ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 1 - صفحه 40 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 1
    175MB
    25 دقیقه
  • فایل صوتی ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 1
    24MB
    25 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1524 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    فاطمه گفته:
    مدت عضویت: 782 روز

    سلام خدمت استاد عباس منش

    این اولین کامنتی هست که می نویسم

    چند وقتی هست که به جدیت بیشتری دارم روی تغییر باورهایم کار میکنم و مدتی هست که از فایل های رایگانی که بر روی سایت قرار داده اید بار ها و بارها گوش دادم و فک کردم با قبول صحبت های شما باورهایم هم به این راحتی عوض میشود اما نتایج خوشایندی در زندگی ام رخ نمی‌داد خیلی به این موضوع فک کردم که کجای کارم ایراد داره که چند روز پیش در قسمت سوال دارم سایت سوالم را پیدا کردم و چقدر خانم شایسته عزیز خوب و واضح پاسخ داده بودن و من تازه فهمیدم من فقط اطلاعات درست را یاد گرفتم ولی در عمل و تمرکز بر نکات مثبت زندگی ام و ایمانم به خداوند خیلی ضعیف عمل کردم و نتوانستم خودم را به صورت مداوم در حال خوب و مسیر درست نگه دارم

    بنابراین از پاسخ سوالم نکته برداری کردم و تمرینم را برای تغییر باورهایم شروع کردم و سعی کردم الهامات را به عمل برسانم که خداروشکر نتایجی هم به اندازه ای که روی خودم کار کردم گرفتم و امروز در قسمت مرا به سمت نشانه ام هدایت کن به این قسمت از فایل که شما استاد بزرگوار در مورد باورها صحبت کردید هدایت شدم و امروز توانستم باورهای محدود کننده ذهنم را با این تمرین که قرار داده اید شناسایی کنم و با تمرین و تمرکز باورهایم را به مرور به باور های قدرتمند تری تغییر بدهم

    اولا از خداوندم بی نهایت سپاسگزارم که مرا به سایت شما استاد بزرگوار هدایت کرد

    و دوما از شما و سایت خوبتان سپاسگزارم که راهنمای من در مسیر رسیدن به خداوند مهربان هستید

    اولین کامنتم را با کلی هیجان ارسال میکنم به امید موفقیت خودم و تمام دوستان سایت و کامنت های بعد از این که تنها از نتایج و موفقیت هایم برایتان بنویسم به امید خداوند

    شاد ، خوشبخت و ثروتمند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  2. -
    پرستو گفته:
    مدت عضویت: 526 روز

    به نام خودتون جاان

    سلام و‌احترام به استاد عزیزم و‌دوستانم در سایت

    این دومین کامنت من در این فایله و دوباره هدایت شدم برای شنیدن این فایل…

    راستش من جوابم برای این سوالتون خیلی جالب نبود

    ( چون الان بعد از هدایت شدنم عقیده و شخصیتم تغییر کرده به لطف خدا)

    ولی نظرمو قبل از تغییراتم کامنت میکنم

    همیشه حسادت رو داشتم نسبت به اطرافیانم که پیشرفت داشتن مثلا ماشین خریدن یا خونه خریدن یا کلا تو زندگیشون موفق بودن …خودم حس بد شانس بودن و ناتوانی و غرزدن و گله و شکایت از خداوند که چرا به اون پول دادی به من نمیدی….

    اینکه اونا اگه رسیدن حتما خوش شانس بودن که تونستن ماشین خوب بخرن یا خونه بخرن یا پس انداز آنچنانی داشته باشن و ….همیشه ته دلم ناراحت بودم از اینکه چرا من نباید یه زندگی خوب داشته باشم چرا فلانی از من جلوتره خلاصه انقد با خودم حرف میزنم و با آوردن دلایل غیر منطقی ذهنمو خاموش میکنم … اینکه خب اون شانس و پارتی داشته … اینکه معلوم نیست پولشو از کجا آورده…اینکه پول چرک کف دسته همونجوری که بدستش آورده همونجوری هم از دستش میده….اینکه خدا پولدارارو دوست نداره ( البته این فکر برای اون موقع است وگرنه خدا عاشق ثروتمنداست)، اینکه مثلا حتما یه وام بزرگ گرفته ما خبر نداریم و باید پسش بده…حس حقارت برای خودم و از دست دادن اعتماد به نفس…منزوی شدن و موندن توی خونه و توی جمع شرکت نکردن ، عصبی شدن و بد اخلاق شدنم با ادمای توی زندگیم ، حس بی لیاقت داشتن و تا ابد بدبخت بودن….استرس و نگرانی شدید داشتن……

    اما همه ی این حرف‌هایی که قسمت بالا زدم برای قبلا بود الان نه تنها عوض شدم که آرامشی عجیب دارم هر روز هم به لطف خدا بهتر میشم دیگه حس حسادت به هیچ کسی ندارم چون خداوند به همه ی ما به یه اندازه نزدیکه اگه یه شخصی تونسته ثروتمند بشه قطع به یقین منم میتونم ثروت و فراوانی خداوند هیچوقت کم که نمیشه هیچی.. روز به روز هم اضافه میشه …من هر وقت با ماشینم میرم تو خیابون‌ها و یه ماشین خارجی میبینم ناخودآگاه میخندم و‌میگم خدایا شکرت عجب ماشین خوشگلیه مبااارک رانندش باشه…بعد میگم خداجونم من از همینا میخوام ااا بهم باااید بدی …باورهای محدود کننده رو توی ذهنم دارم کم و‌کمتر میکنم و خداروشکر به لطف این سایت توحیدی خیلی موفق بودم….من عاشق همه ثروتمندای دنیام چون خدا عاشق ثروتمنداست…..خدایا شکرت …

    خدایا خییلی دوستت دارم ….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  3. -
    محمد بهمنی گفته:
    مدت عضویت: 932 روز

    بنام خدا

    استادجان سلام.

    این فایل نشانه امروز من هست و خیلی خوشحالم ب این فایل هدایت شدم.

    من صادقانه بخوام جواب بدم

    از موفقیت نزدیکانم و اون یکی دو تا دوست صمیمی ک دارم خیلی بهم نزدیک هستن واقعا خوشحال میشم.

    ولی گاهی بعضی افراد ک اشنا هستن و دورتر وقتی میبینم رشد کردن، نمیشه بگم احساس حسادت، این احساس بهم دست میده البته دست میداد، که من ما موندم، حس این شکلی دوس داشتم منم زودتر رشد کنم منم موفق بشم ولی هنوز نشدم. ک خداروشکر از وقتی با استاد و خصوصا دوره 12 قدمش اشنا شدم خیلی رو این پاشنه اشیلم کار کردم و خیلییییی بهتر شدم، نمیگم رفع شده ولی خیلی پیشرفت کردم که اولا زندگی بقیه بمن مربوط نیست، من هرچقدر روی خودم کار کنم نتیجه میگیرم، دوم اینکه اگر. این حسای منفی سراغم بیان من دورتر میکنن از خواسته هام، و من باید فقط و فقط تمرکزم روی زندگی خودم باشه، نمیشه رانندگی کرد و بجای توجه ب جلو، همش سرم چپ و راست باشه یا پشت سرمو نگا کنم و انتظار داشته باشم ب مقصد برسم، قطعا میرم تو در و دیوار.

    ب لطف الله دارم بهتر و بهتر میشم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  4. -
    اسماعیل میرزایی گفته:
    مدت عضویت: 1774 روز

    جواب سوال= اگر یکی از نزدیکترین افراد زندگیت مثل خواهر یا برادر یا دوست نزدیک

    به یک موفقیت بزرگ برسه

    واقعا درونا چه احساسی پیدا میکنی؟

    اول پاسخ بده و بعد 

    [باید به جنبه ای نگاه بشه که بهم احساس بهتری میده]

    احساسات بدی که برام پیش میاد=

    1_ چرا من نرسیدم(ریشه عزت نفس)

    2_ نکنه کم کاری کردم(ریشه عزت نفس)

    3_ ازش عقب میفتم(ریشه عزت نفس)

    4_ معلومه سخت کار کرده(ریشه در ثروت)

    5_ رفتارش با پول بهتر از من بوده(ریشه در ثروت)

    6_ مشتری خوبی گیرش اومده(ریشه در ثروت)

    7_ بقیه میگن …… تونسته ، تو چرا نتونستی( ریشه در حرف مردم و عزت نفس)

    احساسات خوبی که درونم بوجود میاد=

    1_ توجه میکنم روی فراوانی ها که پس میشه در هر شرایطی بهتر شد و موفقتر شد(ریشه در ثروت)

    2_ من باید از مسیرم لذت ببرم چون اون تونسته منم میتونم(ریشه در احساس لیاقت)

    3_ واقعا خوشحالم چون از طریق قانون به این نتیجه رسیده (ریشه در درک قوانین جهان)

    4_ تحسینش میکنم و بارها بهش تبریک میگم یا پشت سرش میگم که تونسته به این موفقیت برسه(ریشه در احساس لیاقت و عزت نفس)

    5_ باهاش حرف میزنم مثل مریم یا نفیسه تا ریشه های قانون رو در زندگی و افکار و عملکردش پیدا کنم(ریشه در روابط و ارتباط موثر و عزت نفس)

    6_ موفقیتهای خودم رو میبینم که چقدر منم رشد کردم در جنبه های مختلف (ریشه عزت نفس)

    7_ براش آرزوی پیشرفت های بیشتر و سفر های بیشتر و لذت بردن بیشتر و نعمتهای بیشتر از همون جنس میکنم(ریشه در روابط و ارتباط موثر و عزت نفس)

    8_ بهم انگیزه میده که جدی تر در مسیرم بمونم(ریشه در توحید)

    چطوری احساسم رو بهتر کنم و چه درس هایی برام داشته؟

    1_ الهام بگیرم و الگو بگیرم تا باور پذیر بشه که اگه برای اون شده برای منم میشه

    2_ قطعا قانون رو انجام داده و الان کاری به نتایج بعدش ندارم که بعدا چی میشه

    3_ قطعا هنر حل مسئله رو باید در خودم قوی تر کنم

    4_ من باید یاد بگیرم که از همین داشته هام لذت ببرم و بیشتر به موفقیت‌هام توجه کنم

    5_ تحسین کنم و چشمم رو از نعمتهایی که خدا به بقیه داده بردارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  5. -
    روشنا گفته:
    مدت عضویت: 523 روز

    سلام سلام سلام

    دیروز نشانم بود این فایل یه حسی بهم گفت حتما ببینش اما هی در میرفتم

    امروز صبح که روزم رو با نشاط اغاز کردم گفتم ای کاش نشانم هنوز اپدیت نشده باشه پشت فرمونم و زدم روی نشانه بله خودش بود خداوند از طریق یکی از دستانش داره با من حرف میزنه

    سوال اول : اگر کسی از افراد خانواده ی من به یه دستاوردی برسه واکنش من چیه ؟!

    خب بستگی داره کی باشه و دستاوردش چی باشه

    ولی اگر طرف هم رده ی من باشه (که یه وجه اشتراکی با هم داشته باشیم مثل هم کلاسی هم سن هم دوره هم رفیق ووو)میرم تو فاز مقایسه و ناخودچاه قصاوتش میکنم حسودیم میشه اما این حس خیلی عمیق نیس و بعد مدتی مثلا چندروز بعد بهش تبریک میگم

    پس یکی از ترمز های من اینه

    موفقیت هایی که افراد اطراف من بهش دست یافتن :

    1- ستاره دوستم :با پارتنرش ازدواج کرد من ازشون بیخبرم ولی بنظر میاد خوشحالن کنار هم و من افکارم در مورد این موضوع اینه که از کجا معلوم ؟ شایدم اصلا روزگار خوشی نداشته باشه قطعا الان به جدایی فکر میکنن شک نکن .

    2-سارا همکارم :بنظر هنوز تو کار ملکه و حسابی جا افتاده تو کارش.

    افکارم :بیخیال بابا الان بازار ملک رکوده تو بهترین کارو کردی در اومدی ازون شغل.

    من میتونم با این دیدگاه نگاه کنم که اگر اونا تونستن منم میتونم

    وقتی اونا تو اون شرایط ها موفق شدند من هم موفق میشم زیرا آفریدگار ما همه یکیست و قانون برای همه ی ما یکسان هست

    چند وقت پیش تو صف عابر بانک بودم که از خودپرداز پول نقد بگیرم منتظر بودم ببینم کسی که پای دستگاه هست دست پر برمیگرده یا نه

    وقتی دیدم موفق شده از دستگاه خودپرداز مبلغی رو دریافت کنه خوشحال شدم گفتم خب پس این یکی دستگاه موجودی داره چون گاهی ممکنه دستگاها وجه نقد نداشته باشن یا به علت نداشتن رسید کار رو انجام ندن

    خلاصه همون دیدگاه رو باید برای دستاورد هایی که افراد نزدیک من دارم داشته باشم

    اگر اون تونسته منم میتونم

    اما این تمرین استمرار میخواد .

    خدایا شکرت به خاطر شناسایی این ترمز .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  6. -
    نادرپور گفته:
    مدت عضویت: 1895 روز

    سلام وعرض ادب..

    سوال : وقتی یکی ازنزدیکانت به موفقیتی میرسد چه احساسی داری؟

    اولش خوشحال میشم

    ولی در درونم ازاینکه خودم این موفقیت راکسب نکردم حس ناتوانی وبی لیاقتی بهم دست میده

    ولی باتوجه به آموزشهایی که ازاستاد یادگرفتم

    به بررسی عواملی که باعث پیشرفت وترقی طرف مقابلم شده؛ مدتها فکر میکنم وسعی میکنم من هم باورهایم رادرست کنم تا موفق شوم

    ولی حقیقتش ؛هنوز تو تقویت باورهایم وکشف ترمزهایم؛ مشکل دارم.

    تصمیم دارم بطورشخصی برای خودم

    تک تک اطرافیانم که به موفقیتی رسیدند احساسم را درموردشان یادداشت کنم

    ولی بطورکلی من روی پیشرفت برادرانم

    دقت میکنم

    واینکه میبینم چه جوری باپشتکار واینکه بایک شکست ؛ عقب نمی‌نشیند وهمچنان به مسیرشان ادامه میدهند تابه هدفشان برسند؛ الگو میگیرم

    واینکه چه جوری

    سعی میکنند با نگاه مثبت به همه چیز؛ توجه کنند..

    سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  7. -
    ریحانه رحمتی گفته:
    مدت عضویت: 1741 روز

    به نام خدای وهاب و زیبایی ها

    سلام به استاد جان جان جان من مریم جان عزیزم و دوستان بسیار خوبم

    استاد قبل از جواب دادن به سوالات این فایل میخواستم بهتون بگم من دیشب طبق دوره ی کشف قوانین زندگی کدهایی رو برای خودم نوشته بودم و الحمدلله بیشترش تیک خورده بود و بعد داشتم سپاسگزاری هام رو می نوشتم . در حین نوشتن به یک سپاسگزاری خیلی عمیقی رسیدم که نمیتونم اون رو وصف کنم و اون هم سپاسگزاری از بودن در سایت abasmanesh.com هست .

    به خودم گفتم من چه نعمت بزرگی دارم که انقدر راحت و بدون هیچ سختی همچین آگاهی های نابی به دستم میرسه . و گفتم به این سادگی نگذر .قدرش رو بدون و هر لحظه سپاسگزار این نعمت باش . وااااااااااااای استاد شاید من نتونم اون جور که باید حسم رو بیان کنم ولی میدونم شما فرکانس من رو دریافت میکنید . و بی نهایت بی نهایت بی نهایت بی نهایت از شما سپاسگزارم استاد زیبا و مریم جان زیبا

    و حالا رسیدیم به آگاهی های ناب این فایل . خدایا سپاسگزارم استاد دارید چه میکنید با ما، استاااااااااااد ، باز هم سپاسگزارم

    استاد سوالات رو جواب دادم ، به قول شما من انقدر آشغال زیر مبل برده بودم و خودمم خبر نداشتم . با جواب دادن به سوالات چند تا ترمز های اساسی در خودم رو پیدا کردم .

    تو بخش اول سوالات من متوجه شدم 4 مورد هست که من نسبت به افراد حسادت یا بیشتر بگم حس ناتوانی داشتم : خانمی که رانندگی میکنه ، خانمی که شاغل هست و از خودش درآمد داره ، خانمی که شنا کردن رو بلده ، خانم ایرانی که به خوبی انگلیسی صحبت میکنه . و وجه اشتراکی که داشت، اینکه من فقط نسبت به خانم ها این حس رو دارم .خانم هایی که از من کوچکتر هستند . چون بررسی کردم خانم هایی که بزرگتر از من بودند و موفق بودند تو اون 4 مورد ، من اصلا نسبت به اونها احساس حسادت یا ناتوانی نمی کردم.

    حتی به آقایونی که از من کوچیکتر بودند و این موفقیت ها را داشتند اصلا چنین حسی نداشتم .

    فقط به خانم هایی که از من کوچکتر هستند و می توانند رانندگی بکنند ، شنا بلد باشند ، شاغل هستند و انگلیسی صحبت کنند یه حس حسادت و یه جورایی مقاومت پنهان داشتم .

    استاد با جواب دادن به این سوالات من ترمزهایی رو پیدا کردم و یکیش این بود:

    ما الان در حال حاضر ماشین نداریم و این خواسته رو چند وقتی هست که دارم ولی خوب هنوز به دست نیاوردم. امروز ذهن من بعد از جواب دادن به این سوالات خودش رو نشون داد و بهم گفت : ماشین برای چی میخوای ، تو که رانندگیت خوب نیست و می ترسی پشت فرمون بشینی، همون بهتر که نداری اینطوری دیگران به تو هی نمیان بگن چرا رانندگی نمیکنی ؟ چرا میترسی؟ ببین فلانی ، بهمانی میتونه رانندگی کنه تو چرا نمیتونی و … بعدش احساس سرخوردگی کنی ،پس ولش کن نداشته باشی بهتره و کسی دیگه سرزنشت نمی کنه دیگه میگی ما ماشین نداریم ، خلاص .

    واااااای استاد این دیگه کجا بود .

    بعدا دیدم بقیه مواردی که نوشته بودم یه همچین ترمزی رو دارم .

    همه چی از خودمون هست ، هیچی بیرون از ما نیست .

    این تو داغونه . ما باید سمت خودمون رو درست کنیم ، از طرف خدا درسته . مشگل از گیرنده است نه فرستنده

    جواب سوال 1

    این افرادی که به این موفقیت ها رسیدن نشانه هایی از پروردگار من هست و این پیام رو برای من داره که تو هم میتونی پس تحسینشون کن و سپاسگزاری کن . اونها با تو هیچ فرقی ندارن . تو و اونها از یک سیستم عصبی یکسانی خلق شدید . میتونی ازشون راهنمایی بگیری.

    سوال دوم

    بزرگترین درسی که داشت ،رفتن تو دل ترس هاست. به خودم یادآوری میکنم من تو خیلی چیزهای دیگه موفق شدم و رفتم تو دل ترس هام و کم کسی تونسته این کارها رو انجام بده ، پس این چند تا مورد هم میتونی انجامش بدی .

    استاد در مورد پیدا کردن شغل مورد علاقه ام من کارهای مختلفی رو انجام دادم، مکان های مختلفی کار کردم . کلاس های گوناگونی شرکت کردم ولی هیچ کدوم اونی نبود که من رو راضی کنه و بارها از خداوند هدایت خواستم ولی برای نامفهوم بود چون تو مدار درک آگاهی ها نبودم . با گذراندن دوره های موفقیتی و روانشناسی و مثنوی پژوهشی به این سایت ملکوتی هدایت شدم و در این جا هم تکاملم رو طی کردم . کلی فایل های دانلودی و محصولات رو گوش دادم و الان فقط تمرکزی در این سایت هستم و تازه دارم به درک بهتری میرسم . البته این رو هم بگم استاد با استفاده از قانون سلامتی به درک بیشتری رسیدم و چقدر مهمه که چه ورودی به جسمت میدی و جسمت هماهنگ میشه با روحت . و با گذشتن از همه این راه ها اولین قدم به من گفته شد . گفته شد در این سایت باشم و جواب های دوستان رو تو عقل کل رو بدهم .

    استاد من هم مثل شما عاشق کشف کردن هستم .

    دنبال پیدا کردن قانون هستم .

    یادمه زمانی که بچه بودم عاشق سریال های شرلوک هلمز، پارو، خانم مارپل بودم . خودم رو جای اون کاراگاه میزاشتم تا حقایق رو کشف کنم .

    و خدا رو بی نهایت شکرت که همچین مکانی برای من فراهم شده تا از پرسش های دوستانم بتونم بهتر قانون رو درک کنم . یه جورایی سوالات دوستان مثل معمای اون سریال هاست و من باید کشفش کنم و چقدررررررر برای من لذت بخشه .

    گفته شد اینجا باش و جواب سوالات رو بده ، من کمکت میکنیم و حقوق رو از من دریافت خواهید .

    استاد هیچ چیزی لذت بخش تر از این نیست برام که در این سایت باشم و با خودم در تنهایی چقدر صحبت می کنم و قانون رو مرور میکنم . اصلا اصلا اصلا هیچ خسته نمیشم و اصلا دوست ندارم لحظه ایی از این سایت دور بشم .

    هر روز عطشم بیشتر میشه به این سایت

    به قول سعدی شیراز :

    او می کشد قلاب را

    من در طلب معرفت گوهر خویشم

    در پناه خدای وهاب و زیبایی ها باشید

    دوستتون دارم یه عالمه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  8. -
    مجتبی محجوب گفته:
    مدت عضویت: 2235 روز

    به نام خدای مهربان

    1402/11/13

    جواب قسمت اول : قبل از توضیحات استاد

    سلام به استاد عزیزم که دقیقا دست گذاشت روی پاشنه آشیل من با این سوال ،واقعا از شما سپاسگزارم

    سوال

    اگر یکی از افراد نزدیک به شما به موفقیت بزرگی برسه ، هر موفقیتی ،که به نظر شما موفقیت بزرگی هست شما چه احساسی داری؟آیا احساس خوشحالی میکنی؟

    آیا احساس الهام بخشی میکنی برای پیشرفت بیشتر و خیلی کنجکاوی که ایده بگیری؟ببینی که چطوری تونسته که به اون موفقیت برسه ؟ و باور میکنی که اگر اون تونسته پس برای من امکان پذیره ؟

    یا نه اگر ببینی که یکی از دوستای نزدیکت از اعضای خانوادت ، فامیل افرادی که خیلی بهت نزدیکن به یک موفقیت خیلی بزرگی رسیده احساس حسادت میکنی؟یا احساس میکنی که اون به یه موفقیت رسیده تو خودت رو بی عرضه تر نشون میدی:یا احساس میکنی که داره ناتوانی من رو نشون میده ،انگار که من خیلی بی عرضه دیده میشم بخاطر اینکه اون خیلی موفقه !

    قبلش اینو بگم که اگر ذهن من دهن باز کنه و بخواد من رو با یه جمله معرفی کنه این رو میگه : سلام من مجتبی محجوب هستم یک بی عرضه.این دقیقا چیزی هست که هر جا احساسم بده ریشه اش رو میگیرم به این میرسم

    جواب من :

    بله به صورت 100% من خودم رو بی عرضه میبینم ! چطور؟ توضیح میدم به صورت مثال های عینی

    کسانی که در همین چند ساله اخیر به موفقیت های خوبی رسیدن ، کسانی که دقیقا هم وضع من بودن و با من دوست و فامیل بودن

    1- رضا صحرارو: دوست بسیار نزدیک من از بچگی

    2- حمید عمو نادر : نسبت فامیل همسر و بعدا دوست من

    3- میلاد نوری : همکار و دوست من

    4- فتاح : فامیل همسر من

    از سنگین ترین حالت احساسی شروع میکنم، گزینه اول:

    بله من و رضا و یه دوست مشترک دیگه همیشه با هم بودم و من و رضا رفتیم دانشگاه ، اون حسابداری خوند و من مکانیک، وضعیت جفت ما دقیقا شبیه به هم بود ، یعنی هم اون پدر نداشت هم من، اون خرج خودش رو میداد و خانواده اش رو و هم من ، هم اون تو کارخونه شاغل شد هم من ،تازه سابقه من از اون هم بیشتر بود، تا اینکه رضا از پاکدشت مهاجرت کرد به تهرانپارس ، چون از اول دوست داشت و همیشه هم تو جمع های ما میگفت و بقیه مسخره اش میکردن، یعنی از همسر من گرفته تا برادرش و خانوداده دیگه ای از دوست ما، من هم دلی مسخره میکردم یعنی میگفتم تو داری اشتباه میکنی ، و باور نداشتم که اصلا بشه بری تهران ، خیلی خطرناکه و نشدنی، ولی اون میخواست، تا اینکه این اتفاق افتاد و اون رفت ، از اونجا دیگه من نتونستم باهاش ارتباط بگیرم ، یعنی اصلا وجودم اجازه نمیداد ، چون ته ذهنم میگفتم خب دیگه ، رضا که از من بالاتره و من سطحم پائین تر ، پس بزار مزاحمش نشم، اخه اون کارهای مهم داره و من کارهای بی ارزش، با اینکه اون چندین چند بار متوالی تماس میگرفت و میگفت مجتبی کجایی و احوال من رو میپرسید ، با اینکه من بچه بشدت خوبی هستم ، یعنی واقعا اگر با من دوست باشی جز لذت و احترام و آرامش در کنار من چیز دیگه ای نمیبینی، ولی من یعنی باورهای من نمیگذاشت که من باهاش ادامه بدم ، تا اینکه دوست مشترک ما گفت که رضا ماشین خریده ،خونه خریده، تو شمال ویلا ساخته

    اونجا بود که تمام وجود من داشت میسوخت ، احسا یأس و نامیدی وجودم رو گرفت، گریه میکردم، ناراحت بودم ،حتی میخواستم دست به خودکشی بزنم ، که من چقد بی عرضه ام ،منی که همه میگفتن تو از لحاظ استعداد، زیبایی، هنر،توانایی، ارتباط از اون خیلی بالاتری، من موندم با جیب خالی و یه خونه مستاجری و هر روز هم اوضاع بدتر میشه ،ولی اون با تمام اون پیشرفتهایی که کرده بود و درآمد ماهی 300 میلیون تومان داشت وجود من رو میخورد، جلوی روش خوب بودم ولی وقتی که ازش دور میشدم فقط و فقط میگفتم که تو بی عرضه ای ،اون یکی دوستم میگفت رضا دزدی میکنه ،ولی من این احساس رو نداشتم و میگفتم که من بی عرضه ام ،من عمرم رو هدر دادم ، من دیگه نمیتونم ، رضا رفت و من موندم ،من بدبختم و من بچاره ام

    بله من در مقابل رضا هنوز هم احساس بی عرضه گی میکنم ، احساس ناتوانی ، احساس پوچی، و زیادی بودن، حتی میگم که جای اون رو من تو این دنیا گرفتم ، بزار من نباشم .

    مورد دوم حمید هست

    حمید اینا، وضعشون موقع ازدواج بد تر از ما بود، اویل رفت کارخونه ولی فرار کرد و گفت اینجا بدرد من نمیخوره، و بعد رفت کشاورزی، کاری که دوست داشت، و سالها ادامه داد ، و من همیشه به صورت ناخودآگاه هر وقت این آدم رو میدیدم میگفتم که اینها بی سوادن و من با سواد ، مجتبی تو تحصیل کرده ای و همین مهمه ، تو سطح سوادت بالاست ، و تو چون مدرک داری با ارزشی و اونا ارزشی ندارن، تا اینکه حمید به موفقیت مالی رسید ،ماشین صفر خرید ، خونه خرید ، باغچه ساخت و همسرش همیشه پول داشت و هر چی دلشون میخواست میخریدن، و ترکیه مسافرت میرفتن و چقد وقت آزاد داشتن ،ولی من مهندس ، منه مدرک دار، من تحصیل کرده ، هیچی، گفتم یا خدا، دیگه نمیتونستم از جلوی خونه اشون رد بشم ،گفتم الان میگه این بدبخت و نگاه ،پدرش در اومد با چه زجری درس خوند با چه فلاکتی ، الان هنوز میره برای مردم کار میکنه و همیشه هشتش گرو نه هست ،و بشدت احساس حسادت میکردم ،حتی وقتی که همسرش اومده بود خونه ما، چون همسرش دختر خاله همسر من میشه ، من بشدت داشتم خودخوری میکردم ،به شدت احساس ضعف داشتم ، پاهام داشت شل میشد، که ببین مجتبی تو این همه میگفتی تحصیل کرده ام و یه سری تو سرها هستم ولی ببین این ها بدون سواد پنجم اومدن و تو داری حسرت اینها رو میخوری، خیلی سنیگینی میکنه تو وجودم وقتی اینارو میبینم مخصوصا که از لحاظ مالی رشد کردن و چقد آزادی هم دارن .

    همین الان که دارم مینویسم و میترسم حتی از روزی که پاش بیفته که بگن ها چیه مجتبی ، تو فک میکردی که درس خوندن بهت عزت میده ، سرت رو بالا میبره ،دیدی که کل زندگیت اشتباه کردی، و این حسرت و این نگاه من رو آتیش میزنه

    بله من حسادت میکنم به حمید و خانوادش، وقتی میبینمشون احساس شرمندگی دارم پیش خودم ، عصبی میشم و حتی در این مورد تفکر خودکشی میاد تو ذهنم

    مورد بعدی میلاد و فتاح هست :

    خب برای اینها هم حسادت میکنم ولی خب خیلی کمتر از اونهای دیگه ،برای میلاد چون میگم که اون عرضه داشت مهاجرت کرد، کسی که پیش من بود همکار من بود و من از شرایطش که خیلی پائین تر از من بود خبر داشتم،ولی اون رفت ترکیه و الان اونجاست و من همچنان همونجای قبلی زندگی میکنم و فقط محل کارم رو تغییر دادم

    برای فتاح هم چون وضعیتش قبلا مثل من بوده و بعد کارخونه دار شده ، هم احساس ندامت و پشیمانی دارم احساس بی عرضه گی

    حتی چون فامیل هستیم روم نمیشه پیش این آدم ها برم ،چون که اگر از من بپرسن که تو چه کار کردی و داری چکار میکنی من هیچ جوابی ندارم ،و فقط میگم که از روی بی جوابی دلار بالاست و مملکت ثبات نداره ، با اینکه میدونم همه چیز از ترس من ریشه داره

    من میترسم که حرکت کنم ،من میترسم که محیط امنم رو رها کنم ،چون اصلا نمیدونم باید چکار کنم، من این فکر رو دارم که تو الان

    36 سالته دیگه میخوای چکار کنی ،دیگه دیر شده، برو بمیر،تو هیچ کاری نکردی، خرج زن و بچه رو از کجا میخوای بیاری و بی عرضه هستی

    بله تو تمام موارد بالا احساس بی عرضه گی بالاترین اولویت رو برای من داره .

    سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  9. -
    زهرا گفته:
    مدت عضویت: 2042 روز

    بنام خدا

    سلام استادان خوبم

    خیلی خوشحال و سپاسگزارم بخاطر این فایل بی نظیر و عالی که بسیار ارزشمند است و من متعهدم به تغییر باور هام و اشغال ها را زیر مبل نمی‌برم و آگاهانه ایراد هایم را می‌پذیرم و از خداوند یاری می‌جویم که در تغییر باورهایم مرا یاری کند

    الهی به امید تو

    اگر یکی از افراد نزدیک من به موفقیت بزرگی برسه من چه احساسی دارم؟

    آگاهانه جواب را قبل از دیدن ادامه فایل دادم که واقعیت خودم را بدونم

    بله من در مرحله اول که می‌شنوم که یکی از افراد نزدیکانم به موفقیتی رسیده که این اتفاق در واقعیت من افتاد در مرحله اول به ظاهر خوشحالی کردم و آفرین گفتم اما دقیقا بعد از چند لحظه احساس حسادت و نا امیدی و بی عرضگی و اینکه خدا اونو دوست داره و منو چقدر دوست نداره و من بدبختم شانس ندارم و کلی حال بد سراغم میاد و بعد از اون میام میشینم به قضاوت کردن اون که به این دلیل تونسته موفق بشهرکه پدر خوبی داره همسر خوبی داره یا حتی خانواده همسرش خیلی خوبن که سرمایه کافی وامکانات خوبی در اختیارش گذاشتن و دلیل موفقیتش را ربط میدم به تمام عوامل بیرونی که اون داره و من ندارمشون و به همین دلیل آنقدر فرکانسم میاد پایین که احساس سر خودتی ضعف و ناتوانی و بی عرضگی میکنم و خودم را بسیار تحقیر و سرزنش میکنم و احساس نالایقی به خودم می‌دهم و آنقدر ادامه پیدا میکنه که تهش میرسم به احساس قربانی بودن و احساس گناه دادن به اطرافیانم و بعد به خودم که جز مرگ خودم چیز دیگری را برای خودم قشنگ نمیبینم .

    و اما با این سوال که با دیدن این فرد موفق که از نزدیکان من است چه ایده ی الهام بخشی به من می‌دهد چه درس های میتونم ازش بگیرم؟

    این فرد با اینکه تحصیلات ندارد و فضایی نادلخواهی در کودکی بزرگ شده من همیشه میدیم و میبینم که بسیار برای خودش ارزش قائل بوده و خودش را توانا و لایق می‌داند و همیشه شاد و سرخوش بود و همیشه در حال خندیدن است و بسیار احساسش مثبت است و به همه چیز را با نگاه مثبت می‌بیند و همه چیز را همیشه در زندگیش راحت گرفته و راحتی هم همیشه در اختیارش بود و به سمت علاقه اش حرکت کرده و هیچ عاملی را مانع نشدن انجام کارش ندانسته و حرکت کرده است .

    استاد من باید خیلی روی باور هایم کار کنم باور های بسیار محدود کننده دارم و نگاهم بسیار منفی نگر است که باید نگاهم نیز تغییر کند و در حوضه احساس ارزشمندی و اعتماد بنفس هم خیلی ایراد دارم و قوانین جهان را هنوز خوب درک نکرده ام که خداوند با دید احساسی به من برخورد نمی‌کند که من با ناراحتی گله مند بودن از خدا دلرحمی و نگاه خدا را به خودم جلب کنم .

    خدا یاری ام کند در این مسیر تغییر تا به راحتی تغییر کنم که من لایق کسب موفقیت ها هستم و من لایق دریافت تمام نعمت های خوب خدا هستم .

    استاد عزیزم خیلی بی‌نظیر و با قدرت و زیبا بود این فایل و بسیار جدی و مهم دوستتون دارم وبی نهایت سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  10. -
    کورش فکاری گفته:
    مدت عضویت: 986 روز

    سلام

    ممنون بابت شروع این خودشناسی و تعامل متقابلی که از پی این دوره ایجاد کردید.

    پاسخ اولین سوال:

    در حال حاضر زمانی که پیشرفت مالی نزدیکان یا دوستانم را میبینم، در ابتدا برای مدتی که الان کوتاه تر شده شرایط، امکانات و نتایج این افراد را با خودم مقایسه میکنم. در گذشته ممکن بود هفته ها بعد از با خبر شدن از موفقیت های مالی دیگران دچار احساس بد بشوم که از عدم توانایی من برای پیشرفت و احساس عقب ماندگی برای رو به جلو حرکت کردن نشأت میگرفت. با این حال بعد از آشنا شدن با مفهوم حسادت و مقایسه گری و نتایج تخریبگر این موضوع، تلاش آگاهانه ای برای کم کردن مدت احساس بدم شروع کردم و توانستم تا حدود زیادی توجه به نکات مثبت این افراد را در خودم پرورش بدهم و مدت زمان بسیار کوتاه تری را در حال بد سپری کنم. مثلا توجه کنم به شخصیت بهتری که برای خودش ایجاد کرده یا رفتار مهربان تر و محترمانه تری که با دیگران داره یا آرامش بیشتری که از خودش نشون میده و تحسینش کنم.

    به این باور رسیده ام که با تلاش بیشتر روی خودم میتوانم به حدی برسم که لحظه اول به صورت اتوماتیک با دیدن موفقیت مالی دیگران درونم احساس خوب ایجاد شود.

    لیست موفقیت های نزدیکانم:

    -موفقیت کاری و پیشرفت مالی یکی از دوستانم که در حوزه ساخت و ساز فعالیت میکنه. احساسی که در لحظه اول پیدا کردم احساس عقب موندن و بی خبری از راه پیشرفت بود.

    -پیشرفت مالی بسیار زیاد پسر خاله ام که احساس حسادت شدیدی در من ایجاد کرده بود.

    -خونه و ماشین خیلی لوکس خریدن یکی دیگه از دوستانم که در من احساس ناکافی بودن و پایین تر بودن ایجاد کرده بود.

    -شروع کسب و کار برادرم که در من احساس درجا زدن و ترس از اینده ایجاد کرده بود.

    *

    زاویه دید الهام بخش:

    در وحله اول بهترین باوری که میتونم روش تلاش کنم این هست که اگر این افراد به این پیشرفت ها دست پیدا کردند پس قطعا من هم میتونم خداوند تمامی انسان ها را یکسان آفریده پس من هم به اندازه ای که خودم رو بهبود ببخشم میتونم به هر آنچه که میخواهم برسم.

    زاویه دید بعدی این هست که وقتی من میتونم با این افراد ارتباط برقرار کنم و شخصیت کنونی ام برایشان جای تحسین دارد پس مدارم بالاتر رفته و من هم پله ای به رسیدن به ثروت و نعمت های نامحدود نزدیک تر شده ام.

    زاویه دید بعدی

    با ثروتمند تر شدن این افراد راه برای من راحت تر میشود، چرا؟

    چون میتوانم راحت تر به یک انسان ثروتمند نزدیک خودم دسترسی داشته باشم و از نزدیک رفتار ها و نصیحت هاشون رو لمس کنم و به صورت گسترده تری تجریباتشون رو استفاده کنم.

    *

    درس ها و الگوهایی که از مسیر این افراد میتونم برداشت کنم:

    طی گفت و گوهایی که با این افراد داشتم یک باور مشترک بینشون پیدا کردم، عمیقا باور دارن تمام مسیر خدا کمکشون کرده و اکثرشون به طور کاملا واضحی گفتن خدا هدایتشون کرده و اون حالت فروتنی در مقابل خداوند رو درونشون احساس کردم.

    در رفتار هاشون آرامش های ثابتی دیدم زیاد هیجان زده نمیشدن ولی طبق گفته خودشون بیشتر روی شاداب بودن تمرکز داشتن مثلا از یک آشپزی ساده لذت زیادی میبردن یا یه پیاده روی روزانه.

    سادگی و آسان بودن زندگیشون رو درک کردم یعنی مسائل رو پیچیده نمیکردن، دیفالت تصمیم گیریشون روی حالت ساده ترین راه بود.

    امیدوارم احساس خوب روز به روز بیشتر در زندگیتون پدیدار بشه.

    یا حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: