این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/abasmaneshsastori.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-14 04:56:532025-10-15 22:07:26دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
دورد برای استاد عباسمنش عزیزم و درود بر استاد شایسته عزیز درود بر همه اعضا این سایت الهی
امروز ب روز ورودم ب سایت نگاه کردم دیدم من بیشتر از 7 ساله عضو این سایت الهی هستم شاید باور نکنید بیشتر قانونها رو میدونم گاهی کم و بیش نتیجه گرفتم هزار با از استاد شنیدم که وقتی میخوای تغییر کنی باید باتمام وجودت تغییر کنی شما نمیتونی توی کویر برنج یا محصولات پرآب بکاری ولی من الان نزدیک شاید بیشتر از 10 ساله که گاهی تلاش میکردم که موفق شوم نشانه ها تضادها رو میدیدم میگفتم حتما باید تغییر کنم ولی من بیشتر از 10 سال بود که در کویر اعتیاد ب مواد شیره وتریاک و بعدش قرص ب2 بودم گاهی تلاش میکردم از قانون استفاده میکردم نتیجه میگرفتم ولی چون توی کویر اعتیاد بودم زود محصول رو از دست میدادم تا این پروژه تغییر را در آغوش بگیر البته چون قبلش توی یکی از فایلهای شیوه حل مسائل زندگی که برادرم خریده بود از استاد شایسته عزیز شنیدم با این مضمون که اول اون مسئله ای مهمیکه فکر میکنی باید تغییر بدی رو تغییر بده تا راه باز بشه
پروژه تغییر را در آغوش بگیر فکر کن جلسه 5 بود که داشتم کامنتهای بچه ها رو میخوندم کامنت آقای گنجی عزیز در تاریخ 10 ابان 1404 خیلی بهم انگیزه داد که من باید ترک کنم همون لحظه تصمیم گرفتم و از خدا خواستم کمکم کنه که خیلی راحت ترک کنم نمیدونی چه حسی دارم الان که این کامنت رو مینویسم میتونم بگم که الان 14 روزه پاک هستم یعنی از 25 آبان کلا ترک کردم و امروز دادم از سرکار این کامنت دو مینویسم خیلی انرژی بیشتر و سرحالتر از قبل هستم دوباره انگار متولد شدم و امروز رو روز اول آشنایی با سایت عباسمنش میدونم چون تمام اون آگاهی های توی این 7 سال ی هل پوچه چون هیچ وقت با تمام وجود ب دستور عملهای استاد توی فایلها عمل نکردم دیدگاه مذهبی اشتباهی داشتم و کلا خدا رو ی جور دیگه شناخته بودم بعد خواندن کتاب چگونه فکر خدا رو بخوانیم فهمیدم در گمراهی کامل هستم یک آدم مشرک که به همه متوصل میشه غیر خدا شاید باور نکیند ولی توی همین چند روز که مصرف کم کردم و بعدش ترک کردم چه نتایجی گرفتم خیلی راحت ی پول خوب وارد زندگیم شد که اصلا فکر نمیکردم این قدر طلبکار باشم ی تولد خوب برای همسرم گرفتم ب دخترانم کمک مالی خوبی کردم خدایا شکر چند سال بود همچین آرزوهایی داشتم و توی کمتر از یک ماه منی که کل موجودی کارتم 20 هزار تومان بود تونستم چند تا از آروزهای مالی که داشتم برآورده شد خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت
سلام خدمت استاد عزیزم ، خانم شایسته ی دوست داشتنی و تمام همراهان نازنینی که دارن کامنت من رو مطالعه میکنن
بریمممم برای انجام این تمرین عالی و قدرتمند
سوال 1 ) آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی کی بود؟ چه نتیجه ی ملموسی داشت؟
آخرین بار زمانی بود که من دوره ی قانون سلامتی رو تهیه کردم.
من 21 سالمه و تقریبا 6 ماه پیش این دوره رو تهیه و شروع کردم ، قبل از شروع این دوره به لطف الله مهربان از سلامت کامل برخوردار بودم و از نظر ظاهری هم تناسب اندام خوبی داشتم اما دوست داشتم که زندگی سالمی داشته باشم
و تناسب اندام بیشتری رو تجربه کنم
از اونجایی که پرستاری میخونم و تو بیمارستان کار میکنم میدیدم افراد بدلیل تغذیه نامناسب و سبک زندگی ناسالم چقدر دچار مسائل مختلف و شدیدی میشن
بنابراین تصمیم گرفتم که قبل از این تضاد ها این دوره رو شروع و تغییر بنیادین در روش تغدیه و لایف استایلم ایجاد کنم.
نتیجه ی ملموس این تغییر کاهش وزن 10 کیلویی ، تناسب اندام بی نظیر
اعتماد به نفسم بینهایت بیشتر شده.
و البته تاثیر بسیار زیاد بر اطرافیانم چون دیدن که من چطور تغییر کردم و بعد از من اونها هم سبک زندگیشون رو تغییر دادن.
که همه ی اینها در مجموع احساس فوق العاده ای در من ایجاد کرده.
سوال 2 ) در چه مواردی نشانه های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ چه هزینه ای برای فرار از تغییر پرداخت کردی؟
با کوچکترین رفتار نامناسب افراد (تاکید میکنم با کوچکترین) قطع ارتباط میکردم
این موضوع از زمان بچگی با من بود تا الان که دانشگاه میرم و باعث شده بود هم تو دبیرستان اذیت بشم و دوست صمیمیم رو از دست بدم هم الان که دانشجو هستم
انگار یک الگوی تکرار شوندهست که تکرار میشه
اون موقع که دبیرستانی بودم خیلی تاثیر روحی روی من نداشت انگار که جهان در اون موقعیت اولین چکش ها رو داشت به من میزد اما من متوجه نمیشدم بعد که وارد دانشگاه شدم و دوباره این اتفاق رخ داد که این دیگه چکش اخر بود و واقعا ضربه ی محکمی هم بهم زد چون تقریبا همه ی افراد دورم رو به این شکل از خودم دور کرده بودم و محدود افرادی کنارم بود ( بصورت کلی خیلی ادم اجتماعی هستم و با همه خیلی راحت ارتباط میگیرم ولی این مورد پاشنه آشیل من بود و هر چه ارتباطات خوب میساختم با این رفتار خودم از بین میرفت)
هزینه ای که برای فرار پرداختم این بود که اول مدتها بابت از بین رفتن اون ارتباط از لحاظ روحی درگیر بودم که چرا این اتفاق افتاد و چرا دوستام قدر من رو نمیدونن، من که دوست و همراه خیلی فوق العاده ای هستم و در رفاقت چیزی برای دوستام کم نمیزارم پس چرا دوباره یه دوست دیگه رو از دست دادم
غافل از اینکه کلی باور مخرب در موردش دارم و مشکل من هستم نه افراد
و نتیجه اش شد تنهایی من در دانشگاه
که البته اینم اضافه کنم که باعث شد تغییر اساسی در وجود خودم ایجاد کنم و الان روابط خیلی خوبی دارم
سوال 3) اگر به ان موقعیت برگردی چه رفتار جایگزینی خواهی داشت؟
اگه به عقب برگردم به جای حذف سریع آدمها از زندگیم سعی میکردم که در مورد اون اتفاق باهاشون صحبت کنم
یعنی این تغییر رو ایجاد میکردم که با افراد صحبت کنم
سوال 4 ) چه باور محدود کننده ای باعث میشد آن تغییر را به تعویق بیندازی؟ چطور این باور را اصلاح کردی؟
حقیقتا اون موقع اصلا نمیدونستم که باید تغییر کنم
فکر میکردم که من خیلی خوب و کم نقص هستم و اونها مشکل دارن
الان که به اون مسائل نگاه میکنم، بخاطر غروری بود که داشتم
و اتفاقات اخیر باعث شد تغییر عظیمی در من رخ بده
اشتباهاتم در روابط رو شناسایی کردم و دارم روی اون مسائل کار میکنم و هر چه بیشتر روی پاشنه های آشیل کار میکنم کیفیت روابطم افزایش پیدا میکنه
سلام نازنین عزیزم خداقوت اوقاتت سرشار از برکت و شادی باشه الهی
کامنت شما من رو با یک ترمز دیگه خودم رو به رو کرد و به همین دلیل اینجا براتون مینویسم
بین من و شما یم نقطه مشترک هست اون هم اینکه علرغم خوبی های زیادی که به آدم های اطرافمون میکنیم و بسیار هم اجتماعی و مهربان هستیم( و نکته جالت تر اینکه همه آدم ها دقیقا همین نکات رو تایید میکنن) اما باز هم از آدم ها فارغ از نقشی که دارن دوست.خونواده.همکار و…. تو یک لحظاتی رفتارهایی باهامون میکنن یا حتی حرکاتی انجام میدن که من به شخصه حتی بعضااا ساعت هاااا حیران و مبهوت بودم که خدایا مگه میشه آخههه اما تفتوت من و شما من بر خلاف شما در گذشته میدیدم بهم کم لطفی یا حتی در خیلی موارد توهین میشه هاااا از درون داغون میشدم اماااا توانایی ابراز یا دست کم قطع رابطه رو نداشتم و بدبختانه اینقدر تو اون چرخه معیوب میموندم تا با بدترین شکل توسط همون افراد ترد میشدم از زمانی که با استاد عباس منش جان و این سایت بهشتی آشنا شدم و خوب البته بعد از کلییی تلاش کردن تازه متوجه شدم که ای وایییی بر من نسترن بزرگترین دلیل اون ضربه ها اول پایین بودن عزت نفس خودم که خودم رو لایق رفتار خوب و آدم های خوب نمیدونستم (حتی وقتی داشتم برای بقیه تعریف میکردم با غم و خشم عظیمی میگفتم حقه خوببببب کی احمق تر از من من لایق نیستمم) و دومیمن دلیل که از وقتی این پروژه رو شروع کردم و دقیقاااااا همین لحظه که کامنت شما رو خوندم متوجهش شدم که تمام تمام تما اون اتفاقات اون برخورد ها چک و لگد هایی بوده که جهان به من میزده تا من متوجه ایراداتم بشم در اصل تمام اون اتفاقات می افتاد تا من با ایراداتم با نقاط ضعف و مشکلات خودم رو به رو بشم امااا من نادون من کج فهم طبق گفته های بی نظیر محض استاد جاد به جای زووم کردن روی خودم و دنیای درونم به دنیای بیرون و بقیه چسبیده بودم اما از همین جا به خودم میگم که به خدااا از لحظه ای که مقصر تمام اون برخورد ها خودم و روبه رو شدن با ضعفای خودم رو دونستم هم شجاعت ابراز پیدا کردم هم به شدت گذشته آدم بده نبودم هم کمتر ضربه خوردم و از همههه مهم تر بی نهایت خوشحال تر و آروم تر هستم به خدا دوستای جدید و به مراتببب بهتری وارد مسیرم شدن و از همه مهم تر اینکه احساس قدرت عزت و توانایی میکنم وقتی به کسی که ناراحتم کرده میگم یا از حقم دفاع میکنم شب وقت خواب که مرورش میکنم چنان احساس توانایی و قدرتی میکنم که قابل وصف نیست
امیدوارم بتونیم همچنان پرقدرت پیش بریم ضعف ها و ترمز هامون رو پیدا کنیم و هتی در حد میلیمتری در جهت راست کردن این قامت خمیده قدم برداریم
به نام خداوند یگانهی بسیار بخشایندهی بسیار مهربان وهّآب
درود بر استاد بزرگوارم و بانو شایستهی عزیز و یکایک دستاندرکاران سایت الهی عباسمنش و همهی همراهان همفرکانسم
و اما پاسخ به پرسشهای این آغاز دوباره:
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
شاید کمتر پیش آمده باشد که پیش از برخورد با تضاد مسیرم را اصلاح کرده باشم. الان یادم نمیآید ولی هر بار که مسیرم را اصلاح کردم، نتایج بیدرنگ به شکل خوبی برای من رقم خورد.
یکی از این زمانها، همین امشب بود که من توانستم بر وسوسههای ذهن نجواگرم فائق بیام و شروع کردم برپایهی برنامهای که برای پیگیری کارهام چیده بودم پیش رفتم و درهایی که بهنظر بسته میآمدند، چه خوب باز شدند.
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
در بسیاری موارد بوده که من در برابر تغییر ایستادگی کردم و بدون استثنا همیشه زیان کردم. برای نمونه، از بچگی شکاک و خسیس بودم و همین رفتار بد را در برخورد با همسر و فرزندانم داشتم. برای نمونه، همیشه میترسیدم که از میزان پولی که درمیآورم باخبر شوند تا از من بخواهند. همین رفتار بد سبب شد تا بارها پولم توسط افراد دیگر خورده شود و یا اینکه مورد سوءاستفاده مالی قرار گیرم.
اکنون دانستهام که این رفتار آسیب زننده است و من میتوانم آگاهانه آنرا تصحیح کرده و کنار بگذارم. برای نمونه، امروز برخلاف همیشه، ظرف آجیل را بهطور کامل روی میز گذاشتم تا فرزندانم بخورند. البته همیشه اینکار را میکردم ولی یا باتردید بود و یا اینکه برای هر کسی مقدار خوبی، تاکید میکنم مق ار خوبی که از بهترینها بود را در کاسههای کوچک میگذاشتم. ولی امروز به خودم گفتم: این عادت محدود کردن و کنترل کردن روزی را کم و محدود میکند. پس کاملا آگاهانه خلاف رفتار همیشگیام انجام دادم و حالا بسیار از کارم خرسندم.
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
گفتم که من همش از اینکه نکنه پولم را خانوادهام بدانند، هیچ نمیگفتم، همش میخواستم خودم را به دیگران اثبات کنم، حرص میزدم، حرص میخوردم، حسودی میکردم، حسرت میخوردم و … ولی خدا را شکر که دارم بهتر میشم و این سبب شده تا آرامشم بیشتر شود.
در بسیاری از موارد اصلا با همسرم که زنی انسان و بسیار مهربان و باگذشت است مشورت نمیکردم. الان هم این ویژگی در من هست. همین ویژگی در بسیاری از جاها سبب زیانم شده. ولی کمکم دارم این رفتار بد را کنار میگذارم. مثلا سه سال پیش بود که برای خواهرزادهی همکارم در بانک ضمانت کردم و همین مسئله امروزه سبب دردسرهای بسیاری برای زندگی ما شده. اگر به همان موقعیت بازگردم، اول اینکه خود را دوست میداشتم و هرگز حاضر نمیشدم خود و خانوادهام را ب ای دیگری به دردسر بیندازم و یاد میگرفتم و تمرین میکردم که بگویم نه! و نیز پیش از هرکاری، یا عزیز دلم که زنی کاردان است مشورت میکردم.
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کنندهای باعث میشد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کردهای؟
به نظرم مهمترین دلیل، کاستی عزتنفس و پایین بودن احساس خود ارزشمندیام بوده که میخواستم خود را بهعنوان فردی مستقل و همه چیزدان( که نیازی به مشورت ندارد) نشان دهم. مغرور و متکبر بودم و نمیخواستم نه بگویم.
فعلا این پاسخها را مینویسم تا اینکه در ادامه کامنتهای دیگر را بنویسم.
بحث امروز درباره «تغییر» برای من فوقالعاده الهامبخش بود. چقدر زیبا استاد ما را به چند گروه تقسیم کردند و باعث شدند ببینیم هر کداممان در کجای مسیر تحول هستیم.
من مدتها بود از باورهای قدیمی و کهنهام خسته شده بودم. خوب میدانستم در رابطه با خودم و دیگران، تعصبهای بیجا دارم. وقتی بحثی پیش میآمد سریع ناراحت میشدم و با خودم میگفتم: «ظاهراً قرار است تا آخر عمر همینطور بمانم… کاری نمیشود کرد!»
و همین تسلیم شدن باعث شده بود هر روز بیمارتر شوم، خودخوری کنم و انرژیام برای تغییر دیگران هم از بین برود. واقعاً کلافه و دلزده شده بودم…
اما خداوند مرا هدایت کرد به سمت صحبتهای استاد عباسمنش. فهمیدم نباید خیال کنیم وقتی مدتی زندگی روال است، دیگر کامل شدهایم. تغییر یک مسیر دائمی است؛ مانند جریان آب…
اگر راکد بمانیم، میگندیم!
آموختم که از هرجایی اشتباه کردم، میتوانم دوباره برگردم و دوباره بسازم.
باید بپذیرم که اشتباه کردهام، ناآگاه بودهام و حالا بهجای قضاوت، به سمت آگاهی بروم…
وقتی آگاهی بیاید و در خودم تغییر ایجاد کنم، دنیای بیرونم هم تغییر میکند. چون من هر لحظه با افکارم ارتعاش مالی، سلامتی، ارتباطی و معنوی میفرستم و دقیقاً همان شرایطی را تجربه میکنم که خودم ساختهام.
فهمیدم از قطبنمای درونم دور شده بودم. بارها ندای درونم مرا آگاه کرده بود اما من با ذهن استدلالیام آن را خاموش کردم… و نتیجههای تلخ و مخربش را هم دیدم.
اولین قدمی که برداشتم توجه بیشتر به شهود و پیامهای بدنم بود؛ فعال کردن سنسورها و شنیدن نجواهای درون. ذکر همیشگی من شد:
«ای کسی که مرا خواندهای، راه را نشانم بده»
حتی برای سادهترین کارها؛ مثل انتخاب ادویه برای خورشت!
کمکم حالم بهتر شد. از بیماری فاصله گرفتم. رابطههایم رو به بهتر شدن رفت. دیگر نمیخواستم هیچکس را بهزور تغییر دهم.
در موضوعاتی مثل حجاب، جهان، فراوانی، ارتعاش، سیاست، فقر و ثروت… فقط شنونده میشدم. کتابی دستم میگرفتم، توجهام را به آگاهی خودم میدادم و در دلم برای دیگران طلب رشد میکردم.
با خودم تکرار میکردم:
«بگذار مسیر تکاملشان را طی کنند… تغییر بهزور، تغییر نیست.»
و این بزرگترین درس زندگی من بود…
اکنون هر روز و هر لحظه، افکارم، رفتارم و درونم را مشاهده میکنم. با اشتیاق، اشتباهاتم را میپذیرم و روی خودم کار میکنم…
چون تغییر من، تغییر جهان من است.
سپاسگزارم استاد عزیزم از وجود پربرکتتان و آگاهیهایی که به قلبهای ما هدیه میدهید.
و سلام به همه شما دوستان عزیزم که آماده هستید برای تغییر و برای ساخت زندگی و شرایط دلخواه
من با توکل به خدا و با ایمان و تعهد میخوام شروع کنم به تغییر ، خدا رو سپاسگزارم که همیشه همراه من بوده و خوشحالم که این تضاد ها رو برای من گذاشت تا تغییر کنم تا به خودم بیام و شکر برای هدایت من یه این قسمت سایت هدف من از نوشتن این کامنت انگیزه و امید دادن به بقیه دوستان که خوشحال باشن با تضاد روبه رو شدن و شروع کنن و همین طور تعهد به خودم که ادامه بدم قدم ها رو و تفاوت کامنت خودم رو با کامنت های بعدی که در قدم های بعدی مینویسم مشاهده کنم ، من الان در حال حاضر با تضادی که مواجه شدم این هست که مدام و پشت سر هم آدم های اشتباه و نادرست میان سر راه من و چند باری هم ضربه خوردم ولی الان واقعا دلم میخواد شرایط تغییر کنه و آدم های خوب وارد مسیر زندگی من بشن ، پس شروع میکنم به تغییر و مسیر زندگی خودم رو پر میکنم از آدم های خوب و اتفاق های خوب و لذت ببرم از تغییر ، در پناه خدا باشید ، میدونم که همگی موفق میشیم
و سلام ویژه به استاد شایسته نازنینم ، واقعاً سپاسگزارتونم برای این لطف و سخاوتتون که اینقدر زیبا دارین کارها رو برای ما ساده تر میکنین.
چند روز بود مدام هدایت میشدم به همین فایل شروع پروژه ، امروز که هدایت شدم باز گفتم بیام صفحه شو دوباره ببینم و واقعا سورپرایز شدم.
نمیدونم چرا من این سوال هارو ندیده بودم ؟؟!!!
سپاسگزار خداوند هستم که هدایتم کرد و با پاسخ دادن به سوالها دو تا اتفاق عالی افتاد.
اول که فهمیدم دلیل تمام تضادهام تو یکسال اخیر تو همه چهار موردی که نوشتین بر میگرده فقط به یک موضوع، واقعا برام عجیب اومد که چطور من اینو اینقدر واضح متوجه نشدم ، جهان داشته همه جوره منو در یک مورد آگاه میکرده و من البته با پاسخ دادن به سوالات دلیلش رو متوجه شدم و سپاسگزارم از رب العالمین همواره هدایت گر من که دستمو گرفت آورد سر سوالها تا یه خودشناسی درست رو اول مسیر تصمیماتم داشته باشم. الهی شکرت
این سوال ها و پاسخ هام منو بیشتر به این نتیجه رسوند که پیام خداوند رو درست فهمیدم و زمان اون رسیده که بخوام در مسیر کسب مهارت های لازم و بیشتر، برای شروع کسب و کار خودم قدم بردارم.
آرامش الهی رو در وجودم حس میکنم و میدونم که موفق میشم. این مسیر برای من مهمترین قسمت زندگیم میتونه باشه و قدمی بزرگ و زیبا برای آنچه که میخوام.
خوشحالم دارم کم کم قدم به مرحله عمل کردن میذارم چیزی که مدتها منتظرش بودم و اشتیاقی که براش احساس میکنم داره بیشتر میشه و اعتمادم به خداوند خالص تر.
و البته اینم بگم یه باوری در من ساخته شد امروز ، تو فایل های مصاحبه سوالی که از استاد میشه درباره کارمندهای استاد هست که من بارها و بارها بهش هدایت شدم،خداوند میخواست ترس های منو نگرانی هامو کم کنه و حالا من دارم به چشم خودم میبینم که چطور میشه خداوند انسان هایی رو به کسب و کارت بیاره که به اندازه یا حتی بیشتر از خودت بخوان باعث گسترش کارت بشن و عاشقانه و صادقانه وظایفشون رو انجام بدن.
سلام به استاد من تمرین بعد فایل یک انجام دادم و به اون چهار حوزه نمره دادم متوجه شدم حوزه سلامتی جسم و روان من شماره یک و راهکار های خودم نوشتم و متعهد میمونم و انجام میدم خدایا شکرت هزاران مرتبه خیلی خوش حالم همینطور با توکل به خدا ادامه خواهم داد
سلام به استاد و خانم شایسته محترم مورد اول متاسفانه هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید اما مورد دوم من مادبزرگم نیاز به مراقبت و پرستاری داشتن و مامانم و خالم به صورت نوبتی به ایشان رسیدگی میکردن من بخاطر وابستگی شدید به مادرم و ترس ازینکه نکنه برای مادرم اتفاقی بیوفته تا زمانی که مادربزرگم زنده بود میرفتم باهاشون شبا میموندم نکته اینه که پدرم خونه تنها میموند و حس میکردم که دوست دارن من خونه بمونم منم دوست داشتم که شبا نرم بمونم اما بازم میرفتم تا اینکه حتی داییم برایم کار پیدا کردن و باز هم بخاطر این ترس ها من نرفتم تصمیم به تعویق انداختم زمان گذشت مادربزرگم فوت شدن بعدش پدرم مریض شدن من دائم بیمارستان ها و دکترا همراه پدرم بودن پدرم خیلی درد میکشیدن و وضعیت شرایط سختی بود و فکر میکنم من هزینه ترس هام و تصمیم نگرفتن درمورد شغل اینجوری پس دادم اگر به اون زمان برگردم و بینش الان داشتم من حتما شغل انتخاب میکردم و سرکار میرفتم و شبا پیش پدرمم میموندم و به ایشون هم توجه میکردم مامانمم به خدای مهربون میسپردم و نمیترسیدم وابستگی من به مامانم باعث شده بود که من وقتی خونه مادربزرگم میموندم مسئولیت کاری ما بیشتر شده بود و من سر این مسئله حرص میخوردم و با مامانم دعوا میکردم بهشون بی احترامی میکردم من اگر سرکار میرفتم و وابستگی نداشتم صدرصد بهشون احترام میذاشتم و این دعواها جرو بحث ها پیش نمیومد و اینکه بزور کاری هم انجام نمیدادم مورد دوم هم اینکه پدرم دوست داشت ما شبا بمونیم خونه حس تنهایی میکرد و باهاش با تندی رفتار میکردم و حق به جانب بودم و اونجور که باید توجه نمیکردم و اصلاحش این بود که من شبا خونه میموندم به پدرم هم توجه میکردم احترام میذاشتم کاری داشت انجام میدادم باورهای محدود کننده من این بود که اگر من نباشم کی از مامانم محافظت میکنه و براش ممکنه اتفاقی بیوفته که بعدا با آموزه های استاد یاد گرفتم مادرم به خدا بسپرم و اگه تنها بیرون میره کمتر نگران بشم بگم حتی الان اگه شب جایی دیگه تنها خودم میتونم بمونم و کمتر نگران شم باور دیگه این بود که من وابسته بودم و زندگی بدون اون فاقد لذت میدونستم و لذت با اون اگه همه جا همراهم باشه میدونستم البته بگم من هنوز هم وابستگی دارم و باید تلاش کنم کمترش کنم برای مادرم خیلی دلسوزی میکردم و بعدا از آموزهای استاد متوجه شدم دلسوزی یعنی اینکه خودم جای خدا دارم قرار میدم یعنی خدا نیس که به مادرم کمک کنه و اینکه فهمیدم هرکس نتیجه باورها و افکار خودش میگیره پس دلسوزی بی معنیه یک باور دیگم داشتم که اگه من پیش پدرم بمونم پدرم فک میکنه من از مادربزرگم خوشم نمیاد از داییم خالم و فامیل های مادرم خوشم نمیاد و نگران دیدگاه پدرم بودم و باورم این بوده فک میکنه من طرف اونو میگیرم و من این دیدگاه دوست نداشتم تا اینجا متوجه شدم انگاری بیشتر باورهای توحیدی من ایراد داشتن
تقریبا همین مسئلهی شما را من هم در سالهای 1374 تا 1376 داشتم. پس از درگذشت پدرم، من که کوچکترین فرزند خانواده بودم، یهجورایی شدم سرپرست مادرم. حسابی به ایشان وابسته بودم و بدتر هم شد. تو اون سالها، من دانشجوی کارشناسی ارشد بودم و با استاد بسیار نامی و بینالمللی پایاننامه داشتم. ولی همین وابستگی به مادر سبب شد نتوانم با آن استاد ادامه دهم و بهناچار با استاد دیگری که اصلا در حد و اندازهی ایشان نبودند، پایاننامهی دیگری بردارم و کلا مسیر زندگیم عوض شد. دانشجوی بسیار خوبی بودم و استاد راهنمای اولی من بسیار از کارهام راضی بودند و اگر ادامه میدادم و به مادرم توجه نمیکردم، شاید که نه، یقینا در یکی از بهترین دانشگاههای جهان استاد بودم!
حالا، مدتی است که در شهر خودم در خانهی خودمان تنها هستم و همسر و فرزند کوچکم در تهران ساکن هستند و من هر دو هفته یکبار به ایشان سر میزنم. بل خودم پیمان بستهام که این بار مانند گذشته خود را فدای دیگران نکنم!
آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد روبرو شدم و استقبال کردم و چه نتیجه مثبتی گرفتم؟؟؟
نمیدونم 4سال پیش بود فکر کنم دروسته چون 12قدم خریداری کردم وبا اهرم رنج لذت تغیر کردم
من مواد مخدر مصرف میکردم تفریحی ولی خوب چندسالی بود تریاک میکشیدم میزاشتم کنار بعد چند ماه باز تفریحی میکشیدم تا اینکه نشانها آمد خیلی چیزها بود از بی هوسلگی از خوانواده کمتر بیرون میرفتم تا اینکه همسر عزیزم گفت علی محتاد بشی اذت جدا میشم( تریاک تو روستای ما تفریحی چیز عادی تو عروسیها وجشنها بیشتر آدمها میکشن ولی 100درصد اشتباه) در روابط باهمسرم و با سردردها که میشدم و معده و ذعیف شدن بدنم اینهارو دیدم
قبل برخورد با تضاد بود یا داخلش بودم ولی با احرم رنج لذت همه چی دروس شد بنده تغیر کردم
خداروشکر زندگیم خوبه ولی باید بهتر از اینها باشه
با تکامل میرم جلو (استاد از خداوند سپاسگذارم که با شما آشنا شدم
دورهای شما بینظیر ممنونم از شما )
سوال 2
در چه مواردی نشانهارو دیدم وتغیر نکردم و چه هزینه دادم ؟؟؟
من قبل اینکه با سایت استاد آشنا بشم تو انستاگرام فایل انگیزشی گوش میدادم وبعد 1سال کار گچبری گچکاری شل کردم و از جیب میخوردم ورفتم دنبال نقاشی و همسرم وخیلی میگفت برو سر کار منم میگفتم نه نقاشیهای من ارزش داره و یه جشنواره خودآموخته بود شرکتم کردم و لوحه تقدیرم بهم دادن اون لحضه اسمم صدا کردن خیلی برام روز خوبی بود ولی خوب پولی برام نداشت اونم نه اینکه زحمت نکشم کلی تابلو نقاشی داشتم الانم دارم ولی باورام دروس نبود به قول استاد تو یه دوره میگه میخواهی ونگوگ باشی یا داوینچی آره من ونگوگ بودم خلاصه تا اینکه نتیجه نگرفتم و انستاگرام فلتر شد بعد استاد تو انستاد گرام دیده بودم وجملی که به یادم بود
ایمانی که حرکت نیاورد حرف مفت است و زدم گوگل گفتم ببینم استاد عباسمنش پیدا میشه؟بعد دیدم بابا سایت اصلی داره وبعد کل پولی که برام مونده بود از خدا خواستم یه نشونه بهم بده
وبعد نشونه کل پولم دادم دوره روانشناسی ثروت1 خریداری کردم وبعد متوجه شدم که علی تو در دیواری و فکر کنم غرور بیجا باعث گوش ندادن دور برایام شد ومن میگفتم نه من همه چی میدونم ازین داستانه
سوال 3
اگر برگردم همین کاری که الان میکنم میکنم میرم کلاس نقاشی و با تکامل آهسته با عشق بدون غرور یا یکدندگی حرکت میکنم و فرودیم قط نمیکنم
سوال 4
به آن موقیت فکر کن و بنویس چه باور محدود کننده باعث میشد تغیر نکنی چطور باورم اصلاح کردم؟؟؟
شاید یک دنده بودم فقط میگفتم حرف من یا غرور ولی نه غرور نداشتم میگفتم زود برسم بالا مشهور بشم همون یگدندگی بود میگفتم فقط حرف خودم وبعد که با استاد عزیزم آشنا شدم و آرام آرام تغیر کردم واز موقع که باسایت استاد آشنا شدم خونه 31متری شده نزدیک 60متر ودر منطقه خوب و ماشین دندیم شده ماشین خارجی اتومات و از موقع که 12قدم خریداری کردم دگتر نرفتم وکلی اتفاقات خوب برام افتاده و میدونم عدامه بدم بیشتر هم اتفاقات خوب برام میفته من همون قد که گوش دادم و عمل کردم به حرفهای استاد نتیجه گرفتم بنده خیلی زیادم عمل نکردم ولی جای که مثل وحی منزل عمل کردم نتیجه گرفتم( استاد عزیزم ممنونم از شما در پناه الله شاد پیروز سلامت باشید)
خدایا شکرت برای این آگاهی عمیق و کاربردی
سلام بر استاد گرانقدر و تمامی همراهان مسیر رشد
با شنیدن این فایل، گویی چراغی در مسیر خودشناسیام روشن شد. در ادامه با صادقانه پاسخ دادن به سوالات، جایگاه فعلی خودم را بررسی میکنم:
پاسخ به سوالات خودشناسی:
سوال 1: آخرین استقبال آگاهانه از تغییر
· موقعیت: تغییر حوزه کاری از بازاریابی سنتی به دیجیتال مارکتینگ
· نتیجه: افزایش 3 برابری درآمد در کمتر از 6 ماه
· نکته کلیدی: وقتی دیدم بازار در حال تغییر است، منتظر نماندم تا کسبوکارم با مشکل مواجه شود
سوال 2: هزینههای فرار از تغییر
· موقعیت: مقاومت در یادگیری مهارتهای جدید در دوران کرونا
· هزینه: از دست دادن 80٪ درآمد به مدت 4 ماه
· درسی که گرفتم: جهان با تضادهای شدید، مرا مجبور به تغییر کرد
سوال 3: اقدام جایگزین
· اگر به گذشته برگردم:
· هر6 ماه یک مهارت جدید میآموختم
· با تغییرات بازار هماهنگ میشدم
· از منطقه امن خارج میشدم قبل از اینکه جهان مرا مجبور کند
سوال 4: باور محدودکننده
· باور قدیم: “من در کارم متخصصم، نیازی به یادگیری چیزهای جدید ندارم”
· باور جدید: “یادگیری مستمر، سلاح من در دنیای در حال تغییر است”
· روش اصلاح: هر ماه یک کتاب یا دوره آموزشی جدید میخوانم
تعهد من به خودم:
از امروز متعهد میشوم:
· هر هفته از خود بپرسم: “چطور میتوانم از این بهتر باشم؟”
· هر ماه یک مهارت جدید یاد بگیرم
· همیشه به دنبال بهبود و رشد مستمر باشم
استاد عزیز، سپاسگزارم که مرا از خواب غفلت بیدار کردید. اکنون میفهمم که رشد، نه یک انتخاب، که یک ضرورت است.
به همه دوستان توصیه میکنم:
همین حالا این سوالات را از خودتان بپرسید.پاسخهای صادقانه، میتواند مسیر زندگیتان را تغییر دهد.
دورد برای استاد عباسمنش عزیزم و درود بر استاد شایسته عزیز درود بر همه اعضا این سایت الهی
امروز ب روز ورودم ب سایت نگاه کردم دیدم من بیشتر از 7 ساله عضو این سایت الهی هستم شاید باور نکنید بیشتر قانونها رو میدونم گاهی کم و بیش نتیجه گرفتم هزار با از استاد شنیدم که وقتی میخوای تغییر کنی باید باتمام وجودت تغییر کنی شما نمیتونی توی کویر برنج یا محصولات پرآب بکاری ولی من الان نزدیک شاید بیشتر از 10 ساله که گاهی تلاش میکردم که موفق شوم نشانه ها تضادها رو میدیدم میگفتم حتما باید تغییر کنم ولی من بیشتر از 10 سال بود که در کویر اعتیاد ب مواد شیره وتریاک و بعدش قرص ب2 بودم گاهی تلاش میکردم از قانون استفاده میکردم نتیجه میگرفتم ولی چون توی کویر اعتیاد بودم زود محصول رو از دست میدادم تا این پروژه تغییر را در آغوش بگیر البته چون قبلش توی یکی از فایلهای شیوه حل مسائل زندگی که برادرم خریده بود از استاد شایسته عزیز شنیدم با این مضمون که اول اون مسئله ای مهمیکه فکر میکنی باید تغییر بدی رو تغییر بده تا راه باز بشه
پروژه تغییر را در آغوش بگیر فکر کن جلسه 5 بود که داشتم کامنتهای بچه ها رو میخوندم کامنت آقای گنجی عزیز در تاریخ 10 ابان 1404 خیلی بهم انگیزه داد که من باید ترک کنم همون لحظه تصمیم گرفتم و از خدا خواستم کمکم کنه که خیلی راحت ترک کنم نمیدونی چه حسی دارم الان که این کامنت رو مینویسم میتونم بگم که الان 14 روزه پاک هستم یعنی از 25 آبان کلا ترک کردم و امروز دادم از سرکار این کامنت دو مینویسم خیلی انرژی بیشتر و سرحالتر از قبل هستم دوباره انگار متولد شدم و امروز رو روز اول آشنایی با سایت عباسمنش میدونم چون تمام اون آگاهی های توی این 7 سال ی هل پوچه چون هیچ وقت با تمام وجود ب دستور عملهای استاد توی فایلها عمل نکردم دیدگاه مذهبی اشتباهی داشتم و کلا خدا رو ی جور دیگه شناخته بودم بعد خواندن کتاب چگونه فکر خدا رو بخوانیم فهمیدم در گمراهی کامل هستم یک آدم مشرک که به همه متوصل میشه غیر خدا شاید باور نکیند ولی توی همین چند روز که مصرف کم کردم و بعدش ترک کردم چه نتایجی گرفتم خیلی راحت ی پول خوب وارد زندگیم شد که اصلا فکر نمیکردم این قدر طلبکار باشم ی تولد خوب برای همسرم گرفتم ب دخترانم کمک مالی خوبی کردم خدایا شکر چند سال بود همچین آرزوهایی داشتم و توی کمتر از یک ماه منی که کل موجودی کارتم 20 هزار تومان بود تونستم چند تا از آروزهای مالی که داشتم برآورده شد خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت
به نام یگانه خداوند جهان هستی
سلام خدمت استاد عزیزم ، خانم شایسته ی دوست داشتنی و تمام همراهان نازنینی که دارن کامنت من رو مطالعه میکنن
بریمممم برای انجام این تمرین عالی و قدرتمند
سوال 1 ) آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی کی بود؟ چه نتیجه ی ملموسی داشت؟
آخرین بار زمانی بود که من دوره ی قانون سلامتی رو تهیه کردم.
من 21 سالمه و تقریبا 6 ماه پیش این دوره رو تهیه و شروع کردم ، قبل از شروع این دوره به لطف الله مهربان از سلامت کامل برخوردار بودم و از نظر ظاهری هم تناسب اندام خوبی داشتم اما دوست داشتم که زندگی سالمی داشته باشم
و تناسب اندام بیشتری رو تجربه کنم
از اونجایی که پرستاری میخونم و تو بیمارستان کار میکنم میدیدم افراد بدلیل تغذیه نامناسب و سبک زندگی ناسالم چقدر دچار مسائل مختلف و شدیدی میشن
بنابراین تصمیم گرفتم که قبل از این تضاد ها این دوره رو شروع و تغییر بنیادین در روش تغدیه و لایف استایلم ایجاد کنم.
نتیجه ی ملموس این تغییر کاهش وزن 10 کیلویی ، تناسب اندام بی نظیر
اعتماد به نفسم بینهایت بیشتر شده.
و البته تاثیر بسیار زیاد بر اطرافیانم چون دیدن که من چطور تغییر کردم و بعد از من اونها هم سبک زندگیشون رو تغییر دادن.
که همه ی اینها در مجموع احساس فوق العاده ای در من ایجاد کرده.
سوال 2 ) در چه مواردی نشانه های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ چه هزینه ای برای فرار از تغییر پرداخت کردی؟
با کوچکترین رفتار نامناسب افراد (تاکید میکنم با کوچکترین) قطع ارتباط میکردم
این موضوع از زمان بچگی با من بود تا الان که دانشگاه میرم و باعث شده بود هم تو دبیرستان اذیت بشم و دوست صمیمیم رو از دست بدم هم الان که دانشجو هستم
انگار یک الگوی تکرار شوندهست که تکرار میشه
اون موقع که دبیرستانی بودم خیلی تاثیر روحی روی من نداشت انگار که جهان در اون موقعیت اولین چکش ها رو داشت به من میزد اما من متوجه نمیشدم بعد که وارد دانشگاه شدم و دوباره این اتفاق رخ داد که این دیگه چکش اخر بود و واقعا ضربه ی محکمی هم بهم زد چون تقریبا همه ی افراد دورم رو به این شکل از خودم دور کرده بودم و محدود افرادی کنارم بود ( بصورت کلی خیلی ادم اجتماعی هستم و با همه خیلی راحت ارتباط میگیرم ولی این مورد پاشنه آشیل من بود و هر چه ارتباطات خوب میساختم با این رفتار خودم از بین میرفت)
هزینه ای که برای فرار پرداختم این بود که اول مدتها بابت از بین رفتن اون ارتباط از لحاظ روحی درگیر بودم که چرا این اتفاق افتاد و چرا دوستام قدر من رو نمیدونن، من که دوست و همراه خیلی فوق العاده ای هستم و در رفاقت چیزی برای دوستام کم نمیزارم پس چرا دوباره یه دوست دیگه رو از دست دادم
غافل از اینکه کلی باور مخرب در موردش دارم و مشکل من هستم نه افراد
و نتیجه اش شد تنهایی من در دانشگاه
که البته اینم اضافه کنم که باعث شد تغییر اساسی در وجود خودم ایجاد کنم و الان روابط خیلی خوبی دارم
سوال 3) اگر به ان موقعیت برگردی چه رفتار جایگزینی خواهی داشت؟
اگه به عقب برگردم به جای حذف سریع آدمها از زندگیم سعی میکردم که در مورد اون اتفاق باهاشون صحبت کنم
یعنی این تغییر رو ایجاد میکردم که با افراد صحبت کنم
سوال 4 ) چه باور محدود کننده ای باعث میشد آن تغییر را به تعویق بیندازی؟ چطور این باور را اصلاح کردی؟
حقیقتا اون موقع اصلا نمیدونستم که باید تغییر کنم
فکر میکردم که من خیلی خوب و کم نقص هستم و اونها مشکل دارن
الان که به اون مسائل نگاه میکنم، بخاطر غروری بود که داشتم
و اتفاقات اخیر باعث شد تغییر عظیمی در من رخ بده
اشتباهاتم در روابط رو شناسایی کردم و دارم روی اون مسائل کار میکنم و هر چه بیشتر روی پاشنه های آشیل کار میکنم کیفیت روابطم افزایش پیدا میکنه
در پناه الله یکتا
سلام نازنین عزیزم خداقوت اوقاتت سرشار از برکت و شادی باشه الهی
کامنت شما من رو با یک ترمز دیگه خودم رو به رو کرد و به همین دلیل اینجا براتون مینویسم
بین من و شما یم نقطه مشترک هست اون هم اینکه علرغم خوبی های زیادی که به آدم های اطرافمون میکنیم و بسیار هم اجتماعی و مهربان هستیم( و نکته جالت تر اینکه همه آدم ها دقیقا همین نکات رو تایید میکنن) اما باز هم از آدم ها فارغ از نقشی که دارن دوست.خونواده.همکار و…. تو یک لحظاتی رفتارهایی باهامون میکنن یا حتی حرکاتی انجام میدن که من به شخصه حتی بعضااا ساعت هاااا حیران و مبهوت بودم که خدایا مگه میشه آخههه اما تفتوت من و شما من بر خلاف شما در گذشته میدیدم بهم کم لطفی یا حتی در خیلی موارد توهین میشه هاااا از درون داغون میشدم اماااا توانایی ابراز یا دست کم قطع رابطه رو نداشتم و بدبختانه اینقدر تو اون چرخه معیوب میموندم تا با بدترین شکل توسط همون افراد ترد میشدم از زمانی که با استاد عباس منش جان و این سایت بهشتی آشنا شدم و خوب البته بعد از کلییی تلاش کردن تازه متوجه شدم که ای وایییی بر من نسترن بزرگترین دلیل اون ضربه ها اول پایین بودن عزت نفس خودم که خودم رو لایق رفتار خوب و آدم های خوب نمیدونستم (حتی وقتی داشتم برای بقیه تعریف میکردم با غم و خشم عظیمی میگفتم حقه خوببببب کی احمق تر از من من لایق نیستمم) و دومیمن دلیل که از وقتی این پروژه رو شروع کردم و دقیقاااااا همین لحظه که کامنت شما رو خوندم متوجهش شدم که تمام تمام تما اون اتفاقات اون برخورد ها چک و لگد هایی بوده که جهان به من میزده تا من متوجه ایراداتم بشم در اصل تمام اون اتفاقات می افتاد تا من با ایراداتم با نقاط ضعف و مشکلات خودم رو به رو بشم امااا من نادون من کج فهم طبق گفته های بی نظیر محض استاد جاد به جای زووم کردن روی خودم و دنیای درونم به دنیای بیرون و بقیه چسبیده بودم اما از همین جا به خودم میگم که به خدااا از لحظه ای که مقصر تمام اون برخورد ها خودم و روبه رو شدن با ضعفای خودم رو دونستم هم شجاعت ابراز پیدا کردم هم به شدت گذشته آدم بده نبودم هم کمتر ضربه خوردم و از همههه مهم تر بی نهایت خوشحال تر و آروم تر هستم به خدا دوستای جدید و به مراتببب بهتری وارد مسیرم شدن و از همه مهم تر اینکه احساس قدرت عزت و توانایی میکنم وقتی به کسی که ناراحتم کرده میگم یا از حقم دفاع میکنم شب وقت خواب که مرورش میکنم چنان احساس توانایی و قدرتی میکنم که قابل وصف نیست
امیدوارم بتونیم همچنان پرقدرت پیش بریم ضعف ها و ترمز هامون رو پیدا کنیم و هتی در حد میلیمتری در جهت راست کردن این قامت خمیده قدم برداریم
به نام خداوند یگانهی بسیار بخشایندهی بسیار مهربان وهّآب
درود بر استاد بزرگوارم و بانو شایستهی عزیز و یکایک دستاندرکاران سایت الهی عباسمنش و همهی همراهان همفرکانسم
و اما پاسخ به پرسشهای این آغاز دوباره:
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
شاید کمتر پیش آمده باشد که پیش از برخورد با تضاد مسیرم را اصلاح کرده باشم. الان یادم نمیآید ولی هر بار که مسیرم را اصلاح کردم، نتایج بیدرنگ به شکل خوبی برای من رقم خورد.
یکی از این زمانها، همین امشب بود که من توانستم بر وسوسههای ذهن نجواگرم فائق بیام و شروع کردم برپایهی برنامهای که برای پیگیری کارهام چیده بودم پیش رفتم و درهایی که بهنظر بسته میآمدند، چه خوب باز شدند.
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
در بسیاری موارد بوده که من در برابر تغییر ایستادگی کردم و بدون استثنا همیشه زیان کردم. برای نمونه، از بچگی شکاک و خسیس بودم و همین رفتار بد را در برخورد با همسر و فرزندانم داشتم. برای نمونه، همیشه میترسیدم که از میزان پولی که درمیآورم باخبر شوند تا از من بخواهند. همین رفتار بد سبب شد تا بارها پولم توسط افراد دیگر خورده شود و یا اینکه مورد سوءاستفاده مالی قرار گیرم.
اکنون دانستهام که این رفتار آسیب زننده است و من میتوانم آگاهانه آنرا تصحیح کرده و کنار بگذارم. برای نمونه، امروز برخلاف همیشه، ظرف آجیل را بهطور کامل روی میز گذاشتم تا فرزندانم بخورند. البته همیشه اینکار را میکردم ولی یا باتردید بود و یا اینکه برای هر کسی مقدار خوبی، تاکید میکنم مق ار خوبی که از بهترینها بود را در کاسههای کوچک میگذاشتم. ولی امروز به خودم گفتم: این عادت محدود کردن و کنترل کردن روزی را کم و محدود میکند. پس کاملا آگاهانه خلاف رفتار همیشگیام انجام دادم و حالا بسیار از کارم خرسندم.
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
گفتم که من همش از اینکه نکنه پولم را خانوادهام بدانند، هیچ نمیگفتم، همش میخواستم خودم را به دیگران اثبات کنم، حرص میزدم، حرص میخوردم، حسودی میکردم، حسرت میخوردم و … ولی خدا را شکر که دارم بهتر میشم و این سبب شده تا آرامشم بیشتر شود.
در بسیاری از موارد اصلا با همسرم که زنی انسان و بسیار مهربان و باگذشت است مشورت نمیکردم. الان هم این ویژگی در من هست. همین ویژگی در بسیاری از جاها سبب زیانم شده. ولی کمکم دارم این رفتار بد را کنار میگذارم. مثلا سه سال پیش بود که برای خواهرزادهی همکارم در بانک ضمانت کردم و همین مسئله امروزه سبب دردسرهای بسیاری برای زندگی ما شده. اگر به همان موقعیت بازگردم، اول اینکه خود را دوست میداشتم و هرگز حاضر نمیشدم خود و خانوادهام را ب ای دیگری به دردسر بیندازم و یاد میگرفتم و تمرین میکردم که بگویم نه! و نیز پیش از هرکاری، یا عزیز دلم که زنی کاردان است مشورت میکردم.
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کنندهای باعث میشد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کردهای؟
به نظرم مهمترین دلیل، کاستی عزتنفس و پایین بودن احساس خود ارزشمندیام بوده که میخواستم خود را بهعنوان فردی مستقل و همه چیزدان( که نیازی به مشورت ندارد) نشان دهم. مغرور و متکبر بودم و نمیخواستم نه بگویم.
فعلا این پاسخها را مینویسم تا اینکه در ادامه کامنتهای دیگر را بنویسم.
ارادتمند شما
سلام و درود خدمت استاد عزیز عباسمنش و مریم جان
بحث امروز درباره «تغییر» برای من فوقالعاده الهامبخش بود. چقدر زیبا استاد ما را به چند گروه تقسیم کردند و باعث شدند ببینیم هر کداممان در کجای مسیر تحول هستیم.
من مدتها بود از باورهای قدیمی و کهنهام خسته شده بودم. خوب میدانستم در رابطه با خودم و دیگران، تعصبهای بیجا دارم. وقتی بحثی پیش میآمد سریع ناراحت میشدم و با خودم میگفتم: «ظاهراً قرار است تا آخر عمر همینطور بمانم… کاری نمیشود کرد!»
و همین تسلیم شدن باعث شده بود هر روز بیمارتر شوم، خودخوری کنم و انرژیام برای تغییر دیگران هم از بین برود. واقعاً کلافه و دلزده شده بودم…
اما خداوند مرا هدایت کرد به سمت صحبتهای استاد عباسمنش. فهمیدم نباید خیال کنیم وقتی مدتی زندگی روال است، دیگر کامل شدهایم. تغییر یک مسیر دائمی است؛ مانند جریان آب…
اگر راکد بمانیم، میگندیم!
آموختم که از هرجایی اشتباه کردم، میتوانم دوباره برگردم و دوباره بسازم.
باید بپذیرم که اشتباه کردهام، ناآگاه بودهام و حالا بهجای قضاوت، به سمت آگاهی بروم…
وقتی آگاهی بیاید و در خودم تغییر ایجاد کنم، دنیای بیرونم هم تغییر میکند. چون من هر لحظه با افکارم ارتعاش مالی، سلامتی، ارتباطی و معنوی میفرستم و دقیقاً همان شرایطی را تجربه میکنم که خودم ساختهام.
فهمیدم از قطبنمای درونم دور شده بودم. بارها ندای درونم مرا آگاه کرده بود اما من با ذهن استدلالیام آن را خاموش کردم… و نتیجههای تلخ و مخربش را هم دیدم.
اولین قدمی که برداشتم توجه بیشتر به شهود و پیامهای بدنم بود؛ فعال کردن سنسورها و شنیدن نجواهای درون. ذکر همیشگی من شد:
«ای کسی که مرا خواندهای، راه را نشانم بده»
حتی برای سادهترین کارها؛ مثل انتخاب ادویه برای خورشت!
کمکم حالم بهتر شد. از بیماری فاصله گرفتم. رابطههایم رو به بهتر شدن رفت. دیگر نمیخواستم هیچکس را بهزور تغییر دهم.
در موضوعاتی مثل حجاب، جهان، فراوانی، ارتعاش، سیاست، فقر و ثروت… فقط شنونده میشدم. کتابی دستم میگرفتم، توجهام را به آگاهی خودم میدادم و در دلم برای دیگران طلب رشد میکردم.
با خودم تکرار میکردم:
«بگذار مسیر تکاملشان را طی کنند… تغییر بهزور، تغییر نیست.»
و این بزرگترین درس زندگی من بود…
اکنون هر روز و هر لحظه، افکارم، رفتارم و درونم را مشاهده میکنم. با اشتیاق، اشتباهاتم را میپذیرم و روی خودم کار میکنم…
چون تغییر من، تغییر جهان من است.
سپاسگزارم استاد عزیزم از وجود پربرکتتان و آگاهیهایی که به قلبهای ما هدیه میدهید.
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز
و سلام به همه شما دوستان عزیزم که آماده هستید برای تغییر و برای ساخت زندگی و شرایط دلخواه
من با توکل به خدا و با ایمان و تعهد میخوام شروع کنم به تغییر ، خدا رو سپاسگزارم که همیشه همراه من بوده و خوشحالم که این تضاد ها رو برای من گذاشت تا تغییر کنم تا به خودم بیام و شکر برای هدایت من یه این قسمت سایت هدف من از نوشتن این کامنت انگیزه و امید دادن به بقیه دوستان که خوشحال باشن با تضاد روبه رو شدن و شروع کنن و همین طور تعهد به خودم که ادامه بدم قدم ها رو و تفاوت کامنت خودم رو با کامنت های بعدی که در قدم های بعدی مینویسم مشاهده کنم ، من الان در حال حاضر با تضادی که مواجه شدم این هست که مدام و پشت سر هم آدم های اشتباه و نادرست میان سر راه من و چند باری هم ضربه خوردم ولی الان واقعا دلم میخواد شرایط تغییر کنه و آدم های خوب وارد مسیر زندگی من بشن ، پس شروع میکنم به تغییر و مسیر زندگی خودم رو پر میکنم از آدم های خوب و اتفاق های خوب و لذت ببرم از تغییر ، در پناه خدا باشید ، میدونم که همگی موفق میشیم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ
أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ
سلام به استاد عزیزم
و سلام ویژه به استاد شایسته نازنینم ، واقعاً سپاسگزارتونم برای این لطف و سخاوتتون که اینقدر زیبا دارین کارها رو برای ما ساده تر میکنین.
چند روز بود مدام هدایت میشدم به همین فایل شروع پروژه ، امروز که هدایت شدم باز گفتم بیام صفحه شو دوباره ببینم و واقعا سورپرایز شدم.
نمیدونم چرا من این سوال هارو ندیده بودم ؟؟!!!
سپاسگزار خداوند هستم که هدایتم کرد و با پاسخ دادن به سوالها دو تا اتفاق عالی افتاد.
اول که فهمیدم دلیل تمام تضادهام تو یکسال اخیر تو همه چهار موردی که نوشتین بر میگرده فقط به یک موضوع، واقعا برام عجیب اومد که چطور من اینو اینقدر واضح متوجه نشدم ، جهان داشته همه جوره منو در یک مورد آگاه میکرده و من البته با پاسخ دادن به سوالات دلیلش رو متوجه شدم و سپاسگزارم از رب العالمین همواره هدایت گر من که دستمو گرفت آورد سر سوالها تا یه خودشناسی درست رو اول مسیر تصمیماتم داشته باشم. الهی شکرت
این سوال ها و پاسخ هام منو بیشتر به این نتیجه رسوند که پیام خداوند رو درست فهمیدم و زمان اون رسیده که بخوام در مسیر کسب مهارت های لازم و بیشتر، برای شروع کسب و کار خودم قدم بردارم.
آرامش الهی رو در وجودم حس میکنم و میدونم که موفق میشم. این مسیر برای من مهمترین قسمت زندگیم میتونه باشه و قدمی بزرگ و زیبا برای آنچه که میخوام.
خوشحالم دارم کم کم قدم به مرحله عمل کردن میذارم چیزی که مدتها منتظرش بودم و اشتیاقی که براش احساس میکنم داره بیشتر میشه و اعتمادم به خداوند خالص تر.
و البته اینم بگم یه باوری در من ساخته شد امروز ، تو فایل های مصاحبه سوالی که از استاد میشه درباره کارمندهای استاد هست که من بارها و بارها بهش هدایت شدم،خداوند میخواست ترس های منو نگرانی هامو کم کنه و حالا من دارم به چشم خودم میبینم که چطور میشه خداوند انسان هایی رو به کسب و کارت بیاره که به اندازه یا حتی بیشتر از خودت بخوان باعث گسترش کارت بشن و عاشقانه و صادقانه وظایفشون رو انجام بدن.
إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ
صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَلَا الضَّالِّینَ
سلام به استاد من تمرین بعد فایل یک انجام دادم و به اون چهار حوزه نمره دادم متوجه شدم حوزه سلامتی جسم و روان من شماره یک و راهکار های خودم نوشتم و متعهد میمونم و انجام میدم خدایا شکرت هزاران مرتبه خیلی خوش حالم همینطور با توکل به خدا ادامه خواهم داد
سلام به استاد و خانم شایسته محترم مورد اول متاسفانه هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید اما مورد دوم من مادبزرگم نیاز به مراقبت و پرستاری داشتن و مامانم و خالم به صورت نوبتی به ایشان رسیدگی میکردن من بخاطر وابستگی شدید به مادرم و ترس ازینکه نکنه برای مادرم اتفاقی بیوفته تا زمانی که مادربزرگم زنده بود میرفتم باهاشون شبا میموندم نکته اینه که پدرم خونه تنها میموند و حس میکردم که دوست دارن من خونه بمونم منم دوست داشتم که شبا نرم بمونم اما بازم میرفتم تا اینکه حتی داییم برایم کار پیدا کردن و باز هم بخاطر این ترس ها من نرفتم تصمیم به تعویق انداختم زمان گذشت مادربزرگم فوت شدن بعدش پدرم مریض شدن من دائم بیمارستان ها و دکترا همراه پدرم بودن پدرم خیلی درد میکشیدن و وضعیت شرایط سختی بود و فکر میکنم من هزینه ترس هام و تصمیم نگرفتن درمورد شغل اینجوری پس دادم اگر به اون زمان برگردم و بینش الان داشتم من حتما شغل انتخاب میکردم و سرکار میرفتم و شبا پیش پدرمم میموندم و به ایشون هم توجه میکردم مامانمم به خدای مهربون میسپردم و نمیترسیدم وابستگی من به مامانم باعث شده بود که من وقتی خونه مادربزرگم میموندم مسئولیت کاری ما بیشتر شده بود و من سر این مسئله حرص میخوردم و با مامانم دعوا میکردم بهشون بی احترامی میکردم من اگر سرکار میرفتم و وابستگی نداشتم صدرصد بهشون احترام میذاشتم و این دعواها جرو بحث ها پیش نمیومد و اینکه بزور کاری هم انجام نمیدادم مورد دوم هم اینکه پدرم دوست داشت ما شبا بمونیم خونه حس تنهایی میکرد و باهاش با تندی رفتار میکردم و حق به جانب بودم و اونجور که باید توجه نمیکردم و اصلاحش این بود که من شبا خونه میموندم به پدرم هم توجه میکردم احترام میذاشتم کاری داشت انجام میدادم باورهای محدود کننده من این بود که اگر من نباشم کی از مامانم محافظت میکنه و براش ممکنه اتفاقی بیوفته که بعدا با آموزه های استاد یاد گرفتم مادرم به خدا بسپرم و اگه تنها بیرون میره کمتر نگران بشم بگم حتی الان اگه شب جایی دیگه تنها خودم میتونم بمونم و کمتر نگران شم باور دیگه این بود که من وابسته بودم و زندگی بدون اون فاقد لذت میدونستم و لذت با اون اگه همه جا همراهم باشه میدونستم البته بگم من هنوز هم وابستگی دارم و باید تلاش کنم کمترش کنم برای مادرم خیلی دلسوزی میکردم و بعدا از آموزهای استاد متوجه شدم دلسوزی یعنی اینکه خودم جای خدا دارم قرار میدم یعنی خدا نیس که به مادرم کمک کنه و اینکه فهمیدم هرکس نتیجه باورها و افکار خودش میگیره پس دلسوزی بی معنیه یک باور دیگم داشتم که اگه من پیش پدرم بمونم پدرم فک میکنه من از مادربزرگم خوشم نمیاد از داییم خالم و فامیل های مادرم خوشم نمیاد و نگران دیدگاه پدرم بودم و باورم این بوده فک میکنه من طرف اونو میگیرم و من این دیدگاه دوست نداشتم تا اینجا متوجه شدم انگاری بیشتر باورهای توحیدی من ایراد داشتن
درود بر شما محمد عظیمی گرامی
تقریبا همین مسئلهی شما را من هم در سالهای 1374 تا 1376 داشتم. پس از درگذشت پدرم، من که کوچکترین فرزند خانواده بودم، یهجورایی شدم سرپرست مادرم. حسابی به ایشان وابسته بودم و بدتر هم شد. تو اون سالها، من دانشجوی کارشناسی ارشد بودم و با استاد بسیار نامی و بینالمللی پایاننامه داشتم. ولی همین وابستگی به مادر سبب شد نتوانم با آن استاد ادامه دهم و بهناچار با استاد دیگری که اصلا در حد و اندازهی ایشان نبودند، پایاننامهی دیگری بردارم و کلا مسیر زندگیم عوض شد. دانشجوی بسیار خوبی بودم و استاد راهنمای اولی من بسیار از کارهام راضی بودند و اگر ادامه میدادم و به مادرم توجه نمیکردم، شاید که نه، یقینا در یکی از بهترین دانشگاههای جهان استاد بودم!
حالا، مدتی است که در شهر خودم در خانهی خودمان تنها هستم و همسر و فرزند کوچکم در تهران ساکن هستند و من هر دو هفته یکبار به ایشان سر میزنم. بل خودم پیمان بستهام که این بار مانند گذشته خود را فدای دیگران نکنم!
ارادتمند شما
سلام استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز
سوال 1
آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد روبرو شدم و استقبال کردم و چه نتیجه مثبتی گرفتم؟؟؟
نمیدونم 4سال پیش بود فکر کنم دروسته چون 12قدم خریداری کردم وبا اهرم رنج لذت تغیر کردم
من مواد مخدر مصرف میکردم تفریحی ولی خوب چندسالی بود تریاک میکشیدم میزاشتم کنار بعد چند ماه باز تفریحی میکشیدم تا اینکه نشانها آمد خیلی چیزها بود از بی هوسلگی از خوانواده کمتر بیرون میرفتم تا اینکه همسر عزیزم گفت علی محتاد بشی اذت جدا میشم( تریاک تو روستای ما تفریحی چیز عادی تو عروسیها وجشنها بیشتر آدمها میکشن ولی 100درصد اشتباه) در روابط باهمسرم و با سردردها که میشدم و معده و ذعیف شدن بدنم اینهارو دیدم
قبل برخورد با تضاد بود یا داخلش بودم ولی با احرم رنج لذت همه چی دروس شد بنده تغیر کردم
خداروشکر زندگیم خوبه ولی باید بهتر از اینها باشه
با تکامل میرم جلو (استاد از خداوند سپاسگذارم که با شما آشنا شدم
دورهای شما بینظیر ممنونم از شما )
سوال 2
در چه مواردی نشانهارو دیدم وتغیر نکردم و چه هزینه دادم ؟؟؟
من قبل اینکه با سایت استاد آشنا بشم تو انستاگرام فایل انگیزشی گوش میدادم وبعد 1سال کار گچبری گچکاری شل کردم و از جیب میخوردم ورفتم دنبال نقاشی و همسرم وخیلی میگفت برو سر کار منم میگفتم نه نقاشیهای من ارزش داره و یه جشنواره خودآموخته بود شرکتم کردم و لوحه تقدیرم بهم دادن اون لحضه اسمم صدا کردن خیلی برام روز خوبی بود ولی خوب پولی برام نداشت اونم نه اینکه زحمت نکشم کلی تابلو نقاشی داشتم الانم دارم ولی باورام دروس نبود به قول استاد تو یه دوره میگه میخواهی ونگوگ باشی یا داوینچی آره من ونگوگ بودم خلاصه تا اینکه نتیجه نگرفتم و انستاگرام فلتر شد بعد استاد تو انستاد گرام دیده بودم وجملی که به یادم بود
ایمانی که حرکت نیاورد حرف مفت است و زدم گوگل گفتم ببینم استاد عباسمنش پیدا میشه؟بعد دیدم بابا سایت اصلی داره وبعد کل پولی که برام مونده بود از خدا خواستم یه نشونه بهم بده
وبعد نشونه کل پولم دادم دوره روانشناسی ثروت1 خریداری کردم وبعد متوجه شدم که علی تو در دیواری و فکر کنم غرور بیجا باعث گوش ندادن دور برایام شد ومن میگفتم نه من همه چی میدونم ازین داستانه
سوال 3
اگر برگردم همین کاری که الان میکنم میکنم میرم کلاس نقاشی و با تکامل آهسته با عشق بدون غرور یا یکدندگی حرکت میکنم و فرودیم قط نمیکنم
سوال 4
به آن موقیت فکر کن و بنویس چه باور محدود کننده باعث میشد تغیر نکنی چطور باورم اصلاح کردم؟؟؟
شاید یک دنده بودم فقط میگفتم حرف من یا غرور ولی نه غرور نداشتم میگفتم زود برسم بالا مشهور بشم همون یگدندگی بود میگفتم فقط حرف خودم وبعد که با استاد عزیزم آشنا شدم و آرام آرام تغیر کردم واز موقع که باسایت استاد آشنا شدم خونه 31متری شده نزدیک 60متر ودر منطقه خوب و ماشین دندیم شده ماشین خارجی اتومات و از موقع که 12قدم خریداری کردم دگتر نرفتم وکلی اتفاقات خوب برام افتاده و میدونم عدامه بدم بیشتر هم اتفاقات خوب برام میفته من همون قد که گوش دادم و عمل کردم به حرفهای استاد نتیجه گرفتم بنده خیلی زیادم عمل نکردم ولی جای که مثل وحی منزل عمل کردم نتیجه گرفتم( استاد عزیزم ممنونم از شما در پناه الله شاد پیروز سلامت باشید)