«الگوهای موفق» در خانواده صمیمی عباس منش - صفحه 17 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

4029 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    علی جوان گفته:
    مدت عضویت: 3969 روز

    با سلام به گروه نحقیقاتی عباس منش و استاد عزیز

    راستش من الان در بحرانهای جدیدی قرار دارم و کلا همه چیز یادم رفته بود و بعد از اینکه دیدم استاد چنین ایده ای داده موفقیتهای دوستان خوندم وواقعا انرژی دوباره ای گرفتم و در بعضی از موفقیتهای دوستان اشک شوق ریختم و رفتم سراغ دفتر موفقییتهای دقیقا یک سالی که با استاد اشنا شدم حالا دوست دارم از چند سال پیشم که کلا یک زندگی دوباره شروع کردم بگم

    من پنج سال پیش به هین موقع در بند زندان و مواد مخدر بودم یک زندگی سیاه وتاریک به طوری که هروز ارزوی مرگ از طرف خودم و بالاتر از او خانواده ام

    نمیخواهم بیشتر از این از ان دوران توضیح بدم ولی در یکی از این روزهای سیاه که من درگیر دادگاه بودم و به خاطر یک کار ی زانوی پام شکسته بود ودیگه واقعا زندگی برام تمام شده بود داشتم یک نامه اشک بار و ترحم به حال خودم مینوشتم صدایی شنیدم تو میتوانی به گوشم خورد و دیدم برادرم دارد یک فیلم میبیند که برام جالب بود اخه من ان روز فقط امید را داشتم میشنیدم و بعداها فهمیدم که ان راز بود خلاصه برای اولین بار در زندگیم تصمیم گرفتم ولی چند بار این کار کرده بودم ولی موفق نشده بودم ولی این بار نمیدونم چی شد راستش هنوزم نفهمیدم ولی شاید به قول استاد این بار همه چیزم از هر نظر گرفته شده بود حتی ارزوی مرگ از طرف مادرم .اما یک حس جدیدی به خدا و کمک او در من زنده شده بود تا حدی که من بعد چند ماه به ارامشی رسیده بودم که روزی هزار بار میگفتم هر چه بشود برا من خوب میشود و همینطور از اعماق وجودم خدا را شکر میکردم طوری که گاهی وقتها دلم برا ان احساسها نسبت به خدا تنگ میشد تا اینکه توسط برادرم با یک نفر که در مورد خدا و زندگی درس میداد اشنا شدم و همینطور روزها میگذشت و من خرابیهای قبل یکی یکی حل میکردم دو سالی به این منوال گذشت و من دو شغل عوض کردم و دوباره شرایط خیلی سخت شده بود و من یک حس بی عرضه گی و من اصلا به درد نمیخورم در من زنده شده بود و کلا از خدا دور شده بودم تا این که یک روز یک پیام امد روی گوشیم که در کرج یک سمینار موفقیت برگذار میشد من مال یکی از شهرستانهای اصفهان بودم و تا ان موقع اصلا نمیدونستم سمینار چی (به خدا گاهی که به ان روزها فکر میکنم خندم میگیرد (یک روز تو یک کتاب خوندم که سخترین روزها زندکی با گذشت زمان به خنده دار ترین خاطرها تبدیل میشد)اخه راستش یک مشکل دیگه هم بود و من از نظر اعتماد به نفس خیلی پاین بودم به طوری که برای خرید ساده خجالت میکشیدم و دنبال یک مغازهای بودم که هیچ کس در ان نباشد و در کل با 7 یا 8 نفر بدتر از خودم ارتباط داشتم و در عین خیلی مغرور و پر مدعا بودم ولی انقدر خسته بودم که رفتم دو روز بود من خیلی چیزها برام شروع شد مثل یک بچه بودم که حروف اتفبا را یاد گرفته بود خیلی خوشحال بودم امدم و چند ماهی فقط کتابهای موفقیت و اعتماد به نفس خوندم و میرفتم بستنی فروشی سر کار تا یک مغازه زدم و دوباره بعد چند ماه جمع کردم وای این دفعه نمیدونستم چیکار کنم تو خورده بودم ولی یک باور که من میتونم در من زنده شده بود تا این که رو تلگرام برام امد که در تهران از یک استاد سمینار دو روزه برگذار میشد به هر کی گفتم نیمد این بار فکر نکردم اخه من از بچگی میخواستم یک ثروتمند جهانی بشم و تو سمینار اولی فقط از راه ثروت میگفت برا همین اصلا فکر نکردم و با ماشین پکیدم رفتم تهران سمینار یکم سخت بود خیلی میترسیدم ولی رفتم این بار با طرز هدف گذاری و مبلغها و ادمهای به خصوص جوانی که شرکتها و ماشینای گران قیمت امده بودند روبرو شدم انقدر انرژی گرفته بودم که حدود 200هزاز تومان در برگشت به خانه جریمه شدم و میگفتم میشد منم میتونم

    چسبیدم به ورزش و کتاب دوباره تا این که تو ورزش با یک نفر که اتفاقا دوست داداشم بود اشنا شدم که تو کار اهن و فولاد در مرکز استان انبار بزرگی داشت منزلش هنوز تو شهر ما بود و جزو نفرات اول شغلش بود تا این که تو کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید سمج بودن یاد گئفته بودم و بعد روزها رازیش کردم که مجانی پیشش کار کنم اخه ان خیلی بد کسی به سیستم کاریش راه میداد خلاصه چهار ماه گذشت و من از نظر مالی شرایط خیلی سختی داشتم و داشتم دیگه ناامید میشدم ولی از فن کاسبی به خاطر اینکه از بچگی پیش بابام و خیلی استا یاد گرفته بودم درامد زایی مجانی براش میکردم ان از من خوشش امد و گفت اگه یه سرمایه که بیشتر بحث اعتماد بود بیارم تو یکی از این محصولات اهن درصدی میکنمت منم که یک مغازه داشتم تو شهرمون رفتم فروختم شروع کردم یک دو ماهی گذشت و من خوب با راه و چاه اشنا شدم و روزهای خوبی بود ومن دوباره با پول اشتی کرده بودم تا یک روز گفتم من میخوام برم پولم بده البته یکم عجله کردم و ان واقعا تعجب کرده بود و فقط گفت تو دیوانه ای و فرداش پولم داد و گفت برو ببینم چیکار میکنی فکر کردی به همین راحتی. اخه ان پول واقعا براش چیزی نبود

    منم چند ماهی دنبال جا و بار واین حرفها بودم تا دوباره به یک سمینار دیگه رفتم و امدم کار شروع کردم وای چه روزهای سختی ان راست میگفت به این راحتی نبود چون من باورهای خیلی خیلی خرابی داشتم 6 ماهی گذشت ومن دوباره برشکست شدم و این بار گفتم که خودم میکشم و اصلا روانی شده بودم دقیقا یک سال پیش بود که بعد 4 سال و فروش مغازه به هفتاد ملیون بدهکاری رسیده بودم ولی رشد شخصیتی و انسانی و به خصوص ظرفیتم خیلی بالا رفته بود و دیگه از ادمها نمیترسیدم و خجالت نمیکشم شاید خنده دار بیاد ولی تازه مثل ادمها شده بودم و این به من انرژی میداد ولی نمیدونستم چیکار کنم تا این که با سایت استاد اشنا شدم وای وقتی که فایل چرا ادمها تغیر نمیکنند و گوش دادم داشتم پرواز میکئدم با ان همه کتاب و سمینار تازه فهمیده بودم چی به چی

    یک ماهی فایلهای رایگان گوش میدادم و فشار طلبکار بیشتر میشد تا یک شب با هفتاد ملیون چک برگشتی که یک 3٫4ملیونی ته حسابم بود روانشناسی ثروت خریدم و شروع به گوش دادن کردم نمیدونید دوباره به چه ارامشی رسیده بودم دوباره شروع کردم اگه بخوام بگم خیلی طولانی ولی من اول امدم مرکز استان سکونت کردم و در مدت 6ماه در رسته کاری خودم (اخه من کارم محدود و تخصصی کردم)نفر اول در استان شده بودم که همه دیگه میگفتند تو چیکار میکنی و یک اعتماد به نفس واقعی به جای غرور کاذب به طوری که در شغلم با نفرات اول شغلم در تهران معامله میکردم و خیلی راحت صحبت میکردم طوری که انها فکر میکردند من از بچگی تو این شغل بودم و بعد از فهمیدن اینکه من یکسال در این شغلم تعجب میکردند و حتی بعضیشون اعتبارم پایین می اوردند ولی مهم نبود

    چون بعد یک بحران جدید سخت دوباره من دیگه این بار غصه نمیخوردم و از قانون تضاد استفاده کردم و الان خدا راشاهد بدون سرمایه کنار همان نفرات اول شغلم در تهران الان 2ماه دارم به کسانی مثل همان فردی که در استان خودمان بود و گفت به این راحتی نیست و به قول خودشون 20 تا 30 سال سابقه دارندبار میفروشم و دریکی از جاهای خوب تهران دارم زندگی میکنم همه این اتفاقات در یکسال افتاد الان دارم اشک شوق میریزم و ممنونم از شما دوستان و استاد عباس منش که واقعا وقتی همه چیز دارد تمام میشودبرام به طریقی با محصولات و ……انرژی دوباره به من میدهد به طوری که بدون ترس و خجالت میتوانم داستان زندگی ام را بنویسم

    به امید موفقیتهای بیشتر در همه زمینها برای کل مردم جهان بویژه شما دوستان و استاد عزیزم و نفر اول شغلم در کل ایران برای من

    سپاس و ممنون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 39 رای:
  2. -
    فاطمه گفته:
    مدت عضویت: 1585 روز

    سلام بر استاد عزیزم و مریم جان و بچه های سایت 🌹🌹

    من نحوی اشنایی با استارو تو پروفایل عمومیم نوشتم الان از چیزای دیگه میخام صحبت کنم

    خیلی وقت بود که کامنت نزاشتم با اکانت خودم وخیلی خوشحالم اینجا میتونم حرفامو بزنم و کامنتای بچهای سایت رو بخونم و کلی لذت بردم

    چند شب بود همش تو این فکر بودم چیکار کنم که یه شغل مناسب گیرم بیاد که پیش خودم گفتم بیام تو سایت و رو نشانه بزنم و خدا منو هدایت کرد به فایل ارزشمند و شروع کردم کامنت هارو خوندن که واقعا بچه ها عالی نوشتن هر چی بیشتر میخونم بیشتر انگیزه میگیرم بیشتر امیدوار میشوم

    خدایا شکرت منو هدایت کردی و نشانه ی من اینجا بود

    وقتی کامنتهارو میخونم میبینم منم کلی نتیجه گرفتم من قبل از اینکه به این سایت بیام پولی که دستم میومد ۲میلیون بود اونم بزور سربرج دستم میومد ولی وقتی به این سایت اومدم کلی فایل گوش کردم و عزت نفس گوش کردم کلی عزت نفسم بالا رفت چون تنهایی جای نمیرفتم همش بایدبه یکی التماس میکردم بامن بیان

    اهل غیبت و قضاوت بودم

    خدارو شکر کلا اینارو گذاشتم کنار نه غیبت میکنم نه تهمت میزنم نه قضاوت میکنم

    آرامشم هزاربرابر شد بسیار زیاد مهربونتر شدم پولی که در ماه فقط ۲تومن میگیرفتم الان ۶برابر میگیرم (البته جا داره از نظر ثروت بالاتر و بالاتر برم چون من لیاقتم بیشتر از این حرفاس☺️

    خیلی شادم همیشه در حال خندیدن هستم 😁

    که قبلا واقعا اینطور نبودم خدا رو شکر میکنم استادی مثل شما تو زندگیم هست الهی شکرت🙏

    قبلا با خدا همیشه دعوا داشتم همیشه میگفتم من از خدای خودم راضی نیستم 😐

    ولی الان بی نهایت عاشقشم با خدای عزیزم رفیق شدم بهترین دوست منه همجوره هوامو داره

    بخاطر سختیهای که تو گذشته کشیده بودم از همه متنفر بودم از همه کینه داشتم تو ذهنم با همه دعوا داشتم برای همین همیشه اتفاقای بدی برام رخ میداد

    ولی الان همه رو بخشیدم چون گذشته ام برام درس شدتجربه شدالان همه رو دوست دارم الان با خودم در صلحم با خودم دوستم و بهترین رفیقم خدای عزیزمه

    وقتی اینا رو مینویسم تازه میفهمم چقدر نتایج گرفتم که خودم هم متوجه نبودم

    تنهایی میرم رستوران میرم منطقه ی یک الهیه ..فرشته…زعفرانیه…نیاوران وغیر…

    ثروتهارو میبینم کلی شکر گزاری میکنم

    منی که تا سر کوچه تنها نمیرفتم الان همجا دوست دارم تنها برم و تصمیم دارم مسافرت هم تنهایی برم البته با خدای عزیزم استاد خیلی حرفاتون به دلم میشینه از صبح بیدار میشم فقط فایل شمارو گوش میدم تا شب و کامنت میخونم کامنتها واقعا از هر چی کتاب موفقیت بهتره

    الان به خودم میرسم صبحایا پیاده روی یا تو خونه ورزش میکنم و کلی جلوی آینه با خودم حرف میزنم و کلی هم خندم میگیره 😐😂

    از نظر سلامتی و روحیه عالی شدم خدارو شکر

    و به شدت از تنهایی و تاریکی و ارتفاع میترسیدم البته الان خیلیییی بهتر شدم ولی هنوز جا داره رو خودم کار کنم

    ان شالله نتایج بزرگترگرفتم میام همینجا

    میگم چون میدونم به زودی میگیرم

    من به فروشندگی خیلی علاقه دارم یه مدت هم برای تولیدی چوب کار میکردم البته مجازی و خیلی خوب براشون مشتری پیدا میکردم تو اینستا

    یه مدت هم روتین پوست و مو ..کرمهای کره ای میفروختم که اینستا فیلتر شد کلا اینستارو پاک کردم

    در حال حاضر دنبال یه شغل جدید هستم ان شالله بتونم برای خودم کار کنم

    ولی تو زمینه ی فروش علاقه ی زیادی دارم حالا تو هر زمینه ای

    و خیلی خوب با مردم ارتباط بر قرار میکنم زیاد سرتون رو درد نمیارم ممنون که وقت میزارید کامنت منو میخونید دوستون دارم 😍

    خدایا شکرت منو به این سایت هدایت کردی به بهترین استاد هدایت کردی من همیشه دنبال استادی بودم که از تجربیات خودش زیاد بزاره و تنها استادی که اینکارو میکنه و از زندگی گذشتش تا حال میزاره فقط استاد عباسی منشه برای همین همیشه حرفاشو قبول دارم و بسیار زیاد به حرفاش ایمان دارم مچکرم استاد عزیزم و مریم بانوی مهربان و دوست داشتنی😘

    تا سری بعد که با نتایج بزرگتری میام

    مخصوصا از نظر مالی همتونو به خدای بزرگ میسپارم 🌹🌹

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 40 رای:
    • -
      الهه رشیدی گفته:
      مدت عضویت: 2537 روز

      به نام خدای مهربان

      خدایا تو را با تمام وجودم شکر میکنم که منو به این کامنت زیبا هدایت کردی

      کامنتی که تمام وجودم رو پر از حس خوب کرد

      سلام فاطمه جانم

      سلام به روی ماه و مهتابی شما دوست بینظیرم

      چقدر خوشحالم که خدا منو به این زیبایی به نوشته ی الهی شنا دوست عزیزم هدایت کرد

      کامنتی که برام پر از نشانه های عالی بود

      کامنتی که با خوندنش لبخند زیبایی رو روی لبام مهمون کرد

      و دوست دارم با تمام وجودم شما عزیزم رک تحسین کنم

      تحسین کنم این عزت نفس و اعتماد به نفس بالا و والاتون رو

      تحسین میکنم این همه وجود الهی و توحیدی تون رو

      من عاشقتم که اینقدر زیبا با خدا دوست شدی و چقدر این رابطه ی الهی تون رو دوست دارم

      با تمام وجودم این حس و حال عالی تون رو تحسین میکنم که همین حس و حال خوب مون برامون =با اتفاقات عالیه

      با تمام وجودم این ازادی مالی تون رو تحسین میکنم که هر روز دارید ثروتمندتر و پولدار تر میشید و هم به خودتون و هم به گسترش جهان کمک میکنید

      عاشقتم من فرشته ی زیبای خدا

      الهی که همیشه تن تون سالم و دلتون شاد باشه

      الهی که همیشه حساب های بانکی تون پر از پول باشه

      الهی که هر آنچه در دل دارید به چشم ببینید

      بازم با تمام وجودم از شما دوست عزیزم سپاسگزارم به خاطر این کامنت زیبایی که با عشق بهمون هدیه دادین

      خدایا شکرت؛ ادامه میدیم این مسیر الهی رو مصمم تر و قوی تر و قدرتمندتر و با اراده ی پولادین مون همراه با الله یکتا

      خدایا تنها و تنها خودت برامون کافی هستی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
      • -
        فاطمه گفته:
        مدت عضویت: 1585 روز

        سلام الهه ی عزیزم مچکرم از اینکه

        وقت گذاشتی و کامنت منو خوندی

        سپاسگزارم از کامنت زیبات 🥰

        منم عاشقتم الهه ی نازم 😍

        الهی خودتم لبت همیشه خندون باشه و به آرزوهای قشنگت برسی

        خدارو شکر میکنم تو این سایت هستم با بهترین استاد دنیا و بچه های بسیار مهربان و دوست داشتی هم فرکانسم بازم مرسی خوشگلم😘😘

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  3. -
    الیاس و فاطمه سادات گفته:
    مدت عضویت: 1691 روز

    به به به. سلامی دوباره به استاد گل.

    دوباره وقت نوشتن رسید

    من دریک خانواده نظامی با اوضاع مالی نظامی که نیازی به توضیح نیست همه میدونید بزرگ شدم

    درزندگی به خاطر غرور همیشه دوست داشتم اول باشم ومعمولا همینجوری هم میشد

    وبچه دلسوزی بودم وکم اعصاب

    من با 11تجدید اومدم ازمدرسه بیرون ورفتم دنبال کار آزاد ولی من به درس علاقه نداشتم یعنی کل دوران درسیم من روی هم رفته 10 ساعت نخوندم مثلا اجتماعی رو یک ربع مونده به امتحان میخوندم وقتی میرفتم میدیدم برگه ریاضی گذاشتن پیشم

    ولی نسبت به خواهر وبرادرام ونزدیکانم ودوستانم هم زرنگتر وهم موفقتر بودم همیشه

    ویک باور داشتم اونم این بود که هرچی برم هیئت وکارهای خیر انجام بدم دراینده اتفاقات خوبی خواهد افتاد

    یه دفعه تو اشپزخونه هیئت بودم داشتم آبگوشت هممیزدم یه حاجتی درخواست کردم خداشاهد هست کفگیر ازکمرشکست گفتم خدایا مگه چی گفتم

    خلاصه ازاین جور تفکرات. این گذشت ومن خدمت رفتم همونجایی که میترسید م دقیقا به لطف خدا همونجا خدمت کردم

    وگذشت تا اینکه رفتم دوباره دنبال درس وشغل ازادم داشتم وتازه هم ازدواج کرده بودم وشروع کردم بعد مدتی مدرک لیسانس مکانیک گرفتم ولی دوباره اومدم همون کارازاد خودم اخه بابا نظامی بودن همیشه میگفت کار آزاد چیز دیگه ای هست ودیدم که کارهای دیگه بجزدستورشنیدن وغصه خوردن خودم چیزی برای من نداره وبازهم ازدوستان وخواهر برادرانم بیشتر پیشرفت کردم این درحالی هست که اونها حقوق خوب میگرفتن ولی من هزارتومن حقوق نداشتم

    ولی فهمیدم هیج مسابقه ای در کارنیست وهیچ ربطی نداره که طرف چقدر وضعیتش خوب هست اگه خودت خواستی خداهم میخواد وبهد همه چیز میده من دست خالی شروع کردم وبازهم ازاونا جلوتر بودم نمیدونم چطور فقط یه چیزیو خوب میفهمم الان. که بخاطر تمرکز بود. من بعد اعتکاف با مدرک لیسانس اومدم دنبال کار

    که دایی من گفت بیا اینجا منم قبول کردم با ماهی500ت که پول اجاره خونم 200ت بود ولی همه کار فنی انجام دادم وننگ نداشت چون من مدرک داشتم مثلااااااااا

    به روزی رسیدم که نصف اجناس ونقد خریدم وشریک شدم وبعد ازمدتی نصف مغاز ه روهم خریدم وشریک شدم

    حالا افتادیم توی یه سیکل خاص یعنی اگه اون با خانوادش دعوا میکرد پیش چشم من بودخلاصه مدار درمدار بودم

    بعد گفتم بیا صب توبیا بعدظهر من وبازدیدم بعد یه مدت اون دیر میاد نمیاد همش دردسر

    گفتم یه روز تو بیا یه روز من وبازهم مشکلات اعصاب خوردی و…..

    3سال بودتصمیم گرفتیم بیاییم ازخونه اجاره ای بیرون. ولی نشد

    چند سال بود میگفتم شراکت نه. نشد

    و…….. یه روز برزو ارجمند ونشون داد گفت من باکتاب رازمتحول شدم

    منم خوندمش ولی همون لحظه منو نگرفت ولی خانمم خیلی ذوق میکرد ازاتفاقاتش

    میخوام اینو بگم یه جرقه بوداین کتاب برای شروع وتولد دوباره من دراین مسیر بایک استاد داخل اشنا شدم

    یه دوره خریدم با زحمت وهروز یه گوشه مینشستم یاگریه یا خنده یا…. تاثیر داشت ولی کم

    اخه میدونید وقتی کلام قوی باشه تو روهم بیشتر میگیره مثل استاد که وقتی دهانشون بازمیشه فقط جواهر میاد بیرون

    وکم کم تمرین میکردم و کاغذها پرکردم نصف شب ها بیدارمیشدم دیگه شده بودم یه ربات یه ساعت خاصی بیدار میشدم نماز دعا مدیتیشن و…. تا فردای اون روز

    ولی خیلی تاثیرات کمرنگ. یه روز اومدم خونه به همسرم گفتم که یکی ازدوستان که دنبال همین چیزها هست میگه یکی هست به نام عباس منش اونم خوبه

    خانمم گوش کرد فایلهای شمارو ومنم شروع کردم واقعا خانمم حتی دوره قبلی که پول دادم روتموم نکرد ویک دقیقه هم گوش نکرد وگفت این کیه بابا

    منم گفتم نه پول دادم باید همون قبلی وتمرین کنم چه فرقی هست همشون دارن ازخدامیگن

    بعد که جذب شدم وفایلهارو گوش دادم ودیدم شما گفتی ازرایگانها متحول بشید گفتم این درسته بابا داره داد میزنه توروخدا نخرید ازمن نخریدوشروع کردیم با خانمم به گوش دادن فقط.

    واینها بود که دوباره متولد شدم وشروع کردیم واتفاقات خوب ودوره 12 قدمچه میکنه قدم هشتم هستیم وخداییش خوب بوده تا الان

    هنوز باشریکم هستم ولی دومغازه جدا اونجا از هردوتایمون هست اینجایی که زدم فقط ازخودم وهزاران زیبایی اسایش ارامش راحتی واتفاقات جالب کاسبی. هروز یه مقداری تحول دارم

    9ماه ازسال وآلرژی و…. داشتم خداشاهد میگیرم کلا رفت کلا من خودمم نمیدونم نه تجسمش کردم نه ارزو کردم. چرا خواسته بودم ولی خیلی ساده وبا شروع این مدارو فرکانس هممون سالم شدیم ودفترچه بیمه خودم خانمم بچه ام همه رو قطع کردم وبه لطف خدا وبه لطف خدا یه چند دفعه جزئی بودمریض شدیم وگرنه سالم سالم

    ویک روز از موفقیتهای بزرگتر خواهم گفت به لطف خدای مهربان. یک روز می آید که خدا این حاجت بزرگ همه مارو برآورده کنه با حرکت وتمریناتمون. که خدایا خودمان رابه خودمان بشناس که تورابشناسیم. ای که دستت میرسد کاری بکن پیش ازان کز تو نیایید هیچ کار. منظورم خود درونمان است

    همه شما خانواده گل گلللللل مهربان خدادوست رو به خدای بزرگ میسپارم خدایارونگهدارتون(الیاس)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 39 رای:
  4. -
    دریا نبی گفته:
    مدت عضویت: 1204 روز

    سلام خدمت تمامی دوستان استاد عزیزم و خانم شایسته گرامی

    من یک دختر 16 ساله هستم و ساکن شهر بوکان در استان اذربایجان غربی

    در سن 12 سالگی با قانون جذب اشنا شدم و در 14سالگی با استاد عزیزم به طرز بسیار هدایتی اشنا شدم که خودش داستانی دارد

    اوایل اشنایی بسیار خوب روی خودم کار نمیکردم چون چیز زیادی بارم نمی شد اما از همان گوش دادن ها من نتایج میگرفتم من علاقه و هدف واقعی خودم رو پیدا کردم من به کار تریدری در حال حاضر مشغول هستم خداوند در هر لحظه منو هدایت میکنه ادم هایی رو در سر راهم قرار داد که کار رو برام راحتتر میکردن با دور های رایگان زیادی در حوزه کاری خودم اشنا شدم بهترین ها رو در حوزه کاری خودم تجربه کردم من همزمان که روی هدفم کار میکنم در مدرسه هم در حال تحصیل هستم و بهترین نتایج رو گرفتم با باور سازی درست در مورد درس خوندن نمراتم بسیار بالا شده با درس خوندن کم نمرات عالی میگرم و این در حالی است که قبلا با اون همه وقت گذاشتن و درس خوندن نتایج خوب نبود نسبت به بقیه هم سنی هام شرایط روحی عالی دارم در بسیاری از موقع ها بر خودم نظارت دارم استرس برایم معنایی ندارد و وقتی دچار اندکی استرس میشوم سعی در برطرف کردن ان دارم تماشای تلویزیون را کم کرده ام و میخواهم کلا قطعش کنم دفتر های زیادی از شکرگزاری را پر کرده ام و در حال طی کردن تکامل خود هستم زندگی روی زیبای خودش را به من نشان داده است توجه به زیبایی ها در درونم بیشتر شده است اخلاق پرخاشگرایانه ام از بین رفته است در حوزه سلامتی پیشرفت چشمگیری داشته ام منی که قبلا هی سرما میخوردم با هدایت شدن به خوردن چند نوع ویتامین مدت زیادی هست که دیگر مریض نمی شوم و سلامتی جسمانی عالی پیدا کردم و قوی تر و پر انرژی تر شده ام خدا را هزاررر مرتبه شکر میکنم بابت این همه نعمت و برکت در زندگی ام .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 43 رای:
  5. -
    حمیدرضا رمضانی گفته:
    مدت عضویت: 4225 روز

    سلام به همه دوستان

    من حمید رمضانی هستم 24 ساله ، ساکن شهر طهران و در حال حاضر یک بیزینس من هستم و در زمینه های مختلف فعالیت اقتصادی دارم .

    من در یک خانواده کاملا سطح پایین از نظر اقتصادی و علمی به دنیا اومدم و الان خدارو شکر میکنم که در چنین شرایطی چشم به جهان گشودم .

    رشته من حسابداری بود و در این رشته هم فارغ التحصیل شدم و مدرک لیسانس حسابداری دارم .

    از بچگی علاقه زیادی به پولدار شدن داشتم و همیشه فکر میکردم که برای رسیدن به ثروت باید از هفت خان رستم عبور کنم . همین علاقه به ثروت بیشتر باعث شد که من شغل حسابداری برای ادامه زندگی انتخاب نکنم چون برای کسب درآمدهای گسترده کمی محدود بود و به علت علاقه بیش از حدم به برنامه نویسی و طراحی وب از سن 18 سالگی با هدف ورود به بازار وب شروع به یادگیری برنامه نویسی و طراحی وب کردم و در سن 20 سالگی به صورت کاملا رسمی از این راه کسب درآمد میکردم .

    در سن 21 سالگی نرم افزاری مبتنی بر فیسبوک طراحی کردم . این نرم افزار قابلیت انجام تبلیغات به صورت گسترده در فیسبوک داشت و هر واحد اقتصادی که قصد تبلیغات در بستر فیسبوک داشت به من مراجعه میکرد .

    سال 1393 بود که شخصی به نام مهران منصوری فر از گروهی به نام ” گروه تحقیقاتی عباس منش ” با من تماس گرفت و درخواست جلسه حضوری کرد .

    اون روز سر من خیلی شلوغ بود و من به ایشون گفتم که اگر امکانش هست تلفنی صحبت کنیم .

    تقریبا یک ساعت بعدش شخصی به نام ” حسین عباس منش ” با من تماس گرفت و گفت که من از فلان جا تماس میگیرم و ما تحقیقاتی روی قرآن انجام دادیم که مثلا هر چقدر شما شادتر باشید روند زندگی بهتر طی میشه و …

    اولش به صورت نامحسوس یه نیش خند زدم و تو دلم گفتم اینا چی میگن ؟!؟!؟! :)))))

    از سر کنجکاوی با آقای منصوری فر تماس گرفتم و گفتم تا 2 ساعت دیگه میام خدمتتون و ماشین روشن کردن و به سمت پارک ملت رفتم که دفتر این گروه در آن محل قرار داشت .

    وارد دفتر شدم و 2 نفر به نام های مهران منصوری فر و محمد مسعودیان در اتاق بودند و با من در مورد طریقه گسترش تبلیغات این مجموعه در فیسبوک صحبت کردند و سوالاتشون از من پرسیدند . بعد از حدود 40 دقیقه آقای عباس منش هم در جلسه حضور پیدا کرد و با من صحبت کرد و تصمیم بر این شد که من به صورت هدفمند روی تبلیغات فیسبوکی این مجموعه فعالیت کنم .

    در پایان جلسه آقای عباس منش با من یه خوش و بش دوستانه کرد و رفت توی یه اتاق دیگه و 2 تا پکیج برای من هدیه آورد و بهم گفت که این دوتا از محصولات گروه ما هست و برای آشنایی بیشتر با مجموعه ما میتونی این دوتا پکیج ببینی .

    یکی از پکیج ها در مورد “هدف گذاری و رسیدن به آن” بود و یکی دیگر از پکیج ها در مورد ” اعتماد به نفس ” بود که آقای عباس منش به من گفت این پکیج برای افزایش اعتماد به نفس خیلی کمکت میکنه که منم به شوخی بهشون گفتم یه پکیج بهم بدید که یه خورده اعتماد به سقف منو بیاره پایین :)

    برگشتم خونه و اون دوتا پکیج نگاه کردم تا بدونم چجوری میشه برای این مجموعه تبلیغ کرد.

    اولش همینجوری سطحی به صحبت ها و گفته های اون دو پکیج گوش میکردم تا فقط بتونم یه سری ایده برای تبلیغات پیدا کنم ولی بعدش دیدم که صحبتای جالبی شده و استاد حرفایی میزنه که داره منو قلقلک میده . بر همین اساس تصمیم گرفتم که یه وقت اختصاصی برای مشاهده دقیق تر این دو تا پکیج بذارم . از اونجا بود که داستان پولداری شدن من شروع شد که الان میخوام واستون تعریف کنم :

    دوستان من درآمدم از ماهی 50 هزار تومان در سال 1390 به ماهی 4 میلیون تومان در سال 1393 رسیده بود و در شرایطی قرار گرفت که یکباره شروع به توقف و حتی نزول کرد و دلیلش عدم خود باوری من و نا لایق دانستن خودم برای درآمد های بالاتر بود .

    به جرات میگم که 99% افرادی که موفق نمیشن در زمینه اعتماد به نفسشون مشکل دارند و خودشون نمیدونن که همچین بیماری خطرناکی دارند . به فرض مثال من قابلیت های بسیاری در حوزه وب داشتم و به جای انجام تبلیغات در فیسبوک میتونستم درآمد بسیار بالاتری با کار کمتری در حوزه های مختلف وب داشته باشم ولی به علت اینکه فکر میکردم افراد بسیار قوی تری از من هم وجود دارند که میتونن وارد اون بیزینس بشن و ممکنه من شکست بخورم ، به هیچ وجه سراغ اون کار نمیرفتم .

    بعد از دیدن اون دو تا پکیج من چندتا باگ ( ضعف ) در خودم پیدا کردم و متوجه شدم که دلیل کاهش درآمد من از کجا نشات گرفته که موارد رو برای شما معرفی میکنم :

    1- عدم ایمان به و باور که خدماتی که ارائه میدم ( باور نداشتم که خدمات من میتونه مفید باشه واسه همین با قیمت مفت و بعضا اشانتیون ارائه میشد )

    2- ارزش قائل نشدن برای خدماتی که دارم انجام میدم ( مثلا میگفتم اینو که هر برنامه نویسی میتونه بنویسه … !” )

    3- ترس از هزینه کردن برای تبلیغات و معرفی خدماتم

    4- دیدگاه غلط نسبت به کسب درآمد بدون زحمت و زجر

    5- حس منفی نسبت به انسان های پولدار بر اساس قصه ها و فیلم هایی که در گذشته دیده بودم

    6- ترس از ورود به بازار های پر پول و به علت نداشتن تجربه کافی و سرمایه مناسب

    7- ترس از رقابت با رقبای مختلف و ضربه نخوردن از سایر رقبا

    بعد از اینکه ضعف های خودمو پیدا کردم و به لطف خدا با مجموعه عباس منش آشنا شده بودم تصمیم گرفتم که در مورد موفقیت مالی و ثروت یه خورده تحقیق کنم و به خودم قول دادم که تا پایان سال 94 به شرایط بهتری که مشخص کرده بودم برسم .

    در مرحله اول یک دفترچه برداشتم و نیاز هایی که میبایست تا اسفند 94 بر طرف میشد نوشتم . مثلا نوشته بودم که در 29 اسفند 94 باید این مقدار نقدینگی در حساب بانک اقتصاد نوین من باشه . یا مثلا من باید به علم سئو یا ” بهینه سازی موتور های جستجو ” تسلط پیدا کنم وحتی فروشگاه اینترنتی خودمو روی کلمه ” شال ” ، ” خرید شال ” و ” خرید روسری ” در رتبه اول گوگل قرار بدم.

    نکته اول : اگر برنامه های شما مکتوب نشه و فقط در ذهن شما باشه قطعا استارت ضعیفی خواهید داشت

    در مرحله دوم تصمیم گرفتم که اخلاق خودمو تغییر بدم . من انسان بسیار خجالتی و کم حرفی بودم به نحوی که اگر در یک مهمانی هنگام صرف غذا نیاز به مقدار بیشتری از غذا داشتم ، روم نمیشد که درخواست مقدار بیشتری غذا داشته باشم و با شکم گشنه از سر سفره بلند میشدم .

    بر همین اساس من کلا سیستم رفتاری ، گفتاری و شنیداری خودمو تغییر دادم .

    – من تمرین کردم که از مردم کمک بگیرم و درخواستامو به اونا بگم و اگر حتی درخواستام مورد موافقت قرار نگرفت ناراحت نشم و مطمئن باشم که طرف مقابل نسبت به من حس ” مفت خوری ، بی ادبی ، سوء استفاده و … ” پیدا نکرده و حتی تصمیم گرفتم که به مردم کمک کنم و بر همین اساس درصد مشخصی از درآمدم به صورت ثابت برای کمک به دیگران در نظر گرفتم و به محض کسب درآمد ، مبلغ مشخصی به عنوان” کمک ” در حساب بانکی دیگر من منتقل میشه .

    نکته دوم : کمک به دیگران را به عنوان یک ” هزینه ” در نظر نگیرید و حتما به عنوان یک ” سرمایه گذاری ” بهش نگاه کنید چون قطعا سودش به شما بر میگرده.

    – من تمرین کردم در مورد دولت ، مسئولین ، احمدی نژاد ها ، تورم ها ، بدبختی ها و سایر مواردی که به من حس خوبی نمیداد صحبت نکنم و حتی اگر در مجلسی یا جمعی بودم که داشتن در مورد این مسائل صحبت میکردند سریعا اون جمع ترک میکردم و یا با بی اعتنایی به صحبت های اونا نمیذاشتم اون بحث ادامه پیدا کنه . خیلیا این رفتار منو بی ادبانه تلقی میکردند ولی من معتقدم وقتی افراد به ورودی های مغز من احترام نمیذارند و انرژی سمت من میفرستند که حال منو خراب میکنه پس دلیلی نداره که من بخوام به اون صحبت ها و گفتگو ها احترام بذارم .

    – من تمرین کردم که تلویزیون نبینم ( مگر اینکه فوتبال داشته باشه اونم از نوع بازیای پرسپولیس “6” ) ، به شبکه های اجتماعی وارد نشم ( مگر برای تبلیغات کارم ) ، به هیچ وجه سینما یا تئاتر نرم و آهنگهای غمگین منفی گوش ندم چون در حال حاضر به قدری در مورد مسائل شاد و باحال فکر میکنم که فکر کردن به مسائل غمگین هم تاثیری رو من نداره :)

    نکته سوم : به جای تلویزیون دیدن و وبگردی به سراغ ورزش برید چون شما اگر یک الگو برداری از انسانهای پولدار داشته باشدی متوجه میشید که بلا استثناء همه آدم های ثروتمند حد اقل در یک رشته ورزشی فعالیت میکنند.

    – من تمرین کردم که از هزینه کردن برای آموزش خودم و برای تبلیغات کارم نترسم و قسمتی از درآمد من به صورت خودکار برای این دو مقوله برنامه ریزی و خرج میشه .

    – من فهمیدم به جای اینکه برای ورود به هر بیزینسی برم و در اون حوزه علامه بشم و کلی هم وقت خودمو درگیر کنم یه حرکت بهتری پیاده سازی کنم . شما بدون تخصص میتونید در هر بازاری فعالیت کنید و بهترین راه اینه که نحوه ترکیب تخصصتون با اون بازار پیدا کنید . ( مثلا من الان در زمینه طراحی سایت و برنامه نویسی ، پوشاک ، خدمات مسافرتی ، صنعت لوله ، بازاریابی و تلفن هراه فعالیت میکنم که هیچکدوم ربطی بهم ندارن و هیچ تخصصی هم در 99% موارد نداشتم )

    نکته چهارم :زمینه های شغلی که به تخصص شما نیاز دارند شناسایی کنید و در یک لیست بنویسید و به دنبال ورود به اون شغل ها با ترکیب اون شغل و تخصصتون باشید . مثلا من با ترکیب صنعت پول ساز ” شال و روسری ” و تخصص خودم ( سئو ) موفق شدم بهترین و پر فروش ترین فروشگاه اینترنتی شال و روسری در ایران راه اندازی کنم ( دیجی شال )

    – من فهمیدم که انسانهای فقیر خودشون نمیخوان که ثروتمند باشند و نباید برای آنها دلسوزی کرد چون قطعا خدا راه و قوانین زندگی ایده آل به همه نشون میده و اگر کسی خودش وارد مسیر نمیشه مسئولیتش با خودش هست.

    نکته پنجم : دوستان منظور من عدم کمک به انسان های فقیر نیست . منظور من عدم اختصاص یک قسمت از مغزتون برای فکر کردن به فقرا و دلسوزی برای آنهاست .

    – من فهمیدم که انسان با خرج کردن فقیر نمیشه بلکه با توقف یاعدم افزایش مداوم درآمدش فقیر میشه ، بنابر این از خرج کردن نترسیدم به صورت ماهانه زمان هایی جهت خرج کردن برای خودم در نظر گرفتم و به بهترین رستوران ها و تفرج گاه های شهر و کشور میرم تا از پولی که در میارم لذت ببرم . این مسئله به من کمک میکنه تا معنی پول در آوردن را بفهمم . در واقع بفهمم که به چه دلیل برای پول درآوردن تلاش میکنم .

    نکته ششم : دوستان به صورت هفتگی و ماهانه ، خودتون و فقط خودتون ( به تنهایی و بدون همراه ) به تفریح بروید و در بهترین مکان های شهرتون تفریح کنید و از خودتون بابت تلاش جهت فراهم کردن چنین روز زیبایی تشکر و در یک هدیه برای خودتون بخرید .

    – من متوجه شدم که برای رسیدن به هدفی نباید حتما زجر کشید یا اذیت شد و برای بدست آوردن گنج نباید رنج کشید چون اگر شما برای رسیدن به هدفتون دارید اذیت میشید پس حتما یه جای کار میلنگه و قطعا نقص قضیه در افکار ، رفتار و گفته های شما پنهان هست .

    نکته هفتم : تلاش کردن و همت کردن برای رسیدن به هدف با زجر کشیدن و عذاب کشیدن برای رسیدن به اون متفاوت هست . در واقع اگر ذهن شما اون هدف قبول کرده باشه قطعا شما برای اون تلاش میکنید و به هیچ وجه از تلاشتون خسته نمیشید .

    در پایان میخوام تشکر کنم از خدا ، از خودم و از انسان هایی که کمک کردند من در این دنیا احساس خوشبختی و رضایت کنم . من در حال حاضر بدن کاملا سالم ، وضعیت اقتصادی خوب و زندگی مرفهی دارم و از خودم توقع دارم که بتونم روز به روز این روند بهتر کنم .

    وضعیت جسمانی من به صورت کامل سالم هست ، درآمد من ماه به ماه افزایش پیدا میکنه و انسان های مفیدی در زندگی من هستند و خواهند آمد .

    امیدوارم تجربیات من مورد استفاده همه دوستان قرار بگیره و بتونه در روند زندگی دوستان مفید واقع بشه .

    موفق باشید

    حمید رمضانی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 39 رای:
  6. -
    امیر شهریار گفته:
    مدت عضویت: 4333 روز

    به نام خدای مهربان

    سلام به استاد عباسمنش گرامی و همه ی دوستان همفکرم

    امیر 39 ساله هستم و دیپلمه.این مطلب را مینویسم.چون موضوع را مفید برای خودم و دیگران میبینم.بیش از 2 سال است که با استاد عباسمنش و گروه تحقیقاتی ایشان از طریق سرچ کردن موفقیت در گوگل آشنا شدم و از محصولات روانشناسی ثروت 1 و 2 و قانون آفرینش،کتابهای الکترونیکی،فایل های رایگان و…بهره بردم.من آدم مشکل پسندی هستم و هر کسی هر جنس و کالایی را راحت نمیتواند به من بفروشد.مثلا برای خرید لباس که میروم وارد مغازه های متعددی میشوم و تعریف و تمجید فروشنده از کالا چندان به گوش من نمیرود و در بیشتر مواقع خودم سبک سنگین کرده و خرید میکنم.گاهی ممکن است یک خرید ساده چند روز طول بکشد.مثال دیگر گوشی آیفون 5s ام است که قبل از خریدش چند ماه کسب اطلاعات کردم.حالا که بیش از یکسال گذشته هنوز ازش راضیم.حالا چی شد که محصولات روانشاسی ثروت و … را با قیمت های نامتعارف تهیه کردم؟آنهم در حالی که پول کافی نداشتم و از اینور اونور جور کردم.بسیار تحقیق کردم و آگاهانه وارد گود شدم.از محصولات و سمینارهای اساتید دیگری نیز در این حوزه استفاده کرده بودم تا چرخه ی تکاملی ام را طی کردم و به استاد عباسمنش رسیدم و ایشان را واقعا متفاوت و متمایز دیدم.چرا که همه ی جنبه های زندگی را هدف قرار داده بود.آنهم به زبان خودمانی.زندگی من به دو دوره تقسیم میشود:1-دوره قبل از عباسمنش 2-دوره بعد از عباسمنش(منظورم زمانی است که از محصولات وی استفاده کردم).دوره قبل از عباسمنش دوره سختی بود.چه از نظر کارهای جسمانی و چه از نظر فکری.دو بار در کنکور رد شده بودم.کارهای متعددی انجام دادم که از آنها خوشم نمی آمد.مانند:خیاطی،نجاری،تعمیرات موبایل،کارهای ساختمانی و غیره. 14 سال با همسری زندگی میکردم که با او تفاهم نداشتم و تحمل میکردم.بین من و پدر و مادرم جروبحث های شدید در میگرفت.دور و برم آدم های زهوار دررفته زیادی میدیدم که دائما از گرانی،درگیری،تصادفات،بیماری و…حرف میزدند.دوستانم اکثرا حاضر نبودند 10 هزار تومان برای خرید کتاب یا شرکت در سمیناری برای بهتر شدن زندگیشان هزینه کنند و دائما دنبال چیز مفت یا ارزان بودند.مانند:ویندوز و آنتی ویروس غیر ارجینال و کرک شده و کپی کردن.فکر میکردم تا میتوانم باید رضایت اطرافیان را جلب کنم.درآمدم متغیر بود و کم و زیاد میشد وگاهی به صفر میرسید و بیکار میشدم.پول هر چه می آمد خرج میشد و دوباره بدهکاری از راه میرسید.همیشه نگران بیکاری بودم.مستاجر هم بودم.خلاصه نگرانی های زیادی داشتم.من خیلی فکر میکردم که چرا اوضاع زندگی ام این قدر سخت است و تغییر نمیکند.به آیه ای از قرآن برخوردم با این مضمون که خداوند سرنوشت هیچ قوم و ملتی را تغییر نمیدهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است را تغییر دهند.معنی قسمت آخر این آیه را از هر کسی پرسیدم جواب قانع کننده ای به من نداد.این موضوع برایم علامت سوال شد که آن چیست که در خود افراد است و اگر آنرا تغییر دهند زندگیشان و سرنوشتشان تغییر میکند.در پی یافتن جواب این سوال به سایت ها و آدم ها و کتاب های متعددی مراجعه کردم.جواب پیش عباسمنش بود:فرکانس.در دوره بعد از عباسمنش امیدواریهای زیادی پیدا کردم و بخش هایی از زندگیم دچار تغییر و تحول بزرگی شد.مانند جدا شدن از همسر اولم و ازدواج با دختری جوان،زیبا روی و خوش صدا که شرح بیشتر آن را ذکر خواهم کرد ولی در بخش مالی و کسب درآمد بالا توفیق چندانی نداشتم.البته فکر میکنم نیاز به جدیت بیشتری در انجام تمرینات دارم.قبلا گفتم که از زندگی با همسر اولم ناراضی بودم و به دنبال راه فرار میگشتم.دو تا بچه یک دختر و یک پسر داشتم.بچه هایم را خیلی دوست دارم.وجود آنها باعث میشد مادرشان را تحمل کنم،ولی تا کی؟دعوا،درگیری،فحش،ناسزا،قهر کردن و ترک خانه باید یک روزی تمام میشد.شاید بیش از 20 بار در طول 14 سال قهر کرده و با بچه ها به خانه مادرش رفته بود.دیگر بریده بودم.در غیاب او یکبار زنی را صیغه کرده و به خانه آوردم.پاییز 1394 بود که دوباره قهر کرد و رفت.جمله ی 3 کلمه ای طلاق دادن را یاد گرفتم و به خانه پدر زنم رفتم و در حضور 2 نفر دیگر خودم جمله را به زبان آوردم و بهش گفتم دیگر زن من نیستی.مهریه را هم قبلا بیشترش را داده بودم.پس از آن به چند نفر از نزدیکانم گفتم که من در پی ازدواج مجدد هستم و اگر مورد خوبی سراغ داشتید به من خبر دهید.و اما تمرینات:عکس دختر جوان زیبایی را از اینترنت دانلود کردم و روی کاغذ گلاسه 15*10 چاپ کردم تا حس و حال خوبی منتقل کند.چون همیشه در خانه تنها بودم عکس دختره را جلوی چشمم میگذاشتم و تصور میکردم همسرم است.شبها قبل از خواب باهاش حرف میزدم!مثلا میگفتم:چرا هنوز بیداری؟بگیر بخواب نازنینم.روی کاغذی هم نوشتم:ای خدای مهربان من زنی میخوام 25 ساله،زیبا،شوهردوست،با صدای زیبا،کدبانو و…از تو متشکرم.یک تسبیح چوبی هم خریدم که آن هم حس خوبی به آدم میداد.در طول روز و بخصوص صبح زود و حتی قبل از نماز صبح بیدار میشدم و با تسبیح شروع به شمردن مواهب زندگی ام میکردم و بابت هر کدام از خدا سپاسگزاری میکردم:بابت لپ تاپم،گوشیم،چاپگرم،خانه ی گرمم،بچه های سالمم و حتی از خوبی های زن اولم و خانواده اش.حدود 3 ماه بعد نزدیکای نوروز 1395 گوشیم زنگ خورد و دوستم عباس آقا که 12 سال از من بزرگتر بود و روزگاری در کارگاه نجاری برایش کار میکردم،پشت خط بود.گفت:یک دختر برات پیدا کردم.خوشحال شدم و گفتم:دمت گرم.کیه؟کجاست؟چند سالشه؟پدر و مادرش کیه؟عباس آقا خیلی توضیح نداد.گفتم:یک قرار خواستگاری بزار بریم ببینیم طرف رو.چند روزی گذشت.من دوباره تماس گرفتم و گفتم پس چی شد؟عباس آقا مکثی کرد و گفت:اونی که میگفتم دختر خودمه و 19 سالشه.مو به تنم سیخ شد.فکر کردم شوخی میکنه و منو سر کار گذاشته.ولی خیلی زود جدی بودن قضیه معلوم شد و به خانه اش رفتم و خیلی ساده بدون هیاهوهای مرسوم دختره رو دیدم و باهاش صحبت کردم و موافقت خودش رو اعلام کرد.عباس آقا خودش به زبان فارسی عقد محرمیت را برای 3 روز خواند تا با هم بیشتر آشنا شویم.دو هفته بعد در روز هفتم فروردین 1395 عقد دائمی بسته شد و بسیار کم هزینه به خانه ام آمد.خدا را بسیار سپاس گفتم.نتیجه گرفتم که انرژیهای مشابه به سوی هم میروند.من فرکانسی فرستاده بودم و کائنات جواب آن را وارد زندگیم کرد.جالب است بدانید عکسهای دیگری نیز روی کاغذ گلاسه چاپ کرده بودم و دائما آنها را نگاه میکردم.مانند:ماشین مرسدس بنز E کلاس 2014 و در خیابان هر روز حداقل یک ماشین مرسدس بنز مدل بالا میدیدم.به این نکته توجه داشته باشید که تعداد مرسدس بنز در مقایسه با پراید و دیگر ماشین ها بسیار بسیار کمتر است و دیدن هر روزه ی آن آنهم مدل S500 که بیش از دو میلیارد تومان قیمت دارد نشانه ی وارد شدن در مدار آن است.و اما دیگر تمرینها و دستاوردها:یک عدد هندزفری بلوتوث باکیفیت از برند پلنترونیکس(voyager edge)به قیمت 380 هزار تومان تهیه کردم.چون میخواستم فایل صوتی زیاد گوش کنم و برای تغییر باورها خودم را بمباران کنم.همه جا هندزفری توی گوشم بود:در صف نانوایی،در خیابان،سوار موتورسیکلت،توی پارک،قبل از خواب،حتی گاهی در مجلس روضه هم اگر امکان می داشت من فایل گوش میکردم!.به تدریج از جلسات به اصطلاح ختم قرآن و غیره فاصله گرفتم که در آن افراد داغون به دنبال تبادل بدبختی هایشان هستند نه کسب بهره مفید برای زندگیشان.روز به روز در آن جمع ها کمتر شرکت کردم و برای عدم حضورم بهانه می آوردم.الان تقریبا دیگر به من زنگ نمیزنند.در داخل گوشیم بیش از 500 شماره تلفن داشتم.شده بودم بانک اطلاعاتی مرجع برای افراد.دیدم این چه کاری است که میکنم؟داشتن شماره تلفن و ارتباط با یک شخص دانا بهتر از 100 شماره افراد نادان است.شروع کردم به پاکسازی دفترچه تلفن.بعضی را هم در لیست سیاه قرار دادم.یکی از رفقا بارها زنگ زده و تماس برقرار نشده بود و ناراحت گشته بود.ولی دیگر برایم مهم نیست.روی باور لیاقت،باور فراوانی و بخشش کار کردم.جملات تاکیدی از در و دیوار خانه ام آویزان است:

    من سزاوار بهترینهایم.

    به لطف الهی هر روز بر ثروت و دولتم افزوده میشود.

    روز به روز زندگی من بهتر و بهتر میشود.

    زندگی من لبریز از نعمت های بیکران خداوندی است.

    هر لحظه بخاطر داشته هایم سپاسگزار خداوند هستم.

    هر چه بیشتر می بخشم بیشتر می ستانم.

    یک سالی میشود که کار فیزیکی به شکل سابق مثل کارهای ساختمانی انجام نداده ام.ولی مخارج زندگی ام از جاهایی مثل معامله زمین به همراه برادرم و یه کم ارث پدری و غیره تامین شده است.الان به کسی بدهکار نیستم.یه خورده هم طلبکارم.پول میاد به زندگیم.هنوز زیاد نیست ولی منتظرم مثل سیل بیاد،امیدوارم.هم اکنون با همسر جدیدم در خانه خودم زندگی میکنم.البته قبلا خانه داشتیم ولی به دلایلی سالها دست مستاجر بود.در ضمن دو تا مستاجر هم دارم و اجاره بگیر شدم.نگرانی هایم در زندگی کمتر شده.فایلهای 6 و 7 قانون آفرینش از این نظر به من کمک کرد.توقع من از نظر مالی خیلی بیشتر از اینهاست.در مورد سلامتی یکبار با جملات تاکیدی دست به خود درمانی زدم:یکروز با دوستان به بالا دستهای رودخانه رفتیم و داخل آبگیری شنا کردیم.شب که به خانه آمدم قفسه سینه ام درد میکرد و نمیگذاشت بخوابم.یک جمله تاکیدی ساختم به این شکل:بدن من کاملا صحیح و سالم است و لحظه به لحظه بهتر هم میشود.این جمله را چندین بار با صدای آرام و با خودم در نیمه شب تکرارکردم.بعد از حدود نیم ساعت دیگر دردی حس نمیکردم.متعجب شده بودم از قدرت ضمیر ناخودآگاه و قدرت تلقین.نسبت به گذشته خودم را بیشتر در فضای سبز و پارکها میبینم.مثل الان که روی زمین چمن نشسته ام و دارم این نوشته ها را پاکنویس میکنم.به احتمال زیاد نشانه ی این است که ویلای زیبای سرسبزم در راه رسیدن به من است.در زمینه روابط بهتر از قبل میتوانم با مردم صحبت کنم.البته هنوز خوب نمیتوانم سر صحبت را باز کنم ولی قطعا بهتر از گذشته است.به ساخت و ساز املاک و خرید و فروش ملک علاقه ی زیادی دارم.سعی میکنم در برخورد با افراد،کسب و کارم را معرفی و از خودم تعریف کنم.جالب است بدانید یکبار که در پارک نشسته بودم پس از مطرح کردن شغلم با شخصی،راهی خانه اش شدیم که نیاز به بازسازی داشت.در زمینه بخشش الان وقتی مثلا یک میلیون تومان پول دستم می آید مبلغ 50 یا 100 هزار تومان را به یکی از نزدیکان از جمله خواهر یا برادرم میدهم و احساس شعف و شادمانی درونی زیادی میکنم.تا اینجا که رسیده ام فقط برادرم تا حدودی با من موافق بود و دیگران مخالف.فکر میکنم سختی هایی که کشیدم و احساس عقب ماندگی فعلی و امید به آمدن روزهای قشنگ تر و استقلال مالی و تعهدی که در ابتدای روانشناسی ثروت1 مکتوب کردم مرا وادار به ادامه دادن راه میکند.عوامل بیرونی که هر روز با آن سرو کار داریم به اضافه ی مقاومت درونی قدرت خنثی سازی زیادی دارند و مرتب نتیجه تمریناتم را کمرنگ میکنند.تمرینات خالی کردن انباری،استفاده از ظروف نو بجای کهنه در منزل،ماهی حداقل یکبار غذاخوردن در رستوران شیک و امثالهم نشان داد که مقاومت درونی خودم را خوب بشناسم.از استاد گرامی تقاضا دارم در روانشناسی ثروت 3 از این دست تمرینات نیز بگنجانند.سپاسگزارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 40 رای:
    • -
      حمیده اسماعیلی گفته:
      مدت عضویت: 2395 روز

      سلام دوست قدرتمندم….

      به بودن با همچین افرادی که اینقدر توی مدار و فرکانس بالایی هستن به خودم میبالم…بهتون تبریک میگم….امیدوارررم همیشه و همیشه روی باورهاتون کار کنید….ثروت سلامتی و شادی بیشتر در انتظارتونه….مصمم قدم بردارید….

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      نادیا گفته:
      مدت عضویت: 2840 روز

      وای خدای من یعنی اینقدر واضح خدا با بندش حرف میزنه😵

      گفتم خدا منو به صفحه راهنمای کن درباری مسله ازدواج برادرم امیر،

      این صفحه امد آقای امیر شهریار،

      همسن برادرم

      درباری ازدواج گفتن😍😍😍

      مسله بعدی بهم

      الهام شد امروز که وات ساپم خذف کنم،

      نوشته بودیت که شمارهای اضافه را پاک کردیت،

      خدایا شکرت

      خدااااااااایا شکرت

      خدا جونم شکرت

      🙏🙏🙏🙏🙏🙏

      موفق ،موید باشیت.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
        • -
          نادیا گفته:
          مدت عضویت: 2840 روز

          سلام ،

          بازممنونم از کامنت زیباتون،🌹

          واقعا این روزها برای مسله برادرم که ناراحت میشم،

          یاد داستان ازدواج شما میفتم و عجب ارامش میگیرم🙏🌹

          هم اسم برادرم هستید،و هم حدودا همسن شان،و این نشانه ای از خدا دونستم که نادیا غمگین این مسله نباش،و دیگه لارم نیست مثل ده سال گذشت که دونبال مورد هستی بگردی،

          دست کشیدم از گشتن،خودش میات😍

          آقا امیر،فقط یه سوال،بعد از گذشت چندسال،از ازدواجتان راضی هستید؟

          با اختلاف سنی که ذکر کرده بودیت مهم تو زندگی یا نه فقط یه باور اختلاف سن؟؟؟!

          در پناه خدای یکتا،بهترین رشدها و پبشرفتها را در همه جنبها و مراحل مختلف زندگیتان داشته باشید🙏🙏

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
          • -
            امیر شهریار گفته:
            مدت عضویت: 4333 روز

            سلام

            نادیا خانم شما همینی که خودت گفتی رو انجام بدی.بیخیالش شو خودش کم کم درست میشه، البته در حالی که داری روی خودت کار میکنی.اختلاف سن بیشتر یک باوره تا مسئله ای مهم.من الان 4 ساله که با این همسرم هستم که 20 سال از من کوچکتره ولی تفاهم خیلی بیشتری با او دارم تا با همسر قبلی که تقریبا همسن خودم بود.اینم گفته باشم که من در این چند سال تغییر کرده ام .در کل بهتر این است که زوجین از نظر سنی هم به هم نزدیک باشند.براتون بهترینها را آرزومندم.

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
            • -
              نادیا گفته:
              مدت عضویت: 2840 روز

              بی نهایت سپاسگذارم ،که وقت گذاشتید و جواب بنده رو دادیت.🙏

              براتون بهترینها را آرزو میکنم🙏🌷🏵

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    الهام گفته:
    مدت عضویت: 3657 روز

    با سلام به همه دوستان عزیز

    داستان زندگی تک تک شما بهتر از 1000 تا کتاب موفقیتی بوده که تا حالا خوندم

    من

    کودکی بسیار سخت و وحشتناکی رو گذروندم، نوجوونیم تو آتیش فقر و تنگدستی خانواده سوخت و خاکستر شد و جوانیم در حاله ای از ابهام ، ترس، اضطراب و بی فردایی فرو رفت. به خودم اومدم دیدم 20 سالمه و هنوز توی این شهر بزرگ خونه به دوشیم . نداری و قرض و مشکلات کاری و اعتیاد پدرم داستان تکراری روز و شب ما شده بود.

    در نهایت از هم پاشیدن خانواده و طلاق پدر و مادرم دستاورد این زندگی شد.

    در اوج جوانی کوله بار سنگینی از همه تلخ کامگیها روی دوشم افتاد، مادرم با 5 تا بچه قدو نیم قد و تو سن 40 سالگی مجبور شد برای تامین مخارج زندگی و اجاره خونه بره سر کار. روزهای سرد و تلخی بود . دیدن شرایط مادرم خیلی عذابم میداد واقعا مخارج یه خانواده با اجاره نشینی سنگین بود. اگه منم کار میکردم شاید کمتر عذاب وجدان میگرفتم ، پس تصمیم گرفتم هم درس بخونم هم کار کنم باید میتونستم زندگی بهتری درست کنم ، باید از پدر مادرم بهتر زندگی میکردم.

    همیشه فکر میکردم یعنی ممکنه یه روزی دیگران مارو واسه بچه هاشون مثال بزنن!!

    یکسال بشدت درس خوندم و برای یه شرکت هم غذا درست میکردم یعنی اشپزشون بودم اولش تعدادشون 20-25 نفر بود کم کم شدن 40 نفر از کارم خجالت میکشیدم اما خدا رو شکر میکردم چون اینجوری میتونستم خونه باشم و درس بخونم ، تو ترافیک بیرون نباشم و از همه مهمتر اینکه مراقب بقیه خواهر برادرام باشم و درس و مشقشونو کنترل کنم. وقتی مادرم میرفت سر کار خیالش از بچه ها راحت بود . همون سال تو دانشگاه پذیرفته شدم با رتبه 630 در کنار دانشگاه کلاسهای هر روزه آموزش زبان انگلیسی هم ثبت نام کردم. حالا هزینه هام بیشتر شده بود و از طرفی درسها هم هر ترم سنگینتر می شد. با معرفی یکی از هم دانشگاهیها تو یه موسسه شروع به تدریس کردم . صبحها میرفتم دانشگاه ، بعد بدوبدو میرفتم کلاس زبان بعد موسسه بعدشم که مثل جنازه میرسیدم خونه تازه باید برای 40 نفر غذای با کیفیت درست میکردم و صبح خیلی زود با آژانس میفرستادمش. اونایی که آشپزی میکنن میدونن که برای این تعداد باید حتما از قبل برنامه ریزی کنی و خیلی از مواد رو از قبل آماده کنی مثل پاک کردن مرغ برای 40 نفر ، سرخ کردن سبزی ، پختن حبوبات ، ….

    خلاصه همه جمعه های منو مامانم به خرید مایحتاج مورد نیازمون و آماده کردنشون برای هفته بعد میگدشت. نه تفریحی نه استراحتی نه مهمونی هیچی…

    توی اون بحران فقط اسم خدای بزرگ بود که به معنای واقعی بهمون آرامش میداد با تکیه به این تکیه گاه محکم همه چی آسونتر میشد، میدونستیم همین هم که داریم از الطاف اونه و لطف و رحمت بیکرانشه، تن سالم و نون حلال.توی تمام سالهای مدرسه و دانشگاه هیپوقت هیچ دوستی متوجه نشد که من با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنم ، من خیلی به ظاهر سر زنده و شوخ طبع بودم وقتی غم میومد سراغم غرق رویاهام میشدم هر چقدر ناراحتی روز بیشتر بود رویای شبم رنگی تر بود یه زندگی لوکس ، همسر خوب و بچه های زیبا رو تصور میکردم ، گاهی فکر میکردم خل شدم یعنی کلا زده به سرم نمیدونستم دارم درستترین کار و میکنم، گاهی انقدر غرق تصویر سازی میشدم که فرداش نمیدونستم خودم تنهایی فکر کردم یا خواب دیدم!

    بالاخره بعد از 4 سال فارغ التحصیل شدم با معدل 16/17 ، یادمه روز فارغ التحصیلی هم وقت نکردم تو جشن شرکت کنم فقط تقدیر نا مه شو دارم

    سال 84 بود دیگه باید جدی تر وارد بازار کار میشدم کار پر درامدتر میخواستم دوباره در خونه خدا رو زدم گفتم خدایا من ازت یه شغل خوب میخوام ، دوست دارم تو یه شرکت کار کنم که لباس فرم داشته باشه ، بهمون ناهار بدن، شرکت معتبر باشه ، لوکس باشه ، منو بیمه کنن حقوقشم خیلی زیاد باشه مثلا بین 150 تا 180 هزار تومن ، اون زمان واسه آشپزی 90 تومن میگرفتم. با خودم عهد کردم و تا 40 روز هر روز و شب همینارو مثل طوطی تکرار میکردم . تو روزنامه همشهری یه اگهی دیدم که یه نفر کارمند میخواستن آشنا به زبان انگلیسی کلمه شرکت بین المللی توجهم رو جلب کرد ، تماس گرفتم و وقت مصاحبه بهم دادن. من هیچ سابقه کار اداری نداشتم مخصوصا زمینه فعالیت این شرکت که برام تازگی داشت. ساختمون بزرگ و خوبی داشت کارمندا لباس فرم تنشون بود ، ناهارم میدادن، فقط یادم رفته بود بگم خدایا یه کاری باشه که من بهش علاقمند باشم و یا علاقمند بشم!

    خلاصه وارد شدم و با چنان اعتماد به نفسی اونجا نشستم که انگار …

    رنج حقوق اون موقع همون 150 هزار تومن بود که من درخواست 180 کرده بودم یه سری فرم پر کردم و رفتم پیش مسئول مصاحبه که بعدها فهمیدم ایشون رییس هیات مدیره شرکت بوده

    گفتند : هر کسی نمیتونه وارد این شرکت بشه ولی هر کی موفق بشه تا اخرش میمونه ، سوالهایی طبق روال پرسیده شد ، بعد پرسیدن پدرتون چه کاره هستند گفتم شغلشون ازاده ، ( چه دروغی )

    گفتند: یه خصوصیت خوبت چیه گفتم : صداقت

    گفتند: یه خصوصیت بدت چیه گفتم :ندارم

    گفتند: چرا داری مغروری ، من جواب دادم غرور که خوبه نمیداره آدم دستشو پیش هر کسی دراز کنه نمیذاره از پا بیفتی ، غرور نمیذاره آدم زود بشکنه

    بعد گفت دومیشم حاضر جوابیه ، تازه فهمیدم چه گندی زدم ، خلاصه قرار شد بعدا بهم زنگ بزنن و نتیجه رو بگن ، اون هفته چند جای دیگه رفتم و همه همین حرف و بهم زدن

    بالاخره یه روز باهام تماس گرفتن و واسه مصاحبه نهایی دعوت شدم توی همون شرکی که ازش خوشم اومده بود

    اون اقا پرسید فکراتو کردی گفتم من که فکری ندارم شما باید فکر کنید و استخدام کنید ایشون گفت شما انتخاب شدید چون ما کسی رو میخوایم که قبلا جایی کار نکرده باشه و ما از صفر تا صد کار رو خودمون طبق سیاستهای شرکت خودمون بهش اموزش بدیم فقط اینکه حقوق شما 150 هزار تومنه ، اما من گوش نمی دادم و درگیر عذاب وجدان دروغ شاخدارم بودم (پدر و مادرم از هم جدا شده بودن و از پدرم خبری نداشتم ).

    گفت چرا شور و اشتیاق هفته پیش و نداری ؟ جای دیگه هم فرم پر کردی ؟ گفتم بله

    گفتند باشه همون 180 قبوله گفتم نه مشکل اینه که من دروغ گفتم من پدر ندارم …

    ایشون گفتند اکثر مدیران موفق شرکت من افراد خود ساخته ای هستند(آدمهای هم فرکانس ) و چون مدیریت رو توی خونه زود شروع کردند توی کار مسئولیت پذیرتر شدند تو هم بدون اگه تلاش کنی اینجا به همه چی میرسی واااااااااااااای یعنی خوشحال شدم مثل بنز

    گفتم از کی بیام گفت همین الان برو پیش فلانی و اموزشت رو شروع کن هوراااااااااااااا

    اون شب تو خونمون عروسییییییی بود خیلی خوشحال بودیم قرار بود از همون روز اول هم برام بیمه رد کنند، طیُ سالهای کاریم پاداشهای خوبی بابت حسن نیتم و کارم و اخلاقم گرفتم ، زندگیمون کمی جون رفته بود 6-7 سالی گذشت و هر روز پیشرفتهای بیشتری حاصل میشد راضی بود از حقوقم و محل کارم ولی خود کار خشن و پر استرس و مردونه بود و مسئولیتش سنگین بود دوسش نداشتم ، اما چون تامین مالی میشدم ….

    تا اینکه ازدواج کردم و بخاطر شرایط کاری همسرم مجبور شدم مدتی برم بندرعباس ، اونجا هم بیکار نبودم ، هوای بدی بود گرمای زیاد امان آدم رو میبرید غربت خیلی سخت بود با کار سر خودمو گرم میکردم و امیدداشتم که زود برگردم تهران تا اینکه یه روز خبر فوت پدرم رو بهم دادن، واقعا یه لحظه کلا همه چی سیاه شد باورم نمیشد ، خشکم زد یه چیزی از توی قلبم پاره شد و ریخت ، گریه امانم نمیداد خیلی کلافه و بیقرار بودم اخه خیلی سال بود ندیده بودمش سریع خودمونو رسوندیم تهران

    بعد از مراسم که برگشتم بندر دیگه بیقرار بودم نمیتونستم اونجا رو تحمل کنم از همسرم خواستم برگردیم تهران اونم قبول کرد

    دوباره برگشتم تهران توی همون شرکت قبلی که کار میکردم استخدام شدم اما دیگه پیشرفتی تو کار نبود چون دیگه حوصله ای نبود ، مرگ پدرم و دیدار آخرم با اون همش جلوی چشمام بود و دایم گریه میکردم ( روحش شاد)

    کار شده بود تواینترنت دنبال یه چیزی که حالمو بهتر کنه هر روز و هر روز و هر روز

    تا اینکه یه روز یه مطلبی توجهم رو جلب کرد

    “هی تو اره با توام که داری این مطلب رو میخونی چرااینقدر غمگینی خدای بزگ همه ملایکه رو برای سجده به تو افریده عزت خودت رو بشناس قدر خودت رو بدون شاد باش و خدای درونت رو دریاب”. این بخشی از کتاب خدای درون بود

    بهتم زد تا اخرش خوندم چند صفحه طولانی بود ، نویسنده رو پیدا کردم و بهش ایمیل زدم و گفتم که چقدر قلمش زیبا بوده و حال منو بهتر کرده همینجوری با هم دوست شدیم شرایطم رو براش گفتم اون گفت که وقت تغییره ، من که نفهمیدم چی گفت!!

    یه روز بهم گفت اگه کمک میخوای من ادرس یه جایی رو بهت میدم اونجا یه سری کلاسهای موفقیت برگزار میشه مدرسش یه جوونه با ایمانه که حرفاش حتما بهترت میکنه گفت امروز اخرین مهلت ثبت نام این دوره هستش

    دوره 21 روز پشت سر هم بود به مبلغ 100 هزار تومن و اینطوری شد که من با آقای عباس منش اشنا شدم گیج شده بودم چیکار کنم همین امروز برم یا صبر کنم دوره بعد ..

    یه موقع به خودم اومدم دیدم سر کلاس نشستم دارم با 4 تا چشم و 8 تا گوش حرفای استاد و گوش میدم خیلی روحیه گرفتم اعتماد بنفس، جذب ثروت ، هدف گذاری و شکرگذاری همه تو این 21 روز آموزش داده شد.

    خیلی روزای خوبی بود روزهای طلایی تغیر فرکانس من

    برنامه های جالبی داشتیم هر روز باید یه اتفاق خوب از روز گذشته رو تعریف میکردیم و بخاطرش به همه شیرینی میدادیم . حتی یادمه یک روز یکی از بچه های کلاس با لباس مشکی و یک جعبه شیرینی وارد شد ، مادرش روز قبل فوت کرده بود ولی اون در نهایت احترام به مادرش برای شرکت در کلاس حاضر شد و شیرینی هم بخاطر این بود که ناراحتیهای روز قبل توی همون روز باقی بمونه یعنی امروز یک روز جدیده و استاد بهش آفرین گفت وهمه تشویقش کردند.

    حتی جمعه ها هم گاهی استاد کلاس رو برقرار میکردند با موضوعاتی متفاوت، یه روز جمعه که من مشتاقانه وارد کلاس شدم دیدم بحث درمورد ” خدای درون” هست و استاد خیلی داستان جالبی از خودشون نقل کردند

    چشمم دائم تو چشم یکی از خانمها گره میخورد اخر کلاس بی اختیار رفتم سمتش بهش گفتم تو نویسنده کتاب خدای درون هستی درسته؟

    من اون دوست غیبیم رو دیدم بدون اینکه بدونم اون روز میاد اونجا حسم اونو بهم نشون داد .

    ازش ممنونم که منو با استاد آشنا کرد. خیلی کتاب خوندم کتاب رویاهایی که رویا نیستند اولین ویرایش، کتابهای لوئیز هی ، کاترین پاندر، راز ، اسکاول شین، جادوی فکر بزرگ ، بهترین سال زندگی ، بنویس تا اتفاق بیفتد ، معجزه شکرگزاری و تقریبا هر کتابی که استاد معرفی میکرد فیلمهای زیادی هم دیدم اونجا یاد گرفتیم ممکنه بهترین روزهای عمرمون از دل غمگینترین اتفاقات زندگیمون بیاد بیرون ..تمام فایلهای استاد رو گوش میکردم

    جلسه اخر دوره همسرم هم توی کلاس حاضر بود ما با هم هدفها و آرزوهامون روی کاغذ آوردیم و بعد اونو لای قران گذاشتیم

    همش میگفتم بزودی پول خیلی زیادی وارد زندگیم میشه ، خدای درونم مبلغ 500 میلیون تومن پول نقد رو بسوی من میکشاند

    ارزوی بچه رو هم داشتیم حتی روی اسم و جنسیتشم بحث میکردیم و خیلی چیزای دیگه

    خلاصه همه چیو دقیق نوشته بودم

    اون موقع تو شرکت یک میلیون و خورده ای حقوق میگرفتم ( چند تا مدار باید میرفتم بالاتر واسه 500 میلیون !؟؟؟) و مبلغ درخواستی من از کائنات خیلی بیشتر بود بیشتر از 10 سال از عمرم رو تو اون شرکت گذروندم کار رو تخصصی یاد گرفتم اما دیگه داشتم درجا میزدم این شرایط رو دوست نداشتم بالاخره استعفا دادم و تصمیم گرفتم شرکت خودم رو تاسیس کنم شرایطش رو از وزارتخونه مربوطه پرسیدم

    مدرک دانشگاهی معتبر

    سابقه بیش از 10 سال

    گذروندن دوره های لازم

    قبولی در ازمون و مصاحبه و نهایتا تائید چند ارگان دولتی مرتبط

    باز یک سال تمام فقط درس خوندم خوب و مفید با یه انگیزه قوی من تجربشو داشتم پس فقط باید دوباره تکرارش میکردم ، اینبار از روشهای تند خوانی استاد هم استفاده کردم بیشتر از روش نقاشی ، خیلی به خودم ایمان داشتم حتی تو رویاهام فکر میکردم چه مزیتی برای کارمندام ارائه بدم که عاشق محیط کارشون بشن ، چه امتیازات و تفریحاتی رو براشون در نظر بگیرم

    همه لحظه هام تو فکر قبولی بودم به هیچ چیزی جز این فکر نمیکردم خیلی با خدا صحبت میکردم انگار جلوی روم نشسته بود و بهم گوش میداد براش دلیل میوردم که چرا حتما باید قبول شم ..

    روز امتحان از هیجان یخ کرده بودم خدا رو در اغوش گرفتم یه عمره که همیشه باهامه دستامو میگیره و ارومم میکنه

    خیلی دوسش دارم خدا رو میگم …

    ازش خواستم چشم ازم برنداره حواسش بهم باشه ، امتحان واقعا مشکل بود اما به لطف خدا قبول شدم ، به کمک همسرم کارای قانونی ثبت رو انجام دادیم و دفتر گرفتیم و ….

    خیلی شاد بودم احساس سبکی میکردم یه رویا که به حقیقت پیوسته بود کی فکرشو میکرد ، خوب شد که یه اشپز باقی نمودندم خوب شد به خدا تکیه کردم خوب شد خودم و نجات دادم …خدا رو شکر

    احساس خوب احساس خوب بیشتری رو برات به ارمغان میاره ، اوایل کار بود که متوجه شدم وجودم میزبان فرشته کوچکی از بهشته ، فرشته ای که دکترها میگفتن نمیاد ولی اومد

    من نه دارو مصرف کردم نه کارهای عجیب و غریب کردم فقط ارزو کردم و از خدا خواستم اونم یه بچه شیرین بهم داد (الان عزیز دل مامان یکسالشه و لالا کرده تا مامانش بتونه داستانشو برای شما بنویسه)

    همون موقع بود که تصمیم گرفتم شرکتم رو واگذار کنم من به موفقیتی که میخواستم رسیدم با پشتکار و انگیزه قوی حتی با اینکه اون زمینه کاری رو دوست نداشنتم الان دیگه میخوام به دوست داشته هام توجه کنم

    دوست داشتم بچه ام رو خودم بزرگ کنم از خدا خواستم یه مشتری خوب دست به نقد و خوش حساب پیش روم بذاره

    چند وقت بعد شرکتم به یه بازرگان خوش حساب به قیمت 500 میلیون فروخته شد و پول درخواستی از کائنات به حسابم واریز شد هوراااااااااااااااااااااااااااااا

    به قول استاد باید دائما دنبال تغییر باشی و مدارها تو تغییر بدی تا هر روز موفق تر باشی و ثابت روی یه مدار نمونی

    تو فکر کسب و کاری بودم که این دفعه نه از سر اجبار که از روی علاقه شروعش کنم و توی اون هم به بالاترین حد موفقیت برسم کاری که در نظر دارم خیلی پولساز لوکس و شیکه ، و از شغلهای مطرح روز هستش

    یه شب برنامه ای از تلویزین پخش میشد دیدم یه شخص موفقی رو که تو اون رشته در ایران حرف اول رو میزن اورده بودن و با هاش مصاحبه میکردند ایشون مراحل موفقیتشون رو توضیح میدادن ایشون برای مشاوره به کشورهای مختلف دعوت میشن ، خیلی خوشحال شدم واقعا به هر چی فکر میکنی همون برات اتفاق میفته

    اون حرفه دقیقا شرایطی رو داشت که من طالبش بودم، میشه حتی در منزل هم این کار رو بصورت حرفه ای انجا م داد فقط باید زبان انگلیسی رو بدونیم هوراااا و در ابتدا نیاز به سرمایه نداره

    البته اگر میخواست من خیلی پول واسه سرمایه گذاری داشتم

    فردای اون اسمشونو سرچ کردم و یه راه تماس باایشون پیدا کردم باهاشون تماس گرفتم و داستان علاقندی خودم و سابقه کار قبلیم رو هم گفتم ایشون گفتند کسی که بتونه تو یه زمینه با پشتکار به بالاترین جای ممکن و درامد زایی خوبی برسه پس توان اینو داره که تو هر رشته دیگه ای که دوسش داشته باشه فعالیت کنه و زودتر از قبل به موفقیت برسه با وجود مشغله زیادشون با صبوری منو راهنماییم کردند

    از فرداش با یه لپ تاپ و چند تا برنامه اولیه کارمو شروع کردم و

    من الان اول یه راه جادوییم که اخرش برام مثل روز روشنه چون قبلا تجربه اش کردم

    تکرار موفقیتهای بزرگ و کسب ثروت خیلی لذت بخشه

    شاید داشتن یک کودکی سخت و تلخیها و ناملایمات روزگار باید اتفاق میفتاد تا من خود ساخته بشم تا من خدا رو اینجوری که الان دوست دارم دوست داشته باشم و هدایت بشم برای اموختن اسرار کیهانی

    الان واقعا همه اقوام ما رو واسه دیگران مثال میزنند چون ما هممون با پیدا کردن راه درست به خواسته هامون رسیدیم هم من هم بقیه خواهر برادرام

    خدای عزیزم ای بهترینم تو رو شکر میکنم و خاضعانه در برابر عدالت و قدرت تو سر تعظیم فرود میارم

    من هر روز فایلهای رو گوش میدم

    شرایطم رو مرور میکنم و دوباره ازشون درس میگیرم

    کتابها رو میخونم و انگیزه میگیرم

    نوع نگاه استاد به دنیا به خدا به اتفاقات روز رو دوست دارم نگاه متفاوتی هستش

    نحوه تفکرشون و تحلیلهاشون برام خیلی جالبه و همیشه تازگی داره

    ودر اخر من مطمئن هستم رکورد دار ثروت در حرفه جدید خودم خواهم شد

    ممکنه شما دوستان بگین چرا نوع فعالیت و یا اسم شرکت و یا بعضی جزئیات رو عنوان نکردم دلیل اینه که میخوام کتاب بیوگرافی خودم رو بنویسم و باید مطلب تازه ای داشته باشم که برای خوانندگانم جداب باشه

    ممنونم از شما که داستان زندگی منو خوندید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 41 رای:
    • -
      علی جوان گفته:
      مدت عضویت: 4205 روز

      دوست خوبم الی پیراد سلام و سپاس

      شما مثل یک کوه نورد به سختی راه فکر نکردید بلکه به فتح قله تمرکز کردید.

      قله های مرتفع تری انتظارتان را می کشند زیرا بالای آن ها خداوند در انتظار شماست …

      بسیار خوب و تامل برانگیز بود.

      هر چی آرزوی خوبه مال تو …

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      حضور مثبت گفته:
      مدت عضویت: 3804 روز

      خیلی داستانتون قشنگ بود و با احساس .من اکثر داستانها رو میخونم اشک شوق میریزم. از همشون انگیزه میگیرم. خدائی کار سختیه انتخاب برنده ! به نظر من همه برنده هستن. همه عالی بودن. من الان یه جذب به ذهنم رسید. وای چه عالی شده که استاد عباسمنش به هممون فایل روانشناسی ثروت یک و دو را هدیه داده.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      بهزاد گفته:
      مدت عضویت: 2548 روز

      سلام الهام خانم عزیز

      خیلی خوشحالم که داستان زندگیتون رو خوندم و نمیدونید چه امید وانگیزه ای بهم داد برای ادامه راهم از شما ممنونم که داستان زندگیتون رو نوشتیدکه به من نشان بده که میشود از هر شرایطی به موفقیتی برسی که آرزوشا داری

      خیلی دوست دارم اسم کتاب که نوشتی رو بهم بگی تا بخونم تا امید وانگیزه‌ی بیشتری برام بشه برای ادامه راهم…

      بازم ممنون

      در پناه خدا شاد،ثروتمند وسعادتمند در دنیا وآخرت باشی الهام عزیز

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  8. -
    ناهید رحیمی تبار گفته:
    مدت عضویت: 1466 روز

    سلام به استادعزیزم .

    من خانمی هستم که حدوددوساله که باشماآشناشدم که سال اول ازطریق تلگرام وسال بعدکه ازپارسال بودباگوش کردن بعضی ازدوره های شمابوده و۴ماهه که توسایت شماهستم وازفایلهافیلمهای دانلودی استفاده میکنم ..دوماه قبل باایمیل پسرم بودم بعدبا ایمیل خودم واردشدم که الان دوماه شده بازتقریباسعی میکنم هرروزفعالیت داشته باشم .

    راسش یکی دستم دردمی گیره وقتی چیزی مینویسم یکی وقت ندارم طولانی ومفصل بنویسم .جدیدا،گردنم هم دردگرفته .بااین حال که برنامه ریزی میکنم وهروقت که موقعیت گیرمیارم ،مشغول دیدن وگوش کردن ونوشتن توسایت میشم .البته که به خاطرعلاقه وتمایل خودم حتمن دنبال وقت می گردم چون برام خیلی مهمه .چون همه ی زندگیم وهمه ی آرامشی که بدست اوردم ازاین طریق بوده .گوش کردن صحبتهای استادجزالویتهاوبرنامه های روزانه ی زندگیمه .واقعااگه وقت بیشتری داشتم بیشترفعالیت میکردم .بااین حال که شاغل نیستم اماوقت کم میارم .بالاخره داشتن دو فرزندکه هردوتوسن حساسی هستن که خیلی نیازبه خلوت بامن دارن .یه کم وقتمومیگیره که خداروشکرتوخلوت بابچه هام هم بادخترم هم باپسرم فقط راجع به موضوعات انگیزشی صحبت میکنیم .پسرم چون بزرگتره و۱۸ سالشه خب خیلی بهترازدخترحرفاوتجربه های منومیفهمه واستادراهم خیلی قبول داره واین یکی ازاتفاقات خوب ،آشنایی بااستاده .

    رابطه ی بین منووهمسرم تاحدودی خوب بودالبته همسرمن مردبسیاربسیارخوبی هست هم برای خودم هم برای بچه هام .ازاین بابت مشکلی نداشتم .خودمن ازدرون به خاطربعضی ازخواسته هام سرجنگ باهمسرم داشتم وایشون راهمیشه موردآزارقرارمیدادم .تنهاعیب همسرمن وابستگی زیادش به خودمه ویه کم تنبلی بابت کسب درآمدش بودکه خداروشکربابت کارخیلی تغییرکردن البته همون شخصیتن ینی تنبلی وبی خیالی خودشوداره ولی روی باورهاش خیلی کارکردن وکلی تغییرات خوب توزندگیمون بوجوداومده .بابت وابستگیش هم انشالله تغییربهتری میکنن .البته یه کوچولوفرق کردن ویه چیزایی رارعایت میکنن ولی هنوزخیلی جای کاردارن .راجع به ایشون درهمین گفتم که تاثیرگوش کردن فایلهای استادرابگم .که به قول استادهراندازه که خودت تلاش میکنی به همون اندازه جواب میگیری .وهمسرمن خیلی کم گوش میده .بیشترتغییرات من باعث تغییرات ایشون شده .

    خودم نگم براتون که خیلی احساس رضایت ازهمه چیزدارم .همه چی عالی شده روابطم باهمسرم ،بااطرافیانم.به لحاظ سلامتی .ازلحاظ مالی وهرچی که شمافکرشوبکنید.

    حالاداستان خودمومیگم :

    ۴۳سالمه .بسیاربسیاررویاپرداز.خواسته هاوتوقعام ازدنیاوزندگی زیاده.خوش قول وخوش حساب .سالهاس مطالعه میکنم وچیکیده برداری ازکتابهایی که میخونم .عاشق این تایمی بودم که مشغول کتاب خوندن ونوشتن میشدم .

    .بسیاراکتیووبااراده باپشتکاری بسیارقوی .فکرشوکنید۴۰سالگی ژیمیناستیک یادگرفتم .درکل اهل ورزش .شنا.همیشه خودمومثل افرادزیر۳۰سال می بینم ینی اکثرحس وحالم اینطورنشون میده .زرنگ .ولی یه کم مغرور.خودموخیلی قبول دارم .نظم توکارم خیلی دارم .توزندگیم همه چیم سرجاشه .چیزی کم همسرم یادختروپسرم نمیزارم .حواسم به همه چیزهست .به خودمم که خیلی توجه دارم .شایدبگیدچه اعتمادبه نفسی امااینوبگم باوجوداینکه همه ی این خصلتهاراداشتم اماطریقه ی استفاده ازشون خیلی وقتهااشتباه بودوالبته شهامت بیانشوپیش کسی به غیرازهمسرم نداشتم بگم .ولی تودوره ی عزت نفس استاد‌،راه وروش درسش رایادگرفتم .

    مثلایادگرفتم چقدازتوانایی هام استفاده کنم .

    اینکه تمرکزم همیشه رویه موضوع باشه تابتونم بهترانجامش بدم .

    هروقت نیازداشتم درخواست کمک ازکسی کنم .

    هرتقاضایی که دارم یاهرچیزی که ازهمسرم میخام حتی کارایی که همیشه فکرمیکردم همسرم بایدبدونه ولی گاهی فراموش میکرد،روبایددرخاست کنم دقیقاچیزی راکه ازش میخام رابگم .بگم میشه فلان کاروبرای من انجام بدی .نگم که خودش بایدبدونه .دیگه این جمله رانمیگم .چقدمشاجره هامون به خاطراین بودکه میگفتیم خودش بایدبدونه .

    تمام توجه وتمرکزبه خودم باشه .باکسی خودمومقایسه نکنم .

    سعی کنیم ازچیزهاوکسانی که منفی هستن ومنفی صحبت میکنن ،اعراض ودوری کنیم .

    هرجاپیش میادخودم ازخودم تعریف کنم .نیازی ندونم که کسی ازمن تعریف کنه .

    نه باتعریف کسی، خوشحال ونه باانتقادکسی ،ناراحت بشم.

    دست ازکنترل همسرم وهمه ی اطرافیانم بردارم .فقط دنبال تغییروتحول دردرون خودم باشم .

    همیشه تحت هرشرایطی مثبتهای طرف مقابلم راببینم اگرتولحظه ای بودم که نمیتونستم اینکاروکنم،توجهم رابه مثبتهای دیگه بندازم .چون بایدقانون نگه داشتن حس خوب رارعایت کنم تااتفاقات خوب رابراخودم پیش بیارم .اگه توحس وحال بدبمونم حتمن لحظه های بددیگه ای برام پیش میاد.

    هیچ وقت نخواه که جای کسیوتغییربدی.توفقط میتونی خودتوتغییربدی وباتغییرات تو،همه چیزیاهمه کس تغییرمیکنه .استادمیگه هرکی سرجای خودشه .هرکس هرفرکانسی که به جهان میده ،پاسخ می گیره .

    حس دلسوزی برای کسی نداشته باشید.عدالت خداوندهیچ جازیرسوال نمیره اگه توازقانون اطلاع داشته باشی .

    دنبال مقصرنگردوتمام گذشته ی خودت راهرآنچه بوده فراموش کن وازهمین لحظه متفاوت عمل کن تانتایج متفاوت بگیری .

    باکسی که مخالف دیدگاه توعه ،بحث نکن وازمجادله باهاش ،بپرهیز.

    نخواه که به کسی توضیح بدی برای کارات .این ینی اعتمادبه نفس نداری .

    برترسهات غلبه کن .

    هیچ وقت به قضاوت دیگران اهمیت نده .مردم کسی نیستن .این تویی که بعضی هارا،بت کردی برای خودت .

    خودتم هیچ وقت کسیوقضاوت نکن .کسی روکنترل نکن .

    باوربه چشم نظرنداشته باش .خوداین ینی شرک .واقعن برام جالب بودینی قدرت رابه کسی غیرخدادادن.زمانیکه من خداراقبول دارم پس بایدباورداشته باشم وقتی خودموبهش میسپارم همه جامراقب منه وهیچ احددیگه ای نمیتونه منوچشم بزنه .

    اعتمادبه خداوایمان به خداودنبال هدایت خداباشیدوفقط روی باورهای خودتون کارکنیدتانتیجه بگیرید.

    اشتباهات گذشته ی خودراببخشیدودست ازسرزنش کردن بردارید.کلن هروقت اشتباهی مرتکب میشید،سریع خودتون راببخشیدوتواون اشتباه نمونیدکه احساس بدتون ،ادامه داربشه .

    تجربه کنیدوزودازش بگذرید.به خودتون حق اشتباه بدید.هیچ کس کامل نیس وهیچ احدی تابه حال به کمال نرسیده ونخواهدرسید.

    کسانی که اعتمادبه نفس ندارن ،کمال گراهستن .واگرنه بایدبدونیدکه ماانسانیم وبااین آزمونوخطاها،رشدمیکنیم ینی بااین تضادهابایدمواجه بشیم تابعدابهترعمل کنیم .

    خب ایناآموزشهای استادتودوره ی عزت نفس بود.البته من چیکیده ای ازاونهاراگفتم .واینم بگم روی تک تکشون کارکردم وخداروشکرخیلی احساسم هم به خودم وهم دیگران بهترشده ودرک متقابلم ازاطرافیان زیادشده وتوقعاتم خیلی کمترشده .

    تودوره عشق ومودت هم نکات زیباوطلایی کشف کردم .وسعی درانجامشون دارم .

    اینکه همه ی اوضاع وشرایط زندگیتوبپذیری ودنبال مقصرنباشی .

    هرچی هست وبوده ،پاسخ به فرکانسهای خودت بوده.

    اگه احساس رضایت اززندگیت نداری ،لزومی نداره کاری انجام بدی. بهتره که فقط وفقط روی خودت کارکنی وبقیشوبسپاری به جهان .استادمیگن ۹۹درصدهمسرشماهم باتغییرات شماتغییرخواهندکردودریک مدارقرارمی گیریدویک درصد،امکان جداشدنه که اونم تونیازی نیس کاری بکنی .جهان خودش بی صدااونوازتوجدامیکنه .

    ولی نکته ای که هست اینه که شماازاین به بعدبایدتوجه وتمرکزتون روخوبیهاومثبتهای همسرتون باشه .حتی وقتهایی که عصبانی هستیدخودتون راکنترل کنیداگه نتونسیتدحداقل تمرکزتون رابه چیزهای مثبت اطرافتون ببرید.تااحساس بدازشمادوربشه .تااتفاق بدتری بوجودنیاد.

    درموردمجردهاهم دعوت به رابطه ی زیادباجنس مخالف دارن ولی به شرط اینکه بارعایت حدومرزباشه وهیچ دلبستگی ووابستگی درش ایجادنشه .نگران انتخاب همسرنباشیدتواین موردهم اگه باورداشته باشی ،فراوانی هس اینکه دختروپسرخوب ،کمه .یه باورکاملاغلطیه .

    حتمن کسی که باشماهم مدارباشه به یه طریقی میادسمت وسوی شما .بعدازبررسی ها،میتکنیدبرای ازدواج انتخابش کنید.

    توروابط شهامت نه گفتن راداشته باشیدواگه کسی هم به خواسته ی شمانه گفت ،شمابپذیرید.بدون اینکه ناراحت بشید.

    فقط دنبال تغییرخودتون باشیدوبس .

    قدرت ازآن خداست وهیچ بنی بشری باهرسمت وجایگاهی اگه توباورنداشته باشی ،نمیتونه روزی تورابگیره .حتی روزی شماخانم خانه دار،دست همسرتون نیس .شماازخدادرخاست می کنیدوخداوندازطریق دستای خودش به شماروزی میرسونن .پس ایمان به باورفراوانی داشته باشید.وازسرزنش کردن همسراتون دست بردارید.

    گذشته رافراموش کنیدوازهمین لحظه متفاوت عمل کنیدتامتفاوت نتیجه بگیرید.

    هروقت همسرتون یاهرکس دیگه ای کاری براتون انجام داد،حتمن ازش تشکرکنید.فکرنکنیدطرف وظیفش بوده .

    اعتراف کنم من هنوزبه طورکامل این دوره راگوش نکردم .چون استادتاکیدبه گوش کردن زیادهرفایل رادارن .هنوزاویل دوره هستم ودرهمین حدچیزی یادگرفتم .

    خودمن باهمین مقدارگوش کردن ،کلی تغییرکروم .اینوازآرامش خودم وهمسرم وبچه هام میفهمم .

    گفتم که یه کم مغروربودم امادیگه نیستم وتمام نکات استادراسعی میکنم انجام بدم .دست ازکنترل همسرم برداشتم وکاملارهاش کردم .

    همه ی خواسته هاموبراخدابازگوکردم واحساساتم رابرای همسرم وبعدهردورو،رهاکردم .

    باداشته هام حال میکنم ولذت میبرم .بااینکه سطح توقعم پایین اومده امابیشتربه خواسته هام میرسم .

    تمام تمرکزم راگذاشتم به نکات همسرم حتی موقعه عصبانیت سریع ،ذهنموکنترل میکنم .

    آرامش روتوخونم حس میکنم .

    وقتی میخام همسرم کاری برام انجام بده وتوقعی ازش دارم .اینودرخاست میکنم وایشون هم بیشترمواقع انجام میدن .

    دیگه نگاهم این نیس که کی وچقدربرا،من پول ومال بیاره ووظیفه ی ایشون بدونم .شایدهمه ی اینهاازطرق ایشون باشه .من همچین نگاهی بهش ندارم که اگه نشه ازدسش ناراحت بشم .اگه دست خداباشه حتمن به وقتش اتفاقات خوب میفته .درواقع من رهابودن خودمودارم تمرین میکنم که لزومی نداره فکرمودرگیراین مسائل کنم .اگه احساسات من خوب باشه وروندتغییرات من به خوبی انجام بگیره .نیازی نیس به این چیزهافکرکنم .خودش میادثروتومیگم .

    توروابطم بادیگران هم سعی میکنم همه چیو،رعایت کنم .ازدیگران هم به همون نسبت توقع میکنم وترس ازقضاوت دیگران راکه خیلی جاهابهم صدمه واردمیکرد،روکنارگذاشتم وراحت هرجاکه لازم باشه احساسمومیگم .هم خودم بیشتراحترام میزارم هم دیگران احترام زیادبهم میکنن ولی همش بارعایت چارچوبهای خودمه که ازاستادیادگرفتم. واین ینی گرفتن نتایج خوب ازروابط .ازهیچ کس هم ناراحت ورنجیده خاطرنیستم انشالله که دیگران هم این احساسوداشته باشن.

    خب توسایت ،دیدن فیلمهای دانلودی مثل سفربه امریکاوسریالهای بهشت .وگوش کردن مصاحبه هاوگفتگوهای استاددرموردموضوعات مختلف .خیلی کمک گرفتم وخیلی تاثیرگذاربودن .برای اینکه دیدگاه بنویسم خوب گوش میدم .باتمرکزعالی .

    اینکه دیدگاه مینویسم ونظروتجربه ی خودم رامیدم .خودش خیلی بهم کمک میکنه که ذهنم بازبشه .

    دیدن سریال وسفربه امریکاهم خیلی بهم انگیزه میده وبرام لذت بخشه وباچیزهای مختلف آشنامیشم وخیلی چیزایادمی گیرم .الگوبرداری خوبم بیشترازدیدن این فیلمهاس .حالاازهرنظرهم سلامتی هم روابط هم ثروت هم خیلی موضوعات .

    بخام بگم که خیلی زیادن ولی خلاصه بیان میکنم:

    عتشق سپاسگزاریهای استادومریم جون هستم که حتی به خاطرمسائل پیش پاافتاده هم سپاسگزاری میکنن.پس درس بزرگیه سپاسگزاری برای همه چیزهمه کس .

    بزرگترین فرکانس ،سپاسگزاری برای خداست.

    سفرکردنشون باهدایت خدا.لذت بردن ازهرچیزساده .

    مهاجرت وریختن ترسهاشون چون باورویقین به وجودخدا،دارن .

    کنترل ورودیهای ذهن به صورت آگاهانه .خیلی عالیه .

    قانون فراوانی وباورکردنش .

    مقاومتهاوتعصبات راکنارگذاشتن .

    پذیرش هرمشکلی وکناراومدن بااون مشکل برای رشدوحال خوب خودمون .درواقع ینی ارزش دادن به خودمون.

    قدرت کلام :اینکه خواسته هایی راکه میخای همیشه بگو،ازکلماتی که (نفی )توش داره ،بپرهیزمثلن نگوفلان چیزونمیخام .بگوهرآنچه راکه میخای .

    قانون طلایی :احساس خوب=اتفاقات خوب واحساس بد=اتفاقات بد.

    به هرچی توجه کنی ازهمون جنس برای خودت خلق میکنی .توخالق همه ی زندگیت هستی .

    خداوندتورادرهرمسیری که میخای هدایت میکنه حالامیخادخوب باشه میخادبدباشه ‌.انتخاب باتوعه!.

    پرهیزودوری ازرسانه ها،ازاخباربدومنفی .بیماری .جدایی .فقروتنگدستی .

    باور قدرت فقط ازعانه خداس وبس نه هیچ بنی بشری حتی سران وبزرگان مملکت .

    روزی رافقط ازخدابخواهیدتاهدایت بشید.

    قاون تکامل :اینکه باعجله نخواهی به خواسته هایاهدفت برسی.صبورباش باهدایت خداپیش برو.قدم به قدم تونشونه هاشومیبینی .

    باتغییرتو،دنیای اطرافت تغییرمیکنه واین توهستی بیشترمواقع بافرکانسهای خودت ،کسانی راجذب خودت میکنی پس حواست باشه کیارا،جذب میکنی .

    تودست وپانزن برای رفتن کسی ،بسپاربه جهان ولی روخودت کارکن تاهم مدارهای خودت راپیداکنی .

    باقرآن خیلی آشناشدم ووقتی استادازاین طریق قانون هاشومیگه وافعن لذت میبرم وبه یقینم آضافه میشه .

    استدلالهاشوباقرآن دوست دارم .

    ازبحث کردن وانتقادکرون کسی ،بپرهیزید.

    یکتاپرستی وتوحیدراقبول دارم ،فارق ازهردین ومذهبی .همه ی ماانسانهایکی هستیم باهردین ومذهبی .وبرتری مافقط باتقوی مشخص میشه .

    باکسی بحث نکنید.ازتوجیه وتوضیح برای دیگران بپرهیزید.

    قدرت تجسم .وباوربه رسیدنش .

    اینکه ثروتمندهاکمتربه گناه آلوده هستن .

    الگوبرداری ازافرادثروتمند.

    اینکه ثروتمندباشی بیشتربه جهان خدمت میکنی .ثروت باعث ایجادگسترش جهان میشه وافرادزیادی به کارمشغول میشن .دزدی کمترمیشه .

    حسادت :هرجااومدسراغت براش بیشتربخاه وازخدابخاه که به توهم بده .رو داشته هات تمرکزکن وسپاسگزاری زیادبکن.

    احساس لیاقت راتوخودت بوجودبیار.تاخودت رالایق چیزی ندونی وباورنکنی ،سراغت نمیاد.

    مباحث حجاب هم برام جالب بودوتجربه های خوبی کسب کردم .

    هیچ وقت کسیونصیحت نکنیدوفکرنکنیدازاین طریق میتونیدبه کسی کمک کنید.شمامسیرخودتوبرواگه کسی بخواد،خودش باهات هم مدارمیشه .

    بله این قوانین های خوب وعالی راازاستادیادگرفتم .

    ازوقتی بااستادآشناشدم دیگه کتاب نمیخونم وهمه ی تمرکزم روموضوعات ایشونه .وبه نظرم خیلی بیشترجواب گرفتم .من استادوخیلی قبول دارم .وهمیشه توزندگیم دنبال گمشده ای می گشتم که بتونه کمکم کنه .کسی باشه که به دلم بشینه وبتونم همه جوره قبولش داشته باشم وخداوندازطریقی ایشون روبه من رسوند.

    من وهمسرم وپسرم وحتی دخترم خیلی احساساتمون بهترازقبل شده واین شروع یه تغییره .حالاحالاکارداریم ومن به نوبه ی خودم این راه روادامه میدم .

    منم منتظرنتایج واتفاقات بزرگ توزندگیم هستم .

    اوایل عباس منش خطاب میکردمشون. اماحالاواقعنی به اسم استادبزرگ .میتی کومان.😊وبهشون احترام میزارم 🙏.دیوانه وار،دوسشون دارم. .ازخدابهترینهارابراشون خواستارم .

    دمشون گرم که انقدفوق العاده هستن وبه ماانرژی میدن .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 43 رای:
    • -
      مریم گفته:
      مدت عضویت: 1703 روز

      سلام برناهید عزیز

      ممنون از نوشتن تمام هدایت ها و اموزه هایی که به صورت چکیده ومفید برای ما به ثبت رساندید

      چقدر درباب هرموضوعی ساده وروان والبته کوتاه ومختصر اموخته های خود را به ما انتقال دادید

      من عاشق اینگونه متنهای واضح وساده والبته اینکه مشخصا بنویسند چه باوری ساختند وچه نتیجه ی مشخصی گرفتند

      عالی بود ،خداسلامتی ،شادی ،ثروت وارامش به وفور در زندگیتان فراهم کند

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  9. -
    هانا بیگی گفته:
    مدت عضویت: 4333 روز

    به نام خدای بزرگ و مهربون

    سلام به همه دوستانی که دنبال موفقیت هستند و سلام به استاد عزیز

    دوستان من ژیلا هستم. 29 سالمه. دانشجوی دکتری و کارمند هستم. خدا رو شکر از تقریبا یک سال و نیم پیش با این سایت آشنا شدم. کلا آدم مثبت اندیش و موفقی هستم و با آموزه های این سایت به دنبال موفقیت بیشتر در همه ابعاد زندگی ام هستم. اولین دوره ای که ثبت نام کردم دوره آنلاین هدفگذاری بود. دوره خیلی خوبی بود و البته تاثیر گذار من در زمینه های درسی و بقیه ابعاد تقریبا می تونم بگم موفق بودم و هستم. بیشتر هدفم رسیدن به درآمدی هست که بتونه من رو به اهدافم برسونه.

    من تمیرینات این دوره رو انجام دادم. یکی از تمریناتی که واقعا مثل معجزه عمل می کنه نوشتن اهداف هست. خیلی تمرین قدرتمندی هست. حتما امتحان کنید. به لطف خدا؛ تلاش خودم و با باور آموزه های این سایت تونستم کار پیدا کنم و الان درآمدم نسبت چند ماه قبل تقریبا دو برابر شده. برای شغل دوم که می خواستم برم مصاحبه قبلش روی کاغذ نوشتم من میرم این سازمان و رئیسش اوکی میده و از اول ماه بعد می رم سر کار. دقیقا هم همین اتفاق افتاد. این فقط یکی از اون چیزهایی هست که نوشتم و اتفاق افتاد. پس بنویس تا اتفاق بیافته…..

    در کل می تونم بگم حرفای استاد را قبول دارم و سعی می کنم بهش عمل کنم. یکی از اون حرفا اینه که باید کم کم مدارت رو تغییر بدی و گام به گام. سوال من اینه که چقد طول میکشه که یه مدار رو عوض کنیم؟ چه عواملی تاثیر گذاره و ….

    توی فکر پیدا کردن جواب بودم که این مسابقه رو دیدم. جواب سوال من توی بسته روانشاسی ثروت 2 هست. این مسابقه یه هدیه از طرف خداست که من برنده میشم و می تونم با اون این بسته رو خریداری کنم. خدایا شکر به خاطر همه نعماتی که به من دادی و برنده شدن توی این مسابقه. حالا می تونم به جواب وسوال اساسی ام برسم و مدارم رو تغییربدم.

    خدایا هزارررررررررررررررررر مررررررررررررررررتبه شکرررررررررررررررررررت

    از دوستان هم به خاطر لایک کردن این دیدگاه و کمک به رسیدن به جواب سوالام کمال تشکر رو دارم

    با آرزوی موفقیت برای همه دوستان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 42 رای:
  10. -
    سعید نیکومنش گفته:
    مدت عضویت: 3290 روز

    سلام به همه

    به نام او که نصرت مومنان حقی ست بر گردن او

    من با استاد سال ۹۶ آشنا شدم اون موقع بندرعباس کارمند بانک بودم . یادمه ماشین سمند م رو فروختم که دوره ثروت ۳ رو بخرم . استاد تازه این دوره رو میخواست شروع کنه .اون موقع از لحاظ مالی پس اندازی نداشتم .حقوق م حدود ۲ میلیون تومن بود و از هوای گرم وشرجی بندر خسته شده بودم .

    آخر سال ۹۶ از بانک اومدم بیرون و اومدم شیراز

    الان که دارم مینویسم اردبهشت ۹۹ هست، دارایی خودم تنها توی بورس حدود ۱۷۰ میلیونه و حدود ۲۴۰ میلیون تومن دارایی خانمم هست . یه ماشین صفر ۸۰ میلیونی دارم و یه ماشین اتومات هم ثبت نام کردم که سال ۱۴۰۰ بدستم میرسه.

    ۱۴ میلیون پس انداز دارم که هر ماه بهش اضافه میشه

    رابطه م با خانمم خیلی عالی تر شده . از لحاظ سلامتی مدت هاست قرص نخوردم . اصلا دفترچه بیمه ندارم . قران رو تا حالا ۲ بار معنی ش رو خوندم و دارم ادامه میدم .رابطه م با الله خیلی بهتر از قبل شده

    خدارو شکر میکنم که در این مسیر قرار گرفتم و خدای استاد عباس منش رو شناختم

    از استاد سپاسگزارم که دست خدا بود برای هدایت من

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 40 رای: