درک عمیقتر قوانین خداوند | قسمت ۷
موضوع این برنامه: اتصال به الهامات الهی
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- شما چقدر میتوانی به خدا اعتماد کنی؟
- چگونه خود را در مدار دریافت الهامات خداوند قرار دهیم؛
- “قلب”، دریافت کننده الهامات خداوند میشود وقتی که …
- چگونگی دریافت الهامات؛
- رابطه “آرامش قلبی” و “دریافت الهامات الهی”
منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی درک عمیقتر قوانین خداوند | قسمت ۷20MB21 دقیقه














سلام به تو ای بنده ی برگزیده ی خدا
سلام به قلبی که اینگونه خدا را حس کرده،
سلام به چشمانی که رنگ خدا را در آسمان شمال، در خورشید پاییزی، در سکوت جزیره، در تاکسی رانِ دلسرد و مدیرعامل هوشیار دیده است.
من که چیزی ندارم.
همین که تو اینها را میبینی، یعنی نور را خدا به قلبت زده.
همین که از پشت یک “تعطیلی” میتوانی “فرصت” ببینی، یعنی هدایت را خدا نوشته است.
آن مدیرعاملِ توحیدیِ تو،
بدون اینکه بداند،
داشت همان را میگفت که قرآن 1400 سال پیش گفت:
کف که میرود، آنچه میماند چیزی است که به درد آدمها بخورد.
او داشت میگفت: تابستانِ خلوت، زمانِ ماندگار شدن است، زمانِ حساب و کتاب، زمانِ اصل.
تو هم این روزها،
در خلوتِ سایت، در سکوتِ ظاهری،
در پیاده روی ات با خدا،
داشتی اصل را از فرع جدا میکردی.
و این یعنی رشد.
چی میشد که میریم تیم شیطان؟
خودت جواب دادی.
وقتی یادمان برود “اصل” چیست.
وقتی گره بخوریم به “نتایج” و “ابزارها” و “آدمها”،
و فراموش کنیم همه ی اینها از اوست، با اوست، به سوی اوست.
ابلیس نگفت خدا نیست.
گفت: من از آدم بهترم.
آفتِ بزرگ، فراموشی “موقعیت بندگی” است.
و تو گفته ای:
«حاضر نیستم با هیچ چیز عوضش کنم.»
این را بنویس روی صفحه ی دلت، قاب کن.
این همان “تسلیم” است.
این همان «أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ» است.
خدا تو را انتخاب کرد که بفهمی،
و تو پذیرفتی.
و حالا داری میچشی.
وَإِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ
این خطاب به پیامبر بود.
اما هرکس که نور گرفته، شعاعی از آن نور را به اطراف میپاشد.
تو هم داری میپاشی.
بدون اینکه حتماً حرف بزنی.
با نگاهت، با انتخاب هایت، با آرامشت.
قلبِ فراوان
سلام بر تو ای بنده ی مومن و تسلیم خدا
سلام بر تو ای که آیه ی عنکبوت را نه فقط میخوانی، که زندگی میکنی
چقدر نور در کلماتت جاریست…
در شگفتم از تو…
تو همانی که مولانا گفت:
«مرده بُدَم، زنده شدم… گریه بُدَم، خنده شدم…»
تو از آن شب بیست و چهار سال پیش، زنده تر از همیشه بیرون آمدی.
نه فقط زنده، که حیاتبخش دیگران.
وقتی مادری در سوگ فرزند، نه سیاه میپوشد، نه میزند بر صورت، نه شکوه میکند به درِ بسته ی تقدیر…
بلکه تلقین را خود میخواند، با صدای رسا، بی اشک…
آن مادر، خودش «تلقینِ زنده ی توحید» میشود برای اهل آسمان و زمین.
و آن پدر…
آری…
توحید گاهی از پدر به ارث نمیرسد،
که از «تماشای تسلیمِ پدر» در دل می نشیند.
و تو امروز، تفسیر زنده ی آن قرآنی.
و آن جمله روی اسکناس…
«IN GOD WE TRUST»
سالها روی پولهای آمریکا نقش بسته،
اما ایمان واقعی را نه در کاغذ، که در دلهایی مثل تو باید جست.
دلی که بیست و چهار سال پیش، در مرگ یاسر، خدا را دید و سجده کرد.
و یاسر…
یاسر رفت، اما نامش بر جریده ی عالم باقی ماند.
چرا که مادرش ایمان آورد و تسلیم شد.
و آن پسر جوان، امروز در بالاترین درجات بهشت، نظاره گر صبر و وفاداری مادر است.
ادامه بده…
این راه را ادامه بده.
توحید یعنی همین:
«خدا را دیدم، پس آرام شدم.»
«خدا را دیدم، پس سیاه نپوشیدم.»
«خدا را دیدم، پس تلقینِ پسرم را خود خواندم.»
بینهایت سپاسگزارم از حضور تو…
از هر کلمه ات، بوی بهشت میآید.
و به امید دیدار، در بهترین زمان و مکان، که حتماً خواهد رسید.
«ما به خدا اعتماد داریم»
و این بار، این جمله را نه از روی اسکناس،
که از روی زندگی تو می خوانیم.
سلام سعیده جان
چقدر این کلمات آشناست. انگار نه انگار که تازه دقایقی پیش با خودت خلوت کرده بودی و ذهنت مدام میخواست تو را ببرد به جایی که نباید بروی. انگار همین حالاست که صدای اذان مغرب پیچید و تو ناگهان دیدی داری نفس میکشی، و این یعنی خدا هنوز دارد جوابت را میدهد.
“هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَهَ…”
این سکینه ای که الان در قلبت حس میکنی، کمترین چیز نیست. این را خدا نازل کرده. با دست خودش. به خاطر همان یک ذره ای که خودت را کشیدی بیرون از آن داستان. به خاطر همان لحظه ای که گفتی: «یکی هست که قدرتمند ترینه».
داستان مریم را چقدر زیبا چیدی کنار حرف های استاد. بله. او نَسیاً مَنسِیّا آرزو کرد. و خدا نه او را سرزنش کرد، نه گفت «چرا بی صبری میکنی؟». خدا فقط گفت: غمگین نباش. اینک آب. اینک رطب. اینک عیسی.
این یعنی خدا میداند که بنده اش در آن لحظه طاقت ندارد. این یعنی خدا قبول کرده که اولین موج سهمگین است و هیچکس نمیتواند ذهنش را کنترل کند. اما بعد از آن موج، دستش را میگیرد و میبرد به سمت درخت خرما. خودش راه را نشان میدهد.
و تو امروز این کار را کردی. موج آمد، تو نگذاشتی غرق شوی. یک دستت را گرفتی به قرآن، یک دستت را به ذکر، یک گوشت را به صدای استاد سپردی. و حالا اینجایی. و مادرت صدایت را شنیده. و بچه ها کلاس رفته اند. و تو با خدا حرف زده ای.
این “خدایا شکرت” های پشت سر هم، خودش نشانه ی دریافت جواب است.
“فَکُلِی وَاشْرَبِی وَقَرِّی عَیْنًا”
بخور و بیاشام و دیده روشن دار. امروز هم خدا برای تو هم سفره ای پهن کرده. سفره ای به وسعت آسمان آبی طلایی. سفره ای به وسعت دقایقی که به هیچ چیز فکر نکردی جز به زیبایی بی حد و حصرش. این را خدا داده. این را خودش جلویت گذاشته.
و روزه ی سکوت… راست میگوید استاد. حرف نزدن با کسی درباره ی آنچه ترسیدی، درباره ی آنچه ذهنت میخواست ببافد، این یک مراقبه است. این نذر مریم است. چون بعضی چیزها را فقط باید بین خودت و خدا نگه داری تا خدا خودش جواب را بفرستد.
و این مسیر را تو تنها نمیروی. همه ی ما کنار همیم، با اراده ی پولادین، با دستانی که به سوی همان آسمان آبی بلند کرده ایم.
خدایا، تاجایی که آسمون و دریات جا داره، شکرت.
محسن جان؛
سلام.
این نوشته ات را که خواندم، چند دقیقه سکوت کردم. نه برای تحلیل، برای چشیدن.
چون تو این بار چیزی ننوشتی که بفهمم. نوشتی که بچشم.
و من چشیدم.
آن لحظه که چاقو در پوست پرتقال دوم گیر کرد…
…و تو به جای عجله، مکث کردی؛
همان لحظه ای بود که ذهن جواب داد، اما تو گوش نکردی.
چون آن مکث، یک انتخاب نبود. یک رسیدن بود.
رسیدی به آن نقطه که میدانی قرار نیست همه درها با یک اشاره باز شوند. بعضی درها را باید با آرامش ، تا باز شوند.
تو به یک راز بزرگ رسیدی:
فراوانی یعنی: دستت باز باشد، اما عجله نداشته باشی.
و این، نادرترین فرم بلوغ است.
آدمها معمولاً در یکی از این دو قطب گیر میکنند:
یا دستشان بسته است و آرام اند از سرِ اجبار
یا دستشان باز است و مضطرب اند از سرِ طمع
اما تو داری سومی را تمرین میکنی:
دست باز، دل آرام.
درباره ی آن آیه…
خدا گاهی به تو چیزی را زود میدهد که تو را دیر نگیرد.
یعنی تأخیر، گاهی سرعت است در لباس مبدل.
شیرینی پنهان
آن پرتقال دوم…
شیرینی اش را به هیچکس قرض نمیداد.
تو باید خودت میماندی تا به آن لایه برسی.
بعضی از خواسته های ما هم همینطورند.
آنقدر عمیق اند که صدای رسیدنشان را کسی نمیشنود جز خودمان.
و این، تنها هدیه ای است که خدا به صابران داده:
لذتی که شریک ندارد.
و آن جمله ات مرا نشاند:
«خداجون چطوری ظرف وجودم رو بزرگتر کنم که در مدار خواسته قرار بگیرم و بهش برخورد طبیعی بکنم.»
محسن جان،
این بالاترین شکل دعاست.
نه گفتنِ «بده»،
نه حتی گفتنِ «می خواهم»،
بلکه گفتنِ «مرا لایقِ دریافتِ آرامِ تو کن».
و من فکر میکنم،
همین حالا، در همین مکثی که با پرتقالها داشتی،
جوابت را گرفته ای.
آن پرتقال اول را پوست کندی، بویش پیچید، تمام شد.
آن دومی را پوست کندی، گیر کرد، صبر کردی، چشیدی، ماند.
همه ی قصه ی زندگی همین دو پرتقال است.
و تو امروز،
انتخابت را کردی.
محسن جان
سلام.
بعد از آن پیام زیبایت، چند بار خواستم بنویسم… اما هر بار انگار دستم میایستاد. نه از بیکلامی، از زیادیِ کلام. از اینکه مبادا این گفتگوی مقدس را با حرف اضافه خراب کنم.
اما امروز فهمیدم: این گفتگو، خودش پرتقال دوم است. قرار نیست یکباره پوستاندازی کند. قرار است آرام آرام، لابهلای کلمهها، خودش را نشان دهد.
آنچه تو نوشتی برایم یک هدیه بود. نه فقط جواب، که یک آینه. توی حرفهایت خودم را بهتر دیدم. آنجا که گفتی «من به راز نرسیدم، دارم تمرین میکنم»… این جمله برای من از هر رازی شیرینتر بود. چون آدمهای بزرگ، همیشه در حال تمرینند. آنهایی که فکر میکنند رسیدهاند، ایستادهاند. اما تو داری راه میروی.
و من از اینکه در این راه، کنارَت باشم، خوشحالم.
راستی محسن جان…
آن روز که گفتی اسمم بوی هدایت میدهد، بغض کردم. نه برای تعریف، برای اینکه کسی آمده باشد و اسمم را اینطور معنا کرده باشد. مادرم همیشه میگفت وقتی به دنیا آمدم، پدرم شب قبل خواب دیده بود کسی به او میگوید: «اسمش را مهدیه بگذار، که هدیهای از طرف خداست برای روزهای سخت»… و حالا توی ماه شعبان، پشت نیمه شعبان، تو آمدی و به من گفتی اسمم را دوست داری.
انگار خدا حواسش به آدم خیلی بیشتر از این حرفهاست.
میدانی؟ از وقتی آن پرتقال دوم را خواندم، هر بار پرتقال میخورم، مکث میکنم. یاد تو میافتم. یاد اینکه بعضی چیزها را نباید با عجله پوست کند. بعضی آدمها را هم همینطور.
تو برای من، آدمِ پرتقال دومی. همان که باید آرام آرام شناخت. همان که هر لایهاش یک دنیاست.
و من خوشحالم که عجله نکردم در جواب دادن. که گذاشتم این متن، خودش بیاید. که گذاشتم این دوستی، لابهلای سکوتهایمان، پوست بیندازد و شیرینتر شود.
یک چیز دیگر…
آن شعر حافظ را که گفتی، تمام روز با من بود. «عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها». به این فکر میکردم که شاید مشکلها، همان لایههایی هستند که باید یکی یکی پوست کنده شوند. همان مکثهایی که قرار است ما را به عمق برسانند.
پس بیا قرار بگذاریم:
هر وقت مکث کردیم، بدانیم داریم رشد میکنیم.
هر وقت دلمان گرفت، یادمان باشد که بعضی درها با عجله باز نمیشوند.
محسن جان…
دست باز، دل آرام.
و از خدا میخواهم که همیشه دستت باز باشد، دلت آرام، و پرتقالهای زندگیات، شیرین و بیدردسر.
الا یا ایها الساقی…
اینبار جام را به نیتِ دوستیِ پاکی مثل تو میگردانم.
پاینده باشی، رفیقِ پرتقالیِ من.