این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2016/08/عکس-سایت-2.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2016-08-21 12:20:202020-08-22 21:46:45«الگوهای موفق» در خانواده صمیمی عباس منش
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
با سلام خدمت استاد عزیز. من سعید کمره ای هستم و قبل از اینکه با استاداآشنا بشم با یه ماشین پیکان وانت داخل بازار گل بار جابجا می کردم. قبل از اونم پیش برادرم تو تعویض روغنی کار می کردم و همیشه از زیاد کار کردنم شاکی بودم و میگفتم چرا من اینقدر کار می کنم. همیشه به خودم می گفتم من برای کارهای دیگه ی به این دنیا اومدم. بدون اینکه اون زمان از قانون جذب چیزی بدونم. بلاخره از داداشم جدا شدم به این دلیل که کمتر کار کنم.بعد شروع کردم باماشین کار کردن تو بازار گل و مدتی نرسید که دیدم ساعت کارم کمتر که نشد هیچ بیشترم شد ولی چون درآمد م بیشتر شده بود راضی بودم تا اینکه یکی از دوستام فایل انگیزشی 1 استاد رو برام فرستاد. با گوش دادن این فایل تصمیم گرفتم که کار وانت رو کم تر بکنم و یه آژانس بزنم. به لطف خدا آژانس رو زدم ولی بعد از زدن آژانس و آشنا شدن با قانون جذب شیفته این قانون شدم. دیگه آژانس یادم رفته بود هر روز ساعت 7 صبح تا 11 شب توی آژانس کتاب در زمینه قانون جذب می خوندم. خیلی انرژی م بالا بود طوری که باهر کس که صحبت می کردم میگفت خیلی شادی گنج پیدا کردی. دقیقا نمیتونستم بگم یعنی نمیدونستم چه جوری بگم قانون جذب چقدر جالبه. بعد از دو سه ماه آژانس حتی یه زنگ خور هم نداشت اینقدر که من روزا می اومدم و اونجا فقط کتاب میخوندم. من آژانس رو جمع کردم و گفتم خدایا بمن یه کار بده که از صبح تا شب بیکار باشم و فقط کتاب بخونم و حقوق هم خوب بگیرم. دوباره برگشتم با کار کردن روی وانت ولی این سری فرق داشت هر روز فایل های تلقینی پشت فرمان گوش می دادم. هر روز میگفتم خدایا امروز میخوام فلان تومن کار کنم و دقیقا شب یه ذره کمتر یا یه ذره بیشتر از اون مقدار رو کار می کردم ولی کتاب خوندم کمتر شده بود. من زمستونه 93 آژانس زدم و اول94 جمع ش کردم و تابستان 94 رفتم خواستگاری و شهریور نامزد کردم. پدر زن من تو اداره برق نیروی حراست هستش و بعد از مراسم عقدم تصمیم گرفتن که منم ببرند توی اداره برق و من اول 95 تصمیم گرفتم که یکی یکی فایل های قانون آفرینش رو بخرم .جلسه اول و دوم رو خریدم و به تمریناتش عمل کردم و الان که دارم این متن رو براتون مینویسم شیفت هستم و تقریبا دو ماهه که منم اومدم تو اداره برق و از نیروهای حراست شدم. دوستان من الان کاری دارم که هیچ کسی پیشم نیست از صبح تا شب تنها هستم و راحت کتاب میخونم و تمرین قانون جذب رو انجام میدم و سر ماه هم حقوق میگیرم. من اول94 درخواست این کار رو دادم و این قانون اونقدر قوی هستش که همسری به سمت من آورد که همچنین شغلی داشته باشند و نقش کائنات رو برای من انجام بدند و البته من 17 شهریور عروسیمه و فقط 3 میلیون پول داشتم ولی همیشه میگفتم من به این قانون ایمان دارم و پول عروسیم جور میشه . و اصلا به خودم نگرانی راه ندادم اینقدر که خانمم میگفت من مطمئن هستم که تو حسابت پره پوله که اینقدر خونسرد هستی به خاطر خرجهای عروسی ولی دقیقا نمیتونستم بهش بگم که دارم از قانون جذب استفاده می کنم و چند روز پیش یکی از دوستان که چند روزه باهاش آشنا شدم بهم گفت که خرج عروسی ت رو من میدم تو تا یک سال دیگه بهم بده. و به لطف خدا هم دیروز پنجشنبه جهیزیه رو بردیم. دوستان خیلی من از این قانون استفاده کردم ولی تا اونجا که تونستم مهم هاشو براتون گفتم در ضمن هفدهم بفرمایید عروسی خیلی خوشحال میشم از استاد عزیز و شما دوستان روشن فکرم پذیرایی کنم. ممنونم دوستدار شما. سعید.
سلام به استاد عزیزم اقای عباس منش سلام به گروه تحقیقاتی عباس منش و سلام به همراهان این گروه
امروز که تصمیم گرفتم این مطلب رو بنویسم اولین نتیجه تغییر باورهایم بعداز سه ماه به بار نشسته و مبلغی هر چند اندک وارد حسابم شد که من را یاد زمانی انداخت که نظرات و نتایج دوستان را درکانال تلگرام می خواندم و تصورم این بود که همه این نظرات برای جلب توجه و فروش محصولات گذاشته میشه اما از طرف دیگه به خودم میگفتم سالها کتابهای مختلفی مطالعه کردی و نتایجی هم گرفتی اما دوباره برگشتی سرجای اولت سالها مطالعه کردی اما به این آگاهی نرسیدی که مفهوم باور چیست و تغییر باور یعنی چه و چه روز هائی که از خدا خواستم که مرا هدایت کنه که بالاخره با سایت استاد آشنا شدم و چقدر خوب این استاد عزیز مفهوم باورها را برایم اشکار کرد.چه آگاهی بزرگی کسب کردم و خداوندا توراسپاس که مرا در مسیر هدایت قرار دادی و امروز اینجا هستم تا از تجربیات خودم در این چند ماه برای شما همراهان این گروه بنویسم تا انگیزه ائی باشه برای شما و خودم برای ادامه راه.
از دیماه 95 که فایلهای رایگان استاد را هرروز وبه جدیت گوش میدادم همواره به خودم میگفتم یعنی واقعا میشه با تغییر باوربه اینهمه نتایج رسید چه جوری ممکنه (و میدونم این سئوال همه ماست وقتی شروع میکنیم) روزها در این فکر بودم و فایلها رو گوش میدادم تا شب خواب دیدم مغز من از حفره یا سلولهای زیادی تشکیل شده ، حفره هائی که بعضی ازآنها خالیه و بعضی دیگرپر شده از جانوران زشت و کریه و چنان ظاهر بدی داشتندکه من میترسیدم بهشون دست بزنم و من درحال خارج کردن انها از درون حفره های مغزم بودم بعضی ازجانوران زشت ،بزرگ ، بعضی کوچک هستند. بعضی از آنها را باتوجه به اینکه در ابتدای حفره هستند به راحتی میتونستم بگیرم و از حفرهای ذهنم خارج کنم بعضی از آنها چنان به حفره ها چسبیده بودند که با سختی کنده میشدند و هنگام کنده شدن قسمتی از حفرههای مغزم نیز با انها کنده میشد و من احساس درد میکردم. تعدادی هم زمانی که به سمتشون میرفتم به عمق حفره پناه میبردند و دیگه دیده نمیشدندو من در عالم خواب میگفتم حالا چطوری آنهارا از عمق به بیرون بکشم من که دیگه بهش دسترسی ندارم وای چه جانور زشتی در سلول مغزم لانه کرده فکرکنم باید منتظر بمونم تا بیرون آمده و بگیرمشون و بعضی از این جانوران زمانی که میخواستم انها را خارج کنم ضمن فرار به دنبال چنگ زدن و آسیب رسوندن به دستهای من بودند. بعضی ازحفره ها به ظاهر خالی بودند اما با دقت که نگاه میکردم بذر یا تخم همان جانورهای زشت بود که منتظر جوانه زنی و بارور شدن بودند. فردای اون روز فهمیدم راهی که انتخاب کردم درسته و چه کار سختی دارم برای ازبین بردن این باورها و یاد حرف استاد افتادم که گفتند تغییر باورها جهاد اکبر، واقعا جهاد اکبر اما اینقدر نتایجش لذت بخشه که ارزشه این جنگو داره که باورهائی را که مثل جانورهای زشت هستند رابا دست خودت پرت کنی بیرون. خلاصه با انگیزه بیشتر شروع کردم به تغییر باورهام تا باز این سئوال برایم پیش اومد که چرا خدا انسان را به گونه ائی آفریده که تمام زندگی انسان را باورهاش رقم میزنه چرا چرا؟؟؟و چرا حتما باید با باورهای خوب نتایج خوب گرفت ؟ مثلا چرا فقط از طریق عبادت صرف نمیشه نتایج عالی گرفت ؟ میشه تنها عبادت کرد و نتایج خوب بگیری ؟ میشه فقط عبادت کنی اما افکار ضعیفی داشت و موفق شد؟ چرا فقط با باورهای خوب مبتونیم موفق بشیم ؟تا بعد روزها فکر به جوابم رسیدم (اینکه چگونه به جوابم رسیدم از حوصله این نوشته خارج هست).که خدا قانونی گذاشته که ما انسانها مجبور شیم خوب فکر کنیم خوب حرف بزنیم خوب بشنویم خوب رفتار کنیم ..و به اجبار خوب زندگی کنیم به اجبار شاد باشیم زیراعاشق ماست ، لذت بردن مارا میخواهد و میخواهد با شادی و آرامش صرف در این دنیا زندگی کینم و بفهماند به ما که چقدر هوای مارودارد و خدای ما چقدر خوبه که دوست داره ما به اجبار بهترین باشیم به اجبار شاد وثروتمند باشیم و … اما علی رغم اینهمه قوانین برای خوب بودن بازهم ما نافرمانی میکینم و چقدر خدای من خوبه که شرایطی را فراهم آورده که من با خوب بودنم نتایج خوب بگیرم با خوب بودنم هرآنچه را که میخواهم خلق کنم مثل استادی که با قوانین که در کلاس درس میزاره میخواهد که شاگردش موفق بشه اما باز ما انسانها علی رغم این اجبارو قوانین تغییر ناپذیر بازهم به اختیار این قوانین را رعایت نمیکینم.
درحال حاضر که دوماهه از گوش دادن به فایلهای روانشناسی ثروت یک میگذره به حقانیت حرفهای استاد رسیده ام اینکه وقتی شروع به تغییر باورهایت میکنی نشانه ها یکی یکی ظاهر میشوند و من این نشانه ها رابه عینه دیدم شاید بیش از بیست تا نشانه که امروز دوتااز آنها به ثمر رسیده و چقدر سپاسگذار خداوندم که وقتی ازش خواستم هدایتم کنه و به من آگاهی بده با سایت استاد آشنا شدم. و من ادامه میدم این جهاد را چون ایمان دارم اگر ادامه بدهم و طبق نظرات استاد عمل کنم به لطف خدا درهای نعمت بررویم بازتر و بازتر میشه و تشکر از استاد خوبم که چقدر مفهوم باورها را به من نشان داد و چه آگاهی بزرگی به من داد و اینکه نه یک روز و نه یکسال بلکه باید تا آخر عمرم روی باورهام کار کنم هرروز و هر لحظه.و تا الان برمن خرده ائی نبود چون آگاهی نداشتم اما الان که میدانم مسئول زندگیم و اتفاقات زندگیم خودم هستم پس جای هیچ بخششی نیست اگر ادامه ندهم.
حرف آخرم اینه که دوستان نتایج ظاهر میشه اما به تدریج و به تدریج پس ناامید نشوید به نظر من وقتی شروع میکنی نشانه های کوچک را به راحتی لمس میکنی و این روند ادامه داره اما این نشانه در ادامه راه چنان بدیهی میشه که تو دچار غفلت میشی و دیگر این نشانه ها به چشم نمیاد و چون تو به دنبال نشانه های بزرگتر میگردی و هنوز ظهور نکرده ناامید میشی و این دام شیطانه که تو دلسرد بشی پس همواره نشانه هایت را یاداشت کن و هرروز مرور کن و تائید کن و ادامه بده و ایمان داشته باش همانطور که نتایج کوچک رقم میخوره نتایج بزرگ هم کم کم پدیدار میشه به قول استاد در این مسیرنتایج برای یکی زودتر برای یکی دیرتر ایجاد میشه و این هم بستگی به تلاش خودمان داره که چقدر داریم روی باورهایمان کار میکنیم.من منتظر نتایج عالی و عالی تر در زندگیم هستم و امیدوارم بارهم بتونم از این نتایج برای شما بنویسم و نتایج عالی شماروهم بخونم و انگیزه مضاعف بگیرم. با تشکر از سایت خوب شما و از کانال تلگرام که انگیزه ائی برای روزهای بی انگیزه شده من روزهائی که مشغله ها و فراموشی باعث میشه رسالتم را فراموش کنم اما وقتی مطالب دوستانم را در کانال شما میبینم دوباره سوخت موشکم روشنم میشه .در پناه خداوند واسع و باسط و رزاق و رحمان و رحیم و..
جناب زارع با خوندن متنتون متحیر شدم و نمیدونم چی باید بگم… فقط میتونم بگم خدا به بندگان خاصش این چنین لطفی خاص داره که توی خواب انقد جالب قانون رو ببینید….براتون ارزوی موفقیت روز افزون رو دارم….سهمتون بهترینها از هستی
واقعا خواب تکان دهنده ای دیدی ، من با حیرت خواندمش ، دقیقا روح شما در خواب حقیقت را به شما گفته چرا که روح از آگاهی مطلق برخورداره و چقدر جالب که من همین دیروز به رویای بزرگ خودم رسیدم و موفق به خرید دوره روانشناسی ثروت یک شدم و شش قسمتش را گوش کردم ولی یک فکر کمرنگ از ذهنم عبور کرد که واقعا این دوره میتواند تو را به ثروت برساند ؟!؟! که بصورت اتفاقی دیدگاه شما را خوندم و جواب خودم را گرفتم ، بسیار از شما سپاسگزارم
سلام استاد نازنیم . فکر کنم تا الان اینجا بخش کامنت گذاشتم ولی حتی اگه گذاشته باشمم بازم شرایط الانم فرق میکنه
زندگی من به 2 بخش تقسیم می شود قبل اشنایی باشما وبعدش
استاد من از وقتی با شما اشنا شدم پولی برای خرید دورهاتون نداشتم تا بهمن پارسال و با فایل های رایگانتون تونستم کلی پول به دست بیارم و قدم اول دوم دوره 12 قدم با پول خودم بخرم استاد روابط داغونم با شما درست شد من کسی بودم که واقعا دوست داشتم سر به تن بعضی ها نباشه ولی با شما اشنا شدم واقعا دیدم حسم رفتارم باشون 180 درجه تغیر کرد وعالی شدم باشون از پول معجزه واری که به دستم رسید و 12 قدم خریدم که نگم
من عاشق طراحی داخلی هستم ولی هنیشه ترس داشتم و جرات صفر استاد خرداد ماه دست خالی بدوت هیچ سابقه بدون هیچی رفتم دنبال کار با کلی ترس ولی خسته بودم و برای خودم هیچ راهی نزاشته بودم که برگردم عقب باید حرکت میکردم رفتم یک جای عالی مشغول کار شدم توی زمینه کاری خودم یک ماه کارموزی تمام شد مغازه کامل سپردن دست من و همه امور من اداره میکردم و عالی از پس کارا برمیومد با اینکه هیچ سابقه نداشتم. روابطم با اقایون داغون بود ولی از طریق کار عالی شد و ترسم افکارم تغیر پیدا کرد استاد من کسی بودم که تا زیر چرخ جهان له نمیشدم بلند نمیشدم ولی به لطف شما کمتر شد . به شدت ادم دلسوزی بودم و غصه همه میخوردم ولی یاد گرفتم هیچکس از خودم مهم تر نیست . با دوره به صلح رسیدن تونستم ویژگی مثبت ادمهای زندگیم ببینم و واقعا استاد تمرینی که دادین معجزه میکنه توی روابط . توی روابط عاطفی فکرم این بود که خوب 50 درصد ویژگی های من داشته باشه حله 50 درصد دیگش اگه باب میل نیست تغیرش میدم من درستش میکنم و این باور اشتباه ولی با شما یاد گرفتم دنیا پر فراوانیه و نباید به کسی چسبید و اگه اون ایده ال من نیست نباید عوضش کنم باید منتظر بمونم تا بیاد . با سفر به دور امریکا یک سفر مجردی مادر دختری عالی جذب کردم که انقدر یهویی شد که چند روز توی شوک بودم اصلا
استاد من با شما شجاعت یاد گرفتم
من باشما خدا حس کردم پیدا کردم الان طوری رابطم باش که انگار حسش میکنم بعصی وقتها حس میکنم دستم میگره و بعلم میکنه وخلاصه رابطم عالی تر قبل شده
رابطم با پدرم داغون بود الان خیلی بهتر شده
به کمک شما تونستم تنهایی و خودم دوست داشته باشم و بتونم خودم باخودم خوش باشم
ولذت ببرم .به کمک شما وابستگیم به خانوادم واقعا کم شد
استاد من ارزوی اسقلال داشتم البته قبل اشنایی با شما تاحدی داشتم ولی بعدش من کسی بودم پدرم نمیزاشت با یک پسر صحبت کنم خیلی راحت روابطم توی محیط کار با همکار پسرم قبول کرد خیلی راحت رفت امد کردن من تا 12 شب قبول میکرد چیزی نمی گفت خیلی راحت سفر رفتن مجردی من پذیرفت (جور نشد ولی تا پای رفتن پیش رفتم) خیلی راحت خانواده برن سفر من تنها بمونم پذیرفت و همه اینا در صورتی هستش که پدر من با همه اینا به شدت مخالف بود و من حتی نمیتونستم بهش فکر کنم روزی میتونم این کار کنم و با وجود شما این همه دست اورد دارم و تونستم نتایج خیلی بزرگت تر هست استاد که بزودی زود میام و از نتایج بزگترم میگم راستی یادم رفت بگم استاد فایل هدایت الهی شما برای من معجزه کرد مثل اب خوردن طوری هدایت شدم به کار کردن طور همه چیز عالی جور شد که چند وقت تو شوکش بودم
عاشقتم استاد جانم زود زودبا خبرهای بی نهایت بزرگتر میام
خدمت همه دوستان و بویژه آقای عباسمنش سلام عرض میکنم. امیدوارم اتفاقاتی که برای من پیش اومد برای بقیه الهام بخش باشه تا خودشون و این قانون زیبای الهی رو باور کنن و از این نعمت های زیبا برای تحقق رویاهاشون استفاده کنند.بذارید داستان زندگیم رو اینطور شروع کنم که من پارسال با قانون حذب و سایت عباسمنش آشنا شدم در شرایطی که اوضاع روحیم بسیار بد بود 31 ساله بودم منفی نگر و غرق در گرداب ناامیدی و متاسفانه گرفتار در گناه کبیره ای که عذابم میداد اما نمیتونستم ترکش کنم. اعتماد بنفسم فوق العاده پایین بود…خواستگارهای خوبی که داشتم و به دلم مینشستند به طرز عجیبی منو رها میکردند و برعکس کسانی که دلخواه من نبودند و سعی میکردم ازشون فرار کنم به من میچسبیدند. خانوادم هرروز بهم فشار میاوردند که چرا نمیتونی یه تصمیم بگیری و خلاصه خودتون بقیه اش رو حدس بزنید که هرروز تشنج و درگیری و احساس گناه و تنهایی و پشیمانی و…حتی از خدا و دعا کردنم خسته شده بودم. هرروز از خدا میخواستم یه راهی نشونم بده….تا اینکه یه روز خدا جوابم رو داد و من رو با قانون جذب و بعد سایت عباسمنش آشنا کرد…کلام استاد اینقدر گیرا و دلنشین بود که شیفته شدم که بیشتر و بیشتر بدونم…طوری که شب و روز فایلهاشون روگوش میکردم.بعد از یه مدتی تغییر رو در روحیاتم احساس کردم حالم خوب شده بود و آرام شده بودم. تا اینکه تصمیم گرفتم جلسه دهم قانون آفرینش رو که راجب روابط بود تهیه کنم. پول کمی داشتم از طرفی اون رو برای کار دیگه ای لازم داشتم ولی من فایل رو خریدم باخودم گفتم زندگی من ارزشش بیشتره و حتما خدا برای اون کارهم پولشو فراهم میکنه این اتفاق هم افتاد و دقیقا همون روز پولی رو به حسابم ریختن که طلب چندماه پیش بود…این اتفاق باعث شد ایمانم محکمتر بشه و با اشتیاق تمرینات فایل رو انحام دادم…فوق العاده احساس خوبی داشتم اعتمادبنفسم خیلی بالا اومده بود .همه جیز رو زیبا میدیدم صبحها با اشتیاق بیدارمیشدم و شبها با تجسم رویاهام میخوابیدم. شاید باور نکنید اما دوسه روز بعد از خریدن فایلها یه اتفاق جالب افتاد و یه فردی بهتر از اونی که من تجسم میکردم به زندگیم اومد. اون قبلا خواستکار من بود یه پسر باشخصیت خوش قیافه دانشجوی دکترا و…. ولی قبلا به طرز عجیبی از زندگیم بیرون رفته بود,(چون ما قبلا باهم هم فرکانس نبودیم) ازم خواستگاری کرد و….جالبش اینه که خودشم میگفت نمیدونم چی شدیهو تصمیم گرفتم بهت پیام بدم و ازت خواستگاری کنم!!!!
یکی دیگه از لطفهای خدا در حق من قبولی من در کنکور ارشد با رتبه 9بود. من سالها تصمیم داشتم ادامه تحصیل بدم اما بخاطر اعتمادبنفس پایین و باورهای اشتباهی که خودم و اطرافیانم در من ایجاد کرده بودند فکر میکردم من استعدادشو ندارم که در دانشگاه روزانه قبول بشم اما همین که به خود باوری رسیدم و تصمیم گرفتم, قسم میخورم بدون اینکه خیلی زیاد ذرس بخونم موفق شدم رتبه 9بیارم و علوم پزشکی تهران قبول بشم.
تو این مدت که یاد گرفتم چطور باید زندگی کرد اتفاقات زیادی برام پیش اومده که هر کدوم برام یه درس داشته و ایمانم رو محکمتر کرده و هرکدومش برای من یه معجزه است ولی چون نخواستم خیلی طولانی بشه و خستتون کنم بقیه رو نگفتم…فقط به عنوان کسی که از این قانون زیبای الهی استفاده کرده و نتیجه گرفته میگم که دوستان عزیزم مهمترین عامل موفقیت درهر زمینه ای تغییر باورهای اشتباه درباره خودمون خدا و جهان, داشتن احساس خوب, ایمان, امید و خودباوریه… برای همه آرزوی خوشبختی و کامیابی دارم و خدای عزیزم رو بخاطر تک تک نعمتهای زیبایی که به من عطا کرده سپاسگذارم
سلام بر دوستان عزیز و گروه تحقیقاتی استاد عباس منش.
من رضا بیگی هستم 20 سالمه .و حدود یک سالی هست که با استاد آشنا شدم .و دوست دارم قبل آشنا شدنم بگم .
من گذشته جالبی ندارم و میتونم بگم توسط اطرافیان اعتماد به نفس من نابود شده بود و بسیار عصبی و منفی نگر بودم و پدرم خیلی دوست داشت شاگردی کنم چون در کار ساختمانی و بنایی فعالیت میکنه ولی من علاقه ای به کار کردن با پدرم نداشتم و درس مو خوندم و دیپلم گرفتم و برای کنکور دیوانه وار میخوندم و در نهایت رتبه 37 کشوری شدم البته چون من در ابتدایی و راهنمایی بسیار ضعیف بودم و معدل پایین داشتم و وقتی به دوستان ام می گفتم کسی باور نمی کرد و حالا وارد دانشگاه شدم و فکر میکردم دانشگاه فرشته نجات من خواهد بود اما فهمیدم باید مسیر جدیدی شروع کنم و خیلی از لحاظ مالی در مضیقه بودم و هر جا میرفتم برای کار یا قبول نکردند می گفتند دانشجویی و یا سرمون کلاه میگذاشتند و یادمه تابستان سال 1394 من روزی 10 ساعت کار میکردم اما متوجه شدم ماهیانه 700 هزار تومان بده کار میشوم و هیچ سودی نداشتم بلکه ضرر میکردم و بعضی مواقع توهم میزدم کشور ایراد خدا نمی خواد بدشانسی ولی حسی در درون من میگفت این نیست داستان پول و خیلی تحقیر شدم خیلی افسرده شده بودم و از لحاظ سلامتی وضعیت جالبی نداشتم و همیشه از خداوند کمک میخواستم که کمکم کنه و منو هدایت کنه و یادمه در سخنرانی آقای علی اکبر رائفی پور در سخنرانی مدیریت زمان تند خوانی و شیوه های جدید مطالعه را معرفی کرد و من پیگیر شدم و با سایت عباس منش دات کام آشنا شدم و 4 تا فایل استاد در سمینار معرفی تند خوانی گوش کردم و بسیار به من انگیزه داد و من از اون موقع پیگیر بودم و تا الان تمام فایل های رایگان استاد استفاده و بیش از 50بار گوش کردم و تا آنجا که تونستم تمرینات انجام دادم .و یکی از فایلهای که خیلی به من کمک کرد تا باورهای اشتباه شناسایی کنم اپلیکیشن ثروت بود که متوجه شدم داستان چیه. داستان اینه که چه باوری داری یا چه فرکانس ارسال میکنی و بقیه چیزها اصلا مهم نیستند .مثلا من فایلی رو نگاه میکردم و استاد میگفت یک دانشجو هم میتونه پول در بیاره اولش سخت بود چی جوری مگه میشه ؟ اما اول باید باور کنی تا ببینی با چگونه کاری نداریم. و افرادی که مثلا دانشجو بودند و ماهیانه 4 و5 میلیون تومان درآمد داشتند و هم کلاسی خودم هم بودن رو توجه میکردم می گفتم اگه اینها توانستند من هم میتونم و دوستان معجزه رخ داد شرکتی در رشته خودم پذیرفت که بروم کار کنم و در محل کار همکاران بسیار خوب و خدا رو شکر میکنم و در یکی از فایلها رایگان ثروتمندان هر کسب و کار استاد عزیز گفت باید متخصص بشید و من الان در کارم شروع به مطالعه کردم و باید بگم باورهای در ذهنم ایجاد کردم که میتونم متخصص بشم و …و یکی از فایلهای عالی استاد سه برابر کردن درآمد در یک سال که واقعا عالی است من با استفاده از این فایل ها درآمد خودم رو نسبت به سال گذشته بیش از 4 برابر کردم و من باور های که استاد میگه و خودم شناسایی کردم پول بدست آوردن راحته .من هرروز ثروتمند تر میشوم .هر روز شرایط و فرصت برای ثروتمند شدن بیشتر میشه .و….در یک فایلی ظبط کردم و هرروز و کل شب گوش میدهم و کتاب معجزه سپاس گذاری راندابرن رو بخوانید. و دوستان اگر می تونید عبارت های تاکیدی مثبت رو با صدای بلند تکرار کنید و اگر من درآمد ام رو چند برابر کردم واقعا بهای آن را پرداخت کردم منظورم اینه در مخاطبین گوشی من قبلا بیش از200تا مخاطب بود ولی الان 20تا هم نیست و همه رو پاک کردم و با افراد منفی اصلا کاری ندارم و دوستان احساس من اینه که همه ما می دونیم چی جوری از قانون استفاده کنیم اما مسأله اینه که ایمان نداریم .من آمدم اتفاقات زندگی خودم و اطرافیانم رو با قانون تجزیه و تحلیل کردم مثلا پدرم از دوستان خودش شنیده بود کارهای ساختمانی در تهران نیست و باور کرده بود و بیکار بود و برای کار هر از گاهی میرفت شیراز و من گفتم ببین باورهای ما کل زندگی ما رو میسازند و من رفتم در شهر جاهای که ساخت و ساز بود رو پیدا کردم و مدام به پدرم می گفتم در تهران خیلی کار هست و الگوهای در ذهن پدرم ایجاد میکردم و خدا رو شکر چند کار مختلف به پدرم گفتند که تا یک سالی کار گرفته فقط اینو در ذهنش من ایجاد کردم که کار هست و هرروز بیشتر و بیشتر میشه همین .البته پدرم این مباحث قبول نداره.و دوستان کتاب های دکتر ژوزف مورفی و دکتر وین دایر استفاده کنید خیلی ایمان قوی میکنه .و تا گفته نماند یک سالی میشه تلویزیون نگاه نمیکنم .و من درباره قانون با افراد زیادی حرف زدم البته الان نه دیگه حرفی نمیزنم و به تجربه من با کسی بحث نکنید و من صورتم جوش میزد به خاطر اینکه توجه میکردم ولی با تجسم صورتم زیبا و عالی شده
و از خداوند سپاس گذارم که منو با استاد عباس منش آشنا کرد.امیدوارم که موفق سلامت ثروتمند باشید
سلام عرض میکنم خدمت استاد عزیزم. و گروه فعال و پر انرژی ایشون. واز خدای مهربونم سپاسگزارم که من رو هم در کنار چنین استاد بزرگ و دوستان خوبی چون شما قرار داده. و تشکر فراوان از آقای عباس منش و گروهشون دارم به خاطر تمام زحمتهای شبانه روزیشون برای پیشرفت انسانها در راه رسیدن به سعادت و خوشبختی.
دوستان داستان زندگی من خیلی جالبه. حتماً تا آخر بخونید. البته ببخشید اگه طولانی شد.
در خانواده ای بزرگ شدم که پدر و مادرم بیسواد بودن، شش فرزند هستیم. من دختر اول و فرزند سوم هستم. مادری دارم بسیار منفی نگر و دارای استرس زیاد. همیشه نگرانه در مورد همه چیز. و حرف های روز مرش در مورد اینکه فلانی چه زشته،فلانی چه آدم بدی، ما بدبختیم. بچه های من بی عرضه ان و….. خلاصخ هر چیزی رو قسمت منفیش رو میبینه و همیشه ناراضیه. در حالی که پدرم کاملاً بر عکس مادرم هست. فردی مثبت اندیش و شاد وبا ایمان و همیشه شاکر خداوند بوده.
من در سن 16 سالگی در نهایت ناراضی بودن به اصرار مادرم که فکر میکرد دارم ترشیده میشم و دیگه داره دیر میشه با پسر عموش که یه بچه شهرستانی کم سواد و با قیافه خیلی معمولی و خانواده مذهبی سختگیر ازدواج کردم. همسرم فردی عصبی و منفی نگر بود و بیان بسیار ضعیفی داشت. و همیشه فکر میکرد زندگی مشترک مساوی است با فقط رابطه جنسی. اگر میگفتم جایی بریم نراحت میشد، اگر میگفتم چیزی بخریم ناراحت میشد، اگر میگفتم این کار رو بکنیم ناراحت میشد. در کل آدم ناراحت بود نمیدونستم چیکار کنم. تو یکسال اول فهمیدم که نمیتونم باهاش کنار بیام. چرا که خصوصیات اخلاقی من مثل پدرم بود. هر بار در میخواستیم در مورد موضوعی حتی کوچیک هم صحبت کنیم به بحث و دعوا کشیده میشد. بارها به مادر میگفتم که من نمیتونم با این شخص زندگی کنم ولی مادرم فقط نگران حرف مردم و ابروشون بود. من تو زندگیم به جایی رسیدم که دیدم از هیچ کس نمیتونم کمک بگیرم. و فقط با خدا درد و دل میکردم و همیشه با حالت گریه و زاری به خدا شکایت میکردم که چرا باید اینقدر زجر بکشم؟ همیشه کمبود محبت شدید داشتم، حرفام تو دلم میموند تا تبدیل به بغض میشد خداوند مهربان دو فرزند به ما هدیه کرد. با اینکه زندگی بدون عشق داشتم ولی تمام تلاشم رو میکردم که بچه هام خوب تربیت بشن و برای رفاه و خوشبختیشون هر کاری میکردم. ناگفته نمونه که همسرم به دلیل اعتقادات مذهبی که داشت متعهد بود که باید برای زندگیش و بچه هاش کا ر کنه ونیازهای ما رو تا جایی که در توانش بود فراهم کنه ولی چون باورهای غلط زیاد داشت همیشه ناراضی از کارش و درامدش بود به طوری که صبح تا شب کار میکرد ولی همیشه بدهکار بود و به زور و سختی به وسیله وام گرفتن پس اندازی میکرد. زمانی که خونه خرید گرون خرید زمانی که فروخت ارزون فروخت. ماشین گرون میخرید ارزون میفروخت و میگفت من هیچ شانسی ندارم و کلا همیشه در حال غر زدنه.
نه خواهر بزرگی داشتم، نه زن برادری،نه خاله،نه عمه ای،نه دوستی که بتونم کمکی یا راهنمایی بگیرم. پیش مشاور هم که میرفتم میگفت باید همسرت هم بیاد تا مشکلاتتون رو بررسی کنم ولی همسر من هیچ وقت مشاورها رو قبول نداشت. به جایی رسیده بودم که فقط از خدا میخواستم که نجاتم بده و برای خودم رویاهایی میساختم که با فردی هستم که به من محبت فراوون میکنه و منهم عاشقش هستم و با این رویاهام کمی خودم رو اروم میکردم و زندگی رو میگذروندم.
دخترم 14 سالش شد دچار استرس درسی شدید شده بود به طوری که میخواست ترک تحصیل کنه. از طریق خواهرم با پزشکی آشنا شدم. اون شخص که فوق الاده مرد با شخصیت ومهربانی بود به من قول داد که به دخترم کمک میکنه. روزها باهاش صحبت حضوری یا تلفنی داشت به طوری که دخترم هم راضی شد مدرسه بره و هم اون سال با معدل 20 قبول شد. دخترم خیل به دکتر احترام میزاشت و حرفاشو گوش میداد. دکتر بارها با من تلفنی صحبت میکرد و دلسوزانه راهنماییم میکرد. اون فهمیده بود که من و دخترم شدیدا کمبود محبت از طرف جنس مخالف داریم. و با محبتهاش و بیان قویش ما رو شیفته خودش کرد به طوری که ما رفت و امد خانوادگی پیدا کردیم. و من هم زن و بچش رو خیلی دوست داشتم. هر روز خدا رو هزاران بار شکر گزار بودم که دکتر و خانوادش رو در کنار ما قرار داد. احساس میکردم دیگه چیزی نمیخوام. دکتر با من حرف میزد. به حرفام گوش میداد برام کادو میخرید. و جای خالی محبتهایی که من از همسرم توقع داشتم رو برام پر میکرد. به بچه هام خیلی محبت میکرد. با هم مسافرت میرفتیم. هذ چند همسرم کلا ناراضی بود ولی چون میدید که دخترش حالش خوبه و درس میخونه. مجبور میشث ساکت باشه. روزهای خیلی خوبی رو با هم داشتیم. تا اینکه مادر من دخالت کرد و شروع کرد همسرم رو پر کردن که چرا یه فرد غریبه جای فامیل رو برای تو گرفته. خواهر و برادرات رو کنار گذاشتی. دخترم دیگه کمتر خونه پدرش میاد و خیلی حرفای دیگه که منجر به اختلافات زیاد و جدایی ما از دکتر و خانوادش شد.
ضربه روحی سختی به من وارد شد. ولی ظاهرم رو حفظ کردم و همه چیز رو در درونم ریختم. و از خدا خواستم خودش هدایتم کنه تا به ارامش برسم. گاهی وقتها با دکتر مخفیانه تلفنی صحبت میکردم. ولی وقتی فهمیدم که دیگه باید دل بکنم چرا که نمیتونم ببینمش و اون همیشه به من میگفت توکلت به خدا باشه و گذشت زمان همه چیز رو درست میکنه. در شرایط سختی روزارو سپری میکردم. همیشه دوست داشتم کاری با در امد مستقلی داشته باشم. به خیلی کارها تو دوره زندگیم دست زدم خیاطی برای مردم کردم، ارایشگری کردم، گل سازی کردم، عروسک سازی کردم با اصرار زیاد میرفتم دنبال یادگیری وقتی به جایی میرسیدم که پول در بیارم همسرم مخالفت شثید میکرد که نمیخوام کار کنی. اون زمان که دکتر کنار ما بود به من گفت تو علاقت به تحصیل زیاد و چون نصفه رها کردی برو دنبالش و اون زمون همسرم رو راضی کرد که اجازه بده من درس بخونم و وقتی دیپلمم رو گرفتم اجازه نداد کنکور بدم. میگفت تو اگر درست بالا بره منو قبول نمیکنی. با اینکه میدونست من از اول هم از این ازدواج ناراضی بودم.
ریحانه خانم سلام خواهر عزیزم تمام داستان هات را خواندم و بغض عجیبی گلویم را گرفته �یدانم که چه بگویم و احساسم را چگونه بیان کنم حرفهایت بسیار تاثیرگذار بود و انگیزه و شوق عجیبه من داد امیدوارم که بتوانم با ثروتمند شدنم باعث خوشحالیه شما و استاد و کسانی شوم که به من انگیزه دادند و البته اول از همه خودم خدایا شکرت برای این همه هم فرکانسی و هم مداری با افرادی مثل خودم و صد البته بالاتر از خودم برای همه شما و و علی الخصوص شما ریحانه خانوم سلامت و ثروت و سعادت در دو دنیا را از خدای وهاب آرزو می کنم
شروع کردم پیامای این فایل رو از اول خوندن، حس خوب، انرژی، انگیزه،باورای قوی تر، خیال راحت، امید… همه چیزایی که لازمه رو که به هرچیزی میخوام برسم رو اینجا داره… لینکای دوست عزیز و خوشبختمون، ریحانه ی فوق العاده رو میفرستم، ازش لذت ببر
قسمت دومش. صفحه ی پنج توی نظرات این فایل، اخرین پیام
داستان برمیگردد ب 7سال پیش ک من 22 سالم بود هیچی از قوانین نمیدونستم و با شما عزیزان هم هیچ آشنایی نداشتم
مادرم با گزینه هایی که برای ازدواج بهم پیشنهاد میداد فکر منو ب سمت ازدواج سوق داد
البته گزینه هایی که پیشنهاد میداد رو من خیلی خوشم نمیومد
با خودم فکر کردم و یه تصمیم گرفتم گفتم حالا که قرار است ازدواج کنم خودم دنبال ی کیس خوب بگردم
بعد تو آشناها، دوستای آبجیم،آبجی های دوستام دنبال ی دختر خوب بودم این کار تقریبا ی سال طول کشید چون من عجله ای نداشتم و واقعا هم کسی رو میخواستم ک باب میلم باشه
یعنی بعضیا رو انتخاب میگردم ولی بعد ی مدت میفهمیدم ک ن ایشون بد نیست ولی اونی که میخوامم نیست
تا این که یکروز خونه یکی از دوستام بودم و خواهرشو دیدم عاشق نشدم
ولی خب قد بلند بود مث خودم فعلا ک گزینه اول رو داشت( قد بلند) و گزینه دوم (خوش چهره بودن) خلاصه ک این مورد رو گذاشتم برای بررسی بیشتر
واسه بررسی بیشترم رفت و آمد ب خونه دوستمو بیشتر کردم خنده داره چون ب بهانه های مختلف سعی میکردم بیشتر ببینمش
خلاصه تو این رفت و آمد ها موفق هم بودم کلی اطلاعات کسب کردم هم از خودش ک خوش رو و شاد و باجنبه بود وهم از خانواده ک تقریبا خوب بودن
بعد رفتم و ب مادرم گفتم که اینجوریه داستان و بریم خواستگاری
پدرم اولین نفری بود که نخالفت کرد بخاطر اینکه میگفت یکی دیگه و در نظر آره و اونا هم غریبه هستن و….
بعد ی ماه پدرمو راضی کردم
رفتیم خاستگاری و اینجا دیگه آب پاکی رو اونا ریختن رو دستم
گفتن (ن)
حالا منی ک این همه مدت صرف پیدا کردن کیس مورد نظرم کردم و موفق هم شدم و پدرمم راضی کردمو اینا و اینجوری شد
ولی اصلا دلسرد نشدم
چون الگوهایی دیده بودم که چندین بار رفتن و آخر ازدواج کردن
با خودم گفتم دوباره میرم
با خانواده صحبت کردم و اینبار علاوه بر بابا مامان هم مخالف بود
دیگه زورم ب کسی نمیرسید
چسبیدم ب خدا گفتم خدایا چیکار کنم؟
میخوای چهل روز بین نماز مغرب و عشا سوره یس بخونم؟
شروع کردم به خوندن و خوشحال ک خدا ی دری باز میکنه هی با خودم تصور می کردم که دونفری رفتیم کافه یا رفتیم خریدو…
بعد چهل روز دوباره باخانواده صحبت کردم
و اونا گفتن دیگه حرفشم نزن
بعد دوباره اومدم ب خدا گفتم باشه بیا ی کار دیگه کنیم من بعد نماز صبح یس میخونم
دوباره شروع کردم و دوباره تصورات و خوشحال ک میشه بعد رفتم سراغ خانواده و با جدیت تمام دوباره مطرح کردم بعد کلی جر و بحث دیدم گفتن ما فقط در صورتی میایم ک اونا بگن بیا یعنی من خودم تنهایی برم اونارو راضی کنم ک بگن آره بیاین بعد من با خانواده برم
ینی فهمیدم که کارم سخت تر شده فقط
این دفعه ب خدا گفتم خدا من صبح و شب چهل روز یس میخونم خوبه؟ تلاشمم میکنم
خلاصه بدون معطلی شروع کردم به خوندن
واز روز دوم هم رفتم و با اون دوستم حرف زدم ک آقا من دوباره میام ب خانوادت بگو
دایی این رفیقم هم با من آشنا بود رفتم پیشش و باهاش صحبت کردمو خلاصه تا روز ده یازدهم اینا گفتن بیاین و منم ب پدرم گفتم و رفتیم و خلاصه روزی که عقد کردیم 25مین روزی بود که من ب تعهدم ک خوندن یس صبح و شب بود عمل کرده بودم
ما 4ساله الان باهمیم ی پسر خوشگلم داریم و خیلی هم از این وصلت راضی هستیم
حالا تصمیم دیگه ای دارم میخوام مث استاد در همه زمینه ها ب این رضایت برسم ولی الان آدم قبلی نیستم الان با شما عزیزان آشنام
همونطوری که قبلن تعهد دادم الان تعهد میدم
ک تو دوره دوازده قدم صبح و شب روی خودم کار کنم حتی اگه همه مخالفم باشن من فقط روی تعهدم میمونم و ادامه میدم تا بتونم ب موفقیت برسم
خیلی خداروشکر میکنم که تو دوره دوازده قدم هستم
خیلی از همه دوستام ممنونم بخدا شما خیلی قوی هستید ک با خودتون روب رو شدین ودراید نتیجه میگیرید منم آرزومه مث شما باشم وب امید خدا میتوانم
واقعا استاد تو بینظیری ک این خانواده رو دورهم جمع کردی
سال نو مبارکتون باشه دوستان
انشالله که این سال بهترین سال زندگیتون باشه سوالهای بعد بسیار بهتر از امسال
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئلت آموز صد مدرس شد (حافظ)
بهمن ماه 1393
توی شرکت بودم، لحظه به لحظه اون روز، به سرعت برام می گذشت، هنوزم تپش قلب و هیجان اون روز رو خیلی خوب به یاد دارم. چند روز بود که ذهنم رو به شدت درگیر کرده بود. از صبح تا شب دست از سرم برنمی داشت. تازه پروژه مون تمام شده بود و کار زیادی توی شرکت نداشتیم، دم به دم ساعت رو نگاه می کردم هنوز یک ساعت دیگه مونده بود تا 5:30 بشه و ساعت کاری تموم بشه. توی این مدت تمام نظرات خریداران سایت رو می خوندم و هی دوره می کردم. منطق به من می گفت اشتباه داری می کنی و این یک بازی تبلیغاتیه ، هی صفحه مانیتور رو نگاه می کردم فقط چند ساعت بیشتر مهلت نداشتم که با قیمت قبلی این دوره رو بخرم. اولین باری که چشمم به قیمت این دوره خورد فکر کردم 218 هزار تومانه، گفتم چه خبره؟! بعد که دقیق شدم ببینم که 218 هزارتومانه یا 21 هزار هشتصد تومان، با نهایت تعجب دیدم نه؟! چه خبره؟! دومیلیون و صد و هشتاد هزارتومان؟! گفتم این آقا چی فکر کرده با خودش که داره یکسری فایل دانلودی رو به این قیمت می فروشه؟! نهایتش می خواد یکسری مطلب از کتابهایی که خونده بگه دیگه. منی که پدرم استاد اقتصاد دانشگاه بود و مادرم معلم و خودمم 18 سال از عمرم رو توی مدرسه و دانشگاه گذرونده بودم و با توجه به علایقم از مهندسی و ریاضی گرفته تا علوم اجتماعی و فلسفه و عرفان و شعر مطالعه کرده بودم. این آقا چی می تونست به من یاد بده که توی اون درس های دانشگاه و کتاب های کتابخونه ام و اطلاعات پدرم نبوده. یک اعتراف اما دست از سرم برنمی داشت؛ این که بعد از این همه درس خوندن الان توی چه شرایطی زندگی می کنم؟ شرایطی که نه ایده آل، بلکه از یک حالت طبیعی مورد انتظارت هم پایین تره، دیگه واقعاً احساس می کردم بازیگرم. هر روز صبح می رفتم جلوی آینه و موهام رو شونه می کردم، کت و شلواری رو که برای یکی از همایش ها، مدیرعامل برای من و یکی از همکارهام خریده بود رو برای رفتن به شرکت می پوشیدم و ادکلن می زدم، تا بتونم انتظارات مدیر شرکت رو از یک مدیر روابط عمومی شسته و رفته برآورده کنم. همون موقع هم که برای مصاحبه رفته بودم، دخترخاله م که اونجا کار می کرد خیلی تعریف من رو به مدیر شرکت داده بود که فوق لیسانس جامعه شناسیه و از خانواده دانشگاهیه. به محض اینکه از در خونه می زدم بیرون و به پراید مدل نودم برمی خوردم که به تازگی و برای اولین بار توی زندگی ام اونم با فروش سهمی که در یک مؤسسه داشتم خریده بودم، بهم یادآوری می شد که کجام! توی یکی از ارزون ترین محله های تهران. در و دیوارهای کوچه رو می دیدم و یادم می آمد که تا رسیدن به شرکت، باید به فکر پول باشم که خربزه آبه. در و باز می کردم و خم می شدم و شاسی در صندوق عقب رو از کنار صندلی می زدم. کت و شلوار و کیف چرمی و پلاستیک غذام رو باید می انداختم توی صندوق ، تا هم جای مسافرها باشه و هم سر و وضعم با انتظار مردم از یک راننده تاکسی مطابقت داشته باشه. از اینجا اگه درست کار می کردم تا شرکت ما که توی میدون شیخ بهایی بود می تونستم دو سری مسافر بزنم و حدود 15 هزار تومان دربیارم و بعد از ظهر هم اگه مسافر می خورد می شد 30 هزار تومان، خودش کلی کمک خرج بود. از اونجا که دوست داشتم بیشترین استفاده از زمانم رو بکنم. یکسری از فایل هایی که از اینترنت دانلود کرده بودم رو توی ماشین می گذاشتم، اولش خجالت می کشیدم؛ به محض این که مسافری سوار می شد، صدا رو قطع می کردم، آخه خیلی به نظر خودم بی تناسب بود که آدمی که مسافرکشه بیاد “آهنگ های فرانسوی و انگلیسی” و “حافظ با صدای موسوی گرمارودی” و “اشعاری از دیوان شمس با صدای دکتر سروش ” “ویژگی های آدم های موفق” و یا “چگونه درآمد خود را در طی یکسال دو برابر کنیم” گوش بده، احساس می کردم مردم توی ذهن خودشون با تمسخر بهم می گند بدبخت تو اگه خودت خوب بلد بودی و راه و چاه رو می دونستی، که الان مسافرکش نمی شدی. تازه اگه می فهمیدند که از خونواده ی دانشگاهی ام و فوق لیسانس هم دارم که دیگه بدتر. اما حالا 5 سال بود که از ازدواج من و لیلا می گذشت و نیکان چند ماهی بود که به دنیا اومده بود. دوست داشتم همیشه پسرم توی شرایط بهتری از من رشد کنه، اشتیاق تمام وجودم رو گرفته بود. دیگه تصمیم گرفته بودم برای بهتر شدن زندگی ام هر کاری کنم. دیگه نمی تونستم مسئولیت ام رو در قبال نیکان و لیلا انکار کنم ، من و لیلا تصمیم گرفتیم که نیکان به دنیا بیاد و حالا هم اون در جمع ما بود و من قهرمان پسرم و نگهبان خونوده ام بودم. لذت تصور رسیدن به رویاها و خواسته هام، لبخند نیکان و لیلا، از رنج تمسخر مردم و تغییر روش زندگی ام خیلی بیشتر بود. توی اون دقیقه های آخر کار باید بالاخره تصمیم ام رو می گرفتم که برم خونه یا برم به مجتمع ملت توی بزرگراه نیایش که خیلی هم از محل کارم دور نبود. بالاخره پول کمی نبود اون هم توی شرایطی که خودم توی وضعیت مالی خوبی نبودم. حتی اگه هم می خواستم قرض کنم و پول رو بدم، برای منی که تا حالا رقمی بیش از 30- 40 هزارتومان از فروشگاه های اینترنتی خرید نکرده بودم، یک ریسک بود. با اینکه صدبار صفحه محصول و نظرات رو خونده بودم اما باز دلم جا نگرفت. ساعت 5:30 شد، انگشت زدم و زودتر از بقیه همکارها رفتم، از دم آسانسور تا زمانی که 9 طبقه رو بیام پایین، توی ذهنم جزئیات نه میلیون از دست رفته ای اومد که یک ماه مونده به عروسیمون توی یک صندوق خانوداگی گذاشته بودیم به این امید که بعد از 3 ماه دو برابر اون رو بهمون وام بدهند و بتونیم اول زندگی، خونه بخریم، 9 میلیونی که دقیقاً اواخر دی ماه 5 سال پیش بود که من به لیلا گفتم از حساب مسکن اش که برای وام مسکن گذاشته بودیم دربیاره و به حساب پسرخاله ام برای صندوق بریزه، اونموقع بیچاره لیلا نمی دونست که یک ماه قبل از عروسی، بهمون خبر می دن که صندوق برشکسته شده و حالا باید 5 سال شوهرش به دنبال گرفتن پول بدوه. تازه بعد از 5 سال دادگاه و شکایت و دعوای خانوادگی و بدو بدو. توی دلم جنگ ترس ها و امیدهام ولم نمی کرد. اما اشتیاق و امیدم به حدی بود که باز حاضر بودم قماربازی کنم. قماربازی برای سرنوشت خودم و خونواده ام. شعر مولانا توی ذهنم می پیچید، خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش، بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر. از آسانسور که پیاده شدم به سرعت به سمت ماشینم رفتم. تصمیم ام رو بالاخره گرفتم ، ریسکی نداشت که برم سراغ پردیس ملت، لااقل با دفترشون از نزدیک آشنا می شدم. ماشین رو روشن کردم و به سمت بزرگراه نیایش حرکت کردم. دم پارکینگ مجتمع نگهبان جلوم رو گرفت گفتم سریع می رم می آم، یک سوال فقط دارم. گذاشت پارک کنم. اولین بار بود توی پردیس سینمایی ملت می رفتم، سال ها بود به دلیل درگیری ها و مشغله های زندگی وقت رفتن به تئاتر و سینما و از این جور برنامه ها رو نداشتم. وارد مجتمع شدم. با توجه به اینکه کارشناسی من مرتبط با معماری بود، طراحی مسیر و دسترسی فضاها برام جالب بود. انگار داشتم پا به یک دنیای دیگه می گذاشتم. با یک رمپ طولانی و پیچ در پیچ که با هیجانم همخونی غریبی داشت و اونو به اوج می رسوند مواجه شدم. از یکی از خدمه ی اونجا پرسیدم که گروه تحقیقاتی عباس منش کجاست و اون ها گفتند که همین مسیر رو ادامه بدهم. درست یادمه این مسیر رو ادامه دادم تا رسیدم به یک پیشخوان و یک میز که پشت اون میز یک آقا نشسته بود، و یک استند هم کنار پیشخوان بود که روی اون بنری درج شده بود که چگونه درآمد خود را در طی یکسال سه برابر کنید. و در جای دیگه هم تبلیغ دوره تندخوانی بود، یک دفعه به خودم اومدم که اصلاً همین دوره تندخوانی بود که منو با این سایت آشنا کرد و قرار بود که یک بسته “دوره تندخوانی” بخرم . ماجرا از این قرار بود که بعد از تمام کردن سربازی و مشغول کار شدن در این شرکت، یک روز توی خونه چشمم به کتابخونه ام افتاد و کتاب هایی توجه ام رو به خودشون جلب کرد که قبل از ازدواج و اوایل ازدواجم خریده بودم اما به دلیل مشغله ی زندگی خیلی هاشون رو نصفه نیمه رها کرده بودم و بعضی ها رو حتی لاشون هم باز نکرده بودم. حالا خدا رو شکر سربازی رو رفته بودم اما کار و زندگی و بچه بیشترین زمان روز رو از من می گرفت. اما از اونجایی که اشتیاق و علاقه ام به کتاب خوندن و دونستن به حدی زیاد بود، تصمیم گرفتم یک کاری کنم و هرجوری شده یک راهی پیدا کنم. به ذهنم اومد که شاید بشه از طریق تندخوانی بتونم راهی پیدا کنم و همین شد که شروع کردم به جستجوی آموزش های تندخوانی توی اینترنت که با بسته آموزشی تندخوانی ای روبرو شدم که نه نرم افزار داشت و تازه گرون تر هم نسبت به سایر بسته های آموزشی مشابه اش توی بازار بود. اما این دفعه این بسته ی آموزشی نبود که به چشمم اومد، 3 تا فایل صوتی رایگان بود که به من می گفت چطوری در مدت یکسال درآمدتون رو را سه برابر کنید. توی اون شرایط مالی ، کنجکاوی ام برانگیخته شد، از این جور تبلیغات زیاد دیده بودم و همیشه به ذهنم می اومد که این ها کلاه بردارند. اما این دفعه چون رایگان بود و هیچ ریسکی برام نداشت، تصمیم گرفتم که برای یکبار هم که شده به عنوان یک جامعه شناس ببینم این آدم ها چی به خورد مردم می دند که جماعتی می آند به سراغشون. بنابراین عضو سایت شدم و این فایل ها رو دانلود کردم. وقتایی که توی شرکت بیکار می شدم این فایل ها و فایل های رایگان بعدی رو گوش می دادم، یک تفاوتی در این فایل ها نسبت به آموزش های مشابه ای که قبلاً باشون برخورد کرده بودم به چشم می خورد. یک سادگی و روانی از یک طرف و از طرف دیگه یک ایمان و صداقت و هیجان عجیب و تجربه های شخصی توی گفته ها و صداهای این آدم بود که بی شباهت به ذهنیت خودم نبود. از اونجایی که بخش زیادی از جماعت دانشگاهی، خیلی بیشتر از محتوا به چارچوب ها و قوانین آکادمیک و دستور زبان دانشگاهی اهمیت می دند و منم بنا به زندگی خانواده گی و تحصیلاتم تحت تأثیر همین نظام آموزشی بودم. بعضی وقت ها صحبت های عامیانه و مثال های ابتدایی و روزمره این شخص از زندگی خودش دلم رو می زد و احساس می کردم خیلی ابتدایی حرف می زنه اما از طرف دیگه نگاهی که به قرآن و زندگی داشت شباهت زیادی به دیدگاه تغییر یافته خودم از سال 1381 نسبت به قرآن داشت (دوستانی که علاقه مند به ماجرای تغییر دیدگاه من نسبت به قرآن و تحولی که در نگرش من به این کتاب در سال 1381 پیش آمد می توانند به پاسخ من به پرسش عقل کل تحت عنوان “چگونه می توان حتی وقتیکه درون یک مشکل بزرگ گیر افتاده ایم، به کلیدی ترین اصل قانون، یعنی احساس خوب داشتن عمل کرد؟” مراجعه کنند) همینطور جسارت و جراتی که در مواجه با خواسته ها و رویاهاش داشت و همین که حاضر شده بود با شهامت و ایمان کارهایی انجام بده که بسیاری از آدم ها، حاضر به انجام اون ها نیستند و نبودند من جمله خودم، منو بیشتر مجذوب مسیری می کرد که خودش مدعی بود در اون رفته و بهاش رو پرداخته و موفق شده و بقیه هم دعوت به همون می کرد، طبیعتاً واقعاً به خودم می گفتم که اگر این آدم واقعاً این کارها رو کرده باشه کارهایی که بیشتر مردم و حتی همون قشر دانشگاهی دکتر و مهندس هم از انجام اونا ترس دارند، من دیگه حرفی برای گفتن ندارم و حاضرم مدتی مریدی این شخص رو بکنم. حتی اگه همه مسخره ام کنند که یک آدم دیپلمه رو کردی مرشد و راهنمای خودت. تو که خودت فوق لیسانسی و پدرت استاد اقتصاده چرا گول این حرف ها رو می خوری؟! این ها یک مشت بازاریابی برای کارشونه؟! اما توی ذهنم یک نیرویی می گفت، حتی اگه بازاریابی هم برای کارشونه، باز حرف های درستیه و انجام این کارها ایمان و باور خیلی قوی ای می خواد. یک روز که داشتم فایلی تحت عنوان “چشم زخم” رو نگاه می کردم، ناگهان منقلب شدم. بیایی جلوی دوربین و با اطمینان بگی که 7 ساله که مریض نشدی و هرکسی رو که می شناسید بگید بیاند منو چشم بزنند که مطمئناً نمی تونند چرا که من فقط به الله باور دارم و هیچ نیروی دیگری! همین اقدام جلوی دوربین کافی بود که تردیم نسبت به ایمان این آدم، خیلی کمتر و کمتر بشه؛ از اون موقع حدود 2 ماه می گذشت و من حالا از کنار پیشخوان یک نگاهی به بنر می انداختم و یک نگاهی به مردی که جلوی میز نشسته بود. هنوز مردد بودم اما باید بالاخره سوال می کردم. رفتم سراغ اون آقا به بهونه ی این که بتونم یک نگاهی به پشت سرش بندازم که در ورودی دفتر بود و باز بود ، قیمت دوره رو در حالی که می دونستم باز سوال کردم. سعی کردم یک جوری از پشت سرش داخل دفتر رو برانداز کنم و ببینم اون تو چه خبره؟ فقط تونستم صدای چند نفر که داشتند با هم صحبت می کردند رو بشنوم. باز از اون آقا تشکر کردم و کمی رفتم اون طرف تر تا تصمیم خودم رو بگیرم. یک خانمی بعد از چند دقیقه اومد پشت پیشخون و اون آقا رفت داخل، باز نمی تونستم بی خیال بشم و رفتم به سمت خانمه، سلام کردم و پرسیدم که فرق بسته روانشناسی ثروت با فایل های رایگان چیه؟ گفت که خب کامل تره، اون خانم خیلی آرام بود، نمی دونم چی شد که بهش اعتماد کردم ازش پرسیدم که خانم شما که خودتون اینجا کار می کنید درآمدتون با این دوره 3 برابر شده؟ با آرامش بهم جواب داد، بله. برام خیلی عجیب بود که هیچ اصراری برای این که سعی کنه تشویقم کنه که این دوره رو تهیه کنم نداشت. ازش پرسیدم شما تا کی هستید؟ گفت نهایتاً تا نیم ساعت دیگه. ازش پرسیدم با توجه به اینکه توی سایت اومده کسایی که مشکل مالی دارند فعلاً از همین فایل های رایگان استفاده کنند،خب چه فرقی می کنه این فایل ها با فایل های پولی؟ باز جواب قبلی رو بهم داد که این فایل ها همون موضوعات هستند اما به شکل کامل تری ارائه شده اند. بالاخره تصمیم ام رو گرفتم، دلم رو زدم به دریا، توی اون شرایط سخت مالی، اما این بار تصمیمم برای موفق شدن خیلی جدی تر بود. من باید هر طوری بود موفق می شدم. فقط این رو می دونستم حتی اگه این دوره و مطالبش یک صدم دروغ و کلاهبرداری هم باشه اما باید این رو هم امتحان کنم. زنگ زدم به خواهرم موضوع رو باهاش مطرح کردم و ازش خواستم که به کارتم مبلغ مورد نظر رو فعلاً بریزه، اینترنتش اشکال داشت و نتونست بریزه، یک لحظه می تونستم باز بی خیال همه چی بشم، توی ذهنم اومد بی خیال شو، مرد حسابی تو می خوای به اندازه پول یک گوشی اپل و یا لپ تاپ پول این فایل ها رو بدی که حتی دی وی دی اش رو هم بهت نمی دند. اما این دفعه مصمم و جدی بودم، باز زنگ زدم به یکی از دوستام و از اون خواستم تا خواهرم بتونه پول رو به کارتم انتقال بده، اون فعلاً اگه تو حسابش داره پول رو به کارتم انتقال بده. و در نهایت این کار انجام شد. کارت رو دادم به اون خانم و کارت رو کشید و به من نشون داد که چطوری می تونم برم فایل ها را دانلود کنم. برای اولین بار توی عمرم پولی داده بودم در ازای دریافت هیچ چیز فیزیکی، حال خیلی عجیب داشتم، یک جورایی گیج بودم از کاری که کردم. از اون خانم خداحافظی کردم و به سمت ماشین رفتم، دو میلیون و صد هشتاد هزار تومان پول داده بودم و حالا باید می رفتم به لیلا می گفتم که لیلا بالاخره خریدم. و لیلا هم طبیعتاً چی می گفت؟! می گفت تو دیوانه ای مرد. تازه پولمون رو بعد از 5 سال گرفتیم تو مثل اینکه برات درس عبرت نمی شه. سعی کردم این تصاویر و افکار و ترس ها را ندیده بگیرم و به موفقیت هایی که بهشون می رسم فکر کنم. توی ماشین که سوار شدم. به محض اینکه از پارکینگ ماشین رو درآوردم پنجره رو دادم پایین تا کمی هوای خنک بیرون گرمای درونم را کمتر کنه. نسیم خنک و ملایمی میومد . موزیک آهنگ های تجسمی رو گذاشتم، وقتی که از تونل توحید به سمت جنوب می رفتم. غول چراغ جادو رو می دیدم که به من می گفت سرورم در خدمتم. ماشین های مدل بالایی که از کنارم می گذشت، رو یک آن می دیدم که جای اون راننده نشسته بودم. من باور کرده بودم که توی مسیر موفقیت قرار گرفته ام. خیلی حال عجیبی بود، هیچ تردیدی نداشتم، فقط با هیجان به سمت خونه می رفتم و لبخند بر لبام بود. دوست داشتم سریع تر به خونه برسم تا اولین فایل دوره رو دانلود کنم و شروع کنم به نگاه کردن و تمرین کردن دوره. کلید رو انداختم و وارد خونه شدم. لیلا، نیکان رو روی کریر گذاشته بود و کنارش نشسته بود. بهش با خوشحالی سلام کردم ، گفت دیر اومدی! چی شده انقدر خوشحالی، با حالتی از اطمینان گفتم که بسته روانشناسی ثروت رو خریدم. گفت پول از کجا گیرآوردی تو که تو کارتت پول نداشتی؟ گفتم از حسین قرض گرفتم. لیلا برخلاف اون تصورهایی که از عکس العمل هاش توی ذهنم اومد اصلاً برخورد نکرد، فقط وقتی حالت مصمم من رو دید، گفت فقط اگه پولدار نشی خودت می دونی و من، پدرت رو در می آرم!
سه ماه بعد: فرودین ماه 1394
ترس های زیادی داشتم اما چند ماهی بود یاد گرفته بودم باور کنم که فرصت ها و موقعیت های زیاد و بهتری برای پیشرفت من وجود دارد. از من خواسته شده بود که نهایتاً تا هفته اول عید شرایط خودم را جهت همکاری با شرکت بگم و اون ها هم تصمیم بگیرند که می خواند با این شرایط ادامه بدیم یا نه؟ تنها چیزی که من رو با شرایطی که داشتم نگه می داشت ترس از دست دادن کار و وضعیت و شرایط مالی ام بود. رویای کار برای خودم و درآمد بیشتری را داشتم و حاضر نبودم با هر شرایطی کار کنم. همین موضوع باعث شده بود که حاضر بشم، بسته روانشناسی ثروت را بخرم. حالا وقت اون بود که از قوانینش استفاده می کردم. می دونستم که باید درخواست تغییر وضعیت کار و افزایش حقوق رو بدم. من به طور جدی می خواستم که درآمدم بیشتر بشه. ترس به ذهنم فرمان می داد که با این شرایط ادامه بدم، خیلی ها بهم می گفتند که توی این اوضاع کسب و کار، درآمد و کار بدی ندارم، همه اش بهم می گفتند سعی کن همین موقعیت ات رو حفظ کنی. اما روح و رویاهایم چیز دیگه ای از من می خواست. هفته اول نرفتم. حدود 16 فروردین بود، وارد شرکت شدم. گفتم من فکر هام رو کردم. گفتند پشت در بمونید الان جلسه دارند، خودشون صدات می زنند. ایستادم. شرایطم را باز مرور کردم. هی به خودم نهیب می زدم که قرار شد که اون چیزی رو که دوست داری بهش برسی رو به صراحت بخوای و بیان کنی و باور داشته باشی که بهش می رسی. گفتن اینکه شهامت داشته باشی یک چیزه اما اینکه واقعاً شهامت داشته باشی یه چیز دیگه است. ترس هام بهم هجوم می آوردند تا تسلیمم کنند. به هیچ عنوان نپذیرفتم سعی کردم به این فکر کنم که نهایتاً بیکار می شم. خب بشم مگه قبل از این که سرکار بیایم بی کار نبودم. پس اگه قبلاً کار پیدا کردم باز هم با توجه به توانمندی ها و مهارت هام بازم می تونستم کار پیدا کنم. لحظه ای در فکر بودم که صدام زدند و گفتند بفرمایید. وارد اتاق شدم. شرایطم را گفتم، و اون ها هم منو دوستانه به پذیرش شرایط قبلی ام ترغیب کردند، وقتی دیدند که برای شرایط پیشنهادی ام مصر و مصمم هستم وکوتاه نمی آم، نپذیرفتند. نمی دونستم که قراره چی بشه! اما تو اون لحظه فقط می دونستم که بالاخره موفق شدم به قانون عمل کنم و پل های پشت سرم رو خراب کنم. دیگه نباید تردید می کردم و باید باور می کردم که اتفاقات خوبی جلوی راهمه. حالا می فهمیدم توکل کردن یعنی چه؟ به طرز شگفت انگیزی شهامت و عزت نفسم بیشتر و بیشتر شده بود، آرامشی عجیب تمام وجودم را گرفته بود و هیچ اثری از ترس ها و دلهره هام نبود!
دو روز بعد:
دو روز بود که سر کار نمی رفتم اما مطمئن بودم اتفاق بهتری در راهه، از طرفی با امیدی که در من ایجاد شده بود، می خواستم کار خودم رو راه بندازم. یک ماهی بود که مصمم به دنبال ثبت یک مؤسسه فرهنگی هنری افتاده بودم. یک مؤسسه ای که می تونستم خودم صاحب امتیاز و مدیرمسئولش باشم. توی شرکت برای برگزاری همایش ها تونسته بودم به عنوان مدیر روابط عمومی کارهای زیادی رو انجام بدهم و تقریباً موفق بودم. تونسته بودم برای مجوز برگزاری یک همایش ملی و بین المللی پیگیری کنم و مجوز بگیرم. تونسته بودم حمایت های سازمان ها و وزارتخانه های و دانشگاه های زیادی رو با نامه هایی که نوشته بودم و پیگیری هایی که کرده بودم بگیرم. تونسته بودم یک کمیته علمی متشکل از بهترین اساتید دانشگاه رو تشکیل بدهم. حالا دیگه وقتش بود که از مهارت هام برای کار خودم استفاده می کردم و برای موفقیت ام تلاش می کردم و پشت خودم می ایستادم. فقط باید توانمندی هام رو می نوشتم و در خودم احساس لیاقت می کردم و یک قدمی برمی داشتم. برای این که یک مؤسسه ثبت کنم تقریباً همه چیز مهیا بود، مدرک کافی و سوابق کافی داشتم اما همیشه ترس هام نمی گذاشت حرکت کنم. توی ذهنم همیشه این می اومد که تو که سرمایه کافی نداری، تجربه کافی نداری، توی خونواده تم که کسی نیست که تا حالا این راه رو رفته باشه و موفق شده باشه، تازه داداشتم علی که در مقیاس کوچک تری توی اهواز رفت کانون تبلیغات زد بعد از چند ماهی از تولد آرش، علناً دفترش تعطیل شد و نتونست دووم بیاره و آخرش هم دفترو تعطیل کرد و رفت از طریق پدر زنش، توی شرکت نفت به صورت قراردادی استخدام شد. دیگه چه برسه به تو که همیشه سرت تو کتاب و درسات بوده و تجربه کافی از این جور کارها نداری. شنیده ها و دیده ها و تجربه های خودم و دیگران و باورهای گذشته و حرف های پدر و مادرم همه توی گوشم داد می زدند که تو نمی تونی تو کار آزاد موفق شی. اما فهمیده بودم که این ها واقعیت محض نیستند و فقط واقعیت های اند که از ترس ها و باورهام نشأت گرفتند. واقعیت هایی که دیگه می دونستم همونجوری که شکل گرفته اند، می تونم با تکرار شنیده ها و دیده ها و احساس های خوب و با ایجاد باورهای جدید بوجودشون بیارم. فقط کافی بود یک نگاهی به دور و برم می انداختم، باید می دیدم مدیری رو که تا دو روز پیش باهاش کار می کردم چطور موفق تر از من شده! باید می دیدم که چطور یک نفر همسن و سال خودم و دیپلمه تونسته شرکتی رو بنا کنه که چند تا فوق لیسانس و لیسانس از جمله خودم براش کارکنند در حالی که نه باباش پولدار بوده و نه حتی مثل من یک پدر استاد دانشگاه داشته و این همه ارتباط، این ها همه مواردی بود که هر روز داشتم توی فایل های صوتی و تصویری به نحوی می دیدم و می شنیدم و انقدر گوش می دادم که داشت به آرامی توی ذهنم حک می شد و قدرت می گرفت و با حضورشون به من هم قدرت و ایمان بیشتری می داد. باید طبق آموزه های این دوره و فایل های رایگان، تا می تونستم آدم هایی رو می دیدم که شرایط مشابه و یا حتی بدتری از من داشتند اما تونسته بودند موفق بشند. دکتر ماپار، متخصص پوست و مو، که پدر دوست صمیمی ام بود به ذهنم اومد که در حالی موفق شده بود که توی کودکی پدر و مادرش از هم جدا شده بودند و با مادرش در سختی بزرگ شده بود توی ذهنم ماجرای زندگی اش و بعضی از شرایط مشابه اش با من تکرار می شد شرایط سختی که بعد از سربازی اش باهاشون دست و پنجه نرم کرده بود، اون بعد از سربازی، درحالی که زن گرفته بود، دایی هاش اصرار داشتند که بره پیششون بازار کار کنه اما مادرش باور داشت که پسرش می تونه دکتر بشه و همین باعث شده بود که بره دانشگاه علوم پزشکی شیراز و با وجود داشتن سه تا پسربچه پشت سر هم خردسال تونسته بود درس بخونه و الان یکی از بهترین متخصص های پوست بود، حالا من چی می تونستم بهونه بیارم که فقط نیکان رو داشتم و تازه لیلا هم شاغل بود. همه ی این الگوها توی ذهنم بیشتر و بیشتر شکل می گرفت، و دیگه داشتم بیشتر و بیشتر باور می کردم که می شه کارهای بزرگی کنم.
داشتم فرم های و مدارک درخواست تأسیس مؤسسه رو آماده و تو خونه تکمیل می کردم که یک دفعه، دکتر صارمی با من تماس گرفت، این بار سوم بود که با این شخص صحبت می کردم، آخرین باری که باهاش صحبت کردم یک ماه پیش بود که برای گرفتن موافقت و امضاء فرم های مجوز همایش به دفتر یکی از دوستانش توی خیابون انقلاب رفته بودم. توی اونجا درباره نحوه کارم صحبت کردم و درد و دل هایی رد و بدل شد. ناقد شرایط مالی قشر دانشگاهی و فرهنگی بودم؛ با حرارت و قاطعانه صحبت می کردم. خیلی این موضوع رو پیش کشیدم که علیرغم داشتن توانایی و اطلاعات اساتید دانشگاه، چرا باید برگزار کننده های بیشتر همایش های علمی از قشر غیر دانشگاهی باشند؟! در حالی که شرکت های خصوصی از اعتبار دانشگاهی ها برای پیشبرد کارهاشون تا جایی که می تونند استفاده می کنند و در نهایت با عزت نفس کامل اعلام کردم که اگر دکتر و دوستان دانشگاهی اش متمایل باشند من حاضرم برای برگزاری همایش ها و کنفرانس های علمی به صورت مشترک باهاشون همکاری کنم. حالا دکتر تماس گرفته بود، ترسیدم مسئله ای در خصوص کنفرانس باشه و این در حالی بود که من دیگه توی اون شرکت حضور نداشتم. منی که با این همه قاطعیت صحبت کرده بودم و ریش گرو گذاشته بودم که دکتر به عنوان یکی از اعضای هیأت علمی موافقت خودش رو اعلام کنه، حالا اگر می فهمید که دیگه توی شرکت کار نمی کنم، صورت خوبی نداشت. با خوشرویی صحبت می کرد، گفت که در خصوص پیشنهاد من جهت راه اندازی یک کار مشترک فکر کرده و پیشنهاد و حرف های من تأثیر زیادی روش گذاشته، گفت خوشبختانه یک جایی رو هم یکی از دوستاش بدین منظور در اختیارش گذاشته، قرار شد فردا ساعت 3 بعداز ظهر توی مکان همون دفتری که می گفت همدیگه رو ببینیم و با هم مفصلاً صحبت کنیم. نمی دونستم که قراره چه اتفاقی بیافته اما مطمئن بودم توی مسیر درستی هستم. زمان موعود رسید و یک جایی توی مسیر قرار گذاشتیم و با هم به دفتر مورد نظر رفتیم. دفتر خوبی بود و تجهیزات به نسبت کافی ای داشت. حدود یک ساعت با هم صحبت کردیم و نهایتاً توافق کردیم که من بیام وقت کاری خودم را به اون دفتر اختصاص بدم و در ازاش، در شروع کار حقوقی معادل همون کار قبلی ام بگیرم اما با این تفاوت که هم مدیریت و برنامه ریزی کار در اختیار خودم باشه و هم سهمی از درآمدهای کارهای مشترک دریافت کنم. اون جلسه داشت و سریع رفت. در حالی که روی میز مدیرعاملی نشسته بودم به کلیدها و ریموتی که به این راحتی در دست هام قرار گرفته بود با شگفتی و خوشحالی نگاه می کردم. حالا می تونستم برم خونه و به لیلا بگم اینم کلید دفترم! دیدی قانون چه با سرعت عمل می کنه!
قبل از این، اگر کامنتی میدیدم طولانی هست با تردید میرفتتم که بخونمش ولی الان که به این کامنت شما هدایت شدم از همون اولش یه انرژی خاصی تو وجودم شکل گرفت و کلمه به کلمه اش رو خوندم بدون اینکه حتـــــی ذهنم یه بار مثل قبل بهم بگه خیلی طولانیه حالا نخونی هم اشکالی نداره😀
تازه فقط قسمت اول کامنت تون رو خوندم و همین الان میخوام برم قسمت دومش رو هم نوش جون کنم ولی دوست داشتم تو همین قسمت اولش یه اِستُپی کنم و بیام واست بنویسم و تحسین ات کنم برای این تعهدتون
دوست ارزشمندم هر لحظه تون توحیدی تر و ثروتمندتر در پناه رب العالمین😊
آره خیلی یاداوری و تکرار این جمله بی نهایت بهم کمک کرده و میکنه، اوایل که اصلا نمی تونستم چیزی بنویسم اینجا که لاجرم بخاطر اعتمادبنفس بود ولی وقتی شروع کردم نوشتن، با جمله های مختلفی متنم رو شزوع میکردم ولی یه دفعه بنام خدایی که بشدت کافیست تو وجودم جاری شد و یه حسی بهم گفت زینب این رو تکرار کن با خودت باید بشینه تو تمام وجودت، منم هر روز با خودم تکرارش میکردم و اینم بگم روزای اول فقط در حد یه جمله در حد حرف بود ولی هر بار که تکرار میکردم بیشتر یه یک باور به یک یقین تزدیک میشد، تا جایی که یه بار تو یه مکالمه ای با کسی که همیشه نماز اول وقت و و و به موفقیت هام کا بدون نیاز به پارتی و دقیقا به همین دلیل (خدایی که بشدت کافیست و همه چیز میشه تازه اون موقع من اصلا مثل الان عمل نمیکردم و باز هم خیلی جا داره بهترها عمل کنم از همین الان) اون شتص بهم گفت حالا درسته خدا کافیه و شزوع کرد به اشاره یه اهمیت بالاتر دیگران و و ، اونحاست که فهمیدم این ها رو من اصلا نیازی نیست به کسی بگم، خدا حرف نیست، به نماز اول ویت و و نیست، به استدلال هایی که به اسم قران و خدا چسبونده شد و قایم شدن پشت اون نیست، یه باوره یهویقین که با تعقل و تدبر باید بهش برسیم و هر روز تلاش کنیم بهتر بشیم در اون، واسه همین دیگه خیلی وقته سعی میکنم تو هیچ بحثی شزکت نکنم و البته حساس هم نشم به قول استاد تا یکی جلو من از این چیزا صحبت کرد زود بخوام فرار کنم از اون موقعیت مثل اینکه مسموم شده باشم😄 خیلی راحت یه لبخند میزنم و سعی میکنم گفت و گو رو تغییز بدم
خدایا شکــــــرت
الان ساعت ۷ صبح از معدود دفعاتی که این ساعت چک میکنم سایت رو ولی امروز یهم گفته شد قبل اینکه روزت رو شروع کنی و البته بعد نوشتن ستاره قطبی ام بیام رو چک کنم و دیدم شما دوست عزیز واسم کامنت نوشتی و اومدم تا نوش جانشون کنم😊
هر لحظه تون عشق باشه و برکت و توحیدی تر و ثروتمندتر در پناه رب العالمین
سلام و درود بر شما دوست ارزشمند و مهربان، بسیار خدا رو سپاسگزارم که این متن علیرغم گذشت ماه ها و سال ها از نگارش اش اثرگذاره و می تونه چراغ راهی در این مسیر زیبا باشه، از خدای مهربان ، توحیدی ترین لحظه ها و بهترین ها رو براتون می خوام.
واقعا چقدر این قانون بی نهایت دقیق عمل میکنه که به قول شما همین یه دونه متن شما علیرغم گذشت ماه ها و سال ها از نوشتنش، من امسال بعد از 4 سال بهش هدایت میشم و نوش جانش میکنم، وقتی آگاهانه روی خودمون کار میکنیم و هر روز سعی میکنیم بهتر و قوی تر عمل کنیم چقدر باعث رشد خودمون و جهان میشیم حتی خودمون هم حواسمون نیست اصلا، خدایا شکرررررررررررررت
سلام و درود به زهرای عزیز، خدا رو هزاران مرتبه شکر که حالتون بهتر شد و تونستم در این مسیر زیبا، دستی از دستان خدا باشم برای سبک بالی و خوش قلبی شما، ممنونم از شما که قدرتمند در این مسیر همراهمون هستید، منتظر شنیدن و خواندن و دیدن موفقیت های شما در پناه خدای مهربان هستم.
خیلی خیلی خیلی زیبا نوشتید. واقعا باجزئیات واحساساتی که درون متن جا داده بودید حس واقعیتون رو به تصویر کشیدید. خیلی لذت بردم. بسیار بسیار قلم زیبایی دارید
از اظهار لطف و رضایت تون، بسیار سپاسگزارم، و واقعا همین جوره که«سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند»… لحظه هایی پر از آرامش و رضایت و پر از حضور و نور خدا، آرزوی من هست برای شما. شاد و پرتوان باشی دوست من
سلام اقای پیشبین ، خوندن داستانت برام از چند لحاظ جالب بود اول این که هم رشته من هستین واین بهم خیلی انرژی داد و دوم این که استاد اقتصاد ما استاد پیشبین بودم نمی دونم همون پدر شما بودن یا نه ولی یاد حرفاشون افتادم همیشه می گفتن هر چه بگندد نمکش می زنند وای به روزی که بگندد نمک ………………. امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشن
بله پدر من همون استاد اقتصاد شما بوده و این جمله دقیقا یکی از جمله های پدره به همراه این جمله که به احتمال زیاد سر کلاس شما این بیت سعدی رو هم گفته: بر احوال آن مرد باید گریست……… که دخلش بود نوزده، خرج بیست.
انشاالله که در پناه خدا در هر کجا که هستید شاد و سلامت و لحظه لحظه های زندگی تون پر از شهامت و آرامش باشه. منتظر دیدن و خواندن و شنیدن موفقیت های شما هستم.
ممنونم ازینکه تجربه تون رو اینجا با من و سایر دوستان به استراک گذاشتید. آفرین به اراده و ایمان و پشتکارتون. آفرین به شجاعتتون.
هم ایمانم قویتر شد، هم امید توی قلبم بیشتر شد و هم از قلم زیباتون و طرز بیان داستان زندگیتون لذت بردم. نحوه ی نگارش داستانتون من ذو شدید به یاد کتاب های
دن براون انداخت. ایشون هم برای بیان داستانهاشون، از زمان حال شروع میکنند، و گریز میزنند به گذشته و دوباره با قلمی روان برمیگردند به زمان حال و تفکراتی که برای آینده هست.
همیشه تو زندگیم تشنه یادگیری بودم. دلم میخواست یه جایگاه خوب شغلی داشتم. همیشه دوست داشتم چون اولین فرزند تو خانواده بودم که ازدواج کرده بودم و همسرم هم اولین بچه بود که ازدواج کرده بود از همه پولدارتر میشدیم. ولی به سختی ترقی میکردیم. خواهر و برادرهام با اینکه درآمدشون از ما هم کمتر بود ولی همیشه در حال ترقی خوبی بودن و من همیشه به همسرم میگفتم چون تو با نارضایتی پول در میاری و خرج میکنی پولمون برکت نداره. سختی های زندگی من زیاد بود. همسرم رو دوست نداشتم، وضع مالیمون خوب نبود،توقعات زیاد خانواده همسر و خودم خیلی اذیتم میکرد. یادم دکتر به من میگفت تو تو خانوادتون استثنا هستی. طرز فکرت با همشون فرق میکنه واسه همینه که خیلی اذیت میشی. پارسال شرایط روحی بدی داشتم. رفتن دکتر، اختلافات من و همسرم بالا رفته بود. دخترم هم کنکورش رو خراب کرده بود، ارزو داشت پزشکی قبول بشه. پدرش براش هزینه کرده بود کلاسای کنکور رفته بود ولی شرایط روحی بدی داشت و همیشه میگفت بابا رو دوست ندارم. و دلم نمیخواد برام هزینه کنه. چون میگفت بعدها هم بابا و هم خانواده پدریم سرزنششم میکنن.
پارسال از همسرم خواستم اجازه بده برم نقاشی یاد بگیرم. وقتی دید شرایط مالیش سخته و نیاز داره به کمک درآمد. گفت اگه خونه سفارش بگیری باشه برو. و من رفتم آموزش دیدم و گاهی هم سفارش میکشیدم. تا پارسال تابستون یکی از دوستای دخترم به نام شقایق اومده بود منزل ما با هم صحبت کردیم دیدم خیلی علاقه داره که خودش کار کنه و پولداربشه. با هم ایده ای ریختیم که بسته هایی از مواد غذایی برای صبحانه درست کنیم تا اون ببره صبح در ایستگاه های تاکسی بفروشه. کلی بسته دور از چشم همسرم درست کردیم و گفتیم اگر کارمون بگیره باهاش در میون بزارم. که پدر شقایق راضی نشد و کارامون رو دستمون موند. بچه ها دنبال راهی میگشتن که پول کلاسهای کنکورشون رو خودشون دربیارن و دوباره برا کنکوربخونند و از پدراشون پولی نگیرن. فکرای زیادی تو سرم میومد. از خداوند کمک میخواستم. ساعتها دعا میکردم. خداوند خیلی مهربون وبزرگه. تو اون شرایط سخت یه روز شقایق اومد خونمون وبه دختر من گفت پدرم با یه سایتی آشنا شده که بسته های تند خوانی داره، میگن فوقالعادس به دخترم گفت بیا با هم شراکتی بخریم و استفاده کنیم. یه روز که لب تابش روشن بود و استاد عزیز آقای عباس منش داشتن صحبت میکردن من وارد اتاق شدم شقایق گفت خاله بیا ببین صحبتهای این استاد چقدر خوبه. لحظه ای گوش کردم یه احساس عجیبی پیدا کردم. ناخوداگاه نشستم. خوب گوش دادم. یه نیرویی جذبم کرد. خیلی حرفاشون به دلم نشست. یه فایل انگیزشی هم ازشون دیدم که فوقالعاده بود. با اینکه دخترم یا خواهرام میگفتن که استاد لهجه داره ولی من بسیار از صداشون و نوع بیانشون لذت میبردم. این طور شد که من با این سایت آشنا. شدم و هر روز شروع کردم با اشتیاق فراوون به فایلها گوش دادن. و احساس میکردم واقعا نیاز داشتم که این حرف ها رو یکی بهم بزنه تا بلکه کمی اروم بشم. روزی هزار بار خدا روشکر میکردم که با این سایت آشنا شدم. چون پول و درامدی نداشتم. نمیتونستم فایلی بخرم و همش توجهم روی یه درامدی بود که بتونم به راحتی فایلهای پولی رو خریداری کنم.
با سلام خدمت استاد عزیز. من سعید کمره ای هستم و قبل از اینکه با استاداآشنا بشم با یه ماشین پیکان وانت داخل بازار گل بار جابجا می کردم. قبل از اونم پیش برادرم تو تعویض روغنی کار می کردم و همیشه از زیاد کار کردنم شاکی بودم و میگفتم چرا من اینقدر کار می کنم. همیشه به خودم می گفتم من برای کارهای دیگه ی به این دنیا اومدم. بدون اینکه اون زمان از قانون جذب چیزی بدونم. بلاخره از داداشم جدا شدم به این دلیل که کمتر کار کنم.بعد شروع کردم باماشین کار کردن تو بازار گل و مدتی نرسید که دیدم ساعت کارم کمتر که نشد هیچ بیشترم شد ولی چون درآمد م بیشتر شده بود راضی بودم تا اینکه یکی از دوستام فایل انگیزشی 1 استاد رو برام فرستاد. با گوش دادن این فایل تصمیم گرفتم که کار وانت رو کم تر بکنم و یه آژانس بزنم. به لطف خدا آژانس رو زدم ولی بعد از زدن آژانس و آشنا شدن با قانون جذب شیفته این قانون شدم. دیگه آژانس یادم رفته بود هر روز ساعت 7 صبح تا 11 شب توی آژانس کتاب در زمینه قانون جذب می خوندم. خیلی انرژی م بالا بود طوری که باهر کس که صحبت می کردم میگفت خیلی شادی گنج پیدا کردی. دقیقا نمیتونستم بگم یعنی نمیدونستم چه جوری بگم قانون جذب چقدر جالبه. بعد از دو سه ماه آژانس حتی یه زنگ خور هم نداشت اینقدر که من روزا می اومدم و اونجا فقط کتاب میخوندم. من آژانس رو جمع کردم و گفتم خدایا بمن یه کار بده که از صبح تا شب بیکار باشم و فقط کتاب بخونم و حقوق هم خوب بگیرم. دوباره برگشتم با کار کردن روی وانت ولی این سری فرق داشت هر روز فایل های تلقینی پشت فرمان گوش می دادم. هر روز میگفتم خدایا امروز میخوام فلان تومن کار کنم و دقیقا شب یه ذره کمتر یا یه ذره بیشتر از اون مقدار رو کار می کردم ولی کتاب خوندم کمتر شده بود. من زمستونه 93 آژانس زدم و اول94 جمع ش کردم و تابستان 94 رفتم خواستگاری و شهریور نامزد کردم. پدر زن من تو اداره برق نیروی حراست هستش و بعد از مراسم عقدم تصمیم گرفتن که منم ببرند توی اداره برق و من اول 95 تصمیم گرفتم که یکی یکی فایل های قانون آفرینش رو بخرم .جلسه اول و دوم رو خریدم و به تمریناتش عمل کردم و الان که دارم این متن رو براتون مینویسم شیفت هستم و تقریبا دو ماهه که منم اومدم تو اداره برق و از نیروهای حراست شدم. دوستان من الان کاری دارم که هیچ کسی پیشم نیست از صبح تا شب تنها هستم و راحت کتاب میخونم و تمرین قانون جذب رو انجام میدم و سر ماه هم حقوق میگیرم. من اول94 درخواست این کار رو دادم و این قانون اونقدر قوی هستش که همسری به سمت من آورد که همچنین شغلی داشته باشند و نقش کائنات رو برای من انجام بدند و البته من 17 شهریور عروسیمه و فقط 3 میلیون پول داشتم ولی همیشه میگفتم من به این قانون ایمان دارم و پول عروسیم جور میشه . و اصلا به خودم نگرانی راه ندادم اینقدر که خانمم میگفت من مطمئن هستم که تو حسابت پره پوله که اینقدر خونسرد هستی به خاطر خرجهای عروسی ولی دقیقا نمیتونستم بهش بگم که دارم از قانون جذب استفاده می کنم و چند روز پیش یکی از دوستان که چند روزه باهاش آشنا شدم بهم گفت که خرج عروسی ت رو من میدم تو تا یک سال دیگه بهم بده. و به لطف خدا هم دیروز پنجشنبه جهیزیه رو بردیم. دوستان خیلی من از این قانون استفاده کردم ولی تا اونجا که تونستم مهم هاشو براتون گفتم در ضمن هفدهم بفرمایید عروسی خیلی خوشحال میشم از استاد عزیز و شما دوستان روشن فکرم پذیرایی کنم. ممنونم دوستدار شما. سعید.
سعید آقا تبریک می گویم خوشبخت و پیروز باشید
آقای سعید گرامی
خوشبخت باشین. یقین داشته باش با این قانون جذب همیشه کارت الاهیت پر از پولهای درشته. چون پول نماد جوهر بیکران کایناته.
سلام به استااااااد گلم. خانم شایسته عزیز. و رفقای توحیدی و آدم حسابی خودم.
قبل از اینکه کامنت های ارزشمند رفقا رو بخونم میخوام از نتایج خودم بنویسم که هم یادآور خودم بشه و هرکسی درمدارشِ هدایتدبشه تا کامنتمرک بخونه
خب من موفقیت های کوچیک و بزرگ زیادی داشتم
ولی از اونجایی که هی رفتم تومسیر اشتباه و از مدار خارج شدم(رفتم توحاشیه… مثلا قوانینرو به دیگرانتوضیح دادن و….)
میخوام از موقعی که این نتایج ثابت شد و هرروزم دارم پیشرفتم رو میبینم بنویسم..
من نزدیک 2ماهه دارم رو قدم1 دوازاده قدم کارمیکنم
این دوره بی نظیر خیلی بهم کمک کرد
ومیخوام نتایجم رو تو این 2ماه بنویسم
مهمترینش آرامشی که دارم . آسوده خاطری که دارم
رابطه ای عالیم با رب جهانِ. که به هیچ وقت قبلا نبوده
من یه آدم استرسی . عصبی. ناشکر. دعوایی بودم
الان 190 درجه تغییر کرده
دومیش موضوع مالی
من موقع شروع دوره بیکار بودم حدود ی ماهی از قبلش،
از درآمد حدودا 4 5 تومن و با ساعت کاریِ زیاد تا 7شب و خستگی کار
الان کارم تا ساعت 2 و3 ظهر
و درآمدم شده ماهی 18 ملیون به لطف خدا
موضوع بعدی هماهنگی تو زندگیمه که همه چی سرجاشه و زندگیم تکلیف داره
قبلا اصلا اینجوری نبود خداروشکرمیکنم
خدایاشکرت که قانون جواب میده
خدایاشکرت که من رو درمدار درست قراردادی
خداشکرت واسه وجودت توزندگیم
واقعا میشود
فقط باید ایمان داشت و متعهد بود
و(عمل کرد)
چقدر حالم خوبه
چقدر مطمئنم به روند سعودی زندگیم در تمام جنبه ها
چقدر اتفاقت خوبی رو تحربه میکنم هرروز
چقدر رها هستم در طول روز
چقدر شادتر
چقدر اصلا یادم نمیاد اعصاب خوردی و حسودی کینه و دعوا چیه اصلا چ جوریه حسش
چقدر بهم احترام میزارن همه
چقدر کارام خیلی عالی انجام میشه
چقدر بهتر این جهان رو درک میکنم
چقدر این عدالت خداوند رو دوست دارم
چقدر اون اتفاق های بیهوده و چرت قبلا گورشون رو گم کردن
خدایاشکرت من خیلی خوشحالم که تو این مسیرم
به نام خداوند توانا و مهربان
سلام به شما دوست عزیزم آقا امیر حسین
چقدر قشنگ نوشتی تغییرات مثبتی که داشتی
چقدر احساس خوبت رو فرکانس مثبتت رو از این دیدگاه من درک کردم
واقعا لذت بردم و کلی تحسینت کردم
و به خودم میگم پس میشود
اگه امیرحسین توانسته تو یه مدت کوتاه اینقدر نتایج عالی بگیره به خاطر استمراری که داشته
من هم اگه استمرار به خرج بدهم در استفاده از فایل ها
اگه استمرار به خرج بدهم برای بودن در این سایت الهی (دیدگاه خواندن و دیدگاه نوشتن)
من هم اگه ذهنم رو بمباران کنم با ورودی های قدرتمند کننده
می توانم همچین نتایج شگفت انگیزی بگیرم…
درود بر تو دوست خوب و هم فرکانسی من
چقدر حس و حالم الان بهتره
به دستان قدرتمند و توانای خداوند مهربان می سپارمت
سلام به استاد عزیزم اقای عباس منش سلام به گروه تحقیقاتی عباس منش و سلام به همراهان این گروه
امروز که تصمیم گرفتم این مطلب رو بنویسم اولین نتیجه تغییر باورهایم بعداز سه ماه به بار نشسته و مبلغی هر چند اندک وارد حسابم شد که من را یاد زمانی انداخت که نظرات و نتایج دوستان را درکانال تلگرام می خواندم و تصورم این بود که همه این نظرات برای جلب توجه و فروش محصولات گذاشته میشه اما از طرف دیگه به خودم میگفتم سالها کتابهای مختلفی مطالعه کردی و نتایجی هم گرفتی اما دوباره برگشتی سرجای اولت سالها مطالعه کردی اما به این آگاهی نرسیدی که مفهوم باور چیست و تغییر باور یعنی چه و چه روز هائی که از خدا خواستم که مرا هدایت کنه که بالاخره با سایت استاد آشنا شدم و چقدر خوب این استاد عزیز مفهوم باورها را برایم اشکار کرد.چه آگاهی بزرگی کسب کردم و خداوندا توراسپاس که مرا در مسیر هدایت قرار دادی و امروز اینجا هستم تا از تجربیات خودم در این چند ماه برای شما همراهان این گروه بنویسم تا انگیزه ائی باشه برای شما و خودم برای ادامه راه.
از دیماه 95 که فایلهای رایگان استاد را هرروز وبه جدیت گوش میدادم همواره به خودم میگفتم یعنی واقعا میشه با تغییر باوربه اینهمه نتایج رسید چه جوری ممکنه (و میدونم این سئوال همه ماست وقتی شروع میکنیم) روزها در این فکر بودم و فایلها رو گوش میدادم تا شب خواب دیدم مغز من از حفره یا سلولهای زیادی تشکیل شده ، حفره هائی که بعضی ازآنها خالیه و بعضی دیگرپر شده از جانوران زشت و کریه و چنان ظاهر بدی داشتندکه من میترسیدم بهشون دست بزنم و من درحال خارج کردن انها از درون حفره های مغزم بودم بعضی ازجانوران زشت ،بزرگ ، بعضی کوچک هستند. بعضی از آنها را باتوجه به اینکه در ابتدای حفره هستند به راحتی میتونستم بگیرم و از حفرهای ذهنم خارج کنم بعضی از آنها چنان به حفره ها چسبیده بودند که با سختی کنده میشدند و هنگام کنده شدن قسمتی از حفرههای مغزم نیز با انها کنده میشد و من احساس درد میکردم. تعدادی هم زمانی که به سمتشون میرفتم به عمق حفره پناه میبردند و دیگه دیده نمیشدندو من در عالم خواب میگفتم حالا چطوری آنهارا از عمق به بیرون بکشم من که دیگه بهش دسترسی ندارم وای چه جانور زشتی در سلول مغزم لانه کرده فکرکنم باید منتظر بمونم تا بیرون آمده و بگیرمشون و بعضی از این جانوران زمانی که میخواستم انها را خارج کنم ضمن فرار به دنبال چنگ زدن و آسیب رسوندن به دستهای من بودند. بعضی ازحفره ها به ظاهر خالی بودند اما با دقت که نگاه میکردم بذر یا تخم همان جانورهای زشت بود که منتظر جوانه زنی و بارور شدن بودند. فردای اون روز فهمیدم راهی که انتخاب کردم درسته و چه کار سختی دارم برای ازبین بردن این باورها و یاد حرف استاد افتادم که گفتند تغییر باورها جهاد اکبر، واقعا جهاد اکبر اما اینقدر نتایجش لذت بخشه که ارزشه این جنگو داره که باورهائی را که مثل جانورهای زشت هستند رابا دست خودت پرت کنی بیرون. خلاصه با انگیزه بیشتر شروع کردم به تغییر باورهام تا باز این سئوال برایم پیش اومد که چرا خدا انسان را به گونه ائی آفریده که تمام زندگی انسان را باورهاش رقم میزنه چرا چرا؟؟؟و چرا حتما باید با باورهای خوب نتایج خوب گرفت ؟ مثلا چرا فقط از طریق عبادت صرف نمیشه نتایج عالی گرفت ؟ میشه تنها عبادت کرد و نتایج خوب بگیری ؟ میشه فقط عبادت کنی اما افکار ضعیفی داشت و موفق شد؟ چرا فقط با باورهای خوب مبتونیم موفق بشیم ؟تا بعد روزها فکر به جوابم رسیدم (اینکه چگونه به جوابم رسیدم از حوصله این نوشته خارج هست).که خدا قانونی گذاشته که ما انسانها مجبور شیم خوب فکر کنیم خوب حرف بزنیم خوب بشنویم خوب رفتار کنیم ..و به اجبار خوب زندگی کنیم به اجبار شاد باشیم زیراعاشق ماست ، لذت بردن مارا میخواهد و میخواهد با شادی و آرامش صرف در این دنیا زندگی کینم و بفهماند به ما که چقدر هوای مارودارد و خدای ما چقدر خوبه که دوست داره ما به اجبار بهترین باشیم به اجبار شاد وثروتمند باشیم و … اما علی رغم اینهمه قوانین برای خوب بودن بازهم ما نافرمانی میکینم و چقدر خدای من خوبه که شرایطی را فراهم آورده که من با خوب بودنم نتایج خوب بگیرم با خوب بودنم هرآنچه را که میخواهم خلق کنم مثل استادی که با قوانین که در کلاس درس میزاره میخواهد که شاگردش موفق بشه اما باز ما انسانها علی رغم این اجبارو قوانین تغییر ناپذیر بازهم به اختیار این قوانین را رعایت نمیکینم.
درحال حاضر که دوماهه از گوش دادن به فایلهای روانشناسی ثروت یک میگذره به حقانیت حرفهای استاد رسیده ام اینکه وقتی شروع به تغییر باورهایت میکنی نشانه ها یکی یکی ظاهر میشوند و من این نشانه ها رابه عینه دیدم شاید بیش از بیست تا نشانه که امروز دوتااز آنها به ثمر رسیده و چقدر سپاسگذار خداوندم که وقتی ازش خواستم هدایتم کنه و به من آگاهی بده با سایت استاد آشنا شدم. و من ادامه میدم این جهاد را چون ایمان دارم اگر ادامه بدهم و طبق نظرات استاد عمل کنم به لطف خدا درهای نعمت بررویم بازتر و بازتر میشه و تشکر از استاد خوبم که چقدر مفهوم باورها را به من نشان داد و چه آگاهی بزرگی به من داد و اینکه نه یک روز و نه یکسال بلکه باید تا آخر عمرم روی باورهام کار کنم هرروز و هر لحظه.و تا الان برمن خرده ائی نبود چون آگاهی نداشتم اما الان که میدانم مسئول زندگیم و اتفاقات زندگیم خودم هستم پس جای هیچ بخششی نیست اگر ادامه ندهم.
حرف آخرم اینه که دوستان نتایج ظاهر میشه اما به تدریج و به تدریج پس ناامید نشوید به نظر من وقتی شروع میکنی نشانه های کوچک را به راحتی لمس میکنی و این روند ادامه داره اما این نشانه در ادامه راه چنان بدیهی میشه که تو دچار غفلت میشی و دیگر این نشانه ها به چشم نمیاد و چون تو به دنبال نشانه های بزرگتر میگردی و هنوز ظهور نکرده ناامید میشی و این دام شیطانه که تو دلسرد بشی پس همواره نشانه هایت را یاداشت کن و هرروز مرور کن و تائید کن و ادامه بده و ایمان داشته باش همانطور که نتایج کوچک رقم میخوره نتایج بزرگ هم کم کم پدیدار میشه به قول استاد در این مسیرنتایج برای یکی زودتر برای یکی دیرتر ایجاد میشه و این هم بستگی به تلاش خودمان داره که چقدر داریم روی باورهایمان کار میکنیم.من منتظر نتایج عالی و عالی تر در زندگیم هستم و امیدوارم بارهم بتونم از این نتایج برای شما بنویسم و نتایج عالی شماروهم بخونم و انگیزه مضاعف بگیرم. با تشکر از سایت خوب شما و از کانال تلگرام که انگیزه ائی برای روزهای بی انگیزه شده من روزهائی که مشغله ها و فراموشی باعث میشه رسالتم را فراموش کنم اما وقتی مطالب دوستانم را در کانال شما میبینم دوباره سوخت موشکم روشنم میشه .در پناه خداوند واسع و باسط و رزاق و رحمان و رحیم و..
جناب زارع با خوندن متنتون متحیر شدم و نمیدونم چی باید بگم… فقط میتونم بگم خدا به بندگان خاصش این چنین لطفی خاص داره که توی خواب انقد جالب قانون رو ببینید….براتون ارزوی موفقیت روز افزون رو دارم….سهمتون بهترینها از هستی
دوست عزیزم حامد زارع سلام
برداشت بی نظیری از قانون جذب و آموزه های استاد بیان کردید که خیلی سپاسگزارم.
در حقیقت آن خواب، ملکوت این آموزه های ناب بوده است که به شما نشان داده شده است. مبارکتان باشد.
منتظر بیان موفقیت بی نظیر شما هستیم.
هر چی آرزوی خوبه مال تو …
سلام بر شما جناب آقای زارع عزیز
آرزوی سلامتی ، شادی ،ثروت و سعادتمندی برای شما دارم و همه گروه خوب عباسمنش و بخصوص استاد راهنمای عزیزمان
آقای زارع عجب خواب خوبی دیدی و چقدر قشنگ تعریف کردی مفهوم باورها رو و کلی دید جذاب تری نسبت به موضوع پیدا کردم.سپاسگزارم
به قول دوستمان علی آقای جوان هر چی آرزوی خوبه مال تو ……..
احسنت بر شما دوست گرامی …
مطالب بسیار زیبایی بود و روزهای خوبی در پیش و رو دارید ک ب نتایج های عاااالی خاهی رسید…
موفق ، خوشبخت و ثروتمند باشید
در پناه ایزد منان
سلام دوست گرامی آقای زارع
واقعا خواب تکان دهنده ای دیدی ، من با حیرت خواندمش ، دقیقا روح شما در خواب حقیقت را به شما گفته چرا که روح از آگاهی مطلق برخورداره و چقدر جالب که من همین دیروز به رویای بزرگ خودم رسیدم و موفق به خرید دوره روانشناسی ثروت یک شدم و شش قسمتش را گوش کردم ولی یک فکر کمرنگ از ذهنم عبور کرد که واقعا این دوره میتواند تو را به ثروت برساند ؟!؟! که بصورت اتفاقی دیدگاه شما را خوندم و جواب خودم را گرفتم ، بسیار از شما سپاسگزارم
در پناه الله ، شاد و ثروتمند باشید
سلام دوست عزیز، چه خواب جالبی و تعبیر جالبی ، خیلی عالی بود خیلی بهم انرژی داد ممنونممم
به امید دیدن نتایج بزرگترتون
سلام حامدجان
خیلی خوشحالم که خداونددرخواب نور هدایت رابه شماالهام وارزانی داشته.
امیدوارم هرروزشادتروموفق تروثروتمندترباشید.
به نام الله یکتا
سلام استاد نازنیم . فکر کنم تا الان اینجا بخش کامنت گذاشتم ولی حتی اگه گذاشته باشمم بازم شرایط الانم فرق میکنه
زندگی من به 2 بخش تقسیم می شود قبل اشنایی باشما وبعدش
استاد من از وقتی با شما اشنا شدم پولی برای خرید دورهاتون نداشتم تا بهمن پارسال و با فایل های رایگانتون تونستم کلی پول به دست بیارم و قدم اول دوم دوره 12 قدم با پول خودم بخرم استاد روابط داغونم با شما درست شد من کسی بودم که واقعا دوست داشتم سر به تن بعضی ها نباشه ولی با شما اشنا شدم واقعا دیدم حسم رفتارم باشون 180 درجه تغیر کرد وعالی شدم باشون از پول معجزه واری که به دستم رسید و 12 قدم خریدم که نگم
من عاشق طراحی داخلی هستم ولی هنیشه ترس داشتم و جرات صفر استاد خرداد ماه دست خالی بدوت هیچ سابقه بدون هیچی رفتم دنبال کار با کلی ترس ولی خسته بودم و برای خودم هیچ راهی نزاشته بودم که برگردم عقب باید حرکت میکردم رفتم یک جای عالی مشغول کار شدم توی زمینه کاری خودم یک ماه کارموزی تمام شد مغازه کامل سپردن دست من و همه امور من اداره میکردم و عالی از پس کارا برمیومد با اینکه هیچ سابقه نداشتم. روابطم با اقایون داغون بود ولی از طریق کار عالی شد و ترسم افکارم تغیر پیدا کرد استاد من کسی بودم که تا زیر چرخ جهان له نمیشدم بلند نمیشدم ولی به لطف شما کمتر شد . به شدت ادم دلسوزی بودم و غصه همه میخوردم ولی یاد گرفتم هیچکس از خودم مهم تر نیست . با دوره به صلح رسیدن تونستم ویژگی مثبت ادمهای زندگیم ببینم و واقعا استاد تمرینی که دادین معجزه میکنه توی روابط . توی روابط عاطفی فکرم این بود که خوب 50 درصد ویژگی های من داشته باشه حله 50 درصد دیگش اگه باب میل نیست تغیرش میدم من درستش میکنم و این باور اشتباه ولی با شما یاد گرفتم دنیا پر فراوانیه و نباید به کسی چسبید و اگه اون ایده ال من نیست نباید عوضش کنم باید منتظر بمونم تا بیاد . با سفر به دور امریکا یک سفر مجردی مادر دختری عالی جذب کردم که انقدر یهویی شد که چند روز توی شوک بودم اصلا
استاد من با شما شجاعت یاد گرفتم
من باشما خدا حس کردم پیدا کردم الان طوری رابطم باش که انگار حسش میکنم بعصی وقتها حس میکنم دستم میگره و بعلم میکنه وخلاصه رابطم عالی تر قبل شده
رابطم با پدرم داغون بود الان خیلی بهتر شده
به کمک شما تونستم تنهایی و خودم دوست داشته باشم و بتونم خودم باخودم خوش باشم
ولذت ببرم .به کمک شما وابستگیم به خانوادم واقعا کم شد
استاد من ارزوی اسقلال داشتم البته قبل اشنایی با شما تاحدی داشتم ولی بعدش من کسی بودم پدرم نمیزاشت با یک پسر صحبت کنم خیلی راحت روابطم توی محیط کار با همکار پسرم قبول کرد خیلی راحت رفت امد کردن من تا 12 شب قبول میکرد چیزی نمی گفت خیلی راحت سفر رفتن مجردی من پذیرفت (جور نشد ولی تا پای رفتن پیش رفتم) خیلی راحت خانواده برن سفر من تنها بمونم پذیرفت و همه اینا در صورتی هستش که پدر من با همه اینا به شدت مخالف بود و من حتی نمیتونستم بهش فکر کنم روزی میتونم این کار کنم و با وجود شما این همه دست اورد دارم و تونستم نتایج خیلی بزرگت تر هست استاد که بزودی زود میام و از نتایج بزگترم میگم راستی یادم رفت بگم استاد فایل هدایت الهی شما برای من معجزه کرد مثل اب خوردن طوری هدایت شدم به کار کردن طور همه چیز عالی جور شد که چند وقت تو شوکش بودم
عاشقتم استاد جانم زود زودبا خبرهای بی نهایت بزرگتر میام
خدمت همه دوستان و بویژه آقای عباسمنش سلام عرض میکنم. امیدوارم اتفاقاتی که برای من پیش اومد برای بقیه الهام بخش باشه تا خودشون و این قانون زیبای الهی رو باور کنن و از این نعمت های زیبا برای تحقق رویاهاشون استفاده کنند.بذارید داستان زندگیم رو اینطور شروع کنم که من پارسال با قانون حذب و سایت عباسمنش آشنا شدم در شرایطی که اوضاع روحیم بسیار بد بود 31 ساله بودم منفی نگر و غرق در گرداب ناامیدی و متاسفانه گرفتار در گناه کبیره ای که عذابم میداد اما نمیتونستم ترکش کنم. اعتماد بنفسم فوق العاده پایین بود…خواستگارهای خوبی که داشتم و به دلم مینشستند به طرز عجیبی منو رها میکردند و برعکس کسانی که دلخواه من نبودند و سعی میکردم ازشون فرار کنم به من میچسبیدند. خانوادم هرروز بهم فشار میاوردند که چرا نمیتونی یه تصمیم بگیری و خلاصه خودتون بقیه اش رو حدس بزنید که هرروز تشنج و درگیری و احساس گناه و تنهایی و پشیمانی و…حتی از خدا و دعا کردنم خسته شده بودم. هرروز از خدا میخواستم یه راهی نشونم بده….تا اینکه یه روز خدا جوابم رو داد و من رو با قانون جذب و بعد سایت عباسمنش آشنا کرد…کلام استاد اینقدر گیرا و دلنشین بود که شیفته شدم که بیشتر و بیشتر بدونم…طوری که شب و روز فایلهاشون روگوش میکردم.بعد از یه مدتی تغییر رو در روحیاتم احساس کردم حالم خوب شده بود و آرام شده بودم. تا اینکه تصمیم گرفتم جلسه دهم قانون آفرینش رو که راجب روابط بود تهیه کنم. پول کمی داشتم از طرفی اون رو برای کار دیگه ای لازم داشتم ولی من فایل رو خریدم باخودم گفتم زندگی من ارزشش بیشتره و حتما خدا برای اون کارهم پولشو فراهم میکنه این اتفاق هم افتاد و دقیقا همون روز پولی رو به حسابم ریختن که طلب چندماه پیش بود…این اتفاق باعث شد ایمانم محکمتر بشه و با اشتیاق تمرینات فایل رو انحام دادم…فوق العاده احساس خوبی داشتم اعتمادبنفسم خیلی بالا اومده بود .همه جیز رو زیبا میدیدم صبحها با اشتیاق بیدارمیشدم و شبها با تجسم رویاهام میخوابیدم. شاید باور نکنید اما دوسه روز بعد از خریدن فایلها یه اتفاق جالب افتاد و یه فردی بهتر از اونی که من تجسم میکردم به زندگیم اومد. اون قبلا خواستکار من بود یه پسر باشخصیت خوش قیافه دانشجوی دکترا و…. ولی قبلا به طرز عجیبی از زندگیم بیرون رفته بود,(چون ما قبلا باهم هم فرکانس نبودیم) ازم خواستگاری کرد و….جالبش اینه که خودشم میگفت نمیدونم چی شدیهو تصمیم گرفتم بهت پیام بدم و ازت خواستگاری کنم!!!!
یکی دیگه از لطفهای خدا در حق من قبولی من در کنکور ارشد با رتبه 9بود. من سالها تصمیم داشتم ادامه تحصیل بدم اما بخاطر اعتمادبنفس پایین و باورهای اشتباهی که خودم و اطرافیانم در من ایجاد کرده بودند فکر میکردم من استعدادشو ندارم که در دانشگاه روزانه قبول بشم اما همین که به خود باوری رسیدم و تصمیم گرفتم, قسم میخورم بدون اینکه خیلی زیاد ذرس بخونم موفق شدم رتبه 9بیارم و علوم پزشکی تهران قبول بشم.
تو این مدت که یاد گرفتم چطور باید زندگی کرد اتفاقات زیادی برام پیش اومده که هر کدوم برام یه درس داشته و ایمانم رو محکمتر کرده و هرکدومش برای من یه معجزه است ولی چون نخواستم خیلی طولانی بشه و خستتون کنم بقیه رو نگفتم…فقط به عنوان کسی که از این قانون زیبای الهی استفاده کرده و نتیجه گرفته میگم که دوستان عزیزم مهمترین عامل موفقیت درهر زمینه ای تغییر باورهای اشتباه درباره خودمون خدا و جهان, داشتن احساس خوب, ایمان, امید و خودباوریه… برای همه آرزوی خوشبختی و کامیابی دارم و خدای عزیزم رو بخاطر تک تک نعمتهای زیبایی که به من عطا کرده سپاسگذارم
چه زیبا وتاثیر گذار
سلام دوست عزیز
عالی بود
همیشه موفق باشید
نگین جان بالاترین ثروت آرامش عمیق الهیست کهشما آن را به دست آورده اید
سلام بر دوستان عزیز و گروه تحقیقاتی استاد عباس منش.
من رضا بیگی هستم 20 سالمه .و حدود یک سالی هست که با استاد آشنا شدم .و دوست دارم قبل آشنا شدنم بگم .
من گذشته جالبی ندارم و میتونم بگم توسط اطرافیان اعتماد به نفس من نابود شده بود و بسیار عصبی و منفی نگر بودم و پدرم خیلی دوست داشت شاگردی کنم چون در کار ساختمانی و بنایی فعالیت میکنه ولی من علاقه ای به کار کردن با پدرم نداشتم و درس مو خوندم و دیپلم گرفتم و برای کنکور دیوانه وار میخوندم و در نهایت رتبه 37 کشوری شدم البته چون من در ابتدایی و راهنمایی بسیار ضعیف بودم و معدل پایین داشتم و وقتی به دوستان ام می گفتم کسی باور نمی کرد و حالا وارد دانشگاه شدم و فکر میکردم دانشگاه فرشته نجات من خواهد بود اما فهمیدم باید مسیر جدیدی شروع کنم و خیلی از لحاظ مالی در مضیقه بودم و هر جا میرفتم برای کار یا قبول نکردند می گفتند دانشجویی و یا سرمون کلاه میگذاشتند و یادمه تابستان سال 1394 من روزی 10 ساعت کار میکردم اما متوجه شدم ماهیانه 700 هزار تومان بده کار میشوم و هیچ سودی نداشتم بلکه ضرر میکردم و بعضی مواقع توهم میزدم کشور ایراد خدا نمی خواد بدشانسی ولی حسی در درون من میگفت این نیست داستان پول و خیلی تحقیر شدم خیلی افسرده شده بودم و از لحاظ سلامتی وضعیت جالبی نداشتم و همیشه از خداوند کمک میخواستم که کمکم کنه و منو هدایت کنه و یادمه در سخنرانی آقای علی اکبر رائفی پور در سخنرانی مدیریت زمان تند خوانی و شیوه های جدید مطالعه را معرفی کرد و من پیگیر شدم و با سایت عباس منش دات کام آشنا شدم و 4 تا فایل استاد در سمینار معرفی تند خوانی گوش کردم و بسیار به من انگیزه داد و من از اون موقع پیگیر بودم و تا الان تمام فایل های رایگان استاد استفاده و بیش از 50بار گوش کردم و تا آنجا که تونستم تمرینات انجام دادم .و یکی از فایلهای که خیلی به من کمک کرد تا باورهای اشتباه شناسایی کنم اپلیکیشن ثروت بود که متوجه شدم داستان چیه. داستان اینه که چه باوری داری یا چه فرکانس ارسال میکنی و بقیه چیزها اصلا مهم نیستند .مثلا من فایلی رو نگاه میکردم و استاد میگفت یک دانشجو هم میتونه پول در بیاره اولش سخت بود چی جوری مگه میشه ؟ اما اول باید باور کنی تا ببینی با چگونه کاری نداریم. و افرادی که مثلا دانشجو بودند و ماهیانه 4 و5 میلیون تومان درآمد داشتند و هم کلاسی خودم هم بودن رو توجه میکردم می گفتم اگه اینها توانستند من هم میتونم و دوستان معجزه رخ داد شرکتی در رشته خودم پذیرفت که بروم کار کنم و در محل کار همکاران بسیار خوب و خدا رو شکر میکنم و در یکی از فایلها رایگان ثروتمندان هر کسب و کار استاد عزیز گفت باید متخصص بشید و من الان در کارم شروع به مطالعه کردم و باید بگم باورهای در ذهنم ایجاد کردم که میتونم متخصص بشم و …و یکی از فایلهای عالی استاد سه برابر کردن درآمد در یک سال که واقعا عالی است من با استفاده از این فایل ها درآمد خودم رو نسبت به سال گذشته بیش از 4 برابر کردم و من باور های که استاد میگه و خودم شناسایی کردم پول بدست آوردن راحته .من هرروز ثروتمند تر میشوم .هر روز شرایط و فرصت برای ثروتمند شدن بیشتر میشه .و….در یک فایلی ظبط کردم و هرروز و کل شب گوش میدهم و کتاب معجزه سپاس گذاری راندابرن رو بخوانید. و دوستان اگر می تونید عبارت های تاکیدی مثبت رو با صدای بلند تکرار کنید و اگر من درآمد ام رو چند برابر کردم واقعا بهای آن را پرداخت کردم منظورم اینه در مخاطبین گوشی من قبلا بیش از200تا مخاطب بود ولی الان 20تا هم نیست و همه رو پاک کردم و با افراد منفی اصلا کاری ندارم و دوستان احساس من اینه که همه ما می دونیم چی جوری از قانون استفاده کنیم اما مسأله اینه که ایمان نداریم .من آمدم اتفاقات زندگی خودم و اطرافیانم رو با قانون تجزیه و تحلیل کردم مثلا پدرم از دوستان خودش شنیده بود کارهای ساختمانی در تهران نیست و باور کرده بود و بیکار بود و برای کار هر از گاهی میرفت شیراز و من گفتم ببین باورهای ما کل زندگی ما رو میسازند و من رفتم در شهر جاهای که ساخت و ساز بود رو پیدا کردم و مدام به پدرم می گفتم در تهران خیلی کار هست و الگوهای در ذهن پدرم ایجاد میکردم و خدا رو شکر چند کار مختلف به پدرم گفتند که تا یک سالی کار گرفته فقط اینو در ذهنش من ایجاد کردم که کار هست و هرروز بیشتر و بیشتر میشه همین .البته پدرم این مباحث قبول نداره.و دوستان کتاب های دکتر ژوزف مورفی و دکتر وین دایر استفاده کنید خیلی ایمان قوی میکنه .و تا گفته نماند یک سالی میشه تلویزیون نگاه نمیکنم .و من درباره قانون با افراد زیادی حرف زدم البته الان نه دیگه حرفی نمیزنم و به تجربه من با کسی بحث نکنید و من صورتم جوش میزد به خاطر اینکه توجه میکردم ولی با تجسم صورتم زیبا و عالی شده
و از خداوند سپاس گذارم که منو با استاد عباس منش آشنا کرد.امیدوارم که موفق سلامت ثروتمند باشید
سلام به آقای بیگی عزیز
بسیار عالی بود داستانتون.
تبریک می گم به شما که در دوران دانشجویی تونستین درآمد خودتون رو 4 برابر کنین…
سلام داستان جالبی بود/اگربتونی فایلهای تصویری استادرا برای پدرت درشرایطی که می دونی مناسبه پخش کن. ان شاالله موثر واقع می شه.
به نام خدای مهربان و حکیم.
سلام عرض میکنم خدمت استاد عزیزم. و گروه فعال و پر انرژی ایشون. واز خدای مهربونم سپاسگزارم که من رو هم در کنار چنین استاد بزرگ و دوستان خوبی چون شما قرار داده. و تشکر فراوان از آقای عباس منش و گروهشون دارم به خاطر تمام زحمتهای شبانه روزیشون برای پیشرفت انسانها در راه رسیدن به سعادت و خوشبختی.
دوستان داستان زندگی من خیلی جالبه. حتماً تا آخر بخونید. البته ببخشید اگه طولانی شد.
در خانواده ای بزرگ شدم که پدر و مادرم بیسواد بودن، شش فرزند هستیم. من دختر اول و فرزند سوم هستم. مادری دارم بسیار منفی نگر و دارای استرس زیاد. همیشه نگرانه در مورد همه چیز. و حرف های روز مرش در مورد اینکه فلانی چه زشته،فلانی چه آدم بدی، ما بدبختیم. بچه های من بی عرضه ان و….. خلاصخ هر چیزی رو قسمت منفیش رو میبینه و همیشه ناراضیه. در حالی که پدرم کاملاً بر عکس مادرم هست. فردی مثبت اندیش و شاد وبا ایمان و همیشه شاکر خداوند بوده.
من در سن 16 سالگی در نهایت ناراضی بودن به اصرار مادرم که فکر میکرد دارم ترشیده میشم و دیگه داره دیر میشه با پسر عموش که یه بچه شهرستانی کم سواد و با قیافه خیلی معمولی و خانواده مذهبی سختگیر ازدواج کردم. همسرم فردی عصبی و منفی نگر بود و بیان بسیار ضعیفی داشت. و همیشه فکر میکرد زندگی مشترک مساوی است با فقط رابطه جنسی. اگر میگفتم جایی بریم نراحت میشد، اگر میگفتم چیزی بخریم ناراحت میشد، اگر میگفتم این کار رو بکنیم ناراحت میشد. در کل آدم ناراحت بود نمیدونستم چیکار کنم. تو یکسال اول فهمیدم که نمیتونم باهاش کنار بیام. چرا که خصوصیات اخلاقی من مثل پدرم بود. هر بار در میخواستیم در مورد موضوعی حتی کوچیک هم صحبت کنیم به بحث و دعوا کشیده میشد. بارها به مادر میگفتم که من نمیتونم با این شخص زندگی کنم ولی مادرم فقط نگران حرف مردم و ابروشون بود. من تو زندگیم به جایی رسیدم که دیدم از هیچ کس نمیتونم کمک بگیرم. و فقط با خدا درد و دل میکردم و همیشه با حالت گریه و زاری به خدا شکایت میکردم که چرا باید اینقدر زجر بکشم؟ همیشه کمبود محبت شدید داشتم، حرفام تو دلم میموند تا تبدیل به بغض میشد خداوند مهربان دو فرزند به ما هدیه کرد. با اینکه زندگی بدون عشق داشتم ولی تمام تلاشم رو میکردم که بچه هام خوب تربیت بشن و برای رفاه و خوشبختیشون هر کاری میکردم. ناگفته نمونه که همسرم به دلیل اعتقادات مذهبی که داشت متعهد بود که باید برای زندگیش و بچه هاش کا ر کنه ونیازهای ما رو تا جایی که در توانش بود فراهم کنه ولی چون باورهای غلط زیاد داشت همیشه ناراضی از کارش و درامدش بود به طوری که صبح تا شب کار میکرد ولی همیشه بدهکار بود و به زور و سختی به وسیله وام گرفتن پس اندازی میکرد. زمانی که خونه خرید گرون خرید زمانی که فروخت ارزون فروخت. ماشین گرون میخرید ارزون میفروخت و میگفت من هیچ شانسی ندارم و کلا همیشه در حال غر زدنه.
نه خواهر بزرگی داشتم، نه زن برادری،نه خاله،نه عمه ای،نه دوستی که بتونم کمکی یا راهنمایی بگیرم. پیش مشاور هم که میرفتم میگفت باید همسرت هم بیاد تا مشکلاتتون رو بررسی کنم ولی همسر من هیچ وقت مشاورها رو قبول نداشت. به جایی رسیده بودم که فقط از خدا میخواستم که نجاتم بده و برای خودم رویاهایی میساختم که با فردی هستم که به من محبت فراوون میکنه و منهم عاشقش هستم و با این رویاهام کمی خودم رو اروم میکردم و زندگی رو میگذروندم.
دخترم 14 سالش شد دچار استرس درسی شدید شده بود به طوری که میخواست ترک تحصیل کنه. از طریق خواهرم با پزشکی آشنا شدم. اون شخص که فوق الاده مرد با شخصیت ومهربانی بود به من قول داد که به دخترم کمک میکنه. روزها باهاش صحبت حضوری یا تلفنی داشت به طوری که دخترم هم راضی شد مدرسه بره و هم اون سال با معدل 20 قبول شد. دخترم خیل به دکتر احترام میزاشت و حرفاشو گوش میداد. دکتر بارها با من تلفنی صحبت میکرد و دلسوزانه راهنماییم میکرد. اون فهمیده بود که من و دخترم شدیدا کمبود محبت از طرف جنس مخالف داریم. و با محبتهاش و بیان قویش ما رو شیفته خودش کرد به طوری که ما رفت و امد خانوادگی پیدا کردیم. و من هم زن و بچش رو خیلی دوست داشتم. هر روز خدا رو هزاران بار شکر گزار بودم که دکتر و خانوادش رو در کنار ما قرار داد. احساس میکردم دیگه چیزی نمیخوام. دکتر با من حرف میزد. به حرفام گوش میداد برام کادو میخرید. و جای خالی محبتهایی که من از همسرم توقع داشتم رو برام پر میکرد. به بچه هام خیلی محبت میکرد. با هم مسافرت میرفتیم. هذ چند همسرم کلا ناراضی بود ولی چون میدید که دخترش حالش خوبه و درس میخونه. مجبور میشث ساکت باشه. روزهای خیلی خوبی رو با هم داشتیم. تا اینکه مادر من دخالت کرد و شروع کرد همسرم رو پر کردن که چرا یه فرد غریبه جای فامیل رو برای تو گرفته. خواهر و برادرات رو کنار گذاشتی. دخترم دیگه کمتر خونه پدرش میاد و خیلی حرفای دیگه که منجر به اختلافات زیاد و جدایی ما از دکتر و خانوادش شد.
ضربه روحی سختی به من وارد شد. ولی ظاهرم رو حفظ کردم و همه چیز رو در درونم ریختم. و از خدا خواستم خودش هدایتم کنه تا به ارامش برسم. گاهی وقتها با دکتر مخفیانه تلفنی صحبت میکردم. ولی وقتی فهمیدم که دیگه باید دل بکنم چرا که نمیتونم ببینمش و اون همیشه به من میگفت توکلت به خدا باشه و گذشت زمان همه چیز رو درست میکنه. در شرایط سختی روزارو سپری میکردم. همیشه دوست داشتم کاری با در امد مستقلی داشته باشم. به خیلی کارها تو دوره زندگیم دست زدم خیاطی برای مردم کردم، ارایشگری کردم، گل سازی کردم، عروسک سازی کردم با اصرار زیاد میرفتم دنبال یادگیری وقتی به جایی میرسیدم که پول در بیارم همسرم مخالفت شثید میکرد که نمیخوام کار کنی. اون زمان که دکتر کنار ما بود به من گفت تو علاقت به تحصیل زیاد و چون نصفه رها کردی برو دنبالش و اون زمون همسرم رو راضی کرد که اجازه بده من درس بخونم و وقتی دیپلمم رو گرفتم اجازه نداد کنکور بدم. میگفت تو اگر درست بالا بره منو قبول نمیکنی. با اینکه میدونست من از اول هم از این ازدواج ناراضی بودم.
این داستان ادامه داره……..
ریحانه خانم سلام خواهر عزیزم تمام داستان هات را خواندم و بغض عجیبی گلویم را گرفته �یدانم که چه بگویم و احساسم را چگونه بیان کنم حرفهایت بسیار تاثیرگذار بود و انگیزه و شوق عجیبه من داد امیدوارم که بتوانم با ثروتمند شدنم باعث خوشحالیه شما و استاد و کسانی شوم که به من انگیزه دادند و البته اول از همه خودم خدایا شکرت برای این همه هم فرکانسی و هم مداری با افرادی مثل خودم و صد البته بالاتر از خودم برای همه شما و و علی الخصوص شما ریحانه خانوم سلامت و ثروت و سعادت در دو دنیا را از خدای وهاب آرزو می کنم
سلام تا اینجا که عالی بود برم دنبال بقیه قصه زندگی شما . مثل یک رمان چنان مرا پاگیر متنتون کرد که تا نخونمش آرام نگرفتم . آفرین به شما تا اینجا
خانم ریحانه عزیز، دوست خوبم،
تمام قسمتهای داستان زندگی شما را دنبال کردم. برایتان از صمیم قلب آرزوی سلامتی، خوشبختی، ثروت، آرامش و موفقیت در تمام مراحل زندگیتان دارم.
شاد و پیروز باشید.
سلام ادامه نداشت.
ادامه اش رو کلی گشتم پیدا نکردم. میشه لینک بدید؟ و محبت کنید یکجا بنویسید.
سلام زلیخای زیبا، دوست ارزشمند و مهربون :)
شروع کردم پیامای این فایل رو از اول خوندن، حس خوب، انرژی، انگیزه،باورای قوی تر، خیال راحت، امید… همه چیزایی که لازمه رو که به هرچیزی میخوام برسم رو اینجا داره… لینکای دوست عزیز و خوشبختمون، ریحانه ی فوق العاده رو میفرستم، ازش لذت ببر
قسمت دومش. صفحه ی پنج توی نظرات این فایل، اخرین پیام
https://abasmanesh.com/fa/a-reference-book-of-the-successful-models/comment-page-5/#comment-151597
قسمت سومش. این هم صفحه ی پنجم نظرات این فایل هست، تقریبا اخرای صفحه
https://abasmanesh.com/fa/a-reference-book-of-the-successful-models/comment-page-5/#comment-151616
ممنونم دوست خوبم. براتون آرزوی شادی و ثروت دارم???
سلام دوست عزیز
لطفا ادامه داستان رو بگید چرا نصفه موند؟
سلام دوستان عزیزم
سلام استاد عباس منش عزیزم
و خانم شایسته پر ذوق و بامحبت
درباره ی موفقیت ک داشتم مینویسم
و درمورد تصمیمی که برای موفقیت الانم میخوام بگیرم
داستان برمیگردد ب 7سال پیش ک من 22 سالم بود هیچی از قوانین نمیدونستم و با شما عزیزان هم هیچ آشنایی نداشتم
مادرم با گزینه هایی که برای ازدواج بهم پیشنهاد میداد فکر منو ب سمت ازدواج سوق داد
البته گزینه هایی که پیشنهاد میداد رو من خیلی خوشم نمیومد
با خودم فکر کردم و یه تصمیم گرفتم گفتم حالا که قرار است ازدواج کنم خودم دنبال ی کیس خوب بگردم
بعد تو آشناها، دوستای آبجیم،آبجی های دوستام دنبال ی دختر خوب بودم این کار تقریبا ی سال طول کشید چون من عجله ای نداشتم و واقعا هم کسی رو میخواستم ک باب میلم باشه
یعنی بعضیا رو انتخاب میگردم ولی بعد ی مدت میفهمیدم ک ن ایشون بد نیست ولی اونی که میخوامم نیست
تا این که یکروز خونه یکی از دوستام بودم و خواهرشو دیدم عاشق نشدم
ولی خب قد بلند بود مث خودم فعلا ک گزینه اول رو داشت( قد بلند) و گزینه دوم (خوش چهره بودن) خلاصه ک این مورد رو گذاشتم برای بررسی بیشتر
واسه بررسی بیشترم رفت و آمد ب خونه دوستمو بیشتر کردم خنده داره چون ب بهانه های مختلف سعی میکردم بیشتر ببینمش
خلاصه تو این رفت و آمد ها موفق هم بودم کلی اطلاعات کسب کردم هم از خودش ک خوش رو و شاد و باجنبه بود وهم از خانواده ک تقریبا خوب بودن
بعد رفتم و ب مادرم گفتم که اینجوریه داستان و بریم خواستگاری
پدرم اولین نفری بود که نخالفت کرد بخاطر اینکه میگفت یکی دیگه و در نظر آره و اونا هم غریبه هستن و….
بعد ی ماه پدرمو راضی کردم
رفتیم خاستگاری و اینجا دیگه آب پاکی رو اونا ریختن رو دستم
گفتن (ن)
حالا منی ک این همه مدت صرف پیدا کردن کیس مورد نظرم کردم و موفق هم شدم و پدرمم راضی کردمو اینا و اینجوری شد
ولی اصلا دلسرد نشدم
چون الگوهایی دیده بودم که چندین بار رفتن و آخر ازدواج کردن
با خودم گفتم دوباره میرم
با خانواده صحبت کردم و اینبار علاوه بر بابا مامان هم مخالف بود
دیگه زورم ب کسی نمیرسید
چسبیدم ب خدا گفتم خدایا چیکار کنم؟
میخوای چهل روز بین نماز مغرب و عشا سوره یس بخونم؟
شروع کردم به خوندن و خوشحال ک خدا ی دری باز میکنه هی با خودم تصور می کردم که دونفری رفتیم کافه یا رفتیم خریدو…
بعد چهل روز دوباره باخانواده صحبت کردم
و اونا گفتن دیگه حرفشم نزن
بعد دوباره اومدم ب خدا گفتم باشه بیا ی کار دیگه کنیم من بعد نماز صبح یس میخونم
دوباره شروع کردم و دوباره تصورات و خوشحال ک میشه بعد رفتم سراغ خانواده و با جدیت تمام دوباره مطرح کردم بعد کلی جر و بحث دیدم گفتن ما فقط در صورتی میایم ک اونا بگن بیا یعنی من خودم تنهایی برم اونارو راضی کنم ک بگن آره بیاین بعد من با خانواده برم
ینی فهمیدم که کارم سخت تر شده فقط
این دفعه ب خدا گفتم خدا من صبح و شب چهل روز یس میخونم خوبه؟ تلاشمم میکنم
خلاصه بدون معطلی شروع کردم به خوندن
واز روز دوم هم رفتم و با اون دوستم حرف زدم ک آقا من دوباره میام ب خانوادت بگو
دایی این رفیقم هم با من آشنا بود رفتم پیشش و باهاش صحبت کردمو خلاصه تا روز ده یازدهم اینا گفتن بیاین و منم ب پدرم گفتم و رفتیم و خلاصه روزی که عقد کردیم 25مین روزی بود که من ب تعهدم ک خوندن یس صبح و شب بود عمل کرده بودم
ما 4ساله الان باهمیم ی پسر خوشگلم داریم و خیلی هم از این وصلت راضی هستیم
حالا تصمیم دیگه ای دارم میخوام مث استاد در همه زمینه ها ب این رضایت برسم ولی الان آدم قبلی نیستم الان با شما عزیزان آشنام
همونطوری که قبلن تعهد دادم الان تعهد میدم
ک تو دوره دوازده قدم صبح و شب روی خودم کار کنم حتی اگه همه مخالفم باشن من فقط روی تعهدم میمونم و ادامه میدم تا بتونم ب موفقیت برسم
خیلی خداروشکر میکنم که تو دوره دوازده قدم هستم
خیلی از همه دوستام ممنونم بخدا شما خیلی قوی هستید ک با خودتون روب رو شدین ودراید نتیجه میگیرید منم آرزومه مث شما باشم وب امید خدا میتوانم
واقعا استاد تو بینظیری ک این خانواده رو دورهم جمع کردی
سال نو مبارکتون باشه دوستان
انشالله که این سال بهترین سال زندگیتون باشه سوالهای بعد بسیار بهتر از امسال
آرزوی بهترینها برای این خانواده بزرگ دارم
خیلی ممنون
«به نام خدای مهربان»
خانواده عزیزم سلام،
تقدیم به همه شما که لایق بهترین ها هستید
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئلت آموز صد مدرس شد (حافظ)
بهمن ماه 1393
توی شرکت بودم، لحظه به لحظه اون روز، به سرعت برام می گذشت، هنوزم تپش قلب و هیجان اون روز رو خیلی خوب به یاد دارم. چند روز بود که ذهنم رو به شدت درگیر کرده بود. از صبح تا شب دست از سرم برنمی داشت. تازه پروژه مون تمام شده بود و کار زیادی توی شرکت نداشتیم، دم به دم ساعت رو نگاه می کردم هنوز یک ساعت دیگه مونده بود تا 5:30 بشه و ساعت کاری تموم بشه. توی این مدت تمام نظرات خریداران سایت رو می خوندم و هی دوره می کردم. منطق به من می گفت اشتباه داری می کنی و این یک بازی تبلیغاتیه ، هی صفحه مانیتور رو نگاه می کردم فقط چند ساعت بیشتر مهلت نداشتم که با قیمت قبلی این دوره رو بخرم. اولین باری که چشمم به قیمت این دوره خورد فکر کردم 218 هزار تومانه، گفتم چه خبره؟! بعد که دقیق شدم ببینم که 218 هزارتومانه یا 21 هزار هشتصد تومان، با نهایت تعجب دیدم نه؟! چه خبره؟! دومیلیون و صد و هشتاد هزارتومان؟! گفتم این آقا چی فکر کرده با خودش که داره یکسری فایل دانلودی رو به این قیمت می فروشه؟! نهایتش می خواد یکسری مطلب از کتابهایی که خونده بگه دیگه. منی که پدرم استاد اقتصاد دانشگاه بود و مادرم معلم و خودمم 18 سال از عمرم رو توی مدرسه و دانشگاه گذرونده بودم و با توجه به علایقم از مهندسی و ریاضی گرفته تا علوم اجتماعی و فلسفه و عرفان و شعر مطالعه کرده بودم. این آقا چی می تونست به من یاد بده که توی اون درس های دانشگاه و کتاب های کتابخونه ام و اطلاعات پدرم نبوده. یک اعتراف اما دست از سرم برنمی داشت؛ این که بعد از این همه درس خوندن الان توی چه شرایطی زندگی می کنم؟ شرایطی که نه ایده آل، بلکه از یک حالت طبیعی مورد انتظارت هم پایین تره، دیگه واقعاً احساس می کردم بازیگرم. هر روز صبح می رفتم جلوی آینه و موهام رو شونه می کردم، کت و شلواری رو که برای یکی از همایش ها، مدیرعامل برای من و یکی از همکارهام خریده بود رو برای رفتن به شرکت می پوشیدم و ادکلن می زدم، تا بتونم انتظارات مدیر شرکت رو از یک مدیر روابط عمومی شسته و رفته برآورده کنم. همون موقع هم که برای مصاحبه رفته بودم، دخترخاله م که اونجا کار می کرد خیلی تعریف من رو به مدیر شرکت داده بود که فوق لیسانس جامعه شناسیه و از خانواده دانشگاهیه. به محض اینکه از در خونه می زدم بیرون و به پراید مدل نودم برمی خوردم که به تازگی و برای اولین بار توی زندگی ام اونم با فروش سهمی که در یک مؤسسه داشتم خریده بودم، بهم یادآوری می شد که کجام! توی یکی از ارزون ترین محله های تهران. در و دیوارهای کوچه رو می دیدم و یادم می آمد که تا رسیدن به شرکت، باید به فکر پول باشم که خربزه آبه. در و باز می کردم و خم می شدم و شاسی در صندوق عقب رو از کنار صندلی می زدم. کت و شلوار و کیف چرمی و پلاستیک غذام رو باید می انداختم توی صندوق ، تا هم جای مسافرها باشه و هم سر و وضعم با انتظار مردم از یک راننده تاکسی مطابقت داشته باشه. از اینجا اگه درست کار می کردم تا شرکت ما که توی میدون شیخ بهایی بود می تونستم دو سری مسافر بزنم و حدود 15 هزار تومان دربیارم و بعد از ظهر هم اگه مسافر می خورد می شد 30 هزار تومان، خودش کلی کمک خرج بود. از اونجا که دوست داشتم بیشترین استفاده از زمانم رو بکنم. یکسری از فایل هایی که از اینترنت دانلود کرده بودم رو توی ماشین می گذاشتم، اولش خجالت می کشیدم؛ به محض این که مسافری سوار می شد، صدا رو قطع می کردم، آخه خیلی به نظر خودم بی تناسب بود که آدمی که مسافرکشه بیاد “آهنگ های فرانسوی و انگلیسی” و “حافظ با صدای موسوی گرمارودی” و “اشعاری از دیوان شمس با صدای دکتر سروش ” “ویژگی های آدم های موفق” و یا “چگونه درآمد خود را در طی یکسال دو برابر کنیم” گوش بده، احساس می کردم مردم توی ذهن خودشون با تمسخر بهم می گند بدبخت تو اگه خودت خوب بلد بودی و راه و چاه رو می دونستی، که الان مسافرکش نمی شدی. تازه اگه می فهمیدند که از خونواده ی دانشگاهی ام و فوق لیسانس هم دارم که دیگه بدتر. اما حالا 5 سال بود که از ازدواج من و لیلا می گذشت و نیکان چند ماهی بود که به دنیا اومده بود. دوست داشتم همیشه پسرم توی شرایط بهتری از من رشد کنه، اشتیاق تمام وجودم رو گرفته بود. دیگه تصمیم گرفته بودم برای بهتر شدن زندگی ام هر کاری کنم. دیگه نمی تونستم مسئولیت ام رو در قبال نیکان و لیلا انکار کنم ، من و لیلا تصمیم گرفتیم که نیکان به دنیا بیاد و حالا هم اون در جمع ما بود و من قهرمان پسرم و نگهبان خونوده ام بودم. لذت تصور رسیدن به رویاها و خواسته هام، لبخند نیکان و لیلا، از رنج تمسخر مردم و تغییر روش زندگی ام خیلی بیشتر بود. توی اون دقیقه های آخر کار باید بالاخره تصمیم ام رو می گرفتم که برم خونه یا برم به مجتمع ملت توی بزرگراه نیایش که خیلی هم از محل کارم دور نبود. بالاخره پول کمی نبود اون هم توی شرایطی که خودم توی وضعیت مالی خوبی نبودم. حتی اگه هم می خواستم قرض کنم و پول رو بدم، برای منی که تا حالا رقمی بیش از 30- 40 هزارتومان از فروشگاه های اینترنتی خرید نکرده بودم، یک ریسک بود. با اینکه صدبار صفحه محصول و نظرات رو خونده بودم اما باز دلم جا نگرفت. ساعت 5:30 شد، انگشت زدم و زودتر از بقیه همکارها رفتم، از دم آسانسور تا زمانی که 9 طبقه رو بیام پایین، توی ذهنم جزئیات نه میلیون از دست رفته ای اومد که یک ماه مونده به عروسیمون توی یک صندوق خانوداگی گذاشته بودیم به این امید که بعد از 3 ماه دو برابر اون رو بهمون وام بدهند و بتونیم اول زندگی، خونه بخریم، 9 میلیونی که دقیقاً اواخر دی ماه 5 سال پیش بود که من به لیلا گفتم از حساب مسکن اش که برای وام مسکن گذاشته بودیم دربیاره و به حساب پسرخاله ام برای صندوق بریزه، اونموقع بیچاره لیلا نمی دونست که یک ماه قبل از عروسی، بهمون خبر می دن که صندوق برشکسته شده و حالا باید 5 سال شوهرش به دنبال گرفتن پول بدوه. تازه بعد از 5 سال دادگاه و شکایت و دعوای خانوادگی و بدو بدو. توی دلم جنگ ترس ها و امیدهام ولم نمی کرد. اما اشتیاق و امیدم به حدی بود که باز حاضر بودم قماربازی کنم. قماربازی برای سرنوشت خودم و خونواده ام. شعر مولانا توی ذهنم می پیچید، خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش، بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر. از آسانسور که پیاده شدم به سرعت به سمت ماشینم رفتم. تصمیم ام رو بالاخره گرفتم ، ریسکی نداشت که برم سراغ پردیس ملت، لااقل با دفترشون از نزدیک آشنا می شدم. ماشین رو روشن کردم و به سمت بزرگراه نیایش حرکت کردم. دم پارکینگ مجتمع نگهبان جلوم رو گرفت گفتم سریع می رم می آم، یک سوال فقط دارم. گذاشت پارک کنم. اولین بار بود توی پردیس سینمایی ملت می رفتم، سال ها بود به دلیل درگیری ها و مشغله های زندگی وقت رفتن به تئاتر و سینما و از این جور برنامه ها رو نداشتم. وارد مجتمع شدم. با توجه به اینکه کارشناسی من مرتبط با معماری بود، طراحی مسیر و دسترسی فضاها برام جالب بود. انگار داشتم پا به یک دنیای دیگه می گذاشتم. با یک رمپ طولانی و پیچ در پیچ که با هیجانم همخونی غریبی داشت و اونو به اوج می رسوند مواجه شدم. از یکی از خدمه ی اونجا پرسیدم که گروه تحقیقاتی عباس منش کجاست و اون ها گفتند که همین مسیر رو ادامه بدهم. درست یادمه این مسیر رو ادامه دادم تا رسیدم به یک پیشخوان و یک میز که پشت اون میز یک آقا نشسته بود، و یک استند هم کنار پیشخوان بود که روی اون بنری درج شده بود که چگونه درآمد خود را در طی یکسال سه برابر کنید. و در جای دیگه هم تبلیغ دوره تندخوانی بود، یک دفعه به خودم اومدم که اصلاً همین دوره تندخوانی بود که منو با این سایت آشنا کرد و قرار بود که یک بسته “دوره تندخوانی” بخرم . ماجرا از این قرار بود که بعد از تمام کردن سربازی و مشغول کار شدن در این شرکت، یک روز توی خونه چشمم به کتابخونه ام افتاد و کتاب هایی توجه ام رو به خودشون جلب کرد که قبل از ازدواج و اوایل ازدواجم خریده بودم اما به دلیل مشغله ی زندگی خیلی هاشون رو نصفه نیمه رها کرده بودم و بعضی ها رو حتی لاشون هم باز نکرده بودم. حالا خدا رو شکر سربازی رو رفته بودم اما کار و زندگی و بچه بیشترین زمان روز رو از من می گرفت. اما از اونجایی که اشتیاق و علاقه ام به کتاب خوندن و دونستن به حدی زیاد بود، تصمیم گرفتم یک کاری کنم و هرجوری شده یک راهی پیدا کنم. به ذهنم اومد که شاید بشه از طریق تندخوانی بتونم راهی پیدا کنم و همین شد که شروع کردم به جستجوی آموزش های تندخوانی توی اینترنت که با بسته آموزشی تندخوانی ای روبرو شدم که نه نرم افزار داشت و تازه گرون تر هم نسبت به سایر بسته های آموزشی مشابه اش توی بازار بود. اما این دفعه این بسته ی آموزشی نبود که به چشمم اومد، 3 تا فایل صوتی رایگان بود که به من می گفت چطوری در مدت یکسال درآمدتون رو را سه برابر کنید. توی اون شرایط مالی ، کنجکاوی ام برانگیخته شد، از این جور تبلیغات زیاد دیده بودم و همیشه به ذهنم می اومد که این ها کلاه بردارند. اما این دفعه چون رایگان بود و هیچ ریسکی برام نداشت، تصمیم گرفتم که برای یکبار هم که شده به عنوان یک جامعه شناس ببینم این آدم ها چی به خورد مردم می دند که جماعتی می آند به سراغشون. بنابراین عضو سایت شدم و این فایل ها رو دانلود کردم. وقتایی که توی شرکت بیکار می شدم این فایل ها و فایل های رایگان بعدی رو گوش می دادم، یک تفاوتی در این فایل ها نسبت به آموزش های مشابه ای که قبلاً باشون برخورد کرده بودم به چشم می خورد. یک سادگی و روانی از یک طرف و از طرف دیگه یک ایمان و صداقت و هیجان عجیب و تجربه های شخصی توی گفته ها و صداهای این آدم بود که بی شباهت به ذهنیت خودم نبود. از اونجایی که بخش زیادی از جماعت دانشگاهی، خیلی بیشتر از محتوا به چارچوب ها و قوانین آکادمیک و دستور زبان دانشگاهی اهمیت می دند و منم بنا به زندگی خانواده گی و تحصیلاتم تحت تأثیر همین نظام آموزشی بودم. بعضی وقت ها صحبت های عامیانه و مثال های ابتدایی و روزمره این شخص از زندگی خودش دلم رو می زد و احساس می کردم خیلی ابتدایی حرف می زنه اما از طرف دیگه نگاهی که به قرآن و زندگی داشت شباهت زیادی به دیدگاه تغییر یافته خودم از سال 1381 نسبت به قرآن داشت (دوستانی که علاقه مند به ماجرای تغییر دیدگاه من نسبت به قرآن و تحولی که در نگرش من به این کتاب در سال 1381 پیش آمد می توانند به پاسخ من به پرسش عقل کل تحت عنوان “چگونه می توان حتی وقتیکه درون یک مشکل بزرگ گیر افتاده ایم، به کلیدی ترین اصل قانون، یعنی احساس خوب داشتن عمل کرد؟” مراجعه کنند) همینطور جسارت و جراتی که در مواجه با خواسته ها و رویاهاش داشت و همین که حاضر شده بود با شهامت و ایمان کارهایی انجام بده که بسیاری از آدم ها، حاضر به انجام اون ها نیستند و نبودند من جمله خودم، منو بیشتر مجذوب مسیری می کرد که خودش مدعی بود در اون رفته و بهاش رو پرداخته و موفق شده و بقیه هم دعوت به همون می کرد، طبیعتاً واقعاً به خودم می گفتم که اگر این آدم واقعاً این کارها رو کرده باشه کارهایی که بیشتر مردم و حتی همون قشر دانشگاهی دکتر و مهندس هم از انجام اونا ترس دارند، من دیگه حرفی برای گفتن ندارم و حاضرم مدتی مریدی این شخص رو بکنم. حتی اگه همه مسخره ام کنند که یک آدم دیپلمه رو کردی مرشد و راهنمای خودت. تو که خودت فوق لیسانسی و پدرت استاد اقتصاده چرا گول این حرف ها رو می خوری؟! این ها یک مشت بازاریابی برای کارشونه؟! اما توی ذهنم یک نیرویی می گفت، حتی اگه بازاریابی هم برای کارشونه، باز حرف های درستیه و انجام این کارها ایمان و باور خیلی قوی ای می خواد. یک روز که داشتم فایلی تحت عنوان “چشم زخم” رو نگاه می کردم، ناگهان منقلب شدم. بیایی جلوی دوربین و با اطمینان بگی که 7 ساله که مریض نشدی و هرکسی رو که می شناسید بگید بیاند منو چشم بزنند که مطمئناً نمی تونند چرا که من فقط به الله باور دارم و هیچ نیروی دیگری! همین اقدام جلوی دوربین کافی بود که تردیم نسبت به ایمان این آدم، خیلی کمتر و کمتر بشه؛ از اون موقع حدود 2 ماه می گذشت و من حالا از کنار پیشخوان یک نگاهی به بنر می انداختم و یک نگاهی به مردی که جلوی میز نشسته بود. هنوز مردد بودم اما باید بالاخره سوال می کردم. رفتم سراغ اون آقا به بهونه ی این که بتونم یک نگاهی به پشت سرش بندازم که در ورودی دفتر بود و باز بود ، قیمت دوره رو در حالی که می دونستم باز سوال کردم. سعی کردم یک جوری از پشت سرش داخل دفتر رو برانداز کنم و ببینم اون تو چه خبره؟ فقط تونستم صدای چند نفر که داشتند با هم صحبت می کردند رو بشنوم. باز از اون آقا تشکر کردم و کمی رفتم اون طرف تر تا تصمیم خودم رو بگیرم. یک خانمی بعد از چند دقیقه اومد پشت پیشخون و اون آقا رفت داخل، باز نمی تونستم بی خیال بشم و رفتم به سمت خانمه، سلام کردم و پرسیدم که فرق بسته روانشناسی ثروت با فایل های رایگان چیه؟ گفت که خب کامل تره، اون خانم خیلی آرام بود، نمی دونم چی شد که بهش اعتماد کردم ازش پرسیدم که خانم شما که خودتون اینجا کار می کنید درآمدتون با این دوره 3 برابر شده؟ با آرامش بهم جواب داد، بله. برام خیلی عجیب بود که هیچ اصراری برای این که سعی کنه تشویقم کنه که این دوره رو تهیه کنم نداشت. ازش پرسیدم شما تا کی هستید؟ گفت نهایتاً تا نیم ساعت دیگه. ازش پرسیدم با توجه به اینکه توی سایت اومده کسایی که مشکل مالی دارند فعلاً از همین فایل های رایگان استفاده کنند،خب چه فرقی می کنه این فایل ها با فایل های پولی؟ باز جواب قبلی رو بهم داد که این فایل ها همون موضوعات هستند اما به شکل کامل تری ارائه شده اند. بالاخره تصمیم ام رو گرفتم، دلم رو زدم به دریا، توی اون شرایط سخت مالی، اما این بار تصمیمم برای موفق شدن خیلی جدی تر بود. من باید هر طوری بود موفق می شدم. فقط این رو می دونستم حتی اگه این دوره و مطالبش یک صدم دروغ و کلاهبرداری هم باشه اما باید این رو هم امتحان کنم. زنگ زدم به خواهرم موضوع رو باهاش مطرح کردم و ازش خواستم که به کارتم مبلغ مورد نظر رو فعلاً بریزه، اینترنتش اشکال داشت و نتونست بریزه، یک لحظه می تونستم باز بی خیال همه چی بشم، توی ذهنم اومد بی خیال شو، مرد حسابی تو می خوای به اندازه پول یک گوشی اپل و یا لپ تاپ پول این فایل ها رو بدی که حتی دی وی دی اش رو هم بهت نمی دند. اما این دفعه مصمم و جدی بودم، باز زنگ زدم به یکی از دوستام و از اون خواستم تا خواهرم بتونه پول رو به کارتم انتقال بده، اون فعلاً اگه تو حسابش داره پول رو به کارتم انتقال بده. و در نهایت این کار انجام شد. کارت رو دادم به اون خانم و کارت رو کشید و به من نشون داد که چطوری می تونم برم فایل ها را دانلود کنم. برای اولین بار توی عمرم پولی داده بودم در ازای دریافت هیچ چیز فیزیکی، حال خیلی عجیب داشتم، یک جورایی گیج بودم از کاری که کردم. از اون خانم خداحافظی کردم و به سمت ماشین رفتم، دو میلیون و صد هشتاد هزار تومان پول داده بودم و حالا باید می رفتم به لیلا می گفتم که لیلا بالاخره خریدم. و لیلا هم طبیعتاً چی می گفت؟! می گفت تو دیوانه ای مرد. تازه پولمون رو بعد از 5 سال گرفتیم تو مثل اینکه برات درس عبرت نمی شه. سعی کردم این تصاویر و افکار و ترس ها را ندیده بگیرم و به موفقیت هایی که بهشون می رسم فکر کنم. توی ماشین که سوار شدم. به محض اینکه از پارکینگ ماشین رو درآوردم پنجره رو دادم پایین تا کمی هوای خنک بیرون گرمای درونم را کمتر کنه. نسیم خنک و ملایمی میومد . موزیک آهنگ های تجسمی رو گذاشتم، وقتی که از تونل توحید به سمت جنوب می رفتم. غول چراغ جادو رو می دیدم که به من می گفت سرورم در خدمتم. ماشین های مدل بالایی که از کنارم می گذشت، رو یک آن می دیدم که جای اون راننده نشسته بودم. من باور کرده بودم که توی مسیر موفقیت قرار گرفته ام. خیلی حال عجیبی بود، هیچ تردیدی نداشتم، فقط با هیجان به سمت خونه می رفتم و لبخند بر لبام بود. دوست داشتم سریع تر به خونه برسم تا اولین فایل دوره رو دانلود کنم و شروع کنم به نگاه کردن و تمرین کردن دوره. کلید رو انداختم و وارد خونه شدم. لیلا، نیکان رو روی کریر گذاشته بود و کنارش نشسته بود. بهش با خوشحالی سلام کردم ، گفت دیر اومدی! چی شده انقدر خوشحالی، با حالتی از اطمینان گفتم که بسته روانشناسی ثروت رو خریدم. گفت پول از کجا گیرآوردی تو که تو کارتت پول نداشتی؟ گفتم از حسین قرض گرفتم. لیلا برخلاف اون تصورهایی که از عکس العمل هاش توی ذهنم اومد اصلاً برخورد نکرد، فقط وقتی حالت مصمم من رو دید، گفت فقط اگه پولدار نشی خودت می دونی و من، پدرت رو در می آرم!
سه ماه بعد: فرودین ماه 1394
ترس های زیادی داشتم اما چند ماهی بود یاد گرفته بودم باور کنم که فرصت ها و موقعیت های زیاد و بهتری برای پیشرفت من وجود دارد. از من خواسته شده بود که نهایتاً تا هفته اول عید شرایط خودم را جهت همکاری با شرکت بگم و اون ها هم تصمیم بگیرند که می خواند با این شرایط ادامه بدیم یا نه؟ تنها چیزی که من رو با شرایطی که داشتم نگه می داشت ترس از دست دادن کار و وضعیت و شرایط مالی ام بود. رویای کار برای خودم و درآمد بیشتری را داشتم و حاضر نبودم با هر شرایطی کار کنم. همین موضوع باعث شده بود که حاضر بشم، بسته روانشناسی ثروت را بخرم. حالا وقت اون بود که از قوانینش استفاده می کردم. می دونستم که باید درخواست تغییر وضعیت کار و افزایش حقوق رو بدم. من به طور جدی می خواستم که درآمدم بیشتر بشه. ترس به ذهنم فرمان می داد که با این شرایط ادامه بدم، خیلی ها بهم می گفتند که توی این اوضاع کسب و کار، درآمد و کار بدی ندارم، همه اش بهم می گفتند سعی کن همین موقعیت ات رو حفظ کنی. اما روح و رویاهایم چیز دیگه ای از من می خواست. هفته اول نرفتم. حدود 16 فروردین بود، وارد شرکت شدم. گفتم من فکر هام رو کردم. گفتند پشت در بمونید الان جلسه دارند، خودشون صدات می زنند. ایستادم. شرایطم را باز مرور کردم. هی به خودم نهیب می زدم که قرار شد که اون چیزی رو که دوست داری بهش برسی رو به صراحت بخوای و بیان کنی و باور داشته باشی که بهش می رسی. گفتن اینکه شهامت داشته باشی یک چیزه اما اینکه واقعاً شهامت داشته باشی یه چیز دیگه است. ترس هام بهم هجوم می آوردند تا تسلیمم کنند. به هیچ عنوان نپذیرفتم سعی کردم به این فکر کنم که نهایتاً بیکار می شم. خب بشم مگه قبل از این که سرکار بیایم بی کار نبودم. پس اگه قبلاً کار پیدا کردم باز هم با توجه به توانمندی ها و مهارت هام بازم می تونستم کار پیدا کنم. لحظه ای در فکر بودم که صدام زدند و گفتند بفرمایید. وارد اتاق شدم. شرایطم را گفتم، و اون ها هم منو دوستانه به پذیرش شرایط قبلی ام ترغیب کردند، وقتی دیدند که برای شرایط پیشنهادی ام مصر و مصمم هستم وکوتاه نمی آم، نپذیرفتند. نمی دونستم که قراره چی بشه! اما تو اون لحظه فقط می دونستم که بالاخره موفق شدم به قانون عمل کنم و پل های پشت سرم رو خراب کنم. دیگه نباید تردید می کردم و باید باور می کردم که اتفاقات خوبی جلوی راهمه. حالا می فهمیدم توکل کردن یعنی چه؟ به طرز شگفت انگیزی شهامت و عزت نفسم بیشتر و بیشتر شده بود، آرامشی عجیب تمام وجودم را گرفته بود و هیچ اثری از ترس ها و دلهره هام نبود!
دو روز بعد:
دو روز بود که سر کار نمی رفتم اما مطمئن بودم اتفاق بهتری در راهه، از طرفی با امیدی که در من ایجاد شده بود، می خواستم کار خودم رو راه بندازم. یک ماهی بود که مصمم به دنبال ثبت یک مؤسسه فرهنگی هنری افتاده بودم. یک مؤسسه ای که می تونستم خودم صاحب امتیاز و مدیرمسئولش باشم. توی شرکت برای برگزاری همایش ها تونسته بودم به عنوان مدیر روابط عمومی کارهای زیادی رو انجام بدهم و تقریباً موفق بودم. تونسته بودم برای مجوز برگزاری یک همایش ملی و بین المللی پیگیری کنم و مجوز بگیرم. تونسته بودم حمایت های سازمان ها و وزارتخانه های و دانشگاه های زیادی رو با نامه هایی که نوشته بودم و پیگیری هایی که کرده بودم بگیرم. تونسته بودم یک کمیته علمی متشکل از بهترین اساتید دانشگاه رو تشکیل بدهم. حالا دیگه وقتش بود که از مهارت هام برای کار خودم استفاده می کردم و برای موفقیت ام تلاش می کردم و پشت خودم می ایستادم. فقط باید توانمندی هام رو می نوشتم و در خودم احساس لیاقت می کردم و یک قدمی برمی داشتم. برای این که یک مؤسسه ثبت کنم تقریباً همه چیز مهیا بود، مدرک کافی و سوابق کافی داشتم اما همیشه ترس هام نمی گذاشت حرکت کنم. توی ذهنم همیشه این می اومد که تو که سرمایه کافی نداری، تجربه کافی نداری، توی خونواده تم که کسی نیست که تا حالا این راه رو رفته باشه و موفق شده باشه، تازه داداشتم علی که در مقیاس کوچک تری توی اهواز رفت کانون تبلیغات زد بعد از چند ماهی از تولد آرش، علناً دفترش تعطیل شد و نتونست دووم بیاره و آخرش هم دفترو تعطیل کرد و رفت از طریق پدر زنش، توی شرکت نفت به صورت قراردادی استخدام شد. دیگه چه برسه به تو که همیشه سرت تو کتاب و درسات بوده و تجربه کافی از این جور کارها نداری. شنیده ها و دیده ها و تجربه های خودم و دیگران و باورهای گذشته و حرف های پدر و مادرم همه توی گوشم داد می زدند که تو نمی تونی تو کار آزاد موفق شی. اما فهمیده بودم که این ها واقعیت محض نیستند و فقط واقعیت های اند که از ترس ها و باورهام نشأت گرفتند. واقعیت هایی که دیگه می دونستم همونجوری که شکل گرفته اند، می تونم با تکرار شنیده ها و دیده ها و احساس های خوب و با ایجاد باورهای جدید بوجودشون بیارم. فقط کافی بود یک نگاهی به دور و برم می انداختم، باید می دیدم مدیری رو که تا دو روز پیش باهاش کار می کردم چطور موفق تر از من شده! باید می دیدم که چطور یک نفر همسن و سال خودم و دیپلمه تونسته شرکتی رو بنا کنه که چند تا فوق لیسانس و لیسانس از جمله خودم براش کارکنند در حالی که نه باباش پولدار بوده و نه حتی مثل من یک پدر استاد دانشگاه داشته و این همه ارتباط، این ها همه مواردی بود که هر روز داشتم توی فایل های صوتی و تصویری به نحوی می دیدم و می شنیدم و انقدر گوش می دادم که داشت به آرامی توی ذهنم حک می شد و قدرت می گرفت و با حضورشون به من هم قدرت و ایمان بیشتری می داد. باید طبق آموزه های این دوره و فایل های رایگان، تا می تونستم آدم هایی رو می دیدم که شرایط مشابه و یا حتی بدتری از من داشتند اما تونسته بودند موفق بشند. دکتر ماپار، متخصص پوست و مو، که پدر دوست صمیمی ام بود به ذهنم اومد که در حالی موفق شده بود که توی کودکی پدر و مادرش از هم جدا شده بودند و با مادرش در سختی بزرگ شده بود توی ذهنم ماجرای زندگی اش و بعضی از شرایط مشابه اش با من تکرار می شد شرایط سختی که بعد از سربازی اش باهاشون دست و پنجه نرم کرده بود، اون بعد از سربازی، درحالی که زن گرفته بود، دایی هاش اصرار داشتند که بره پیششون بازار کار کنه اما مادرش باور داشت که پسرش می تونه دکتر بشه و همین باعث شده بود که بره دانشگاه علوم پزشکی شیراز و با وجود داشتن سه تا پسربچه پشت سر هم خردسال تونسته بود درس بخونه و الان یکی از بهترین متخصص های پوست بود، حالا من چی می تونستم بهونه بیارم که فقط نیکان رو داشتم و تازه لیلا هم شاغل بود. همه ی این الگوها توی ذهنم بیشتر و بیشتر شکل می گرفت، و دیگه داشتم بیشتر و بیشتر باور می کردم که می شه کارهای بزرگی کنم.
داشتم فرم های و مدارک درخواست تأسیس مؤسسه رو آماده و تو خونه تکمیل می کردم که یک دفعه، دکتر صارمی با من تماس گرفت، این بار سوم بود که با این شخص صحبت می کردم، آخرین باری که باهاش صحبت کردم یک ماه پیش بود که برای گرفتن موافقت و امضاء فرم های مجوز همایش به دفتر یکی از دوستانش توی خیابون انقلاب رفته بودم. توی اونجا درباره نحوه کارم صحبت کردم و درد و دل هایی رد و بدل شد. ناقد شرایط مالی قشر دانشگاهی و فرهنگی بودم؛ با حرارت و قاطعانه صحبت می کردم. خیلی این موضوع رو پیش کشیدم که علیرغم داشتن توانایی و اطلاعات اساتید دانشگاه، چرا باید برگزار کننده های بیشتر همایش های علمی از قشر غیر دانشگاهی باشند؟! در حالی که شرکت های خصوصی از اعتبار دانشگاهی ها برای پیشبرد کارهاشون تا جایی که می تونند استفاده می کنند و در نهایت با عزت نفس کامل اعلام کردم که اگر دکتر و دوستان دانشگاهی اش متمایل باشند من حاضرم برای برگزاری همایش ها و کنفرانس های علمی به صورت مشترک باهاشون همکاری کنم. حالا دکتر تماس گرفته بود، ترسیدم مسئله ای در خصوص کنفرانس باشه و این در حالی بود که من دیگه توی اون شرکت حضور نداشتم. منی که با این همه قاطعیت صحبت کرده بودم و ریش گرو گذاشته بودم که دکتر به عنوان یکی از اعضای هیأت علمی موافقت خودش رو اعلام کنه، حالا اگر می فهمید که دیگه توی شرکت کار نمی کنم، صورت خوبی نداشت. با خوشرویی صحبت می کرد، گفت که در خصوص پیشنهاد من جهت راه اندازی یک کار مشترک فکر کرده و پیشنهاد و حرف های من تأثیر زیادی روش گذاشته، گفت خوشبختانه یک جایی رو هم یکی از دوستاش بدین منظور در اختیارش گذاشته، قرار شد فردا ساعت 3 بعداز ظهر توی مکان همون دفتری که می گفت همدیگه رو ببینیم و با هم مفصلاً صحبت کنیم. نمی دونستم که قراره چه اتفاقی بیافته اما مطمئن بودم توی مسیر درستی هستم. زمان موعود رسید و یک جایی توی مسیر قرار گذاشتیم و با هم به دفتر مورد نظر رفتیم. دفتر خوبی بود و تجهیزات به نسبت کافی ای داشت. حدود یک ساعت با هم صحبت کردیم و نهایتاً توافق کردیم که من بیام وقت کاری خودم را به اون دفتر اختصاص بدم و در ازاش، در شروع کار حقوقی معادل همون کار قبلی ام بگیرم اما با این تفاوت که هم مدیریت و برنامه ریزی کار در اختیار خودم باشه و هم سهمی از درآمدهای کارهای مشترک دریافت کنم. اون جلسه داشت و سریع رفت. در حالی که روی میز مدیرعاملی نشسته بودم به کلیدها و ریموتی که به این راحتی در دست هام قرار گرفته بود با شگفتی و خوشحالی نگاه می کردم. حالا می تونستم برم خونه و به لیلا بگم اینم کلید دفترم! دیدی قانون چه با سرعت عمل می کنه!
دوست عزیز آقای محمد حسین پیش بین سلام این چند روز بی صبرانه منتظر خواندن موفقیت هایتان بودم ، عالی بود امیدوارم همیشه سرافراز و پیروز باشید
سلام،خانم شبخیز، ممنونم از پیگیری و محبت شما. منم مثل شما و بقیه دوستان خیلی از خوندن موفقیت های خانواده عزیزم لذت می برم.
بنام خدایی که بشــــــدت کافیست
دوست عزیز و ارزشمندم سلـــــام🙋
قبل از این، اگر کامنتی میدیدم طولانی هست با تردید میرفتتم که بخونمش ولی الان که به این کامنت شما هدایت شدم از همون اولش یه انرژی خاصی تو وجودم شکل گرفت و کلمه به کلمه اش رو خوندم بدون اینکه حتـــــی ذهنم یه بار مثل قبل بهم بگه خیلی طولانیه حالا نخونی هم اشکالی نداره😀
تازه فقط قسمت اول کامنت تون رو خوندم و همین الان میخوام برم قسمت دومش رو هم نوش جون کنم ولی دوست داشتم تو همین قسمت اولش یه اِستُپی کنم و بیام واست بنویسم و تحسین ات کنم برای این تعهدتون
دوست ارزشمندم هر لحظه تون توحیدی تر و ثروتمندتر در پناه رب العالمین😊
در ضمن به نام خدای شما بسیار آرام کننده است:
“به نام خدایی که بشدت کافیست”
دوست داشتم این رو هم یادآوری کنم
سلام به روی ماهتون دوست ارزشمندم😊
آره خیلی یاداوری و تکرار این جمله بی نهایت بهم کمک کرده و میکنه، اوایل که اصلا نمی تونستم چیزی بنویسم اینجا که لاجرم بخاطر اعتمادبنفس بود ولی وقتی شروع کردم نوشتن، با جمله های مختلفی متنم رو شزوع میکردم ولی یه دفعه بنام خدایی که بشدت کافیست تو وجودم جاری شد و یه حسی بهم گفت زینب این رو تکرار کن با خودت باید بشینه تو تمام وجودت، منم هر روز با خودم تکرارش میکردم و اینم بگم روزای اول فقط در حد یه جمله در حد حرف بود ولی هر بار که تکرار میکردم بیشتر یه یک باور به یک یقین تزدیک میشد، تا جایی که یه بار تو یه مکالمه ای با کسی که همیشه نماز اول وقت و و و به موفقیت هام کا بدون نیاز به پارتی و دقیقا به همین دلیل (خدایی که بشدت کافیست و همه چیز میشه تازه اون موقع من اصلا مثل الان عمل نمیکردم و باز هم خیلی جا داره بهترها عمل کنم از همین الان) اون شتص بهم گفت حالا درسته خدا کافیه و شزوع کرد به اشاره یه اهمیت بالاتر دیگران و و ، اونحاست که فهمیدم این ها رو من اصلا نیازی نیست به کسی بگم، خدا حرف نیست، به نماز اول ویت و و نیست، به استدلال هایی که به اسم قران و خدا چسبونده شد و قایم شدن پشت اون نیست، یه باوره یهویقین که با تعقل و تدبر باید بهش برسیم و هر روز تلاش کنیم بهتر بشیم در اون، واسه همین دیگه خیلی وقته سعی میکنم تو هیچ بحثی شزکت نکنم و البته حساس هم نشم به قول استاد تا یکی جلو من از این چیزا صحبت کرد زود بخوام فرار کنم از اون موقعیت مثل اینکه مسموم شده باشم😄 خیلی راحت یه لبخند میزنم و سعی میکنم گفت و گو رو تغییز بدم
خدایا شکــــــرت
الان ساعت ۷ صبح از معدود دفعاتی که این ساعت چک میکنم سایت رو ولی امروز یهم گفته شد قبل اینکه روزت رو شروع کنی و البته بعد نوشتن ستاره قطبی ام بیام رو چک کنم و دیدم شما دوست عزیز واسم کامنت نوشتی و اومدم تا نوش جانشون کنم😊
هر لحظه تون عشق باشه و برکت و توحیدی تر و ثروتمندتر در پناه رب العالمین
سلام و درود بر شما دوست ارزشمند و مهربان، بسیار خدا رو سپاسگزارم که این متن علیرغم گذشت ماه ها و سال ها از نگارش اش اثرگذاره و می تونه چراغ راهی در این مسیر زیبا باشه، از خدای مهربان ، توحیدی ترین لحظه ها و بهترین ها رو براتون می خوام.
بنام خدایی که بشدت کافیست
و باز هم سلام دوست عزیز و ارزشمندم😊
واقعا چقدر این قانون بی نهایت دقیق عمل میکنه که به قول شما همین یه دونه متن شما علیرغم گذشت ماه ها و سال ها از نوشتنش، من امسال بعد از 4 سال بهش هدایت میشم و نوش جانش میکنم، وقتی آگاهانه روی خودمون کار میکنیم و هر روز سعی میکنیم بهتر و قوی تر عمل کنیم چقدر باعث رشد خودمون و جهان میشیم حتی خودمون هم حواسمون نیست اصلا، خدایا شکرررررررررررررت
سلام و درود به شما دوست عزیز
چقدر خوندن کامنت شما حس و حال خوبی به من داد
کلام رسا و شیوای شما در عق جان و روحم نشست …
من شما تحسین میکنم برای این همه شجاعت و ایمان
یک جهان سپاس گزارم از شما از خداوند که این چنین دستانی روی زمین داره تا خوندن هر جمله از شما این چنین قلب من سبک بال بشه
براتون از خداوند یک دنیا سعادت و سلامتی و آرامش در کنار خانواده عزیزتون آرزو میکنم
سلام و درود به زهرای عزیز، خدا رو هزاران مرتبه شکر که حالتون بهتر شد و تونستم در این مسیر زیبا، دستی از دستان خدا باشم برای سبک بالی و خوش قلبی شما، ممنونم از شما که قدرتمند در این مسیر همراهمون هستید، منتظر شنیدن و خواندن و دیدن موفقیت های شما در پناه خدای مهربان هستم.
خیلی خیلی خیلی زیبا نوشتید. واقعا باجزئیات واحساساتی که درون متن جا داده بودید حس واقعیتون رو به تصویر کشیدید. خیلی لذت بردم. بسیار بسیار قلم زیبایی دارید
سلام و درود بر شما دوست عزیز
از اظهار لطف و رضایت تون، بسیار سپاسگزارم، و واقعا همین جوره که«سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند»… لحظه هایی پر از آرامش و رضایت و پر از حضور و نور خدا، آرزوی من هست برای شما. شاد و پرتوان باشی دوست من
سلام اقای پیشبین ، خوندن داستانت برام از چند لحاظ جالب بود اول این که هم رشته من هستین واین بهم خیلی انرژی داد و دوم این که استاد اقتصاد ما استاد پیشبین بودم نمی دونم همون پدر شما بودن یا نه ولی یاد حرفاشون افتادم همیشه می گفتن هر چه بگندد نمکش می زنند وای به روزی که بگندد نمک ………………. امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشن
سلام و درود بر شما دوست عزیز،
راضیه ی عزیز، بله چه جالب!!!!
بله پدر من همون استاد اقتصاد شما بوده و این جمله دقیقا یکی از جمله های پدره به همراه این جمله که به احتمال زیاد سر کلاس شما این بیت سعدی رو هم گفته: بر احوال آن مرد باید گریست……… که دخلش بود نوزده، خرج بیست.
انشاالله که در پناه خدا در هر کجا که هستید شاد و سلامت و لحظه لحظه های زندگی تون پر از شهامت و آرامش باشه. منتظر دیدن و خواندن و شنیدن موفقیت های شما هستم.
آقای پیش بین خیلی سپاسگزارم از اینکه داستانتون رو به این زیبایی بیان کردید.
واقعا لذت بردم. و ایمانم به درستی قانون تقویت شد. احساس خیلی خوبی بهم دادید.
منتظر موفقیت های آتی تون هم هستیم. :)
آقای پیش بین سلام
خوندن دیدگاه شما احساس عالی به من هدیه کرد ممنون
شاد و موفق باشید
ممنونم ازینکه تجربه تون رو اینجا با من و سایر دوستان به استراک گذاشتید. آفرین به اراده و ایمان و پشتکارتون. آفرین به شجاعتتون.
هم ایمانم قویتر شد، هم امید توی قلبم بیشتر شد و هم از قلم زیباتون و طرز بیان داستان زندگیتون لذت بردم. نحوه ی نگارش داستانتون من ذو شدید به یاد کتاب های
دن براون انداخت. ایشون هم برای بیان داستانهاشون، از زمان حال شروع میکنند، و گریز میزنند به گذشته و دوباره با قلمی روان برمیگردند به زمان حال و تفکراتی که برای آینده هست.
در پناه خداوند باشید
همیشه تو زندگیم تشنه یادگیری بودم. دلم میخواست یه جایگاه خوب شغلی داشتم. همیشه دوست داشتم چون اولین فرزند تو خانواده بودم که ازدواج کرده بودم و همسرم هم اولین بچه بود که ازدواج کرده بود از همه پولدارتر میشدیم. ولی به سختی ترقی میکردیم. خواهر و برادرهام با اینکه درآمدشون از ما هم کمتر بود ولی همیشه در حال ترقی خوبی بودن و من همیشه به همسرم میگفتم چون تو با نارضایتی پول در میاری و خرج میکنی پولمون برکت نداره. سختی های زندگی من زیاد بود. همسرم رو دوست نداشتم، وضع مالیمون خوب نبود،توقعات زیاد خانواده همسر و خودم خیلی اذیتم میکرد. یادم دکتر به من میگفت تو تو خانوادتون استثنا هستی. طرز فکرت با همشون فرق میکنه واسه همینه که خیلی اذیت میشی. پارسال شرایط روحی بدی داشتم. رفتن دکتر، اختلافات من و همسرم بالا رفته بود. دخترم هم کنکورش رو خراب کرده بود، ارزو داشت پزشکی قبول بشه. پدرش براش هزینه کرده بود کلاسای کنکور رفته بود ولی شرایط روحی بدی داشت و همیشه میگفت بابا رو دوست ندارم. و دلم نمیخواد برام هزینه کنه. چون میگفت بعدها هم بابا و هم خانواده پدریم سرزنششم میکنن.
پارسال از همسرم خواستم اجازه بده برم نقاشی یاد بگیرم. وقتی دید شرایط مالیش سخته و نیاز داره به کمک درآمد. گفت اگه خونه سفارش بگیری باشه برو. و من رفتم آموزش دیدم و گاهی هم سفارش میکشیدم. تا پارسال تابستون یکی از دوستای دخترم به نام شقایق اومده بود منزل ما با هم صحبت کردیم دیدم خیلی علاقه داره که خودش کار کنه و پولداربشه. با هم ایده ای ریختیم که بسته هایی از مواد غذایی برای صبحانه درست کنیم تا اون ببره صبح در ایستگاه های تاکسی بفروشه. کلی بسته دور از چشم همسرم درست کردیم و گفتیم اگر کارمون بگیره باهاش در میون بزارم. که پدر شقایق راضی نشد و کارامون رو دستمون موند. بچه ها دنبال راهی میگشتن که پول کلاسهای کنکورشون رو خودشون دربیارن و دوباره برا کنکوربخونند و از پدراشون پولی نگیرن. فکرای زیادی تو سرم میومد. از خداوند کمک میخواستم. ساعتها دعا میکردم. خداوند خیلی مهربون وبزرگه. تو اون شرایط سخت یه روز شقایق اومد خونمون وبه دختر من گفت پدرم با یه سایتی آشنا شده که بسته های تند خوانی داره، میگن فوقالعادس به دخترم گفت بیا با هم شراکتی بخریم و استفاده کنیم. یه روز که لب تابش روشن بود و استاد عزیز آقای عباس منش داشتن صحبت میکردن من وارد اتاق شدم شقایق گفت خاله بیا ببین صحبتهای این استاد چقدر خوبه. لحظه ای گوش کردم یه احساس عجیبی پیدا کردم. ناخوداگاه نشستم. خوب گوش دادم. یه نیرویی جذبم کرد. خیلی حرفاشون به دلم نشست. یه فایل انگیزشی هم ازشون دیدم که فوقالعاده بود. با اینکه دخترم یا خواهرام میگفتن که استاد لهجه داره ولی من بسیار از صداشون و نوع بیانشون لذت میبردم. این طور شد که من با این سایت آشنا. شدم و هر روز شروع کردم با اشتیاق فراوون به فایلها گوش دادن. و احساس میکردم واقعا نیاز داشتم که این حرف ها رو یکی بهم بزنه تا بلکه کمی اروم بشم. روزی هزار بار خدا روشکر میکردم که با این سایت آشنا شدم. چون پول و درامدی نداشتم. نمیتونستم فایلی بخرم و همش توجهم روی یه درامدی بود که بتونم به راحتی فایلهای پولی رو خریداری کنم.
داستانم ادامه داره…..