ولی اصلا حالم خوب نمیشد . خیلی مضطرب بودم الان که می خوام بنویسم احساس می کنم اون روزها از ذهنم پاک شده و فقط یک حاله ای توی ذهنم از اون اتفاقات هست.

    خلاصه با کلی دعا و راهکارهایی که همه معرفی میکردن و هیچ نتیجه ای نداشت. با تماس یکی از دوستان هدایت شدم به سمت فردی که مباحث موفقیت رو آموزش میداد. این آموزش ها هم جنبه مثبت داشت و هم منفی. این آموزش ها باعث شد که تو اینترنت هر آموزش رایگانی از موفقیت هست رو گوش بدم . روزها ساعت ها می نشستم و فایل گوش میدادم و سیر نمی شدم.

    حالم که یکم بهتر شد تصمیم گرفتم برای بهتر کردن حال دیگران کاری بکنم و تبلیغ یک دوره ی آموزشی یک ساله رو که مدرس موفقیت تربیت می کرد رو تو اینترنت دیدم و با وجود اینکه پول اون دوره که خیلی هم زیاد بود نداشتم رو با وام جور کردم و رفتم.( همسرم همیشه به علایقم احترام میذاره و هر کاری که بخوام بکنم، همراهیم می کنه.)

    این دوره تمام شد و من کلی دوست پیدا کردم و کلی هم به آگاهی هام اضافه شد. توی این دوره از طریق دوستان با استاد آشنا شدم و وقتی برای اولین بار فایل رایگان به رویاهایت باور داشته باش رو دیدم( یادمه ماه رمضون دو سال پیش بود) همسرم که اومد خونه فایل رو نشون دادم و بهش گفتم نگاه این آدم به کجا رسیده منم می خوام و بخاطر دستاوردهای استاد بود که شروع کردم به دنبال کردن استاد و هر روز فایل های زیادی از استاد رو گوش میدادم و نکته برداری میکردم و لذت می بردم. اولا فقط گوش دادن بودن عمل کردن به اون صورت وجود نداشت. همیشه عادت دارم هر چیزی که یاد می گیرم رو به همسرم هم بگم و اون هم اینطوریه. همیشه مطالبی که از استاد یاد می گرفتم رو به همسرم می گفتم و اون هم برای رها شدن از وضعیت مالی نامناسب تصمیم گرفت با من همراهی کنه و ماه رمضون پارسال بود که تصمیم گرفتیم برای کار کردن روی خودمون یک ماه هیچ جا نریم و تو خونه حرفهای مثبت بزنیم و غیبت نکنیم. خیلی خوب بود این کار باعث شد که وضعیت مالیمون خیلی کم تغییر کنه اما نه به اون صورت. یادم رفت بگم که من از وقتی با مباحث موفقیت آشنا شدم و اون دوره یک ساله رو شرکت کردم دیگه از سردرد و معده درد خبری نبود و خوبِ خوب شده بودم.

    وضعیت روابطم هم بهتر شده بود . اینو بگم که من و همسرم عاشق همدیگه هستیم و هیچ مسئله ای باهم نداشتیم اما تنها مسئله ای که باعث میشد دعوا کنیم پول بود . نبود پول مسائل زیادی رو تو زندگی عاشقانه ما به وجود آورده بود و ما رو اذیت می کرد.

    وقتی استاد سفربه دور امریکا رو روی سایت گذاشتن( یعنی مریم جون که لطف کردن و هر روز دعاشون می کنم) من و همسرم هر روز صبح بعد از پیاده روی ، موقع صبونه خوردن یک قسمت از این سفرنامه رو می دیدیدم و ما هم تصمیم گرفتیم هر جمعه مثل استاد بریم شهر خودمون رو بگردیم و از زیبایی هاش استفاده کنیم. این کار باعث میشد که به مدت یک روز از افکار منفی دور بشیم و شاد باشیم.

    دوستان من از وقتی که با مباحث موفقیت آشنا شدم زندگیم شروع کرد به تغییر اما نتایج خیلی نامحسوس بود.

    یک مدتی بود که صاحب خانه ام که بالای سر ما زندگی می کرد. شروع کرده بود به تعمیر خونه اش و شب ها کار می کردن و روزها می خوابیدن و این کارشون استراحت رو از ما گرفته بود. بنده های خدا هم هیچ وقت معذرت خواهی نمی کردن و همیشه اذیتمون می کردن. وقتی نصف شب ها با صدای بلند از خواب بیدار می شدم و ساعت ها دیگه خوابم نمی اومد یاد حرفهای استاد تو فایل فقط روی خدا حساب باز کنم می افتادم.من از ترس این که صاحب خونه ام ما رو از خونه نندازه بیرون هیچ چیزی بهش نمی گفتیم و من همیشه این موضوع اذیتم می کرد که ببین سعیده داری به صاحب خونه ات قدرت می دی نه به خدا. هر شب تصمیم می گرفتم که فردا صبح برم برای اعتراض اما وقتی صبح می شد منصرف می شدم . خلاصه شب آخر وقتی از شدت صدای خیلی زیاد ازخواب بیدار شدم بلافاصله به صاحبخونه ام زنگ زدم این بار با توکل به خدا. خلاصه این تماس من باعث شد که ما رو از اون خونه بیرون کنند. اما خدا شاهده ی خونه خیلی بهتر از اون خونه و ارزون تر و خیلی راحت گیرمون اومد و این جابجایی باعث شد که انقدر رزق و روزی وارد زندگیم بشه که نگو. همیشه یخچالم پره. بدهی هامون رو دادیم. تو نستیم پول پس نداز کنیم و هر روز به پس اندازمون به صورت معجزه آسا اضافه میشه. بچه دار شدیم.( ی تو راهی داریم) . رابطه ام با همسرم الان خیلی خیلی عالیه شاید تو رویای کسی نگنجه. بی نهایت از بودن با هم لذت می بریم. این اواخر هم تصمیم گرفتیم عمیقا روی خودمون کار کنیم و اصلا مهمانی نمی ریم فقط داریم فایل گوش میدیم و تجزیه و تحلیل می کنیم و سپاسگزاری هر شب داریم و برای هم می خونیم سپاسگزاری هامون رو و خیلی خیلی احساسمون خوب میشه. هر روز یکی دو ساعت پیاده روی می ریم تو طبیعت زیبای شهرمون و خدا ما رو به جاهایی هدایت می کنه که مثل بهشته و فقط تو مسیر باورهامون رو تکرار میکنیم و میگیم خدا رو شکر. مطمئنم اتفاقات خوب توی راهه چون خیلی مصمم داریم روی خودمون کار می کنیم.

    یادم رفت بگم ، وقتی من و همسرم متوجه شدیم که بعد از ده سال داریم مامان بابا میشیم. تصمیم گرفتیم که باز هم مثل قدیم ها رو خودمون کار کنیم چون دیگه ی انگیزه قوی برای رشد داشتیم. شروع کردیم به دیدن فایل های سفرنامه به مدت 40 روز و توی این مدت بیزینسی بهمون معرفی شده که باعث شد خیلی راحت و با دست خالی به درآمد برسیم. الان هم داریم دوره عزت نفس رو کار می کنیم.

    ببینید دوستان ما از روز اول تصمیم گرفتیم که با استاد همراه بشیم و کم و بیش هم این کار رو کردیم ولی چون نیاز بود تکاملون رو طی کنیم یکم طول کشید اما الان خیلی جدی داریم کار می کنیم. و احساسمون عالیه خدا رو شکر.

    استاد تو این یک سال و چهار ماه و ده روز که باهاتون آشنا شدم و توی سایت عضو شدم کلی نتایج گرفتم که ی مقدار رو گفتم و در آینده ای نه چندان دور از موفقیت های بزرگ می گم. استاد همانطور که از روز اول تصمیم گرفتم که هر چی رو که خودم یاد گرفتم رو به دیگران یاد بدم تا دیگران هم مثل من حال دلشون خوب بشه. ایده هایی به ذهنم رسیده و به کمک خدا می خوام اجراشون کنم.

    خدایا ممنون

    استاد ممنون

    خانم شایسته ممنون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 33 رای:
    • -
      علی دوستی گفته:
      مدت عضویت: 4153 روز

      سلام

      خیلی عالی بود سرنوشتتون.خیلی وخیلی.بنده سپاسگزار شما و دیگر دوستان هستند که سرنوشت خودشان را می نویسند تا برای بقیه کمکی باشد.

      اما نکته زیبای سرگذشته شما برای من اون جایی بود که گفتید

      تصمیم گرفتم که هر چی رو که خودم یاد گرفتم رو به دیگران یاد بدم تا دیگران هم مثل من حال دلشون خوب بشه.یاد حرفی جالبی افتادم که میگه خوب زندگی کنیم و کمک کنیم تا دنیا را جای بهتری برای زندگی دیگران کنیم.

      برای شما بهترین ها را آرزومندم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    سلیمان درویشی گفته:
    مدت عضویت: 4151 روز

    با سلام و ادب و احترام خدمت استاد عزیز و همه دوستان گرامی

    … من تصمیم خود را گرفتم .

    تصمیم گرفتم کهکشان های بیرون را به کهکشان های درونم پیوند بزنم . نیروهای منفی به من انرژی مثبت می دهند . به کسانی که به من پشت کردند رویم را می گشایم و از میان آن ها عبور می کنم . کسانی را که دوست دارند موفق شوند دست های یکدیگر را می گیریم تا با همدیگر حرکت کنیم . هر قدمی را که بر می دارم نمک های زیر پایم را به طلا تبدیل می کنم تا دیگران هم سهمی ببرند و جای پای طلایی ام را در این ده پر از نمک بر جای می گذارم.

    تصمیم گرفتم وجودم را خانه تکانی شدید کنم و درونم را پر کنم از ایمان ، باور ، انگیزه ، تعهد ، یقین ، اعتماد به نفس ، صداقت ، راستی ، شادی ، فراوانی ، جسارت ، دانش ، احترام ، تمرکز ، بخشش و … می کنم تا لبریز شود و دیگران هم بتوانند جرعه ای از آن بنوشند . من از بدی ها عبور می کنم ، من از خوبی ها عبور می کنم ، من از موفقیت عبور می کنم و از هدف هم …. ، من از زمان هم عبور می کنم تا همین نزدیکی های خیلی دور …

    دوستان عزیز خداوند بارها در قرآن اشاره کرده که بیشتر مردم ناسپاس هستند و فقط عده کمی شکرگزار هستند. باور شخصی من این است که همان تعداد اندک که سپاسگزار هستند ، همان ها جز ثروتمندان هستند . پس همواره خدا را شاکر باشیم .

    برای تغییر قبل از هر اقدامی باید از وضعیت موجود خسته و کلافه شویم . طوری که در این وضعیت نفس کشیدن هم برایمان سخت باشد . ( امروزمان مثل دیروز نباشد ) سپس راه برون رفت از این وضعیت را پیدا کنیم . زندگی ما همواره پر از دره ها و قله ها می باشد . برای رسیدن به قله ها ( اهداف و خواسته ها ) باید دره ها ( وضعیت موجود ) را پشت سر بگذاریم . به جای ناسپاسی باید افسار ذهن و افکارمان دست بگیریم و آگاهانه آن را هدایت کنیم . ما باید آگاه شویم و تفکر کنیم . چون عدم آگاهی از افکار و ذهن باعث سقوط و نرسیدن به خواسته ها و رویاها یمان می شود .

    خلاصه ای خیلی کوتاه از داستان زندگی من :

    من سلیمان درویشی متولد 1352 ساکن شیراز سال 1374 در یک شرکت هواپیمایی شروع بکار نمودم که در سال دوم از میان همه پرسنل به عنوان تنها کارمند نمونه انتخاب شدم و قرار شد همان سال مرا با پرواز به سوریه بفرستند . هنوز بعد از گذشت حدود 20 سال این امر محقق نشده است . به کارم علاقه داشتم و از صبح تا شب کار می کردم . اما بعد از این همه مدت تا سال 92 هر چه بیشتر کار می کردم در زندگی پسرفت داشتم . حتی بیشتر جمعه ها هم کار می کردم. وضعیت زندگی نابسامان ، بدهکاری و … مدت 6 سال در یک اتاق زندگی می کردم. به خداشکایت می کردم که این چه وضعیه ؟ دیگه خسته شدم . در راه رسیدن به هدفم ( سینما ) که دیگه نا امید شده بودم . مشکلات زندگی بسیار زیاد و …

    دوستان و همسفران عزیز ما باید قبل از هر اقدامی تصمیم بگیریم . ما می توانیم از الگو های معنوی مانند قرآن ، پیامبران و امامان والگوهای دیگر انسان های موفق استفاده کنیم . از مدت ها پیش به دنبال گمشده ام بودم اما راه دستیابی به آن را بلد نبودم . هر چه بیشتر تلاش می کردم به نتیجه مطلوب نمی رسیدم . بعداز گذشت 20 سال از شغل کارمندی توانستم آپارتمانی در نقطه متوسط شهرم بخرم البته با کلی بدهکاری .

    واقعا ناامید شده بودم ، به این نتیجه رسیدم که خدا هم دارد ما را فراموش می کند . خدا را هر روز قسم می دادم که مرا از این وضعیت نجات دهد اما انگار که گوش خدا هم برای ما کر شده بود . خیلی سخت است که موقعیتی در زندگی پیش بیاید و جلوی خانواده شرمنده باشیم . ( یادم نمی رود در یک تابستان و در گرما دخترم تشنه باشد و من 200 تومان نداشتم که یک آب معدنی برایش بخرم ) .

    آبان سال 1392 بود و ساعت حدود 8 شب بود که با اتوبوس بعد از کارم به خانه بر می گشتم . مشغول خواندن درس برای شرکت در کنکور ارشد سراسری بودم. مرد جوانی روبه رویم نشسته بود و در صحبت را با من باز کرد و تا صحبت کار و پول پیش آمد که من گفتم دنبال یه راه بهتری هستم . گفت نگران نباش من یه کار خیلی خوبی با درآمد عالی برایت سراغ دارم و شماره اش را داد و خداحافظی کردم. چند روز گذشت و من تماسی نگرفتم . گفتم ای بابا اینم یه چیزی برای خودش میگه . بالاخره تماس گرفتم و رفتم در منزلشان . کتاب قله ها و دره ها را به من داد و گفت بخون و خلاصه و نتیجه را روی کاغذ بنویس . کتاب را خواندم و سراغش رفتم . گفت فردا شب ساعت 8 شب بیا فلان جا و هیچ کسی هم نباید بفهمه. ترسیدم و گفتم حتما تو کار قاچاق و این جور چیزا باید باشه . موقعی که می خواستم سر قرار بروم شماره اش را به همسرم دادم و گفتم من برای کار می روم اگه بلایی سرم اومد این شماره طرفه . باران به شدت می بارید و رفتم سر قرار و با هم رفتیم تو یه هتلی . یه نفر دیگه هم اومد و شروع کردند به توضیحاتی درباره بازاریابی شبکه ای . من جواب منفی دادم و گفتم گول شرکت های هرمی را نمی خورم. خلاصه ول کن نبود و مدت یک هفته تماس می گرفت . بالاخره رفتم و پس از مذاکراتی وارد شبکه شدم. اول شروع به خواندن کتاب و دیدن و گوش کردن فایل های انگیزشی نمودیم. بعدش به جمع کردن گروه پرداختیم و راستش دلم راضی نبود و از اجبار می رفتم . حدود سه ماهی کارکردم و حدود 400 هزارتومانی کار کردم . دنبال یه راهی بودم که از این کار دست بکشم . انگار تو قفس بودم . همین طور که تو اینترنت مشغول جستجو درباره بازاریابی و فایل های موفقیت بودم ، سر از سایت استاد عباسمنش در آوردم . عضو شدم و چند تا از فایل ها را دانلود کردم و دیدم و گوش دادم. رسیدم به فایل های چگونه در عرض یکسال درآمد خود را سه برابر کنیم. با خودم گفتم این عباسمنش هم یه چیزایی برای خودش گفته . مگه می شه ؟ فایل هایی را که می دیدم همه صحبت های استاد به بائر ختم می شد . ( حالا فهمیدم دلیل ورود به بازاریابی شبکه ای چه بود . من در اینجا با تغییر باور آشنا شدم . چرا که پیش زمینه ای داشتم . شاید اگه این طور نبود قبول نمی کردم ) . در سایت جستجو می کردم و رسیدم به محصولات . قیمت محصولات را نگاه کردم فکر می کردم به ریال است . من حتی به خرید از سایت اعتقادی نداشتم و ضمنا اگه کتابی هم بود به قیمت 20 هزار تومان نمی خریدم . محصول استقلال مالی را دیدم قیمتش فکر کنم حدود 450 هزار تومانی بود و من تا اینجا هم فکر می کردم قیمت ها به ریال است . بالاخره دلم را راضی کردم که مبلغ 45 هزارتومان را پرداخت کنم . اما هر چه کردم نشد . بعدش متوجه شدم که قیمت ها به تومان است . مدتی به فایل های رایگان بسنده کردم .

    چند روز گذشت و با خودم کلنجار می رفتم . هر طور بود پول تهیه نمودم و محصول را خریدم . مرتب صوتی و تصویری ها را دیدم. بعدش شروع به خرید کتاب های صوتی نمودم. ضمنا هر فایل رایگانی هم که روی سایت گذاشته می شد سریع دانلودش می کردم. تا الان تمام فایل های رایگان را دانلودش کردم و حتی یک فولدری روی سیستم دارم به نام عباسمنش که تمام فایل ها و محصولات را دارم . تا اینجا من هنوز نتیجه ای نگرفتم . تقریبا به اواخر سال 1393 نزدیک می شدیم و مدت آشنایی من با سایت از یک سال هم بیشتر شده بود بدون نتیجه . در همین حین فایل های رایگان دوره آنلاین هدف گذاری روی سایت گذاشته شد. بعد از دیدن آنها دوست داشتم که در دوره شرکت کنم اما پولش را نداشتم . از خدا خواستم که تا مدتی که تخفیف داره پولش را برام ردیف کنه. بعد از چند روز یادم نمی آید که چطور پولش را ردیف کردم. هنوز مشکل مال داشتم و دری برایم باز نشده بود . هر هفته تمرینات دوره را با اشتیاق فراوان انجام می دادم و روی سایت می گذاشتم. یه استارتی تو درونم زده شد . دوره خیلی خوبی بود . استاد یک جایزه هم برای نفری که بهترین تمرینات را انجام بده گذاشته بود. من به خودم ایمان و باور داشتم که علاوه بر رسیدن به اهدافم ( سینما ) ، جایزه را می برم ، چون چندین مرتبه از شرکت زنگ زدند و از مطالب من تشکر کردند . ( هرچند که در پایان جایزه را نبردم ) . تقریبا اواخر دوره بود که به عنوان دستیار کارگردان و برنامه ریز بصورت مجانی شروع به کار نمودم. خیلی خوشحال بودم که بالاخره یه دری باز شد . تقریبا حدود یک ماهی درگیر بودم . امیدوار شده بودم که دارم به اهدافم نزدیک میشم . بعد از این دوره محصول عزت نفس را خریدم اما بدلیل سر صحنه فیلمبرداری نتونستم دوره را آنلاین شکت کنم .تمریناتش را بعد انجام دادم . رسیدیم به فصل تابستان و من هنوز نتیجه چندانی نگرفته بودم .خیلی از مواقع نا امید می شدم . از خدا کمک می خواستم . دنبال این بودم که محصول روانشناسی ثروت 1 را تهیه کنم اما پولی نداشتم . من در طول ماه 1000 تومان هم اضافه نمی آوردم که خرج چیزی کنم چه رسد به خرید محصول . به آبان رسیدیم و تو سایت برای خرید محصول تخفیف داده بودند . من دنبال پول بودم . فکر کنم 11 آبان بود بدون داشتن پول محصول را به سبد اضافه کردم و منتظر پول شدم . خدایا اگه از تاریخش بگذره قیمتش گرون تر می شه و دیگه نمی تونم بخرم. مهلت تمام شد و پول ردیف نشد . اما یکدفعه مبلغ دو میلیون و سیصد هزارتومانی که چند سال قبل به کسی قرض داده بودم به حسابم واریز شد . ولی قیمتش بیشتر از پول من بود . نمی دونستم چکار کنم . به تهران زنگ زدم . فکر می کنم سرکار خانم فرهادی بودند و جریان را گفتم . اون هم یه کد تخفیف به من دادند و سریع محصول را خریدم . روز اول ، جلسه اول را حدود 15 مرتبه دیدم . به جرات می گویم موهای بدنم سیخ شد . حقیقتش از اتفاقاتی که قراره بیفته ترسیدم جلسات بعدی را ببینم. چند روزی فقط همین یک فایل را می دیدم . دل به دریا زدم وشروع به دیدن فایل ها نمودم . تمام جلسات را به مدت یک ماه دیدم و خیلی از تمرین ها را انجام دادم اما اتفاقی نیفتاد. تصمیم گرفتم به مدت چند ماه هر هفته یک بار دوره را تمام می کردم . از طرفی هم به همین خاطر با همسرم به شدت درگیر بودم . همسرم اعتقادی نداشت. بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که توجهی نکنم. حالا تا اینجا داشته باشید که همسرم از خرید و قیمت محصولات اطلاعی نداشت و هنوز هم ندارد . چرا که باید از شهر و دیار می رفتم . البته الان تا حدودی وضعیت را پذیرفته است . ذره ذره اتفاقاتی در درونم شروع به رخ دادن نمود . بعدش دنبل این بودم که قانون آفرینش هم تهیه کنم . با مقدار پولی که تو کیف پولم داشتم چند جلسه را تهیه کردم. بهمن ماه بود که خدا از طریق واسطه ای مبلغ یک میلیون تومان پول را برایم رسانید و بقیه جلسات را تهیه نمودم . همزمان هر دو را گوش می دادم. تازه وضعیت مالی ام یه کمی بهتر شد و بعد از 5 و 6 ماه مبلغ 700 هزارتومان افزایش حقوق داشتم . بطور کلی برکت و نعمت خدا شروع به باریدن کرد . تا قبل از ای اتفاقات من ماهیانه حدود 500 هزار تومان قرض می کردم ، ولی الان با تغییر باورها و تمرینات هیچ وقت کیف پولم خالی نشده و همیشه پول داخلش هست . هر چند که هنوز تا آن وضعیت مالی ارمانی فاصله دارم اما جرقه آن زده شده است . در طول این مدت خیلی از بدهکاری هایم را داده ام و فقط مقدار کمی از ان مانده است که مطمئنم تا اخر امسال همه را تسویه می کنم .

    دیگه اون ادم سابق نیستم وضعیتم از لحاظ مالی بهتر شده . سلامتی ام بهتر شده است . من چند سالی درگیر بیماری بودم که هر جا می رفتم دکترها نمی تونستند تشخیص بدهند . الان بدون نیاز به دکتر حالم بسیار خوب است . ایمانم به خدا بیشتر شده است و هر روز بشتر می شود . صبح ها با عشق و علاقه از خواب بیدار می شوم . انگیزه ام بیشتر شده . هر چند که تا هدفم ( سینما ) هنوز فاصله دارم . اما به زودی پله های رشد و ترقی را می پیمایم . من در امسال حدود 10 ساعت درس خواندم و مرحله اول کنکور ارشد سراسری از 7 رشته 6 رشته مجاز شدم و مطمئن هستم که مرحله دوم هم قبول می شوم .

    موقعیتی را که الان دارم به شدت فایل ها را هر روز گوش می دهم . از فایل ها و کتاب های موفقیت اسفاده می کنم . استاد در یکی از فایل هایش گفت که شما وقتی که می خواهید ماشینی را روشن کنید باید تمام انرژی خود را بگذارید . این یک نمونه جمله ای است که همیشه بیاد دارم و جملاتی دیگر. مثلا با مبلغ 500 هزار تومان در بورس شرکت کردم و بعد از تقریبا 4 ماه سرمایه ام را به مبلغ حدود 2 میلیون تومان افزایش دادم . با برادرم کسب و کار کوچکی را با حداقل سرمایه در منزل شروع نموده ایم و قصد داریم در چند ماه آینده آن را گسترش بدهیم. هر چند که هدف اصلی من اولین فیلم نامه نویس و کارگردان سینمای ایران و دنیا است . اگر قرار بود که همه چیز را با جزئیات کامل بنویسم بسیار وقت گیر بود و برای ارسال به مسابقه هم نمی رسیدم .

    سخنی با استاد :

    تشکر و سپاسگزاری از شما که واقعا راهنمای من بودید . البته من بعد از دوره هدفگذاری مطالب در سایت نگذاشته ام و عادت ندارم . اما یک مطلب بسیار مهم دیگر اینکه در بحث مدارها ( با توجه به صحبت هایتان مثل حضرت موسی و شکافتن رود نیل و … ) به نکته و مطلبی رسیده ام که مطمئن هستم خودتان هم هنوز به آن نرسیده اید که اگر فرصت شد به یاری خداوند در آینده حتما در سایت قرار می دهم .

    برای استاد عزیز و کلیه گروه تحقیقاتی عباسمنش ( خصوصا سرکار خانم فرهادی ) و همه دوستان گرامی سلامت و ثروت و شادی و خوشبختی و سعادت دنیا و اخرت را از خداوند وهاب درخواست می کنم .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 35 رای:
    • -
      مجید بختیارپور عمران گفته:
      مدت عضویت: 1285 روز

      سلام و درود آقای درویشی

      امیدوارم هر جا که هستی حال دلت عالی باشه و غرق نعمت خدا باشی و در مسیر هدایت او قدم بر داری

      کامنتتو خوندم پیام ایمانشو گرفتم ممنونم خیلی لذت بردم از روند رشدت و از دوجای کامنتت خیلی درکت کردم انگار خودم بودم یجا گفتی خیلی سخته در موقعیتی قرار بگیری که نتونی واسه خانوادت کاری کنی و پول یک آب معدنی رد نداشتی واقعا بدترین حس دنیاست این حس خدا واسه هیچکی نیاره که نمیاره این ماییم که بخودمون ظلم میکنیم و چقد مظلوم به ظلم خویشیم خدایا نجات خیر بما اعطا کن از شر افکار پوسیده خودم به تو پناه میبرم…

      و دومین قسمت اونجایی که گفتی جلسه اول روانشناسی ثروت و گوش دادی موی تنت سیخ شد میترسیدی به جلسع دوم گوش بدی واقعا وقتی قراره مدارت تغییر کنه چون اونجا ناشناخته عست ترس میگیره آدمو و چقد این ترس خواستنیه و لذت بخش واقعا این قسمت خندم گرفت چون میفهمم چی میگی از بس ذهنمون فقیری رو دیده از ثروت میترسه که یکی از پاشنه آشیل همه فقزا همینه بلهههه خودشع یکی از پاشته آشیل من اینه برای همینه که ثزوت ازم دور میشه خدایا به تو وصل میشم هررور با ذکر توبه باذکر حمد تو با گوش دادن به وحی منزل پیامبر زمان خودمو ایمانمو قوی میکنم تا ذهنم از ثروتمندشدن ترسی نداشته باشه ممنونم که 8سال پیش کامنت گذاشتی تا امروز برای من نور بشی ممنونم ازت دوست خوبم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  8. -
    کاوه رشیدی گفته:
    مدت عضویت: 2343 روز

    میخوام در مورد یک موضوع خیلی مهم در مورد ساخت منطق و باور کردن ذهن برای انجام یک کار صحبت کنم ک به نظر من جز مهم ترین ارکان موفقیت و رسیدن به خواسته است

    با یک مثال شروع میکنم فرض کنید ک شما قراره از قله اورست برین بالا و فتحش کنید و خیلی ترس دارید و دودلی ک میتونی انجامش بدی یا ن؟ اصلا زنده برمیگردی یا ن؟ و با همین حرفا داری خودت رو قانع میکنی به رفتن یا نرفتن به یک قله و در این میان باور های محدود به تو میگه ک نرو چون اگ بری ممکنه ک راهو گم کنی و تو سرما بمیری بهت میگ حماقت نکن و بیخیالش شو بهت میگ تو نمیتونی و خیلی حرف های دیگ…

     اما روحت ک به خدا وصله میگ ک تو برا این کار لحظه شماری میکردی و روزو شبت رو به هم دوخته بودی ک اورستو فتح کنی پس برو دیگ برو خدا کمکت میکنه از هیچی نترس همه چی تو مسیر بهت گفته میشه تو فقط قدم اولو بردار همه چی درست میشه

    و تو بین روح و باور های محدود گیر کردی و اگر تو این تردید بمونی زندگیت جهنم میشه.

     باور های محدود میگه نرو ک میمیری.

     روح میگه برو این عشق زندگیته ادامه بده هیچیت نمیشه خدا تو مسیر با توئه برو مسیر بهت گفته میشه.

    باورهای محدود ب روح میگ چی میگی تو؟؟؟این اگ بره اون بالا میمیره اصلا راهو بلد نیست.

    روح میگ معلومه ک راهو بلده فقط باید بره جلوتر تاراهو ببینه مسیر ک از اینجا دیده نمیشه.

    و باورهای محدود  میگ کدوم راه؟؟؟تو دیوونه شدی اصلا راهی وجود نداره تو فقط میخوای به کشتنش بدی.

    روح میگه معلومه ک راه وجود داره

    وتو اینجا به خودت میای و از روحت میپرسی راه وجود داره؟؟؟

     و روحت میگ معلومه راه وجود داره چون تو اولین نفری نیستی ک میخوای از این کوه بری بالا قبل تو خیلی ها این کارو کردن و جا پا گذاشتن برا تو ک راحت بری به هدفت برسی  میتونی از مسیرشون کمک بگیری برای رسیدن به خواستت

    و تو تو میگی چییییییییی؟؟؟؟؟؟؟قبل از من کسایی این کارو کردن؟؟؟

    روح میگه معلومه ک کردن

     باورهای محدود میگ داره دروغ میگ اون فقط میخواد گولت برنه اونایی ک رفتن اورست ادمای متفاوتی بودن خاص بودن تو شبیهشون نیستی.

    ولی تو الان برای باور های محدود ذهنت منطق اوردی و دهنش رو بستی و دیگ ام به حرفش گوش نمیدی، تو اون لحظه خدارو شکرررر میکنی بخاطر کسایی ک هستند ک ببینیشون و از اون ها الگو بگیری و با خیال راحت پاتو بزاری جای پای اونا و به مسیر برسی به همین راحتی تازه خطاهای اون هارو هم انجام نمیدی و میری به هدفت میرسی و جا پا میزاری برای کسای دیگ ای ک میخوان بیان قله اورست و اونجا روح میگ دیدی گفتم میتونی و تو لبخند میزنی و از موفقیتت لذت میبری

    پس با داشتن الگو و منطق برای باور های محدود کننده شروع کن به انجام کار و از هیچ چیزی نترس چون دست خدا بالاترین دست هاست و رنگ خدا بهترین رنگ ها بر دل مومنان است

    در پناه الله یکتا

    محسن رشیدی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 33 رای:
  9. -
    علی اصفهانی گفته:
    مدت عضویت: 4132 روز

    سلام عرض ادب

    من جوانی هستم 22 ساله از شهر گنبدهای فیروزه ای………اصفهان

    این سایت واین انسان بزرگوار یک تحول شگفت انگیز و متحیر کننده را در نظام باورهای من به وجود آورد.

    دوستان تاکید میکنم واقعا شگفن انگیز بود.

    اجازه بدهید کمی از گذشته تعریف کنم……

    من در خانواده ای بزرگ شده ام که تاکید زیادی فقط و فقط بر روی خداوند و قرآن کریم بود و دیگر هیچ چیز.پدرم میگفت بدون واسطه و بدون هیچ چیز دیگر هر چه میخواهی مستقیما از خدا بخواه.در هر شرایطی در هر وضعیتی

    پدرم طوری صحبت میکرد که واقعا احساس بی نیازی میکردم.چون واقعا خدا را حس میکردم که هست و خیلی نزدیک است……اما

    از اوایل نوجوانی تا پایان آن تقریبا 19 سالگی دوران پر تنشی در زندگی من آغاز شد .روز به روز اوضاع بدتر میشداین بد بودن شرایط در تمام جنبه ها و ابعاد تعمیم میافت و رخنه میکرد.

    جدای این شرایط نکته ای بگویم…..

    از کودکی پندها و موعظه ها و اطلاعاتی که از معلمان و والدین و مراسمها و کلا محیط اطرافم دریافت میکردم مجموعا تصویری را از پروردگار متعال در ذهن من می ساخت…..

    فرمانروایی متکبر و قدرتمند که بر تخت پادشاهی کاینات خیلی با شکوه نشسته و منتظر فقط ذره ای اشتباه است تا آن را با خشونتی وصف نا پذیر سرکوب کند..

    واقغا خدارا دوست داشتم ولی خب این دیدگاه را هم نسبت به او داشتم و خیلی مواقع درگیر یک تضاد درونی میشدم.

    در آن دوران پر تنش گاهی تعجب میکردم که چرا خداوند هیچ کاری در مورد شرایط من نمیکند.چرا اتفاق خوبی نمی افتد .چرا صدای مرا نمیشنود.ایمان داشتم که وجود دارد ولی احساس میکردم که فقط نشسته و مرا نگاه میکند همین

    فکر کیکردم در حال پس دادن امتحان هستم.فکر میکردم این سرنوشت من است.گاهی از شرایط خسته میشدم……..رفته رفته ایمانم ضعیفتر و ضعیف تر میشد.

    در همان دوران بود که با قانون جذب آشنا شدم و فیلم راز را هم دیدم.این قوانین را با ایمانی که نسبت به خدا داشتم جدا میدیدم.یعنی خداوند یک حکومت دارد و این قوانین جدای آن است .گاهی احساس گناه میکردم که از این اصول استفاده میکنم چون فکر میکردم از راه و رسم توحیدی و یکتا پرستی جداست..

    در مورد قانون جذب و موفقیت در اینترنت هم جست و جو میکردم و اتفاقا سایت عباسمنش هم یکی از آنها بود.ولی متوجه شدم که بیان این فرد بادیگران متفاوت است انگار باور عمیقتری نسبت به دیگران داشت…..

    ……….حالا اتفاق جالب و شگفت آور این جا افتادکه………..

    خب میدیدم که این استاد هم همان مطالب و اصولی را میگوید که بارها شنیده بودم یا مطالعه کرده بودم.فایلهای رایگان را دانلود میکردم و گوش میدادم.دیگر قرآن برایم کسل کننده شده بود…….آن را فقط یک نماد میدیدم….نماد دین اسلام

    اما…..دوستان……اما

    …………فایل حزن در قرآن………..

    وای خدای بزرگ …این دیدگاه متفاوتی نسبت به قرآن نسبت به خداوند نسبت به اسلام و کلا طرز فکرم بود.

    عقاید ..طرز فکر..تعصبات…پندها…موعظه ها و کلا همه و همه یک لحظه برایم زیر سوال رفتند.به تصویری که از فرمان روای متکبر داشتم شک کردم.

    اشتیاقم نسبت به سایت بیشتر شد به دنبال تمام فایلهای رایگان رفتم .پیام مشترکی در تمام فایلهای رایگان وجود داشت .این که قرآن کریم به شکلهای مختلف و با داستانهای گوناگون با تکرار قانون جذب را فریاد میزندو حالا فهمیدم که چرا احساسا میکردم خداوند نشسته و فقط به من نگاه میکند.

    خداوند از قوانینی که برای کاینات وضع کرده سرپیچی نمیکند…برای هیچ کس

    این من بودم که قانون شکنی میکردم و در نتیجه اوضاع و احوالم روز به روز بد تر میشد…خیلی زیبا و منطقی است.

    قبل از این پندهایی که میشنیدم برایم یک سری حرف های کلیشه ای بود ولی حالا دلیل آن ها را میفهمیدم .مثلا غیبت کردن تمرکز بر روی ویژگی بد مردم است و این باعث میشود که از این دسته شخصیت ها را جذب کنی برای همین غیبت کردن منع شده …خیلی زیباست.از آن به بعد اشتیاق داشتم که به اصول دینی عمل کنم.چون قانون است …نمیشود از آنها سرپیچی کرد.

    سید حسین عباسمنش تو دیدگاهی را مطرح کردی که تا قبل از آن هیچ معلمی هیچ استادی و در هیچ مراسمی و هیچ کجا به نشان داده نشده بود.

    نگرشی که به خداوند و قرآن مطرح شد. این که آیات چه میگویند…….قانون جذب از نظر قرآن

    استاد حسین عباسمنش با تمام وجود و از ته دلم از تو سپاس گزارم

    فایل حزن در قرآن نقطه ی عطفی در نظام باورهای من بود و باعث شد که تو را به عنوان استاد موفقیت انتخاب کنم .

    اتفاقات جالب و شگفت آور زیاد در زندگی برایم اتفاق افتاده است .ولی نقطه ی عطف آن فایل حزن در قرآن بود

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 35 رای:
  10. -
    مری بهرامی گفته:
    مدت عضویت: 2966 روز

    سلام و عرض احترام خدمت استاد عزیزم و مریم خانوم شایسته که دستی از دستان پر برکت خدا شدن روی زمین

    واسه هدایت ما بچها که با دانششون با استقامتتشون وایمان و باورشوشون دنیای جدیدی در درون قلب ما بچها

    بکارن. از راه دور استاد با تمام وجودبا تک تک نفسهام عاشقتون هستم.

    من مریم بهرامی هستم و با فیلم راز که از شبکه چهار تلویزیون پخش شد باقانون راز آشنا شدم تو اون زمان که این فیلم پخش شد مثل خییلیها غوغایی در درون قلبم برپا شد.و عاشق این قانون شدم

    منتها چون کسی در اطراف من نبود که مشاورر یا الگوی مناسب و دقیقی واسه من باشه بعد از مدتی این آتش و عشق به قانون خاموش شد

    ولی تو قلبم همیشه آرزو داشتم ای کاش میشد استادیا الگوی موفقی داشتم که بهم یاد میداد این قانون رو

    . شروع کردم به کتاب خونون کتاب شکرگزاریی وکتابهای برایان تریس قدرت فکر و کتابهای دیگه

    ولی این کتابها منو سیراب نمیکرد و پاسخگوی خییلی از سوالاتم نبود.ولی به صورت مرتب دنبال آدمهایی

    میگشتم که چیزی از این قانون بدانند ولی یا کسی این قانون را باور نداشت یا من جای اونا رو بلد نبودم

    یه روز تو خونه نشسته بودم که دوستم یه ویس فرستاد رو کانال تلگرام گوشیم که صحبتهای استاد شریفی

    بود با دقت و با شادی و عشق گوش میدادم شاید جواب سوالاتم رو از درون صحبتهاش بگیرم ولی متاسفانه

    چیزه زیادی یاد نگرفتم ولی تو دلم دوباره یه خوشحالی حاکم شد که هستن افرادی که از این قانون استفاده

    میکنن و دارن مثل آب خوردن به آرزوهاشون میرسن. همش از خدا میخاستم کمکم کنه بتونم به مجمو عه ای

    از این افراد موفق و کاربلد دست پیدا کنم.

    تا اینکه یه خانومی به نام سارا بصام که شاکرد استاد شریفی بود و استاد جذب خودشو میدونست آشنا شدم

    که یه کانال تلگرامی داشت که پیام تبلیغات گذاشته بود که استاد جذب شوید منم چون میخاستم

    این قانون رو بهتر آموزش ببینم و کامل درک کنم رفتم و عضو شدم وخدا خدا میکردم که کانالش پرنشده باشه منم

    تو اون مجموعه اساتید جذب باشم.

    کلاسهای ما از راه دور بود ایشون ویس میزاشتن و آموزششهاشون مجازی بودو مرتب در مورد باور ایمان سپاسگزاری

    آموزش میدادن و منم واسه اینکه استادم متوجه نشم چیزی بلد نیستم از تو کانالهاب مختلف مطالب را یادداشت

    میکردم و ویس میزاشتم واسه استاد و اونم ایراردهامونو میگرفت.

    توی یکی از این کلاسها یه ویسی از استاد عباسمنش گذاشتن که ما گوش کنیم خدا شاهد خدا شاهد وقتی

    ویس استاد عباسمنش را شنیدم دست و پام شل شد از خوشحالی رو پام نبودم چون زیاد از کامپیوتر آگاهی

    نداشتم خواهر زاده ام منو عضو کرد ایمیل و رمز عبورمو اوکی کرد و الان عضو سایت هستم .

    و اما نتایج من

    من چون مدرک تحصیلی ام دیپلم هست و 8 سال نماینده بیمه بودم به خاطر مدرکم بیمه مرکزی موافقت

    نمیکرد کد جنرال بده 4 سال دوندگی کردم همیشه سنگ مینداختن جلو ولی با لطف خداو صحبتهای استاد

    که منو با خدا آشتی داد البته خییلی خییلی تو این میون اذییت شدم واسه کدجنرال ولی بالاخره گرفتم

    همه میگفتن به تو نمیدن نمیشه با مدرک دیپلم ولی گفتم میخام و میشه و شد

    دومیم نتایج مدرک گواهینامه بود که همه ماشینهاشون صفر و شاستی بود و نمیشد تمرین کنم و دو ماه

    مونده بود که پرونده ام باطل بشه بازم گفتم میخام و میشود همه میگفتن نمیتونی ولی شد

    سومین موفقیتم دفترم بود صاحب دفترم بیشتر از یه سال واسه اجاره قرار داد نمی بست منظورم اینه که یکسال

    یکسال قرارداد می بست که الان قرارداد 2 ساله بسته شد با پایینترین اجاره تو اون منطقه که کنار خیابان اصلی هم هست هر دو سال اجاره اش یه قیمت هست

    چهارمین موفقیتم یه وام 50 میلیونی با کارمزده 4% بود که بینهایت اذیت میکردن ولی تو قلبم با خدا صحبت

    میکرد که خدایا خودت کمکم کن همه چیز مثل آب خوردن اتفاق افتاد ضامنهام اوکی شدمجوزم از تهران همون موقع اومدو همه چیز اوکی شد بازم گفتم میخام و میشود و شد

    موفقیت پنجم درآمدم بود که باوجود پیگیری واسه این کارهایی که گفتم و تو یه سال اتفاق افتاد یه تعدادیش و

    تعهد نوشتم که 3 برابر بشه و شد

    موفقیت ششم آرامشی که تو قلبم دارم بینهایت بینهایت زیاد هست و حاضر نیستم با هیچ چیزی عوضش کنم

    اصلا یا کمتر بگم تو کارهام استرس دارمو بیشتر به خدا توکل میکنم و مرتب در حال شکرگزاری هستم با صلوات

    شمار که مرتب دستمه

    دوستان عزیزم این داستان زندگیه من بود و سعی کردم خیییلی خلاصه کنم ولی بازم احساس میکنم طولانی

    شد فققط خواستم بگم خدا هست قانون جواب میده و خوبم جواب میده یه باور آهنی یه ایمان فولادی یه

    توکل و عزم راسخ میخاد و خدا شاهده اگر تو خواستهام ذره ای ایمان باور و توکل نداشتم صاحب هیچکدوم

    نمیشدم و آرزوهام پر پر میشدتو قلبم و همیشه در حسرت آرزوهام بودم

    در پایان میخاستم خطاب به شما بگوییم استاد عزیزم بینهایت مرد هستین که اول خدارا با ما آشنا کردین و مارواز این جهل در آوردین و سپاسگزارم که مقاوت کردین در مقابل تضادهاتون. و کم نیاوردین و نتیجه اش شهد شیرینی بود که هدیه به این بندهای زمینی خدا کردین.

    با تک تک سلولهای بدنم عاشقتون هستم استاد و خدا راسپاسگزارم که چنین بنده ای خلق کرده که پل آشتی ما با خدا شد. و مارو از جهل و تاریکی در آورد.

    در پناه الله

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 34 رای:
    • -
      میلاد فخری گفته:
      مدت عضویت: 2041 روز

      سلام دوست عزیز

      کامنت شما فوق‌العاده زیبا بود، خیلی روحیه گرفتم‌ واقعا روحیه ام از دست داده بودم بخاطر یک شکست مالی، اما متوجه شدم دوباره باید شروع کنم و باید روی خدا حساب باز کنم در تمام لحظات زندگیم، انشالا منم یک روز مثل شما از موفقیت های بزرگم اینجام کامنت میذارم به امید آن روز

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: