اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
هم اکنون خوشحالم وشکر گزارکه همینک بودنم ادامه دارد و قوطوردرعضمت عشق خداهستم
سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته وخانواده عباسمنش
هجرت:تاریخ اسلام برمبنای مهاجرت حضرت محمد بناشده.پس هرجرت درنزد خداخیلی بزرگه وخداوند به شجاعان پاسخ میده. من ازهمون نوجوانی عاشق ماجراجویی بودم عاشق رفتن وگشتن چون نمیدون کی وکجا ازیه بزرگی شنیده بودم که دنیادیدن وگشتن به ازدنیاخوردنه.
من شهرهای زیادی رودفتم اون موقعها بااین قوانین آشنانبودم که اگه اشنابودم متمآهستم که الان ثروت بینهایتی داشتم.ولی بازم خداروشکر الان عضواین سایت هستم 2ساله مهاجرت کردم تهران کارخاصی کردم وخداروشکرنتیجه گرفتم خدا درهای رحمت وبرکتش بروی من بازکرده خداوند به شجاعان جایزه میدهد خدایاشکرت
خیلی وقتها سیع میکنم مسیرهای جدیدی روبرم وقتی میرم بیرون سیع میکنم هردفعه یک جای جدیدیرو تجربه کنم وزیبایی های بیشتری ببینم و هردفعه خداوندسورپرایزم میکنه.
قوی باش و حرکت کن قدم بذار تو ناشناخته ها و نگاهت رو تغییر بده طیبه
من امروز که بیدار شدم مثل همیشه شروع کردم با خدا حرف زدم و گفتم خدا تو بگو امروز چه کارایی باید انجام بدم
بعد از صبحانه شروع کردم به رنگ کردن نقاشیا و آینه دستیای جدید تا ان شاء الله اگر خدا بخواد یکشنبه ببرم جلو مدرسه و بفروشم
الان که داشتم مینوشتم یهویی فایل رو پلی کردم و دقیقه 15 رو زدم گوش بدم که یهویی دیدم استاد گفت
خیلی از ماها با صحبت کردن با آدمای غریبه نگران میشیم ، از اینجا شروع کنیم بریم با آدمای غریبه حرف بزنیم
خودش خارج شدن از منطقه امنه
و دقیقا این حرف برای من بود که چند روزه دارم تلاش میکنم ، و چالشی که داشتم نمیتونستم تو مترو تو واگن بلند حرف بزنم و بگم نقاشیام فروشیه و کار دست خودمه و یا تو بی آر تی
و قدم هایی برداشتم و خدا برام بی نهایت قدم برداشت و من این یک هفته رو پیشرفت بزرگی داشتم
و انقدر حس آرامش دارم که سعی میکنم بازم عمل کنم و ایمانم رو به خدا در قدم برداشتنام و ادامه دار بودن عمل کردن و حرکت کردنم به خدا نشون بدم
شب حدود ساعت 8 مادرم اومد گفت میره بیرون تا به خواهر زاده ام چیزی بده ببره خونه شون بعد دیدم خواهر زاده ام اومد گفت تو حیاط مدرسه استعداد یابی هست
و انقدر بچه ها با مادراشون اومدن
من یه لحظه از پنجره نگاه کردم دیدم آره زیادن گفتم خب خدا نظرت چیه من حاضر بشم برم دوباره ایمانم رو بهت نشون بدم و نقاشیامو ببرم برای فروش
که حس کردم که نباید بری و دوباره گفتم برم باز شنیدم نرو
اومدم نشستم پای نقاشیام
بعد مادرم زنگ زد گفت طیبه بیا اینجا بفروش انقد جمعیت هست گفتم اول نه نمیام ولی بعد مامانم گفت پاشو بیا گفتم باشه و حاضر شدم
لباسامو پوشیدم ،هی میشنیدم نرو ،بهت نمیگم نرو و حس میکردم نباید برم و باز گوش نمیدادم و گفتم خب میخوام برم ایمانم رو در عمل بهت نشون بدم و وسیله هامو به آدما نشون بدم
چرا نرم؟؟؟
و یه لحظه فکر کردم گفتم نکنه ذهنمه داره منو منصرف میکنه از رفتن ؟
اومدم هندزفری گوشیمو بردارم تا برم از اتاق بیرون تا برم اونجا
درک کردم که باشه برو ولی اگر ضرری برات بود من بهت گفتم نرو
اینو که شنیدم گفتم باشه ولباسامو درآوردم و شروع کردم به نقاشی کشیدن
چون قبلا اینجوری شنیدم و و لحظه آخر این یادم اومد که استاد میگفت صدای خدا رو بشنوید حس آرامش میده ولی نجواهای شیطان مضطرب و نگرانتون میکنه
بعد من دیدم اون لحظه آروم بودم و آرامش داشتم که گفتم باشه نمیرم و نرفتم
گفتم نمیدونم چرا گفتی نرو ولی چشم هر چی که تو بگی خدا
سعی میکنم بعدا که خواستم برم برای فروش نقاشیام اونموقع ایمانم رو نشون میدم و تلاش میکنم
یادمه قبلا وقتی از خدا میپرسیدم نمیتونستم تشخیص بدم یا حتی درک کنم
ولی از وقتی که هر روز میگم خدا تو خیر و شرم رو بهم هر لحظه بگو و تمام حرفای استاد رو هر روز صبح مینویسم که میگفت متواضع باشید در مقابل خدا
بیشتر حسش میکنم و وقتایی شده فکر کردم منطقی نیست و ولی انجام دادم بعدش دیدم که درست بوده و از این که به این حس درونی و صدای خدا گوش دادم برام خیر شده
سلام ، این اولین کامنت من هست ، انقد برام جالب بود که نتونستم کامنت نزارم .
من یه مشکلی دارم که باید با یکنفر راجب موضوع مهمی صحبت کنم و خیلی میترسیدم ، همیشه اینجور کارها به پدر و مادرم میسپردم . با اینکه الان 34 سالمه و گفتنش شاید برای بعضیا قابل درک نباشه تواناییشو نداشتم ، شاید تو خیلی موضوعات شجاعت دارم اما تو اینجور موضوعات خیلی ترسوام . امروز صبح زیاد گریه کردم و گفتم خدایا من میخوام نترسم میخوام شجاع باشم . حتی اگه برم و شکست بخورم پیش خودم شرمنده نیستم . نمیخوام به پدر و مادرم بگم . باید تنهایی حلش کنم نمیدونم چجوری . اومدم توی سایت و گفتم خدایا مرا به نشانه ام هدایت کن
که این فایل اومد . هنگ کردم ، گفتم واقعا این مرا به نشانه ام هدایت کن چقد واقعیه
چقدر سپاسگزارم ازت صمیمانه که از وجود خودت اینجا توی این جمع بزرگ و صمیمی ردپا گذاشتی.
چقدر تحسینت کردم عزیزم برای تصمیمی که گرفتی و قطعا یک قدم برای رفتن تو دل ترس هات برداشتی.چقدر خوبه اینجا همه با هم داریم رشد میکنیم حتی با یک قدم به ظاهر کوچیک مثل همین چد خط نوشتن با صداقت و ایمان….
چقدر سپاسگزار خداوندم که قوانین ثابتش همیشه و همه جا درست جواب میده حتی توی استفاده کردن دکمه “نشانه ی من”. واقعا ممنونم که نوشتی وباعث شدی تا یادم بیاد این خدایی که تو رو هدایت کرد به سادگی و آسانی به چیزی که تو لازم داشتی قطعا همین خدای احد و واحدم منو هم به راه حل های مسائلم میرسونه. چون بقول استاد جان در دوره شیوه ی حل مسائل زندگی همه مسائل راه حل دارند، نه تنها راه حل دارند بلکه راه حل های ساده و قابل دسترس داره. همه مسائل راه حل هاش همین نزدیکی هاست، در دل خودش هست ما باید پاک کنیم قلب و روح خودمون و چشم هامون رو تا ببینیم و هدایت بشیم به راه حل ها به جواب ها…
منم این فایل رو الان به عنوان نشانه ی من بهش هدایت شدم بعد از خوندن متن انتخابی کامنت شما رو خوندم و دلم خواست بیام بنویسم و چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود.
راستی بهتون هم خوش آمدگویی صمیمانه و از ته دل میگم که اینجا هستین.
ممنون و سپاسگزارم که باعث شدی زیر کامنتم بنویسم و کلی چیز برام یادآوری شد.
و بارها هم برای این جمله ات تحسینت کردم زهرا جان: “الان میخوام برم خودم تنهایی حلش کنم .”
این آهنگ و قسمتی از شعرش هم با عشق تقدیم به تو دوست ارزشمندم:
خدا همینجاست…
خدا همینجاست تو بی کسی هام وقتی کــه از عشق معجزه میخوام
…چشم هاتو باز کن معجزه میشه….
خدا همینجاست بین و من و تو ساده ی ساده عین منو تو….
خدا همینجاست…
برات از الله یکتا بهبودهای درونی و بیرونی خواهانم.
سلام دوست خوبم ، ممنونم از حرفهای زیباتون ، الان یکماه از اون کامنت میگذره و من میخواستم نتیجه اون اتفاق بهتون بگم ، وقتی به اون شخص زنگ زدم اولش تا حدی مخالفت کرد ولی من گفتم باید درستش کنم ، تمام وجودم میترسید ، مادرم میگفت بزار من صحبت کنم ، گفتم امکان نداره باید خودم حلش کنم .
و حلش کردم . به لطف پروردگار مهربانم و باز ایمانم به تمام قوانین بالاتر رفت و نمیدونم شاید بخاطر این ایمان و شجاعتی که بخرج دادم ، یک اتفاق فوق العاده باور نکردی دقیقا 5روز بعد برام افتاد . در حد معجزه
چقدر سپاسگزارترم کردی امشب با داشتن این خبر و نتیجه،با داشتن نقطه آبی رنگ کنار اسمم، چقدر خوشحال ترم از تمام مسیری که برداشتم و دارم میرم و قراره منم با شناخت بیشتری که از خودم دارم پیدا میکنم پا بزارم روی ترس هام.چقدر خوبه که ترس هامون رو بشناسیم و از خدا میخوام منو آسان کنه برای اسانی ها تا به آسانی چیزهایی که باید در وجود خودم بشناسم رو بفهمم و با شجاعت و ایمانی که اونم خوده خداست که بهم میده پا بزارم توی دلش ون و تغییرشون بدم. چون باور دارم که ما هستیم که خالق زندگی خودمون هستیم و من و تو و هر کسی که اینجاست و داره ادامه میده در مسیر اگاهانه خلق کردن و تغییر دادن زندگی خودش هست.
زهرا جان بازم ازت ممنون و سپاسگزارم برای نتیجه و خبری که از خودت برام نوشتی و این قدم به ظاهر کوچیک ولی مهم رو برداشتی واقعا خوشحال شدم واقعا خیلی خیلی خوشحالم کردی. خداروشکر برای اینجا که بهترین و امن ترین جای دنیاست که فرکانس های خوب و عشق و صلح و دوستی دریافت کنی.خداروشکر خداروشکر ….
چقدر درس های بزرگی داشت این فایل واسم ، از حسم که بگم این هست که همیشه بخاطر عدم سلامتی یک ترسی تو وجودم بوده که نکنه شرایطم جوری پیش بره که سالهای دور یا نباشم و یا توشرابط سختی باشم که دخترم نتونه از وجود من استفاده کنه ،موقع یادداشت این فایل این حس اومد تو وجودم که زندگیت اگر کوتاه هم باشه باید سعی کنی که تو همین دوران کوتاه لذت ببری با دخترت با همسرت .
و به قول استاد زندگی چه سی سال چه پونصد، هیچ فرقی نمیکنه در مقایسه با ابدیت ما
امروز با وجود درد فراوان ، عصر به پیشنهاد همسرم رفتیم جنگل روی یک سکوی بزرگ دراز کشیدم همسرم چای آتیشی درست کرد، یک جای جدید رو تجربه کردیم به مهرگان دخترم گفتم اگه یادت باشه دیشب زندگی در بهشت رو دیدیم که آتیش روشن کرده بودند و امروز عصر خیلی بی برنامه هدایت شدیم به این جنگل . و چه لحظات نابی رو تجربه کردیم . درختهایی بلندی که بالای سرم بود و پرنده ها اون بالای بالا لونه داشتند . آواز میخواند بعد کم کم هوا تاریک شد، یک ستاره تو آسمون وسط درختا رخ نشون داد همینجوری که دراز کشیده بودم درختا تو صفحه ی آسمون شکل قلب بود و ستاره اون وسط ، انگار خدا داشت اون لحظه باهام حرف میزد میگفت نگران هیچی نباش من هستم . خیلی لحظه ی روحانی بود .
عالی بود خدایا شکرت که امروز یک مکان جدید رو تجربه کردم
فضای درختها توی تاریکی شب عالی بود . سه تایی دراز کشیده بودیم و آسمون رو نگاه میکردیم با موزیک همایون شجریان . همه چیز بی نظیر بود . خدایا شکرت
منم تجربه کردن رو از زندگی عادی و روتین بیشتر دوسدارم ، مثلا یهو تصمیم بگیریم بریم سفر
یهو تصمیم بگیرم امروز یک غذای خاص بخوریم
روزمرگی اصلا خوب نیست روح انسان رو پژمرده میکنه ، زندگی با هیجاناتش با تجربه کردن هاش لذت بخشه
همسر من از اول آدمی بود که دوسداست به قول استاد یک مسیری مشخصی رو بره و برگرده چه برای شغلش چه برای مسافرت . اهل مسافرت که اصلا نبود ، اهل تفریح نبود سالهایی که من خیلی سرحال و سرپا بودم و عاشق تجربه کردن سفر رفتن بودم ، از رفتن به جاهای مختلف امتناع میکرد هیچوقت موافق تفریح نبود
ولی این تضادی که در زندگی ما اتفاق افتاد باعث شد از صد درصد ، بیست سی درصد بخودش بیاد و بخواد که ما رو جایی بره که روحیه ی من عوض بشه و کمی حالم رو بهتر ببینه . و ذوق کنه
بازم جای شکر داره
از آموزه های استاد متوجه شدم گاهی همین تضادها با وجود سختی های فراوونشون باعث میشن ، تغییرات بوجود بیاد
خدایا بی نهایت سپاسگزارتم که من هرچی دارم ازن توست توبرایم دادی وبرایم میدی
خدایا بی نهایت سپاسگزارتم که اینقدر همزمانی دقیقآ در در زندگیم تجربه میکنم
امروز که تاریخ 1403/10/10هست
من از خداوند نشانه خواستم و خداوندم هم طبق. قانون بدون تغییر خود این نشانه را برام داد که سخنان خود را از زبان استادی عزیزم برام بیان کرد،
من بخودم افتخار میکنم، که فردی هستم همیشه درحال حرکت هستم، همیشه دوست دارم تجربه های جدید داشته باشم، من دوست ندارم مثلی ابوموسی باشم،
داستان من:
من پارسال این موقوع اصلآ هیچ شغل و درآمدی نداشتم، با پدرمادرم زندگی میکردم ولی از لحاظ روحی شرایط خوبی نداشتم، همیش نگران وبی حوصله بودم، با خودم و خانواده ام زیاد در صلح نبودم، و حرکت هم نمیکردم، تا بلاخره بعد یک دو ماه بعد من با یک سری تضاد های برخورد کردم که منو مجبور کرد حرکت کنم،
و من حرکت کردم از استان قزوین دور از خانواده با تنهایی رفتم تهران صاحب شغل شدم،
شفلم هم راحت وعالی بود،
وهم خیلی افراد عالی در آن محیط بود
خیلی رابطه های عالی برقرار شد
بعد من هم وقتی خیلی آزادی داشتم که میتونستم روی دوره های استادم کار کنم،
و از لحاظ روحی هم خیلی با خودم در صلح رسیدم
خلاصه از هر لحاظ همه چی برام گل وبلبل شده بود،
بعد نه ماه من خیلی با احساس خوب که آنجا داشتم
بعد همه چی برام عادی شد
احساس کردم که آنجا برام یک دایره امن شده
احساس کردم آن افرادی که باهاشان خیلی ارتباط عالی برقرار کرده بودم برام دیگه جذابت نداشت
خلاصه شاید 5یا 6روز بود احساس میکردم که دیگه دوست ندارم آنجا درآن محیط با آن شرایط که برام خیلی عالی بود بمانم،
بعد از انجای که منم قراردادم 2نیم ماه مانده بود که تمام بیشه ولی تحمل آن دونیم ماه برام کمی سخت معلوم میشد چون من دوست داشتم زودتر از خانه امنم بیرون بیام
بعد منم آن درخواستم را از خداوند کردم و روی ستاره قطبی خود نوشتم ،
حتا خودم هم خیلی باور نمیکردم که با استفام موافقیت کنه،
طی 24ساعت با استفام موافقیت کرد ومن از آن کارم بیرون آمدم
و با امید وتوکل بر خدایم خواستم ایمان فعالم را نشان بیدم
بقول استاد ایمان که حرکت نیاره حرف مفت هست،
من خواستم ایمان فعالم را به خودم وخدایم نشان بیدم
من از آن شرایط گل وبلبلم، با آن حقوق عالی با ان افراد عالی، با ان محیط که همه چی را بلد شده بودم، بیرون آمدم،
ومدت 13روز شد که پیش پدرمادرم رفتم لزت بردم واستراحت کردم
امروز دوباره میرم برای یک مصاحبه کاری جدید
که همه چی اش برام جدید هست،
و من خیلی امید وایمان دارم که پاداش این حرکتم را خداوند به شکل خیلی عالی و بزرگ برام میده
من باور دارم که خداوند بازم منو در زمان مناسب تر در بین افراد مناسبتر و درمکان مناسبتر هدایتم میکنه،
چرا؟
1چون من ایمان فعالم را نشان دادم، یعنی من ایمان وتوکل دارم به قدرتش به هدایت خدایم
2 چون من شجاعتم را نشان دادم و طبق قوانین بدون تغییر خداوند پاداش های بزرگ همیشه به شجاعان داده میشه
3 چون من مدتی هست که روی خودم کارمیکنم و احساسم خوب است، و احساس خوب نتیجه اش لاجرم اتفاقات خوب است
4چون من ایمان و باور دارم که هرچی میشه دقیقآ همون چیزی هست که مره به خواسته هام میرسانه، خداوند هدایت کردنم را به عهده گرفته چون آن علیم هست، او میدونه که چی خیر وچی شرهست برام من نمیدونم و منو به سمت خیر هدایت میکنه
5 چون من دنبال حرکت و تجربیات جدید هستم
6چون من میخوام خودم را در دنیا تجربه کنم،
7چون من میخوام دنیایی اطرافم را تجربه کنم،
8چون من میخوام خودم را کشف کنم،
9چون من میخوام خودم را گسترش بیدم
10چون من میخوام هر آموزش که از استادم میبینم در عمل نشان بیدم نشینم فقط آموزش بیبینم میخوام شاگردی ممتاز بیشم و به حرفای استادم عمل کنم
الان که این پیام را مینوسم ساعت8:8صبح
1403/10/10 داخل قطار هستم
میرم برای مصاحبه جدیدی،برای کاری جدیدم،
انشالله بعدآ نتایج این حرکتم را هم با عزیزانم به اشتراک مگذارم
امیدوارم در پناه الله شاد، سلامت، ثروتمند وسعادتمند در دنیا وآخرت باشیم
خوشا بسعادت استاد ابراهیمیم که در همین دنیا هم بهشت واقعی را دارن تجربه میکنن چه متظره ی زیبایی پشت سرتون هست که آدمو مسخرخودش میکنه لایقش هستید گوارای وجود ارزشمند هردوعزیز بزرگوار🙏🏻
استاد استاد استاددددددد چیکار کردی با خودتون ماشاالله یعنی واقعا خودتون هستید قابل باور نیست واونم توی این مدت کم من که فقط محو تماشای تریپ جدید استاد شدم
استاد تورا به مقدساتتون اگه میشه این دوره را یکم سریعتر محبت بفرمایید اصلا خیلللللللی دلم میخواد سر ورازشو بکشفم
موشکی جواب میده انگاه
چه بکند این دوره خدایی من هروقت میخوام لباسی چیزی بخرم بخودم میگم یکم صبر بفرما بعد از دوره سلامتی
گرچه که این فایل بسیار پرباری بود در مورد شجاعت داشتن تودل ترسهایمان رفتن وتجربه کردن چیزهای جدید دراین فرصت بسیار محدود زندگی که زندگی را واقعا زندگی کنیم واز لحظه لحظه اش لذت ببریم تا روز رفتن حسرت چیزی بردلمان نمانده باشد
ولی خدایی من که همشششششش به این اندام وهیکل بسیار زیبای استاد ودوره سلامتیشون می اندیشیدم باشد که زود بیاید ورستگارمان کند
سلام استاد عزیزم چقدر این فایل هدایتی بود و چقدر نکات قشنگی رو گفتید… مدتیه که از فایلاتون استفاده میکنم و خیلی شجاع تر شدم و نسبت ب این چند ماه واقعا تجربیات خیلی خفن تری داشتم و برای هفته دیگ قصد دارم ک تنهایی به مسافرت برم با این که همه میگن حوصلت سر میره و کلی بهونه دیگ ولی خب من از شما یاد گرفتم که با تنهایی خودم خیلی حال کنم و چالش های جدید رو تجربه کنم.. انجام این چالش ها فکر منو خیلی بزرگ تر کرده و به اعتماد بنفسم خیلی کمک کرده الان واقعا دلم میخواد برم تنها تو جنگل ی شب بخوابم و با همه ی ترسام مقابله کنم حس افتخاری که بعد از تجربه هر چالشی دارم واقعا بی نظیره استاد من چند وقت پیش به خودم قول دادم که پیشرفت کنم و تلاش کنم برای زندگیم و الان چند قدمی اومدم جلو تر و مطمعنم ب زودی خیلی خفن تر میشم… ی دنیا تشکر بخاطر فایلای قشنگتون و ی دنیا تشکر از مریم جون عزیزم که عاشقانه تحسینشون میکنم عااااشقتونممم❤️😘❣️
چه احساس عالی دارم شما میبینم با این همه تغییر یه جوری دارم به وضوح شدن رو در تمام زندگیتون میبینم تحسینتون میکنم
هر فایلی رو که ارایه میدید میگم دیدی خدا هدایتم کرد به همون استادی که میخواستم همون منطقی که فطرتم و ذاتم قبولش میکنه این صحبت ها یه تفکر بزرگ و تعمق عمیق پشتشه میخوام لحظات زندگیم پر باشه از این تفکر که رفتار یه خروس میشه نقطه ی الهام ،این روزا دارم یه نگهبان میزارم در دروازه ی ذهنم افکار منفی اجازه ی ورود ندارن الان ۴روزه تاحدود زیادی موفق بودم .میخوام زندگی بسازم که تمام زندگیم تجربه ی کارهایی باشه که دوست دارم تجربشون کنم .یه جورایی همه ی لحظات عمرم رو زندگی کنم .
عاشقتونم ممنونم تحسینتون میکنم مریم جان هم که ماشالله استادی هستن که باید از ایشون هم کمال تشکر رو داشته باشم .
سلام وعرض ادب خدمت دوستان عزیز واستاد عباس منش خوشتیپ
این فایلو همین الان پشت فرمون دانلود کردم دیدم 😊من حدود چهار سالی هست با گروه عباسمنش آشنا شدم خیلی خیلی تغییر مثبت داشتم که قابل توضیح دادن نیست.
فایل امروز دیدم ابوموسی رو میگم نمیدونستم بخندم یا گریه. من چند وقته زندگیم خدا روشکر خیلی خوب شده با یه فرمون دارم میرم جلو ولی کم کم داره یه حالت یکنواختی و بیمزه گی میرسه همش کار کار 😐 چند وقته میخوام ماشین عوض کنم با این به راحتی میتونم عوض کنم نمیتونم ریسک کنم میگم همین خوبه، دوروبریام میگن خسیسی ولی نه باور کنین واسم هیچ فرقی نمیکرد ولی امروز که اینو دیدم … حس کردم دارم میشم، ابو موسی که استاد گفت… شکرت خدا کت امروز باز به کمک استاد عزیز یه تلنگر بهم زدی شکر شکر… در پناه خدا روز به روز موفقتر و ثروتمندتر باشین روز همگی خوشو پر انرژی
به نام الله یکتا استاد عباسمنش عزیز این اولین کامنتی است که دارم برای شما زیر این فایل میزارم فقط به این دلیل که از محیط امنم که این بود که (کامنت نگذارم )خارج شوم بعد از آشنایی با شما و دنبال کردن کلیپ هایتان باور من به کلی عوض شد و به این نتیجه رسیدم که مدیریت فروشگاه را که در انجا شغل بسیار اسانی داشتم و فقط دستور میدادم را رها کنم و بیاییم و فقط کلیپ های شما را ببینم دیدم دیدم دیدم تا اینکه فهمیدم علاقه من تدوین است و حالا دارم در مسیر علاقه ام قدم برمیدارم و سر از خوشی نمیشناسم من تا چند وقت دیگه میایم و از نتیجه های باورنکردنی خودم که بدست اوردم نیز برای شما خواهم گفت در کلیپ ها خودتان ابراز میکردید که وقتی یک نفر کامنت میگذارد خیلی خوشحال میشوید امیدوارم این کامنت را نیزببینید و خوشحال شوید با تشکر
هم اکنون خوشحالم وشکر گزارکه همینک بودنم ادامه دارد و قوطوردرعضمت عشق خداهستم
سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته وخانواده عباسمنش
هجرت:تاریخ اسلام برمبنای مهاجرت حضرت محمد بناشده.پس هرجرت درنزد خداخیلی بزرگه وخداوند به شجاعان پاسخ میده. من ازهمون نوجوانی عاشق ماجراجویی بودم عاشق رفتن وگشتن چون نمیدون کی وکجا ازیه بزرگی شنیده بودم که دنیادیدن وگشتن به ازدنیاخوردنه.
من شهرهای زیادی رودفتم اون موقعها بااین قوانین آشنانبودم که اگه اشنابودم متمآهستم که الان ثروت بینهایتی داشتم.ولی بازم خداروشکر الان عضواین سایت هستم 2ساله مهاجرت کردم تهران کارخاصی کردم وخداروشکرنتیجه گرفتم خدا درهای رحمت وبرکتش بروی من بازکرده خداوند به شجاعان جایزه میدهد خدایاشکرت
خیلی وقتها سیع میکنم مسیرهای جدیدی روبرم وقتی میرم بیرون سیع میکنم هردفعه یک جای جدیدیرو تجربه کنم وزیبایی های بیشتری ببینم و هردفعه خداوندسورپرایزم میکنه.
درپناه الله یکتا شادوثروتمند باشید
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
118. روز شمار تحول زندگی من از این جعبه شگفتی خدا
قوی باش و حرکت کن قدم بذار تو ناشناخته ها و نگاهت رو تغییر بده طیبه
من امروز که بیدار شدم مثل همیشه شروع کردم با خدا حرف زدم و گفتم خدا تو بگو امروز چه کارایی باید انجام بدم
بعد از صبحانه شروع کردم به رنگ کردن نقاشیا و آینه دستیای جدید تا ان شاء الله اگر خدا بخواد یکشنبه ببرم جلو مدرسه و بفروشم
الان که داشتم مینوشتم یهویی فایل رو پلی کردم و دقیقه 15 رو زدم گوش بدم که یهویی دیدم استاد گفت
خیلی از ماها با صحبت کردن با آدمای غریبه نگران میشیم ، از اینجا شروع کنیم بریم با آدمای غریبه حرف بزنیم
خودش خارج شدن از منطقه امنه
و دقیقا این حرف برای من بود که چند روزه دارم تلاش میکنم ، و چالشی که داشتم نمیتونستم تو مترو تو واگن بلند حرف بزنم و بگم نقاشیام فروشیه و کار دست خودمه و یا تو بی آر تی
و قدم هایی برداشتم و خدا برام بی نهایت قدم برداشت و من این یک هفته رو پیشرفت بزرگی داشتم
و انقدر حس آرامش دارم که سعی میکنم بازم عمل کنم و ایمانم رو به خدا در قدم برداشتنام و ادامه دار بودن عمل کردن و حرکت کردنم به خدا نشون بدم
شب حدود ساعت 8 مادرم اومد گفت میره بیرون تا به خواهر زاده ام چیزی بده ببره خونه شون بعد دیدم خواهر زاده ام اومد گفت تو حیاط مدرسه استعداد یابی هست
و انقدر بچه ها با مادراشون اومدن
من یه لحظه از پنجره نگاه کردم دیدم آره زیادن گفتم خب خدا نظرت چیه من حاضر بشم برم دوباره ایمانم رو بهت نشون بدم و نقاشیامو ببرم برای فروش
که حس کردم که نباید بری و دوباره گفتم برم باز شنیدم نرو
اومدم نشستم پای نقاشیام
بعد مادرم زنگ زد گفت طیبه بیا اینجا بفروش انقد جمعیت هست گفتم اول نه نمیام ولی بعد مامانم گفت پاشو بیا گفتم باشه و حاضر شدم
لباسامو پوشیدم ،هی میشنیدم نرو ،بهت نمیگم نرو و حس میکردم نباید برم و باز گوش نمیدادم و گفتم خب میخوام برم ایمانم رو در عمل بهت نشون بدم و وسیله هامو به آدما نشون بدم
چرا نرم؟؟؟
و یه لحظه فکر کردم گفتم نکنه ذهنمه داره منو منصرف میکنه از رفتن ؟
اومدم هندزفری گوشیمو بردارم تا برم از اتاق بیرون تا برم اونجا
درک کردم که باشه برو ولی اگر ضرری برات بود من بهت گفتم نرو
اینو که شنیدم گفتم باشه ولباسامو درآوردم و شروع کردم به نقاشی کشیدن
چون قبلا اینجوری شنیدم و و لحظه آخر این یادم اومد که استاد میگفت صدای خدا رو بشنوید حس آرامش میده ولی نجواهای شیطان مضطرب و نگرانتون میکنه
بعد من دیدم اون لحظه آروم بودم و آرامش داشتم که گفتم باشه نمیرم و نرفتم
گفتم نمیدونم چرا گفتی نرو ولی چشم هر چی که تو بگی خدا
سعی میکنم بعدا که خواستم برم برای فروش نقاشیام اونموقع ایمانم رو نشون میدم و تلاش میکنم
یادمه قبلا وقتی از خدا میپرسیدم نمیتونستم تشخیص بدم یا حتی درک کنم
ولی از وقتی که هر روز میگم خدا تو خیر و شرم رو بهم هر لحظه بگو و تمام حرفای استاد رو هر روز صبح مینویسم که میگفت متواضع باشید در مقابل خدا
بیشتر حسش میکنم و وقتایی شده فکر کردم منطقی نیست و ولی انجام دادم بعدش دیدم که درست بوده و از این که به این حس درونی و صدای خدا گوش دادم برام خیر شده
بی نهایت سپاسگزارم ازت خدای خوب من
سلام ، این اولین کامنت من هست ، انقد برام جالب بود که نتونستم کامنت نزارم .
من یه مشکلی دارم که باید با یکنفر راجب موضوع مهمی صحبت کنم و خیلی میترسیدم ، همیشه اینجور کارها به پدر و مادرم میسپردم . با اینکه الان 34 سالمه و گفتنش شاید برای بعضیا قابل درک نباشه تواناییشو نداشتم ، شاید تو خیلی موضوعات شجاعت دارم اما تو اینجور موضوعات خیلی ترسوام . امروز صبح زیاد گریه کردم و گفتم خدایا من میخوام نترسم میخوام شجاع باشم . حتی اگه برم و شکست بخورم پیش خودم شرمنده نیستم . نمیخوام به پدر و مادرم بگم . باید تنهایی حلش کنم نمیدونم چجوری . اومدم توی سایت و گفتم خدایا مرا به نشانه ام هدایت کن
که این فایل اومد . هنگ کردم ، گفتم واقعا این مرا به نشانه ام هدایت کن چقد واقعیه
بسیار برام جالبه که دقیقا استاد راجب ترس حرف زدن
الان میخوام برم خودم تنهایی حلش کنم .
سلام به شما دوست ارزشمندم
سلام به شما زهرا اولادی عزیز
چقدر سپاسگزارم ازت صمیمانه که از وجود خودت اینجا توی این جمع بزرگ و صمیمی ردپا گذاشتی.
چقدر تحسینت کردم عزیزم برای تصمیمی که گرفتی و قطعا یک قدم برای رفتن تو دل ترس هات برداشتی.چقدر خوبه اینجا همه با هم داریم رشد میکنیم حتی با یک قدم به ظاهر کوچیک مثل همین چد خط نوشتن با صداقت و ایمان….
چقدر سپاسگزار خداوندم که قوانین ثابتش همیشه و همه جا درست جواب میده حتی توی استفاده کردن دکمه “نشانه ی من”. واقعا ممنونم که نوشتی وباعث شدی تا یادم بیاد این خدایی که تو رو هدایت کرد به سادگی و آسانی به چیزی که تو لازم داشتی قطعا همین خدای احد و واحدم منو هم به راه حل های مسائلم میرسونه. چون بقول استاد جان در دوره شیوه ی حل مسائل زندگی همه مسائل راه حل دارند، نه تنها راه حل دارند بلکه راه حل های ساده و قابل دسترس داره. همه مسائل راه حل هاش همین نزدیکی هاست، در دل خودش هست ما باید پاک کنیم قلب و روح خودمون و چشم هامون رو تا ببینیم و هدایت بشیم به راه حل ها به جواب ها…
منم این فایل رو الان به عنوان نشانه ی من بهش هدایت شدم بعد از خوندن متن انتخابی کامنت شما رو خوندم و دلم خواست بیام بنویسم و چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود.
راستی بهتون هم خوش آمدگویی صمیمانه و از ته دل میگم که اینجا هستین.
ممنون و سپاسگزارم که باعث شدی زیر کامنتم بنویسم و کلی چیز برام یادآوری شد.
و بارها هم برای این جمله ات تحسینت کردم زهرا جان: “الان میخوام برم خودم تنهایی حلش کنم .”
این آهنگ و قسمتی از شعرش هم با عشق تقدیم به تو دوست ارزشمندم:
خدا همینجاست…
خدا همینجاست تو بی کسی هام وقتی کــه از عشق معجزه میخوام
…چشم هاتو باز کن معجزه میشه….
خدا همینجاست بین و من و تو ساده ی ساده عین منو تو….
خدا همینجاست…
برات از الله یکتا بهبودهای درونی و بیرونی خواهانم.
ارادتمند شما فهیمه پژوهنده
سلام دوست خوبم ، ممنونم از حرفهای زیباتون ، الان یکماه از اون کامنت میگذره و من میخواستم نتیجه اون اتفاق بهتون بگم ، وقتی به اون شخص زنگ زدم اولش تا حدی مخالفت کرد ولی من گفتم باید درستش کنم ، تمام وجودم میترسید ، مادرم میگفت بزار من صحبت کنم ، گفتم امکان نداره باید خودم حلش کنم .
و حلش کردم . به لطف پروردگار مهربانم و باز ایمانم به تمام قوانین بالاتر رفت و نمیدونم شاید بخاطر این ایمان و شجاعتی که بخرج دادم ، یک اتفاق فوق العاده باور نکردی دقیقا 5روز بعد برام افتاد . در حد معجزه
برای شمام بهترینارو آرزو دارم
سلام به شما دوست عزیز و ارزشمندم
چقدر سپاسگزارترم کردی امشب با داشتن این خبر و نتیجه،با داشتن نقطه آبی رنگ کنار اسمم، چقدر خوشحال ترم از تمام مسیری که برداشتم و دارم میرم و قراره منم با شناخت بیشتری که از خودم دارم پیدا میکنم پا بزارم روی ترس هام.چقدر خوبه که ترس هامون رو بشناسیم و از خدا میخوام منو آسان کنه برای اسانی ها تا به آسانی چیزهایی که باید در وجود خودم بشناسم رو بفهمم و با شجاعت و ایمانی که اونم خوده خداست که بهم میده پا بزارم توی دلش ون و تغییرشون بدم. چون باور دارم که ما هستیم که خالق زندگی خودمون هستیم و من و تو و هر کسی که اینجاست و داره ادامه میده در مسیر اگاهانه خلق کردن و تغییر دادن زندگی خودش هست.
زهرا جان بازم ازت ممنون و سپاسگزارم برای نتیجه و خبری که از خودت برام نوشتی و این قدم به ظاهر کوچیک ولی مهم رو برداشتی واقعا خوشحال شدم واقعا خیلی خیلی خوشحالم کردی. خداروشکر برای اینجا که بهترین و امن ترین جای دنیاست که فرکانس های خوب و عشق و صلح و دوستی دریافت کنی.خداروشکر خداروشکر ….
ارادتمندت فهیمه
درود
روز صد و هجدهم از تحول روز شمار زندگی من
سپاس فراوان
چقدر درس های بزرگی داشت این فایل واسم ، از حسم که بگم این هست که همیشه بخاطر عدم سلامتی یک ترسی تو وجودم بوده که نکنه شرایطم جوری پیش بره که سالهای دور یا نباشم و یا توشرابط سختی باشم که دخترم نتونه از وجود من استفاده کنه ،موقع یادداشت این فایل این حس اومد تو وجودم که زندگیت اگر کوتاه هم باشه باید سعی کنی که تو همین دوران کوتاه لذت ببری با دخترت با همسرت .
و به قول استاد زندگی چه سی سال چه پونصد، هیچ فرقی نمیکنه در مقایسه با ابدیت ما
امروز با وجود درد فراوان ، عصر به پیشنهاد همسرم رفتیم جنگل روی یک سکوی بزرگ دراز کشیدم همسرم چای آتیشی درست کرد، یک جای جدید رو تجربه کردیم به مهرگان دخترم گفتم اگه یادت باشه دیشب زندگی در بهشت رو دیدیم که آتیش روشن کرده بودند و امروز عصر خیلی بی برنامه هدایت شدیم به این جنگل . و چه لحظات نابی رو تجربه کردیم . درختهایی بلندی که بالای سرم بود و پرنده ها اون بالای بالا لونه داشتند . آواز میخواند بعد کم کم هوا تاریک شد، یک ستاره تو آسمون وسط درختا رخ نشون داد همینجوری که دراز کشیده بودم درختا تو صفحه ی آسمون شکل قلب بود و ستاره اون وسط ، انگار خدا داشت اون لحظه باهام حرف میزد میگفت نگران هیچی نباش من هستم . خیلی لحظه ی روحانی بود .
عالی بود خدایا شکرت که امروز یک مکان جدید رو تجربه کردم
فضای درختها توی تاریکی شب عالی بود . سه تایی دراز کشیده بودیم و آسمون رو نگاه میکردیم با موزیک همایون شجریان . همه چیز بی نظیر بود . خدایا شکرت
منم تجربه کردن رو از زندگی عادی و روتین بیشتر دوسدارم ، مثلا یهو تصمیم بگیریم بریم سفر
یهو تصمیم بگیرم امروز یک غذای خاص بخوریم
روزمرگی اصلا خوب نیست روح انسان رو پژمرده میکنه ، زندگی با هیجاناتش با تجربه کردن هاش لذت بخشه
همسر من از اول آدمی بود که دوسداست به قول استاد یک مسیری مشخصی رو بره و برگرده چه برای شغلش چه برای مسافرت . اهل مسافرت که اصلا نبود ، اهل تفریح نبود سالهایی که من خیلی سرحال و سرپا بودم و عاشق تجربه کردن سفر رفتن بودم ، از رفتن به جاهای مختلف امتناع میکرد هیچوقت موافق تفریح نبود
ولی این تضادی که در زندگی ما اتفاق افتاد باعث شد از صد درصد ، بیست سی درصد بخودش بیاد و بخواد که ما رو جایی بره که روحیه ی من عوض بشه و کمی حالم رو بهتر ببینه . و ذوق کنه
بازم جای شکر داره
از آموزه های استاد متوجه شدم گاهی همین تضادها با وجود سختی های فراوونشون باعث میشن ، تغییرات بوجود بیاد
به نام خالق دینا وآخرت
عرض سلام واحترام دارم خدمت استادی عزیزم
بانو شایسته نازنینم
و عزیزان هممدارم که این کمنت را میخواند
خدایا بی نهایت سپاسگزارتم که من هرچی دارم ازن توست توبرایم دادی وبرایم میدی
خدایا بی نهایت سپاسگزارتم که اینقدر همزمانی دقیقآ در در زندگیم تجربه میکنم
امروز که تاریخ 1403/10/10هست
من از خداوند نشانه خواستم و خداوندم هم طبق. قانون بدون تغییر خود این نشانه را برام داد که سخنان خود را از زبان استادی عزیزم برام بیان کرد،
من بخودم افتخار میکنم، که فردی هستم همیشه درحال حرکت هستم، همیشه دوست دارم تجربه های جدید داشته باشم، من دوست ندارم مثلی ابوموسی باشم،
داستان من:
من پارسال این موقوع اصلآ هیچ شغل و درآمدی نداشتم، با پدرمادرم زندگی میکردم ولی از لحاظ روحی شرایط خوبی نداشتم، همیش نگران وبی حوصله بودم، با خودم و خانواده ام زیاد در صلح نبودم، و حرکت هم نمیکردم، تا بلاخره بعد یک دو ماه بعد من با یک سری تضاد های برخورد کردم که منو مجبور کرد حرکت کنم،
و من حرکت کردم از استان قزوین دور از خانواده با تنهایی رفتم تهران صاحب شغل شدم،
شفلم هم راحت وعالی بود،
وهم خیلی افراد عالی در آن محیط بود
خیلی رابطه های عالی برقرار شد
بعد من هم وقتی خیلی آزادی داشتم که میتونستم روی دوره های استادم کار کنم،
و از لحاظ روحی هم خیلی با خودم در صلح رسیدم
خلاصه از هر لحاظ همه چی برام گل وبلبل شده بود،
بعد نه ماه من خیلی با احساس خوب که آنجا داشتم
بعد همه چی برام عادی شد
احساس کردم که آنجا برام یک دایره امن شده
احساس کردم آن افرادی که باهاشان خیلی ارتباط عالی برقرار کرده بودم برام دیگه جذابت نداشت
خلاصه شاید 5یا 6روز بود احساس میکردم که دیگه دوست ندارم آنجا درآن محیط با آن شرایط که برام خیلی عالی بود بمانم،
بعد از انجای که منم قراردادم 2نیم ماه مانده بود که تمام بیشه ولی تحمل آن دونیم ماه برام کمی سخت معلوم میشد چون من دوست داشتم زودتر از خانه امنم بیرون بیام
بعد منم آن درخواستم را از خداوند کردم و روی ستاره قطبی خود نوشتم ،
حتا خودم هم خیلی باور نمیکردم که با استفام موافقیت کنه،
طی 24ساعت با استفام موافقیت کرد ومن از آن کارم بیرون آمدم
و با امید وتوکل بر خدایم خواستم ایمان فعالم را نشان بیدم
بقول استاد ایمان که حرکت نیاره حرف مفت هست،
من خواستم ایمان فعالم را به خودم وخدایم نشان بیدم
من از آن شرایط گل وبلبلم، با آن حقوق عالی با ان افراد عالی، با ان محیط که همه چی را بلد شده بودم، بیرون آمدم،
ومدت 13روز شد که پیش پدرمادرم رفتم لزت بردم واستراحت کردم
امروز دوباره میرم برای یک مصاحبه کاری جدید
که همه چی اش برام جدید هست،
و من خیلی امید وایمان دارم که پاداش این حرکتم را خداوند به شکل خیلی عالی و بزرگ برام میده
من باور دارم که خداوند بازم منو در زمان مناسب تر در بین افراد مناسبتر و درمکان مناسبتر هدایتم میکنه،
چرا؟
1چون من ایمان فعالم را نشان دادم، یعنی من ایمان وتوکل دارم به قدرتش به هدایت خدایم
2 چون من شجاعتم را نشان دادم و طبق قوانین بدون تغییر خداوند پاداش های بزرگ همیشه به شجاعان داده میشه
3 چون من مدتی هست که روی خودم کارمیکنم و احساسم خوب است، و احساس خوب نتیجه اش لاجرم اتفاقات خوب است
4چون من ایمان و باور دارم که هرچی میشه دقیقآ همون چیزی هست که مره به خواسته هام میرسانه، خداوند هدایت کردنم را به عهده گرفته چون آن علیم هست، او میدونه که چی خیر وچی شرهست برام من نمیدونم و منو به سمت خیر هدایت میکنه
5 چون من دنبال حرکت و تجربیات جدید هستم
6چون من میخوام خودم را در دنیا تجربه کنم،
7چون من میخوام دنیایی اطرافم را تجربه کنم،
8چون من میخوام خودم را کشف کنم،
9چون من میخوام خودم را گسترش بیدم
10چون من میخوام هر آموزش که از استادم میبینم در عمل نشان بیدم نشینم فقط آموزش بیبینم میخوام شاگردی ممتاز بیشم و به حرفای استادم عمل کنم
الان که این پیام را مینوسم ساعت8:8صبح
1403/10/10 داخل قطار هستم
میرم برای مصاحبه جدیدی،برای کاری جدیدم،
انشالله بعدآ نتایج این حرکتم را هم با عزیزانم به اشتراک مگذارم
امیدوارم در پناه الله شاد، سلامت، ثروتمند وسعادتمند در دنیا وآخرت باشیم
خدا یار و یاوری همه ما باشه.
سلام بر استاد توحیدوهمه خانواده عباسی منشیم
خوشا بسعادت استاد ابراهیمیم که در همین دنیا هم بهشت واقعی را دارن تجربه میکنن چه متظره ی زیبایی پشت سرتون هست که آدمو مسخرخودش میکنه لایقش هستید گوارای وجود ارزشمند هردوعزیز بزرگوار🙏🏻
استاد استاد استاددددددد چیکار کردی با خودتون ماشاالله یعنی واقعا خودتون هستید قابل باور نیست واونم توی این مدت کم من که فقط محو تماشای تریپ جدید استاد شدم
استاد تورا به مقدساتتون اگه میشه این دوره را یکم سریعتر محبت بفرمایید اصلا خیلللللللی دلم میخواد سر ورازشو بکشفم
موشکی جواب میده انگاه
چه بکند این دوره خدایی من هروقت میخوام لباسی چیزی بخرم بخودم میگم یکم صبر بفرما بعد از دوره سلامتی
گرچه که این فایل بسیار پرباری بود در مورد شجاعت داشتن تودل ترسهایمان رفتن وتجربه کردن چیزهای جدید دراین فرصت بسیار محدود زندگی که زندگی را واقعا زندگی کنیم واز لحظه لحظه اش لذت ببریم تا روز رفتن حسرت چیزی بردلمان نمانده باشد
ولی خدایی من که همشششششش به این اندام وهیکل بسیار زیبای استاد ودوره سلامتیشون می اندیشیدم باشد که زود بیاید ورستگارمان کند
سلام استاد عزیزم چقدر این فایل هدایتی بود و چقدر نکات قشنگی رو گفتید… مدتیه که از فایلاتون استفاده میکنم و خیلی شجاع تر شدم و نسبت ب این چند ماه واقعا تجربیات خیلی خفن تری داشتم و برای هفته دیگ قصد دارم ک تنهایی به مسافرت برم با این که همه میگن حوصلت سر میره و کلی بهونه دیگ ولی خب من از شما یاد گرفتم که با تنهایی خودم خیلی حال کنم و چالش های جدید رو تجربه کنم.. انجام این چالش ها فکر منو خیلی بزرگ تر کرده و به اعتماد بنفسم خیلی کمک کرده الان واقعا دلم میخواد برم تنها تو جنگل ی شب بخوابم و با همه ی ترسام مقابله کنم حس افتخاری که بعد از تجربه هر چالشی دارم واقعا بی نظیره استاد من چند وقت پیش به خودم قول دادم که پیشرفت کنم و تلاش کنم برای زندگیم و الان چند قدمی اومدم جلو تر و مطمعنم ب زودی خیلی خفن تر میشم… ی دنیا تشکر بخاطر فایلای قشنگتون و ی دنیا تشکر از مریم جون عزیزم که عاشقانه تحسینشون میکنم عااااشقتونممم❤️😘❣️
سلام استاد عزیزم
چه احساس عالی دارم شما میبینم با این همه تغییر یه جوری دارم به وضوح شدن رو در تمام زندگیتون میبینم تحسینتون میکنم
هر فایلی رو که ارایه میدید میگم دیدی خدا هدایتم کرد به همون استادی که میخواستم همون منطقی که فطرتم و ذاتم قبولش میکنه این صحبت ها یه تفکر بزرگ و تعمق عمیق پشتشه میخوام لحظات زندگیم پر باشه از این تفکر که رفتار یه خروس میشه نقطه ی الهام ،این روزا دارم یه نگهبان میزارم در دروازه ی ذهنم افکار منفی اجازه ی ورود ندارن الان ۴روزه تاحدود زیادی موفق بودم .میخوام زندگی بسازم که تمام زندگیم تجربه ی کارهایی باشه که دوست دارم تجربشون کنم .یه جورایی همه ی لحظات عمرم رو زندگی کنم .
عاشقتونم ممنونم تحسینتون میکنم مریم جان هم که ماشالله استادی هستن که باید از ایشون هم کمال تشکر رو داشته باشم .
💕💕💕💕💕
بهنام خدا
سلام وعرض ادب خدمت دوستان عزیز واستاد عباس منش خوشتیپ
این فایلو همین الان پشت فرمون دانلود کردم دیدم 😊من حدود چهار سالی هست با گروه عباسمنش آشنا شدم خیلی خیلی تغییر مثبت داشتم که قابل توضیح دادن نیست.
فایل امروز دیدم ابوموسی رو میگم نمیدونستم بخندم یا گریه. من چند وقته زندگیم خدا روشکر خیلی خوب شده با یه فرمون دارم میرم جلو ولی کم کم داره یه حالت یکنواختی و بیمزه گی میرسه همش کار کار 😐 چند وقته میخوام ماشین عوض کنم با این به راحتی میتونم عوض کنم نمیتونم ریسک کنم میگم همین خوبه، دوروبریام میگن خسیسی ولی نه باور کنین واسم هیچ فرقی نمیکرد ولی امروز که اینو دیدم … حس کردم دارم میشم، ابو موسی که استاد گفت… شکرت خدا کت امروز باز به کمک استاد عزیز یه تلنگر بهم زدی شکر شکر… در پناه خدا روز به روز موفقتر و ثروتمندتر باشین روز همگی خوشو پر انرژی
به نام الله یکتا استاد عباسمنش عزیز این اولین کامنتی است که دارم برای شما زیر این فایل میزارم فقط به این دلیل که از محیط امنم که این بود که (کامنت نگذارم )خارج شوم بعد از آشنایی با شما و دنبال کردن کلیپ هایتان باور من به کلی عوض شد و به این نتیجه رسیدم که مدیریت فروشگاه را که در انجا شغل بسیار اسانی داشتم و فقط دستور میدادم را رها کنم و بیاییم و فقط کلیپ های شما را ببینم دیدم دیدم دیدم تا اینکه فهمیدم علاقه من تدوین است و حالا دارم در مسیر علاقه ام قدم برمیدارم و سر از خوشی نمیشناسم من تا چند وقت دیگه میایم و از نتیجه های باورنکردنی خودم که بدست اوردم نیز برای شما خواهم گفت در کلیپ ها خودتان ابراز میکردید که وقتی یک نفر کامنت میگذارد خیلی خوشحال میشوید امیدوارم این کامنت را نیزببینید و خوشحال شوید با تشکر