درک عمیق‌تر قوانین خداوند | قسمت ۷ - صفحه 25


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

373 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    فاطمه تقی زاده گفته:
    مدت عضویت: 2583 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربانم هرآنچه دارم ازآن تودارم

    سلام به استادان عزیزم ودوستان هم مسیرم

    • شما چقدر می‌توانی به خدا اعتماد کنی؟

    هنوز اینقدر به خودشناسی نرسیدم تا دقیق بدونم چقدر به خداوندم اعتماد دارم اما دارم سعی وتلاشم رو میکنم همینقدر میدونم که به اندازه ای که تلاش کردم وروی خودم کار کردم دارم نتیجه میگیرم.

    وقتی مدرسه زهرا جانم اردو در مدرسه برگزارمیکنن وزمانش رو گذاشتن بعداز ظهر ساعت 13تا 19درست تایمی که من وهمسرم نونوایی هستیم وشرایطش رو نداریم ساعات پایانی اردو بریم زهرا جان رو بیاریم خونه واز طرف دیگه زهراجان هم خیلی خیلی دوست داره تو این اردو شرکت کنه اما بخاطر درک بالاش میگه من نمیرم اردو درمدرسه

    اینجاست که متوجه شدم چقدر به خدا اعتماد دارم وکاملا با احساس خوب چند روز قبل از برگزاری اردو که همه در حال هماهنگ کردن ناهار وبرنامه های اردو با معلم کلاسشون بودن به معلم زهرا جان پیام دادم زهراجان نمیاد اردو ومعلمش هم گفت موردی نداره، درست روز برگزاری اردو،شبش در گروه اعلام کردن که جلسه کلاسی ارزشیابی والدین نسبت به پوشه کار بچهاست ساعت جلسه 12تا13،یک ساعت قبل ازشروع اردو در مدرسه که این تایم وقتم آزاد بود و رفتم جلسه

    پایان جلسه وقتی خواستم با معلم زهراجان خداحافظی کنم گفت چرا زهرا نمیمونه واسه اردو؟ خودش گفته که مامان وبابام نونوایی هستن گفتم آره درسته،گفت اگه خواسته باشین من خودم میتونم بیارمش تشکر کردم ازشون گفتم با زهرا جان صحبت میکنم دوست داشت باهاتون تماس میگیرم وقتی به زهرا گفتم خوشحال شد اومدیم خونه ناهار خورد وسایلش رو آماده کرد موقع رفتن به نونوایی گذاشتیمش مدرسه. نتیجه اعتماد کردن به خداوندم ودر احساس خوب بودنم رو گرفتم واین نتیجه ایمانم رو قوی تر میکنه.

    وقتی همسرم درمورد گرونی وشرایط اقتصادی مملکت صحبت میکنه ونارضایتیش رو نشون میده من از درون آرومم وتمرکزم رو نکات مثبت زندگیمه واصلا قلبن دوست ندارم به این موضوعات توجه کنم وکاملا احساسم بد میشه،میفهمم که از درون به خداوندم اعتماد دارم.

    وقتی در جمع خانوادگیم،همسرم از پسر درمورد شرایط کنونی مملکت سوال میکنه ومن ناخودآگاه بدون اینکه در بحث وصحبتشون باشم این جمله از دهنم میاد بیرون که همه چیز امن وامانه،بالای سر پسرم وهمسرم علامت سوال(؟) میشه که چطور میتونی این حرف رو بزنی وازم شاکی میشن.متوجه میشم تنها اعتماد به خداوندم هستش که قلبم آرومه وبا خیال راحت وبا احساس خوب وآرامش درونی همه چیز رو سپردم به خودش.

    من فقط اینو خوب میدونم که اصلا دوست ندارم راه اکثریت افراد جامعه رو برم.

    من دوست دارم اون جاده صاف وآسفالتی وسط جنگل رو برم ودر احساس خوب وآرامش درونی کامل باشم.

    خداجونم سپاسگزارم بخاطر تمام نعمتهاوخیرو برکتی که وارد زندگیم کردی🙏

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  2. -
    زهرا حسینی گفته:
    مدت عضویت: 1758 روز

    به نام خدایی که هر چه دارم از ان اوست

    سلام و مهر بی پایان به استادان عزیزم

    و دوستان توحیدی

    عاشق همتونم

    خدایا شکرت برای دسترسی راحت و سریع به این سایت مقدس

    چقدر به خداوند اعتماد دارم؟

    سپاس گزارم از همزمانی های قدرت مطلق برای اینکه وقتی درسی رو یاد میگیریم به صورت عملی هم ما رو در مسیر قرار میده تا مورد آزمایش قرار بگیریم که یا واقعا مومن هستیم یا خیر

    روز شنبه از مدرسه فرزندم تماس گرفتن و در مورد درس و شرایط انضباطی فرزندم توضیحاتی دادن که ناراضی بودن

    نجواها شروع شد اما تونستم تا حدی کنترلش کنم

    و تا شب وقتی که دیدم در درس ها مشکل داره با معلم مکاتبه کردم و ایشون هم شروع کردن به گله و توضیحات

    اونجا احساس من واقعا بد شد

    و هر لحظه نجواها هی ادامه دار تر میشد

    خیلی ناراحت بودم و به همسرم گفتم برای تنبیه چند روزی ایشون مدرسه نفرستیم تا به خودش بیاد

    حقیقتا از پایه و اساس میدونستم رفتارم غلطه چون احساسم به شدت بد بود

    از خداوند هدایت خواستم تا قلبم رو آروم کنه

    و این جمله دوستمون جلوی چشمام قرار گرفت

    چقدر اعتماد دارم ‌که فرزندم قبل از من و حمایت های من خداوند رو داره؟

    به ترس هام نگاه کردم

    دیدم من میترسم از اینکه مادر خوبی نبوده باشم

    میترسم از اینکه خوب تربیتش نکرده باشم

    و میخام یه جورایی توی زندگی تو مسیر درست هلش بدم

    انگار که من و حمایت های من تضمینی هست برای آینده خوبش

    انگار که من مسئولم تو اون ادم قابل قبولی باشه

    انگار که حتما باید در درس هاش بهترینه باشه

    همون لحظه گفتم خدایا من فرزندم رو به تو میسپرم من تسلیمم

    من سعی میکنم‌با بهتر کردم شخصیت و عملکرد خودم براش الگوی خوبی باشم نه که بخام به زور تربیتش کنم

    و یک موضوع دیگه اینه که من صبور نیستم در مقابل اشتباهاتش

    همش میخام سریع خطاشو اصلاح کنه یا در حالت کمال گرایی که اصلا خطایی نداشته باشه

    با خودم گفتم من باید بتونم از زاویه ای به این قضیه نگاه کنم که احساسم رو بهتر کنه

    جایی خونده بودم که بچه ها به این دنیا اومدن تا به ما درس های زیادی بدن مثل یک معلم

    درسی که من باید بگیرم چیه؟

    این که صبوری و مهربانی رو خیلی عمیق تر و بدون توقع یاد بگیرم

    وقتی از این زاویه به قضیه نگاه کردم دیدم اون بار از روی شونه هام برداشته شد و من احساس آرامش دارم .

    اون شب موقع خواب نجواها بازم بود و من رو هی ترغیب میکرد که اره باید اون تنبیه رو انجام بدی و گرنه حرف خودت رو زمین انداختی وخودت اقتدارت رو از بین بردی…

    همونجا با خودم گفتم خدایا من میخابم و تو تاصبح من رو هدایت میکنی که چیکار کنم

    و هی با خودم تکرار میکردم و قلبم رو در حالت ارامش نگه داشتم

    نتیجه این شد که صبح خداوند من رو به ایده ای هدایت کرد که فرزندمم قبول کرد و با احساس خوب به مدرسه رفت

    وقتی به این جریان فکر میکنم میبینم چقدر قانون درسته

    فرقی نمیکنه که شما چقدر دلیل داشته باشی برای ناراحتی و عصبانیت اگر احساست بد بشه اتفاقات پشت سر هم حال تو رو بدتر میکنه

    ذهن همش تو رو میخاد با راه حل و روش های منطقی رو جلوی پای تو بزاره و هی روی اون پافشاری میکنه

    من توی این حریان قشنگ حسش میکردم

    و اون زنگ هشدار خیلی صداش بلند بود که اگر احساست بده پس مطمئن باش نتیجه ی خوبی رو به همراه نداره

    و وقتی به رفتار دیروز فرزندم نگاه میکنم چقدر از این تصمیم خودم راضی هستم

    احساس خوب واقعا مثل یک شاه کلید عمل میکنه که هر دری رو تاکید می‌کنم هر دری رو برای ما باز میکنه

    خدایا شکرت برای قوانین ثابت و بدون تغییرت

    خدایا شکرت برای هدایت من به مسیر صراط المستقیم

    خدایا میخام بگم عاشقتم که انقدر مدیر و مدبری

    سپاس برای نعمت زندگی

    برای حال خوبم

    برای آرامش قلبم

    برای عشقی که داری بهم

    برای حضورت توی تک تک لحظاتم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  3. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1586 روز

    بنام خداوند بخشنده بخشایشگر…

    بنام پروردگاری که در همه حال “در حال هدایت ماست تا بشنوییم و گوش بفرما باشیم برای درک کردن و عمل کردن…

    و عمل کردن آن دریافتها…چند قدم ما رو بسمت مسیرهای آسان و راحت “”

    جاییکه هیچ تقلاییی نیست….

    هیچ زجری نیست…

    جاییه که فقط لذت و آرامش و احساس خوب و احساس رشده…

    استادم اینروزا با درک این فایلها و در جهت پیشبرد دستکشام در مرحله آماده سازی آنها به مسیر پروجکت حضوری”..اونم توسط الهامات خودش!!! برای یه کمپانی بزرگ طراحی لباس و شب و عروس…

    که هنوزم نمیدونم فرستاده بشه یا نه…

    فقط میدونم قدمی بوده که طرحم انتخاب شده…

    استادم این بیست خورده ایی روز میخام از تجربیات همین حول و حوشهای این مسیر “دستکشهای نرگس رو بگم!!!

    حتما نزدیکایی شما هم..انشالله اگه خدا بخاد میاد..

    چون از خداوند خاستم ..و همیشه دوستداشتم یه روز کارآفرین بشم…و بتونم جهانی کار کنم…

    .و بازم از ایمان به غیب نمیدونم..

    سعی کردم ایمانمو حفظ کنم!!!!!!!!

    و سعی کردم….در مسیر آموزشهای شما که مثل قرآن یادآوری هست…

    با قدرت هر چه تمامتر ادامه بدم…

    میخام راجع به الهامی که یه شاخه ،” از طرح پارچه ایی که روی دفتر و قرآنام توی جاسازی تخت الهیم دوخت شده بود….داستانشو بگم…

    استادم.الان نزدیک به چند روزه…که من فقط میشکافم…و هدایت میاد خوببب حالا بیا فلانکار رو انجام بده…

    بازم امروز…کاری که یه هفته خورده ایی روی همین پلن کار کرده بودم…

    دیدم بازم اونکاری که میخام نیست…

    و یه لحظه بهم گفت فلان مدل انجامش بده…

    و بازم همه رو شکافتم…

    و بازم از صفر شروع کردم…

    استادم دارم خودمو میبینم…..که چقدر توی این زمینه ..سر سپردگی به لطف خودش….در برابرش…چقدر باعث شده….من تسلیمش باشم..اگه راهی رو میرم…و میدونم مسیرش اشتباه میشه”رو برگردم…

    و این برگشت…داره منو هر بار اسانار و راحتر میکنه‌….وقتی میرم خرازی…من کاملا سعی کردم انتخاب رو بزارم با مسئولیت خداوند..

    اونجا سعی میکنم ذهنمو ببندم..

    استاد دقیقا منو میبره سمت وسیله ایی که نیازمه…

    و اومدم توی کارم بکار ببندم بدردم نخورد…

    همین چند دقیقه پیش که توی اتاق کارم بودم…

    همون وسیله بکارم اومد…

    استادم….دقیقا همون ترجمه ایی که دوست عزیزم راجع به الهاممم کرده بود رو دارم اینروزا توی نحوه اجرای تزیین دستکشامو میبینم…

    وقتی بررسی میکنم کارامو …میبینم چقدر خداوند زیبا،”قدم به قدم پلنها رو واسم چیده..

    چقدر پروجکتام تکاملی قوی شدند…

    استادم….هر چقدر که بیشتر بهش پایبندتر میشم..

    .

    میگم خدایا چجور میتونم سپاسگزارت باشم….فقط اون لحظه در سکوت اینهمه لطفش “آرام میشوم…

    میخام بگم…این یه نقطعه خیلی کوچکه‌..

    مگه تسلیم چیه!!!یادمه اون موقعها توی همین حیطه کاریم….اصلا همین سال گذشته اوایل پروجکتام…

    یه روز با چند مرحله از تدوین عکسبرداریام در یکی از سایتای ایرانی…و رد اون سایت بخاطر یسری خاستهاش…

    من یه لحظه بهم ریختم و شروع کردم به گریه کردن…اینقدر ضعیف بودم…

    چی میشه من الان بیش از چند بار میشکافم..کاری که دوختش ظریفه اونم با نخهای خاص با سیم برق…

    اینقدر نیاز به دقت و جزئیات داره…

    چی میشه من دیگه مثل اون موقعها کم نمیارم…

    و استاد دیدمممم ذهنم توی این موضوع یچیز پذیرفته براش شده..

    میگه آخ جون یه چیز زیباتر و راحتر و اسانتر در راه دارییم..

    و چی میشه..شکافتنش اینقدر آسانه…

    یادمه اون گذشته ها یه اشتباه کوچک چقدر خودمو میزدم…

    یادمه قانون سیستم و نرم افزارا رو نمیدونستم..تا هر بار که کار میکنم سیو کنم…

    از صبح تا شب یه طرح لباس با سیستم کشیدم ..با قطعی برق همگی پریید..

    استاد …اینقدر گریه کردم..

    حالا گریه رو ول کن..

    خودمو میزدم….

    که خدا!!!این چه بلایی بسرم آوردی..

    واقعا سخت بود…

    بخاطر چی بود!؟؟؟؟

    بخاطر عمل نکردن به قانون سبستم و نرم افزار و یسری باورام…

    استادم الان من این مسیر برام پذیرفته شده هست…

    توی این مدت..علم من بازم از دستکشهام میتونم بگم به اندازه چند سال گسترش پیدا کرده…

    یعنی من تمام وقت…تمام تمرکزم روی بهتر شدنه…

    و درک الهامات خداوند…که خودش نقطعه بولد همین مسیر هست‌..

    میخام بگم!!!!تسلیم یعنی کارم توی یه نقطعه گیر کرده…رهاش میکنی…میری یکم استراحت میکنی و سعی میکنی هدایت بشی…

    اون لحظه نقشه راهو برات ترسیم میکنه…

    .

    و این لطف خداوند میخام بگم هر ثانیه معجزاتشو توی این دستکش میبینم…

    توی فایل قبلییم قید کردم…

    چند شب پیش بازم بهم گفت پایین کار رو بشکاف…

    حالا حساب کنید دوخت کار دست..اونم دقیق ریز..یجایی زخمی و پاره شد…

    و بهم الهام کرد که فلانکار انجام بده..چون شکافتنش حوصله بر بود…

    و این اتفاق…ببهم گفت کاملا بچینش..یعنی اون لحظه که سوراخ شد بهم نریختم..چون خیلی سخته…

    مخصوصا توی دستکش که ظریفکاری خیلی مهمه..دوختش میلی متر هست…

    ولی من اون لحظه مکث کردم..و بدون ترس و احساس بد…

    بهم پلن بعدی رو گفت..فورا …بچینش منم هر دو رو همون قسمت چیدم..

    گفتم قدم به قدم که رسیدم به این مکان یکاریش میکنیم با همدیگه‌‌.

    من قدرت خداوند همراهمه..بهم کمک میکنه..پس میچینمش….بعدا یه راهی برای کوتاه شده دستکشم پیدا میکنم….

    استاد عزیزم…همینه که شما مبگید…هر باوزی منطق میخاد…

    دقیقا همینه!!!!

    وقتی براش؟منطق میاری ..حالا هر کسی بسته به اون سبک زندگیش در تمامی جنبه ها…همین باعث میشه….

    زود خاموش بشه…..و بره برای نقطعه الهام….

    و میخام بگم..خداوند انگار در بست منه…

    مثل اینکه یکی همراته ولی تو نمیبینیش..ولی حسش میکنی..

    تا بهش میگم خدا خوبه…فورا میزنه به چشممم تایید میکنه…

    یا روی کاغذ مینویسم و میندازم پایین….

    دقیقا جوابم..توی اون برگه باز میشه یا تو دستم میپره…

    یه نشانه بهم میده که اینکار رو انجام بده یا نده…

    خیلی دارم سعی میکنم…که همیشه با همین تفکر باشم…

    استاد عزیزم همین الان یه تماس داشتم برای صادرات…

    نمیدونم این مسیر پروجکت حضوری به چه سمتی خاهد رفت..سعی کردم تسلیمش؟باشم ،”و اون …بهم بگه و من عمل کنم و این مسیر همیشه پایدار رو هر بار…قوی و قوی ترش کنم…

    به امید یه زندگی سراسر توحید”در راه بهشت…

    خدایا من عاشق توام….هر چند که میگی بهم بشکاف برو پلن بعدی!!!

    داری همه راه ها رو بهم نسون میدی تا بدونم…مسیری بهم خوش میگذره که اسان و راحت باشه…

    الحمدالله رب العالمین…

    .اینم ستاره قطبی من..برای قدم بعدی..تاج الهام گونه ام…که هر سری بعد چند هفته داره اون شکلی که خدا میخاد میشه…..

    اینم پیام محسن هدایتی راجع به الهاممم و مسئله تاج الهامیم که چند روزه کارم شکافتنه و رفتن به پلن بعدیه!!!

    …….

    [اون لحظه ای که گفتن “بشکاف” ==>> و تو شکافتی… نه فقط دستکش رو، ک ِ ورژن قدیمی نرگس رو.

    و چه خوب که اشک نیومد از ضعف، از عبور و گذار اومد. از این که دیگه میدونستی خـــــدا عقب تر ازکارت نیس؛ جلوتره.

    نرگس جان خوابت عجیب آشنا بود… سراشیبی ای که باید بالامیرفتی، لباسی که مال خودت بود اما یادت رفت بیاریش،

    و برگشتن تند… ==>> قبول داری که همه ش میگفت: “”اون چیزی که فکرمیکنی لازمه، همیشه همراهت نیس؛ امااون چیزی که لازمه، خودش تورو پیدا میکنه“” ؟؟؟]

    از خوابم بگم!!!الهامی بود که اونروزا عجله داشتم که زود تموم بشه بفرستم برای پستچی توی شهر فلان توسط فلان شخص…..

    شبش خواب دیدم که توی یه سراشیبی طولانی رفتم روی یه چاه عمیقی…چاه نبود..اتاقم بود…کمد پارچه ایی که محل آویزان کردن لباسهام هست….توی یه جایگاه خاصی روی چاه عمیق گذاشته بود..و من بازم رفتمو رفتم…و موفق شدم…و تونستم به هر طریقی شده لباسمو بردارم‌..

    و از اون موان با سرعت اومدم اومدم ولی استاد طولانی بود..

    وقتی اومدم…دیدم اون لباسی که توی کمدم آورده بودم..نیست…

    گفتم وای خدایا بازم باید برگردم..و تقلا برای بازگشتن داشتم که از خواب بیدار شدم..

    و این خواب من توی اینروزا در مسیر پروجکت حضوری….و تفسیر دوست الهیم برای من‌.

    این بود…

    که اون چیزی که لازمه”خودش تو رو پیدا میکنه..

    و من دارم اینروزا توی قدمهام بیشتر حسش میکنم‌..

    در ادامه…فقط فقط فقط سپاسگزار این بهشت و این خدای بزرگم میباشم که نام توحید و عمل بهسو با جان دل به من هدیه داد…و هر چی رو توی این مسیر بدست آوردم رو “””فقط فقط ..لطف خودش میلینم..

    اون تقاضای زیاده منه …و من حتی این عقلمممم بازم لطف خودش میبینم ..که اینقدر عاشق شده که تمام شب و روزش شده فقط فقط تعمق و تدبر در این مسیر….و میخام بگم اینم لطف خداست بر سرمون..

    الهی صدها هزاران میلیونها بار شکرت…بابت بزرگیت….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  4. -
    فهیمه پژوهنده گفته:
    مدت عضویت: 2432 روز

    بنام تنها فرمانروای آسمان ها و زمین

    سلام به شما استاد عزیز و گرانقدرم، سلام به همه دوستان خوب و اعضای صمیمی خانواده عباسمنش که هر کدوم مون در مسیر تکامل خودمون در تلاش هستیم تا هر بار رشد کنیم و به ظرف درک و آگاهی هامون بیفزاییم و آماده دریافت نعمت های بی پایان و بی انتهای الهی بشـیم.چقدر اینجا قشنــگه، چقدر سپاسگزارم این بـهترین جای دنیای خودم هستم. که همه سعی میکنیم با تمام نقاط ضعف و چالش ها و بالا و پایین های زندگی مون خوب زندگی کنیم و جهان رو جای بهتری برای زندگی کردن کنیم.جایی که داریم یاد میگیریم فقط به خدا اعتقاد نداشته باشیم بلکه اعتماد کردن بـخدا رو تمرین می کنیم. جایی که جهت همه رو به سمت خداست و هدف مون اینه تا فکر خدا رو بیشتر بفهمیم، تا خدا بهتر درک کنیم، قوانینـش رو درک کنیم…اینجا جایی هست که منـو از منِ قدیمم داره هربار متمایزتر میکنه…جایی که صحبت ها و مباحثه ها هم ختم میشه خدا و درک قوانین خدا و پیشرفت و رشد و حال خوب.

    از استاد عزیزم خیلی سپاسگزارم برای شرکت در همچین برنامه ها و دعوت های خوب، سپاسگزارم از استاد عرشیانفر عزیز برای ایجاد و این دعوت خوب، برای این ویرایش ها و تدوین ها و پروژه های گام به گام.واقعا خیلی سپاسگزار تک تک شما عزیزانی که حتی من نمیدونم چه کسانی هستند تا باعث شده همچین فایل های با کیفیت و پرمحتوا و پرمغزی به دستم برسه. حتی سازنده همین لپ تاپم، کسی که اینترنت رو اختراع کرده حتی…واقعا پر از احساس خوب و قدردانی ام از همه چیز و همه کس برای این همه سخاوت و عشق و دوستی…

    _ چقدر استاد عرشیانفر قشنگ گفتن که: مـا باور داریم که حس خوب محصول یک ایدئولوژی هست. ایدئولوژی (Ideology) که جمله اش رو استاد جان به در و دیوار خونه شون چسبونده IN GOD WE TRUST ما بخدا اعتماد داریم

    _ خواهش میکنم یکی دوسال روی کلمه ” اعــتـماد” توقف کنیم. اینکه من چـقدر بخدا اعـتـماد دارم؟!

    مثال بچه دوساله شیرینی که خدا میاد و ازت میگیره اونجا تو به چی اعتماد داری که لب به اعتراض باز نمیکنی؟! اینکه بچه رو خودش داده، خودشم گرفته. مــن به حِـکمتـش اعتماد دارم.

    پیشنهاد استاد عرشیانفر اینه که بشینیم فکر کنیم من چقدر به خدا اعتماد دارم؟! تا به کجا بخدا اعتـماد دارم؟!

    مثال غذا دادن به اون کارتن خواب معتاد پررویی که با زبون معتادیش در جواب اینکه بهش میگن بیا یک دونه غذا بگیر و میگه تو بیا و یکجورایی غذا اینجوری بهش داده نمیشه. بعد برمیگرده میگه: خودش میـرفـسته. و بعد چند دقیقه یک ماشین نگه میداره و بهش غذا میده. واقعا ما چقدر بخدا اعتماد داریم که خودش میرفـسته!…

    حس خوبِ من، محصولِ کارخانه ی اعتـماد من است. به میزانی که اعتـماد داری حس خوب دریافت میکنی. اعتماد نداری پس حس خوب سهمت نیست، چون کارخونه ات تعطیله.کارخونه اعتمادت…

    _داشتن بُنیه شهودی چیزی که استاد عرشیانفر درمورد استاد عباسمنش میگن. اینکه ایشون با خورشید درونش اون زمان، به اون اتفاق مرگ فرزندشون نگاه کردند تا از هم نپاشن و بتونن خودشون رو آروم نگه دارند. شُهود گفته بچه ات رفت پیش خدا و اونجا خیلی بیشتر بهش خوش میگذره.دوسال ماموریت داشته پیش شما باشه و بعد رفته همونجایی که ازش اومده. این شهود معنوی استاد رو آروم کرده که انگار بغل گوششون میگفته لَا تَخَفْ وَلَا تَحْزَنْ …

    _ این شُهود رو ما باید فـعالش کنیم. خُب چطوری فعالش کنیم؟! با همون نگاهی که من بـخدا اعتماد دارم. خُب چرا بهش اعتماد داری؟! خُب مگه اون بچه رو ما ساختیم، خودش بچه رو بهمون داده. بچه ایی که به طور معجزه آسا بدنیا اومد…

    اینکه اون شهود و الهام بتونه، کار کنه دست ماست ما باید به این نقطه برسیم.

    _ سید حسین عباسمنش، شما چطوری خودتو در اون اتفاق آروم کردی؟! با همین فکر که همینجوری که خودش بچه رو به ما داد و معجزه آسا اومد، همینجوری هم رفته. حــتما یک خیـری هست.

    در شرایطی خبر فوت فرزندشون رو بهشون دادند که ایشون بعد مدت ها از تهران اومده بودن بندعباس و کلی با دوستان شون تدارک دیده بودن و برنامه ریخته بودن خوش بگذرونن. که گوشیشون زنگ میخوره و بدون اینکه خبر رو بگن راه میفتن تووی جاده از بندعباس به سمت تهران…استاد میگن در طول مسیر یک جا نگه داشتند و بی وقفه داشتند، گریه میکردند اینکه اولـش نمیتونی ذهنت رو کنترل کنی. بعد یادم اومد به ادعاهایی که توی سمینارها خودم کرده بودم اینکه بتونه مثل ابراهیم باشه و در مواقع سخت خودشو کنترل کنه. بعـد قـلـبـم بهم گفت یادته تو این حرف ها رو به مردم میزدی؟! مَـردش هستی الان عمل کنی، او بالای سِن سخنرانی کردن و حرف زدن خیلی کار راحتی هست، بیا اینجا ببینم میتونی یا نه. همه ی اتفاق ها یکجوری از قبل رقم خورده بود تا من آماده بشم و دیدن الگویی مثل آقای عشقیار و از دست دادن سه تا پسر جوانش و دیدن شهید شدن هاشون و اینکه ایشون هنوز آرام و زیبا زندگیـشو میکرد و برعکس همسر آقای عشقیار که آلزایمر گرفته بود بخاطر این اتفاق ها و شرایط بدی رو تجربه میکرد.

    اینکه استاد حرکت کرد و توی پارک های تهران از پیرمردها میپرسید اگر شما د یک جمله درمورد زندگی به من نصحیت کنید چیه. توی همین حرکت کردن ها بصورت هدایتی با آقای عشقیار آشنا میشن و یکجورایی ذهن شون برای این لحظات آماده شده بود. استاد قدم هاشو برداشته هرکاری بهش گفته میشده و به ظاهر کارهای مهمی بنظر نمیرسیده رو انجام میداده. این فرق استاد با خیلی از ما هاست. با منه من چند وقته متوجه شدم یکسری ایده ها که احتمالا الهام و قدم هایی هست که باید بردارم رو برنمیدارم چون ظاهرا اصلا مهم و بزرگ و خاص نیستند. یعنی من قدم هامو نصفه نیمه برمیدارم، من اون کلیدهایی که میخواد در این بازی زندگی یکجایی یک در خفن و یک صندوقچه رو برام براحتی باز کنه رو همیشه دنبال نکردم و بعد به سختی میفتم چون در طول مسیر شاید همون کار به ظاهر بیخود و بی اهمیت رو انجام ندادم. یعنی من پرش دارم بین عمل کردن بین ایده های قلبم با ایده های مغزم. یکجاهایی با ذهن تحلیل گر و نجواهای شیطان یکسری ایده های الهامی و قدم های کوچیک رو برنداشتم. و اینجوری میشه که هنوز من اینقدر آسان نشدم برای آسانی ها. چون یکجاهایی همون شیطان که تصمیم منو تغییر داد یا نذاشت یک ایده ساده رو انجام بدم با این انجام ندادن ها اجازه دادم سنگ جلوی پام بندازه و یکم هنوز مسیر دست انداز داشته باشه. خیلی از قبل خودم بهتر شدم اما الان میفهمم من خیلی آدم شهودی نیستم و شاید برای همین کارم سخت میشه تا این ذهن منطقی رو که یک عمر فرمان دستش رو کنترل کنم اصلا ناخودآگاه و بصورت پیش فرض فرمان دست مغز و منطق و عقل منه. من خیلی باید روی این بُنیـه شهودی و عمل به الهامات کار کنم. خیلی باید تمرین کنم خیلی باید بیشتر جدی بگیرم و اینقدر روی مغز و عقل ناقص خودم حساب نکنم. باید خیلی حواسـم باشه تا کم کم صدای الهام درونی برام بلندتر از نجوا و صدای مغز و شیطان بشه.

    _ مغز کارش نجواست، مغز یک دقیقه هم نمیتونه ما رو آروم کنه.

    کلمه الهام از ریشه «ل ـ هـ ـ م» فرهنگ‌نویسان عربی، «لَهْم» را «بلعیدن به یک‌باره» و «بلعیدن» معنا کرده‌اند.

    وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها «1»

    وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها «2»

    وَ النَّهارِ إِذا جَلَّاها «3»

    وَ اللَّیْلِ إِذا یَغْشاها «4»

    وَ السَّماءِ وَ ما بَناها «5»

    وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها «6»

    وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها «7»

    فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها «8»

    «1» به خورشید سوگند و گسترش نور آن.

    «2» به ماه سوگند، آنگاه که از پى خورشید در آید.

    «3» به روز سوگند آنگاه که زمین را روشن سازد.

    «4» به شب سوگند، آنگاه که زمین را بپوشاند.

    «5» به آسمان سوگند و آنکه آن را بنا کرد.

    «6» به زمین سوگند و آنکه آن را گسترانید.

    «7» به نفس سوگند و آنکه آن را سامان داد.

    «8» پس پلیدى‌ها و پاکى‌هایش را به او الهام کرد.

    _ریشه وحی بارها و بارها اومده و استاد وقتی داشتند در مورد ریشه الهام و وحی تحقیق میکردند رسیدند به کلمه قـلـب

    آیاتی مثل:

    فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ بِمَا کَانُوا یَکْذِبُونَ

    در دلِ آنان بیماریِ [سختی از نفاق] است، پس خدا به کیفرِ نفاقشان بر بیماریشان افزود، و برای آنان در برابر آنچه همواره دروغ می گفتند، عذابی دردناک است. «سوره بقره آیه 10»

    الَّذِینَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللَّهِ أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ

    [بازگشتگان به سوی خدا] کسانی [هستند] که ایمان آوردند و دل هایشان به یاد خدا آرام می گیرد، آگاه باشید! دل ها فقط به یاد خدا آرام می گیرد. «سوره رعد آیه 28»

    أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ یَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ

    آیا در زمین گردش نکرده اند تا برای آنان دل هایی [بیدار و بینا] پیدا شود که با آن بیندیشند یا گوش هایی که با آن [اندرزها را] بشنوند؟ حقیقت این است که دیده ها کور نیست بلکه دل هایی که در سینه هاست، کور است! «سوره حج ایه 46»

    .

    .

    .

    بعد بررسی کل آیات مربوطه استاد متوجه شدند که ارتباطی بین قلب و هدایت وجود داره. این چه قلبی هست؟ در قرآن به قلب فیزیکی که در سینه میتپه رو میگه فوأد.

    وقتی در قرآن از کلمه “قلب” استفاده کرده به معنی یک جایگاه معنوی یا دستگاه دریافت کننده الهامات هست.

    اما من باید بخواهم تا ایمانم بیشتر بشه.

    خداوند هدایـتگر همه هست، اما به سمتی که خودشون بخواهند. مــا اصــلـیم اون انرژی اون فقط وقتی با تو صحبت میکنه که تو آماده باشی، اگـر تو آماده نباشی اون با تو صحبت نمیکنه.

    یکی از پیامبرپرسید که داستان فلان چیز چیه؟ پیامبر گفت من فردا بهتون میگم. تا 40 روز به پیامبر الهام نشد. چرا الهام نشد. چون قطع کرد. چون فکر میکرد هر وقت بخواد بهش داده میشه، نه اینجوری نیست هـر وقت آماده باشی بهت داده میشه. هر وقت از لحاظ فرکانسی آماده بشی بهت گفته می شود.

    پیامبران خدا رو انتخاب کردند نه اینکه خداوند پیامبران رو انتخاب کرده.

    تفاوت زیاده بین این دو کلمه.

    و همینطور تفاوت هست بین کلمات مشیت و اراده و خواست خداوند…

    ما مثل رادیو هستیم. اگر روی اون موج خاص نباشیم، پیام خداوند رو دریافت نمیکنیم.اون موج اسمــش چیه؟!موج آرامش

    وقتی شما آرام هستی خدا با شما صحبت میکنه و پیام خداوند رو دریافت می کنیم. اول تو باید خودتو آرام کنی بعد اون کمکت میکنه تا آرام تر بشی. تو باید بتونی بر نجواهای ذهنت غلبه کنی وگرنه با خشم و عصبانیت و … شیطان بر تو مسلط میشه…

    ای خدای مهربانم منــو روی موج آرامش استوارتر کن، خودت کمکم کن تا از این موج خارج شدم سریع خودم تنظیم کنم تو میدونی من ضعیف و فراموشکارم پس تنها از تو یاری میجویم کمکـم کن حواسم باشه. من میخوام این رابطه برقرار باشه: قلب آرام= دریافت الهامات الهی خدایا کمکم کن تا حواسم به این رابطه هم باشه: قلب ناآرام= دریافت نجواهای شیطانی . من میخوام هم جهت با جریان تو و مسیر تو در موجی که دریافت کنم پیام های تو رو قرار بگیرم هر بار بیشتر و بهتر، هربار با ایمان تر و قوی تر…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      زکیه لرستانی گفته:
      مدت عضویت: 2000 روز

      بنام خدای رحمان

      سلام ب دوست عزیزم فهیمه جان

      ازت خیییلی ممنونم بابت کامنت ارزشمندت واگاهی هایی ک ب اشتراک گذاشتی

      چقد درک منو از این فایل ارزشمند بیشتر کرد

      من متوجه شدم ک خداوند همیشه داره با ماصحبت میکنه و خیر و شرمون و بهمون میگه

      منتها این ما هستیم ک باید خودمون رو روی موج خدا تنظیم کنیم

      چجوری

      با احساس خوب با آرامش با توجه ب زیبایی ها

      من اجازه میدم ب خودم ک صدای خداوند و بشنوم

      ولی اگه ناراحت یا عصبی باشم این شیطانه ک داره با من حرف میزنه

      مرررسی بخاطر آیه هایی ک اوردی در مورد قلب

      خیلی حس خوبی بهم داد

      حسی شبیه اینکه همه چی دست خودمه

      من باید مسیر و انتخاب کنم

      همه چی در جهت خواسته ی منه

      وخداوند ب انتخاب من احترام میزاره و با قدرت منو ب سمتی ک میخوام هدایت میکنه

      و قلب من کاملا اگاهه ب همه چی و جایکاه دریافت الهامه

      ک توی قران هم خداوند خیلی واضح اسم فواد و آورده برای قلب فیزیکی

      چقد ایمانم ب ادامه ی مسیر و دریافت هدایت بیشتر شد

      باید این اصل و رابطه رو همیشه بیاد بیارم

      آرامش و حس خوب=دریافت الهامات الهی

      قلب ناآرام ،حس بد=دریافت نجوای شیطانی

      و ی چیز خیلی مهمی ک یاد گرفتم

      اینکه من باید آماده ی دریافت باشم ک الهامات و دریافت کنم

      تو اگه پیامبر خدا باشی و قلبت اماده نباشه یا ب عبارتی با فرکانس خدا همجهت نباشی هیچ الهامی و دریافت نمیکنی

      نکته ی کلیدی اینجا برای من

      آرامش و حس خوبه ،ک نتیجه اش میشه صدای زیباو آرامش بخش خدا

      الهی صدهزار مرتبه شکرت

      مرررسی ازت رفیق بهشتی قشنگم

      عاشقتممممم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        فهیمه پژوهنده گفته:
        مدت عضویت: 2432 روز

        سلام به شما دوست ارزشمندم

        سلام به شما زکیه لرستانی عزیز

        چقدر ازت ممنون و سپاسگزارم که وجود پرمهرت اینجا برام ردپا گذاشتی. واقعا سورپرایز شدم.

        در حالی اومدم توی سایت که در سفر تو جمع دوستان همسرم اصطلاح عشق بوقلمونی رو گفت و یادم از کامنت خودم روی اون قسمت در این موضوع افتاد، خدا اینجوری هدایتم کرد بیام گوشیمو بردارم و سرچ کنم تا بتونم دیدگاه مرتبط با اون اصطلاح رو پیدا کنم،(اولین کامنت که اومد بالا، کامنت آذر 1399 خودم بودم، چقدر کیف کردم و بعد به دوستان گفتم و کامنتم رو خوندم تا اونا هم بدونن منظورم از عشق بوقلمونی چی بود) و در همین حین، چه همزمانی شد و دیدم آخ جون نقطه آبی رنگ دارم…

        و الان کامنت پر مهر شما زکیه قشنگم رو خوندم و لذت بردم و سرشار از حس قدردانی شدم برای وجودت، برای کامنت گذاشتنت و این توجه خوبت به نکات ردپای نوشته شده ی من،… رفتم کامنت خودمم خوندم و این فایل به سرعت برام مرور شد و چه پازل قشنگی شد و اون اصطلاح و این کلمه و مفهوم قلب و فواد در قرآن…

        ✓ آرامش و حس خوب=دریافت الهامات الهی

        قلب ناآرام ،حس بد=دریافت نجوای شیطانی

        چقدر من ازت ممنون و سپاسگزارم برای یادآوری این نکات طلایی:

        و ی چیز خیلی مهمی ک یاد گرفتم

        اینکه من باید آماده ی دریافت باشم ک الهامات و دریافت کنم

        چقدر قشنگ آخرش گفتی زکیه جان:

        آرامش و حس خوبه ،ک نتیجه اش میشه صدای زیباو آرامش بخش خدا

        واقعا نمیدونی چقدر خوشحالم الان از خوابم میتونم بزنم اما اینجا توی بهترین جای دنیای خودم، لا به لای کامنت ها و ردپاهای خودم به یاد بیارم و با تو صحبت کنم. دوستانی که برای نوشتن ارزش قائل هستن، تاثیر این ردپاها رو دیدن مثل من، مثل همین کامنتم که گفتم سرچ کردم و دیدمش.

        دلم میگه لینک دیدگاهم رو اینجا ثبت کنم پــس میگم چــشــم

        https://abasmanesh.com/fa/living-in-the-paradise-111/comment-page-2/#comment-700190

        زکیه جان با عشق روی ماهت رو میبوسم

        ارادتمندت فهیمه

        برات صمیمانه از الله یکتا بهبودهای درونی و بیرونی رو خواهانم ♡

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
        • -
          زکیه لرستانی گفته:
          مدت عضویت: 2000 روز

          سلام عزیزدلم

          سلاام رفیق قشنگم

          خیییلی ازت ممنونم ک باعشق برام پاسخ نوشتی

          قشنگ حست و درک میکنم چون خودمم همین حسو دارم هربار ک نقطه ی ابی از بهشت دارم ی پیغام از طرف خدا

          وقتی گفتی عشق بوقلمونی حسم گفت باید اون کامنت و بخونی ،گفتم حالا چطور پیداش کنم

          خداوند چقد سریع پاسخ درخواستم و داد و لینکش و از قبل برام گذاشته بود

          من عاشقتممم

          مرسی ک ب قلبت گوش دادی و برام گذاشتی لینک رو :))

          این ی هدایت بود از طرف خدای هادی قشنگم

          خییلی جالبه ،حین خوندن کامنتت یاد اتفاقی ک امروز برام افتاد ،افتادم

          من ب لطف خدا لباسی ک ب خودم قول داده بودم برای عروسی داداشم ، خودم بدوزم و دوختم

          و بسیار عالی و زیبا شد

          این هدفی بود ک 2 ماه پیش بهم الهام شد

          و اولین کار و اولین نمونه دوخت مجلسی هست ک دوختم میخواستم فقط انجامش بدم و اولین قدم و بردارم و اصن خودمم باورم نمیشد ک بتونم از پسش بربیام

          ولی خدا هیچ وقت تنهام نذاشت و مرحله ب مرحله مث همیشه هدایتم کرد

          ،و عشق و انرژی من توی این کار جاریه

          خلاصه امروز پوشیدمش و جلوی آینه فیلم گرفتم از خودم با موهای باز

          اول تردید داشتم ک این فیلمو پست بزارم چون سرم لخت بود

          استین تا ارنج و یقه هم هفت

          ولی قلبم میگفت بزار و هیجان و شور و شوق داشت

          خلاصه اینجا هم پا روی باورهای مذهبی و احساس گناه گذاشتم و ب

          ی اهنگ زیبا از ناصر زینعلی، دوست دارم

          هدایت شدم

          اون اهنگ خیلی قشنگ نشست رو فیلمم

          ولی وقتی ک بارگزاری شد دیدم بدون صدا پست شده

          اول حسم بد شد

          گفتم حییف شد اصن خوب نشده

          بعد گفتم حتما باید بدون صدا پست میشد

          چیزی از ارزشمندی کارم ،لباسم کم نمیشه

          حتی اگه بدون اهنگ باشه کار من خییلی زیباست

          بعد ک آهنگو پلی کردم و گوش میدادم

          دیدم حسم تاییدش نمیکنه

          چون بوی وابستگی میاد

          بوی شرک

          بوی حساب کردن روی غیر خدا

          قول میدم تادنیا دنیاست تنهات نزارم

          واسه ی خوشبختیت حصارمو میزارم،خب دوست دارم

          دقیقا همون عشق بوقلمونی ک قشنگ و کامل توضیحش دادی

          حتی دوسنداشتم اهنگشو گوش بدم دیگه

          اینکه کسی قول بده خوشبختت کنه و حصار برات بزاره چون دوستداره

          همین ها دارن باور میسازن دیگه

          ک باید یکی بیاد منو خوشبخت کنه

          و منو محدود کنه اونوقت اسمشم میزارن عشق

          اصلا حسم بد میشه بهش فکر میکنم

          احساس خفگی بهم دست میده

          چند روز این حسو تجربه کردم البته ن از طرف من ،بلکه از طرف مقابلم

          ولی در گذشته خودمم اینجور بودم اصن فکرم مشکل داشت

          و فقط حالم وقتی خوب میشد ک طرف مقابل باشه و باهام حرف بزنه

          اونوقت حسم ب خودم خوب میشد و میتونستم خودمو دوست داشته باشم

          خدایا شکرت بابت این یادآوری

          این کامنت فوق العاده ی ک هدایتم کردی و دوست عزیزم فهیمه جان

          چقد خوشبختیم ما ک توی این مسیریم

          کل خانواده،خواهر هام،خاله و.. تو فکر لباس وفلان ک از هم دیگه خوشگل تر و جذاب تر باشن

          من گفتم از این فرصت استفاده میکنم و خودم و مهارتم و بهبود میدم و لباس زیبا خلق میکنم و باعشق میپوشم

          اصن مهم نیست برام بقیه چی میگن یا چی میپوشن

          من فقط میخوام عشق کنم و لذت ببرم و رقص

          پایکوبی کنم :))

          خدایا صدهزار مرتبه شکرت هرآنجه دارم ازآن توست

          من هیچی از خودم ندارم

          من ب هرخیری ازتو بهم برسه سخت فقیرم و محتاج

          خییلی ازت ممنونم رفیق قشنگم ممنونم ک باعشق برام نوشتی و این اگاهی ها رو بهم هدیه دادی

          عاشقتمممم

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  5. -
    فاطمه سليمى گفته:
    مدت عضویت: 2032 روز

    بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیم

    بنام خدا که رحمتش بی اندازه است و مهربانی اش همیشگی

    مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِیاءَ کَمَثَلِ الْعَنْکَبُوتِ

    اتَّخَذَتْ بَیْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنْکَبُوتِ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ «41»

    مَثَلِ کسانى که غیر خدا را سرپرست خود برگزیدند، همانند مَثَل عنکبوت است که (براى خود) خانه‌اى ساخته؛ و البتّه سست‌ترین خانه‌ها خانه‌ى عنکبوت است اگر مى‌دانستند.

    =================================

    سلام به دو استاد توحیدی عزیزم و همه دوستان نازنینم در این فضای مقدس و الهی

    امیدوارم که حال دلتون عالی و متصل به نور رب العالمین باشید

    خدا رو میلیاردها بار شکر برای همه ی نعمتهای بی

    حد و حسابش

    خدا رو هزاران بار شکر برای بارشهای رحمت الهی که از اول بهمن ماه که از کانادا برگشتیم ایران در بیشتر روزها یا برف یا بارون باریده

    و از پریشب تا حالا بارون بدون وقفه در تهران داره میباره

    خدا رو هزاران بار شکر برای این فایل پر از آگاهی و زیبایی

    خدا رو هزاران بار سپاس برای حضور پر برکت استاد گرانقدرم و آگاهیهای نابی که سخاوتمندانه با ما به اشتراک میزارین

    استاد الهی و نازنینم از شما ممنونم که با هر کلامتون نور توحید و عشق به خدا رو در دلم شعله ورتر میکنین

    چقدر من سپاسگزارتر شدم نسبت به قبل،

    بخصوص با دوره هم جهت با جریان خداوند که گل سرسبد همه ی فایلهای هدیه و محصولاته، و از چند روز پیش دوباره از اول شروعش کردم

    چقدر ظرف وجودم بزرگتر شده، چقدر رفتارهام توحیدی تر شده،

    چندتا باگ شخصیتیم رو پیدا کردم و شروع به اصلاحش کردم که تا حالا هم ادامه داره..

    توحید همه چیزه

    توحید یعنی خدا رو تنها قدرت مطلق حاکم در جهان بدونیم

    با توحید و ایمان به خداست که قلبمون آرامش میگیره

    با توحید و یاد خداست که می تونیم کنترل ذهن کنیم

    با توحیده که می تونیم احساسمونو خوب کنیم و خوب نگهش داریم

    با توحیده که به عوامل بیرونی قدرت نمیدیم

    با توحیده که هست و نیستمون و همه چیزمون رو از خدا می دونیم

    با توحیده که در همه ی زمینه ها پیشرفت می کنیم

    با توحیدی عمل کردنمون و تکرار وتکرار و تمرین و تمرین یاد می گیریم که به خدا اعتماد کنیم

    و با طی تکاملمون بتدریج عضله ی اعتماد کردنمون به خداوند قوی و قویتر میشه..

    و به جایی می رسیم که هم در این دنیا و هم در آخرت در بهشت زندگی می کنیم و خوشبختی رو در همه زمینه ها تجربه می کنیم

    IN GOD WE TRUST

    ما به خدا اعتماد داریم

    و چقدر جالب توجه و زیباست که این جمله سالهای ساله که روی همه اسکناسهای امریکا وجود داره، و نشان دهنده اینه که اعتقاد و ایمان به خدا جزو باورهای اساسی امریکاییهاست..

    استاد جانم من هم در جاهای زیادی اعتمادم به خدا رو نشون دادم هم قبل از آشنایی با شما و این مسیر سبز و هم بعد از اون

    اما میدونم که هنوز خیلی جای کار دارم و باید مرتب تمرین کنم و عمل کنم تا هی بهتر و قویتر بشم در این زمینه

    هر روز تو دفترم بعد از سپاسگزاری می نویسم خدایا من فقط بر تو توکل و اعتماد می کنم،

    می نویسم تا تبدیل به باور بشه

    من هم پسرم یاسر رو بیست و چهار سال پیش وقتی که جوان رعنای 20 ساله بود در حالیکه یک هفته بعدش سالگرد تولدش بود ناگهانی از دست دادم

    ولی اصلاً بیتابی و گریه زاری نکردم

    هیچ آه ناله و گله و شکایت نکردم

    قلبم آرام و پر از یاد خدا بود

    باور داشتم که خدا مالک فرزندانم هست

    و بما هدیه داده

    بدنیا اومدن و از دنیا رفتن همه ی ما فقط و فقط در دست خداست

    و همه ی ما مدت معینی در این دنیا زندگی می کنیم

    وقتی که مدت عمر ما به پایان برسه از این دنیا میریم

    و اینکه مرگ یک مرحله انتقالیه

    ایمانم به خدای مهربانم رو نشون دادم

    حتی یک روز هم لباس سیاه بتن نکردم

    در روز دفنش دعای تلقین رو خودم با صدای رسا و بدون گریه خوندم در حالیکه همه گریه می کردن

    با اینکه شرایط خیلی سختی بود ولی خدا رو هزاران بار شکر سرافراز از اون موقعیت بیرون اومدم

    جوری شد که الگو و چراغ راه دیگران شدم

    و آرامشم سبب شد که اونها هم آرام بشن، و دیگه گریه زاری نکنن

    منهم مثل استاد جانم، خداوند از قبل از این اتفاق،منو آماده کرده بود،

    الگوی خیلی خوبی داشتم که مرحوم پدر بزرگوارم بود

    وقتی که چهارده ساله بودم برادر کوچکترم که کاملاً سالم و سرحال بود در سن 10 سالگی در یک اتفاق ناگهانی از دنیا رفت، و من پدرم رو دیده بودم که در اون حادثه خیلی سخت چطور رفتار کرد، چقدر آروم بود، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه، خیلی عادی رفتار میکرد

    جوری که باعث تعجب همه شده بود..

    و این الگوی خوب واقعاً نعمت بزرگ و ارزشمندی بود که روی من خیلی تأثیر گذاشته بود

    و وقتی که پسرم از دنیا رفت، بیاد آوردن اون رفتار پدرم خیلی بمن کمک کرد که راحتتر از اون مرحله گذر کنم..

    خدا رو صد هزار مرتبه شکر برای صلاتی دیگر در این سایت بهشتی که همزمان با اذان مغرب شد

    استاد جانم بینهایت از شما سپاسگزارم

    و از استاد شایسته جانم، و دوستان جانم

    عاشقتونم

    به امید دیدارتون در بهترین زمان و مکان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 123 رای:
    • -
      لیلی گفته:
      مدت عضویت: 614 روز

      سلام و درود به خانم سلیمی عزیز

      کلی این کامنت شما و این ایمانتون و این آرامش تحت تاثیر قرار گرفتم

      به نظرم این آزمایش از سخت ترین آزمون های الهی هست

      فقط یه سوال خیلی ذهن من رو مشغول کرده اگر شما یا بقیه دوستان جواب بدن ممنون میشم

      من به این فکر میکنم وقتی رفتار یه آدمی در شرایط خاص تو ذهن ما نقش میبنده مثل شما که این رفتار پدرتون در این شرایط براتون الگو شده یا استاد که اقای عشق یار براشون این صبر و استقامت الگو شده و همیشه به این فکر کردین که آدم هایی که این مسائل رو با این ایمان و این قدرت پشت سر گذاشتن هایلایتی در ذهن به وجود آورده که باعث شده ناخودآگاه ذهن شما و یا استاد همین اتفاق رو در زندگی شما به وجود بیاره و شما اون ایمان و اون قدرت رو درست شبیه همون آدم ها زندگی کنید ؟!

      نمیدونم تونستم درست سوالم رو مطرح کنم

      ولی من در موضوعاتی که شبیه به این مسئله نیست یه آدمی رو دیدم که تو موقعیت های خاصی بود و من برام این آدم و این موقعیت یه شرایط استثنایی بود و من سال ها بعد همون شرایط رو تجربه کردم

      و الان خیلی خوشحال میشم اگر دوستان نظری دارن اینجا بنویسن 🙏🏻

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
      • -
        فاطمه سليمى گفته:
        مدت عضویت: 2032 روز

        سلام لیلی خانم عزیزم

        ممنونم که لطف کردی و به کامنتم پاسخ دادی

        و در مورد سؤالت خدمت شما عرض کنم که بنظرم اینکه رفتار خاص کسی در مواجهه با یک اتفاق در ذهن ما بولد بشه و بعنوان الگو حسابش کنیم، میتونه سبب بشه که ما هم (اگر) در شرایط مشابه قرار بگیریم به همون شکل عمل کنیم، نه اینکه خود اون اتفاق رو جذب کنیم

        علی الخصوص در موضوعی مثل مرگ که فقط و فقط در دست خداست

        و هر کسی مدت معینی در این دنیا زندگی می کنه،

        وقتی که اجلش سر برسه حتی یک ثانیه هم دیرتر یا زودتر نمیشه..

        در پناه خدا شاد،سلامت، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشی

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      خدیجه غلام زاده گفته:
      مدت عضویت: 2183 روز

      سلام به خانم سلیمی عزیزم

      خوش آمدید به تهران

      توی این مدت که کامنت های زیبای شما رو از کانادا می خوندم چقدر یادتون کردم و تایید و تحسین درستی قانونی که استاد بهمون یاد داده.

      بارها با خودم گفتم و همچنین به همسرم گفتم اینکه خانم سلیمی درست قبل از این قضایا و شلوغی های کشور سفر کردن پیش فرزندانشان و اصلا نبودن و نشنیدن از این ماجراها و گفتم اینه در زمان مناسب در شرایط و روابط مناسب بودن

      اینه مصداق هدایت شدن

      و به نظرم این نتیجه واضح تمرکز لیزری شما روی دوره هم‌جهت بود .

      من شاهد بودم متعهدانه برای هر جلسه با عشق کامنت می نوشتید و کامنت هاتون سرشار از حس خوب بود.

      و این سفر پر برکت و پر از نعمت و فراوانی پاداش اون تعهد شما بود.

      یادتونه براتون دعا کردم که ای کاش به زودی کامنت هاتون از نزدیک بچه هاتون بخونیم و شما چقدر از این دعا ذوق کردید

      و بعد دیدم که خیلی زود محقق شد.

      واقعا این قانون جواب میده و تردیدی در آن نیست.

      خانم سلیمی عزیز شما یکی از الگوهای بسیار عالی هستید که گواه این ادعاست.

      واقعا نوش جونتون این حس و حال و این خوشبختی که دارید خیلی دوستون دارم.

      موفق و سعادتمند باشید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
      مدت عضویت: 1586 روز

      سلام و درود به مادر عزیزم بهشتیمون…..

      واقعا صمیمانه بهتون تبریک میگم!!!

      که توی این شرایط تونستین ذهنتونو کنترل کنید و بتونید آیه تلقین رو روی جنازه فرزندتون بخونید….

      خانم سلیمی واقعا توی این شرایط ،”برای خودم هنوز پیش نیومده..ولی یچیزی هست که برلی همه پیش میاد…

      بقول قدیمیا!!!میگه!!!شتریه که دم در همه میخابه‌…..

      ولی اینجاها مثل تیغ دو لبه هست…

      یا میتونه تو رو بخاک سیاه بکشونه.که کل زندگیتو مختل کنه….

      یا میتونه قوی ببارت بیاره…

      خانم سلیمی یچیزی بگم بهتون…

      من خیلی از دیدن جسد یه فرد میت میترسیدم….

      و یا قبرستان…کل توی همین محدوده‌‌..

      من تا 33 سالگی همیشه کابوس میدیدم…

      تقریبا این محل خیلی نزدیک محل زندگیمون هست….

      و من به لطف خدا با تکاملم توی این مسیر …

      چه الهاماتی دریافت کردم..و چه مسیرهایی “اونم تو دل تاریکی شب این مسیر قبرستان رو پیاده روی کردم..و …

      به روز دم دمای غروب بود..الهام شد که این ساعتم پیش برم تا بخوره به تاریکی…

      خیلی خیلی برام سخت بود….

      و توی اون تاریکی بدون نبود یکنفر…که اون یکنفرم از اون محل رفت….

      خداوند با صدای رسا بهم گفت نرگس میترسی!؟

      بهش گفتم اره خدا….

      هر کاری کنم از این محل میترسم مخصوصا الان که داره تاریک میشه…

      میدونی خدا چی بهم گفت….

      بهم گفت از یه مشت استخووون میترسی که هیچ جووونی ندارن و توی یه مشت خاک خوابیدن…

      استخوان ترس داره….

      بهم گفت یه لحظه سکوت کن…

      و وایسا فرار نکن…

      تکامل قبلی از اون محل زود عبور کردم..

      بهم گفت بازم میترسی گفتم اره ولی سعی میکنم نترسم نگاه کنم..

      و مدام بهم گفت جملات بعدیشو…

      که از یه مشت استخون نترس….

      از ادمها بترس که میتوننن تو رو از دینت برگردوند و تو رو گمراه کنن..

      مدام بهم میگفت از حرفهای ادمها بترس…. از یه مشت استخووون نترس..

      و رفتم جلوتر که بعداش دیدم قبر یه جوان دقیقا همین 20 خورده ایی سال هست….

      براش آماده کرده بودن…..

      و بهم گفت نترس توی قرر رو نگاه کن….

      خانم سلیمی مادر بهشتیم….

      من توی این عمر 30 خورده ایی ساله هیچ وقت توی قبر رو ندیده بودم….

      گفتم نرگس ببیین خدا چی بهت گفت….

      که فقط از حرفهای ادمها بترس…همینه استاد میگه…زیپ دهنتونو ببندید…اگه ذهن شروع کرد به وراجی کردن…

      زیپتونو که ببندید اون خودش آرام میشه…

      خداوند توی قرآن این باور رو مدام بهم یادآوری میکنه….که میگه…

      بگو !!خدایا پناه میبرم به خودت از شر شیطان رانده شده…

      خانم سلیمی میخام بگم..این پاشنها اینقدر قوی هستند…که واقعا نیاز به کنترل ذهن قوی هست…

      من هر روز سعی کردم بخداوند بگم…

      که خدایا من انسانم تحت تاثیر قرار میگیرم..

      خدایا کمکم کن که بتونم عمل کنم اونم اگاهانه..

      و خیلی لطفش شامل حالم میشه..باعث میشه با هر اشتباهی خودمو بپذیرم و سعی کنم بازم بهتر عمل کنم…

      چون هر چقدر به خودشماسی میرسی….رفتار اشتباهی که سالیان سال تو درونت بوده..هر بار با قطع هر شاخه اییش پر رنگتر شده…و بولدتر شده و بیشتر درکش میکنی باید با قدرت بیشتر از بیین ببریش…

      و من دارم بیشتر به نقزعه صحبت خدا توی پا گذاشتن روی قبرهای چند ساله به این درک برسم..که مواظب باشم…

      و از حرفهای ادمها بترسم و نیفتم توی دامشون …

      خدایا پناه میبرم بخودت از شر شیطان رانده شده‌..

      یه موضوع دیگه…

      من کل تابستان همین سال دو اتفاق برای فرد نزدیکم افتاد..

      که اونم پاره گی قلب پدرم بود…

      و شکستگی پای مادرم بعد از خوب شدن پدرم…

      حالا حساب کنید دو بیمار اونم خودم به تنهایی ..چون کل خانواد ام مخصوصا خواهرام ازدواج کردن..

      اونا هم میومدن ولی یجاهایی بیشتر خودم تنها بودم…

      .کار خونه.و غذا هم بود…

      و بی حوصلگی این فرد پا به سن…

      ولی اونروزا….درسهایی بهم داد که میتونم هر لحظشو بنویسم..

      روزیکع این اتفاق برای مادرم افتاد..بعد چند ماه ..ما رفتیم آبتنی توی یه چشمه.و بعد تماس گرفتن که زود بیاییم خونه..

      انگار از قبل میدونستم که میخاد این اتفاق بیفته..

      ولی من ارام بودم…و..

      و مورد پدرم…شب توی بیمارستان دو الهام بهم رسید..اونم روح خودم بود که بهم نگاه کرد اونم توی بیداری…بهم گفت نرگس نگران نباش بخند بخند بخند…

      و من خندیدم اون چهره جلوی چشممم نامدید شد و الهام بعدی اومد..که برگی بدون اذن خدا روی زمین نمیفته…

      و من اون تنهاییا و بیمارستان چقدر رشد شخصیتی کردم چقدر در صلح بودن خودم را دیدم..

      چه الهاماتی و چه لطف پروردگاری..

      چقدر قدر سلامتی رو دونستم چه صحنه هایی از گرفتاری ادمها برای یه زره تنفسها رو دیدم…

      .

      میخام بگم….لطف خداوند شامل حالمون شده…انشالله که بتونیم توی این دنیا سرافراز بالا بیاییم..و یادمون بمونه گفته خداوند توی قبرستان…

      که وارد حرفهای همه گیر ادمها نشیم…

      اونروز بچه داداشم که یه دختر نازیه و بسیار رمانتیک…

      توی اون فضای سرسبز کوه نشسته بودییم….

      جاتون خالی خانم سلیمی یه بهشت تمام معنا…

      جنوب الان بهار شده…

      ما چیزی بنام زمستان سرد و برف مانند ندارییم…

      توی اون زیباییها ماهک بهم گفت که عمه نرگس خوابتو همیشه میبینم که روی کوه هستی میگی اینجا خیلی زیباست تو هم بیا…

      و بهش گفتیم دیگه چه خوابی دیدی..

      بهم گفت خواب دیدم یه خانمی گفت…

      زمین خطرناکه….

      الله اکبر..مدام مبگفت….

      در پناه رب العالمین…باشید مادر بهشتی نازنینم…

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      مهدیه جهانی گفته:
      مدت عضویت: 400 روز

      سلام بر تو ای بنده ی مومن و تسلیم خدا

      سلام بر تو ای که آیه ی عنکبوت را نه فقط میخوانی، که زندگی میکنی

      چقدر نور در کلماتت جاریست…

      در شگفتم از تو…

      تو همانی که مولانا گفت:

      «مرده بُدَم، زنده شدم… گریه بُدَم، خنده شدم…»

      تو از آن شب بیست و چهار سال پیش، زنده تر از همیشه بیرون آمدی.

      نه فقط زنده، که حیاتبخش دیگران.

      وقتی مادری در سوگ فرزند، نه سیاه میپوشد، نه میزند بر صورت، نه شکوه میکند به درِ بسته ی تقدیر…

      بلکه تلقین را خود میخواند، با صدای رسا، بی اشک…

      آن مادر، خودش «تلقینِ زنده ی توحید» میشود برای اهل آسمان و زمین.

      و آن پدر…

      آری…

      توحید گاهی از پدر به ارث نمیرسد،

      که از «تماشای تسلیمِ پدر» در دل می نشیند.

      و تو امروز، تفسیر زنده ی آن قرآنی.

      و آن جمله روی اسکناس…

      «IN GOD WE TRUST»

      سالها روی پولهای آمریکا نقش بسته،

      اما ایمان واقعی را نه در کاغذ، که در دلهایی مثل تو باید جست.

      دلی که بیست و چهار سال پیش، در مرگ یاسر، خدا را دید و سجده کرد.

      و یاسر…

      یاسر رفت، اما نامش بر جریده ی عالم باقی ماند.

      چرا که مادرش ایمان آورد و تسلیم شد.

      و آن پسر جوان، امروز در بالاترین درجات بهشت، نظاره گر صبر و وفاداری مادر است.

      ادامه بده…

      این راه را ادامه بده.

      توحید یعنی همین:

      «خدا را دیدم، پس آرام شدم.»

      «خدا را دیدم، پس سیاه نپوشیدم.»

      «خدا را دیدم، پس تلقینِ پسرم را خود خواندم.»

      بینهایت سپاسگزارم از حضور تو…

      از هر کلمه ات، بوی بهشت میآید.

      و به امید دیدار، در بهترین زمان و مکان، که حتماً خواهد رسید.

      «ما به خدا اعتماد داریم»

      و این بار، این جمله را نه از روی اسکناس،

      که از روی زندگی تو می خوانیم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        فاطمه سليمى گفته:
        مدت عضویت: 2032 روز

        سلام مهدیه جانم

        بینهایت ازت ممنونم برای خط به خط پاسخ زیبا و لطیفت که مثل یک مقاله تحلیلی کامل مفید و ارزشمند بود و بر قلبم نشست

        چند بار خوندمش و هر بار قلبم بازتر شد و چشمانم اشکی شد

        کامنت شما پیام خدا بود برای من و نشانه و تأکیدی برای ادامه همین مسیر توحیدی

        خیلی خوشحالم و سپاسگزار خداوندم برای حضور شما دوستان عزیزم در این سایت الهی و بهشتی و اینکه با شما هم خانواده هستم

        باز هم از شما تشکر می کنم و بهترین های دنیا و آخرت رو از رب العالمین برای شما درخواست می کنم

        و به امید دیدار، در بهترین زمان و مکان، که حتماً خواهد رسید

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      عاطفه گفته:
      مدت عضویت: 1003 روز

      سلام خانم سلیمی عزیز و بزرگوار

      اینقدر متن شما برای من سنگین بود که حتی میترسم برای بار دوم بخونمش!!!

      الله اکبر از این همه تقوی الهی که شما به خرج دادین!

      مرحبا!

      درود به روح پاک تون درود برخدایی که همچین بنده های مخلصی رو خلق کرده

      خدای من…..

      در موردش نوشتن هم قلب منو به تپش میندازه

      یادمه چندسال پیش مامانم مریض شده بود

      فکر مردنش افتاد توی سرم

      خداروشکر که هیچ اتفاقی نیفتاد و برگشت خونه

      اما

      یادمه قلب من برای دو هفته درد میکرد، با فقط فکر اینکه اگر مادرمو از دست بدم چی؟؟؟؟!!!!!!

      و حالا این متن شما و رفتار عجیب پر از ایمان شما

      اولین مادری هستید که دارم میبینم اینقدر تونسته دل بزرگی داشته باشه

      درود بر خدایی که شما رو آفریده

      دعا میکنم بتونید از همه آزمون های الهی زندگی تون همینطور سربلند بیرون بیاید

      هنوز تو شوک خوندن متن شما هستم!

      نمیدونم چطور میشه احساسم رو بگم

      در پناه رب العالمین مسرور و سربلند باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  6. -
    مصطفی شاه محمدی گفته:
    مدت عضویت: 1432 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    بنام خداوند بخشنده مهربان

    استاد عزیز و بزرگوار خانم شایسته دوستان عزیزم و گروه تحقیقاتی سلام

    خدا قوت

    الهی صد هزار مرتبه شکرت بخاطر این آگاهی ها

    امروز داشتم فصل پنجم کتاب رویاهایی که رویا نیستند رو میخوندم

    داستان حضور استاد عباسمنش در اون باغ و نوشتن کتابشون با الهامات خداوند .

    خوندن و شنیدن این داستان برای من همیشه تازگی داره و لذتبخش و هر بار که میخونم چیزهایی رو میبینم و میخونم که انگار بار اوله و چقدر بهم انرژی و قدرت میده و ایمان من به خدا چقدر بیشتر میکنه .

    و با خودم مرور کردم که چقدر به خدا اعتماد داری

    طبیعی ترین حالت زندگی مان ، لحظه ای است که مملو از اشتیاق و شور و شور شده ایم

    احساس خوب داشتن ، از هنه چیز مهم تر است

    باید منبعی را در درونت کشف کنی که به تو جسارت زیر پا گذاشتن همه ترسهایی را میدهد که سبب شده فراتر از آنچه می شناسی نروی

    جسارت مهمتر از زکاوت است . چرا که جسارت امکان تجربه ناشناخته هایی را می دهد که زکاوت ، نادیده شان می گیرد.

    یادمه وقتی که دوازده قدم رو شروع کردم و تصمیم گرفتم که به دل ترسهام بزنم ، صبح زود در تاریکی از شهر میزدم بیرون ‌.

    مسیر بیرون از شهر و خلوت و برای من در اون زمان ترسناک به نظر میرسید .

    یک روز صبح زود وقتی در دل تاریکی حرکت میکردم و فایل گوش میدادم ، صدای یه گله سگ که در حال پارس کردن بودند و به سمت من میدویدند رو شنیدم و خوب هیچ کسی اونجا نبود و من هم خیلی ترسیدم . اول سریع سنگی پیدا کردم و برداشتم که وقتی سگها نزدیک شدن بزنم و از خودم سگها رو دور کنم .

    بعد با خودم مرور کردم ، مگه من نمیگم این فرکانس منه که اتفاقات رو برای من میاره ؟ !

    مگه من نیومدم این قوانینی رو که یاد گرفتم رو توی عمل انجام بدم . ؟!

    مگه من نمیگم من بخدا توکل میکنم و اون در هر لحظه از من حمایت و حفاظت میکنه ؟ !

    پس چرا دارم میترسم ؟!

    باور کنید اول بقدری ترسیده بودم داشتم با سرعت بر میگشتم ، میخواستم برگردم و فرار کنم .

    اما من رفته بودم که از قوانین استفاده کنم ‌

    البته بصورت تکاملی و آرام آرام

    وقتی یاد داستان استاد در باغ افتادم و با خودم مرور کردم ، گفتم خوب باید حالا امتحان کنم و عمل کنم .

    برگشتم و آرام آرام شروع به حرکت به جلو کردم اما ترس هنوز بود . با خودم گفتم خوب پس با وجود خداوند که در هر لحظه از من مراقبت ، حفاظت و حمایت میکنه ، من که دیگه نیازی به این سنگ ندارم ، پس سنگ رو بندازم کنار و بدون ترس حرکت کنم با توکل و ایمان به خداوند و ارسال فرکانس مناسب و بدون ترس .

    و با خودم مرور میکروم که مگه تو ایمان نداری ؟! پس نترس و حرکت کن

    وقتی گله سگها رسیدند بمن ، با کشیدن زوزه ای آرام شدند و با ترس از کنارم رد شدند .

    و من با توکل و اعتماد به خداوند و قوانین جهان هستی پا به دل ترسهام گذاشتم و در اولین امتحان خودم قبول شدم و چقدر ایمان و باور در وجودم جوانه زد و رشد کرد .

    و بعد از اون الهامات و هدایتها از راه رسیدند .

    چون من به خودم اجازه دریافت این الهامات و هدایتها رو دادم .

    و به آموخته هام عمل کردم و دوست داشتم به قوانین عمل کنم و نتیجه ببینم که ایمانم قویتر و محکم تر بشه ‌.

    و مدام این جمله رو با خودم مرور میکردم و به من انرژی میدادجهان هستی اجازه نمیدهد برای کسی که باورهای درستی دارد و در مدار درستی قرار دارد اتفاق بدی بیافتد . ما در همه حال وصلیم به خداوند . ما انالله هستیم . ما از خود خود خداوند هستیم

    واین جمله و باور بمن قدرت و انرژی بینهایت میداد.

    و خیرو شرش را به او الهام کرد(8الشمس)

    قسنتهایی از فصل پنجم کتاب

    آن زمان در بندر عباس بودم و مدت زیادی از آشنائی ام با قوانین کیهانی نگذشته بود اما یک رویا شب و روز و خواب و خوارکم را گرفته بود

    اشاعه یکتا پرستی

    ایمان به تنها یک منبع قدرت ، که جهان را آفرید و برای اداره اش قوانینی ثابت ، مشخص نموده است

    نتیجه این همه مطالعه و تحقیق در زندگی افراد موفق ،مرامتوجه دو عامل نمود ، که مثل دو روی یک سکه اند ؛ ترس و ایمان

    مشکل خود ترس نیست مشکل قدرت دادن به ترس است

    همه فرصت های زندگی ما زمانی به ما داده می شود که با ترس جدیدی روبرو می شویم

    استاد عباسمنش عزیز بینهایت سپاسگزارم

    خدایا من به تو اعتماد دارم تا بینهایت

    الهی هرگز حتی یک لحظه منو به خودم وا مگذار

    خدایا عاشقتم که عاشقمی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 66 رای:
  7. -
    زینب مرادی گفته:
    مدت عضویت: 1266 روز

    به نام خدای بزرگ. رحیم.وبخشنده

    سلام عزیزانم

    خداروشکر که دراین مسیر زیباهستم به لطف وهدایت تو

    استاد عزیزم من هنوز این فایلوگوش نکردم

    اما میخوام بنویسم

    میخوام ازعشق به خدا به پروردگارم بنویسم

    میخوام فقط ازاون بگم

    شمایی که دست خداشدین برام ممنونم خداشماروبرام فرستاد

    خدایا شکرت

    برام همه چیزهایی که بهم دادی

    خدایا تورا حس میکنم

    خطاهایی دارم که توشاهدی اما دردلم عشق توست

    اعتراف میکنم که بی توهیچم

    اعتراف میکنم که اگه توکمکم نکنی قدم ازقدم نمیتونم بردارم

    اعتراف میکنم قدرت تویی توکریمی رحیمی زیباییی

    باشکوهی

    خدایا میدونم که ناظری وداری بهم لبخند میزنی

    دورت بگردم خدافدات بشم

    خداجاانم خدایه عزیزم خدای زیبا قلبم روبایادخودت پرکن

    خییییییلی دوستتت دارم همه چی تویی بزرگوار مهربان قدرتمند زیبا روف

    خدایا من تورادیدم من تورا درتکامل رشد یه کودک دیدم من تورا در مزه ی هرمیوه دیدم من تورا درتابش خورشید دیدم من تورا درسبزی درختان دربهار بعداززمستان دیدم من تورا قدرت دستانم دیدم من تورا درلبخندم فرزندم دیدم

    خدایا پروردگارم دلبرم تنها یارم سرورم مولای من رهبر من عزیز من دوستت دارم وباوردارم همه چی تویی هرعشقی که به من داده میشود ازلطف ومهربانی توست وبقیه کاره‌ای نیستن

    خدایا مدیریت تمام زندگیم باتو

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 35 رای:
  8. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1556 روز

    بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

    به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

    قَالَ رَبِّ احْکُمْ بِالْحَقِّ ۗ وَرَبُّنَا الرَّحْمَٰنُ الْمُسْتَعَانُ عَلَىٰ مَا تَصِفُونَ(112 انبیا)

    [پیامبر] گفت: پروردگارا! به حق داوری کن و پروردگار ما مهربان است و [مؤمنان] بر خلاف واقعیتی که وصف می کنید، از او یاری می خواهند.

    =====================================

    سلام به اساتید عزیزم،سلام به دوستان توحیدی من در غار حرا

    خداروصدهزار مرتبه شکر برای فرصت یک روز زندگی دوباره،فرصت بندگی و توانایی کنترل ذهن …

    باز هم یک آسمون آبی طلایی،باز هم یک‌ زیبایی بی حدوحصری که میشه ساعت ها بهش خیره شد و به هیچ چیز دیگه فکر نکرد.

    خداروشکر که هنوز فرصت هست،هنوز میشه برنامه ریزی کرد،هنوز میشه طعم امید رو در قلب زنده نگه داشت،هنوز میشه برای دلخوشی های به ظاهر کوچیک از آفریدگار بزرگ سپاسگزاری کرد.

    مثل اینکه خدایا شکرت هنوز مادرم زنده ست و میتونم صدای گرمش رو بشنوم.

    مثل اینکه خدایا شکرت که بچه ها میتونن کلاس برن و اونجا غرق لذت و شادی باشند.

    مثل اینکه خدایا شکرت که میشه با تو حرف زد،خدایا شکرت که تو هستی و میشنوی و بدون استثنا پاسخ میدی.

    چندتا جمله ی طلایی استاد من رو مجاب کرد بیام حتما یک صلات دیگه برای باز شدن قلبم برپا کنم.

    یک)وقتی یک اتفاق ناخواسته میفته،اون اولش نمیشه ذهن رو کنترل کرد،هیچ کس،هیچ کس نمیتونه.

    دو)من میدونم قلب میگه آروم باش،ولی اون به هرکسی اینو نمیگه.

    سه)ما اصلیم،ما باید آماده باشیم برای دریافت،ما باید در مسیر درست قرار بگیریم،تا بتونیم به سمت درستی هدایت بشیم.

    چهار)باید بتونی روی موج آرامش قرار بگیری تا بتونی پیغام خداوند رو دریافت کنی.

    این موضوع من رو یاد داستان حضرت مریم توی سوره ی مریم انداخت زمانی که موقع زایمانش فرا میرسه…

    اونم مریم پاکدامنی که تموم عمرش رو در صلات بوده،روی موج مثبت بوده،تحت سرپرستی پیامبر خدا حضرت زکریا بوده،از آسمون براش رزق میومده و الهامات واضحی دریافت کرده که خداوند بهش گفته من تورو برگزیده م و تو برترین زن عالمی!!!!

    بعد که زمان به دنیا اومدن عیسی فرا میرسه،مریم چی میگه…؟!مریم با اون همه معجزه ای که دیده میگه:

    فَأَجَاءَهَا الْمَخَاضُ إِلَىٰ جِذْعِ النَّخْلَهِ قَالَتْ یَا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هَٰذَا وَکُنْتُ نَسْیًا مَنْسِیًّا ﴿٢٣﴾

    آن گاه درد زاییدن، او را به ناچار به جانب درخت خرما کشانید؛ [در آن حال] گفت: ای کاش پیش از این میمردم و یکسره از خاطره‌ها فراموش شده بودم.

    حضرت مریم نتونست اون اولش ذهنش رو کنترل کنه!!!!گفت کاش مرده بودم و هیچ کس منو نمیشناخت….

    این عین جمله ی خودشه دیگه،چرا باید خدا اینو‌ تو قرآن میاورد؟!چرا باید میگفت مریم همچین حرفی زده؟!مگه تو کل زندگیش کم حرف زده بوده مریم؟!چرا مشخصا میاد این جمله ش‌توی قرآن ذکر میکنه….؟!

    و بعد خداوند در پاسخ چی میگه…؟!

    فَنَادَاهَا مِنْ تَحْتِهَا أَلَّا تَحْزَنِی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیًّا

    ناگهان از طرف پایین پایش او را صدا زد که: «غمگین مباش! پروردگارت زیر پای تو چشمه آبی (گوارا) قرار داده است!

    وَهُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَهِ تُسَاقِطْ عَلَیْکِ رُطَبًا جَنِیًّا

    و تنه خرما را به سوی خود بجنبان تا برایت خرمای تازه و از بار چیده بریزد.

    فَکُلِی وَاشْرَبِی وَقَرِّی عَیْنًا ۖ فَإِمَّا تَرَیِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَدًا فَقُولِی إِنِّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمَٰنِ صَوْمًا فَلَنْ أُکَلِّمَ الْیَوْمَ إِنْسِیًّا

    پس [از آن خرما] بخور و [از آن نهر] بیاشام و خاطرت را شاد و خوش دار، و اگر از مردم کسی را دیدی بگو: من برای [خدای] رحمان روزه [سکوت] نذر کرده ام، پس هرگز امروز با هیچ انسانی سخن نخواهم گفت.

    🟣غمگین نباش!

    🟣بخور‌و‌بیاشام و‌دیده روشن دار!

    🟣روزه ی سکوت بگیر و با هیچ کس درموردش حرف نزن!

    پس دقیقا قانون همین حرف های طلاییه استاده:

    🟣اولش کنترل ذهن سخته،ولی باید بتونی یکم،یک ذره خودتو بکشی ازون داستان بیرون،فقط یک ذره…

    🟣بعد باید بتونی احساست رو خوب نگه داری یا حداقل وارد احساس منفی نشی.

    🟣هرکاری که حالت رو خوب میکنه انجامش بده.

    🟣با هیچ کس درمورد چیزی که ازش ناراحتی یا ترسیدی یا هرچیز دیگه،صحبت نکن!

    اونوقت که خداوند با معجزه هاش میاد وسط و عیسی رو در بغل مادرش به حرف میاره و اون نتیجه اتفاق میفته ….

    این معجزه به واسطه ی ایمان مریم اتفاق افتاد،نه هیچ چیز عجیب و غریب دیگه ای …

    به قول استاد تو مراقبه ی فراوانی:

    این راه خداوند است،اول باور بعد مشاهده…

    کسی که به غیب و دست های پشت پرده ایمان داشته باشه،کسی که مطمئن باشه که یکی هست که حتما بهش کمک میکنه،میتونه ذهنش رو تحت کنترل نگه داره…

    اینارو دارم به خدا به خودم میگم…

    از صبح ذهنم شروع کرد به بازی درآوردن و نجوا،منم هرکاری بلد بودم برای تایم اوت گرفتن انجام دادم و هربارم یکم احساس میکردم ذهنم آروم تر شده با خودم تکرار میکردم:

    یکی هست که قدرتمند ترینه،یکی هست که مهربون ترینه،یکی هست که داره منو میبینه،داره منو میشنوه،داره پاسخ میده،یکی هست که قطعا کمک هاشو داره میفرسته،من فقط باید آرام بمانم…

    قسم به ندای الله اکبر اذان مغرب،خداوند در هر لحظه داره پاسخ میده،ما فقط باید در مدار دریافت پاسخ قرار بگیریم،اینو دیگه با گوشت و پوست و استخونم درک کردم….

    و همین که الان دارم کامنت مینویسم یعنی تونستم به لطف خودش در موج آرامش قرار بگیرم …الهی صدهزار مرتبه شکرت.

    هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَهَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَانًا مَعَ إِیمَانِهِمْ ۗ وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ وَکَانَ اللَّهُ عَلِیمًا حَکِیمًا(4فتح)

    اوست که آرامش را در دل های مؤمنان نازل کرد، تا ایمانی بر ایمانشان بیفزاید. و سپاهیان آسمان و زمین فقط در سیطره مالکیّت و فرمانروایی خداست؛ و خدا همواره دانا و حکیم است.

    به امید الله،استمرار در مسیر درست ادامه دارد…به قول الهه جان رشیدی:ادامه میدیم این مسیر رو با اراده ی پولادین…

    خدایا تاجایی که آسمون و دریات جا داره شکرت🩵

    در‌پناه نور باشید و الله یارتون باشه همیشه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 122 رای:
    • -
      نفیسه شایسته گفته:
      مدت عضویت: 907 روز

      سلام سعیده خوشگل و مهربون

      ماشالله شاگرد زرنگای استاد خودشون یه پا استاد شدند ،این معلومه که استادمون کارش درسته

      خوب اموزش داده ،خوب فهمونده مطالب رو که شاگرداش هم خیلی عالی مطالب رو می فهمن و تو کامنت هاشون میارن

      مثل سعیده جان شهریاری

      مثل محسن توحیدی و …

      واقعا کامنتتاتون مثل فایل های اموزشی می مونه

      پر از نکته های فوق العاده

      از کامنتت کلی چیز یاد گرفتم سعیده جان ِ عزیزم

      اول افرین به استاد عزیزمون

      بعد هم هزاران افرین به شما شاگرد زرنگا

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      مهدیه جهانی گفته:
      مدت عضویت: 400 روز

      سلام سعیده جان

      چقدر این کلمات آشناست. انگار نه انگار که تازه دقایقی پیش با خودت خلوت کرده بودی و ذهنت مدام می‌خواست تو را ببرد به جایی که نباید بروی. انگار همین حالاست که صدای اذان مغرب پیچید و تو ناگهان دیدی داری نفس میکشی، و این یعنی خدا هنوز دارد جوابت را میدهد.

      “هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَهَ…”

      این سکینه ای که الان در قلبت حس میکنی، کمترین چیز نیست. این را خدا نازل کرده. با دست خودش. به خاطر همان یک ذره ای که خودت را کشیدی بیرون از آن داستان. به خاطر همان لحظه ای که گفتی: «یکی هست که قدرتمند ترینه».

      داستان مریم را چقدر زیبا چیدی کنار حرف های استاد. بله. او نَسیاً مَنسِیّا آرزو کرد. و خدا نه او را سرزنش کرد، نه گفت «چرا بی صبری میکنی؟». خدا فقط گفت: غمگین نباش. اینک آب. اینک رطب. اینک عیسی.

      این یعنی خدا میداند که بنده اش در آن لحظه طاقت ندارد. این یعنی خدا قبول کرده که اولین موج سهمگین است و هیچکس نمیتواند ذهنش را کنترل کند. اما بعد از آن موج، دستش را میگیرد و میبرد به سمت درخت خرما. خودش راه را نشان میدهد.

      و تو امروز این کار را کردی. موج آمد، تو نگذاشتی غرق شوی. یک دستت را گرفتی به قرآن، یک دستت را به ذکر، یک گوشت را به صدای استاد سپردی. و حالا اینجایی. و مادرت صدایت را شنیده. و بچه ها کلاس رفته اند. و تو با خدا حرف زده ای.

      این “خدایا شکرت” های پشت سر هم، خودش نشانه ی دریافت جواب است.

      “فَکُلِی وَاشْرَبِی وَقَرِّی عَیْنًا”

      بخور و بیاشام و دیده روشن دار. امروز هم خدا برای تو هم سفره ای پهن کرده. سفره ای به وسعت آسمان آبی طلایی. سفره ای به وسعت دقایقی که به هیچ چیز فکر نکردی جز به زیبایی بی حد و حصرش. این را خدا داده. این را خودش جلویت گذاشته.

      و روزه ی سکوت… راست میگوید استاد. حرف نزدن با کسی درباره ی آنچه ترسیدی، درباره ی آنچه ذهنت میخواست ببافد، این یک مراقبه است. این نذر مریم است. چون بعضی چیزها را فقط باید بین خودت و خدا نگه داری تا خدا خودش جواب را بفرستد.

      و این مسیر را تو تنها نمیروی. همه ی ما کنار همیم، با اراده ی پولادین، با دستانی که به سوی همان آسمان آبی بلند کرده ایم.

      خدایا، تاجایی که آسمون و دریات جا داره، شکرت.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    • -
      نسیبه گفته:
      مدت عضویت: 2169 روز

      سلام بر سعیده جان عزیز، سلام به کلام پر از نورت، سلام به قلب روشنت

      مدت‌هاست کامنت‌های شما رو دنبال می‌کنم و الآن هم یک ساعتی میشه که مشغول خوندن نوشته‌های ارزشمندت در روزهای اخیر هستم؛ روزهایی که به خاطر سخت شدن کنترل ذهنم، بخش‌هاییش رو در احساسات نه‌چندان جالبی سپری کردم و از سایت دور شدم و با قلبم سپاسگزار خداوندم که به تلاشم برای بهتر شدن حالم پاسخ داد و بهم اجازه داد دوباره وارد سایت بشم و با این کامنت‌های نورانی، هر لحظه آروم و آروم و آروم‌تر بشم.

      اولی رو خوندم… گفتم شاید اتفاقی باشه، دومی رو… “نه خیال می‌کنی، اینجا همه شبیه هم حرف می‌زنن دیگه”، سومی رو… چهارمی رو…

      نه سعیده جان! دلم طاقت نیاورد! نمی‌تونه اتفاقی باشه! تو داری با من حرف می‌زنی! تو واقعاً داری با من حرف می‌زنی… با نسیبه‌ی همین روزها!

      خواستم بدونی تو این روزهایی که داری برای کنترل ذهن خودت قدم برمی‌داری، همزمان، با کلام پر از نورت، پیغام فرمانروای قدرتمند جهان رو برای من و خیلی‌های دیگه هم مخابره می‌کنی.

      ممنونت هستم. ممنون تو و قدرت بی‌پایانی که تو و همه‌ی ذرات رو آفرید و هر لحظه هدایت می‌کنه.

      لطفاً به نوشتن ادامه بده. این مسیر، پر از نوره.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  9. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 684 روز

    🟡🟠 دو پرتقال و یک قانون نادیده گرفته شده در مسیر فراوانی

    اصلا قصد نوشتن نداشتم توی اون دقیقه ها.

    اصلا از روتین ِ عباسمنشی دور بودم => نه تمرین خاصی در کار بود، نه مراقبه ای، نه نیت دریافت الهام داشتم.

    فقط دوتا پرتقال از یخچال درآوردم. همینقدرساده. بدون انتخاب آگاهانه، کاملا شانسی.

    چاقو رو برداشتم و شروع کردم به پوست کندن.

    اولی رو که دستم گرفتم، از همون تماس اول میشد تازگی ش رو حس کرد. پوستش سفتتر بود، رنگش زنده تر، انگارهنوز توی اوج خودش ایستاده بود.

    چاقو که خورد به پوستش، بوی پرتقال توی فضا پخش شد.

    یه بوی تند، تازه، پر از گاز. اون بویی که ناخودآگاه آدم رو بیدار میکنه.

    پوستش هم راحت جدا میشد. چاقو بی دردسر جلو میرفت، انگار مسیر از قبل باز شده بود.

    رسیدم به پرتقال دوم.

    ظاهرش نرم تر بود. یه کم پلاسیده، و مشخص بود به تازگیه اولی نیس.

    وقتی لمسش میکردی حس میکردی انگار زودتر تسلیم میشه. امـــــا همین که چاقو رو بردم سمتش، دیدم داستان فرق داره.

    حتما همه تون تجربه ش کردین => پوستش سخت جدا میشد.

    میچسبید. پاره میشد. چاقو گیر میکرد.

    نه بوی خاصی داشت، نه گاز.

    امــــــــــا وقتی یه قاچ کوچیکش رو چشیدم، فهمیدم عجب شیرینی ای داره. شیرینی ای که پرتقال اول نداشت.

    مکث کردم… رفتم داخل پرتقال ها .

    چاقو دستم بود، دوتا پرتقال تقریبا پوست کنده جلو روم، و یه حس درونی که گفت:

    «اینجا فقط بحث پرتقال نیس.» برو توی عمق .

    □ □ بهم الهام شد :

    مسیرهای فوری | مسیرهای موندگار

    اون پرتقال اول، خیلی شبیه بعضی انتخابهای زندگی مونه.

    ° سریع اثر میکنه.

    ° سریع دیده میشه.

    ° سریع حس خوب میده.

    ° نتیجه فوری داره.

    اما اون دومی…

    • نتیجه ش فوری نیس.

    • ظاهرش شاید گول زننده ست .

    • اما برای رسیدن به مغزش باید صبر کنی، باید زحمت بکشی، باید حوصله داشته باشی.

    ناخودآگاه یاد این آیه افتادم:

    “مَنْ کَانَ یُرِیدُ الْعَاجِلَهَ عَجَّلْنَا لَهُ فِیهَا مَا نَشَاءُ لِمَنْ نُرِیدُ” / هرکس دنبال عجله ست، نتیجه عجله هم میگیره. [[ این آیه قبلنا همیشه بخاطر این برام جالب بود چون نشاء و نرید رو یکجا میدیدم]]

    میگه : نه اینکه خدا نده. میده. حتی سریع هم میده.

    امــــــــــا سوال دیگه  اینه:

    🟣 اون نتیجه، ظرفیت روحی تو رو بالا میبره یا خالی تر میکنه؟

    آخه منم مدتهاست نمیگم خدایا فلان خواسته رو بده؛ میگم : خداجون چطوری ظرف وجودم رو بزرگتر کنم که در مدار خواسته قرار بگیرم و بهش برخورد طبیعی بکنم . ساده|آسون

    قانونی که شاید خیلیها توی مسیرفراوانی نمیبینن

    تو مسیر آگاهی وفراوانی، خیلی ها دنبال نتیجه فوری هستن.

    ○ پول زود. نشانه زود.

    ○ جواب زود. معجزه همین الان.

    ⭕️ ولی یه قانون ظریف این وسط هست که اگه دیده نشه، کل مسیر رو بهم میریزه:

    ● نتیجه فوری، همیشه نشونه همجهتی نیس.

    ● بعضی نتایج، فقط واکنش ذهنن، نه پاسخ الهی.

    اون پرتقال اول، گاز داشت، بو داشت، هیجان داشت. اما شیرینی عمیق نداشت.

    خیلی از خواسته هایی که با فشار ذهنی، عجله وناآرامی بدست میان، عینا همینن.

    ○ هیجان دارن، ولی عمق ندارن.

    ○ میان، ولی نمیمونن.

    خـــــدا به هر دو گروه میده، اما کیفیت فرق میکنه

    قرآن خیلی شفاف میگه:

    “کُلًّا نُمِدُّ هَٰؤُلَاءِ وَهَٰؤُلَاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّکَ” / خدا هـــــم به دنیاطلب میده، هـــــم به آخرت خواه.

    پس مساله «گرفتن یا نگرفتن» نیس =>/> مساله «چجوری گرفتن» و «در چه مداری گرفتن» هست.

    1️⃣ یکی میگیره با اضطراب. یکی میگیره با آرامش.

    2️⃣ یکی میگیره ولی همزمان خالی میشه. یکی میگیره و همزمان ظرفیتش بزرگتر میشه.

    الهام خانم از ذهن نمیاد، از قلب ِ آرام میاد

    اونروز فهمیدم اگه عجله داشتم، اگه حواسم نبود، اصلا متوجه این تفاوت نمیشدم.

    الهام همیشه در دسترسه، ولی فقط وقتی که آرومی.

    همون چیزی که استاد بارها روش تاکید میکنن :

    ● قلب، دریافت کننده ی ِ الهامات خداوند میشه… وقتی آرامش داره.

    ○ نه وقتی ذهنت دنبال نتیجه فوریه.

    ○ نه وقتی مدام داری چک میکنی «چی شد؟ چرا نشد؟ کی میشه؟»

    ● الهام مال دل آرومه، نه ذهن عجول.

    [دقت کردین همه اینها از عمیق ترین لایه های ِ باور فراوانی میاد؟ =>>  اینو مجدد باز بهم گوشزد کردن وقتی توی پرتقالا بودم]

    شهود برای وقتای سخت هم هست

    اون پرتقال دوم، دقیقا همونجایی سخت بود که انتظارشو نداشتم. ظاهرش میگفت راحتتره، اما عملش چیز دیگه ای بود.

    زندگی هم همینه.

    بعضی مسیرها اولش نرم بنظر میان، ولی وقتی میخوای وارد عمقشون بشی، میبینی چقدر نیاز به صبر دارن.

    اینجاست که شهود فعال میشه. نه وقتی همه چی روی رواله /=> بلکه وقتی مسیر سخته ولـــــی تو آرامشت رو حفظ میکنی.

    شهود یعنی = بدونی خدا همیشه و همه جا ودر هر وضعیتی هست، حتی وقتی هنوز نتیجه رو نمیبینی.

    احساس لیاقت، نقطه اتصال

    اون پرتقال دوم، شیرینی داشت چون زمان دیده بود؛ نــــــــــه چون زور زده بود.

    🟢 خیلی وقتا نتیجه های بزرگ، از زور و تقلا نمیانن.

    از لیاقت درونی میان | از اجازه دادن ب خدا | از اعتماد.

    ○ احساس لیاقت یعنی بدونی لازم نیس بدوی.

    لازم نیس فشار بیاری || لازم نیس بجنگی.

    ○ خدا خودش بلــــــــــده چجوری بهت بده.

    سوال فقط اینه: تو حاضری آروم بمونی؟

    جمع بندی، ساده و واقعی

    □ زندگی پر از انتخابهای کوچیکه.

    به کوچیکی دوتا پرتقال.

    اما همین انتخابها، مدار آدم رو مشخص میکنن.

    □ یکی نتیجه فوری میخواد.

    یکی عمق و ریشه میخواد.

    □ یکی هیجان میخواد.

    یکی موندگاری و دوام .

    ○○ الهام همیشه هست…

    در عطا همیشه بازه.

    ولــــــــــی آرامش، شـــــرط دریافت الهام عمیقه.

    خلاصه ی خلاصه ش = تمرکز + حال خوب+ رهایی

    ~~~□~~

    🪶محسن ؛ شاگردی از جنس ایمان و عمل؛ در مسیر فراوانی، آرامش و دریافت الهامات الهی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 94 رای:
    • -
      فرزانه الهی گفته:
      مدت عضویت: 2854 روز

      سلام آقای توحیدی عزیز

      بسیار دلنشین بود این مثال شما و به گوش جانم نفوذ کرد و بار‌ها جملات رو خوندم

      آخه پاشنه آشیل منم عجله است.دقیقا پرتقال اول

      اونقدر قشنگ ذهنم خودشو با کمبود زمان آراسته می‌کنه که متوجه نمیشم اما بعد می فهمم چه رکبی خوردم

      واقعا آرامش شرط دریافت هدایت الهی است

      توقف کن

      آرام باش

      هدایت بطلب

      سپاسگزارم از کامنت های عمیق و با معنا

      در پناه الله باشید آرام و شاد.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 684 روز

        سلام و احترام فرزانه عزیز . خوشحال شدم از خوندن کامنتت… از اون کامنتهاست که آدم حس میکنه درکنار‌خوندن ، نوشته ش “دیده شده” .

        الحمدلله ، بااین وضوح پاشنه آشیل خودت رو دیدی و اسمش رو گذاشتی “عجله”=> خب این نشونه بیداریه. خیلیا تاسالها توی همون پرتقال اول می مونن وحتی متوجه نمیشن چرا هر بار دهنشون جمع میشه از ترشی .

        جمله ت عالی بود: “ذهنم خودشو با کمبود زمان آراسته میکنه…”

        انصافا هم همینه. ذهن، استاد بزک کردنه.

        ○ عجله رو لباس ضرورت میپوشونه،

        ○ ترس رو لباس عقلانیت،

        و بعد ما فکرمیکنیم داریم کار درست روانجام میدیم. ولی همونطور که خودت نوشتی، بعدش میفهمیم چه رکبی خوردیم.

        “توقف کن، آرام باش، هدایت بطلب” ==> بنظرم یه ذکر کامل بود…باید تسبیح دست گرفت وتکرارش کرد. چون یه نسخه عملی ِ .

        آرامش واقعااا شـــــرط دریافت هدایت الهیه، نه بِ این معنا که مشکل نباشه ،،، 🟣 که ب ِ این معنا که دل، نـــــلرزه.

        خـــــداجون همیشه حرفش رو میزنه… مسئله اینه که ما آیا ایستادیم بشنویم یا نه.

        رفیق خوبم، ازت ممنونم بابت این کامنت دلی وصادقانه.

        همین ‘صداقت با خود’ = یه “هدایت زنده” ست.

        در پناه الله باشی ‌آرام، آگاه، و شاد.

        ⭕️ أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      سمیه زاهدی گفته:
      مدت عضویت: 1887 روز

      به نام خداوندبخشنده ومهربان

      سلام محسن جان

      سپاس گزار خداوندیم که حمایتگر وهدایتگرِ

      دو روز پیش داشتم باخداحرف میزدم که چطور ظرف وجودم روبزرگتر کنم وآماده دریافت باشم

      حسم گفت ازقرآن هدایت بگیر

      دقیقا سوره اسراء آیه 20 اومد

      میدونستم ربط داره به انتخاب ها

      که به کدوم مسیر بخوای هدایت بشی

      مسیر شیطان یا مسیرخدا

      فهمیدم داستان عجله وصبر

      چون قبل تر این هدایت روگرفته بودم که

      صبور ،آرام وآماده باش

      ولی ته دلم میخواستم به شفافیت بیشتری برسم.

      من عاشق این خدائیم که اینجوری زیبا هدایت می کنه وقتی دل آروم باشه (:

      واقعا مسئله گرفتن یانگرفتن خواسته ها نیست مسئله آماده بودن ظرف وجودیه ، مسئله زندگی کردن از محل بی نیازی ورهائی واعتماد، مسئله آماده شدن برای خداس نه شیطان

      اگه عمق ، معنا وماندگاری وتعادل رومیخوای.

      داداش محسن وقتی نوشتی

      توحاضری آروم بمونی ؟

      به الله قسم که قند تودلم آب شد

      دیگه خدا چجوری اینقدرواضح باهام

      حرف بزنه که همین مسیر روبا ایمان برم؟!

      اصلا چقدرهماهنگی داشت باکامنت قبلیم!

      امروز به قشنگی هدایتم کرد برای تغییر توانجام یه سری ازتمارینم،تغییر زاویه نگاهم به اتفاقات و

      گفتگوهای درونی ذهنم که آرامش بیشتری داشته باشم جوری که بتونم تومومنتوم مثبت بمونم.

      استادسپاس گزارم ازتون برای دوره فوق العاده احساس لیاقت که باعث شده توهمین مدت

      کوتاه باخودم به صلح بیشتری برسم وخداگونه تر شدن روانتخاب کنم.

      داداش محسن عشق بهت که نوشتی ، شوق همین هدایت باعث شد الان بنویسم از دل

      شعر حافظ توکامنت قبلی ، هدایت تواین کامنت

      بادل باید سپاسگزار این همزمانی ها ونشانه هابود.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 684 روز

        سمیه جان سلام  . چندبار خوندم…

        این گفتگویی که گفتی دوروز پیش با خدا داشتی، خیلی آشناست. از همون جنس گفتگوهایی ِ که وقتی دل آرومه، آدما جرات میکنن سوال درست بپرسن. نه اینکه “چی بگیرم؟” … که “چطور آماده تر بشم؟” خب این تغییر سوال، خودش یعنی ورود به یه سطح دیگه.

        پس ‌تو وارد شدی؛ مدار جدید مبارکت باشه

        حس قشنگت گفته ازقرآن هدایت بگیر و اسراء آیه 20 اومده، ،، بنظرم اتفاقی نیس. خب اون آیه داره درباره انتخاب مدار حرف میزنه.  اینکه هرکسی داره چی رو صدا میزنه. عجله یا صبر | شیطان یا خدا | فوری یا عمیق. ==>> برا من این یه چراغ سبز خـــــداست که داره میگه : وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ…

        “من عاشق این خدائیم که اینجوری زیباهدایت میکنه وقتی دل آروم باشه” ==>>> همون نقطه ای ِ که هدایت از اطلاعات جدا میشه و میشه تجربه. خدا بادل آروم حرف میزنه، کاری با ذهن شلوغ نداره .

        “تو حاضری آروم بمونی؟ / قند تو دلت آب شد، لبخنداومد رو لبم. ” میدونی داستان چیه؟ چون این سوال، سوال سرنوشت سازه. خیلیا میخوان جوابو بدونن، ولی حاضر نیستن آروم بمونن تا جواب بیاد.

        و.. انگاری تو حاضری… خب پس یعنی مسیرت روشنه، حتی اگه هنوز پیچ و خم داشته باشه.

        میدونی! آرامش ساخته میشه، نه باحذف مسئله، با تغییر نسبت ما با مسئله.

        دوره احساس لیاقت =>> آره ؛ صلح با خود، بزرگترین هدیه ایِ  که آدم میتونه به خدا و خودش بده. چون خـــــدا با دلهای در جنگ ودرگیر کاری نداره، با دلـــــهای آماده میشینه پای صحبت .

        سمیه جان ؛ این نوشته ت هم یه دعاست، هم یه شکر زنده.

        با دل باید سپاسگزار این نشانه ها بود، اره درست گفتی.

        در پناه الله باشی ؛ آروم، آگاه، و در مسیر

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      محدثه شمس گفته:
      مدت عضویت: 1933 روز

      سلام رفیقم

      امیدوارم که خوب باشی

      منم خوبم

      میخوام جواب این سوال تو اینجا بدم

      بمونه برای خودم تو آینده بیام ببینم چی شده

      چی تغییر کردهایا واقعا کیفیت تغییر کرده؟

      حاضری آروم بمونی؟

      آرامش از خیال راحت میاد

      آرامش از اطمینان میاد از

      اعتماد میاد

      اعتماد به خدا

      پس باید اول جواب این سوال بدم که

      چقدر یه خدا اعتماد داری؟

      اصلا بهش اعتماد داری؟

      تو نقطه ای هستم که راستش نمیدونم چقدر بهش اعتماد دارم

      یا اصلا بهش اعتماد دارم

      یا اینکه مجبورم بهش اعتماد کنم چون چاره ای بجز اعتماد ندارم

      من میخوام زندگیم وشرایطم تغییر کنه

      آرزو دارم خواسته دارم

      خیلی وقته که خواسته ای دارم که اتفاق نیفتاده

      خب میگم خیره

      میگم بهترش قراره بیاد

      میگم خدا میخواد شگفت زدت کنه

      اون راهشو می‌دونه

      اون می‌دونه

      می‌تونه

      اره

      با اینا خودمو آروم میکنم

      ولی رفیق

      اگه اون چیزی که میخوام نشه چی؟

      می‌دونی اگه نشه

      چاره ای جز موندن تو شرایطی که هستم و ندارم

      راه دیگه ای ندارم

      خب وقتی چاره ای جز موندن تو این شرایط ندارم

      پس اعتماد بخدا برام میشه بی معنی

      اره یاد گرفتم که باید امیدوار باشم درعین خواستن رها کنم

      بسپارم به خودش

      ولی اگه نشه

      اونوقت همه این اعتماد و ایمان

      پوچ بوده؟

      همش الکی بوده؟

      من آرومم رفیق

      نه اینکه گریه نکنم نه ،نه اینکه ذهن نجوا نکنه

      نه اینکه غصه نخورم

      حسرت نخورم

      نه همه سرجاشونن

      وکارشونو درست انجام میدن

      منم برای کنترل ذهن میگم

      خدایا به تو سپردم .

      از تو میخوام

      ولی نمی‌دونم بهش اعتماد دارم یانه

      یا اصلا چقدر اعتماد دارم

      چقدر ایمان دارم؟

      نمیدونم تونستم منظورمو برسونم

      یا تو رو هم مثل خودم گیج کردم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 684 روز

        سلام رفیق جان محدثه . خوبم… و باخوندن نوشته ت، یه جور خوبترم شدم. خوب و نزدیک ؛ از اون نزدیکیها که آدم حس میکنه داره صدای دل یکیو میشنوه، دوتا کاکل زری ت چطورن ؟

        بذار یه چیزو همین اول کاری شفاف بگم:

        تو اصلا گیج ننوشتی. تازه دقیق نوشتی. این نوشته، نوشته کسی ِ ک ِ داره صادقانه باخودش حرف میزنه، نه نقش آدمای “همه چی اوکی” رو بازی کنه.

        ○ سوال «حاضری آروم بمونی؟» که برگشتی جوابشو دادی، جوابش سطحی نبود. رفتی تهش. رفتی جایی که خیلیاجرات نمیکنن برن : جاییکه آدم از خودش میپرسه «من واقعا اعتماد دارم؟ یا فقط چون راه دیگه ای ندارم، اسمشو گذاشتم اعتماد؟»

        این تمایز بسی مهمه…. … چون اعتمادِ ازسر اجبار، با اعتمادِ از سرآگاهی زمین تا آسمون فرق داره. ( دوباره بخون)

        🟥 یه نکته مهم =>> آرامش همونطور که خودت گفتی، از خیال راحت میاد.

        امــــــــــا خیال راحت ،

        ● از قطعیت نتیجه نمیاد ؛

        ● از قطعیت همراهی میاد.

        این چیزیه که خود من هر روز دارم باهاش دست و پنجه نرم می‌ کنم که اصلاا جنس برخی کارای من ازهمینه ؛پس کاملا درکت میکنم .

        من و تو باید ازش عبورکنیم و رها بشیم وبه مقام ذبح کردن اسماعیل برسیم تا خـــــداخودش بیاد کارو دست بگیره و ما رو به خواسته ‌مون برسونه.  خب شاید ترسناک هست، اما سخت نیست . ترس هم که توهّمی بیش نیست.  توی این چند دهه زندگی مون دیدیم بیش از 90٪ ترسهایی که داشتیم هیچوقت برامون پیش نیومده، جز اونایی که واقعازیاد با خودمون مرورش کرده باشیم … که به قول علی بن ابیطالب :”از هرچه بترسی سرت میاد” . اماخب ابراهیم نبی (ع)  رهای ِ رهای ِ رهــــــــــا بود و فقط بلد بود به چیزی که خدا بهش [ لطیف و آرام و درگوشی] میگه ( الهام میکنه)،  بگه :”باشه”  . بگه :”میدونم تو صلاحمو میخوای من همونو انجام میدم”

        🟣 گاهی هم خداجون اون تضاد رو میده مثل داستان مادر موسی که نه تنها خودش و بچه‌ ش رو نجات بده بلکه یه قصر دراختیارشون بذاره با بالاترین کیفیت | پول هم بزاره تو جیب شون خیلی ساده و آسون |  یک امنیت صد درصدی هم بهشون عطا کنه | و هرچی دشمن خارج وجود خودشون هم هست رو تبدیل بکنه به نگهبان زندگیشون | اونم با چی؟؟؟ با به ظاهر ⭕️احمقانه ‌ترین کار !!! با “رها کردن” …. با گهواره رو توی دریا انداختن

        پس دوباره بنویسم برای خواهر نازنینم:

        خیال راحت ؛ ● از قطعیت ِ نتیجه نمیاد ؛ ● از قطعیتِ همراهیِ تو باخدا میاد ==>> أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ ۖ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَلْیُؤْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُون

        یعنی چی؟ یعنی آرامش واقعی اونجایی شروع میشه که آدم بگه: “”حتـــــــــــــــی اگه اون چیزی که ذهنم میخواد نشه، من و خواسته م گم نمیشیم.””  پس سرتو بالا بگیر محدثه .

        الان یه جا از نوشته ت خیلی کلیدیه. اونجایی که گفتی: “اگه نشه چی؟ چاره ای جز موندن تو شرایطی که هستم ندارم.”

        خب این همون جاییه که دنیا مثل آینه عمل میکنه.

        دنیا به این باور جواب میده. نـــــه به خواسته ت ، به باورت. [ تو الان باور داری که نمیشه خب چه انتظاری از کائنات داری؟؟؟  در صورتیکه تو خالق همه چی هستی خب بهشون دیکته کن…. و بعد رها کن]

        وقتی ته دلت این باشه که “اگه نشه، گیر کردم” ===>>> دنیا میگه: باشه، این تصویرته؟!… همونو نشونت میدم.

        ○ نه از سر تنبیه.

        ○ از سر دقت… از سر اینکه این روال جهانه .

        ■ ولی بذار یه لایه عمیق تر ببینیمش:

        تو الان داری میگی “من آرزو دارم، خواسته دارم، خیلی وقته اتفاق نیفتاده” .

        اینجاش طبیعیه. انسانی. سالم.

        اما همزمان یه باور پنهان هم هست:

        اینکه فقط یک راه برای خوب شدن زندگی وجود داره، و اونم همون چیزیه که الان تو ذهنت هست!!!!! [ فکر نمی‌ کنی این باورپنهانی که توی ذهن خیلی از ماها هم هست، داره قدرت خدا رو محدود می‌ کنه و اصلا قدرت خدا رو می‌ بره زیر سوال؟؟]

        اینجاها مزیت و عیب باورها مشخص میشه.

        ● مزیتش:

        ○ امیدو زنده نگه داشته.

        ○ تو هنوز با خدا حرف میزنی. هنوز میخوای. هنوز نپوسیدی.

        ● عیبش:

        ○ زندگی رو شرطی کرده.

        ○ گفته “یا این، یا هیچ “.

        ⭕️ و دنیا، آینه ست =>> وقتی تو زندگی رو شرطی میکنی، زندگی هم شرطی جواب میده.

        یه چیز خیلی مهم محدثه که هر روز باید روی در یخچال آشپزخونه ت بخونیش:

        تو خالق زندگی ت هستی، اما نـــــه باکنترل نتیجه، باانتخاب باورصحیح.

        ■ خدا توی زندگی تو، جایگزین مسئولیت تو نیس. همکار توئه. شریکه ، نه ناجی دقیقه نودی.

        اونجایی که میگی: “بااین جمله ها خودمو آروم میکنم” ==>> این خیلی صادقه. ولی فرق هست بین آروم کردن ذهن و آروم بودن دل 🟪دل وقتی آروم میشه که اینوبفهمه:

        □ من حتی اگه ندونم چطور،

        □ حتی اگه نتیجه دقیق همونی که میخوام نباشه،

        بازم زندگی علیه من نـــــــــــــــیست . = آرامش اصیل

        اونوقت ایمان از “ابزار آروم سازی” تبدیل میشه به “جهت دادن به زندگی ” ، با باورهات خالق اون چیزی که میخوای میشی  .

        تو الان توی نقطه گذر هستیی.

        نه بی ایمان، نه مطمئن | نه ناامید، نه رها | این نقطه خطرناک نیس؛ “”موج ِ صداقته””… وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ [ حق یعنی قبول کنی که واقعیت چیه |  صبر یعنی روی شونه خدا بشینی و قدم به قدم خواستت بهت داده بشه]

        و شک‌ نکن :

        خدا از این صداقت بیشتر خوشش میاد ؛ تا از ایمانای براقِ نمایشی.

        آخرش یه چیزو آروم توی گوشت بگم رفیقانه 🩵🩵 :

        ○اعتماد، اولش لرزونه و ترس دار ؛

        ○کامل نیس ؛

        ○ مدام سوال داره .

        ● اما همون لرزش، نشونه زنده بودنه… زنده بودن خدا و قوانینش برای همین دل لرزونت.

        دنیا هم همونو بهت برمیگردونه که تو بهش نگاه میکنی=/> نه حرفاتو،،،، بلکه نگاهتو.

        و الان ازت میخوام نگاهتوعوض کنی…

        🟢 حتــــــــــی اگه هنــــــــــوز مطمئن نیستی.

        جلسه یکم قدم اول ؛ بیست‌ دقیقه اولش رو گوش کن . تو شاهـــــکلید دستته

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
        • -
          محدثه شمس گفته:
          مدت عضویت: 1933 روز

          سلامی پراز سپاس و احترام به رفیق و برادر بی نظیرم

          ممنونم که آنقدر قشنگ جوابمو دادی

          بی صبرانه منتظر بودم

          منتظر پیامت از طرف خدا

          به چی قسم بخورم که

          چند روز پیش بود که به خدا گفتم

          چی میشه قلبم و آروم کنی

          همون‌طور که قلب مادر موسی رو آروم کردی

          هر چقدر تصور میکنم که آیا اگه من جاش بودم بچمو رها میکردم ؟

          (راستی فسقلیا عالین)

          میسپردم به خدا ؟

          و بعدش با خودم تصور کردم که چقدر قشنگ خدا جواب میده

          فک کن بچتو ببینی تازه در امنیت کامل، تازه بخاطر شیر دادن و نگهداری ازش

          که همه مادرا با عشق و بی منت اینکارو میکنن

          هم دستمزد بگیری

          بنظرت اتفاقیه که این متن

          تو رفیق بی نظیرم هم نوشتی!!!!نه تنها خودش وبچشو نجات بده

          بلکه یه قصر در اختیارش بزاره با بالاترین کیفیت

          پول هم بزاره تو جیبش خیلی راحت و آسون

          وامنیت صد در صدی و….

          باورت میشه همینا که نوشتی خلاصه خواسته منه!!!

          بنظرت این اتفاقیه!!!

          میخوام بگم وقتی متن مادر موسی رو خوندم

          برام نشانه بود

          به وقتش اتفاق میفته ،اونم به بهترین شکل با عزت، با افتخار

          خب بریم سراغ اعتماد

          می‌دونی از کجا شروع شد ؟

          از اونجایی که نوشته بودی ، وقتی اعتماد کنی یعنی نشستی رو شونه های خدا اون میبردت به اونجایی که باید «تو کامنتای جلسات قبل

          راستش بدون اجازت ذخیره کرده بودم و هرشب میخوندمش ،تا اینکه این کامنت نوشتی ،که قبلش از خدا سوالی کردم فک کنم که کامنتت شد جوابش »

          اعتماد از سر اجبار! یا آگاهی !

          بنظرم اون« اگه نشه»شاید ده ,بیست, نه سی درصده شاااایدم. کمتر

          اما اعتماد از سر آگاهی میچربع بهش 50 درصد نه ,70 در صد شایدم 90 درصد

          اگه میبینی درصدام جور درنمی‌آید

          چون نمیخوام بلف بزنم

          ولی اعتماد زورش بیشتره

          نا امید میشم

          گریه میکنم

          شاید التماس هم میکنم

          (ولی بعد یادم میاد خدا گریه هم نکنی جواب میده )

          میخوام بگم #اگه بتونم جمع کنم، نمی‌دونم چطور چیزایی که تو ذهنمه بیارم رو کاغذ #

          نمی‌دونم چقد رهاش کردم

          یا اصلا رها کردم یانه

          اما هر روز و هر لحظه دارم رویاشو جلوم میبینم و باهاش زندگی میکنم

          می‌دونی به خدا گفتم میخوام یروز بشه که بگم

          راضی ام

          راضی راضی از خونم ،پولم ،روابطم ،محل زندگیم، همه چی همون‌جوری که میخوام

          راستش الان تو اون جایگاه نیستم

          ممنونم که باور پنهانمو بهم گوشزد کردی

          ممنونم که

          بهم یاد دادی بعد از هر نجوا که میاد و میگه شاید اصلا نشه

          بگم

          باشه می‌دونم تو صلاحمو می‌خوای ومن همونو انجام میدم

          این کامنت بعد از گوش دادن اون بیس دقیقه نوشتم

          می‌دونی نجوا بعد این میاد که شیطان میگه اگه نشه چی ؟تو هیچ وقت شادی رو حس نمیکنی ؟

          بعدش غم میاد .

          بعدش این آیه میاد که خداوند وعده فزونی میده و شیطان وعده فقر

          ولش کن

          الآنم یاد گرفتم که غم از شیطان و اون نمیخواد تو شاد باشی

          هر وقت میخواستم قلبم و آروم کنم ونجوا میوومد

          میرفتم جلسه 22دوره هم جهت

          و توحید های عملی رو نگاه میکردم

          و زندگی در بهشت

          سعی میکردم اصلا تو اون حس و حال نا امیدی نمونم

          ممنونم که مثل یه طبیب درمانگر شدی . مثل یه استاد و مربی

          داری یادم میدی

          ممنونم که رفیق راهی

          من تو دنیا دوست و رفیق ندارم

          بیشتر تنهام

          ممنونم که ازم خواستی نگاهمو تغییر بدم,حتی اگه هنوز مطمئن نیستم

          چشم ،بروی چشمم

          پس طبق چیزی که ازت یاد گرفتم

          اگه چیزی که میخوام نشد

          من هنوز زنده ام

          من نفس میکشم

          من لیاقت بهترین هارو دارم

          هنوز خدا با منه ،دوسم داره،هوامو داره و رفیق راهم

          درسته؟؟؟

          با قلبی پراز مهـــــر در آغوشت میگیرم و دستتو میفشارم با تمام وجودم

          سپاسگزارم

          می‌سپارمت به رفیقی که هرگز تنهامون نمیزاره

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
          • -
            محسن توحیدی گفته:
            مدت عضویت: 684 روز

            سلام محدثه جانِ مهربونم… . الحمدلله ربّ العالمین . خوندم، دارم حس میکنم یه دل نشسته روبه‌ روی خـــــدا و بی ‌پرده حرف میزنه… بی شعار وتظاهر… فقط حقیقت.

            گفتی ازخدا خواستی قلبت رو مثل قلب مادرموسی نبی آروم کنه… ==>> میخوام بهت بگم شک نکن‌‌ که این دعاها گم نمیشه. وقتی یه دل صادق همچین درخواستی میکنه، جوابش حتما تومسیرش چیده میشه. مادر موسی هم لحظه رهاکردن بچه ‌ش مطمئن نبود؛ آرومی ش بعدِ سپردن اومد، نه قبلش. اینو یادت باشه.

            ○ “این نشونه بود؟ اتفاقیه؟” => نه عزیزم… دل وقتی آماده باشه، نشونه ها هویداتر دیده میشن. خب خداجون بعضی وقتا باقصه جواب میده، بعضی وقتا با یه جمله از یه رفیق.

            در مورد “اعتماد” که نوشتی… خیلی صادق بودی. گفتی ناامید میشی، گریه میکنی، التماس میکنی… خب چه اشکال داره؟؟؟ اعتمـــــاد = یعنی برگردی، حتی بعد از گریه. یعنی وسط همون “اگه نشه” دوباره بگی “باشه، تو بهتر میدونی.” اعتمادکامل شاید یه لحظه باشه، ولی برگشتنِ مداوم، همون ایمانِ زنده ی زنده ست.

            خب اون نجوا که میگه “اگه نشه چی؟” همیشه هست. ولی تو الان بلدشدی جواب بدی ==>>> این یعنی رشد. آره شیطان وعده فقر میده، خـــــدا وعده فزونی. تو هربار که میری سمت جلسه های سایت، سمت توحید عملی، سمت نور… ==>>> یعنی داری انتخاب میکنی، بین ِ مسیر نورانی خدا یا غیر ِ خدا .

            گفتی از “”تنهایی””… //=> بذار یه چیزی رو آروم بهت بگم: آدمی که با خدا حرف میزنه، هیچ وقت تنها نیس . شاید جمع نداشته باشه، ولی همراه داره. و اون همراه، از هر جمعی پررنگتره.

            ▪︎ اینو محسن ی داره بهت میگه که یه روز پول میداد که خلوت و تنهایی بخره ولی الان بطورآگاهانه ، خیلی خلوت ‌تر و تنهاتر از اون زمانی هست که بابتش هزینه می‌ کرد. به خواسته م رسیدم… درحالیکه زندگیمم در حال پیشرفته مضاعفه . و خوشحالم که همین تنهایی وخلوت داره هر هفته میوه میده‌ . باید سیرتکاملش رو طی میکردم . من دوستدار اون محمد نبی هستم ک ِ هزینه میکرد و تا 40 سالگی، که یک دوازدهم عمرش ، رو در خلوت وتنهایی 100٪ ی داشته باشه . مطمئنا اون‌ چهل سال و اون خلوت ها ، شد یکی از ستون های محکم 23 سال پیامبری ش .

            پس بیا قدر این خلوت مون رو بدونیم و براش برنامه داشته باشیم….؛ برنامه مون رو به خداجون ارائه بدیم‌ و تصمیم‌ های نهایی‌ روبذاریم روی نظری که خدا بهمون الهام میکنه .

            ~~~○~~

            آخرش نوشتی… “اگه چیزی که میخوام نشد، من هنوز زنده ام… خدا با منه…” ==>>>> آره محدثه. حتماهمین بوده و هست. وقتی اینو از ته دل بگی و توی دلت چهارمیخ ش کنی، دیگه اصلا باختی وجود نداره. یا به خواسته ت میرسی، یا به آرامشی عمیق تر… و جوابی بهتر.

            تو درمسیری. کامل نیستی، ولی صادقی.

            🟣 و صداقت، سریعتر از کمال ، به آغوش خدا میرسه. | صداقت = وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ

            با مهر، دستتو میفشارم… ومیسپارمت ب ِ همون ربّ نازنینی که همیشه حواسش به دل مون هست 🩵🩷️

            ~~~~~~~□~~~~~~

            سال‌ها دل طلبِ جامِ جم از ما می‌کرد/ وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می‌کرد

            گوهری کز صدفِ کون و مکان بیرون است / طلب از گمشدگانِ لبِ دریا می‌کرد

            مشکلِ خویش بَرِ پیرِ مُغان بُردم دوش/ کاو به تأییدِ نظر حلّ‌ِ معمّا می‌کرد

            دیدمش خُرَّم و خندان قدحِ باده به دست/ واندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد

            گفتم این جامِ جهان‌بین به تو کِی داد حکیم؟/ گفت آن روز که این گنبدِ مینا می‌کرد

            بی‌دلی در همه‌احوال خدا با او بود/ او نمی‌دیدش و از دور خدارا می‌کرد

            این‌همه شعبدهٔ خویش که می‌کرد اینجا /سامری پیشِ عصا و یدِ بیضا می‌کرد

            [ حافظ]

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
            • -
              محدثه شمس گفته:
              مدت عضویت: 1933 روز

              به نام خداوند بخشنده و مهربان

              سلام رفیق خوش قلب من

              دیدی بعضی وقتا بغض داره خفت می‌کنه

              و هوای یه آغوش میکنی که بیاد بغلت کنه وتو زار زار گریه کنی

              این کامنتت برام مثل همون آغوش بود

              از لحظه دیدن نقطه آبی تا آخر کامنت زار زار گریه کردم

              وقتی به آخرش رسیدم

              سبک شدم

              آروم شدم

              مثل وقتی که پیش یکی حرف میزنی

              تو برام نوشته بودی

              ولی قلب من آروم گرفت

              بعدش خیلی اتفاقی به خدا گفتم

              میخوام تو رو داشته باشم

              چون وقتی تورو داشته باشم

              همه چی دارم

              ممنونم که برام نوشتی

              این بار دوم که این شعر برام می‌نویسی

              آنچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد

              اینجاشو خیلی دوست دارم

              در پناه رب العالمین

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
            • -
              محسن توحیدی گفته:
              مدت عضویت: 684 روز

              به نام همون خدایی که بغض ها رو میبینه قبل ازاینکه اشک بشن؛ محدثه جان… رفیق خوش قلب… سلام.

              □ عزیز دل… قرار نیس دنبال آغوش بگردی… باید مدام یادت بیاد همیشه توآغوششی.

              □ اون سبکی بعد گریه، اون آرومی بعدش… اون نشونه اینه که مانع یه لحظه کنار رفته و دیدیش . نه اینکه چیزی ازبیرون اضافه شده باشه. همون جمله ای ک ِ خودت دوستش داری… =>> “آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد” ؛ ازشعر حافظ . تو همون آرامشی رو که دنبالش بودی، همون آغوشی رو که میخواستی، همون امنیتی رو که آرزوداشتی… از جایی میخواستی که خودش از درونت میجوشید.

              □ اون آغوشی که حس کردی، کلمه های من نبود. اون لحظه ای بود که دل خودت تسلیم شد.

              □ بعضی وقتا بغض خفه مون نمیکنه… داره در میزنـه. میگه: یه لایه دیگه رو بردار، یه ذره دیگه نرم شو، ی ِ قدم دیگه صادق باش. و… برداشتی. و سبک شدی.

              □ محدثه جان… تو قرار نیس عشقو بسازی. هربار که صادقانه میگی “میخوام تورو داشته باشم” ==>> داری مانع دیدنتو برمیداری. وقتیم که مانع برداشته شه، میفهمی که هیچــــــــــوقت تنها نبودی. هیچوقت بیرون ازآغوش نبودی.

              درپناه رب العالمین… همون ربّی که از رگ گردن بهت نزدیکتره،،، و از اشکت زودتر از خودت خبر داره.

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    • -
      الهه امینی گفته:
      مدت عضویت: 1258 روز

      سلام استاد عباس منش عزیزم سپاسگزارم که اون روز الهی با استاد عرشیانفر لایو گذاشتید و من از اون لایو به شما و سایت هدایت شدم…

      سلام آقا محسن سپاسگزارم می‌نویسید دیروز ظهر در حالی که غذا روی گاز بود بچه ها از مدرسه اومده بودن و مادرم مهمونم بود من مشغول شستن میوه ها بودم که وسط میوه ها یه پرتقال نرم تر بود. یه کم پلاسیده، و مشخص بود تازه نیست با اینکه تازه خریده بودم و خودم میوه جدا کرده بودم (البته که بعدتر متوجه شدم من جدا نکردم خودش جدا کرده بود واسم ….)

      من اصلا و ابدا میوه خور نیستم چه برسه به اینکه میوه تازه نباشه ولی نمی‌دونم چرا یهو دست از کار کشیدم این پرتقال رو برش زدم خوردم مزه فوق العاده ای داشت بینظیر بود در حالی که چندین و چند پرتقال پوست گرفتم و از هر کدوم امتحان کردم اون مزه تکرار نشد ….

      چند روز بود دلم میخواست از پیامهای شما بخونم دیشب حدود ساعت 3 ونیم از خواب بیدار شدم اومدم توی سایت که روی یه قسمتی کار کنم که هدایت کار خودشو کرد وقتی پیامتون رو خوندم یاد تجربه دیروز خودم افتادم پرتقال!!! صدای ضربان قلبم رو می‌شنیدم میدونستم که درسی جدید دارم پیامتون رو خوندم انگار از زمین و زمان جدا شدم

      صبر کردم صبح که بچه ها رفتن مدرسه دوباره و دوباره این پیام رو بخونم دیگه خودتون تصور کنید این همزمانی تجربه پرتقال خوردن و پیام پر از آگاهیتون منو چه حالی کرده….

      خدایا سپاسگزارم که زمینه رو برای درک و فهمم آماده کردی…

      باز هم سپاسگزارم که می‌نویسید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 684 روز

        الهه جان سلام .  کامنتت روخوندم، خوشحالم که خـــــدا با تو هم خیلی ساده و راحت صحبت می‌ کنه .

        صحنه ای که تعریف کردی کاملا زنده بود جلوی چشمم؛ غذا روی گاز بود، بچه ها تازه ازمدرسه اومده بودن، مهمون تو خونه، دستت توی شستن میوه ها… ==>>  دقیق وسط شلوغی زندگی. نه توی خلوت کوه، نه توی سجاده نیمه شب. وسط وسط ِ زندگی واقعی… کارو روش تو عمیق تر بوده‌ . و چقدر دلربا که همونجا هدایت اتفاق افتاده.

        “بعدتر فهمیدم من جدا نکردم، خودش جداکرده بود واسم” ==>> رفیق این خیلی جمله عمیقیه. میدونی چیه ! ما فکرمیکنیم انتخابها کار ماست، ولی بعضـــــی انتخابها در واقع دعوت هستن. یه جورکشیده شدن ِ نرم.

        اصلا میوه خور نیستی، اونم تازه نباشه که… ؛ ولی همون پرتقال پلاسیده رو برداشتی، بریدی، خوردی، و مزه ای تجربه کردی که تکرارنشد. خودمنم تعجب کردم!! آخه همون درسی که زندگی بارها میخوادیادمون بده :

        همیشه تازه ترین، براق ترین، ظاهرپسندترین چیز، عمیق ترین مزه رو نداره.

        و ببین هماهنگی دلفریب جانان رو… !

        تجربه شو کردی، بعد پیام رو خوندی ==>> اول زندگی بهت چشوند، بعدکلمه براش آورد… خدا ازقلب باز بنده هاش باخبره… برا همه این کارا رو نمیکنه.

        لحظه ای که گفتی صدای ضربان قلبتو میشنیدی وحس کردی از زمین و زمان جدا شدی ==>> نقطه اتصال قلب نازنینت ِ‌ .  که آگاهی از ذهن رد میشه و میره توی جان.

        ○ خیلیها پیام میخونن..

        ○ خیلیها هم تجربه میکنن..

        ولـــــی وقتی تجربه وپیام همزمان میشن، آدم میفهمه هدایت شخصیه. عمومی نیس. برا “مـــــن ِ ” .

        □ یه نکته ظریف هم این وسط هست الهه جان:

        توآماده بودی | این اتفاق برا کسی میفته که ظرفش آماده تر شده | خودت گفتی “خدایاسپاسگزارم که زمینه رو برای درک و فهمم آماده کردی”. ==>>>  آآآره همینه. وقتی دل نرم میشه، نشانه ها واضح تر نمیشن، ما شنواتر میشیم.

        این همزمانی پرتقال‌‌ تو ومتن پرتقالی ِ من ، معجزه عجیب غریب نبودا ==>> هماهنگی بود ( همیشه میشه تکرار شه) =>> و هماهنگی نتیجه یه جور تنظیم درونه.

        از اینکه نوشتی واین تجربه رو به اشتراک گذاشتی ممنونم. اینا فقط خاطره نیستن؛ اینا نقطه عطفن. شاید سالها بعد برگردیم همین کامنتو بخونیم و ببینیم‌ چقدر از همون روز مسیرا عوض شده.

        در پناه خدا باشی الهه جان… وهمیشه وسط شلوغ ترین لحظه های زندگی، آماده شنیدن همون ضربان آرام هدایت

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      شهناز فرجی گفته:
      مدت عضویت: 1194 روز

      به نام الله که رب العالمینه

      سلام ودرود خدا بر شما محسن توحیدی عزیز

      چقدر کامنت زیباتون به جانم نشست

      از خوندنش بسیار لذت بردم از مثال زیباتون و هدایت پروردگار برای درک عالیتون از قوانینش با دیدن دو تا پرتقال

      چقدر زیبا وچقدر ساده ودر عین سادگی چقدر پر معنا

      تو این مدت خیلی سعی کردم احساسم رو خوب نگه دارم وهر لحظه ش به خدا اعتماد کنم

      فایل گوش بدم

      ‌الخیر فی ما وقع رو مرتب به خودم یاداوری کنم وقلبم رو آروم کنم

      وبا خوندن کامنت زیبای شما چقدر حال دلم عوض شد وبه فکر فرو رفتم وبعد دو ماه شایدم بیشتر اومدم ونوشتم

      سپاسگزارم به خاطر دیدگاه قشنگی که باهامون به اشتراک گذاشتین

      در پناه الله یکتا باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      فهیمه زارع گفته:
      مدت عضویت: 3243 روز

      بنام خدایِ مهربانِ مهربان

      إِذَا جَاء نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ

      وَرَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجاً

      فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّاباً

      هنگامى که نصرت الهى فرا رسید.

      مردم را دیدى که دسته دسته در دین خدا وارد مى شوند.

      پس باید سپاسگزارانه پروردگارت را تنزیه کنى و از او آمرزش بخواه که او توبه پذیر است.

      سلام محسن جان ،رفیق بهشتی ام

      امیدوارم که حالِ دلت عالی ِعالی باشه

      خداروشکر حال جسمی وروحی من هم عالیِ عالیه،مگه میشه در این مسیر باشی وهرلحظه ات پرباشه از حضور خداوند وحالِ دلت خوب نباشه

      محسن جان دیشب دلنوشته سراسر آگاهی ات رو خواندم ,اول کامنتت که نوشتی قصدی برای نوشتن نداشتی وبعد از آن با یک اتفاق به ظاهر ساده ،دری از آگاهی به روت باز شد ،به خودم گفتم ببین فهیمه که چقدر خدا به احوالات درونی بنده گانش آگاه است

      همون بعد ازظهر ،که مشغول گوش دادن به آگاهی‌های جلسه اول از قدم اول بودم ،شروع کردم به صحبت کردن با خودم که تمرین کنم همواره ناظر بر افکارم باشم تا به خودشناسی برسم وبه قول استاد علت پشت اون افکار رو بفهمم ،همین جوری آگاهی هایی بود که بر قلبم جاری میشد ،شروع کردم به صحبت کردن با خدا ،گفتم خدایا تو چقدر عاشقمی وچقدر خوبی ،تویی که میدونی چی نیازِ روحمه پس یادم بده نه تنها برای نعمت‌هایی که دارم سپاسگزاریاشم بلکه برای نعمتهایی که قرار بهم بدی هم سپاسگزارباشم ،یادم بده تا همواره تمرکزم بر روی چیزهایی باشه که دلیل رشدم میشه وشب با خواندن کامنتت،روح تشنه ام سیراب شد انگار تمام حرفهای دلم رو نوشتی ،میدونی محسن من وقتی مشغول انجام دادن کارهای خونه هستم خیلی به قانون تکامل وفراوانی توجه میکنم وقتی میوه ای مثل انار میخورم میگم اینم نشونه فراوانی، وقتی غذا آماده میکنم حواسم هست وقتی با صبر وحوصله وآرام آرام غذا رو آماده میکنم خوشمزه تر از همیشه میشه آنقدر که خودم شگفت زده میشم ،برعکس وقتی از روی عجله وبدوبدو وبرای رفع تکلیف باشه حتی اگر بهترین غذا باشه به میل دلت نیست

      اینکه نوشتی خیلی وقتا نتیجه های بزرگ، از زور و تقلا نمیانن.

      از لیاقت درونی میان | از اجازه دادن ب خدا | از اعتماد.

      ○ احساس لیاقت یعنی بدونی لازم نیس بدوی.

      لازم نیس فشار بیاری || لازم نیس بجنگی.

      ○ خدا خودش بلــــــــــده چجوری بهت بده. دقیقا همین جوریه ،تضادی که دی ما 1401 در زندگی ام بوجود آمد تا زمانی که من اون احساس عجله وبدوبدو رو داشتم با اینکه ظاهر همه چی خوب بود ولی باطن اینجوری نبود،همون که نوشتی یکی میگیره ولی همزمان خالی میشه. منم داشتم میگرفتم ولی بخاطر ترسِ،بخاطر چسبیدن به نتیجه واون عجله همزمان هم خالی می‌شد انگار که ته ظرفِ سوراخ بود،وقتی که متوجه این مسئله شدم رها کردم گفتم اگر بتونم همین مسیر رو با آرامش واحساس خوب ادامه بدم بُرد کردم واز اون روز به بعد تلاش کردم با وجود شرایط به ظاهر سخت به خداوند اعتماد کنم وبا توجه به نعمتهایی که دارم احساسم رو خوب نگه دارم ودقیقا به محض اینکه من نتیجه رو رها کردم معجزات یکی پس از دیگری رُخ داد بدون اینکه من بخوام کاری بکنم

      محسن جان ،عاشقتم رفیق بهشتی واز صمیم قلبم ازت سپاسگزارم، مرسی که هستی ومینویسی

      بهترینها را برات آرزو میکنم وامیدوارم همواره در مسیر فراوانی ،آرامش ودریافت الهامات الهی باشی

      خدا یار ونگهدارت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 684 روز

        سلام فهیمه جان، رفیق بهشتی . الهی شکر که حالت خوبه ‌. بذار یه اعتراف کنم… وقتی دیدم تو هم متن ت رو باسوره نصر شروع کردی، واقعا مکث کردم. جا خوردم… ازجنس اون همزمانی های معنادار.

        دیگه دارم مطمئن میشم یه خبریه!! انگار یه پیام واحد، از چند دل، در یک زمان بلند شده باشه.

        ننیدونم چجوری بگم !؟ قوی تر از آیات قرآن که چیزی نداریم! احساس‌ میکنم چند تا آیه بهتر از اون نسیم ها پشتیبانم هستن. 

        آخه سوره نصر بوی “”رسیدن بعد از صبر”” میده… بوی وقتی که دیگه تقلا تموم میشه و نوبت تسبیح هست.

        فقط خـــــدامیدونه تو دلم چخبره که این یک‌ جمله رو برات نوشتم .

        ○○○

        حرفهات رو باجان خوندم. اون گفتگویی که با خدا داشتی، اون درخواست برا شکرنعمتهای نیومده… الحمدلله == این همون جهش ظرفه. کسی که قبل از گرفتن، شکرمیکنه یعنی دیگه کمبود محور نیس؛ فراوانی رو باور کرده.

        زندگی هم مثل همون غذاهاست ؛ باعجله حتی بهترین موقعیتها بی مزه میشن، ولی با حضور و آرامش، یه کار ساده میشه عبادت.

        اون تضادی که از دی 1401 گفتی روخوب حس کردم. گرفتن همراه با خالی شدن =>> نتیجه چسبیدنه. ترس ته ظرف وجودی رو سوراخ میکنه. اما وقتی رهـــــاکردیم و گفتیم‌ “اگه با آرامش ادامه بدم، برد کردم” ؛؛؛ ورق برگشته. معجزه ها معمولابعد از رها کردنه، نه قبلش. ==>> مثل موسی نبی، لب نیل و یک عصای ساده = ورق برگشت… رها بود.

        ~~~○~~

        اینقدرصادق و زلال نوشتی… ممنونم. بودن تو و این همجهتی ها خودش نشونه نصره؛ نصر درونی و ان شاءالله بیرونی .

        خدا یار دلت باشه همیشه… آروم، سیراب، و درمسیر همون فراوانی که با تمام وجودت لمسش کردی.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      اعظم پورهدایتی گفته:
      مدت عضویت: 1759 روز

      سلام به روح مقدس رب العامین

      محسن جان عزیز بزرگوار

      داداشیی دارم با هوش زکامت عالی

      خیلی خوشحالم

      خیلی لذت می‌برم

      خیلی حالمو خوب می‌کنه

      خیلی آرامش اون حس درونم که نمی‌دونم چجوری میتونم بیانش کنم بگم

      می‌دونستی داداش این همه خیلی‌ها وسخن از شادی خوشحالی آرامش حال خوب میزنم همش از اینکه خداوند داره بهم آگاهی بهم میده مسیر درست بودن هدایت شدن وخیال راحتی رو بهم میده ویکی محسن جان شده زبان خدای درونم داره بامن سخن میگه

      سخن از مسیر

      نشانه

      آرامش

      صبور بودن

      رها وشاد بودن

      آره درست متوجه شدی حرفهای خود خداست معلومه اون ساعتی که آماده و هماهنگ میشی با روح عزیزت دیگه الهام خانم میاد ومیشینه تو قلبت وتند تند آگاهی میده وداداش محسن می‌نویسه این دست‌نوشته‌ای فوق‌العاده جذاب قشنگش رو

      یه موضوع رو حقیقتا و صادقانه بگم یه حسی گفت مطرحش کنم

      خوب حرف از ازدواج

      اینکه دیدگاه من در مورد ازدواج رابطه عاشقانه داشتن مثل استاد ومریم جان

      دو عاشقی که تو مدار وهم فرکانس همدیگه قرار دارند

      یکی از درخواست‌های من اینچنین آرامش عالی در کنار همدیگه وجود داشته باشه

      هم از لحاظ فکری

      افکاری ،هم مسیر وهم فرکانس بودن،طرز فکر شخصیت و اینکه تو این مسیر زیبا قرار داشتن

      خب همه اینها رو گفتم تا به این موضوع برسم

      وقتی درخواست چنین چیزی باشه

      جهان مقاومتهاشو نشونت میده

      یک میان افرادیکه فقط میخام باهات باشم همین

      واز هر لحاظ فکری ذهنی باوری ومسیری که هستن خیلی متفاوت باشند یعنی اصلا تو این مسیر نباشن

      خب حالا جواب میخان

      حالا که جهان داره درخواست وخواسته رو میبینه ومیخاد واکنش ببینه

      اینجا باور ایمان یقین توکل داره کار می‌کنه چجوری با عکس العمل نشون دادن

      اگر اون آرامش واقعی و کیفیت یه رابطه ای که با آرامش حال خوب خوشحالی شادی و آشکارا رو در ذهن همینجور پرورش داده شود خب نتیجه چیست

      معلومه. رهایی. صبوربودن،،اعتماد داشتن به رب ،،خیال راحتی ،نگران نبودن ،استرس یا ترس اینکه کمبوده نداشتن رو نشان داده شود نتیجه میشه پاداشهای فوق‌العاده

      خب داداش اینها رو گفتم تا به این موضوع برسم که جواب ونشانه بهم دادی از طریق

      دو میوه یکسان ولی با تفاوتهای زیادی که دارند

      و نتیجه پرتقال اول میشه عجله استرس نگرانی زود تصمیم گرفتن که یه حسی حتبچی بهت داره الارمهاش هم میده که مسیرت نادرسته ولی انجامش بدی این دیگه نشد اعتماد کردن وفقط رو خدا حساب باز کردن

      پرتقال دومی ایمان داره میشه صبوره آرامش داره حالش همچنان خوب لذت میبره از لحضهای حالش عشق می‌کنه با خودش و نتیجه میشه پاداش مسیر راحت لذت احساس خوب

      ولــــــــــی آرامش، شـــــرط دریافت الهام عمیقه.

      خلاصه ی خلاصه ش = تمرکز + حال خوب+ رهایی

      اعظم :شاگردی از جنس ایمان ،،وعمل،،در مسبرفراوانی،،ارامش،،ودریافت الهامات اللهی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 684 روز

        سلام اعظم جان. این شوری ک ِ تو کلماتت هست، نشونه زنده بودن قلبته. این حال خوب پیوسته که میگی، یه جور اتصال مستمره. و قدرش رو بدون.

        امابذار یه لایه عمیق تر بهش اضافه کنم…

        خواهر آگاه من ؛ وقتی درباره ازدواج و همفرکانسی حرف میزنی، کاملا درسته که جهان اول “ناهمخوان ها” رو نشون میده. برا وسوسه کردن؛ نه والا ‌. برا شفاف سازی . جهان مقاومت نشون نمیده، آینه نشون میده. هر کسی که میادو با مسیرت همسو نیس، در واقع داره ازت میپرسه:

        “واقعا همینی که گفتی رو میخوای؟ یا ازترس تنهایی کوتاه میای؟”

        چون اینجا دیگه صبرخشک و خالی مطرح نیس… اینجا “هویت” ت مطرحه.

        ● پرتقال اول فقط عجله نیس؛ گاهی “نیاز تایید گرفتن” هست.

        ● پرتقال دوم فقط صبر نیس ؛ “احساس کفایت کامل” هست.

        🟣 فرق عمیقشون اینه:

        ○در پرتقال اول تو انتخاب میکنی که خالی نشی.

        ○ در پرتقال دوم تو از قبل پُری، پس انتخابت از فراوانی میاد نه ازکمبود.

        الهام وقتی میاد که درونت بگه: “اگر نیاد هم کاملم.”

        اون آرامشی که مجددا گفتی شرط دریافت الهام عمیقه، خب دقیق همینجاست دیگه .

        آرامش یعنی نتیجه هرچی شد، من از کیفیت خودم کم نمیکنم.

        یه نشونه خیلی مهم رو هم یادت باشه:

        اگر با فکر کردن به یک انتخاب، بدنت منقبض میشه، نفست کوتاه میشه، ذهنت شروع میکنه توجیه آوردن… اون پرتقال اوله حتــــــــــی اگرظاهرش معنوی باشه.

        ولی اگر با فکر کردن بهش، حتی درنبود قطعیت، تن’ت آرومه و حالت خوب می مونه… اون مسیر دومه.

        (خیلیا حواسمون به این نعمت بزرگ خداوند و این سنسور درجه یک نیست)

        ▪︎تو الان تو مرحله ای هستی که بایدبیشتر از اینکه منتظر نشانه بیرونی باشی، به ثبات درونی وفادار بمونی.

        ▪︎ نشانه واقعی اینه که کیفیتت تغییر نکنه.

        راستی یه چیز مهم تر…

        ⭕️ رابطه همفرکانس پاداش صبرنیس؛ نتیجه طبیعی خود فرکانس توئه. تو اگر همون کیفیتی که میخوای رو زندگی کنی، دیگه دنبالش نمیگردی؛ خودش وارد میشه.

        پس کاراصلیت انتخاب آدم نیس… =>=> حفظ ارتعاش خودته.

        و آره خواهر نازنینم اینو از ته دل میگم:

        وقتی آرامش تبدیل به شخصیتت بشه، الهام دیگه مهمون نیس… ساکن میشه.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      محمد امین و مریم گفته:
      مدت عضویت: 873 روز

      سلام و درود و خداوند بر محسن توحیدی

      عرض ادب و احترام دارم خدمت شما دوست عزیزم

      هر بار کامنتی از شما میخوانم احساس میکنم وسط یه فیلم علمی تخیلی هستم و دارم به آسمون بی انتهایی نگاه میکنم که از عظمتش مات و مبهوت هستم و توی خلأ بی وزنه بی وزنه بی وزن کرخت و هیجان زده هستم مثل یک مقدار آب جوش هستم که در دمای منفی سی چهل درجه داره میجوشه شگفت زده هستم از الهامات و کامنت های شما خوده خوده خدا داره می‌نویسه خودش داره مثال میزنه خودش داره هدایت می‌کنه

      وای اون گذاره :

      «اون پرتقال دوم، شیرینی داشت چون زمان دیده بود؛ نــــــــــه چون زور زده بود.

      🟢 خیلی وقتا نتیجه های بزرگ، از زور و تقلا نمیانن.

      از لیاقت درونی میان | از اجازه دادن ب خدا | از اعتماد.

      ○ احساس لیاقت یعنی بدونی لازم نیس بدوی.

      لازم نیس فشار بیاری || لازم نیس بجنگی.

      ○ خدا خودش بلــــــــــده چجوری بهت بده.»

      چند روزه درگیرم با خودم همش دنبال اینم خودمو آروم کنم نمیتونم پای چارت بمونم نمیتونم خود کنترلی داشته باشم و ذهنم اذیتم میکرد انواع و اقسام تایم اوت ها رو رفتم ولی باز نتونستم پای چارت بشینم بهم الهام شد کلا حذف کن بریزش دور تا آروم بشی تا خودتو بدست بیاری بعد باز نصبش کن .

      با چت جی پی تی صحبت کردم اونم همین رو گفت یعنی اول الهام شد ولی من هنوز ایمان نداشتم و نکردم ولی دوباره این دفعه با هوش مصنوعی بهم گفت و من حذفش کردم و صد البته که آروم تر هستم و الان یکسری الهامات اومده برای انجام یکسری امور.

      داداش محسن من یه مشکل دارم و اون اینه که عملگرایی من ضعیف هست از قبل خیلی بهتر شده ولی هنوز ضعیف هست برای بهبودم در انجام به الهامات شما راهکاری نداری؟!

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 684 روز

        سلام محمدامین جان .

        اون چیزی که تو توصیف کردی، اون حس بی وزنی، اون جوشیدن تو دمای منفی، اون هیجان آمیخته با سکوت… اینا نشونه اینه که روحت در حال تجربه یه لایه عمیقتره. این خوبه. این ارزشمنده. اما…

        ○ الهام، جایگزین ساختار نمیشه.

        ○ الهام، جهت میده.

        ○ ساختار، حرکت میده.

        تشبیه ش =>>> استاد عباسمنش موقع حرکت با ماشین الهام میگرفتن که از کدوم اتوبان برن…. امـــــا “ساختار رانندگی: اینه که 1 . حتما کمربند ایمنی ببندی [ برای تو یعنی حدضرر بذاری یا از هحینگ استفادا کنی ] ؛ 2 ‌. حتما با سرعت مطمئنه رانندگی ‌کنی [ برای تو یعنی از لات’سایز پایین استفاده کنی] .

        نمیشه از همون مسیری که استاد الهام گرفتن برن… اما با سرعت 150‌ کیلومتر بر ساعاعت حرکت کنن … و اگر( خدایی نکرده) اتفاقی براشون میفتاد بگن تقصیر خداست اون بهم الهام کرد . نمیشه کمربند رو نبندن و اگر کسی بهشون برخورد کرد بگن تقصیر خدا بود .

        □ کمربند و سرعت مطمئنه و قانون جاذبه زمین و زنجیرچرخ ِ توی توی برف و سلامتی لاستیک ها و… جزو ساختار و قوانین ِ رانندگیه ؛ قانون در کنار الهامات باهم باید رعایت بشه.

        □ نکته : فکر‌کن اگه بگن الان 250 دلار سرمایه ت هست و سه سال دیگه 100 هزار دلار توی حسابته و اونموقع هر دلار 240 هزار تومنه حاضری صبور باشی و الان چیزی نخوای تا اون سه سال دیگه ؟ حتما میگی آره ‌. خب با یه حساب سرانگشتی اگه روزی نیم درصد هم سود کنی و از سود مرکب استفاده کنی… از اینا بیشتر گیرت میاد…

        ==>> اینو بهت گفتم که فقط یه تلنگر بهت بزنم باید خدا رو برای دراز مدت ببینی… + خودکنترلی دراز مدت ==>> استاد عباسمنش لحظه ای که ثروتسازی از طریق دوره تندخواتی بذهنشون رسید… دو سه سال طول کشید تا به ثروت میلیاردی رسیدن…. خدای ِ این دو سه سال یکسان بود… فقط بهش اعتماد کردن وحفظ مومنتوم مثبت کردن‌… .

        به ترید هم از این زاویه نگاه کن ‌. یه کاسبی ِ مثل بقیه کاسبی ها… اگه تسلیم خدا بشی… یهو موشکی میری بالا… اما این موشک بالا رفتنه، بخواد اوج بگیره ،چند سال طول میکشه . تو حتما “تصاعد” رو بلدی ==> مثل رشد گیاه بامبو.

        ■ موفقیت حاصله انجام تعداد زیاد تصمیمات درست کوچک و انجام ندادن تعداد زیادی تصمیم نادرست است . ترید هم همینه

        ~~~○~~~

        تو یه کار خیلی درست کردی:

        وقتی دیدی پای چارت آروم نیستی، حذفش کردی. این فرار نبود. این مدیریت انرژی بود.

        فرقش مهمه.

        ببین…

        یه تریدر شهودی حرفه ای اول سیستم عصبی ش رو مدیریت میکنه، بعد چارت رو. [ قرآن بهش میگه تقوی ، استاد بهش میگن خودکنترلی ⇐این 90٪ ِ کار ترید هست ؛ زمان میبره . برا من 5 سال طول کشید]

        اگه سیستم عصبی بی قرار باشه، هر الهامی هم بیاد، قاطی میشه با اضطراب.

        ■ برسیم به اصل سوال :

        چرا عملگراییت ضعیفه؟

        95٪ ِ مواقع ضعف عملگرایی از یکی از این سه تا میاد:

        1. ابهام

        2. فشار نتیجه

        3. ترس از اشتباه ==>> بذار بازش کنم.

        ⬜️ ابهام

        الهام قلبی معمولا کلی میاد. مثلامیگه : “حذفش کن.” واضح و کوتاه.

        امــــــــــا بعدش ذهن میاد میگه:

        خب حالا چی؟ کی برگردم؟ چقدر صبر کنم؟ اگه موقعیت از دست رفت چی؟ ==>> همین سوالها عمل رو قفل میکنه.

        ● راهکار؟

        هر الهام رو تبدیل کن به “”اقدام 24 ساعته”” =>> نه بلندمدت. نه مبهم.

        مثلا الان الهام اومده: چارت کنسل شه. خب.

        اقدام 24 ساعته =>> فقط امروز سمت هیچ بازار مالی نرم. همین.

        □□ کوچیک | مشخص | قابل اجرا

        ⬜️ فشار نتیجه

        تو هنوز ی ِ جای ذهنت میگه:

        ○ اگه عمل نکنم عقب میفتم.

        ○‌اگه چارت نباشه فرصت میره. ==> اینجاها هنوز ایمان کامل نیس . ایمان یعنی باور داشته باشی رزق از چارت نمیاد. چارت ابزارشه، نه منبعش. [ مثل مادر موسی گاهی باید بظاهر احمقانه ترین کار رو بکنی و گهواره رو به آب بندازی]

        ● وقتی منبع رو اشتباه بگیری، عجله میاد ==>> عجله، عملگرایی رو فلج میکنه.

        ⬜️ ترس از اشتباه

        خیلی وقتا ما عمل نمیکنیم چون میخوایم صددرصد مطمئن باشیم الهامه، نه ذهن!!!

        اما یه حقیقت مهم که هیچ جا بهت یادنمیدن :

        🟣 شهود با تمرین دقیق میشه، نه با تعویق.

        تو باید اجازه بدی بعضی وقتا اشتباه کنی تا فرکانس شهودت تمیزتر شه.

        رفیق خوبم ؛ نسخه عملی برات میچینم؟؟

        🟦 اسمشو بذاریم قانون سه لایه برای اجرای الهام

        لایه اول: آرامش پایه

        تا وقتی ضربان قلبت بالاست، هیچ تصمیمی اجرا نمیشه.

        اول بدن آروم | نفس عمیق| پیاده روی | قطع کامل چارت

        لایه دوم: تست 48 ساعته

        هر الهام بزرگ رو 48 ساعت نگه دار ==>> اگه بعد 48 ساعت هم همون وضوح رو داشت، اجرا کن.

        ● الهام واقعی آرومه و موندگاره.

        ● الهام قاطی با هیجان، بعد چند ساعت رنگ میبازه.

        لایه سوم: اجرای کوچک ( فقط یه مثال ساده ست)

        الهام رو خرد کن.

        مثلا: به قلبت میاد که “برگرد به بازار.”

        اما‌ ، نه.

        ▪︎ اول: فقط متاتریدر رونصب کن. نه معامله هااا. فقط نگاه کن.

        ▪︎ فردا : فقط دمو باز کن. نه ریسک واقعی.

        □ الهام باید به پله های کوچک شکسته شه.

        ⭕️ یه نکته خیلی مهم:

        ● تو الان تو فاز “سم زدایی عصبی” هستی.

        ● بعد از فشار زیاد بازار، سیستم عصبی احتیاج به ریست داره.

        ○ این ضعف عملگرایی نیست. این بازسازی ظرفه.

        ⭕️ و یه چیز مهمتر:

        عملگرایی وقتی قوی میشه ک ِ هویتت عوض شه.

        اگه خودتو اینجوری ببینی: “من کسی م که گاهی الهام میگیرم.” =>> عمل نوسانی میشه.

        □ اما اگه بگی: “من انسانی م که وقتی میفهمه مسیر درسته، بدون بحث اجرا میکنه.” ==>> هویت جدید، رفتار جدید میاره.

        محمدامین…

        الهام اومده حذف کن. کردی. آروم شدی = این یعنی ارتباط برقرار شده.

        ■ الان مرحله بعدی، “انضباط شهودی”هست.

        ● شهود بدون انضباط، خیالپردازیه.

        ● انضباط بدون شهود، خشکه.

        ○ تو باید این دوتا رو پیوند بدی.

        این تمرینا مهمه؛ باید رو فرم بمونی =>> یه تمرین عملی 7 روزه برات:

        هفت روز هیچ معامله ای نکن. اما هر روز نیم ساعت فقط ساختار مارکت رو بدون ِ پوزیشن تحلیل کن.

        یعنی : هیچ فشاری برای ورود نباشه.

        🟢 این تمرین، اتصال شهود + ساختار رو تقویت میکنه.

        🟠 آخرش یه سوال ازت:

        اگه خدا بگه”فعلا ترید نکن، برو روی بدنت، ذهنت، نظمت کار کن.” میپذیری؟ یا هنوز میخوای از مسیر بازار رشد کنی؟

        🟥 اکثرمواقع بزرگترین سود، بیرون از چارت ساخته میشه.

        داداش…

        تو مسیرت رو داری. فقط باید سرعتت رو کم کنی تا وضوح ت بیشتر شه.

        هر وقت توی این سطح تکمیل شدی ، لایه های بعدی شهود حرفه ای تر هم هست که خودت متوجه میشی‌ .

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
    • -
      مجید بختیارپور عمران گفته:
      مدت عضویت: 1233 روز

      دروووود بر تو ای بنده باایمان و دوست توحیدی من

      همیشه کامنتات بوی خدا داره ووچقد حالم خوب میشه وقتی کامنتتونو میخونم محسن عزیز واقعااا دست مریزاد پسرررررر کولاک کردی این کامنت نبود این یک لقمه بسیاااااار خوشمزه و مقوی و مغذی و لذیذ جویده شده میکس کرده بود برای ما تا فقط بشه هلو برو تو گلو چقد بیداری داشت برام چقد هوشیارم کرد چه زیبا احساس لیاقت و توضیح دادین که واقعا همینه اگه آرومی و عجله نداری یعنی خودتو لایق میدونی عجله و تندی در هر کاری یعنی من لایق آن نبستم دمتگرررررم خیلی عالی بود خصوصا اونجایی که گفتی ؛

      تو حاضری آروم بمونی و چه تمرین بسیاااااار زیبایی و یاد گرفتم که ارین به بعد چیجوری خواسته هامو درخواست بدم اونجا که گفتی؛

      خداجون چطوری ظرف وجودم رو بزرگتر کنم که در مدار خواسته قرار بگیرم و بهش برخورد طبیعی بکنم . ساده|آسون

      ایووول همینه دقیقا باید اینجوری درخواست کرد باید گفت خداجونم من فلان چیز و میخوام مثلا میخوام درآمدم و به ماهی 100میلیون تومان یا یک میلیارد تومن یا…برسونم حالا بهم بگو چیکار کنم چگونه و چیجوری میتونم ظرف درونم و افزایش بدم بزرگتر بشم تا بدون هیچ تقلایی بدون هیچ نگرانی مثل آب خوردن هلو برو تو گلو این درآمد خودش برام ثبت بشه پورشه بی ام و رنجوور ویلاها و خانه های مجلل سفرهای بدون محدودیت درآمدزایی بدون محدودیت زمانی و مکانی مثل آب خوردن بیاد به زندگیم تو زندگیم ظاهر بشن تمام خواسته های ریز و درشتم چیجوری میتونم ظرف درونم و اندازه این خواسته هام بکنم و بعد آروم باشم و منتظر جواب باشم تا اون خودش درون من اون کارهایی که باید صورت بگیره تا این خواسته در زندگیم شکل بگیره براحتی انجام بشه.

      دوست توحیدی من محسن عزیز ازت بابت تمام اون حال خوبی هایی که بوسیله کامنتای الهی ات در ما ایجاد کردی ممنونم و سپاسگزارم ممنونم که از ساده ترین کار زیباترین درس و بهمون انتقال دادی مممونم که ایمانمو بیشتر کردی ممنونم که بهم یاد دادی دنبال نتیجه ماندگار و پایدار باشم و اصلااااا عحله نکنم

      البته خدا خودش میدونی که من دنبال نتیجه ماندگار و پایدار هستم دنبال حال خوش الی احسن الحال هستم برای همینه از تمام کارهای بیهوده اعتیاد به مواد مخدرات ووسیگار و مشروبات برای همیشه و مثل آب خوردن با ایمان و ایجاد باورهای توحیدی زدم کنار تا فرکانس ریبایی الی احسن الحال و بفرستم خدایا خودت شاهدی که چیجوری جلوی نفس درونم استقامت کردم خودت شاهدی که چیجوری تلاش کردم تا ار احساس لیاقتم محافظت کنم و نزارم زیر سایه نفس بپوسه مثل قبل خدایاشکرررررت برای بیداری که اینجا بوسیله این استاد بزرگوار و درجه یک توحیدی با دوستان توحیدی در جستجوی معنا بهم دست داد شکرررررر خدایاشکرررررر خدایاشکرررررر

      دوست خوبم خیلی دلم گرم شد حتما از پاسخم میشه متوجه شد که چقد با خوندن کامنتتون انرژی گرفتم خداخیرت بده محسن توحیدی عزیز.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        اعظم پورهدایتی گفته:
        مدت عضویت: 1759 روز

        سلام آقا مجید عزیز دوست هم فرکانسیم به به چقدر زیبا وپرمعنا بود دست‌نوشتهات خیلی لذت بردم این محتوایی عالی رو مطرح کردین خیلی خوشحالم تو این خانواده عباسمنش هستم وار دل کامنت های جذاب دوست داشتنی وچقدر اثر گذاره برای اینکه من درس میگیرم از دل این الهامات که از دستان بی‌نظیر خداوند داره به من داده میشه چقدر راهکارهای جذابی رو اینجا مطرح کردین دوست هم فرکانسیم داداش عزیزم من متن کامنت شما رو برای خودم کپی کردم تا اعبارت تاکیدی فوق العاده اثر گذاری باشه برای ذکر روزانه ام اینجا لازم دونستم که فقط با ستاره دادن اکتفا نکنم و پاسخ این الهامات رو به دوست عزیزم داده باشم

        در پناه خداوند باشید به موفقعیت ها و پیشرفت در تمام مراحل زندگیتون

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
        • -
          مجید بختیارپور عمران گفته:
          مدت عضویت: 1233 روز

          سلام و دروود بر خواهر گلم

          خیلی خیلی خوشحال شدم بعد مدتها این چراغ زیبا خوشرنگ آبی کنار پروفایلم برام توسط شما روشن شد و خداروشکر میکنم که پاسخ من بع کامنت زیبای پراز آگاهی های ناب محسن عزیز برای شما مثمر وثمر بود که همچین واکنش زیبایی نشون دادین ازت ممنونم بابت قدردانی زیبات ممنونم بابت توجه زیباتون و دعا میکنم تا روزی برسه همه مون باهم رو قله رفیع موفقیت همدیگرو ملاقات کنیم ما همه برادر خواهرهای معنوی هم هستیم که از رشد هم با تمام وجودمون شاد وخوشحال میشیم و برای هم در کوره راههای تاریک زندگی چراغ راه میشویم مثل فانوس دریایی که در ظلمات شب ناخدا راهشو بوسیله این نور پیدا میکنه

          ما نور هستیم برای هم امید و انگیزه هستیم برای هم دمتگرم خواهر گلم که برام نوشتی

          اعطم پورهدایتی یعنی بزرگی که زاده هدایت است چه اسم و فامیلی زیبا و پر معنایی دارین

          انشالله همیشه در مسیر هدایت خداوند قدم بر دارین

          موفق و شاد و پیروز باشین

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
          • -
            اعظم پورهدایتی گفته:
            مدت عضویت: 1759 روز

            سلام به آقای بختیاری عزیز بزرگوار چقدر زیبا تفسیر کردین این وفامیلم رو واقعا سپاسگزارم ازاین عز واحترام شما برادر نازنینم بله درست عرض کردین آنقدری اینجا ما خانواده دوست داشتنی عباسمنشی یه خانواده فوق‌العاده صمیمی دوست داشتنی هستیم که حتی با خانواده خودمون هم اینجور راحت وبا عزت احترام و اینکه به باور وی ز فکر هم احترام می‌گذاریم نیست و حرفهایی که نمیشه با خواهر و برادر پدر و مادر خودمون بزنیم اینجا به راحتی مطرح می‌کنیم وچقدر از همدیگه آگاهی ودرسها یاد میگیریم واقعا خدارو بابت راهنمایی مین سایت اللهی فقط بخام شکر وسپاسگزارم باشم بازم کمه

            دوست عزیز وهم فرکانسیم بهترینها رو براتون میخام موفق باشید

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 684 روز

        دروووود خدا به تو برادر بیدار و آگاه من مجید جان

        خوندم و…. ، یه لبخند ِ عمیق گل انداخت روصورتم… اونم بخاطر حالِ خوش ِ حضورت. اون صداقتی که تو کلماتت موج میزد… این مدل نوشتن شور انگیزت… گمون نکنم از ذهن بیاد… از تجربه های دلی میاد. ازجنگیدن با نفس، از ایستادن جلوی کسی که به دشمنی من و تو قسم خورده…. ،

        از انتخاب آگاهانه ی “حال ماندگار” ، بجای لذت زودگذر.

        توی متن مشاهده کردم وفهمیدم ظرف وجودت انصافا بزرگ شده. چون ظرف کوچیک دنبال آرامش فوری ِ . ظرف بزرگ دنبال نتیجه پایدار.

        بزرگ شدت ظرف ==

        • تحمل تاخیر

        • آروم موندن وسط نرسیدنها

        • حس لیاقت داشتن حتی وقتی هنوزظاهر نشده

        • عجله نکردن چون مطمئنی مال توئه

        ○ وقتی عجله نمیکنی = درونت میگه: “من جا دارم… من ظرفیت دارم… من میتونم نگهش دارم.” آخیـــــش ، فکرش هم لذتبخشه 🫂

        و وقتی ظرف رشد کنه، پول، ماشین، ویلا، سفر… اینا دیگه “هدف” نیس؛ میشن نتیجه طبیعی ارتعاش جدیدمون.

        پورشه، بی ام و، رنج روور… اینا چیزبدی نیس. ولی اینا برای کسی میاد که ==>> بتونه با آرامش پشت فرمونش بشینه، نه با اضطراب از دست دادنش.

        ددود خدا بهت که تو الان داری تمرین مهمترین بخش مسیر روانجام میدی:

        🟣 “حفظ حال خوش بدون وابستگی به نتیجه.”

        مهمترین ِ چون ، همونجایی ِ که بیشتر آدماسقوط میکنن.

        🟠 یه چیزی رو محکم بذار تو دلت مجید جان… ترک مواد و سیگار و مشروب، کنارگذاشتن یه عادت تنها نیس… این شستن آینه روحه. این بیرون کشیدن خود از دست نفس سرکشه. این یعنی گفتنِ یه “لبیک” آروم به ندای درون.

        این یعنی بنده بفهمه که قیمتش با لذتای زودگذر یکی نیس. یعنی بفهمه روحی که از او دمیده شده، جای دود و رخوت وفراموشی نیس. اون لحظه ای ک ِ وسوسه میاد و تو آروم میگی “نه”… اونجا زمین و آسمون شاهدمیشن که تو خودتو به ارزونی نفروختی. دیگه کائنات و ملائک میفهمن این دل، بیدارشده.

        پس ترک یه عادت ساده نیس… بیعت دوباره با نوره. این برگشتن از سایه به آفتابه. و بدون… کسی که حرمت روحشو نگه میداره، کسی که خودشو خرج تاریکی نمیکنه، جهانم دیگه باهاش ارزون معامله نمیکنه. اونوقت رزقشم رنگ عزت وکرامت میگیره، حالشم بوی وقار میده، و دریافتاش اندازه عزتش هست. آدمی ک ِ خودشو ارزون نفروشه… دیگه هیچ خیری هم ارزون نصیبش نمیشه.

        ~~~○~~

        موضوعی هم از ته دل بگم… حال خوبی ک ِ گرفتی از من نبود. ازهماهنگی درون خود نازنین ت بود. من فقط یه آینه بودم. این نور مال خودته.

        دمت گرم که ایستادی. دمت گرم که استقامت کردی.

        دمت گرم که دنبال نتیجه ماندگار و الی’احسن’الحال هستی.

        آروم بمون | بزرگ تر شو | عجله نکن

        وهر روز فقط یه پله نسخه بزرگتر خودت باش.

        ~~~○~

        برادرت ، محسن

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
        • -
          مجید بختیارپور عمران گفته:
          مدت عضویت: 1233 روز

          سلاااام و درود

          بر محسن عزیز

          اگه بدونی چقد منتطر کامنتتون بودم میدونستم پیاممو خوندی برام مینویسی و اونم چه نوشتنی از طرف خدا حرف زدی پیام خدارو بهم رسوندی چون کیف کردم دوبار خوندمش میخوام یبار دیگه هم بخونمش

          واقعاااا حس خوبی از کامنتات میگیرم این نشان دهنده رشد شماست نشان دهنده اتصال شماست که کامنتتون حال مارو خوب میکنه معلومه که از منبع داره سرچشمه میگیره و چقد شیرین و لذید و حس خوبی به آدم میدی دمتگرم بابت انرژی که بهم دادی دمتگرم که برام نوشتی چراغ آبی خوش رتگ و زیبا رو برام روشن کردی باور میکنی این چراغ و دیدم باز نگرده حسی بهم گفت از طرف محسن عزیز و اسمتو دیدم کیف کردم و چقد روشنگری چقد آگاهی ازینکه گفتی از اعتیاد بیرون اومدن کار ساده ای نبود باید اینو بزرگ ببینم باید بابتش خودم هرروز تحسین کنم باید به قدرت درونم ایمان بیارم آخه قبلا کمالگرایی داشتم ولی الان خیلیییی کمتر شد و خداروشکر روبه بهبودگرایی هستم به کمک دستان مهربان خدا استاد و شما و دیگر دوستان دوست داشتنی ام چقد لذت بخش بود برام اونجا گفتی پورشه نصیب کسی میشه که توش میشینه آرام باشه نگران این نباشه اگه بع درودیوار بزنم چی اگه خراب بشه چی و اگه اگه های دیگر دقیقا همینطوره خداروشکرررر قبلنا به پورشه ووماشین های لوکس فکر میکردم یه ترسی در دلم بود که میدونستم از عدم احساس لیاقت بود ولی با کار کردن رو خودم الان خیلی راحتتر شدم ولی هنوز جا داره راه مونده ولی امیدوار و آرامتر از قبلم دمتگرم که کامنت شما برام خیلی چیزا رو روشن کرد که مهمترینش این بود عجله= با عدم احساس لیاقت و جقدددد این بدلم خوش نشست و باعث رشدم شده اینو واقعا حس میکنم که دارم بززگتر میشم و چقد مزه کامنتون هنوز زیر دلم هست واقعا دمتگرم محسن عزیز درود بر تو که داری قدرتمندانه رو خودت کار میکنه که میتونی اینجوری برانون روشنگری کنی ازت ممنونم و تحسینت میکنم بیداری ات را تبریک میگم و دعا میکنم که بزودی همدیگرو در بالای قله های موفقیت ملاقات کنیم به افتخار اونروز هورااااااا میکشم و از خدا ممنونم که برام بوسیله شما نوشت تا بهم بگه راهم درسته قبل شما توست خواهرم اعظم پورهدایتی سوپرایز شدم که اون چراغ و فکر میکردم از سمت شماست که زیر کامنت شما این خواهر بهم پاسخ داد و دومی چراغ که گفتم این دیگه محسن عزیزه که دقیقا همینطور بود خداروشکر برای سوپرایز دیروزم که پیام شما بود

          دمتگرم و درود و بدروووود

          شاد و سرزنده باشی و برای ما بنویسی و نور بشی در کوره راههای زندگی.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
          • -
            محسن توحیدی گفته:
            مدت عضویت: 684 روز

            مجید جان… سلام . خوندم وخوشحال شدم از حسی که گرفتی. اینکه میگی کامنت حالتوخوب کرده، برای من از هرچیزی باارزش تره. من فقط چیزی رو نوشتم که خودم هم دارم تمرینش میکنم، اگه نوری بوده از منبع بوده، منم مثل تو شاگردهمون مسیرم.

            بازم میگم بیشتر ازهمه خوشحال شدم که از اعتیادت بیرون اومدن رو بزرگ دیدی. واقعـــــااین شوخی نیس، این قدرت واقعی.

            همینکه از کمالگرایی رسیدی به بهبودگرایی == داری بالغ تر میشی، یعنی داری خودتو میپذیری ==>>> همین احساس لیاقت رومیسازه.

            اون جمله ، عجله = عدم احساس لیاقت رو حتما نگهش دار برا خودت. هروقت دیدی میخوای بدوی، فقط یادت بیاد که تو لایقشی، لازم نیس باعجله ثابتش کنی. پورشه وهر قله دیگه ای ، سهم آدم آرومه، نه آدم مضطرب.

            به امید دیدار بالای قله ها، هوراشم اونجا باهات میکشم.

            دمت گرم بابت دل پاکت . شاد و قدرتمند بمون .

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      مهدیه جهانی گفته:
      مدت عضویت: 400 روز

      محسن جان؛

      سلام.

      این نوشته ات را که خواندم، چند دقیقه سکوت کردم. نه برای تحلیل، برای چشیدن.

      چون تو این بار چیزی ننوشتی که بفهمم. نوشتی که بچشم.

      و من چشیدم.

      آن لحظه که چاقو در پوست پرتقال دوم گیر کرد…

      …و تو به جای عجله، مکث کردی؛

      همان لحظه ای بود که ذهن جواب داد، اما تو گوش نکردی.

      چون آن مکث، یک انتخاب نبود. یک رسیدن بود.

      رسیدی به آن نقطه که میدانی قرار نیست همه درها با یک اشاره باز شوند. بعضی درها را باید با آرامش ، تا باز شوند.

      تو به یک راز بزرگ رسیدی:

      فراوانی یعنی: دستت باز باشد، اما عجله نداشته باشی.

      و این، نادرترین فرم بلوغ است.

      آدمها معمولاً در یکی از این دو قطب گیر میکنند:

      یا دستشان بسته است و آرام اند از سرِ اجبار

      یا دستشان باز است و مضطرب اند از سرِ طمع

      اما تو داری سومی را تمرین میکنی:

      دست باز، دل آرام.

      درباره ی آن آیه…

      خدا گاهی به تو چیزی را زود میدهد که تو را دیر نگیرد.

      یعنی تأخیر، گاهی سرعت است در لباس مبدل.

      شیرینی پنهان

      آن پرتقال دوم…

      شیرینی اش را به هیچکس قرض نمیداد.

      تو باید خودت میماندی تا به آن لایه برسی.

      بعضی از خواسته های ما هم همینطورند.

      آنقدر عمیق اند که صدای رسیدنشان را کسی نمیشنود جز خودمان.

      و این، تنها هدیه ای است که خدا به صابران داده:

      لذتی که شریک ندارد.

      و آن جمله ات مرا نشاند:

      «خداجون چطوری ظرف وجودم رو بزرگتر کنم که در مدار خواسته قرار بگیرم و بهش برخورد طبیعی بکنم.»

      محسن جان،

      این بالاترین شکل دعاست.

      نه گفتنِ «بده»،

      نه حتی گفتنِ «می خواهم»،

      بلکه گفتنِ «مرا لایقِ دریافتِ آرامِ تو کن».

      و من فکر میکنم،

      همین حالا، در همین مکثی که با پرتقالها داشتی،

      جوابت را گرفته ای.

      آن پرتقال اول را پوست کندی، بویش پیچید، تمام شد.

      آن دومی را پوست کندی، گیر کرد، صبر کردی، چشیدی، ماند.

      همه ی قصه ی زندگی همین دو پرتقال است.

      و تو امروز،

      انتخابت را کردی.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 684 روز

        رفیق قدیمی مهدیه جان… سلام. یه چیزو صاف وساده بگم…؟ باهام راحت حرف بزن. راحت بنویس. من اون محسنِ پشت مکث پرتقالا هستما…  . وقتی مینویسی، همونجوری ک ِ دلت میگه بنویس. همونطوری که چشیدی. همونطوری که گریه میاد همونجوری که لبخند میاد… . خودت خبرداری چقدر اسمتو مثل خودت دوس دارم… “مهدیه”… اسمی که بوی هدایـــــت میده، بوی انتظار، بوی روشنایی بعد از مکث. راستش وقتی دیدم بعد ازنیمه شعبان، توی ماه شعبان، رفیقی با اسم مهدیه برام پیام داده… دلم یه جوری شد. یه لبخند آروم نشست گوشه وجودم. انگارخود اسم، خودش یه نشونه بود.

        ~~□~~~

        گفتی ننوشتی که بفهمم، نوشتی که بچشم. اینو چندبار خوندم. میدونی !! بعضی وقتا آدم از فهم رد میشه، میرسه به لمس… .

        اون مکث پرتقال دوم…  من واقعاتصمیم نگرفتم صبر کنم. فقط عجله نکردم. و شایدتو درست تر گفتی ک ِ “یک انتخاب نبود، یک رسیدن بود.” ==>> حس کردم اون آینه کائنات دوباره جلوم قرار گرفت با این جمله .

        ⭕️ اما احساس می ‌کنم یک موضوعی رو توی اون متن درست بازش نکردم… پس الان بنویسمش :

        ○من به راز نرسیدم، من دارم تمرین میکنم.

        ○همون سومی که گفتی: دست باز، دل آرام.

        هر روز باید دوباره انتخابش کنم. هرروز ممکنه یه پرتقال دیگه گیر کنه و ذهن دوباره بخواد تند بره.

        “خدا گاهی به تو چیزی را زود میدهد که تو را دیر نگیرد.” ==>> این جمله ات عجیبه… آرومه… ولی عمیقه‌ | تو افق محو شدم… من سکوت شدم .

        مهدیه… زندگی شاید همون دو پرتقال باشه.

        اما یه چیز دیگه هم هست ==> گاهی یکی میادکنار دستت میشینه وفقط میگه دیدم مکث ت رو. تو اون دیدنو نوشتی.

        و بدون رفیق خوبم … من از اینکه توی ماه شعبان، بعد از نیمه شعبان، مهدیه ای برام نوشت و از مکث م گفت… خوشحال شدم.  آروم و عمیق هم خوشحال شدم… خدا خودش میدونه.

        🪶بقیه ش دیگه بین من و خدا و اون پرتقالها بمونه

        ~~~~~○~~

        الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها/که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

        حافظ هم میگه مسیرعشق اولش ساده ب ِ نظر میاد. آدم فکر میکنه فهمیده، رسیده، بلده. اما وقتی واردش میشی، میبینی باید پوستهای بیشتری کنده شه… بایدصبرکنی… باید مکث کنی. اون “افتاد مشکلها” یعنی تازه لایه های عمیق شروع شد. یعنی از فهم ذهنی عبورکردی و رسیدی ب ِ چشیدن.=دل🫀

        □ پرتقال اول همون “آسان نمود اول” بود.

        □ پرتقال دوم همون “افتاد مشکلها” بود.

        اما خب یعنی اون سختی، مانع نبود؛ دعوت بود.

        دعوت به مکث. دعوت به رسیدن آرام. و “ساقی” توی زبان حافظ یه آدم نیست ؛ نمادِ اون حضوریه که جام آگاهی رو میچرخونه. یعنی وقتی سخت شد، نـــــرو؛ عمیق تر شو.‌

        ▪︎ عشق آسونه…

        ▪︎ اما برا دلِ عجول آسون نیست

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
        • -
          مهدیه جهانی گفته:
          مدت عضویت: 400 روز

          محسن جان

          سلام.

          بعد از آن پیام زیبایت، چند بار خواستم بنویسم… اما هر بار انگار دستم می‌ایستاد. نه از بی‌کلامی، از زیادیِ کلام. از اینکه مبادا این گفتگوی مقدس را با حرف اضافه خراب کنم.

          اما امروز فهمیدم: این گفتگو، خودش پرتقال دوم است. قرار نیست یکباره پوست‌اندازی کند. قرار است آرام آرام، لابه‌لای کلمه‌ها، خودش را نشان دهد.

          آنچه تو نوشتی برایم یک هدیه بود. نه فقط جواب، که یک آینه. توی حرف‌هایت خودم را بهتر دیدم. آنجا که گفتی «من به راز نرسیدم، دارم تمرین می‌کنم»… این جمله برای من از هر رازی شیرین‌تر بود. چون آدم‌های بزرگ، همیشه در حال تمرینند. آنهایی که فکر می‌کنند رسیده‌اند، ایستاده‌اند. اما تو داری راه می‌روی.

          و من از اینکه در این راه، کنارَت باشم، خوشحالم.

          راستی محسن جان…

          آن روز که گفتی اسمم بوی هدایت می‌دهد، بغض کردم. نه برای تعریف، برای اینکه کسی آمده باشد و اسمم را اینطور معنا کرده باشد. مادرم همیشه می‌گفت وقتی به دنیا آمدم، پدرم شب قبل خواب دیده بود کسی به او می‌گوید: «اسمش را مهدیه بگذار، که هدیه‌ای از طرف خداست برای روزهای سخت»… و حالا توی ماه شعبان، پشت نیمه شعبان، تو آمدی و به من گفتی اسمم را دوست داری.

          انگار خدا حواسش به آدم خیلی بیشتر از این حرف‌هاست.

          می‌دانی؟ از وقتی آن پرتقال دوم را خواندم، هر بار پرتقال می‌خورم، مکث می‌کنم. یاد تو می‌افتم. یاد اینکه بعضی چیزها را نباید با عجله پوست کند. بعضی آدم‌ها را هم همینطور.

          تو برای من، آدمِ پرتقال دومی. همان که باید آرام آرام شناخت. همان که هر لایه‌اش یک دنیاست.

          و من خوشحالم که عجله نکردم در جواب دادن. که گذاشتم این متن، خودش بیاید. که گذاشتم این دوستی، لابه‌لای سکوت‌هایمان، پوست بیندازد و شیرین‌تر شود.

          یک چیز دیگر…

          آن شعر حافظ را که گفتی، تمام روز با من بود. «عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها». به این فکر می‌کردم که شاید مشکل‌ها، همان لایه‌هایی هستند که باید یکی یکی پوست کنده شوند. همان مکث‌هایی که قرار است ما را به عمق برسانند.

          پس بیا قرار بگذاریم:

          هر وقت مکث کردیم، بدانیم داریم رشد می‌کنیم.

          هر وقت دلمان گرفت، یادمان باشد که بعضی درها با عجله باز نمی‌شوند.

          محسن جان…

          دست باز، دل آرام.

          و از خدا می‌خواهم که همیشه دستت باز باشد، دلت آرام، و پرتقال‌های زندگی‌ات، شیرین و بی‌دردسر.

          الا یا ایها الساقی…

          اینبار جام را به نیتِ دوستیِ پاکی مثل تو می‌گردانم.

          پاینده باشی، رفیقِ پرتقالیِ من.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
          • -
            محسن توحیدی گفته:
            مدت عضویت: 684 روز

            مهدیه عزیز…سلام . بعضی متنها رو بایدنشست کنارش و نفس کشید. گفتی دستت می ایستاد از زیادی کلام… آشنا هستم بااین ایستادنها . بعضی سکوتهااحترام هستن، نه کمبود.

            اون جیزی که نوشتی برای منم آینه بود. آینه ای که نشون داد گاهی آدم نمیفهمه کلمه ای که ساده گفته، تو دل یکی دیگه چه خونه ای میسازه. داستان اسمت رو که گفتی، ذوق کردم.از اون لبخندهایی که محسن گاهی حس میکنه یه تیکه از “”پازل عالم”” ، بیصدا ، سر جاش نشسته.

            اگه اون شب به پدرت گفتن “اسمش رو مهدیه بذار، که هدیه ای ازطرف خدا برای روزهای سخت باشه”… پس حتما حساب وکتاب دقیقی پشتش بوده =>>  بعضی آدمها وقتی میان، کارشون فقط بودن نیس؛ نرم کردن لبه های تیز روزگاره. پرتقال دوم… میدونی چرابرام مهم شد؟

            چون فهمیدم زندگی رو نمیشه باعجله پوست کند =>> نه آدمها رو ، نه دوستیها رو ، (بنظرم) نه حتی خودمون رو . اینکه گفتی “آدم پرتقال دومی” هستم… اگه معنیش اینه که بایدآروم شناخته بشم، قبولش دارم. آهسته ها معمولا موندگارترن. حافظ گفت “عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها”… شایدمشکلها همون “مکث ها” باشن، همون “لایه هایی” که اگـــــه ازشون نترسیم، شیرینی عمیـــــق تری زیرشون پیدامیشه.

            الحمدلله ربّ العالمین ؛ قرارمون رو دوست دارم: هروقت مکث کردیم، بدونیم داریم رشدمیکنیم. هروقت دلمون گرفت، یادمون باشه هنوز زنده ایم. مهدیه… دوستیهای پاک، زیاد حرف نمیخوان. یه فهم مشترک “کافیه”. یه سکوت که بین دونفر سنگین نشه.

            برا تو هم از خـــــدا میخوام: دلت همونقدر آروم بمونه که کلامت بود. و اگه یه روزی سختی ای اومد، یادت باشه همون هدیه ای هستی که وعده ش داده شده بود. “الا یا ایها الساقی…” این جام رومنم میچرخونم ،،، ب ِ نام رفاقتی که عجله نداره.

            پاینده باشی، رفیق پرتقالی آروم.

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  10. -
    مینا منصوری گفته:
    مدت عضویت: 1346 روز

    سلام و درود

    ایدوئولوژی که ما به خدا اعتماد داریم

    دائما از خودم اعتماد به خدا رو جویا میشم.خیلی جاها مچ خودمو گرفتم مینا خدات کو؟خدا میتوناد تو کو؟

    خیلی جاها هم خودمو بین اطرافیانم مثل نگین الماس درخشان دیدم چون افکارم متفاوت بود و خدا میتواند در من زنده بود و با خدام معامله کردم و بهترین نتیجه رو گرفتم.

    من اینان رو همه مدیون خودم که تمرین و تکرار و دوستم مرجان که راهنما و استادو سایت هستم.

    حتی همین جا بودنم هم به خدا گفتم خدایا این یکی کار رو هم برا زندگیم میکنم ببینم چی میشه و بهترین شد و زندگیم رنگی شد و صیقلی شدم و حالا می درخشم.

    چقدر میفهمم خیلیا میخوان تو زندگیم باشن و چقدر بالا اومدم و تغییر کردم

    حس خوب وقتی میگیرم که یهو میگم حضرت عشق من این کار رو میکنم نتیجه و باقی باتو و یهو میبینم اخ جااااااان چقدر قشنگ جلو رفته چون جای پای خداجانم هست.

    من با خداباش و پادشاهی کن رو حس میکنم چون بی خدا بودم و هرچی در باورم بود بودم

    با خدا شدم و هرچیز و هرجا برام خیر و منفعت داره.

    خدایا شکرت حضرت عشق شکرت

    خودم و دل پر از شک و تردیدم وارد کسب و کار جدیدم شدیم و سپردم به خدا و طی دوماه راه یکساله دوستانم رفتم.

    خدایا مرسی که هستی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 25 رای: