درک عمیق‌تر قوانین خداوند | قسمت ۵ - صفحه 6 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

494 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مژگان محمدشیر گفته:
    مدت عضویت: 507 روز

    بنام خداوند بخشنده ی مهربانم

    سلام به استاد عزیزم

    خدایا شکرت بابت حضور دوباره ام در این بهشت

    روزهایی که فاصله افتاد بیشتر فهمیدم چقدر این سایت پر ازعشقه ،پر از نوره، پر از برکته

    چند روز پیش اتفاقی تونستم وارد سایت بشم چقدر ذوق کردم چقدر خدا روشکر کردم و این فایل رو گوش کردم و اومدم کامنت نوشتم اما خب بخاطر وضعیت اینترنت ثبت نشد .

    الان می‌نویسم که استاد ، سپاسگزارم که هستید .

    که این بهشت هست

    و چقدر این بهشت دوستداشتنی هست

    یادمه همون روزها دخترم با گوشی من داشت موزیک گوش میکرد که بعد از اتمامش اتومات رفت روی فایل بعدی که صدای شما بود که گفتید بنام خداوند مهربان

    یهو چشام پر از اشک شد یه حس آرامش توام با دلتنگی درونم به وجود اومد.

    دخترم تعجب کرد و من گفتم ، مامان نمیدونی که این صدا چقدر آرامش بخشه و این کار خداست .

    از خداوند سپاسگزارم که من رو به این مکان هدایت کرد. یعنی اون روزها اصلا برام مهم نبود که اینترنت رو در فضاهای دیگه داشته باشم تنها دغدغه م اینترنت برای سایت بود.

    و میرفتم فایلهای انگشت شماری که ذخیره کرده بودم رو گوش میکردم . یک فایلی به اسم قدم اصلی تحول ذخیره داشتم که چندین بار اونو گوش

    کردم و همش فکر میکردم این کار خدا بود که اینترنت ها قطع بشه و من یه سری به فایلهای ذخیره شدم بزنم.و مدام این جمله ی الخیر فی ما وقع رو تکرار میکردم. یعنی دیگه برام محرز بود که این فاصله یک خیریتی داره اما فقط اون دلتنگیه برای سایت گاهی فکرمو درگیر میکرد .دلتنگی برای زندگی در بهشت ، سفر به دور امریکا ..فایلهای تحول روزشمار …

    یه چیزی که فهمیدم این روزها این بود که من باید تمرکزم رو روی مسیرم بیشتر کنم چطور ؟! با کنترل ذهن ، و اگر کنترل ذهنم رو با تمرکز بیشتری انجام بدم سرعت تکاملم بیشتر میشه ، چون واقعا تو این وقفه به این درک رسیده بودم که من در مسیر تکامل هستم.

    خدایا شکرت برای این آگاهی ها

    خدایا شکرت من دوباره در حال نوشتن حرفهای دلم توی سایت هستم .

    خدایا شکرت که ایمانم به الخیر فی ما وقع، کمی تغییر کرده ، که اگر ایمانم صد در صدی بشه به این باور ، اتفاقات به ظاهر بد ، بهترین اتفاقات زندگیم میشن و ایمانم رو بیشتر میکنند برای پله های بعدی …

    ستایش و سپاس مخصوص رب عالمیان ست.

    تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری می‌خوام

    من رو به راه راست هدایت کن.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 28 رای:
  2. -
    ناهید رحیمی تبار گفته:
    مدت عضویت: 1466 روز

    سلام به استاد عزیزونازنینم ومریم جون عزیزم وتمامی دوستان گرامی

    اول از همه دلم میخاد یه خورده قربون صدقه ی استاد خودم برم که انقد قشنگ وساده وشیوا صحبت می‌کنه و مطالب رو به بهترین شکل ممکن به ما آموزش میده.

    دمت گرم عباس منش عزیز دورت بگردم که انقد قشنگ حرف میزنی .

    من استاد عرشیانفر را دوست دارم منتهی استاد خودم یه چیز دیگس.کاملا مشخص سطح آگاهی وطرز بیان استاد خودمون چقد بیشتر تکاملش رو طی کرده.

    ما آدما فک میکنیم توضیح بیشتر ینی درک بیشتر اما در حالی که اصلا اینطور نیست .

    میشه ساده و کوتاه بیان کرد و مفهوم رو رسوند.

    که خداروشکر استاد عزیز اینگونس وبه طبع ماهم از ایشون در طی تکامل داریم یاد میگیریم .

    چ جالب همین دم صبح خواب بسیار وحشتناکی دیدم .خواب دیدم پسرم که داشت میومد دنبالم که من سوار ماشین بشم یه کوچه قبل سیل وحشتناکی اومد و پسرم با ماشین افتاد تو دریا .

    نمیدونیدتو‌خوابم چطور دست وپا میزدم .التماس بقیه میکردم که بیایید بچمو ‌نجات بدید .

    طوری که از حنجرم هیچ صدایی بیرون نمیومد.ومن فقط فریاد میزدم بدون اینکه صدام به گوش کسی برسه .

    واقعن چرا من داد میزدم ودرخاست کمک میکردم .یه جور ملتمسانه دستمو دراز کرده بودم که ترخدا بیایید بچم داره غرق میشه .همون لحظه توخوابم ،خدا اومد تو ذهنم وگفتم خدایا بچمو سپردم به تو ،خاهش میکنم بچه ی منو نجات بده .

    واقعن چرا داشتم التماس آدما میکردم .مگه کاری از دسشون بر میومد .اونا تا میخاستن ‌کاری کنن بچه ی من غرق شده بود . نجات دهنده فقط خدا میتونست باشه که باید بهش توکل میکردم .از ترس و وحشت از خواب پریدم .

    تا بیدار شدم سریع اومدم تو سایت دیدم فایل جدید گذاشته شده .با دقت گوش کردم .

    درسی که برام داشت که احساس کردم به خوابم مرتبط بود این بود که واقعن در خیلی ازموضوعات ومسائل زندگیمون دست و پاهای الکی میزنیم والتماس این واون میکنیم که کمکمون کنن در حالی که هیچ کمک رسی نیست .

    اینجور موقعه ها هر کی یه جور میناله .

    از توضیحات قشنگ استادخیلی چیزا متوجه شدم .فهمیدم که دقیقا منم به مرور زمان در مواقع سخت ودیدن تضادها بهتر ذهنمو کنترل میکنم .

    یادم میاد چند سال پیش یه جریانی داشتیم که دادگاهی بود وحق با ما بود منتهی با آدمهای ناتویی در افتاده بودیم که هنوزم این جریان کش داره اما خب واکنشهای ما مثل قبل نیست.

    هر وقت همسرم می‌گفت ناهید از دادگاه احضاریه اومده ،تن وبدن من می‌لرزید .نمیدونید چ حس بدی پیدا میکردم .

    بالاخره چند میلیارد برای ما پول زیادی بود که ممکن بود از دستمون بره .

    بقدری عصبانی میشدم که اول از همه برخوردم با همسرم بد میشد چرا که گله میکردم که تو عامل این اتفاق هستی .

    خوب یادمه تمام عصبانیتم به خاطر ترس‌هایی که داشتم بود .واین ترسها ناشی از عدم ایمانم بود .همین ترس ،حس نفرت از آدما رو تو دلم می‌کاشت .

    چقدر ناامیدانه زندگی میکردم .چ روزها وشبهایی رو که ب خاطر این افکار وباور های غلط از دست دادم .

    چقد نگاه ناعادلانه ای در مورد افراد داشتم .

    این طرز فکر واین باورها هرروز وهرروز منو از رسیدن به هدفها و خواسته هام دور میکرد.

    که همه ی اینا به عدم آگاهی برمیگشت .

    منم تکامل هر چیزیو گذروندم که الان بهتر عمل میکنم .

    جریان دادگاه ما هر چند وقت یکبار تکرار میشه بدون اینکه اتفاق خاصی بیفته .

    تو این چند سال که ایمانم هر بار بهتر قبل شده ،دیگه رفتارها وواکنشهای اشتباه ازم سر نمیزنه .

    هر باری که همسرم بهم اطلاع میده میگم اشکالی نداره ،با توکل بر خدا برو دادگاه .

    مطمئن باش برای ما هرچی که بهترینه ،همون میشه .

    اوایل همسرم شبیه من شده بود کلی میترسید بخصوص از کسانی که باهاشون سر وکار داشت .خیلی میترسید ازشون می‌گفت آدمهای ناتویی هستن .حتی از جون خودش ترس داشت که مبادا بهش آسیب بزنن اما من خیالم راحت بود.دیگه نظری نمی‌دادم انتقادی نمی‌کردم سرکوفت وسرزنشی نسبت به همسرم نداشتم .نه فقط تو این اتفاق کلا پرورنده ی دخالت تو امور مالی همسرمو برای خودم بستم چون متوجه شدم طرف حساب من خداس!

    ومن نباید با کنترل کردن کسی ،دنبال بدست اووردن خواستم باشم .

    به چطور وچ جورش هم دیگه کاری نداشتم حتی ذهنمم درگیرش نمیکنم .باید رها زندگی کنم تا راحت بدست بیارم .بایداعتمادکنم و ایمان داشته باشم که خداوند جهانی پر از فزونی نعمت وثروت خلق کرده برای تک تک ماها .پس نباید باور خودمو زیر سوال ببرم .

    من باور میکنم که هس .نگرانی وترسهامو کنار میزنم .ذهنمو کنترل میکنم تا نتایج ها رو ببینم .

    هر حرکت وهر اقدامی که لازمه صورت میدم بقیشو میسپارم به خدای بخشنده وقدرتمند خودم .

    دقیقا استاد درست فرمودن .

    بار اولی که پیام دادگاه میومد عصبانی .بار دوم کمی آرومتر.بارهای بعدی به مراتب کمی آرومتر تا اینکه کلا آرومم چون به خدا وقوانینش اعتماد پیدا کردم .

    خیلی چیزا رو بازی میبینم ودیگه زیاد جدی نمیگیرمشون .

    وجالب اینجاست اتفاقهای مختلف همراه با تضادها ومشکلات ،دیگه مثل قبل تکونم نمی‌ده ! تنمو نمیلرزونه ! عصبانیم نمیکنه ! ذهنمو درگیر نمیکنه ! در موردش صحبتم نمی‌کنیم .فقط برای چن دقیقه منقلب میشم بعد ، سریع خودمو با قوانینی که یاد گرفتم که نباید به احساس بد برم ،احساسمو کنترل میکنم وخودمو مشغول کاری میکنم ینی توجهمو آگاهانه سمت موضوع دیگه ای میبرم .

    دیگه می‌دونم فک کردن در مورد چیزی که کاری از دستم بر نمیاد فقط حال منو بدتر می‌کنه .

    از طرفی دیگه دلم نمیخاد حس خود ارزشمندی و احساس لیاقت خودمو پایین بیارم .

    عملکرد من نشون دهنده ی اثبات لیاقت وارزشهای منه .پس باید خوب مدیریتشون کنم .

    دوس ندارم خودمو سر موضوعاتی که در برابرشون عاجزم اذیت کنم .

    امروز یاد گرفتم بیشتر به احساسات وعواطف خودم احترام بزارم .

    وقتی اختیار همه چی دست خودمه .حال بدی و حال خوبی از سمت خودمه .چرا باید حال بدی رو انتخاب کنم .

    یه چیز جالب دیگه ای که هست اینه که از اونجایی که همسرم خیلی وابسته به منه ،وخیلی به رفتارا وکارای من دقت می‌کنه .ایشون هم یاد گرفته مثل من عمل کنه .خوب میبینم که در برابر تضادها واکنشهای بسیار مثبت وخوبی داره .واین برام خیلی ارزش داره .

    دیروز بعد از یکسال با چن تا از دوستان دوران دبیرستانم ،محل کار، یکیشون که آرایشگر بود ،قرار ملاقات گذاشتیم ..

    از اونجایی که تایم آزاد داشتم دوس داشتم منم برم پیششون .

    چن ساعتی پیش هم بودیم .واتفاقا از دیدن من تعجب کردن چون همیشه میگم‌ وقت ندارم .

    ساعت اولی که پیششون بودم دیدم مدام هر کدوم از هر جایی از هر چیزی از هر موضوعی تو هر زمینه ای ،کلا حرفهای ناراحت کننده ،غمگین ،ناامید کننده،از ظلم وسختی وبدبختی و بیماری وطلاق و….حرف میزنن .اولش سکوت کردم ببینم تا کجا میخان پیش برن .از طرفی چون بعد از مدتها همدیگرو دیده بودیم نمیخاستم تو ذوقشون بزنم .

    بدون توجه به حرفاشون مثل اینکه فقط یه صدایی به گوشم میرسید ورد میشد ،صبر کردم .

    تازه مشتری های مختلف پیر و جووون هم میومدن ومیرفتن اونا هم هرکدوم چیزی میگفتن .

    انگار اونجا مکانی بود برای نالیدن هر کسی .

    همه هم حرفای همو تایید میکردن. وبا توجه به تفکراتشون که شبیه هم بود یه چیزی اضافه میکردن .

    من همش تو دلم میگفتم خدایا شکرت که افکاری مثل اینا رو ندارم .

    اونا از هرچیزی تعریف میکردن من نقطه مقابلشو تو ذهنم مرور میکردم .

    تا اینکه دیدم ول نمیکنن .با حالت طنز گفتم بچه ها دقت کردید،الان 40دقیقه پیش همیم ،همش از منفی ها وکمبودها وناراحتی ها صحبت کردید.

    واقعن حرفای قشنگ وشاد وپر انرژی ندارید؟!

    که یه خورده بگیمو وبخندیدیم !

    گفتن مثلا چی بگیم مگه نمی‌بینی چقد فقر داره زیاد میشه .چقدرگرونی بیداد میکنه .مردم پول ندارن بخورن .چقد دزدی میشه والی آخر…

    گفتم خرابترش کردید که ….

    از ثروتمندا خیلی بد گفتن ومن واقعن متاثر شدم .

    خودم حرفا وبحثای دیگه انداختم تا یه کم فضا عوض بشه وحرفای بهتری بینمون رد وبدل بشه .

    بالاخره تا یه ساعت دیگه دووم اووردم .بعدش احساس کردم برای من کافیه ! بهتره برم .

    من که نمیتونستم در عرض یه ساعت حرفایی بزنم که اونا یه چیزی متوجه بشن .

    خداحافظی کردم ورفتم .هرچند میدونستم الان در نبودنم کلی غیبتمو میکنن .چون از سبک حرفای من خندوشون می‌گرفت .

    ولی خب مهم نبود .من که تو اون تایم حس بد نگرفتم فقط خیلی تاسف خوردم از افکار وباور های اکثریت مردم جامعه .

    بیش از 30ساله که ما رفاقت داریم .اونا همونی بودن که از اول میشناختمشون .

    تو ماشین از اونجا تا در خونه ،فقط سپاسگزاری میکردم .وخدارو شکر میگفتم که چقدر با گذشتم فرق کردم .

    از آرامشی که خودم دارم ودر اونا ندیدم سپاس گفتم .

    از احساسات خوبی که در وجودم هس،ودر اونا نمی‌دیدم سپاس گفتم .

    بابت همسرم ،فرزندام وطرز نگاه ونگرشم به این جهان بابت همه چی سپاس گفتم .

    اتفاقا به این فک کردم که طی این چند سال گذشته کم کم پیشرفت کردم وتغییرات مثبتی داشتم .

    پله پله هر چیزو بدست اووردم وبه درک هر چیزی رسیدم.

    از اینکه کانون توجهم به کمبودها نیست .

    از کمبودها حرف نمی‌زنم .

    خدا رو دست کم نگرفتم .اینکه خدا رو احساسی نمی‌بینم وایمان به تمامی قوانینش دارم .

    اصلا سبک حرف زدنم باهاشون فرق داشت .

    از اینکه به هیچ حوادث وخبری در جهان کاری ندارم .

    ایمان داشتن به خدا رو آرام آرام وپیوسته بدست اووردم .به قول استاد وقتی هر بار تجربه ی خوبی به خاطر ایمانت بدست میاری ،ترسات به مرور کمتر وکمتر میشه و وجود تضادها ومشکلات دیگه تکونت نمیده .

    واین بدست نمیاد مگر به مرور زمان وبطور تدریجی .

    من همه ی دوستامو دوست دارم و همشون برام قابل احترام هستن .با وجود اینکه هم فرکانس من نیستن ،بدم نمیاد هر چند وقت یکبار ببینمشون .

    خاطرات خوبی تو دوران دبیرستان با هم داشتیم .

    همیشه کلی میگفتیم ومیخندیدیم اما اینبار نمی‌دونم چرا در این حد ، رفته بودن سمت افکار وباور هایی که آرامششون رو ازشون گرفته بود.

    بین ما یکیمون خیلی سر سخت مذهبیم هست .از اون که خیلی از حرفا رو بعید میدونستم که خب کاری نمیتونستم‌ بکنم .

    از اینکه استاد جیگری مثل عباس منش دارم که در هر لحظه صداش تو‌ گوشمه وباعث کنترل افکار منفیم میشه خدا رو سپاس میگم .

    واز اینکه خدای به این خوبی رو انتخاب کردم که در هر لحظه هدایتم کنه سپاسگزارم .

    استاد جونم مرسی که هستی .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 27 رای:
  3. -
    مریم رنجبر گفته:
    مدت عضویت: 1351 روز

    به نام خداوند بخشنده ی مهربان

    سلام استاد جان

    داشتم کامنت دوستی رو می‌خوندم که تصمیم گرفتم خودم یه کامنت دوباره بنویسم …

    من وقتی دوره هم جهت رو خریداری کردم بعد از چند وقت توکشور اون جریانات جنگ شروع شد

    واقعا وقتی به اون روزها فکر میکنم میبینم چقدر آرامش داشتم چقدر قلبم آرام بود شبها آرام و عمیق میخوابیدم بدون نگرانی وترس با قلبی مطیئن

    که همش بخاطر کارکردن روی دوره ی هم جهت بود چقدر احساس اون روزهای من فوق‌العاده بود خدایا شکرت

    من درست اسفند ماه سال 1403 باشگاه قشنگم رو اجاره کردم و این اتفاق زیبا بخاطر کارکردنم روی دوره دوازده قدم بود که افتاد ،

    ومن با اولین درآمدم ازماه اول تونستم این دوره ی ارزشمند روبخرم چقدر گوش دادن به آگاهی های این دوره بهم کمک کرد من توروزهای جنگ با قلبی مطیئن وبدون ترس ونگرانی بتونم ذهنم وکنترل کنم تازه سرکارمم می‌آمدم

    پول هم ساختم و جالبتر اینکه نه تنها خودم احساسم خوب بود وداشتم لذت می‌بردم افرادی هم که می‌آمدن باشگاه ازحال خوب من آرامشی که داشتم قلب اونها هم به طرزجالبی آرام میشدوهنوز هم برای من ازاون روزها میگن …..

    العانم که نزدیک یک سالگی کار دوست داشتنی ام و اجاره باشگاهم هستم بازهم این اتفاقات اخیر کشور وناجالبی که رقم خورد

    باعث نشد من حسم بد بشه ..

    من به لطف خدا خیلی راحت تونستم دل به دل بقیه ندم

    چون یادگرفتم ازاستادم عزیزم. که اتفاقات زندگیمو، خودم دارم خلق میکنم ،اینکه توی کشور داره چه اتفاقی می افته به من ربطی نداره ،به من ربطی نداره …….

    شاید بظاهر خیلی خودخواهانه باشه

    اما قانون جهان هستی میگه هرانچه که من دوستش ندارم رو اگر بخوام بهش توجه کنم درموردش حرف بزنم و بگم وبشنوم وبگم خودم رو وارد مومنتوم منفی میکنم وازاصل واساس اون ناخواسته وارد زندگیم میشه به شکل اوضاع و شرایط و اتفاقات …..

    مورد بعدی اینکه من با دل به دل گذاشتن بقیه چه کمکی میتونم مثلا به مردم کشورم بکنم

    آیا غیر از اینه که هرکدام ازما خالق شرایط زندگی خودمون هستیم

    آیا غیر از اینه که با هرچی که بجنگیم فقط داریم اوضاع رو برای خودمون سخت تر میکنیم و تازه اون اتفاق ناجالب بخاطر این حد از توجه قدرت میگیره ومومنتومی میگیره که باعث میشه افراد جون خودشون رو ازدست بدن ….

    من می‌خوام متفاوت ببینم ،متفاوت عمل کنم ،جدا باشم از بدنه ی جامعه آیی که دیگران رو مسئول خوشبختی وبدبختی خودشون می‌دونن……

    من مستثنی نیستم ولی دارم روی باورهام کارمیکنم تا بتونم زندگی خودمو اونجوری که دوست دارم خلق کنم

    واین و یادگرفتم باید صبور باشم و به قانون تکامل جهان هستی این قانون بدون تغییر خداوند احترام بزارم بفهمم که یه شبه و چند روزه نمیتونم تغییر کنم اما کم کم که ایمانم قوی تر میشه هربار بهتر میشم توی کنترل ذهنم و میتونم بهتر تو دل شرایط نادلخواه زیبایی ببینم ذهنمو کنترل کنم

    واین کاریه که من باید بتونم توش هربار بهتر بشم اگر می‌خوام متفاوت از بقیه عمل کنم …..

    تواین مدت که نتها قطع بود و به سایت دسترسی نداشتم

    ناراحت نبودم .چون اولا ازاستادم اونقدری فایل توگوشیم دارم که بتونم بشینم گوش کنم و بنویسم و باخودم وبا افراد هم فرکانس صحبت کنم تا بتونم کانون توجه خودم رو بزارم روی اتفاقات زیبا محیط زیبای اطرافم دیدن نعمت‌هایی که توزندگیم دارم

    یادآوری این قانون که هرگز یک انسان باایمان با یک انسان بی ایمان یکجا قرار نمیگیره وهر اتفاقی بیوفته توی این کشور درنهایت به نفع من تمام میشه وتمام این اتفاقات برای اینکه من به خواستم برسم واگربتونم ذهنم رو کنترل کنم قطعا جهان من رو به جایی هدایت می‌کنه که نتها هیچ وقت قطع نمیشه اینترنت نامحدود وکلی نعمت دیگه اونجا هست بدون محدودیت واین وعده ی خداوند وعده ش حقه .حق

    جالبه براتون بگم این باشگاه واقعا خانه ی خداست فقط باشگاه ورزشی نیست چون هربار که من صبحها در باشگاه و با توکل خدا بازمیکنم پشت میزم میشینم و یک فایلی میزارم از دورها و فایل مراقبه تا فرکانس خوب باشه در طول روز ومیشینم تمرین ستاره قطبی انجام میدم

    بارها شده بچه‌ های باشگاه آمدن وازجو بسیار مثبت باشگاه لذت بردن اون مراقبه ی زیبای سپاسگزاری رو گوش دادن همین اتفاق باعث شد

    یکی از پسرهای عزیزم توی سانس آقایون عضو سایت استاد بشه دورهای ارزشمند استاد رو تهیه کنه ویکی از خانمهای عزیز سانس صبح هم به تازگی عضو سایت شده و داره از فایلهای ارزشمند هدیه این سایت استفاده می‌کنه …..

    خدا رو شکر بخاطر این باشگاه مقدس که سپاسگزار خدا هستم دراختیارمن قرارش داده

    خلاصه اینکه یه روز داشتم با این دوست عزیزم صحبت میکردم درمورد باشگاه وکارم و اتفاقاتی که دوست دارم در آینده توی کارم تجربه کنم

    ایشون حرف خیلی جالبی بهم گفت :باخنده

    گفت مریم باور کن این اتفاقات همش بخاطر توعه کشور کن فکیون شده تا باشگاه تو پر بشه از خانم واقا وگفت باورکن خدا بخاطر توهم شده یه کاری می‌کنه این اتفاقها ختم به اون آزادی بشه که بدون محدودیت خانم واقا بیان باشگاه وسرت شلوغ بشه

    حالا ما کلی خندیدم بابت این حرفش ولی بعدشم به حرفش فکرکردم با خودم گفتم درست میگه

    اینکه من یه خواسته آیی دارم ازخداوند فرقی نمیکنه چه شرایطی دارم چه توی خانواده وچه توی کشورم هرچقدر هم که نادلخواه باشه اگر ایمان وباور توکلم واعتمادم به خدا قوی باشه

    وبتونم آزدل اون اتفاقها حتی یک زیبایی ببینم وبتونم هربارتکرارش کنم و اینم به خودم بگم الخیر فی ماوقع هر اتفاقی بیوفته من به خواستم میرسم

    اصلا به قول دوستم جهان کن فکیون بشه ….

    اون اتفاق خوب برام میوفته خلق میشه

    من دوست دارم واز خدا می‌خوام بتونم اینجوری همیشه فکرکنم و عمل کنم

    بتونم فقط روی خدا حساب کنم بتونم فقط بگم خدایا ازخودت می‌خوام به چطور وچه جورش کارندارم ….

    اون تمرین دوره ی هم جهت که درمورد نوشتن باورهای مرجع بود خیلی عالین

    اون باورها واقعا کلید هستن برای من وقطعا برای دوستانم …..

    خدایا کمکم کن بتونم اینجوری عمل کنم وبیاد بیارم

    که تنها قدرت مطلق توهستی

    تو خود آرامشی و امنیتی ثروتی زیبای هستی

    خدایا هربار که با تو هم جهت میشم زندگی من اونقدر نرم وروان میشه که حد نداره

    هدایتم کن تا همواره با جریان مقدس تو هم جهت باشم

    استاد جان درسته قلبم وروحم برای دیدن شما در میزد درسته داشتم لحظه شماری میکردم تا این سایت دوباره توگوشیم باز بشه

    اما به خودم گفتم مریم خودتو حال خوبتوفقط وصل به سایت نکن

    تو درس‌هایی یادگرفتی ازاستادکه باید بهشون عمل کنی تا بتونی موفق بشی خوشحال باشی

    اینکه حال خوبمو فقط گره بزنم به سایت این خودشم می‌تونه برای من محدودیت بیاره و باعث بشه من وابسته به عوامل بیرونی بشم

    اگرچه این سایت بهترین تفریح بهترین آموزش بهترین لحظات رو برام می‌تونه داشته باشه یا کلی درس ومن عاشقش هستم

    ولی باید یادبگیرم اون اصلی که استاد داره هزاران بار توی فایلها رو میگه رو من بهش عمل کنم

    من باید بتونم ذهن خودمو تربیت کنم

    بدون وابستگی به چیزی حال خودمو خوب کنم

    بتونم هربار قوانین رو برای خودم مرور کنم وبتونم ازلحظاتم لذت ببرم

    اصلا مگه من می‌دونم چقدر دیگه زنده هستم

    چقدر این حرفهایی که نوشتم رو دوست دارم

    چقدر خوبن

    خدایا کمکم کن بتونم عملگرا باشم این قدرت روبهم بده ……..

    قطعا خدا بهم نزدیک و صدای منو می‌شنوه نیازی به فریاد زدن نیست

    ای مهربانترین مهربانان تنها ترو بندگی میکنم و تنها ازتو یاری می‌جویم

    خداوندا شکر بخاطر این آگاهی های پرازعشق سپاسگزارم که همیشه قلبمو آرام می‌کنی

    سپاسگزارم که عادلی سپاسگزارم که بخشنده ی بی منتی

    وبه منم یادمیدی اینطور باشم

    خدایا سپاسگزارم که حامی هادی و پشتیبان من هستی

    وهرلحظه هدایتم میکنی

    چشم منوبازکن قلب منو بازکن گوش منو بازکن تا کلام ترو بهتر درک کنم ویفهمم

    ترو بهتر بشناسم

    خدایا مارا به راه راست هدایت کن

    راه اون افرادیکه بهشون نعمت دادی

    نه راه گمراهان وغضب شدگان

    خدایا فقط ترو بندگی میکنم وفقط ازتو یاری می‌خوام

    ای مهربانترین مهربانان ️

    استاد خیلی دوستت دارم لطفاً یه فایل از خودتون خانم شایسته وپاردایس زیباتون توی سریال زندگی در بهشت بزارین دلم میخواد روی ماهتون رو ببینم

    خیلی دوستتون دارم ومیبوسمتون

    در پناه الله یکتا باشیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 28 رای:
    • -
      فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
      مدت عضویت: 1636 روز

      سلام مریم جان!!!!

      صبحت بخیر و شادی ….

      صبحت بخیرو نور خداوند….

      نمیدونم کی این پیام رو میخووونی….

      ولی میدونم این پیاممم من بدرقه صبحت بوده….بهت تبریک میگم که اینقدر زیبا نوشتی

      تو خود آرامشی و امنیتی ثروتی زیبای هستی…

      راجع بخدای حق تعالی…..واقعا اوج ثروت و آزادی رو از لب کلامت حس کردم…..بهت تبریک میگم!!!!

      مریم جان!!!!منم خاسته ام اینه که انشالله دوره قانون سلامتی رو با عشق الهی بخرم ..و هدایت بشم به باشگاه…..

      خیلی دوستدارم یبار دیگه این محیط بعد از سالها برام انجام بشه….

      چقدر زیبا گفتی…از نتایجت از؟فایل مراقبه که توی باشگاهت میزاری….و ازاون فضای آرامشبخش..ای کاش توی شهر ما میبودی منم میومدم روی ماهتو میدیدم و کلی با همدیگه لذت میبردییم…

      چقدر شکل ظاهر بدنت زیباست..

      چقدر مخیط پشت سرت زیبا…

      دقیقا پر از نور الهی هست…

      واقعا همه چیز احساس خوبه…..احساس خوب هر چقدر درکش کنی بازم کمه….

      و بتونی همجوره توی زندگیت بکار ببندیشون…

      بهت صمیمانه تبریک میگم….و این خودش یه مسیریه،” که میتونه به خلق با افرادی که نیاز به این آگاهیها نیاز دارند هم جهت کنه..

      همه ماها همینجور…هدایت شدیییم….

      وقتی پذیرفتیم….که باید تعقییر کنیم….

      دستان خداوند مثل انشعاب رشته درخت نخل هست…که هر ریشه ایش..به هر سمتی روانه میشه..اونم با قدرت…

      بهمین خاطر…کنترل ذهن درخت نخل توی شهرهای گرمسیری قوی هست….

      و میتونه میوه عالی رو از خودش ساطع کنه…

      مریم جان بهت تبریک میگم….خداوندم شما رو دستی از دستان خدا قرار داده …

      تا با اون باشگاهتون.به شهرتون و افراد هم فرکانسیتون خدمت کنید….

      در پناه خدای رب العالمین میسپارمت…

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        مریم رنجبر گفته:
        مدت عضویت: 1351 روز

        به نام خداوند بخشنده ی مهربان

        سلام فاطمه عزیزم سپاسگزارم بابت دیدگاهت

        دوست خوبم منم وقتی ورزش رو شروع کردم اصلا قبلش آدم ورزشی نبودم ،اما خودمو محدود به باشگاه هم نکردم

        یک سال مستمر توی خونه هرروز سرتایم مشخصی لباس راحتی می پوشیدم گاهی توی اتاقم گاهی توی پذیرایی گاهی با موزیک اگه خونه خلوت بود اگرم نه درسکوت کامل ورزش کردم …

        من واقعالذت می‌بردم و بعدها رفتم باشگاه وکلی تمرینات جدید و اتفاقات زیبا روتجربه کردم …

        بابت رژیم غذایی هم بازهم خودت رو فقط به دوره قانون سلامتی محدود نکن

        سعی کن یک سری مواد غذایی که اصلاکمکی به سلامتیت نمیکنه رو حذف کن ازشیرینی جات،غذاهای چرب ،فست فودها،مصرف زیاد میوه ،مصرف زیاد کربوهیدارت‌ها ، بی موقع غذا خوردن ،وپرخوری کردن ،و…….

        یادت باشه هرگز به یکباره اینها رو حذف نکنی کم کم اینکارو انجام بده ،باخودت مهربان باش به خودت فرصت بده از مسیرت لذت ببر ،اگر به خودت سخت بگیری توی رژیم نتیجه برات خیلی سخت میشه بهترین راهکار استفاده از قانون تکامل هست

        همونجوری که العان بدنت کم کم چرب شده ،بازد صبور باشی وکم کم عضله بسازی وفقط از ورزش هرروزت لذت ببر احساس خوبی داشته باش وباورداشته باش تو همون چیزی میشی که توذهنت هست قطعا بهش می‌رسی

        همینطور که من رسیدم وخیلیهای دیگه

        فاطمه جان من یه درسی که از قانون یادگرفتم طبق آموزشهای استاد اینه که

        اولا من اگر خواسته آیی دارم

        اول بیام اونو مکتوب کنم

        بعد بیام ببینم چطور میتونم واردمدار خواستم بشم

        بعد هم اینکه باورهای خوبی درمورد اون مثلا ورزش مورد علاقه م برای خودم بسازم تکرارش کنم چون باورها میشن افکار ما .افکارما میشه کردار ما

        وهرچقدر این چرخه مومنتوم مثبت بگیره من و شما توی ورزش بیشتر پیشرفت میکنیم

        البته که قانون تکامل هم باید درنظر داشته باشیم اصل مهم قانون جهان هستی هست ..

        عزیزم مورد بعدی اینکه هرروز یک قدم عملی برای خواستت بردار

        اگر به هر دلیلی شرایط باشگاه رفتن نداری ازپیاده روی شروع کن

        وهرروز بیا یه کم تایم پیاده روی رو بیشتر کن

        وحتی میتونی توی خونه پیاده روی کنی واینکارو توی خونه انجام بدی

        درکل فاطمه جان منم خیلی خوشحال میشدم اگر دوستان عزیزی مثل شما به این باشگاه زیبا می آمدن وبا هم تمرین می‌کردیم

        درنهایت عزیز دلم هرجا هستی خوش باش وبه خودت قول بده که از همین امروز برای خودت وسلامتی خودت وقت می‌زاری وشروع کن ده دقیقه پیاده روی کن

        جهان هم طبق وعده اش شما رو درمدار خرید دوره قانون سلامتی قرار میده تا بیشتروبهتر نتیجه بگیری

        این وعده‌ی خداوند وخداوند به شجاعان پاداش میده

        در پناه الله یکتا شاد باشیم

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
        • -
          فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
          مدت عضویت: 1636 روز

          سلام و درودی دوباره به مریم عزیز…

          صبح عالیت بخیر…همین چند دقیقه پیش از خواب بلند شدم..پاهام از در خونه بیرون گذاشتم…اذان صبح الله اکبر شروع شد…

          چقدر اینروزا هوا داره کم کم بسمت بهاری و حس و حال خوب و عالی میرسه…

          از اونطرف یه پیغام راجع به سوره شمس دریافت کردم…

          و از طرفی نگاه به ماه زیبا کردم که پشت گرزهای نخل داشت خودشو نشون میداد..

          یادم از سریال یوسف اومد…که نگاه ماه میکرد و توی اون کنج اتاقش خداوند را نیایش میکرد…

          مریم عزیزم..ماه دقیقا همون جلوه رو داشت…بسیار زیبا بود…و قدرت خداوند یه لحظه درونمو دگرگون کرد….

          دیشب هر کاری کردم دیدم نمیتونم پیامتو بخونم.و دوست عزیزم که با سوره شمس برام ستاره قطبی نوشته بود…

          امروز زود از خواب بلندم کرد تا بیام پیام زیباتونو بخونم…

          و لطف خداوند سوره شمسم به شما عطا شده…

          خدایا هزارانننن و میلیاردهااا شکرت که همجوره در حال هدایت و حمایت ما هستی…

          مریم جان…من اوایل فصل نیمه دوم دقیقا چند ماه پیش..یه لحظه حس کردم وزنم بالا اومد.چون بدونم با چند گرممم آلارام میده…

          یه ازمایش دادم…همچی عالی بود ..جز یکم کلسترول..که خودم علتشو همون چربیها میدیدم..

          چون یه مدت بخاطر یسری شرایط خانوادگی طبق دستوراتشون غذا درست میکردم..خودممم اصلا پرهیز نداشتم..

          خداوند هدایتهاشو فرستاد.و بعد آزمایش…روزی یکساعت و نیم..پیاده روی کردم..وزن روی 64 این حدودا بود فیکس هر روز …حتی روزای بارندگی…اونم کل شهرمونو اونم توی سراشیبی….وزن من الان 59 کلیو و چند گرم هست..

          کلا شیرینجات ..و چربیها و هل پر خوری رو کنار گذاشتم..

          در کل مریم جان من توی تمام عمرم آدم “آدم هله هول خوری نبودم الانم نیستم..

          فقط یکم برنجم زیاد شده بود که این اتفاق افتاد..

          و یسری تمرینات باعث شد…من به یه وزن متعادل برسم..و الان سبک هسم…

          و دارم میبینم خداوند با هدایتهاش بیشتر از من دوستداره من قانون سلامتی رو بخرم.و یه روز آخر سوره نور بهم گفت باید از اجازه من عبور کنه تا وارد این مسیر بشی…

          باید نرگس تکاملت طی بشه..اره من فیکس هر روز به مدت چهار ماه میرم پیاده روی..

          مریم جان اینروزا درگیر مسیر هدایت دستکشهام هستم..

          بهمین خاطر توی این وضعیتی که پیش اومد بهم گفت پیاده رویتو قطع کن…

          مریم جان یچیزی بهت بگم.

          این پیاده روی خیلی برام برکتها رو داشت…چه هدایتها..چه جاهایی رفتم..چه کشفیاتی ..

          چقدر رزق و روزی لباسهای گرم ….

          اصلا زمین و زمان نعمت خدا توی این پیاده روی روی سرم بارش میکرد…

          و چه غلبه بر ترسهایی..اونم توی شب‌‌‌

          و من این پیاده روی رو نه فقط این چهار ماه..بلکه این چهار سال خورده ایی تکاملشو گذرونده بودم..

          و هر سری غلبه بر ترسهامممم قوی تر شد…

          هر جا ذهنم میگفت نرو خطرناکه من میرفتم…

          و جوریکه که مادرممم میگفت توی شب جایی نرو….

          ولی من پوستم به لطف خداوند و ایمان بهش خیلی کلفتر از اینحرفا شده..چون خودش؟بهم میگفت باید بری..

          مریم جان!!!همه چیز تکامله…

          اگر تکامل نباشه..ما هیچ وقت نمیتونیم قدم بردارییم..

          چون ذهن انسان در مسیر نادرست و عجله هست‌..

          و طبق قانون روح ما قدم به قدمه….

          و داریم میبینیم !!انسانهایی که عجله میکنن.و تقلا میکنن.نتایجش باعث میشه تا ما درس بگیرییم..

          اگرم درس نگیرم که مشخصه!!

          ما لِه خواهیم شد….

          مریم جان بازم ممنونم که واسم نوشتی…

          من به لطف خدا ماه ها روی خودم کار کردم..

          خیلی رعایت میکنم…دلیل رعایتم..نه اذیت خودم بوده..

          چون بدنم و این شیوه غذا خوردنم..شده جزو وجودیم..

          اونروز مادرم طبق باورای مذهبیش به زور به من شیرینی صنعتی داد..

          گفتم روتو میپذیرم.ولی به کوچولو یه گرده گذاشتم تو دهنم…

          همون گرده..فورا بدنم آلارام داد…هر چی دهنم شستم دهنم تلخیشو از بیین نبرد…

          و این مورد خوبیه…که بدن من از شیرینی بدش میاد..

          چند مرتبه توی دامش افتادم..وقتی خوردم فورا بدنم واکنش داده…

          این نتیجه دلگرممم کننده هست…

          من از خداوندم…فرمانروای جهانیان سپاسگزارم !از روزیکه که شناختمش..اینقدر بهم روزی داده که به بزرگی خودش در برابر سپاسگزاری کم میارم…

          همه چیز خودشه……

          دوست عزیزم ممنونم که بازم مثل آیات قرآن…قانون الهی رو به من یاداوری نمودی….

          بحث قانون سلامتی میدونم یه بحث کاملا منطقی و درست و بجا هست…

          خیلی از دوستان همین بهشت…در برابرش چند ماه ریزش کردن…

          و گفتن فرد نزدیکمون ادامه نداد ولی ما ادامه دادیم…

          میخام یه داستانی از اجازه خداوند بگم!!!

          یه شب ….که دقیقا ساعت 11 خورده ایی اونم تابستون بود..دقیقا اوایل ورودم..

          میخاستم کتابای رویاها رو بخرم…

          اگه اشتباه نکنم فصل چهار یا پنج بود..

          و هر کاری کردم در روزهای قبلش .بهم اجازه نمیداد خداوند..

          حتی مبلغشم داشتم….

          خداوند گفت زمان درستش‌.

          دقیقا شب همون ساعت .بهم گفت الان وقتشه..تا خرید رو زدم..بهم گفت کتاب رو دانلود کن…

          دیدم شیطان دور برم مانند”گلوله ایی آتشین سیاه رنگ از اینبر به اونبر میره‌..

          اونم بخاطر شدت عصبانیت…

          خیلی صحنه وحشتاناک بود میخاستم بپرم بیرون ولی از ته زمین قفل شده بودم..

          توی عمرم اینجور صحنه ایی رو اونم بصورت بیداری ندیده بودم…

          و اونجا خداوند از درون بهم میگفت نترس نرگس..من همراهتم…

          نترس….

          وعده ایمان بهم میداد..

          گفتم خدایا این شیطان سالها منو از تو جدا کرده بود…

          اون هنوز داشت کارشو انجام میداد..با خرید این کتاب از شدت نگرانی …تو به من نشونش دادی…تا بدونم همیشه به امید خودت توی مسیر درست بمونم و کم نیارم…

          و دقیقا همون صحنه روی یه روز بصورت بیداری حرف 8 سال پیشه..توی یه گوشه قبرستان دیدم…که اون قسمت همیشه توی خواب “برام کابوس داشت..

          که همین راجع به قانون تکامل گفتی…به لطف خدا..من هم در روز”و هم در تاریکی…تونستم اون محل رو پیاده روی کنم…

          و چه مسیرهایی ررو و چه هدایتهایی توی قبرستان شدم…

          مریم جان صحبتم زیاده..ولی میخام بهت بگم…دوستتتدارم دوست عزیزم…

          سپاسگزارتم…که برام مینویسی..

          دوست خوبم…بابت وجودت از خداوند سپاسگزارم…

          بهت تبریک میگم!!

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    سارا شاگرد کوچیکه استاد گفته:
    مدت عضویت: 246 روز

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته مهربون

    سلام به دوستای عزیزم در این سایت بهشتی…

    اول خدارو هرار بار شکر میکنم که دوباره سعادتی نصیبمون شد و سایت استاد برامون بالا اومد….

    استاد این چند وقتی که اینترنت نداشتیم من اصلا ناراحت نبودم، چون نه اینستاگرام روی گوشیم دارم نه فضای مجازی برام مهمه…. تنها چیزی که دلم براش پر میزد… فقط و فقط سایت شما بود… روزی چندبار گوگل رو چک میکردم…. به شما فکر میکردم که دیگه کامنتی نیست که منتشر کنین و به این فکر میکردم که احتمالا رفتین سفر و از این فرصت به خوبی استفاده کردین و لذتشو بردین….

    استاد در این روزهای بی اینترنت بودن، من هم فقط دوره ثروت یک رو کار میکردم و امروز دوازده قدم رو استارت زدم…. این چند روز بازی فراوانی رو شروع کردم و از سایت دیجی کالا که بالا می اومد ذهنی خرید میکردم و احساسم خوب میشد… جالبه چنان با وسواس خرید میکنم که کلی زمان میبره و نظرات کاربرایی که اون کالاها رو خریدن رو هم میخونم که از کیفیتش مطمعن بشم…بعد ذهنی میخرمشون… جالبیش اینه که متوجه میشی پول زیاده و تعداد زیادی از کاربرا، اون کالاها رو خریدن… پس این نشون دهنده فراوانیه پول هست. من روز اوله این بازی از ده میلیون تومن شروع کردم. روز دوم بیست میلیون و….

    بعد عکس اون کالاها رو توی یک کانال برا خودم ذخیره میکنم، انگار که واقعا دارمشون…

    چند روز پیش، یه چراغ قوه با کیفیت برا خودم از سایت دیجی کالا، ذهنی خریدم… بعد متوجه شدم چقدر تنوع فقط در همین چراغ قوه وجود داره… همین حس فراوانی رو در من بسیار تقویت کرد….

    خیلی بازی لذتبخش و جالبیه…

    استاد توی این روزهای حساس کنونی، گوش دادن به فایل ایجاد آرامش در شرایط جنگی، خیلی به من آرامش داد. از شما سپاسگذارم.

    استاد دلم براتون تنگ شده… فایل جدید کی برامون میذارید ای مهربون استاد عزیزم؟

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 29 رای:
  5. -
    زهرا کرمی گفته:
    مدت عضویت: 3076 روز

    به نام خدای هدایتگرم

    سلام به اساتید بزرگوار و سلام به دوستان گلم

    استاد جان تو یک کامنتم نوشتم که من اصلا این جریانات نمی فهم انگار تو یک کره دیگه زندگی می کنم این به خاطر این هست که اصلا دنبال این چیزها نیستم به خاطر همین تو ذهن من نیست می‌نویسم که یادم بماند برای مسایل دیگه زندگی هم باید این طوری عمل کنم استاد جان حالا یک چیز بگم بخندید من آنقدر بی خبر بودم که شب که آمدم بیرون برای خرید یک دفعه صدای بوق ماشین ها آمد به خواهرم گفتم عه ماشین عروس بعد داشتم دنبالش تو خیابان می گشتم که خواهرم گفت ماشین عروس چیه الان شلوغ میشه بیا بریم من اصلا ترسی نداشتم اگر خواهرم اصرار نمی کرد نمی رفتم آنقدر برام بی اهمیت و بیخیال هستم

    ولی در عوض موردی که من ناخودآگاه به هم می ریزه درآمد هست البته من بگم من کار می کنم ولی چون تو این چند سال نتوانستم درامدم زیاد کنم و یک کم هم با بچه های سایت به مقایسه افتادم خیلی من از مسیر دور کرد یعنی خیلی ناامیدی به من دست داد ولی خدا را شکر با دوره هم جهت خیلی بهتر شدم انگار این پول تو ذهنم مهم شده حالا من آدمی نیستم که اهل بریز بپاش باشم خدا را صد هزار مرتبه شکر زندگی خوبی هم داریم با همین مبلغ بهترین غذا ها را خداوند متعال سر سفر مون می‌ذاره قلب آرامی دارم ولی وقتی حقوق می دهند ذهنم به هم میریزه انگار ناخودآگاه من تا امید می کنه هر چند از قبل خیلی بهتر شدم یک موردی را بگم برام رد پا بشه من با خواهرم از روی لیاقت رفتیم با مدیر در مورد افزایش حقوق صحبت کردیم و ایشان هم قبول کرد که خیلی کم حقوق می ده و گفت من دین شما را ادا نکردم و خیلی حرف های دیگه ولی من همش به خودم می گفتم اگر زهرا حقوقت زیاد کرد خداوند کرده نکرد هم خداوند حتما مسیر بهتری در پیش هست آنقدر چند وقت حالم خوب بود سپاسگزاری عمیق داشتم خدا بداند ولی حقوق دادند ناخودآگاه به هم ریختم خیلی سعی کردم حالم خوب کنم ولی ناخودآگاه انگار خیلی درگیر میشه البته من این انرژی پایین به غذا هم نسبت میدهم من قانون سلامتی کامل رعایت نمی کنم ولی شاید 90 درصد رعایت کنم چون می.دانم غذا خیلی روی مغز تأثیر داره ولی برای من خیلی بیشتر از حد معمول تأثیر گذارتر هست تا این طوری هم میشه ذهنم من از خدا ناامید می کنه انگار خدا هنوز برای ذهن من یک آدم هست من خیلی سعی کردم تو این سالها شرک از خودم دور کنم خیلی هم از نظر. ذهنی انرژی گذاشتم به خاطر همین انگار به مغزم فشار آوردم به خاطر همین خیلی از خدا توقع دارم می‌دونم باید بیشتر روی خودم کار کنم البته به جایی رسیدم که بیشتر روی غذا و ورزش تمرکز گذاشتم چون هر چقدر این سمت بهتر انجام می دهم انگار ذهنم قوی تر و پر انر ژی تر شده و حالم داره بهتر بهتر میشه من بعد از 7سال انگار تازه تازه دارم یک چیزهایی را می فهم و فهمیدم همه چیز حال خوب هست و واقعا همه چیز تکامل می خواهد و برای هر کسی باتوجه به شرایطی که بزرگ میشه فرق داره من خودم آدمی بودم تو تمام زمینه ها به شدت روی خودم کار کردم و الان خدارا شکر خیلی تغییرات داشتم به امید نتایج بزرگ تر و بودن در این مسیر الهی استاد جان سپاسگزارم به خاطر این مسیری که به ما نشان دادید و از خداوند سپاسگزارم که من هدایت کرد و می‌کنه دوستون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 32 رای:
  6. -
    محبوبه گفته:
    مدت عضویت: 569 روز

    به نام خداوند مهربانم

    سلام به استاد عزیزم

    یکسال به خوندن کامنت و سر زدن به این سایت زیبا عادت داشتم و خوشحالم که دوباره دارم کامنت مینویسم و این چند مدت که به این تضاد برخوردم خواسته ای جدید به خواسته هام اضافه شد.

    این مدت روی فایل های قدم اول دوره دوازده قدم کار می کردم، چقدر تغییر در خودم احساس کردم و خوشحالم که بالاخره من هم تغییر کردم.

    من قبلا منفی صد بودم الان 35 مثبت شدم. بدون دغدغه و نگرانی این روزها رو سپری کردم و حالم خوب بود، مادرم زنگ میزد و میخواست از شرایط بد شهرشون حرف بزنه، بحث رو عوض میکردم، با کسی در مورد این اوضاع صحبت نمیکردم حتی همسرم، باور دارم به وجود خداوندی که تا اینجا من رو هدایت کرده بقیه راه هم خودش هدایت میکنه، دیگه ترس و نگرانی و ناامیدی نیست، وقتی به فراوانی باور دارم چرا باید نگران کمبود باشم.

    من تو این مدت که فایل قدم یک رو گوش میدادم وقتی تصادفی از این اتفاقات میشنیدم این حرف استاد توی ذهنم مرور میشد، میگفتن تو این فیلم ها که یه اژدها به آدم ها حمله میکنه من یه گوشه میگیرم میخوابم و میگم هیچی نمیشه…

    و واقعا کنترل ذهن کار سختیه و بقول استاد تکامل میخواد، تا یک لحظه ازش غافل بشی رشته های دراز بدبختی و ناامیدی رو تو سرت به تصویر میکشه، خوب داره کم کم دستم میاد چیکار کنم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 31 رای:
  7. -
    فریبا گفته:
    مدت عضویت: 3242 روز

    سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیزم و دوستان گرامی…

    سپاس برای یک فرصت دیگه که داریم و میتونیم از سایتمون بهره‌مند بشیم.

    خدای عزیز و مهربانم هر آنچه دارم از آن توست .

    استاد میخوام از موهبت‌های روزهای گذشته اخیرم بنویسم.

    از اونجایی که تمرکز همه چیزه و این روزها وقت بیشتری داشتم و خلوت تر بود ذهنم اتفاق‌های بسیار فوق‌العاده‌ای برام افتاد که می‌نویسم.

    1) مطالعه شاهنامه با عزیز دلم به جای وقت گذراندن در شبکه های اجتماعی…و چقدر لذت بردم از موزون بودن واژه‌های زیبا و حکمت و خرد در دل داستان‌های شاهنامه که همانند کوک ساز، جانم رو تیون کرد و لطیف.

    2) من نقاشی‌هام رو در دو فروشگاه به فروش می‌رسونم که هر دوی اونها هم آنلاین و هم آفلاین تعطیل شدن و این مسئله باعث شد که اول عصبانی بشم اینکه چرا بخش فروش کارم به عوامل بیرونی و آدمهای دیگه وابستست، پس گفتم خدایا من می‌خوام همه بخشهای بیزینسم رو خودم بپذیرم و منو هدایت کن به مشتری‌های آسون و نقد…و اونجایی که خدای مهربانم وقتی فقط و فقط از خودش خواستم به بهترین شکلی که می‌شد من رو هدایت کرده این بار هم همین اتفاق افتاد و یک فروشگاه تازه تأسیس دکوراسیون داخلی روبروی فروشگاه دوستانمان باز شد و من فردای اون روزی که من این خواسته رو فرستاده بودم هدایت شدم برای گفتگو با این عزیزان و پرزنت کردن کارهام…ایشون هم 9 تا کار انتخاب کردن و از من خریدن و همون موقع هم پولش رو واریز کردن…خداوند سریع‌الجوابه و بسیار مهربان…بی‌نهایت احساس آرامش برام آورد که قانون جواب میده و این بهم یادآوری شد و هنگامی که ذهن‌ها درباره کار و فروش کمتر مثبت بود، من یک فروش عالی و آسان و لذت بخش رو تجربه کردم.

    3) فرصت کردم در سایت های فروش آنلاین نقاشی کلی نمونه موردی های ثروت ببینم از زن‌ها از افراد کم سن و سال و انواع نقاشی با انواع ابعاد و متریال که sold out شدند و این باورم رو قوی‌تر کرد و قلبم رو آرام‌تر.

    4) زمان و فرصتی که برام ایجاد شد که بتونم کلی اثر تازه و فوق‌العاده خلق کنم و به خواسته‌هام تمرکز کنم.

    5) همواره به یاد داشتن اینکه هیچ برگی بدون اذن خداوند بر زمین نمی افته و هر روزی که بیدار شدم خدا رو شکر کردم برای یک روز دیگه و یک فرصت دیگه و غنیمت دونستنش و لذت بردن ازش در کنار عزیزدلم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 32 رای:
  8. -
    مهری ویسی گفته:
    مدت عضویت: 448 روز

    سلام به استادعباسمنش عزیزوخانم شایسته ودوستان هم فرکانس

    چیزی که بیش ازهمه دراین فایل موردتوجه من قرارگرفت اشاره به قانون تکامل بودقانونی که درموردخودم مربوط به یادگیری قانون جذب باتمام وجوداونودرک کردم اول بااستادی درسال 1396 اشناشدم که الفبای اونویادم دادوبعدپله پله باجدیت وتلاش بی وقفه خودم برای فهمیدن ودرک کردن قانون درسال 1400بودکه بااستادعباسمنش واموزهای اون اشناشدم بعضی مواقع افسوس می خوردم که چراهمان اول بااستادعباسمنش اشنانشدم که بیشترپیشرفت کنم اماوقتی بحث قانون تکامل رافهنیدم دانستم بایداول ازاون مسیرتکاملم طی می شد

    خیلی هاچون بااین قانون اشنایی ندارنددرمواردمختلف همان اول گامهای بزرگ برمی دارندوهمین باعث شکست اونهامی شه اطراف من پرازاین افرادهست که درزمینه های مختلف زمین می خورندواصلادرمداری نبستندکه حرف من تاثیری روی اونهاداشته باشد

    چندوقت پیش یکی ازاقوام رادیدم که تازه بااستاداشناشده بودکلی باهم بحث کردیم وچقدرخوشحال بودم که بعدازمدتهاکسی پیداشده بااون دراین مواردحرف بزنم تاکیدمن برادامه دادن واینکه دراین مسیرحتمامدت زمانی بایدطی شودبرای نتایج ومسلط بودن درقانون بود

    ازبعضی نشانه هاگفت وبه طورکلی ازحرفهایش برداشت من این بودکه قانون تکامل واینکه زمانبرهست این مسائل رادرک نکرده تاحدی به اون حسادت کردم وپیش خودم فکرکردم که چرابرای رسیدن به نتایجی درزندگیم زمان طولانی صرف شدیعنی ممکن هست اون بیشترازمن فهمیده باشدوزمان برای اون کوتاه باشد

    بین گفتگوبادرکی که ازقوانیت داشتم نکته هایی به اون گوشزدکردم

    بعدازمدتی که اونودیدم بازدوست داشتم بدانم چکارکرده که فهمیدم کلاهمه چیزرارهاکرده ودیگه سراِغ اموزه های استادنرفته وکاملاازگله وشکایت اون ازروزگارواینکه حتی سعی نمی کردازشدت حرفهای منفی خودکم کندحتی بااینکه به اون یاداورشدم که توجه به نکات منفی مسیردرستی نیست

    اینجابودکه فهمیدم قانون تکامل درموردهمه بایدطی شودوبه قول استادهیچ چیزیک شبه حاصل نمی شودوکارکردن روی خودتاابدبایدادامه داشته باشد

    من حتی موقعی که قانون تکامل رادرک نکرده بودم چون به درستی مسیرایمان داشتم درتمام مسائل سعی می کردم بالای 60درصدرعایت کنم وخوب زمانهایی هم بودکه کم می اوردم وعمل کردم خوب نبودکه انگشت شماربودوسعی می کردم درزمان کوتاهی به مسیردرست برگردم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 32 رای:
  9. -
    ندا گفته:
    مدت عضویت: 1874 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربانم

    سلام به استادای عزیزم و همراهان همیشگی این سایت ارزشمند

    استاد جونم من این فایل رو قبلا هم شنیده بودم اما امروز جور دیگه ای درکش کردم و از خودم پرسیدم بیا از زمانهایی ک کنترل ذهن انجام دادی و نتیجه خوب گرفتی بنویس تا یادت بمونه ک همیشه اگه بتونی ذهنت رو تو شرایط ناخوشایند و به ظاهر بد، اگه بتونی کنترل کنی قطعا ورق ب نفع تو برخواهد گشت

    از اونجایی ک ذهن چموشه و میخواد هی انکار کنه اول ک گف ن تو هیچ تجربه ای نداشتی اما من شروع کردم ب نوشتن و بعد از ی صفحه یادم اومد دقیقا پارسال وقتیکه مدارکمم تو مسافرت گم کردم و خیلییی زود تونستم ب اون شرایطم غلبه کنم و بگم خدا خودش برام پیدا میکنه و خیلی راحت ب دستم میرسونه بهتره ک ما ب ادامه مسافرتمون برسیم جوریکه خواهر و دوستم تغجب کرده بودن ک تو همون ندای سابقی! تو ک با کوچکترین مسئله بهم میریختی چطوری الان میتونی بیخیال باشی! اما اونموق یادمه خوب داشتم رو خودم کار میکردم پس تونسته بودم و در کمتر از دو هفته مدارکم ب راحتترین شکل ممکن و معجزه وارترین شکل پیدا شد. و خدا رو شکر تو سفر هم لذت کامل بردیم از فضا و منظره

    بله دقیقا همینه استاد وقتیکه ما گام های کوچیک کوچیک برداریم یهو میبینیم ک چ مسیر تکاملی رو طی کردیم فقط باید صبور باشیم و ب جریان تکامل و برداشتن قدم های کوچک اعتماد کنیم تا بتونیم مسیر رو ب بهترین شکل پیش ببریم و ب تغییری ک میخوایم برسیم.

    خدا رو شکر برای ارامش این روزهام

    شکرت ک همراه این سایت ارزشمند هستم

    بینهایت ممنونم استاد عزیزم برای راهکارهایی ک دادین تا در موقعی ک تو شرایط نادلخواه گیر میکنیم ازشون استفاده کنیم. من بیشتر وقتا یا میام سراغ سایت و یا اینکه سعی میکنم ی فیلم ببینم تا برای حداقل یک‌ساعت از فضا و اون افکار رهایی پیدا کنم.

    موفق باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 34 رای:
  10. -
    علیرضا یعقوبی👑 گفته:
    مدت عضویت: 2570 روز

    سلام استاد ، چشمامو بسته بودم داشته به این فایل گوش میدادم یهو یه الهامی جاری شد که بنویسمش ، آنجایی که گفتید احساست بد باشه اتفاق بدی برات میافته اینو شنیدم این الهامه آمد

    که آقا چرا وقتی احساست بد هست اتفاق بد میافته دلیلش اینه با احساس بد داری اتصالت رو با خداوند کمرنگ میکنی داری از خدا دور میشی و هرموقع ام که با منبع و منشا خودت(خداوند) فاصله بگیری و جلوگیری کنی از اتصال و هماهنگی باهاش جاشو اتفاقات بد حالا اسمش بیماریه بی پولیه و بلا و ..هست میگیره این اتفاقات بد زمانی پدیدار میشن که ما با منبع خیر ، خداوند فاصله گرفته باشیم وگرنه اینها منبع ای ندارن ، تاریکی و سرما زمانی پدید میاد که ما از منبع نور و گرما یعنی خورشید فاصله گرفته باشیم و در معرضش نباشیم

    و گرنه به خودی خود منبعی ندارن..

    و هیچ تفکر منفی و احساس منفی وجود نداره که مارو ار خالقمون به طور کامل جدا کنه و دورمون کنه

    چون ما از خودشیم

    با احساس خوب با احساس شادی و عشق و احساس سپاس گزاری با تفکرات و توجهات مثبت اتصالمون به خدا به منبع خیر خیلی قوی هست و جریان خوشبختی و سعادت ثروت و نعمت و سلامتی و آرامش و روابط فوقالعاده بطور طبیعی تو زندگیمون جریان پیدا میکنه..

    ولی وقتی احساسات منفی داریم گله و شکایت و ناسپاسی داریم افسوس خوردن داریم حسادت و کینه داریم و خشم و احساس قربانی بودن احساس گناه و یاس و ترس و افسردگی داریم تفکرات و توجهات منفی داریم ،داریم اتصالمون رو از خدا اون منبع خیر خیلی کمرنگ میکنیم خودمون با دست خودمون مانع جاری شدن خوشبختی و سعادت میشیم مثل خورشیدی که داره میتابه ولی ما میریم تو قار سرد و تاریک از نعمت نور و گرما خودمون رو محروم کردیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 33 رای: