«الگوهای موفق» در خانواده صمیمی عباس منش - صفحه 15 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

4029 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سید علی اکبر حیدری گفته:
    مدت عضویت: 4053 روز

    درود بر استاد و اعضای محترم گروه تحقیقاتی عباس منش

    نزدیک به سه سال است که با این گروه آشنا شده ام.

    دوره کامل آفرینش و دوره عشق و مودت و دوره کامل هدف گذاری و دوره کامل اعتماد به نفس و خیلی دیگر از محصولات را خریداری کردم و تقریبا هر روز فقط دارم این دانلودها را در ماشین و از طریق ویس رکوردر گوش می دهم.

    زندگی بسیار بدی داشتم و نزدیک به 8 سال است که در کلاسهای روانشناسی زناشویی و تربیت فرزند شرکت می کنم و در این 8 سال زندگی ام به لطف خدا و همت خودم روز به روز بهتر شده است

    وقتی با این گروه آشنا شدم رشد تغییرات در من و ایجاد باورهای جدید سرعت بیشتری گرفت و روابط زناشویی و ارتباط با فرزندم و دیگران خیلی بهتر شده است

    با خرید محصول عشق و مودت تصمیم به برگزاری سمینارهای روابط زناشویی به اسم رگ خواب گرفتم که در کرج و مشهد شهرستان فیض آباد برنامه اجرا کردم و همین جمعه هم دومین سمینار رگ خواب را در شهرک اکباتان می خواهم برگزار کنم

    ترس از اقدام داشتم ولی مدام با عبارات تأکیدی و یاد آوری موفقیت های کوچک و بزرگ قبلی این کار را استارت زدم.

    مدام ذهن ام من را تخریب می کرد ولی من به خودم انرژی می دادم و با کوچکترین کار به خودم جایزه مثل بستنی و پسته می دادم

    خدا را شکر هر روز اتفاقات بهتری وارد زندگی ام شد و من را بر این داشت تا این مسیر را ادامه دهم.

    از استاد عباس منش و اعضای پر انرژی این گروه بسیار سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 42 رای:
    • -
      حسن بابائی گفته:
      مدت عضویت: 3976 روز

      دوست عزیزم آقای اکبری مهربان سلام

      همیشه و همیشه از شما سپاسگزارم شما همان کسی بودی که وویس معرفی کتاب سپاسگزاری از زبان استاد عباس منش رو در اون گروه تلگرامی گذاشتی و زمینه آشنایی بنده رو با این گروه عزیز فراهم کردی قطعا شما یکی از دستان خداوند بودید لطف شما تا آخر عمرم از یادم نخواهد رفت…..

      درود خداوند رزاق بر شما

      همواره شاد و ثروتمند باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      حضور مثبت گفته:
      مدت عضویت: 3803 روز

      بابک گرامی. خیلی عالی بودی این جمله ایی که در زیر گفتی دقیقا چیزیه که من نیاز داشتم. چومن با وجود اینهمه انرژی مثبتی که میفرستم و مدیرا خیلی قبولم دارن بازم هرازگاهی میگم اینکارو نکنم الان زیرآبمو میزنن. الان به خودم گفتم دیگه حق نداری از این فکرا کنی

      “””اشک ریختم…. که چرا من چشمم به دست رئیس شعبه م بود تا هوام رو داشته باشه و اخراجم نکنند… وقتی تنها یک قدرت وجود داره و برگی بی اذن خداوند از درخت نمی افته…چرا من از همکارانم بیم و هراس داشتم که مبادا زیراب منو بزنند و پیش مقامات مافوق خراب بشم…. الله اکبر… خدا حتما منو بخشیده… ولی وقتی خودم یادم میاد مو به تنم سیخ میشه که چرا برای یه انتقالی به تهران اینهمه التماس کردم و نشد… و درست روزی که رها کردم و به خدا سپردم ، معجزه وار همه چی جفت و جور شد…””””

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  2. -
    حسن وفایی گفته:
    مدت عضویت: 3849 روز

    اگه با چاقو یا چیز دیگه ای جایی از بدنتون رو زخم کنید تا مدتها چه حسی دارید؟

    اگه سردرد یا دندون درد بگیرید چطور؟

    اگه خبر بدی بشنوید یا سانحه ی بدی ببینید اون موقع چی؟

    احتمالا در این مواقع یا مواردی از این دست، ضمن سعی برای رفع مشکل، سعی بر، فراموش کردن موضوع میکنید یا اصلا سعی بر، پیشگیری خواهید کرد.

    سلام، وفایی هستم 33 ساله اهل مشهد، البته روشندل، که در این باره نه میتونستم پیشگیری کنم نه درمان و نه حتی فراموش.

    در خانواده ای متوسط و شلوغ، به عنوان آخرین پسر، چشم به این دنیا گشودم.

    البته چشم که!!! اوم… یعنی به دنیا اومدم.

    تا جایی که یادم میاد دست به هر کاری میزدم بزرگتر ها میگفتند: نکن، دست نزن، تو نابینا هستی (نمیتونی)

    مثلا: برادرهام که به سن 15 16 سالگی میرسیدند از پدر درخواست ماشین سواری میکردند. اون هم با حوصله کنار دستشون مینشست تا کم کم یاد بگیرند. تا الان که هر کدومشون برای خودشون وسیله ای دارند. اما به من که رسید گفتند: تو نابینا هستی (نمیتونی)

    به سن کار که رسیدند پدر کار یادشون داد و زیر بال و پرشون رو گرفت. تا الان که دستشون تو جیب خودشونه. اما به من که رسید گفتند: تو کاری از دستت بر نمیاد آخه، نابیما هستی (نمیتونی)

    به سن ازدواج که رسیدند، مراسم خواستگاری و… تا الان که هر کدومشون برای خودشون یک دو سه تا بچه ی قد و نیم قددارند. باز به من که رسید گفتند: مسئولیت زندگی سخته. تو نابینا هستی (نمیتونی)

    یعنی شما فکر کنید من هر تصمیمی که میخواستم بگیرم با پتکی به نام نابینایی مواجه میشدم که محکم تو سرم میخورد و من رو سر جام مینشوند.

    در دوره ی دبیرستان ترک تحصیل کردم و به افسردگی بدی دچار شدم. کلبه ی احزانی روی پشت بام خانه یمان بنا کردم و چون شمعی شروع کردم به آب شدن. بی تحرک شده بودم و برنامه ی غذایی و خوابم به هم خورده بود. وزن زیادی از دست داده بودم.

    مدتی گذشت تا با دوره ی LSE یا مهارتهای زندگی آشنا شدم و با حضور در اون دوره با افرادی هم نوع خودم که البته از شهرهای دیگه اومده بودند آشنا شدم.

    در طول 6 ماه دوره عاشق خانمی شده بودم که از شهری آمده بود که تا مشهد با اتوبوس تقریبا 6 ساعت راه بود. سختکوشی و تحرک او باعث تلنگری در من شد که چطور یک دختر نابینا از خانواده اش زده 6 ماه سختی خوابگاه را تحمل میکنه تا اینجا چیز یاد بگیره و توانایی هاش رو نشون بده اون وقت من یک گوشه نشستم و دست روی دست گذاشتم.

    با تموم شدن دوره و رفتن وی به شهر خود، باز غمی سنگین روی شانه هام احساس کردم.

    شاید 2 سال من با او در ذهنم زندگی کردم. هرجا میرفتم با او میرفتم. اگر به بیرون شهر میرفتم او را کنار خودم حس میکردم طوری که حتی سر سفره، یواشتر و کمتر میخوردم تا او از من عقب نیفته.

    استاد، راست میگن: جذب، 3 مرحله داره. 1 درخواست 2 تصویرسازی و توجه 3 دریافت.

    سرانجام با تمام فشاری که از اطراف، به من وارد میشد، چه از طرف خانواده چه مشاور و چه حتی از طرف پزشک مشاور ژنتیک که از این ازدواج منصرف بشم، سرسختی کرده و به هدفم رسیدم.

    استاد، راست میگن: تصمیمت رو بگیر و مسئولیتش رو هم به عهده بگیر که این از برزخ بلا تکلیفی و تصمیم نگرفتن بهتره.

    این نقطه ی عطفی شد برای تصمیمگیری های بعدی مثلا:

    در دوران عقدمان به نمایشگاه مبلی رفتیم که سرویس چوب شیک و البته گرانی نظرمان را جلب کرد. با آنکه پولش رو نداشتیم اما اونا رو از ته قلب میخواستیم طوری که تا چند ماه تو خونه صحبتش بود. میگفتیم: خوب وقتی گرفتیمشون کجا بذاریمشون بهتره؟ تا اینکه تصمیمون رو گرفتیم و زنگ زدیم تهران و سفارششون دادیم. گفتند: یک هفته دیگه با خاور بار زده درب منزل، با همان تخفیف نمایشگاه، تحویل میدیم. تو این یک هفته هم یک وام بهم افتاد هم پدرم مبلغی برای خرید سرویس چوب بهم داد. وقتی سفارش اومد و سر جاشون چیدیم باورمون نمیشد که تا دیروز داشتیم تصویرسازی میکردیم و امروز به واقعیت پیوسته.

    با این رویه چند مقام استانی و کشوری در رشته ی شطرنج کسب کردم. تنها معرق کار نابینای کشور شدم. 9 ماه متوالی بهترین نمرات رو در کانون زبان ایران به دست آوردم. و نهایتا کاری به عنوان اپراتور تلفن، در یک شرکت خصوصی پیدا کردم.

    چند سال گذشت تا اینکه از کارم احساس خستگی و نفرت میکردم. از اینکه امثال ماها کار میکردیم اما سود اصلی تو جیب یکی دیگه میرفت. دوست داشتم کاری برای خودم داشتم چون شنیده بودم کسی با کارمندی ثروتمند نشده. وقتی کتاب صوتی پدر پولدار، پدر بی پول، را مطالعه کردم بیشتر از کار کردن برای دیگران متنفر شدم.

    در این حال و هوا بودم که یکی از دوستان، پیشنهاد کاری پاره وقت، که از درآمدش میتونستم حتی این کارم رو کنار بذارم رو به من داد.

    درسته! به کار بازاریابی شبکه ای معرفی شدم. اولش برام گنگ و مشکوک اومد ولی الان خدا رو شکر میکنم که به پیشنهاد دوستم نه نگفتم چون از اونجا بود که با حضور در کلاسهای انگیزشی شرکت، با استاد و طرز فکر قشنگشون، سایت و برنامه های فوق العاده جذابشون آشنا شدم. کلیپهای انگیزشی استاد، فتح بابی شد که دنبال دیگر کلیپهای استاد باشم. یک مجموعه ی 17 تایی از فایلهای صوتی استاد به دستم رسید که چندتاش واقعا تک بوده، هستند و خواهند بود مثل حزن در قرآن که دید مسلمانان رو 180 درجه تغییر میده. فقط خدا، ترس و ایمان، تفسیر شعر پروین، نامه ی حضرت علی و کار دوست داشتنی من ابراهیم، که خیلی جالب در مورد پرداخت بهای هدف صحبت شده. به گفته ی استاد، خودم رو بمب باران اعتقادی کردم تا سیمانهای چسبیده به مغزم رو کم کم بزدایم. بعضی چیزها رو خودم تجربی بهش عمل میکردم ولی از قوانینش چیزی نمیدانستم مثل: تصویرسازی هدف که بالا گفته شد، حزن، بهای هدف، بد نبودن ثروت ولی اینها رو که میخواستم به دیگران بگم نمیدونستم چی بگم. اما با گوش کردن به فایلهای استاد، قدرت من هم در بیان مطالب بیشتر شده.

    بعد از یک سال 2 شغله بودن، یعنی تا بعد از ظهر، اپراتور تلفن بودن و تا شب بازاریاب شبکه ای بالاخره تصمیم خودم رو گرفتم و از کار اصلیم استعفا دادم و الان یک سالی هست که تمام وقت، فقط نتورکرم و در خدمت تیمم مشغول گسترش کار هستیم و چند ماهیست که به شهر خانمم رفتیم و میخوایم که هر سال به یک شهر رفته و این فرهنگ جدید رو به همه ی کشور آموزش بدیم تا مردمی که فکر میکنند که در تنگنای اقتصادی گیر افتادند بگیم که به قول استاد، حتی در بدترین اوضاع اقتصادی باز هم راه هایی هست که تو رو به درآمد بالا برسونه فقط لازمه تا با عوض کردن مدارت این شرایط به تو پیشنهاد بشه.

    من خیلی خوشحال میشم وقتی که با مدد از آموزشهای شما میتونم به عنوان یک فرد روشندل به جمعی از افراد عادی تلنگری بزنم و انرژی بدم تا اونها با دیدن من به خودشون بیان و به داشته هاشون فکر کنند، کمتر غر بزنند، شاکر باشند و یک تصمیم جدی برای آیندشون بگیرند.

    من همیشه با بچه های تیمم که بحث میکنیم روی تصویرسازی و لایق هدف شدن خیلی مانور میدم. میگم سعی کنید تا هدفهای اصلیتون رو از هوس هاتون تمیز بدین. مثلا اگه یک ماشین شاسی بلند میخواین جوری نشه که اگه اون ماشین از جلوتون رد شد تا جایی که چشم کار میکنه بهش نگاه کنید بعد که سر برگردونید ببینید مثل همون ماشین جلوی پاتون پارکه، بترسید و 2 متر به عقب برگردید. یا اگه فلان خونه ی بزرگ، با حیاط وسیع رو میخواین! در حال پیاده روی، اونور خیابون مثلش رو ببینی و در حال قدم زدن برگردید و محو تماشای اون بشین طوری که نفهمید از در باز خونه ای مثل همون وارد حیاطی بزرگ شدید و وقتی سر برگردوندید از موقعیتتون بترسید و دنبال راه فرار باشید. فرض کنید که کاینات اون ماشین یا خونه رو بهتون داد! آیا به اونها میاین؟ آیا اگه یکی شما رو با اونها ببینه خندش نمیگیره؟

    این مطالب و از این دست رو من از استاد عزیز یاد گرفتم و همیشه دعاش میکنم.

    دوست دارم تا تجربه ی شخصیم رو در یک جمله و ساده با همه ی هم وطنانم به اشتراک بذارم.

    بر خلاف اونچه که بعضی فکر میکنند که مهمترین مرحله ی جذب، مرحله ی سوم یعنی دریافت هست، من فکر میکنم مرحله ی دوم هست. یعنی شما باید اونقدر این مرحله رو full HD و با رییزترین جزئیات ببینید که قبل از دریافت، هدف براتون هضم شده باشه و قبل از دریافت، دریافت کرده باشید.

    چندتا از فایلهایی که استاد زحمت تهیه ی اونا رو کشیدند و روی من اثر زیادی داشتند.

    آرامش 9٫ معلولیت ذهنی. مدارها. حزن در قرآن. پیام بهار 95 (بی خیالی). عالم بی عمل (رنج و لذت). کلیپهای انگیزشی. مخصوصا بحث پرداخت بها برای رسیدن به هدف در فایل ابراهیم. فقط خدا و….

    در پایان، از خالق خلاق ممنونم که مخلوقاتی چون ما خلق کرد و اجازه داد تا ما هم بتونیم خالق زندگیمون باشیم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 43 رای:
  3. -
    نرگس گلی گفته:
    مدت عضویت: 2150 روز

    سلام به استاد نازنین منم میخوام زندگیمو قبل از ورود به سایت و بعدش بگم در تمام ابعاد

    استاد من در زمینه عزت نفس بشدتتتتتتت نابود در حدی که هیچ چیز تو زندگیمو خودم انتخاب نکردم نه رشته تحصیلیمو نه لباسای تنمو هیچ چیز رو بدون حضور کسی سوپر مارکت نمیرفتم کلا هیچ جا نمیرفتم و اگرم میرفتم حتما باید مادری یا خواهری باهام میومد چندسال تو خونه بودم هیچ جا نمیرفتم هیچ دوستی نداشتم چون معتقد بودم دوستان جدید ادمو خراب میکنن (محل زندگیمون رو عوض کرده بودیم و دوستان قدیممو از دست داده بودم)من تو خانواده مذهبی به دنیا اومدم و هر باور مخرب در هر زمینه ای دارم هیچ روابطی رو تجربه نکردم بشدتتت از مردا میترسیدم و حتی ازشون متنفر بودم چون معتقد بودم مردا فقط برای یک چیز میخوان با دخترا باشن یه مرد ک میدیدم انقد بهش اخم میکردم که نگاهشو برداره اصلا حد وسط نداشتم به لحاظ اعصاب که صفر 😂انقدر پرخوری میکردم عاشق تنبیه خودم بودم به شدت سرزنش گر و تنبیه گر خود بشدت قربانی بلد نبودم با ادما حرف بزنم فقط دوس داشتم با مامانم باشم چون وابسته بودم بهش بسیار زیاد اینایی که میگم تازه خیلی کمه ولی میخوام بگم چیزی فراتر از یه فاجعه بود عزتم بیکارو علاف میچرخیدم پول تو جیبیمو مامانم باید میداد از مامانم بدم میومد چون میگفتم اون منو بیچاره کرده ک انقد به قول شما ب کبوتر غذا داده با دلسوزی بیجایی ک در حقم کرده

    از نظر مالی که خب خودم پول نداشتم چون کار نمیکردم و میدیرم که اطرافیانم مثل پدر برادر بشدت سخت دارن پول در میارن یعنی بابام ظهر میومد خونه پولمون کم بود ولی وقتی تا شب کار میکرد پولمون زیاد بود و این باور مخرب در من شکل گرفت ک برای پول دراوردن باید صبحو شب کار کنی تا یک قرون گیرت بیاد هیچوقت برای من یا خواهر دیگم عروسک نخرید ماهم هیچوقت ازش درخواست نکردیم مارو میبرد بازار دست دوم فروشا و عروسکایی ک دل و رودشون کف زمین بودو ما برمیداشتیم چون ارزون تر بودن و دلم برای بابام میسوخت ک نخواد پول بیشتر بابت من هزینه کنه یه جورایی مادر دوم خانواده بودم دلسوز تک به تکشون همش تو اشپزخونه کمک حال مامانم بودم همش دور بابام بودم و اگه به خودم میرسیدم احساس گناه میکردم میگفتم من ازشون غافل شدم

    رابطم با خدا به لحاظ خودم عالی بود چون نماز میخوندم ولی الان میبینم داغان بود😃 خدای غم ک هرچی بیشتر گریه کنی خواستتو میدم که اگه روزه بگیری نماز بخونی خواستتو میدم

    رابطه باخودم ک داغان ترین خودمو تنبیه بدنی میکردم با پرخوری در حدی ک گریه معدم درمیومد کلا یه زندگی سگی و داغون ک در ظاهر خوب بود یعنی ما میخندیدیم خونه زندگیمونم بد نبود ولی این مهم بود ک حال من خوب نبود در ظاهر هیچ مشخص نبود ک درون من چخبره تازه بقیه دوستام میگفتن تو چقد خوشبختی😐ادم ترسویی بودم کاملا

    همیشه محتاج توجه و تایید دیگران دنبال به به چه چه بقیه بودم من نماز میخوندم اول وقت نه به خاطر اینکه عاشق خدام چون میگفتم وظیفه رو دوشمه و از همه مهمتر میدیدم وقتی نماز میخونم همه جا ازم تعریف میشه شاگرد اول مدرسه نه به خاطر اینکه عاشق درس بودم چون میدیدم معلما ازم تعریف میکنن تو خونه فکو فامیل پامیشدم اول وقت نماز میخوندم که منو بزنن تو سر بچه های فامیل که همینم میشد انقد ازم تعریف میکردن پدر مادرا ک بقیه بچه های فامیل اسممو گزاشته بودن حوزه علمیه قم😂😂😂😂چندسال رشته مدرسمو تا دانشگاه ادامه دادم نه بخاطر عشق خودم فقط بخاطر اینکه خواهرم عاشق این رشته بود همیشه نگاهم به نکات منفیم بود نگاهم ب تخریب خود بود من تو فامیل و خانواده همش بهم میگفتن خنگ برام سوال بود خدایا منی که معدلم نوزدهه چرا بهم میگن خنگ منی ک درسامو از صد صد میشم از بیست بیست چرا باید خنگ باشم؟ ولی کم کم قبول کردم که خنگم گفتم لابد حق با ایناست😐وقتی رفتم اولین کاری ک پیدا کردم حقوقم سیصد تومن بود میگفتم کمه ولی خانواده میگفتن خوبه دیگه همین ک قبولت کردن خداتو شکر کن تو چی بلدی همینم ناشکری نکن منم گفتم چشمو رفتم چه شبایی که بخاطر اینکه میترسیدم برم سرکار از پسش برنیام گریه نمیکردم هروفت از مامانم جدا میشدم گریه میکردم دوران مدرسمم همین بودم تا سوم دبستان همش زنگ میزدن مامانم لیاد مدرسه پیشم بشینه تا بلکه من اروم شم بتونم ب درسام برسم بعدشم ک با خواهرم تو یک مدرسه افتادیم و دنیارو بهم دادن انگار بعد چند سال رفتم سرکار تو نت ورک که نه رشد شخصی داشتم نه مالی ولییییی همون شب لیدرم یه ویس فرستاد تو گروه ک گوش کنیم اونم کی بود شاه مردان، مرد قانون، مرد عمل، مرد باخدا ،عشق ما😍😍😍😍من فکر کردم ک استاد تو گروه نت ورکن تو پروفایلم نحوه اشناییمو با جزئیات بیشتری نوشتم خلاصه همون شب گفتم چ حرفای قشنگی دیگه بیشتر میومدم تو تیم که بتونم استادو ببینم بیستر فعالیت میکردم جلسه هارو میرفتم تا عطش منو لیدر ببینه و بزاره من با استاد ملاقات کنم چند وقت بعدش تو همون تلگرام هدایت شدم به یه ویس مجدد دیدم اوووو اینجا پره ویسای استاده همرو دونه دونه گوش کردم و تازه متوجه داستان شدم😁انقد حرفایی بود ک هیچ جا نشنیده بودم تو خونه فقط راه میرفتم و بهش فکر میکردم مثل منگا شده بودم میگفتم خدایا چه حرفای سنگینی اینم قبلش بگم ک بعد دوران مدرسه با خدا قهر کردم و نمازو قرانو همرو بوسیدم گزاشتم کنار قهر که نبودم میگفتم خدا بلد نیست از پس چیزی بربیاد الان ک دارم مینویسم میدونم ک هیچوقت ازش درخواست نکرده بودم بعد ک استاد تو ویسا اسم سایتو اوردن سریع رفتم عضو شدم دیدم بلههههه اینجا چخبره دیگه همرو دانلود کردم تو خونه همش در حال راه رفتن بودم و هندزفری تو گوشم و فقط این حرفارو تکرار میکردم چند سال گذشات هیچ اتفاقی نیفتاد نه مال نه هیچی هیچی چون من وحی منزل نمیدونستم فکر میکردم گوش دادن تنهای اینا باید منو میلیارد کنه دیگه یادمه یه کار خوب پیدا کردم حواسم نبود ک ب این فایلا ربط بدم دیگه رها کردم تا اینکه از حقوقم خسته شدم و گفتم کمه من میخوام درامدم بیشتر بشه و هدایت شدم ب فایل چگونه درامد خودرا چند برابر کنیم و خدا شاهده وقتی نوشتم دوماه بعد دقیقا درامدم سه برابر شد و رفتم یه کار جدید اونجا بازم جدی نگرفتم ولی گفتم نرگس حداقل این فایلا حال روحیتو ک خوب میکنه پس گوش بده بزار باشه یادمه از روز اولی ک وارد شدم چندین سال فقط عاشق دوره عزت نفس شده بودم چون میدونستم دوای درد من تو اونه اون میتونه نجات دهنده باشه میخواستم بخرمش هرجور شده ب ذهنم رسید سکمونو بفروشم بخرم ک از عقل کل پرسیدم گفتن نه بی تاب این دوره بودم دیگه چندسال رها کردم ولی همبشه با حسرت به دورش نگاه میکردم تو اوج برنامه ریزی رو حقوق کارم بودم ک تو مغازه رفته بودیم باخواهرم خرید که مدیرم پیام داد که دیگه ما نمیتونیم با هم همکاری کنیم همونجا پاهام سست شد و لرزید چون بدهی ام داشتم ولی به قول استاد خدا کلام الله رو بالا برد و خداگفت نترسو شاد باش گفتم نرگس خودتو کنترل کن شاد باش نگران نباش و سریع جهتو عوض کردم و بچه ها فرداش دقیقا فرداش خواهرم زنگ زد گف نرگس فلانی بهم گفته کسیو سراغ نداری من نیرو میخوام برای کارم اقا ماهم رفتیمو و استخدام شدیم و خداروشکر ادمای خوب و حقوق خوب و محیط همه چی عالی حالا بیام بگم بعد سایت چه اتفاقی افتاد ریز تر بگم که با حقوقم عزت نفسوووو خریدم چشم از فایل برنمیداشتم دلم نمیخواست بخوابم اصلا هر کلمه ای ک استاد میگفتن روحمو ارضا میکرد دقیقا همون پرکردن حفره هایی بود که سال ها به دست خودم خالی شده بود و با چیزای دیگه داشتم پرش میکردم منی که تا دیروز میترسیدم از مردا و ازشون متنفر بودم الان با یک عالمه مرد کار میکنم و نه تنها محیط کارم بلکه تا صد فرسخی کارمم همه مردن😃و دیدم این افکار بیمار گونه خودم بود ک فکر میکردم مردا فقط به یک چشم زنو نگاه میکنن .

    منی که تا سرکوچه تنها نمیرفتم خرید الان اکثرا تنها همه جا میرم حتی تنها شب خونه میمونم میخوابم میرم رستوران و انقد باخودم حال میکنم ک دیگه حتی با خواهرمم هیچ جا نمیرم از هرفرصتی استفاده میکنم ک تنها باشم جالبه ک وقتی این نگاهو پیدا کردم همه میخوان منو همه جا ببرن حتی ناراحتم میشن از دستم که باهاشون جایی نمیرم ولی اصلا مهم نیس برام تو تنهایی حال میکنم با خودم با خدا قبلا دوس داشتم همه برام بمیرن خلا منو پر کنن که هیچوقت این اتفاق نیفتاد الان فقط چشمم ب خداست و همه عاشقمن الان رفتم تو دل تک تک ترسام تنها سخنرانی میکنم انقد با خود قبلم بیگانه شدم ک وقتی داشتم مینوشتم گفتم یا علی😨 نرگس یادته چی بودی واقعا من اینشکلی بودم؟جوری ک فکر میکردم از اول همینی بودم که الان هستم خدارو شکر که به یاد اوردم نزاشتم برام بدیهی بشه حمله کردم به دل ترسام قیام کردم علیه درونم استاد من بافایل رابطه با خدا که انرژی مینامیم زندگیم چرخید انفدر اون فایل قشنگه ک من ازش هرچی بگم کم گفتم فایل چگونگی تنظیم فرکانس ک دیگه ترکوند ذهنو فایل چرا ترامپ رئیس جمهور امریکا شد که دیگه هیچی دیگه استاد فایلای شما همشون زندگی منو منقلب کردن اینایی ک ولی گفتمو باهاشون عجیب روحم ارتباط برقرار میکنه مخصوثا دوتایی اولی انگار دقیقا گرسنگی روحمو برطرف میکنه همین دو فایل وگرنه ک فایلای شما تک ب تک منقلب زندگی خیلیا بوده به لحاظ مالی هنوز نتیجه دلخواه نگرفتم چون هنوز کاری نکردم که بخوام نتیجه بگیرم رابطم با خدا خوب شده دیگه ازش درخواست میکنم و سریع جواب درخواستمو میده سلامتیم عالی شده قبلا یبوست داشتم و هزار تا دکتر براش رفته بودم که هیچوقت خوب نشد ولی با فایلای شما رفع شد کامللل روابطم عالیه باادما اصلا الان دنیا برام یه شکل دیگه شده خیلی قشنگه سفر به دور امریکا و زندگی در بهشت چقدر در من خواسته ایجاد کرد استاد الان ک دارم مینویسم میبینم من اونقدر به این فایلا عمل نکردم این نتیجه های عالیرو گرفتم عمل کنم ک دیگه هیچی دیگه تصور ثروتمند شدن قلب منو میلرزونه تصور رو مدار قانون بودن با خدا بودن دستو پامو میلرزونه دیگه کمتر محتاج تایید دیگران هستم خودم به تنهایی لباس میخرم و اصلا نظر بقیه برام مهم نیس و باز جالبه که هرچی میخرم بقیه میگن چه نازه قبلا اینطوری نبود الان توجهم ب نکات مثبتم بیشتر شده تازه فهمیدم که مژه هام چقدر بلنده 😐ولی هرروز باید رو این اگاهیا کار کرد استاد من چندوقت رو عزت نفس کار نکردم و اتفاقی ک افتاد تو فایل عزت نفس اونجا که میگین درباره دستخط ک گفت قشنگ نیس😁😁😁امروز یه نفر از چشمای من تعریف کرد ک چقدر زیباست با خودم گفتم وا کوره چشمای من کجا قشنگه لابد این درست ندیده😐چقدر من از مریم نازنین چیزها یاد گرفتم خب من قبلا خونرو تمیز میکردم ولی با زجر با اینکه اه فقط من باید تمیز کنم چرا خواهرم تمیز نمیکنه یا ولو نکنید نریزید ولی الان با عشق خونه تمیز میکنم و جالب اینجاست ک بقیه هم بیشتر ب نظم خونه اهمیت میدن تا حرف بیراهه میاد تو ذهنم سریع الارم میاد ک این اصل نیس نرگس ول کن نچسب ب حاشیه فقط اصلو داشته باش استاد زندگیمو قشنگ کردین رنگ دادین روح دادین حال روحم عالیه خنده هام از ته دل برق چشمام دنیامو روشن کرده تفکرم عوض شده دیدم نگاهم همه چی ادمهای اطرافم و ازتون سپاس گزارم عاشقانه دوستون دارم منتظر خبرهای بسیار بسیار خوب دیگم باشید ک این سری قول دادم به خودم نتیجه مالی که گرفتم براتون فایل بفرستم و بگم منی که هیچوقت فکر نمیکردم پولدار بشم الان کمترین داراییم فلان برج تو فلان منطقه شهره خیلی عزیز دلی استاد خداروشکر بابت هم مداریمون خداروشکر بابت همه چی خودتون سایتتون محصولات فایلا مریم عزیز همه همه چی بچه های نازنین عقل کل 😍😍😍😍😍

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 40 رای:
    • -
      رضا گفته:
      مدت عضویت: 2177 روز

      سلام به استاد عزیزم و نرگس خانم گل که این کامنت فوق العاده رو نوشتن 😍

      استاد خیلی ازتون ممنونم که کامن نرگس خانم عزیز رو تو تلگرام منتشر کردین 😃😘

      به قول استاد واقعا گنج عظیمی تو کامنت‌های سایت هست.

      چقدر با خوندنشون حالم خوب میشه، انرژی می‌گیرم، انگیزه می‌گیرم.

      چقدر پیش اومده که تو کامنت‌های دوستان عزیزم یا تو صحبت‌های دوستان تو کلاب هاوس

      یه چیزی رو خوندم یا شنیدم که اصلا نمی‌دونستم این اتفاق می‌تونه بی‌افته. همونجور که هزاران مورد تو تک تک فایلای استاد مخصوصا سریال زندگی در بهشت و سفر به دور آمریکا دیدم که حتی تو رویامم نمی‌دیدم که این اتفاق بی‌افته، اون اتفاق رو تجربه کنم.

      وقتی نظر دوستان رو می‌خونم و می‌بینم که افرادی مثل نرگس خانم عزیز چقدر پیشرفت کردن، چقدر مشکلات و مسائلی رو که من هم دارم و منم دارم باهاشون دست و پنجه نرم می‌کنم رو به راحتی حل کردن 😊 این باورم خیلی قوی تر میشه که پس منم می‌تونم😃 منطق ذهنم راحت‌تر می‌پذیره که دیدی اون تونست، پس منم می‌تونم 😊

      امیدوارم بازم کلی خبرای خوب و فوق العاده از نرگس خانم عزیز بشنوم و کلی خوشحال بشم و درس بگیرم 😃😊

      خیلی دوستون دارم 😘❤️

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
    • -
      رضا صمدی گفته:
      مدت عضویت: 2403 روز

      سلام به دوست ارزشمندم

      واقعا داشتم کامنتتون رو میخوندم یه لحظه فکر کردم کامنت منه

      اشک ریختم

      واقعا ک منم همچین زندگی و عزت نفسی داشتم

      تایید دیگران و …

      دمت گرم

      کلی ذوق کردم از کامنتت و نتایجتون

      همونجا ک گفتی حفره هام پر شد به قول استاد:قلبم باز شد.

      همونجا که گفتی پول دوره رو با حقوق خودم خریدم

      دقیقا میدونم چه حس عالی هستش بهترین دوره رو خرید کردی مبارکت باشه به امید الله مهربان یه روزی برسه کل دوره های استاد داخل پروفایل مون باشه

      باورتون نمیشه هر کدوم از فایلا رو هزاربارم گوش کنی میبینی بازم چیز جدیدی داره میگه

      به امید خدا بیایم یه روزی از درامدهای مالی بسیار بالامون بگیم

      که هم بچه ها ذوق کنن و‌از همه بیشتر استاد عزیزمون که من مطمئنم استاد انقدر قلبش صافه و مهربونه ک از همه بیشتر ذوق میکنه حتی خودمون اینو با اطمینان میگم.

      عاشقتونم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  4. -
    هادی جستجوگر گفته:
    مدت عضویت: 4137 روز

    سلام وقت شما بخیر باشه

    حدس میزنم که این مطلب من در سایت قرار نگیره ، اما گفتم بنویسم تا بدونید که تحول های من با آشنایی در سایت شما چطور بوده.

    من آقای عباس منش رو به عنوان یک مربی تحول فردی قبول دارم و در ضمن میدونم فرد با تلاشی بوده و در ضمن توانایی صحبت با روحیه و هیجان رو داره، نزدیک دوساله من این سایت رو می شناسم و تقریبا خیلی از روز ها سرمیزنم، دانلود های رایگان رو همه شون رو بجز تند خوانی ها گوش دادم حتی اونهایی که الان در سایت نیستن و در سایت قدیم بودن، بعضی هاشون رو دهها بار و همه رو حداقل دویا سه بار

    از خودم بگم تا برسیم به سایت و اتفاقات بعد اون ، از وقتی یادم میاد دنبال این بودم که بفههم آدم ها چرا زندگی متفاوتی دارن و چطور میشه بعضی ها پولدار تر و موفق تر بقیه میشن وچرا بقیه به اونها خوب نگاه نمی کنن و نسبت به اونها حسادت می کنن.

    قبل دانشگاه با پیرمردها توپارک ها و جاهای دیگه صحبت می کردم ومیگفتم تجربیاتتون رو به من بگید تا من تو زندگیم استفاده کنم ، البته اکثر حرف ها شون تحول چندانی نداشت و تو این مایه ها بود سعی کن از جوونی ات استفاده کنی .

    حالا می گفتم چطوری کسی جواب درستی نداشت

    دانشگاه که 81 در اومدم باز ذهنم درگیر بود سال 82 به واسطه برادرم کتاب نیروی بیکران رابینز به دستم رسید 3 بار خوندم خیلی خوشم میومد ونت برداری هم کردم، تا الان بیشتر 250 جلد کتاب رو از یه بار تا شاید بعضی رو 5 بار خوندم و هنوزهم عاشق مطالعه و کتابم

    همیشه دوست داشتم درآمد زیادی داشته باشم و تقریبا هیچ وقت اتفاق نمی افتاد اما خوبی کتاب رابینز در این بود که فهمیدم جور دیگه ای هم میشه دنیا رو دید، از کتاب های دیگه رابینز و فایل های صوتی ( بالای هزارتا فایل صوتی گوش دادم) فهمیدم که حس خوب دنیای خوب برای آدم به ارمغان میاره

    و حس بد دنیای بد و اتفاقات بد

    حس خوب رو باور نداشتم اما تا دلتون بخواد اثر احساس بد رو بسیار قوی و فول اچ دی تو زندگیم میدیدم کوچک و بزرگ سریع نتیجه اش نمایان می شد ومثل یه چرخه تصاعدی احساس های بد ادامه دار می شد، همیشه فکر می کردم این کتاب ها تو ناخودآگاه من اثر میذاره و بالاخره حس خوب و روحیه عالی رو تجربه می کنم اما بخاطر سطح پایین درآمد مالی و فرهنگی نمیشد که نمیشد.

    چیزی که خیلی دوست دارم فکر کردن به اتفاقات دنیاست و چطوری میشه از این اتفاقات به عنوان یک آنالوژی برای زندگی خودم استفاده بکنم بود.

    سال 85 به ذهنم رسید زندگی ها جزیره ایه یعنی پول دار ها در یه جزیره هستند وبا هم می پرند وفقیرها هم دریه جزیره باهم می پرند ، دانشجوها در یه جزیره هستند، کارمند ها دریه جزیره و دنیا بی نهایت جزیره داره که برای رفتن به هر کدومشون باید از سختی های مسیر او جزیره عبور کرد و بعضی جزیره ها حتی تلاشم کنی راهت نمیدن ( جالبه مثل قضیه مدارهای شما)، همیشه دوست داشتم شاد باشم و اعتماد به نفس داشته باشم و افراد خوبی در اطرافم باشن و کارم ارزشمند باشه کنار درآمد بالا ، ادای اینها رو در می آوردم مخصوصا بخاطر مطالعاتم که فکر می کردم با ادا درآوردن میشه درون رو تغییر داد اما نمی شد ، سال 89 فیلم راز رو دیدم حس خوبی بهم داد 5 بار هم نگاه کردم ، تست جای پارک رو هم انجام دادم و فکر می کردم مثلا با فکر می تونم بعضی ماشین ها رو به سمت خودم بکشم و یا در شهر ببینم اما نمیدونسم که نباید فشار به خودم بیار ( قضیه حس خوب رو نمیدونستم ) شاد بودن کنار تلاش رو اهمیت نمیدادم

    همیشه میدونستم قران یه ظاهری داره و یه باطنی ، از کتب های عرفان که باطن زیبای قران رو می گفتن لذت می بردم و میدونستم اصول موفقیت زیادی در قران اومده تا سال 93 یعنی حداقل 11 سال درگیر موفقیت بودم وچند تا کار هم انجام داده بودم در بعضی جاها اوضاعم خوب بود ولی نه همه جا تازه حس آرامش و لذت از زندگی رو هم نداشتم و اتفاقاتی که در محل کارم افتاد من رو ناراحت تر هم کرده بود به همین خاطر در به در دنبال مطالب موفقیت بودم مطالب همه اساتید موفقیت رو شنیدم ویه مطلب از شما در فیس بوک که چگونه درآمد خود را سه برابر کنیم رو گوش دادم.

    تاثیر گذار وبا هیجان صحبت می کردید من تعهد رو دادم و مصاحبه ها رو هم کردم اما جملات مثبت وضبط صدا نه

    در حقیقت اینقد مظالب شنیده بودم که اینم مثل بقیه بود روحیه ام رو یه لحظه خب می کرد ودیگر هیچ

    اما از مطالب شما خوشم اومد بعضی جاها میگفتم عجب جراتی داره ، این حرفا رو گذاشته تو سایت اش من مطالب شما رو تحلیل می کردم علی الخصوص آیه هایی که می گفتین ، خیلی فکر کردم من چند چیز در باورهای خودم فهمیدم و اونها این بود: قانون جذبی که من فهمیدم بودم بیشتر شبیه مسخره بازی بود فکر کن ظاهر میشه یکی میگه چشم ، دنیای به این بزرگی زیر دست منه، منی که نمی تونم به دلیل بدهی هام حتی کارم رو بذارم کنار ، منی که نمی تونم با آرامش و عشق تو خونه ام زندگی کنم، منی که حتی یه ماه بدون درآمد مالی نمی تونم به آسونی سر کنم ، کجا به قیافم می خورد دنیا زیر دستم باشه .

    همه از درآمدهای مالی شون گفتن ، شاید چون باورهای من و مخصوصا عدم رضایت من از برخی اتفاق های دنیا باعث شده من درآمد زیاد و عالی مثل بقیه دوستان نداشته باشم و مخصوصا دوتا باور من که به لطف تاکید آقای عباس منش مبنی بر شناسایی باورها فهمیدم باعث شده :

    1٫ باور اینکه من از کارم در بیام بیرون چون دو ست و آشنایی ندارم بیکار می مونم یا کار بدتر گیرم میاد

    2٫ فرضا من تعهد بدم وقتی حقوق ام ثابته چطور میشه درآمدم سه برابر بشه

    بریم به تغییراتی که این سایت و مطالب آقای عباس منش در من بوجود آورد

    1٫ فهمیدم قانون جذب اصلا یه چیز دیگه است، من به اون میگم قانون خلق : ما به هرچیزی که انرژی از ته دل میذاریم وحاضریم مرد ومردونه بهاش رو بدیم اون رو خلق می کنیم ، مگر ما از روح خدا در خودمون نداریم مگه یه بنا ومعمار ساختمونی رو با خلاقیتشون خلق نمی کنه وخیلی های دیگه که از صفر چیزی را درست می کنن، یعنی ما برای هر چیز عشق واشتیاق، بهای زمان وپول و مهمتر از همه تلاش بدیم به اون میرسیم ولی اصول خود را دارد

    2٫ فهمیدم که قران رو دوباره دقیق تر بخونم و این دفعه با چنان دقتی می خونم خیلی چیزها فهمیدم مثلا این که که تازه فهمیدم خداون دوست داره ما شاد باشیم و بهانه شادیمون چیزهای از بین رفتنی نباشه بلکه خصوصیات خداوندی باشه. اینقدر زیاده که اگه بنویسم کتاب میشه خدا شاهده.

    3٫ مشکل قانون جذب وفیلم راز رو فهمیدم که چرا برای خیلی ها عمل نمی کنه واون قضیه دادن بهای تغییر بود

    بعد از سال ها مطالعه، تماشا و گوش دادن فایل های صوتی تصویری و همچنین حضور در سمینارها و همچنین مطالب این سایت و تفکر خودم یه نظریه ای رو فهمیدم و اون اینه ما برای هر تغییر مثبت ورفتن به سمت موفقیت باید از مسیر گذار و دوران گذار وحالت گذار اون تغییر با موفقیت عبور کنیم و همه ی تلاش من الان بر روی فهمیدن عناصر تشکیل دهنده و مهم عبور موفقیت آمیز از این مسیر گذاره

    خواستم از شما اقای عباس منش وهمکارانتون یه تشکری بکنم راجع به این که من رو مجدد به تفکر عمیق و داشتن روحیه وامید در کارها راهنمایی کردید

    اگر مطلبم را حتی پخش هم نکنید از شما ممنونم وموفق باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 44 رای:
    • -
      علی جوان گفته:
      مدت عضویت: 4205 روز

      دوست خوبم هادی جستجوگر سلام و سپاس

      تا به خودمان ایمان نداشته باشیم ایمان به هر چیز دیگر حتی خدا هم کارساز نیست.

      اول خودمان به خودمان افتخار کنیم تا خدا به ما افتخار کند.

      محصول عزت نفس استاد عباس منش برای بنده خیلی راهگشا بود.

      هر چی آرزوی خوبه مال تو …

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
    • -
      آینا راداکبری گفته:
      مدت عضویت: 3668 روز

      سلام آقای جستجو گر

      شما عالی هستید و بسیار قوی و با اعتماد به نفس این را قبول کنید

      ضمنا توصیه می کنم دوره تند خوانی را تهیه فرمایید منم کتابهای زیادی را می خوانم و … ولی از وقتی دراین دوره تندخوانی هستم خیلی چیزهارا فهمیدم الان تقریبا اواسط دوره هستم و خدا را شکر می گم اگر اولین دوره ام را این بود وتهیه کرده بودم شاید این قدر ازش نمی فهمیدم حالا که مدتهاست در این دوره ها هستم آن برایم کارایی زیادی داره اهل مطالعه و منطق مطالعه هستید این دوره راتهیه فرمایید .

      شاد باشید

      احسنت به شما

      در پناه اله یکتا

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  5. -
    سید محمد حسینی پور گفته:
    مدت عضویت: 3584 روز

    این داستان واقعیست!

    سال 87 در رشته ی الکتروتکنیک قبول شدم و وارد دانشگاه آزاد واحد پردیس شدم , یادمه مادرم بهم گفته بود که یه قرون از پول تحصیلت رو بهت نمیدم , اگر میخوای بری تمام هزینه ی دانشگاه رو خودت باید جور کنی و به من ارتباطی نداره , وقتی که دو ساله بودم پدرم فوت شد وکلی تا به اون سن کار کرده بودم و خرج زندگی ما از طریق حقوق مستمری بیمه تامین اجتماعی داده می شد و مبلغی که بیمه به ما می داد فقط در حدی بود که بتونیم هزینه های جاری زندگی خودمون رو تا ماه بعد تامین کنیم.

    برای تامین هزینه های سنگین دانشگاهم مجبور شدم برم دفترخانه ی اسناد رسمی دامادمون و اسناد مدارک مشتری هارو از این اداره به اون اداره تو گرما و سرمای هوا جا به جا کنم / مدرک کاردانی من سه سال طول کشید و در طول این سه سال من هیچ روز جمعه ایی برای استراحت نداشتم چون 4 روز در هفته سره کار می رفتم و سه روز مابقی رو هم دانشگاه می رفتم و سعی میکردم تا جایی که میشه برای روزهای جمعه واحد بردارم تا حداقل بتونم یه موازنه بین درآمدم و پرداختی به دانشگاه و هزینه های جاری خودم بوجود بیارم…….. سه سال گذشت و با تمامی حسرت ها و خستگی و نامیدی , تو سال 90 موفق شدم که مدرک دانشگاهیم رو بگیرم و اصلا نمیدونستم که باید با این مدرک چیکار کنم و من از سره رفیق بازی و اشتباه رشته ی برق رو انتخاب کرده بودم که ریاضی کمتر داشته باشه که بدتر همش محاسبات بود و بارها خواستم انصراف بدم ولی وقتی نگاه میکردم به پشت سرم که چقدر زحمت کشیدم براش دلم نمیومد ادامش ندم

    من عاشق رشته ی کامپیوتر بودم و بازم از روی اشتباه در زمان انتخاب رشته در زمان هنرستانم رشته ی برق رو انتخاب کرده بودم که آینده ی بهتری داشته باشم ولی اشتباه پشت اشتباه و این اتفاقات باعث شده بود که توی یه دوره باطل بدی گیر بکنم و اصلا نمیفهمیدم که دارم چیکار میکنم , خیلی دوست داشتم خدا بیاد پایین بگه محمد داری چه غلطی میکنی !

    برای سال 90 برنامه ریزی کردم که برم سمت موضوعی که بهش علاقه دارم , کلی روزنامه هارو زیرو رو کردم و شرکت های مختلف کامپیوتری رو مشخصاتشون رو پیدا کردم و تصمیم گرفتم برم بهشون بگم که من عاشق برنامه نویسی سمت وب هستم و در حال حاضر چیزه زیادی بلد نیستم اما قول میدم که در سریع ترین زمان ممکن آموزش ببینم و بدردتون بخورم و چندتا شرکت رفتم با رییس هاشون صحبت کردم و همشون منو رد کردن و گفتن ما نیروی متخصص نیاز داریم نه کاراموز! ولی نامید نشدم بازم گشتم و با یه شرکت صحبت کردم و رییسش قبول کرد که من برم دفترشون و شروع کنم به یادگیری و با توجه به این که مهارتم در زمینه ی کارکردن با ویندوز و کلا خدمات کامپیوتری تقریبا کامل بود من رو قبول کرد و گفت ماهیانه بهت 300 هزارتومن هم میدم, سریعا شروع کردم به یادگیری علوم برنامه نویسی و در اولین قدم با یک برنامه ی مدیریت محتوا به نام جوملا آشنا شدم که شرکت در اون زمان به شدت بهش نیاز داشت و در عرض یکماه به این برنامه مسلط شدم و طوری شد که در نبود رییس شرکت با منشی هماهنگ میکردم که مشتری هارو برای مصاحبه بفرسته شرکت و باهاشون صحبت میکردم قرارداد مینوشتم و هزینه رو ازشون میگرفتم و تحویل منشی میدادم

    3 ماهی به این صورت گذشت و رییس به شدت از من راضی بود و به خودم افتخار میکردم که هرروز داره تجربیاتم در زمینه ای که بهش علاقه دارم داره بیشتر و بیشتر میشه و بعد گذشت 4 ماه به دلایل طولانی که ارزش گفتن نداره شرکت دچار مشکلاتی شد و رییس شرکت تصمیم گرفت که کلا شرکت طراحی سایت رو تعطیل کنه و من در این مدت 4 ماه هم حقوقی نگرفته بودم و به من گفته بود که بزودی حقوق این مدتت رو برات می ریزم و نگران نباش , اما واقعا نمیدونم به چه دلیلی این کارو نکرد و من هزارتومن هم بابت این 4 ماه زحمتم نگرفتم

    یادمه دو تا رفیق جون جونی داشتم که به حدی منفی گرا بودن که اگه بیل گیتس رو هم میوردی پیششون در عرض چند ماه ورشکستش میکردن و این دوستام صبح تا شب بغله گوش من نجوا میکردن که برگرد دفترخونه همه حقت رو میخورن تورو چه به وب برو پیش دامادتون حداقل اون پولتو نمیخوره و این صحبت هاشون روزها و ماه ها تو گوش من نجوا میکرد و هر روز دوباره تکرار میشد

    تصمیم گرفتم از دانش این 4 ماه استفاده کنم و برم یک شرکت کامپیوتری دیگه و درآمد کسب کنم دوباره همون کار قبلی رو انجام دادم و وارد یک شرکت شدم که تخصصش نصب جی پی اس بر روی ماشین ها بود تا در صورت سرقت ماشین بتونن از راه دور اون هارو خاموش کنن و اطلاعات لحظه ایی اون هارو داشته باشن و من در سمت طراحی وب سایت این شرکت استخدام شدم , محیطش به شدت سرد و بد و در یک کلوم مزخرف بود , رییس شرکت به شدت خودش رو می گرفت و با کارکنان مثه برده رفتار می کرد , مدیریت درست نبود و هرکس برای خودش راجب سایت نظری می داد و من داشتم به معنای واقعی کلمه داغون می شدم و بیش تر از دو ماه هم اونجا نتونستم دووم بیارم و در آخر هم رییس شرکت گفت پولی نداریم بهت بدیم و یک چک بهم داد که برای شش ماه بعد بود که مبلغش 550 هزارتومن بود و از اون شرکت هم اومدم بیرون و اینجا نقطه ایی بود که من خودم رو باختم که تمام نجواهای دوستام روم به طور کامل اثر کرد

    کلی از این همه اتفاقات بد گریه کردم و نگاهم نسبت به جامعه و همه ی آدمای اطرافم خیلی بد شد و حس میکردم همه فقط نفع خودشون براشون مهمه و انسانیت یه افسانه ی محلیه

    از روی ناچاری و دست از پا دراز تر برگشتم به دفترخونه و شدم یک کارمند خیلی خیلی معمولی که هر روز از صبح تا بعد از ظهر قرار بود یه کاره خیلی معمولی رو برای مدت ها انجام بده و در تمام این مدت که تا بعد از ظهرها سره کار بودم شب هاش وقت میذاشتم و روی دانش برنامه نویسیم کار میکردم صرفا از روی علاقه و نه چیزه دیگه ایی و سال 92 رو به اتمام بود و من آرزو داشتم که حتی برای یک بار هم که شده مبلغ یک میلیون تومن رو توی حسابم ببینم ولی هیچوقت این اتفاق نیفتاد و من تصمیم گرفتم که برای همیشه از دفترخونه بیام بیرون و وقتی به بیرون اومدنم فکر میکردم انگار به آزاد شدنم از زندان فکر میکردم , حس عجیبی بهم میداد حس آزادی اما به بعدش که فکر میکردم به اون همه هزینه هایی که باید پرداخت کنم تمام وجودم میشد پر از ترس و استرس

    سال 92 تمام شد و من برای همیشه از دفترخونه اومدم بیرون , حالم از خودم و از شرایطم بهم میخورد حتی به دزدی و جعل اسکناس هم بارها فکر کرده بودم بارها شده بود که به هر دری میزدم بسته بود و واقعا داشتم از درون نابود میشدم و واقعا نمیدونم چه اتفاقی برام افتاد که تو اون روزها فقط معتاد نشدم

    البته تمام این اتفاقاتی که تا اینجا براتون تعریف کردم صرفا گوشه ایی از بلاهایی بود که سرم اومد و بارها پولم رو خورده بودن و شرایط صفر مطلق رو بارها تجربه کرده بودم و هرچقدر که جلوتر می رفتم بیشتر باور میکردم که آدما چقدر پست و عوضین و همه می خوان حقم رو بخورن اون موقع ها عاشق آدمای ندار و بدبخت شده بودم و از آدمای ثروتمند متنفر بودم و حالم از هرچی آدم ثروتمند بهم می خورد چون باور داشتم من و امثال من رو پله میکنن برای موفقیت خودشون و تمام ثروتشون از همین راه بدست اومده و به این موضوع باور کامل پیدا کره بودم

    توی تمام این مدت یک رویایی داشتم که با فکر کردن بهش کلی حال میکردم و اون رویا این بود که توی یک شرکت خیلی شیک و مدرن کامپیوتری مثه گوگل و با کلی آدم نخبه همکار بشم و صبح تا شب فقط روی علاقه ام که برنامه نویسی بود کار کنم و این رویا همیشه با من بود ولی هرجا که تا الان رفته بودم برای کار محیطش شبیه به آثار باستانی بود

    سال 93 از راه رسید و فروردین و اردیبهشت ماه هم من در پی پیدا کردن یک جای خوب بودم که بتونم هم استخدام بشم و هم به ایده آل هام نزدیک باشه که بعده کلی تلاش به طرز باور نکردنی تو یک شرکت دانش بنیان در مجتمع فنی پیشرفته دانشگاه شریف استخدام شدم , محیطی به شدت مدرن و حرفه ایی و با برنامه نویسانی از نخبه های کشور همکار شدم و با من قرار داد یکساله بستند و اینجا نقطه ی طلاییه پیشرفت من بود و هم محیط دانشگاه و هم جو سره کارم به شدت روی من تاثیر گذاشت و تونستم توی مدت زمان کمی به اندازه ی چندین سال تجربه کسب کنم و برای خودم در دنیای برنامه نویسی حرفی برای گفتن داشته باشم و واقعا تعریف کردن از حسی که اون روزها از خودم داشتم غیر قابل وصف بود و انگار بعد از کلی شکست به یک پیروزی بزرگ و عجیب دست پیدا کرده بودم که هیچکس باورش نمیشد مخصوصا اون دوستان بدبینم که اصن نمیدونستن چی باید بگن و کلا هنگ کرده بودن از این اتفاقی که برام افتاده!

    دقیقا به همون چیزی که راجبش مدت ها فکر کرده بودم و آرزوم بود رسیده بودم و از بودن در اون محیط لذت می بردم اما تنها موردی که من رو آزار می داد میزان پایین حقوقم بود که اصلا راضی کننده نبود و بارها تلاش کرده بودم که به حقوقم اضافه کنم ولی موفق نمیشدم و من مدت یک سال و تا پایان قرارداد در دانشگاه شریف به برنامه نویسی مشغول بودم و پس از پایان این مدت زمان و به دلیل بالا رفتن رقم ناچیزی به حقوقم و با توجه به وضعیت مالی خرابم مجبور به استعفا شدم و در روز آخری که من در دانشگاه شریف مشغول بکار بودم یک برنامه نویس جدید از آبادان به تیم شرکت اضافه شده بود که توی همون چند ساعتی که من داشتم کارهای استعفام رو انجام میدادم باهاش کمی آشنا شدم و برای همیشه از دانشگاه رفتم و تصمیم گرفتم که برای خودم کار کنم و تبلیغات کنم و برای مشتری ها سایت طراحی کنم و مستقل بشم , من شروع کردم به این کار , درآمدی به نسبت بدتر از زمانی که توی دانشگاه بودم داشتم و شرایط دوباره بد شده بود و دوباره داشتم به شرایط قبل برمیگشتم و یادمه یکبار تو راه برگشت به خونه از شدت ناراحتی کلی گریه کردم و چند باری به زمین و دیوار لگد میزدم و اصلا دلم نمیخواست که شرایطم مثه گذشته بشه و میخواستم با تمام وجود تغییر کنم اما نمیدونستم چجوری و چطوری ولی همیشه ته دلم این جمله رو تکرار میکردم که ثروتمند شدن راه داره و آدمایی که ثروتمند میشن چیزهایی رو میدونن که ما نمیدونیم و همیشه این سوال تو ذهنم بود…….

    سال 94 شروع شده بود و در فروردین ماه سال 94 من دست از پا دراز تر پای کامپیوترم نشسته بودم و عین دیوونه ها تو اینترنت میگشتم و دنبال مطلبی یا موضوعی یا کتابی یا شخصی میگشتم که بتونم این همه سوالی که تو کلم ارم رو بهم جواب بده و واقعا میخواستم تغییر کنم و شب قبلش هم از خدا با تمام وجود خواسته بود که اگه تو خدای منی به من کسی رو معرفی کن که راهنماییم که از این وضعیت راحت شم من دیگه تحمل این وضع رو ندارم دارم نابود میشم که از روی بیکاری رفتم داخل سایت یوتیوب و با کلمه کلیدی چگونه ثروتمند شوم با لیستی از ویدیوها توی این زمینه برخورد کردم!

    چشمم به یک ویدیو افتاد با این عنوان “چگونه در عرض یکسال درآمد خود را حداقل سه برابر کنیم” به محض اینکه این عنوان رو خوندم به خودم گفتم ببین به چه روش هایی میخوان مردم رو گول بزنن و پولاشونو ازشون بگیرن دیگه هر کی تو نت دوکون باز کرده برای خودش , با همون پوزخندی که به لبم داشتم از بین اون همه ویدیو روی این عنوان کلیک کردم و دقیقا از اینجا بود که من با استاد عزیزم آقای عباس منش آشنا شدم

    دفعه ی اولی که این ویدیو رو گوش کردم کلا هنگ کردم تا یه ربع مغزم هیچ فرمان خاصی نمیداد و نزدیکه ده بار تکرارش کردم و هر بار که بیشتر گوشش میکردم بیشتر حس میکردم که انگار زندگیه من با اون همه بدبختیش خیلی به زندگی این عباس منشی که میگه توی بندر عباس اون همه بلا سرم اومد نزدیکی داره و حس کردم که دوباره خدا جواب من رو داد و این شخصیه که خدا بهم معرفیش کرده که به من چیزهایی رو یاد بده که تا الان نمیدونستم و بتونم زندگیم رو تغییر بدم , شاید باور نکنید من این 4 تا ویدیو که در ارتباط با 3 برابر کردن درآمد بود که در یوتیوب قرار داده شده بود رو حداقل در دو هفته نزدیکه 200 بار گوشش میکردم و از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم میخواستم فریاد بزنم که من رازی رو فهمیدم که میتونم با انجام دادنش زندگیم رو سرو سامان بدم و واقعا تو اون وضع بدبختی و ناراحت کننده ی من مثله این بود که یه آدم مریض و سرطانی شفا گرفته باشه و اون حس رو داشتم , من دنبال این بودم که آقای عباس منش در ارتباط با دین اسلام هم برام مثال بزنه چون من از بچگی توی خانواده ی مذهبی بزرگ شده بودم و کلی باورهای محدود کننده درباره ی دین داشتم که مثل ترمز دستی جلوی پیشرفت من رو میگرفت

    شروع کردم به پیدا کردن هرچی ویدیو رایگان که استاد عباس منش بیرون داده و همش رو هر روز بارها و بارها گوش میکردم و به حدی پر از انرژی شده بودم که تو اون وضع نداریم ایمان داشتم که همه چیز بزودی اوکی میشه

    ویدیوهایی که زندگی من رو عوض کرد به ترتیب این ها بود

    1- چگونه در عرض یکسال درآمد خود را حداقل سه برابر کنیم(4 قسمت کامل)

    2-قانون جذب در قرآن

    3-دروغ بزرگ چشم زخم در قرآن

    4-تئوری سطل(بخشی از دوره ی روانشناسی ثروت)

    5-فقط روی خدا حساب باز کن

    6-همین لحظه وهمین امکاناتی که داری بهترین زمان برای شروع است

    5-ویژگی کارآفرین موفق(3 قسمت کامل)

    با گوش کردن به همین چند فایل رایگان انگار که تمامی ابزارهایی که برای پیشرفت نیاز داشتم بهم داده شده بود و نحوه ی کارکردن با این ابزارها هم به من کامل آموزش داده شده بود و هر روز بارها و بارها این فایل هارو تو خیابون تو خونه , تو حمام و هرجایی که بودم به هر نحوی که بود پلی میکردم و گوش میکردم و خودم تاییدشون میکردم و سر تکون میدادم , من باور کرده بودم که عباس منش رو خدا بهم معرفی کرده و بخاطر این باور به هیچ عنوان در مقابل حرف های استاد مقاومت نمیکردم و همه رو تایید میکردم البته بعضی اوقات به فکر فرو می رفتم و مقاومت های کمی داشتم ولی به این موضوع باور داشتم که تو یه عمر با اون افکار زندگی کردی و شرایطت کاملا نشون میده که اون طرزه فکرها و باورها غلط بوده که به هیچ جا نرسیدی و قبول میکردم که باید اطلاعات جدید استاد رو روی اطلاعات ویروسی گذشتم کپی پیست کنم تا جایگزین بشه

    استاد عباسمنش توی سخنانش گفته بود که خیلی زود نشونه های تغییر کردن مدارتون رو میبینید و من دو روز بعد یک پروژه ی 5 میلیونی وب سایت بهم پیشنهاد شد و چند جا بهم درخواست همکاری دادن و کلی اتفاقات خوب ریز و درشت , البته هیچکدوم اوکی نشد ولی استاد گفته بود اینا نشونس و داره نشون میده که مدارت داره تغییر میکنه و من بیشتر باور کردم که حرف های استاد درسته و دقیقا در خرداد ماه سال 94 یک اتفاق عجیب برام افتاد

    من باور داشتم که دوباره یک اتفاق خوب در زمینه ی کاریم برام میفته و همون شخص آبادانی که من فقط دو ساعت باهاش ملاقات داشتم , شماره ی من رو با کلی زحمت پیدا کرده بود و به من توی واتس اپ پیام داده بود که دلم برات تنگ شده یادت کردم و میخوام ببینمت و یک پیشنهاد کاری بهت بدم و بعد از ملاقات بهم گفت که داره از دانشگاه شریف میاد بیرون و توی یک شرکت خوب کامپیوتری دیگه که برگزار کننده ی جشنواره ی برند محبوب در تهران بود قراره استخدام بشه با حقوق بالا و دوست دارم که تو هم اگه تمایل داری بیایی رزومه بدی و با هم همکار شیم!,

    من نه دنبال کار رفته بودم و نه مثل گذشته آگهی های همشهری رو نگاه میکردم و به همین راحتی یک کار با حقوق یک و نیم میلیونی و با کلی مزایا بدون کمترین زحمت برام اوکی شد و به طرز خیلی سریعی من رو استخدام کردن و رییس های اون شرکت عین پروانه دورم میگشتن و هرچی نیاز داشتیم برامون جور میکردن و تاثیر تغییر مدارهام رو به شدت احساس میکردم و از خوشحالی کلی گریه میکردم که همه چیز عنقد عالی داره خودش درست میشه بدون زحمت بدون استرس بدون نگرانی…..

    3 ماه تا پایان سال 94 مانده بود و همکار آبادانیم تصمیم گرفت که به یک شرکت معتبرتر به نام نت برگ بره و در اونجا برنامه نویسی رو ادامه بده و طولی نکشید که بازهم به همون راحتی که من به این شرکت اومده بودم رفتم نت برگ و به راحتی استخدام شدم , این شرکت به شدت روی تخصص نیروها سخت گیر بود و بارها برنامه نویس هایی میومدن و رد میشدن ولی ورود من بهش از آب خوردن برام آسون تر بود اتفاقی که برام تا پایان سال 94 افتاد این بود که درآمد من طبق قولی که به خودم داده بود که درآمدم رو حداقل 3 برابر کنم اتفاق نیفتاد , بلکه من موفق شده بودم درآمدم رو 4/5 برابر افزایش بدم و این یک رکورد جدید و عالی تو زندگیم بود که به من شخصیتی رو داد که خودم رو باور کردم که تمام زندگیم دسته خودمه و این منم که با افکارم زندگیم رو میسازم و هر اتفاقی که برام میفته بخاطر باورهای بنیادینی هست که دارم و جهان در هر لحظه داره این باورهای من رو تایید میکنه و به مدل های مختلف وارد زندگیم میکنه

    سال 95 از راه رسید و من تصمیم گرفته بودم از این شرایط کارمندی خارج بشم و کسب و کاره خودم رو شروع کنم و در فروردین ماه لیستی از ایده های مختلفی که به ذهنم خطور کرده بود رو روی برگه نوشته بودم و در حال بررسی بودم , و طبق صحبت های استاد میدونستم که بهترین ایده به من گفته میشه و فقط کافیه پای در راه بذارم و به طرز عجیبی یاده سایتی افتادم که دو سال پیش برای یکی از اقوام زده بودم و پس از اینکه به خوبی سئوش کرده بودم و در رتبه ی یک گوگل قرار داده بودمش کلی درآمد کسب کرده بود و صاحب شرکت ماشین و خونه ی شخصی خودش شده بود

    یک لحظه ذهنم جرقه زد که من خودم این درآمد رو برای اون ایجاد کردم چرا تا الان بهش دقت نکرده بودم !!!! اصن خودم مونده بودم که چرا به این موضوع درست توجه نکرده بود و خیلی سر سری باهاش برخورد کرده بودم, در همون لحظه تصمیم گرفتم که این کار رو شروع کنم و در اولین قدم شروع کردم به بررسی سایتی که خودم براش طراحی کرده بودم و بررسی سایت تمامی رقیب هاش و به این نتیجه رسیدم که من باید برای سال 95 مستقل بشم و هدفم هم این بود که درآمدی که در سال 94 در آوردم در سال 95 حداقل 4/5 برابر بشه و در پایان فرردین ماه درخواست استعفای خودم رو به شرکت دادم و با وجودی که شرکت بازهم درآمد من رو بالا برد و همکارام بارها بهم گفتن نرو از اینجا جای بهتر پیدا نمیکنی اما من قبول نکردم و از اون موقعیت عالی با حقوق عالی که داشتم با تلفیقی از غم و خوشحالی اومدم بیرون

    چون ایده ایی که داشتم مربوط به صنعت گردشگری میشد و چون داخل کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید گفته شده بود که برید در محیط اون ایده ایی که دارید کار کنید و بعد کسب و کارتون رو شروع کنید سریع لیستی از بهترین شرکت های گردشگری رو پیدا کردم و شاید باورتون نشه هرجا که میرفتم و تخصصم رو براشون شرح میدادم و با قدرت باهاشون صحبت میکردم که انگاری من از اون ها قوی ترم همه تحویلم میگرفتن و همه بهم احترام میذاشتن و دو تا از بهترین شرکت های گردشگری با درخواست من موافقت کردن و البته قبول نمیکردن که من کاراموز باشم و به زور بهم حقوق میدادن و من در مدت دو ماه سریعا تمامی اطلاعاتی که راجب به ایده ام داشتم رو کسب کردم

    خداروشکر الان که دارم این مطلب رو براتون تایپ میکنم بنده مدیر یک آژانس گردشگری و تور هستم که سه کارمند دارم که از اول مرداد ماه آژانس شروع بکار کرده و در ماه اول 6 میلیون تومان سود برای دفتر داشته در صورتی که تمامی آژانس ها ماه ها خاک خوری دارن اما ما اینطور نیستیم و هر روز کلی تماس و زنگ خور داریم و من مثله آهنربای پول شدم و در دفتر رو که باز میکنم زنگ خورها شروع میشه البته تخصصم در تبلیغات اینترنتی هم مهم بوده اما نه به میزان تغییر باورهام

    من با توجه به آموزه هایی که از استاد عزیزم گرفتم در مداری قرار گرفتم که خوشبختی شادی و ثروت به سمت من سرازیر شده و من فقط دارم مدیریتش میکنم منه امروز اصلا با منه دو سال پیش قابل مقایسه نیستم اون موقع همش بلا سرم میومد الان همش پول رو سرم میریزه.

    چندتا نکات کلیدی که باعث شد سریع تر پیشرفت کنم رو باهاتون در میون میذارم

    1-الخیرو فی ما وقع (در هر اتفاقی خیری نهفتس)

    2-نجوا کاره شیطانه (اصلا بهش توجه نکن محلش نده)

    3-دوستای منفی گرات رو بذار کنار حتی اگه خیلی هم باهاشون صمیمی هستی فاصلت رو باهاشون حفظ کن چون بخوای نخوای روت تاثیر میذارن

    4-تنها افکار خودت راجب به خودت باید برات مهم باشه نه افکار و حرف های بقیه راجبه تو (بسیار مهم) بذار هرچی میخوان بگن

    5- هیچ مشکلی در دنیا وجود نداره بلکه اینا مسائلی هستند که باید حلشون کنی تا به وضوح برسی و این قسمتی از کمال و آفرینش هست و اگه پاسشون نکنی در یک زمان دیگه ایی دوباره وارد زندگیت میشه پس حلشون کن و درغیر اینصورت برای ترم بعدت اجبارا این واحد بهت داده میشه D:

    6-زیاد خودت رو درگیر خوندن کتاب های مختلف در زمینه ی موفقیت نکن چون هر کتاب دیدگاه نویسندس و با کتاب های زیاد خوندن تضادهای ذهنیت بیش تر میشه و باید کتاب های خوب رو بارها و بارها بخونی که تاثیرش به مراتب بیشتره

    7-با آدم های موفق تر از خودت ارتباط بگیر , هفته ایی یکبار پول خرج کن برو باشگاه انقلاب بین آدم های ثروتمند و صاحب کسب و کارهای بزرگ ورزش کن و ناخوداگاه مثه همونا میشی (بخوای نخوای روت تاثیر میذارن)

    8-هیچ وقت نذار لیوان ذهنت پر بشه منظورم اینه فکر نکن اگه این مسائل رو فهمیدی شدی علامه ی دهر , لیوان ذهنت رو خالی کن تا گنجایش کافی برای ورود اطلاعات بیشتر به کلت رو داشته باشی تا بتونی پیشرفت کنی

    9-ببخش تا این رودخونه ی ثروت دوباره برات با ثروت های خیلی بیشتر پرش کنه

    10-به تمام اتفاقاتی که اطرافت رخ میده همیشه طوری نگاه کن که حالتو خوب کنه (جور دیگه به زندگی نگاه کن)

    11-خودت رو دوست داشته باش همینی که هستی , اما برای بهتر شدنش حتما تلاش کن

    12-یادت باشه این ثروتمندان هستند که کسب و کارهایی راه میندازن تا افراد فقیر بتونن از کنارش نونی سره سفره ببرن پس دوسشون داشته باش و تلاش کن که صاحب کسب و کاری بشی و این تو باشی که حقوق بدی ونه بگیری و به پیشرفت جهان سرعت ببخشی که جهان این سرعت بخشیدن رو خیلی دوست داره و حتما در این مسیر حمایت خواهی شد

    13-آهنگ های منفی گوش نکنید

    14-نماز شب توصیه میشه خیلی جواب مبده البته بازهم به باورتون برمیگرده

    لیست کتاب هایی که به من در این مسیر کمک کرد

    1-اسرار ذهن ثروتمند

    2-ثروتمندترین مرد بابل

    3-حکایت دولت و فرزانگی

    من کتاب های زیادی خوندم که بعضی هاش تضادهای بدی رو در ذهنم ایجاد کرد ولی در بین همشون این سه تا کتاب رو بارها میخوندم و بازم دارم تکرارشون میکنم و اصلا توی ذهنتون تضادی ایجاد نمیکنه و بهتون توصبه میکنم که حتما مطالع بفرمایید

    دوست عزیزی که حوصله کردی و این مطلب رو تا به اینجا دنبال کردی ازت خواهش میکنم اگر دنبال تغییر کردنی از فایل های رایگانی که از استاد عباس منش در یوتیوب موجوه استفاده کن و در مقابل تمام سخنانی که عرض میکنند مقاومت نکن , ذهن ما سال هاست که مثل کامپیوترهای معیوب ویروسی شده و درست کار نمیکنه و همش خطا میده بذار استاد عباس منش رو ذهنت یک سیستم عامل جدید و بروز رو نصب کنه و بذار از اول پارتیشن بندیش کنه و اون موقع میبینی که چقدر سرعت کارکردنش بالا میره و چقدر عالی کار میکنه و دیگه نذار با افکار منفی که در اطرافت فراوونه دوباره مثل سابق ویروسی بشه , تنها اطلاعاتی رو بذار وارد ذهنت بشه که به تو انگیزه میده برای پیشرفت و موفقیت و هرچیزی غیر از این رو جلوش رو بگیر و به سمت سطل آشغال ذهنت هدایت کن , یادت باشه یک کامپیوتر ویروسی اول از همه به خودش آسیب میزنه

    به خدا قسم که من یک آدم دیگه ایی شدم من دیگه اون محمد بدبخت بد شانس چند سال پیش نیستم که برای یه قرون باید ساعت ها زحمت بکشم من اعتماد به نفسم رفته بالا , به اطلاعات خودم افتخار میکنم به تخصصم افتخار میکنم با مردم با قدرت ارتباط برقرار میکنم به همه چیز جوری نگاه میکنم که بهم احساس خوبی بده , در مسیر رشد قرار گرفتم از وضعیت صفر مطلق به مدیریت یک آژانس رسیدم و تمام این موهبت ها رو از جانب خدا میدونم که با معرفی استاد عباس منش به حقیقت پیوست و این مرد راستگوئه این مرد دروغگو نیست

    این مرد زندگیه من و صدها آدم دیگه رو تغییر داده و ازت میخوام که کارهایی که استاد بهت میگه رو مو به مو انجام بدی و تغییر زندگیت رو ببین.

    صحبتی دارم با استاد عزیزم سید حسین عباس منش , استاد عزیزم من میخوام در پایین همین کامنت اعترافاتی بکنم , بارها تصمیم گرفتم که سایتت رو هک کنم و به پکیج روانشناسی ثروت دسترسی پیدا کنم چون هزینه ی پرداختش رو در گذشته نداشتم و بسیار مایل بودم که ازش استفاده کنم چون وقتی این فایل های رایگان تا این حد زندگی من رو تغییر داد حتما این پکیج رشدش رو چند برابر میکنه و هر بار که تصمیمی گرفتم این کار رو بکنم یاده این همه مهربونیات که میفتادم که این همه به من لطف کردی و زندگی من رو تغییر دادی از انجام دادنش صرف نظر کردم ولی همیشه به داشتنش فکر میکردم و انرژی میفرستادم.

    خیلی دوست دارم نازنین استادم

    ایشالا که خدا به خودت و پدر و مادرت و خانوادت خیر دنیا و آخرت رو بده و ایشالا اسم و آوازت به گوش جهانیان برسه تا زندگیه بقیه آدم هارو هم با تحقیقات عالیت متحول کنی

    خدا پشت و پناهت

    سید محمد حسینی 26 ساله از تهران

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 41 رای:
    • -
      موفقیت نامحدود گفته:
      مدت عضویت: 4315 روز

      وای

      باور نمیشه

      داستان کاریمون در زندگیمون چقدرنقطه اشتراک داره

      من هم به دلیل رتبه خوبم تو کنکور پا گذاشتم رو عشقم رشته روانشناسی و به حرف دوستام گوش دادم رفتم مهندسی برق تو یه دانشگاه دولتی خوب الانم بی نهایت پشیمونم (اما وقتی رفتم مشاوره انتخاب رشته اون طرف بهم گفت رتبت خوبه روانشناسی چیه؟ و…. برو برق اون برات خوبه و گفت انتخابش نکن ولی یه حسی تو دلم گفت انتخابش کن و منم اخرین انتخابمو زدم روانشناسی و قبول شدم یه دانشگاه روزانه دولتی عالی تو کارنامه سبز و خدا رو شکر الان میتونم برم اون رشتهااما بازم اطرافیان و دوستان و خانواده میکن نرو و دل سردم میکنن)منی که نفر اول کلاس بودم الان درسارو با التماس 10 میگیرم تا نیفتم ترم قبلم یه درس افتادم برا اولین بار تو عمرم من عاشق برنامه نویسی سایت هستم و خیلی باهوشم و هیچی رو از کسی یاد نمیگیرم الانم از صفر وردپرس و جوملا رو مسلطم و شروع به برنامه نویسی و سئو کردم این پروسه کلا چندین بار به علت نا امیدی از زندگی متوفق شد ولی ندایی در درونم میگفت برو حرکت کن چرا ادامه نمیدی الانم دوباره اغاز کردم من از سن 15 سالگی زمانی که در مدرسه بودم و دوستام دنبال گیم کامپیوتری بودن من دنبال خود اشتغالی بودم کارم رو از پرورش قارچ اغاز کردم بدون سرمایهخب برام گرفت اما ولش کردم چون به اون درامدی که میخواستم نمیرسوند منو بعد زدم تو کار تولید جوجه یک روزه اونم به دلیل قبل ول کردم بعد زدم تو کار ورمی کمپوست و اونم ول کردم رفتم تو کار تابلو های تبلیغاتی و بعد مدتی الان با اشنایی سایت عاشقش شدم و دارم یادش میگیرم تموم کارای قبلی هم از صفر تا سد بدون یک ثانیه شاگردی یاد میگرفتم اما من تازه فهمیدم چرا انقدر زود ول میکردم

      قانون تکامل

      قانون تکامل

      ….

      ….

      ….

      ایمان به شدت کم مث همون دوست استاد که بی ایمانه ولی خوش ایده

      عجله از صفات ادمی

      و غیره که از فایل های استاد یاد گرفتم

      الانم دارم ادامه میدم

      من فایلای استادو چندین بار گوش دادم دوره عالی گام به گام تا استقلال مالی که فوق العادس و تمامی باور ها غلطم رو شناسایی کردم اما چون ایمان نداشتم عمل به تغییر باور نمیکردم اما الان با خوندن این نظرات دارم باور میکنم که میشه میتونم واقعا وقتی دیدم دوست گلم محمد این طوری با این همه سختی تونسته منم میتونم

      تجربه ای جالب و مهم:

      من تو همین تابستون سال 95 ا خدا میخواستم که یه راهی برام باز کنه که از بیکاری نجات پیدا کنم و نمیدونم ولی جور شد و رفتم قلب بازار ایران یعنی بازار بزرگ تهران اونجا با بزرگترین تاجر های ایران همکار شدم واقعا باور کردنی نبود من بدون اینکه بپرسم چطوری موفق شد صاحبکارم هروز با خوشحالی برام خودش تعریف میکردکه با کارگری شروع کرده و مثال های فراوانی از بازاریا میزد برام که فلانی رو میبینی که چند دهنه مغازه داره هرکدوم چند ده میلیارد قیمتشه تو راسته بازار با گاری اجیل میفروخت اونیکی رو میبینی که پولداره و چون افغانیه نمیتونه مغازه بخره الان فقط اجاره چندین مغازش که تو بازار اجاره کرده ماهی 200 الی 300 ملیونه و من تا نمیدیدم باورم نمیشد این فرد چقدر روحیه شادی داشت تو سن 50 سالگی روحیه جنگاوری داشت از هیچکس غیر خدا نمیترسید و از غیر از خدا چیزی نمیخواست اصلا مانع براش تعریف نشده بود و همه چیز براش حل شده به حساب میومد بدون اشنایی با قانون جذب خودش عمل میکرد اما من که این همه اطلاعات دارم تو این زمینه مثل هیبنوتیزم و NLP و جذب و غیره اما من بی ایمان و عمل هیچ و اون همه چیز داشت بسیار موفق و اونجا من 2 ماهی که پیشش بودم تک تک رفتاراشو زیر نظر داشتم و یاد حرفای استاد تو دوره گام به گام تا استقلال مالی میوفتادم به خودم میگفتم امین ببین تموم حرفاش درسته واو به واو کلمه به کلمه انگار تمامی حرفای استادو مثل یه بازیگر داره انجام میده و هی به خودم یاد اوری میکردم امین ببین درسته همینه قانون اینه و باورم قوی تر میشد و اونجا بود رسما تصمیم گرفتم تصمیم به تغییر باور بگیرم و خیلی اتفاقات دیگه من واقعا الان میبینم که حرفای استاد چقدر درسته

      با سپاس ز شما دوست گلم که زندگیتو به اشتراک گذاشتی

      منم میتونم

      در پناه خدا

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      بهروز کمانی گفته:
      مدت عضویت: 4195 روز

      سلام

      سید بزرگوار داداش محمد گل

      حکایت زندگی ات را خواندم

      همت و پشتکار و استعدادت ستودنی ست

      بابت زندگی خوبت و برنده شدن بهت تبریک میگم

      ان شاالله به همه آرزوها و اهداف دلت برسی

      برایت بهترین ها را آرزومندم

      موفق باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      علی جوان گفته:
      مدت عضویت: 4205 روز

      دسوت خوبم سید محمد حسینی پور سلام وسپاس

      بسیار خوب و مفصل بود لذت بردیم. نکات کلیدی را هم بسیار عالی و دقیق نوشته بودی.

      جهت تهیه محصولات کافیه خودت را در مدار آن ها قرار دهید و از تجسم خلاق که استاد در قسمت ششم محصول «عزت نفس» در موردش صحبت می کند استفاده کن و فکر کن که در حال حاضر آن محصول را دارید و به خاطرش سپاسگزار باشید.

      هر چی آرزوی خوبه مال تو …

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      علی سعدی گفته:
      مدت عضویت: 1752 روز

      سلام به آقا محمد عزیز ،خیلی از خواندن داستان زندگیت لذت بردم و شباهت های زیادی در داستان زندگی من با داستان شما بود مخصوصا بخشی که خیلی خندم گرفت و شبیه هم بودیم اون قسمتی بود که گفتی اینا هم دوکون دستگاه باز کردن برای خالی کردن جیب مردم ، ولی در کل سپاسگزارم از توضیحات عالی و خیلی روان با بیان خیلی خوبت و اشاراتت به اصولی که خیلی مهم هستن در این موفقیت ها و تحسین میکنم رفتن به سمت حرفه ی مورد علاقت و استمرارت رو در این مسیر،برات آرزوی موفقیت های روزافزون و لذت عالی بردن از مسیر زندگیت رو دارم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
    • -
      علی موفق گفته:
      مدت عضویت: 3762 روز

      سلام دوست عزیزم آقای حسینی داستان زندگیت رو خوندم بسیار تحت تأثیر قرار گرفتم، راستشو بخای من چیزی در رابطه با کسب و کار اینترنتی نمیدونم ولی خیلی علاقه مند هستم که از این راه کسب درآمد کنم خوشحال میشم اگه بتونی کمکم کنی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  6. -
    یکتا پرست گفته:
    مدت عضویت: 3377 روز

    با سلام و درود فراوان خدمت استاد عزیزم استاد عباسمنش عزیز و خدارو هزاران که چه عرض کنم میلیاردهابار سپاس بابت هم فرکانس شدن من با دوره ها و آموزش های گرانبهای شما

    من خانمی 37 ساله هستم که از 29 سالگی با شما استاد عزیزم آشنا شدم از طریق یکی از همکاران اداره ام که درآن زمان کارمند بودم و تقریبا حدود 4 سال بود که کار میکردم ولی هیچ چیزی از خودم نداشتم هیچ چیزی

    و نگرشم به دنیا جوری بود که با اینکه 5 سال بود ازدواج کرده بودم هیچ علاقه ای به بچه دارشدن نداشتم و میگفتم چرا یک نفر دیگه رو به این دنیا اضافه کنم که بخواد زجر بکشه و اینهمه زحمت و اذیت شدنهای این دنیا بیفته به گردنش

    حالا شما ببینین آموزشهای استاد با من چه کرد که الان دوتا فرزند زیبا و باهوش و خلاق دارم و یه آپارتمان 120 متری دارم و یه اتومبیل عالی و سالم و شیک دارم و خدارو هزاران بار شکر کسب و کار شخصی خودم رو دارم و نزدیک به سه ساله که خودم رو از شرک کارمندی رهایی دادم و به قول مامانم که همیشه میگفت خدایا سلطان هدایت شده ات رو سر راهم بزار خدارو میلیاردها بار سپاس که استاد عزیز من سید حسین همون سلطان هدایت شده است که راه سعادت و خوشبختی دراین دنیا و اون دنیا رو بهمون نشون میده. سپاس استاد سپاس فراوان ازت به خاطر همه چیز به خاطر زحماتت به خاطر آموزشهات و به خاطر راه زندگی کردنی که به من آموختی و سپاس الله یکتا به خاطر وجود این آفریده ی زیبات

    پس اینجاست که میرسیم به آیه ی زیبای

    فتبارک الله الاحسن الخالقین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 42 رای:
    • -
      زینب نوری گفته:
      مدت عضویت: 1506 روز

      سلام به شما دوست عزیزم.منم کارمند هستم و یه چند وقتیه تصمیم گرفتم یه سری آموزشها ببینم و کار شخصی خودمو شروع کنم و به اون آزادی زمانی و مکانی و مالی برسم.الان که تو ذهنم داشتم به این تصمیم فکر میکردم رسیدم به کامنت شما و اینو یه نشونه از سمت خدای مهربونم می‌دونم.ممنون.همیشه بدرخشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      ایمان متین فر گفته:
      مدت عضویت: 3470 روز

      سلام دوست ارزشمند

      خیلی از نتایجتون لذت بردم

      مخصوصا کلمه شرک کارمندی رو که گفتی

      انشالله روز به روز موفق تر در همه ی جنبه های زندگی بشین

      باوری در وجودم با کامنت شما آبیاری شد که با ادامه دادن و ایمان داشتن به آموزه های استاد میشه به نتایج دلخواهمون رسید

      موفق و پیروز باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      صبا کیانی گفته:
      مدت عضویت: 1344 روز

      سلام دوست عزیز

      خیلی خوشحالم که کامنت شما را خوندم و غرق لذت شوم و آرا سپاسگزارم

      راجب شرک کارمندی گفتی و برام سوال شد که در موردش بیشتر بدونم و خیلی دوست دارم بیشتر توضیح بدی که چطور شد کسب و کار خودتا راه انداختی. چون من امروز از کارمندی استعفا دادم و گفتم خدایا خودت میدونی من دوست دارم ما خودما داشته باشم ولی نمیدونم چه کاری و چطوری تو منو هدایت کن. برای همین مشتاق شدم داستان شما را بدونم تا الهامی بشه برام

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
      • -
        یکتا پرست گفته:
        مدت عضویت: 3377 روز

        سلام دوست عزیزم

        خوشحالم از اینکه کامنتم بر ایمانت افزوده

        من اگه بخوام کل مسیری رو که رفتم برات بگم خیلی طولانی میشه مخصوصا که حتی تو این مسیر مهاجرت هم داشتیم و خرید خونه در شهر جدید و راه اندازی یه مغازه ی 50 متری که خیلی هدایتی به سمتش ایده گرفتیم

        و به قول استاد جانم استاد عباسمنش عزیزم هر انسانی مسیر منحصر به فردی داره که اگه از خدا بخواهی خیلی زود تورو به مسیر دلخواهت ذاهنمایی میکنه و یهو میبینی داخلشی

        امیدوارم در پناه الله یکتا شاد باشی و با آرامش مسیر دلخواهت به زودی استارت بخوره

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    محمد کثیری گفته:
    مدت عضویت: 3553 روز

    سلام

    من محمدرضا کثیری هستم.الان ساعت 7:24 بعد از ظهره که شروع به نوشتن کردم.نمیدونم کی تمام میشه.حرف برای گفتن زیاد دارم.

    داستان آشنایی من با این سایت از پارسال تیرماه شروع میشه.من یه پیانیست هستم و پیانو میزنم ، توی تیر ماه استادم به من گفت اکثر افرادی که موسیقی دانهای بزرگی هستند راست مغزن ، پس من تو اینترنت تست نیمکره های مغز رو سرچ کردم و با این سایت آشنا شدم و فهمیدم که یه راست مغزم.

    اما این پایان ماجرا نبود مطالب سایت منو به طرف خودش کشید ، و شروع کردم بین مطالب بالا پایین رفتن ، یه سری مقالات رو خوندم اما انقدری خوب بود که به نظرم غیر واقعی به نظر میرسید.در باره جملات تاکیدی می گفتم مگه میشه من بشینم و خونه جمله بگم بعد کارم درست بشه؟؟؟

    این یه مقدمه روی داستان اصلی بود که درباره گذشته من بدونید.

    من یه فردی بودم که ساعت 4 5 صبح از مهمونی میومدم خونه میخوابیدم تا ظهر ساعت 12 ،بعد تمرین پیانو میکردم و عصر میرفتم دنبال قلیون کشیدن و خوش گذرونی.وزن من تئ 1 سال از 78 به 92 کیلوگرم رسیده بود و هیچ هدف خاصی رو دنبال نمی کردم.

    داستان از اینجا شروع شد که من 1 آبان ماه 94 عازم خدمت سربازی شدم.کجا؟؟05 کرمان.

    روز اولی که وارد 05 شدم توی یه صف نشسته بودم با کلی سرباز دیگه ، موقع تقسیم بین گروهان ها بودم که از خودم سوال کردم خدایا من بعد از این 2 ماه آموزشی کجا میفتم ؟؟

    سرم رو بصورت ماخودآگاه بالا آوردم و روی دیوار روبروی من یه کلمه نوشته بود : ایمان

    تمام موهای بدنم سیخ بود.دنیا داشت به من میگفت ایمان داشته باش یه درس قراره یاد بگیری.روز تقسیم برگه های امریه رسید و اسم من رو خوندن :

    گروهبان یکم وظیفه محمدرضا کثیری دشت آزادگان(خوزستان)-دنیا روی سر من خراب شد من ساکن اصفهان هستم و اصلا واسم قابل باور نبود که لب مرز بیفتم.مادر من واقعا ناراحت بود ، انقدر گریه میکرد که منم به گریه مینداخت.هیچوقت روز اولی که وارد اون پادگان شدم رو فراموش نمیکنم.:((

    از بقیه میپرسیدم که آیا میشه از اینجا انتقالی گرفت ؟ و جواب همشون یه کلمه بود :عمرا ، هیچ کسی بدون پارتی نمیتونه از اینجا بره بیرون.

    من 10 دی ماه 94 اولین روز وارد پادگان شدم.از انتقال گرفتن با بقیه صحبت میکردم و اونا به من گفتن : اگه تو تونستی از اینجا انتقالی بگیری ما سیبیلامون رو میزنیم.-این نظر اونا بود ، من به خودم یه قول دادم : از اینجا میرم .به هر قیمتی که باشه.اما این نظر رو با صدای بلند نگفتم توی قلبم ایرادش کردم.

    من نمیتونستم 17 ماه دیگه صبر کنم به صدای گریه های مادرم از پشت تلفن گوش بدم پس من بایدیه کاری میکردم.2 ماه گذشت من برای تعطیلات عید اومدم اصفهان و وارد سایت شدم.اسم کتابا رو خوندم اما من نمیتونستم تو پادگان گوشی ببرم که باخاش فایل صوتی گوش بدم پس کتابا رو خریدم.

    روزا کار من این بود : 1 ساعت مینشستم توی کتابخونه پادگان و با خودم این جمله رو میگفتم :

    تا 1 تیر ماه 95 به روشی عالی و هماهنگ از این پادگان انتقال میگیرم و میرم.

    من این هدف رو اول دفترچه ای که ساخته بودم نوشتم و هرروز 50 بار این جمله ها رو تکرار میکردم.توی یه کتاب خونده بودم فک کنم راز بود که باید حتما احساس باید ایجاد بشه .پس باید احساس تولید میکردم.اما چجوری؟؟با تخیل.این راه حل فوق العاده بود من چشامو میبست و خودمو میدیدم که فرمانده داره واسم نامه انتقام رو امضا میکنه.بعضی وقتا انقدر احساسم قوی میشد که انگار واقعا دارم فردا میرم و بعضی وقتا شک میکردم با خودم میگفتم : نکنه دارم دیوونه میشم اما باز ادامه دادم.دیگه کم کم باورم شده بود که تا اول تیر ماه میرم.خردا د از راه رسید و فک کنم هفه ی دومش بود.

    اینجا جایی که معجزه ها رخ میدن :

    پادگان ما عابر بانک نداشت.ما باید به شهر حمیدیه میرفتیم واسه پول گرفتن که 20 کیلومتر با ما فاصله داشت.دوستم به من گفت برای من از بانک پول بگیر.وارد شهر شدم و توی خیابون اصلی به اولین عابر بانک رسیدم : ما همیشه از اون باجه پول میگرفتیم.دستگاه دقیقا اون روز پول نداشت.به سمت باجه بعدی که 100 متر اونطرف تر بود رفتم(بانک صادرات) و اونم انقدری شلوغ بود که حوصله نذاشتم با یستم ، دوستم گفت یه عابر بام هم اونطرف چهارراه هست بیا بریم.اونجا بانک سپه بود و خیلی دور بود اما نمیدونم چی شد که قبول کردم و رفتیم.واسه دوستم از بانک پول گرفتم و گفتم بزار واسه خودمم یه مبلغی بردارم.کارت رو وارد دستگاه کردم و رمز رو زدم.2054 دستگاه گفت رمز غلطه.غیر ممکن بود من اشتباه کنم چون یه حافظه ی اتمی دارم.بار دوم رمز رو زدم :2054 باز هم گفت غلطه برای بار سوم که رمز رو زدم عابر بانک کارتم رو خورد.

    ساعت 5 بعداز ظهر بانک باز بود ، فردا صبح ساعت 11 یه مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم توی شهر.وارد بانک سپه شدم و رفتم پیش متصدی .نمیدونم چی شد که سر حرف باز شد و از من سوال کرد بچه کجایی : گفتم اصفهان.گفت سربازی : گفتم آره. گفت چرا نرفتی شهر خودتون : گفتم آخه نمیدن انتقالی .گفت : اگه یه آشنا داشته باشی میدن ؟؟ گفتم آره ، آشنا داری ؟؟؟گفت : بعله و اسم یکی از قوی ترین افراد پادگان رو گفت و گفت که اون آشنای منه.ازش سوال کردم میشه باهاش صحبت کنی گفت چرا که نه ، همون موقع موبایلش رو درآورد و با اون فرد تماس گرفت و اون گفت که من برم پیشش.

    بعد از نزدیک به 2 هفته کارای من همه درست شده بود و فقط مونده بود ملاقات با فرمانده پادگان ، من میخواستک ایمانم رو تو عمل نشون داده باشم پس قبل از اینکه برم ملاقات انقدری مطمئن بودم که انتقالیمو میده که همه وسایل تو کمدم رو جمع کردم و گذاشتم توی کیفم آماده.

    قبل رفتن هم با خودم نیت کردم که اگه بهم انتقال داد به 20 نفر این داستانو بگم و کمک کنم و 10 شب محرم برم واسه امام حسین خادمی و عزاداری.

    و اون روز من انتقایلمو گرفتم .بدون هیچ شرایطی ، از صفر.من الان اصفهان خدمت میکنم و ظهر از پادگان اومدم.

    دوستان من اون فرد توی اون بانک همیشه وجود داشت اما چرا من پیداش کردم؟؟

    چون من برعکس همه که یه سیگار تو دست گرفتن و منتظر موندن که خدمت تمام بشه دست سمت دود و خودخوری نرفتم.دوستان من شانسی وجود نداره.

    همه چیز به خود آدم برمیگردهوجایی برای افسانه نیست من از تک تک این چیزایی که گفتم عکس دارم که دارم توی یه وبلاگ مینویسمشون.من تا الان به 27 نفر کمک کردم و خوشحالم که شما هم دارین این مطلب رو میخونین.

    اگه برای من شد برای شما هم میشه.مقل یه قضیه بانک سپه که برای من شد یه راه حل هم دور و بر شما هست ، شما هنوز ندیدینش.پس به پیشروی ادامه بدین.در جایی که راه نیست خداوند راهی عظیم و هموار می گشاید.خواشه میکنم.

    این پایان کار نبود ، در طول مدتی که من اهواز بودم 47 کتاب رو کامل خوندم.همه در رابطه با موفقیت فردی.12 کیلوگرم از وزنم کاهش دادم که اینا رو هم توی وبلاگم خواهم گذاشت.اسم من رو میتونین سرچ کنین برای وبلاگ.

    الان معنی اون ایمانی که خداوند بهم نشون داد رو میفهمم.توی متاب اسکاولشین میخونین که هدایت آدمی هموتره بر سر راهش قرار داره.

    من دنبال جایزه نیستم.اومدم دینم رو ادا کنم.خواهش میکنم ازتون فقط ایمان داشته باشین.ایمان چجوری بدست میاد ؟؟

    از طریق تکرار کلام و احساس.دوست دارم این نوشته یه جرقه باشه تو یه انبار باروت که همتون بترکونین برین جلو.

    من الان یه زندگی دیگه پیدا کردم واقعا اون آدم سابق نیستم.

    همتونو بی دریغ دوست دارم.

    محمدرضا کثیری 24 ساله از اصفهان

    یا حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 47 رای:
    • -
      علی جوان گفته:
      مدت عضویت: 4205 روز

      دوست خوبم محمد کثیری سلام و سپاس

      وقتی قوانین الهی بخواهند کاری کنند با یه کارت عابر بانک چند گرمی کاری میکنند که با هیچ قدرتی انجام نمی شه.

      «در پس پرده است بازی های پنهان غم مخور»

      خیلی جالب بود و لذت بردیم.

      هر چی آرزوی خوبه مال تو …

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      فاطمه صیادی گفته:
      مدت عضویت: 4196 روز

      سلام دوستان عزیزم

      من واقعا بهترین سخنان انگیزشی رو اینجا خوندم که ایمانمو صد برابر کردن، حرفای آدمای معمولی ، مثل خودم که خیلی آرزوها داشتن و بهش رسیدن . چقدر ملموس چقدر ساده و قابل قبول . استاد عزیزم پیشنهادتون فوق العاده بود الحق که خیلی می فهمی چی کا رکنی خیلی بیشتر.

      من انقد محو حرفای بچه ها شدم که دوست دارم بارها و بارها این صفحه رو بخونم .

      عالی هستین همتون

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      علی موفق گفته:
      مدت عضویت: 3762 روز

      دوست و همشهری عزیزم آقای کثیری از آشنایی با شما بسیار خرسندم موفقیت های شما را تحسین کرده و از خدای بزرگ برایتان توفیقات روزافزون را خواستارم در زندگی بنده نیز اتفاقات فوق العاده ای در شرف وقوع است که به محض وقوع دوستان را شگفت زده خواهم کرد از شما و دوستان سایت التماس دعا دارم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      حسین تقی زاده یاقوتی گفته:
      مدت عضویت: 3751 روز

      سلام محمد رضا جانم

      واقعا قشنگ و عالی وتاثیر گذار بود ممنونم که انقدر به فکر دوستانت هستی

      منم ارزومه بیشتر موفق بشی دوسدارم زندگیت عالی تر از عالی بشه دوسدارم همیشه موفق پیروز باشی

      دوسدارم همه انسان ها موفق و پیروز بشن

      از ایمان قویی که داشتی الگو گرفتم من خودم از سربازی بدم میومد ولی داستان تو بهم انگیزه دادش

      برام دعا کن عزیز

      سپاس از داستان زیبا و دل انگیزت به وب لاگتم حتما میرم یا علی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    مهدی اسلام زاده گفته:
    مدت عضویت: 1331 روز

    به نام خداوند بخشایشگر که هر موقع خطا رفتم تنها کسی که مرا با آغوش باز استقبال کرد کسی جز او نبود

    سلام خدمت همه ی دوستان میخواهم با نوشتن داستان زندگی خودم هم موفقیت ها و تجارب خودم رو مرور کنم و هم شاید کمکی به سایر دوستان هم مسیر خودم بکنم ،

    من مهدی اسلام زاده ۲۴ساله هستم که نزدیک ۵سال پیش با خواندن کتاب هایی اول با قانون جذب آشنا شدم و بطور کاملا اتفاقی و هدایتی با استاد عباس منش،

    من یک کار گر بنا بودم در یک روستای‌ کوچک و عاشق پیشرفت بودم به همین خاطر علاقه ی زیادی به خواندن کتاب های روانشناسی و حوزه ی موفقیت داشتم،یک روز خیلی اتفاقی که داشتیم بنایی میکردیم و طبق عادت هر روز موسیقی سر کار گوش می‌دادیم ،بعد از یک موسیقی از موبایل کسی که من براش کار میکردم صدای استاد عباس منش پخش شد ،و یک لحظه تمام روح و جسم منو مجذوب خودش کرد ،با اینکه صاحب کار من خواست صدا رو عوض کنه و دوباره بجاش آهنگ پخش کنه ازش خواستم که صبر کنه و اجازه بده من صدای استاد رو بشنوم،با شنیدن اون فایل ازش خواستم که بقیه ی فایل های که از استاد داره برام بفرسته و از اونجا من با استاد عباس منش آشنا شدم ،این در حالی بود که من دوره ی دبیرستان خودمو گذرانده بودم و در اولین کنکور خودم هم بسیار ناموفق بودم ،تا جایی که طبق رسوم و محبوبیتی که درس خوندن و قبولی رشته های پزشکی در ایران و مخصوصا در خانواده ی من داشت تصمیم گرفتم دوباره درس بخونم و کنکور بدم با اینکه فرصت محدودی تا کنکور بعدی مونده بود ولی یک ایمانی در دل من زنده شد و من کاملا مطمئن بودم که میتونم در رشته ی پزشکی قبول بشم و همیشه روز قبول شدنمو تجسم میکردم و شروع کرده بودم به تلاش کردن و روز آزمون بین اون همه شرکت کننده کسی رو نمی‌دیدم که اینجوری مثل من خیالش راحت باشه و بدون هیچ استرسی سر جلسه بیاد ،من ایمانمو هر لحظه نسبت به خدا قوی تر میکردم و روزی که جواب کنکور اومد خوانوادم کلی استرس داشتن ولی من مطمئن بودم که قبول شدم و بدون دیدن نتیجه بهشون گفتم که من قبول میشم،و وقتی که نتایج اومد و من پزشکی دانشگاه دولتی قبول شده بودم بین ۷۰۰هزار شرکت کننده ی کنکور،و این موفقیت رو مدیون ایمان به خودم و خداوند بودم و هستم،ولی وقتی که به دانشگاه اومدم دیدم این چیزی نیست که من واقعا بهش علاقه دارم و برای همین دیگه سرد شدم و دیگ خیلی روی باورام کار نکردم و همه چی دوباره مثل قبل درست شبیه یک مرداب که هیچ آبی درونش جریان ندارع در من راکد شد ،دوستان‌ میخام بهتون توصیه کنم که هیچ‌ وقت دست از بهتر کردن زندگیتون و تغییر باور هاتون نکشید و همیشه رو به جلو ادامه بدید تا مث من متوقف و راکد نشید ،من با اینکه قانون رو بلد بودم روی خودم کار نکردم و صدای رسانه‌ها و اطرافیان دوباره منو احاطه کرده بود و مدار من خیلی پایین اومده بود،خب خدارو شکر دوباره خیلی جدی دارم روی باورام کار میکنم وکلی نتایج بزرگ دیگه به دست آوردم‌ و یاد گرفتم که چیزی که دوسش دارم رو ادامه بدم و میدونم که موفقیت در کار کردن روی علایقمون هست و مطمئنم که خداوند منو هدایت می‌کنه به صراط مستقیم ،و من از اون روزی که داشتم کارگری میکردم خیلی خیلی زیاد تو زندگیم پیشرفت کردم کلی روابط خوب دارم و امیدوارم این تعهد تا آخر عمرم در من باقی بمونه که حتی یک روزم دست از کار کردن روی خودم و باورهام برندارم ،و الان به دنبال مهاجرت کردن‌ به یک شهر بزرگترم و مطمئنم که خداوند هر لحظه مراقب من هست و همه چیو برای پیشرفت من مهیا میکنه،من تا حالا فقط از فایل های رایگان استفاده کردم و این همه پیشرفت داشتم ،و فایل روانشناسی ثروت یک رو داشتم ولی خودم بهاش رو پرداخت نکرده بودم ،شاید باورتون نشه با این که من چندسال این دوره روی گوشیم بود فقط یبار شنیده بودمش و اصلا تمریناتش رو هم انجام ندادم و یه چیزی انگار جلوی منو میگرفت که ازش استفاده کنم و بعد از چند سال من هیچ نتیجه ای هم ازش نگرفته بودم ،و از استاد شنیدم تا بهاش رو نپردازم هیچ فایده ای ازش نمی‌برم برای همین تصمیم گرفتم که حذفشون کنم، و بعد اون کلی‌ فایل های رایگان خوب رو دیدم و چه نتایج بزرگتری که من از فایل های رایگان گرفتم ،این نوشته میمونه روی سایت و من ایمان کامل دارم بخدا چند وقت دیگه من در رشته ی مورد علاقم کلی موفق میشم میام دوباره

    از تجربیات خودم باهاتون به اشتراک میزارم ،

    عاشقتونم همیشه ثروتمند و سلامت باشید❤️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 45 رای:
  9. -
    نتایج من گفته:
    مدت عضویت: 938 روز

    سلام و عرض ادب

    از استاد تشکر میکنم بابت همه ی آموزش هاشون

    خیلی حاشیه نمیرم .

    22 سالم هست

    من مدتیه که دارم با جدیت بیشتر روی فایل های استاد کار میکنم مخصوصا دوره های 12 قدم و عزت نفس

    الان حدود 8 ماه از خرید دوره ی 12 قدم گذشته و بخوام از نتایجش بگم

    من مدتی رفته بودم دبی برای پیدا کردن کار اما شرایط جوری پیش رفت که نشد جایی استخدام بشم

    اولین بارم بود که میرفتم دبی

    وقتی توی مناطق لاکچری اش راه میرفتم، اون برجای فوق العاده رو میدیم اون تمیزی و می دیدم اون شادی و خوشحالی مردم و می دیدم گفتم خدایا من دوست دارم توی همچین جایی زندگی کنم . نگفتم حتما دبی و حتما همینجا

    گفتم دوست دارم توی همچین منطقه ی باحال و لاکچری زندگی کنیم و هی این و میگفتم و کاری به چجوریش نداشتم

    بعد ی مدت برگشتم ایران و اون موقع شهرستان زندگی می کردیم

    تو همون فایلای قدم اول شنیدم استاد گفت به بهونه ی اینکه دارم روی باورام و خودسازی کار میکنم بیکار نباشید

    شما حتما باید ی کاری انجام بدید به عنوان منبع درآمد و درکنارش روی خودتون کار کنید

    خب من تازه از دبی اومده بودم و ی خورده هم ناراحت که چرا این همه هزینه کردن و اونجا موندم اما نتونستم جایی استخدام بشم درحالیکه کلی نتایج مثبت دیگا داشت مثلا دیدن اون همه رفاه و نعمت و ثروت و اعتناد به نفس دوستی ک ارتباط برقرار با افراد از کشورهای دیگه

    این فایل و که گوش دادم گفتم آقا من حداقل یکماه میرم تهران تا ببینم اونجا میتونم ی کار مناسب پیدا کنم یا نه

    از فرداش رفتم تهران و یکی دو هفته ای تو خوابگاه بودم

    خانواده ام بدون اینکه من حرف خاصی بزنم گفتن ما هم دوست داریم تهران زندگی کنیم

    تو تهران دنبال خونه می گشتیم مناطق مختلف و هدایت شدیم به منطقه ی چیتگر تهران

    خیلی وقت بود اونجا نرفته بودم

    چه برجایی چه خونه هایی چه منطقه ی لاکچری

    دیدم اینجا همونجاییه که من دوست دارم زندگی کنم اینجا همون جاییه که تو دبی درخواست کردم میخوام باشم و حتی بهتر چون دبی فقط زمستون هواش خوبه ولی اینجا حداقل نصف سال هوای خوبی داره و تازه کوهم داره

    و حتی مردم و بافت جمعیتی که داره همون چیزیه که من میخواستم

    می دیدم توی دبی مردم میان برای تفریح و لذت و شادی و حالشون خوبه و اینجا هم همینطور

    توی دبی فروشگاه دبی مال و دیدم و خیلی تحسین کردم و و توی ایران ، ایران مال و دیدم که واقعا خیلی بزرگتر و خفن تر از دبی مال بود و نکته ی جالب اینه که من این همه تهران رفت و آمد داشتم ولی حتی اسمه ایران مالم نشنیده بودم اما بعد از ایجاد اون خواسته توی دبی به این منطقه هدایت شدم و بعد از نزدیکه یکسال زندگی توی این منطقه هنوزم میگم اینجا بهترین منطقه ای که تا حالا تو عمرم دیدم

    این یکی از نتایج بزرگ بود بعدیا رو توی کامنتای بعدی می نویسماین یکی از نتایج بزرگ بود بعدیا رو توی کامنتای بعدی می نویسم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 41 رای:
  10. -
    فاطمه پورهدایتی گفته:
    مدت عضویت: 1812 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    سلام استاد جان

    سلام دوستان عزیز

    من فاطمه پورهدایتی هستم، متولد 1355/3/4 از شهرستان رفسنجان از استان کرمان.

    استاد جان متشکرم که درس امروز هم با شادی و حس خوب و عالی بهم یاد دادین، و حسم رو عالی کردین، استاد منم به طرز معجزه آسایی وارد مسیر شما شدم، داستان من از این قراره که……

    سه سال پیش توسط داش کوچکم ، افتخار آشنایی با یکی از اساتید موفقیت که قانون جذب رو بهم معرفی کرد رو پیدا کردم، ایشون توی مطالب شون از انرژی و ارتعاش صحبت کردن و منو واسه اولین‌بار با اینکه این جهان از انرژی هست و همه چی از انرژی تشکیل شده آشنا کردن، وبعد دوباره با یکی دگه از اساتید، که در مورد قانون و باور درس می دادن، من آشنا شدم، چون من به‌شدت زندگی سختی داشتم و حدود دوازده سال بود که شوهرم ورشکست شده بود و ما زندگی پر از رنج و دردی داشتیم،و من دو فرزند داشتم و هر سال مهاجرت می کردم به شهرهای مختلف کشورم اما رشد نمی کردم، و از خانواده ی بسیار مذهبی هم بودم، قاری قرآن و مداح و مربی قرآن بودم، و خدا رو خییییییییلی بد اخلاق و خشک شناخته بودم، آدم نماز اول وقت خون، و نماز شب خون هم بودم، بارها و بارها تو سحرگاه از خدا کمک می گرفتم، اما خدا رو خییییییییلی اون دور دورا حس می کردم خیلی آدم خرافاتی بودم زود مردم رو قضاوت می کردم، با اینکه قرآن رو خیلی قبول داشتم اما عمل به قرآن نمی‌کردم، با اینکه به قول خودم نماز خون واقعی بودم اما از نمازم هیچ درک نمی‌کردم، وقتی داداشم زندگی افتضاح منو و غر زدن های هر روز منو می دید، بهم پیشنهاد کرد که بیا با قانونی آشنا ت کنم که می تونی زندگیت رو بسازی، من در واقع گوشی ساده‌ای داشتم، و اصلا این گوشی های لمسی و پیشرفت ه رو قبول نداشتم و طبق باورهای غلطی که داشتم، می گفتم این گوشی های جدید فقط واسه خراب کردن آدم وارد کشور شدن و می خوان دین ما رو ازمون بگیرن، به همین خاطر هم بود که من حرف های داداشم رو نمی فهمیدم ، تا اینکه یه روز واسه تفریح خانوادگی با خونه ی داداشم رفتیم داخل طبیعت ، ظهر که شد یه دفه یاد گوشیم افتادم دنبال گشتم که دیدم داخل کتری پر از آب افتاده، و اون گوشی دگه به درد من نخورد حتی تعمیر کاره هم گفت این دگه تعمیر نمیشه، و این بود که داداشم دوباره بهم گفت حالا بیا یه گوشی درست و حسابی بخر تا من با یه استادی که درس زندگی بهت میده تو رو آشنا کنم ، این بود که بلاخره قبول کردم که گوشی خوبی بخرم، و خریدم، حدود سه سال گذشت که با استاد های مختلف آشنا شدم ولی تغییر زیادی در زندگیم رخ نداد، تا اینکه عید نوروز امسال باز همون داداشم بهم پیشنهاد کرد که یه استادی هست به نام عباس منش که خییییییییلی آدم رو وارد مسیر راحت تری می کنه، منم چون سایت و وارد شدن به سایت رو بلد نبودم از طریق تلگرام با ایشون آشنا شدم و چندین فایل ازشون گوش کردم و حتی چندین دوره هم خرید کردم مثل دوره ی آفرینش، و دروازه قدم که قدم اول رو خرید کردم، اما اون نتیجه ای که می خواستم رو بدست نیاوردم، هی نتایج بد و هزینه‌های غیر مترقبه وارد زندگیم می شد، و نه پیشرفتی بود نه نتیجه ی خوبی، تا اینکه دوباره از خدا خواستم که خدایا هدایتم کن به مسیری که تو در آن مسیر هستی، خدایا کمک م کن چرا نتیجه نمی گیرم، ، تا اینکه بالاخره خدا جوابم رو داد، توسط خواهرم هدایت شدم به سمت خدا، و اون روز خدا بهم گفت تو کل کار رو اشتباه می رفتی، اونم از راه حرام به خاطر همین بود که مال حرام نتیجه تنیده اون روز اشکم خییییییییلی سرازیر شد که گفتم خدایا متشکرم که بهم گفتی مشکل کارم کجا بوده، و سایت رو واسم معرفی کردتوسط خواهرم و من به خدا قول دادم که دگه تلگرام رو واسه همیشه از گوشیم حذف می کنم، فقط خدایا تو کمک م کن و به بهترین راه ها هدایت م کن، منو خدا دو نایب دست به هم دادیم ، من گفتم قول میدم که به پیشرفت جهان تو از راه درست کمک کنم، خدا هم به من گفت منم خواسته هات رو بهت میدم و زندگیت رو آنطور که تو می خوای تغییر میدم، الآن حدود نزدیک به چهار ماه میگذره که من با سایت استاد عزیزم ، این رسول پروردگار م که واسه هدایت من اومده آشنا شدم و دارم حرف هایش رو گوش میدم و اجرا می کنم اینقدرررررررر به لطف خدا نتیجه ی ریز و درشتی دارم می گیرم که اینجا نمیشه ذکر کرد، فقط اینو بگم که هر روزی که فایل استاد رو می شنوم اول می نویسم، بعد واسه خودم هر چی که فهمیدم رو ضبط می کنم و صدای خودم رو گوش می کنم، و کامنت میزارم تا خوب و عالی اون درس رو یاد نگرفتم وارد درس بعدی نمیشم و زندگی من اینقدرررررررر آمیخته به این درس ها شده که آرامم شادم و تو مسیرم و اتفاقاتی واسم می افته که در راستای همون فایل روز اتفاق می‌افته که دارم تو زندگیم تجربه ش می کنم خدا رو هزاران هزار بار شکر گزارم که چقدررررر منو دوست داره و داره کمک م می کنه، و دارم رشد خودم رو می بینم در تمام زمینه ها ، از سلامتی از ثروت از آرامش از شادی، از روابط خوب و عالی، از خداوند متعال می خوام که کمک م کنه که بتونم دوره ی عزت نفس و دستیابی عملی به رویاها رو خرید کنم که موفق بشم و با شما دوستان عزیز هم در میان بگذارم استاد متشکرم متشکرم متشکرم

    خدا جونم مرسی که هستی مرسی مرسی مرسی مرسی

    خدایا کمک م کن که همیشه و همه جا تو رو بپرستم و فقط از تو یاری بجویم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 43 رای: