این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2016/08/عکس-سایت-2.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2016-08-21 12:20:202020-08-22 21:46:45«الگوهای موفق» در خانواده صمیمی عباس منش
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
خیلی خوشحالم که مجدد وارد سایت استاد عباسمنش میشم و نظرم رو اعلام میکنم
یکی از مهمترین نتایج: 6 برابری درامد در 6 ماه
بنده شهاب بشیری هستم و از سال 88 با استاد عباسمنش اشنا شدم و برای اولین بار در سمینارهای ایشان شرکت کردم و قبل از اون تنها در چند سمینار رایگان شرکت کرده بودم و این اولین و جدی ترین سمیناری بود که تا کنون شرکت می کردم این دوره 21 روزه قانون جذب بود و اولین بار بود که با قانون جذب اشنا می شدم که من تنها در دوره مقدماتی و میان برنامه این دوره شرکت کردم و از همون جلسات به نتایج بسیار خوبی رسیدم
اولین نتیجه رهایی از استرس و افکار مزاحم زیاد بود و مورد مهمتر رهایی از بیماری بود که من قبلا بدلیل افکار منفی و…،زمان زیادی رو در نگرانی و بیماری بسر میبردم که خوشبختانه با استفاده از این دوره و تمارینی که خودم با اون تلفیق می کردم موفق شدم برای همیشه مراجعه به پزشک رو به دست فراموشی بسپارم و خدارو شکر سالهاست به هیچ پزشکی مراجعه نمیکنم و کاملا در سلامت کامل بسر میرم.
در این دوره با این قوانین موفق شدم ، دوستانی که نمی خواستم با اونها در ارتباط باشم بواسطه همین قانون جذب و از طریق افکار، اونها رو از خودم دور کردم و خوشبختانه شرایط من روز بروز بهتر می شد.
تا اینکه سال 93 مجدد فهمیدم که استاد عباسمنش به تهران اومده و به دفتر ایشان مراجعه کردم و از دوره قانون افرینش اطلاع یافتم و خیلی جالب بود همون روز از یک سفارت در تهران هدایای رو دریافت کردم که خیلی برام جالب بود و این اولین نشونه اون سال برای موفقیت و ثروت بود.
من در دوره قانون افرینش شرکت کردم و خوشبختانه هم با قوانین بخوبی اشنا شدم و هم نتایج خوبی رو در ابعاد مختلف(در شغل، افکار و حتی تا حدی درامد) کسب کردم و در حقیقت یک از بهترین دوره هایی بود که تا کنون شرکت میکردم هنوز هم از این قوانین بخوبی استفاده میکنم.
پس از اون در سمینار بازاریابی و ثروت استاد عباسمنش شرکت کردم و با دوره روانشناسی یک اشنا شدم که پس از مدتی این دروه رو تهیه کرده و شروع به انجام تمارین اون میکردم واقعیتش من باورهای مخرب زیادی درباره پول و ثروت داشتم و علی رغم گرفتن نتایج خوبی در سایر حوزه ها، در این حوزه موفق عمل نمی کردم.
حتی با وجود انجام تمارین باز هم به نتیجه نرسیدم و در بازه 3 ماهه ای که این بسته تضمین شده بود من فقط نشانه هایی رو دیدم و به نتیجه مالی ختم نشد اما از اونجاییکه به استاد و آموزه ای ایشان کاملا باور و ایمان داشتم هیچ شکی نسبت به این اموزه ها نداشتم ضمانت نامه این بسته رو بدون گرفتن نتیجه هم پس دادم و ایمان خودم رو نشون دادم مطمین بودم بلاخره به نتیجه خواهم رسید و خوشبختانه دقیقا همین طور شد
بتدریج نشونه های زیادی رو میدیم و با انجام تمارین نشونه ها بیشتر می شد و من اونها رو تایید می کردم تا در دوره کارافرینی استاد عباسمنش هم شرکت کردم و در طی سه ماه بیش از 23 مورد کاری بهم پیشنهاد شد و در نهایت یکی از اون پروژه ها رو پذیرفتم و در همون پروژه، ایده ای به ذهنم اومد که با اجرایی کردن اون ایده ساده، در نهایت در همون ماه اول درامدم 3 برابر شد
بسیار خوشحال بودم که بلاخره به نتیجه رسیدم اما باز هم متوقف نشدم تمارین رو انجام دادم نشونه ها رو تایید میکردم در مدار ثروت قرار گرفتم و با افرادی روبرو شدم که دارایی های میلیاردی داشتند و همچنین سپاسگزار همین درامد و اتفاقات موجود بودم و در نهایت یک ماه بعد از اون افزایش درامد، مجدد درامدم 3 برابر شد و در مجموع به 6 برابر افزایش یافت .
این نتیجه ای بود که از بسته روانشناسی ثروت یک گرفتم برخی از باورهایی که اصلاح کردم مثلا اینکه، قبلا برای خودم ارزش قایل نبودم و خودم رو لایق درامدهای بالاتر نمی دونستم همچنین مهمترین باور مخربی که داشتم ترس از شکست بود که اون رو تا حدی خوبی اصلاح کردم و اقداماتی که بواسطه شجاعت انجام دادم منجر به افزایش درامدم شد
سپاسگزاری یکی دیگه از عوامل افزایش دارمدم بود تمرکز روی داشته ها و عدم توجه به گفته های منفی دیگران نیز از عوامل افزایش درامد من بود ارتباط با افراد موفق و ثروتمند و گرفتن مشورت از اونها نیز تاثیرات خوبی در افزایش درامدم داشت داشتن احساس خوب و حفظ کردن اون در همون بازه زمانی، نیز بسیار موثر بود گوش دادن مداوم به فایلهای صوتی این دوره نیز بسیار اثر گذار بود، تلاش جهت اخذ نتیجه و امید و اطمینان به اینکه حتما نتیجه خواهم گرفت و در حقیقت همین شک نداشتن به اموزه ها از عوامل کلیدی این نتایج بود و خیلی ایتمهای دیگه ای که سبب شده درامدم افزایش پیدا کند و چون من خودم رو لایق این دارمد دونستم این اتفاقات رخ داد.
پس از اون در دوره هدفگذاری و عزت نفس نیز شرکت کردم و با اصول هدفگذاری و قوانین موجود در زمینه عزت نفس اشنا شدم و در نهایت دوره روانشانسی ثروت 2 رو تهیه کردم و گوش دادم این دوره هم عالی بود و بتدریج نتایج اون هم مشخص شد هم از طریق رکوردهای خوب کاری و دریافت هدایا هم نوشتن کتاب و.. نشونه ها مشخص شد تا در نهایت من به دوره ای هدایت شدم که اخیرا این دوره به پایان رسید و بزودی و در نهایت حداکثر ظرف کمتر از یکسال اینده تاثیرات فوق العاده این دوره مشخص خواهد شد و هم اکنون در شغلی مشغول هستم که کاملا و صددرصد مورد علاقه ام هست و هم اینکه بزودی درامد من بسیار افزایش خواهد یافت
تشکر از شما دوستان گرامی و امیدوارم شما نیز به نتایج فوق العاده ای دست یابید
بعد از خدمت سربازی با مدرک لیسانس بیکار بودم و به شدت دنبال کار می گشتم روزهای خیلی بدی بود پر از نا امیدی و استرس، دوست داشتم دیگه تویه این دنیا نباشم. در همان روزها به یکباره درد شدیدی در مچ پا و زانو برام بوجود اومد هر دکتری می رفتم نمیتونست تشخیص بده این درد که واقعا قابل تحمل نبود دلیلش چیه تا وقتی به یک دکتر با تجربه که از طرف دوستانم به من پیشنهاد شده بود مراجعه کردم . برام آزمایش نوشت وقتی جواب آزمایشو براش بردم یک نگاه به برگه کرد و گفت روماتیسم مفصلی حاد داری . انگار دنیا روی سرم خراب شده بود . من هنوز25 سالم بود .بیکاری از یک سمت درد شدید و خرج داروها و ویزیت بالای متخصص از یک سمت دیگر . شب ها موقع خواب از موقعیتم و از شدت درد زیر پتو گریه می کردم و از خدا میخواستم کمکم کنه . روزی 3 تا قرص سولفاسالازین و 3 تا قرص ایندومتاسین که هر کدومش با سوزش شدید معده همراه بود رو مصرف میکردم تا یکم از دردم کم بشه. دکتر به من تاکید کرد به هیچ وجه کار سنگین نباید انجام بدی تا جایی که امکان داره کار اداری . ولی رشته تحصیلی من برق قدرت بود و از کار هم خبری نبود که نبود. روزها به همین منوال گذشت تا یک ایمیل تبلیغاتی برام اومد یک مطلب جالب بود که خوشم اومد بدون هیچ دلیلی عضو سایتش شدم . تا اینکه چند هفته بعد یک ایمیل دیگه برام اومد که تویه اون یک فایل صوتی رایگان از استاد عباسمنش با عنوان تغییر عقاید برام اومد . فایلو دانلود کردم خیلی از صحبت های استاد خوشم اومد . تویه گوگل اسم عباسمنش رو جست و جو کردم تا ببینم بازم فایلی میتونم پیدا کنم که خوشبختانه با سایت شخصی استاد عباسمنش آشنا شدم و همون جا بی درنگ عضو سایت شدم تا تغییر در زندگیم از همون روز شروع بشه . تمام فایل های رایگان استاد رو دانلود کردم و چندین بار گوش دادم . تقریبا 2 ماه کارم این بود و به این نتیجه رسیدم که دوره آفرینش رو تهیه کنم . تعدادی از قسمت های دوره آفرینش + اپلیکیشن دستورالعمل ثروت رو تهیه کردم و هرروز به مدت 2 تا 3 ساعت گوش می کردم . حرف های استاد تویه ذهنم مرور میکردم تا اینکه بعد از یک مدت کوتاه ایده یک فروشگاه اینترنتی به ذهنم رسید. یک وبلاگ رایگان درست کردم و داخلش پروژه های دانشجویی گذاشتم بعد از یک مدت وبلاگ رو تبدیل به یک سایت کردم . حرف های استاد تویه ذهنم بود (همیشه به چیزهای مثبت در زندگیت توجه کن و اگر پات درد میکنه توجه کن به پایی که سالمه) این جمله استاد همیشه با خودم زمزمه میکردم. بعد از یک مدت کوتاه فروش سایتم آغاز شد درآمدم بعد از 2 ماه به یک میلیون تومان رسید!!!! رقم خیلی کمی بود ولی از هیچ بهتر بود . مواقعی که از قانون نا امید میشدم این مثال استاد رو مرور میکردم(اگر تویه کیلومتر 10 جاده قم تهران 10 کیلو شمش طلا…..) و انگیزه میگرفتم و با قدرت رویه تغییر باورهام کار میکردم . تا اینکه یک روز از طرف یکی از آشنایان یک کار اداری به من پیشنهاد شد تا در دفتر بزرگترین پخش کننده فراورده های نفتی شرق کشور مشغول به کار بشم . خداروشکر برای رسیدن به این شغل که درآمدش فوق تصور شماست هیچ زحمتی نکشیدم فقط و فقط روی باورهام کار کردم و الان که دارم این متن رو می نویسم دیگه از درد شدید مفاصل خبری نیست و خداروشکر الان چند ماهی هست که دارو مصرف نمیکنم . بعد از آزمایش تراکم استخوان،درصد مقدار روماتیسم من از 121 به 18 رسیده است دکتر با دیدن آزمایش تعجب کرده بود و میگفت دلیلشو نمیدونم ((ولی من تویه دلم خنده ام گرفته بود گفتم من دلیلشو میدونم هرچی رو باور کنی همون برات بوجود میاد)) دکتر گفت اگر درصدر روماتیسم مفصل به 11 برسه دیگه خبری از روماتیسم نیست. خدایا شکرت که دنیایی رو آفریدی که هرکسی هرچیزی رو بخواد میتونه بوجود بیاره . حتی درمان روماتیسم که هنوز از نظر علمی دارویی برای آن درست نشده. خدایا شکرت. خدایا شکرت خدایا شکرت….
استاد عزیز ممنون که بعد از آشنایی با سایت شما همه چیز در زندگی من شروع به تغییر کرد ممنون.
با سپاس فراوان از خانواده ی صمیمی گروه تحقیقاتی عباس منش بخاطر نظرات و تجربه های ارزشمندشون.
با سپاس فراوان و قدردانی صمیمانه از دوستان عزیزم که خلاصه سرگذشت زندگیمو مطالعه کردین و برام کامنت گذاشتین.
با تقدیم احترام و سپاس فراوان خدمت استاد عزیزم که این معدن طلا و الماس رو در اختیار ما گذاشتن.
خداوندا تو را سپاس که به درخواستم جواب دادین و وقتی ازت درخواست کردم که علم ثروت و راه و روش دستیابی به ثروت رو بهم بیاموزی استاد عباس منش و سایتشو بهم معرفی کردین.
جملات تاکیدی مثبتی که هر روز تکرار می کنم:
1 _ من ثروتمندم.
2 _ ثروتمند بودن با شکوه است.
3 _ من جاذب پول و ثروت هستم.
4 _ من لایق بهترین ها هستم و بهترین هارو جذب می کنم.
5 _ من لایق ثروت و فراوانی هستم.
6 _ آینده ی من پر افتخار و با شکوه است.
7 _ من یقین دارم که آرزوهایم بوقوع می پیوندند.
8 _ نعمت پول و ثروت از طرف خداوند می آید و خداوند روزی رسان شکست ناپذیر من است.
9 _ من یک میلیاردر هستم.
10 _ من دوست داشتنی هستم و خودم را دوست دارم.
11 _ علی رضا جون دوستت دارم.من بهت افتخار می کنم که ای قدر خوب و جذابی و بهترین تاثیر هارو در اطرافیان می ذاری.عاشقتم.
12 _ من عالیم…خیلی عالی
13 من بیکرانم من با شکوهم من بی نظیرم من قدرتمندم من منحصربفردم من زیباترینم _ من عاشق خودم هستم .درود بر خودم که بسیار زیبا سخن می گویم ،نگاه می کنم…..من دنیایی از انرژی هستم.
14 _ ایمان دارم که بسوی آینده ای روشن و روشنتر در حرکتم و نور الهی راه را برایم هموار می کند.همه چیز رو به راه است.خدایا شکرت.
15 _ اکنون می دانم که خداوند می خواهد صاحب همه چیز باشم ، همه ی چیزهایی که دوست دارم و زندگی ما را در این دنیا شکوفاتر می سازد.
16 _ ای عالم هستی دوستت دارم.
17 _ ای زندگی دوستت دارم.
18 _ من خوش فکر هستم.من مثبت می اندیشم.
19 _ من عاشق پول و ثروت و فراوانی هستم و هر روز پول و ثروت و فراوانی به زندگیم جاری می شود.
20 _ من سالم و تندرست هستم.
21 _ پول در آوردن برای من از آب خوردن هم آسانتر است.
22 _ به معجزات ایمان دارم چون برایم رخ می دهد.
23 _ من با هوش هستم و بهترین ایده ها از طرف خداوند به من الهام می شود.
24 _ من اعتماد به نفس بالایی دارم.من عزت نفس بالایی دارم.
25 _ من موفق هستم.من خوشبخت هستم.
26 _ من هدفمند هستم و اهداف بزرگی در سر دارم.
27 _ بازار من خیلی عالی است و کسب و کارم پر رونق است.
28 _ من همیشه پول نقد دارم.من نقد خرید می کنم.من نقد می فروشم.
29 _ من بهترین و قویترین فروشنده هستم.
30 _ من بهترین و قویترین مذاکره کننده هستم.
31 _ پول و ثروت نعمت خداوند است و باید پول وثروت را محترم شمرد.
32 _ من با اشتیاق هستم.
33 _ من امروز حتما می فروشم.من نقد می فروشم.
34 _ پولی که به دست من می رسد خیلی با برکت است.
35 _ پول لازمه ی خوشبختی و آسایش و رفاه است.
36 _ من شغلی دارم عالی ،با خدمتی عالی ،با درآمد و پاداشی عالی.(پیدا کردن یا ارتقا شغل)
37 _ امروز یک روز عالی و تمام عیار ،امروز معجزه پس از معجزه رخ می ده و شگفتی ها لحظه ای باز نخواهند ایستاد.(شروع صبح با انگیزه عالی)
38 _ مهربان خدای من ! از تو می خواهم زندگی زناشویی سراسر عشق و محبت و صفا و صمیمیت و تفاهم ، که حق الهی من است به من عطا کنی.(ازدواج یا بهبود زناشویی)
39 _ مهربان خدای من ! راه را برای رزق و روزی فراوان من بگشا.بگذار همه ی آن چیزی که حق الهی من است هم اکنون به دستم برسد.(برکت در رزق و روزی)
40 _ مهربان خدای من ! راه را نشانم بده. و با رهنمودی مشخص هدایتم کن تا اگر باید کاری را انجام بدهم ، بدانم چه باید بکنم.(رفع سردرگمی)
41 _ عشق الهی تن مرا از سلامت و از نور خود سرشار می کند.(برای سلامتی)
42 _ هم اکنون عشق الهی به بهترین شکل ممکن در زندگیم جریان دارد و برایم پول و ثروت و فراوانی به ارمغان می آورد.
43 _ هم اکنون عشق الهی به بهترین شکل ممکن در سرتاسر وجودم جریان دارد وبه تن و بدنم سلامتی می بخشد.
44 _ من آزادم تا افکاری شگفت انگیز داشته باشم.من فراتر از محدودیت های گذشته و بسوی رهایی حرکت می کنم.من اکنون همان چیزی می شوم که برای بودنش خلق شده ام.من می توانم.
اگر خداوند رویایی را در ذهن من انداخته حتما راه و روش تحقق آن رویا و توانایی رویارویی با مسایل و مشکلات آنرا نیز به من خواهد آموخت به شرطی که بخواهم.پس باید توکل کرد و پیش رفت.
بچه ها اینا 44 تا جمله ی تاکیدی هستن که هر روز اینارو تکرار می کنم.صبح ها بعد از بلند شدن از خواب و شب ها قبل از خواب.مابین روز هم هر وقت یادم بیفته تکرار می کنم.اگه دوست داشتین و خوشتون اومد حالشو ببرین.
خیلی عالیه منم حدود 200 جمله شبیه همینا دارم که قبلا عین شما صبحها و شبها یک بار میخوندم.
ولی الان چند ماهه همین دویست جمله رو ضبط کردم و مثل موزیک همه جا و مخصوصا شبا تا صبح تو گوشمه. باور کن نتیجه دو برابر شده. خودم به عینه میبینم. باورام با اینهمه تکرار دارن عوض میشن.
سلام به شما کوه سلامتی.بسیار خوشحالم برای کسب اول سلامتیتون و بعد ایجاد سایت و بعد شغلتون و فراتراز اونها احساس و باورهای خوبتون.امیدوارم در آسمان زیبای باورهاتون به پرواز دربیاید و از سر شوق مثل یک عقاب اوج بگیرید.الله یاورتون.
به استاد عزیز وهمه خانواده ی یک دل و یک رنگ عباس منش
نظرات همه دوستان و داستان های جذابشون واقعا هر کسی و تحت تاثیر قرار میده خوش حالم و خدای عزیزم رو سپاسگذارم که من و تو چنین مسیری قرار داد
امیدوارم داستان زندگی منم براتون جذاب باشه وبتونم با بیانش واقعا واقعیت این قانون و بیان کنم
تو زندگیم زیاد شاهد قانون افرینش بودم ولی قبلا نمیدونستم چیه و فکر میکردم اتفاقیه خیلی کتاب و داستان راجب قانون جذب خونده بودم و علاقه شدیدی به مباحثش داشتم سعی میکرد عمل کنم ولی چون زیاد احساس نیاز نمیکردم و هدف قاطعی نداشتم و به اخر خط نرسیده بودم که بخوام بشه هیچ وقت اینطوری حسش نکرده بودم ولی بعد از پر رنگ ترین اتفاق زندگیم و اموزشی که دیدم هر روز شاهد ماجراهایی زیباتر از روز قبلم شدم
به بزرگترین بعد زندگیم اشاره میکنم و
بزرگترین اتفاق زندگیم ازدواجم
داستان من یکم طولانیه حوصله کنید و بخونید
داستان زندگی و ازدواج من
من بهار هستم دختری 28 ساله زاده ی یکی از روستاهای توابع اصفهان دارای مدرک لیسانس و مشغول تدریس در شهر اصفهان
در خانواده ای کاملا مذهبی از سطح تقریبا متوسط جامعه بزرگ شدم پدر مرحومم کشاورزی بسیار زحمت کش بود و و من و خواهران و دو برادرم در سایه پدرم بزرگ شدیم و هر کدامشان سرو سامانی گرفتند و من تنها فرزند خانواده در کنار پدر و مادرم بودم اوضاع خانوادگی ما مانند تمام خانوادههای روستایی توام با مشکلات خاص خودش بود ، کم توقعی از زندگی سپری کردن روزها و ماهها و سالهای مانند هم عدم انگیزه ای برای داشتن زندگی های رویایی و هم سطح بودن تمام مردم روستا علتی میشد برای داشتن زندگی بسیار ساده و بی الایش و در عین حال سخت از نظر مالی و فرهنگی و همه و همه……
در روستای ما مانند تمام روستاهای دیگر برای یک دختر زندگی از قبل تعریف شده است و خارج از این تعریف حرکت کردن مسیری بسیار سخت در پیش رو داری
رسیدن به سن 18 تا نهایتا 21 یا 22 سالگی برای یک دختر در روستا نهایت فرصت ایده ال برای ازدواج است آن هم انتخاب از بین کیس های پیش امده با حداکثر دخالت و نظرات سایرین و خارج از این محدوده یعنی درگیر شدن با شرایط . تحصیلات در حد مکفی تا جایی که به سن و انتخاب ازدواج لطمه نزند و انتخاب شوهر بر تحصیلات در سنه ذکر شده مقدمه !!!!!!!
خلاصه کلیاتی بود که بر فکر تمامی مردم روستا حاکمه ، حالا ممکنه برای بعضی خانواده ها پر رنگ تر، برا بعضی کم رنگ تر، خوشبختانه مال خانواده ی من کم رنگ تر بود و باعث شد من در دورشته تا مدرک لیسانس ادامه تحصیل بدم و به دنبال خیلی از علاقه مندی هام برم کلاس های اموزشی ، فنی و حرفه ای ،کارای هنری و هر چی دوست داشتم ، فاصله روستای ما تا منطقه ای که امکانات مورد نیاز رو داشت زیاد بود و من مرتبا با سرویس های روستا رفت و امد داشتم چیزی که از نظر خیلیا درست نمیومد و من از همون ابتدا با شرایط در حال مقابله بودم .
همین طرز فکرا و شرایط و همه و همه باعث شده بود من از همون ابتدا تنها به آینده ای خارج از روستا و شخصی غیر این طور افراد فکر کنم خواستگارای زیادی داشتم مخصوصا از بین فامیلمون که همه از نظر کار و سرمایه و مسکن و سالم بودن و همه چی واقعا پسرای خیلی خوبی بودن ولی من هیچ علاقه و انگیزه ای برای زندگی با اون شرایط نداشتم هر بار بهونه میوردم که من نمیخوام تو روستا باشم یا من اخلاقشونو دوست ندارم و چه و چه و چه ….
خانوادم شدیدا از دستم حرصم میخوردن و مرتبا بحث یکی باز میشد که حتی خونه توی شهر داشت ولی من واقعا نمیتونستم خودمو قانع کنم به چیزایی که خودم نمیخواستم فکر کنم و زیر بار نظر بقیه برم
تمام دخترای فامیل ازدواج کرده بودن هر کدوم حتی تا دوبچه داشتن و من هنوز داشتم سر خواستم میجنگیدم و فشار خانوادم روز به روز زیادتر میشد تا اینکه یکی از فامیلای نزدیکموم که اهل اصفهان بودن و دو تا پسر داشت به خواستگاریم اومدن شرایطشون از همه نظر عالی بود اخلاقی ،رفتاری، مالی ، فرهنگی همه چی ولی مشکل اینجا بود که به علت رفت و امدی که مرتبا باهم داشتیم من باز اون ایده الایی که داشتم و توی پسر بزرگشون مهدی پیدا نمیکردم و حتی کوچکترین علاقه ای بهش نداشتم بر عکس تمام اون شر شور بودن ، جذبه داشتن ، حراف بودن، زرنگ بودن ، شوخ طبعی ، جسارت، خوش ذوق بودن، ورزشکاری ….اکثر اون چیزا رو پسر دومشون ، امید داشت که سه سال از من کوچکتر بود و مرتبا به خدا میگفتم خدایا چرا این دوتا رو جا به جا نکردی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و هر موقع از خدا میخواستم که مرد خوبی نصیبم کنه مرتبا ویزگی های امید میومد تو نظرم فقط ویژگی هاش .
تمام خانواده از این خواستگاری خوشحال بودن و فکر میکردن همه چی تمومه ولی باز من قبول نکردم و همه سر من خراب شدن ولی نتونستن مجبورم کنن بخاطر همین اونا مجبور شدن ردشون کنن و همین باعث شد رفت و امد به صورت کلی قطع بشه و بعداز اون همه تقریبا دیگه محلی به من نمیدادن بعد از مدتی مهدی زن گرفت و ازدواج کرد همه مرتبا من و سرزنش میکردن !!!!!!
یک سالی از این ماجرا گذشت و اوضاع به همین منوال ادامه داشت ، تا اینکه برای تعطیلی عید فطر اونا به اتفاق خانواده ی عروسشون به باغ ما که حالت تفریحی داشت اومدن و پدر و مادرم شدید ازشون پذیرایی کردن ولی من پیششون نرفتم تا اینکه به اصرار دخترشون که باهام تماس گرفت و گفت میخوام ببینمت یه ساعتی رو رفتم پیششون
جو خیلی سنگینی بود برام حس میکردم همه یه جور دیگه نگام میکنن و عروسشون با چه عشقی اونجا جولون میداد و امید خیلی فرق کرده بود جذاب تر از قبل شده انگار از هرنظری بهتر از قبل شده بود با اینکه من اصلا بهش توجه خاصی نمیکردم چون اصلا به خاطر تفاوت سنیمون به خودم اجازه این فکر و نمیدادم و برام عجیب و مسخره بود اون برعکس خیلی به من توجه میکرد و مرتبا پذیرایی میکرد و زیر نظرم داشت با خودم میگفتم به خاطر اینه که عکس العمل منو در مقابل عروس جدیدشون ببینن و بخاطر همینم عصبی شدم و سریع برگشتم خونه ، توی راه یادمه با تمام وجودم به خدا گفتم خدایا چرا امید پسر اول اینا نبود خوش به حال کسی که امید تو زندگیش وارد میشه و یه آهی از ته دلم کشیدم بعد خودم خندم گرفت و گفتم خدایا هر چی خودت برام صلاح بدونی !
وقتی بابام اینا برگشتن سرزنشا شروع شد و فشار روحی عصبی منم زیادتر از قبل !!! رفتم تو اتاقم ساعتای ده شب بود یکی زنگ زد رو گوشیم شمارش برام ناشناس بود وقتی جواب دادم در عین ناباوری دیدم امید!!! تعجب کردم فکر کردم اتفاقی افتاده اصلا باورم نمیشد اولش یکم سخت میتونست حرف بزنه گفت چیزی نشده خودم زنگ زدم شمارتونو از گوشی خواهرم برداشتم میخواستم راجب یه مسئله ای حرف بزنم بعد از یکم حاشیه رفتن خیلی واضح و رک گفت من خیلی وقته بهتون فکر میکنم و میخوام بیام خواستگاریت!!!!!!!!!!
خیلی شوکه شدم اول بهم برخورد و بعد شدیدا باهاش برخورد کردم تا چند روز تو شوک بودم حال خودمو نمیفهمیدم هم حس خیلی خوبی داشتم هم حس خیلی بدی اخه مگه میشه ما نزدیک سه سال سال با هم تفاوت سنی داشتیم چیزی که اصلا حتی دور و بر ماهم اتفاق نیفتاده بود جایی که حداقل تفاوت سنی و زن و مرد و پنچ سال به بالا خوب میدونستن من سه سال بزرگتر از شوهرم باشم !!!!!!!!!! اصلا برا خودمم غیر عقلانی و منطقی نبود!!!!!!!!!
همینطوریشم از بس خانوادم سر ازدواجم بهم فشار وارد میکردن سراسر منفی بافی بودم و استرس !! چه برسه به این شرایط ، بعد از اون چند بار دیگه امید مرتبا زنگ میزد و میخواست راجبش حرف بزنه و من شدید برخورد میکردم و جواب نمیدادم همش ترس اینو داشتم دردسر بشه و اوضاع از اینی که هست بدتر بشه حس بد سراسر وجودمو گرفته بود .
ولی یه روز از بس اصرار کرد به حرفاش گوش دادم وقتی حرف میزد همه چیز به نظرم خوب میومد حرفاش منطقی بود میگفت منو با مهدی مقایسه کن به سنم توجه نکن به عقلم به رفتارم به کارم به فکرم توجه کن به حرفای بقیه اهمیت نده میگفت من به حسم ایمان دارم حسم به من میگه توام به من علاقه داری نزار به خاطر این موضوع و ترس از حرفو حدیث بقیه اصلا حتی به من فکر نکنی خوب فکر کن و …….
وقتی فکر میکردم میدیدم واقعا درست میگه اون هیچی در مقایسه با مهدیشون کم نداشت که زیادترم داشت از نظری نسبت به خواسته های من بهترم بود خیلی ، ولی سنمون چی !!!!!!!!!!
خلاصه یک ماهی با خودم کلنجار رفتم مرتبا میخواست منو قانع کنه بعد واقعا قانع شدم سنش برای من ملاک نیست چون فهیدم حرفاش عقلانیه و من واقعا دوستش داشتم ولی یقین داشتم خانوادش و خانواده ی خودم نمیزارن و نشدنیه و مرتبا حرفو حدیث مردم و همه و همه را تجسم میکردم و بهم میرختم
هر روز اوضاع روحیم بدتر وبدتر میشد و تو یه کلاف سر در گم بودم و به امید شدیدا تاکید کرده بودم به احدی حق حرف زدن نداری و این موضوع نشدنیه باید فراموشش کنی ولی اون قبول نمیکرد !!!
تا اینکه یه روز یکی از دوستای بابام برا پسرش به خواستگاریم اومدن و شرایطش عایه عالی بود و بابام اینا بدون اینکه نظرمن بخوان قرار مدار گذاشتن و دعوت رسمی شدن ومن تو این شرایط فقط تونستم سکوت کنم و به اصرار اونا با پسرشون صحبت کردم ولی تمام مغزو روحم پیش امید بود و حتی حاضر نبودم نگاش کنم
بعد از اون جلسه خانوادم شدید تهدیدم کردن که اگه دوباره بهونه آوردی قیدتو میزنیم و دیگه بهت محل نمیدم هیچ ایرادی نداره باید قبولش کنی !!!!!! فشار روحی عصبی داشت داغونم میکرد و افسرده شده بودم و کم حرف!
به امید گفتم چی شده و گفتم نمیتونم شرایطی سخت تر از این و دیگه تحمل کنم و میخوام قبولش کنم توام دیگه فراموش کن و با من تماس نگیر ! عصبی شده بود گفت داری به خودت ظلم میکنی و ترسویی تو نمیتونی جور زندگیتو ودلت و بکشی من فقط به خاطر اثبات اینکه ببینی تا چه حدی رو حرفمم همین امروز به خانوادم میگم نظرشون برام مهم نیست و مجبورشون میکنم بیان خونتون !!!
این حرفش واقعا اذیتم کرد شدیدا باهاش برخورد کردم و گفتم ابدا دیگه جوابتو نمیدم اگه این کار رو کردی !!!
چند روز ی گذشت و من باز نتونستم خودمو راضی کنم و به حرف دلم نباشم بازم اعلام کردم که نمیخوام ازدواج کنم و همه رو عصبی کردم بابام شدیدا حرص میخورد و روش نمیشد به دوستش جواب منفی بده برا همین مرتبا مینداخت برا بعد و میگفت صبر کنید ! منم با حال خراب و افکار داغون و منفی گوشه گیر اتاقم شده بودم کسی دیگه باهام حرف نمیزد و محلی به من نمیدادن !!!!!
تا اون شب سیاه رسید .
چند شبه بعدش اخرای شب دم صبح با صدای مامانم بیدار شدم حال بابام بد شد بود وتا اومدیم به بیمارستان برسونیمش سکته قلبی کرد و از پیش ما رفت
سخترین روزای زندگیم رقم خورد مثل یه کابوس بود باورم نمیشد تا نفس داشتم اشک ریختم و سوختم و سوختم عذاب وجدان و احساس گناه داشت دیونم میکرد مراسم هفته و چهلمم گذشت داغ سنگینی رو دوشمون بود همه جا عکس بابام بود و اشک و اه خواهر برادرام ! مرتب حرفاشون داغم و سنگین تر میکرد ! کاش گذاشته بودی خوشیتو میدید ، کاش گذاشته بودی ارزو به دل نمیرفت ، همش فکرتو رو داشت ، همش به فکر تو بود ، همش به خاطر تو حرص میخورد !!!! دیگه به من کاری نداشتن محلیم بهم نمیدادن از روی لجشون اون خونوادرم جوابشو کردن رفتن بدون اینکه به من حرفی بزنن !!!!!
بعد چهلم من موندمو و مادرم یه خونه خالی از پدر با عکس تو گوشه گوشه خونمون که صدای بابام تو گوشم بود !!!! دیگه خیلی وقت بود جواب امید و نداده بودم هراز گاهی اس میداد و میخواست بهم دلگرمی بده ولی بی فایده بود برام !!!
شدیدا افسرده و گوشه گیر شده بودم از اتاقم بیرون نمیومدم با هیچکس حرف نمیزدم حتی دیگه جواب دوستامم نمیدادم فقط پنج شنبه ها میرفتم سر خاک بابام و تا نفس داشتم اشک میریختم از همه خسته بودم حتی دیگه نماز نمیخوندم هیچ امیدی به هیچی نداشتم هیچی نمیتونستم بخورم حتی دیگه به زور راه میرفتم فقط میخوابیدم و اشک میرختم
کم و بیش حرفای بقیه به گوشم میرسید که میومدن و میرفتن خونمون ! حرفای خاله زنک همیشگی …. که کجاس میخواد چیکار کنه اخرش … اصلا دنبال کی میگرده … کی بهتره اینا که رد کرد … نکنه نشسته پسر رئیس جمهور براش بیاد …… اووووو که چه حرفا نمیزدن !!!!!!
یه شب کلافه بودم خوابم نمیبرد دیگه داشتم دیونه میشدم همه چیز مثل یه فیلم از جلو چشمم رد میشد اول کلی بد وبیرا به خودم گفتم که کجا رو میخواستی بگیری ، میخوای چی بشی، مگه تو خونت از بقیه رنگینتر ، چرا نتونستی مثل ادم باشی مثل بقیه راحت بری سر خونه زندگیت ، این همه عذاب ندی دنبال چی هستی اصلا مگه تو کی هستی و.میخوای به کجا برسی .. چرا این همه ادعات میشه …….
بعدش بند خدا کردم
گفتم تو خدایی ! برو بابا کدوم خدا دلت خوشه کدوم نماز و روزه و بهشت و جهنم مگه جهنمی بدتر اینم هست گفتم خیلی ظالمی کی گفته عادی چرا اینقدر از خودت تعریف کردی کدوم عدالت چه عدالتیه که تو سر بدبختا بزنه و بدبخترشون کنی کی گفته تو از دل بندهات خبر داری تو هیچی نمیدونی از هیچی خبر نداری کی گفته مهربونی از پدر و مادر مهربونتر اگه اینایی که گفتی هستی اینقدر منو عذابم نمیدادی اگه شرایط منو میدونستی حداقل دیگه بابامو ازم نمیگرفتی چرا برا بعضیا اینقدر قسمت و سرنوشت شاد و خوش و راحتی دادی و برا من اینقدر سخت اصلا مگه من چیکار کردی چه گناه سنگیتر از گناهی کردم که به اینجا رسونیدیم
خلاصه تا نفس داشتم هر چی دلم و داغ میکرد گفتم و تا سر حد مرگ اشک ریختم و به یاد بابام سوختم بعدش از حال رفتم وقتی بیدار شدم نزدیک ظهر بود چشمام که باز نمیشد از بس ورم داشت مامانم وقتی حال و روزم و دید دلش به حالم سوخت و اون روز بیشتر بهم توجه میکرد تا اخر شب سر درد داشتم و خوابم نمیبرد برعکس همیشه که بی حوصله بودم ناخود اگاه رفتم سرسیستمم حدودای ساعت یک و دو بود رفت توی سایت و هیمنطوری از سوز دلم زدم !غم ! چندتا صفحه باز شد هر کدومش یه چیزی ،
یه جایی جلو چشمم اومد ، کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور برام مسخره بود
دوباره تو یه صفحه یادمه زده بود حزن در قران و اسم سایت عباس منش و زده بود اولش از روش رد شدم گفت برو بابا قران و حزن و …..
ولی بعد نمیدونم چی شد بازش کردم و شروع کردم به گوش دادنش هر چی بیشتر گوش میدادم انگار بدنمو میشکافتن هر کدوم ایه ها رو که اقای عباس منش میگفت و تفسیر میکرد که غم ما ناراحتی ما به خاطر عدمه ایمانمونه و بقیه حرفا که جای توضیحش زیاد میشه ناخوداگاه اشک میرختم وبه حرفا و رفتار خودم برمیگشتم
خیلی گیرا شده بود برام رفتم تو سایت قسمت دانلودای رایگان خیلی چیزای دیگه بود
بعدش شعر پروین اعتصامی نظرمو جلب کرد راجب توکل فقط خدا میدونه پای این کلیپ چقدر گریه کردم
از اینکه به خدا این حرفا رو زدم شرمنده بودم خیلی شرمنده بودم گفتم خدایا غلط کردم ببخشید راضیم به رضای تو
اون شب تا صبح و حتی فرداش از پای سیستمم تکون نخوردم و همه فایلای رایگان اون موقع و گوش دادم و گریه کردم حالم عوض شده بود
چند روزی گذشت یکم بهتر شده بودم ف کارم گوش دادن به فایلا شده بود ولی وقتی باز بقیه رو میدیم تمام حس بد قبلیم برمیگشت و نمیتونستم احساسمو کنترل کنم چون هنوز فکرم درگیر و پریشون بود و احساس گناه و عذاب وجدانی که بخاطر بابام داشتم دست از سر برنمیداشت و نمیتونستم درست عمل کنم
امید دوباره زیاد سراغم و میگرفت و بهم اس میداد ولی من هنوز جوابشو نمیدادم چند وقتی طول کشید تا تونستم با فایلای استاد مخصوصا قانون جذبش ! قانون فرکانسا و کلیپ های اعتماد به نفسش قانون سپاسگذاریش کلیپ های انگیزشی حرفایی که تو کلیپ راجب شانس و بد شانسی زدن کلیپی که فقط رو خدا حساب باز کن و….. خودمو یکم محکم کنم
اما نه زیاد، ولی ارامش من زمانی شد که حرفای ایشون رو راجب احساس گناه شنیدم و انگار از اسمون به زمین اومدم و ارامش مطلق گرفتم انگار بعد از اون حرفا دنیا برام تازگیه دیگه ای داشت و حتی وقتی دوباره فایلای قبلیو گوش میدادم تازگی داشت برام و تاثیرش بیشتر شد
بعد از اون مرتبا خودمو درگیر فایلا کردم و هر کدومو چندین بار گوش میدادم فایلایی که راجب خواسته ها و اهداف بود و چیزای که راجب فکر ورسیدن به هر چیز توی تمام فایلا تکرار میشد و فایلی که راجب ترس و ایمان گوش کردم که تنها ترسی که از عدم ایمان به خدا هست باعث میشه به چیزایی که میخوایم نرسیم و باید تو دل ترس هامو بریم وبا توکل و ایمان واقعی بخدا به چیزی که میخوایم یقین کنیم که میرسیم ! من و به یقین نزدیک تر میکرد ، کم کم به دلم رجوع کرد م و دیدم با تمام وجود میخوام که به امید بیشتر فکر کنم و به خاطرش با همه چیز کنار بیام اولش باز برای من ترسناک بود تصورات منفی و فکر حرفای بقیه و همه چیز سراغم میومد ولی باز به فایلا برمیگشتم !!!!!!!
تصمیم گرفتم جواب امید و بدم بازم صحبت کنیم البته همه ی اینا در شرایطی بود که وضعیت خونه اصلا مناسب نبود غم و حزن پدرم همچنان با ما بود و حرفا و حدیثا به خاطر من ادامه داشت
جواب اخرین پیامکشو دادم و اون سریع باهام تماس گرفت اصلا نمیتونست حرف بزنه و یادمه به خاطر شرایط بدی که به من گذشته بود و گریه میکرد خیلی محکم راجب تصمیمش بازم ازش سوال کردم و همه موارد حاشیه ای که ممکن بود روزی پیش بیاد و براش توضیح دادم و ازش جواب قطعی گرفتم که حاضر پای همه چی بیاسته
ولی اون واقعا محکم تر از من بود و همه چیزو بیشتر از من بهش اشاره میکرد و همه احتمالات و حتی اگه از جانب خودش بود و صریح میگفت و در اخر گفت تا اخرش هستم و من گفتم به شرط اینکه چند جلسه مشاوره بریم و بعد نظر قطعی اونا حاضرم قبول کنم
خلاصه ما بدون اینکه کسی متوجه بشه جلسات مشاوره ای زیادی رفتیم مشاوره های عالی و همشون بلا استثنا اعلام کردن که همه چی به خودمون بستگی داره واز نظر مشاوران ما برای ازدواج با هم با توجه به تفاوت سنیمون و با توجه به طرز فکر و ایدها و و…. مناسب بودیم و گفتن بحث سن میتونه به زندگیتون ربط پیدا کنه ولی بستگی به خودتون داره و خیلی جزعیات دیگه ……
خلاصه ما تصمیم اکید گرفتیم که هدفگذاری کنیم البته من تو این مدت همه چیو برا امید گفتم و اونم تمام فایلا رو گوش داد و شدیدا استقبال کرد
من با تمام ترسایی که داشتم با کمک فایل ترس و ایمان استاد و توکلش و ….و اینکه گفت یک بار برای همیشه خدا رو باور کنید و نگران مشکلات اینده نباشید به امید گفتم با خانوادش صحبت کنه با اینکه مطمعن بودم هم به خاطر مهدی و هم به خاطر سنمون مخالفت میکنن !!!!!
و دقیقا همینطور شد و شدیدا مخالفت کردن ولی امید دست بردار نبود و مرتبا میرفت سراغشون و میخواست قانعشون کنه وباز استرس و ترس و دلهره سراغم میومد ولی قدرت باورم با توجه به این فایلا نمیزاشت کنار بکشم و ایستادگی کردم البته امید تمام حرفای اونارو به من نمیگفت که نکنه تو روحیم تاثیر بزاره فقط مخالفتشونو میگفت
چند وقتی به این منوال گذشت و من و امید مرتبا روی افکارمون و گوش دادن به این فایلا ادامه دادیم نزدیک سال بابام بود برای سال دعوتشون کردیم اونا اومدن ولی چه اومدنی !!!!!
اینقدر به من بد نگاه میکردن که حد و حساب نداشت خواهرش یواشکی با من صحبت کرد و گفت میدونم از قضیه اطلاع داری بهتر تجدید نظر کنی تا احتراممون سر جاش باشه و من واقعا یخ کردم ولی سکوت کردم !!!!!1
خانواده ی من از همه چی بی خبر بودن برای همین وقتی اونارو دیدن و به خاطر رفتار سردشون شوکه شده بودن مرتبا میپرسیدن چی شده یعنی که اینطوری رفتار کردن !!!!!!!!
بعد از اون روز و اون برخورد انگار سرد شده بودم دوباره داشتم برمیگشتم به قبل !!!!! امید مرتبا من و دلداری میداد !!! من از خواهرش مادرش خانوادش متنفر شده بودم حس بدی داشتم ولی باز معجزه شد فایل عفو و بخشش استاد و دیدم و با گوش دادن بهش دوباره تازه شدم
خلاصه خیلی طولانی شد داستانم خستتون کردم جزئیات و خاطره های زیادی برامون رقم خورد که گفتنش طولانیش میکنه ولی ما به قدرت هر بیشتر شروع کردیم هر روز فکر مثبت کنیم راجب اینکه همه موافقت کردن تصمیم گرفتیم یه مدت هیچ کاری نکنیم و امید اصلا حرفی دیگه به خانوادش نزنه و کناره گیری کنه و به هیچ چیز منفی فکر نکنیم و فقط و فقط فایلا رو مرتب گوش بدیم و عمل کنیم !!!!!!!!
هر روز شکر گذاری میکردیم ذهنمونو از نفرت و حرص خوردن از بقیه پاک میکردیم و میبخشیدیم و به زبون میوردیم که دوستشون داریم مخصوصا من راجب خانواده ی امید هر روز خونمونو تصور میکردم و با تمام احساسم زندگیمونو حس میکردم شدیدا بهش فکر میکردم حتی وسایل خونمو از تو ویترین مغازه ها انتخاب میکردم و میچیدم
فایل درساهایی از البرت انیشتن و عاشقش شده بودم روزی هزار بار گوش میدادم
همه همه چی جشنمون لباس همه همه همه رو تصور میکردم حس میکردم و خوشحال میشدم
حس بدم خیلی کم شده بود اصلا اجازه نمیدادم وارد مغزم بشه
هر روز فایلا رو مرور میکردم چندین بار گوش میدادم تجسم میکردم حس میکردم
قوانین افرینش ، قانون جذب در قران ، سپاسگذاری ، فقط خدا ، فایل عالیه پروین اعتصامی که عاشقشم ، اعتماد به نفسا ،حزن در قران ، درسای انیشتین ، قدرت عفو و بخشش
کلیپای انگیزشی ووووووووو ………………………
از هر کدومشون هزار تا نکته حس کردم با خودم که توضیحش خیلی زیاده و نمیشه گفت
امید با فایلای ثروت تونست وضعیت کارشو بهتر کنه توی مدت کم !!! ولی هنوز خبری نبود از چیزی که ما میخواستیم !!
یه شب تفال زدم به حافظ هیچ وقت یادم نمیره معنیشو نوشته بود ، اتفاقی براتون میفته که انگشت به دهن میمونید ومانند معجزه میمونه برای شما که چطوری موفق شدید و همه از بابت این موضوع خوشحال میشن و البته این تنها خواست و ارداه خدا بوده !!!
من ناخوداگاه گریه کردم گفتم خدایا یعنی حقیقت داره اتفاق میفته !!!!
فردا قبل ظهر امید بهم زنگ زد خیلی خوشحال بود گفت خانم شما آمادگیشو دارید ما برا اخر هفته مزاحمتون بشیم
برام تعریف کرد که باباش زنگش زده بوده و گفته سریع بیا خونه کارت دارم بعدم در حضور مادر و خواهرش بهش گفته که ما تمام فکرامونو کردیم تو این مدت و متوجه شدیم که هیچی جز تفاوت سنیتون که اونم به خودتون مربوطه و موضوع برادرت که اون تموم شده و رفته سر خونه زندگی خودش هیچ دلیل قانع کننده و اساسیه دیگه ای برا مخالفت باهاتون نداریم دلیلیم ندیدیم که بخوایم با کارمون ناراحتت کنیم یا باعث بشیم زندگی که حق انتخابش با خودته رو ازت بگیریم همه چی به خودتون بستگی داره و گفته بودن باهاشون برا خاستگاری تماس میگیریم گفت مادر و خواهرمم خوشحال بودن و خیلیم ازت تعریف کردن و ارزوی خوشبختیمونو کردن !!!!!
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدای من واقعا معجزه بود بزرگترین معجزه باورم نمیشه اون روز اونقدر خدارو شکر کردم که دهنم خشک شده بود
سرتونو درد نیارم از این روز تا زمانی که من و امید عقد کردیم فقط چهل و پنج روز طول کشید و خانواده ی من در کمال تعجب بدون اینکه کوچکترین حرفی بزنن یا سوالی از من بپرسن با اون همه حرف و حدیث قبلی تو شک این خاستگاری و جواب بدون دردسر من موندن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و من چون دیگه هیچ توجهی به حرف و حدیثا و چی و چی ………. نداشتم اصلا چیزی به گوشم نیومد جز تبریکی که اطرافیانم بهم میگفتن و هیچی دیگه برام اهمیت نداشت
ما حدود هشت ماه بعدش جشن عروسی گرفتیم توی تمام این مدت همچنان به فایلا گوش میدادیم و عمل میکردیم همه چی خوب پیش رفت و احساس خوب هر روز در ما تقویت میشد و بهترین دوران عقد داشتیم
توی این مدت خانواده شوهرم کوچکترین حرفی به من نزدن ودر کمال احترام و علاقه با من رفتار کردن و خیلیم روابطمون عالیه حتی بهتر از جاریم !!!!!!!!!!!!!
الان که دارم قصه زندگیمو مینویسم در خانه با صفای خودم دارم زیباترین روزای زندگیمو رقم میزنم با زیباترین رویاها منتظر شوهر عزیزمم که بیاد خونه و هر روز بیشتر از دیروز عاشقش میشم و با تمام وجود همدیگرو دوست داریم و خیلی خدا رو شکر میکنم که من و وارد چنین سایتی کرد و تونستم با اعتمادبه نفس و تغییر فکری که فایلای استاد بهم داد بزرگترین ودرسترین تصمیم زندگیمو بگیرم
من و امید هر دو با استفاده از این فایلا تونستیم به جز ازدواجمون در کارمون موفق بشیم اون درامدش خیلی عالی تر از قبل شد و اکثر بدهیای ازدواج و خرید وسایلمونم دادیم و من سریعا فرصت تدریس توی مدرسه غیر انتفاعی و بدست اوردم که شدیدا توش موفقم
و به تازگیم ماشین مورد علاقمونم خریداری کردیم
خیلی مخلصتم خداجون به خاطر تمام لحظاتی که کنارم بودی و فکر میکردم نیستی ، حلالم کن و به امرزش بده .
به امید شادترین لحظات شیرین برای همه ی شما دوستای گلم
سلام بهار جان دوستم فرکانسی از اون روزی که این متن را مینویسی سالها گذشته ولی من با خوندن نظرت اشک شوق ریختم وقتی خواهر و مادر شوهرت از تو تعریف کرده بودند آخه چند وقت پیش از تو متنفر بودند گفتم ببین خدا چقدر تواناست چقدر مهربان که دل اونا رو براتون نرم کرده اگه طبق قانون عمل کنی
همه نظرات بچه ها یه جوری شبیه به همه یک روزی قانون رو نمیدونن و همه چیز رو میندازن گردن خدا و یه روز خدا دستشون رو میگیره مثل یک کور میزاره توی مسیر میگه حالا توی این مسیر طبق قانون عمل کند
برات آرزوی خوشبختی دارم در مسیر باش می خوام بازم از نتایج تان بنویسید در پناه الله خوشبخت باشید
الان چند روز از وقت تعین شده برای مسابقه گذشته و من بدلیل نداشتن وقت و خستگی که بعد از کار داشتم نتونستم تو مسابقه شرکت کنم درصورتی که خیلی دوست داشتم اینکار رو بکنم ولی خب به هرحال پیش خودم گفتم که بیام و همین الان بنویسم و حتی مهم هم نیست وقت مسابقه گذشته مهم اون حسیه که الان دارم برای نوشتن و عشق و احساسیه که میخوام تقدیم به دوستانی بکنم که دارن این متن رو میخونن . امیدوارم تاثیری هرچند کوچک توی ذهن و قلبتون برای راهی که من و شما داریم برای تغییر زندگیمون بر میداریم داشته باشم….
• من محمد فراهانی 30 ساله از شاهین شهر اصفهان هستم الانم مدیر فروش یکی از نمایندگی های بیمه در اصفهانم که میخوام بخشی از زندگی خودم رو بهتون بگم
سال 90 بود که از دانشگاه اومدم بیرون و شدیدا دنبال کار میگشتم چون میخواستم به دختری برسم که همدیگه رو دوست داشتیم . حدود یکسالی بود که با هم بودیم و من میخواستم باهاش ازدواج کنم ولی چون کاری نداشتم و دانشجو بودم نمیتونستم به خواستگاری برم براهمین مجبور بودیم یه رابطه پنهانی به دور از خانواده ها باهم داشته باشیم. به هر راهی و هر کسی چنگ میزدم تا بتونم یه کاری هرچند بدون حقوق !!! پیداکنم تا بتونم برم خواستگاری. چندماه دنبال کار گشتم تا اینکه اتفاقی توی روزنامه یه آگهی دیدم. برای کار رفتم اونجا و دیدم که کارش تو دفتر بیمه ست. اونجا چند روز جلسه اموزشی داشت و بعد از تایید اونها آزمایشی میتونستی کار رو ببینی و بعد مشغول به کار بشی. اولش که تو جلسات آموزشی بودم زیاد برام جدی نبود گفتم که امتحان میکنم بعد اگه شد که … خلاصه بگم بعد آموزش کار رو ادامه دادم و چسبیدم بش . چند ماه که گذشت و تا حدودی هم که تو کارم موفق بودم و جا افتادم تصمیم گرفتم تا به خواستگاری دختری برم که ارزوی رسیدن بهش رو داشتم . رفتم خواستگاری و به هر نحوی که شد رضایت پدرش رو جلب کردم ( پدرش خیلی گیر بود ) . رسما باهم نامزد کردیم و من هم که میدونید روی ابرها بودم. چند ماه بعد از نامزدی زمان عقد رو هم مشخص کردیم و رفتیم دنبال خرید حلقه های ازدواج. روزها رو داشتیم سپری میکردیم که درست 3 – 4 روز قبل از عقدمون دردناک ترین اتفاق ممکن برام پیش اومد. مراسم عقدمون توسط پدر دختره به هم خورد و پدرش با دلایل و بهونه هایی که اورد مانع از این عقد شد ( توضیحش طولانیه ) و این رابطه رویایی ما به طرز عجیب و البته سریعی تموم شد .
حتما تصورش رو دارید میکنید. دوران شکست عشقی من شروع شد و چند ماه دچار غم و غصه بودم و به زمین و زمان فحش میدادم . کم کم داشتم از حال و هوای غم و غصه میومدم بیرونکه دچار بحران مالی شدم.
حدود یه سال و خورده ای میشد که با دوست صمیمیم یه وام مضاربه ای گرفته بودیم ( حتما میدونید شرایط وام مضاربه ای چطوریه ) دوستم وام گیرنده و من هم برای ضمانت سند خونه بابام رو گذاشتم . اصل وام هم دست رفیقم بود و با کاری که باش میکردیم سودش رو هر 6 ماه واریز میکردیم. بعد از 2 – 3 بار تمدید این وام مجبور به تصفیه این وام شده بودیم . چند وقت بود که من به رفتارهای دوستم مشکوک بودم چون از دادن اصل پول امتنا میکرد. باز هم فکنم حدس زدین چیشده . رفیقم اصل پول رو بابت بدهی های شخصی که بالا اورده بود و من هم اصلا ازش خبر نداشتم به باد فنا داده بود . خلاضه من مونده بودم و حدود 60 – 70 ملیون تومن بدهی و سند خونه ای که در خطر بود.
خلاصه از چی بگم؟؟ از اعصاب خوردی من و خانوادم یا از چک هایی که به عناوین مختلف به رفیقم داده بودم و برگه شده بود یا از فروخته شدن ماشینم بابت چکی که به رفیقم داده بودم بگم یا از گریه ها و ناراحتی شدید درونیم تو اون اوضاع و احوال بگم. اینو هم اضافه کنم که رفیقم خودش رو موظف به پرداخت میدونست ولی اینقدر بدهی بالا اورده بود که این پول بخشی از بدهی هاش بود و حتی بدتر از اون زنش هم بعد از این که دیده بود امیدی به این زندگی نیس مهریه شو گذاشت اجرا و درخواست طلاق داد. یعنی قوز بالا قوز. یعنی نمیتونستم روی پرداخت بدهی بانکی از طرف دوستم حسابی باز کنم
تو همون دوران بود که مدام از خودم و خدا شکایت میکردم که اخه چرا من ؟ من که اهل دختر بازی و شیادی و .. نبودم منکه نماز و روزم ترک نمیشد پس اخه چرا من و چرا این همه مصیبت ؟؟
یادمه اواخر سال 93 بود که داشتم برای یکی از مشتری هامون عکس بیمه بدنه ماشین میگرفتم . تو یکی از این مراحل عکس گرفتن بود که باید ماشین رو روشن میکردم تا یه عکس از موتور ماشین و کیلومتر و پنل و… میگرفتم. به محض اینکه ماشین رو روشن کردم ضبط ماشین روشن شد و یکی از فایل های استاد عباس منش عزیزم شروع به خوندن کرد. کمتر از 2 دقیقه شد که من ناخداگاه داشتم به این فایل گوش میکردم . وقتی کار عکس گرفتنم تموم شد از مشتریم بابت موضوع فایل و اسم سخنرانش سوال کردم .
یادم نیست چه فایلی از استاد بود یا مشتریم چه حرفایی بهم زد ولی این حادثه ( به نظرم لحظه تولدم بود و شروع راه موفقیت و قرار گرفتن تو مدار استادم و شما دوستان گلم ) انگیزه و اشتیاقی شد که به سایت سر بزنم . اینو دقیقا یادمه وقتی داشتم تو سایت چرخ میزدم به اولین فایلی که رسیدم فایل مربوط به سپاسگذاری و توضیحات استاد درباره کتاب معجزه سپاسگذاری از راندا برن بود .
این فایل چنان تاثیری روم گذاشت که من رفتم و کتابش رو از کتاب فروشی خریدم و تمریناتش رو انجام دادم. در حین انجام تمریناتش انگار رد پای خدا رو تو تمام مراحل زندگیم حتی تو دل اون مشکلات عاطفی و مالی که برام پیش اومده بود میدیدم. انگار داشتم بهتر میدیدم و میشنیدم.
دیگه شروع کرده بودم به دانلود کردن و دیدن فایل های استاد .
با فایل مربوط به عفو و بخشش ( بخشی از دوره آفرینش که رایگان تو سایت بود ) تونستم نامزد قبلی و پدرش رو ببخشم و حتی براش آرزوی یه زندگی بهتر با یه پسر بهتر از من رو بکنم. از وقتی اینکارو کردم احساس عالی رو داشتم و دیگه هر وقت یاد نامزدم و شکست عاطفیم میفتادم احساس بدی رو هم تجربه نمیکردم و گریه نمیکردم حتی دوستم رو هم که برام این همه بدهی گذاشته بود رو هم بخشیدم.
با فایل هایی مثل چشم زخم و دعای کمیل و برسی نامه حضرت علی به احساس عالی و خداگونه ای رسیدم و چقدر نظرم و دیدم نسبت به خدا و رحمانیتش تغییر کرد فایل مربوط به فقط روی خدا حساب باز کن که دیگه دیوانه کننده بود و فهمیدم که مثلا چقدر برای پیدا کردن کار به چه آدم هایی رو زده بودم و چقدر پیششون حقیر شده بودم و درنهایت هم هیچ کاری برام انجام ندادند . بعدا فهمیدم که یکی از دستان خدا بود که منو به این شغل و حرفه اورد ( الان میفهمم که چقدر این کار رو دوست دارم و ازش لذت میبرم و چقدر به روحیات من میخوره ) و منو با همکاران و آدم های فوق العاده ای که توی شرکت هستند و دارم باهاشون کار میکنم آشنا کرد.
وقتی فایلهای مربوط به خدا تاس نمی اندازد یا خیر و صلاح و یا مخصوصا مجموعه فایل های شناخت خدا رو دیدم فهمیدم که چقدر میتونم به زندگیم مسلط باشم و چقدر خداوند من رو قدرتمند افریده که میتونم تمام اتفاقات زندگیم رو خودم رقم بزنم و چقدر نظم و قانون برجهان حکم فرماست که حتی پارتی بازی هم تو کارش نیست و چقدر خداوند خوشحال میشه که من ثروت مند و پولدار و البته شاد باشم.
با فایل هایی مثل نابرابری ثروت در جهان ومعلولیت ذهن و ثروت در دوران رکود فهمیدم که هیچ محدودیتی برای کسب ثروت و درامد برایم وجود ندارد و چقدر این دنیا پر از موقعیت و ثروت و نعمت است ثروت فقط و فقط یک مسئله ذهنی ست نه چیز دیگه. همینطور این فایل ها باورهای منو اصلاح کرد طوری که نتیجه این اصلاح باورهام رو دارم تو زندگیم و درامدم میبینم
با فایل کوتاه ولی فوقالعاده زیبایی ها را ببینیم به احساس فوقالعاده ای رسیدم و بعد به صحنه ها و مواردی در این جهان زیبا توجه کردم و نگاه کردم که تا قبل از اون نمیدیدم در صورتی که بارها و بارها به سادگی و راحتی از جلوشون رد میشدم. تازه معنی شعر سهراب برام معنا پیدا کرد که میگفت چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید. با فایل مربوط به پیام تبریک عید نوروز فهمیدم چقدر راحت میشود به خواسته ها رسید وقتی که فقط در هر لحظه به دنبال شادی و احساس خوب باشی بدون غر زدن بدون افکار منفی . و چه هدف جامع و بزرگی ست شاد بودن و جدی نگرفتن
با فایل مربوط به کشتی کروز عمیقا باورت کردم استاد. باورت کردم که حرف هاو نصیحت هایت بوی شعار نمیدهد و بعد از اون چقدر تصور رویاهای بزرگ برام راحت تر شد
فایل های مریوط به تضاد در زندگی و حتی محصول تضاد عامل موفقیت بهم یاد داد که تمام اون مشکلات عاطفی و مالی که برام پیش اومد چقدر بهم کمک کرد اند به پیشرفت من . فهمیدم که چقدر از نظر درونی و فکری خلا عاطفی داشتم و چقدر افکار بیماری زا درباره پول و ثروت داشتم.
وقتی هم که الان دوره عشق و مودت رو خریداری کردم فهمیدم که چقدر خلا های درونی داشتم و چقدر خوب شد که اون زمان عقدم بهم خورد و حتی دلیل به هم خوردنش به بدترین و عجیب ترین شکل ممکن رو هم فهمیدم و خدارو شکر کردم که اگر این رابطه حتی به ازدواج هم ختم میشد مطمئنا به دلیل مشکلات و خلا های درونی من به زندگی قشنگ و رویایی ختم نمیشد. الانم که دارم تمرینات دوره عشق و موددت رو انجام میدم ( هرچند دست و پا شکسته ) دارم تغییرات رفتاری و اخلاقی خوبی رو به دلیل دوست داشتن خودم و هماهنگی ذهن و روحم میبینم و حس میکنم . حتی با یکی دو نفر هم که به خواسته هام در مورد دختر رویاهام نزدیک بودن آشنا شدم ( هرچند که به مراحل بعدی کشیده نشد ) و میدونم اینا نشانه های تغییر و نزدیک شدن به دختر رویاهامه
وقتی دوره هدف گذاری و عزت نفس رو خریدم فهمیدم چطور میتونم به هدف هام تو زندگیم برسم . الان من بعد از 2 – 3 سال فعالیتم تو صنعت بیمه تونستم مدیر فروش شرکتم بشم وحتی درامدم نسبت به قبل حدود 7/1 برابر شده . حالا درسته که به درامد دلخواهم و هدفم که 3 -4 برابر شدن نرسیدم ولی ایمان دارم که به زودی زود بدهی هایم را صاف میکنم ماشین بهتری میخرم و به درامد و فروشهای فوق العاده که هدفم هست خواهم رسید.
و در نهایت اگر تمام این فایل های رایگان و غیر رایگانی را که دانلود کردم یا خریدم یک طرف بزارم مطمئنا مجموعه فایل های عمل به دانسته ها بود که به اندازه تمام ان مطالب مفید و کاربردی که قوانین حاکم بر این جهان است برایم ارزشمند بود . فهمیدم فهمیدن کاری نمیکند و اگر عمل به این دانسته ها نباشدهیچ حرکت مثبتی انجام نداده ام . حتی اگر 100 بار در وسط راه تمریناتم کم آورده باشم نباید نا امید بشوم و با ایمانی قویتر باید به آنچه که بار ها و بارها برای کل مردم دنیایی که ایمان همراه با عمل داشته اند جواب داده است آنقدر عمل نمایم تا نتیجه بگیرم
از خداوند که منو با استاد عباس منش و شما دوستان گلم آشنا کرد از ته دلم سپاسگذاری میکنمو امیدوارم به دنیایی که در آن به بهترین شکل ممکن با دسنات خودمان میسازیم
دوست گلم از داستان زندگیت و تغییراتت لذت بردم. مخصوصا طرز آشنایی ات با سایت درس بزرگی برام داشت که اگر کسی بخواهذ به طرزهای عجیب به راه درست هدایت میشنود و نیازی به راهنمایی دیگران و دلسوزی نیست
سلام من افشین عالیان هستم از بندرعباس به لطف خدای مهربان در مورخه اردیبهشت ماه امسال ی سفر به شمال کشور داشتم ویه روز که رفتیم جنگل من احساس خوبی داشتم واز خدا خواستم که زندگی من تغیر کنه یعنی خیلی عامیانه وبا صدای بلند ی جای خلوت شروع کردم با خدا صحبت کردن چون تا قبل از این من زندگی خوبی از لحاظ مالی نداشتم و خیلی دوست داشتم زندگی مرفه ای داشته باشم و همیشه فقط دعا میکردم ولی هیچ حرکت وفعالیتی نداشتم چون کارمند بودم همیشه گلایه وشکایت میکردم ومینالیدم تاجایی که از قران و دین ونماز و همه اون چیزایی که به من گفته بودن رو رد میکردم و از لحاظ اعتقادی صفر شدم وهمه چیز رو رد میکردم جز خدا همیشه درگیر بی پولی وبدهی و مریضی بودم .بعد از بازگشت از سفر شمال دوستی داشتم به نام اقا اسماعیل که رابطه دوستی 15 ساله داشتیم ولی حدود 3 سال بود در حوزه موفقیت کسب علم کرده بودود کسب کارش خداروشکر بسیار موفق شده بود و منو به خاطر باورهای منفی و فقر کنار گذاشته بود وهیچ ارتباطی باهم نداشیم .تااینکه به محض برگشت از شمال ایشون بامن تماس گرفت ویک بلیط سمینار بهم داد که راجع به عوامل موفقیت در کسب وکار و ثروت سخنرانی میکردن خب برام جای تعجب بود که دوست من 3 سال بامن ارتباطی نداشته چطو بدون هیچ اطلاعی این کار و کرد و وقتی ازش پرسیم گفت من چندتا بلیط تهیه کردم که به چند نفر از دوستام بدم ولی همش شما تو ذهنم بودید وهر کاری کردم که نیام سمت شما نتونستم وجرقه موفقیت از اون روز شروع شد من حدو 3 ماه به صورت کلی تغیر کردم از اون روز بع بعد ساعت بیداری من از 8 به 4 تغیر پیدا کرد هرروز میرم لب دریا ورزش ومراقبه ودعا میکنم .تلوزیون که عاشقش بودم خصوصا اخبار وبرنامه ورزشی مخصوصا نود کلا از زندگی من رفته کنار کلش باز حرفه ای بودم حذف کردم تمام دوستانی که در مسیر من نبودن از زندگی من رفتن و دوستان ثروتمند اومدن. در منزل مشکلات شدید خانوادگی داشتم بکلی از بین رفته ویک رابطه بسیار خوب با همسرم وفرزندانم دارم در محل کار و احتماع و فامیل عزت نفس دارم ودیگران هم بهم احترام میذارن مهمتراز همه درک قران و رجوع بادل و جان به قران و اموختن زندگی به سبک قران به دست اوردن 7 ایده خوب که هرکدام میتواند برایم ثروت افرین باشد که در مرحله تحقیق میباشد تغیر رفتار واداب زندگی واجتماعی . واینقدر در این مدت با انرژی و عشق ادامه دادم که مدیر فروش یک فروشگاه بزرگ دربهای ضدسرقت شدم وبه خاطر کسب اطلاعات وعلم فروش وارد کلاسهای بازاریابی وفروشندگی شدم که همین دیروز به خاطر اعتماد به نفس وقدرت کلام بال ودرک مطالب وروحیه خوب 2 پیشنهاد بسیار عالی از صاحبین فروشگاه های بزرگ داشتم وخدارو سپاسگذارم که دراین مدت کم این همه محبت به منداشته چون من احساس لیاقت دارم و از استاد عباسمنش هم سپاسگذارم که مطلاب مهمی که در سایت میذارن ومن فقط از این مطالب و مطالبی که دراین خصوص از دوستانم تهیه کردم راه و مسیر زندگی من عوض شد ومن خیلی راظیم و مطمئن هستم که به قول مهندس فخری که دوست صمیمی استاد هست، من موفق خواهم شد. خدایا شکرت بابت وجود استاد عباسمنش .استاد بزرگوار خیلی دوست دارم وبرات ارزوی موفقیت میکنم
با آرزوی موفقیتهای بیشتر بر ای شما ؛ وقتی بخواهیم پیشرفت کنیم میشود خدا صدای شما را شنیده و به فرکانسهای شما با گرفتن بلیط سمینار پاسخ داده است؛ در پناه الله یکتا
سلام اقای عالیان من خیلی چیزها تو همین داستانتون اموختم وبرام خیلی خوب بود مخصوصا وقتی تلویزیون رو حذف کردید و لبه ساحل شروع به ورزش و مراقبه میکنید منم انگیزه گرفتم واقعا ممنونم از اینکه زحمت میدید و مینویسید قدر دانم از همتون خیلی قشنگ بودش منتظر خبرهای خوبتونم هستم یا حق
سلام به همه ی دوستان و استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز
میخوام تمام قسمت هایی که هدایت شدم به این مسیر و اینکه چه اتفاقی که برام افتاد تو مسیر زندگیم را با شما درمیان بگذارم
قبل از اون خودم رو معرفی میکنم
اسم من شیداست 24 سالمه مدرک تحصیلی ندارم چون هیچ علاقه ایی به درس خوندن نداشتم
اما الان تو رشته معماری فعالم و طراح دکوراسیون داخلی و نما خارجی هستم که میگم چطور این اتفاق افتاد
من تقریبا 16 سالم بود که پدر و مادرم از هم جدا شدن و من یک خواهر کوچکتر از خودم دارم
از همون سن درس رو ول کردم و تصمیم گرفتم وارد بازار کار بشم
پدر و مادرم به خاطر اعتیاد پدرم از هم جدا شدن یک روز که پدرم مثل 10 ها بار قبلی که کمپ ترک اعتیاد رفته بود قرار بود تا 21 روز برنگرده مادرم تصمیم گرفت که غیابی از پدرم جدا بشه و ما 3 نفری یک خونه تو یه منطقه دورتر بگیریم و این اتفاق هم اتفاد و من گفتم پدرم مسیرش رو انتخاب کرده و میخواد زندگیش رو تغییر بده و با مادرم تصمیم گرفتیم 2 تایی یا 3 تایی کار کنیم و زندگی رو بگذرونیم و همه چیز رو تغییر بدیم
اما 1 ماه نشده بود که یک مردی وارد زندگی مادرم شد و تصمیم گرفتن که ازدواج کنن من به شدت مخالف بودم و ناراحت اما مادرم تصمیم خودش رو گرفته بود
و از زمانی که ازدواج کرد چون همسزش ازش خواسته بود من و خواهرم رو همراه خودش نیاره تو زندگیش ما تو همون خونه بودیم و مادرم مارو تنها گذاشت سنمون خیلی کم بود و تجربه ایی از زندگی نداشتیم به ظاهر غمگین و دردناک بود اما الان خدارا بابتش واقعا سپاس گذارم
زمان گذشت و همسر مادرم تبدیل شد به یک ناپدری بدجنس قصه ها و تمام پول هایی که مادرم داشت رو کم کم ازش گرفت حتی خونه ایی که من و خواهرم توش زندگی میکردیم
اون موقع من فروشندگی میکردم تو مغازه و خواهرم تو یک عطر فروشی کار میکرد و تو همون اوضاع ما بی خونه هم شدیم و واقعا روزهای سختی رو گذروندیم و من از اینکه خواهر کوچیکم این صحنه ها رو تجربه میکنه واقعا ناراحت بودم چون خودم به خودم انگیزه میدادم که درست میشه اما اون بچه بود و بهونه گیر
خلاصه با هزار التماس و خواهش مادرم پول گرفت از همسرش و مجددا ما یک خونه اجاره کردیم البته بعد از 1 سال
تو همون ناراحتی و غم و غصه ها به خاطر نا اگاهی و سن کم یک روز واقعا خسته شدم از شرایطم واقعا همه چیز سخت تر شده بود
وقتی از سر کار برگشتم خونه برای استراحت کلی گریه کردم و داد زدم و با خدا حرف زدم داد میزدم حرف میزدم از خواهش کردم
التماس کردم کمکم کن من زندگیم تغییر کنه من نمیدونم باید چی کار کنم
فکر میکنم دقیقا همون شب بود که من تو همون خال گریه و زاری بودم و حالم خوب نمیشد
همکار خواهرم که تقریبا از همه چیز با خبر بود و دوست خوبمون بود و همیشه کمکمون میکرد زنگ زد به من گفت میخوام باهات صحبت کنم بیا دم خونتونم
رفتم دم در و بهمپیشنهاد یک کارو داد و دقیقا یادمه گفت میخوای زندگیت عوض بشه میخوای دیگه این روزا تموم بشه فردا بیا فلان آدرس من فقط به خاطر همین 2 تا جمله قبول کردم چون من از خدا خواسته بودم
گفتم نکنه این همون چیزیه که خواسته بودم
فردا تو همون ساعت رفتم دیدم شغلی که معرفی کرده بازاریابی شبکه ایی و من تقریبا از دیدگاه ها از حرف ها از آینده ثروت مند شدنش خوشم اومد و قبول کردم و گفتم من موفق میشم
افکار اونجا مثبت بود اما باور ها ایراد داشت
من همکارای زیادی پیدا کردم آدم های زیادی دیدم و انگار واقعا وارد جامعه شده بودم
یکی از همکارام که از همون روز اول همه جوره هوای منو داشت و کمکم میکرد که پیشرفت کنم و بعد از چند ماه باهم دوست شدیم الان نزدیک به 2 سال هست که باهم ازدواج کردیم و بهترین رابطه رو داریم
من تقریبا 5سال تو اون شرکت کار کردم اما هیچ پولی درنیاوردم من ایراد رو روی کار نمیزارم ولی من به اون مسیر هدایت شدم تا با آدم هایی آشنا بشم که دستانی از سمت خدا بودن ومن تو او کار خیلی بزرگ شدم خیلی عاقل شدم چون تلاش کردن خوب یاد گرفته بودم حتی بدوون نتیجه امیدوار بودن استقامت داشتن و هدف داشتن و خیلی چیزهای ارزشمند دیگه که بابت تک تکشون سپاس گذارم
زمان گذشت و من وهمسرم به دلایلی تصمیم گرفتیم از اون کار بیایم بیرون و اومدیم خیلی سخت بود برامون بعد از این همه سال مسخره شدن و کار کردن حالا بدون هیچچیزی باید از اول شروع کنیم و حال روحی خوبی نداشتیم یک روز که داشتیم تو اتوبان میرفتیم به سمت شهرک غرب یکی از همکارایی که تو همون کار بود قبل از ما بیرون اومده بود با ما تماس گرفت ما تقریبا 1 سال ازش بی خبر بودیم و گفت بیایید فلان جا ماهم رفتیم البته این همکارمون واقعا فرد تاثیر گذاری بود و بسیار مطالعه داشت در زمینه موفقیت با من همراه بشید و ما بعد از چند روز فکر کردن دوباره رفتیم پیشش و اون واسمون یکی از فایل های استاد رو گذاشت و بعدش ساعت ها باهم درموردش حرف زدیم اینکارو ادامه دادیم مجددا با اون دوستمون وارد یک بازاریابی شبکه ایی دیگه شدیم و هم باهم راجب قوانین حرف میزدیم و هم کار میکردیم 6 ماه تو ان شغل جدید بودیم اما بیشتر راجب قوانین حرف میزدیم نه کار همکارمون چون روانشناسی ثروت رو تهیه کرده بود و ما تهیه نکرده بودیم اون تنها تو خونه گوش میکرد و فرداش باهم بحث میکردیم و حرف میزدیم و اون آدم تقریبا کمک میکرد که ماهم مثل خودش باور های جدید رو بسازیم اما اینطور نبود که عین چیزهایی که گوش کرده بیاد به ما بگه چون اون همکارمون کلا سخنران بود و همیشه باهم در این موارد حرف میزدیم و اون دوره با باور های جدیدش برای ما سخنرانی میکرد به سبک خودش و دانسته ای خودش که الان خداروشکر وارد مسیر و رسالت خودش شده و همین کار رو برای جمعیت های زیاد انجام میده خلاصه ما نتیجه گرفتیم کم اما گرفتیم حالمون خوب بود انگیزمون بیشتر شد و مسیرمون از همکارمون و اون شغل مجددا جدا شد و رفتیم سراغ کارهای معمولی از کار کردن تو شهر بازی شروع کردیم واز اون جا ایده گرفتیم یک ماشین شارژی تهیه کنیم و خودمون تو پارک کرایه بدیم خیلی سخت بود واسه غرورم اما انجام دادیم 2 تایی بعداز ظهر ها تا شب کار میکردیم
و تو همون دوران پدر و مادر همسرم چون خیلی مذهبی بودن اصرار کردن که عقد کنید و ماهم مخالف نبودیم بدون هیچ جشنی عقد کردیم تقریبا 3 روز بعد از عقد با همسرم مجددا رفتیم تو پارک وماشین شارژی کرایه میدادیم و به شدت روی باورهامون کار میکردیم هر شب قبل از خواب شکرگزاری منوشتیم روزها فایل های استاد رو گوش میکردیم و به قول استاد بمباران کرده بودیم خودمون رو از افکار و باور های درست و حالمون خوب بود وضع مالی هم بد نبود چون ما خونه پدرو مادر همسرم بودیم تو همون شبایی که تو پارک میرفتیم و کلی از دیدن بچه ها و کنار هم بودن لذت میبردیم من گفتم بیا باهم از آموزشگاه خصوصی طراحی یاد بگیریم و این ایده خوبی بود چون درآمد این کار زیاد بود هفته ای3 روز صبح ها میرفتیم آموزشگاه شب ها تو پارک از استاد های مختلف طراحی رو بیشتر یاد گرفتیم و خوب بود و کار کردن تو پارک رو هم ادامه میدادیم یک شب دوباره به سرم زد از ایران بریم اما نه پول نه سرمایه و نه حمایتی بود همسرم گفت 1 سال بریم تو رشته ایی که یاد گرفتیم کار کنیم و بعد مهاجرت کنیم گفتم نه زودتر بریم مثلا چند ماه دیگه که باز هم هدایت شدم بعد از سال ها به دختر عموم پیام دادم و فهمیدم 2 سالی هست ترکیه زندگی میکنه و باهاش حرف زدم و شرایط رو پرسیدم و دیدم هم راحت میشه خونه اجاره کرد هم راحت اقامت موقت گرفتم با وام ازداوجی که داشتیم 60 ملیون تصمیم گرفتیم مهاجرت کنیم واسه همه خنده دار و نشدنی بود ولی من تصمیمم روگرفته بودم و همسرم کاملا موافق بود باهام و دختر عموم گفته بود کار هم براتون من اوکی میکنم
ما تو 3 ماه همه کارهامون رو کردیم و هنوز هیچکس باور نمیکرد روز های آخر دوباره همون همکارمون زنگ زد و فقط یه جمله گفت
جمله این بود تو یک دفتر بنویسید میخواهید اونجا چی براتون اتفاق بیوفته ریز به ریز و ما نوشتیم
دقیییییییییقااااا عین اون چیزی که نوشتم از لحظه سوار هواپیما شدن واسمون اتفاق افتاد ما همچنان با فایل های استاد زندگی میکردیم
اتفاق های جالبی افتاد تو فرودگاه ما 10 کیلو اضافه بار داشتیم و نمیدونستیم اون قسمت که وزن میکنن و مبلغ اضاه بار و میدن پرداخت کنی یک آقای به ظاهر بد اخلاق برای بقیه و خوش اخلاق برای ما بود که گفت انقدر اضافه بار دارید ما اومدیم بریم پرداخت کنیم صدامون کرد و برگه رو پاره کرد گفت نمیخواد شما پرداخت کنید و ما از خوشحالی اشک تو چشمامون جمع شد و گفتیم قوانین کار میکنه وقتی رو خودت کار میکنی و بعد که سوار شدیم ما قسمت وسط کابین هواپیما بودیم و من ناراحت بودم و دلم میخواست از پنجره بیرون رو ببینم و واسه آخرین بار ایران رو از بالا ببینم اما اصلا جا نبود وسط پرواز بودیم که همسرم صدام کرد با تعجب گفتم چی شده گفت بغل دستیمون رو نگاه کن داره چی میبینه و من واقعا تعجب کردم از این همه اتفاقات بغل دستی ما داشت یکی از فایل های رایگان استاد رو نگاه میکرد و ما باهاش شروع کردیم به صحبت و کل مسیر و درمورد نتایجمون حرف میزدیم و واقعا جالب بود و الان که دارم این فایل رو مینویسم تقریبا 1 ماه مجددا داریم رو باور هامون کار میکنیم و 1 سال و چند ماه تو ترکیه داریم زندگیم میکنیم و قوانین رو به محض رسیدن به خواسته رها کرده بودیم اما خداروشکر دوباره به مسیر برگشتیم
من از اون شرایط امروز با همسرم تو یک برج خوب تو استانبول طبقه 14 که ویو فوق العاده شهر رو داریم یک بالکن رو به شهر داریم و کاش میتونستم این تصاویر رو باهاتون به اشتراک بزارم
دوستان عزیز قوانین همیشه کار میکنه ایمان دارم به همون اندازه که روی خودمون کار میکنیم خدا بهمون نتیجه میده و زندگیمون تغییر میکنه واقعا این جمله استاد طلایی که میگه روی خودت سرمایه گذاری کن
و تمرکز تمرکز تمرکز
ایمان دارم باور های ما داره زندگیمون رو رقم میزنه هر جایی که مسیله ای وجود دارد رو اون قسمت باید باور ها رو تقویت کرد
الان که وارد سال 1400 شدیم و ما برای هدف وارد شدن تو حرفه خودمون و کار کردن تو یک شرکت خوب و بزرگ هستیم و میخوایم شرایط مالی مون رو بهتر بهتر کنیم و به زودی تو قسمت های دیگه سایت از نتایج جدید براتون مینویسم
دوستتون دارم و خدارو سپاس گزارم که من رو هدایت کرد حتی وقتی من فراموشش کرده بودم اون منو فراموش نکرده بود
و این یعنی عشق به خالق ومخلوق
امیدوارم شماهم مثل من که فقط یک مقدار رو خودم کار کردم و نتیجه ام عوض شده کار کنید و نتیجه های فوق العاده بگیرید
استاد عزیزم ازتون سپاسگذارم به خاطر راهنمایی هاتون اما به قول خودتون شما فقط دستی از سمت خدا برای من بودین و من بابت این از خدا باز هم سپاسگذارم
امیدوارم شاد و ثروت مند باشید هر جا این دنیا هستید
داستانتون واقعا جالب بود و به باورها و ایمان من خیلی کمک کرد
اون شخصی که نام بردین رو من هم میشناسم و من هم توی بیز باهاشون اشنا شدم .
و ایشون خیلی خیلی به من کمک کردن و الان خودشون تو این زمینه آموزش میدن و کلی شاگرد دارن .
نمیدونم چرا ولی خیلی دلم میخواد با شما دوست صمیمی باشم و از نزدیک ببینمتون.
بابت کامنتی که گذاشتین سپاس 🙏💗
من هم 3سال و نبم تو شغلی بودم که ازش درامدی نداشتم،من ترید میکردم و تو این زمینه با اینکه کلی آموزش دیده بودم و هر روز تلاش میکردم ،به درامد نرسیدم و نتونستم تریدر خوبی باشم،الان که کامنت شما روخوندم متوجه شدم من تو این شغل خیلی چیزا یاد گرفتم ،پشتکار و تلاش ،پیگیر بودن ،مطالعه و سماجت ،هدف داشتن،نا امید نشدن و….
و به قول استاد حتما خیریتی درش بوده.
و من حالا مطمین تر از قبل میدونم که خیریتی درش بوده.
جالبه منم مثل شما که فکر میکردین فقط تو نتورک پول هست ،منم پول زیاد میخواستم و میگفتم این کاریه که هم سرمایه زیاد نمیخواد هم پول توش زیاده.
و منم مثل شما فک میکردم فقط تو این کار پول هست 😶😂😏
چقدر اشتباه فکر میکردم.
فکر میکردم فقط این کاره که هم سرمایه خاصی نمی خواد هم اینترنتیه و هم پول توش زیاده .
الان فهمیدم کارای راحت تری هم وجود داره،مثلا همین کسایی که تو اینستا فعالیت میکنن و چقدر ثروت ساختن و چقدر کارشون راحت تر و بی استرس تر از کاری که من انتخاب کرده بودم بود.
من متوجه شدم راه های خیلی زیاد و کارای زیادی هست که هم سرمایه نخواد و یا سرمایه اندکی بخواد و هم اینترنتی باشه و هم پول توش باشه.
مثل کار خود استاد،بلاگری ،فروشگاه های اینترنتی،یوتیوب،اموزش تو اینستا ،بازی های اینترنتی،سایت زدن واسه دیگران و….
و البته هر کار دیگه ام اگه سرمایه بخواد به قول استاد اگه باورات اوکی باشه یه جوری راه برا تو باز میشه و تو بدون سرمایه اونکارو میتونی انحام بدی
واما من اینبار قول دادم که برم دنبال آرزوهام و زندگی و کارایی که دوست دارم انجام بدم .
و میخوام به حرف خدا گوش کنم.
من قدم اول رو همون جوری که استاد گفت از جایی که میتونستم شروع کردم فقط برای اینکه درامد داشته باشم.
خدایا فقط میخوام تو بگی چیکار کنم ،هر کاری تو بگی من انجام میدم.
سلام استاد عزیزم سلام استاد زندگیم به اندازه قطرات باران خداروشکر می کنم که با شما و این سایت بی نظیر آشنا شدم و این آشنایی مقدمه آشتی من با خدای مهربونم بود.
سعی می کنم هر چند یکبار به این فایل و کامنت هاش سر بزنم چون با خوندن نتایجتون که اول از همه کیف می کنم و بعدش به خودم میگم اینا از جنس من هستن و با اطلاعات و آگاهی ها به نسبت مشابه اگر اونا تونستن منم میتونم.
امروز داشتم کامنت ها رو میخوندم که یه هو به خودم گفتم چرا من کامنت نمیذارم و ذهنم اومد وسط و گفت مثلا چی میخوای بنویسی تو اصلا نتیجهای نگرفتی که بخوای بنویسی اینجا بود که مچشو گرفتم گفتم مگه میشه من نتیجه نگرفته باشم ولی تو انقدر رژه میری که اونا رو جلوی چشمم بی ارزش کردی و یک باور محدود کننده رو در خودم شناسایی کردم باور عدم لیاقت اینکه اینجا جایی که شاگرد خفن ها و اولا باید کامنت بذارن اینم یه باور مخرب که خداروشکر من برای غلبه بر این باور سعی می کنم در هر فایلی به تناسب آگاهی هام ردپایی بذارم خوب بریم سراغ نتایج
اولین نتیجه من این هست که من با حقوق کارمندی و یک بچه همیشه بهترین لباس ها بهترین خوراکی ها بهترین مدرسه پسرمو ثبت نام کردم و هر دو سال شهریه نقد دادم که دیدم خیلی ها با وجود دو منبع درآمد چکی پرداخت می کنن پسرم کلاس های که هزینه بالایی داره مثل اسکیت و موسیقی میره خودم هم تقریبا هر سال ۲ الی ۳ تیکه طلا میخرم و همیشه من پول دارم و تازه به بقیه هم قرض میدم
خدارو صدهزار مرتبه شکر از نظر رابطه با خانواده خیلی بهتر از قبل شدم هر وقت دلم بخواد میرم پدر و مادرمو می بوسیدم این جوری بود که قبلاً من عید به عید باهاشون روبوسی می کردم
یه مورد دیگه که خیلی توش بهتر شدم و باز هم جا برای بهتر شدن داره دنبال راضی کردن دیگران نیستم هر کی میخواد منو با این ویژگی ها باید دوسم داشته باشه چون من خودمو همینجوری دوست دارم
یه نظری که در من بی نهایت عوض شده و امید به زندگی در من چند برابر کرده اینکه همیشه زمان و فرصت برای ساخت ثروت هست این نیست که بعضی موقعیت ها رو یکسری افراد زودتر شروع کردن و دیگه نمیشه وارد اون حوزه ها شد کلا میتونم بگم باور فراوانی در من نسبت به قبل خیلیییی بهتر شده
مورد بعدی این که من کارمندم و همیشه پیش خودم فکر می کردم چاره ای نیست و من باید همین روند ادامه بدم تازه من از بقیه خوشبخت تر هستم که یک شغل با امنیت شغلی دارم ولی خودم اصلا دلم راضی به این شرایط نیست ولی الان خداروشکر دارم حوزه های متفاوت تجربه می کنم تا حوزه مورد علاقه مو پیدا کنم و با کارمندی خداحافظی کنم چیزی که قبلاً اصلا به ذهنمم هم نمی یومد
چیزی که از همه برام با ارزش تر هست شناخت خداوند هست اینکه خداوند عادل مطلق هست این مورد من قبلاً همیشه ازش شاکی بودم و می گفتم برم اون دنیا از خدا شکایت می کنم🥴 ولی خداروشکر با استاد خدا رو شناختم شیوه زندگی مطلوب متوجه شدم اینکه بهشت تو همین دنیا باید تجربه کنم و نیاز نیست که این دنیا زجر و ناراحتی بکشم تا اون دنیا خدا بهم پاداش بده خدایاشکرت جاهل از این دنیا نمیرم
آرامشم نسبت به قبل خیلی بهتر شده کلا دیدم به دنیا و خدا عوض شده
اینم بخشی از نتایجم خداروهزار مرتبه شکر امروز به این فایل هدایت شدم و باعث شد یه تلنگر بخورم و ذهنم نتونه منو کنترل کنه خدایااااااااا شکرت
اول از همه خیلی خوشحالم که کتابی قراره بیاد که نویسندش خودمون باشیم و از نظرات دیگران استفاده کنیم و از شکست هاشون ما هم درس بگیریم.
شاید بعضی چیزایی که بگم زیاد به اینجا و موضوعش ربطی نداشته باشه. اما خواستم در طول این یک سالی که با سایتتون اشنا شدم تا اونجا که میتونم براتون بگم.
تا اینجا فقط میخوام یه چیزیو بگم که چقدر مدیون شمام:من اگه با شما اشنا نشده بودم الان یا مرده بودم(خودکشی یا بیماری) یا یه معتاد بدبخت توی جوبای خیابون یا شایدم یه فرد سواستفاده چی و به قول معروف لاشخور بودم. و همیشه منتظرکمک دیگران بودم.
من 17 سالمه و دقیقا یک سال و یه روز پیش که تولدم هم بود خداوند بهترین هدیه رو برام فرستاد که اونم اشنا شدن به طرز خیلی خیلی اتفاقی از طریق یوتیوب با شما وسایتتون بود.
من دقیقا دو سال بیش بخاطر یه سری از مشکلاتم یه افسردگی حاد گرفتم. جالب اونجا بود که کنکور هم برام خیلی مهم بود (اما برای دانشگاه هدفی نداشتم(تا اون موقع اصلا از خودم نپرسیده بودم که اصلا چرا درس میخونم)). من توی تیزهوشان درس میخونم و شاید یکی از عواملی که باعث بیشتر شدن افسردگیم این بودکه یه سری اتفاقات تو مدرسه افتاد که روحیم رو نابود کرد. حتی الان هم که دارم این متنو مینویسم وحشت دارم از اون روزا . یادمه روزی بالای 13_14 ساعت میخوابیدم و کابوس میدیدم . وختی هم که بیدار میشدم مثل یه مرده متحرک فقط به یه جا زل میزدم. معمولا زیاد تو اتاقم هستم. برای همین ترس از اینکه نکنه پدر و مادرم بفهمن که من افسردگی دارم مجبور شدم بازیگر بشم. وختی از اتاقم میومدم بیرون خودم رو خیلی خوشحال و شاد نشون میدادم که ناراحتشون نکنم. وختی میرفتم بیرون یا مدرسه خودم رو مثل یه نقاب شاد نشون میدادم ولی وختی میرفتم توی اتاق یه انسان دیگه ای میشدم.حتی بعضی وختام گریه میکردم.
اون افسردگی کم کم زندگیم رو نابود کرد.درسم افتضاح شد. قید کنکورو زدم.دیگه هیچی برام مهم نبود.
نوبت اول تموم شد و من درسم کلی افت کرد. از یه شاگردیکه قبلا حداقل 1 تا 3 بود جزو تمبلا شدم.
اما این همه آسیب ها از افسردگی نبود بدتر از همه این بود که یه بیماری گرفتم که (طبق اون چیزیایی که توی اینترنت کردم) غیر قابل درمان بود.
فقط یادمه اون روزا از زندگی سیر شده بودم. از درون خورد شده بودم وضع جسمیم هم که روز به روز بدتر میشد. شرایط خیلی سختی بود. واقعا سخته ادم یه افسردگی با یه بیماری غیر قابل درمان بگیره و نه دکتری داشته باشه نه مراقبی و همیشه هم پیش پدر و مادرش نقش بازی کنه که من خیلی عادی و خوشحالم.
چند بار خواستم خودم رو بکشم. خودمو از اپارتمان پرت کنم بیرون که دیگه همه چیز تموم شه و از این زندگی برای همیشه خلاص بشم. اما وختی به پدر و ماردم فکر میکردم پشیمون میشدم.فکر میکردم محکومم تقدیرم اینه که بدبخت بشم و هیچ راه فراری ندارم.
خلاصه زندگی گذشت و گذشت که طبق یه اتفاق واقعا عجیب با شما اشنا شدم. استاد من فایل هاتون رو انقدر گوش دادم که اون وقتا کاملا حفظم شده بود این که به خدا بیشتر اعتماد کنیم تا بنده یا 10 درس البرت انیشتین و… . من یکی از عشقای زندگیم ساختمونه اما اطرافیانم انقدر گفتن که نمیشه و سرمایه میخواد که من حتی اون آرزوم رو برای همیشه فراموش کردم که من لیاقت رسیدن بهش رو ندارم. کم کم با فایل های رایگان خودم رو باور کردم که منم میتونم. منم میتونم بدون هیچ سرمایه ای ساختمون بسازم.استاد باورتون نمیشه: افسردگی محو شد،بیماری نابود شد،تبدیل به یه بمب انرژی شدم. مدرسه داشت دوباره شروع میشد و تونستم تا حد زیادی خودم رو توی درس بکشم بالا. امسال کنکور دارم میخوام یه دانشگاه تاپ بیارم و بتونم ایده هام رو عملی کنم. من تا الان که لیست (فعلا) 9 تایی از برجهای شاخی که میخوام تو تهران بسازم اماده کردم و روز به روز دارم جزیاتشو اضافه میکنم. توی اینترنت یلی چیزا دربازه برج و کاربرد و طبقه و…… یاد گرفتم که اصلا انقدر شوق دارم زود برم یه دانشگاه تاپ که حاضرم براش صب تا شب درس بخونم که ایده هام رو پیاده کنم.
استاد یکی از تاثیر گزار ترین فایل هاتون(فایل های یکسال گذشته) فایلی بود که گفته بودین ادم نباید گول چیزای خوب و موقعیت های خوب رو بخوره. شما خودتون رو مثال زدید با این که بازار گیم نت اون زمان با این که خوب بود اما اون شغل رو ول کردین و فورا قاطع عمل کردید. من همین امروز از تیزهوشان بخاطر یک سری دلایل از تیزهوشان اومدم بیرون چون میدونستم با این افتی که کلاس داره من به اون چیزی که میخوام نمیرسم. خیلی تصمیم سختی بود اما قاطع بودم. همش حرفای شما از اون موقع توی ذهنم ندا میکرد.شاید بزرگش کرده باشم اما وضعیتم خیلی شبیه شما بود.من کامل اون فایل تصویری رو درک کردم و من گول اون موقعیت به ظاهر خوب رو نمیخورم و میتونم با کنسل کردن خیلی از روزای هفته نرم مدرسه و با جزوات و دی وی دی ها خودم بخونم و به اون چیزی که میخوام برسم. هر جاییم برم بهتر از تیزهوشانه.
توی دو سال انقدر فرق جای افتخار برای خودم داره که از کجا به کجا رسیدم.
من هنوزم پیش پدر و مادرم همون فرد عادی چن سال پیشم چه وختی که افسرده بودم چه الان که بمب انرژیم.
از خدا ممنونم که منو با شما اشنا کرد.
استاد ممنونم که زندگی دوباره رو بهم بخشیدین. ممنونم که باعث شدید تا چن سال دیگه افتخاری برای کشورم باشم. ممنونم که منو از اون گذشته وحشتناک به اینجا اوردید ممنون بابت همه چیز
آقای دانیال مطمئناً این تصمیم نقطه عطف زندگی شماست، من هم یه روز توی زندگیم این تصمیم رو گرفتم و اتفاق های فوق العاده ای برام افتاد. دلتون شاد باشه لبتون پر از خنده (:
به نام خالق زیباییها خداوند هدایتگر و رحمان با سلام خدمت تمامی دوستان عزیز و تمامی زحمتکشان گروه تحقیقاتی عباس منش و استاد عزیز من سبزوار شکر متولد سال 1361در شهرستان دزفول هستم و از اینکه در جمع صمیمی گروه تحقیقاتی عباسمنش بسیار خوشحالم داستان اشنایی من با استاد عباس منش از طریق یکی از دوستانم که از صمیم قلب از خدای رحمان برایش بهترینها را میخواهم صورت گرفت من ابان ماه 94با فایل چگونه در امد خود را در یکسال سه برابر کنیم با استاد اشنا شدم و با شنیدن قسمت اول همان فایل انچنان حالی به من دست داد که نتونستم دو قسمت بعدشو ببینم بی اختیار کامبیوترمو خاموش کردم انکار درونم سالها بود که دنبال این حقیقت بود من قبل از اینکه به این فضا وارد بشم فکر میکردم حقیقت دنیا دیگه همینه که من درکش کردم ولی تازه متوجه باورهای غلط و اشتباه خودم شده بودم باورهای کاملا اشتباه از جامعه دوستان خانواده و بعضی اهنگها و فیلمهای تلویزیونی که باعث شده بودند علی رغم اینکه کتابهای معنوی در زمینه ظهور حضرت مهدی و کلام امامان معصوم و بعضی مواقع قران مطالعه میکردم حس زیاد خوبی بهم دست نمیداد یا اگر دست میداد همون لحظه بود یعنی در مواقع سخت نمیتوانستم مطالبشون را زیاد بکار ببندم میدونید چرا چون دین را اشتباه درک کرده بودم کار من تقریبا دوازده ساعته بود ولی وقتی می امدم خونه باشوق و ذوق فایلها را گوش میکردم یکی از فایلهای استاد که جلسه چهارم قانون افرینش بود گوش کردم استاد در مورد اینکه در یخچال خونشون جای نگهداری اب را با نوشتن کلماتی مانند الله رحمان و عشق انجام داده اند من هم یک بطری تهیه کردم و اب گذاشتم داخلش و روی کاغذ نوشتم الله و به بطری چسباندم و از ان اب می نوشیدم بعد از یک هفته متوجه شدم که کلمه الله دوبار نوشته شده یکبار از راست بطری و یکبار از چب بطری اولش باور نکردم بعدش به یکباره اشک در چشمانم سرازیر شد چون فهمیدم خداوند چقدر من را دوست دارد و چقدر به من نزدیک هست و چطور جهان به فرکانس جدیدم باسخ داد و بیشتر در درون خودم منقلب شدم وشبانه روز روی خودم کار میکردم واقعا هر چی استاد میگفت همان مو قع اجرا میکردم از مصاحبه با افراد ثروتمند شهرمون تا رفتن در نمایشگاههای اتومبیل و نشستن در ماشینهای گرون قیمت از تجسم گرفته تا درخواست موثر در همه حهل حتی شب هم وقتی خواب میدیدم همیشه تو خواب میگفتم چطور احساسمو خوب کنم درونم با فایلهای دوره افرینش ارام ارام شروع به تغیر کرد من فایلها را با خودم سر کار می اوردم گوش میکردم تمرین میکردم و هر روز اعتمادم به استاد و فایلهایش بیشتر میشد و اشنایی با مفاهیم جدید قرانی در دوره افرینش کاملا حالم را از این رو به این رو کرد تا جایی که سعی کردم خودم را بیشتر ایزوله کنم حتی از سر کارم استعفا دادم تا بیشتر تمرکزم را روی قانون افرینش و روانشناسی ثروت و دوره هدف گزاری و ..بزارم چون کارم را با انکه در امد نسبتا خوبی داشت به علت محیطش که با مسیر جدید زندگیم هماهنگ نبود عوض کردم و و با این کار بسیاری از دوستانم که روزی دوازده ساعت با انها بودم و بشدت با باورهای جدیدیدم مخالف بودنداز من دور شدند البته جهان این کار را انجام داد براحتی چون در فرکانس جدید من نبودند .و من الان براحتی متوانم تمریناتو ادامه بدم وقتی میخاستم بخوابم تمرین خوابهای هدایتگر را انجام میدادم که استاد در دوره افرینش به من یاد داده بود خوابهایی که هر بار مسیر جدید و زندگی جدید را به من نشان میدادند باورتان نمیشود بخدا در تمام طول عمرم خوابهایی که به این شکل احساسم را خوب میکرد نمیدیدم جالبه که هر دفعه بعد از این خوابها بلافاصله بیدار میشوم و از خوشحالی ساعتها خواب به چشمام نمیاد خداوندا زندگیم و ارامشم و درکم از جهان هر روز بهتر میشد و عادتهایی که سالها با من بودند و ازارم میدادند و نمیتونستم ترکشون کنم بخدا قسم طوری محو شدند که من کاملا دیگه خدا را حس میکردم و هر روز شکرگزارتر میشدم و با رسیدن به فایل خداوند بیشتر از ما دوست دارد ثروتمند شویم و متعاقب اون خداوند را بیشتر بشناسیم اگاهی نسبت به سیستمی بودن خداوند به من داده شد و همین باعث درک بهتر قوانین کیهانی و ایجاد ارامشی عجیب در من شد و هر بار با تمرینهای روانشناسی ثروت و دوره قانون افرینش اگاهیهای بیشتری به من داده میشود من هر دو ماه یک بار خودم را مقایسه و برسی میکنم برای اینکه ایمانم قویتر بشه و خودم هم انگیزه بگیرم و ببینم چقد بیشرفت کردم و هر روز به خودم میگم که قبل از اشنایی با این فضا چطور بودم و الان چگونه در تمامی جهات سلامتی روابط. مالی و قران وضعیتم روز به روز بهتر میشود دوستان موضوعی که خیلی مهمه و هممون باید رعایتش کنیم اینه که همیشه این موفقیتها جلو چشمون باشه چرا که شیطان براحتی بر ذهن ما مسلط میشه در شروع ولی رفته رفته جهان هم به کمک ما میاد خلاصه اینقد یقین بیدا کردم که تا اخر عمر میخام همین راهو برم چون هر روزش ی اگاهی بیشتر و یک حس بهتر سر شار از اتفاقات خوب و معجزه هست از خداوند بزرگ بزرگ سباسگذارم که من را به این مسیر هدایت کرد و همیشه لطف و رحمت و نعمتش را ارزانی ما کرده اگر هوشیار باشیم و بیشتر باورش کنیم در بایان از استاد عزیزم که نمونه کامل یک انسان فوق العاده و توحیدی هست تشکر میکنم و امیدوارم با درک صحیح قوانی کیهانی و بکار گیری انها بتوانیم استاد عزیز را در جهت انجام رسالتش که اشاعه توحید واگاهی دادن و امید دادن به افراد کشورمون و جهان هست یاری نماییم از خداوند میخاهم که هممون را به راه راست راه کسانی که به انها نعمت داده است هدایت کند مممنون و سباس فراوان
با سلام
خیلی خوشحالم که مجدد وارد سایت استاد عباسمنش میشم و نظرم رو اعلام میکنم
یکی از مهمترین نتایج: 6 برابری درامد در 6 ماه
بنده شهاب بشیری هستم و از سال 88 با استاد عباسمنش اشنا شدم و برای اولین بار در سمینارهای ایشان شرکت کردم و قبل از اون تنها در چند سمینار رایگان شرکت کرده بودم و این اولین و جدی ترین سمیناری بود که تا کنون شرکت می کردم این دوره 21 روزه قانون جذب بود و اولین بار بود که با قانون جذب اشنا می شدم که من تنها در دوره مقدماتی و میان برنامه این دوره شرکت کردم و از همون جلسات به نتایج بسیار خوبی رسیدم
اولین نتیجه رهایی از استرس و افکار مزاحم زیاد بود و مورد مهمتر رهایی از بیماری بود که من قبلا بدلیل افکار منفی و…،زمان زیادی رو در نگرانی و بیماری بسر میبردم که خوشبختانه با استفاده از این دوره و تمارینی که خودم با اون تلفیق می کردم موفق شدم برای همیشه مراجعه به پزشک رو به دست فراموشی بسپارم و خدارو شکر سالهاست به هیچ پزشکی مراجعه نمیکنم و کاملا در سلامت کامل بسر میرم.
در این دوره با این قوانین موفق شدم ، دوستانی که نمی خواستم با اونها در ارتباط باشم بواسطه همین قانون جذب و از طریق افکار، اونها رو از خودم دور کردم و خوشبختانه شرایط من روز بروز بهتر می شد.
تا اینکه سال 93 مجدد فهمیدم که استاد عباسمنش به تهران اومده و به دفتر ایشان مراجعه کردم و از دوره قانون افرینش اطلاع یافتم و خیلی جالب بود همون روز از یک سفارت در تهران هدایای رو دریافت کردم که خیلی برام جالب بود و این اولین نشونه اون سال برای موفقیت و ثروت بود.
من در دوره قانون افرینش شرکت کردم و خوشبختانه هم با قوانین بخوبی اشنا شدم و هم نتایج خوبی رو در ابعاد مختلف(در شغل، افکار و حتی تا حدی درامد) کسب کردم و در حقیقت یک از بهترین دوره هایی بود که تا کنون شرکت میکردم هنوز هم از این قوانین بخوبی استفاده میکنم.
پس از اون در سمینار بازاریابی و ثروت استاد عباسمنش شرکت کردم و با دوره روانشناسی یک اشنا شدم که پس از مدتی این دروه رو تهیه کرده و شروع به انجام تمارین اون میکردم واقعیتش من باورهای مخرب زیادی درباره پول و ثروت داشتم و علی رغم گرفتن نتایج خوبی در سایر حوزه ها، در این حوزه موفق عمل نمی کردم.
حتی با وجود انجام تمارین باز هم به نتیجه نرسیدم و در بازه 3 ماهه ای که این بسته تضمین شده بود من فقط نشانه هایی رو دیدم و به نتیجه مالی ختم نشد اما از اونجاییکه به استاد و آموزه ای ایشان کاملا باور و ایمان داشتم هیچ شکی نسبت به این اموزه ها نداشتم ضمانت نامه این بسته رو بدون گرفتن نتیجه هم پس دادم و ایمان خودم رو نشون دادم مطمین بودم بلاخره به نتیجه خواهم رسید و خوشبختانه دقیقا همین طور شد
بتدریج نشونه های زیادی رو میدیم و با انجام تمارین نشونه ها بیشتر می شد و من اونها رو تایید می کردم تا در دوره کارافرینی استاد عباسمنش هم شرکت کردم و در طی سه ماه بیش از 23 مورد کاری بهم پیشنهاد شد و در نهایت یکی از اون پروژه ها رو پذیرفتم و در همون پروژه، ایده ای به ذهنم اومد که با اجرایی کردن اون ایده ساده، در نهایت در همون ماه اول درامدم 3 برابر شد
بسیار خوشحال بودم که بلاخره به نتیجه رسیدم اما باز هم متوقف نشدم تمارین رو انجام دادم نشونه ها رو تایید میکردم در مدار ثروت قرار گرفتم و با افرادی روبرو شدم که دارایی های میلیاردی داشتند و همچنین سپاسگزار همین درامد و اتفاقات موجود بودم و در نهایت یک ماه بعد از اون افزایش درامد، مجدد درامدم 3 برابر شد و در مجموع به 6 برابر افزایش یافت .
این نتیجه ای بود که از بسته روانشناسی ثروت یک گرفتم برخی از باورهایی که اصلاح کردم مثلا اینکه، قبلا برای خودم ارزش قایل نبودم و خودم رو لایق درامدهای بالاتر نمی دونستم همچنین مهمترین باور مخربی که داشتم ترس از شکست بود که اون رو تا حدی خوبی اصلاح کردم و اقداماتی که بواسطه شجاعت انجام دادم منجر به افزایش درامدم شد
سپاسگزاری یکی دیگه از عوامل افزایش دارمدم بود تمرکز روی داشته ها و عدم توجه به گفته های منفی دیگران نیز از عوامل افزایش درامد من بود ارتباط با افراد موفق و ثروتمند و گرفتن مشورت از اونها نیز تاثیرات خوبی در افزایش درامدم داشت داشتن احساس خوب و حفظ کردن اون در همون بازه زمانی، نیز بسیار موثر بود گوش دادن مداوم به فایلهای صوتی این دوره نیز بسیار اثر گذار بود، تلاش جهت اخذ نتیجه و امید و اطمینان به اینکه حتما نتیجه خواهم گرفت و در حقیقت همین شک نداشتن به اموزه ها از عوامل کلیدی این نتایج بود و خیلی ایتمهای دیگه ای که سبب شده درامدم افزایش پیدا کند و چون من خودم رو لایق این دارمد دونستم این اتفاقات رخ داد.
پس از اون در دوره هدفگذاری و عزت نفس نیز شرکت کردم و با اصول هدفگذاری و قوانین موجود در زمینه عزت نفس اشنا شدم و در نهایت دوره روانشانسی ثروت 2 رو تهیه کردم و گوش دادم این دوره هم عالی بود و بتدریج نتایج اون هم مشخص شد هم از طریق رکوردهای خوب کاری و دریافت هدایا هم نوشتن کتاب و.. نشونه ها مشخص شد تا در نهایت من به دوره ای هدایت شدم که اخیرا این دوره به پایان رسید و بزودی و در نهایت حداکثر ظرف کمتر از یکسال اینده تاثیرات فوق العاده این دوره مشخص خواهد شد و هم اکنون در شغلی مشغول هستم که کاملا و صددرصد مورد علاقه ام هست و هم اینکه بزودی درامد من بسیار افزایش خواهد یافت
تشکر از شما دوستان گرامی و امیدوارم شما نیز به نتایج فوق العاده ای دست یابید
دوست خوبم شهاب بشیری سلام و سپاس
ایمان و شجاعت شما قابل تحسین است. دو موهبت الهی در دستان شما است بسته روانشناسی 1 و 2 .
ای خدا سپاسگزارم که دوستان خوبم راه به سوی کمال را با اطمینان خاطر طی می کنند آن ها را به گرمی در آغوش خود جای ده.
هر چی آرزوی خوبه مال تو …
ممنونم از شما دوست گرامی و خوشحالم دوستان خوبی مثل شما دارم
داستان زندگی شما هم عالی بود امیدورام به نتایج فوق العاده ای در زندگیتون دست یابید
سلام
تبریک می گم عالی بود عالی
لحظه به لحظه موفق تر باشید
فرشتگان از خدا پرسیدند :
خدایا تو که بشر رو آنقدر دوست داری چرا غم را آفریدی ؟
خدا گفت :
غم را به خاطر خودم آفریدم چون این مخلوقه من
تا غمگین نباشد به یاد خالقش نمی افتد …
“بیایید وقتی هم که شادیم خدا رو یاد کنیم”
سلام
بعد از خدمت سربازی با مدرک لیسانس بیکار بودم و به شدت دنبال کار می گشتم روزهای خیلی بدی بود پر از نا امیدی و استرس، دوست داشتم دیگه تویه این دنیا نباشم. در همان روزها به یکباره درد شدیدی در مچ پا و زانو برام بوجود اومد هر دکتری می رفتم نمیتونست تشخیص بده این درد که واقعا قابل تحمل نبود دلیلش چیه تا وقتی به یک دکتر با تجربه که از طرف دوستانم به من پیشنهاد شده بود مراجعه کردم . برام آزمایش نوشت وقتی جواب آزمایشو براش بردم یک نگاه به برگه کرد و گفت روماتیسم مفصلی حاد داری . انگار دنیا روی سرم خراب شده بود . من هنوز25 سالم بود .بیکاری از یک سمت درد شدید و خرج داروها و ویزیت بالای متخصص از یک سمت دیگر . شب ها موقع خواب از موقعیتم و از شدت درد زیر پتو گریه می کردم و از خدا میخواستم کمکم کنه . روزی 3 تا قرص سولفاسالازین و 3 تا قرص ایندومتاسین که هر کدومش با سوزش شدید معده همراه بود رو مصرف میکردم تا یکم از دردم کم بشه. دکتر به من تاکید کرد به هیچ وجه کار سنگین نباید انجام بدی تا جایی که امکان داره کار اداری . ولی رشته تحصیلی من برق قدرت بود و از کار هم خبری نبود که نبود. روزها به همین منوال گذشت تا یک ایمیل تبلیغاتی برام اومد یک مطلب جالب بود که خوشم اومد بدون هیچ دلیلی عضو سایتش شدم . تا اینکه چند هفته بعد یک ایمیل دیگه برام اومد که تویه اون یک فایل صوتی رایگان از استاد عباسمنش با عنوان تغییر عقاید برام اومد . فایلو دانلود کردم خیلی از صحبت های استاد خوشم اومد . تویه گوگل اسم عباسمنش رو جست و جو کردم تا ببینم بازم فایلی میتونم پیدا کنم که خوشبختانه با سایت شخصی استاد عباسمنش آشنا شدم و همون جا بی درنگ عضو سایت شدم تا تغییر در زندگیم از همون روز شروع بشه . تمام فایل های رایگان استاد رو دانلود کردم و چندین بار گوش دادم . تقریبا 2 ماه کارم این بود و به این نتیجه رسیدم که دوره آفرینش رو تهیه کنم . تعدادی از قسمت های دوره آفرینش + اپلیکیشن دستورالعمل ثروت رو تهیه کردم و هرروز به مدت 2 تا 3 ساعت گوش می کردم . حرف های استاد تویه ذهنم مرور میکردم تا اینکه بعد از یک مدت کوتاه ایده یک فروشگاه اینترنتی به ذهنم رسید. یک وبلاگ رایگان درست کردم و داخلش پروژه های دانشجویی گذاشتم بعد از یک مدت وبلاگ رو تبدیل به یک سایت کردم . حرف های استاد تویه ذهنم بود (همیشه به چیزهای مثبت در زندگیت توجه کن و اگر پات درد میکنه توجه کن به پایی که سالمه) این جمله استاد همیشه با خودم زمزمه میکردم. بعد از یک مدت کوتاه فروش سایتم آغاز شد درآمدم بعد از 2 ماه به یک میلیون تومان رسید!!!! رقم خیلی کمی بود ولی از هیچ بهتر بود . مواقعی که از قانون نا امید میشدم این مثال استاد رو مرور میکردم(اگر تویه کیلومتر 10 جاده قم تهران 10 کیلو شمش طلا…..) و انگیزه میگرفتم و با قدرت رویه تغییر باورهام کار میکردم . تا اینکه یک روز از طرف یکی از آشنایان یک کار اداری به من پیشنهاد شد تا در دفتر بزرگترین پخش کننده فراورده های نفتی شرق کشور مشغول به کار بشم . خداروشکر برای رسیدن به این شغل که درآمدش فوق تصور شماست هیچ زحمتی نکشیدم فقط و فقط روی باورهام کار کردم و الان که دارم این متن رو می نویسم دیگه از درد شدید مفاصل خبری نیست و خداروشکر الان چند ماهی هست که دارو مصرف نمیکنم . بعد از آزمایش تراکم استخوان،درصد مقدار روماتیسم من از 121 به 18 رسیده است دکتر با دیدن آزمایش تعجب کرده بود و میگفت دلیلشو نمیدونم ((ولی من تویه دلم خنده ام گرفته بود گفتم من دلیلشو میدونم هرچی رو باور کنی همون برات بوجود میاد)) دکتر گفت اگر درصدر روماتیسم مفصل به 11 برسه دیگه خبری از روماتیسم نیست. خدایا شکرت که دنیایی رو آفریدی که هرکسی هرچیزی رو بخواد میتونه بوجود بیاره . حتی درمان روماتیسم که هنوز از نظر علمی دارویی برای آن درست نشده. خدایا شکرت. خدایا شکرت خدایا شکرت….
استاد عزیز ممنون که بعد از آشنایی با سایت شما همه چیز در زندگی من شروع به تغییر کرد ممنون.
بنام الله
با سپاس فراوان از خانواده ی صمیمی گروه تحقیقاتی عباس منش بخاطر نظرات و تجربه های ارزشمندشون.
با سپاس فراوان و قدردانی صمیمانه از دوستان عزیزم که خلاصه سرگذشت زندگیمو مطالعه کردین و برام کامنت گذاشتین.
با تقدیم احترام و سپاس فراوان خدمت استاد عزیزم که این معدن طلا و الماس رو در اختیار ما گذاشتن.
خداوندا تو را سپاس که به درخواستم جواب دادین و وقتی ازت درخواست کردم که علم ثروت و راه و روش دستیابی به ثروت رو بهم بیاموزی استاد عباس منش و سایتشو بهم معرفی کردین.
جملات تاکیدی مثبتی که هر روز تکرار می کنم:
1 _ من ثروتمندم.
2 _ ثروتمند بودن با شکوه است.
3 _ من جاذب پول و ثروت هستم.
4 _ من لایق بهترین ها هستم و بهترین هارو جذب می کنم.
5 _ من لایق ثروت و فراوانی هستم.
6 _ آینده ی من پر افتخار و با شکوه است.
7 _ من یقین دارم که آرزوهایم بوقوع می پیوندند.
8 _ نعمت پول و ثروت از طرف خداوند می آید و خداوند روزی رسان شکست ناپذیر من است.
9 _ من یک میلیاردر هستم.
10 _ من دوست داشتنی هستم و خودم را دوست دارم.
11 _ علی رضا جون دوستت دارم.من بهت افتخار می کنم که ای قدر خوب و جذابی و بهترین تاثیر هارو در اطرافیان می ذاری.عاشقتم.
12 _ من عالیم…خیلی عالی
13 من بیکرانم من با شکوهم من بی نظیرم من قدرتمندم من منحصربفردم من زیباترینم _ من عاشق خودم هستم .درود بر خودم که بسیار زیبا سخن می گویم ،نگاه می کنم…..من دنیایی از انرژی هستم.
14 _ ایمان دارم که بسوی آینده ای روشن و روشنتر در حرکتم و نور الهی راه را برایم هموار می کند.همه چیز رو به راه است.خدایا شکرت.
15 _ اکنون می دانم که خداوند می خواهد صاحب همه چیز باشم ، همه ی چیزهایی که دوست دارم و زندگی ما را در این دنیا شکوفاتر می سازد.
16 _ ای عالم هستی دوستت دارم.
17 _ ای زندگی دوستت دارم.
18 _ من خوش فکر هستم.من مثبت می اندیشم.
19 _ من عاشق پول و ثروت و فراوانی هستم و هر روز پول و ثروت و فراوانی به زندگیم جاری می شود.
20 _ من سالم و تندرست هستم.
21 _ پول در آوردن برای من از آب خوردن هم آسانتر است.
22 _ به معجزات ایمان دارم چون برایم رخ می دهد.
23 _ من با هوش هستم و بهترین ایده ها از طرف خداوند به من الهام می شود.
24 _ من اعتماد به نفس بالایی دارم.من عزت نفس بالایی دارم.
25 _ من موفق هستم.من خوشبخت هستم.
26 _ من هدفمند هستم و اهداف بزرگی در سر دارم.
27 _ بازار من خیلی عالی است و کسب و کارم پر رونق است.
28 _ من همیشه پول نقد دارم.من نقد خرید می کنم.من نقد می فروشم.
29 _ من بهترین و قویترین فروشنده هستم.
30 _ من بهترین و قویترین مذاکره کننده هستم.
31 _ پول و ثروت نعمت خداوند است و باید پول وثروت را محترم شمرد.
32 _ من با اشتیاق هستم.
33 _ من امروز حتما می فروشم.من نقد می فروشم.
34 _ پولی که به دست من می رسد خیلی با برکت است.
35 _ پول لازمه ی خوشبختی و آسایش و رفاه است.
36 _ من شغلی دارم عالی ،با خدمتی عالی ،با درآمد و پاداشی عالی.(پیدا کردن یا ارتقا شغل)
37 _ امروز یک روز عالی و تمام عیار ،امروز معجزه پس از معجزه رخ می ده و شگفتی ها لحظه ای باز نخواهند ایستاد.(شروع صبح با انگیزه عالی)
38 _ مهربان خدای من ! از تو می خواهم زندگی زناشویی سراسر عشق و محبت و صفا و صمیمیت و تفاهم ، که حق الهی من است به من عطا کنی.(ازدواج یا بهبود زناشویی)
39 _ مهربان خدای من ! راه را برای رزق و روزی فراوان من بگشا.بگذار همه ی آن چیزی که حق الهی من است هم اکنون به دستم برسد.(برکت در رزق و روزی)
40 _ مهربان خدای من ! راه را نشانم بده. و با رهنمودی مشخص هدایتم کن تا اگر باید کاری را انجام بدهم ، بدانم چه باید بکنم.(رفع سردرگمی)
41 _ عشق الهی تن مرا از سلامت و از نور خود سرشار می کند.(برای سلامتی)
42 _ هم اکنون عشق الهی به بهترین شکل ممکن در زندگیم جریان دارد و برایم پول و ثروت و فراوانی به ارمغان می آورد.
43 _ هم اکنون عشق الهی به بهترین شکل ممکن در سرتاسر وجودم جریان دارد وبه تن و بدنم سلامتی می بخشد.
44 _ من آزادم تا افکاری شگفت انگیز داشته باشم.من فراتر از محدودیت های گذشته و بسوی رهایی حرکت می کنم.من اکنون همان چیزی می شوم که برای بودنش خلق شده ام.من می توانم.
اگر خداوند رویایی را در ذهن من انداخته حتما راه و روش تحقق آن رویا و توانایی رویارویی با مسایل و مشکلات آنرا نیز به من خواهد آموخت به شرطی که بخواهم.پس باید توکل کرد و پیش رفت.
بچه ها اینا 44 تا جمله ی تاکیدی هستن که هر روز اینارو تکرار می کنم.صبح ها بعد از بلند شدن از خواب و شب ها قبل از خواب.مابین روز هم هر وقت یادم بیفته تکرار می کنم.اگه دوست داشتین و خوشتون اومد حالشو ببرین.
در پایان این شعر حافظ رو تقدیم شما می کنم:
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش.
دوست عزیزم ممنونم بابت باور های قشنگی که اشتراک گذاشتی. همه انها رو برای خودم یادداشت کردم.
آقای نیازی گرامی
خیلی عالیه منم حدود 200 جمله شبیه همینا دارم که قبلا عین شما صبحها و شبها یک بار میخوندم.
ولی الان چند ماهه همین دویست جمله رو ضبط کردم و مثل موزیک همه جا و مخصوصا شبا تا صبح تو گوشمه. باور کن نتیجه دو برابر شده. خودم به عینه میبینم. باورام با اینهمه تکرار دارن عوض میشن.
اگه دوست داشتی این روش را هم امتحان کن
دوست خوبم علی محمدی سلام و سپاس
ایمان شما به قوانین الهی و آموزه های استاد عباس منش بی نظیره. ثروتمند باشید.
هر چی آرزوی خوبه مال تو …
عالی بود
آقای محمدی درود بر شما ، و واقعا بیماری در سلول هایی که خدا را صدا بزند باقی نخواهد ماند
سلام به شما کوه سلامتی.بسیار خوشحالم برای کسب اول سلامتیتون و بعد ایجاد سایت و بعد شغلتون و فراتراز اونها احساس و باورهای خوبتون.امیدوارم در آسمان زیبای باورهاتون به پرواز دربیاید و از سر شوق مثل یک عقاب اوج بگیرید.الله یاورتون.
سلام دوست عزیز
وای باور واقعا عالی داشتی هر چی نظرهای دوستانرو بیشترو بیشتر میخونم مغزم منفجر میشه از باورهای مثبت و قویی
وهمش احساس عالی بهم دست میشده شما ها کی هستید دیگ فوق العاده اییییییییییییییییی
امیدوارم همینجور که پیشرفت داری میکنی سرشار از نعمت وهمچنان باورهای قویی تری به دست بیاری عالی بودش سپاس گذارم ازت
سلام ب خانواده ی عزیزم
من ی سال و اندی هست ک عضو سایتم و اکثر فایل های دانلودی رو گوش دادم ک واقعا ارزششون مثل محصولات سایت هست
دوره عزت نفس و ۳قدم از ۱۲قدم و ۲_۳تا کتاب هم خریدم از سایت
تو این مدت خیییلی نتایج کوچیک و بزرگی گرفتم و هروزم داره نتایجم بیشتر از دیروز میشه
عزت نفسم خیلی خوب شده
آرامشم خیلی زیاد شده
حال دلم خوبه
خیلی از باورام تغییر کرده خداروشکر
اینو زمانی ک از اعضای خانواده حرفی میزنه و من تو دلم بهش میخندم میفهمم
ک خودمم قبلا باور اونارو داشتم
اما الان خیلی متفاوت شدم با اونا
زندگیم هروز بهتر از قبل میشه و هروز اتفاقات بهتری میفته واسم و هروز خدا سمت چیزای بهتری هدایتم میکنه
واقعا وقتی خودمو و زندگیمو با پارسال مقایسه میکنم کلی پیشرفت کردم و کلی اتفاق خوب افتاده واسم
نمونش اینک ارشد رشته ای ک دوس داشتمو قبول شدم بدون اینک بخونم واسه کنکور
این باور از کامنت بچه ها تقویت شد تو ذهنم
ک خیلی ها گفته بودن تو کنکور موفق شدن
فقط با ی ذره تلاش و با تصویر ذهنی
کنکته مهمش همون تجسم بود
گوشی ایفونی ک دوس داشتمو خریدم
تو رابطه عاطفیم وابستگی ندارم
منی ک قبلا خیلی این موضوع پاشنه آشیلم بود
روابطم با خانواده خیلی بهتر شده
و ی آرزویی ک خیلی واسم بزرگ بود این بود ک خونمون رو ببریم تو ی شهر بزرگ
ک خداروشکر جدیدا صحبتش شده و ب زودی میریم 😍
میخام تو شغلی ک عاشقشم مشغول ب کار شم و استارتشو ب زودی بزنم
و شک ندارم ک خیلی موفق میشم و کلی هم ثروتمند
هروز صبح شکرگزای میکنم تو دفترم
و این کار خیییییلی حالمو خوب میکنه و کلی از تغییرات زندگیم بابت همین شکرگزاریه
واقعا شکرگزاری معجزه میکنه
تو این ی سال ب هرچیزی ک خاستم رسیدم
جز ی چیز ک مطمئنم اونم بخاطر خودم بوده ک نرسیدم
و یا باید درس بگیرم ازش و پله ای بشه واسه پیشرفتم
این آرامش و حال خوبمو با هیچی عوض نمیکنم
تو این مدت جذب پول هم زیاد داشتم با اینک شاغل نبودم
خلاصه دوستانی ک هنوز ب تکامل نرسیدن
ازین گنج های رایگان استفاده کنند
بخدا زندگیتون زیر و رو میشه
این فایل ها فقط اسمش رایگانه
ارزشش در حد دوره هاست واقعا
ینی اگر استاد قرار بود هزینه بزاره واسشون قول میدم کمتر از ۱۰میلیون تومن نبود
منتظر روزی باشید ک بیام از شغلی ک عاشقشم بنویسم
اینک استارتشو زدم و کلی پیشرفت کردم
دوستون دارم و خداروشکر ک دارمتون
به نام خداوند خالق احساس و مهر
سلام
به استاد عزیز وهمه خانواده ی یک دل و یک رنگ عباس منش
نظرات همه دوستان و داستان های جذابشون واقعا هر کسی و تحت تاثیر قرار میده خوش حالم و خدای عزیزم رو سپاسگذارم که من و تو چنین مسیری قرار داد
امیدوارم داستان زندگی منم براتون جذاب باشه وبتونم با بیانش واقعا واقعیت این قانون و بیان کنم
تو زندگیم زیاد شاهد قانون افرینش بودم ولی قبلا نمیدونستم چیه و فکر میکردم اتفاقیه خیلی کتاب و داستان راجب قانون جذب خونده بودم و علاقه شدیدی به مباحثش داشتم سعی میکرد عمل کنم ولی چون زیاد احساس نیاز نمیکردم و هدف قاطعی نداشتم و به اخر خط نرسیده بودم که بخوام بشه هیچ وقت اینطوری حسش نکرده بودم ولی بعد از پر رنگ ترین اتفاق زندگیم و اموزشی که دیدم هر روز شاهد ماجراهایی زیباتر از روز قبلم شدم
به بزرگترین بعد زندگیم اشاره میکنم و
بزرگترین اتفاق زندگیم ازدواجم
داستان من یکم طولانیه حوصله کنید و بخونید
داستان زندگی و ازدواج من
من بهار هستم دختری 28 ساله زاده ی یکی از روستاهای توابع اصفهان دارای مدرک لیسانس و مشغول تدریس در شهر اصفهان
در خانواده ای کاملا مذهبی از سطح تقریبا متوسط جامعه بزرگ شدم پدر مرحومم کشاورزی بسیار زحمت کش بود و و من و خواهران و دو برادرم در سایه پدرم بزرگ شدیم و هر کدامشان سرو سامانی گرفتند و من تنها فرزند خانواده در کنار پدر و مادرم بودم اوضاع خانوادگی ما مانند تمام خانوادههای روستایی توام با مشکلات خاص خودش بود ، کم توقعی از زندگی سپری کردن روزها و ماهها و سالهای مانند هم عدم انگیزه ای برای داشتن زندگی های رویایی و هم سطح بودن تمام مردم روستا علتی میشد برای داشتن زندگی بسیار ساده و بی الایش و در عین حال سخت از نظر مالی و فرهنگی و همه و همه……
در روستای ما مانند تمام روستاهای دیگر برای یک دختر زندگی از قبل تعریف شده است و خارج از این تعریف حرکت کردن مسیری بسیار سخت در پیش رو داری
رسیدن به سن 18 تا نهایتا 21 یا 22 سالگی برای یک دختر در روستا نهایت فرصت ایده ال برای ازدواج است آن هم انتخاب از بین کیس های پیش امده با حداکثر دخالت و نظرات سایرین و خارج از این محدوده یعنی درگیر شدن با شرایط . تحصیلات در حد مکفی تا جایی که به سن و انتخاب ازدواج لطمه نزند و انتخاب شوهر بر تحصیلات در سنه ذکر شده مقدمه !!!!!!!
خلاصه کلیاتی بود که بر فکر تمامی مردم روستا حاکمه ، حالا ممکنه برای بعضی خانواده ها پر رنگ تر، برا بعضی کم رنگ تر، خوشبختانه مال خانواده ی من کم رنگ تر بود و باعث شد من در دورشته تا مدرک لیسانس ادامه تحصیل بدم و به دنبال خیلی از علاقه مندی هام برم کلاس های اموزشی ، فنی و حرفه ای ،کارای هنری و هر چی دوست داشتم ، فاصله روستای ما تا منطقه ای که امکانات مورد نیاز رو داشت زیاد بود و من مرتبا با سرویس های روستا رفت و امد داشتم چیزی که از نظر خیلیا درست نمیومد و من از همون ابتدا با شرایط در حال مقابله بودم .
همین طرز فکرا و شرایط و همه و همه باعث شده بود من از همون ابتدا تنها به آینده ای خارج از روستا و شخصی غیر این طور افراد فکر کنم خواستگارای زیادی داشتم مخصوصا از بین فامیلمون که همه از نظر کار و سرمایه و مسکن و سالم بودن و همه چی واقعا پسرای خیلی خوبی بودن ولی من هیچ علاقه و انگیزه ای برای زندگی با اون شرایط نداشتم هر بار بهونه میوردم که من نمیخوام تو روستا باشم یا من اخلاقشونو دوست ندارم و چه و چه و چه ….
خانوادم شدیدا از دستم حرصم میخوردن و مرتبا بحث یکی باز میشد که حتی خونه توی شهر داشت ولی من واقعا نمیتونستم خودمو قانع کنم به چیزایی که خودم نمیخواستم فکر کنم و زیر بار نظر بقیه برم
تمام دخترای فامیل ازدواج کرده بودن هر کدوم حتی تا دوبچه داشتن و من هنوز داشتم سر خواستم میجنگیدم و فشار خانوادم روز به روز زیادتر میشد تا اینکه یکی از فامیلای نزدیکموم که اهل اصفهان بودن و دو تا پسر داشت به خواستگاریم اومدن شرایطشون از همه نظر عالی بود اخلاقی ،رفتاری، مالی ، فرهنگی همه چی ولی مشکل اینجا بود که به علت رفت و امدی که مرتبا باهم داشتیم من باز اون ایده الایی که داشتم و توی پسر بزرگشون مهدی پیدا نمیکردم و حتی کوچکترین علاقه ای بهش نداشتم بر عکس تمام اون شر شور بودن ، جذبه داشتن ، حراف بودن، زرنگ بودن ، شوخ طبعی ، جسارت، خوش ذوق بودن، ورزشکاری ….اکثر اون چیزا رو پسر دومشون ، امید داشت که سه سال از من کوچکتر بود و مرتبا به خدا میگفتم خدایا چرا این دوتا رو جا به جا نکردی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و هر موقع از خدا میخواستم که مرد خوبی نصیبم کنه مرتبا ویزگی های امید میومد تو نظرم فقط ویژگی هاش .
تمام خانواده از این خواستگاری خوشحال بودن و فکر میکردن همه چی تمومه ولی باز من قبول نکردم و همه سر من خراب شدن ولی نتونستن مجبورم کنن بخاطر همین اونا مجبور شدن ردشون کنن و همین باعث شد رفت و امد به صورت کلی قطع بشه و بعداز اون همه تقریبا دیگه محلی به من نمیدادن بعد از مدتی مهدی زن گرفت و ازدواج کرد همه مرتبا من و سرزنش میکردن !!!!!!
یک سالی از این ماجرا گذشت و اوضاع به همین منوال ادامه داشت ، تا اینکه برای تعطیلی عید فطر اونا به اتفاق خانواده ی عروسشون به باغ ما که حالت تفریحی داشت اومدن و پدر و مادرم شدید ازشون پذیرایی کردن ولی من پیششون نرفتم تا اینکه به اصرار دخترشون که باهام تماس گرفت و گفت میخوام ببینمت یه ساعتی رو رفتم پیششون
جو خیلی سنگینی بود برام حس میکردم همه یه جور دیگه نگام میکنن و عروسشون با چه عشقی اونجا جولون میداد و امید خیلی فرق کرده بود جذاب تر از قبل شده انگار از هرنظری بهتر از قبل شده بود با اینکه من اصلا بهش توجه خاصی نمیکردم چون اصلا به خاطر تفاوت سنیمون به خودم اجازه این فکر و نمیدادم و برام عجیب و مسخره بود اون برعکس خیلی به من توجه میکرد و مرتبا پذیرایی میکرد و زیر نظرم داشت با خودم میگفتم به خاطر اینه که عکس العمل منو در مقابل عروس جدیدشون ببینن و بخاطر همینم عصبی شدم و سریع برگشتم خونه ، توی راه یادمه با تمام وجودم به خدا گفتم خدایا چرا امید پسر اول اینا نبود خوش به حال کسی که امید تو زندگیش وارد میشه و یه آهی از ته دلم کشیدم بعد خودم خندم گرفت و گفتم خدایا هر چی خودت برام صلاح بدونی !
وقتی بابام اینا برگشتن سرزنشا شروع شد و فشار روحی عصبی منم زیادتر از قبل !!! رفتم تو اتاقم ساعتای ده شب بود یکی زنگ زد رو گوشیم شمارش برام ناشناس بود وقتی جواب دادم در عین ناباوری دیدم امید!!! تعجب کردم فکر کردم اتفاقی افتاده اصلا باورم نمیشد اولش یکم سخت میتونست حرف بزنه گفت چیزی نشده خودم زنگ زدم شمارتونو از گوشی خواهرم برداشتم میخواستم راجب یه مسئله ای حرف بزنم بعد از یکم حاشیه رفتن خیلی واضح و رک گفت من خیلی وقته بهتون فکر میکنم و میخوام بیام خواستگاریت!!!!!!!!!!
خیلی شوکه شدم اول بهم برخورد و بعد شدیدا باهاش برخورد کردم تا چند روز تو شوک بودم حال خودمو نمیفهمیدم هم حس خیلی خوبی داشتم هم حس خیلی بدی اخه مگه میشه ما نزدیک سه سال سال با هم تفاوت سنی داشتیم چیزی که اصلا حتی دور و بر ماهم اتفاق نیفتاده بود جایی که حداقل تفاوت سنی و زن و مرد و پنچ سال به بالا خوب میدونستن من سه سال بزرگتر از شوهرم باشم !!!!!!!!!! اصلا برا خودمم غیر عقلانی و منطقی نبود!!!!!!!!!
همینطوریشم از بس خانوادم سر ازدواجم بهم فشار وارد میکردن سراسر منفی بافی بودم و استرس !! چه برسه به این شرایط ، بعد از اون چند بار دیگه امید مرتبا زنگ میزد و میخواست راجبش حرف بزنه و من شدید برخورد میکردم و جواب نمیدادم همش ترس اینو داشتم دردسر بشه و اوضاع از اینی که هست بدتر بشه حس بد سراسر وجودمو گرفته بود .
ولی یه روز از بس اصرار کرد به حرفاش گوش دادم وقتی حرف میزد همه چیز به نظرم خوب میومد حرفاش منطقی بود میگفت منو با مهدی مقایسه کن به سنم توجه نکن به عقلم به رفتارم به کارم به فکرم توجه کن به حرفای بقیه اهمیت نده میگفت من به حسم ایمان دارم حسم به من میگه توام به من علاقه داری نزار به خاطر این موضوع و ترس از حرفو حدیث بقیه اصلا حتی به من فکر نکنی خوب فکر کن و …….
وقتی فکر میکردم میدیدم واقعا درست میگه اون هیچی در مقایسه با مهدیشون کم نداشت که زیادترم داشت از نظری نسبت به خواسته های من بهترم بود خیلی ، ولی سنمون چی !!!!!!!!!!
خلاصه یک ماهی با خودم کلنجار رفتم مرتبا میخواست منو قانع کنه بعد واقعا قانع شدم سنش برای من ملاک نیست چون فهیدم حرفاش عقلانیه و من واقعا دوستش داشتم ولی یقین داشتم خانوادش و خانواده ی خودم نمیزارن و نشدنیه و مرتبا حرفو حدیث مردم و همه و همه را تجسم میکردم و بهم میرختم
هر روز اوضاع روحیم بدتر وبدتر میشد و تو یه کلاف سر در گم بودم و به امید شدیدا تاکید کرده بودم به احدی حق حرف زدن نداری و این موضوع نشدنیه باید فراموشش کنی ولی اون قبول نمیکرد !!!
تا اینکه یه روز یکی از دوستای بابام برا پسرش به خواستگاریم اومدن و شرایطش عایه عالی بود و بابام اینا بدون اینکه نظرمن بخوان قرار مدار گذاشتن و دعوت رسمی شدن ومن تو این شرایط فقط تونستم سکوت کنم و به اصرار اونا با پسرشون صحبت کردم ولی تمام مغزو روحم پیش امید بود و حتی حاضر نبودم نگاش کنم
بعد از اون جلسه خانوادم شدید تهدیدم کردن که اگه دوباره بهونه آوردی قیدتو میزنیم و دیگه بهت محل نمیدم هیچ ایرادی نداره باید قبولش کنی !!!!!! فشار روحی عصبی داشت داغونم میکرد و افسرده شده بودم و کم حرف!
به امید گفتم چی شده و گفتم نمیتونم شرایطی سخت تر از این و دیگه تحمل کنم و میخوام قبولش کنم توام دیگه فراموش کن و با من تماس نگیر ! عصبی شده بود گفت داری به خودت ظلم میکنی و ترسویی تو نمیتونی جور زندگیتو ودلت و بکشی من فقط به خاطر اثبات اینکه ببینی تا چه حدی رو حرفمم همین امروز به خانوادم میگم نظرشون برام مهم نیست و مجبورشون میکنم بیان خونتون !!!
این حرفش واقعا اذیتم کرد شدیدا باهاش برخورد کردم و گفتم ابدا دیگه جوابتو نمیدم اگه این کار رو کردی !!!
چند روز ی گذشت و من باز نتونستم خودمو راضی کنم و به حرف دلم نباشم بازم اعلام کردم که نمیخوام ازدواج کنم و همه رو عصبی کردم بابام شدیدا حرص میخورد و روش نمیشد به دوستش جواب منفی بده برا همین مرتبا مینداخت برا بعد و میگفت صبر کنید ! منم با حال خراب و افکار داغون و منفی گوشه گیر اتاقم شده بودم کسی دیگه باهام حرف نمیزد و محلی به من نمیدادن !!!!!
تا اون شب سیاه رسید .
چند شبه بعدش اخرای شب دم صبح با صدای مامانم بیدار شدم حال بابام بد شد بود وتا اومدیم به بیمارستان برسونیمش سکته قلبی کرد و از پیش ما رفت
سخترین روزای زندگیم رقم خورد مثل یه کابوس بود باورم نمیشد تا نفس داشتم اشک ریختم و سوختم و سوختم عذاب وجدان و احساس گناه داشت دیونم میکرد مراسم هفته و چهلمم گذشت داغ سنگینی رو دوشمون بود همه جا عکس بابام بود و اشک و اه خواهر برادرام ! مرتب حرفاشون داغم و سنگین تر میکرد ! کاش گذاشته بودی خوشیتو میدید ، کاش گذاشته بودی ارزو به دل نمیرفت ، همش فکرتو رو داشت ، همش به فکر تو بود ، همش به خاطر تو حرص میخورد !!!! دیگه به من کاری نداشتن محلیم بهم نمیدادن از روی لجشون اون خونوادرم جوابشو کردن رفتن بدون اینکه به من حرفی بزنن !!!!!
بعد چهلم من موندمو و مادرم یه خونه خالی از پدر با عکس تو گوشه گوشه خونمون که صدای بابام تو گوشم بود !!!! دیگه خیلی وقت بود جواب امید و نداده بودم هراز گاهی اس میداد و میخواست بهم دلگرمی بده ولی بی فایده بود برام !!!
شدیدا افسرده و گوشه گیر شده بودم از اتاقم بیرون نمیومدم با هیچکس حرف نمیزدم حتی دیگه جواب دوستامم نمیدادم فقط پنج شنبه ها میرفتم سر خاک بابام و تا نفس داشتم اشک میریختم از همه خسته بودم حتی دیگه نماز نمیخوندم هیچ امیدی به هیچی نداشتم هیچی نمیتونستم بخورم حتی دیگه به زور راه میرفتم فقط میخوابیدم و اشک میرختم
کم و بیش حرفای بقیه به گوشم میرسید که میومدن و میرفتن خونمون ! حرفای خاله زنک همیشگی …. که کجاس میخواد چیکار کنه اخرش … اصلا دنبال کی میگرده … کی بهتره اینا که رد کرد … نکنه نشسته پسر رئیس جمهور براش بیاد …… اووووو که چه حرفا نمیزدن !!!!!!
یه شب کلافه بودم خوابم نمیبرد دیگه داشتم دیونه میشدم همه چیز مثل یه فیلم از جلو چشمم رد میشد اول کلی بد وبیرا به خودم گفتم که کجا رو میخواستی بگیری ، میخوای چی بشی، مگه تو خونت از بقیه رنگینتر ، چرا نتونستی مثل ادم باشی مثل بقیه راحت بری سر خونه زندگیت ، این همه عذاب ندی دنبال چی هستی اصلا مگه تو کی هستی و.میخوای به کجا برسی .. چرا این همه ادعات میشه …….
بعدش بند خدا کردم
گفتم تو خدایی ! برو بابا کدوم خدا دلت خوشه کدوم نماز و روزه و بهشت و جهنم مگه جهنمی بدتر اینم هست گفتم خیلی ظالمی کی گفته عادی چرا اینقدر از خودت تعریف کردی کدوم عدالت چه عدالتیه که تو سر بدبختا بزنه و بدبخترشون کنی کی گفته تو از دل بندهات خبر داری تو هیچی نمیدونی از هیچی خبر نداری کی گفته مهربونی از پدر و مادر مهربونتر اگه اینایی که گفتی هستی اینقدر منو عذابم نمیدادی اگه شرایط منو میدونستی حداقل دیگه بابامو ازم نمیگرفتی چرا برا بعضیا اینقدر قسمت و سرنوشت شاد و خوش و راحتی دادی و برا من اینقدر سخت اصلا مگه من چیکار کردی چه گناه سنگیتر از گناهی کردم که به اینجا رسونیدیم
خلاصه تا نفس داشتم هر چی دلم و داغ میکرد گفتم و تا سر حد مرگ اشک ریختم و به یاد بابام سوختم بعدش از حال رفتم وقتی بیدار شدم نزدیک ظهر بود چشمام که باز نمیشد از بس ورم داشت مامانم وقتی حال و روزم و دید دلش به حالم سوخت و اون روز بیشتر بهم توجه میکرد تا اخر شب سر درد داشتم و خوابم نمیبرد برعکس همیشه که بی حوصله بودم ناخود اگاه رفتم سرسیستمم حدودای ساعت یک و دو بود رفت توی سایت و هیمنطوری از سوز دلم زدم !غم ! چندتا صفحه باز شد هر کدومش یه چیزی ،
یه جایی جلو چشمم اومد ، کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور برام مسخره بود
دوباره تو یه صفحه یادمه زده بود حزن در قران و اسم سایت عباس منش و زده بود اولش از روش رد شدم گفت برو بابا قران و حزن و …..
ولی بعد نمیدونم چی شد بازش کردم و شروع کردم به گوش دادنش هر چی بیشتر گوش میدادم انگار بدنمو میشکافتن هر کدوم ایه ها رو که اقای عباس منش میگفت و تفسیر میکرد که غم ما ناراحتی ما به خاطر عدمه ایمانمونه و بقیه حرفا که جای توضیحش زیاد میشه ناخوداگاه اشک میرختم وبه حرفا و رفتار خودم برمیگشتم
خیلی گیرا شده بود برام رفتم تو سایت قسمت دانلودای رایگان خیلی چیزای دیگه بود
بعدش شعر پروین اعتصامی نظرمو جلب کرد راجب توکل فقط خدا میدونه پای این کلیپ چقدر گریه کردم
از اینکه به خدا این حرفا رو زدم شرمنده بودم خیلی شرمنده بودم گفتم خدایا غلط کردم ببخشید راضیم به رضای تو
اون شب تا صبح و حتی فرداش از پای سیستمم تکون نخوردم و همه فایلای رایگان اون موقع و گوش دادم و گریه کردم حالم عوض شده بود
چند روزی گذشت یکم بهتر شده بودم ف کارم گوش دادن به فایلا شده بود ولی وقتی باز بقیه رو میدیم تمام حس بد قبلیم برمیگشت و نمیتونستم احساسمو کنترل کنم چون هنوز فکرم درگیر و پریشون بود و احساس گناه و عذاب وجدانی که بخاطر بابام داشتم دست از سر برنمیداشت و نمیتونستم درست عمل کنم
امید دوباره زیاد سراغم و میگرفت و بهم اس میداد ولی من هنوز جوابشو نمیدادم چند وقتی طول کشید تا تونستم با فایلای استاد مخصوصا قانون جذبش ! قانون فرکانسا و کلیپ های اعتماد به نفسش قانون سپاسگذاریش کلیپ های انگیزشی حرفایی که تو کلیپ راجب شانس و بد شانسی زدن کلیپی که فقط رو خدا حساب باز کن و….. خودمو یکم محکم کنم
اما نه زیاد، ولی ارامش من زمانی شد که حرفای ایشون رو راجب احساس گناه شنیدم و انگار از اسمون به زمین اومدم و ارامش مطلق گرفتم انگار بعد از اون حرفا دنیا برام تازگیه دیگه ای داشت و حتی وقتی دوباره فایلای قبلیو گوش میدادم تازگی داشت برام و تاثیرش بیشتر شد
بعد از اون مرتبا خودمو درگیر فایلا کردم و هر کدومو چندین بار گوش میدادم فایلایی که راجب خواسته ها و اهداف بود و چیزای که راجب فکر ورسیدن به هر چیز توی تمام فایلا تکرار میشد و فایلی که راجب ترس و ایمان گوش کردم که تنها ترسی که از عدم ایمان به خدا هست باعث میشه به چیزایی که میخوایم نرسیم و باید تو دل ترس هامو بریم وبا توکل و ایمان واقعی بخدا به چیزی که میخوایم یقین کنیم که میرسیم ! من و به یقین نزدیک تر میکرد ، کم کم به دلم رجوع کرد م و دیدم با تمام وجود میخوام که به امید بیشتر فکر کنم و به خاطرش با همه چیز کنار بیام اولش باز برای من ترسناک بود تصورات منفی و فکر حرفای بقیه و همه چیز سراغم میومد ولی باز به فایلا برمیگشتم !!!!!!!
تصمیم گرفتم جواب امید و بدم بازم صحبت کنیم البته همه ی اینا در شرایطی بود که وضعیت خونه اصلا مناسب نبود غم و حزن پدرم همچنان با ما بود و حرفا و حدیثا به خاطر من ادامه داشت
جواب اخرین پیامکشو دادم و اون سریع باهام تماس گرفت اصلا نمیتونست حرف بزنه و یادمه به خاطر شرایط بدی که به من گذشته بود و گریه میکرد خیلی محکم راجب تصمیمش بازم ازش سوال کردم و همه موارد حاشیه ای که ممکن بود روزی پیش بیاد و براش توضیح دادم و ازش جواب قطعی گرفتم که حاضر پای همه چی بیاسته
ولی اون واقعا محکم تر از من بود و همه چیزو بیشتر از من بهش اشاره میکرد و همه احتمالات و حتی اگه از جانب خودش بود و صریح میگفت و در اخر گفت تا اخرش هستم و من گفتم به شرط اینکه چند جلسه مشاوره بریم و بعد نظر قطعی اونا حاضرم قبول کنم
خلاصه ما بدون اینکه کسی متوجه بشه جلسات مشاوره ای زیادی رفتیم مشاوره های عالی و همشون بلا استثنا اعلام کردن که همه چی به خودمون بستگی داره واز نظر مشاوران ما برای ازدواج با هم با توجه به تفاوت سنیمون و با توجه به طرز فکر و ایدها و و…. مناسب بودیم و گفتن بحث سن میتونه به زندگیتون ربط پیدا کنه ولی بستگی به خودتون داره و خیلی جزعیات دیگه ……
خلاصه ما تصمیم اکید گرفتیم که هدفگذاری کنیم البته من تو این مدت همه چیو برا امید گفتم و اونم تمام فایلا رو گوش داد و شدیدا استقبال کرد
من با تمام ترسایی که داشتم با کمک فایل ترس و ایمان استاد و توکلش و ….و اینکه گفت یک بار برای همیشه خدا رو باور کنید و نگران مشکلات اینده نباشید به امید گفتم با خانوادش صحبت کنه با اینکه مطمعن بودم هم به خاطر مهدی و هم به خاطر سنمون مخالفت میکنن !!!!!
و دقیقا همینطور شد و شدیدا مخالفت کردن ولی امید دست بردار نبود و مرتبا میرفت سراغشون و میخواست قانعشون کنه وباز استرس و ترس و دلهره سراغم میومد ولی قدرت باورم با توجه به این فایلا نمیزاشت کنار بکشم و ایستادگی کردم البته امید تمام حرفای اونارو به من نمیگفت که نکنه تو روحیم تاثیر بزاره فقط مخالفتشونو میگفت
چند وقتی به این منوال گذشت و من و امید مرتبا روی افکارمون و گوش دادن به این فایلا ادامه دادیم نزدیک سال بابام بود برای سال دعوتشون کردیم اونا اومدن ولی چه اومدنی !!!!!
اینقدر به من بد نگاه میکردن که حد و حساب نداشت خواهرش یواشکی با من صحبت کرد و گفت میدونم از قضیه اطلاع داری بهتر تجدید نظر کنی تا احتراممون سر جاش باشه و من واقعا یخ کردم ولی سکوت کردم !!!!!1
خانواده ی من از همه چی بی خبر بودن برای همین وقتی اونارو دیدن و به خاطر رفتار سردشون شوکه شده بودن مرتبا میپرسیدن چی شده یعنی که اینطوری رفتار کردن !!!!!!!!
بعد از اون روز و اون برخورد انگار سرد شده بودم دوباره داشتم برمیگشتم به قبل !!!!! امید مرتبا من و دلداری میداد !!! من از خواهرش مادرش خانوادش متنفر شده بودم حس بدی داشتم ولی باز معجزه شد فایل عفو و بخشش استاد و دیدم و با گوش دادن بهش دوباره تازه شدم
خلاصه خیلی طولانی شد داستانم خستتون کردم جزئیات و خاطره های زیادی برامون رقم خورد که گفتنش طولانیش میکنه ولی ما به قدرت هر بیشتر شروع کردیم هر روز فکر مثبت کنیم راجب اینکه همه موافقت کردن تصمیم گرفتیم یه مدت هیچ کاری نکنیم و امید اصلا حرفی دیگه به خانوادش نزنه و کناره گیری کنه و به هیچ چیز منفی فکر نکنیم و فقط و فقط فایلا رو مرتب گوش بدیم و عمل کنیم !!!!!!!!
هر روز شکر گذاری میکردیم ذهنمونو از نفرت و حرص خوردن از بقیه پاک میکردیم و میبخشیدیم و به زبون میوردیم که دوستشون داریم مخصوصا من راجب خانواده ی امید هر روز خونمونو تصور میکردم و با تمام احساسم زندگیمونو حس میکردم شدیدا بهش فکر میکردم حتی وسایل خونمو از تو ویترین مغازه ها انتخاب میکردم و میچیدم
فایل درساهایی از البرت انیشتن و عاشقش شده بودم روزی هزار بار گوش میدادم
همه همه چی جشنمون لباس همه همه همه رو تصور میکردم حس میکردم و خوشحال میشدم
حس بدم خیلی کم شده بود اصلا اجازه نمیدادم وارد مغزم بشه
هر روز فایلا رو مرور میکردم چندین بار گوش میدادم تجسم میکردم حس میکردم
قوانین افرینش ، قانون جذب در قران ، سپاسگذاری ، فقط خدا ، فایل عالیه پروین اعتصامی که عاشقشم ، اعتماد به نفسا ،حزن در قران ، درسای انیشتین ، قدرت عفو و بخشش
کلیپای انگیزشی ووووووووو ………………………
از هر کدومشون هزار تا نکته حس کردم با خودم که توضیحش خیلی زیاده و نمیشه گفت
امید با فایلای ثروت تونست وضعیت کارشو بهتر کنه توی مدت کم !!! ولی هنوز خبری نبود از چیزی که ما میخواستیم !!
یه شب تفال زدم به حافظ هیچ وقت یادم نمیره معنیشو نوشته بود ، اتفاقی براتون میفته که انگشت به دهن میمونید ومانند معجزه میمونه برای شما که چطوری موفق شدید و همه از بابت این موضوع خوشحال میشن و البته این تنها خواست و ارداه خدا بوده !!!
من ناخوداگاه گریه کردم گفتم خدایا یعنی حقیقت داره اتفاق میفته !!!!
فردا قبل ظهر امید بهم زنگ زد خیلی خوشحال بود گفت خانم شما آمادگیشو دارید ما برا اخر هفته مزاحمتون بشیم
گفتم چی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
گفت بله !!!!!
برام تعریف کرد که باباش زنگش زده بوده و گفته سریع بیا خونه کارت دارم بعدم در حضور مادر و خواهرش بهش گفته که ما تمام فکرامونو کردیم تو این مدت و متوجه شدیم که هیچی جز تفاوت سنیتون که اونم به خودتون مربوطه و موضوع برادرت که اون تموم شده و رفته سر خونه زندگی خودش هیچ دلیل قانع کننده و اساسیه دیگه ای برا مخالفت باهاتون نداریم دلیلیم ندیدیم که بخوایم با کارمون ناراحتت کنیم یا باعث بشیم زندگی که حق انتخابش با خودته رو ازت بگیریم همه چی به خودتون بستگی داره و گفته بودن باهاشون برا خاستگاری تماس میگیریم گفت مادر و خواهرمم خوشحال بودن و خیلیم ازت تعریف کردن و ارزوی خوشبختیمونو کردن !!!!!
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدای من واقعا معجزه بود بزرگترین معجزه باورم نمیشه اون روز اونقدر خدارو شکر کردم که دهنم خشک شده بود
سرتونو درد نیارم از این روز تا زمانی که من و امید عقد کردیم فقط چهل و پنج روز طول کشید و خانواده ی من در کمال تعجب بدون اینکه کوچکترین حرفی بزنن یا سوالی از من بپرسن با اون همه حرف و حدیث قبلی تو شک این خاستگاری و جواب بدون دردسر من موندن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و من چون دیگه هیچ توجهی به حرف و حدیثا و چی و چی ………. نداشتم اصلا چیزی به گوشم نیومد جز تبریکی که اطرافیانم بهم میگفتن و هیچی دیگه برام اهمیت نداشت
ما حدود هشت ماه بعدش جشن عروسی گرفتیم توی تمام این مدت همچنان به فایلا گوش میدادیم و عمل میکردیم همه چی خوب پیش رفت و احساس خوب هر روز در ما تقویت میشد و بهترین دوران عقد داشتیم
توی این مدت خانواده شوهرم کوچکترین حرفی به من نزدن ودر کمال احترام و علاقه با من رفتار کردن و خیلیم روابطمون عالیه حتی بهتر از جاریم !!!!!!!!!!!!!
الان که دارم قصه زندگیمو مینویسم در خانه با صفای خودم دارم زیباترین روزای زندگیمو رقم میزنم با زیباترین رویاها منتظر شوهر عزیزمم که بیاد خونه و هر روز بیشتر از دیروز عاشقش میشم و با تمام وجود همدیگرو دوست داریم و خیلی خدا رو شکر میکنم که من و وارد چنین سایتی کرد و تونستم با اعتمادبه نفس و تغییر فکری که فایلای استاد بهم داد بزرگترین ودرسترین تصمیم زندگیمو بگیرم
من و امید هر دو با استفاده از این فایلا تونستیم به جز ازدواجمون در کارمون موفق بشیم اون درامدش خیلی عالی تر از قبل شد و اکثر بدهیای ازدواج و خرید وسایلمونم دادیم و من سریعا فرصت تدریس توی مدرسه غیر انتفاعی و بدست اوردم که شدیدا توش موفقم
و به تازگیم ماشین مورد علاقمونم خریداری کردیم
خیلی مخلصتم خداجون به خاطر تمام لحظاتی که کنارم بودی و فکر میکردم نیستی ، حلالم کن و به امرزش بده .
به امید شادترین لحظات شیرین برای همه ی شما دوستای گلم
ممنونم استاد عباس منش فقط همین .
خیلی عالی بود بهار جان ، داستانت برام مثل یک رمان بود که باهاش هم گریه کردم هم ذوق زده شدم ، امیدوارم همیشه شاد باشین و سالم در کنار هم
سلام بهار جان دوستم فرکانسی از اون روزی که این متن را مینویسی سالها گذشته ولی من با خوندن نظرت اشک شوق ریختم وقتی خواهر و مادر شوهرت از تو تعریف کرده بودند آخه چند وقت پیش از تو متنفر بودند گفتم ببین خدا چقدر تواناست چقدر مهربان که دل اونا رو براتون نرم کرده اگه طبق قانون عمل کنی
همه نظرات بچه ها یه جوری شبیه به همه یک روزی قانون رو نمیدونن و همه چیز رو میندازن گردن خدا و یه روز خدا دستشون رو میگیره مثل یک کور میزاره توی مسیر میگه حالا توی این مسیر طبق قانون عمل کند
برات آرزوی خوشبختی دارم در مسیر باش می خوام بازم از نتایج تان بنویسید در پناه الله خوشبخت باشید
دوست خوبم بهار سلام و سپاس
بنده در زندگی شما جز حضور و دست خداوند و قوانینش چیزی ندیدم. فرمان زندگی دست شماست مطمئن برانید …
هر چی آرزوی خوبه مال تو …
بهار جان چه زیبا خداوند دست شما را گرفت و به مسیر درست هدایت کرد تبریک دوست عزیزم
سلام
یک دنیا تشکر بخاطر متنی که نوشتی
سلام به تمام دوستان گلم مخصوصا استاد عزیزم
الان چند روز از وقت تعین شده برای مسابقه گذشته و من بدلیل نداشتن وقت و خستگی که بعد از کار داشتم نتونستم تو مسابقه شرکت کنم درصورتی که خیلی دوست داشتم اینکار رو بکنم ولی خب به هرحال پیش خودم گفتم که بیام و همین الان بنویسم و حتی مهم هم نیست وقت مسابقه گذشته مهم اون حسیه که الان دارم برای نوشتن و عشق و احساسیه که میخوام تقدیم به دوستانی بکنم که دارن این متن رو میخونن . امیدوارم تاثیری هرچند کوچک توی ذهن و قلبتون برای راهی که من و شما داریم برای تغییر زندگیمون بر میداریم داشته باشم….
• من محمد فراهانی 30 ساله از شاهین شهر اصفهان هستم الانم مدیر فروش یکی از نمایندگی های بیمه در اصفهانم که میخوام بخشی از زندگی خودم رو بهتون بگم
سال 90 بود که از دانشگاه اومدم بیرون و شدیدا دنبال کار میگشتم چون میخواستم به دختری برسم که همدیگه رو دوست داشتیم . حدود یکسالی بود که با هم بودیم و من میخواستم باهاش ازدواج کنم ولی چون کاری نداشتم و دانشجو بودم نمیتونستم به خواستگاری برم براهمین مجبور بودیم یه رابطه پنهانی به دور از خانواده ها باهم داشته باشیم. به هر راهی و هر کسی چنگ میزدم تا بتونم یه کاری هرچند بدون حقوق !!! پیداکنم تا بتونم برم خواستگاری. چندماه دنبال کار گشتم تا اینکه اتفاقی توی روزنامه یه آگهی دیدم. برای کار رفتم اونجا و دیدم که کارش تو دفتر بیمه ست. اونجا چند روز جلسه اموزشی داشت و بعد از تایید اونها آزمایشی میتونستی کار رو ببینی و بعد مشغول به کار بشی. اولش که تو جلسات آموزشی بودم زیاد برام جدی نبود گفتم که امتحان میکنم بعد اگه شد که … خلاصه بگم بعد آموزش کار رو ادامه دادم و چسبیدم بش . چند ماه که گذشت و تا حدودی هم که تو کارم موفق بودم و جا افتادم تصمیم گرفتم تا به خواستگاری دختری برم که ارزوی رسیدن بهش رو داشتم . رفتم خواستگاری و به هر نحوی که شد رضایت پدرش رو جلب کردم ( پدرش خیلی گیر بود ) . رسما باهم نامزد کردیم و من هم که میدونید روی ابرها بودم. چند ماه بعد از نامزدی زمان عقد رو هم مشخص کردیم و رفتیم دنبال خرید حلقه های ازدواج. روزها رو داشتیم سپری میکردیم که درست 3 – 4 روز قبل از عقدمون دردناک ترین اتفاق ممکن برام پیش اومد. مراسم عقدمون توسط پدر دختره به هم خورد و پدرش با دلایل و بهونه هایی که اورد مانع از این عقد شد ( توضیحش طولانیه ) و این رابطه رویایی ما به طرز عجیب و البته سریعی تموم شد .
حتما تصورش رو دارید میکنید. دوران شکست عشقی من شروع شد و چند ماه دچار غم و غصه بودم و به زمین و زمان فحش میدادم . کم کم داشتم از حال و هوای غم و غصه میومدم بیرونکه دچار بحران مالی شدم.
حدود یه سال و خورده ای میشد که با دوست صمیمیم یه وام مضاربه ای گرفته بودیم ( حتما میدونید شرایط وام مضاربه ای چطوریه ) دوستم وام گیرنده و من هم برای ضمانت سند خونه بابام رو گذاشتم . اصل وام هم دست رفیقم بود و با کاری که باش میکردیم سودش رو هر 6 ماه واریز میکردیم. بعد از 2 – 3 بار تمدید این وام مجبور به تصفیه این وام شده بودیم . چند وقت بود که من به رفتارهای دوستم مشکوک بودم چون از دادن اصل پول امتنا میکرد. باز هم فکنم حدس زدین چیشده . رفیقم اصل پول رو بابت بدهی های شخصی که بالا اورده بود و من هم اصلا ازش خبر نداشتم به باد فنا داده بود . خلاضه من مونده بودم و حدود 60 – 70 ملیون تومن بدهی و سند خونه ای که در خطر بود.
خلاصه از چی بگم؟؟ از اعصاب خوردی من و خانوادم یا از چک هایی که به عناوین مختلف به رفیقم داده بودم و برگه شده بود یا از فروخته شدن ماشینم بابت چکی که به رفیقم داده بودم بگم یا از گریه ها و ناراحتی شدید درونیم تو اون اوضاع و احوال بگم. اینو هم اضافه کنم که رفیقم خودش رو موظف به پرداخت میدونست ولی اینقدر بدهی بالا اورده بود که این پول بخشی از بدهی هاش بود و حتی بدتر از اون زنش هم بعد از این که دیده بود امیدی به این زندگی نیس مهریه شو گذاشت اجرا و درخواست طلاق داد. یعنی قوز بالا قوز. یعنی نمیتونستم روی پرداخت بدهی بانکی از طرف دوستم حسابی باز کنم
تو همون دوران بود که مدام از خودم و خدا شکایت میکردم که اخه چرا من ؟ من که اهل دختر بازی و شیادی و .. نبودم منکه نماز و روزم ترک نمیشد پس اخه چرا من و چرا این همه مصیبت ؟؟
یادمه اواخر سال 93 بود که داشتم برای یکی از مشتری هامون عکس بیمه بدنه ماشین میگرفتم . تو یکی از این مراحل عکس گرفتن بود که باید ماشین رو روشن میکردم تا یه عکس از موتور ماشین و کیلومتر و پنل و… میگرفتم. به محض اینکه ماشین رو روشن کردم ضبط ماشین روشن شد و یکی از فایل های استاد عباس منش عزیزم شروع به خوندن کرد. کمتر از 2 دقیقه شد که من ناخداگاه داشتم به این فایل گوش میکردم . وقتی کار عکس گرفتنم تموم شد از مشتریم بابت موضوع فایل و اسم سخنرانش سوال کردم .
یادم نیست چه فایلی از استاد بود یا مشتریم چه حرفایی بهم زد ولی این حادثه ( به نظرم لحظه تولدم بود و شروع راه موفقیت و قرار گرفتن تو مدار استادم و شما دوستان گلم ) انگیزه و اشتیاقی شد که به سایت سر بزنم . اینو دقیقا یادمه وقتی داشتم تو سایت چرخ میزدم به اولین فایلی که رسیدم فایل مربوط به سپاسگذاری و توضیحات استاد درباره کتاب معجزه سپاسگذاری از راندا برن بود .
این فایل چنان تاثیری روم گذاشت که من رفتم و کتابش رو از کتاب فروشی خریدم و تمریناتش رو انجام دادم. در حین انجام تمریناتش انگار رد پای خدا رو تو تمام مراحل زندگیم حتی تو دل اون مشکلات عاطفی و مالی که برام پیش اومده بود میدیدم. انگار داشتم بهتر میدیدم و میشنیدم.
دیگه شروع کرده بودم به دانلود کردن و دیدن فایل های استاد .
با فایل مربوط به عفو و بخشش ( بخشی از دوره آفرینش که رایگان تو سایت بود ) تونستم نامزد قبلی و پدرش رو ببخشم و حتی براش آرزوی یه زندگی بهتر با یه پسر بهتر از من رو بکنم. از وقتی اینکارو کردم احساس عالی رو داشتم و دیگه هر وقت یاد نامزدم و شکست عاطفیم میفتادم احساس بدی رو هم تجربه نمیکردم و گریه نمیکردم حتی دوستم رو هم که برام این همه بدهی گذاشته بود رو هم بخشیدم.
با فایل هایی مثل چشم زخم و دعای کمیل و برسی نامه حضرت علی به احساس عالی و خداگونه ای رسیدم و چقدر نظرم و دیدم نسبت به خدا و رحمانیتش تغییر کرد فایل مربوط به فقط روی خدا حساب باز کن که دیگه دیوانه کننده بود و فهمیدم که مثلا چقدر برای پیدا کردن کار به چه آدم هایی رو زده بودم و چقدر پیششون حقیر شده بودم و درنهایت هم هیچ کاری برام انجام ندادند . بعدا فهمیدم که یکی از دستان خدا بود که منو به این شغل و حرفه اورد ( الان میفهمم که چقدر این کار رو دوست دارم و ازش لذت میبرم و چقدر به روحیات من میخوره ) و منو با همکاران و آدم های فوق العاده ای که توی شرکت هستند و دارم باهاشون کار میکنم آشنا کرد.
وقتی فایلهای مربوط به خدا تاس نمی اندازد یا خیر و صلاح و یا مخصوصا مجموعه فایل های شناخت خدا رو دیدم فهمیدم که چقدر میتونم به زندگیم مسلط باشم و چقدر خداوند من رو قدرتمند افریده که میتونم تمام اتفاقات زندگیم رو خودم رقم بزنم و چقدر نظم و قانون برجهان حکم فرماست که حتی پارتی بازی هم تو کارش نیست و چقدر خداوند خوشحال میشه که من ثروت مند و پولدار و البته شاد باشم.
با فایل هایی مثل نابرابری ثروت در جهان ومعلولیت ذهن و ثروت در دوران رکود فهمیدم که هیچ محدودیتی برای کسب ثروت و درامد برایم وجود ندارد و چقدر این دنیا پر از موقعیت و ثروت و نعمت است ثروت فقط و فقط یک مسئله ذهنی ست نه چیز دیگه. همینطور این فایل ها باورهای منو اصلاح کرد طوری که نتیجه این اصلاح باورهام رو دارم تو زندگیم و درامدم میبینم
با فایل کوتاه ولی فوقالعاده زیبایی ها را ببینیم به احساس فوقالعاده ای رسیدم و بعد به صحنه ها و مواردی در این جهان زیبا توجه کردم و نگاه کردم که تا قبل از اون نمیدیدم در صورتی که بارها و بارها به سادگی و راحتی از جلوشون رد میشدم. تازه معنی شعر سهراب برام معنا پیدا کرد که میگفت چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید. با فایل مربوط به پیام تبریک عید نوروز فهمیدم چقدر راحت میشود به خواسته ها رسید وقتی که فقط در هر لحظه به دنبال شادی و احساس خوب باشی بدون غر زدن بدون افکار منفی . و چه هدف جامع و بزرگی ست شاد بودن و جدی نگرفتن
با فایل مربوط به کشتی کروز عمیقا باورت کردم استاد. باورت کردم که حرف هاو نصیحت هایت بوی شعار نمیدهد و بعد از اون چقدر تصور رویاهای بزرگ برام راحت تر شد
فایل های مریوط به تضاد در زندگی و حتی محصول تضاد عامل موفقیت بهم یاد داد که تمام اون مشکلات عاطفی و مالی که برام پیش اومد چقدر بهم کمک کرد اند به پیشرفت من . فهمیدم که چقدر از نظر درونی و فکری خلا عاطفی داشتم و چقدر افکار بیماری زا درباره پول و ثروت داشتم.
وقتی هم که الان دوره عشق و مودت رو خریداری کردم فهمیدم که چقدر خلا های درونی داشتم و چقدر خوب شد که اون زمان عقدم بهم خورد و حتی دلیل به هم خوردنش به بدترین و عجیب ترین شکل ممکن رو هم فهمیدم و خدارو شکر کردم که اگر این رابطه حتی به ازدواج هم ختم میشد مطمئنا به دلیل مشکلات و خلا های درونی من به زندگی قشنگ و رویایی ختم نمیشد. الانم که دارم تمرینات دوره عشق و موددت رو انجام میدم ( هرچند دست و پا شکسته ) دارم تغییرات رفتاری و اخلاقی خوبی رو به دلیل دوست داشتن خودم و هماهنگی ذهن و روحم میبینم و حس میکنم . حتی با یکی دو نفر هم که به خواسته هام در مورد دختر رویاهام نزدیک بودن آشنا شدم ( هرچند که به مراحل بعدی کشیده نشد ) و میدونم اینا نشانه های تغییر و نزدیک شدن به دختر رویاهامه
وقتی دوره هدف گذاری و عزت نفس رو خریدم فهمیدم چطور میتونم به هدف هام تو زندگیم برسم . الان من بعد از 2 – 3 سال فعالیتم تو صنعت بیمه تونستم مدیر فروش شرکتم بشم وحتی درامدم نسبت به قبل حدود 7/1 برابر شده . حالا درسته که به درامد دلخواهم و هدفم که 3 -4 برابر شدن نرسیدم ولی ایمان دارم که به زودی زود بدهی هایم را صاف میکنم ماشین بهتری میخرم و به درامد و فروشهای فوق العاده که هدفم هست خواهم رسید.
و در نهایت اگر تمام این فایل های رایگان و غیر رایگانی را که دانلود کردم یا خریدم یک طرف بزارم مطمئنا مجموعه فایل های عمل به دانسته ها بود که به اندازه تمام ان مطالب مفید و کاربردی که قوانین حاکم بر این جهان است برایم ارزشمند بود . فهمیدم فهمیدن کاری نمیکند و اگر عمل به این دانسته ها نباشدهیچ حرکت مثبتی انجام نداده ام . حتی اگر 100 بار در وسط راه تمریناتم کم آورده باشم نباید نا امید بشوم و با ایمانی قویتر باید به آنچه که بار ها و بارها برای کل مردم دنیایی که ایمان همراه با عمل داشته اند جواب داده است آنقدر عمل نمایم تا نتیجه بگیرم
از خداوند که منو با استاد عباس منش و شما دوستان گلم آشنا کرد از ته دلم سپاسگذاری میکنمو امیدوارم به دنیایی که در آن به بهترین شکل ممکن با دسنات خودمان میسازیم
خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت
دوست گلم از داستان زندگیت و تغییراتت لذت بردم. مخصوصا طرز آشنایی ات با سایت درس بزرگی برام داشت که اگر کسی بخواهذ به طرزهای عجیب به راه درست هدایت میشنود و نیازی به راهنمایی دیگران و دلسوزی نیست
دوست عزیزم از خوندن کامنت خالص و نابت نزدیک بود اشک بریزم.
چقدر خدا و خیر و برکتش رو در زندگی ات عالی حس کردی و چقدر تونستی روی باورهات کار کنی و آفرین که تونستی ذهنت رو کنترل کنی تا آرامش وارد زندگی ات بشود.
خدا بهت یه استاد خوب معرفی کرد و خدا خدا برکت دهد به این استاد عزیز که مایه آشتی ما با خودمان و خدای مان شده .
برایش و برای تو آرزوی سلامتی ثروت شادی و سعادتمندی در دنیا و آخرت رو دارم
خیی عالی بود ممنونم از تجربه بی نطیزتون که به اشتراک گذاشتین به امید موفهای بیشتر در همه زمینه هاااا
سلام من افشین عالیان هستم از بندرعباس به لطف خدای مهربان در مورخه اردیبهشت ماه امسال ی سفر به شمال کشور داشتم ویه روز که رفتیم جنگل من احساس خوبی داشتم واز خدا خواستم که زندگی من تغیر کنه یعنی خیلی عامیانه وبا صدای بلند ی جای خلوت شروع کردم با خدا صحبت کردن چون تا قبل از این من زندگی خوبی از لحاظ مالی نداشتم و خیلی دوست داشتم زندگی مرفه ای داشته باشم و همیشه فقط دعا میکردم ولی هیچ حرکت وفعالیتی نداشتم چون کارمند بودم همیشه گلایه وشکایت میکردم ومینالیدم تاجایی که از قران و دین ونماز و همه اون چیزایی که به من گفته بودن رو رد میکردم و از لحاظ اعتقادی صفر شدم وهمه چیز رو رد میکردم جز خدا همیشه درگیر بی پولی وبدهی و مریضی بودم .بعد از بازگشت از سفر شمال دوستی داشتم به نام اقا اسماعیل که رابطه دوستی 15 ساله داشتیم ولی حدود 3 سال بود در حوزه موفقیت کسب علم کرده بودود کسب کارش خداروشکر بسیار موفق شده بود و منو به خاطر باورهای منفی و فقر کنار گذاشته بود وهیچ ارتباطی باهم نداشیم .تااینکه به محض برگشت از شمال ایشون بامن تماس گرفت ویک بلیط سمینار بهم داد که راجع به عوامل موفقیت در کسب وکار و ثروت سخنرانی میکردن خب برام جای تعجب بود که دوست من 3 سال بامن ارتباطی نداشته چطو بدون هیچ اطلاعی این کار و کرد و وقتی ازش پرسیم گفت من چندتا بلیط تهیه کردم که به چند نفر از دوستام بدم ولی همش شما تو ذهنم بودید وهر کاری کردم که نیام سمت شما نتونستم وجرقه موفقیت از اون روز شروع شد من حدو 3 ماه به صورت کلی تغیر کردم از اون روز بع بعد ساعت بیداری من از 8 به 4 تغیر پیدا کرد هرروز میرم لب دریا ورزش ومراقبه ودعا میکنم .تلوزیون که عاشقش بودم خصوصا اخبار وبرنامه ورزشی مخصوصا نود کلا از زندگی من رفته کنار کلش باز حرفه ای بودم حذف کردم تمام دوستانی که در مسیر من نبودن از زندگی من رفتن و دوستان ثروتمند اومدن. در منزل مشکلات شدید خانوادگی داشتم بکلی از بین رفته ویک رابطه بسیار خوب با همسرم وفرزندانم دارم در محل کار و احتماع و فامیل عزت نفس دارم ودیگران هم بهم احترام میذارن مهمتراز همه درک قران و رجوع بادل و جان به قران و اموختن زندگی به سبک قران به دست اوردن 7 ایده خوب که هرکدام میتواند برایم ثروت افرین باشد که در مرحله تحقیق میباشد تغیر رفتار واداب زندگی واجتماعی . واینقدر در این مدت با انرژی و عشق ادامه دادم که مدیر فروش یک فروشگاه بزرگ دربهای ضدسرقت شدم وبه خاطر کسب اطلاعات وعلم فروش وارد کلاسهای بازاریابی وفروشندگی شدم که همین دیروز به خاطر اعتماد به نفس وقدرت کلام بال ودرک مطالب وروحیه خوب 2 پیشنهاد بسیار عالی از صاحبین فروشگاه های بزرگ داشتم وخدارو سپاسگذارم که دراین مدت کم این همه محبت به منداشته چون من احساس لیاقت دارم و از استاد عباسمنش هم سپاسگذارم که مطلاب مهمی که در سایت میذارن ومن فقط از این مطالب و مطالبی که دراین خصوص از دوستانم تهیه کردم راه و مسیر زندگی من عوض شد ومن خیلی راظیم و مطمئن هستم که به قول مهندس فخری که دوست صمیمی استاد هست، من موفق خواهم شد. خدایا شکرت بابت وجود استاد عباسمنش .استاد بزرگوار خیلی دوست دارم وبرات ارزوی موفقیت میکنم
سلام اقای عالیان امیدوارم روز به روز موفقیت بزرگتری تو زندگی کسب کنی .با این که داستان کوتاه بود اما بسیار تاثیر گذار و مفید بودبرای من.موفق و پیروز
سلام
با آرزوی موفقیتهای بیشتر بر ای شما ؛ وقتی بخواهیم پیشرفت کنیم میشود خدا صدای شما را شنیده و به فرکانسهای شما با گرفتن بلیط سمینار پاسخ داده است؛ در پناه الله یکتا
تبریک میگم
سلام اقای عالیان من خیلی چیزها تو همین داستانتون اموختم وبرام خیلی خوب بود مخصوصا وقتی تلویزیون رو حذف کردید و لبه ساحل شروع به ورزش و مراقبه میکنید منم انگیزه گرفتم واقعا ممنونم از اینکه زحمت میدید و مینویسید قدر دانم از همتون خیلی قشنگ بودش منتظر خبرهای خوبتونم هستم یا حق
آقای عالیان به حقیقت خداوند شنوا و بیناست ، تبریک به شما که خداوند را درک کرده اید
سلام به همه ی دوستان و استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز
میخوام تمام قسمت هایی که هدایت شدم به این مسیر و اینکه چه اتفاقی که برام افتاد تو مسیر زندگیم را با شما درمیان بگذارم
قبل از اون خودم رو معرفی میکنم
اسم من شیداست 24 سالمه مدرک تحصیلی ندارم چون هیچ علاقه ایی به درس خوندن نداشتم
اما الان تو رشته معماری فعالم و طراح دکوراسیون داخلی و نما خارجی هستم که میگم چطور این اتفاق افتاد
من تقریبا 16 سالم بود که پدر و مادرم از هم جدا شدن و من یک خواهر کوچکتر از خودم دارم
از همون سن درس رو ول کردم و تصمیم گرفتم وارد بازار کار بشم
پدر و مادرم به خاطر اعتیاد پدرم از هم جدا شدن یک روز که پدرم مثل 10 ها بار قبلی که کمپ ترک اعتیاد رفته بود قرار بود تا 21 روز برنگرده مادرم تصمیم گرفت که غیابی از پدرم جدا بشه و ما 3 نفری یک خونه تو یه منطقه دورتر بگیریم و این اتفاق هم اتفاد و من گفتم پدرم مسیرش رو انتخاب کرده و میخواد زندگیش رو تغییر بده و با مادرم تصمیم گرفتیم 2 تایی یا 3 تایی کار کنیم و زندگی رو بگذرونیم و همه چیز رو تغییر بدیم
اما 1 ماه نشده بود که یک مردی وارد زندگی مادرم شد و تصمیم گرفتن که ازدواج کنن من به شدت مخالف بودم و ناراحت اما مادرم تصمیم خودش رو گرفته بود
و از زمانی که ازدواج کرد چون همسزش ازش خواسته بود من و خواهرم رو همراه خودش نیاره تو زندگیش ما تو همون خونه بودیم و مادرم مارو تنها گذاشت سنمون خیلی کم بود و تجربه ایی از زندگی نداشتیم به ظاهر غمگین و دردناک بود اما الان خدارا بابتش واقعا سپاس گذارم
زمان گذشت و همسر مادرم تبدیل شد به یک ناپدری بدجنس قصه ها و تمام پول هایی که مادرم داشت رو کم کم ازش گرفت حتی خونه ایی که من و خواهرم توش زندگی میکردیم
اون موقع من فروشندگی میکردم تو مغازه و خواهرم تو یک عطر فروشی کار میکرد و تو همون اوضاع ما بی خونه هم شدیم و واقعا روزهای سختی رو گذروندیم و من از اینکه خواهر کوچیکم این صحنه ها رو تجربه میکنه واقعا ناراحت بودم چون خودم به خودم انگیزه میدادم که درست میشه اما اون بچه بود و بهونه گیر
خلاصه با هزار التماس و خواهش مادرم پول گرفت از همسرش و مجددا ما یک خونه اجاره کردیم البته بعد از 1 سال
تو همون ناراحتی و غم و غصه ها به خاطر نا اگاهی و سن کم یک روز واقعا خسته شدم از شرایطم واقعا همه چیز سخت تر شده بود
وقتی از سر کار برگشتم خونه برای استراحت کلی گریه کردم و داد زدم و با خدا حرف زدم داد میزدم حرف میزدم از خواهش کردم
التماس کردم کمکم کن من زندگیم تغییر کنه من نمیدونم باید چی کار کنم
فکر میکنم دقیقا همون شب بود که من تو همون خال گریه و زاری بودم و حالم خوب نمیشد
همکار خواهرم که تقریبا از همه چیز با خبر بود و دوست خوبمون بود و همیشه کمکمون میکرد زنگ زد به من گفت میخوام باهات صحبت کنم بیا دم خونتونم
رفتم دم در و بهمپیشنهاد یک کارو داد و دقیقا یادمه گفت میخوای زندگیت عوض بشه میخوای دیگه این روزا تموم بشه فردا بیا فلان آدرس من فقط به خاطر همین 2 تا جمله قبول کردم چون من از خدا خواسته بودم
گفتم نکنه این همون چیزیه که خواسته بودم
فردا تو همون ساعت رفتم دیدم شغلی که معرفی کرده بازاریابی شبکه ایی و من تقریبا از دیدگاه ها از حرف ها از آینده ثروت مند شدنش خوشم اومد و قبول کردم و گفتم من موفق میشم
افکار اونجا مثبت بود اما باور ها ایراد داشت
من همکارای زیادی پیدا کردم آدم های زیادی دیدم و انگار واقعا وارد جامعه شده بودم
یکی از همکارام که از همون روز اول همه جوره هوای منو داشت و کمکم میکرد که پیشرفت کنم و بعد از چند ماه باهم دوست شدیم الان نزدیک به 2 سال هست که باهم ازدواج کردیم و بهترین رابطه رو داریم
من تقریبا 5سال تو اون شرکت کار کردم اما هیچ پولی درنیاوردم من ایراد رو روی کار نمیزارم ولی من به اون مسیر هدایت شدم تا با آدم هایی آشنا بشم که دستانی از سمت خدا بودن ومن تو او کار خیلی بزرگ شدم خیلی عاقل شدم چون تلاش کردن خوب یاد گرفته بودم حتی بدوون نتیجه امیدوار بودن استقامت داشتن و هدف داشتن و خیلی چیزهای ارزشمند دیگه که بابت تک تکشون سپاس گذارم
زمان گذشت و من وهمسرم به دلایلی تصمیم گرفتیم از اون کار بیایم بیرون و اومدیم خیلی سخت بود برامون بعد از این همه سال مسخره شدن و کار کردن حالا بدون هیچچیزی باید از اول شروع کنیم و حال روحی خوبی نداشتیم یک روز که داشتیم تو اتوبان میرفتیم به سمت شهرک غرب یکی از همکارایی که تو همون کار بود قبل از ما بیرون اومده بود با ما تماس گرفت ما تقریبا 1 سال ازش بی خبر بودیم و گفت بیایید فلان جا ماهم رفتیم البته این همکارمون واقعا فرد تاثیر گذاری بود و بسیار مطالعه داشت در زمینه موفقیت با من همراه بشید و ما بعد از چند روز فکر کردن دوباره رفتیم پیشش و اون واسمون یکی از فایل های استاد رو گذاشت و بعدش ساعت ها باهم درموردش حرف زدیم اینکارو ادامه دادیم مجددا با اون دوستمون وارد یک بازاریابی شبکه ایی دیگه شدیم و هم باهم راجب قوانین حرف میزدیم و هم کار میکردیم 6 ماه تو ان شغل جدید بودیم اما بیشتر راجب قوانین حرف میزدیم نه کار همکارمون چون روانشناسی ثروت رو تهیه کرده بود و ما تهیه نکرده بودیم اون تنها تو خونه گوش میکرد و فرداش باهم بحث میکردیم و حرف میزدیم و اون آدم تقریبا کمک میکرد که ماهم مثل خودش باور های جدید رو بسازیم اما اینطور نبود که عین چیزهایی که گوش کرده بیاد به ما بگه چون اون همکارمون کلا سخنران بود و همیشه باهم در این موارد حرف میزدیم و اون دوره با باور های جدیدش برای ما سخنرانی میکرد به سبک خودش و دانسته ای خودش که الان خداروشکر وارد مسیر و رسالت خودش شده و همین کار رو برای جمعیت های زیاد انجام میده خلاصه ما نتیجه گرفتیم کم اما گرفتیم حالمون خوب بود انگیزمون بیشتر شد و مسیرمون از همکارمون و اون شغل مجددا جدا شد و رفتیم سراغ کارهای معمولی از کار کردن تو شهر بازی شروع کردیم واز اون جا ایده گرفتیم یک ماشین شارژی تهیه کنیم و خودمون تو پارک کرایه بدیم خیلی سخت بود واسه غرورم اما انجام دادیم 2 تایی بعداز ظهر ها تا شب کار میکردیم
و تو همون دوران پدر و مادر همسرم چون خیلی مذهبی بودن اصرار کردن که عقد کنید و ماهم مخالف نبودیم بدون هیچ جشنی عقد کردیم تقریبا 3 روز بعد از عقد با همسرم مجددا رفتیم تو پارک وماشین شارژی کرایه میدادیم و به شدت روی باورهامون کار میکردیم هر شب قبل از خواب شکرگزاری منوشتیم روزها فایل های استاد رو گوش میکردیم و به قول استاد بمباران کرده بودیم خودمون رو از افکار و باور های درست و حالمون خوب بود وضع مالی هم بد نبود چون ما خونه پدرو مادر همسرم بودیم تو همون شبایی که تو پارک میرفتیم و کلی از دیدن بچه ها و کنار هم بودن لذت میبردیم من گفتم بیا باهم از آموزشگاه خصوصی طراحی یاد بگیریم و این ایده خوبی بود چون درآمد این کار زیاد بود هفته ای3 روز صبح ها میرفتیم آموزشگاه شب ها تو پارک از استاد های مختلف طراحی رو بیشتر یاد گرفتیم و خوب بود و کار کردن تو پارک رو هم ادامه میدادیم یک شب دوباره به سرم زد از ایران بریم اما نه پول نه سرمایه و نه حمایتی بود همسرم گفت 1 سال بریم تو رشته ایی که یاد گرفتیم کار کنیم و بعد مهاجرت کنیم گفتم نه زودتر بریم مثلا چند ماه دیگه که باز هم هدایت شدم بعد از سال ها به دختر عموم پیام دادم و فهمیدم 2 سالی هست ترکیه زندگی میکنه و باهاش حرف زدم و شرایط رو پرسیدم و دیدم هم راحت میشه خونه اجاره کرد هم راحت اقامت موقت گرفتم با وام ازداوجی که داشتیم 60 ملیون تصمیم گرفتیم مهاجرت کنیم واسه همه خنده دار و نشدنی بود ولی من تصمیمم روگرفته بودم و همسرم کاملا موافق بود باهام و دختر عموم گفته بود کار هم براتون من اوکی میکنم
ما تو 3 ماه همه کارهامون رو کردیم و هنوز هیچکس باور نمیکرد روز های آخر دوباره همون همکارمون زنگ زد و فقط یه جمله گفت
جمله این بود تو یک دفتر بنویسید میخواهید اونجا چی براتون اتفاق بیوفته ریز به ریز و ما نوشتیم
دقیییییییییقااااا عین اون چیزی که نوشتم از لحظه سوار هواپیما شدن واسمون اتفاق افتاد ما همچنان با فایل های استاد زندگی میکردیم
اتفاق های جالبی افتاد تو فرودگاه ما 10 کیلو اضافه بار داشتیم و نمیدونستیم اون قسمت که وزن میکنن و مبلغ اضاه بار و میدن پرداخت کنی یک آقای به ظاهر بد اخلاق برای بقیه و خوش اخلاق برای ما بود که گفت انقدر اضافه بار دارید ما اومدیم بریم پرداخت کنیم صدامون کرد و برگه رو پاره کرد گفت نمیخواد شما پرداخت کنید و ما از خوشحالی اشک تو چشمامون جمع شد و گفتیم قوانین کار میکنه وقتی رو خودت کار میکنی و بعد که سوار شدیم ما قسمت وسط کابین هواپیما بودیم و من ناراحت بودم و دلم میخواست از پنجره بیرون رو ببینم و واسه آخرین بار ایران رو از بالا ببینم اما اصلا جا نبود وسط پرواز بودیم که همسرم صدام کرد با تعجب گفتم چی شده گفت بغل دستیمون رو نگاه کن داره چی میبینه و من واقعا تعجب کردم از این همه اتفاقات بغل دستی ما داشت یکی از فایل های رایگان استاد رو نگاه میکرد و ما باهاش شروع کردیم به صحبت و کل مسیر و درمورد نتایجمون حرف میزدیم و واقعا جالب بود و الان که دارم این فایل رو مینویسم تقریبا 1 ماه مجددا داریم رو باور هامون کار میکنیم و 1 سال و چند ماه تو ترکیه داریم زندگیم میکنیم و قوانین رو به محض رسیدن به خواسته رها کرده بودیم اما خداروشکر دوباره به مسیر برگشتیم
من از اون شرایط امروز با همسرم تو یک برج خوب تو استانبول طبقه 14 که ویو فوق العاده شهر رو داریم یک بالکن رو به شهر داریم و کاش میتونستم این تصاویر رو باهاتون به اشتراک بزارم
دوستان عزیز قوانین همیشه کار میکنه ایمان دارم به همون اندازه که روی خودمون کار میکنیم خدا بهمون نتیجه میده و زندگیمون تغییر میکنه واقعا این جمله استاد طلایی که میگه روی خودت سرمایه گذاری کن
و تمرکز تمرکز تمرکز
ایمان دارم باور های ما داره زندگیمون رو رقم میزنه هر جایی که مسیله ای وجود دارد رو اون قسمت باید باور ها رو تقویت کرد
الان که وارد سال 1400 شدیم و ما برای هدف وارد شدن تو حرفه خودمون و کار کردن تو یک شرکت خوب و بزرگ هستیم و میخوایم شرایط مالی مون رو بهتر بهتر کنیم و به زودی تو قسمت های دیگه سایت از نتایج جدید براتون مینویسم
دوستتون دارم و خدارو سپاس گزارم که من رو هدایت کرد حتی وقتی من فراموشش کرده بودم اون منو فراموش نکرده بود
و این یعنی عشق به خالق ومخلوق
امیدوارم شماهم مثل من که فقط یک مقدار رو خودم کار کردم و نتیجه ام عوض شده کار کنید و نتیجه های فوق العاده بگیرید
استاد عزیزم ازتون سپاسگذارم به خاطر راهنمایی هاتون اما به قول خودتون شما فقط دستی از سمت خدا برای من بودین و من بابت این از خدا باز هم سپاسگذارم
امیدوارم شاد و ثروت مند باشید هر جا این دنیا هستید
سلام عزیزم
داستانتون واقعا جالب بود و به باورها و ایمان من خیلی کمک کرد
اون شخصی که نام بردین رو من هم میشناسم و من هم توی بیز باهاشون اشنا شدم .
و ایشون خیلی خیلی به من کمک کردن و الان خودشون تو این زمینه آموزش میدن و کلی شاگرد دارن .
نمیدونم چرا ولی خیلی دلم میخواد با شما دوست صمیمی باشم و از نزدیک ببینمتون.
بابت کامنتی که گذاشتین سپاس 🙏💗
من هم 3سال و نبم تو شغلی بودم که ازش درامدی نداشتم،من ترید میکردم و تو این زمینه با اینکه کلی آموزش دیده بودم و هر روز تلاش میکردم ،به درامد نرسیدم و نتونستم تریدر خوبی باشم،الان که کامنت شما روخوندم متوجه شدم من تو این شغل خیلی چیزا یاد گرفتم ،پشتکار و تلاش ،پیگیر بودن ،مطالعه و سماجت ،هدف داشتن،نا امید نشدن و….
و به قول استاد حتما خیریتی درش بوده.
و من حالا مطمین تر از قبل میدونم که خیریتی درش بوده.
جالبه منم مثل شما که فکر میکردین فقط تو نتورک پول هست ،منم پول زیاد میخواستم و میگفتم این کاریه که هم سرمایه زیاد نمیخواد هم پول توش زیاده.
و منم مثل شما فک میکردم فقط تو این کار پول هست 😶😂😏
چقدر اشتباه فکر میکردم.
فکر میکردم فقط این کاره که هم سرمایه خاصی نمی خواد هم اینترنتیه و هم پول توش زیاده .
الان فهمیدم کارای راحت تری هم وجود داره،مثلا همین کسایی که تو اینستا فعالیت میکنن و چقدر ثروت ساختن و چقدر کارشون راحت تر و بی استرس تر از کاری که من انتخاب کرده بودم بود.
من متوجه شدم راه های خیلی زیاد و کارای زیادی هست که هم سرمایه نخواد و یا سرمایه اندکی بخواد و هم اینترنتی باشه و هم پول توش باشه.
مثل کار خود استاد،بلاگری ،فروشگاه های اینترنتی،یوتیوب،اموزش تو اینستا ،بازی های اینترنتی،سایت زدن واسه دیگران و….
و البته هر کار دیگه ام اگه سرمایه بخواد به قول استاد اگه باورات اوکی باشه یه جوری راه برا تو باز میشه و تو بدون سرمایه اونکارو میتونی انحام بدی
واما من اینبار قول دادم که برم دنبال آرزوهام و زندگی و کارایی که دوست دارم انجام بدم .
و میخوام به حرف خدا گوش کنم.
من قدم اول رو همون جوری که استاد گفت از جایی که میتونستم شروع کردم فقط برای اینکه درامد داشته باشم.
خدایا فقط میخوام تو بگی چیکار کنم ،هر کاری تو بگی من انجام میدم.
🙏🧚💞
به نام خدایی که هر لحظه در حال هدایتم هست
سلام استاد عزیزم سلام استاد زندگیم به اندازه قطرات باران خداروشکر می کنم که با شما و این سایت بی نظیر آشنا شدم و این آشنایی مقدمه آشتی من با خدای مهربونم بود.
سعی می کنم هر چند یکبار به این فایل و کامنت هاش سر بزنم چون با خوندن نتایجتون که اول از همه کیف می کنم و بعدش به خودم میگم اینا از جنس من هستن و با اطلاعات و آگاهی ها به نسبت مشابه اگر اونا تونستن منم میتونم.
امروز داشتم کامنت ها رو میخوندم که یه هو به خودم گفتم چرا من کامنت نمیذارم و ذهنم اومد وسط و گفت مثلا چی میخوای بنویسی تو اصلا نتیجهای نگرفتی که بخوای بنویسی اینجا بود که مچشو گرفتم گفتم مگه میشه من نتیجه نگرفته باشم ولی تو انقدر رژه میری که اونا رو جلوی چشمم بی ارزش کردی و یک باور محدود کننده رو در خودم شناسایی کردم باور عدم لیاقت اینکه اینجا جایی که شاگرد خفن ها و اولا باید کامنت بذارن اینم یه باور مخرب که خداروشکر من برای غلبه بر این باور سعی می کنم در هر فایلی به تناسب آگاهی هام ردپایی بذارم خوب بریم سراغ نتایج
اولین نتیجه من این هست که من با حقوق کارمندی و یک بچه همیشه بهترین لباس ها بهترین خوراکی ها بهترین مدرسه پسرمو ثبت نام کردم و هر دو سال شهریه نقد دادم که دیدم خیلی ها با وجود دو منبع درآمد چکی پرداخت می کنن پسرم کلاس های که هزینه بالایی داره مثل اسکیت و موسیقی میره خودم هم تقریبا هر سال ۲ الی ۳ تیکه طلا میخرم و همیشه من پول دارم و تازه به بقیه هم قرض میدم
خدارو صدهزار مرتبه شکر از نظر رابطه با خانواده خیلی بهتر از قبل شدم هر وقت دلم بخواد میرم پدر و مادرمو می بوسیدم این جوری بود که قبلاً من عید به عید باهاشون روبوسی می کردم
یه مورد دیگه که خیلی توش بهتر شدم و باز هم جا برای بهتر شدن داره دنبال راضی کردن دیگران نیستم هر کی میخواد منو با این ویژگی ها باید دوسم داشته باشه چون من خودمو همینجوری دوست دارم
یه نظری که در من بی نهایت عوض شده و امید به زندگی در من چند برابر کرده اینکه همیشه زمان و فرصت برای ساخت ثروت هست این نیست که بعضی موقعیت ها رو یکسری افراد زودتر شروع کردن و دیگه نمیشه وارد اون حوزه ها شد کلا میتونم بگم باور فراوانی در من نسبت به قبل خیلیییی بهتر شده
مورد بعدی این که من کارمندم و همیشه پیش خودم فکر می کردم چاره ای نیست و من باید همین روند ادامه بدم تازه من از بقیه خوشبخت تر هستم که یک شغل با امنیت شغلی دارم ولی خودم اصلا دلم راضی به این شرایط نیست ولی الان خداروشکر دارم حوزه های متفاوت تجربه می کنم تا حوزه مورد علاقه مو پیدا کنم و با کارمندی خداحافظی کنم چیزی که قبلاً اصلا به ذهنمم هم نمی یومد
چیزی که از همه برام با ارزش تر هست شناخت خداوند هست اینکه خداوند عادل مطلق هست این مورد من قبلاً همیشه ازش شاکی بودم و می گفتم برم اون دنیا از خدا شکایت می کنم🥴 ولی خداروشکر با استاد خدا رو شناختم شیوه زندگی مطلوب متوجه شدم اینکه بهشت تو همین دنیا باید تجربه کنم و نیاز نیست که این دنیا زجر و ناراحتی بکشم تا اون دنیا خدا بهم پاداش بده خدایاشکرت جاهل از این دنیا نمیرم
آرامشم نسبت به قبل خیلی بهتر شده کلا دیدم به دنیا و خدا عوض شده
اینم بخشی از نتایجم خداروهزار مرتبه شکر امروز به این فایل هدایت شدم و باعث شد یه تلنگر بخورم و ذهنم نتونه منو کنترل کنه خدایااااااااا شکرت
سلام استاد
اول از همه خیلی خوشحالم که کتابی قراره بیاد که نویسندش خودمون باشیم و از نظرات دیگران استفاده کنیم و از شکست هاشون ما هم درس بگیریم.
شاید بعضی چیزایی که بگم زیاد به اینجا و موضوعش ربطی نداشته باشه. اما خواستم در طول این یک سالی که با سایتتون اشنا شدم تا اونجا که میتونم براتون بگم.
تا اینجا فقط میخوام یه چیزیو بگم که چقدر مدیون شمام:من اگه با شما اشنا نشده بودم الان یا مرده بودم(خودکشی یا بیماری) یا یه معتاد بدبخت توی جوبای خیابون یا شایدم یه فرد سواستفاده چی و به قول معروف لاشخور بودم. و همیشه منتظرکمک دیگران بودم.
من 17 سالمه و دقیقا یک سال و یه روز پیش که تولدم هم بود خداوند بهترین هدیه رو برام فرستاد که اونم اشنا شدن به طرز خیلی خیلی اتفاقی از طریق یوتیوب با شما وسایتتون بود.
من دقیقا دو سال بیش بخاطر یه سری از مشکلاتم یه افسردگی حاد گرفتم. جالب اونجا بود که کنکور هم برام خیلی مهم بود (اما برای دانشگاه هدفی نداشتم(تا اون موقع اصلا از خودم نپرسیده بودم که اصلا چرا درس میخونم)). من توی تیزهوشان درس میخونم و شاید یکی از عواملی که باعث بیشتر شدن افسردگیم این بودکه یه سری اتفاقات تو مدرسه افتاد که روحیم رو نابود کرد. حتی الان هم که دارم این متنو مینویسم وحشت دارم از اون روزا . یادمه روزی بالای 13_14 ساعت میخوابیدم و کابوس میدیدم . وختی هم که بیدار میشدم مثل یه مرده متحرک فقط به یه جا زل میزدم. معمولا زیاد تو اتاقم هستم. برای همین ترس از اینکه نکنه پدر و مادرم بفهمن که من افسردگی دارم مجبور شدم بازیگر بشم. وختی از اتاقم میومدم بیرون خودم رو خیلی خوشحال و شاد نشون میدادم که ناراحتشون نکنم. وختی میرفتم بیرون یا مدرسه خودم رو مثل یه نقاب شاد نشون میدادم ولی وختی میرفتم توی اتاق یه انسان دیگه ای میشدم.حتی بعضی وختام گریه میکردم.
اون افسردگی کم کم زندگیم رو نابود کرد.درسم افتضاح شد. قید کنکورو زدم.دیگه هیچی برام مهم نبود.
نوبت اول تموم شد و من درسم کلی افت کرد. از یه شاگردیکه قبلا حداقل 1 تا 3 بود جزو تمبلا شدم.
اما این همه آسیب ها از افسردگی نبود بدتر از همه این بود که یه بیماری گرفتم که (طبق اون چیزیایی که توی اینترنت کردم) غیر قابل درمان بود.
فقط یادمه اون روزا از زندگی سیر شده بودم. از درون خورد شده بودم وضع جسمیم هم که روز به روز بدتر میشد. شرایط خیلی سختی بود. واقعا سخته ادم یه افسردگی با یه بیماری غیر قابل درمان بگیره و نه دکتری داشته باشه نه مراقبی و همیشه هم پیش پدر و مادرش نقش بازی کنه که من خیلی عادی و خوشحالم.
چند بار خواستم خودم رو بکشم. خودمو از اپارتمان پرت کنم بیرون که دیگه همه چیز تموم شه و از این زندگی برای همیشه خلاص بشم. اما وختی به پدر و ماردم فکر میکردم پشیمون میشدم.فکر میکردم محکومم تقدیرم اینه که بدبخت بشم و هیچ راه فراری ندارم.
خلاصه زندگی گذشت و گذشت که طبق یه اتفاق واقعا عجیب با شما اشنا شدم. استاد من فایل هاتون رو انقدر گوش دادم که اون وقتا کاملا حفظم شده بود این که به خدا بیشتر اعتماد کنیم تا بنده یا 10 درس البرت انیشتین و… . من یکی از عشقای زندگیم ساختمونه اما اطرافیانم انقدر گفتن که نمیشه و سرمایه میخواد که من حتی اون آرزوم رو برای همیشه فراموش کردم که من لیاقت رسیدن بهش رو ندارم. کم کم با فایل های رایگان خودم رو باور کردم که منم میتونم. منم میتونم بدون هیچ سرمایه ای ساختمون بسازم.استاد باورتون نمیشه: افسردگی محو شد،بیماری نابود شد،تبدیل به یه بمب انرژی شدم. مدرسه داشت دوباره شروع میشد و تونستم تا حد زیادی خودم رو توی درس بکشم بالا. امسال کنکور دارم میخوام یه دانشگاه تاپ بیارم و بتونم ایده هام رو عملی کنم. من تا الان که لیست (فعلا) 9 تایی از برجهای شاخی که میخوام تو تهران بسازم اماده کردم و روز به روز دارم جزیاتشو اضافه میکنم. توی اینترنت یلی چیزا دربازه برج و کاربرد و طبقه و…… یاد گرفتم که اصلا انقدر شوق دارم زود برم یه دانشگاه تاپ که حاضرم براش صب تا شب درس بخونم که ایده هام رو پیاده کنم.
استاد یکی از تاثیر گزار ترین فایل هاتون(فایل های یکسال گذشته) فایلی بود که گفته بودین ادم نباید گول چیزای خوب و موقعیت های خوب رو بخوره. شما خودتون رو مثال زدید با این که بازار گیم نت اون زمان با این که خوب بود اما اون شغل رو ول کردین و فورا قاطع عمل کردید. من همین امروز از تیزهوشان بخاطر یک سری دلایل از تیزهوشان اومدم بیرون چون میدونستم با این افتی که کلاس داره من به اون چیزی که میخوام نمیرسم. خیلی تصمیم سختی بود اما قاطع بودم. همش حرفای شما از اون موقع توی ذهنم ندا میکرد.شاید بزرگش کرده باشم اما وضعیتم خیلی شبیه شما بود.من کامل اون فایل تصویری رو درک کردم و من گول اون موقعیت به ظاهر خوب رو نمیخورم و میتونم با کنسل کردن خیلی از روزای هفته نرم مدرسه و با جزوات و دی وی دی ها خودم بخونم و به اون چیزی که میخوام برسم. هر جاییم برم بهتر از تیزهوشانه.
توی دو سال انقدر فرق جای افتخار برای خودم داره که از کجا به کجا رسیدم.
من هنوزم پیش پدر و مادرم همون فرد عادی چن سال پیشم چه وختی که افسرده بودم چه الان که بمب انرژیم.
از خدا ممنونم که منو با شما اشنا کرد.
استاد ممنونم که زندگی دوباره رو بهم بخشیدین. ممنونم که باعث شدید تا چن سال دیگه افتخاری برای کشورم باشم. ممنونم که منو از اون گذشته وحشتناک به اینجا اوردید ممنون بابت همه چیز
سلام بر دانیال عزیز
خیلی خوشحالم که به چنین درکی از جهان رسیدین. “هیچ وقت نباید گول شرایط ظاهرا خوب رو بخوریم”
امیدوارم در ادامه مسیرتون هر روز شاد تر و موفق تر باشین…
دوست خوبم دانیال سلام و سپاس
وقتی شما جوانان را می بینم که به درک خوبی از جهان هستی نائل شده اید خیلی خوشحال می شوم .مبارک باشد.
تا جوان هستی تلاش کن و دست از اهدافت برندار و ابتدا اهدافی را برای خودت مشخص کن که به تو و به باورهات خیلی نزدیکند و دست یافتنی.
هر چی آرزوی خوبه مال تو …
خوش به سعادت شما که در جوانی راه درست را یافتید
آقای دانیال مطمئناً این تصمیم نقطه عطف زندگی شماست، من هم یه روز توی زندگیم این تصمیم رو گرفتم و اتفاق های فوق العاده ای برام افتاد. دلتون شاد باشه لبتون پر از خنده (:
به نام خالق زیباییها خداوند هدایتگر و رحمان با سلام خدمت تمامی دوستان عزیز و تمامی زحمتکشان گروه تحقیقاتی عباس منش و استاد عزیز من سبزوار شکر متولد سال 1361در شهرستان دزفول هستم و از اینکه در جمع صمیمی گروه تحقیقاتی عباسمنش بسیار خوشحالم داستان اشنایی من با استاد عباس منش از طریق یکی از دوستانم که از صمیم قلب از خدای رحمان برایش بهترینها را میخواهم صورت گرفت من ابان ماه 94با فایل چگونه در امد خود را در یکسال سه برابر کنیم با استاد اشنا شدم و با شنیدن قسمت اول همان فایل انچنان حالی به من دست داد که نتونستم دو قسمت بعدشو ببینم بی اختیار کامبیوترمو خاموش کردم انکار درونم سالها بود که دنبال این حقیقت بود من قبل از اینکه به این فضا وارد بشم فکر میکردم حقیقت دنیا دیگه همینه که من درکش کردم ولی تازه متوجه باورهای غلط و اشتباه خودم شده بودم باورهای کاملا اشتباه از جامعه دوستان خانواده و بعضی اهنگها و فیلمهای تلویزیونی که باعث شده بودند علی رغم اینکه کتابهای معنوی در زمینه ظهور حضرت مهدی و کلام امامان معصوم و بعضی مواقع قران مطالعه میکردم حس زیاد خوبی بهم دست نمیداد یا اگر دست میداد همون لحظه بود یعنی در مواقع سخت نمیتوانستم مطالبشون را زیاد بکار ببندم میدونید چرا چون دین را اشتباه درک کرده بودم کار من تقریبا دوازده ساعته بود ولی وقتی می امدم خونه باشوق و ذوق فایلها را گوش میکردم یکی از فایلهای استاد که جلسه چهارم قانون افرینش بود گوش کردم استاد در مورد اینکه در یخچال خونشون جای نگهداری اب را با نوشتن کلماتی مانند الله رحمان و عشق انجام داده اند من هم یک بطری تهیه کردم و اب گذاشتم داخلش و روی کاغذ نوشتم الله و به بطری چسباندم و از ان اب می نوشیدم بعد از یک هفته متوجه شدم که کلمه الله دوبار نوشته شده یکبار از راست بطری و یکبار از چب بطری اولش باور نکردم بعدش به یکباره اشک در چشمانم سرازیر شد چون فهمیدم خداوند چقدر من را دوست دارد و چقدر به من نزدیک هست و چطور جهان به فرکانس جدیدم باسخ داد و بیشتر در درون خودم منقلب شدم وشبانه روز روی خودم کار میکردم واقعا هر چی استاد میگفت همان مو قع اجرا میکردم از مصاحبه با افراد ثروتمند شهرمون تا رفتن در نمایشگاههای اتومبیل و نشستن در ماشینهای گرون قیمت از تجسم گرفته تا درخواست موثر در همه حهل حتی شب هم وقتی خواب میدیدم همیشه تو خواب میگفتم چطور احساسمو خوب کنم درونم با فایلهای دوره افرینش ارام ارام شروع به تغیر کرد من فایلها را با خودم سر کار می اوردم گوش میکردم تمرین میکردم و هر روز اعتمادم به استاد و فایلهایش بیشتر میشد و اشنایی با مفاهیم جدید قرانی در دوره افرینش کاملا حالم را از این رو به این رو کرد تا جایی که سعی کردم خودم را بیشتر ایزوله کنم حتی از سر کارم استعفا دادم تا بیشتر تمرکزم را روی قانون افرینش و روانشناسی ثروت و دوره هدف گزاری و ..بزارم چون کارم را با انکه در امد نسبتا خوبی داشت به علت محیطش که با مسیر جدید زندگیم هماهنگ نبود عوض کردم و و با این کار بسیاری از دوستانم که روزی دوازده ساعت با انها بودم و بشدت با باورهای جدیدیدم مخالف بودنداز من دور شدند البته جهان این کار را انجام داد براحتی چون در فرکانس جدید من نبودند .و من الان براحتی متوانم تمریناتو ادامه بدم وقتی میخاستم بخوابم تمرین خوابهای هدایتگر را انجام میدادم که استاد در دوره افرینش به من یاد داده بود خوابهایی که هر بار مسیر جدید و زندگی جدید را به من نشان میدادند باورتان نمیشود بخدا در تمام طول عمرم خوابهایی که به این شکل احساسم را خوب میکرد نمیدیدم جالبه که هر دفعه بعد از این خوابها بلافاصله بیدار میشوم و از خوشحالی ساعتها خواب به چشمام نمیاد خداوندا زندگیم و ارامشم و درکم از جهان هر روز بهتر میشد و عادتهایی که سالها با من بودند و ازارم میدادند و نمیتونستم ترکشون کنم بخدا قسم طوری محو شدند که من کاملا دیگه خدا را حس میکردم و هر روز شکرگزارتر میشدم و با رسیدن به فایل خداوند بیشتر از ما دوست دارد ثروتمند شویم و متعاقب اون خداوند را بیشتر بشناسیم اگاهی نسبت به سیستمی بودن خداوند به من داده شد و همین باعث درک بهتر قوانین کیهانی و ایجاد ارامشی عجیب در من شد و هر بار با تمرینهای روانشناسی ثروت و دوره قانون افرینش اگاهیهای بیشتری به من داده میشود من هر دو ماه یک بار خودم را مقایسه و برسی میکنم برای اینکه ایمانم قویتر بشه و خودم هم انگیزه بگیرم و ببینم چقد بیشرفت کردم و هر روز به خودم میگم که قبل از اشنایی با این فضا چطور بودم و الان چگونه در تمامی جهات سلامتی روابط. مالی و قران وضعیتم روز به روز بهتر میشود دوستان موضوعی که خیلی مهمه و هممون باید رعایتش کنیم اینه که همیشه این موفقیتها جلو چشمون باشه چرا که شیطان براحتی بر ذهن ما مسلط میشه در شروع ولی رفته رفته جهان هم به کمک ما میاد خلاصه اینقد یقین بیدا کردم که تا اخر عمر میخام همین راهو برم چون هر روزش ی اگاهی بیشتر و یک حس بهتر سر شار از اتفاقات خوب و معجزه هست از خداوند بزرگ بزرگ سباسگذارم که من را به این مسیر هدایت کرد و همیشه لطف و رحمت و نعمتش را ارزانی ما کرده اگر هوشیار باشیم و بیشتر باورش کنیم در بایان از استاد عزیزم که نمونه کامل یک انسان فوق العاده و توحیدی هست تشکر میکنم و امیدوارم با درک صحیح قوانی کیهانی و بکار گیری انها بتوانیم استاد عزیز را در جهت انجام رسالتش که اشاعه توحید واگاهی دادن و امید دادن به افراد کشورمون و جهان هست یاری نماییم از خداوند میخاهم که هممون را به راه راست راه کسانی که به انها نعمت داده است هدایت کند مممنون و سباس فراوان
آقای سبزوار. خیلی از ایده بطری آب خوشم اومد. لطفا توضیح کاملشو میگی.
حس خوبی بهم دست داد. دارم وسوسه میشم دوره آفرینش را بخرم.
سلام
عالی بود
همدمی با خدا را بیشتر و بیشتر برایتان خواهانم چرا که با این وجود همیشه موفق ترینید .
تشکر
آقای سبزوار شکر سلام
داستانتون بسیار خوب بود.
منتظر موفقیتهای بعدی شما خواهیم بود…
آقای سبزوارشکردرود بر شما و راه مستقیم و الهی شما