این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/abasmaneshsastori.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-14 04:56:532025-10-15 22:07:26دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
امروز برای چندمین دستورالعمل پروژه رو گوش دادم وتاجایی که تونستم سعی کردم آگاهی هاش رو با تمام وجودم درکش کنم. وقتی یادداشتهای چند روز پیشم رو از این فایل خوندم برام جالب بود که احساس کردم امروز سطح درک و فهم من نسبت به یادداشتهای خودم بیشتر شده و مطالب جدید که امروز با چندباره گوش دادن شنیدم رو بهش اضافه کردم و چندین باور قدرتمند کننده رو از داخلش پیدا کردم. توی این چند روز ارزش این فایل برای من خیلی بالاتر رفته و فکر میکنم این یعنی مدارم بالاتر رفته. چقدر حس خوبی دارم از این اتفاق قشنگ. خدایا شکرت.
طبق اون 4 سوال توی فایل من فهمیدم هیچوقت توی زندگیم نبوده که من خودم برای تغییر پیشقدم بشم.
دلیلش هم عدم مسئولیت پذیری و عدم احساس لیاقت م بوده، عزت نفس پایین که همیشه احساس قربانی بودن داشتم و فکر میکردم اگه توی این دنیا قربانی باشم خدا اون دنیا رو بهم میده. اینکه این دنیا مهم نیست هرچی افراد به من ظلم کنن خداوند حق منو توی اون دنیا ازشون میگیره چون من مظلومم. میگفتم خدا حواسش هست بهم درسته زحمتهام نتیجه نمیده ولی اون دنیا جبران میشه برام.
اینارو دارم مینویسم درحالیکه تمام وجودم داره احساسش میکنه این موارد رو درون خودم کشف کردم و اصلا نمیدونستم و باور نداشتم که اینا برا من وجود داشته باشن.
استاد و بانو شایسته کمال تشکر رو دارم ازتون برای شروع پروژه ی بینظیر تغییر.
تعغیر چقدر این کلمه رو بارها جهان با نشانه هاش بهم گفته ومن عملگرا نبودم نشانه رودریافت کردم فهمیدمش یه مدت پیش رفتم وبعدبه نقطه امن خودم برگشتم
نقطه ایی که خودم به شخصه ازش بیزارم
از لحاظ مالی باید تعغیر کنم بارها جهان بهم تلنگر زده من از شوهرم پول میگیرم کلا ذهنم از پولسازی خودم میترسه بارها وقتی جهان بهم نشونه تعغیر داده وقتی من باذوق کارکردم پول ساختم کم بوده ولی ساختم وقتی بالذت ادامه دادم یه چیزی شده ومنو متوقف کرده ذهنم همش میگه شوهرت بهت پول میده پدرت هواتو داده بسه دیگه
تا این چند ماه جهان بدضربه ها داره بهم میزنه
پدرم یه پولی که مبلغ47میلیون هست به صورت امانی بهم داده بود ومن همه اون پول رو بدن اطلاع پدرم خرج کروم والان ترسان ازاینکه پدرم درخواست پول کنه من چبکارکنم
همسرم بهم پول میده که مدیرت هزینه ها ویه بخشی برای پس انداز باشه وباز من همه پولو خرج کروم وحسابم صفره کلا هرپولی که اومده خرج کردم والان به خاطر یه سری مسائل ویه سری هدف ها وخواسته ها وازهمه مهم تر ضربه های جان که داره واقعا فریاد میزنه معصومه بسه شروع کن به پولسازی از نقطه امن خودت بیابیرون همه دارن پیشرفت میکنن همه دارن پول میسازن تو چرا نباید بسازی باهمه فشارهایی که الان روی منه تصمیم گرفتم که تعغیر کنم تا ضربه های محکم تری نخوردم واتفاقا همین امروز نوشتم من باید تعغیر کنم باهمین بافتنی که بلدم شروع میکنم استاد عباس منش از تعمیر لوازم صوتی تصویری شروع کرد ……..والان به این نقطه رسیده از یه ادم عصبی به ارامش رسیده چون منم خیلی عصبی ام و…کلی صحبت با خودم کردم ونوشتم وهدایت خواستم که خدا من شروع میکنم توکمکم کن والان گفتم بیام توی سایت که یه فایل از قوانین بدون تعغیر خدارو رو گوش کنم چون شروع کردم به گوش کردنش که چشمم به این پروژه خورد وگفتم برم ببینم این چیه واین فایلو که گوش کردم متوجه شدم خدا داده هدایتم میکنه چقدر خوشحال وسپاسگذار همین لحظه ام امیدوارم گیواپ نکنم مثل دفعات قبل جا نزنم به نقطه امنم برنگردم وادامه بدم تاضربه های محکم تری نخوردم ونتابج تعغیرم رو بنویسم براتون استاد
همیشه وقتی صحبت مهاجرت میشد، در ذهنم اینجوری چیده میشد که باید شهر بزرگتر با امکانات بیشتر برم. حتی کشور دیگه. تا اینکه یه ایده اومد که برم فلان شهر که از تهران خیلی کوچیکتره با امکانات کمتر. این ایده هم برای کار پسرم اومد که اونجا کلی فامیل داریم و میتونن کارهای متنوع رو از نزدیک ببینن تا علاقه شون رو پیدا کنن چون واقعا نمیدونن به چه کاری علاقه دارن. حدودا یکماه هست که از تهران مهاجرت کردیم. یه روزایی این تردید میاد که آیا واقعا کار درستی انجام دادیم ؟ و همیشه این صحبت شما میاد ذهنم که وقتی ایده اومد فقط اجراش کن به بقیه اش کاری نداشته باش.
خدا رو شکر پسرم کارش رو انتخاب کرد. با آرامش میره. خودمم چون کوهنوردی میکنم. اینجا با گروه و باشگاه آشنا شدم و برنامه هام رو انجام میدم.
در زندگیم بابت موضوعی، کلی نشونه دیدم. حتی توی خواب بهم گفته شد. ولی من تغییر نکردم. یه جورایی نمیتونستم انجامش بدم. بقول شما جهان سیلی های محکمی زد. خیلی طول کشید تا بفهمم و تصمیم قاطع بگیرم و تغییر کنم و بهای خیلی سنگینی دادم.
یه برهه هم ترس مالی اجازه نداد که تغییر کنم. ترس از آینده. و اینجا هم بهای سنگینی پرداخت کردم.
اگه به قبل برگردم با اطمینان هیچوقت اون مسیر رو انتخاب نمیکنم. به نشونه ها بیشتر دقت میکنم.
سال 1401 بود که تازه درامدم از 3 میلیون رسیده بود به 17 م در طی 4 یا 5 ماه . گفتم باید برم تهران برای رشد و یادگیری بیشتر با هدف مهاجرت از ایران
گفتم اولین قدم مهاجرت به تهرانه. من تونستم درامدم رو افزایش بدم و تخصص دارم و هرجا باشم میتونم دوباره خلق کنم.
اومدم تهران و بعد 2 هفته با چالش اغتشاشات روبرو شدم. باشگاهها تعطیل و خلوت. مجبور شدم برای خرج و مخارج کارمند بشم.
بعد 4 ماه که شرایط جامعه ارومتر شد بطور معجزه واری جورشد برم سمت جنوب تهران برای مربی گری در طی 2ماه شاگردام از 10 نفر رسیدن به 90 نفر و یه قهرمان در سطح استان ساختم اما به مساله هایی خوردم با مدیران باشگاههایی که اموزش میدادم دخالت میکردن و من چون ازادی و استقلالم برام اولویته و دوست دارم خودم رهبر و مدیر باشم توی کار بهم برمیخورد و بجای حل مساله صورت مساله رو پاک میکردم و میگفتم دوباره میسازم اینجوری شد که اون همه رشد و درامد 20م که از صفر توی 2ماه رسید به این مبلغ رو نادیده گرفتم و رها کردم و رفتم شمال تهران.
ضربه بدی خوردم یکسال تبلیغ و اجاره اما یک چیزی هم میزاشتم روی پول بچه ها که اجاره رو بدم و بعد یک سال فقط 9تا شاگرد داشتم و به مسایلی خوردم دوباره و نتونستم حل کنم و باز رها کردم
و هربار شرایط بدتر میشد
خسته شدم و گفتم حتما نباید این کارو ادامه بدم و اینها نشونه س. عدم حل مساله رو هم میزاشتم پای نشونه از سمت خدا که باید برم سراغ کار دیگه.
رفتم توی بیزینس توی 6ماه باز از درامد 0 رسیدم به روزی 6م درامد همه چی خوب بود از اعتبار توی بازار بزرگ تا اجاره غرفه توی مترو و پس انداز و …اما احساس میکردم یه چیزی کمه یا از دستش دادم همون دنیای ورزش و برای اولین بار توی
عمرم از ش فاصله گرفته بودم.
تا اینکه دوره هم جهت روی سایت اومد و تصمیم گرفتم برگردم ب اصل خودم دنیای ورزش
2هفته بود شروع کردم 4تا شعبه شرق و شمال و مرکز تهران کلاس زدم اما جنگ شد
مساله ای جدید
و باز منی که روی خودم و پاشنه های اشیلم کار نکرده بودم و نمیدونستم مساله رو چطور حل کنم تا روز 10 جنگ صبر کردم اما باز فرار کردم این دفعه ب شکل مهاجرت به بجنورد صورت مساله رو پاک کردم و دقیقا 2 روز بعد اتش بس اعلام شد.
و باز روز از نو درامد صفر و اجاره خونه و مخارج و با اینکه میدونستم نباید اما قرض کردم و دوباره بدهی.
دوباره از صفر
ایراد من عدم حل مساله س صبور نیستم درحالی که همیشه برعکس فکر میکردم خیلی صبورم و همه میگن خیلی صبوری.
شاید علتش غرور بی جا باشه که تا میگن رو چشمت ابرو بهم برمیخوره و مدیریت رابطه رو بلد نیستم و بجای حل مساله اونو پاک میکنم و هی میگم دوباره میسازم.
برای همینم هنوز توی نقطه ساختن دوباره ام و هی تکرار میشه
دیگه ب خودم گفتم تا نتایجم پایدار نشده از اسمون سنگم بباره ازینجا تکون نمیخورم باید یاد بگیرم مساله حل کنم
اگه به روزهای مربی گریم در تهران برگردم مسایلم رو با مدیران مجموعه حل میکنم و ثروت میسازم شاگردام به 200 – 300 تا میرسن قهرمانها میسازم درامدم به 200 میلیون میرسه حداقل اعتماد به نفسم بالاتر میاد رزومه قویتری دارم برای مهاجرت
سفرهای متعددی میرم برای شناخت خودم از انجام مهاجرت و سایتم رو میزنم تصمیمی که از سال 1400 گرفتم و در مراحل اولیه بخاطر بی پولی متوقف شد و الان با حل مساله کلی رشد میکنه و درامد غیرفعال ایجاد میشه
در دوره های اموزش تخصصی بیشتری شرکت میکنم و ارتقا میدم تخصصم رو
روی زبان متمرکزترم برای یادگیری و اولین قدم مهاجرت
مدارکم رو ترجمه رسمی میکنم که سالهاست بخاطر بی پولی نتونستم انجام بدم
کامنت بیشتری توی سایت میزاشتم با حل مساله . چون نمیتونستم مسایل رو حل کنم و نتیجه نداشتم در عمل و کمالگرایی هم گریبانگیرم بود و نگران بودم که استاد ناراحت میشه و من همیشه باید بهترین باشم حتی توی سایت استاد و چون نبودم کمتر میومدم اونم زمانهایی که یسری نتایج میگرفتم
دیروز با دوستم حرف میزدیم بهش گفتم همیشه دوست داشتم الگو باشم برای بقیه اما الان درس عبرتم براشون با اشتباهاتم یاد میگیرن چطور اون رو تکرار نکنن تا زندگی بهتری داشته باشن . اما الگو بودن با موفقیتهات یاد میدی که چطور به خواسته هاشون برسن توی زندگی
و کمال گرایی همیشه من رو نگه داشته از قدم برداشتن که البته از عدم حل مساله کمرنگ تر بوده اما بوده
و خلاصه اشتباه پشت اشتباه باعث شده که اعتماد به نفسم کمتر بشه و ترسهام بیشتر
که اگه درستش نکنم و روی خودم کارنکنم و حل مساله رو یاد نگیرم باید منتظر روزی باشم که ارزوهام همه عقده شده و چشم به دستان پسرم نشستم تا روزی بخور و نمیر برام بیاره و در افسردگی و ناامیدی جان ب جان افرین تسلیم کنم
دوست دارم علت مربی شدنم رو هم بگم
چون ارزوی قهرمانی در جهان که از کودکی در وجودم بود در درونم مرد و فراموشش کردم فقط بخاطر شنیده ها که تو عروس شدی (در سن 16سالگی) زندگی داری بچه داری و چندسال بعد میشنیدم که از سنت گذشته قهرمانی و….
ناخواسته رفتم تو مربی گری تا قهرمان بسازم همین الانم به استعداد و تواناییم واقفم در قهرمان شدن در جهان با اینکه 42 سالمه ولی ذهنم میگه بقیه تو 35سالگی از قهرمانی خداحافظی میکنن تو تازه میخوای شروع کنی؟ بعدشم رشته ای که تو دوست داری فقط امریکا میشه و…. و هیچ وقت جسارت قدم برداشتنش رو نداشتم بخاطر همین ترسها و ترجیح دادم قهرمان بسازم
و اگه برگردم به 17سالگی فقط صبح و شب تمرین میکنم و همزمان روی باورهام برای قهرمانی و اینکه لیاقتش رو دارم کار میکنم و اجازه میدم که اتفاق بیفته
به نام خدای قشنگ و مهربان خدای عزیزم که منو در صبح قشنگ هدایت کرد که بیامو این پروژه رو شروع کنم
سلام به استاد عزیزم و مریم جان عزیز که تلاش که هر بار تلاش میکنید با تغییرات و برنامه ریزی پروژه های جدید به ما انگیزه میدید و ایده میدید برای تغییر و رشد
برای جواب اولین سوال این که توی کسب و کارم دو بار برام پیش اومد که وقتی دیدم دیگه پیشرفتی نمیبینم و همون کارای روتین رو دارم انجام میدم از اون شغل بیرون اومدم و به طور قشنگی هدایت شدم به سمت کارها و پیشنهادات جدید که باعث کلی رشدم شد در این موضوع و نذاشتم که دیگه همون روتین تکرار بشه
و در موضوع سلامتی هم معمولا همینطور بودم همیشه فعالیت ورزشی و تغذیه سالمم رو داشتم قبل از اینکه بخواد بدنم واکنشی نشون بده یا مریض شده باشم
در مورد سوال دوم : توی کسب و کارم جدیدا اینطورم که به نقطه منفی میرسم و بعد به این فکر میکنم که باید یه تغییری بکنم و نشانه های مختلف رو میبینم و بعد از اون میام تصمیم بگیرم که روش جدیدی رو امتحان بکنم، مطالب جدیدی که میاد رو بخونم بررسی کنم و بروز باشم تا بتونم موفق باشم
سوال سوم: اگر به موقعیت قبل از شرایط سخت توی کارم برگردم، وقتی دیدم که کارام تکراری هستن عقب هستم از بروزرسانی های حیطه کاریم، بیشتر مطالعه میکنم، بیشتر تمرین میکنم، آموزش میبینم و کمتر وقت تلف میکنم برای آدم های منفی برای دیدن ویدیوها و کارایی که اصلا نیاز به انجام و دیدنش نبوده، برای وقتم بیشتر ارزش قائل هستم
و سوال چهارم : باور محدود کننده برای کارم همیشه همین بوده که چون خیلی خودمو مقایسه میکردم با بقیه وقتی به شرایط سخت میخورم و میمونم که چرا اینطور شد به خودم برمیگردم میگم شاید این کار برای من مناسب نیست شاید اشتباهی اومدم سمتش و این بوده باور محدود کننده برای من که من خوب نیستم برای این کار.
خدایا شکرت ممنونم استاد از صمیم قلب سپاسگزار خدایی هستم که چنین هدایتگری برای ما قرار داده الان قشنگ با نوشتن و فکر کردن به این سوالا متوجه اشکالات درونم میشم و در مقابل متوجه میشم که چه تغییری باید بکنم
خداروشکر خداروشکر خدایا خودت بازم هدایتم بکن
استاد عزیز و مریم جانم هرجا که هستید در پناه خداوند بزرگ باشید در فراوانی نعمت،ثروت سلامتی و لبخند
سلام به استاد توحیدی ام وخانم شایسته عزیز وسلام به همه دوستانم در این خانواده توحیدی..
خدایا هزاران بار شکرگزارت هستم که مرا در اغوشت پذیرفتی ومرا به سوی سعادتمندی در دنیا وآخرت هدایت فرمودی ..
مسیر سعادت جز مسیر هدایت نیست..
مسیر سعادتمندی جز تکامل نیست…
وحالا موقع تغییرات بزرگ رسیده که با تعهد وآرامش قدم بزاریم برای تغییرات بزرگ ونتایج فوق العاده..
آخرین باری که قبل از اینکه جهان با چکش بر سرم بکوبد، خودم به سراغ تغییر رفتم، زمانی بود که تصمیم گرفتم نقاشی و آموزش را بهصورت جدی دنبال کنم.
به پیشنهاد دوستم، مربی کودکان در آموزشگاه او شدم. اما هر روز رفتارها و برخوردهایش تضادهایی در من ایجاد میکرد تضادهایی که آرامآرام به من یادآوری میکردند که من لایق این نیستم که هر رفتاری با من شود.
درونم صدایی میگفت: تو لایق داشتن آموزشگاه خودت هستی.
همین احساس لیاقت، نقطهی شروع تغییر بود. تصمیم گرفتم از آن محیط بیرون بیایم و خودم اقدام کنم. وقتی این تصمیم را از جایگاه ارزشمندی و نه از خشم گرفتم، جهان هم به یاریام آمد. توانستم مجوز آموزشگاه خودم را بگیرم و احساس قدرت و لیاقت بیشتری را در وجودم تجربه کنم.
این تجربه به من یاد داد که وقتی خودم پیشقدم تغییر میشوم، جهان در بهترین شکل ممکن همراهم میشود.
سوال دوم؟
به یاد بیار موقعیتهایی که حس میکردی باید شرایط رو تغییری بدی، اما ترس، وابستگی یا تعارف مانع شد.
زمانهایی در زندگیام بود که جهان میخواست به من بگوید مسیرم را اصلاح کنم، اما من گوش نمیدادم.
در روابطی که داشتم، همیشه طرف مقابل را مقصر میدانستم و از پذیرفتن نقش خودم در آن موقعیتها میترسیدم.
احساس قربانی بودن در من ریشه دوانده بود، مدام درگیر بحث، ترس و افکار منفی بودم و درونم پر از مقاومت و خشم خاموش بود.
اما جهان از من خواست بیدار شوم.
سکوت نکرد، بلکه از راهی آمد که دیگر نمیتوانستم نادیدهاش بگیرم؛ بدنم فریاد زد. دچار حساسیت پوستی شدیدی شدم که سالها آزارم داد.
امروز میدانم آن درد جسمی، در واقع فریاد روح من بود که میگفت:
بسه دیگه… وقتشه که مسئولیت احساساتت را بپذیری و نگاهت را تغییر دهی
بهای نادیده گرفتن این پیام، رنج طولانی بود.درد بود وتنها راه درمانش شد خاموش کردن افکار منفی ونجواهای ذهنی وآمدن در مسیر تغییر
اما در نهایت همان رنج، مرا به سمت مسیر آگاهی، آموزش و آموزههای استاد کشاند.جایی که یاد گرفتم قربانی هیچکس نیستم و قدرت خلق دنیایم در درون من است.
سوال سوم اگر به ان موقعیت برگردم چه تغییراتی ایجاد میکنم؟
اگر به آن موقعیت برگردم، قبل از هر چیز به جای مقصر دانستن دیگران، به درون خودم نگاه میکنم.
بهجای واکنش از ترس و رنج، سعی میکنم از جایگاه آرامش و آگاهی رفتار کنم. یاد گرفتهام که هر رابطه، آینهای از درون من است؛ پس وقتی چیزی در بیرون آزارم میدهد، نشانهای است از زخمی درونم که نیاز به عشق و توجه به خودم داره..
در آن موقعیت، به جای جنگیدن و بحثکردن، ساکت میماندم، احساساتم را مینوشتم، و از خودم میپرسیدم:«این وضعیت آمده تا چه چیزی را در من بیدار کند؟
همچنین یاد گرفتهام که احترام به خود، یعنی رها کردن موقعیتهایی که با ارزش درونیام هماهنگ نیستند.
اگر به آن زمان برگردم، با عشق و آرامش از رابطهای که برایم دردناک بود فاصله میگرفتم و انرژیام را صرف رشد خودم و خلق دنیایی جدید میکردم.
امروز میدانم هیچ رنجی بیدلیل نیست، و هر تجربهای آمده تا مرا به عشق و آگاهی نزدیکتر کند.
سوال 4 اگر به ان موقعیت برگردی فکر کن وببین چه باورهای محدود کننده ای نمیذاشت تغییر کنی؟
وقتی به آن موقعیت برمیگردم، میبینم باورهای زیادی در درونم مانع تغییر و رهاییام بودند.
در عمق وجودم میترسیدم، چون باور داشتم من زن هستم، اگر تنها بمانم نمیتوانم از پس زندگی بربیایم.
این ترس از تنها شدن باعث میشد در روابطی بمانم که برای روحم مناسب نبود.
از درون، باورهایی داشتم مثل:اگر خودم را ابراز کنم، طرد میشوم.دیگران تواناییهای مرا نمیبینند.
من باید برای پذیرفته شدن، مدام خودم را ثابت کنم.
و شاید عمیقتر از همه، این باور پنهان بود
من آنقدرها لایق عشق، احترام و آرامش نیستم.چون خودم وخواسته هام رو زیر ترسهام پنهان کرده بودم
این افکار محدودکننده باعث میشد در ترس و بحث بمانم، قربانی باشم و مسئولیت احساساتم را نپذیرم.
اما امروز میدانم هیچیک از این باورها حقیقت نیستند.
من زن هستم، اما این یعنی نیروی آفرینش و عشق را در وجودم دارم.
من لایق احترام، امنیت، دیده شدن و عشق الهی هستم و وقتی خودم را باور میکنم، جهان به من ایمان میاره وبه اندازه احساس لیاقتم وباورهای من بهم ارزش اعتبار روابط عالی ثروت وسلامتی میده…
ودر آخر استادنازنین و مریم بانوی عزیزم هزاران بار ازتون سپاسگزارم بابت این مسیر جدید و زیبا که هر بار با مسیولیت پذیری شما برای بهبود زیباتر وقشنگتر میشه.. همین بهبودی که شما در همه جنبه های زندگیتون در عمل اجرا میکنید بزرگترین نمونه واقعی از نتایج رو جلوی چشمان ما میزاره ونتایج شما حاصل همین بهبودهمیشگی هست…
به نام خداوندی که رحمتش بی اندازه و مهربانی اش همیشگیست
لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم
خدای مهربونم شکرت بابت سلامتیمون
با سلام خدمت استاد عزیزم و مریم جان عزیزم
و سلامی گرم خدمت دوستان هم فرکانسی ام
سوال 1:آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود و چه نتیجه ی ملموسی داست؟
از این آخرین بارها در زندگی من چند بار اتفاق افتاده،ولی بیشترین درسی که گرفتم از چالشی بود که برام اتفاق افتاد این بود، زمانی که همسرم کارمند بودن و به ما در خانه های سازمانی خونه بدون کرایه دادن و به مدت چند سال میتونستیم اونجا زندگی کنیم بدون هیچ هزینه ای و این خیلی برای ما جای پیشرفت داشت،و از این ور من خیلی وابستگی شدید به خانواده و پدر و مادرم داشتم و خونه ی پدری من 3 طبقه بود و طبقه سوم نیمه بود و امکانات نداشت و فقط یک اتاق سه در چهار…..و پدر و مادرم پیشنهاد دادن که ما بریم و با اونا زندگی کنیم که نزدیکشون باشیم.و خلاصه ما خونه ای که با کلی دوندگی بدست آورده بودیم گذاشتیم و رفتیم طبقه بالا خونه پدریم ساکن شدیم با چه شرایط سختی .و به مدت 8 ماه اونجا ساکن بودیم که بنا به دلایل و چالشهایی که داشت پیش میومد تصمیم گرفتیم از اونجا بلند شیم و با کلی قرض و وام رفتیم و یک خونه رهن کردیم و از این بابت خوشحال بودم چون آغاز مستقل بودنمون شد.و البته این موضوع در به وجود اومدن چالش برای من تضاد به وجو آورد که دوست داشتم مستقل بشم
سوال 2:در چه مواردی نشانه های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟بعدا ،دقیقا چه هزینه ای برای فرار از تغییر پرداخت کردی؟
من یک زمانی خیلی دوست داشتم مهاجرت کنیم و همین شرایط هم پیش اومد.به قیمت از دست دادن شغل همسرم و فروختن تمام وسایل زندگیمون.با دو تا بچه کوچیک مهاجرت کردیم به ترکیه که از اونجا به یک کشور دیگه بریم. و این در صورتی بود که کلی سنگ جلوی پامون میفتاد و یا بهتر بگم کلی نشانه برامون می اومد تا منصرف بشیم ولی کی درک کنه ،کلا ذوق مهاجرت چشمم رو روی همه چیز بسته بود
و اینکه نشانه ها پیامهایی برامون داشت که این راهش نیست و باید مسیرتون رو تغییر بدید.ولی بدون توجه به نشانه ها ما راه خودمون رو رفتیم و بعد از گذشت ده ماه با کلی سختی کشیدن و اذیت شدن برگشتیم و بعدش بهای سنگینی رو برای دوباره درست کردن زندگیمون و همسرم برای ساختن شغل جدید برای خودش،دادیم.
سوال 3:اگر به آن موقعیت برگردید چه اقدام جایگزینی انجام میدهید،چه رفتار یا واکنشی رو تغییر میدهبد؟
اگر به موقعیت قبل از مهاجرتمون برگردم ،خیلی محتاط و دقیق برای این مسئله مهم تصمیم میگیرم .و به نشانه ها توجه میکنم و راهم رو تغییر میدم تا بتونم به درستی و از راهش جلو برم.
سوال 4:به آن موقعیت فکر کن و بنویس چه باور محدود کننده ای باعث میشه که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟چه طور این باور را اصلاح کردی؟
باور محدود کننده ی من این بود که ما نمیتونیم به راحتی مهاجرت کنیم.و باید هر جور شده به سختی خودمون رو به کشوری که میخوایم برسونیم.و اینکه آینده ی بچه های من فقط تو کشور دیگه عالی و تامین میشه و خوشبخت میشن.و اینکه در کشور خودم جای هیچ پیشرفتی نیست.و باور مخرب دیگه اینکه ثروت رو فقط میتونیم در کشورهای دیگه بدست بیاریم.اینها همه باورهای مخرب و محدود کننده ی من بودن که من رو به گرفتن تصمیم های نادرست وادار کرد و بهایش را هم دادیم.و به لطف خداوند همه ی این باورها رو دارم سعی میکنم اصلاح کنم و در حال ساختن باورهای درست و قوی هستم و هنوز هم هدفم مهاجرت هست ولی با باورهای درست و آسان و خیلی راحت می خواهم به خواسته ام برسم،
بنام خدای معجزه ها، بنام خداوند هدایتگر، بنام خدایی که در هر لحظه دوست و رفیق من هست
سلام استاد جان چقدر براتون دلم تنگ شده بود چقدر دنیا و دل مشغولی هاش منو از این آگاهی ها دور کرده بود یه سلام خاص به مریم جون به عزیز دل که مدام در حال بهبود و آسون تر کردن این آگاهی ها برای استفاده ما دوستان عباس منشی هستن
این فایل چند روز پیش که اومدم تو سایت دیدم ولی واقعا در مدار دریافت این آگاهی ها نبودم ولی امروز انگار یه چیزی از درون داشت میگفت آزاده چک و لگدا شروع شده بجنب له نشی بله استاد جان من به تضاد برخوردم که ذهن و همه وجودم درگیرش شده و حالمو بد کرده که خداروشکر به لطف آگاهی های شما دیدم به تضادها عوض شده و یه نشونه از سمت خدا هستن برای بهتر شدن شرایط
بریم سراغ جواب سئوالات
آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
آخرین بار مربوط به چند ماه پیش میشه زمانی که تصمیم گرفتم راه شغلی مو بعد 15 سال عوض کنم خیلی راه سختی بود سنگ های زیادی جلوی پام انداختن ولی انگار خدا یه سری افراد مامور کرده بود که کار منو انجام بدن استاد این پروسه طولانی بود ولی خدا شاهده آنقدر قشنگ و خوب انجام شد که الان بهش فکر می کنم میگم خدایا من کجا و این آدم هایی که برام فرستادی و مامورشون کردی کار منو انجام بدن کجا ورودی مالیم بیشتر شد حال دلم خیلی خوب شد خدایا شکرت ازت ممنونم
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
من آدم کمال گرایی هستم و از اون بدتر همیشه دنبال یه نقطه امن چه در زندگی و چه در کار هستم شرایطی در کارم پیش اومد که نه راه پس داشتم نه راه پیش و موقعیت شغلیم به خطر افتاده بود و یه جورایی آبروی حرفه ایم و اونجا از خیلی از همکارام عقب افتادم دچار ضرر مالی شدم و مجبور شدم برای تغییر مسیر شغلی و نجات خودم رفتارهایی از خودم نشون بدم حرف هایی بزنم که هیچ وقت دوسشون نداشتم
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
از اول راه شغلیم دنبال یادگیری و بهبود مستمر می رفتم همش دنبال راه فرار نمی رفتم که از نقطه امنم خارج نشم و احساس بی مصرفی و اینکه من لایق پیشرفت نیستم و پیشرفت نیازمند پاچه خواری هست و من شأن و شخصیتمو له نمی کنم ولی خودم میدونم که تمام این ها حرف هایی بود که خودمو گول بزنم و به خودم زحمت ندم تا چیزهای جدید و مهارت های جدید یاد بگیرم
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
انگار باور کرده بودم که یادگیری سن داره من درسمو خوندم و مدرکمو گرفتم نیازی نیست مهارت جدیدی یاد بگیرم
آدم هایی که چندین سال سابقه دارن باید یه گوشه آروم تو اداره پیدا کنن و تا بازنشستگی آهسته برن و بیان و یادگیری مال نیروهای تازه وارد
عزت نفسم پایین و هنوزم هست
خودمو لایق رسیدن به جایگاه های بالا نمی بینم
به خودم گفتم اگر فلان همکار و فلانی تونسته تو هم میتونی تو هم مثل اونایی و با اونها فرق نداری همون که استاد میگن احساس لیاقت پاشنه آشیل من احساس لیاقت هست
همین الان هم که این کامنت نوشتم یه حسی داره میگه این که بدرد نمیخوره برو کامنت بچه ها رو بخون ولی نوشتم که به ذهنم بگم شروع کردم پس ساکت شو
استاد جان مریم بانوی عزیزم هزاران بار ازتون سپاسگزارم بابت این مسیر جدید و زیبا
وسلام به تمام دوستان گلم در این مسیر خودشناسی و خود سازی
مسیری برای بهتر شدن مداوم
مسیر تکامل و پیشرفت های کوچک اما مستمر
خدارا شکر که امروز توانستم وارد این دوره بشوم و شروع به تغییرات عالی کنم
سوال 1 :آخرین باری که از تغییر استقبال کردم و مسیر را اصلاح کردم آغاز ورزش یوگا بود
به علت کار زیاد در محل کار و همین طور در منزل
و اینکه عصر ها پرستاری از پدر و مادرم را انجام میدادم احساس کردم هر روز توانم کمتر میشه درد در کتف و کمر ،درد دست های مکرر ،درد پا
یه روز نشستم با خودم صحبت کردم به خودم گفتم :میخوای چطور زندگی کنی در 45 سالگی هر روز درد داری و بدنت داره فرسوده میشه ،تو داری مامانت را می بینی که چه زندگی رنج اوری داره هم خودش اذیت هست هم بچه هاش در رنج هستن ،پس واسه خودت باید یه کاری بکنی که سالم زندگی کنی و باری رو دوش بقیه نباشی .
جستجو کردم و فهمیدم بهترین ورزش برای من یوگا هست ،خدا را شکر هدایت شدم به یه سالن خوب یوگا با مربی عالی و جالب اینکه نزدیک منزلم هست و زود استارت را زدم و با عشق ادامه دادم و نتایج عالی گرفتم ،هم دردهایم بر طرف شد هم از لحاظ جسمی و روحی کلی پیشرفت کردم .
خدایا شکرت .
سوال 2:
در چه مواردی نشانه های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی ؟بعدا چه هزینه ای پرداخت کردی ؟
من از روی دلسوزی بیش از حد خودم را وقف دیگران می کردم، به پدر و مادرم بیش از حد سر می زدم ،هر کاری که میتوانستم برایشان می کردم
با اینکه 5 فرزند داشتن اما من به نوعی زیادی خودم را وقف آنها کرده بودم به طوری که خیلی وقت ها به کارهای شخصی خودم و زندگی خودم نمی رسیدم تا جایی که صدای همسر و فرزندانم هم در اومد و به من اعتراض می کردن که آخه این چه وضعی هست یه کم هم به ما برس .
ولی من همیشه میگفتم برام زحمت کشیدند تا زنده ام و تا اونا زنده هستن من باید بهشون خدمت کنم .
من حتی برای خودم هم وقت نمیذاشتم و از زندگی ام لذتی نمی بردم .
تا اینکه مریض شدم درد کتف و شانه و گردن
دکتر رفتم بهم گفت باید گردن بند ببندی ،کمر بند ببندی ،استراحت کنی ،آنجا بود که فهمیدم چقدر نسبت به بدنم ظلم کردم.
در روابط با همسر و فرزندانم دچار مشکل شدم از لحاظ جسمی و روحی اوضاع من بسیار خراب بود و هر بار نشانه میومد که کارت اشتباهه باید تغییر کنی این مسیر را باید عوض کنی .و من تازه داشتم متوجه اشتباهم می شدم .
هزینه ای که پرداختم اعصاب داغونم بود که به اندک حرفی شروع به گریه و زاری می کردم، روابط و اوضاع متشنج خانه ام بود حتی در محل کارم هم همش خسته و غمگین بودم از لحاظ جسمی هم که بیمار شدم دکتر رفتن ،نوار اعصاب گرفتن و دارو مصرف کردن.
سوال 3:اگر به آن موقع برگردی چه اقدام جایگزین انجام می دهی ؟چه رفتاری را تغییر می دهی ؟
*اگر به آن موقعیت برگردم سعی میکنم در هر کاری میانه رو باشم برای خودم بیشتر ارزش قائل باشم سعی نکنم با محبت بیش از حد بخواهم جلب توجه کنم خودم و زندگی ام را بیشتر دوست داشته باشم .
بدانم محبت بیش از حد ،وظیفه می شود و سطح انتظارات را بالاتر می برد .
و بدانم من نمیتوانم فرد دیگری را تغییر دهم .
پدر و مادر جای خود دارند ،همسر و فرزند هم جای خود واز همه مهم تر اینکه خودم را دوست داشته باشم و از زندگی ام لذت ببرم.
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس :چه باور محدود کننده ای باعث میشد که ایجاد تغییر را به تعویق بیندازی ؟چطور این باور را اصلاح کردی ؟
من اعتقاد داشتم این تقدیر و سرنوشت منه ،خداوند برام این جور خواسته که رنج ببرم و در برابر این رنج بهم پاداش میدهد.
& راضی ام به رضای خدا
& من نقشی در سرنوشت خودم ندارم و از قبل تقدیر من نوشته شده .
& مردم میگن چه دختر خوب و دلسوزی هست که خودش را وقف پدر و مادرش کرده است (عدم عزت نفس )
&من آدم بی ارزشی هستم و دیگران را به خودم مقدم تر میدانستم.
((خدارا هزاران بار شکر با آشنا یی با استاد و شنیدن فایلها ،کلی تغییرات عالی برام به وجود آمد و باورهام تغییر کردن))
@ قانون برای همه یکسان هست .
@من خالق زندگی خودم هستم
@مهم نیست اوضاع الانم چگونه است مهم این است که از این به بعد خودم را تغییر دهم تا دنیایم عوض شود
@ من نیازی به جلب توجه دیگران ندارم. حرف مردم برام مهم نیست تمرکزم را به جای گذاشتن برای جلب توجه دیگران و حرف دیگران ،روی بهبود خودم ،زندگی خودم و تغییر زندگی خودم باشد .
من فقط یک بار زندگی می کنم پس خوب زندگی کنم و از لحظه لحظه اش لذت ببرم .
و خدارا شکر زندگی ام بسیار خوب و عالی و شیرین شده است ،هنوز هم پرستاری مادرم میکنم اما به اندازه ،برای پیاده روی خودم ،ورزش یوگا ،بودن در سایت ،بودن در کنار خانواده ام وقت میگزارم و هر روز شاهد پیشرفت در زندگی ام هستم .
بسیار شکر گزار خداوند هستم که مرا به راه راست هدایت کرد، راه کسانی که به آنها نعمت داده است.
سپاسگزارم از استاد عزیزم و مریم جان مهربانم
خدا شما و تمام دوستان هم مسیرم را در پناه خودش حفظ کند
قبل از هر چیز، از ته دلم خدای مهربون رو شکر میکنم برای وجود پر برکتتون؛ چون واقعاً باور دارم که خدا از طریق شما ما رو هدایت میکنه و الهامهاش رو از زبون شما میشنویم.
در جواب سؤال اول باید بگم، به لطف و رحمت خدا، هیچ مشکل خاصی از نظر سلامتی نداشتم و هیچوقت هم پیش دکتر نرفتم. فقط میگرن بود که بعضی وقتا خودش رو یادم مینداخت؛ یه جورایی مثل یه پیام آروم از بدنم که میگفت: «یه کم بیشتر به خودت توجه کن».
گاهی دردش اذیتم میکرد و از کار و زندگی مینداخت، ولی در کل خدا رو شکر همیشه سالم بودم.
وقتی دوره «قانون سلامتی» شروع شد، با اینکه اضافه وزن خاصی نداشتم، تصمیم گرفتم توی مسیرش قدم بذارم. نه از روی اجبار، بلکه از روی اشتیاق برای یه سبک زندگی جدید.
اصلاً برام مهم نبود چی قراره حذف بشه یا چه عادتی باید کنار گذاشته بشه، چون حرفای شما برای من مثل کلام خداست — مطمئن، روشن و پر از عشق.
توی این مدت سعی کردم تا جایی که میتونم به اصول سلامتی پایبند بمونم. نمیگم همیشه صد درصد درست پیش رفتم، ولی همیشه تلاش کردم که توی مسیر بمونم.
نتیجهش واقعاً برام شگفتانگیز بود.
چند وقت پیش یه دوستم با اصرار گفت:
«بیا یه تیکه از این شیرینی خامهای بخور! مگه میشه کسی شیرینی دوست نداشته باشه؟»
من گفتم واقعاً نمیخوام، ولی اونقدر اصرار کرد که گفتم باشه، یه ذره از نونش رو گاز میزنم.
ولی همون لحظه، طعم مصنوعی و سنگینش انقدر اذیتم کرد که نتونستم حتی تو دهنم نگهش دارم — بیاختیار تفش کردم.
اون لحظه فهمیدم بدنم و ذائقهم چقدر تغییر کرده… فهمیدم وقتی با عشق و آگاهی مسیر سلامتی رو انتخاب میکنی، حتی بدنت هم با روحت همصدا میشه.
در مورد سؤال دوم، استاد عزیزم باید بگم…
من حدود دو سال خیلی جدی و فشرده روی زبانم کار کردم برای آزمون آیلتس.
واقعاً با تمام وجود درس میخوندم، زمان میذاشتم و تلاش میکردم که از سطح پایینم برسم به نمرهی 7.
خیلی زحمت کشیدم، واقعاً خیلی.
یه مدتی که گذشت، نشونههایی برام ظاهر شد.
مثلاً تو بخش ریدینگ پیشرفت خوبی داشتم و نمراتم تو آزمونهای ماک خیلی بهتر شده بود.
اما از یه جایی به بعد، اعتماد به نفس زیادی گرفتم و دیگه ریدینگ رو جدی نمیگرفتم.
تمرکزم رو گذاشته بودم روی بخشهای دیگه، مثل اسپیکینگ و رایتینگ که فکر میکردم مهمترن.
با این حال، همیشه یه استرسی ته ذهنم بود از ریدینگ… نمیدونم چرا.
این موضوع باعث شد که تو چند تا ماک آخر، نمره ریدینگم افت کنه.
ولی من جدی نمیگرفتم، همونطور که شما میگید، بعضی وقتها آشغالها رو زیر مبل میکنیم…
یه ترس و یه نشونهها بود، ولی من نادیدهشون گرفتم و گفتم: «روز آزمون از پسش برمیام.»
و اتفاقی که افتاد، فراتر از تفکرات من بود، ولی مطمئنم که خودم این تجربه رو ساخته بودم، حتی اگر هنوز آگاهی کامل نداشته باشم.
بعد از آزمون لیسنینگ، وقتی ریدینگ شروع شد، مراقب امتحان چند دقیقه اومد و گفت که روی دستم یه تتو نوشته شده و این بهعنوان تقلب محسوب میشه.
من واقعاً نمیدونستم این قانون نانوشته کجاست و چرا ازش اطلاع نداشتم، ولی مجبور شدم از آزمون ریدینگ برم بیرون چون اون خانوم گفت باید ساق دست بپوشی(من تیشرت تنم بود).
چون گفت: «ما تحت نظارت دوربینهای IDP هستیم و همه چیز باید طبق اصول پیش بره.»
این اتفاق باعث شد هم وقتم رو از دست بدم، هم تمرکز آزمون بعدیم بهم بخوره…
و در نهایت، اوورال نمرهم شد 6.5 به جای 7.
واقعا تجربه سنگینی بود، چون من تمام زمان و انرژیم رو گذاشته بودم و تمام تلاشم رو کرده بودم.
اما این تجربه بهم یاد داد که هر نشونهای، حتی کوچک، یه پیام داره…
و اگه نادیدهش بگیری، دیر یا زود، هزینهش رو باید بدی
سؤال سه…
خب واضحه که اگه برگردم به اون موقعیت، قطعاً اون نشونههارو جدی میگرفتم.
نمیذاشتم نتیجهی دو سال زحمتم توی چهار ساعت از بین بره.
نمیذاشتم ذهنم اون اتفاق رو به عنوان یه نقطهی ضعف ببینه و محدودیتی بسازه برام، فقط به خاطر یه نمره.
ولی یه تجربهی دیگه هم دارم که دلم میخواد همینجا بگم، چون برام خیلی درس داشت.
چند سال پیش با یکی از دوستام یه کار مشترک راه انداختیم توی حوزهی معماری و طراحی.
من با تمام وجودم کار میکردم، وقت میذاشتم، مسئولیتپذیر بودم… واقعاً از جون و دل مایه میذاشتم.
اما از اون طرف، شریکم اونقدرها جدی نبود.
با خودم میگفتم اشکال نداره، مهم اینه کار پیش بره.
میگفتم دوسته دیگه، معرفت یعنی همین که من بیشتر بکشم، شاید یه روزی هم نوبت اون بشه که برام جبران کنه.
ولی هرچی جلوتر رفتیم، دیدم نه… فقط منم که دارم کار میکنم، فقط منم که دارم تلاش میکنم.
وقتی بحث پول یا اعتبار پیش میاومد، اون موقع بود که نقش شریکم پررنگ میشد و میگفت: «پس من چی؟»
با اینکه بارها نشونههاش رو دیده بودم، جدی نگرفتم…
و آخرش ضربهی سنگینی خوردم.
اون همکاری رو ول کردم، چون دیگه دلم نمیخواست ادامه بدم.
و از اون به بعد، یه ترس توی دلم موند…
ترس از اینکه دوباره شروع کنم.
چون اون تجربه برام مثل یه شکست بود، اونم توی سنی که نه خیلی باتجربهم، نه اونقدر کمتجربه که آسون ازش بگذرم.
ولی حالا که بهش نگاه میکنم، میفهمم اون نشونهها، در واقع فرصتهایی بودن برای آگاهی.
برای اینکه یاد بگیرم مرز بین محبت و سادهدلی چیه، و اینکه هر رابطهای، حتی کاری، باید دوطرفه باشه.
در مورد آخرین سؤال باید بگم…
من همیشه میترسیدم.
میترسیدم از تنها شروع کردن، چون هیچوقت اون اعتمادبهنفس واقعی رو نداشتم.
همیشه یه صدایی توی ذهنم میگفت: «تو نمیتونی، تو به تنهایی قوی نیستی، حتماً باید یکی کنارت باشه تا موفق بشی.»
با اینکه توی دانشگاه همیشه نمرههام از همه بالاتر بود، همه برای ایدهپردازی و طراحی ازم کمک میخواستن، برای پروژهها دعوت میشدم…
ولی بازم ته دلم حس لیاقت نداشتم.
باور نداشتم که من به تنهایی میتونم.
همیشه فکر میکردم اگه کسی کنارم نباشه، شکست میخورم.
این باور محدودکننده باعث شد خیلی وقتا وارد همکاریهایی بشم که برام مناسب نبود.
از ترس اینکه تنها نمونهم، حاضر بودم بیشتر کار کنم، بیشتر زمان بذارم، فقط چون نمیخواستم رابطهم خراب بشه یا دوستم رو از دست بدم.
توی کارهای مختلف این اتفاق تکرار شد — حتی توی پروژههای پژوهشی و نوشتن مقاله.
یه بار با یکی از دوستام روی مقالهای کار کردیم. تقریباً تمام زحمتها رو من کشیدم:
از جمعآوری دادهها گرفته تا محاسبات و نوشتن بخشهای اصلی مقاله.
ولی وقتی رسیدیم به مرحله چاپ، اون گفت: «اسم من باید اول بیاد!»
و من… نه توانش رو داشتم نه جرأتش رو که از حق خودم دفاع کنم.
همین باورِ «من به تنهایی کافی نیستم» بارها باعث شد وقتم، انرژیم و آرامشم از بین بره.
اما حالا دارم یاد میگیرم که لیاقت، یه هدیه از خداست، نه چیزی که بقیه تأییدش کنن.
یاد گرفتم که خدا وقتی هدفی رو توی دلم میذاره، خودش هم قدرت انجامش رو بهم داده.
یه جای کامنتت که در مورد دانشگاه و نمرات عالی که میگرفتی و اون حس اعتماد به نفس و نداشتی و اون ترس از شروع کردن را ، من به یاد خودم افتادم که منم مثل شما بودم و هستم
منم معماری خوندم و اونم بعد از 17 سال ترک از تحصیل از اول راهنمایی شروع کردم و در دانشگاه رتبه برتر بودم و خیلی ایده پرداز بودم و کلی طرح های عالی میزدم
ولی وقتی فارغ تحصیل شدم و 3 سال صبر کردم برای آزمون نظام مهندسی و میتونستم پیشرفت کنم و کار کنم ولی کمالگرایی نگذاشت تا مهر نگیری و تا دفتر باز نکنی ، الان سه سال از فارغ تحصیلیم میگذره و سه سالم هست پشت قبولی آزمون طراحی موندم که قبول بشم بتونم برم دفتر و باز کنم
و الان که یه پلان ساده بخوام طراحی کنم میبینم ذهنم چقدر محدود شد ، یه نما بخوام طراحی کنم هیچی به ذهنم نمیاد و اصلا صفر شدم
واقعا چقدر این ادامه دادن در هر کاری و تکرار کردنش باعث پیشرفت بیشتر میشه حالا در هر زمینه ای باشه ، این درصورتی هست که من کسی بودم که عاشق طراحی کردن در پلان های محدود بودم و…..
خیلی ممنونم از کامنتی که برام گذاشتی، واقعاً درک قشنگی از حالم داشتی.
کاملاً باهات موافقم، ادامه دادن و تو مسیر موندن مهمترین چیزه. خوشبختانه ما استادی داریم که خودش بهترین الگو و انگیزهست، پس نباید هیچ کاری رو عقب بندازیم یا منتظر شرایط خاصی بمونیم.
خیلیا رو میشناسیم که بدون مدرک نظامم مسیر عالی ساختن و موفق شدن، پس اون فقط یه اسم و عنوانه نه مانع.
بنام خدای هدایتگرم به سمت روشنی ها
سلام
امروز برای چندمین دستورالعمل پروژه رو گوش دادم وتاجایی که تونستم سعی کردم آگاهی هاش رو با تمام وجودم درکش کنم. وقتی یادداشتهای چند روز پیشم رو از این فایل خوندم برام جالب بود که احساس کردم امروز سطح درک و فهم من نسبت به یادداشتهای خودم بیشتر شده و مطالب جدید که امروز با چندباره گوش دادن شنیدم رو بهش اضافه کردم و چندین باور قدرتمند کننده رو از داخلش پیدا کردم. توی این چند روز ارزش این فایل برای من خیلی بالاتر رفته و فکر میکنم این یعنی مدارم بالاتر رفته. چقدر حس خوبی دارم از این اتفاق قشنگ. خدایا شکرت.
طبق اون 4 سوال توی فایل من فهمیدم هیچوقت توی زندگیم نبوده که من خودم برای تغییر پیشقدم بشم.
دلیلش هم عدم مسئولیت پذیری و عدم احساس لیاقت م بوده، عزت نفس پایین که همیشه احساس قربانی بودن داشتم و فکر میکردم اگه توی این دنیا قربانی باشم خدا اون دنیا رو بهم میده. اینکه این دنیا مهم نیست هرچی افراد به من ظلم کنن خداوند حق منو توی اون دنیا ازشون میگیره چون من مظلومم. میگفتم خدا حواسش هست بهم درسته زحمتهام نتیجه نمیده ولی اون دنیا جبران میشه برام.
اینارو دارم مینویسم درحالیکه تمام وجودم داره احساسش میکنه این موارد رو درون خودم کشف کردم و اصلا نمیدونستم و باور نداشتم که اینا برا من وجود داشته باشن.
استاد و بانو شایسته کمال تشکر رو دارم ازتون برای شروع پروژه ی بینظیر تغییر.
سلام وقتتون بخیر
تعغیر چقدر این کلمه رو بارها جهان با نشانه هاش بهم گفته ومن عملگرا نبودم نشانه رودریافت کردم فهمیدمش یه مدت پیش رفتم وبعدبه نقطه امن خودم برگشتم
نقطه ایی که خودم به شخصه ازش بیزارم
از لحاظ مالی باید تعغیر کنم بارها جهان بهم تلنگر زده من از شوهرم پول میگیرم کلا ذهنم از پولسازی خودم میترسه بارها وقتی جهان بهم نشونه تعغیر داده وقتی من باذوق کارکردم پول ساختم کم بوده ولی ساختم وقتی بالذت ادامه دادم یه چیزی شده ومنو متوقف کرده ذهنم همش میگه شوهرت بهت پول میده پدرت هواتو داده بسه دیگه
تا این چند ماه جهان بدضربه ها داره بهم میزنه
پدرم یه پولی که مبلغ47میلیون هست به صورت امانی بهم داده بود ومن همه اون پول رو بدن اطلاع پدرم خرج کروم والان ترسان ازاینکه پدرم درخواست پول کنه من چبکارکنم
همسرم بهم پول میده که مدیرت هزینه ها ویه بخشی برای پس انداز باشه وباز من همه پولو خرج کروم وحسابم صفره کلا هرپولی که اومده خرج کردم والان به خاطر یه سری مسائل ویه سری هدف ها وخواسته ها وازهمه مهم تر ضربه های جان که داره واقعا فریاد میزنه معصومه بسه شروع کن به پولسازی از نقطه امن خودت بیابیرون همه دارن پیشرفت میکنن همه دارن پول میسازن تو چرا نباید بسازی باهمه فشارهایی که الان روی منه تصمیم گرفتم که تعغیر کنم تا ضربه های محکم تری نخوردم واتفاقا همین امروز نوشتم من باید تعغیر کنم باهمین بافتنی که بلدم شروع میکنم استاد عباس منش از تعمیر لوازم صوتی تصویری شروع کرد ……..والان به این نقطه رسیده از یه ادم عصبی به ارامش رسیده چون منم خیلی عصبی ام و…کلی صحبت با خودم کردم ونوشتم وهدایت خواستم که خدا من شروع میکنم توکمکم کن والان گفتم بیام توی سایت که یه فایل از قوانین بدون تعغیر خدارو رو گوش کنم چون شروع کردم به گوش کردنش که چشمم به این پروژه خورد وگفتم برم ببینم این چیه واین فایلو که گوش کردم متوجه شدم خدا داده هدایتم میکنه چقدر خوشحال وسپاسگذار همین لحظه ام امیدوارم گیواپ نکنم مثل دفعات قبل جا نزنم به نقطه امنم برنگردم وادامه بدم تاضربه های محکم تری نخوردم ونتابج تعغیرم رو بنویسم براتون استاد
سلام استاد محترم و دوستان هم فرکانسی
الهی نشانه ها را سپاس، هدایتم را سپاس
سپاس بابت این دوره فوق العاده و سوالات الهام بخش
همیشه وقتی صحبت مهاجرت میشد، در ذهنم اینجوری چیده میشد که باید شهر بزرگتر با امکانات بیشتر برم. حتی کشور دیگه. تا اینکه یه ایده اومد که برم فلان شهر که از تهران خیلی کوچیکتره با امکانات کمتر. این ایده هم برای کار پسرم اومد که اونجا کلی فامیل داریم و میتونن کارهای متنوع رو از نزدیک ببینن تا علاقه شون رو پیدا کنن چون واقعا نمیدونن به چه کاری علاقه دارن. حدودا یکماه هست که از تهران مهاجرت کردیم. یه روزایی این تردید میاد که آیا واقعا کار درستی انجام دادیم ؟ و همیشه این صحبت شما میاد ذهنم که وقتی ایده اومد فقط اجراش کن به بقیه اش کاری نداشته باش.
خدا رو شکر پسرم کارش رو انتخاب کرد. با آرامش میره. خودمم چون کوهنوردی میکنم. اینجا با گروه و باشگاه آشنا شدم و برنامه هام رو انجام میدم.
در زندگیم بابت موضوعی، کلی نشونه دیدم. حتی توی خواب بهم گفته شد. ولی من تغییر نکردم. یه جورایی نمیتونستم انجامش بدم. بقول شما جهان سیلی های محکمی زد. خیلی طول کشید تا بفهمم و تصمیم قاطع بگیرم و تغییر کنم و بهای خیلی سنگینی دادم.
یه برهه هم ترس مالی اجازه نداد که تغییر کنم. ترس از آینده. و اینجا هم بهای سنگینی پرداخت کردم.
اگه به قبل برگردم با اطمینان هیچوقت اون مسیر رو انتخاب نمیکنم. به نشونه ها بیشتر دقت میکنم.
ممنونم بابت فایل های کاربردی
شکر وجودتون استاد
سال 1401 بود که تازه درامدم از 3 میلیون رسیده بود به 17 م در طی 4 یا 5 ماه . گفتم باید برم تهران برای رشد و یادگیری بیشتر با هدف مهاجرت از ایران
گفتم اولین قدم مهاجرت به تهرانه. من تونستم درامدم رو افزایش بدم و تخصص دارم و هرجا باشم میتونم دوباره خلق کنم.
اومدم تهران و بعد 2 هفته با چالش اغتشاشات روبرو شدم. باشگاهها تعطیل و خلوت. مجبور شدم برای خرج و مخارج کارمند بشم.
بعد 4 ماه که شرایط جامعه ارومتر شد بطور معجزه واری جورشد برم سمت جنوب تهران برای مربی گری در طی 2ماه شاگردام از 10 نفر رسیدن به 90 نفر و یه قهرمان در سطح استان ساختم اما به مساله هایی خوردم با مدیران باشگاههایی که اموزش میدادم دخالت میکردن و من چون ازادی و استقلالم برام اولویته و دوست دارم خودم رهبر و مدیر باشم توی کار بهم برمیخورد و بجای حل مساله صورت مساله رو پاک میکردم و میگفتم دوباره میسازم اینجوری شد که اون همه رشد و درامد 20م که از صفر توی 2ماه رسید به این مبلغ رو نادیده گرفتم و رها کردم و رفتم شمال تهران.
ضربه بدی خوردم یکسال تبلیغ و اجاره اما یک چیزی هم میزاشتم روی پول بچه ها که اجاره رو بدم و بعد یک سال فقط 9تا شاگرد داشتم و به مسایلی خوردم دوباره و نتونستم حل کنم و باز رها کردم
و هربار شرایط بدتر میشد
خسته شدم و گفتم حتما نباید این کارو ادامه بدم و اینها نشونه س. عدم حل مساله رو هم میزاشتم پای نشونه از سمت خدا که باید برم سراغ کار دیگه.
رفتم توی بیزینس توی 6ماه باز از درامد 0 رسیدم به روزی 6م درامد همه چی خوب بود از اعتبار توی بازار بزرگ تا اجاره غرفه توی مترو و پس انداز و …اما احساس میکردم یه چیزی کمه یا از دستش دادم همون دنیای ورزش و برای اولین بار توی
عمرم از ش فاصله گرفته بودم.
تا اینکه دوره هم جهت روی سایت اومد و تصمیم گرفتم برگردم ب اصل خودم دنیای ورزش
2هفته بود شروع کردم 4تا شعبه شرق و شمال و مرکز تهران کلاس زدم اما جنگ شد
مساله ای جدید
و باز منی که روی خودم و پاشنه های اشیلم کار نکرده بودم و نمیدونستم مساله رو چطور حل کنم تا روز 10 جنگ صبر کردم اما باز فرار کردم این دفعه ب شکل مهاجرت به بجنورد صورت مساله رو پاک کردم و دقیقا 2 روز بعد اتش بس اعلام شد.
و باز روز از نو درامد صفر و اجاره خونه و مخارج و با اینکه میدونستم نباید اما قرض کردم و دوباره بدهی.
دوباره از صفر
ایراد من عدم حل مساله س صبور نیستم درحالی که همیشه برعکس فکر میکردم خیلی صبورم و همه میگن خیلی صبوری.
شاید علتش غرور بی جا باشه که تا میگن رو چشمت ابرو بهم برمیخوره و مدیریت رابطه رو بلد نیستم و بجای حل مساله اونو پاک میکنم و هی میگم دوباره میسازم.
برای همینم هنوز توی نقطه ساختن دوباره ام و هی تکرار میشه
دیگه ب خودم گفتم تا نتایجم پایدار نشده از اسمون سنگم بباره ازینجا تکون نمیخورم باید یاد بگیرم مساله حل کنم
اگه به روزهای مربی گریم در تهران برگردم مسایلم رو با مدیران مجموعه حل میکنم و ثروت میسازم شاگردام به 200 – 300 تا میرسن قهرمانها میسازم درامدم به 200 میلیون میرسه حداقل اعتماد به نفسم بالاتر میاد رزومه قویتری دارم برای مهاجرت
سفرهای متعددی میرم برای شناخت خودم از انجام مهاجرت و سایتم رو میزنم تصمیمی که از سال 1400 گرفتم و در مراحل اولیه بخاطر بی پولی متوقف شد و الان با حل مساله کلی رشد میکنه و درامد غیرفعال ایجاد میشه
در دوره های اموزش تخصصی بیشتری شرکت میکنم و ارتقا میدم تخصصم رو
روی زبان متمرکزترم برای یادگیری و اولین قدم مهاجرت
مدارکم رو ترجمه رسمی میکنم که سالهاست بخاطر بی پولی نتونستم انجام بدم
کامنت بیشتری توی سایت میزاشتم با حل مساله . چون نمیتونستم مسایل رو حل کنم و نتیجه نداشتم در عمل و کمالگرایی هم گریبانگیرم بود و نگران بودم که استاد ناراحت میشه و من همیشه باید بهترین باشم حتی توی سایت استاد و چون نبودم کمتر میومدم اونم زمانهایی که یسری نتایج میگرفتم
دیروز با دوستم حرف میزدیم بهش گفتم همیشه دوست داشتم الگو باشم برای بقیه اما الان درس عبرتم براشون با اشتباهاتم یاد میگیرن چطور اون رو تکرار نکنن تا زندگی بهتری داشته باشن . اما الگو بودن با موفقیتهات یاد میدی که چطور به خواسته هاشون برسن توی زندگی
و کمال گرایی همیشه من رو نگه داشته از قدم برداشتن که البته از عدم حل مساله کمرنگ تر بوده اما بوده
و خلاصه اشتباه پشت اشتباه باعث شده که اعتماد به نفسم کمتر بشه و ترسهام بیشتر
که اگه درستش نکنم و روی خودم کارنکنم و حل مساله رو یاد نگیرم باید منتظر روزی باشم که ارزوهام همه عقده شده و چشم به دستان پسرم نشستم تا روزی بخور و نمیر برام بیاره و در افسردگی و ناامیدی جان ب جان افرین تسلیم کنم
دوست دارم علت مربی شدنم رو هم بگم
چون ارزوی قهرمانی در جهان که از کودکی در وجودم بود در درونم مرد و فراموشش کردم فقط بخاطر شنیده ها که تو عروس شدی (در سن 16سالگی) زندگی داری بچه داری و چندسال بعد میشنیدم که از سنت گذشته قهرمانی و….
ناخواسته رفتم تو مربی گری تا قهرمان بسازم همین الانم به استعداد و تواناییم واقفم در قهرمان شدن در جهان با اینکه 42 سالمه ولی ذهنم میگه بقیه تو 35سالگی از قهرمانی خداحافظی میکنن تو تازه میخوای شروع کنی؟ بعدشم رشته ای که تو دوست داری فقط امریکا میشه و…. و هیچ وقت جسارت قدم برداشتنش رو نداشتم بخاطر همین ترسها و ترجیح دادم قهرمان بسازم
و اگه برگردم به 17سالگی فقط صبح و شب تمرین میکنم و همزمان روی باورهام برای قهرمانی و اینکه لیاقتش رو دارم کار میکنم و اجازه میدم که اتفاق بیفته
به نام خدای قشنگ و مهربان خدای عزیزم که منو در صبح قشنگ هدایت کرد که بیامو این پروژه رو شروع کنم
سلام به استاد عزیزم و مریم جان عزیز که تلاش که هر بار تلاش میکنید با تغییرات و برنامه ریزی پروژه های جدید به ما انگیزه میدید و ایده میدید برای تغییر و رشد
برای جواب اولین سوال این که توی کسب و کارم دو بار برام پیش اومد که وقتی دیدم دیگه پیشرفتی نمیبینم و همون کارای روتین رو دارم انجام میدم از اون شغل بیرون اومدم و به طور قشنگی هدایت شدم به سمت کارها و پیشنهادات جدید که باعث کلی رشدم شد در این موضوع و نذاشتم که دیگه همون روتین تکرار بشه
و در موضوع سلامتی هم معمولا همینطور بودم همیشه فعالیت ورزشی و تغذیه سالمم رو داشتم قبل از اینکه بخواد بدنم واکنشی نشون بده یا مریض شده باشم
در مورد سوال دوم : توی کسب و کارم جدیدا اینطورم که به نقطه منفی میرسم و بعد به این فکر میکنم که باید یه تغییری بکنم و نشانه های مختلف رو میبینم و بعد از اون میام تصمیم بگیرم که روش جدیدی رو امتحان بکنم، مطالب جدیدی که میاد رو بخونم بررسی کنم و بروز باشم تا بتونم موفق باشم
سوال سوم: اگر به موقعیت قبل از شرایط سخت توی کارم برگردم، وقتی دیدم که کارام تکراری هستن عقب هستم از بروزرسانی های حیطه کاریم، بیشتر مطالعه میکنم، بیشتر تمرین میکنم، آموزش میبینم و کمتر وقت تلف میکنم برای آدم های منفی برای دیدن ویدیوها و کارایی که اصلا نیاز به انجام و دیدنش نبوده، برای وقتم بیشتر ارزش قائل هستم
و سوال چهارم : باور محدود کننده برای کارم همیشه همین بوده که چون خیلی خودمو مقایسه میکردم با بقیه وقتی به شرایط سخت میخورم و میمونم که چرا اینطور شد به خودم برمیگردم میگم شاید این کار برای من مناسب نیست شاید اشتباهی اومدم سمتش و این بوده باور محدود کننده برای من که من خوب نیستم برای این کار.
خدایا شکرت ممنونم استاد از صمیم قلب سپاسگزار خدایی هستم که چنین هدایتگری برای ما قرار داده الان قشنگ با نوشتن و فکر کردن به این سوالا متوجه اشکالات درونم میشم و در مقابل متوجه میشم که چه تغییری باید بکنم
خداروشکر خداروشکر خدایا خودت بازم هدایتم بکن
استاد عزیز و مریم جانم هرجا که هستید در پناه خداوند بزرگ باشید در فراوانی نعمت،ثروت سلامتی و لبخند
عاشقتونم
سلام به استاد توحیدی ام وخانم شایسته عزیز وسلام به همه دوستانم در این خانواده توحیدی..
خدایا هزاران بار شکرگزارت هستم که مرا در اغوشت پذیرفتی ومرا به سوی سعادتمندی در دنیا وآخرت هدایت فرمودی ..
مسیر سعادت جز مسیر هدایت نیست..
مسیر سعادتمندی جز تکامل نیست…
وحالا موقع تغییرات بزرگ رسیده که با تعهد وآرامش قدم بزاریم برای تغییرات بزرگ ونتایج فوق العاده..
آخرین باری که قبل از اینکه جهان با چکش بر سرم بکوبد، خودم به سراغ تغییر رفتم، زمانی بود که تصمیم گرفتم نقاشی و آموزش را بهصورت جدی دنبال کنم.
به پیشنهاد دوستم، مربی کودکان در آموزشگاه او شدم. اما هر روز رفتارها و برخوردهایش تضادهایی در من ایجاد میکرد تضادهایی که آرامآرام به من یادآوری میکردند که من لایق این نیستم که هر رفتاری با من شود.
درونم صدایی میگفت: تو لایق داشتن آموزشگاه خودت هستی.
همین احساس لیاقت، نقطهی شروع تغییر بود. تصمیم گرفتم از آن محیط بیرون بیایم و خودم اقدام کنم. وقتی این تصمیم را از جایگاه ارزشمندی و نه از خشم گرفتم، جهان هم به یاریام آمد. توانستم مجوز آموزشگاه خودم را بگیرم و احساس قدرت و لیاقت بیشتری را در وجودم تجربه کنم.
این تجربه به من یاد داد که وقتی خودم پیشقدم تغییر میشوم، جهان در بهترین شکل ممکن همراهم میشود.
سوال دوم؟
به یاد بیار موقعیتهایی که حس میکردی باید شرایط رو تغییری بدی، اما ترس، وابستگی یا تعارف مانع شد.
زمانهایی در زندگیام بود که جهان میخواست به من بگوید مسیرم را اصلاح کنم، اما من گوش نمیدادم.
در روابطی که داشتم، همیشه طرف مقابل را مقصر میدانستم و از پذیرفتن نقش خودم در آن موقعیتها میترسیدم.
احساس قربانی بودن در من ریشه دوانده بود، مدام درگیر بحث، ترس و افکار منفی بودم و درونم پر از مقاومت و خشم خاموش بود.
اما جهان از من خواست بیدار شوم.
سکوت نکرد، بلکه از راهی آمد که دیگر نمیتوانستم نادیدهاش بگیرم؛ بدنم فریاد زد. دچار حساسیت پوستی شدیدی شدم که سالها آزارم داد.
امروز میدانم آن درد جسمی، در واقع فریاد روح من بود که میگفت:
بسه دیگه… وقتشه که مسئولیت احساساتت را بپذیری و نگاهت را تغییر دهی
بهای نادیده گرفتن این پیام، رنج طولانی بود.درد بود وتنها راه درمانش شد خاموش کردن افکار منفی ونجواهای ذهنی وآمدن در مسیر تغییر
اما در نهایت همان رنج، مرا به سمت مسیر آگاهی، آموزش و آموزههای استاد کشاند.جایی که یاد گرفتم قربانی هیچکس نیستم و قدرت خلق دنیایم در درون من است.
سوال سوم اگر به ان موقعیت برگردم چه تغییراتی ایجاد میکنم؟
اگر به آن موقعیت برگردم، قبل از هر چیز به جای مقصر دانستن دیگران، به درون خودم نگاه میکنم.
بهجای واکنش از ترس و رنج، سعی میکنم از جایگاه آرامش و آگاهی رفتار کنم. یاد گرفتهام که هر رابطه، آینهای از درون من است؛ پس وقتی چیزی در بیرون آزارم میدهد، نشانهای است از زخمی درونم که نیاز به عشق و توجه به خودم داره..
در آن موقعیت، به جای جنگیدن و بحثکردن، ساکت میماندم، احساساتم را مینوشتم، و از خودم میپرسیدم:«این وضعیت آمده تا چه چیزی را در من بیدار کند؟
همچنین یاد گرفتهام که احترام به خود، یعنی رها کردن موقعیتهایی که با ارزش درونیام هماهنگ نیستند.
اگر به آن زمان برگردم، با عشق و آرامش از رابطهای که برایم دردناک بود فاصله میگرفتم و انرژیام را صرف رشد خودم و خلق دنیایی جدید میکردم.
امروز میدانم هیچ رنجی بیدلیل نیست، و هر تجربهای آمده تا مرا به عشق و آگاهی نزدیکتر کند.
سوال 4 اگر به ان موقعیت برگردی فکر کن وببین چه باورهای محدود کننده ای نمیذاشت تغییر کنی؟
وقتی به آن موقعیت برمیگردم، میبینم باورهای زیادی در درونم مانع تغییر و رهاییام بودند.
در عمق وجودم میترسیدم، چون باور داشتم من زن هستم، اگر تنها بمانم نمیتوانم از پس زندگی بربیایم.
این ترس از تنها شدن باعث میشد در روابطی بمانم که برای روحم مناسب نبود.
از درون، باورهایی داشتم مثل:اگر خودم را ابراز کنم، طرد میشوم.دیگران تواناییهای مرا نمیبینند.
من باید برای پذیرفته شدن، مدام خودم را ثابت کنم.
و شاید عمیقتر از همه، این باور پنهان بود
من آنقدرها لایق عشق، احترام و آرامش نیستم.چون خودم وخواسته هام رو زیر ترسهام پنهان کرده بودم
این افکار محدودکننده باعث میشد در ترس و بحث بمانم، قربانی باشم و مسئولیت احساساتم را نپذیرم.
اما امروز میدانم هیچیک از این باورها حقیقت نیستند.
من زن هستم، اما این یعنی نیروی آفرینش و عشق را در وجودم دارم.
من لایق احترام، امنیت، دیده شدن و عشق الهی هستم و وقتی خودم را باور میکنم، جهان به من ایمان میاره وبه اندازه احساس لیاقتم وباورهای من بهم ارزش اعتبار روابط عالی ثروت وسلامتی میده…
ودر آخر استادنازنین و مریم بانوی عزیزم هزاران بار ازتون سپاسگزارم بابت این مسیر جدید و زیبا که هر بار با مسیولیت پذیری شما برای بهبود زیباتر وقشنگتر میشه.. همین بهبودی که شما در همه جنبه های زندگیتون در عمل اجرا میکنید بزرگترین نمونه واقعی از نتایج رو جلوی چشمان ما میزاره ونتایج شما حاصل همین بهبودهمیشگی هست…
به نام خداوندی که رحمتش بی اندازه و مهربانی اش همیشگیست
لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم
خدای مهربونم شکرت بابت سلامتیمون
با سلام خدمت استاد عزیزم و مریم جان عزیزم
و سلامی گرم خدمت دوستان هم فرکانسی ام
سوال 1:آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود و چه نتیجه ی ملموسی داست؟
از این آخرین بارها در زندگی من چند بار اتفاق افتاده،ولی بیشترین درسی که گرفتم از چالشی بود که برام اتفاق افتاد این بود، زمانی که همسرم کارمند بودن و به ما در خانه های سازمانی خونه بدون کرایه دادن و به مدت چند سال میتونستیم اونجا زندگی کنیم بدون هیچ هزینه ای و این خیلی برای ما جای پیشرفت داشت،و از این ور من خیلی وابستگی شدید به خانواده و پدر و مادرم داشتم و خونه ی پدری من 3 طبقه بود و طبقه سوم نیمه بود و امکانات نداشت و فقط یک اتاق سه در چهار…..و پدر و مادرم پیشنهاد دادن که ما بریم و با اونا زندگی کنیم که نزدیکشون باشیم.و خلاصه ما خونه ای که با کلی دوندگی بدست آورده بودیم گذاشتیم و رفتیم طبقه بالا خونه پدریم ساکن شدیم با چه شرایط سختی .و به مدت 8 ماه اونجا ساکن بودیم که بنا به دلایل و چالشهایی که داشت پیش میومد تصمیم گرفتیم از اونجا بلند شیم و با کلی قرض و وام رفتیم و یک خونه رهن کردیم و از این بابت خوشحال بودم چون آغاز مستقل بودنمون شد.و البته این موضوع در به وجود اومدن چالش برای من تضاد به وجو آورد که دوست داشتم مستقل بشم
سوال 2:در چه مواردی نشانه های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟بعدا ،دقیقا چه هزینه ای برای فرار از تغییر پرداخت کردی؟
من یک زمانی خیلی دوست داشتم مهاجرت کنیم و همین شرایط هم پیش اومد.به قیمت از دست دادن شغل همسرم و فروختن تمام وسایل زندگیمون.با دو تا بچه کوچیک مهاجرت کردیم به ترکیه که از اونجا به یک کشور دیگه بریم. و این در صورتی بود که کلی سنگ جلوی پامون میفتاد و یا بهتر بگم کلی نشانه برامون می اومد تا منصرف بشیم ولی کی درک کنه ،کلا ذوق مهاجرت چشمم رو روی همه چیز بسته بود
و اینکه نشانه ها پیامهایی برامون داشت که این راهش نیست و باید مسیرتون رو تغییر بدید.ولی بدون توجه به نشانه ها ما راه خودمون رو رفتیم و بعد از گذشت ده ماه با کلی سختی کشیدن و اذیت شدن برگشتیم و بعدش بهای سنگینی رو برای دوباره درست کردن زندگیمون و همسرم برای ساختن شغل جدید برای خودش،دادیم.
سوال 3:اگر به آن موقعیت برگردید چه اقدام جایگزینی انجام میدهید،چه رفتار یا واکنشی رو تغییر میدهبد؟
اگر به موقعیت قبل از مهاجرتمون برگردم ،خیلی محتاط و دقیق برای این مسئله مهم تصمیم میگیرم .و به نشانه ها توجه میکنم و راهم رو تغییر میدم تا بتونم به درستی و از راهش جلو برم.
سوال 4:به آن موقعیت فکر کن و بنویس چه باور محدود کننده ای باعث میشه که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟چه طور این باور را اصلاح کردی؟
باور محدود کننده ی من این بود که ما نمیتونیم به راحتی مهاجرت کنیم.و باید هر جور شده به سختی خودمون رو به کشوری که میخوایم برسونیم.و اینکه آینده ی بچه های من فقط تو کشور دیگه عالی و تامین میشه و خوشبخت میشن.و اینکه در کشور خودم جای هیچ پیشرفتی نیست.و باور مخرب دیگه اینکه ثروت رو فقط میتونیم در کشورهای دیگه بدست بیاریم.اینها همه باورهای مخرب و محدود کننده ی من بودن که من رو به گرفتن تصمیم های نادرست وادار کرد و بهایش را هم دادیم.و به لطف خداوند همه ی این باورها رو دارم سعی میکنم اصلاح کنم و در حال ساختن باورهای درست و قوی هستم و هنوز هم هدفم مهاجرت هست ولی با باورهای درست و آسان و خیلی راحت می خواهم به خواسته ام برسم،
بنام خدای معجزه ها، بنام خداوند هدایتگر، بنام خدایی که در هر لحظه دوست و رفیق من هست
سلام استاد جان چقدر براتون دلم تنگ شده بود چقدر دنیا و دل مشغولی هاش منو از این آگاهی ها دور کرده بود یه سلام خاص به مریم جون به عزیز دل که مدام در حال بهبود و آسون تر کردن این آگاهی ها برای استفاده ما دوستان عباس منشی هستن
این فایل چند روز پیش که اومدم تو سایت دیدم ولی واقعا در مدار دریافت این آگاهی ها نبودم ولی امروز انگار یه چیزی از درون داشت میگفت آزاده چک و لگدا شروع شده بجنب له نشی بله استاد جان من به تضاد برخوردم که ذهن و همه وجودم درگیرش شده و حالمو بد کرده که خداروشکر به لطف آگاهی های شما دیدم به تضادها عوض شده و یه نشونه از سمت خدا هستن برای بهتر شدن شرایط
بریم سراغ جواب سئوالات
آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
آخرین بار مربوط به چند ماه پیش میشه زمانی که تصمیم گرفتم راه شغلی مو بعد 15 سال عوض کنم خیلی راه سختی بود سنگ های زیادی جلوی پام انداختن ولی انگار خدا یه سری افراد مامور کرده بود که کار منو انجام بدن استاد این پروسه طولانی بود ولی خدا شاهده آنقدر قشنگ و خوب انجام شد که الان بهش فکر می کنم میگم خدایا من کجا و این آدم هایی که برام فرستادی و مامورشون کردی کار منو انجام بدن کجا ورودی مالیم بیشتر شد حال دلم خیلی خوب شد خدایا شکرت ازت ممنونم
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
من آدم کمال گرایی هستم و از اون بدتر همیشه دنبال یه نقطه امن چه در زندگی و چه در کار هستم شرایطی در کارم پیش اومد که نه راه پس داشتم نه راه پیش و موقعیت شغلیم به خطر افتاده بود و یه جورایی آبروی حرفه ایم و اونجا از خیلی از همکارام عقب افتادم دچار ضرر مالی شدم و مجبور شدم برای تغییر مسیر شغلی و نجات خودم رفتارهایی از خودم نشون بدم حرف هایی بزنم که هیچ وقت دوسشون نداشتم
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
از اول راه شغلیم دنبال یادگیری و بهبود مستمر می رفتم همش دنبال راه فرار نمی رفتم که از نقطه امنم خارج نشم و احساس بی مصرفی و اینکه من لایق پیشرفت نیستم و پیشرفت نیازمند پاچه خواری هست و من شأن و شخصیتمو له نمی کنم ولی خودم میدونم که تمام این ها حرف هایی بود که خودمو گول بزنم و به خودم زحمت ندم تا چیزهای جدید و مهارت های جدید یاد بگیرم
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
انگار باور کرده بودم که یادگیری سن داره من درسمو خوندم و مدرکمو گرفتم نیازی نیست مهارت جدیدی یاد بگیرم
آدم هایی که چندین سال سابقه دارن باید یه گوشه آروم تو اداره پیدا کنن و تا بازنشستگی آهسته برن و بیان و یادگیری مال نیروهای تازه وارد
عزت نفسم پایین و هنوزم هست
خودمو لایق رسیدن به جایگاه های بالا نمی بینم
به خودم گفتم اگر فلان همکار و فلانی تونسته تو هم میتونی تو هم مثل اونایی و با اونها فرق نداری همون که استاد میگن احساس لیاقت پاشنه آشیل من احساس لیاقت هست
همین الان هم که این کامنت نوشتم یه حسی داره میگه این که بدرد نمیخوره برو کامنت بچه ها رو بخون ولی نوشتم که به ذهنم بگم شروع کردم پس ساکت شو
استاد جان مریم بانوی عزیزم هزاران بار ازتون سپاسگزارم بابت این مسیر جدید و زیبا
به نام خداوند بخشنده ومهربان
سلام استاد عزیزم، سلام به خانم شایسته جانم
وسلام به تمام دوستان گلم در این مسیر خودشناسی و خود سازی
مسیری برای بهتر شدن مداوم
مسیر تکامل و پیشرفت های کوچک اما مستمر
خدارا شکر که امروز توانستم وارد این دوره بشوم و شروع به تغییرات عالی کنم
سوال 1 :آخرین باری که از تغییر استقبال کردم و مسیر را اصلاح کردم آغاز ورزش یوگا بود
به علت کار زیاد در محل کار و همین طور در منزل
و اینکه عصر ها پرستاری از پدر و مادرم را انجام میدادم احساس کردم هر روز توانم کمتر میشه درد در کتف و کمر ،درد دست های مکرر ،درد پا
یه روز نشستم با خودم صحبت کردم به خودم گفتم :میخوای چطور زندگی کنی در 45 سالگی هر روز درد داری و بدنت داره فرسوده میشه ،تو داری مامانت را می بینی که چه زندگی رنج اوری داره هم خودش اذیت هست هم بچه هاش در رنج هستن ،پس واسه خودت باید یه کاری بکنی که سالم زندگی کنی و باری رو دوش بقیه نباشی .
جستجو کردم و فهمیدم بهترین ورزش برای من یوگا هست ،خدا را شکر هدایت شدم به یه سالن خوب یوگا با مربی عالی و جالب اینکه نزدیک منزلم هست و زود استارت را زدم و با عشق ادامه دادم و نتایج عالی گرفتم ،هم دردهایم بر طرف شد هم از لحاظ جسمی و روحی کلی پیشرفت کردم .
خدایا شکرت .
سوال 2:
در چه مواردی نشانه های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی ؟بعدا چه هزینه ای پرداخت کردی ؟
من از روی دلسوزی بیش از حد خودم را وقف دیگران می کردم، به پدر و مادرم بیش از حد سر می زدم ،هر کاری که میتوانستم برایشان می کردم
با اینکه 5 فرزند داشتن اما من به نوعی زیادی خودم را وقف آنها کرده بودم به طوری که خیلی وقت ها به کارهای شخصی خودم و زندگی خودم نمی رسیدم تا جایی که صدای همسر و فرزندانم هم در اومد و به من اعتراض می کردن که آخه این چه وضعی هست یه کم هم به ما برس .
ولی من همیشه میگفتم برام زحمت کشیدند تا زنده ام و تا اونا زنده هستن من باید بهشون خدمت کنم .
من حتی برای خودم هم وقت نمیذاشتم و از زندگی ام لذتی نمی بردم .
تا اینکه مریض شدم درد کتف و شانه و گردن
دکتر رفتم بهم گفت باید گردن بند ببندی ،کمر بند ببندی ،استراحت کنی ،آنجا بود که فهمیدم چقدر نسبت به بدنم ظلم کردم.
در روابط با همسر و فرزندانم دچار مشکل شدم از لحاظ جسمی و روحی اوضاع من بسیار خراب بود و هر بار نشانه میومد که کارت اشتباهه باید تغییر کنی این مسیر را باید عوض کنی .و من تازه داشتم متوجه اشتباهم می شدم .
هزینه ای که پرداختم اعصاب داغونم بود که به اندک حرفی شروع به گریه و زاری می کردم، روابط و اوضاع متشنج خانه ام بود حتی در محل کارم هم همش خسته و غمگین بودم از لحاظ جسمی هم که بیمار شدم دکتر رفتن ،نوار اعصاب گرفتن و دارو مصرف کردن.
سوال 3:اگر به آن موقع برگردی چه اقدام جایگزین انجام می دهی ؟چه رفتاری را تغییر می دهی ؟
*اگر به آن موقعیت برگردم سعی میکنم در هر کاری میانه رو باشم برای خودم بیشتر ارزش قائل باشم سعی نکنم با محبت بیش از حد بخواهم جلب توجه کنم خودم و زندگی ام را بیشتر دوست داشته باشم .
بدانم محبت بیش از حد ،وظیفه می شود و سطح انتظارات را بالاتر می برد .
و بدانم من نمیتوانم فرد دیگری را تغییر دهم .
پدر و مادر جای خود دارند ،همسر و فرزند هم جای خود واز همه مهم تر اینکه خودم را دوست داشته باشم و از زندگی ام لذت ببرم.
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس :چه باور محدود کننده ای باعث میشد که ایجاد تغییر را به تعویق بیندازی ؟چطور این باور را اصلاح کردی ؟
من اعتقاد داشتم این تقدیر و سرنوشت منه ،خداوند برام این جور خواسته که رنج ببرم و در برابر این رنج بهم پاداش میدهد.
& راضی ام به رضای خدا
& من نقشی در سرنوشت خودم ندارم و از قبل تقدیر من نوشته شده .
& مردم میگن چه دختر خوب و دلسوزی هست که خودش را وقف پدر و مادرش کرده است (عدم عزت نفس )
&من آدم بی ارزشی هستم و دیگران را به خودم مقدم تر میدانستم.
((خدارا هزاران بار شکر با آشنا یی با استاد و شنیدن فایلها ،کلی تغییرات عالی برام به وجود آمد و باورهام تغییر کردن))
@ قانون برای همه یکسان هست .
@من خالق زندگی خودم هستم
@مهم نیست اوضاع الانم چگونه است مهم این است که از این به بعد خودم را تغییر دهم تا دنیایم عوض شود
@ من نیازی به جلب توجه دیگران ندارم. حرف مردم برام مهم نیست تمرکزم را به جای گذاشتن برای جلب توجه دیگران و حرف دیگران ،روی بهبود خودم ،زندگی خودم و تغییر زندگی خودم باشد .
من فقط یک بار زندگی می کنم پس خوب زندگی کنم و از لحظه لحظه اش لذت ببرم .
و خدارا شکر زندگی ام بسیار خوب و عالی و شیرین شده است ،هنوز هم پرستاری مادرم میکنم اما به اندازه ،برای پیاده روی خودم ،ورزش یوگا ،بودن در سایت ،بودن در کنار خانواده ام وقت میگزارم و هر روز شاهد پیشرفت در زندگی ام هستم .
بسیار شکر گزار خداوند هستم که مرا به راه راست هدایت کرد، راه کسانی که به آنها نعمت داده است.
سپاسگزارم از استاد عزیزم و مریم جان مهربانم
خدا شما و تمام دوستان هم مسیرم را در پناه خودش حفظ کند
آمین
با عشق و احترام خدمت استاد عزیزم
قبل از هر چیز، از ته دلم خدای مهربون رو شکر میکنم برای وجود پر برکتتون؛ چون واقعاً باور دارم که خدا از طریق شما ما رو هدایت میکنه و الهامهاش رو از زبون شما میشنویم.
در جواب سؤال اول باید بگم، به لطف و رحمت خدا، هیچ مشکل خاصی از نظر سلامتی نداشتم و هیچوقت هم پیش دکتر نرفتم. فقط میگرن بود که بعضی وقتا خودش رو یادم مینداخت؛ یه جورایی مثل یه پیام آروم از بدنم که میگفت: «یه کم بیشتر به خودت توجه کن».
گاهی دردش اذیتم میکرد و از کار و زندگی مینداخت، ولی در کل خدا رو شکر همیشه سالم بودم.
وقتی دوره «قانون سلامتی» شروع شد، با اینکه اضافه وزن خاصی نداشتم، تصمیم گرفتم توی مسیرش قدم بذارم. نه از روی اجبار، بلکه از روی اشتیاق برای یه سبک زندگی جدید.
اصلاً برام مهم نبود چی قراره حذف بشه یا چه عادتی باید کنار گذاشته بشه، چون حرفای شما برای من مثل کلام خداست — مطمئن، روشن و پر از عشق.
توی این مدت سعی کردم تا جایی که میتونم به اصول سلامتی پایبند بمونم. نمیگم همیشه صد درصد درست پیش رفتم، ولی همیشه تلاش کردم که توی مسیر بمونم.
نتیجهش واقعاً برام شگفتانگیز بود.
چند وقت پیش یه دوستم با اصرار گفت:
«بیا یه تیکه از این شیرینی خامهای بخور! مگه میشه کسی شیرینی دوست نداشته باشه؟»
من گفتم واقعاً نمیخوام، ولی اونقدر اصرار کرد که گفتم باشه، یه ذره از نونش رو گاز میزنم.
ولی همون لحظه، طعم مصنوعی و سنگینش انقدر اذیتم کرد که نتونستم حتی تو دهنم نگهش دارم — بیاختیار تفش کردم.
اون لحظه فهمیدم بدنم و ذائقهم چقدر تغییر کرده… فهمیدم وقتی با عشق و آگاهی مسیر سلامتی رو انتخاب میکنی، حتی بدنت هم با روحت همصدا میشه.
در مورد سؤال دوم، استاد عزیزم باید بگم…
من حدود دو سال خیلی جدی و فشرده روی زبانم کار کردم برای آزمون آیلتس.
واقعاً با تمام وجود درس میخوندم، زمان میذاشتم و تلاش میکردم که از سطح پایینم برسم به نمرهی 7.
خیلی زحمت کشیدم، واقعاً خیلی.
یه مدتی که گذشت، نشونههایی برام ظاهر شد.
مثلاً تو بخش ریدینگ پیشرفت خوبی داشتم و نمراتم تو آزمونهای ماک خیلی بهتر شده بود.
اما از یه جایی به بعد، اعتماد به نفس زیادی گرفتم و دیگه ریدینگ رو جدی نمیگرفتم.
تمرکزم رو گذاشته بودم روی بخشهای دیگه، مثل اسپیکینگ و رایتینگ که فکر میکردم مهمترن.
با این حال، همیشه یه استرسی ته ذهنم بود از ریدینگ… نمیدونم چرا.
این موضوع باعث شد که تو چند تا ماک آخر، نمره ریدینگم افت کنه.
ولی من جدی نمیگرفتم، همونطور که شما میگید، بعضی وقتها آشغالها رو زیر مبل میکنیم…
یه ترس و یه نشونهها بود، ولی من نادیدهشون گرفتم و گفتم: «روز آزمون از پسش برمیام.»
و اتفاقی که افتاد، فراتر از تفکرات من بود، ولی مطمئنم که خودم این تجربه رو ساخته بودم، حتی اگر هنوز آگاهی کامل نداشته باشم.
بعد از آزمون لیسنینگ، وقتی ریدینگ شروع شد، مراقب امتحان چند دقیقه اومد و گفت که روی دستم یه تتو نوشته شده و این بهعنوان تقلب محسوب میشه.
من واقعاً نمیدونستم این قانون نانوشته کجاست و چرا ازش اطلاع نداشتم، ولی مجبور شدم از آزمون ریدینگ برم بیرون چون اون خانوم گفت باید ساق دست بپوشی(من تیشرت تنم بود).
چون گفت: «ما تحت نظارت دوربینهای IDP هستیم و همه چیز باید طبق اصول پیش بره.»
این اتفاق باعث شد هم وقتم رو از دست بدم، هم تمرکز آزمون بعدیم بهم بخوره…
و در نهایت، اوورال نمرهم شد 6.5 به جای 7.
واقعا تجربه سنگینی بود، چون من تمام زمان و انرژیم رو گذاشته بودم و تمام تلاشم رو کرده بودم.
اما این تجربه بهم یاد داد که هر نشونهای، حتی کوچک، یه پیام داره…
و اگه نادیدهش بگیری، دیر یا زود، هزینهش رو باید بدی
سؤال سه…
خب واضحه که اگه برگردم به اون موقعیت، قطعاً اون نشونههارو جدی میگرفتم.
نمیذاشتم نتیجهی دو سال زحمتم توی چهار ساعت از بین بره.
نمیذاشتم ذهنم اون اتفاق رو به عنوان یه نقطهی ضعف ببینه و محدودیتی بسازه برام، فقط به خاطر یه نمره.
ولی یه تجربهی دیگه هم دارم که دلم میخواد همینجا بگم، چون برام خیلی درس داشت.
چند سال پیش با یکی از دوستام یه کار مشترک راه انداختیم توی حوزهی معماری و طراحی.
من با تمام وجودم کار میکردم، وقت میذاشتم، مسئولیتپذیر بودم… واقعاً از جون و دل مایه میذاشتم.
اما از اون طرف، شریکم اونقدرها جدی نبود.
با خودم میگفتم اشکال نداره، مهم اینه کار پیش بره.
میگفتم دوسته دیگه، معرفت یعنی همین که من بیشتر بکشم، شاید یه روزی هم نوبت اون بشه که برام جبران کنه.
ولی هرچی جلوتر رفتیم، دیدم نه… فقط منم که دارم کار میکنم، فقط منم که دارم تلاش میکنم.
وقتی بحث پول یا اعتبار پیش میاومد، اون موقع بود که نقش شریکم پررنگ میشد و میگفت: «پس من چی؟»
با اینکه بارها نشونههاش رو دیده بودم، جدی نگرفتم…
و آخرش ضربهی سنگینی خوردم.
اون همکاری رو ول کردم، چون دیگه دلم نمیخواست ادامه بدم.
و از اون به بعد، یه ترس توی دلم موند…
ترس از اینکه دوباره شروع کنم.
چون اون تجربه برام مثل یه شکست بود، اونم توی سنی که نه خیلی باتجربهم، نه اونقدر کمتجربه که آسون ازش بگذرم.
ولی حالا که بهش نگاه میکنم، میفهمم اون نشونهها، در واقع فرصتهایی بودن برای آگاهی.
برای اینکه یاد بگیرم مرز بین محبت و سادهدلی چیه، و اینکه هر رابطهای، حتی کاری، باید دوطرفه باشه.
در مورد آخرین سؤال باید بگم…
من همیشه میترسیدم.
میترسیدم از تنها شروع کردن، چون هیچوقت اون اعتمادبهنفس واقعی رو نداشتم.
همیشه یه صدایی توی ذهنم میگفت: «تو نمیتونی، تو به تنهایی قوی نیستی، حتماً باید یکی کنارت باشه تا موفق بشی.»
با اینکه توی دانشگاه همیشه نمرههام از همه بالاتر بود، همه برای ایدهپردازی و طراحی ازم کمک میخواستن، برای پروژهها دعوت میشدم…
ولی بازم ته دلم حس لیاقت نداشتم.
باور نداشتم که من به تنهایی میتونم.
همیشه فکر میکردم اگه کسی کنارم نباشه، شکست میخورم.
این باور محدودکننده باعث شد خیلی وقتا وارد همکاریهایی بشم که برام مناسب نبود.
از ترس اینکه تنها نمونهم، حاضر بودم بیشتر کار کنم، بیشتر زمان بذارم، فقط چون نمیخواستم رابطهم خراب بشه یا دوستم رو از دست بدم.
توی کارهای مختلف این اتفاق تکرار شد — حتی توی پروژههای پژوهشی و نوشتن مقاله.
یه بار با یکی از دوستام روی مقالهای کار کردیم. تقریباً تمام زحمتها رو من کشیدم:
از جمعآوری دادهها گرفته تا محاسبات و نوشتن بخشهای اصلی مقاله.
ولی وقتی رسیدیم به مرحله چاپ، اون گفت: «اسم من باید اول بیاد!»
و من… نه توانش رو داشتم نه جرأتش رو که از حق خودم دفاع کنم.
همین باورِ «من به تنهایی کافی نیستم» بارها باعث شد وقتم، انرژیم و آرامشم از بین بره.
اما حالا دارم یاد میگیرم که لیاقت، یه هدیه از خداست، نه چیزی که بقیه تأییدش کنن.
یاد گرفتم که خدا وقتی هدفی رو توی دلم میذاره، خودش هم قدرت انجامش رو بهم داده.
و حالا، کمکم دارم به خودم اعتماد میکنم،
به اینکه من به تنهایی هم میتونم بدرخشم.
سلام به دوست خوبم فاطیما عزیز
امیدوارم در هر کجایی که هستی عالی باشی
لذت بردم از کامنت زیبات و تجربیاتت که ثبت کردی
یه جای کامنتت که در مورد دانشگاه و نمرات عالی که میگرفتی و اون حس اعتماد به نفس و نداشتی و اون ترس از شروع کردن را ، من به یاد خودم افتادم که منم مثل شما بودم و هستم
منم معماری خوندم و اونم بعد از 17 سال ترک از تحصیل از اول راهنمایی شروع کردم و در دانشگاه رتبه برتر بودم و خیلی ایده پرداز بودم و کلی طرح های عالی میزدم
ولی وقتی فارغ تحصیل شدم و 3 سال صبر کردم برای آزمون نظام مهندسی و میتونستم پیشرفت کنم و کار کنم ولی کمالگرایی نگذاشت تا مهر نگیری و تا دفتر باز نکنی ، الان سه سال از فارغ تحصیلیم میگذره و سه سالم هست پشت قبولی آزمون طراحی موندم که قبول بشم بتونم برم دفتر و باز کنم
و الان که یه پلان ساده بخوام طراحی کنم میبینم ذهنم چقدر محدود شد ، یه نما بخوام طراحی کنم هیچی به ذهنم نمیاد و اصلا صفر شدم
واقعا چقدر این ادامه دادن در هر کاری و تکرار کردنش باعث پیشرفت بیشتر میشه حالا در هر زمینه ای باشه ، این درصورتی هست که من کسی بودم که عاشق طراحی کردن در پلان های محدود بودم و…..
تشکر از شما که این موضوع و به یاد من انداختین
در پناه خدا باشین
سلام دوست خوبم،سعید عزیز
خیلی ممنونم از کامنتی که برام گذاشتی، واقعاً درک قشنگی از حالم داشتی.
کاملاً باهات موافقم، ادامه دادن و تو مسیر موندن مهمترین چیزه. خوشبختانه ما استادی داریم که خودش بهترین الگو و انگیزهست، پس نباید هیچ کاری رو عقب بندازیم یا منتظر شرایط خاصی بمونیم.
خیلیا رو میشناسیم که بدون مدرک نظامم مسیر عالی ساختن و موفق شدن، پس اون فقط یه اسم و عنوانه نه مانع.
برات کلی موفقیت و آرامش آرزو میکنم