نتایج دانشجویان از دورههای استاد عباسمنش
تحول شخصیتی، جهش درآمد و آرامش عمیق با عمل به آموزههای دوره همجهت با جریان خداوند
استاد عزیزم، واقعاً با هر جلسه از دوره همجهت با جریان خداوند یک تکه از ساختمان باورهای محدودکنندهام آوار میشود. آگاهیهای این دوره مثل یک لودر، بخشهای مختلف محدودیتهای ذهن من را تخریب میکنند و از نو دوباره میسازند؛ آنقدر واضح که هر روز تغییرات شخصیت خودم را با چشم میبینم.
از گفتوگوهای ذهنیام مرتباً آگاه هستم و رفتارم آنقدر تغییر کرده و با قانون هماهنگ شده که ناخودآگاه طبق قانون عمل میکنم؛ بدون زور، بدون تلاش اضافه، کاملاً طبیعی و الهامی.
دفتر سپاسگزاریام که قبلاً مثل یک «تکلیف شبانه» بود، امروز برای من حکم یک جلسه عمیق تراپی را دارد. وقتی برای سپاسگزاریهای شبانه مینشینم، یک حس قشنگ در وجودم میگوید:
«سارا ببین امروز چقدر نعمت مختلف و زیبایی بهت داده شد… این جریان هر روز برای تو جاریه.»روابطم با اطرافیان عالی شده و همه نسبت به من مهر، احترام و محبت دارند.
درآمدم در همین مدت کوتاه سه برابر شده و بالاخره توانستم آن سد ذهنی و سقف درآمدیای را که سالها در ذهنم بود، با عمل به آگاهیهای این دوره بشکنم.
ایمانم به خداوند خیلی خیلی قویتر شده. هر کسی کوچکترین کاری هم برایم انجام بدهد در همان لحظه سپاسگزاری میکنم و میدانم آن دست خداوند بوده که از طریق او به سمت من آمده است.آگاهیهای دوره همجهت با جریان خداوند کاری کرده که سپاسگزاریهایم هر روز با عشق، حضور و اشتیاق انجام شود. تمرکز من کاملاً از «نداشتهها» برداشته شد و روی «نعمتها» قرار گرفت.
از همان زمان، درهای خیر، برکت، آرامش و هدایت الهی یکی پس از دیگری به رویم باز شدهاند.خدایا شکرت برای این مسیر زیبا و برای هدایت به این دورهی بینظیر.
افزایش ۱۰۰ برابری درآمد و تحول عمیق ذهنی با عمل به آموزههای دوره روانشناسی ثروت ۱ و دوره روانشناسی ثروت ۳
امروز به جلسهی آخر دوره روانشناسی ثروت ۱ رسیدم و میخواهم مختصری از نتایج و تغییراتی را بنویسم که بهخاطر کار کردن روی آگاهیهای این دوره، در زندگی من رخ داده است.
چهار سال پیش، زمانی که میخواستم این دوره را بخرم، هزینهاش برایم مبلغ بسیار زیادی بود. خیلی تحقیق کردم، کامنتها و نتایج دانشجویان را خواندم و دیدم چقدر از این دوره نتیجه گرفتهاند. در نهایت توکل کردم به خدا و دوره روانشناسی ثروت ۱ را خریدم.
در این چهار سال، آنقدر روی آگاهیهای این دوره کار کردم که میتوانم بگویم با هر جلسهاش عشق کردم. این آگاهیها یک دگرگونی عظیم در ذهن و روح من ایجاد کردند و بهطور کامل من را به انسان دیگری تبدیل کردند.
تغییرات مالیام تقریباً از همان روزهای اول شروع شد؛ حتی وقتی فقط جلسات را میشنیدم، درآمدم بالا آمد و بعد از آن، مدام بیشتر و بیشتر شد.
حالا، بعد از چهار سال، من از نظر مالی هیچ شباهتی به نقطه شروع ندارم. در این مدت چندین دوره دیگر از جمله دوره روانشناسی ثروت ۳ را هم خریدم و آنقدر فایلها را گوش دادهام که تقریباً تمامشان را حفظ هستم.
درآمدم که در شروع کار با دوره، ۱۵ میلیون تومان بود، امروز به بیش از یک میلیارد تومان در ماه رسیده؛ یعنی حدود ۱۰۰ برابر افزایش. آن هم در حالی که کارم نهتنها سختتر نشده، بلکه آسانتر، لذتبخشتر و روانتر شده است.
این دوره به من ثابت کرد که همهچیز از باور شروع میشود. وقتی باور قدرتمندکنندهای در ذهنت ایجاد میکنی، جهان با سرعتی فراتر از انتظار پاسخ میدهد. امروز به این یقین رسیدهام که باید هر روز و همیشه روی باورهایم کار کنم.
خدایا شکرت که از طریق بزرگمردی چون استاد عباسمنش، من را با قوانین بینظیرت آشنا کردی و این همه نعمت، برکت و آرامش را وارد زندگیام کردی.
تحول مالی، شغلی، روحی و مهاجرتی با عمل به آموزههای دوره ۱۲ قدم، دوره روانشناسی ثروت ۱، دوره روانشناسی ثروت ۳ (راهاندازی و بهسودرسانی کسبوکار)، دوره کشف قوانین زندگی، و زندگی به شیوهی دوره قانون سلامتی
استاد عزیزم، به خودم قول داده بودم وقتی نتایجم به ثبات رسید، برایتان از نحوه آشناییام با شما و تحولاتی که بهخاطر عمل به آموزههای شما در زندگیم رقم خورده بنویسم. من ۴۶ سالم است و در جنوب تهران، در یک خانواده ششنفری به دنیا آمدم. پدرم کارگر ایرانخودرو بود و مادرم خانهدار. متأسفانه در ۱۵سالگی، دو برادرم را از دست دادم و خانهمان پر شد از غم و اندوه یک مادر داغدیده و سختگیریهای یک پدر مذهبی و انقلابی. در چنین فضایی بزرگ شدم؛ فضایی پر از محدودیت، ترس، کمبود و قطع ارتباط با اطرافیان.
سالها با این باورها زندگی کردم؛ همیشه بهدنبال تأیید دیگران بودم، همیشه میخواستم دیده شوم، همیشه در تلاش بودم «بهترین» باشم تا احساس ارزش کنم. با تحمیل خانواده ازدواج کردم و وارد دنیای کار شدم. کمکم با همسرم بهسمت کارهای تصویربرداری رفتیم و بعد یکی از بهترین تالارهای تهران را راه انداختیم. درآمد خوب بود اما فشار کار، استرس و انرژیهای منفی، کمکم شادی و آرامش را از زندگیمان گرفت. حتی فکر کردیم با نوسازی تالار اوضاع بهتر میشود؛ اما تمام پساندازمان از بین رفت و شرایط بدتر شد.
تصور میکردیم مشکل از اقتصاد کشور است؛ فکر میکردیم «هیچکس عروسی نمیگیرد» و ما چارهای نداریم جز مهاجرت. تالار را اجاره دادیم و به کشور دیگری رفتیم؛ اما شرایط آنقدر بد شد که مجبور شدیم برگردیم. پاندمی هم که رسید، همهجا تعطیل شد. از نظر مالی و روحی در نقطه صفر بودیم؛ نه درآمدی، نه امیدی، نه انگیزهای. شبها از شدت فشار تا صبح گریه میکردم.
در همین نقطه بود که اتفاق اصلی زندگیام افتاد: آشنایی با آموزههای استاد عباسمنش در ۴۰سالگی.
واقعاً زندگیام را به دو بخش تقسیم میکنم: قبل از این آشنایی و بعد از آن.اولین صدای شما را از موبایل همسرم شنیدم. راستش آن زمان هیچ درکی از حرفهایتان نداشتم. فقط میشنیدم. اما کمکم وارد گروههای تلگرامی شدم، بعد هدایت شدم به سایت abasmanesh.com و تصمیم گرفتم دورهها را بخرم.
اولین دورهای که خریدم، دوره ۱۲ قدم بود؛ دورهای که با منطق قرآنی و توضیحات توحیدی استاد، دقیقاً مناسب روحیه و باورهای مذهبی من بود و آرامآرام الگوهای غلط ذهنم را اصلاح کرد. همانطور که استاد گفته بود، بهمحض اقدام، نشانهها یکییکی رسیدند. بعد وارد روانشناسی ثروت ۱ شدم و در ادامه روانشناسی ثروت ۳.
سالهای پاندمی و قرنطینه که برای همه تعطیلی و سقوط بود برای من تبدیل شد به پربرکتترین و پولسازترین سالهای زندگیام.
از درآمد صفر و فشار شدید، در سال ۱۴۰۰ به درآمد بالای یک میلیارد تومان رسیدم؛ آن هم بهراحتی. ایدههای عالی برای خرید و فروش زمین آمد؛ کارهایی که قبلاً حتی نزدیکش هم نمیرفتم، اما همهچیز با هدایت خدا و آرامش انجام شد.تالاری که قبلاً ضررده شده بود، با شخصیت جدیدی که از دورههای ۱۲ قدم، روانشناسی ثروت ۱، روانشناسی ثروت ۳ و کشف قوانین زندگی ساخته بودم، دوباره جان گرفت و این بار با سودهای بالای ۷۰٪.
مشتریها بدون هیچ تبلیغی سرازیر شدند، قیمتها را خودم انتخاب میکردم و شرایط به شکلی پیش رفت که گویی یک نیروی نامرئی در حال هدایت همهچیز بود.من و همسرم هر روز روی خودمان کار میکردیم؛ ساعتها درباره آموزههای شما حرف میزدیم. اطرافیان مدام میپرسیدند: «چیکار میکنید که اینهمه اوضاعتون خوب شده؟»
و ما همه را به سایت شما معرفی کردیم. الان گروه بزرگی از اطرافیان ما با شما آشنا شدهاند.استاد، با آموزههای شما بود که من معنای واقعی خدا را فهمیدم. سالها فقط نوحه و دعا و عزاداری میرفتم، اما چیزی نمیفهمیدم. آن زمان به آدمهایی اعتماد میکردم که میکروفن دستشان بود. اما امروز ارتباطم مستقیم با خداست. امروز آرامش، رضایت، عشق و حس همراهی خدا را در تمام لحظات زندگیام دارم.
و بعد… مرحله بعدی تکامل ما شروع شد: مهاجرت به اروپا.
وقتی به دیگران گفتیم میخواهیم برویم، همه میپرسیدند:
شما که همهچیز دارید، چرا میخواهید بروید؟
خانه داری، ماشین داری، ویلا داری، درآمد عالی داری… دنبال چی هستی؟
اما هیچکس نمیدانست ما دنبال رشد، آزادی و کیفیت زندگی بالاتر هستیم.دو سال صبورانه مسیر مهاجرت را پیش بردیم و حالا اقامت اسپانیا را گرفتیم.
در کمتر از یک هفته، بهطرز معجزهآسایی خانهای بزرگ و کامل در مادرید اجاره کردیم—کاری که خیلیها ماهها برایش تلاش میکنند. امروز در مسیر دریافت کارت اقامت یکساله هستیم، پسانداز داریم، و حداقل یک سال بدون کار هم میتوانیم با خیال راحت زندگی کنیم.زندگیام از هر نظر رشد کرده؛ آنقدر زیاد که اگر بخواهم تمامش را بنویسم، ساعتها طول میکشد.
وقتی امروز به چکآپهای فرکانسی قدیمی نگاه میکنم، هیچ شباهتی به آن آدم و آن زندگی ندارم. رابطهام با همسرم عالی شده؛ به یاد نمیآورم آخرینبار کی با هم بحث کرده بودیم. نزدیک دو سال است که با زندگی به شیوهی دوره قانون سلامتی پیش میرویم و نتایج شگفتانگیزی گرفتهایم. تجربهام از رابطه با خدا، مردمیترین و عاشقانهترین حالت ممکن شده.الان هر روز سپاسگزاری مینویسیم، تمرین ستاره قطبی را انجام میدهیم و احساس میکنم خدا یک نورافکن مخصوص روی ما گذاشته و در همه حال مراقب ماست.
امروز، از هر نظر در زندگیام خوشحال و راضی هستم و از خدا هدایت میخواهم تا بتوانم تا آخر عمرم روی این آموزهها کار کنم. این مسیر، زیباترین مسیر زندگی من بوده و خواهد بود.
تحول عمیق در روابط و ساختن زندگی عاشقانه با عمل به آموزههای دوره احساس لیاقت
تحول در کار و زندگی با عمل به آموزههای دوره همجهت با جریان خداوند
دوره همجهت با جریان خداوند سراسر آگاهی خالص است. جلسات مراقبه در این دوره از آن جنس آگاهیهایی هستند که حتی اگر صد بار در یک روز گوششان دهیم، هر بار چند پله بالاتر میرویم. من هر بار این جلسات را میشنوم، احساس میکنم کسی قبل از من مسیر را هموار کرده، موانع را برداشته و بهترین راه را برای رسیدن من به مقصد آماده ساخته است.
من در کارم فروشندهام، و از زمانی که وارد دوره همجهت با جریان خداوند شدهام بهخصوص بعد از گوش دادن به جلسات مراقبه تغییرات زیادی را در کارم تجربه میکنم. همه چیز آسانتر شده، مشتریها راحتتر خرید میکنند، ارتباطم با آنها صمیمیتر و پرانرژیتر شده و واقعاً احساس میکنم آسان شدهام برای آسانیها.
خدایا شکرت برای این مسیر زیبا، و ممنونم از شما استاد عزیز برای این هدایت الهامبخش.
نتایج شگفتانگیز من از زندگی به شیوهی دوره قانون سلامتی در کمتر از سه ماه
میخواستم از نتایجی بنویسم که تا امروز از زندگی به شیوهی دوره قانون سلامتی گرفتم. هنوز سه ماه هم نشده که طبق این دوره زندگی میکنم، اما نتایجم آنقدر زیاد و عمیق بوده که خودم هم باورم نمیشود.
قبل از شروع این سبک زندگی، بعد از خوردن ناهار به شدت خوابم میگرفت، اما الان این مشکل کاملاً از بین رفته. همیشه بعد از خواب ظهر بدنی سنگین و دردناک داشتم، طوری که همسرم باید من را ماساژ میداد تا بتوانم از جایم بلند شوم، اما این مسئله هم کاملاً رفع شده. حس خوابآلودگی دائمی داشتم و در طول شبانهروز مدام خمیازه میکشیدم، اما الان کاملاً برطرف شده و بدنم سرحالتر از همیشه است.
تمرکز بسیار پایینی داشتم و بیشتر از نیم ساعت نمیتوانستم مطالعه کنم، اما الان راحت دو ساعت بدون حواسپرتی مطالعه میکنم. همیشه آبریزش بینی و علائم شبیه سرماخوردگی داشتم، خصوصاً در زمستان، اما الان حتی در اوج سرمای زنجان هم کاملاً سالمم. قبلاً خیلی سرمایی بودم، اما الان در برابر سرمای شدید هیچ مشکلی ندارم و این واقعاً برایم شگفتانگیز است.
چربیهای دور شکمم کاملاً از بین رفته و وزنم از ۷۸ کیلو به حدود ۶۷–۶۸ کیلو رسیده. قبل از دوره، یک ساعت پیادهروی سر کار باعث پا درد میشد، اما الان تا پایان تایم کاری و حتی تا زمانی که به خانه میرسم هیچ مشکلی ندارم.
از نظر اعصاب هم تغییرات زیادی داشتم. خیلی زود عصبی میشدم و مدام با همسرم بحثم میشد، اما الان ۹۸٪ بهتر شدم و آرامش بیشتری دارم. تنبلی و عقبانداختن کارهایم هم تا حد زیادی برطرف شده و میتوانم بگویم ۵۰ تا ۶۰ درصد پیشرفت کردهام.
قبلاً خیلی زیاد میخوابیدم، اما الان خوابم کمتر شده و کیفیتش بسیار بالاتر رفته و بعد از بیداری اصلاً حس خوابآلودگی ندارم. اعتمادبهنفسم تقریباً ۵۰ درصد بیشتر شده. پوست سرم قبلاً خیلی چرب بود و اذیتم میکرد، اما الان کاملاً نرمال شده. کمحوصله بودم اما حالا روحیهام خیلی بهتر شده است.
مشکل تکرر ادرار داشتم و وقتی بیرون میرفتیم، در یک ساعت چندین بار مجبور بودم دستشویی بروم. هضم صبحانه هم برایم سخت بود و دائماً مشکل گوارشی داشتم. اما حالا با حذف صبحانه و رعایت اصول دوره، تمام این مسائل کاملاً برطرف شده.
قبلاً نهایتاً ۸ ساعت میتوانستم کار کنم، آن هم با زور. اما الان راحت ۱۶ ساعت کار میکنم و اگر همسرم ناراحت نشود، حتی ۲۴ ساعت هم توان و انرژی کار کردن دارم؛ چیزی که قبلاً حتی تصورش را هم نمیکردم.
و اما یکی از بهترین نتایجی که گرفتم این است که قبل از زندگی به شیوهی دوره قانون سلامتی، دچار کمر درد، درد کشاله ران و سوزش کف پا بودم. اما در کمتر از سه ماه، همهی این مشکلات به شکل کامل و عجیب از بین رفت.
استاد عزیز، بابت دوره قانون سلامتی بینهایت سپاسگزارم. این دوره زندگی من را از نظر جسمی، روحی و انرژی کاملاً متحول کرده است.
نعمتهای مالی، عشق، آرامش و هدایتهای الهی با عمل به آموزههای دوره همجهت با جریان خداوند
استاد عزیز، حدود چهل روز است که با آگاهیهای دوره همجهت با جریان خداوند روی خودم کار میکنم و فقط در همین مدت کوتاه، خداوند مهربان نعمتهای فراوانی وارد زندگیم کرده؛ نعمتهایی که دوست دارم بنویسم تا همیشه به یادم بماند که عامل تمام نتایجم، هماهنگ شدن با جریان هدایت الهی است.
اول از همه، از همان هدایتی مینویسم که باعث شد این دوره را بخرم. هنوز دوره همجهت با جریان خداوند روی سایت معرفی نشده بود و من حتی نمیدانستم قرار است دوره جدیدی منتشر شود. فقط متوجه شدم مبلغی در یکی از حسابهایم موجود است و میخواستم خرجش کنم. همان لحظه الهامی از طرف خداوند آمد که گفت: «این پول برای خرید دوره جدید استاد عباسمنش است.» من هم تسلیم این هدایت شدم و پول را خرج نکردم… و امروز میدانم که این تصمیم، اولین قدم ورود به یک مسیر جدید از نعمت و فراوانی بود.
از زمانی که بهطور جدی روی تمرینات این دوره کار میکنم، ثروت به شکلهای متفاوتی وارد زندگیم شده:
در یک قرارداد، مبلغ ۷۵۰ میلیون تومان بستم که ۲۰۰ میلیون تومان سود خالص آن بود.
در قراردادی دیگر، مبلغ ۳۹ میلیون تومان انجام دادم که ۱۸ میلیون تومان سود داشتم.
بیش از ۸۰ میلیون تومان واریزی به حسابم انجام شده.
چند قرارداد بزرگ دیگر هم در مسیر است و به زودی نهایی میشود.و همه اینها فقط در همین چهل روز اتفاق افتاده؛ یعنی دقیقاً از زمانی که شروع کردم آموزههای دوره همجهت با جریان خداوند را اجرا کنم.
اما نعمتهایی که عدد ندارد، حتی زیباتر و ارزشمندتر است.
محبت بین من و همسرم چند برابر شده.
احساس شادی، آرامش و خوشبختیام عمیقتر شده.
احترامی که از انسانها دریافت میکنم، واضحتر و بیشتر شده.
و مهمتر از همه، احساس نزدیکیام به خداوند چندین برابر شده؛ انگار در یک مسیر نورانی قدم میزنم.این دوره برای من یک هدیهی الهی است؛ سعادتی که خداوند در بهترین زمان ممکن به من بخشید و من را در این مسیر زیبا، قدرتمند و سرشار از نعمت قرار داد.
استاد عزیز، از صمیم قلب سپاسگزارم بابت دوره همجهت با جریان خداوند. این دوره برای من فقط یک آموزش نیست؛ یک مسیر زندگی است.
بازگشت به مسیر درست، ساختن مومنتوم مثبت و دریافت معجزههای پیاپی با عمل به آموزههای دوره همجهت با جریان خداوند
من بعد از شروع دوره ۱۲ قدم و انجام تمرینات هر قدم، هدایت شدم به کاری مربوط به ارسال و پست کالاهای خریداریشده. اولش با اشتیاق فوقالعادهای شروع کردم، اما کمکم نجواها ظاهر شدند و تمرکز من را گذاشتند روی مشکلات احتمالی این کار. همین تمرکز منفی باعث شد فقط هزینه کنم و در نهایت، از ترس همان مشکلات، کار را نیمهکاره رها کنم.
با شروع دوره همجهت با جریان خداوند، معنای واقعی «مومنتوم» را فهمیدم و متوجه شدم که چقدر خودم را در مومنتوم منفی قرار داده بودم. تازه فهمیدم چرا خواستهای را که با ذوق و شوق شروع کرده بودم، نیمهکاره رها کردم.
تمام تمرکزم را روی آگاهیها و تمرینات دوره گذاشتم؛ مدام گوش میدادم، مینوشتم و نکتهبرداری میکردم و آگاهانه تلاش میکردم از مومنتوم منفی خارج شوم و مومنتوم مثبت بسازم. همین تغییر مسیر ذهنی باعث شد شرایط بیرونی هم عوض شود. خداوند افراد بینظیر و هممدار را به زندگیام وارد کرد؛ کسانی که تمام کارهای چالشبرانگیزی را که نمیدانستم چگونه انجام بدهم، رایگان و بدون هیچ هزینهای برایم انجام میدهند. راهحلهای فوقالعادهای به من یاد میدهند و من از این همواری مسیر لذت میبرم. خدایا شکرت.
نتیجه دیگری که با ساختن مومنتوم مثبت خلق کردم مربوط به محل کارم است. میخواستم برای تعطیلات عید مرخصی بگیرم، اما ابتدا اجازه ندادند. نجواهای منفی شروع شده بود و حال من را بدتر میکرد؛ اما با تمرکز بر آگاهیهای این دوره و درکی که از قدرت مومنتوم منفی و مثبت داشتم، شروع کردم به «تایماوت دادن» و ساختن مومنتوم مثبت درباره مدیرم، محیط کارم و شغل عالیام.
خیلی زود به حال خوب و آرامش برگشتم. جالب اینجاست که مدیرم بعد از دو روز خودش پیشنهاد مرخصی داد؛ آن هم با شرایطی بهتر از چیزی که خودم خواسته بودم. حتی وسیله رفتوآمدم از بندرعباس تا بوشهر هم رایگان فراهم شد. همه چیز آنقدر راحت شد که انگار روی شانههای خداوند نشسته بودم.
در این دوره دارم بندگی خداوند را یاد میگیرم؛ و خداوند هم سمت خودش را با فضل و رحمت بینهایت انجام میدهد.
یکی از درهایی که با ماندن در مسیر درست به رویم باز شد، پیشنهادی بود که دوستم داد. گفت محصولات شیره خرمای تولیدیشان را برای فردی در روسیه ارسال کنم تا او بازاریابیشان کند و اگر نتیجه عالی بود، مسئول ارسال محصولاتشان شوم. این کار تازه شروع شده و هنوز نمیدانم به کجا میرسد، اما مطمئنم در مسیر درست هستم و خداوند به من وعده ثروت بینهایت داده و من به وعده خدا ایمان دارم.
واقعاً چه لذتی دارد که روی دوش خدا بنشینی، نگران هیچچیزی نباشی و فقط با اعتماد، قدمهایی را که هدایت میشوی برداری؛ نباشی و لبخند بزنی و عشق کنی.
استاد عزیزم، من تا اینجا از دوره همجهت با جریان خداوند نتایج بینهایتی گرفتهام. دارم با این دوره زندگی میکنم، و زندگیم هر روز دارد بهتر میشود. از شما سپاسگزارم بابت این آگاهیهای فوقالعادهای که با انتقالشان به ما، درهای فضل خداوند را به رویمان باز کردید.
دریافت هدایتهای روشن و تجربه برکتهای پیدرپی با عمل به آموزههای دوره همجهت با جریان خداوند
در این مدت خواستم بخشی از نتایجی را که با خریدن و کار کردن روی دوره همجهت با جریان خداوند تجربه کردم، با شما به اشتراک بگذارم.
بعد از ورود به دوره و انجام تمرینات مربوط به درک و ساختن مومنتوم مثبت، مشتریهایم بیشتر شدند و مبلغ قابل توجهی از محل فروش محصولات قبلیام وارد حسابم شد. اما برکت بزرگتر، خرید یک زمین سند و پروانهدار بود که دقیقاً مطابق توضیحات جلسه سوم—یعنی مفهوم هدایت خداوند—برایم رقم خورد.
سالها بود که به روشهای مختلف دنبال خرید زمین بودم اما یا پولم کم بود یا مورد مناسب پیدا نمیکردم. زمینی که دنبالش بودم ویژگیهایی داشت که ماهها قبل در دفترم نوشته بودم. با استفاده از آگاهیهای این دوره و رعایت مومنتوم مثبت، شرایط طوری پیش رفت که دوباره دنبال خرید زمین رفتم. خواستهام ساخت خانه شخصی بود و از همان ابتدا از خداوند خواستم زمینی در مسیرم قرار دهد که از همه نظر عالی باشد. نکته جالب این بود که کل این فرایند دقیقاً یک هفته قبل از عید تا روز سیزدهبدر اتفاق افتاد؛ زمانی که معمولاً حتی بنگاهیها هم درگیر تعطیلاتاند.
اما یک الهام روشن درونم میگفت: «در همین بازه زمانی زمینت را میخری.»
طبق آموزههای دوره، هر چیزی را که احتمال ایجاد مومنتوم منفی داشت، کنار گذاشتم؛ حتی وابسته شدن به یک مورد خاص. فقط خواستم زمینی با تمام ویژگیهایی که نوشته بودم، به اندازهی پساندازم باشد. چندین مورد پیدا شد و حتی در روزهای تعطیل، بنگاهیها چندین گزینه نشانم دادند. سه مورد عالی انتخاب شد. ویژگیهایشان را روی کاغذ نوشتم و امتیاز دادم؛ جالب اینکه هر سه مورد امتیاز یکسانی گرفتند.
در این نقطه فقط از خداوند هدایت خواستم. گوشبهزنگ نشانههایش ماندم.
مورد اول: وقتی وارد بنگاه شدیم، صاحب زمین گفت آدرس اشتباه نوشته شده و زمین مورد نظر یک قواره عقبتر است. متراژ هم ده متر کمتر از چیزی بود که گفته بودند. همین دو نشانه کافی بود که قرارداد را کنسل کنم.
مورد دوم: هیچ ایرادی نداشت و گزینه بسیار خوبی بود، اما روز قرارداد صاحب ملک ناگهان قیمت را حدود چهل درصد بالا برد. از توان من خارج بود و این هم لغو شد.
مورد سوم: قبل از رفتن باز هم از خدا هدایت خواستم. وقتی وارد بنگاه شدم و صاحب زمین را دیدم، جا خوردم؛ چون سه ماه قبل در یک ماجرای فوقالعاده، با او آشنا شده بودم. این اولین نشانه بود. در مذاکره، تخفیف خیلی خوبی داد و قیمت کاملاً با بودجه من هماهنگ شد؛ این نشانه دوم. همسایههای کناری را هم نیاز داشتم رضایت بدهند. همسر مالک گفت تمام زمینهای این کوچه متعلق به خواهر و برادرهایش است و دو زمین چپ و راست هم متعلق به دو خواهر کوچکش است و مطمئن باش رضایت میدهند. هیچ نشانه منفیای نبود. همان روز که دقیقاً روز بعد از سیزدهبدر بود قولنامه نوشته شد.
چهار روز بعد از قرارداد، کاملاً هدایتی با صاحب زمین تماس گرفتم که بپرسم رضایت همسایهها را گرفته یا نه. همان لحظه گفت: «داخل محضر هستیم و داریم کارهایش را انجام میدهیم.» اتفاقاً چند دقیقه بعد توانستم خودم هم به محضر بروم و تمام جزئیات مربوط به متراژ و طبقات را مشخص کنم.
این زمین تقریباً تمام ویژگیهایی را داشت که ماهها قبل در دفترم نوشته بودم؛ بلکه حتی متراژ و عرض زمین بیشتر از چیزی بود که میخواستم. پروانه ساخت بهروز هم داشت و آماده شروع پروژه بود. همه اینها هدایتهای واضح خداوند بود. من فقط تلاش کردم به هدایتش ایمان داشته باشم، مومنتوم مثبت بسازم و نگذارم کوچکترین مومنتوم منفی شکل بگیرد.
از همان لحظه ورودم به دوره همجهت با جریان خداوند، برکت وارد زندگی من شد. مشتاقانه تشکر میکنم از استاد عباسمنش برای این آموزشهای ناب.
امیدوارم همیشه فرمایشات شما و تمرینها را به یاد داشته باشم. با اینکه تقریباً تمام دورهها را خریدهام، با جرأت میگویم این دوره زیربنای اساسی تمام دورههاست؛ طوری که هر دورهای را در کنار این دوره کار کنیم، نتایج چند برابر میشود. موضوع مومنتوم یکی از بزرگترین پاشنهآشیلهای من بود که در این دوره آن را پیدا کردم و حالا با آگاهی کامل روی آن کار میکنم.
از خداوند میخواهم کمکم کند بتوانم برای تمام خواستههایم مومنتوم مثبت بسازم و آن را حفظ کنم.



سلامممممم به بهترین استاد دنیا و مریم جان عزیز و بقیه دوستان
من میخوام از نتایجم حرف بزنم
همیشه دوست داشتم بیام و از نتایجم بنویسم و میگفتم اگ فلان طور شد میام مینویسم اما وقتی اتفاق میفتاد تا یکم از روش میگذشت میگفتم نه، این ک چیز خاصی نبود بذار یه اتفاق خفن تر که افتاد بعد بنویس با این ک همون اتفاقات هم قبل رخدادش برای من خفن بود …
این بار با خودم گفتم اگ اوکی شد سریع میام مینویسم ک بعد نگم این ک چیزی نبود…
داستان اینه ک من دامپزشک هستم و پارسال شهریور دفاع کردم، من از همون زمان های پندمیک ک ترم 4 و 5 دانشگاه بودم شروع کردم ب افزایش مهارتم و جدای از دانشگاه، تموم سعیم را میکردم ک از مسیر لذت ببرم و مهارت هامو افزایش بدم، من خیلی سال هست ک شاگرد استاد هستم و از استاد یاد گرفته بودم میشه اسون ب خواسته ها رسید و میشه مسیر رسیدن ب خواسته لذت بخش باشه و قرار نیس انقدر سخت باشه، اخه خیلی وقت ها ادم یه خواسته ای داره اما وقتی ب مسیر فکر میکنه میگه اووووو این ک خیلی سخته و کلا خواسته و تلاش برای رسیدن بش را رها میکنه و خب اینا همش باور های مخربی هست ک از اول بخاطر ورودی هامون دریافت کردیم..
مثلا من برای کنکور سراسری بی نهاااااایت تلاش کردم، کلاس برو، روزی 12 ساعت درس بخون و …
نتیجه چی شد؟ نمیگم بد شد، راضی هستم ولی اون موقع نتیجه نسبت ب تلاشی ک من کرده بودم هیچی بود و این قضیه منی ک انقدر پشتکار داشتم را خیلی دل سرد میکرد، چون مسیر خیلی سختی را طی کرده بودم ولی نتیجه ای که میخواستم و متناسب با اون حجم از تلاشم بود را نگرفته بودم
و این قضیه باعث شده بود که وقتی ب هدف بعدی فک میکنم و بعد ب اون مسیر سختی ک قرار هست طی بشه و بخصوص این که بعدش هم اصلا معلوم نیس بشه یا ن، کلا ناامید میشدم
تا این ک با استاد اشنا شدم و فهمیدم نه، میشه جور دیگ فک کرد و قرار نیس من برای رسیدن ب خواسته ام له بشم (تو دوره راهنمای عملی برای رسیدن ب رویاها استاد اینو عالی تدریس میکنن..)
و با تغییر همین باور و شکر گذاری هر شب، اتفاقات شروع به رخ دادن کرد، منی ک با کلی درس خوندن ترم 2 معدلم 16.50 شد، ترم 3 یهو شد 17، ترم بعد 17.5 و …
شاید معدل بنظرتون خیلی چیز خاصی نباشه اما برای من خیلی لذت بخش بود چون برای اولین بار با تلاش کمتر، نتیجه بیشتر گرفته بودم
بعد از دبیرستان عاشق این بودم ک برم تهران، ولی دانشگاه تهران قبول نشدم ولی همیشه تجسمش میکردم، تا این ک پندمیک شد و من رفتم تهران، خانواده میگفتن نمیشه تنها بری اونجا بمونی و ….، اما من رفتم، تا رفتم یه کلاس زبان نوشتم ک ب خانواده بگم کلاس دارم و نمیتونم برگردم و … و در این حین ب یه عااالمه بیمارستان دامپزشکی سر زدم ک بذارند من برم کاراموزی ، اما قبول نمیکردن، چون من ترمم پایین بود و نامه از دانشگاه نداشتم و یه سری ادم میگفتن باید پارتی پیدا میکنی ،اما من میگفتم نهههه خدا خودش درست میکنه و باید بشه اما هرجا میرفتم نمیشد ، تا این ک دیگ تقریبا دو هفته و نیم گذشت و ترم کلاس زبان فشردم تموم شد و خانواده میگفتن فایده نداره، برگرد شهر خودمون…
مثلا قرار بود دو روز دیگ، داداشم ک میاد تهران ، من باش برگردم شهرمون و کلا بیخیال شم
اما من بازم مطمئن بودم یه معجزه رخ میده، از خونه اومدم بیرون و ب خدا دقیقااا یادمه ک گفتم خدایا من تسلیمم، هر جا ک ب عقل خودم میرسید سر زدم نشد، یه کاریش بکن، رفته بودم قدم بزنمممم ولی اینارو هعی با خودم میگفتم ک دیدم یه خانمی با سگش داره تو خیابون قدم میزنه یه حسی گفت برو ازش بپرس سگش را کجا میبره دکتر،رفتم پرسیدم، گفت فلان بیمارستان و 45 دقیقههههه برای من از خوبیای اون بیمارستان گفت، انگار خدا اونو گذاشته بود سر راه من ک ب من اینارو بگه
جالب بود ک بیمارستان ب خونمون نزدیک بود و من با سرچ این بیمارستان را پیدا نکرده بودم
خیلی عجیب بود…
و من رفتم باشون صحبت کردم و در عین ناباوری قبول کردن یک روز در هفته برم، بماند ک من خودم خورد خورد اخراش 4 روز در هفته میرفتم…، اون روز ک قبول کردن تا خوووونه اشک شوق میریختم
ن بخاطر صرفا پذیرشم، بخاطر حس کردن خدا با بند بند وجودم…چون واقعا برام معجزه رخ داده بود…
گذشت و من خلاصه شروع کردم ب وبینار دیدن برای این ک از نظر بالینی با سواد بشم هر روز میدیدم و لذت میبردم و کلی چیز یاد میگرفتم و اصلا هم خسته نمیشدم و اصلا هم ب تخصص فکر نمیکردم
و 6 سال درس من تموم شد و شهریور 1403 من دفاع کردم
تو این بین هزارتا معجزه اتفاق افتاده ک بخوام بنویسم اندازه یه کتاب میشه اما میخوام الان اخرین معجزه را بنویسم..
تیر 1403 ک از دانشگاه برگشتم خونه (درسم تموم شده بود فقط کامل کردن پایان نامه و دفاع مونده بود)، یک هفته بعد ب طور معجزه اسا یه کلینیکی پیدا کردم برم سرکار، ک اینم ب واسطه ی کار کردن رو دوره ی شیوه ی حل مسائل زندگی بود ک من کمال گراییمو روش کار کردم ک درمانش کنم و بگم میشه بدون داشتن تجربه کاری شروع کرد و لازم نیس از همون ابتدا من بهترین باشم ب محض اصلاح این باور ب جایی هدایت شدم ک باعث شد دقیقا سر جای خودم قرار بگیرم
چون من کارای عملیم خوب نبود اما بخش داخلیم عالی بود چون هم یه عاااالمه وبینار دیده بودم و هم این ک تهران دوره دیده بودم، بعد باور محدود کنندم این بود ک چون تجربم کمه و کار عملیم اوکی نیس کار پیدا نمیشه و من باید وایسم تا عملیم درست شه بعد برم دنبال کار، اما من با حل این مسئله ، ک نه، میشه از همینجا شروع کرد و لازم نیس پرفکت پرفکت باشی ب جایی هدایت شدم ک اون دکتر دقیقا مشکلش مباحث درمانی بود و دنبال کسی بود ک از نظر داخلی خوب باشه و خودش ب زبون گفت ک من خودم جراحی میکنم و نیاز ب کسی دارم ک علم داخلی و درمانش عالی باشه و این قضیه برام مهمه و حتی اگ عملیش کامل عالی نباشه مشکلی ندارم و من اصلا دنبال همچین ادمی بودم ک داخلیش خوب باشه…
اینم معجزه بود و من تا خونه اشک شوق میریختم
هم سرکار میرفتم هم کارای پایان نامه را میکردم وب خدا میگفتم من میخوام بهترین دامپزشک بشم
اون کلینیک خوب بود ولی خو ابزار تشخیصی خاصی نداشت و خیلی جای مانور برای دکتر داخلی نداشت…
اما من همچنان میرفتم و میگفتم برای شروع خوبه
شهریور ک دفاع کردم
یک ماه بعدش بخاطر قضیه حجاب کلینیک پلمپ شد و دکترش هعی به من می گفت صب کن تا بگم بیای…
خلاصه ک یک ماه گذشت و من سرکار نمیرفتم، بم الهام شد ک با حقوق این دو سه ماه برو وسایل مورد نیاز برای ویزیت در محل را بخر
من رفتم خریدم و تو دیوار اگهی گذاشتم، چندجا رفتم ویزیت ، خیلی سخت بود، چون حس میکنم تکاملمو تو ویزیت کردن طی نکرده بودم ، خیلی بم فشار میومد، نمیتونستم عالی عمل کنم ولی اونم در نهایت تجربه خوبی بود، بعد دوجا ویزیت رفتن، یه دوستام ک پدرش دامپزشک بود گفت تو گروه گذاشتن یه عده دارن بدون مجوز تو دیوار کار میکنن و دارن میگردن اونارا پیدا کنن، منم ترسیدم و سریع اگهی را پاک کردم( من شماره نظام داشتم ولی هنوز مجوز کار نگرفته بودم، باید یه سری دوره میرفتم و بعد مجوز میگرفتم و چون هنوز دوره ها تموم نشده بود ، مجوز نداشتم)
بعد گفتم خدا چرا هرچی میرم ب بن بست میخورم؟
چرا نمیشه؟
اخر ابان بود…
الهام شد حالا ک نمیشه خدا میخواد بهت بگه بشین برای تخصص بخون…
منم شروع کردم ب خوندن تا اول اسفند ک کنکور بود…
بیس خوبی داشتم چون تو طول تحصییل دوره عمومی کلییی وبینار دیده بودم و با لذت یه عالمه چیز یاد گرفته بودم در نتیجه با 4 ماه تلاش بنطرم میشد ک قبول شم…
کنکور را دادم و دو روز بعد یه جای جدید رفتم سرکار(تو بهمن از یه جا بهم زنگ زدن ، گفتن ما میخوایم کلینیک بزنیم و فلانی شمارو معرفی کرده و میشه بیاین برای بخش داخلی…و ما دستگاه رادیو و سونو داریم منم گفته بودم بعد کنکور میام، اون دکتر اصلی هم چون بی سواد بود و مامانش براش کلینیک زده بود و هیچی بلد نبود و تکامل را اصلا طی نکرده بود کلینیک را بسته نگه داشت تا اسفند بشه و من برم و در کلینیک را باز کنه، 7 ماه داشت اجاره میداد ولی کلینیک بسته بود، چرا؟ چون چیزی بلد نبود ک بتونه کار کنه…، تازه شروع کرده بود ب خوندن ولی تکاملشو برای کلینیک زدن طی نکرده بود)
منم از اسفند رفتم ولی نمیدونستم کلینیکی ک تازه تاسیس هس ، کیس نداره، راهش خیییلی دور بود و تقریبا هیچ فایده ای برام نداشت…
ن تجربه بم میداد ن پول خوب…
اردیبهشت سر یه بحثی اومدم بیرون…
و نا امید شده بودم و میگفتم تو این شهر نمیشه کار کرد تا این ک یکم بعدش نتایج اومد
من دعوت ب مصاحبه شده بودمممممممم
باورتون میشه؟؟؟
کلا 3 تا دانشگاه و کلا 8 نفر دولتی میتونن تخصص داخلی بخونن
یعنی انقدر بنظر سخت و نشد میاد
اما من ب خدا ایمان داشتم..
تا این اتفاق افتاد گفتم شاید باید میومدم بیرون از اون کار ک برای مصاحبه بخونم، نشستم برای مصاحبه خوندن…
مقاله پایان نامه هم داشتم ک اونم یه رزومه قوی بود ک البته همینم معجزه خدا بود و من ذره ای اذیت نشده بودم براش…
برای مصاحبه گفته بودن، پارتی میخواد، دولتی ک نمیگیره ب این اسونی…
ولی من ایمان داشتم بارهااااا اون فایل رایگان استاد ک داستان حضرت موسی را میگند گوش دادم و میگفتم میشه…
و دوره جهان بینی توحیدی را تا مصاحبه مدام گوش میدادم و میگفتم باید ایمان داشت و فایل رایگان کلید اجابت دعا را بارهااااا و بارررررها گوش دادم ک استاد از زکریا میگن ک بچه میخواسته و میگفته منطق میگه نمیشه اما خدا در جواب میگه میشه و …، فقط باید باورتو ب قدرت من تغییر بدی…
و همش مینوشتم خدا پارتیه منه، خدا ماموراش را میفرسته تا منو قبول کنن…
چون از نظر رتبه ای واقعا معلوم نبود بشه و شاید حتی احتمالش کم بود…
روز مصاحبه مدام اون ایه را با خودم میگفتم ک استاد تو تفکر در قران کریم تو داستان حضرت موسی میگن…:
قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَیسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَهً مِّن لِّسَانِی* یفْقَهُواْ قَوْلِی
مصاحبهههه عالی شد من همهههه را عالی جواب دادم، خدا یه کاری کرده بودن اونا یه چیزایی بپرسن ک من مسلطم…
و راستی اینو یادم رفت بگم
از بچه هایی ک مصاحبه این شهر رفته بودن پرسیده بودم و اونا گفته بودن، وای فلان استادش خیلی بده و خیلی اذیت میکنه و .. اما من گفتم اونم خدا درست میکنه و بش اصلا فک نکردم
باورتون میشه بگم در عین ناباوری ، اون روز اون استاد نتونسته بود بیاد؟ و مصاحبه من عالی تر اونچه فکر میکردم پیش رفت؟
و خلاصه من اون روز خیلی خوشحال بودم و دوباره معجزه را حس کردم…
اما چند روز بعد نجواها شروع شد و هعی بهم میگفت چون رتبت عالی نیس شاید نشه و گاهی نگرانی سراغم میومد و هعی خودمو مقایسه میکردم و هعی میگفتم اگ نشه چی…، فلانی پارسال قبول شد یا فلانی ک واسه تخصص نخوند حداقل سرکاره…
اما هعی دوره احساس لیاقتو گوش میدادم و سعی میکردم گفت و گوهای ذهنیم را کنترل کنم (جلسه 2 احساس لیاقت) اینستامم از رو گوشیم حذف کردم ک هعی خودمو مقایسه نکنم (جلسه 1 دوره ی احساس لیاقت) و ورودی منفی ندم(این کار خیییییلی برام سخت بود چندینننننن ساله میخواستم حذف بکنم و نمیکردم، اما دیگ گفتم زهرا ، دلیل این ک اون نتایج خیلی بزرگ را نمیگیری برای اینه ک به همه ی حرفای استادا عمل نمیکنی ، باید اینستا را حذف کنی…و وقتی حذف کردم ب چه ارااااامشی رسیدم، انگار واقعا تمرکزم رفت رو زندگی خودم و از این که هعی خودمو مقایسه کنم نجات پیدا کرده بودم)
اینم بگمممم ستاره قطبی را هم انجام میدادم(دوره 12 قدم را از شهریور 1403 شروع به خرید کردم تا قدم 5 و 6 را کار کردم اما بقیشو دیگ گوش نداده بودم چون از عملکرد خودم راضی نبودم و میگفتم من حرفا استادا کامل انجام ندادم، دوره تموم کردن مهم نیس ک ، مهم اجرا کردن هست…)
خلاصه در جواب این سوال ک چرا نتیجه بزرگ نمیگیرم ب این نتیجه رسیدم ک
اولا اینستارا پاک نکردم و ورودی هامو کنترل نکردم
و دوم این ک با وجود این ک فایل های استاد را مداااام گوش میدم اما بازم حواسم ب اصل مهم احساس خوب داشتن اصلا نیست و هعی میگم خدا چی میشه؟
تخصص میشه نمیشه؟
عقب نیفتم و ….
و در جهت اصلاح همین دو مورد ، هم اینستا را پاک کردم و هم صبح ب صبح ک بیدار میشدم میگفتم
وظیفه ی امروز تو اینه ک اگاهانه رو نکات مثبت تمرکز کنی و احساس خودتو خوب نگه داری، هیچ کار دیگم ک نکردی مهم نیست ولی احساست باید خوب باشه و فایل گوش دادن تنها کافی نیس باید تک ب تک حرفای استادا اجرا کنی و دوباره از صفر به طور جدی دوره 12 قدم شروع کردم، الان قدم 2 قسمت 4 هستم
و به شدت این یک ماه اخیر رو بحث تجسم کار کردم(قسمت دو جلسه 2 دوره ی دوازده قدم) و الان بهتووون میگم ک
من تخصص داخلی قبووووول شدم
دو روز پیش نتایج اومد
و من دو روزه ک تو هوا هستم…، نمیدونین چقدر اشک شوق ریختم، چقدر وجود خدا را دوباره احساس کردم…
من ن پارتی داشتم، ن واسه خوندن اذیت شدم(برخلاف کنکور سراسری 7 سال پیش)، ن مدرک زبان داشتم(به خاطر مسائلی ک تو ایران پیش اومد امتحان زبان عقب افتاد و من نتونستم مدرک زبان روز مصاحبه ببرم، تو مرداد مدرک گرفتم ک دیگ از مصاحبه گذشته بود…)، نه رتبم عالی بود…
اما چون ایمااان داشتم ک خدا همه کمبودهارو جبران میکنه و تمرکزم رو چیزایی بود ک داشتم، اون اتفاق فووووق العاده برام رخ داد
اون چیزایی که داشتم هم سواد فوق العاده بود چون وبینار زیاد دیده بودم به خصوص از همون استادی ک باهام مصاحبه کرد خیلییییی وبینار دیده بودم و همین باعث شده بود هرچی ازم میپرسه از گفته های خودش جواب بدم و برای همین خود استاد کیف کرده بود از این حجم از سواد بالینی و پشتکار…
هم پایان نامم خیلی حرفه ای بود و هم مقاله Q1 از پایان نامم داشتم….(این ها هم همش بخاطر معجزاتی ک الان تعریف نکردم انقدر عالی شد و همین قدر بگم ک همه را خدا برام انجام داد و من هیچ زجری برای به دست اوردنش نکشیدم)
مدام رو اینا تمرکز میکردم
دقیقا مثل حصرت موسی ک ب خدا گفت تو زبون من را باز کن، مسیر را برام اسان کن، کاری کن اونا حرف منو بفهمن….
از نداشته هاش نگفت…، رو کمبودها تمرکز نکرد
قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَیسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَهً مِّن لِّسَانِی* یفْقَهُواْ قَوْلِی
من با تمام قوا این کار را کردم
و خدا مجدد برام ترکووووند
اینارا نوشتم ک هم رد پا بشه و ایمان خودم قوی تر بشه و هم به شماها ک کامنتمو میخونید بگم
به خدااا میشه ، به خداااااا قانون جواب میده، بگم باور کنین راهی اسون تر و لذت بخش تر عمل ب قوانین نیست ک شما را ب خواستتون برسونه
شما میتونین خیلی اسوووون ب خواستتون برسین فقط ایمان میخواد ، ایمان قوی ک نگرانی را از شما دور کنه و باعث بشه حستون مثبت بشه…
به چطورش فکر نکنین خدا از جایی ک تو مخیلتون نمیگنجه درستش میکنه…
و از همه مهمترررر وقتی به یک ناخواسته برمیخورین با تمووووم وجود باور داشته باشین به الخیر فی ما وقع، من تمام اتفاقات به ظاهر بدی که برام افتاد را سعی کردم از یه زاویه ای ببینم که انگار یه نشونست، حتما خیریتی داشته که مثلا کلینیک پلمب شد یا از کلینیک دوم هم اومدم بیرون و میگفتم حتما خدا میخواد یه چیزی بهم بگه و همین بااااعث شد اتفاقات به ظاهر بد برای من زیبااااترین و بهترین نتیجه ممکن را رقم بزنه….
قبولی تو تخصص اونم تو دانشگاه دولتی از نظر همهههههه ی هم رشته های من یه کار نشد و طاقت فرسا هست اما برای من به زیباترین و ساده ترین شکل رقم خورد، زحمت کشیدممم اما له نشدم، زجر نکشیدم، امیدوارم حس کرده باشین موفقیتی که بدون زجر کشیدن به دست میاد چقدررررررر شیرینه، چقدرررررر میچسبه، چقدررررررر ایمان ادمو به خدا و رب بودنش و قادر مطلق بودنش بیشتررررررر میکنهههه…
خلاصهههههه که بخدا قانووووون 100 درصد جواب میده ذره ای شک نکنین اگه یه موقع هایی جواب نمیگیریم یه اشکالی تو کار خودمون هست
باور کنین حرفای استاد را…، عمل کنین، این ک استاد انقدر تاکید رو ورودی ها میکنن واقعا مهمه…
این ک گوش بدیم و عمل نکنیم تغییری ایجاد نمیکنه…
معجزات وقتی برای من رخ داد ک من متفاوت فکر و عمل کردم…
باور کنین ک میشه زجر نکشید و از مسیر لذت برد و به اسانی ب خواسته ها رسید….
هنو خیلی از مسائل مونده ک باید حل کنم ولی خوشحالم ک تونستم یه نتیجه خیلی ملموس بگیرم و هعی به این تجربه استناد کنم و هعی ب خودم بگم قانون کار میکنه و واقعا باید از این مسیر بری اگ میخوای اسون ب خواسته هات برسی و زجر نکشی…
استاد من واقعا نمیدونم چجوری باید تشکر کنم، گریم گرفته….، شما خود معجزه هستین، من با شما توحید را فهمیدم، خدا را شناختم….
یاد گرفتم میشه هم خدارا داشت و هم از زندگی لذت برد….
میشه خدا را با بند بند وجود حس کرد، لمسش کرد…
واقعا واژه ها نمیتونن میزان خوشحالی من و قدر دانی من ازشما را بیان کنند…
امیدوارم همیشههههه سلامتتتتتت باشین و حال دلتون عالی باشه و ما دانشجوهاتون بتونیم تا ابد ازتون یاد بگیریم
مریم جان ، از شما هم بسیار ممنوووونم، من با صحبت های شما تو دوره ی شیوه ی حل مسائل زندگی تونستم کمال گراییمو کنترل کنم و تاحدی حلش کنم و هر روز دارم بیشتر روش کار میکنم…
چون پاشنه اشیل من هست و باید تا اخر عمر روش کار کنم…
خدا برامون حفظتووووون کنهههه
بی نهاااااااایت دوستتون دارمممممممممم
سلاااام
خیلی ممنووون زهرا جان
بازخورد شما هم کلی به من انرژی داد ک باز هم بیام و از نتایجم بنویسم….
انشاالله ک شما هم مووووفق باشین و سرکارتون اونجور ک میخواین پیش بره و بیاین و از نتایج عالیتون بنویسین.
اگ ایمانتون را حفظ کنین و حالتون خوب باشه مطمئن باشین همه چی به نفع شما تموم میشه حتی اگ یک درصد ان اتفاق ظاهر قشنگی نداشته باشه…
فقط و فقط سعی کنین حالتون خوب باشه بقیشو خود خدا درست میکنه
شاد و موفق باشین