این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/05/neveshteh-5.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-12-08 08:07:502025-12-09 20:28:48تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۸
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
خدایی که منو از دل هزار تا اتفاق و نشونه، آرومآروم رسوند به همینجایی که امروز هستم… به همین سایت الهی که سراسر عشقه، سراسر درسه، سراسر تجربههایی که همشون تو عمل جواب میدن.
استاد جان خوشزبانم سلام…
مریم جان خوشقلب و خوشقلمم سلام…
و یک سلام از تهِ تهِ قلبم به شما دوستای نازنینم که هر بار کامنتهاتون رو میخونم، انگار درِ تازهای از هدایت خدا رو به روم باز میکنید.
استاد جان، از همون روزی که این آگاهی رو گرفتم که «خدا انرژی زنده و جاری در تمام جهانه»، انگار یک صفحهی جدید تو زندگی من ورق خورد. قبلش یه دورهٔ دیگه بود، یه منِ دیگه… اما از اون روز همهچیز برای من شروع کرد به تغییر کردن.
سؤال این جلسه دقیقاً بعد از یک اتفاق خیلی مهم برام پیش اومد. انگار خدا همون لحظه دستمو گرفت و گفت:
«فاطمه… این زندگی هدیهست. برش دار. زندگی کن. لذت ببر. و از آموزههایی که بهت دادم استفاده کن.»
منم همون روز تصمیم گرفتم روی خودم خیلی بیشتر و خیلی جدیتر کار کنم. قانون آینه درست همونجا خودش رو به من نشون داد.
فقط چند روز بعد از کار کردن عمیق روی خودم، فهمیدم دقیقاً مشکل من تو مسیر ثروت چیه. و درست فردای همون روز، انگار یکی از درونم گفت: «بلند شو… عمل کن.»
و من بلند شدم و رفتم سمت کار مورد علاقم.
از اونجای داستان، زندگی من با سرعت نور عوض شد.
درآمدم شروع شد.
حالم بهتر شد.
روابطم شیرینتر شد.
سلامتم برگشت…
واقعاً استاد جان، همهچیز از این رو به اون رو شد. چون من تغییر کرده بودم. چون تصمیم گرفته بودم.
ولی اوجِ ماجرا وقتی بود که فهمیدم خدا انرژی بینهایت در همهچیزه… در کار من، در حضور من، در تصمیمهام…
همون روز از ته دل از خدا خواستم کمکم کنه این آگاهی رو بهتر بفهمم و نخوام عجله کنم در درک کردنش.
و از همون روز، خدا پشتسر هم، بدون توقف، داشت جواب آرومگرفتنیهای منو میداد.
هر کامنتی که میخوندم یه پله درکم رو بالا میبرد.
هر فایل نشانه که گوش میدادم یه لایهٔ تازه برام باز میشد.
تا اینکه یک ماه بعد… وقتی دیگه آمادهتر بودم… خدا از طریق همون فایل نشانه بهم گفت:
«برو کتاب چگونه فکر خدا را بخوانیم رو بخون.»
این کتابو من یک سال قبل خریده بودم. فقط یکبار بازش کردم و وقتی بازش کردم حس کردم باید برم قرآن خوندن رو شروع کنم. از اون روز هر روز یک صفحه ـ و بعضی روزها دوتا ـ قرآن میخوندم و غرق میشدم تو شیرینی آگاهیهاش…
از اون روز به بعد، انگار زندگی قانون آینه رو گذاشته جلوی چشمم و میگه: «نگاه کن… تجربه کن… ببین چطور با هر تغییر کوچک در فرکانست، نتیجهها تکون میخورن.»
و واقعاً همینطوره…
من دارم این قانون رو زندگی میکنم.
دارم لحظهبهلحظه میبینم تغییر فرکانس واقعی یعنی چی.
دارم میبینم خدا چطور تو جزئیترین چیزها دستمو میگیره و راه نشونم میده.
به همون اندازه که تو روی خودت کار میکنی جهان به تو پاسخ می دهد و اگر روی خودت ذهنیتت باورهات کار نکنی نتایج هم از بین خواهد رفت و تو به شرایط قبلی یا بدتر باز خواهی گشت
اگر تو تغییر کنی در همان لحظه نتایج کوچک پدیدار میشود به محض اینکه تو تغییر کنی این نیست که تو تغییر کرده باشی و نتیجه ای نگرفته باشی
اگر تو نتایجت تغییر نکرده یعنی تغییر نکردی و فقط فکر میکنی که تغییر کردی،درست است همان لحظه به رویاها و آرزوهایت نمی رسی ولی نتایج کوچک پدیدار می شود قطعا
به محض دیدن نشانه ها باید به خودت یادآوری کنی به ذهنت و به کم کم نتایج بزرگتر و بعد نتایج بزرگی که می خواهی
پس جهان همیشه در هر لحظه دارد به تو و افکارت پاسخ می دهد به محض تغییر افکار نتایج تغییر خواهد کرد ونتایج جدید پدیدار می شود ،تکامل را در نظر بگیر یهویی به محض تغییر به آرزوها و رویاهات نمی رسی چون تغییر افکار و باورها به یکدفعه ممکن نیست اما همان نتایج و نشانه های کوچک را تایید کن ادامه بده پیش برو عمل کن به ایده ها و الهامات و کم کم به نتایج بزرگ می رسی
پس اگر نتایجت تغییر نکرده در تمام جنبه های زندگی ات یعنی تو درآن موضوع همان افکار و باورهای گذشته را داری و تغییری نکردی اصلا
استاد جون اون فایل جهان مثل آینه عمل میکند که صوتی بود، نمیدونم چرا الان تازه افتاد، یعنی بعد از اون همه فایل و آگاهی و صحبت شما از قانون، اون مفهوم آینه بودن الان افتاد، با اینکه قبلا هم گفته بودیدا ولی الان حداقل یه حس متفاوتی داشت، شایدم به خاطر اینکه واضح تر و کاملتر بود جوری که ما تونستیم بفهمیمش گفتیم آهااا همینه، شاید میگیم که تازه برامون جا افتاد، اینکه منم رفتم و صبر پیشه کردم هی صبر هی صبر بازم صبر تا تو قلب سنگت ریشه کردم نیست، این نیست که بیایی دو روز کار کنی رو خودت بعد بگی اون میلیاردها پس کجان، این نیست که یه نهال بکاری بعد سالها بعد برگردی بگی ئه پس میوه اش کو، اصا خود درخت کو، جهان آینه ای داره واکنش میده، پلک بزنی دستتو نمیبره بالا، دست بزنی نگاهت نمیکنه، تازه جالبش اینه که این آینه رو نمیتونی بشکنی، فقط میتونی اونطور که میخوایی تغییر کنی تا اون چیزی که میخوایی رو ببینی، به قول لباس استاد:be the change you want to see in the world
من بیام جلوی آینه یه پشتک بزنم و صبر کنم تا جهان برام تو تا پشتک با یه وارو بزنه، نه، اینطوری اصا کار نمیکنه، استاد جون گفتن که همون موقعی که داشتن صدای خودشونو گوش میدادن، از همون لحظه میفهمیدن که مسافر بعدی بهتر بوده، دربستی بیشتری بهشون میخورد، خرج کمتری داشتند درآمد بیشتری داشتند حالا درسته اون درآمد جوری نبود که از فرش به عرش برسونه ولی بود، بالاخره بود، استاد جون آگاهانه به خودشون یادآوری میکردن که ایول داره قانون جواب میده، داره جواب میده پس من با تعهد بیشتری روی خودم کار میکنم، ایول داره جواب میده پس بیام باهاش روابط خوب بسازم، بیام عزت نفس و اعتماد بنفس خوب بسازم، بیام سلامتی خوب بسازم، حالا تو بحث مالی چون همه یه توهمی داریم، خیلی خیلی بیشتر نیاز به کار کردن داره، خیلی خیلی پاشنه های آشیل هستند که باید رفع بشن، خیلی پیچک وجود داره که باید از دور اون درخت بزرگا کنده بشن، خیلی آشغال اون زیر هست که الان تازه معلوم نیست وقتی پیچکارو زدی تازه معلوم میشن، وقتی هم اون آشغالارو برداشتی اون منظره خوشگله که منتظرش بودی معلوم میشه، حالا اینجا اونجاییه که مشخص میشه کی موفقه، کی سوپر موفق، کی کاکائه کی رونالدو و مسی، اون جایی که اون انگیزه هه اگه بره دیگه ول میشه، اونجایی که وقتی اون تضاده میره دیگه حرکتی نیست، اونجایی که یا باید بری بالا یا سقوط کنی، مارادونا مثل موشک رفت بالا ولی وایساد و سقوط کرد، حالا مارادونا بود، خیلی رفته بود بالا که تازه سقوط کرده اش اون بود با 500 میلیون دلار ثروت ولی اونم شل و سفت داشت، همش به سمت مثبت نبود، سقوط داشت بدم داشت، ولی رونالدو، زیدان، مسی، گواردیولا، اینا همش تو صعود بودن، یه موقعی مثل موشک، یه موقعی مثل جت، هنوزم دارن میرن بالا، همین الانم که مثلا رونالدو از خیلی عالی اومده رو عالی، همین داره بهش انگیزه میده برای رفتن به سمت خیلی عالی، مسی الان خیلی عالی شده دوباره، اینا سقوط نداشتن و اگه همین مسیرو ادامه بدن تا دنیا دنیاست اینا اون بالا هستند، استاد جون فقط صعودی بوده ، اونجاهایی که عالی بوده میفهمیده که تغییر لازمه برای خیلی عالی شدن، شاید ما بگیم حالا چه فرقی داره عالی و خیلی عالی مگه فرقیم داره که بشه فهمید؟ ما الان نمیتونیم درک کنیم تفاوتشو ولی کسی که به اون مرحله رسیده میفهمه حتی کوچکترین تغییری رو حس میکنه، شما رسیده باشی به سرعت 400 کیلومتر بر ساعت اگه بیایی رو 370 میفهمی که سرعتت کم شده بعد میگی ئه چی شد گازو فشار میدی، ماشینای معمولی میبینن یه چیزی زوزه کشان از کنارشون رد شد ولی نمیفهمن که این 400 بود یا 370، اونا میگن مگه فرقیم داشت؟ چون خودشون دارن با 80 تا میرن، بیان رو 120 میگن یا خدا چه سرعتی دارم من، بعد ول میکنن فکر میکنن ماشین خودش دیگه میره بعد که سرعت اومد رو 60 تا میگن ای وای دیدی چیکار کردم بعد دوباره زور میزنه برسه به همون 80 تا و دوباره سرعت بگیره که طبق اون چهارتا دسته آدم دیگه میدونید چطوری میشه.
استاد جون سپاسگزارم از این همه آگاهی بینظیر و فوق العاده ای که با عشق برای ما بیان میکنید و واقعا ما داریم یه دوره رو میگذرونیم تو این سریال.
تمرین آیینه ای و درخواست شکل گیری یه تجربه ی تازه و داغ در این زمینه برا این کامنت
این هفته مدارس مازندران به کل تعطیل بودن و بودن شیرین خانم تو خونه و کلاس انلاین و ماجراهاش باعث شد برنامه هام خیلی تغییر کنن و چون بیشتر تو خونه بودم دلم یه هوای تازه میخواست بنابراین
سه شنبه شب بعد دیدن این فایل تصمیم قطعی گرفتم که پنج شنبه برم پیش دوست عزیزم ساراجون
دختری بینظیر و توحیدی که از بچه های گل سایته
خیلی وقت بود ندیده بودمش و خیلی دلم براش تنگ شده بود
گفتم خدایا خودت جور کن میخوام پنج شنبه که شیرین کلاس مجازی نداره و روز مادرم هست صبح برم بیرون
هم نفسی تازه کنم هم اینکه خودم به خودم این روزو با یه قهوه ی ناب و هم صحبتی با سارای عزیزم تبریک بگم
بهش پیامک دادم تا مطمئن بشم صبح هستش
وبعد واکنشهای جهان به احساس ارزشمندی و لیاقتم
1- سارا جون بود و ابراز خوشحالی کرد از این دیدار خدایاشکرت
2. شیرین خانم ما که فقط نه سالشه گفت مامان فردا چون روز توئه از صبح تاشب همه ی کارها با منه صبحانه ناهار شام و توحق نداری هیچ کاری کنی ومن خوشحال از اینکه با خیال راحت میتونم برم پیش دوستم
خدایاشکرت
3. صبح پنج شنبه شیرین خانم کتری رو گذاشت با اون دستای کوچولوش چای دم گرد نون داغ کردو خلاصه میزو چید برامون وگفت مامان تو امروز فقط بشین پای نقاشیت و کارا با من
خدایاشکرت
4. تماس مادرم با من بعد مدتها بدلیل کسالتی که داشت و ترجیح میداد با تلفن صحبت نکنه و کلی سوپرایز شدن
خدایاشکرت
5. شیرین خانم مرغها رو طعم دار کرد تا نهار ساندویچ مرغ درست کنه
خدایاشکرت
6. همسرم میخواست بره بیرون ومیگفت شیرین رو هم ببر ولی منم میخواستم تنها برم و از طرفی همسرم اصرار داشت که شیرین تنها نمونه
چون روز مادر بود گفتم همسایه مون حتما رفتن بیرون ولی کارخداوند اونها خونه بودندوشیرین رفت تا با دوستش بازی کنه
خدایاشکرت
7. وقتی میخواستم برم هوا صاف و عالی بود و تونستم با یه پیاده روی خیلی باحال بعد یه روز بارش که درختها رو شسته بود و زیر نور خورشید برگهای رنگیشون مثل طلا میدرخشیدن با عطر گیاهان بارون خورده و چمن و خاک و صدای چه چه پرنده ها وکلی شکر گزاری از این همه زیبایی و نتایجی که از دیشب تاحالا برام پیش اومده به کافه ی ساراجون برسم
خدایاشکرت
8. دیدار دوست عزیزم بعد چندماه وخوردن یه قهوه ی داغ که طعم ترشیش بیشتر از تلخیش بود و یه حس خیلی خوبی میداد و کلی صحبت درباره ی سایت و استاد ومرور قوانین و رفرش شدن
خدایاشکرت
9. تو برگشت همسرم زنگ زد که ناهار دیرتر میاد اولش یکم اصرار کردم چون شیرین میخواد غذا درست کنه دوست داره دور هم باشیم
وقتی گفت کاری پیش اومده و نمیتونه بیاد یهو یاد حرفهایی که با سارا زدیم افتادم:
مهمترین چیز کم کردم مقاومته
سریع گفتم باشه هرجور راحتی وبا احساس خوب رفتم به سمت خونه
وقتی دم در خونه همسایه مون منتظر شیرین بودم که بیاد
دیدم همسرم پیچید تو کوچه
گفتم مگه قرار نبود دیر بیای ؟ گفت قرارشد دوساعت دیگه برم الله اکبر به بزرگی خداوند وقتی مقاومت ها رو کمتر میکنی
خدایاشکرت
10. وقتی شیرین خانم مرغها رو سرخ کرد و داشتیم میخوردیم دوست فرید اومد دم در ونون لواش داغ برامون آورد
خدایاشکرت
خدای من تو چه میکنی وقتی ففط یکم اگاهانه تر قدم برمیدارم
ماجرای نون لواش و ذوقی که براش کردم اینه که من برا تغذیه ی مدرسه شیرین خانم مجبورم از این نون که راحت ساندویچ میشه استفاده کنم ولی همسرم چون اصلا از نون لواش خوشش نمیاد هربار هزار بهونه میاره که نره بخره
والان که یهو دوستش اورد دم در کلی ذوق کردم
یاد یکی از قدمها افتادم که استاد در مورد نون تازه ای که بدون انتظار یکی برات میاره افتادم
تموم اینها همه بعد یه اقدام اگاهانه از سر احساس لیاقت و ارزشمندیه من و شکر گزاری بابت هر یه دونشون رقم خورد
یه درود پرمهر به استادان عزیز و رفیق جونیم و تمام دوستانی ک این کامنت زیبا و پر از درس رو میخونن
میدونم ک حال تک تکتون عالیه
چرا
چون توی این مسیر و این خانه بهشتی هستین و هر لحظش سپاس و شکر فراوان داره
خدایا شکرت
الان ک دارم مینویسم اول دی ماه عزیز دقیقا روز اول فصل زیبای زمستانه
ساعت 2:35 دقیقه روز دوشنبه
اماده شدم برم کافه رو باز کنم
ک هدایت شدم به خوندن کامنت سعیده جانم
البته قبلنم خونده بودمش اما الان براتون میگم چرا دوباره هدایت شدم به خوندنش ……
دیشب از شبای دیگه زودتر کافه رو بستم ک برای شب یلدا کنار خانواده باشم
قبل از رفتن به پسرم زنگ زدم گفتم
حسین جان
من تصمیم دارم امشب بریم رستوران ماهی ( رستورانی بسیار عالی توی برج چشم انداز شهر رامسر)
در جریان باش شما
ایشونم گف من ماهی نمیخورم ( آخه توی رستوران همونطور ک از اسمش پیداست فقط ماهی سرو میشه)
اگه به خاطر قولیه ک به من دادی میخوایم بریم من نمیام چون ساعت یازده بازی انلاین دارم
خلاصه کلی حرف زد و من فقط بهش گفتم مگه حواست نبود شب یلداست امشب چرا قول دادی گف حواسم بود اما فک کردم خونه ایم امشب
اینارو گفتم ک بگم اولین عدم مقاومتم همینجا بود خیلی اروم گفتم باشه نمیریم رستوران ماهی
بعد به همسرم گفتم پس بریم یه جایی ک هم نزدیک خونه باشه هم گوشت سالم داشته باشه ( بنده به خاطر سبک سلامتی مجبورم جاهایی برم برای غذا ک فقط گوشت داشته باشن اونم بدون ادویه و پیاز و افزودنی )
شام بخوریم بریم خونه اینطوری حسینم به بازیش میرسه
القصه قرار شد بریم کته کبابی نزدیک خونمون ک هماهنگ شدیم باهم و زمانی ک اومدیم دیدیم بستس
اونجاهم دومین عدم مقاومت و کنترل ذهن و موندن در احساس خوبو باز تمرین کردم.
رفتیم میوه و اجیل و شیرینی خریدیم
و قرار شد بریم یه جای دیگه برای شام
یدفعه پسرم گف
بابا مطمعنی من به بازیم میرسم
پدرش گف یکاری کنیم شما شام چی دوس داری امشب بخوری
حسین جان گف ؛ مرغ سوخاری
بعد تصمیم این شد ک برای حسین مرغ سوخاری بخریم بره خونه
خودمون بریم شام گوشت بخوریم
بااینک خیلی دوس داشتم هرسه تامون کنار هم باشیم موقع شام خوردن
اما شرایط داشت جوری رقم میخورد ک
بنده فقط تسلیم بودم
خدایا شکرت
خلاصه خرید انجام شد و حسینو گذاشتم خونه و رفتیم سراغ کته کبابی ک سراغ داشتیم
امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگی قشنگتون
چقدر کامنت پُر برکت و قشنگی نوشتین از خط به خطش لذت بردم
چقدر از این قسمت کامنتتون لذت بردم و اشک تو چشمام جمع شد
شیرین خانم ما که فقط نه سالشه گفت مامان فردا چون روز توئه از صبح تاشب همه ی کارها با منه صبحانه ناهار شام و توحق نداری هیچ کاری کنی
خدایا شکرت بابت نعمت پُر برکت بچه های عزیز و دوست داشتنی که اینقدر وجودشون پُر از عشقه و بی منت فقط عشق میدن به آدم
چقدر خوشحال شدم بابت اتفاقات مثبت و پُر برکتی که پُشت سر هم توی زندگی شما خلق شد و زندگی رو قشنگ تر کرد
واقعا با این جمله ای که گفتین به شدت موافقم
الله اکبر به بزرگی خداوند وقتی مقاومت ها رو کمتر میکنی
خداوند همه چیز و به نفع ما میچینه
من بارها تجربه کردم
اصلا اصل موضوع همینه
مقاومت های ما باعث میشه خواسته ها خلق نمیشن
حالا مقاومت ها بعضا به شکل های مختلف هستن
یکسری ها بخاطر ترس هایی که داریم اقدام نمیکنیم
یکسری بخاطر نگرانی از حرف مردم
یکسری بخاطر نگرانی از سرزنش های اطرافیان
یکسری ها هم بخاطر باور به عدم توانایی ها هستن
و الی آخر
من یک انیمشین کوتاه باحالی دیدم در مورد این مقاومت های ذهنی که اسمش هست
inner working
که این موضوع رو به خوبی توی این انیمیشن به تصویر کشیده که شرکت Disney ساخته
سپاسگزارم از شما دوست هنرمند که با این کامنت پُر برکتتون این مطلب فوقالعاده ارزشمند و برای من یادآوری کردین
هدایت من به سمت این کامنت پُر برکت و فوقالعاده ارزشمند شما نشانه ای از طرف خدا بود برای من که به مقاومت های ذهنم تو جنبه های مختلف توجه بیشتری بکنم برای کنار گذاشتن اونها
بابت تلاش های مستمر شما توی زمینه ی نقاشی که مسیر علاقتون هست تحسینتون میکنم و خدا قوت میگم
به امید روزی که گالری نقاشی های شما توی سراسر ایران برگزار بشه و آثار زیبا و حرفه ای شما رو ببینیم و لذت ببریم
این کامنت نوشتن ها چقدر قلب آدمو باز میکنن :)
خدایا بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت این قلبی که باز شد با نوشتن این کامنت :)
از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو برای شما و خانواده ی قشنگتون آرزومندم
فایل روزشمار تحول زندگی من-172: گفتگو با دوستان 20 | فرایند تکاملی تغییر شخصیت
سلام به اساتید عزیزم، سلام به دوستان خوبم
یکی از چیزهایی که همون ابتدای صبحتهای شکیبا جان توجه من رو جلب کرد، این جمله بود:
من عملا وقتی اون شکیبای قبل بودم، کلا من رابطه ای تحت عنوان رابطه عاشقانه، به چشم ندیده بودم. یعنی اینقدر که فرکانسم داغون بود و خودم داغون بودم،…. و فکر میکردم که همش دروغه، همش توهمه.
وقتی اینو گفت یه دفعه یادم اومد: اااا منم همینطور بودمااا…. یعنی یادم میاد یکی از چیزهایی که همیشه از خدا میخواستم این بود که زوجهایی که رابطه خوبی با هم نداشتن رو برای خدا مثال میزدم و به خدا میگفتم اگه قرار باشه که همچین ازدواجی داشته باشم، اصلا نمیخوام ازدواج کنم… (یعنی اصلا براش مثال خوب نمیوردم که بگم فلان جور میخوام… میگفتم اینجوری نمیخوام).
تا اینکه یکی از دخترهای فامیل، با یه آقا پسری، خیلییی خیلی تصادفی آشنا شدن، و ازدواج کردن. و با اینکه توی فامیل ما، همه از ازدواج کردن با غریبه ها به شدت میترسن، ولی اینقدررررررررررر این آقا پسر با شخصیت و خوب و اصیله، اینقدر دوستداشتنی و مهربان و با ادب، خانواده دوست و پاکه، (هم خودش و هم خانواده اش)، که الان همه فامیل روی اسمش قسم میخورن… یعنی به جرأت میگم بیشتر از پسرهای فامیل خودمون، روی این آدم حساب میکنیم. یعنی هر چیزی که یک دختر و خانواده اش بخوان رو این آقا داره. از بعد از دیدن اون بود که دعا کردن و درخواست کردن من عوض شد… و حالا یه مثالِ درست حسابی داشتم که برای خدا بزنم…
یعنی منم تا قبلش دیگه خودم رو قانع کرده بودم که این داستانها و ازدواج های موفق و زندگی عاشقانه و هپیلی اور افتر فقط توی قصه هاست و زندگی واقعی در بهترین حالتش اینه که باهم دعوا مرافعه نداشته باشن…
چند سال بعدش با یه خانمی همکار شدم که علی رغم اینکه اصلا در نگاه اول به نظرم نمیرسید (به خاطر همون پیش فرضهایی که داشتم)، با اینکه سالها از ازدواجش میگذشت و خیلی سنش از من بیشتره، رابطه بسیار نزدیک و عاشقانه ای با همسرش داشت و یک بار که با همدیگه به یک سفر کاری رفته بودیم، وقتی مکالماتش با همسرش رو میشنیدم خیلی غافلگیر میشدم که اااا مگه میشه توی این سن با همسرش اینجوری صحبت کنه؟!
دوباره چند وقت بعدش متوجه نوع رابطه یه خانم دیگه از همکارام شدم که هم سن خودم بود ولی سالها بود که ازدواج کرده بود و من قبلا هم میشناختمش ولی متوجه نوع رابطه اش با همسرش نشده بودم، و اونم رابطه خیلی خیلی نزدیک و دوستانه ای با همسرش داشت….
یعنی یواش یواش هی داشت برای پیش فرضهام مثال نقض پیدا میشد…
فکر کنم بعد از این بود که با سایت استاد آشنا شدم و از یه زمانی به بعد، خیلی توجه ام به کامنتهای آقایونی که توی سایت مینوشتن جلب شد و همش میدیدم اینا با اون چیزایی که من درباره آقایون فکر میکردم خیلی فرق دارن….
و به قول استاد اینا همش هی داشت کمک میکرد که اون سیمانهای باورهای محدود کننده من فرو بریزه…
فکر میکنم اوجِ این موضوع، زمانی بود که کامنتهای زوجهایی که توی این سایت مینوشتن رو میخوندم. دیگه از یه زمانی به بعد، وقتی کامنتهاشون رو میخوندم، فقط تحسین میکردم و جمله استاد که میگفتن جهان کبوتر با کبوتر، باز با باز رو به خوبی انجام میده، توی ذهنم میومد…
دیگه یه جورایی برام عادی شده… میتونم بگم تبدیل شده به نُرمِ ذهنیم….
البته رابطه استاد و خانم شایسته رو هم میدیدم، ولی حس میکنم شاید تصورم این بوده که خب این دو نفر دیگه استادن… سالهاست که با این قوانین آشنان و طبیعیه که رابطه موفقی داشته باشن. به خاطر همین، شرایط دوستانی که عضو سایت بودن رو خیلی بیشتر به خودم و شرایط زندگیم نزدیک میدونستم و همین هم باعث شد که کامنتهاشون خیلی روی من تاثیر بذاره.
وقتی شکیبا گفت: اینقدر داغون بودم که یه رابطه عاشقانه رو به چشم ندیده بودم،….. یادم افتاد که اااا پس من چقدر رشد کردم از اون موقع تا الان… چون منم اون موقع همینجوری بودم ولی الان یه جور دیگه ام.
اون موقع اگه بهم میگفتن چند نفر که ازدواج موفق و زندگی عاشقانه ای دارن رو نام ببر، بعید میدونم اسمی به ذهنم میومد. از نظرم همه یا با هم یه سری مشکلات داشتن یا در بهترین حالت خیلی رابطه معمولی داشتن.
اما الان هم توی سایت و هم بیرون سایت، کلی زوجهای عاشق و ازدواج های موفق میشناسم و میتونم اسم ببرم.
واقعا گاهی اوقات اینقدر این فاصله گرفتنمون از اون فکرها و باورهای قبلیمون تدریجیه، که یادمون میره ما هم یه زمانی اینجوری فکر میکردیم…
این خیلی برای من خبر خوب و خوشحال کننده ای بود چون انگار یه معیاری بود مثل چکاپ فرکانسی که یادم آورد تو هم یه زمانی اینجوری بودیاااا… ولی الان نسبت به اون موقع خیلی عوض شدی.
…………………………………………………………………………….
یه موضوع دیگه که تو این فایل توجه امو جلب کرد و دوست دارم راجع بهش بگم، این جمله استاده:
«…. مسئولیت کلِ کسب و کارم رو به عهده گرفتم، مهم تر از همه…
چیزی که همیشه ازش فرار میکردم….
همیشه میخواستم از یه سری مسئولیت های کسب و کار فرار کنم، چون فکر میکردم که خیلی برام دردسر داشته باشه».
منم مدتیه که متوجه شدم همچنین ذهنیتی دارم…
البته این نیست که تازه متوجه اش شده باشم… اتفاقا از مدتها قبل کاملا بهش آگاه هستم…
اون چیزی که اخیرا متوجه شدم اینه که دیگه دوست ندارم اینجوری باشم…
دیگه دوست ندارم با این دیدگاه زندگی کنم…
این محافظه کاریهای بی از حد رو دیگه نمیخوام داشته باشم… نمیذارن هیچ حرکتی بکنم… اعتماد به نفسم رو میگیرن.
میخوام اینقدر شجاع باشم که با شهامت وارد کارهایی که دوست دارم بشم.
بر خلاف قبلا که با این دیدگاه پیش میرفتم که چیکار کنم که مسئولیت کمتری توی کار با من باشه، الان مدتیه که همش این میاد توی ذهنم که دلم میخواد اینقدر شهامت و شجاعت داشته باشم که خودم مسئولیت کاری رو که میخوام شروع کنم رو به عهده بگیرم.
فکر میکنم این شجاعته هم تا حد زیادی از اشراف داشتن به قانون، به خصوص درک قانون مدارها، و البته توحید میاد.
این تمایل برای عدم پذیرفتن مسئولیت از کجا میاد؟
فکر میکنم از اینجا که یه نگرانی از آینده (از احتمال وقوع یه ناخواسته در مسیر)، در وجود من هست که میخوام با نپذیرفتن مسئولیت، ازش جا خالی بدم!
یعنی حس میکنم من هنوز یه گیری توی قانون مدارها دارم. وگرنه منطق میگه اگه من در مدار درست باشم، هیچ اتفاق نادلخواهی برای من نمیوفته و هر اتفاقی به نفع منه.
(توی پرانتز بگم که برای پیگیری این موضوع چند شب پیش توی سایت دنبال فایل تئوری مدارهای استاد میگشتم که گویا دیگه توی سایت نیست. میخواستم از استاد خواهش کنم اگر دوباره یه فایل در این زمینه برامون تهیه کنن، خیلی راهگشاست)
هنوز نتونستم اینو عمیقا به خورد خودم بدم. ولی خبر خوب اینه که بر خلاف قبلا که این موضوع رو کاملا پذیرفته بودم و روش زندگیم بود، الان مدتیه که دیگه دوست ندارم به این روش زندگی (و به خصوص کار) کنم. من این رو یه نشونه مثبت میدونم که وجود من میخواد این روش رو تغییر بده که ان شا الله راهش رو هم پیدا میکنم.
دوست دارم با تمام وجودم حس کنم که از این مسائل بزرگتر هستم…
دوست دارم منم مثل استاد که بگم: «نه آقا… همه رو با آغوش باز میپذیرم…. و حلشون میکنم… من باید بتونم حل کنم مسائل رو… نباید فرار کنم…. نباید آشغالارو بزارم زیر مبل».
استاد این چند وقت احساس میکنم که یه مبل که چه عرض کنم، یه کاناپه 3 نفره عریض و طویل پیدا کردم که زیرش پر آت و آشغاله… هر کدوم رو در میارم میبینم وصله به یکی دیگه….
یادمه یه سری فایلها توی فایلهای سریال زندگی در بهشت دیدم که پرادایس رو پاکسازی میکردین و وقتی اون پیچکهای هرز رو میخواستین از درختا جدا کنید، میگفتین باورهای محدود کننده هم همینطورن… هر کدوم رو میکشی بیرون، میبینی چندتا دیگه هم باهاش میان…
اون موقع، دقیق نمیدونستم که چی میگید چون از خودم مثالی در این زمینه نداشتم…
الان تازه میفهمم یعنی چی که یه بارو محدود کننده وصله به یکی دیگه…
یعنی تمام این مدتی که من داشتم روی خودم کار میکردم، و البته نتایج خوبی هم گرفته ام، داشتم آماده میشدم که این کاناپهه رو پیدا کنم….
از خدا میخوام که کمکم کنه و هدایتهاش رو بفرسته که بتونم این آشغالا رو در بیارم و اینجا رو یه پاکسازی اساسی کنم ان شا الله.
استاد جان، خانم شایسته عزیزم، شکیبا جان سپاسگزارم.
تحسین تون میکنم بابت این کامنت زیباتون و بهتون تبریک میگم بابت ارتقاء فرکانس تون.
همیشه همینه ما باید الگوهای ذهنی مون که از گذشته ساختیم رو عوض کنیم تا جهان اطراف مون تغییر کنه.
خیلی عالی اشاره کردید در مورد روابط.
من کسی هستم که این الگو رو داشتم که زندگی باید عاشقانه و رومانتیک و رویایی و سراسر احترام باشه و چون ترمزی در این مورد نداشتم، با اینکه با سایت و استاد آشنا نبودم، ولی خدا فرشته ای رو سر راه من قرار داد فراتر از تصورات من که علاوه بر اینکه همه شرایط من رو داشت خیلی فراتر از اون هم بود و الان بعد گذشت 18 سال از زندگی عاشقانه مون، تقریباً همه چیز مون مثل روز اول است.
فقط بچه ها این وسط به زندگی مون عشق دیگری داده اند.
براتون از خدا مهربان آرزوی یک عشق الهی و پاک و زیبا رو دارم.
نمیدانم از کجا شروع کنم و چطوری توضیح بدم شرایط زندگی ام را که خودم باورم نمیشود که چطوری با آشنایی من با سایت عباس منش شروع به تغییر کرد و افتاد به روی پیشرفت
من پارچه فروش هستم
در این فایل تغییر را در آغوش بگیر…
من هم میخواستم تغییر کنم…سال نودو هفت توی تهران خونه ام را فروختم وبه قصد مهاجرت به کشور ترکیه توی ی شرکت صادراتی قرارداد نوشتم وسرمایه گذاری کردم..
ولی متاسفانه با گذشت چهار سال شرکت به قولش عمل نکرد ومن یک جورایی گیر افتاده بودم و بعداز چهار سال من دیدم شرایط سختر میشه مونده بودم چی کار کنم
یک بار توی تلویزیون دیدم یکی از هنرمندان در مورد اینکه من توی خیابان راه میرم پول میاد دنبالم صحبت میکرد….
انگار خداوند منو هدایت کرده بود به این برنامه بادقت حرفهای این هنرمند راگوش دادم دیدم
ی خاطره تعریف کرد که سوار تاکسی شده بود راننده تاکسی خیلی شاد شنگول بود از راننده تاکسی پرسیده بود که آقا جریان چیه به ما هم بگو راننده تاکسی هم گفته بود که برو کتاب شکر گذاری رانده برن را بخون …
ومن هم فردا رفتم دنبال کتاب شکر گذاری رانده برن ازاونجا که همیشه استاد میگه شما قدم اول را بردارید خداوند شما را هدایت میکنه ..
خود کتاب فروش گفت که اول باید کتاب راز رابخونی بعد شکر گذاری را…من هم دوتا کتاب را خریدم و بعد شروع کردم به خوندن کتاب شکر گذاری رانده برن..یک درصد حالم بهتر شد…. من یک همکار توی شرکت داشتم….. چند وقته میدید که من حالم بهتر شده به من گفت جریان چیه….
من هم گفتم که کتاب شکر گذاری دارم میخونم..
واین دوست عزیز
فایل قدم پنجم از دوازده قدم استادرا برای من فرستاد… داستان پیرمرد و گندم بود….
من چند روزی فایل راباز نکردم … مقاومت داشتم وبه قول استاد درمدار شنیدن این آگاهی ها نبودم بعد چند روز توی خونه تنها بودم ی حسی به من گفت که فایل را باز کنم وقتی دانلود کردم گوش دادم انگار افکارم کن فیکون شد… اصلا باورم نمیشد که این صدای کسی هست که با من حرف میزنه باور کنید من فقط فکر میکردم خود خداوند با من حرف میزنه….
منقلب شده بودم حالم دگرگون شده بود بغضم ترکید تا ساعتها گریه میکردم.انگار گمشده ام را پیدا کرده بودم…من نیازمند این فایل ها و آگاهی های این حرفها بودم مثل زمین تشنه ای که سالیان سال بود که منتظر آب بود ….
تا نصف های شب گوش کردم وگریه کردم داستان شعر پروین اعتصامی در مورد گندم وپیرمردبود.. حال روز من بود.چونمن هم همین شرایط را داشتم به همین شرایط هم دچار شده بودم..فایل استاد مرهمی بر زخمهایی من بود ….
نیازمند تکیه گاهی بودم ام….
.چون بچه که بودم مادرم به رحمت خدا رفته بود
خودم تنها.بزرگ شده بودم.
اما کسی را نداشتم دردم را بفهمد ازبچه گی نماز میخوندم ولی خدا را تا این حد نمیشناختم نمیدونستم میشه با خدا رفیق شد.. میدونستم خدا هست ولی فکر میکردم خیلی ازم دوره..ولی با آشنایی باسایت عباس منش همه چیز فرق کرد همه کم رنگی های معنوی زندگی پررنگ پر رنگتر شد وچقدر شاکر درگاهت خداوند هستم که بااین سایت توحیدی آشنا شدم ..چقدر شاکر درگاهت خداوند هستم که استادی بی نظیرم آقای عباس منش هستش چون استاد توضیحات ودرسش رابقدری سلیس روان میگن که تا عمق وجودم میشینه ازتون بی نهایت سپاسگزارم آقای عباس منش عزیزم…
واما….
صبح زود بعد بیدار شدم فایل را گوش دادم دیدم همان حال خوب را دارم بعد به دوستم گفتم که این فایل را از کجا گرفتی گفت از تلگرام خریدم بیا با هم بخریم من هم ازهمه جا بی خبر شریکی همه فایل های استاد را با این دوستم خریدم
و بعد از چند روز گوش کردن که آرامش به درونم اومده بود دیدم استاد میگه هر کسی غیر سایت عباس منش فایل هارا خریده باشه غیرقانونی هستش به استاد ایمیل زدم توضیح دادم… استاد گفتن که غیر مجاز خریدی.. همه فایل های استاد را پاک کردم وچون انگار ی چیزی در درونم گمشده بود اصلا نمی تونستم بدون فایل های استاد عباس منش طاقت بیارم و شرایط مالی هم برای خرید دوازده قدم را نداشتم با خواهر ویکی از برادرانم صحبت کردم که… بیاید زندگی مان را تغییر بدیم ما که تا پنجاه سالگی به هر دری زده بودیم و نتیجه نگرفته بودیم …. آنها هم قبول کردن… من شراکتی اولین قدم را خریدم و شروع کردم روی خودم کار کردن بچهها باور کنید از همان لحظه زندگی من افتاد روی اتفاقهای معجزه آسا…. اصلأ نمیشه توصیف کرد چند روز بعد ازخرید قدم اول معجزه آسای دوازده قدم اتفاقی افتاد ……
شرکت تعدیل نیرو کرد ومن بیکار شدم…
..چون فایل استاد راگوش میدادم.. و استاد گفته بودن هر اتفاقی براتون بیفته در مسیر خواستون هستش من هم قند توی دلم آب شد از ته دل گفتم خدایا شکرت….تسویه حساب کردم نمیدانید چه حس سبکی و عجیبی داشتم … من موبه مو حرفهای استاد را اجراء میکردم چون باور دارم و داشتم حرف های استاد وحی منزل هستش ……
از همان روز اول تلویزیون برای من تعطیل شد سه ماه بعد اینستاگرام وکل شبکه های اجتماعی کلا جمع شد… فقط فایلهای استاد را الان نزدیک سه سال هستش گوش
میکنم وهیچ وقت سیر نمیشم وبرام کنه نمیشه هر موقع. گوش میدم تازه تازه هستش
و صبح و شب هم تمرین ستاره قطبی رانجام میدم و تعهد برای خودم که بی هیچ بهانه ای پایبند این سایت باشم چون تعقیرات را با چشم خودم میدیدم ومی بینم با تمام وجودم حس میکنم چون اولین تعقیر آرامش بی حد حسابی بود که پیدا کرده بودم بعد درآمدم هرروز بیشتر و بیشتر میشد وبعد هرچی آدم سمی ومنفی بود بدون اینکه من بخوام از زندگی ام رفتن خلاصه ی زندگی جدید وبی نظیر شروع شده بود
برگشتم بازار تهران چند روزی صبح میرفتم و تا غروب بازار بودم میگشتم فایل های دوازده قدم را گوش میدادم و حالم خیلی خیلی خوب عالی بود آرام خودم را رها کرده بودم در مسیر خداوند..
استاد هم که در مورد خواسته ها و شکر گذاری میگفت انگار خداوند توی گوشم زمزمه میکرد اصلأ نگران نبودم تا آن روز همچین حسی را تجربه نکرده بودم در تنهایی گریه میکردم میخندیم شکر گذاری میکردم خواسته هامو مینوشتم خلاصه حس عجیبی وبی نظیری داشتم….
پارچهها را نگاه میکردم ..بعد چند روز یکی بچههای خودمون تماس گرفتن گفتن توی بازار هستی..
میتونی ی طاقه پارچه برام بگیرید بفرستید….ی…چیزی هم سودبکشید روش که حق زحمه شما هم باشه…
من هم قبول کردم پارچه را خریدم متری بیست هزار روش کشیدم فرستادم رفت…. فردا گفتن برای خودتون سود کشیدید گفتم بله خدا بده برکت باور نمیکردن…گفتن چند نفری قبل شما این کارو برای ما انجام دادن وقیمت شما خیلی مناسب هستش….من هم توی دلم خدا را هزاران بار شکر گذاری کردم فردا دوباره سفارش دادن که دوتا طاقه پارچه براشون بخرم… بعد چند روز گفتن ده تا طاقه…
یه هفته بعد دیگه سفارش شده بود هرروز ده الی بیست تا طاقه
و هرروز سفارشم بیشتر میشد.
.من هم
بیشترمتعددتر روی فایل های استاد کار میکردم من اینو باور دارم و داشتم به کار کردن روی این قوانین این مسیر برام هموار شده بود خدا را هزاران بارشکرت….
منی که توی آن شرکت ماهی 9میلیون تومان حقوق میگرفتم…
الان بعد از گذشت دو سال نیم الان درآمدم به بیست برابر رسیده وهر روز هم داره بیشتر میشه …
فقط و فقط به خاطر آشنایی ام با سایت عباس منش و پایبند بودن به فایلهای استاد و عمل کردن به الهاماتم گوش کردن به هدایت هایم توجه ام به نشانه های که هروز برام رخ میدهد وهر روز معجزه ها برایم اتفاق می افته دارم پیش میرم
منی که توان خریدن اولین قدم دوازده قدم نداشتم بعد از یکسال خودم قانون آفرینش را که توی خواب دیده بودن رابه راحتی خریدم وتوی قسمت ششم قانون آفرینش بودم که استاد دوره هم جهت با جریان خداوند راه توی سایت معرفی کردن آن هم به راحتی مثل آب خوردن خریدم وبعد عزت نفس و تمام کتابهای استادرا خریدم…چون درآمدم بیست برابر حقوق که توی شرکت کار میکردم شده خدا را هزاران بارشکر توان خریدم بالا رفته به لطف الله مهربان….
استاد جان من توی بازار سرپا کار میکنم مغازه ای ندارم فقط توی واتساپ بچهها را میشناسم سفارش میدم من هم همه سفارشات را همان روز تهیه میکنم و میفرستم
یکسال پیش بود که یکی از دوستان توی بازار به من پیشنهاد داد که مغازه دارم بیا شریکی کار کنیم وچون من ازشما شنیده بودم که تا تکامل را طی نکردی اقدام نکن..
قبول نکردم و همان لحظه که پیشنهاد داد.. اصلأ همان موقع …قلبم درد گرفت..فورا فهمیدم که این مسیر خداوند نیست باهمین سرمایه کم شروع کردم وبه لطف خداوند الآن سرمایه ام پنج برابر شده…
چند وقت پیش هم استاد در مورد درآمد اینترنتی صحبت کردن من هم بدون اینکه خودم رابیکار کنم
هفته ای سه روز بعد از ظهر ها دارم دوره آموزشی کامپیوتر و راه اندازی سایت دارم یاد میگیرم…باور کنید استاد چند روزی بود که من میرفتم به این کلاس ها…..
صبح بلند شدم مثل همیشه ستاره قطبی و شکر گذاری را توی دفترم نوشتم… اومدم گوشی را باز کنم و فایل گوش بدم… دیدم روی صحنه گوشی…یک… آیه قرآن اومده باز کردم نفسم توی سینه حبس شده بود دیدم آیه این بود
وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَىٰٓ(5)
به زودى پروردگارت به تو نعمتى عطا کند تا خشنود شوى
را فرستاده بود.
… صبح بود نمیتونستم اشکم راجعع کنم خداوند با من حرف زده بود باورم نمیشد تمام پروفایل های گوشی ام راعوض کردم و این آیه را گذاشتم …
میدونم که خداوند خلف وعده نمیکند چون کلید گنج های زمین آسمانها در دست اوست چون خداوندم بی نهایت وهاب ورزاق ..هستش
.
دوستان خوبم باورکنید مسیر همینه که استاد میگین اگر روی خودتان کار کنید وتوی همین سایت استمرار داشته باشید وبه گفته های استاد عمل کنید صددرصد نتیجه میگیرید….
توی بعضی از شرایط که من هم دلم میگیره این آیه هم برای من بیشتر دیده میشه.
چقدر کامنت تون خوب بود چقدر داستان زندگیتون شنیدنی بود
خیلی لذت بردم مخصوصاً وقتی داستان پیرمرد مفلس پروین اعتصامی را نوشتید خیلی با این داستان حال میکنم آدم احساس سبکی میکنه وقتی میشنوه ، چون داستان هدایته چون داستان ربوبیّت و قدرت خداونده
آفرین به شما که انقدر عالی رو خودتون کار کردید صحبتهای استاد رو وحی منزل دونستید این نتایج نوش جونتون باشه خیلی تحسینتون میکنم که تونستید درآمدتون رو 20 برابر افزایش بدید آفرین به شما
وقتی این آیه رو نوشتید اشکم جاری شد :
وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَىٰٓ(5)
منم این آیه و مژده خداوند رو رو وایت بُرد تو اتاقم نوشتم و هر روز میبینم و با خودم تکرار میکنم
بزودی پروردگارت آنقدر به تو نعمت عطا کند تا راضی شوی
چقدر حس خوبی داره این آیه
دوست خوبم برات بهترینها رو آرزو میکنم
امیدوارم همواره دروازه های نعمت خداوند به رویت گشوده بشه و جریانی از ثروت در زندگیت جاری بشه
خدا را هزاران بارشکر چقدر خوشحالم که نوشته هام حالتون را خوب کرده ..باور کنید آقای معدندار همین الان هم که اسم این داستان پیرمرد و گندم.. را از توی نوشتههای شما دیدم بعض کردم..این داستان واقعیت زندگی من هستش چون توی زندگی من اتفاق افتاده .. بخاطر همین تا این شعر میخونم قلبم میلرزه و دیگه نمیتونم اشکم رانگهدارم… دقیقا من هم بااین فایل احساس سبکی میکنم…بابت این آیه..باور کنید سه چهار روز حالم دگرگون شده بود..
چون آیه را سیو کرده بودم توی گوشیم
هر موقع توی گوشی ام نگاه میکردم حالم منقلب میشد..بعد به دلم افتاد تمام پروفایل های گوشی ام رااز انترنت گرفته تا ایمیل وهر چی پروفایل توی گوش دارم این آیه شریف را بزارم چون هرروز جلوی چشمم هستش وتدایی بهترین لحظه زندگی ام و پیام خداوندم هستش…. نوشتی این آیه شریف.حس خوبی برات داره وتوی وایت برد وتوی اتاقتان نوشتی چقدر خوشحال شدم بهترین کار را کردی … مطمئن باشید
خداوند خلف وعده نمیکند چون ویژگیهای انسانی ندارد
صددرصد جواب میده من ایمان دارم…
دوست خوبم آقای معدندار عزیزم من هم بهترین ها برای شما آرزومندم.. امیدوارم بهترینها نصیبتان بشه و نعمتها و فضایل بیکران خداوند در زندگی تان جاری شود…در پناه خداوند وهاب ورزاق باشید
نوشته بودید کامنت من قلبتان راباز کرد.بغضم گرفت.مطمن باشید که در مسیر خداوند هستید ومن دستی از دستان خداوند شدم خیلی خوشحالم..خدا را هزاران بارشکر
حکایت این آیه برای خود من حس حال غریبی وبی نظیری هستش که چند روزی منقلبم کرده بود
وبه من. ی.حسی گفت که بزارم توی پروفایلم..این آیه توی تمام پروفایل های گوشیم هستش
حکایتی داره شاید بعداً توی سایت نوشتم
بابت تحسین من که درآمدم بیشتر شده
ازتون ممنونم باور کنید
من توانایی این کار را ندارم.ی قدرت برتری هستش.فقط حرکت میکنم بقیه کارها را خداوند انجام میدهد .. آن هم حکایتی داره شاید بعدها توی سایت نوشتم
باور کنید سرکار خانم پیریان در بعضی از روزهای هفته درکورترین لحظه ها که من اصلا باورم نمیشد که پولی ساخته شود معجزه های اتفاق افتاده که به هرکسی بگم باور نمیکنه ..فقط این حرفها را استاد وبچههای سایت باور دارن.
این هم بخاطر استمرارم روی آموزهای استاد عباس منش هستش.ومعجرات خداوند هستش
من به عینه با چشم خودم می بینم وخدارا فقط شاکرم..فقط اسمش را میشه گذاشت معجزه
امروز صبح با باز کردن ایمیل و خوندن کامنت یکی از دوستان هدایت شدم به این کامنت شما و چقدر منقلب شدم و چقدر لذت بردم از خوندن کامنتتون و بعدش خوندن پروفایلتون و خوندن چند کامنت دیگه شما
آفرین به شما که اینقدر عالی استمرار دارین در مسیر و با نوشتن این کامنت چقدر کمک میکنید به بقیه دوستان که آقا باور کنید که مسیر درست همینه فقط باید گوش کرد و عمل کرد.
من هم یادم میاد روزی که برای اولین بار فایل پیرمرد و گندم پروین اعتصامی رو که از زبان استاد شنیدم توی کوهستان در حال پیادهروی و کوهپیمایی بودم و چقدر روزها با شنیدن این فایل عالی اشک ریختم،
من هم مثل شما دهه پنجاهی هستم و الان 53 سال سنم هست و از سه سال پیش که تعهدی روی این سایت کار کردم آرامش عجیبی رو تجربه میکنم،
هر چند مثل شما کاملا متعهد نبودهام و هر از گاهی مثل همین چند ماه، از زمان جنگ 12روزه جاده خاکی میرم اما با اولین سیلی خیلی سریع متوجه میشم که باید برگردم به مسیر
با خوندن این کامنت شما انقلابی در درونم شکل گرفته که نیکو جان ببین وقتی درست در مسیر باشی و فایلهای استاد رو مثل وحی منزل گوشی کنی و عمل کنی معجزه ها پشت هم اتفاق میفته،
خواستم برم و شکرگزاری بنویسم گفتم بهتره اول از شما که با خوندن کامنتتون چقدر حالم دگرگون شد تشکر کنم و بهتون بگم که صد در صد بزودی پرودگارت بتو نعمتهایی میدهد که راضی شوی
نوشته بودی هدایت شدی به کامنت من چقدر خوشحال شدم وخدا شکر میکنم که دستی از دستان خداوند شدم…این هم از قوانین جذب هستش که تاروی خودتان کار میکنید فوراً خداوند دست به کار میشه و هدایت میکنه.به مسیر خواسته هاتون..خدا را هزاران بارشکر…
بابت
کار کردن روی خودم شاید شرایط سنی واتفاقهای زندگی ام ایجاب میکنه که قدر لحظه هامو بدونم…
به اقتضای سنم از حرفهای استاد عباس منش بیشتر وعمیق تر خرد بشم به فایلها چون توی این پنجاه و چهار سال تا حالا کسی از این حرفها نزده ومن نشدیم و واقعا نیازمند این حرفها بودم و هستم چون تنها بزرگ شدم الآن با حرف های استاد خدا را بهتر درک میکنم…
باور کنید نیکو جان
این نوشته های را که من نوشتم حقیقت زندگی ام هستش.. شما بهتر درک میکنید. بعضی از اتفاقات توی زندگی آدم هیچگاه فراموش نمیشه..
. …. همانطور که شما نوشته اید که توی کوهستان پیاده روی میکردی واشکها ریختین … خودتان تجربه عالی ازاین شعر داشتی و احساس سبکی کردین خدا شکر..
گفتین ده پنجاهی هستی چقدر خوشحال شدم که هم مسیرم توی سایت هم سن سال هستیم بیشتر همو میفهمیم .
گفتین از خوندن کامنت من حالتون دگرگون شده این بهترین حاله معلوم هستش که شما هم توی مسیر درستی هستید من هم به شما تبریک میگم آقای نیکو عزیزم…
من هم آروز میکنم خداوند بهترین نعمتها را توی زندگی جاری کند
چه آدمهای خوب و سطح بالایی از ابتدای امروز با من برخورد داشته اند.
چقدر فوق العاده است که میتوانم توی این گرمای زیاد، جلو کولر بنشینم و کامنت بنویسم… خدا را سپاس.
قسمت مربوط به حرفهای استاد در مورد سریع العجابت بودن سیستم دنیا، بسیار بسیار برای من تازگی داشت و لذت بخش بود.
اینکه پاداش هر حرکتی که انجام میدهی را در این سیستم، بلافاصله و سریع دریافت کنی، با سیستم جاری توافق شده ی بشری، تفاوت دارد.
مثلا من سالها کارمند بودم و کل خوشحالی من و همکارانم به لحظه واریز حقوق محدود میشد! فکر کن، ماهی چند دقیقه!
خب،حکمفرما بودن این سیستم بر ذهن و روح افراد، خود بخود رگه های شرک و کفر را در سکنات آدم جاری میکند!
با خودت میگویی: اینکه حقوق درستی نمیدهد، ماهی یک بار، اونهم اگر شیرپاک خورده باشد! ولش کن بابا، من هم مدل حقوق دادنش وظایفم رو انجام میدم!! منم قد همین، شیر پاک خورده م!
خب، دیگه خودتون بهتر میدانید خروجی این سیستم چیست!
اینکه من توی مسیر بهبود شخصی، به شل کن سفت کن میفتم، ارتباط با این مفاهیمی دارد که بقول استاد، مثل سیمان دور مغزم رو گرفته … و به همین خاطر استاد اینقدر توصیه بر استمرار در به روز شدن و متوقف نشدن در مسیر دارند… چون توقف، یعنی سفت شدن دوباره سیمانها!
الهی که حال دلت همه مثل عکس پروفایلت پر از خنده باشه و پر از عشق…
الهی شکر برای حضورت در دنیااااا…
علی اقا چقدر قشنگ گفتی (این حقوق )
من ماه قبل یه اتفاق همینجوری افتاد که همه شاکی بودن برای چی اینقدر پاداش تولید دادن چراااا اینقدر؟؟کم چرااااااا و و و و…
رفتم تویه اتاق همکارم گفت دیدی پاداش تولید رو گفتم اره خداروشکر گفت چقدر کم دادن در صورتی که بیشتر از ماه قبل تولید کرده بودیم گفتم میگن سیو این ماه بیشتر بود…و همه شاکی که برای کی کار میکنیم ماااااااااااااااااااااااا
بعدش بهش گفتم خدارو صد هزار بار شکر برای این حقوقی که میگیریم واقعااا خیلی عالیه و قبلا رو یادمون بیاد ….
و گفت اره راست میگی خداروشکرررررر صد هزار بار…
علی اقا هر وقت میخوام گله ای کنم در مورد حقوقم یادم میاد به گذشت و اون حقوق من از خدا درخواست داشتم که برسونم به این حقوق و رسوندم الان هم درخواست دارم که بیشتر از این بده به لطف خودش….و میده به لطف خودش
ولی همیشه یادم میاد به گذشت و داشتن اون حقوق و یادم میاد به الان با همین کار با همین سمت و همین شرکت خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااا شکرت صد هزار بار…
خدا جون شکرت برای امروز و باران پر برکت که از اسمان بارید و دلمون رو جلا داد….
خدایا شکرت که تونستم کامنت علی اقا رو بخونم و کامتنت بنویسممممم…………
خدایا شکرت برای کارم و برای منبع درامدم خدایاااش شکرتتتتت……………….
و این شل کن سفت کن هارو که رها کردم به نتیجه رسیدم فهمیدم منبع فقد و فقد یکنفر ولا غیرررررررررررررررررررررررررررر
کاری بخواد بشه و کسی جلوش بگیره ؟؟ عمراااااااااااااااااااااااااااااا
شکر رب نازنینم روووووو………………
علی اقااااا ازت سپاس گزارم عشققققققققققق
در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت و ثروتمند و عاشق باشی رفیق…..
اتفاقا ما هم تو کارخونه ای که کار میکردیم، یه چیزی به اسم طرح انگیزش بود که پاداش افزایش تولید بود، به روایتی!
مکافاتی بود اون تایمی که نمرات پاداش افراد رد میشد و پاداش واریز میشد… سرپرستان و مدیرها تو اون تایم از دست پرسنل جمعی، تو سوراخ موش بودن!:)))
بعد هم آخرش، من روز اول و دوم، یا با این پول میرفتم رفیق بازی و مهمونی، یا روم به دیوال، قمار بازی! البته این مال قبل از ازدواجم بود… بعدش با پوله اکثر وختا منت کشی و نامزد بازی میکردم، تا موقعیکه پول چن تا پوشک بچه میشد:))
در مجموع، نابغه ای بودم در عرصه ی اقتصاد، سی خودوم!
حالا چهار ساله تو اون فضا نیستم و کارخودم رو دارم… حالا میفهمم که علی رغم همه ی زحمتی که تو اون سیستم میکشیدم ، در مجموع چه پول یامفتی بود! حالا مجبورم راندمان دقیقه ای و ساعتی بیشتری داشته باشم! همه ش هست و خودم!
حسین، یه چیز باحال! دیشب حس کردم بعد نوشتن سپاسگزاری آخر شب و ستاره قطبی، آفریدگار بی همتا بهم فرمود: میگما! شعب ابیطالب دیگه ای حرفا رو نداره! با طلا گرمی 13 تومن، کم تیکه بنداز! میگم بیان ببرنت ها!
منم هر هر میخندیدم و باهاش حال میکردم! باریتعالی هم تنها دلخوشی منه… خدایی رفیق خوب داشتن ، بهتر از خیلی چیزهاست…
میخوام در مورد کنترل ذهن و همین قانون آینه صحبت کنم ، این داستان مال همین دو سه روز پیش هستش ،
روز چهارشنبه که بارون شروع شد ، سقف کارگاه من شروع به چکه کردن کرد و عملا داشت همه دستگاه ها و وسایل منو خراب می کرد (کارگاه من کابینت سازی) و صبح که اومدم دیدم همه جا رو آب گرفته ، و عملا کار خاصی از دستم نمی اومد ، چن تا بنر داشتم و پلاسیتک کشیدم روی دستگاه ها و ام دی اف ها رو جا به جا کردم که آب بیشتر خرابشون نکنه ، بعد یه کم شکرگذاری کردم ، اینم بگم خیلی سخت بود اون لحظه کنترل ذهن کردن ، …..
خلاصه رفتم سر نصب کمد دیواری و سعی کردم برای همین لحظه حالمو خوب کنم و توجه ام رو از روی کارگاه بردارم ، رفتم مشغول کار شدم و عملا فراموش کردم که چیشده ، تا شب که دوباره برگشتم کارگاه و دیدم همه جا رو آب گرفته ، بازم شروع کردم به شکرگذاری که خداروشکر آسیب مالی ندیدم فقط آب اومده داخل کارگاه و با خودم تکرار می کردم همه چی درست میشه ، خدایا شکرت که بارون میاد و مردم خوشحالن ،
زنگ زدم به ایزوگام کار گفتش که باید بارون بند بیاد و سقف خشک باشه که بشه ایزوگام چسبوند ،
فردا بازم بارون بود و من باز رفتم رو سقف کارگاه یه بنر بزرگ پهن کردم به هوای اینکه جلوی بارون رو بگیره ، (پدر خانمم با اینکه بالای 50 سال سن داره اومد کمکم )و من به جای اینکه بگم چرا اینجوری چرا آب همه جا رو گرفته ، بازم به خودم می گفتم خدایا شکرت برای پدر خانمم ، خدایا شکرت برای دستان بی نظیرت ، و با همین شکرگذاری ها سعی می کردم برای همین لحظه حالمو خوب نگهدارم ،
غروب همون روز شدت بارون بیشتر شد و البته باد هم بود و بازم از روی بنر که سوارخ های کوچیکی داشت بارون میومد پایین ، شدت بارون کمتر بود اما باز سقف چکه می کرد ، همون شب دوستم مهمانم بود و شب کلی باهم در مورد قانون حرف زدیم و عملا باز توجه ام رو از روی کارگاه برداشتم و به زیبایی های زندگی ام توجه کردم ،
شب چن جا زنگ زدم برای ایزوگام و قیمت گرفتن همه از قیمت های بالای 20 میلیون و 18 میلیون می گفتن ، اما تو فکرم می گفتم با بهترین و با بهترین استاد کار رو برای من انجام میده و به دوستم گفتم ببین کار من انجام شده اس خدا درستش می کنه من نگران نیستم ،
دوستم رفت ….
من آخر شب رفتم خونه پدر خانمم و داستان رو برای پدر همسرم تعریف کردم و از قیمت ها براش گفتم ، ایشون گفت نگران نباش من فردا یکی رو میارم نصف قیمت یعنی با ده میلیون کار رو برات جمع کنه ، نذاشتم ذهنم حرافی کنه که نمیشه و امکان نداره یارو بیاد ، رفتم خونه و توی دفترم نوشتم خدایا شکرت که سقف کارگاه رو برام ردیف میکنی به سادگی و عزت مندانه
فردا با زنگ پدر خانمم از خواب بیدار شدم گفت برو دنبال فلانی باهاش حرف زدم ، اونم گفته آخرش با 15یا17 کار برات جمع می کنم ولی من گفتم ده تومن بیشتر بهت نمیدیم ،
خلاصه استاد اومد شروع به کار کرد و من هیچ بحثی باهاش نکردم و فقط داشتم توی ذهنم سپاس گذاری می کردم فقط می گفتم خدایا بهم نشون بده قدرت بی نهایتت رو ، بهم نشون بده نتیجه کنترل ذهن و نگران نبودنم رو ، و هی تحسین می کردم اخلاق عالی استاد کار رو ، تحسین می کردم خودم رو که کنترل ذهن کردم ، سپاس گذاری می کردم برای خدمات خانواده همسرم که برامون نهار آوردن و عملا اجازه نمیدادم به ذهنم که منفی بافی کنه ،
اینم بگم سقف کارگاه من از این ورق های شیروانی جنس گالوانیزه اس و زیر سقف همش سیم برق رد شده و وقت نشد که سیم ها رو باز کنم که نسوزه ، در این باره هم باز با خدا حرف زدم گفتم خدایا خودت ازشون مراقبت کن ، خدایا من کارگاه ام رو به تو میسپارم ،
به استاد کاره گفتم ، گفت کاش بازشون می کردی ، اما حالا دیره من سعی میکنم کمتر حرارت بگیرم روی سقف ،
باورتون میشه یه رشته سیم هم آسیب ندید و خیلی عالی تموم سقف رو برام ایزوگام کردن به سادگی و عزت مندانه
غروب که شد و میخواستیم حساب و کتاب کنیم ، یارو برگشت گفت پدر خانمم شما به گردن ما حق داره و چن بار برام کار گرفته و منم میخوام لطف ایشون رو جبران کنم ، اگر غریبه بود من 18تومن می گرفتم اما شما همون ده تومن رو بهم بدید ، که پول جنس هامه اونم خرید قدیم و من و پسرم فکر می کنیم این جمعه رو یه شما کمک کردیم ، و خیلی ازشون تشکر کردم و رفتن ،
وای نمیدونید که چقدر خوشحال بودم که قانون جواب میده ، کنترل ذهن جواب میده ،
حالا اگر قبلا بود کلی حالم گرفته میشد و حتما ضرر هم می کردم و کارمم با این سرعت و با قیمت برام انجام نمیشد ، بعدشم همه اینارو میذاشتم به حساب بد شانسی ….
خیلی ازتون سپاس گذارم استاد برای این سایت فوق العاده و برای دوستان بی نظیری که خوندن کامنت هاش همش سوده و سود
استاد عزیز من هم دست شما رو با افتخار میبوسم با این نکات طلایی و ارزشمندی که هر بار از زاویه جدیدی بهش نگاه میکنید و دید ما رو عمیقتر و گسترده تر میکنید و ما رو شگفت زده میکنید با این توضیحات زیبا و ساده و منطقی.انشالا بیام پارادایس زیبا و از نزدیک دستان الهی شما رو ببوسم که چنین دستی از دستان خداوند رحمان هستید.
استاد چرا واقعا حرفهای شما انقدر دقیقه؟ چرا یکراست میزنه تو خال ؟ کامل حرف حساب رو میزاره کف دستمون همون نکته مهمی که بااااید بدونیم وگرنه سالها از عمرمون رو باید صرف فهمیدم این نکته بکنیم وانقدر واضح و شفافه که فقط مقاومتهای سنگین ذهن میتونه جلوی اون درکها رو بگیره ،مگر کسی آگاهانه خودشو بزنه به کوچه علی چپ تا اینها رو نبینه و نشنوه.وگرنه چطور میشه این آگاهیهای صریح و واضح رو دید و شنید و تحت تاثیر این نور هدایت قرار نگرفت؟
من اصلا دید مادی و زمینی نسبت به این سایت ندارم کاملا احساس میکنم یک سفره رحمانیتی از آگاهیهای ناب الهی هست.
دیروز خونه دوستان بسیار خوبم مهمان بودم که اونها هم از خانواده عباسمنشی خودمون هستن. میگفتم بچه ها ما یک عمر دنبال معنویت و شناخت خدا و آگاهی و حقیقت بودیم ،ولی از کانال این سایت و استاد آسمانیمون داریم هم به ثروت میرسیم ،هم عزت نفس،هم انگیزه، هم زیبایی و هم آگاهیهای به شدت خالص و ناب و الهی! واقعا دیگه چی از خدا میخوایم ؟ چطوری میشه شکر این نعمت رو بجا آورد؟ واستاد عزیز چی داره میگه. میگه که ریش و قیچی((( کاملا ))))دست خودته ، مواظب باش بجای آراسته کردن خودت قیچی رو تو چشمت فرو نکنی و بزاری تقصیر روزگار و مردم و خداو غیره.
تا حالا هر چی خنگ بازی درآوردی بسه، خودتی ،خودتی که زندگی خودتو با تمام جزئیات و کلیات ساختی و اگر گند زدی به زندگی و سلامتی و روابط و ثروت و عزت نفست تنها کسی که باید مسئولیت تمام و کمالش رو برعهده بگیره خودتی و تنها کسی که میتونه این تعفن و گند زدگی رو از زندگیت پاک کنه و تبدیل به بهشت برین و گسترده و پرنعمت الهی بکنه که هر چی که دلت بخواد توش پیدا بشه، فقط و فقط خودتی.
و همینطور بازم بحث پیش اومد ومن گفتم بچها اعتماد به نفس هممون حتی الان که مدتهاست رو خودمون داریم کار میکنیم به طرز غیر قابل باوری تخریب و ویران هست و خودمون از عمق فاجعه خبر نداریم و هممون باید دوره عزت نفس استاد رو تهیه کنیم.اونام به شوخی گفتن عجب تبلیغی میکنی راستشو بگو چقدر پورسانت میگیری از استاد؟ منم تو دلم گفتم استاد قبلا پورسانت هممون رو داده ،خیلی هم زیاد داده و خودمون خبر نداریم.
من نمیخوام در مورد تجربیات و حرفهای بسیار زیبای شکیبای عزیز که خیلی هم از خودش و خانواده اش الگو گرفتم وممنونشون هستم صحبت کنم. اون دو تا شاه کلیدی رو که استاد اینجا مطرح کرد انقدر پر نور هستن که من فقط اونها رو میبینم و چشم من رو نسبت به بقیه نکات ارزنده این فایل کور کردن و بااااید از تک تک این جملات ناب و آسمانی تابلو فرشهای زیبا وارزنده ای ساخت و توی گوشه گوشه اتاق خونمون نصب کنیم و اون هم اینها هستن:
۱.”جهان همون لحظه و به همون اندازه که ما تغییر میکنیم برای ما تغییر میکنه.”
درست مثل آینه و با دقت وسرعت نشون دادن تغییرات ما درآینه. وچه مثالی واضحتر و تاثیرگذارتر از این.
من خودم جزو اون دسته افرادی هستم که همیشه میگفتم که چرا من تغییر میکنم ولی جهانم تغییر نمیکنه؟ دیگه چکار باید میکردم که نکردم؟ واستاد به من میگه که نه عزیزم،عمق باورهای محدودت انقدر زیاده که خیلی بیشتر از اینها باید رو باور و اعمالت کار کنی تا نتایج بزرگ و ملموس و چشمگیر رو ببینی وفعلا همون تغییرات ونتایج کوچیک رو به فال نیک بگیر و بدون که راه درسته اما توقع الکی از آینه و از جهان نداشته باش.
۲.صبر به این معنا نیست که تو هی تحمل کنی تا تغییرات بزرگ اتفاق بیفته چون این اتفاق هرگز و هرگز نمیفته. صبر به این معناست که توقع زیادی نداشته باشی و به همون اندازه که باورها و اعمالت تغییر میکنن انتظار نتیجه داشته باشی و روی این تغییرات (( تعهد و مداومت )) داشته باشی و وسطای کار ول نکنی یا دلسرد نشی.
به خدا این قوانین و کلام زیبایی که از دهان استاد خارج میشن بینهایت ارزشمند هستن و صمیمانه از خداوند بینهایت و بسیار اجابت کننده میخوام که توفیق عمل به این آموزه های بسیاز زیبا و زندگی بخش رو بهمون عطا کنه.
الهی آمین
الهی هزاران مرتبه شکر بخاطر رزق و روزی گرانبهای امروزم،به خاطر دوستانم وخانواده ام و مریم نازنین و استاد الهی و آسمانی و نورانی ام.
مثل شیطان است زمانی که به انسان میگوید کافر شو ( ناسپاس شو و نعمت هات رو نبین و ناشکری کن) ، و زمانی که انسان کافر شد( نعمت هاش رو پوشاند و ندید) شیطان به انسان میگوید من از تو برائت میجویم ، به راستی من از پروردگار عالمیان میترسم
مثال این آیه و صحبت های استاد و شکیبای عزیز دقییییقن مثال و حال امروز صبح تا به حال من است
اموور به طرز عجیبی روی مومنتوم نا مثبت بودم و فقط این فایل و نوشتن کامنت و قدم زدن میتونست قطعش کنه
حقیقت این است و غیر از این نیست که وقتی استاد اول دوره ها میگن بابا جان من بیا چکاپ فرکانسی ت رو بنویس تا چند ماه بعد بفهمی از کجا به کجا رسیدیدو کافر نشی
کافر نشی به نعمت هایی که قبلا نبوده و الان برات بدیهی شده
کافر نشی به احساس خوب و آرامشی که قبلا نبوده و الان برات بدیهی شده
کافر نشی به ٣-۴ تا مشتری عالی که قبلا نبوده و الان سبدهاشون هر روز داره بزرگ و بزرگتر میشه و الان برات بدیهی شده
کافر نشی به تحسبن و عشق هایی که هر روز و هر ساعت دویافت میکنی ولی الان برات بدیهی شده
کافر نشی به سلامتی که قبلا آرزوشو داشتی والان برات بدیهی شده
به نام خدای هدایتگرم
خدایی که منو از دل هزار تا اتفاق و نشونه، آرومآروم رسوند به همینجایی که امروز هستم… به همین سایت الهی که سراسر عشقه، سراسر درسه، سراسر تجربههایی که همشون تو عمل جواب میدن.
استاد جان خوشزبانم سلام…
مریم جان خوشقلب و خوشقلمم سلام…
و یک سلام از تهِ تهِ قلبم به شما دوستای نازنینم که هر بار کامنتهاتون رو میخونم، انگار درِ تازهای از هدایت خدا رو به روم باز میکنید.
استاد جان، از همون روزی که این آگاهی رو گرفتم که «خدا انرژی زنده و جاری در تمام جهانه»، انگار یک صفحهی جدید تو زندگی من ورق خورد. قبلش یه دورهٔ دیگه بود، یه منِ دیگه… اما از اون روز همهچیز برای من شروع کرد به تغییر کردن.
سؤال این جلسه دقیقاً بعد از یک اتفاق خیلی مهم برام پیش اومد. انگار خدا همون لحظه دستمو گرفت و گفت:
«فاطمه… این زندگی هدیهست. برش دار. زندگی کن. لذت ببر. و از آموزههایی که بهت دادم استفاده کن.»
منم همون روز تصمیم گرفتم روی خودم خیلی بیشتر و خیلی جدیتر کار کنم. قانون آینه درست همونجا خودش رو به من نشون داد.
فقط چند روز بعد از کار کردن عمیق روی خودم، فهمیدم دقیقاً مشکل من تو مسیر ثروت چیه. و درست فردای همون روز، انگار یکی از درونم گفت: «بلند شو… عمل کن.»
و من بلند شدم و رفتم سمت کار مورد علاقم.
از اونجای داستان، زندگی من با سرعت نور عوض شد.
درآمدم شروع شد.
حالم بهتر شد.
روابطم شیرینتر شد.
سلامتم برگشت…
واقعاً استاد جان، همهچیز از این رو به اون رو شد. چون من تغییر کرده بودم. چون تصمیم گرفته بودم.
ولی اوجِ ماجرا وقتی بود که فهمیدم خدا انرژی بینهایت در همهچیزه… در کار من، در حضور من، در تصمیمهام…
همون روز از ته دل از خدا خواستم کمکم کنه این آگاهی رو بهتر بفهمم و نخوام عجله کنم در درک کردنش.
و از همون روز، خدا پشتسر هم، بدون توقف، داشت جواب آرومگرفتنیهای منو میداد.
هر کامنتی که میخوندم یه پله درکم رو بالا میبرد.
هر فایل نشانه که گوش میدادم یه لایهٔ تازه برام باز میشد.
تا اینکه یک ماه بعد… وقتی دیگه آمادهتر بودم… خدا از طریق همون فایل نشانه بهم گفت:
«برو کتاب چگونه فکر خدا را بخوانیم رو بخون.»
این کتابو من یک سال قبل خریده بودم. فقط یکبار بازش کردم و وقتی بازش کردم حس کردم باید برم قرآن خوندن رو شروع کنم. از اون روز هر روز یک صفحه ـ و بعضی روزها دوتا ـ قرآن میخوندم و غرق میشدم تو شیرینی آگاهیهاش…
اما کتاب رو نخوندم.
تا اینکه اون نشونه رو دیدم… و رفتم سراغش.
استاد جان، همون چند خط اول کتاب… اشکمو درآورد.
گفتم:
«خدای من… ببین چقدر دقیق، چقدر لطیف، چقدر درست منو هدایت کردی…»
از اون روز به بعد، انگار زندگی قانون آینه رو گذاشته جلوی چشمم و میگه: «نگاه کن… تجربه کن… ببین چطور با هر تغییر کوچک در فرکانست، نتیجهها تکون میخورن.»
و واقعاً همینطوره…
من دارم این قانون رو زندگی میکنم.
دارم لحظهبهلحظه میبینم تغییر فرکانس واقعی یعنی چی.
دارم میبینم خدا چطور تو جزئیترین چیزها دستمو میگیره و راه نشونم میده.
سلام
نکات مهم این فایل
به همون اندازه که تو روی خودت کار میکنی جهان به تو پاسخ می دهد و اگر روی خودت ذهنیتت باورهات کار نکنی نتایج هم از بین خواهد رفت و تو به شرایط قبلی یا بدتر باز خواهی گشت
اگر تو تغییر کنی در همان لحظه نتایج کوچک پدیدار میشود به محض اینکه تو تغییر کنی این نیست که تو تغییر کرده باشی و نتیجه ای نگرفته باشی
اگر تو نتایجت تغییر نکرده یعنی تغییر نکردی و فقط فکر میکنی که تغییر کردی،درست است همان لحظه به رویاها و آرزوهایت نمی رسی ولی نتایج کوچک پدیدار می شود قطعا
به محض دیدن نشانه ها باید به خودت یادآوری کنی به ذهنت و به کم کم نتایج بزرگتر و بعد نتایج بزرگی که می خواهی
پس جهان همیشه در هر لحظه دارد به تو و افکارت پاسخ می دهد به محض تغییر افکار نتایج تغییر خواهد کرد ونتایج جدید پدیدار می شود ،تکامل را در نظر بگیر یهویی به محض تغییر به آرزوها و رویاهات نمی رسی چون تغییر افکار و باورها به یکدفعه ممکن نیست اما همان نتایج و نشانه های کوچک را تایید کن ادامه بده پیش برو عمل کن به ایده ها و الهامات و کم کم به نتایج بزرگ می رسی
پس اگر نتایجت تغییر نکرده در تمام جنبه های زندگی ات یعنی تو درآن موضوع همان افکار و باورهای گذشته را داری و تغییری نکردی اصلا
سپاس از این فایل.
به نام الله یکتا
سلام
استاد جون اون فایل جهان مثل آینه عمل میکند که صوتی بود، نمیدونم چرا الان تازه افتاد، یعنی بعد از اون همه فایل و آگاهی و صحبت شما از قانون، اون مفهوم آینه بودن الان افتاد، با اینکه قبلا هم گفته بودیدا ولی الان حداقل یه حس متفاوتی داشت، شایدم به خاطر اینکه واضح تر و کاملتر بود جوری که ما تونستیم بفهمیمش گفتیم آهااا همینه، شاید میگیم که تازه برامون جا افتاد، اینکه منم رفتم و صبر پیشه کردم هی صبر هی صبر بازم صبر تا تو قلب سنگت ریشه کردم نیست، این نیست که بیایی دو روز کار کنی رو خودت بعد بگی اون میلیاردها پس کجان، این نیست که یه نهال بکاری بعد سالها بعد برگردی بگی ئه پس میوه اش کو، اصا خود درخت کو، جهان آینه ای داره واکنش میده، پلک بزنی دستتو نمیبره بالا، دست بزنی نگاهت نمیکنه، تازه جالبش اینه که این آینه رو نمیتونی بشکنی، فقط میتونی اونطور که میخوایی تغییر کنی تا اون چیزی که میخوایی رو ببینی، به قول لباس استاد:be the change you want to see in the world
من بیام جلوی آینه یه پشتک بزنم و صبر کنم تا جهان برام تو تا پشتک با یه وارو بزنه، نه، اینطوری اصا کار نمیکنه، استاد جون گفتن که همون موقعی که داشتن صدای خودشونو گوش میدادن، از همون لحظه میفهمیدن که مسافر بعدی بهتر بوده، دربستی بیشتری بهشون میخورد، خرج کمتری داشتند درآمد بیشتری داشتند حالا درسته اون درآمد جوری نبود که از فرش به عرش برسونه ولی بود، بالاخره بود، استاد جون آگاهانه به خودشون یادآوری میکردن که ایول داره قانون جواب میده، داره جواب میده پس من با تعهد بیشتری روی خودم کار میکنم، ایول داره جواب میده پس بیام باهاش روابط خوب بسازم، بیام عزت نفس و اعتماد بنفس خوب بسازم، بیام سلامتی خوب بسازم، حالا تو بحث مالی چون همه یه توهمی داریم، خیلی خیلی بیشتر نیاز به کار کردن داره، خیلی خیلی پاشنه های آشیل هستند که باید رفع بشن، خیلی پیچک وجود داره که باید از دور اون درخت بزرگا کنده بشن، خیلی آشغال اون زیر هست که الان تازه معلوم نیست وقتی پیچکارو زدی تازه معلوم میشن، وقتی هم اون آشغالارو برداشتی اون منظره خوشگله که منتظرش بودی معلوم میشه، حالا اینجا اونجاییه که مشخص میشه کی موفقه، کی سوپر موفق، کی کاکائه کی رونالدو و مسی، اون جایی که اون انگیزه هه اگه بره دیگه ول میشه، اونجایی که وقتی اون تضاده میره دیگه حرکتی نیست، اونجایی که یا باید بری بالا یا سقوط کنی، مارادونا مثل موشک رفت بالا ولی وایساد و سقوط کرد، حالا مارادونا بود، خیلی رفته بود بالا که تازه سقوط کرده اش اون بود با 500 میلیون دلار ثروت ولی اونم شل و سفت داشت، همش به سمت مثبت نبود، سقوط داشت بدم داشت، ولی رونالدو، زیدان، مسی، گواردیولا، اینا همش تو صعود بودن، یه موقعی مثل موشک، یه موقعی مثل جت، هنوزم دارن میرن بالا، همین الانم که مثلا رونالدو از خیلی عالی اومده رو عالی، همین داره بهش انگیزه میده برای رفتن به سمت خیلی عالی، مسی الان خیلی عالی شده دوباره، اینا سقوط نداشتن و اگه همین مسیرو ادامه بدن تا دنیا دنیاست اینا اون بالا هستند، استاد جون فقط صعودی بوده ، اونجاهایی که عالی بوده میفهمیده که تغییر لازمه برای خیلی عالی شدن، شاید ما بگیم حالا چه فرقی داره عالی و خیلی عالی مگه فرقیم داره که بشه فهمید؟ ما الان نمیتونیم درک کنیم تفاوتشو ولی کسی که به اون مرحله رسیده میفهمه حتی کوچکترین تغییری رو حس میکنه، شما رسیده باشی به سرعت 400 کیلومتر بر ساعت اگه بیایی رو 370 میفهمی که سرعتت کم شده بعد میگی ئه چی شد گازو فشار میدی، ماشینای معمولی میبینن یه چیزی زوزه کشان از کنارشون رد شد ولی نمیفهمن که این 400 بود یا 370، اونا میگن مگه فرقیم داشت؟ چون خودشون دارن با 80 تا میرن، بیان رو 120 میگن یا خدا چه سرعتی دارم من، بعد ول میکنن فکر میکنن ماشین خودش دیگه میره بعد که سرعت اومد رو 60 تا میگن ای وای دیدی چیکار کردم بعد دوباره زور میزنه برسه به همون 80 تا و دوباره سرعت بگیره که طبق اون چهارتا دسته آدم دیگه میدونید چطوری میشه.
استاد جون سپاسگزارم از این همه آگاهی بینظیر و فوق العاده ای که با عشق برای ما بیان میکنید و واقعا ما داریم یه دوره رو میگذرونیم تو این سریال.
خدایاشکرت. عاشقتونم بینهایت از همین جا ماچ ماچ😘
دستتون در دست الله یکتا
بنام خداوند مهربان
تمرین آیینه ای و درخواست شکل گیری یه تجربه ی تازه و داغ در این زمینه برا این کامنت
این هفته مدارس مازندران به کل تعطیل بودن و بودن شیرین خانم تو خونه و کلاس انلاین و ماجراهاش باعث شد برنامه هام خیلی تغییر کنن و چون بیشتر تو خونه بودم دلم یه هوای تازه میخواست بنابراین
سه شنبه شب بعد دیدن این فایل تصمیم قطعی گرفتم که پنج شنبه برم پیش دوست عزیزم ساراجون
دختری بینظیر و توحیدی که از بچه های گل سایته
خیلی وقت بود ندیده بودمش و خیلی دلم براش تنگ شده بود
گفتم خدایا خودت جور کن میخوام پنج شنبه که شیرین کلاس مجازی نداره و روز مادرم هست صبح برم بیرون
هم نفسی تازه کنم هم اینکه خودم به خودم این روزو با یه قهوه ی ناب و هم صحبتی با سارای عزیزم تبریک بگم
بهش پیامک دادم تا مطمئن بشم صبح هستش
وبعد واکنشهای جهان به احساس ارزشمندی و لیاقتم
1- سارا جون بود و ابراز خوشحالی کرد از این دیدار خدایاشکرت
2. شیرین خانم ما که فقط نه سالشه گفت مامان فردا چون روز توئه از صبح تاشب همه ی کارها با منه صبحانه ناهار شام و توحق نداری هیچ کاری کنی ومن خوشحال از اینکه با خیال راحت میتونم برم پیش دوستم
خدایاشکرت
3. صبح پنج شنبه شیرین خانم کتری رو گذاشت با اون دستای کوچولوش چای دم گرد نون داغ کردو خلاصه میزو چید برامون وگفت مامان تو امروز فقط بشین پای نقاشیت و کارا با من
خدایاشکرت
4. تماس مادرم با من بعد مدتها بدلیل کسالتی که داشت و ترجیح میداد با تلفن صحبت نکنه و کلی سوپرایز شدن
خدایاشکرت
5. شیرین خانم مرغها رو طعم دار کرد تا نهار ساندویچ مرغ درست کنه
خدایاشکرت
6. همسرم میخواست بره بیرون ومیگفت شیرین رو هم ببر ولی منم میخواستم تنها برم و از طرفی همسرم اصرار داشت که شیرین تنها نمونه
چون روز مادر بود گفتم همسایه مون حتما رفتن بیرون ولی کارخداوند اونها خونه بودندوشیرین رفت تا با دوستش بازی کنه
خدایاشکرت
7. وقتی میخواستم برم هوا صاف و عالی بود و تونستم با یه پیاده روی خیلی باحال بعد یه روز بارش که درختها رو شسته بود و زیر نور خورشید برگهای رنگیشون مثل طلا میدرخشیدن با عطر گیاهان بارون خورده و چمن و خاک و صدای چه چه پرنده ها وکلی شکر گزاری از این همه زیبایی و نتایجی که از دیشب تاحالا برام پیش اومده به کافه ی ساراجون برسم
خدایاشکرت
8. دیدار دوست عزیزم بعد چندماه وخوردن یه قهوه ی داغ که طعم ترشیش بیشتر از تلخیش بود و یه حس خیلی خوبی میداد و کلی صحبت درباره ی سایت و استاد ومرور قوانین و رفرش شدن
خدایاشکرت
9. تو برگشت همسرم زنگ زد که ناهار دیرتر میاد اولش یکم اصرار کردم چون شیرین میخواد غذا درست کنه دوست داره دور هم باشیم
وقتی گفت کاری پیش اومده و نمیتونه بیاد یهو یاد حرفهایی که با سارا زدیم افتادم:
مهمترین چیز کم کردم مقاومته
سریع گفتم باشه هرجور راحتی وبا احساس خوب رفتم به سمت خونه
وقتی دم در خونه همسایه مون منتظر شیرین بودم که بیاد
دیدم همسرم پیچید تو کوچه
گفتم مگه قرار نبود دیر بیای ؟ گفت قرارشد دوساعت دیگه برم الله اکبر به بزرگی خداوند وقتی مقاومت ها رو کمتر میکنی
خدایاشکرت
10. وقتی شیرین خانم مرغها رو سرخ کرد و داشتیم میخوردیم دوست فرید اومد دم در ونون لواش داغ برامون آورد
خدایاشکرت
خدای من تو چه میکنی وقتی ففط یکم اگاهانه تر قدم برمیدارم
ماجرای نون لواش و ذوقی که براش کردم اینه که من برا تغذیه ی مدرسه شیرین خانم مجبورم از این نون که راحت ساندویچ میشه استفاده کنم ولی همسرم چون اصلا از نون لواش خوشش نمیاد هربار هزار بهونه میاره که نره بخره
والان که یهو دوستش اورد دم در کلی ذوق کردم
یاد یکی از قدمها افتادم که استاد در مورد نون تازه ای که بدون انتظار یکی برات میاره افتادم
تموم اینها همه بعد یه اقدام اگاهانه از سر احساس لیاقت و ارزشمندیه من و شکر گزاری بابت هر یه دونشون رقم خورد
وَسَلَٰمٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَیَوْمَ یَمُوتُ وَیَوْمَ یُبْعَثُ حَیࣰّا(١5)
و سلام حق بر او باد در روز ولادتش و روز وفاتش و روزى که زنده برانگیخته خواهد شد
تا اومدم یه دور کامنتو بخونم و غلطهای املاییشو درست کنم اپلیکیشن قرانی نور این ایه رو فرستاد
دیگه نور علی نور شد و
یکی از درخواستهای امروزم صبحم تو ستاره قطبی که نوشتم
خدایا دلم میخواد خود خودخودت هدیه ی روز مادر برام بفرستی
رقم خورد
دیگه چی بگم ؟ بدون شرح
رفتم نماز بخونم و تو نماز کلی قربون صدقه ی خدارفتم برا تمام اتفاقات امروز بخصوص این ایه
بعدش اومدم پایین تا کامنتو ارسال کنم دیدم شیرین داره تلویزیون رو گردگیری میکنه و بعدشم رفت با جارو دستی زمینو جارو میکنه
من الان با کلی چشمهای قلبی قلبی
خدای من برم زودتر این کامنتو ارسال کنم وگرنه حکایت واکنش های جهان همچنان ادامه داره
خدایاشکرت کامنتم هنوز 6 دیقه تایم ویرایش داره
اینم یه نعمت دیگه داره بارون مثله دم اسب میاد انقدر شدیده که فک کنم همه جا رو سیل برداشته
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
به نام خدایی ک هر چه دارم از اوست؛)
یه درود پرمهر به استادان عزیز و رفیق جونیم و تمام دوستانی ک این کامنت زیبا و پر از درس رو میخونن
میدونم ک حال تک تکتون عالیه
چرا
چون توی این مسیر و این خانه بهشتی هستین و هر لحظش سپاس و شکر فراوان داره
خدایا شکرت
الان ک دارم مینویسم اول دی ماه عزیز دقیقا روز اول فصل زیبای زمستانه
ساعت 2:35 دقیقه روز دوشنبه
اماده شدم برم کافه رو باز کنم
ک هدایت شدم به خوندن کامنت سعیده جانم
البته قبلنم خونده بودمش اما الان براتون میگم چرا دوباره هدایت شدم به خوندنش ……
دیشب از شبای دیگه زودتر کافه رو بستم ک برای شب یلدا کنار خانواده باشم
قبل از رفتن به پسرم زنگ زدم گفتم
حسین جان
من تصمیم دارم امشب بریم رستوران ماهی ( رستورانی بسیار عالی توی برج چشم انداز شهر رامسر)
در جریان باش شما
ایشونم گف من ماهی نمیخورم ( آخه توی رستوران همونطور ک از اسمش پیداست فقط ماهی سرو میشه)
اگه به خاطر قولیه ک به من دادی میخوایم بریم من نمیام چون ساعت یازده بازی انلاین دارم
خلاصه کلی حرف زد و من فقط بهش گفتم مگه حواست نبود شب یلداست امشب چرا قول دادی گف حواسم بود اما فک کردم خونه ایم امشب
اینارو گفتم ک بگم اولین عدم مقاومتم همینجا بود خیلی اروم گفتم باشه نمیریم رستوران ماهی
بعد به همسرم گفتم پس بریم یه جایی ک هم نزدیک خونه باشه هم گوشت سالم داشته باشه ( بنده به خاطر سبک سلامتی مجبورم جاهایی برم برای غذا ک فقط گوشت داشته باشن اونم بدون ادویه و پیاز و افزودنی )
شام بخوریم بریم خونه اینطوری حسینم به بازیش میرسه
القصه قرار شد بریم کته کبابی نزدیک خونمون ک هماهنگ شدیم باهم و زمانی ک اومدیم دیدیم بستس
اونجاهم دومین عدم مقاومت و کنترل ذهن و موندن در احساس خوبو باز تمرین کردم.
رفتیم میوه و اجیل و شیرینی خریدیم
و قرار شد بریم یه جای دیگه برای شام
یدفعه پسرم گف
بابا مطمعنی من به بازیم میرسم
پدرش گف یکاری کنیم شما شام چی دوس داری امشب بخوری
حسین جان گف ؛ مرغ سوخاری
بعد تصمیم این شد ک برای حسین مرغ سوخاری بخریم بره خونه
خودمون بریم شام گوشت بخوریم
بااینک خیلی دوس داشتم هرسه تامون کنار هم باشیم موقع شام خوردن
اما شرایط داشت جوری رقم میخورد ک
بنده فقط تسلیم بودم
خدایا شکرت
خلاصه خرید انجام شد و حسینو گذاشتم خونه و رفتیم سراغ کته کبابی ک سراغ داشتیم
فک می کنی چی شد
اونجام بسته بود خخخخ
سومین عدم مقاومت و کنترل ذهن دیشب
خدایا شکرت
تا اومد ذهنم بگه اخه این چه شهریه و فلان و بیسار
به خودم گفتم اروم باش سارا فوقش میریم خونه
مهم کنار هم بودن و حس خوبس
یدفعه همسرم گف
سارا میخوای بریم همون رستوران ماهی
منم چون دوس داشتم سه نفری بریم اونجا و نشده بود
با بی میلی گفتم
راستش برای ارضای روانی خیلی دوس دارم توی همچین مکانی باشم
اما میلم به ماهی نمی کشه چون ظهرم ماهی خوردم
همسرم گف پس بریم مهم روان و حس و حاله ک باید خوب بشه
و خداوند مارو رسوند به تصمیم اولی ک گرفته بودم و هر دفعه نشده بود
رسیدیم پارکینگ و ماشینو پارک کردم
دیدم صدای موزیک از اخرین طبقه برج ک رستورانه داره پایینم میاد
گفتم وا چه خبره مگه
اینو در صورتی گفتم ک توی ذهنم فک می کردم اونجام بریم الان بستس
خلاصه رفتیم بالا و فک می کنید با چه صحنه ای روبرو شدیم ؟؟؟؟
از اسانسور ک رفتیم داخل دیدیم وای خدای من چه جمعیتی
چه هیاهو و هیجانی
چه صدای موزیکی
انقد زیاد بود صداش ک صدا به صدا نمیرسید
به زور خودمونو رسوندیم در ورودی سالن غذاخوری ک بعدش بریم کافه و …
بعد یکی از کارکنانش سلام کردن و گفتن میز رزو کرده بودین
من با تعجب به همسرم نگاه کردم
بعد بهش گفتم ن
راستش ما اصلا نمیدونستیم باید رزو کنیم و امشب شما دی جی میارین و انقد شلوغه
با لبخند گف باشه بیاین داخل و هدایتمون کرد به یه میز دونفره
درست روبروی دی جی و پنجره ای ک تمام شهر پیدا بود از اون بالا
واای خداجونم
الان ک دارم مینویسم بغضی شدم و تمام بدنم داغ شد
میدونید چرا
چون من پاداش تمام کنترل ذهنام و تسلیم بودنام قرار گرفتن توی همچین فضایی و … (نگم براتون دیگه) بود اونشب
از زمانی ک نشستم روی صندلی تا همین الان
مدام به خودم گفتم
دیدی
دیدی چجوری خدا تورو در بهترین زمان و در بهترین مکان قرار داد
اینک پسرت نباشه تا با خیالت راحت بشینی
اینک پسرتم به بازیش برسه
اینک یه غذای عالی بخوری
یه جای خفن
با موزیک محشر
اینا همش برای تسلیم بودنته
توی رستوران ک بودم
به خودم گفتم من حتما باید امشبو بنویسم
بعد گفتم کدوم قسمت سایت بنویسم
بعدش گفتم خدا هدایتم میکنه
تااینک الان دم رفتنم سرکار
صفحه جیمیلمو باز کردم کامنت بخونم
یدفعه کامنت سعیده جانو دیدم
اینم برام جالب بود هر کامنتی ک خونده میشه توی اون صفحه
اسمش کمرنگ میشه
و من چون اسم سعیده جان هنوز پررنگ بود فک کردم جدیده و بازش کردم
دیدم ع اینو قبلا ک خوندم پس چرا پررنگه هنوز
بعد ک مبحث عدم مقاومتو دوباره خوندم توی کامنتش
یدفعه متوجه شدم عاقا اینجا باید بنویسی داستان هدایت و تسلیم بودنتو
و این بار هم خدا مثل همیشه هدایت کرد دمشم گرم
و من بدون توجه به تایم رفتن سرکار
شروع کردم به نوشتن و نوشتن
خدایا شکرت
دیشب بهترین شب یلدامو رقم زد برام
عاشقتم خدای وجودم
ازت ممنونم دوست عزیزم ک انقد خوب مینویسی خانوم هنرمند و نقاش
داستان هدایتها و پذیرش و تسلیم بودن شده بزرگترین اسلحه سارا برای رسیدن به حس بهتر و خلق اتفاق بهترترترتر…
دوستتون دارم همراهان باصفا
در پناه خدای وهاب
بنام خدای مهربان
سلام سارای عزیزم
رفیق نازنینم و تنها یارم تو این مسیر بهشتی
خداروهزاران بارشکر که یلدادرنهایت برات لذت بخش تموم شد
اون رستوران واقعا ویوی بینظیری داره و میگوهاشم خیلی خوسمزه و لذیذن
میدونی اون شب تمام مغازه ها فک کنم بسته بودن
بخاطر شب یلدا
مام جات خالی خونه ی ارزو جون اینا بودیم وقرار بود شام از بیرون بگیریم
وقتی مهدی جون رفت برا تهیه غذا گفت همه جا بستس
وما نهایتا املت خوردیم .
فک نمیکردم ماهی خوب باز بوده اونم با این توصیفات و شلوغی و آهنگ
خداروشکر حتما تو فرکانس دریافت این شادی بودی
میدونی برا یکی از بچه ها یه کامنت نوشته بودم چندین روز پیش و یه سوالی ازش پرسیده بودم
ولی جوابی دریافت نکردم
الان که میخواستم گوشی رو باز کنم گفتم خدایا
کاش فلانی جوابمو میداد
وقتی اومدم تو سایت دیدم نقطه ی ابی دارم
اولش فک کردم از طرف اونه
بعد دیدم شمایی
وقتی نوشتی عدم مقاومت
یه ان گفتم خدایا یعنی این جواب منه ؟
هنوزم نمیدونم تو الان پیام اور خداوندی برام یا نه
ولی کلی لذت بردم از کامنتت و کنترل ذهنات
و تجربه ی زیبایی که داشتی
ممنونم از خداوند برای بودنت رفیق نازنینم
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
سلام خانم آیت گرامی دوست هنرمند
امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگی قشنگتون
چقدر کامنت پُر برکت و قشنگی نوشتین از خط به خطش لذت بردم
چقدر از این قسمت کامنتتون لذت بردم و اشک تو چشمام جمع شد
شیرین خانم ما که فقط نه سالشه گفت مامان فردا چون روز توئه از صبح تاشب همه ی کارها با منه صبحانه ناهار شام و توحق نداری هیچ کاری کنی
خدایا شکرت بابت نعمت پُر برکت بچه های عزیز و دوست داشتنی که اینقدر وجودشون پُر از عشقه و بی منت فقط عشق میدن به آدم
چقدر خوشحال شدم بابت اتفاقات مثبت و پُر برکتی که پُشت سر هم توی زندگی شما خلق شد و زندگی رو قشنگ تر کرد
واقعا با این جمله ای که گفتین به شدت موافقم
الله اکبر به بزرگی خداوند وقتی مقاومت ها رو کمتر میکنی
خداوند همه چیز و به نفع ما میچینه
من بارها تجربه کردم
اصلا اصل موضوع همینه
مقاومت های ما باعث میشه خواسته ها خلق نمیشن
حالا مقاومت ها بعضا به شکل های مختلف هستن
یکسری ها بخاطر ترس هایی که داریم اقدام نمیکنیم
یکسری بخاطر نگرانی از حرف مردم
یکسری بخاطر نگرانی از سرزنش های اطرافیان
یکسری ها هم بخاطر باور به عدم توانایی ها هستن
و الی آخر
من یک انیمشین کوتاه باحالی دیدم در مورد این مقاومت های ذهنی که اسمش هست
inner working
که این موضوع رو به خوبی توی این انیمیشن به تصویر کشیده که شرکت Disney ساخته
سپاسگزارم از شما دوست هنرمند که با این کامنت پُر برکتتون این مطلب فوقالعاده ارزشمند و برای من یادآوری کردین
هدایت من به سمت این کامنت پُر برکت و فوقالعاده ارزشمند شما نشانه ای از طرف خدا بود برای من که به مقاومت های ذهنم تو جنبه های مختلف توجه بیشتری بکنم برای کنار گذاشتن اونها
بابت تلاش های مستمر شما توی زمینه ی نقاشی که مسیر علاقتون هست تحسینتون میکنم و خدا قوت میگم
به امید روزی که گالری نقاشی های شما توی سراسر ایران برگزار بشه و آثار زیبا و حرفه ای شما رو ببینیم و لذت ببریم
این کامنت نوشتن ها چقدر قلب آدمو باز میکنن :)
خدایا بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت این قلبی که باز شد با نوشتن این کامنت :)
از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو برای شما و خانواده ی قشنگتون آرزومندم
خانوداه ی قشنگتون در پناه خدا باشه همیشه
به نام خدای مهربانم
فایل روزشمار تحول زندگی من-172: گفتگو با دوستان 20 | فرایند تکاملی تغییر شخصیت
سلام به اساتید عزیزم، سلام به دوستان خوبم
یکی از چیزهایی که همون ابتدای صبحتهای شکیبا جان توجه من رو جلب کرد، این جمله بود:
من عملا وقتی اون شکیبای قبل بودم، کلا من رابطه ای تحت عنوان رابطه عاشقانه، به چشم ندیده بودم. یعنی اینقدر که فرکانسم داغون بود و خودم داغون بودم،…. و فکر میکردم که همش دروغه، همش توهمه.
وقتی اینو گفت یه دفعه یادم اومد: اااا منم همینطور بودمااا…. یعنی یادم میاد یکی از چیزهایی که همیشه از خدا میخواستم این بود که زوجهایی که رابطه خوبی با هم نداشتن رو برای خدا مثال میزدم و به خدا میگفتم اگه قرار باشه که همچین ازدواجی داشته باشم، اصلا نمیخوام ازدواج کنم… (یعنی اصلا براش مثال خوب نمیوردم که بگم فلان جور میخوام… میگفتم اینجوری نمیخوام).
تا اینکه یکی از دخترهای فامیل، با یه آقا پسری، خیلییی خیلی تصادفی آشنا شدن، و ازدواج کردن. و با اینکه توی فامیل ما، همه از ازدواج کردن با غریبه ها به شدت میترسن، ولی اینقدررررررررررر این آقا پسر با شخصیت و خوب و اصیله، اینقدر دوستداشتنی و مهربان و با ادب، خانواده دوست و پاکه، (هم خودش و هم خانواده اش)، که الان همه فامیل روی اسمش قسم میخورن… یعنی به جرأت میگم بیشتر از پسرهای فامیل خودمون، روی این آدم حساب میکنیم. یعنی هر چیزی که یک دختر و خانواده اش بخوان رو این آقا داره. از بعد از دیدن اون بود که دعا کردن و درخواست کردن من عوض شد… و حالا یه مثالِ درست حسابی داشتم که برای خدا بزنم…
یعنی منم تا قبلش دیگه خودم رو قانع کرده بودم که این داستانها و ازدواج های موفق و زندگی عاشقانه و هپیلی اور افتر فقط توی قصه هاست و زندگی واقعی در بهترین حالتش اینه که باهم دعوا مرافعه نداشته باشن…
چند سال بعدش با یه خانمی همکار شدم که علی رغم اینکه اصلا در نگاه اول به نظرم نمیرسید (به خاطر همون پیش فرضهایی که داشتم)، با اینکه سالها از ازدواجش میگذشت و خیلی سنش از من بیشتره، رابطه بسیار نزدیک و عاشقانه ای با همسرش داشت و یک بار که با همدیگه به یک سفر کاری رفته بودیم، وقتی مکالماتش با همسرش رو میشنیدم خیلی غافلگیر میشدم که اااا مگه میشه توی این سن با همسرش اینجوری صحبت کنه؟!
دوباره چند وقت بعدش متوجه نوع رابطه یه خانم دیگه از همکارام شدم که هم سن خودم بود ولی سالها بود که ازدواج کرده بود و من قبلا هم میشناختمش ولی متوجه نوع رابطه اش با همسرش نشده بودم، و اونم رابطه خیلی خیلی نزدیک و دوستانه ای با همسرش داشت….
یعنی یواش یواش هی داشت برای پیش فرضهام مثال نقض پیدا میشد…
فکر کنم بعد از این بود که با سایت استاد آشنا شدم و از یه زمانی به بعد، خیلی توجه ام به کامنتهای آقایونی که توی سایت مینوشتن جلب شد و همش میدیدم اینا با اون چیزایی که من درباره آقایون فکر میکردم خیلی فرق دارن….
و به قول استاد اینا همش هی داشت کمک میکرد که اون سیمانهای باورهای محدود کننده من فرو بریزه…
فکر میکنم اوجِ این موضوع، زمانی بود که کامنتهای زوجهایی که توی این سایت مینوشتن رو میخوندم. دیگه از یه زمانی به بعد، وقتی کامنتهاشون رو میخوندم، فقط تحسین میکردم و جمله استاد که میگفتن جهان کبوتر با کبوتر، باز با باز رو به خوبی انجام میده، توی ذهنم میومد…
دیگه یه جورایی برام عادی شده… میتونم بگم تبدیل شده به نُرمِ ذهنیم….
البته رابطه استاد و خانم شایسته رو هم میدیدم، ولی حس میکنم شاید تصورم این بوده که خب این دو نفر دیگه استادن… سالهاست که با این قوانین آشنان و طبیعیه که رابطه موفقی داشته باشن. به خاطر همین، شرایط دوستانی که عضو سایت بودن رو خیلی بیشتر به خودم و شرایط زندگیم نزدیک میدونستم و همین هم باعث شد که کامنتهاشون خیلی روی من تاثیر بذاره.
وقتی شکیبا گفت: اینقدر داغون بودم که یه رابطه عاشقانه رو به چشم ندیده بودم،….. یادم افتاد که اااا پس من چقدر رشد کردم از اون موقع تا الان… چون منم اون موقع همینجوری بودم ولی الان یه جور دیگه ام.
اون موقع اگه بهم میگفتن چند نفر که ازدواج موفق و زندگی عاشقانه ای دارن رو نام ببر، بعید میدونم اسمی به ذهنم میومد. از نظرم همه یا با هم یه سری مشکلات داشتن یا در بهترین حالت خیلی رابطه معمولی داشتن.
اما الان هم توی سایت و هم بیرون سایت، کلی زوجهای عاشق و ازدواج های موفق میشناسم و میتونم اسم ببرم.
واقعا گاهی اوقات اینقدر این فاصله گرفتنمون از اون فکرها و باورهای قبلیمون تدریجیه، که یادمون میره ما هم یه زمانی اینجوری فکر میکردیم…
این خیلی برای من خبر خوب و خوشحال کننده ای بود چون انگار یه معیاری بود مثل چکاپ فرکانسی که یادم آورد تو هم یه زمانی اینجوری بودیاااا… ولی الان نسبت به اون موقع خیلی عوض شدی.
…………………………………………………………………………….
یه موضوع دیگه که تو این فایل توجه امو جلب کرد و دوست دارم راجع بهش بگم، این جمله استاده:
«…. مسئولیت کلِ کسب و کارم رو به عهده گرفتم، مهم تر از همه…
چیزی که همیشه ازش فرار میکردم….
همیشه میخواستم از یه سری مسئولیت های کسب و کار فرار کنم، چون فکر میکردم که خیلی برام دردسر داشته باشه».
منم مدتیه که متوجه شدم همچنین ذهنیتی دارم…
البته این نیست که تازه متوجه اش شده باشم… اتفاقا از مدتها قبل کاملا بهش آگاه هستم…
اون چیزی که اخیرا متوجه شدم اینه که دیگه دوست ندارم اینجوری باشم…
دیگه دوست ندارم با این دیدگاه زندگی کنم…
این محافظه کاریهای بی از حد رو دیگه نمیخوام داشته باشم… نمیذارن هیچ حرکتی بکنم… اعتماد به نفسم رو میگیرن.
میخوام اینقدر شجاع باشم که با شهامت وارد کارهایی که دوست دارم بشم.
بر خلاف قبلا که با این دیدگاه پیش میرفتم که چیکار کنم که مسئولیت کمتری توی کار با من باشه، الان مدتیه که همش این میاد توی ذهنم که دلم میخواد اینقدر شهامت و شجاعت داشته باشم که خودم مسئولیت کاری رو که میخوام شروع کنم رو به عهده بگیرم.
فکر میکنم این شجاعته هم تا حد زیادی از اشراف داشتن به قانون، به خصوص درک قانون مدارها، و البته توحید میاد.
این تمایل برای عدم پذیرفتن مسئولیت از کجا میاد؟
فکر میکنم از اینجا که یه نگرانی از آینده (از احتمال وقوع یه ناخواسته در مسیر)، در وجود من هست که میخوام با نپذیرفتن مسئولیت، ازش جا خالی بدم!
یعنی حس میکنم من هنوز یه گیری توی قانون مدارها دارم. وگرنه منطق میگه اگه من در مدار درست باشم، هیچ اتفاق نادلخواهی برای من نمیوفته و هر اتفاقی به نفع منه.
(توی پرانتز بگم که برای پیگیری این موضوع چند شب پیش توی سایت دنبال فایل تئوری مدارهای استاد میگشتم که گویا دیگه توی سایت نیست. میخواستم از استاد خواهش کنم اگر دوباره یه فایل در این زمینه برامون تهیه کنن، خیلی راهگشاست)
هنوز نتونستم اینو عمیقا به خورد خودم بدم. ولی خبر خوب اینه که بر خلاف قبلا که این موضوع رو کاملا پذیرفته بودم و روش زندگیم بود، الان مدتیه که دیگه دوست ندارم به این روش زندگی (و به خصوص کار) کنم. من این رو یه نشونه مثبت میدونم که وجود من میخواد این روش رو تغییر بده که ان شا الله راهش رو هم پیدا میکنم.
دوست دارم با تمام وجودم حس کنم که از این مسائل بزرگتر هستم…
دوست دارم منم مثل استاد که بگم: «نه آقا… همه رو با آغوش باز میپذیرم…. و حلشون میکنم… من باید بتونم حل کنم مسائل رو… نباید فرار کنم…. نباید آشغالارو بزارم زیر مبل».
استاد این چند وقت احساس میکنم که یه مبل که چه عرض کنم، یه کاناپه 3 نفره عریض و طویل پیدا کردم که زیرش پر آت و آشغاله… هر کدوم رو در میارم میبینم وصله به یکی دیگه….
یادمه یه سری فایلها توی فایلهای سریال زندگی در بهشت دیدم که پرادایس رو پاکسازی میکردین و وقتی اون پیچکهای هرز رو میخواستین از درختا جدا کنید، میگفتین باورهای محدود کننده هم همینطورن… هر کدوم رو میکشی بیرون، میبینی چندتا دیگه هم باهاش میان…
اون موقع، دقیق نمیدونستم که چی میگید چون از خودم مثالی در این زمینه نداشتم…
الان تازه میفهمم یعنی چی که یه بارو محدود کننده وصله به یکی دیگه…
یعنی تمام این مدتی که من داشتم روی خودم کار میکردم، و البته نتایج خوبی هم گرفته ام، داشتم آماده میشدم که این کاناپهه رو پیدا کنم….
از خدا میخوام که کمکم کنه و هدایتهاش رو بفرسته که بتونم این آشغالا رو در بیارم و اینجا رو یه پاکسازی اساسی کنم ان شا الله.
استاد جان، خانم شایسته عزیزم، شکیبا جان سپاسگزارم.
سلام دوست عزیز
تحسین تون میکنم بابت این کامنت زیباتون و بهتون تبریک میگم بابت ارتقاء فرکانس تون.
همیشه همینه ما باید الگوهای ذهنی مون که از گذشته ساختیم رو عوض کنیم تا جهان اطراف مون تغییر کنه.
خیلی عالی اشاره کردید در مورد روابط.
من کسی هستم که این الگو رو داشتم که زندگی باید عاشقانه و رومانتیک و رویایی و سراسر احترام باشه و چون ترمزی در این مورد نداشتم، با اینکه با سایت و استاد آشنا نبودم، ولی خدا فرشته ای رو سر راه من قرار داد فراتر از تصورات من که علاوه بر اینکه همه شرایط من رو داشت خیلی فراتر از اون هم بود و الان بعد گذشت 18 سال از زندگی عاشقانه مون، تقریباً همه چیز مون مثل روز اول است.
فقط بچه ها این وسط به زندگی مون عشق دیگری داده اند.
براتون از خدا مهربان آرزوی یک عشق الهی و پاک و زیبا رو دارم.
در پناه الله یکتا شاد باشید و سربلند
سلام آقای کفاش دوست عزیز
خیلی از خوندن کامنتتون خوشحال شدم.
بهتون تبریک میگم برای زندگی عاشقانه زیبایی که دارید و تحسینتون میکنم که با باورهای درستتون به آسونی در مدار دریافتش قرار گرفتید.
این جمله از کامنتتون رو کپی کردم توی دریم بردم، توی باورهای قدرتمند کننده:
زندگی باید عاشقانه و رومانتیک و رویایی و سراسر احترام باشه
ممنون از اینکه برام نوشتید و ممنون از آرزوهای زیبای پایان کامنتتون
از خدای مهربون، براتون سلامتی و شادی و عشق روزافزون، در کنار همسر و فرزاندتون، آرزو میکنم.
بنام خداوند بخشنده مهربان
1404/9/18
خداوندی که همواره در حال هدایت همه بندگانش هستش
سلام خدمت استاد عزیزم آقای عباس منش
و سرکار خانم شایسته یار و همراه استاد
وسلام خدمت دوستان هم فرکانسی در این سایت توحیدی
نمیدانم از کجا شروع کنم و چطوری توضیح بدم شرایط زندگی ام را که خودم باورم نمیشود که چطوری با آشنایی من با سایت عباس منش شروع به تغییر کرد و افتاد به روی پیشرفت
من پارچه فروش هستم
در این فایل تغییر را در آغوش بگیر…
من هم میخواستم تغییر کنم…سال نودو هفت توی تهران خونه ام را فروختم وبه قصد مهاجرت به کشور ترکیه توی ی شرکت صادراتی قرارداد نوشتم وسرمایه گذاری کردم..
ولی متاسفانه با گذشت چهار سال شرکت به قولش عمل نکرد ومن یک جورایی گیر افتاده بودم و بعداز چهار سال من دیدم شرایط سختر میشه مونده بودم چی کار کنم
یک بار توی تلویزیون دیدم یکی از هنرمندان در مورد اینکه من توی خیابان راه میرم پول میاد دنبالم صحبت میکرد….
انگار خداوند منو هدایت کرده بود به این برنامه بادقت حرفهای این هنرمند راگوش دادم دیدم
ی خاطره تعریف کرد که سوار تاکسی شده بود راننده تاکسی خیلی شاد شنگول بود از راننده تاکسی پرسیده بود که آقا جریان چیه به ما هم بگو راننده تاکسی هم گفته بود که برو کتاب شکر گذاری رانده برن را بخون …
ومن هم فردا رفتم دنبال کتاب شکر گذاری رانده برن ازاونجا که همیشه استاد میگه شما قدم اول را بردارید خداوند شما را هدایت میکنه ..
خود کتاب فروش گفت که اول باید کتاب راز رابخونی بعد شکر گذاری را…من هم دوتا کتاب را خریدم و بعد شروع کردم به خوندن کتاب شکر گذاری رانده برن..یک درصد حالم بهتر شد…. من یک همکار توی شرکت داشتم….. چند وقته میدید که من حالم بهتر شده به من گفت جریان چیه….
من هم گفتم که کتاب شکر گذاری دارم میخونم..
واین دوست عزیز
فایل قدم پنجم از دوازده قدم استادرا برای من فرستاد… داستان پیرمرد و گندم بود….
من چند روزی فایل راباز نکردم … مقاومت داشتم وبه قول استاد درمدار شنیدن این آگاهی ها نبودم بعد چند روز توی خونه تنها بودم ی حسی به من گفت که فایل را باز کنم وقتی دانلود کردم گوش دادم انگار افکارم کن فیکون شد… اصلا باورم نمیشد که این صدای کسی هست که با من حرف میزنه باور کنید من فقط فکر میکردم خود خداوند با من حرف میزنه….
منقلب شده بودم حالم دگرگون شده بود بغضم ترکید تا ساعتها گریه میکردم.انگار گمشده ام را پیدا کرده بودم…من نیازمند این فایل ها و آگاهی های این حرفها بودم مثل زمین تشنه ای که سالیان سال بود که منتظر آب بود ….
تا نصف های شب گوش کردم وگریه کردم داستان شعر پروین اعتصامی در مورد گندم وپیرمردبود.. حال روز من بود.چونمن هم همین شرایط را داشتم به همین شرایط هم دچار شده بودم..فایل استاد مرهمی بر زخمهایی من بود ….
نیازمند تکیه گاهی بودم ام….
.چون بچه که بودم مادرم به رحمت خدا رفته بود
خودم تنها.بزرگ شده بودم.
اما کسی را نداشتم دردم را بفهمد ازبچه گی نماز میخوندم ولی خدا را تا این حد نمیشناختم نمیدونستم میشه با خدا رفیق شد.. میدونستم خدا هست ولی فکر میکردم خیلی ازم دوره..ولی با آشنایی باسایت عباس منش همه چیز فرق کرد همه کم رنگی های معنوی زندگی پررنگ پر رنگتر شد وچقدر شاکر درگاهت خداوند هستم که بااین سایت توحیدی آشنا شدم ..چقدر شاکر درگاهت خداوند هستم که استادی بی نظیرم آقای عباس منش هستش چون استاد توضیحات ودرسش رابقدری سلیس روان میگن که تا عمق وجودم میشینه ازتون بی نهایت سپاسگزارم آقای عباس منش عزیزم…
واما….
صبح زود بعد بیدار شدم فایل را گوش دادم دیدم همان حال خوب را دارم بعد به دوستم گفتم که این فایل را از کجا گرفتی گفت از تلگرام خریدم بیا با هم بخریم من هم ازهمه جا بی خبر شریکی همه فایل های استاد را با این دوستم خریدم
و بعد از چند روز گوش کردن که آرامش به درونم اومده بود دیدم استاد میگه هر کسی غیر سایت عباس منش فایل هارا خریده باشه غیرقانونی هستش به استاد ایمیل زدم توضیح دادم… استاد گفتن که غیر مجاز خریدی.. همه فایل های استاد را پاک کردم وچون انگار ی چیزی در درونم گمشده بود اصلا نمی تونستم بدون فایل های استاد عباس منش طاقت بیارم و شرایط مالی هم برای خرید دوازده قدم را نداشتم با خواهر ویکی از برادرانم صحبت کردم که… بیاید زندگی مان را تغییر بدیم ما که تا پنجاه سالگی به هر دری زده بودیم و نتیجه نگرفته بودیم …. آنها هم قبول کردن… من شراکتی اولین قدم را خریدم و شروع کردم روی خودم کار کردن بچهها باور کنید از همان لحظه زندگی من افتاد روی اتفاقهای معجزه آسا…. اصلأ نمیشه توصیف کرد چند روز بعد ازخرید قدم اول معجزه آسای دوازده قدم اتفاقی افتاد ……
شرکت تعدیل نیرو کرد ومن بیکار شدم…
..چون فایل استاد راگوش میدادم.. و استاد گفته بودن هر اتفاقی براتون بیفته در مسیر خواستون هستش من هم قند توی دلم آب شد از ته دل گفتم خدایا شکرت….تسویه حساب کردم نمیدانید چه حس سبکی و عجیبی داشتم … من موبه مو حرفهای استاد را اجراء میکردم چون باور دارم و داشتم حرف های استاد وحی منزل هستش ……
از همان روز اول تلویزیون برای من تعطیل شد سه ماه بعد اینستاگرام وکل شبکه های اجتماعی کلا جمع شد… فقط فایلهای استاد را الان نزدیک سه سال هستش گوش
میکنم وهیچ وقت سیر نمیشم وبرام کنه نمیشه هر موقع. گوش میدم تازه تازه هستش
و صبح و شب هم تمرین ستاره قطبی رانجام میدم و تعهد برای خودم که بی هیچ بهانه ای پایبند این سایت باشم چون تعقیرات را با چشم خودم میدیدم ومی بینم با تمام وجودم حس میکنم چون اولین تعقیر آرامش بی حد حسابی بود که پیدا کرده بودم بعد درآمدم هرروز بیشتر و بیشتر میشد وبعد هرچی آدم سمی ومنفی بود بدون اینکه من بخوام از زندگی ام رفتن خلاصه ی زندگی جدید وبی نظیر شروع شده بود
برگشتم بازار تهران چند روزی صبح میرفتم و تا غروب بازار بودم میگشتم فایل های دوازده قدم را گوش میدادم و حالم خیلی خیلی خوب عالی بود آرام خودم را رها کرده بودم در مسیر خداوند..
استاد هم که در مورد خواسته ها و شکر گذاری میگفت انگار خداوند توی گوشم زمزمه میکرد اصلأ نگران نبودم تا آن روز همچین حسی را تجربه نکرده بودم در تنهایی گریه میکردم میخندیم شکر گذاری میکردم خواسته هامو مینوشتم خلاصه حس عجیبی وبی نظیری داشتم….
پارچهها را نگاه میکردم ..بعد چند روز یکی بچههای خودمون تماس گرفتن گفتن توی بازار هستی..
میتونی ی طاقه پارچه برام بگیرید بفرستید….ی…چیزی هم سودبکشید روش که حق زحمه شما هم باشه…
من هم قبول کردم پارچه را خریدم متری بیست هزار روش کشیدم فرستادم رفت…. فردا گفتن برای خودتون سود کشیدید گفتم بله خدا بده برکت باور نمیکردن…گفتن چند نفری قبل شما این کارو برای ما انجام دادن وقیمت شما خیلی مناسب هستش….من هم توی دلم خدا را هزاران بار شکر گذاری کردم فردا دوباره سفارش دادن که دوتا طاقه پارچه براشون بخرم… بعد چند روز گفتن ده تا طاقه…
یه هفته بعد دیگه سفارش شده بود هرروز ده الی بیست تا طاقه
و هرروز سفارشم بیشتر میشد.
.من هم
بیشترمتعددتر روی فایل های استاد کار میکردم من اینو باور دارم و داشتم به کار کردن روی این قوانین این مسیر برام هموار شده بود خدا را هزاران بارشکرت….
منی که توی آن شرکت ماهی 9میلیون تومان حقوق میگرفتم…
الان بعد از گذشت دو سال نیم الان درآمدم به بیست برابر رسیده وهر روز هم داره بیشتر میشه …
فقط و فقط به خاطر آشنایی ام با سایت عباس منش و پایبند بودن به فایلهای استاد و عمل کردن به الهاماتم گوش کردن به هدایت هایم توجه ام به نشانه های که هروز برام رخ میدهد وهر روز معجزه ها برایم اتفاق می افته دارم پیش میرم
منی که توان خریدن اولین قدم دوازده قدم نداشتم بعد از یکسال خودم قانون آفرینش را که توی خواب دیده بودن رابه راحتی خریدم وتوی قسمت ششم قانون آفرینش بودم که استاد دوره هم جهت با جریان خداوند راه توی سایت معرفی کردن آن هم به راحتی مثل آب خوردن خریدم وبعد عزت نفس و تمام کتابهای استادرا خریدم…چون درآمدم بیست برابر حقوق که توی شرکت کار میکردم شده خدا را هزاران بارشکر توان خریدم بالا رفته به لطف الله مهربان….
استاد جان من توی بازار سرپا کار میکنم مغازه ای ندارم فقط توی واتساپ بچهها را میشناسم سفارش میدم من هم همه سفارشات را همان روز تهیه میکنم و میفرستم
یکسال پیش بود که یکی از دوستان توی بازار به من پیشنهاد داد که مغازه دارم بیا شریکی کار کنیم وچون من ازشما شنیده بودم که تا تکامل را طی نکردی اقدام نکن..
قبول نکردم و همان لحظه که پیشنهاد داد.. اصلأ همان موقع …قلبم درد گرفت..فورا فهمیدم که این مسیر خداوند نیست باهمین سرمایه کم شروع کردم وبه لطف خداوند الآن سرمایه ام پنج برابر شده…
چند وقت پیش هم استاد در مورد درآمد اینترنتی صحبت کردن من هم بدون اینکه خودم رابیکار کنم
هفته ای سه روز بعد از ظهر ها دارم دوره آموزشی کامپیوتر و راه اندازی سایت دارم یاد میگیرم…باور کنید استاد چند روزی بود که من میرفتم به این کلاس ها…..
صبح بلند شدم مثل همیشه ستاره قطبی و شکر گذاری را توی دفترم نوشتم… اومدم گوشی را باز کنم و فایل گوش بدم… دیدم روی صحنه گوشی…یک… آیه قرآن اومده باز کردم نفسم توی سینه حبس شده بود دیدم آیه این بود
وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَىٰٓ(5)
به زودى پروردگارت به تو نعمتى عطا کند تا خشنود شوى
را فرستاده بود.
… صبح بود نمیتونستم اشکم راجعع کنم خداوند با من حرف زده بود باورم نمیشد تمام پروفایل های گوشی ام راعوض کردم و این آیه را گذاشتم …
میدونم که خداوند خلف وعده نمیکند چون کلید گنج های زمین آسمانها در دست اوست چون خداوندم بی نهایت وهاب ورزاق ..هستش
.
دوستان خوبم باورکنید مسیر همینه که استاد میگین اگر روی خودتان کار کنید وتوی همین سایت استمرار داشته باشید وبه گفته های استاد عمل کنید صددرصد نتیجه میگیرید….
توی بعضی از شرایط که من هم دلم میگیره این آیه هم برای من بیشتر دیده میشه.
..
(وَأَن لَوِ استَقاموا عَلَى الطَّریقَهِ لَأَسقَیناهُم ماءً غَدَقًا)
: ای کسانی که ایمان آوردهاید! اگر (آیین) خدا را یاری کنید، شما را یاری میکند و گامهایتان را استوار میدارد. 2 ) سوره مبارکه الجن آیه 16
در پناه خداوند وهاب ورزاق باشید
بنام الله مهربان خدای رزاق و روزی رسان
سلام دوست خوبم آقای غفاری عزیز
چقدر کامنت تون خوب بود چقدر داستان زندگیتون شنیدنی بود
خیلی لذت بردم مخصوصاً وقتی داستان پیرمرد مفلس پروین اعتصامی را نوشتید خیلی با این داستان حال میکنم آدم احساس سبکی میکنه وقتی میشنوه ، چون داستان هدایته چون داستان ربوبیّت و قدرت خداونده
آفرین به شما که انقدر عالی رو خودتون کار کردید صحبتهای استاد رو وحی منزل دونستید این نتایج نوش جونتون باشه خیلی تحسینتون میکنم که تونستید درآمدتون رو 20 برابر افزایش بدید آفرین به شما
وقتی این آیه رو نوشتید اشکم جاری شد :
وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَىٰٓ(5)
منم این آیه و مژده خداوند رو رو وایت بُرد تو اتاقم نوشتم و هر روز میبینم و با خودم تکرار میکنم
بزودی پروردگارت آنقدر به تو نعمت عطا کند تا راضی شوی
چقدر حس خوبی داره این آیه
دوست خوبم برات بهترینها رو آرزو میکنم
امیدوارم همواره دروازه های نعمت خداوند به رویت گشوده بشه و جریانی از ثروت در زندگیت جاری بشه
خدایا شکرت که انقدر زیبا هدایت میکنی
بنام خداوند بخشنده مهربان
سلام خدمت دوست خوبم وهم مسیر توحیدیم
آقای معدندار عزیزم
خدا را هزاران بارشکر چقدر خوشحالم که نوشته هام حالتون را خوب کرده ..باور کنید آقای معدندار همین الان هم که اسم این داستان پیرمرد و گندم.. را از توی نوشتههای شما دیدم بعض کردم..این داستان واقعیت زندگی من هستش چون توی زندگی من اتفاق افتاده .. بخاطر همین تا این شعر میخونم قلبم میلرزه و دیگه نمیتونم اشکم رانگهدارم… دقیقا من هم بااین فایل احساس سبکی میکنم…بابت این آیه..باور کنید سه چهار روز حالم دگرگون شده بود..
چون آیه را سیو کرده بودم توی گوشیم
هر موقع توی گوشی ام نگاه میکردم حالم منقلب میشد..بعد به دلم افتاد تمام پروفایل های گوشی ام رااز انترنت گرفته تا ایمیل وهر چی پروفایل توی گوش دارم این آیه شریف را بزارم چون هرروز جلوی چشمم هستش وتدایی بهترین لحظه زندگی ام و پیام خداوندم هستش…. نوشتی این آیه شریف.حس خوبی برات داره وتوی وایت برد وتوی اتاقتان نوشتی چقدر خوشحال شدم بهترین کار را کردی … مطمئن باشید
خداوند خلف وعده نمیکند چون ویژگیهای انسانی ندارد
صددرصد جواب میده من ایمان دارم…
دوست خوبم آقای معدندار عزیزم من هم بهترین ها برای شما آرزومندم.. امیدوارم بهترینها نصیبتان بشه و نعمتها و فضایل بیکران خداوند در زندگی تان جاری شود…در پناه خداوند وهاب ورزاق باشید
به نام خداوند هدایتگرم
سلام ب آقای غفاری عزیز
کامنتتون قلبم رو باز و باز تر کرد
مخصوصا آیه هایی ک نوشتید
اصلا دلیل جذبم ب کامنت شما پروفایلتون بود ک یهو چشمم رو گرفت
تحسینتون میکنم بابت 20 برابر شدن درآمدتون
چقدر شیرینِ نعمت های خداوند
تحسینتون میکنم برای هم مداری بینظیرتون با دوره ی هم جهت
تحسینتون میکنم برای قدرت خرید بالایی ک ساختید
تحسینتون میکنم برای استمرار در مسیر خدا و ایمانی ک تو وجودتون هست و قلبم رو آرومتر کرد وقتی نوشته هاتون رو میخوندم
سپاسگزارم ک نوشتید
و چقدر قشنگ تاکید کردید نتیجه در استمرار است
درود بر شما
امیدوارم همیشه همینطور بدرخشید
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام خدمت خواهر خوبم سرکار خانم پیریان
نوشته بودید کامنت من قلبتان راباز کرد.بغضم گرفت.مطمن باشید که در مسیر خداوند هستید ومن دستی از دستان خداوند شدم خیلی خوشحالم..خدا را هزاران بارشکر
حکایت این آیه برای خود من حس حال غریبی وبی نظیری هستش که چند روزی منقلبم کرده بود
وبه من. ی.حسی گفت که بزارم توی پروفایلم..این آیه توی تمام پروفایل های گوشیم هستش
حکایتی داره شاید بعداً توی سایت نوشتم
بابت تحسین من که درآمدم بیشتر شده
ازتون ممنونم باور کنید
من توانایی این کار را ندارم.ی قدرت برتری هستش.فقط حرکت میکنم بقیه کارها را خداوند انجام میدهد .. آن هم حکایتی داره شاید بعدها توی سایت نوشتم
باور کنید سرکار خانم پیریان در بعضی از روزهای هفته درکورترین لحظه ها که من اصلا باورم نمیشد که پولی ساخته شود معجزه های اتفاق افتاده که به هرکسی بگم باور نمیکنه ..فقط این حرفها را استاد وبچههای سایت باور دارن.
این هم بخاطر استمرارم روی آموزهای استاد عباس منش هستش.ومعجرات خداوند هستش
من به عینه با چشم خودم می بینم وخدارا فقط شاکرم..فقط اسمش را میشه گذاشت معجزه
در پناه خداوند وهاب ورزاق باشید
وثروتمند
بنام پرودگار مهربان
سلام به دوست عزیز همفرکانسی آقای غفاری
امروز صبح با باز کردن ایمیل و خوندن کامنت یکی از دوستان هدایت شدم به این کامنت شما و چقدر منقلب شدم و چقدر لذت بردم از خوندن کامنتتون و بعدش خوندن پروفایلتون و خوندن چند کامنت دیگه شما
آفرین به شما که اینقدر عالی استمرار دارین در مسیر و با نوشتن این کامنت چقدر کمک میکنید به بقیه دوستان که آقا باور کنید که مسیر درست همینه فقط باید گوش کرد و عمل کرد.
من هم یادم میاد روزی که برای اولین بار فایل پیرمرد و گندم پروین اعتصامی رو که از زبان استاد شنیدم توی کوهستان در حال پیادهروی و کوهپیمایی بودم و چقدر روزها با شنیدن این فایل عالی اشک ریختم،
من هم مثل شما دهه پنجاهی هستم و الان 53 سال سنم هست و از سه سال پیش که تعهدی روی این سایت کار کردم آرامش عجیبی رو تجربه میکنم،
هر چند مثل شما کاملا متعهد نبودهام و هر از گاهی مثل همین چند ماه، از زمان جنگ 12روزه جاده خاکی میرم اما با اولین سیلی خیلی سریع متوجه میشم که باید برگردم به مسیر
با خوندن این کامنت شما انقلابی در درونم شکل گرفته که نیکو جان ببین وقتی درست در مسیر باشی و فایلهای استاد رو مثل وحی منزل گوشی کنی و عمل کنی معجزه ها پشت هم اتفاق میفته،
خواستم برم و شکرگزاری بنویسم گفتم بهتره اول از شما که با خوندن کامنتتون چقدر حالم دگرگون شد تشکر کنم و بهتون بگم که صد در صد بزودی پرودگارت بتو نعمتهایی میدهد که راضی شوی
در پناه پرودگار
بنام خداوند بخشنده مهربان
سلام خدمت دوست خوبم و هم مسیر توحیدیم آقای نیکو
نوشته بودی هدایت شدی به کامنت من چقدر خوشحال شدم وخدا شکر میکنم که دستی از دستان خداوند شدم…این هم از قوانین جذب هستش که تاروی خودتان کار میکنید فوراً خداوند دست به کار میشه و هدایت میکنه.به مسیر خواسته هاتون..خدا را هزاران بارشکر…
بابت
کار کردن روی خودم شاید شرایط سنی واتفاقهای زندگی ام ایجاب میکنه که قدر لحظه هامو بدونم…
به اقتضای سنم از حرفهای استاد عباس منش بیشتر وعمیق تر خرد بشم به فایلها چون توی این پنجاه و چهار سال تا حالا کسی از این حرفها نزده ومن نشدیم و واقعا نیازمند این حرفها بودم و هستم چون تنها بزرگ شدم الآن با حرف های استاد خدا را بهتر درک میکنم…
باور کنید نیکو جان
این نوشته های را که من نوشتم حقیقت زندگی ام هستش.. شما بهتر درک میکنید. بعضی از اتفاقات توی زندگی آدم هیچگاه فراموش نمیشه..
. …. همانطور که شما نوشته اید که توی کوهستان پیاده روی میکردی واشکها ریختین … خودتان تجربه عالی ازاین شعر داشتی و احساس سبکی کردین خدا شکر..
گفتین ده پنجاهی هستی چقدر خوشحال شدم که هم مسیرم توی سایت هم سن سال هستیم بیشتر همو میفهمیم .
گفتین از خوندن کامنت من حالتون دگرگون شده این بهترین حاله معلوم هستش که شما هم توی مسیر درستی هستید من هم به شما تبریک میگم آقای نیکو عزیزم…
من هم آروز میکنم خداوند بهترین نعمتها را توی زندگی جاری کند
..
در پناه خداوند وهاب و رزاق باشید
سلام به رفقای عزیزم
چه روز قشنگ و گرمی.
چه آدمهای خوب و سطح بالایی از ابتدای امروز با من برخورد داشته اند.
چقدر فوق العاده است که میتوانم توی این گرمای زیاد، جلو کولر بنشینم و کامنت بنویسم… خدا را سپاس.
قسمت مربوط به حرفهای استاد در مورد سریع العجابت بودن سیستم دنیا، بسیار بسیار برای من تازگی داشت و لذت بخش بود.
اینکه پاداش هر حرکتی که انجام میدهی را در این سیستم، بلافاصله و سریع دریافت کنی، با سیستم جاری توافق شده ی بشری، تفاوت دارد.
مثلا من سالها کارمند بودم و کل خوشحالی من و همکارانم به لحظه واریز حقوق محدود میشد! فکر کن، ماهی چند دقیقه!
خب،حکمفرما بودن این سیستم بر ذهن و روح افراد، خود بخود رگه های شرک و کفر را در سکنات آدم جاری میکند!
با خودت میگویی: اینکه حقوق درستی نمیدهد، ماهی یک بار، اونهم اگر شیرپاک خورده باشد! ولش کن بابا، من هم مدل حقوق دادنش وظایفم رو انجام میدم!! منم قد همین، شیر پاک خورده م!
خب، دیگه خودتون بهتر میدانید خروجی این سیستم چیست!
اینکه من توی مسیر بهبود شخصی، به شل کن سفت کن میفتم، ارتباط با این مفاهیمی دارد که بقول استاد، مثل سیمان دور مغزم رو گرفته … و به همین خاطر استاد اینقدر توصیه بر استمرار در به روز شدن و متوقف نشدن در مسیر دارند… چون توقف، یعنی سفت شدن دوباره سیمانها!
این رو از این فایل دریافت کردم.
خوشبخت و خوش شانس و پولدار باشید
بنام خداوند بخشنده و مهربانم…
سلام به علی اقای عشقققققق سلام به روی ماهت سلام
الهی که حال دلت همه مثل عکس پروفایلت پر از خنده باشه و پر از عشق…
الهی شکر برای حضورت در دنیااااا…
علی اقا چقدر قشنگ گفتی (این حقوق )
من ماه قبل یه اتفاق همینجوری افتاد که همه شاکی بودن برای چی اینقدر پاداش تولید دادن چراااا اینقدر؟؟کم چرااااااا و و و و…
رفتم تویه اتاق همکارم گفت دیدی پاداش تولید رو گفتم اره خداروشکر گفت چقدر کم دادن در صورتی که بیشتر از ماه قبل تولید کرده بودیم گفتم میگن سیو این ماه بیشتر بود…و همه شاکی که برای کی کار میکنیم ماااااااااااااااااااااااا
بعدش بهش گفتم خدارو صد هزار بار شکر برای این حقوقی که میگیریم واقعااا خیلی عالیه و قبلا رو یادمون بیاد ….
و گفت اره راست میگی خداروشکرررررر صد هزار بار…
علی اقا هر وقت میخوام گله ای کنم در مورد حقوقم یادم میاد به گذشت و اون حقوق من از خدا درخواست داشتم که برسونم به این حقوق و رسوندم الان هم درخواست دارم که بیشتر از این بده به لطف خودش….و میده به لطف خودش
ولی همیشه یادم میاد به گذشت و داشتن اون حقوق و یادم میاد به الان با همین کار با همین سمت و همین شرکت خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااا شکرت صد هزار بار…
خدا جون شکرت برای امروز و باران پر برکت که از اسمان بارید و دلمون رو جلا داد….
خدایا شکرت که تونستم کامنت علی اقا رو بخونم و کامتنت بنویسممممم…………
خدایا شکرت برای کارم و برای منبع درامدم خدایاااش شکرتتتتت……………….
و این شل کن سفت کن هارو که رها کردم به نتیجه رسیدم فهمیدم منبع فقد و فقد یکنفر ولا غیرررررررررررررررررررررررررررر
کاری بخواد بشه و کسی جلوش بگیره ؟؟ عمراااااااااااااااااااااااااااااا
شکر رب نازنینم روووووو………………
علی اقااااا ازت سپاس گزارم عشققققققققققق
در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت و ثروتمند و عاشق باشی رفیق…..
با عشق حسین عبادی بنده خوب و لایق خدا…………
سلام حسین کاکو، قربون شکل ماهت کاکام.
اتفاقا ما هم تو کارخونه ای که کار میکردیم، یه چیزی به اسم طرح انگیزش بود که پاداش افزایش تولید بود، به روایتی!
مکافاتی بود اون تایمی که نمرات پاداش افراد رد میشد و پاداش واریز میشد… سرپرستان و مدیرها تو اون تایم از دست پرسنل جمعی، تو سوراخ موش بودن!:)))
بعد هم آخرش، من روز اول و دوم، یا با این پول میرفتم رفیق بازی و مهمونی، یا روم به دیوال، قمار بازی! البته این مال قبل از ازدواجم بود… بعدش با پوله اکثر وختا منت کشی و نامزد بازی میکردم، تا موقعیکه پول چن تا پوشک بچه میشد:))
در مجموع، نابغه ای بودم در عرصه ی اقتصاد، سی خودوم!
حالا چهار ساله تو اون فضا نیستم و کارخودم رو دارم… حالا میفهمم که علی رغم همه ی زحمتی که تو اون سیستم میکشیدم ، در مجموع چه پول یامفتی بود! حالا مجبورم راندمان دقیقه ای و ساعتی بیشتری داشته باشم! همه ش هست و خودم!
حسین، یه چیز باحال! دیشب حس کردم بعد نوشتن سپاسگزاری آخر شب و ستاره قطبی، آفریدگار بی همتا بهم فرمود: میگما! شعب ابیطالب دیگه ای حرفا رو نداره! با طلا گرمی 13 تومن، کم تیکه بنداز! میگم بیان ببرنت ها!
منم هر هر میخندیدم و باهاش حال میکردم! باریتعالی هم تنها دلخوشی منه… خدایی رفیق خوب داشتن ، بهتر از خیلی چیزهاست…
خوشبخت و خوش شانس و پولدار باشی.
به نام خدای بخشنده و مهربان
سلام بر استاد عزیزم و تمامی دوستان
میخوام در مورد کنترل ذهن و همین قانون آینه صحبت کنم ، این داستان مال همین دو سه روز پیش هستش ،
روز چهارشنبه که بارون شروع شد ، سقف کارگاه من شروع به چکه کردن کرد و عملا داشت همه دستگاه ها و وسایل منو خراب می کرد (کارگاه من کابینت سازی) و صبح که اومدم دیدم همه جا رو آب گرفته ، و عملا کار خاصی از دستم نمی اومد ، چن تا بنر داشتم و پلاسیتک کشیدم روی دستگاه ها و ام دی اف ها رو جا به جا کردم که آب بیشتر خرابشون نکنه ، بعد یه کم شکرگذاری کردم ، اینم بگم خیلی سخت بود اون لحظه کنترل ذهن کردن ، …..
خلاصه رفتم سر نصب کمد دیواری و سعی کردم برای همین لحظه حالمو خوب کنم و توجه ام رو از روی کارگاه بردارم ، رفتم مشغول کار شدم و عملا فراموش کردم که چیشده ، تا شب که دوباره برگشتم کارگاه و دیدم همه جا رو آب گرفته ، بازم شروع کردم به شکرگذاری که خداروشکر آسیب مالی ندیدم فقط آب اومده داخل کارگاه و با خودم تکرار می کردم همه چی درست میشه ، خدایا شکرت که بارون میاد و مردم خوشحالن ،
زنگ زدم به ایزوگام کار گفتش که باید بارون بند بیاد و سقف خشک باشه که بشه ایزوگام چسبوند ،
فردا بازم بارون بود و من باز رفتم رو سقف کارگاه یه بنر بزرگ پهن کردم به هوای اینکه جلوی بارون رو بگیره ، (پدر خانمم با اینکه بالای 50 سال سن داره اومد کمکم )و من به جای اینکه بگم چرا اینجوری چرا آب همه جا رو گرفته ، بازم به خودم می گفتم خدایا شکرت برای پدر خانمم ، خدایا شکرت برای دستان بی نظیرت ، و با همین شکرگذاری ها سعی می کردم برای همین لحظه حالمو خوب نگهدارم ،
غروب همون روز شدت بارون بیشتر شد و البته باد هم بود و بازم از روی بنر که سوارخ های کوچیکی داشت بارون میومد پایین ، شدت بارون کمتر بود اما باز سقف چکه می کرد ، همون شب دوستم مهمانم بود و شب کلی باهم در مورد قانون حرف زدیم و عملا باز توجه ام رو از روی کارگاه برداشتم و به زیبایی های زندگی ام توجه کردم ،
شب چن جا زنگ زدم برای ایزوگام و قیمت گرفتن همه از قیمت های بالای 20 میلیون و 18 میلیون می گفتن ، اما تو فکرم می گفتم با بهترین و با بهترین استاد کار رو برای من انجام میده و به دوستم گفتم ببین کار من انجام شده اس خدا درستش می کنه من نگران نیستم ،
دوستم رفت ….
من آخر شب رفتم خونه پدر خانمم و داستان رو برای پدر همسرم تعریف کردم و از قیمت ها براش گفتم ، ایشون گفت نگران نباش من فردا یکی رو میارم نصف قیمت یعنی با ده میلیون کار رو برات جمع کنه ، نذاشتم ذهنم حرافی کنه که نمیشه و امکان نداره یارو بیاد ، رفتم خونه و توی دفترم نوشتم خدایا شکرت که سقف کارگاه رو برام ردیف میکنی به سادگی و عزت مندانه
فردا با زنگ پدر خانمم از خواب بیدار شدم گفت برو دنبال فلانی باهاش حرف زدم ، اونم گفته آخرش با 15یا17 کار برات جمع می کنم ولی من گفتم ده تومن بیشتر بهت نمیدیم ،
خلاصه استاد اومد شروع به کار کرد و من هیچ بحثی باهاش نکردم و فقط داشتم توی ذهنم سپاس گذاری می کردم فقط می گفتم خدایا بهم نشون بده قدرت بی نهایتت رو ، بهم نشون بده نتیجه کنترل ذهن و نگران نبودنم رو ، و هی تحسین می کردم اخلاق عالی استاد کار رو ، تحسین می کردم خودم رو که کنترل ذهن کردم ، سپاس گذاری می کردم برای خدمات خانواده همسرم که برامون نهار آوردن و عملا اجازه نمیدادم به ذهنم که منفی بافی کنه ،
اینم بگم سقف کارگاه من از این ورق های شیروانی جنس گالوانیزه اس و زیر سقف همش سیم برق رد شده و وقت نشد که سیم ها رو باز کنم که نسوزه ، در این باره هم باز با خدا حرف زدم گفتم خدایا خودت ازشون مراقبت کن ، خدایا من کارگاه ام رو به تو میسپارم ،
به استاد کاره گفتم ، گفت کاش بازشون می کردی ، اما حالا دیره من سعی میکنم کمتر حرارت بگیرم روی سقف ،
باورتون میشه یه رشته سیم هم آسیب ندید و خیلی عالی تموم سقف رو برام ایزوگام کردن به سادگی و عزت مندانه
غروب که شد و میخواستیم حساب و کتاب کنیم ، یارو برگشت گفت پدر خانمم شما به گردن ما حق داره و چن بار برام کار گرفته و منم میخوام لطف ایشون رو جبران کنم ، اگر غریبه بود من 18تومن می گرفتم اما شما همون ده تومن رو بهم بدید ، که پول جنس هامه اونم خرید قدیم و من و پسرم فکر می کنیم این جمعه رو یه شما کمک کردیم ، و خیلی ازشون تشکر کردم و رفتن ،
وای نمیدونید که چقدر خوشحال بودم که قانون جواب میده ، کنترل ذهن جواب میده ،
حالا اگر قبلا بود کلی حالم گرفته میشد و حتما ضرر هم می کردم و کارمم با این سرعت و با قیمت برام انجام نمیشد ، بعدشم همه اینارو میذاشتم به حساب بد شانسی ….
خیلی ازتون سپاس گذارم استاد برای این سایت فوق العاده و برای دوستان بی نظیری که خوندن کامنت هاش همش سوده و سود
در پناه الله یکتا شاد و سربلند باشید
سلام به خانواده ام
استاد عزیز من هم دست شما رو با افتخار میبوسم با این نکات طلایی و ارزشمندی که هر بار از زاویه جدیدی بهش نگاه میکنید و دید ما رو عمیقتر و گسترده تر میکنید و ما رو شگفت زده میکنید با این توضیحات زیبا و ساده و منطقی.انشالا بیام پارادایس زیبا و از نزدیک دستان الهی شما رو ببوسم که چنین دستی از دستان خداوند رحمان هستید.
استاد چرا واقعا حرفهای شما انقدر دقیقه؟ چرا یکراست میزنه تو خال ؟ کامل حرف حساب رو میزاره کف دستمون همون نکته مهمی که بااااید بدونیم وگرنه سالها از عمرمون رو باید صرف فهمیدم این نکته بکنیم وانقدر واضح و شفافه که فقط مقاومتهای سنگین ذهن میتونه جلوی اون درکها رو بگیره ،مگر کسی آگاهانه خودشو بزنه به کوچه علی چپ تا اینها رو نبینه و نشنوه.وگرنه چطور میشه این آگاهیهای صریح و واضح رو دید و شنید و تحت تاثیر این نور هدایت قرار نگرفت؟
من اصلا دید مادی و زمینی نسبت به این سایت ندارم کاملا احساس میکنم یک سفره رحمانیتی از آگاهیهای ناب الهی هست.
دیروز خونه دوستان بسیار خوبم مهمان بودم که اونها هم از خانواده عباسمنشی خودمون هستن. میگفتم بچه ها ما یک عمر دنبال معنویت و شناخت خدا و آگاهی و حقیقت بودیم ،ولی از کانال این سایت و استاد آسمانیمون داریم هم به ثروت میرسیم ،هم عزت نفس،هم انگیزه، هم زیبایی و هم آگاهیهای به شدت خالص و ناب و الهی! واقعا دیگه چی از خدا میخوایم ؟ چطوری میشه شکر این نعمت رو بجا آورد؟ واستاد عزیز چی داره میگه. میگه که ریش و قیچی((( کاملا ))))دست خودته ، مواظب باش بجای آراسته کردن خودت قیچی رو تو چشمت فرو نکنی و بزاری تقصیر روزگار و مردم و خداو غیره.
تا حالا هر چی خنگ بازی درآوردی بسه، خودتی ،خودتی که زندگی خودتو با تمام جزئیات و کلیات ساختی و اگر گند زدی به زندگی و سلامتی و روابط و ثروت و عزت نفست تنها کسی که باید مسئولیت تمام و کمالش رو برعهده بگیره خودتی و تنها کسی که میتونه این تعفن و گند زدگی رو از زندگیت پاک کنه و تبدیل به بهشت برین و گسترده و پرنعمت الهی بکنه که هر چی که دلت بخواد توش پیدا بشه، فقط و فقط خودتی.
و همینطور بازم بحث پیش اومد ومن گفتم بچها اعتماد به نفس هممون حتی الان که مدتهاست رو خودمون داریم کار میکنیم به طرز غیر قابل باوری تخریب و ویران هست و خودمون از عمق فاجعه خبر نداریم و هممون باید دوره عزت نفس استاد رو تهیه کنیم.اونام به شوخی گفتن عجب تبلیغی میکنی راستشو بگو چقدر پورسانت میگیری از استاد؟ منم تو دلم گفتم استاد قبلا پورسانت هممون رو داده ،خیلی هم زیاد داده و خودمون خبر نداریم.
من نمیخوام در مورد تجربیات و حرفهای بسیار زیبای شکیبای عزیز که خیلی هم از خودش و خانواده اش الگو گرفتم وممنونشون هستم صحبت کنم. اون دو تا شاه کلیدی رو که استاد اینجا مطرح کرد انقدر پر نور هستن که من فقط اونها رو میبینم و چشم من رو نسبت به بقیه نکات ارزنده این فایل کور کردن و بااااید از تک تک این جملات ناب و آسمانی تابلو فرشهای زیبا وارزنده ای ساخت و توی گوشه گوشه اتاق خونمون نصب کنیم و اون هم اینها هستن:
۱.”جهان همون لحظه و به همون اندازه که ما تغییر میکنیم برای ما تغییر میکنه.”
درست مثل آینه و با دقت وسرعت نشون دادن تغییرات ما درآینه. وچه مثالی واضحتر و تاثیرگذارتر از این.
من خودم جزو اون دسته افرادی هستم که همیشه میگفتم که چرا من تغییر میکنم ولی جهانم تغییر نمیکنه؟ دیگه چکار باید میکردم که نکردم؟ واستاد به من میگه که نه عزیزم،عمق باورهای محدودت انقدر زیاده که خیلی بیشتر از اینها باید رو باور و اعمالت کار کنی تا نتایج بزرگ و ملموس و چشمگیر رو ببینی وفعلا همون تغییرات ونتایج کوچیک رو به فال نیک بگیر و بدون که راه درسته اما توقع الکی از آینه و از جهان نداشته باش.
۲.صبر به این معنا نیست که تو هی تحمل کنی تا تغییرات بزرگ اتفاق بیفته چون این اتفاق هرگز و هرگز نمیفته. صبر به این معناست که توقع زیادی نداشته باشی و به همون اندازه که باورها و اعمالت تغییر میکنن انتظار نتیجه داشته باشی و روی این تغییرات (( تعهد و مداومت )) داشته باشی و وسطای کار ول نکنی یا دلسرد نشی.
به خدا این قوانین و کلام زیبایی که از دهان استاد خارج میشن بینهایت ارزشمند هستن و صمیمانه از خداوند بینهایت و بسیار اجابت کننده میخوام که توفیق عمل به این آموزه های بسیاز زیبا و زندگی بخش رو بهمون عطا کنه.
الهی آمین
الهی هزاران مرتبه شکر بخاطر رزق و روزی گرانبهای امروزم،به خاطر دوستانم وخانواده ام و مریم نازنین و استاد الهی و آسمانی و نورانی ام.
😘😘😘🥲🥲🥲🤗🤗🤗💞💞💞💥
به نام نور آسمان ها و زمین
سلام به روی ماهتون
کَمَثَلِ الشَّیْطانِ إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اکْفُرْ فَلَمَّا کَفَرَ قالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکَ إِنِّی أَخافُ اللَّـهَ رَبَّ الْعالَمِینَ (16)حشر
مثل شیطان است زمانی که به انسان میگوید کافر شو ( ناسپاس شو و نعمت هات رو نبین و ناشکری کن) ، و زمانی که انسان کافر شد( نعمت هاش رو پوشاند و ندید) شیطان به انسان میگوید من از تو برائت میجویم ، به راستی من از پروردگار عالمیان میترسم
مثال این آیه و صحبت های استاد و شکیبای عزیز دقییییقن مثال و حال امروز صبح تا به حال من است
اموور به طرز عجیبی روی مومنتوم نا مثبت بودم و فقط این فایل و نوشتن کامنت و قدم زدن میتونست قطعش کنه
حقیقت این است و غیر از این نیست که وقتی استاد اول دوره ها میگن بابا جان من بیا چکاپ فرکانسی ت رو بنویس تا چند ماه بعد بفهمی از کجا به کجا رسیدیدو کافر نشی
کافر نشی به نعمت هایی که قبلا نبوده و الان برات بدیهی شده
کافر نشی به احساس خوب و آرامشی که قبلا نبوده و الان برات بدیهی شده
کافر نشی به ٣-۴ تا مشتری عالی که قبلا نبوده و الان سبدهاشون هر روز داره بزرگ و بزرگتر میشه و الان برات بدیهی شده
کافر نشی به تحسبن و عشق هایی که هر روز و هر ساعت دویافت میکنی ولی الان برات بدیهی شده
کافر نشی به سلامتی که قبلا آرزوشو داشتی والان برات بدیهی شده
اره حقیقت این است و غیر از این نیست که :
وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبادِیَ الشَّکُورُ (13) سبا
باشد که همواره سپاسگزار بمانم
سلام زهرای عزیز…
ممنونم بابت نوشتهای عزیزت…
کافر نشی…به مسیر الهاماتی که قدم به قدم داره تو رو هدایت و حمایت میکنه…و قبلنا نبوده….ولی الان برات بدیهی شده…
راسی زهرای عزیز….بخدا!!!!!برای خودم میگم….
من قبلنا برای اینکه یه قدم کوچک بهم گفته بشه…
بهمون یکتایی خودش..جقدر شرک میورزیدم..
چقدر بدبخت بودم…
چقدر موردقربانیها قرار میگرفتم.
الان براحتی هر قدمی بهم گفته میشه…
انروز…توی پیاده رویم.به شخصی که اشناای نزدیکم بود یه قول دادم…
چیشد!؟
خداوند یه مثال رو بهم زد..
و من فورا عملیش کردم..
بهش پیام دادم…
گفتم آینده برات دردسر ساز میشه..
منم بدون هیچ رودربایستی بهش گفتم..
و ایشون خیلی راحت قبول کرد.
و اینجا…
بخودم گفتم…
نرگس اگه خدا بهت نگفته بود ..میدونستی..باید چقدر زجر میکشیدی…
زهرای عزیز این یه دونه الهامات هست..
حالا حساب کنید الان به مدت این چهارسال…
چقدر به من الهام رسیده…
اینا کار کیه!؟؟
اینا از کجا میاد!!!
از قوانین بدون تعقییر الهی و موندن در مسیر درست…
دوست عزیزم….سعی میکنیم کافر نشیم..
بقول قرآن….
اگر بازگردییدددد ما نیز باز میگردییم.
مدام میگم نرگس..اگر از خداوند دور بشی..شرایطتتتت خیلی سخت میشه…
پس ادامه بده..و این مسیر را تا انتها برو…
و ایمانتوووو قوی کن نباید کم بیاره..
همین فرمون رو برو جلو..
بخدا از همین امروز چقدر احساس خوب باعث شد….چقدر نسبت به زندگیم…حالم خوب باشه..
چقدر اینروزا دریافتای خیلی خوبی دارم..
ممنونم…
باشه چشم!!!سعی میکنم کافر نباشیم..
قول میدم..
چون میدونم..اگه قول ندم تلاش نکنم…
بخودم ظلم میکنم…..
بخودم ظلم میکنم….
ظلم چیه…
همون نابینا شدنم…
یادم از یه الهامی قبل از اینکه توی سایت بیام…خداوند بهم نشانه داد..
خواب دیدم…توی یه خونه های گلی مانند بودم اصطبل حیوانات بود..الله اکبر..
با چند شخص بودم…ایشون گفت اون یکی اتاقم برای تو باشه.
و من گفتم خدا …خدا…من نمیخام..من نمیتونم توی این اصطبل زندگی کنم…
اصطبل الاغ بود..
خدا کمکم کن.منو نجات بده..
خیلی صدا میدادم گریه میکردم..
دیدم توی اون اتاق….
توی طاقچه هاش ،دو تا فانوس بود…
یکی بهم گفت..برو فانوس رو بردار برو بیرون..
رفتم بیرون…دیدم مادرم اومد.گفت نرگس بیا برییم..
همیشه خواب میدیدم یکی میندازه دنبالم..
همون شیطان بود…
فقط میخام سپاسگزار خداوندمممم که مرا هدایت کرد..و امروز در این مسیر هستم..
خدایا هزاران بار شکرت بابت وجودت توی زندگیم…
خدایا دوستتتدارم.بابت دوستان بهشتیم.
الحمدالله رب العالمین.