این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/abasmaneshsastori.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-14 04:56:532025-10-15 22:07:26دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
امروز، روز پنجم (1 آذر) از پروژه «تغییر را در آغوش بگیر» است.
در این مرحله، یعنی گام سوم از مرحله مقدماتی، حوزه انتخابی من شغل است؛ حوزهای که از سال گذشته برای رشد و یادگیری مهارتهای مرتبط با آن تلاش میکنم و دوست دارم در مهاجرت از این طریق در شرکت ها درآمدهای دلاری زیادی داشته باشم.
نکته کلیدی این مرحله، همسو با ساختار مغز، تقسیم کار به اجزای بسیار کوچک، قابل انجام و قابل زمانبندی است؛ بهطوریکه هر گام در تقویم ثبت شود و ساعت مشخصی برای اجرای آن تعیین گردد.
درک این نکته برای من بسیار ارزشمند است که تنظیم برنامه زندگی بر اساس ساعت و تقویم، همان نظم الهی و هماهنگی عمیقی است که در کائنات جریان دارد؛ نظمی که هر انسانی میتواند با اتصال به آن، مسیر رشد خود را شفافتر و قدرتمندتر طی کند.
خدایا شکرت برای این مسیر رشد؛ و اینکه امروز، در روز پنجم و ساعت 8 صبح، در حال انجام تمرینات این پروژه الهی هستم
با سلام به استاد خوبم، خانم شایسته و تمام دوستای عزیز هم فرکانسی،
من هر ماه یه هدف رو برای اون ماهم انتخاب میکنم. دنبال هدف عجیب و غریب نیستم، اما هر هدف تو هر ماه انگار یه پله منو میبره به مدار بالاتری.
این ماهم از خداجونم پرسیدم هدفم چی باشه و این فایل به عنوان نشونه ام بهم چشمک زد.
بعد گفتم خب داستان چیه و شروع کردم به جواب دادن به سوالها.
مهمترین بعد زندگیم که الان برام مهمه بحث کسب و کاره.
بله من تو کارم خوبم اما باید روند بهبود دائمی و تغییرات دائمی رو بخش جدایی ناپذیر کارم کنم.
الان که میفهمم همین نشونه سوال هفته پیشم بود.
چون من با دوره مقدس شیوه حل مسائل 2 تا ترمز خیلی مهم رو تو خودم شناسایی و باورهای خوبی ساختم و یهو مثل موشک رفتم جلو.
اما به خداوند گفتم خدایا اگه بازم مثل سری های قبل متوقف بشم چی؟
و امروز خداوند در قالب یه پلن یک ماهه میخواد این ویژگی رو در من نهادینه کنه که هر روز باید بهبود بدم خودم رو.
و دنبال کارای عجیب و غریب نباشم.
همین امروز که شروع کردم به نوشتن ابعادی از کارم که میتونم توشون بهبود بدم کلی ایده به ذهنم اومد.
مثل اینکه فایهای کامپیوترم رو برای دسترسی سریع تر و راحت تر به فایلها، مرتب کنم.
یا مثلا یه سری تمپلیتهای آماده برای بخشهای مختلف کارم آماده کنم تا کارم سریعتر بشه.
و مطمئنم به مرور شیوه های بهتر و کاراتری برای انجام کارها به شکل سریعتر و بهتری به ذهنم خطور میکنه.
جدیدا احساسم اینه خدا داره منو مثل یه استاد که شاگرد مستعدش رو برای المپیاد آماده میکنه، مهارتها و مواردی که در من باید بهبود پیدا کنه رو در وجودم قرار میده. هر مرحله روی یه بعدی از شخصیتم کار میکنه و قشنگ بزرگ شدن ظرف وجودم رو دارم حس میکنم.
بنام خدایی که به من بهترین خواهران دنیا رو داده :))))
چقدر افتخار میکنم که این شخصیت پرتلاش و متعهد و کارآفرین خواهر منه که داره هر روز خودش رو بهبود میده
چقدر خوشحالم کسی رو دارم که با من در این مسیر هست و هر روز میتونیم از پیشرفت هامون بگیم میتونیم سپاسگزاری و نکات مثبت زندگی مون رو برای هم بنویسیم
چقدر به وجودت افتخار کردم و میکنم خواهر عزیزم
میدونم هر دومون داریم برای نقش های بزرگترمون آماده تر میشیم و خداوند شخصا سرپرستی و هدایت و آموزش ما رو بهعهده گرفته
باورت میشه!!!!
چقدر باید افتخار کنیم که در دانشگاه خداوند مون داریم آموزش میبینیم که وظیفه جانشینی اش رو درست اجرا کنیم و ارزش ایجاد کنیم و گسترش دهنده شادی و احساس خوب در جهان باشیم.
و در این مسیر انقدر تکاملی و لذت بخش داریم پیش میریم و تغییرات مثبت دارن تدریجی و بدیهی ایجاد میشن.
الان رسیدیم به اونجایی که استاد سالها میگفت این مسیرو ادامه بدید یهو میبینید دارید توی خواسته هاتون زندگی میکنید…
همین فرمون جلو برو منم باهات میام که واقعا این مسیر جوابه و همه اونچه از تجربه لذت بخش زندگی رو میخوایم داره بهمون میده
همین امروز وقتی برام از برنامه ریزی های خدا برای زندگی ات برای کارهای روزمره ات گفتی واقعا دیدم چقدر اونهمه تمرکز و تعهدت نتیجه داده و چجوری روی دوش خدا نشستی
نمیدونم چی شد اینجا برات نوشتم….حتما خدا جون میخواست اینجا بهت بگه سپیده بنده خوبم داری درست میری…متوقف نشو ادامه بده مثل کوه پشتت و با تو هستم
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
آخرین بار یادمه قبلا ها یه موضوع پیش امده بود تقریبا 13 سالم بود از یه نفر خوشم میآمد و درحالی که طرف غریبه بود وفردی آنچنان حالا چی بگم اون جوری من تو ذهنم توصیف میکردم نبود
اون روز یه متن خونده بود میگفت آدما وقتی کسی دوست دارند میبینند که هیچ عیبی نداره اون آدم بیعیب نیست ولی چون دوستش داری مغزت عیبش نمیبینه من واقعا آنجا درکش کردم شده بودم مثل یه نگهبان گوش به زنگیم رفته بود بالا با صدای هر ماشین میدویدم پشت پنجره رو پشتبون کنار شیشه همش کشیش میدادم بلند بلند حرف میزدم که صدامو بشنوه
خیالات میکردم . رویا میساختم خیلی رویا های بچگانه. خانه عموم که میرفتیم بلند حرف میزدم حتی
دختر عموم بهم میگفت شیوا داری الکی صدات میبری بالا
تو عروسی فکر میکردم رقص من پدرم خیلی تماشایی اون لحظه فقط به این فکر میکردم اون فرد به من توجه کنه ،ساعت ها تو کوچه بودم تا مثلا یک دقیقه ببینمش و زمانی که اتفاقی کنارش بودم حرف چرت پرت میزدم انگار روی خودم کنترلی ندارم
خوب که اصلا اون فرد هیچ توجه نمیکرد
این رفتار خود واقعیم دوست نداشتم
جریان اینقدر پیش رفت تا یه بعدظهر آفتاب غروب کرده بود 6 یا 7 میشد وقتی دم در بودم حی نگاه میکردم تا یهو نگاه هامان یکی شد انگار اون هم نگاهش تو نگاه من افتاد این موقعیت واسه خیلی میشه یه تشویق واسه اینکه دیدی شد دیدی نگاه کرد شاید اولش چند دقیقه اول خوشحال بودم ولی بعد به شدت حالم بد شد حالم از خودم بد شد از رفتارم شرمم شد از نگاهی که کردم خجالت کشیدم اون زمان جمله همه گناها از نگاه کوچیک آغاز میشه به وجودم لرزه انداخت رفتم سر سجاده گریه کردم از خدا طلب بخشش کردم
برام سخت بود اره اینکه با نفسم مبارزه کنم ولی گذاشتمش کنار دیگه پای پنجره نرفتم منتظر نبودم تو کوچه نرفتم با صدای ماشین دلم میخواست بدوم پشت پنجره امانرفتم کم کم اون واقعا از سرم باز شد شاید یه جای مغزم بود ولی نه در وجودم سالها گه گاهی اون ذهن برام اون قسمت باز میکرد ولی خودم محکم میبستمش تا جایی که الان به اون زمانم میخندم
ولی الان خداراشکر میکنم قبل از اینکه بخواهد اتفاق بدی میافتد ومن آسیب قلبی و روحی میدیدم همه چیز بستم و از نو شروع کردم .
خدایا شکرت واسه هدایتت واسه مغفرتت
2.یه سری دیگه هم پاییز کلاس یازدهم بود تو 16 سالگی ورزش از نو شروع کردم با هدف اینکه لاغر بشم خانمی که دیدم اندامش قشنگ بود شد برام الگو روی دوچرخه پا میزدم به دختر عموم گفتم اگر منم اندامم مثل اون قشنگ بود لباسی مثل اون میپوشیدم و
یه جایی تو وجودم گفتم من از تو قشنگ تر میشم
کلی وزن کم کردم مثل اون رو شکمم خط افتاد
خدایا شکرت قبل از هرچیز خودم عوض کردم
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
وقتی 13 سالم بود درگیری گوشی شدم تا 14 سالگی به طوری که همش فیلم کره ای یا ژاپنی و.. میدیم تا 4 صبح تا اخرشب از ان زمان بهترین استفاده نکردم خانواده ام خیلی ناراحت بودند غر میزدند مادرم همش میگفت این گوشی بزار کنار کلا از زندگی عقب افتادم درس نمیخواندم آنلاین بود تایم درس سریال کره ای میدیدم خانه اطرافیان که میرفتیم آنها هم شکایت میکردند که شیوا چرا اینقدر سرش تو گوشی با کی تو گوشه یا بسه دیگه یه بار آمدی پیش ما گوشی بزار کنار
علاوه بر این سرگیجه های کم گرفته بودم وقتی از پای گوشی بلند میشدم
من نشانه ها را میدیدم ولی تغیر نکردم تا جهان به قول استاد چکشش برداشت یکی زد بهم قشنگ یادمه 28 بهمن سال 99 شب تولد داداشم که مهمان داشتیم وکلی تدارک دیده بودم چشم هام یهو ورم کردند آنقدر که چشمام شبیه ژاپنی ها شده بود کوچولو کوچولو
رفتیم بروجن آنجا به یه چشم پزشکی رفتیم یادمه شلوغ بود وکلی منتظر ماندیم بعد معاینه چشم هام گفت چشم هات ضعیف نیستند ولی در معرض ضعیف شدند تا دوهفته گوشی نداشته باشه و پای گوشی نره وقطره داد مامانم گوشیم گرفت وخودمم بخاطر بیناییم نمیخواستم برم ولی یادمه چقدر عذاب میکشیدیم انگار معتادی بودم که داشت ترک میکرد یادمه بالشت میزاشتم روسرم میخواستم جیغ بزنم
چند روز گذشت خوب نشدم پیش چشم پزشک دیگه نوبت گرفتم ان هم متوجه نشد گفت شاید از تیروئید ت باشه و یک دکتر متخصص بهمون معرفی کرد مامانم شبا گریه میکرد چرا دخترم یهو اینجور شده من شبا صدای مامانمو میشنیدم وزیر پتو آروم گریه میکردم پیش دکتر که رفتیم کلی آزمایش ازم گرفت بعد گفت خوش خیم دخترتان مامانم میخواست تو مطب گریه کنه گفت یاخدا آقای دکتر دخترم چشه دکتر که وضع مادرم دید گفت چیزی نیست ولی باید آزمایش های دیگه ای بده انگار کبدش عفونت کرده ولی از قیافش معلوم بود از جوابای آزمایش خیلی تعجب کرده بود
دوباره آزمایش دادم دیگه نزدیکای عید بود برگشتیم خانه خودمان آزمایش ها را به دکتر دیگه نشان دادم متوجه نشد فقط یه سرم زدم که حالم بهتر شه .
کم کم گوشی هم از یادم رفته بود
اما خدا میدانه چجوری بیماریم خوب شد یهو بیدار شدم دیدم چشمام مثل قبلش شدن خدایا شکرت الان که فکر میکنم میبینم چجوری خدا کمکم کرد چجوری بهم ضربه خود که منجر به تغیر رفتارم شد چجوری با عوض شدن من بیماریم هم خوب شد
من نزدیک بود هزینه خیلی سنگینی بدم نزدیک بود بیناییم از دست بدم علاوه بر هزینه های زیادی دکتر ازمایش و به رقم خودش تو سال 99 1ملیون پول آزمایش خیلی بود و نگرانی خانوادهام به خصوص مادرم.
اما بازم پای گوشی میرفتم اما خیلی کم ولی واقعا دیگه حالم از سریال دیدن بهم میخورد خسته شده بودم حالم بد بود همش گریه میکردم ولی کاری واسه تغیر نکردم رابطه ام با داداشم داغون همه جا دعوا میکردیم،دیگران هی تحقیرم میکرن که تو چقدر شلی چقدر ماستی و… (اندامم به شدت بد بود اضافه وزن زیاد خیلی چاق شده بودم) علاوه بر این همش بیمار بودم هر هفته بیمارستان از دلدرد شدید بیماری های عجیب غریب همش سرم و سوزن درد هایی که واقعا شدید بودند یادمه با دستام قالی فشار میدادم از درد جیغ میزدم زخم معده مزخرف حساسیت غذایی،سنگ کلیه گرفتن و کلی نشانه واسه تغیر من نگو این ها همه نشانه بودن من جدی نگرفتم کاری نکردم دفعه قبل جهان یکی زد متوجه نشدم اما این بار چکش بزرگش زد واقعا خوردم کرد
نکته :من نتوانستم خود ماجرای بنویسم ولی احساسی که داشتم نوشتم
انگار تمام جهان دشمنم شدن انگار چشمامت ببندی بعد ببینی همه جا سیاه بشه وتو بمونی تنها تو تاریکی داخل دریا تو یه قایق
این بار جهان گفت یا تغیر میکنی یا مجبور به زندگی میشی که ازش متنفری و زجر میکشی
ان موقع خیلی زجر کشیدم با روحم با جسمم با وجودم عزیز ترین کسام هم بهم پشت کردن اونجا که گفتم اگه این رهام کرده اون پشتمه اون رهام نمیکنه آخرین ضربه را که میخوری خیلی درد داره میبینی اون رهات کرده کلماتی از دهنش میشنوی که تو را خورد میکنه دردم شده بود موضوع شوخی اطرافیان وشلاقی بدست اونا واسه ضربه به من با هر گفتشون جیگرم آتیش میگرفت دیگی هیچی نداشتم رسیده بودم به ته خط هرلحظه منتظر تموم شدن زندگیم بودم چاقو کنار دستم که … دوست ندارم بنویسم دوست ندارم راجب اون زمان بگم واسه همینه که خود کلمات نمیگم خود جریان راهم چون یادآوریش چیزی جز درد به روحم نمیزنه من اونجا از خدا هم ناامید شده بودم (خدایا ببخشید من ببخش که اون موقع اینجور شده بودم من ببخش الان میدونم بزرگترین حامیم تویی اگه تو نبودی اون روزا تمام نمیشد)قلبم شکسته بود خورد شده بودم راهی نداشتم یا باید به خواست دیگران رضایت میدادم
یا میمردم یا پا میشدم زندگیم تغیر میدادم بلند شدم از صفر شروع کردم از سواد یه بچه 12 ساله و لی داخل کلاس نهم تو 15 سالگی شروع کردم رویام بزرگ کردم واسش شب روز جنگیدم با اینکه احتمال موفقیتم خیلی کم بود رقیبام از من قوی تر بودند من خیلی عقب بودم ودر عین حال با دیگران میجنگیدم با فشار روانی که داشتم با حس تنهایی که داشتم درس میخواندم میخواستند مانع درس خواندم بشم امتحانام داغون از 20 نمره 2 خورده ای گرفتم باز ادامه دادم تا 4 صبح درس میخواندم پاگوشی نمیرفتم تنها برای دیدن کلیپ انگیزشی با گریه درس میخواندم زنگ تفریح با دوستام بیرون نمیرفتم کسی درکم نمیکرد بقیه فقط قضاوت اما ادامه دادم اما دووم آوردم روز شب های تاریکی بود اما خورشید زندگیم طلوع کرد من آنجا از همه بریدم از همه آدم های اطرافم من به اشتباه از خدا هم بریدم اما همه ولم کردند اون با وجود بریدن من دستش گذاشت تو دستم بلندم کرد راه برام باز کرد خورشید زندگیم طلوع کرد همه چیز یهو درست شد اون آدم ها از زندگیم محو شدند عزیزانم به اشتباهشان پی بردند گفتند با زبان خودشان خداراشکر که این کار نکردیم
اره خدا اینجوری برات معجزه میکنی
اما اگه راجب هزینه بگیم هزینه خیلی سنگینی دادم واسه تغیر نکردند تکه های شکسته قلبم جمع کردم وبهم چسبوندم الان که دارم اینو مینویسم همه اون آدم ها را بخشیدم شاید 3 سال برای من طول کشید اما توانستم بالاخره ببخشم
اگه تغیر نکنم جهان خیلی بد میزنه آنقدر درد داره که فکرش نکنی اما من ته داستان یه نیرو به اسم خدا پیدا کردم یه رفیق که تنهات نمیزاره الان اگه کل جهان بگه ولم میکنند میرن نمیترسم چون یکی هوامو داره که حتی اگه بهش بگی برو نمیره اون خدای منه خدایا شکرت که هستی
دوست دارم خدایا هدایتم کن به مسیر درست به مسیر هدایت.
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
اگه برگردم دیگه عمرم پای گوشی نمیزارم بیشتر روی رشد خودم کار میکنم با خانواده ام وقت میگذرونم .
درس میخواندم چیزی یاد میگرفتم
بزرگ ترین کاری که میکردم هیچ وقت خدا را فراموش نمیکردم هیچ وقت خودم اونقدر تنها نمیدونستم یکی به اسم خدا را کنارم میزاشت اونجوری تحمل اون موقعیت برام خیلی آسان تر میشد
اگه راستش بخواین واقعا تغیر میکردم که نخواهم چنین عذاب بزرگی رابکشم تغیر میکردم که نخواهم هر روز بمیرم وزنده بشم .از امکاناتی که به لطف خدا برام مهیا بود واسه درس خواندم واسه رسیدن به آرزو هام استفاده میکردم تا جهان من تو جایی نزاره که درس خواندن وادامه تحصیل دادن بشه بزرگ ترین آرزوم بشه دلیل زندگیم تا نخواهم آنقدر زجر بکشم
جلوی پرخوریم میگرفتم به سلامتیم اهمیت میدادم
مهم تر از همه مسولیت زندگیم خودم برعهده میگرفتم و ای کاش متوجه میشدم من مسئول همه چیزم*
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
نمیدونم اما فکر کنم واسه این بود که من هرچیزی میخواستم خانوادهام تهیه میکردند واسم و به خودم زحمت کاری نمیدادم حتی درسم با تقلب بدون هیچ زحمتی الان که فکر میکنم یه دنیای خیالی برای خودم ساخته بودم اون زمان دنیای خیالی واقعا از واقعیت دور شده بودم یادمه فکر میکردم پریی از جایی میاد ومن باش میرم دنیای اون همیشه منتظر اون پری کوچولو بودم که با پرنده پرواز میکرد و یه روز اتفاقی میافته تو خانهی ما شاید خنده دار بیاد اما هنوزم به اون باور دارم نمیدونم ولی منتظر بودم یکی بیاد منو نجات بده
تنبلی، منتظر شخص خیالی بودن ،احساس بیکفایتی که دیگران بهم داده بودند حرفاشون باور کرده بودم وانگار حس میکردم یه آدم بیکفایت به درد نخورم که هیچ کاری تو این دنیا نداره بودم
باورهایی که باعث شد تغیرش بدم:
زمانی که تمام مسولیت زندگیم خودم برعهده گرفتم زمانی که از همه بریدم زمانی که فهمیدم فقط خودم میتونم شرایطم تغیر بدم زمانی که فهمیدم من مسؤل زندگیه خودم هستم ، زمانی که فهمیدم هیچ کس جز خودم من نجات نمیده ،زمانی که فهمیدم دیگه هیچکی دست شیوا را نمیگره حتی مامان وبابام ،زمانی که فهمیدم فقط من مسئول زندگیمم نه هیچ کس دیگه ای
وقتی نور امیدم از همه جا بریدم و گذاشتمش رو خودمم
وقتی گفتم من بی عرضه نیستم این جمله ان زمان با فریاد تو ذهنم میگفتم
وقتی این فهمیدم تمام تلاشم کردم تو مسیر ناامید میشدم گریه میکردم ولی جا نزدم با تمام وجودم میخواستم این شرایط تغیر بدم با تک تک سلولهای میخواستم آیندمو اونجوری که دوست دارم بسازم.
خدایا شکرت واسه آگاهی که بهم دادی یک چیز تو قلبم میگفت باید دوره احساس لیاقت بخری رفتم تو سایت پولشو نداشتم بگیرمش نا امید شدم گریه کردم ولی یه جوری به این دوره هدایت شدم وقتی فهمیدم با دوره احساس لیاقت مربوطه خدایا شکرت قلبم اروم شد باورم قوی شد از اون موقع تا حالا شاید چندین بار این جلسه گوش دادم اما کاری نکردم این بار کلمات جوری دیگه به قلبم نشستن انگار تازه درک کردم.
شکر خدایی را که زمانی که درخواستهدایت از او خواستم. مرا با. استاد عزیزم و سایت. قدرتمندش آشنا کرد.
خدایامچکرم. خدایا مچکرم .خدایا مچکرم.
خدای مهربانم تنها تورا میپرستم و تنها از درخواست میکنم.
خدای مهربانم دستانم خالی است من هیچ کس رو ندارم که یاری ام. کند. هیج هیچم. از. تو. میخواهم. مرا یاری. کنی. و مرا بهراه کسانی که نعمت دادی هدایت کن مرا به سمت کسانی که هدایت. شده اند. هدایتم کن
امشب میخواهم ردپای خودم را. به جا بزارم.
وتغییر را از همین جا میخوام. شروع کنم
من. با شنیدن. فایل های. استاد. فهمیدم که کسب کاری را که شروع کردم یک سال و هفت ماه در نتورک کلی زحمت کشیدم. کلی بها پرداخت کردم. با کلی تجربه که کسب کرده ام. درخواست
لغو خودم را وارد کردم.
و. از امشب میخواهم. تا جهان. دست به کار. نشده ولی. نشانه ها رو میبینم. میخواهم. دست به تغییر بزنم. و در سایت. ثبت کنم. و تغییری.
که نمی توانم در مورد ش. صحبت کنم. بعد از. 5 سال. که کلی. زحمت کشیدم. از هر راهی که بتوانم. رها شوم. نتوانستم. ولی امشب. تصمیم گرفتم. با انجام دادن قوانین. از این. منجلاب در بیام و هر روز. در سایت. استاد عزیزم ردپای تغییر م را به جا بزارم.
استاد من. نشانه هارو میبینم. من چند روز طبق قانون. که عمل میکنم. کلی تغییر میکنم
ولی دوباره. رها میکنم. و به روز. اول باز میگردم.
از امشب. تصمیم گرفتم از این منجلاب بیرون بیام. و. زندگی ام را تغییر بدم.
دیروز تمرینات مرحله مقدماتی و گام صفر را انجام دادم، فقط فرصت نکردم متن را اینجا ثبت کنم.
این روزها در مسیر تلاش برای اهدافم هستم و گاهی سردرگمیهایی در تصمیمها پیش میآید—اینکه انگلیسی ادامه بدم یا آلمانی، یا اینکه کدام کشور مقصد نهایی باشد.
اما میدانم ریشهی این سردرگمیها در افکار من است و باید ذهن و ایمانم را قویتر کنم.
امروز جملهای از استاد خیلی به من انرژی داد:
«به لطفِ الله و خدا»
این جمله امروز برای من حس امید و آرامش دارد.الان صبح زود، در حال تکمیل تمرین مرحله مقدماتی و تعیین جایگاه فعلیام هستم.
وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم رشد کردهام و قویتر شدهام.قبلاً وقتی مشکلات مالی یا فشارهای زندگی زیاد میشد، سریع دنبال راههای بیرونی میگشتم و ناراحتی عمیقی حس میکردم.اما امروز ایمانم محکمتر شده و فهمیدهام که تکیهگاه اصلی خودم هستم و تغییر واقعی از درون شروع میشود.
خواستهام ساده است:
این مسیر را با لذت، احساسات متعالی، استمرار، عملگرایی و حداقل 6 ماه ادامه بدهم—بدون اضافه کردن منابع جدید.
تحلیل رفتار من در چهار حوزه — با نگاه الهی و صادقانه
1) کار و کسب — گروه 3 (واکنشی)
الف) آخرین چالشها
سالها شغل پایدار نداشتم و چندبار مجبور شدم به مغازه برادرم برگردم. یوسف مهارت فنی و رفتار حرفهای کافی نداشت و نشانهها واضح بودند.
امروز به لطف خدا آرامترم و دارم مهارتهایم را برای مهاجرت تقویت میکنم.
ب) رفتار در لحظه بحران
وقتی فشارِ انتقاد یا بیثباتی زیاد میشود، تازه حرکت میکنم.
ج) اقدام پیشگیرانه
همزمان با کار فعلی، آموزش نرمافزار و برنامهریزی برای بدن و ذهنم را ادامه میدهم. خدا شاهد تلاش من است.
2) روابط — گروه 3 (واکنشی)
الف) آخرین چالشها
روابط من همیشه با تنش همراه بود: کمالگرایی، دخالت، نداشتن مرز، نگرانی مالی…میدانستم آرامش از رها کردن اینها میآید، اما دیر عمل میکردم.
ب) رفتار در لحظه بحران
وقتی رابطه آسیب میبیند، تازه متوجه خطا میشوم.
ج) اقدام پیشگیرانه
حالا با کمک خدا تصمیم گرفتم نگرانیها را رها کنم، مرز داشته باشم و اجازه ندهم مشکلات مالی رفتارم را تلخ کند.
3) سلامت جسم و روان — گروه 3 (واکنشی) ️
الف) آخرین چالشها
درد پا بهخاطر عدم رعایت اصول ورزش، و سالها اضطراب ناشی از کمالگرایی و بیثباتی شغلی.
نشانهها همیشه جلوی چشم من بودند.
ب) رفتار در لحظه بحران
وقتی بدن یا ذهن فریاد میزند، تازه به فکر اصلاح میافتم.
ج) اقدام پیشگیرانه
این مدت با آگاهی بیشتری ورزش، تنفس، و آرامسازی انجام میدهم.میدانم خدا آرامش را از مسیر نظم و مراقبت میدهد.
4) وضعیت مالی — گروه 2 (واکنشی در لحظه آخر)
الف) آخرین چالشها
درآمد کم، وابستگی مالی، نداشتن سرمایه برای کارها.نشانهها: مدیریت ضعیف و تلاش برای میانبُرهای مالی بدون تغییر واقعی.
الان میدانم تنها راه درست:تمرکز، یادگیری واقعی، شروع آرام و توکل به خداست.
امتیاز نهایی من
کار و کسب: گروه 3
روابط: گروه 3
سلامت: گروه 3
وضعیت مالی: گروه 2
گام دوم: انتخاب یک حوزه برای شروع تغییر
با توجه به تجربهها، فشار روانی، و تأثیر این حوزه بر تمام بخشهای دیگر زندگی:
«حوزه انتخابی من برای شروع تغییر: شغل و کسب»چرا شغل؟بیثباتی شغلی باعث اضطراب طولانیمدت من شده است.کمبود مهارت باعث برگشتهای تکراری به مغازه برادرم شده.حس استقلال، عزتنفس، و آرامش من وابسته به داشتن شغل حرفهای است.درآمد بهتر فقط از مسیر شغل بهتر ممکن است.هدف اصلی من مهاجرت کاری است → که کاملاً به شغل مرتبط است.با رشد شغلی، روابط، وضعیت مالی، و سلامت روانی هم بهتر میشود.من انگیزه واقعی و قوی برای تغییر شغلی دارم (ورود به حوزه نرمافزار/دیتا)
گام اول: شناخت خود و تعیین جایگاه (من اکنون کجا ایستادهام؟)
دستورالعمل: به سوالات زیر پاسخ دهید:
1. حوزههای اصلی زندگی: چهار حوزه اصلی زندگی خود را بنویسید:
• کار و کسب (شغل و حرفه)
• روابط (عاطفی، خانوادگی، دوستان)
• سلامت (جسمی و روانی)
• وضعیت مالی (درآمد و مدیریت پول)
نکته جالبی که برام وجود داشت این بود که اول که شروع کردم به نوشتن تمرین پاسخم برای هر چهار حوزه این بود که : من در هر چهار حوزه جزو گروه یک (بسیارمقاوم) هستم. تغییر نمی کنم تا جهان با فاجعه مرا مجبور کنه. به قول استاد کتک خورم ملسه.
اما هرچه بیشتر نوشتم توضیح دادم و خودم را جستجو کردم متوجه شدم این برای سالهای قبل هست. مال زمان جاهلیت من که حتی این مقاوم بودن را حسن میدونستم. فکر میکردم که آدم قوی هستم.
اینجا بود که یادم به صحبت استاد افتاد وبرای روشن تر شدن مسیرم شروع کردم به خوندن کامنت های دوستانم. بعد بهم الهام شد که چکاپ فرکانسی انجام بده. و متوجه شدم که درسته هنوز اونقدری که دوست دارم پیشرفت نکردم اما اون آدم داغون گدشته هم نیستم.
==================
امتیازدهی به خود :
– کسب و کار(شغل و حرفه) : گروه 2 و 3 (واکنشی در لحظه آخر و واکنشی به هشدارها )
– روابط(عاطفی،خانوادگی،دوستان) : گروه 2 و 3 (واکنشی در لحظه آخر و واکنشی به هشدارها )
– سلامت(جسمانی و روانی) : گروه 3 (واکنشی به هشدارها )
-وضعیت مالی(درآمد و مدیریت پول) : گروه 3و4 (واکنشی به هشدارها و پیشگیرانه و بهبودجو
===========
===========
تحلیل رفتار برای هر 4 حوزه :
– کسب و کار(شغل و حرفه) : گروه 2 و 3 (واکنشی در لحظه آخر و واکنشی به هشدارها )
هردو را نوشتم چون نشانه ها را میدیدم – اینکه کار افت کرده و با همکارم به مشکل برخوردم – اما دلیلشون را اشتباه متوجه شده بودم و مسیرم برای درست شدن کار اشتباه بود و دقیقا زمانی متوجه مسیر درست شدم و اومدم برگردم که کار به مدیریت کشیده شد.
وقتی به گذشته کاری خودم فکر میکنم و در آن به این چهار سوال فکر می کنم متوجه می شم که دقیقا هرزمان که طبق بند جیم تمرین تحلیل رفتار، حتی زمانی که همه چیز خوب و آرام بوده ، من به دنبال راههایی برای بهتر شدن، یادگیری بیشتر، یا قویتر کردنِ موقعیت خودم بودم ولذت می بردم همه چیز عالی پیش رفته و اتفاقات خوب افتاده .
و دقیقا وقتی ساکن موندم مثل آبی که راکد می مونه و فاسد می شه، اتفاقات بد رخ داده.
حالا چه درمورد شرکت در دورههای آموزشی مرتبط با کارم، یا یادگیری مهارتهای ارتباطی .
================
– روابط(عاطفی،خانوادگی،دوستان،همکاران) : گروه 2 و 3 (واکنشی در لحظه آخر و واکنشی به هشدارها )
در رابطه با همسرم و خانواده و دوستان در گروه 3 قرار گرفته ام که با دیدن اولین نشانه های جدی، احساس خطر می کنم و تغییر می کنم.
با گوش دادن این پروژه و فکر کردن به این تمرین کلی، درمورد رابطه ام با همسرم متوجه یک نکته
شدم؛ اینکه درسته که الان رابطه مون خیلی زیاد بهتر از قبل شده، اما مدتی که من ثابت موندم و دیگه به دنبال بهتر شدن و قوی تر شدن رابطه ام نیستم. انگار منتظرم که جهان نشانه بعدی را بهم بده و جایی بلنگه یا دچار مشکل بشه.
بنابراین تصمیم گرفتم که در این حوزه مثل گروه 4 (پیشگیرانه و بهبودجو) فکر و رفتار کنم.
اما در رابطه با همکارانم اینطور نیست. در رابطه ام با همکارانم از روز اول کمی مشکل داشتم و راه حلم سکوت و انزوا بود. تا اینکه همکار جدیدم اومد به بخش من و بیشتر نشانه ها را میدیم اما نمیدونم چی شد که اینقدر جدی شد که روی کارم تاثیر مستقیم گذاشت و کار به مدیریت کشیده شد.
نمیدونم چرا اینطوری شد. چون نشانه ها را میدیم و تلاش برای رفعش داشتم اما بجای توجه به الهامم و کار روی دروه های شگفت انگیز احساس لیاقت و عزت نفس، فکر میکردم دلیلش اینه که مدیریتم ضعیفه و باید این را حل کنم. و شروع کردم به مطالعه کتاب های مدیریت و دوره ثروت و … .
تا اینکه در یکی از نشانه ها زنگ خطر را دیدم و از خواهرم که ایشون هم از شاگردان شما استاد عزیزم هستن کمک خواستم.
با کمک خواهرم و قوانین، تمرکزم را روی کیفیت کارم و بهبود رابطه ام با همکارم گذاشتم.
نتایج داشتن خودشون را نشون میدادن که با اومدن این پروژه و تاکید استاد به اینکه برای گرفتن نتیجه بهتر، همزمان روی دوره احساس لیاقت کارکنیم ، مصمم شدم که این دوره و دوره ی عزت نفس را هم شروع کنم.
===================
– سلامت(جسمانی و روانی) : گروه 3 (واکنشی به هشدارها )
وقتی با ترازوی جدید برادرم که بدنت را آنالیز می کنه خودم را وزن کردم و شراط بدنم را دیدم که در بعضی شرایط حتی از مادرم هم بدتر هستم شروع کردم به پیاده روی و مراقبت از بدنم.
و از لحاظ سلامت روانی به قول استاد شاخک هام خیلی تیزتر شده.
===============
-وضعیت مالی(درآمد و مدیریت پول) : گروه 3و4 (واکنشی به هشدارها و پیشگیرانه و بهبودجو )
همیشه به دنبال بهبود هستم اما گاهی خسته میشم و ساکن میمونم و هشدارها نمایان میشن.
ابتدا بنظرم سرعتم کند بود اما وقتی قبل از انجام این تمرین رفتم چکاپ فرکانسی قدم اول 12قدم را برای سومین بار انجام دادم متوجه شدم با توجه به خواسته ام بوده و دقیقا درآمدم شده دوبرابرونیم که نوشته بودم. باورم نمیشد که اینقدر دقیق اتفاق افتاده. چون پاشنه آشیل من این بود که با کارمندی نمیشه اونقدری که تو میخوای رشد کرد و درآمد داشت. و ایمانم خیلی زیاد شد و جوابم را پیدا کردم که با کارمندی چطور میشه که حقوقت افزایش پیدا کنه و بعضی ها مثل ایلان ماسک چکار کردن.
بجای کار زیاد جسمی باید روی یک نکته کار کنم : خودشناسی
که خودشناسی هم شامل دو بخش میشه :
1 – کار روی باور ها
2- کار روی مهارت ها (برای ارائهی بهترین کیفیت)
نکته :
البته بنظرم تلاش برای خودشناسی تمام جنبه های زندگی – هر 4 حوزه – را شامل میشه.
پیشنهاد من به دوستانم :
چنانچه دوره 12قدم را تهیه کرده اید؛ قبل از انجام این تمرین مجدد تمرین چکاپ فرکانسی قدم اول را انجام بدید. تا متوجه تغییراتی که کرده اید بشوید و با آگاهی بهتری نسبت به شرایط کنونی تان، این تمرین را انجام دهید.
من خودم در ابتدا جوابم این بود که در هر 4 حوزه جزو گروه 1 هستم. اما وقتی چکاپ فرکاسی را انجام دادم متوجه تغییر اساسی در شخصیتم شدم. که به قول استاد چون به تدریج رخ میدن متوجه نمیشیم و بهشون عادت میکنیم. فراموش میکنیم که من در چه شرایطی بودم و الان کجا هستم.
خدایا شکرت که من را با استاد عباسمنش پیغمبر زمانه برای من آشنا کردی.
خدایا شکرت که من را با بانو مریم شایسته عزیز، الگوی من بعنوان بانویی که توانایی انجام هرکاری را بدون محدودیت دارد آشنا کردی.
خدایا شکرت که من را با این سایت بی نظیر آشنا کردی تا خانواده معنوی بزرگی داشته باشم که بتونم باهاشون صحبت کنم و ازشون درس بگیرم و باهاشون زندگی کنم.
سلام میکنم به استاد عزیزم و خانوم شایسته وهمه هم دوره ای هایم در این مسیر توحیدی و بهشتیی
استاد من این فایلارو با شما که روز درمیونمیذاشتین شروعکردم و خلاصه نویسی هممیکردم ولی کامنت نمیذاشتم
ولی اینم بگم که اونقدری کع باید در طول روز زمان میذاشتم و چند بار هر فایلی روگوش میدادم زمان نمیذاشتم و خب چون از صبح تا شب سر کلاسم
برای همین این مابین یه تایم خالی کردم که زمان بیشتری برای خودم بزارم
یسری روزام کع خداوند فرکانسمومیگیره و میفهمه که دوسدارم امروز بیشتر تایم بزارم برای روی خودم کار کردن وتایمم به طرز معجزه اسایی خالی میشه شاگردام کنسل میکنن
و خب دوباره شروع کردم این مسیرو
دوباره از فایل اول شروع کردم به گوش دادن و انجام تمرینات برای خودم بتونم یسری چیزارو هم اینجا کامنت میکنم برای بچه ها
استاد عجیب و غریب مشتاق تغییرم
یجوری که صبحا زود پا میشم با اینکه خستمم ومیام سالنم شرایط اینکه بخوابم رو دارم چون بشدت خوابالودم نمیخوابم میگم یک ساعتم کع شده باید بنویسم و شکرگزاری وستاره قطبیمو تیک بزنم
و حتی روزاییی بوده خیلی گشنم بوده و شکمو هم هستم
ظهر ناهار نداشتم به خودم گفتم وقتم الکی هدر نره بشینم روی خودم کار کنم تا اینکع برم غذا بخورم
غذام میشه فایلای شما
انرژیم میشه فایلای شماا
البته که از یه تضاد همش سر چشمه میگیره
و اهرم رنجی که درونم ایجاد شده
و هر روز همداره زیاد میشه
اصلا ادمی نیستم که بگم قبل اینکه به تضاد بخورمتغییر کنم اصلا استاد
اتفاقا به تضاد میخورم
و تضاد هم بیشتر میشه و حتی به جاهای باریک هم کشیده میشه و من اونموقع به فکر تغییر میوفتم البته اینجا از یه چیزم غافل نشم که توی همه موارد این نیستم
یسری موقع هام به یک تضاد کوچیک میفهمم که باید تغییر کنم و زندگیمو بهبود بدم
و خوشحالم از این بابت که مسیر تغییرو دوباره شروع کردم من از 13 سالگی استاد دارم فایلاتونو گوش میدم و زندگیم به شدت متحول شده نه اینکه از همون اول جدی کارکنم بلاخره ادم تا موقع تکاملش طی بشه برای جدی گرفتن قانون نیاز به زمان داره
یه معجزاتی اتفاق میوفته که خودم میمونم و فقط سجده شکر میرم
و بهه خیلی از خواسته هامم رسیدم
ولی به خیلی های دیگش قول رسیدن دادم
داشتم براتون میگفتم
میدونی جالبیش اینه کع من هر روز اهرم رنجو با خودم دارم میگم هدیه تغییرنکنی این میشه و توی ذهنم مرور میکنم اتفاقاتی که از تغییر نکردن میاد
و دیوانههه تغییرم چون بعدش وقتی لذت تغییر رو میچشی میفهمی که بهبود دادن برای خودتههه
لذتشم خودت میچشی پس چرا بفکر بهبود نیستی
استاد از صبح که پا میشم به خودم میگم هدیه حالا چطور از این بهتر ؟
چطور از این پر سود تر ؟
و خب از خدا میخوام کمکم کنه که تسلیم تر باشم در برابر الهاماتی که بهم میکنه بتونم پذیرا این همه عشق ومحبت الله باشم
و من هر روز سجده شکرگزاری میرم
هرروز سجده درخواست میرم
اصن همینم خودش بهم گفت
که هدیه سجده بیا در برابر من و الان 2 ساله ناشده من سجده شکر نرم به درگاه خداوند
جوری شده که باباممم یاد گرفته و همچنین خواهرم
استاد عزیزم چقدر قانونجوابه چقدر قانون ثابته
و بدون تغییره
دوشب پیش بود که داشتم فیلم حضرت داوود و موسی رومیدیدم
الله واکبر یعنی هر تیکه از فیلم فقط میگفتم الله واکبر چقدرتوحیدی چقدر توکل کردنو قشنگ نشون میده و چقدر روی باور هامون تاثیر داره
از همون شب به خدا میگم برای داوود و موسی انجام دادی برای منم انجاممیدی
برای موسی اب دریارو کم کردی که بتونه با مردمانش رد بشه با اینکه اب دریا خیلی بالا بود
و وقتی فرعون اومد با گروهی توو دریارو دوباره به جریان انداختی و اونا غرق شدن
چقدر تو بزرگی چقدرتو عظمت داری
فقط اشکام میومد
دوسدارم عاشق تغییرم
استاد یه باگ هایی از خودم پیدا کردممم که میگم هدیه اینا کجا بودن اینا انقدر ریز بودن که دیده نمیشدن چه باورایی کشیدم بیرون
بخدااا عاشق اینم تغییرشون بدم
به خودم تعهد دادم
وتوی دفترمم نوشتم که باید تغییرکنی
تغییرنکنی از بین میری
استاد یه چیز دیگم بگم عاشق نوشتنم
یعنی تا صبح پا میشم شروعمیکنمبهنوشتن
شکرگزاری
ستاره قطبی
نوشتن باورام
هر روز انجام میدممم و اینکه دیدن یک زندگی در بهشت و تحسین زیبایی ها
تحسین این رابطه عاشقانه شما دونفر
و تحسین کردن اون کلبه روی اب
استاد وایی وایی اصن برای من تکراری نمیشهه این
سایه درختا و اسمون توی اب
انگار از هر چیزی دوتاست
خدای من شکرت
خوشحالم که دوباره قراره اپدیت بشه هر باوری که داشتم
دوباره قراره برگردم به درونم ببینم چیو باید درست کنم کع نتایج خفن تری خلق کنمم
خدایا شکرت
الهی شکر که توی این مسیر هستم
راستی استاد یه خبر دیگم بهتون بدم من فقط با دیدن فایل های رایگانتون با اینکهدوره عزت نفس و ثروت رو دارم ولی با رایگانا درامد خود را سه برابرکنید درامدم توی یک هفته بیش از 5 برابر شد
و اصن خودم مونده بودم که چجوری انقدر راحت رفت جلوهمه چی
و بازم ایمانم بیشتر شد برای تغییر کردن
بازم گفتم پس این شده
اون تارگت درامدی دیگممم اتفاق میوفته
وهمینجوزی میره بالا تر
خدارو شاکرم که همواره در حال هدایت من هست
استاد عاشقتونممممممممممم
دیوانههه وارد عاشق تغییر شدمممم
وبهبود دادن جدیدا هم همش دارم به بهبود فک میکنم چه توی بیزنسم چه توی مکان اموزشی که دارم چه توی روابطم
چه توی چجوری بهتر رویخودمکار کنم که بهتر نتیجه بگیرمم
خوب من هر مدت یه بار چک و لقد درست و حسابی میخوردم و یجوری میشد که میدونستم باید رو خودم کار کنم اما اونقدر مقاومت کردم که الان کار به جاهای باریک کشیده
به اصطلاح دیگه کارد به استخونم رسیده
و مجبورم تغییر کنم راه دیگه ای ندارم در اصل
الان کامنت یکی از بچها میخوندم درباره انتظاراتشون از مادرشون گفتن
ای وای که منم از همه انتظار بیخودی دارم
و چقدر زجر میکشم بابتش
چقدر تو ذهنم جنگ و آشوبه
چقدر بی قرارم
همشم بخاطر انتظاراتم از بقیه
من ازدواج کردم و از. لحظه اول شروع شد به نشخوار ذهنی
اون چی گفت اون چی نگفت
فلانی چیکار کرد
اون یکی چرا ظرفام نشست
چرا جارو نزد
چرا فلانی تمیز کاری نکرد
چرا تو جمع از یکی دیگه تعریف کردن حتما میخواستن بزننش تو سرمن
چرا موقع غذا خوردن بهم کم غذا کشیدن
و خیلی چرای دیگه
استاد من الان اینا مینویسم به همین سادگی نبوده ها
من روزها و ساعت ها درگیر این چیزای مزخرف بودم
من چند سال عمرم که باید از ثانیه به ثانیه اش لذت میبردم حروم این چیزا کردما
و این چک و لقد دنیا بود بهم برا دور شدن از قانون
برا فراموشی اصل احساس خوب
برای فراموشی اصل تمرکز برنکات مثبت
برای فراموشی اینکه من خالق زندگیمم
یجوری فراموش کردم و حرص میخوردم
و همسرمو حرص میدادم
الانم همینطوری هستما فقط الان اشکال کارمو فهمیدم و دارم تلاشمو میکنم درست شه
اما رسوندم خودمو به جایی که به یه جهاد اکبر نیاز دارم
الان جایی هستم که باید باید باید تمام توانم بذارم تا ازین گودالی که چند سال واسه خودم کندم بیام بیرون
دلم آرامش میخواد میخوام آروم باشم میخوام با خدا حرف بزنم
به نام خداوند بخشنده و مهربانم خدایی که دوست دارد از من بیشتر من ثروتمند شوم و برای همین با برداشتن اولین قدمهای کوچیک نشانه ها رو برامون میفرسته و میگه اینم پاداشت
من عاشقه همچین خدایی هستم و قدرتش را میپرستم الهی شکرت سپاسگزارتم
سلام به استاد زیبایم و مریم عزیزم
هرچی کامنت خوندم بیشتریهاشون فکر کنم بالای 90 درصدشون همه نوشتن ما به تضاد خوردیم
ما چک و لگد خوردیم نا توهین و بی احترامی شنیدیم و باعث شده که دست به تغییر بزنیم
و فهمیدم چقدر این آگاهیها لازمه هر انسانی هست که بیاموزد و عمل کند و زندگی و جهان اطرافش را زیباتر و بزرگتر کند برای زندگی کردن
و لذت بردن خودش
منم قبل از آشنایی با شما و این گنجها از اقوام خیلی توهین و بی احترامی دیدم و شنیدنم چون آگاهی نداشتم تحمل میکردم و فکر میکردم راهی نداره همش بحث و چرا اینو گفته من نگفتم و خلاصه ووو
تا دیدم نه داره مشکلات زیاد میشه از هر طرف همه چیز هجوم داشت میاورد و آرامش داشت به 50 میرسید با دوتا دختر بزرگ
و دیگه رابطه رو با اقوام قطع کردم به همسرم گفتم رفت و آمد نداشته باشیم این تنها راه راحت شدن از اینا و حرفهاشون هست و اونم قبول کرد
و از خدا خواستم راهی جلوی پام بذاره من نمیدونم سر نماز ازش چندین مرتبه خواستم
تا از طریق یکی از اقوام نشانه ها اومد و ما هم که تشنه این مطالب بودیم گرفتیم و حرکت کردیم و خدا هم دید که ما تسلیم شدیم اوند وسط و کمکهاشو دستانشو فرستاد و الان در اینجا هستم
در این قسمت از زندگی که آگاهانه دارم قدم برمیدارم و مدارم رفته بالا و کلا با چندساله پیشم زمین تا آسمون فرق کردم از همه لحاظ
و خدا رو روزی هزاران مرتبه شکر میکنم که منو با استاد آشنا کرد و تغییر دادم همه چیز رو
امروز، روز پنجم (1 آذر) از پروژه «تغییر را در آغوش بگیر» است.
در این مرحله، یعنی گام سوم از مرحله مقدماتی، حوزه انتخابی من شغل است؛ حوزهای که از سال گذشته برای رشد و یادگیری مهارتهای مرتبط با آن تلاش میکنم و دوست دارم در مهاجرت از این طریق در شرکت ها درآمدهای دلاری زیادی داشته باشم.
نکته کلیدی این مرحله، همسو با ساختار مغز، تقسیم کار به اجزای بسیار کوچک، قابل انجام و قابل زمانبندی است؛ بهطوریکه هر گام در تقویم ثبت شود و ساعت مشخصی برای اجرای آن تعیین گردد.
درک این نکته برای من بسیار ارزشمند است که تنظیم برنامه زندگی بر اساس ساعت و تقویم، همان نظم الهی و هماهنگی عمیقی است که در کائنات جریان دارد؛ نظمی که هر انسانی میتواند با اتصال به آن، مسیر رشد خود را شفافتر و قدرتمندتر طی کند.
خدایا شکرت برای این مسیر رشد؛ و اینکه امروز، در روز پنجم و ساعت 8 صبح، در حال انجام تمرینات این پروژه الهی هستم
با نام و یاد تنها فروانروای کیهان
با سلام به استاد خوبم، خانم شایسته و تمام دوستای عزیز هم فرکانسی،
من هر ماه یه هدف رو برای اون ماهم انتخاب میکنم. دنبال هدف عجیب و غریب نیستم، اما هر هدف تو هر ماه انگار یه پله منو میبره به مدار بالاتری.
این ماهم از خداجونم پرسیدم هدفم چی باشه و این فایل به عنوان نشونه ام بهم چشمک زد.
بعد گفتم خب داستان چیه و شروع کردم به جواب دادن به سوالها.
مهمترین بعد زندگیم که الان برام مهمه بحث کسب و کاره.
بله من تو کارم خوبم اما باید روند بهبود دائمی و تغییرات دائمی رو بخش جدایی ناپذیر کارم کنم.
الان که میفهمم همین نشونه سوال هفته پیشم بود.
چون من با دوره مقدس شیوه حل مسائل 2 تا ترمز خیلی مهم رو تو خودم شناسایی و باورهای خوبی ساختم و یهو مثل موشک رفتم جلو.
اما به خداوند گفتم خدایا اگه بازم مثل سری های قبل متوقف بشم چی؟
و امروز خداوند در قالب یه پلن یک ماهه میخواد این ویژگی رو در من نهادینه کنه که هر روز باید بهبود بدم خودم رو.
و دنبال کارای عجیب و غریب نباشم.
همین امروز که شروع کردم به نوشتن ابعادی از کارم که میتونم توشون بهبود بدم کلی ایده به ذهنم اومد.
مثل اینکه فایهای کامپیوترم رو برای دسترسی سریع تر و راحت تر به فایلها، مرتب کنم.
یا مثلا یه سری تمپلیتهای آماده برای بخشهای مختلف کارم آماده کنم تا کارم سریعتر بشه.
و مطمئنم به مرور شیوه های بهتر و کاراتری برای انجام کارها به شکل سریعتر و بهتری به ذهنم خطور میکنه.
جدیدا احساسم اینه خدا داره منو مثل یه استاد که شاگرد مستعدش رو برای المپیاد آماده میکنه، مهارتها و مواردی که در من باید بهبود پیدا کنه رو در وجودم قرار میده. هر مرحله روی یه بعدی از شخصیتم کار میکنه و قشنگ بزرگ شدن ظرف وجودم رو دارم حس میکنم.
به خدا که این مسیر همش سوده و سوده و سود.
در پناه رب العالمین باشید.
بنام خداوند مهربان بخشایش گستر
بنام خدایی که به من بهترین خواهران دنیا رو داده :))))
چقدر افتخار میکنم که این شخصیت پرتلاش و متعهد و کارآفرین خواهر منه که داره هر روز خودش رو بهبود میده
چقدر خوشحالم کسی رو دارم که با من در این مسیر هست و هر روز میتونیم از پیشرفت هامون بگیم میتونیم سپاسگزاری و نکات مثبت زندگی مون رو برای هم بنویسیم
چقدر به وجودت افتخار کردم و میکنم خواهر عزیزم
میدونم هر دومون داریم برای نقش های بزرگترمون آماده تر میشیم و خداوند شخصا سرپرستی و هدایت و آموزش ما رو بهعهده گرفته
باورت میشه!!!!
چقدر باید افتخار کنیم که در دانشگاه خداوند مون داریم آموزش میبینیم که وظیفه جانشینی اش رو درست اجرا کنیم و ارزش ایجاد کنیم و گسترش دهنده شادی و احساس خوب در جهان باشیم.
و در این مسیر انقدر تکاملی و لذت بخش داریم پیش میریم و تغییرات مثبت دارن تدریجی و بدیهی ایجاد میشن.
الان رسیدیم به اونجایی که استاد سالها میگفت این مسیرو ادامه بدید یهو میبینید دارید توی خواسته هاتون زندگی میکنید…
همین فرمون جلو برو منم باهات میام که واقعا این مسیر جوابه و همه اونچه از تجربه لذت بخش زندگی رو میخوایم داره بهمون میده
همین امروز وقتی برام از برنامه ریزی های خدا برای زندگی ات برای کارهای روزمره ات گفتی واقعا دیدم چقدر اونهمه تمرکز و تعهدت نتیجه داده و چجوری روی دوش خدا نشستی
نمیدونم چی شد اینجا برات نوشتم….حتما خدا جون میخواست اینجا بهت بگه سپیده بنده خوبم داری درست میری…متوقف نشو ادامه بده مثل کوه پشتت و با تو هستم
بهنام خداوند بخشندهی مهربان
مربی مهربانم امام زمانم
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
آخرین بار یادمه قبلا ها یه موضوع پیش امده بود تقریبا 13 سالم بود از یه نفر خوشم میآمد و درحالی که طرف غریبه بود وفردی آنچنان حالا چی بگم اون جوری من تو ذهنم توصیف میکردم نبود
اون روز یه متن خونده بود میگفت آدما وقتی کسی دوست دارند میبینند که هیچ عیبی نداره اون آدم بیعیب نیست ولی چون دوستش داری مغزت عیبش نمیبینه من واقعا آنجا درکش کردم شده بودم مثل یه نگهبان گوش به زنگیم رفته بود بالا با صدای هر ماشین میدویدم پشت پنجره رو پشتبون کنار شیشه همش کشیش میدادم بلند بلند حرف میزدم که صدامو بشنوه
خیالات میکردم . رویا میساختم خیلی رویا های بچگانه. خانه عموم که میرفتیم بلند حرف میزدم حتی
دختر عموم بهم میگفت شیوا داری الکی صدات میبری بالا
تو عروسی فکر میکردم رقص من پدرم خیلی تماشایی اون لحظه فقط به این فکر میکردم اون فرد به من توجه کنه ،ساعت ها تو کوچه بودم تا مثلا یک دقیقه ببینمش و زمانی که اتفاقی کنارش بودم حرف چرت پرت میزدم انگار روی خودم کنترلی ندارم
خوب که اصلا اون فرد هیچ توجه نمیکرد
این رفتار خود واقعیم دوست نداشتم
جریان اینقدر پیش رفت تا یه بعدظهر آفتاب غروب کرده بود 6 یا 7 میشد وقتی دم در بودم حی نگاه میکردم تا یهو نگاه هامان یکی شد انگار اون هم نگاهش تو نگاه من افتاد این موقعیت واسه خیلی میشه یه تشویق واسه اینکه دیدی شد دیدی نگاه کرد شاید اولش چند دقیقه اول خوشحال بودم ولی بعد به شدت حالم بد شد حالم از خودم بد شد از رفتارم شرمم شد از نگاهی که کردم خجالت کشیدم اون زمان جمله همه گناها از نگاه کوچیک آغاز میشه به وجودم لرزه انداخت رفتم سر سجاده گریه کردم از خدا طلب بخشش کردم
برام سخت بود اره اینکه با نفسم مبارزه کنم ولی گذاشتمش کنار دیگه پای پنجره نرفتم منتظر نبودم تو کوچه نرفتم با صدای ماشین دلم میخواست بدوم پشت پنجره امانرفتم کم کم اون واقعا از سرم باز شد شاید یه جای مغزم بود ولی نه در وجودم سالها گه گاهی اون ذهن برام اون قسمت باز میکرد ولی خودم محکم میبستمش تا جایی که الان به اون زمانم میخندم
ولی الان خداراشکر میکنم قبل از اینکه بخواهد اتفاق بدی میافتد ومن آسیب قلبی و روحی میدیدم همه چیز بستم و از نو شروع کردم .
خدایا شکرت واسه هدایتت واسه مغفرتت
2.یه سری دیگه هم پاییز کلاس یازدهم بود تو 16 سالگی ورزش از نو شروع کردم با هدف اینکه لاغر بشم خانمی که دیدم اندامش قشنگ بود شد برام الگو روی دوچرخه پا میزدم به دختر عموم گفتم اگر منم اندامم مثل اون قشنگ بود لباسی مثل اون میپوشیدم و
یه جایی تو وجودم گفتم من از تو قشنگ تر میشم
کلی وزن کم کردم مثل اون رو شکمم خط افتاد
خدایا شکرت قبل از هرچیز خودم عوض کردم
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
وقتی 13 سالم بود درگیری گوشی شدم تا 14 سالگی به طوری که همش فیلم کره ای یا ژاپنی و.. میدیم تا 4 صبح تا اخرشب از ان زمان بهترین استفاده نکردم خانواده ام خیلی ناراحت بودند غر میزدند مادرم همش میگفت این گوشی بزار کنار کلا از زندگی عقب افتادم درس نمیخواندم آنلاین بود تایم درس سریال کره ای میدیدم خانه اطرافیان که میرفتیم آنها هم شکایت میکردند که شیوا چرا اینقدر سرش تو گوشی با کی تو گوشه یا بسه دیگه یه بار آمدی پیش ما گوشی بزار کنار
علاوه بر این سرگیجه های کم گرفته بودم وقتی از پای گوشی بلند میشدم
معلم هام خیلی چیز میگفتن چرا علوم جواب نمیدی چرا ریاضی دیر دادی
من نشانه ها را میدیدم ولی تغیر نکردم تا جهان به قول استاد چکشش برداشت یکی زد بهم قشنگ یادمه 28 بهمن سال 99 شب تولد داداشم که مهمان داشتیم وکلی تدارک دیده بودم چشم هام یهو ورم کردند آنقدر که چشمام شبیه ژاپنی ها شده بود کوچولو کوچولو
رفتیم بروجن آنجا به یه چشم پزشکی رفتیم یادمه شلوغ بود وکلی منتظر ماندیم بعد معاینه چشم هام گفت چشم هات ضعیف نیستند ولی در معرض ضعیف شدند تا دوهفته گوشی نداشته باشه و پای گوشی نره وقطره داد مامانم گوشیم گرفت وخودمم بخاطر بیناییم نمیخواستم برم ولی یادمه چقدر عذاب میکشیدیم انگار معتادی بودم که داشت ترک میکرد یادمه بالشت میزاشتم روسرم میخواستم جیغ بزنم
چند روز گذشت خوب نشدم پیش چشم پزشک دیگه نوبت گرفتم ان هم متوجه نشد گفت شاید از تیروئید ت باشه و یک دکتر متخصص بهمون معرفی کرد مامانم شبا گریه میکرد چرا دخترم یهو اینجور شده من شبا صدای مامانمو میشنیدم وزیر پتو آروم گریه میکردم پیش دکتر که رفتیم کلی آزمایش ازم گرفت بعد گفت خوش خیم دخترتان مامانم میخواست تو مطب گریه کنه گفت یاخدا آقای دکتر دخترم چشه دکتر که وضع مادرم دید گفت چیزی نیست ولی باید آزمایش های دیگه ای بده انگار کبدش عفونت کرده ولی از قیافش معلوم بود از جوابای آزمایش خیلی تعجب کرده بود
دوباره آزمایش دادم دیگه نزدیکای عید بود برگشتیم خانه خودمان آزمایش ها را به دکتر دیگه نشان دادم متوجه نشد فقط یه سرم زدم که حالم بهتر شه .
کم کم گوشی هم از یادم رفته بود
اما خدا میدانه چجوری بیماریم خوب شد یهو بیدار شدم دیدم چشمام مثل قبلش شدن خدایا شکرت الان که فکر میکنم میبینم چجوری خدا کمکم کرد چجوری بهم ضربه خود که منجر به تغیر رفتارم شد چجوری با عوض شدن من بیماریم هم خوب شد
من نزدیک بود هزینه خیلی سنگینی بدم نزدیک بود بیناییم از دست بدم علاوه بر هزینه های زیادی دکتر ازمایش و به رقم خودش تو سال 99 1ملیون پول آزمایش خیلی بود و نگرانی خانوادهام به خصوص مادرم.
اما بازم پای گوشی میرفتم اما خیلی کم ولی واقعا دیگه حالم از سریال دیدن بهم میخورد خسته شده بودم حالم بد بود همش گریه میکردم ولی کاری واسه تغیر نکردم رابطه ام با داداشم داغون همه جا دعوا میکردیم،دیگران هی تحقیرم میکرن که تو چقدر شلی چقدر ماستی و… (اندامم به شدت بد بود اضافه وزن زیاد خیلی چاق شده بودم) علاوه بر این همش بیمار بودم هر هفته بیمارستان از دلدرد شدید بیماری های عجیب غریب همش سرم و سوزن درد هایی که واقعا شدید بودند یادمه با دستام قالی فشار میدادم از درد جیغ میزدم زخم معده مزخرف حساسیت غذایی،سنگ کلیه گرفتن و کلی نشانه واسه تغیر من نگو این ها همه نشانه بودن من جدی نگرفتم کاری نکردم دفعه قبل جهان یکی زد متوجه نشدم اما این بار چکش بزرگش زد واقعا خوردم کرد
نکته :من نتوانستم خود ماجرای بنویسم ولی احساسی که داشتم نوشتم
انگار تمام جهان دشمنم شدن انگار چشمامت ببندی بعد ببینی همه جا سیاه بشه وتو بمونی تنها تو تاریکی داخل دریا تو یه قایق
این بار جهان گفت یا تغیر میکنی یا مجبور به زندگی میشی که ازش متنفری و زجر میکشی
ان موقع خیلی زجر کشیدم با روحم با جسمم با وجودم عزیز ترین کسام هم بهم پشت کردن اونجا که گفتم اگه این رهام کرده اون پشتمه اون رهام نمیکنه آخرین ضربه را که میخوری خیلی درد داره میبینی اون رهات کرده کلماتی از دهنش میشنوی که تو را خورد میکنه دردم شده بود موضوع شوخی اطرافیان وشلاقی بدست اونا واسه ضربه به من با هر گفتشون جیگرم آتیش میگرفت دیگی هیچی نداشتم رسیده بودم به ته خط هرلحظه منتظر تموم شدن زندگیم بودم چاقو کنار دستم که … دوست ندارم بنویسم دوست ندارم راجب اون زمان بگم واسه همینه که خود کلمات نمیگم خود جریان راهم چون یادآوریش چیزی جز درد به روحم نمیزنه من اونجا از خدا هم ناامید شده بودم (خدایا ببخشید من ببخش که اون موقع اینجور شده بودم من ببخش الان میدونم بزرگترین حامیم تویی اگه تو نبودی اون روزا تمام نمیشد)قلبم شکسته بود خورد شده بودم راهی نداشتم یا باید به خواست دیگران رضایت میدادم
یا میمردم یا پا میشدم زندگیم تغیر میدادم بلند شدم از صفر شروع کردم از سواد یه بچه 12 ساله و لی داخل کلاس نهم تو 15 سالگی شروع کردم رویام بزرگ کردم واسش شب روز جنگیدم با اینکه احتمال موفقیتم خیلی کم بود رقیبام از من قوی تر بودند من خیلی عقب بودم ودر عین حال با دیگران میجنگیدم با فشار روانی که داشتم با حس تنهایی که داشتم درس میخواندم میخواستند مانع درس خواندم بشم امتحانام داغون از 20 نمره 2 خورده ای گرفتم باز ادامه دادم تا 4 صبح درس میخواندم پاگوشی نمیرفتم تنها برای دیدن کلیپ انگیزشی با گریه درس میخواندم زنگ تفریح با دوستام بیرون نمیرفتم کسی درکم نمیکرد بقیه فقط قضاوت اما ادامه دادم اما دووم آوردم روز شب های تاریکی بود اما خورشید زندگیم طلوع کرد من آنجا از همه بریدم از همه آدم های اطرافم من به اشتباه از خدا هم بریدم اما همه ولم کردند اون با وجود بریدن من دستش گذاشت تو دستم بلندم کرد راه برام باز کرد خورشید زندگیم طلوع کرد همه چیز یهو درست شد اون آدم ها از زندگیم محو شدند عزیزانم به اشتباهشان پی بردند گفتند با زبان خودشان خداراشکر که این کار نکردیم
اره خدا اینجوری برات معجزه میکنی
اما اگه راجب هزینه بگیم هزینه خیلی سنگینی دادم واسه تغیر نکردند تکه های شکسته قلبم جمع کردم وبهم چسبوندم الان که دارم اینو مینویسم همه اون آدم ها را بخشیدم شاید 3 سال برای من طول کشید اما توانستم بالاخره ببخشم
اگه تغیر نکنم جهان خیلی بد میزنه آنقدر درد داره که فکرش نکنی اما من ته داستان یه نیرو به اسم خدا پیدا کردم یه رفیق که تنهات نمیزاره الان اگه کل جهان بگه ولم میکنند میرن نمیترسم چون یکی هوامو داره که حتی اگه بهش بگی برو نمیره اون خدای منه خدایا شکرت که هستی
دوست دارم خدایا هدایتم کن به مسیر درست به مسیر هدایت.
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
اگه برگردم دیگه عمرم پای گوشی نمیزارم بیشتر روی رشد خودم کار میکنم با خانواده ام وقت میگذرونم .
درس میخواندم چیزی یاد میگرفتم
بزرگ ترین کاری که میکردم هیچ وقت خدا را فراموش نمیکردم هیچ وقت خودم اونقدر تنها نمیدونستم یکی به اسم خدا را کنارم میزاشت اونجوری تحمل اون موقعیت برام خیلی آسان تر میشد
اگه راستش بخواین واقعا تغیر میکردم که نخواهم چنین عذاب بزرگی رابکشم تغیر میکردم که نخواهم هر روز بمیرم وزنده بشم .از امکاناتی که به لطف خدا برام مهیا بود واسه درس خواندم واسه رسیدن به آرزو هام استفاده میکردم تا جهان من تو جایی نزاره که درس خواندن وادامه تحصیل دادن بشه بزرگ ترین آرزوم بشه دلیل زندگیم تا نخواهم آنقدر زجر بکشم
جلوی پرخوریم میگرفتم به سلامتیم اهمیت میدادم
مهم تر از همه مسولیت زندگیم خودم برعهده میگرفتم و ای کاش متوجه میشدم من مسئول همه چیزم*
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
نمیدونم اما فکر کنم واسه این بود که من هرچیزی میخواستم خانوادهام تهیه میکردند واسم و به خودم زحمت کاری نمیدادم حتی درسم با تقلب بدون هیچ زحمتی الان که فکر میکنم یه دنیای خیالی برای خودم ساخته بودم اون زمان دنیای خیالی واقعا از واقعیت دور شده بودم یادمه فکر میکردم پریی از جایی میاد ومن باش میرم دنیای اون همیشه منتظر اون پری کوچولو بودم که با پرنده پرواز میکرد و یه روز اتفاقی میافته تو خانهی ما شاید خنده دار بیاد اما هنوزم به اون باور دارم نمیدونم ولی منتظر بودم یکی بیاد منو نجات بده
تنبلی، منتظر شخص خیالی بودن ،احساس بیکفایتی که دیگران بهم داده بودند حرفاشون باور کرده بودم وانگار حس میکردم یه آدم بیکفایت به درد نخورم که هیچ کاری تو این دنیا نداره بودم
باورهایی که باعث شد تغیرش بدم:
زمانی که تمام مسولیت زندگیم خودم برعهده گرفتم زمانی که از همه بریدم زمانی که فهمیدم فقط خودم میتونم شرایطم تغیر بدم زمانی که فهمیدم من مسؤل زندگیه خودم هستم ، زمانی که فهمیدم هیچ کس جز خودم من نجات نمیده ،زمانی که فهمیدم دیگه هیچکی دست شیوا را نمیگره حتی مامان وبابام ،زمانی که فهمیدم فقط من مسئول زندگیمم نه هیچ کس دیگه ای
وقتی نور امیدم از همه جا بریدم و گذاشتمش رو خودمم
وقتی گفتم من بی عرضه نیستم این جمله ان زمان با فریاد تو ذهنم میگفتم
وقتی این فهمیدم تمام تلاشم کردم تو مسیر ناامید میشدم گریه میکردم ولی جا نزدم با تمام وجودم میخواستم این شرایط تغیر بدم با تک تک سلولهای میخواستم آیندمو اونجوری که دوست دارم بسازم.
خدایا شکرت واسه آگاهی که بهم دادی یک چیز تو قلبم میگفت باید دوره احساس لیاقت بخری رفتم تو سایت پولشو نداشتم بگیرمش نا امید شدم گریه کردم ولی یه جوری به این دوره هدایت شدم وقتی فهمیدم با دوره احساس لیاقت مربوطه خدایا شکرت قلبم اروم شد باورم قوی شد از اون موقع تا حالا شاید چندین بار این جلسه گوش دادم اما کاری نکردم این بار کلمات جوری دیگه به قلبم نشستن انگار تازه درک کردم.
سلام درود . .
شکر خدایی را که زمانی که درخواستهدایت از او خواستم. مرا با. استاد عزیزم و سایت. قدرتمندش آشنا کرد.
خدایامچکرم. خدایا مچکرم .خدایا مچکرم.
خدای مهربانم تنها تورا میپرستم و تنها از درخواست میکنم.
خدای مهربانم دستانم خالی است من هیچ کس رو ندارم که یاری ام. کند. هیج هیچم. از. تو. میخواهم. مرا یاری. کنی. و مرا بهراه کسانی که نعمت دادی هدایت کن مرا به سمت کسانی که هدایت. شده اند. هدایتم کن
امشب میخواهم ردپای خودم را. به جا بزارم.
وتغییر را از همین جا میخوام. شروع کنم
من. با شنیدن. فایل های. استاد. فهمیدم که کسب کاری را که شروع کردم یک سال و هفت ماه در نتورک کلی زحمت کشیدم. کلی بها پرداخت کردم. با کلی تجربه که کسب کرده ام. درخواست
لغو خودم را وارد کردم.
و. از امشب میخواهم. تا جهان. دست به کار. نشده ولی. نشانه ها رو میبینم. میخواهم. دست به تغییر بزنم. و در سایت. ثبت کنم. و تغییری.
که نمی توانم در مورد ش. صحبت کنم. بعد از. 5 سال. که کلی. زحمت کشیدم. از هر راهی که بتوانم. رها شوم. نتوانستم. ولی امشب. تصمیم گرفتم. با انجام دادن قوانین. از این. منجلاب در بیام و هر روز. در سایت. استاد عزیزم ردپای تغییر م را به جا بزارم.
استاد من. نشانه هارو میبینم. من چند روز طبق قانون. که عمل میکنم. کلی تغییر میکنم
ولی دوباره. رها میکنم. و به روز. اول باز میگردم.
از امشب. تصمیم گرفتم از این منجلاب بیرون بیام. و. زندگی ام را تغییر بدم.
ای که مرا خواندی راه نشانم بده.
سلام به استاد جان و مریم عزیزم
خوب من بگم که من تا قدم هفت رفتم
بعد دیدمانگار یچیزی کمه
رفتم دستورالعمل پروژه متنش خوندم و تمرین هاش انجام دادم
و تازه فهمیدم کجای قصه هستم
خیلی کار دارم استاد خیلی
ولی همین که فهمیدم کجاهستم عالیه
فهمیدم کجاها نیاز به درست شدن داره
و تلاشم میکنم با توکل به خدا که درستش کنم
همین که فهمیدم شرایط میتونم تغییر بدم خودش دنیایی ارزش داره
خوب اولش شروع کردم تو بحث روابط
رابطم با مادر شوهرم یه چالش بزرگیع
و کم کم دارم درستش میکنم
نوشتم که دوس دارم چطور باهام رفتار کنه
ویژگی های مثبتش مینویسم
و فکر میکنم اولین نشونه آرامشی که وجودمو داره میگیره
دومین چالشم درآمد هستش
که انگار ایده های خوبی داره میاد و دارم رو باورهام کار میکنم
در زمینه شغل الان بیکارم و آزارم میده
در زمینه خود باوری و عزت نفس باید بیشتر روخودم کار کنم
هنوزم مرددم که اینو بذارم رو سایت یا نه ولی اینو میذارم تا یادم بمونه کجا بودم و کجا خواهم بود
روز چهارم پروژه «تغییر را در آغوش بگیر»
دیروز تمرینات مرحله مقدماتی و گام صفر را انجام دادم، فقط فرصت نکردم متن را اینجا ثبت کنم.
این روزها در مسیر تلاش برای اهدافم هستم و گاهی سردرگمیهایی در تصمیمها پیش میآید—اینکه انگلیسی ادامه بدم یا آلمانی، یا اینکه کدام کشور مقصد نهایی باشد.
اما میدانم ریشهی این سردرگمیها در افکار من است و باید ذهن و ایمانم را قویتر کنم.
امروز جملهای از استاد خیلی به من انرژی داد:
«به لطفِ الله و خدا»
این جمله امروز برای من حس امید و آرامش دارد.الان صبح زود، در حال تکمیل تمرین مرحله مقدماتی و تعیین جایگاه فعلیام هستم.
وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم رشد کردهام و قویتر شدهام.قبلاً وقتی مشکلات مالی یا فشارهای زندگی زیاد میشد، سریع دنبال راههای بیرونی میگشتم و ناراحتی عمیقی حس میکردم.اما امروز ایمانم محکمتر شده و فهمیدهام که تکیهگاه اصلی خودم هستم و تغییر واقعی از درون شروع میشود.
خواستهام ساده است:
این مسیر را با لذت، احساسات متعالی، استمرار، عملگرایی و حداقل 6 ماه ادامه بدهم—بدون اضافه کردن منابع جدید.
تحلیل رفتار من در چهار حوزه — با نگاه الهی و صادقانه
1) کار و کسب — گروه 3 (واکنشی)
الف) آخرین چالشها
سالها شغل پایدار نداشتم و چندبار مجبور شدم به مغازه برادرم برگردم. یوسف مهارت فنی و رفتار حرفهای کافی نداشت و نشانهها واضح بودند.
امروز به لطف خدا آرامترم و دارم مهارتهایم را برای مهاجرت تقویت میکنم.
ب) رفتار در لحظه بحران
وقتی فشارِ انتقاد یا بیثباتی زیاد میشود، تازه حرکت میکنم.
ج) اقدام پیشگیرانه
همزمان با کار فعلی، آموزش نرمافزار و برنامهریزی برای بدن و ذهنم را ادامه میدهم. خدا شاهد تلاش من است.
2) روابط — گروه 3 (واکنشی)
الف) آخرین چالشها
روابط من همیشه با تنش همراه بود: کمالگرایی، دخالت، نداشتن مرز، نگرانی مالی…میدانستم آرامش از رها کردن اینها میآید، اما دیر عمل میکردم.
ب) رفتار در لحظه بحران
وقتی رابطه آسیب میبیند، تازه متوجه خطا میشوم.
ج) اقدام پیشگیرانه
حالا با کمک خدا تصمیم گرفتم نگرانیها را رها کنم، مرز داشته باشم و اجازه ندهم مشکلات مالی رفتارم را تلخ کند.
3) سلامت جسم و روان — گروه 3 (واکنشی) ️
الف) آخرین چالشها
درد پا بهخاطر عدم رعایت اصول ورزش، و سالها اضطراب ناشی از کمالگرایی و بیثباتی شغلی.
نشانهها همیشه جلوی چشم من بودند.
ب) رفتار در لحظه بحران
وقتی بدن یا ذهن فریاد میزند، تازه به فکر اصلاح میافتم.
ج) اقدام پیشگیرانه
این مدت با آگاهی بیشتری ورزش، تنفس، و آرامسازی انجام میدهم.میدانم خدا آرامش را از مسیر نظم و مراقبت میدهد.
4) وضعیت مالی — گروه 2 (واکنشی در لحظه آخر)
الف) آخرین چالشها
درآمد کم، وابستگی مالی، نداشتن سرمایه برای کارها.نشانهها: مدیریت ضعیف و تلاش برای میانبُرهای مالی بدون تغییر واقعی.
ب) رفتار در لحظه بحران
وقتی فشار مالی یا برخورد برادرم زیاد میشود، یوسف انگیزه میگیرد.
ج) اقدام پیشگیرانه
الان میدانم تنها راه درست:تمرکز، یادگیری واقعی، شروع آرام و توکل به خداست.
امتیاز نهایی من
کار و کسب: گروه 3
روابط: گروه 3
سلامت: گروه 3
وضعیت مالی: گروه 2
گام دوم: انتخاب یک حوزه برای شروع تغییر
با توجه به تجربهها، فشار روانی، و تأثیر این حوزه بر تمام بخشهای دیگر زندگی:
«حوزه انتخابی من برای شروع تغییر: شغل و کسب»چرا شغل؟بیثباتی شغلی باعث اضطراب طولانیمدت من شده است.کمبود مهارت باعث برگشتهای تکراری به مغازه برادرم شده.حس استقلال، عزتنفس، و آرامش من وابسته به داشتن شغل حرفهای است.درآمد بهتر فقط از مسیر شغل بهتر ممکن است.هدف اصلی من مهاجرت کاری است → که کاملاً به شغل مرتبط است.با رشد شغلی، روابط، وضعیت مالی، و سلامت روانی هم بهتر میشود.من انگیزه واقعی و قوی برای تغییر شغلی دارم (ورود به حوزه نرمافزار/دیتا)
گام سوم و چهارم رو در کامنت بعدی خواهم نوشت
بسم الله الرحمن الرحیم
تمرین کلی برای پروژه «تغییر را در آغوش بگیر«
گام اول: شناخت خود و تعیین جایگاه (من اکنون کجا ایستادهام؟)
دستورالعمل: به سوالات زیر پاسخ دهید:
1. حوزههای اصلی زندگی: چهار حوزه اصلی زندگی خود را بنویسید:
• کار و کسب (شغل و حرفه)
• روابط (عاطفی، خانوادگی، دوستان)
• سلامت (جسمی و روانی)
• وضعیت مالی (درآمد و مدیریت پول)
نکته جالبی که برام وجود داشت این بود که اول که شروع کردم به نوشتن تمرین پاسخم برای هر چهار حوزه این بود که : من در هر چهار حوزه جزو گروه یک (بسیارمقاوم) هستم. تغییر نمی کنم تا جهان با فاجعه مرا مجبور کنه. به قول استاد کتک خورم ملسه.
اما هرچه بیشتر نوشتم توضیح دادم و خودم را جستجو کردم متوجه شدم این برای سالهای قبل هست. مال زمان جاهلیت من که حتی این مقاوم بودن را حسن میدونستم. فکر میکردم که آدم قوی هستم.
اینجا بود که یادم به صحبت استاد افتاد وبرای روشن تر شدن مسیرم شروع کردم به خوندن کامنت های دوستانم. بعد بهم الهام شد که چکاپ فرکانسی انجام بده. و متوجه شدم که درسته هنوز اونقدری که دوست دارم پیشرفت نکردم اما اون آدم داغون گدشته هم نیستم.
==================
امتیازدهی به خود :
– کسب و کار(شغل و حرفه) : گروه 2 و 3 (واکنشی در لحظه آخر و واکنشی به هشدارها )
– روابط(عاطفی،خانوادگی،دوستان) : گروه 2 و 3 (واکنشی در لحظه آخر و واکنشی به هشدارها )
– سلامت(جسمانی و روانی) : گروه 3 (واکنشی به هشدارها )
-وضعیت مالی(درآمد و مدیریت پول) : گروه 3و4 (واکنشی به هشدارها و پیشگیرانه و بهبودجو
===========
===========
تحلیل رفتار برای هر 4 حوزه :
– کسب و کار(شغل و حرفه) : گروه 2 و 3 (واکنشی در لحظه آخر و واکنشی به هشدارها )
هردو را نوشتم چون نشانه ها را میدیدم – اینکه کار افت کرده و با همکارم به مشکل برخوردم – اما دلیلشون را اشتباه متوجه شده بودم و مسیرم برای درست شدن کار اشتباه بود و دقیقا زمانی متوجه مسیر درست شدم و اومدم برگردم که کار به مدیریت کشیده شد.
وقتی به گذشته کاری خودم فکر میکنم و در آن به این چهار سوال فکر می کنم متوجه می شم که دقیقا هرزمان که طبق بند جیم تمرین تحلیل رفتار، حتی زمانی که همه چیز خوب و آرام بوده ، من به دنبال راههایی برای بهتر شدن، یادگیری بیشتر، یا قویتر کردنِ موقعیت خودم بودم ولذت می بردم همه چیز عالی پیش رفته و اتفاقات خوب افتاده .
و دقیقا وقتی ساکن موندم مثل آبی که راکد می مونه و فاسد می شه، اتفاقات بد رخ داده.
حالا چه درمورد شرکت در دورههای آموزشی مرتبط با کارم، یا یادگیری مهارتهای ارتباطی .
================
– روابط(عاطفی،خانوادگی،دوستان،همکاران) : گروه 2 و 3 (واکنشی در لحظه آخر و واکنشی به هشدارها )
در رابطه با همسرم و خانواده و دوستان در گروه 3 قرار گرفته ام که با دیدن اولین نشانه های جدی، احساس خطر می کنم و تغییر می کنم.
با گوش دادن این پروژه و فکر کردن به این تمرین کلی، درمورد رابطه ام با همسرم متوجه یک نکته
شدم؛ اینکه درسته که الان رابطه مون خیلی زیاد بهتر از قبل شده، اما مدتی که من ثابت موندم و دیگه به دنبال بهتر شدن و قوی تر شدن رابطه ام نیستم. انگار منتظرم که جهان نشانه بعدی را بهم بده و جایی بلنگه یا دچار مشکل بشه.
بنابراین تصمیم گرفتم که در این حوزه مثل گروه 4 (پیشگیرانه و بهبودجو) فکر و رفتار کنم.
اما در رابطه با همکارانم اینطور نیست. در رابطه ام با همکارانم از روز اول کمی مشکل داشتم و راه حلم سکوت و انزوا بود. تا اینکه همکار جدیدم اومد به بخش من و بیشتر نشانه ها را میدیم اما نمیدونم چی شد که اینقدر جدی شد که روی کارم تاثیر مستقیم گذاشت و کار به مدیریت کشیده شد.
نمیدونم چرا اینطوری شد. چون نشانه ها را میدیم و تلاش برای رفعش داشتم اما بجای توجه به الهامم و کار روی دروه های شگفت انگیز احساس لیاقت و عزت نفس، فکر میکردم دلیلش اینه که مدیریتم ضعیفه و باید این را حل کنم. و شروع کردم به مطالعه کتاب های مدیریت و دوره ثروت و … .
تا اینکه در یکی از نشانه ها زنگ خطر را دیدم و از خواهرم که ایشون هم از شاگردان شما استاد عزیزم هستن کمک خواستم.
با کمک خواهرم و قوانین، تمرکزم را روی کیفیت کارم و بهبود رابطه ام با همکارم گذاشتم.
نتایج داشتن خودشون را نشون میدادن که با اومدن این پروژه و تاکید استاد به اینکه برای گرفتن نتیجه بهتر، همزمان روی دوره احساس لیاقت کارکنیم ، مصمم شدم که این دوره و دوره ی عزت نفس را هم شروع کنم.
===================
– سلامت(جسمانی و روانی) : گروه 3 (واکنشی به هشدارها )
وقتی با ترازوی جدید برادرم که بدنت را آنالیز می کنه خودم را وزن کردم و شراط بدنم را دیدم که در بعضی شرایط حتی از مادرم هم بدتر هستم شروع کردم به پیاده روی و مراقبت از بدنم.
و از لحاظ سلامت روانی به قول استاد شاخک هام خیلی تیزتر شده.
===============
-وضعیت مالی(درآمد و مدیریت پول) : گروه 3و4 (واکنشی به هشدارها و پیشگیرانه و بهبودجو )
همیشه به دنبال بهبود هستم اما گاهی خسته میشم و ساکن میمونم و هشدارها نمایان میشن.
ابتدا بنظرم سرعتم کند بود اما وقتی قبل از انجام این تمرین رفتم چکاپ فرکانسی قدم اول 12قدم را برای سومین بار انجام دادم متوجه شدم با توجه به خواسته ام بوده و دقیقا درآمدم شده دوبرابرونیم که نوشته بودم. باورم نمیشد که اینقدر دقیق اتفاق افتاده. چون پاشنه آشیل من این بود که با کارمندی نمیشه اونقدری که تو میخوای رشد کرد و درآمد داشت. و ایمانم خیلی زیاد شد و جوابم را پیدا کردم که با کارمندی چطور میشه که حقوقت افزایش پیدا کنه و بعضی ها مثل ایلان ماسک چکار کردن.
بجای کار زیاد جسمی باید روی یک نکته کار کنم : خودشناسی
که خودشناسی هم شامل دو بخش میشه :
1 – کار روی باور ها
2- کار روی مهارت ها (برای ارائهی بهترین کیفیت)
نکته :
البته بنظرم تلاش برای خودشناسی تمام جنبه های زندگی – هر 4 حوزه – را شامل میشه.
پیشنهاد من به دوستانم :
چنانچه دوره 12قدم را تهیه کرده اید؛ قبل از انجام این تمرین مجدد تمرین چکاپ فرکانسی قدم اول را انجام بدید. تا متوجه تغییراتی که کرده اید بشوید و با آگاهی بهتری نسبت به شرایط کنونی تان، این تمرین را انجام دهید.
من خودم در ابتدا جوابم این بود که در هر 4 حوزه جزو گروه 1 هستم. اما وقتی چکاپ فرکاسی را انجام دادم متوجه تغییر اساسی در شخصیتم شدم. که به قول استاد چون به تدریج رخ میدن متوجه نمیشیم و بهشون عادت میکنیم. فراموش میکنیم که من در چه شرایطی بودم و الان کجا هستم.
خدایا شکرت که من را با استاد عباسمنش پیغمبر زمانه برای من آشنا کردی.
خدایا شکرت که من را با بانو مریم شایسته عزیز، الگوی من بعنوان بانویی که توانایی انجام هرکاری را بدون محدودیت دارد آشنا کردی.
خدایا شکرت که من را با این سایت بی نظیر آشنا کردی تا خانواده معنوی بزرگی داشته باشم که بتونم باهاشون صحبت کنم و ازشون درس بگیرم و باهاشون زندگی کنم.
خدایا شکرت. عاشقتم.
سلام میکنم به استاد عزیزم و خانوم شایسته وهمه هم دوره ای هایم در این مسیر توحیدی و بهشتیی
استاد من این فایلارو با شما که روز درمیونمیذاشتین شروعکردم و خلاصه نویسی هممیکردم ولی کامنت نمیذاشتم
ولی اینم بگم که اونقدری کع باید در طول روز زمان میذاشتم و چند بار هر فایلی روگوش میدادم زمان نمیذاشتم و خب چون از صبح تا شب سر کلاسم
برای همین این مابین یه تایم خالی کردم که زمان بیشتری برای خودم بزارم
یسری روزام کع خداوند فرکانسمومیگیره و میفهمه که دوسدارم امروز بیشتر تایم بزارم برای روی خودم کار کردن وتایمم به طرز معجزه اسایی خالی میشه شاگردام کنسل میکنن
و خب دوباره شروع کردم این مسیرو
دوباره از فایل اول شروع کردم به گوش دادن و انجام تمرینات برای خودم بتونم یسری چیزارو هم اینجا کامنت میکنم برای بچه ها
استاد عجیب و غریب مشتاق تغییرم
یجوری که صبحا زود پا میشم با اینکه خستمم ومیام سالنم شرایط اینکه بخوابم رو دارم چون بشدت خوابالودم نمیخوابم میگم یک ساعتم کع شده باید بنویسم و شکرگزاری وستاره قطبیمو تیک بزنم
و حتی روزاییی بوده خیلی گشنم بوده و شکمو هم هستم
ظهر ناهار نداشتم به خودم گفتم وقتم الکی هدر نره بشینم روی خودم کار کنم تا اینکع برم غذا بخورم
غذام میشه فایلای شما
انرژیم میشه فایلای شماا
البته که از یه تضاد همش سر چشمه میگیره
و اهرم رنجی که درونم ایجاد شده
و هر روز همداره زیاد میشه
اصلا ادمی نیستم که بگم قبل اینکه به تضاد بخورمتغییر کنم اصلا استاد
اتفاقا به تضاد میخورم
و تضاد هم بیشتر میشه و حتی به جاهای باریک هم کشیده میشه و من اونموقع به فکر تغییر میوفتم البته اینجا از یه چیزم غافل نشم که توی همه موارد این نیستم
یسری موقع هام به یک تضاد کوچیک میفهمم که باید تغییر کنم و زندگیمو بهبود بدم
و خوشحالم از این بابت که مسیر تغییرو دوباره شروع کردم من از 13 سالگی استاد دارم فایلاتونو گوش میدم و زندگیم به شدت متحول شده نه اینکه از همون اول جدی کارکنم بلاخره ادم تا موقع تکاملش طی بشه برای جدی گرفتن قانون نیاز به زمان داره
یه معجزاتی اتفاق میوفته که خودم میمونم و فقط سجده شکر میرم
و بهه خیلی از خواسته هامم رسیدم
ولی به خیلی های دیگش قول رسیدن دادم
داشتم براتون میگفتم
میدونی جالبیش اینه کع من هر روز اهرم رنجو با خودم دارم میگم هدیه تغییرنکنی این میشه و توی ذهنم مرور میکنم اتفاقاتی که از تغییر نکردن میاد
و دیوانههه تغییرم چون بعدش وقتی لذت تغییر رو میچشی میفهمی که بهبود دادن برای خودتههه
لذتشم خودت میچشی پس چرا بفکر بهبود نیستی
استاد از صبح که پا میشم به خودم میگم هدیه حالا چطور از این بهتر ؟
چطور از این پر سود تر ؟
و خب از خدا میخوام کمکم کنه که تسلیم تر باشم در برابر الهاماتی که بهم میکنه بتونم پذیرا این همه عشق ومحبت الله باشم
و من هر روز سجده شکرگزاری میرم
هرروز سجده درخواست میرم
اصن همینم خودش بهم گفت
که هدیه سجده بیا در برابر من و الان 2 ساله ناشده من سجده شکر نرم به درگاه خداوند
جوری شده که باباممم یاد گرفته و همچنین خواهرم
استاد عزیزم چقدر قانونجوابه چقدر قانون ثابته
و بدون تغییره
دوشب پیش بود که داشتم فیلم حضرت داوود و موسی رومیدیدم
الله واکبر یعنی هر تیکه از فیلم فقط میگفتم الله واکبر چقدرتوحیدی چقدر توکل کردنو قشنگ نشون میده و چقدر روی باور هامون تاثیر داره
از همون شب به خدا میگم برای داوود و موسی انجام دادی برای منم انجاممیدی
برای موسی اب دریارو کم کردی که بتونه با مردمانش رد بشه با اینکه اب دریا خیلی بالا بود
و وقتی فرعون اومد با گروهی توو دریارو دوباره به جریان انداختی و اونا غرق شدن
چقدر تو بزرگی چقدرتو عظمت داری
فقط اشکام میومد
دوسدارم عاشق تغییرم
استاد یه باگ هایی از خودم پیدا کردممم که میگم هدیه اینا کجا بودن اینا انقدر ریز بودن که دیده نمیشدن چه باورایی کشیدم بیرون
بخدااا عاشق اینم تغییرشون بدم
به خودم تعهد دادم
وتوی دفترمم نوشتم که باید تغییرکنی
تغییرنکنی از بین میری
استاد یه چیز دیگم بگم عاشق نوشتنم
یعنی تا صبح پا میشم شروعمیکنمبهنوشتن
شکرگزاری
ستاره قطبی
نوشتن باورام
هر روز انجام میدممم و اینکه دیدن یک زندگی در بهشت و تحسین زیبایی ها
تحسین این رابطه عاشقانه شما دونفر
و تحسین کردن اون کلبه روی اب
استاد وایی وایی اصن برای من تکراری نمیشهه این
سایه درختا و اسمون توی اب
انگار از هر چیزی دوتاست
خدای من شکرت
خوشحالم که دوباره قراره اپدیت بشه هر باوری که داشتم
دوباره قراره برگردم به درونم ببینم چیو باید درست کنم کع نتایج خفن تری خلق کنمم
خدایا شکرت
الهی شکر که توی این مسیر هستم
راستی استاد یه خبر دیگم بهتون بدم من فقط با دیدن فایل های رایگانتون با اینکهدوره عزت نفس و ثروت رو دارم ولی با رایگانا درامد خود را سه برابرکنید درامدم توی یک هفته بیش از 5 برابر شد
و اصن خودم مونده بودم که چجوری انقدر راحت رفت جلوهمه چی
و بازم ایمانم بیشتر شد برای تغییر کردن
بازم گفتم پس این شده
اون تارگت درامدی دیگممم اتفاق میوفته
وهمینجوزی میره بالا تر
خدارو شاکرم که همواره در حال هدایت من هست
استاد عاشقتونممممممممممم
دیوانههه وارد عاشق تغییر شدمممم
وبهبود دادن جدیدا هم همش دارم به بهبود فک میکنم چه توی بیزنسم چه توی مکان اموزشی که دارم چه توی روابطم
چه توی چجوری بهتر رویخودمکار کنم که بهتر نتیجه بگیرمم
مرسی برای وجودتون استاد و خانوم شایسته مهربونم
سلام استاد جان و خانم شایسته عزیزم
خوب من هر مدت یه بار چک و لقد درست و حسابی میخوردم و یجوری میشد که میدونستم باید رو خودم کار کنم اما اونقدر مقاومت کردم که الان کار به جاهای باریک کشیده
به اصطلاح دیگه کارد به استخونم رسیده
و مجبورم تغییر کنم راه دیگه ای ندارم در اصل
الان کامنت یکی از بچها میخوندم درباره انتظاراتشون از مادرشون گفتن
ای وای که منم از همه انتظار بیخودی دارم
و چقدر زجر میکشم بابتش
چقدر تو ذهنم جنگ و آشوبه
چقدر بی قرارم
همشم بخاطر انتظاراتم از بقیه
من ازدواج کردم و از. لحظه اول شروع شد به نشخوار ذهنی
اون چی گفت اون چی نگفت
فلانی چیکار کرد
اون یکی چرا ظرفام نشست
چرا جارو نزد
چرا فلانی تمیز کاری نکرد
چرا تو جمع از یکی دیگه تعریف کردن حتما میخواستن بزننش تو سرمن
چرا موقع غذا خوردن بهم کم غذا کشیدن
و خیلی چرای دیگه
استاد من الان اینا مینویسم به همین سادگی نبوده ها
من روزها و ساعت ها درگیر این چیزای مزخرف بودم
من چند سال عمرم که باید از ثانیه به ثانیه اش لذت میبردم حروم این چیزا کردما
و این چک و لقد دنیا بود بهم برا دور شدن از قانون
برا فراموشی اصل احساس خوب
برای فراموشی اصل تمرکز برنکات مثبت
برای فراموشی اینکه من خالق زندگیمم
یجوری فراموش کردم و حرص میخوردم
و همسرمو حرص میدادم
الانم همینطوری هستما فقط الان اشکال کارمو فهمیدم و دارم تلاشمو میکنم درست شه
اما رسوندم خودمو به جایی که به یه جهاد اکبر نیاز دارم
الان جایی هستم که باید باید باید تمام توانم بذارم تا ازین گودالی که چند سال واسه خودم کندم بیام بیرون
دلم آرامش میخواد میخوام آروم باشم میخوام با خدا حرف بزنم
میخوام مهربون و ناز باشم
میخوام بهترین خودم باشم
یه بار بوده الان دوباره میسازمش
با توکل به خدای عزیز و استفاده از آموزه های شما
دوستتون دارم
در پناه حق
به نام خداوند بخشنده و مهربانم خدایی که دوست دارد از من بیشتر من ثروتمند شوم و برای همین با برداشتن اولین قدمهای کوچیک نشانه ها رو برامون میفرسته و میگه اینم پاداشت
من عاشقه همچین خدایی هستم و قدرتش را میپرستم الهی شکرت سپاسگزارتم
سلام به استاد زیبایم و مریم عزیزم
هرچی کامنت خوندم بیشتریهاشون فکر کنم بالای 90 درصدشون همه نوشتن ما به تضاد خوردیم
ما چک و لگد خوردیم نا توهین و بی احترامی شنیدیم و باعث شده که دست به تغییر بزنیم
و فهمیدم چقدر این آگاهیها لازمه هر انسانی هست که بیاموزد و عمل کند و زندگی و جهان اطرافش را زیباتر و بزرگتر کند برای زندگی کردن
و لذت بردن خودش
منم قبل از آشنایی با شما و این گنجها از اقوام خیلی توهین و بی احترامی دیدم و شنیدنم چون آگاهی نداشتم تحمل میکردم و فکر میکردم راهی نداره همش بحث و چرا اینو گفته من نگفتم و خلاصه ووو
تا دیدم نه داره مشکلات زیاد میشه از هر طرف همه چیز هجوم داشت میاورد و آرامش داشت به 50 میرسید با دوتا دختر بزرگ
و دیگه رابطه رو با اقوام قطع کردم به همسرم گفتم رفت و آمد نداشته باشیم این تنها راه راحت شدن از اینا و حرفهاشون هست و اونم قبول کرد
و از خدا خواستم راهی جلوی پام بذاره من نمیدونم سر نماز ازش چندین مرتبه خواستم
تا از طریق یکی از اقوام نشانه ها اومد و ما هم که تشنه این مطالب بودیم گرفتیم و حرکت کردیم و خدا هم دید که ما تسلیم شدیم اوند وسط و کمکهاشو دستانشو فرستاد و الان در اینجا هستم
در این قسمت از زندگی که آگاهانه دارم قدم برمیدارم و مدارم رفته بالا و کلا با چندساله پیشم زمین تا آسمون فرق کردم از همه لحاظ
و خدا رو روزی هزاران مرتبه شکر میکنم که منو با استاد آشنا کرد و تغییر دادم همه چیز رو
خیلی خیلی خوشحالم و خدا رو بی نهایت شکر میکنم
استاد ممنونتم سپاسگزارتم
در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند باشین