این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/10.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-09 08:03:522025-11-10 17:47:45تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۰
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
واقعا اگه شما نبودین من چجوری میخواستم حقیقت رو توی زندگی خودم کشف کنم؟ حتی چت جی پی تی هم نمیتونه از دیدگاه واقعیت خالص صحبت کنه. منطق دخیلشه. ولی حرف های شما واقعیت خالصه.
من جون شانس رو توی یسری موقعیت ها دخیل مبدونستم توش موفق نشدم چرا؟ چون فک میکردم شانسیه معلوم نیست بشه یا نشه هیچوقت هم نمیشد.
هرچیزی که گفتم شانسی نبست و خودم خلقش میکنم واقعا خلقش کردم.
یادمه اون اوایل که مهاجرت کردیم
من پونزده سالم بود اونموقع و توی مدرسه زبان انداختن منو
یه بنده خدایی بغل دستی من بود میگفت شانسیه حالا حالا ها باید توی مدرسه زبان بمونی هیچکس رو به این راحتی نمیندازن کلاس های عادی با نیتیو ها و اینا نژاد پرستن و فلان.
ولی من گفتم خیلی غیر منطقیه(چون تصورم از مردم اینجا آدم های عاقل و با عدالت بود که همیشه درست تصمیم میگیرن و نژاد پرست نیستن که بیخودی کسی رو عمدا پایین بندازن ولی تصور اون بغل دستی م برعکس من بود)
من اومدم کلاس های بالاتر و خب الان با نیتیو های اینجا درس میخونم ولی اون هنوز توی کلاس های زبان مونده بعذ یک سال و نیم.
خب من اگه به شانس اعتقاد داشتم که باید تا ابد اونجا میموندم!!!!ولی خب گفتم اینجوری خیلی غیر منطقیه کسی که لولش بالاست رو قطعا بالا میندازن و خب کمتر از یک سال وارد کلاس های نرمال با نیتیو ها شدم و مجبور نبودم توی مدرسه زبان بمونم.
یکبار دیگه هم برای کار پیدا کردن بود
من مامان بابام هنوزززز کار مرتبط با تحصیلات شون رو پیدا نکردن اینجا چون فکر میکنن شانسیه. و میگن حتما باید پاییز سال دیگه بریم چون اونموقع جاها خالی میشه و ما میتونیم کار پیدا کنیم. یعنی تا الان یک سال دارن کار سخت و غیر مرتبط میکنن و یک سال دیگم میخوان ادامه بدن چون هم اعتقاد دارن شانسیه، هم اعتقاد دارن باید حداقل یکی دو سال زجر بکشی تا کار پیدا کنی هم اعتقاد دارن کار نیست و شانسی پیدا میشه اونم اوایل پاییز که همه نیرو میگیرن.
خب من این باور هارو نداشتم برای کار پیدا کردن همیشه فک میکردم کار زیاده فقط باید زبان یاد بگیزم. زبانم رو به یه حد اوکی ای رسوندم و از تابستون کار پیدا کردم. خیلی راحت.
دومین جایی که درخواست دادم منو قبول کردن.
حالا همه میگن من خوش شانس م چون زیر هیجده سالم و منو راحت میگیرن ولی مامان بابام بدشانسن چون اول پاییز نرفتن دنبال کار و ظرفیت ها پر شد و…کسی قبول شون نکرد.
ولی شانس چیزیه که خودت خلق میکنی. من اگه خوش شانس م چون خودم میدونستم فرصت ها فراوونه و راحت منو میگیرن و همین اتفاق هم افتاد. این چیز تصادفی نبود.
در کل باید بگم این چیزی که بهش میگن شانس
یه توجیه هه برای آدم های اون بیرون
چون فقط نگاه میکنن عه شرایط درست شده یارو کار پیدا کرد مثلا
به این نگاه نمیکنن که من خودمممم شرایط رو درست کردم خودم رفتم دنبال کار و خودم زبان یادگرفتم. با خودشون میگن خب شانس آورده جوون بوده جوون ها مغز شون خوب کار میکنه راحتتتت زبان یاد گرفته راحت هم کار پیدا کرده حال میکنه.
واسه همین از کلمه شانس متنفرم چون تمام موفقیت هایی که منننن خلق کردم واسشون کار کردم رو ربط میدن به جوون بودنم(یا حتی مامان بابام میگن توی ایران تو توی مدارس تیزهوشان بودی باید هم اینجوری باشی)
هیچ ربطی به اینا نداره. شانس فقط یه کلمه ست برای توجیه آدم های بی عرضه که هیچ غلطی توی زندگی شون نکردن و میخوان موفقیت بقیه رو توجیه کنن و تقصیر شانس بندازن و مسئولیت خودشونو قبول نکنن چون براشون سخته که بگن ما بی عرضه بودیم و نتونستیم اون کارو بکنیم. چون می ترسیدیم چون نتونستیم.
یه دلیل دیگه هم که از شانس استفاده میکنن- خودم بعضی وقتا اینه که بجای اینکه ببینم بقیه اونو چجوری بدست آوردن فقط نگاه میکنم به اینکه چجوری اون هدف بدست شون رسیده.
یعنی بجای اینکه تلاش های خودشون رو نگاه کنم و الگوبرداری کنم فقط نتیجه ی دنیا به تلاش های اون هارو میبینم. بعد میگم شانسی بوده.
واقعا ازتون ممنونم استاد بابت این فایل ها. این قضیه شانس توی ذهن من جوری بوده که هرجا بهش باور نداشتم موفقیت هام رگباری بوده و هرجا باورش کردم اصن فرصت موفقیت رو برای خودم رقم نزدم.
مرسی، واقعا مرسی بابت این فایل هایی که حقیقت محض رو توش توضیح میدین.
پروردگارا تنها تو را می پرستم و فقط از تو یاری می جویم
پروردگارا مرا به راه راست به راه آنان که به آنها نعمت دادی هدایت فرما
سلام به استاد بی نظیرم و همه هم گامان عزیز
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
با جزئیات بنویس که آن موقعیت چه بود، چه احساسی داشتی، و امروز با نگاه آگاهتر چه درسی از آن گرفتی؟
به لطف خدا و حدود 10 سالی که همراه با شما هستم خیلی خیلی کم پیش اومده فکر کنم بدشانسی آوردم و یا اصلا فکر کنم که شانس و بدشانسی هست و همیشه میگم اگر شانسی وجود داشته باشه من جزء خیلی خوش شانس ها هستم و هزاران دلیل براش دارم.
اما بوده زمان هایی که احساس کردم شکست خوردم ولی بعدش فهمیدم نشانه خداوند بود که هم من رو هدایت کنه به مسیر درست و هم اینکه به من انگیزه ای بده برای طی کردن مسیر
حدود یک سال یا یک سال و نیم قبل ازدواجم بود و توی کاری که داشتم می کردم رو به افول بودم و به جایی رسیده بودم که اصلا پول نداشتم و اوضاع اصلا خوب نبود. سالگرد دوستی من و همسرم بود و با هم بیرون بودیم و یه اتفاقی افتاد و یه سری صحبتا بین من و همسرم در مورد اینکه مهیار می خوای چیکار کنی و چرا بعد از چند سال اوضاعت درست نمیشه و تو داری این همه زحمت می کشی و روز به روز اوضاعت نه تنها بهتر نمیشه بلکه داره بدتر هم میشه… حالا بگذریم از اینا اما اون شب بی نهایت احساس شکست خوردگی می کردم. یادمه کلی گریه کردم و شب سختی رو داشتم می گذروندم. اما الان که بهش نگاه می کنم بی نهایت سپاسگزاری می کنم از خداوند و دستان خداوند که همه با هم من رو هدایت کردن به مسیر صحیح واقعا خدارو شکر
همون شب خودم رو جمع کردم و تصمیماتی گرفتم که شاید به ظاهر ترسناک هم بود. کاری که داشتم می کردم (کارهای آنلاین) رو کاملا گذاشتم کنار و یه کاری که مقاومت کمتری باهاش داشتم رو شروع کردم انجام دادن و گفتم بذار تکاملم رو طی کنم. و شروع کردم به انجام اون کار و به حدی سریع نتایج اومد و پول به راحتی وارد زندگیم شد که هزاران بار خداوند رو بابت اون روز شکر کردم و شکر می کنم که من رو به خودم آورد. کم کم کارها رو انجام دادم و شرایط ازدواج درست شد و ازدواج کردم و پیش رفتم تا اینکه سایت لیلیکی بهم الهام شد و ساختمش و از شغلم تو بهترین شرایط در اومدم و دوتایی من و همسرم روش کار کردیم و در نهایت تبدیل شدیم به بهترین در حوزه خودمون و بی نهایت سپاسگزار خداوندم که همیشه هادی من بوده و دستم رو گرفته و من رو به مسیر صحیح هدایت کرده.
الان سعی می کنم به محض اینکه الهامات خداوند برای تغییر میاد انجامش بدم و نذارم کارد به استخون برسه و یا زودتر خودم خودم رو وارد چالش ها کنم و قبل از اینکه احساس شکست بهم دست بده با رفتن تو دل چالش ها صد خودم رو برای ایجاد تغییر بذارم
بی نهایت سپاسگزار شما و خداوندم استاد عزیزم برای این گام به گام بی نظیر و کلام نافذ و بی نظیرتون
من یعنی لذت میبرم وقتی از خاطرات شهرم حرف میزنین😀آره خیلی این باور رو شنیدم که اینجا پول ریخته و چون این باور وجود داره مخصوصا برای کسانی که مهاجرت میکنن به اینجا برای اینکه تغییری در زندگی شون اتفاق بیفته حتما از نظر مالی زندگیشون تغییر میکنه و خیلی بهتر میشه.
اما خیلی از مردم شهر من و حتی از افراد فامیل مون فقیر هستن،خیلی این نکته جالبه …باورهای متفاوت باعث نتایج متفاوت میشه در یک شهر.
و باور بعضی از مردم شهر من الان اینه که اینجا رو همه شهرستانی ها گرفتن،سمت های بالای ادارب همش برای افراد غیر بومی هست،شرایط برای اونا خوبه،ما اینجا برای غیر بومی ها کارگری باید بکنیم یا اونو هستن که برای ما تعیین تکلیف میکنن و هزار تا حرف این مدلی…
بازم از خاطرات بندرعباس دوست دارم بیشتر بشنوم استاد عزیزم،شما بی نظیر هستین
و عجب فایلی دوس داشتم شروع کنم همه قیمت هارو ببینم اما گفتم با سفر جلو برم که خیلی نشانه ها دیدم در این مدت که نشون میداد هر فایلی برای من همون درسی رو داشت که باید میگرفتم تو اون شرایط و روز ،
خدایا سپاس گزارم بابت تعهدی که به انجام تمریناتم دارم و چقدر توانا شدم در کنترل ذهنم و چقدر میتونه این توانایی بارها و بارها بیشتر و بیشتر بشه ، دیروز یک روز فوق العاده و بی نظیر بود برای من و حتی کوچکترین خواسته و بزرگترینشون محقق شد و اما امروز صب بیدارشدم و قرار بود یه معامله شیرین انجام بشه که صبح مشتری زنگ زد و گف که منصرف شده وقرارو کنسل کرد ، الله اکبر از این خدای من ،الله اکبر از این خدای من ، چنان تمام وجودم لبریز از ایمانه که اصن ضدضربم دربرابر هر چیزی و معامله ای که خیلی میتونست شرایط و فوق العاده کنه ،اصن با بهم خوردنش به والله قسم میتونم بگم به تغییر نگرش و این داستان نرسید یا رسید نمیدونم ،اما اینو خوب میدونم که وجودم چنان از عشقش سرشاره و چنان ایمانی با کمک و لطفش ساختم داشتم بهش میگفتم پروردگار مهربان من مگه چند نفر مثل من هدایت شدن؟؟؟مگه چند نفره مثله به این حد از شناخت تو و جهان و قوانینش رسیدن؟؟؟که البته خیلی جای بهترشدن دارم ، میدونی نمیتونم توضیحش بدم ولی میدونم ایمانی ساخته شده که با بالا پایین شدن دلارو حکومت و گرون شدن نون دونه 10میلیون تومنو و اینا که اصن شوخیه ،چنان ایمانی ساخته شده به لطف الله مهربانم که اصن تمام چالش ها و ناخواسته ها و طوفانها و ووووووووووو همه ی اینا بازیه ،همه ی اینا شوخیه ،الکیه ، مسخرس ، و فقط گفتم خدایا صدهزار مرتبه شکرت که میخوای خیلی زیباتر بچینی برام و من به برنامه ای که برام داری اعتماد دارم و مسیرو سپردم به خودت ،و چنان ایمانی دروجودم هست که اصن هیچگونه کمبودی ،هیچ گوووووونه کمبود ،و هیچ جوووووووونت مطلقا کمبود چیزی احساس نمیشه ،هههههههههه نمیدونم چطوری توصیف کنم، آقا همه چی بروفق مراده دیگه زور که نیست اونم درحالی که این ایمان و بزاریم کنار و ازمن بگیریش ،شرایط فوق العاده سخته ،بی نهایت ،اما صبی وای خدای من 6ماه ایندمو تجسم کردم و انگار واقعا دارمشون چه حس بی نظیری داشتم ، صبی طبق معمول خواسته های امروزم و نوشتم و سجده کردم و گفتم من تسلیمم امروز هم تو منو ببر، نمیدونید وقتی این جمله رو میگم وقتی پیشونیمو در مقابل درگاهش به خاک بندگی نهادم چه آرامشی تمام وجودمو میگیره که احساس میکنم از تمامه بدنم داره این آرامش میزنم بیرون و داخل پرشده ،مثل الان که با یاداوریش بغضم گرفته ،من این آرامش و با چقدر پول و ثروت بخرم؟؟؟؟درحالی که بدون هیچ چیزی و بدون نیاز مطلق به کسی یا چیزی در بند بند وجودم نهفتس ، من اون صداقتی که دارم با مشتری و مالک و با اون قدرتی که مقابلشون حرف میزنم جوری که 100میلیارد انگار همین الان توحسابمه ،اون شجاعت و چی میتونه جاشو پرکنه و اون ایمانی که باعث میشه هرروز فراتر از حد تصوراتی که انسان بهش رسیده ،نامحدود بدون هیچ مرزی ساعتها رویاپردازی کنم و مست و نعشه عالم بشم و فارغ از همه چیز فارغ از اینکه کی مرد؟؟؟کی زندس ؟؟؟ فارغ از تمام کمبودهام که اصن کمبودی حس نمیشه بهتره بگم درخواست هام میتونم ساعت ها پرنده ی خیالمو به پرواز دربیارم و سپاس گزار لحظه به لحظش باشم ، و این شاید برا من عادیه و برا شمایی که تو این فضا هستی ،اما به ولله قسم ،اگر تنها فقط 5دقیقع با مثبت اندیش ترین شخص صادق باشم و بخوام از رویاهام بهش بگم ، نمیدونم بعدش چه اتفاقی میفته و چه بلایی سره من و خودش میاد ،چه رسد به اینکه نگرش تمام مردم راجب ناخواستس ، تو جامعه ای که مثلا همه شیشه و تریاک مصرف کنن ،خب اونی که یکی از اینارو مصرف میکنه ،اون میشه پاک و مثبت اون جامعه،حالا تو جامعه ای که همه تریاک مصرف میکنن و یه نفر تریاک نمیکشه و سیگاریه اون میشه مثبت و بچه خوب اونجا ،حالا تو جامعه ای که همه سیگارین و یه نفر سیگار نمیکشه ،اون میشه بچه خوب اونجا ،حالا شما خودتون بگیرید منظورم و تفاوت فرکانسی که با مردم عادی داریم ما ،اصلا. خودتونو عادی نبینید هااااا ، مگه چند نفر مثله ما محرم این اسرارن؟؟؟؟ مگه چند نفر مثله ما که تو این خونواده ایم لطف خداوند شامل حال شونه ؟؟؟ودر عین حال متواضع و هرروزیم که داریم جلوتر میریم بی ادعاتر میشیم و پرتر میشیم و غنی تر ،غنی واقعی ها درووووونی ،ما بی نظیریم ، ما هدفمندی رفته تو خونمون ،انقدی که تماشای 5دیقه فوتبال برا من یه عمر میگذره ، با اینکه علاقه دارم تماشا کنم ،اما آنقدر شوق و شور و هیجان دارم که همین برام وقت تلف کردنه؟؟؟خب با این مثال ما چقدر فاصله داریم از بدنه جامعه؟؟؟من به طرز بی نهایت عجیب و غریب و مطمعنی با تمام وجودم ایمان دارم که اون ریشه ها زیر خاک دارن به شدت رشد میکنن ، امروز یکی از بزرگترین ناخواسته ها برام اتفاق افتاد و ههههههه بابا مگه الکیه که یه کلام بگی به خیرو صلاح منه و قلبت لبریز از ایمان باشه و باور به فراوانی در حالی که نمود فیزیکیش نیست ،اما الذین یومنون بالغیب ،و چقدر من الذین یومنون بالغیب شدم و هرروز به لطف الهی دارم بهتر و بهتر میشم و ریشه های این ایمان رو تقویت میکنم ، و چقدر فصل 6کتاب رویاها رفته تو خونم ، البته بگم که من هرروزیک فصل از این کتاب و باید بی چون و چرا بخونم و روز هفتم هم چگونه فکر خدارا بخوانیم و دوباره از اول و دوباره از اول و همواره تشنه ی جملات این دوتا کتابم و هر موقع ذهنم میگه اینارو میدونی و جزو ابتدایی هاس میگم عزیزم هرچی میگم شما اونو انجام بده من نظر نخواستم ازت ، آره فصل 6این کتاب راجب سپاس گزاری حرف میزنه ومن تاثیری که کلا این کتاب روم گذاشته رو امروز با تمام وجودم حسش کردم ،صبح من با یه ناخواسته و تضاد شروع شد ،اما گفتم جالبیش اینه که نه تنها اصن حتی ضره ای تکون نخوردم و حتی به جرات میتونم بگم به جرات میتونم بگم یک فکر منفی نیومد توسرم و از خونه که زدم بیرون آنقدر حال دلم خوب بود که فک کنم با این تضاده روبرو نمیشدم و کارا طبق برنامه پیش میرف انقدر حالم خوب نمیشد ،عین حسی بود که داشتم و میدونی تودل اون تضاد کلمات چیده میشد رو زبونم :خداااای مهربانم بابت تک تک نفس هایی که به راحتی میکشم ازت سپاس گزارم با تمام وجود ،خدااای مهربانم بابت اینکه میتونم آب دهنمو قورت بدم ازت سپاس گزارم با تمام وجود،خداای مهربانم بابت تک تک پلک هایی که میزنم تورا سپاس گزارم با تمام وجود ، خداااای مهربانم بابت آغوش گرم مادرم ،رابطه ی فوق العاده باپدرم باتمام وجودم ازت سپاس گزارم ، خداااای مهربانم بابت تک تک خنده های ازته دلم ازت سپاس گزارم ، و وقتی این ها میومد با تمام وجودم تک تک کلمه هارو حس میکردم ، و امروز چقدر اتفاقات فوق العاده برام رقم خورد ، چقدر امروز مثل همیشه انسان های نازنین بهم برخوردن ، امروز چقدر احترامات و محبت های جدیدو خاصی دریافت کردم ، امروز چقدر به خدااا مهربونی دیدم از این مردم ، از نگرفتن کرایه مسیر و راهنمایی کردن خوب و توصیه های خوبو، ای خدااااای من امروز همش نیشم میشه گفت باز بود یا خدااااااااا باورتون نمیشه قبله اینکه بنویسمش دوباره همه دندونام بیرونه و دلم داره میره براش ، امروز داشتم رد میشدم از جلو یه رستورانی یه دختر خانوم نازه خوشگل و دلبر حدودا 2سه ساله پیش پدرش وایساده بود و پدرش داشت دره ماشینو قفل میکرد ،بعد خودشم یه کاپشن خوشگل پوشیده بود و البته همه اینا تو یه لحظه اتفاق افتاد ،یه لحظه نگا کردم بهش و دیدم دقیقا زل زده به چشمای من و یه تبسم کرده بود و با تمام وجودم اون آرامش نگاهشو و لبخند از ته دلشو گرفتم و بهش سلام دادم ،رو موتور بودم سرعتم پایین بود خیلی ،ولی نمیشد نگه دارم ،شلوغ بود ،میخواستم پیاده شم و دل سیر بغلش کنم ،حتی الان که دارم مینویسم و توفکرشم چشمام پرشده ،به خدا گفتم که اصن انگار تویی تو تصویر این بچه ، این حس و تاحالا تجربه نکرده بودم ، با اینکه عاشق بچه های کوچولوام و مخصوصا دخترا ،ولی حسی که اون لبخند امروز بهم دادبا اون نگاه و آرامش توی نگاهش که فقط تمامش 2ثانیه شد نمیتونم توصیف کنم و حس غریب که چه عرض کنم ،اصن انگار خوده خداااا بهم خندید ،الان گریم گرفته این جمله رو نوشتم ، و میدونم که خودش بوده و خواست بگه که از رضای این روزا و مخصوصا امروز راضیه ، خدااایا صدهزار مرتبه شکرت ، من نمیدونم چی بنویسم ،منو ببخش که عاجزم از شکرگزاری نعمت هات ،منو ببخش ،منو ببخش که عاجزم در برابر بزرگی تو لطفی که به من داری ،منو ببخش که نمیتونم شکر گوشه ای از عشق بی قیدوشرطت به منو به جا بیارم ، خدایا به اندازه ی خودت که همه ی آن چیزی که هست و نیست تویی ازت سپاس گزارم ، خدااااایا ازت سپاس گزارررررم با تماااااام وجودم و زندگی همین لحظس ،همین لحظه ی نابی که غرق در توام و فاصله ای بین منو تو نیست .
آن کس که تورا شناخت جان را چه کند؟؟؟
فرزندوعیال و دودمان را چه کند؟؟؟
دیوانه کنی هردو جهانش بخشی
دیوانه ی تو هردو جهان را چه کند؟؟؟
در پناه الله یکتا و غرق در عشق بی پایان الله باشید و خداوند مهمان لحظه به لحظه ی زندگیتان باشد و همواره خداوند را برای هم صحبتی درتک تک لحظات تان برای شما آرزومندم
این قسمت از صحبتهاتون برام عین مرور یکی از عمیقترین تجربههای زندگیم بود…
این تجربه از زندگیم باعث شد که ازون تجربه به ظاهر تلخ،یک امید و یک توکلی در دلم بیشتر زنده بشه و ایمان بیارم به اون خدایی که در دل عمیق ترین طوفان ها هم دستتو می گیره و رهات نمی کنه
یادم اومد به اون روزایی که بارداری پنجماهم ناموفق شد و دکترا میخواستن منو بفرستن برای آزمایش ژنتیک تا بفهمن دقیقاً مشکل جنین چی بوده…
ولی نمیدونم چرا، با اینکه ظاهرش خیلی تلخ بود، یه آرامش عجیبی تو دلم بود.
اون موقع دقیقاً جلسهی چهارم از قدم پنجم رو گوش میدادم. تا نوبتم برسه، تو مطب نشسته بودم و صدای شما تو گوشم بود که میگفتید:
«هر اتفاقی، حتی اگه ظاهراً تلخ باشه، درواقع خدا داره تو رو از مسیر اشتباه به خواستهی واقعیت هدایت میکنه…»
و همین باعث شد اون جملهی دکتر که گفت باید بارداریت رو ختم کنی، منو از پا نندازه.
آره گریه کردم، یه ساعت شاید بیشتر… ولی ته دلم یه سکوت شیرین بود، یه اطمینان از اینکه خدا کنارمه.
اون سال فشار از طرف خانوادهی همسرم زیاد بود. مدام کنایه میشنیدم که «تو چرا پسر نمیاری؟» و من، با اینکه درونم زخمی بود، یه انگیزهی عجیبی داشتم که فقط با ایمانم به خدا ثابت کنم که همهچیز به دست اونه، نه به دست دارو و دکتر.
حتی از ته دل از خدا خواستم که این بچه سالم باشه و پسر، تا نشون بده خودش تعیینکنندهست…
ولی نتیجه درست برعکسش شد. نهتنها بچه مشکل داشت، بلکه دختر هم بود.
اون موقع فکر میکردم شاید خدا منو نشنیده، ولی حالا میفهمم اون اتفاق در واقع جواب دعای من بود، فقط با زبانی متفاوت.
بعد از اون، تصمیم گرفتم مسیرم رو از «اثبات به دیگران» به «ایمان به خدا» تغییر بدم.
یاد گرفتم صدای ذهنِ سرزنشگر رو خاموش کنم و فقط با خدا حرف بزنم.
یاد گرفتم هرچی هست از خودم شروع بشه.
یه روز که از زبان شما شنیدم:
«اگه باور کنی ژنتیک باعث میشه، یعنی ایمان داری یه چیز دیگه از خدا قویتره!»
اون لحظه یه جرقه تو وجودم روشن شد. رفتم و همهی اون سونوگرافیها و برگهها رو پاره کردم. انگار با اون حرکت، یه عهد جدید بستم بین خودم و خدا.
بعد از یه سال، دوباره تصمیم گرفتم باردار بشم…
اما این بار با یه ایمان دیگه، با یه آرامش عمیق که از درونم میجوشید.
میدونستم خدا خودش هدایتگره و این بار من فقط باید تسلیم عشقش باشم.
وقتی باردار شدم، یه صدای لطیف تو دلم میگفت:
«هیچکس جز همسرت نباید از این ماجرا باخبر بشه.»
و من با اینکه گاهی ترس سراغم میاومد، بازم دلم به اون صدا قرص بود.
تا اینکه پنجماهم شد و رفتم برای سونوگرافی.
اون لحظه دلم یه اضطراب قشنگ داشت. موبایلم رو برداشتم تا یه آیه بخونم و دلِ لرزونم آروم بشه.
قرآن رو باز کردم و انگشتم بیاختیار روی سورهی ابراهیم وایساد…
احساس کردم نوری از امید و ایمان تو دلم روشن شد.
رو به همسرم گفتم:
«به قرآن قسم، این بچه سالمه و پسره!»
و همسرم لبخند زد و گفت: «از حرفات بوی یقین میاد…»
جالب اینکه شب قبلش شما یه فایل گذاشته بودید که اولش از حضرت یحیی گفتید؛ از بشارت پسری که خدا به زکریا داد…
از همون لحظه دلم مطمئن بود که خدا هم بشارت منو داده.
و وقتی اون روز دکتر با لبخند گفت:
«مژده بده، بچهت سالمه و پسره!»
اشکهام سرازیر شد…
اما این بار نه از درد، از شکر.
احساس کردم خدا با صدای بلند بهم گفت:
«دیدی دخترم؟ اگه ایمان بیاری، من برایت کوهها را هم جابهجا میکنم.»
الان که به اون روزها نگاه میکنم، میفهمم اون شکست ظاهری در واقع تمرین اعتماد بود.
خدا اول یادم داد چطور تو طوفان شنا کنم، بعد موج نعمت رو فرستاد.
و اگه اون تجربهی سخت نبود، شاید هنوز از ترسِ نگاهِ دیگران زندگی میکردم، نه از عشقِ خدا
استاد عزیز، ازتون صمیمانه سپاسگزارم که شنای قبل از طوفان رو به من یاد دادید.
و خدایا… سپاسگزارم ازت که با هر «درد» در واقع به من رحمتی تازه دادی
و آنگاه که براى رسولان (براى اداى شهادت) وقت تعیین شود.
براى چه روزى، اجل تعیین شده؟
براى روز داورى.
و تو چه دانى که روز داورى چیست؟
خدایا سپاسگزارم بخاطر یه روز دیگه ویه گام دیگه از پروژهِ تغییر رو در آغوش بگیر
سلام به استاد ارجمندم
سلام به استاد شایسته مهربانم
سلام به دوستان بهشتی ام
جهان یه قاعده ای دارد ،که هیچ چیزی اتفاقی نیست وهرکسی که به شانس اعتقاد داشته باشد در جهان چک ولگد میخوره
جهان طبق قوانین ثابتی که بر آن حاکم هست کار میکند ونتایج زندگی ما نیز حاصل قوانین وفرکانس هایی است که خودمون به جهان ارسال میکنیم نه شانس، نه تصادف، نه «دری به تخته خوردن».
خیلی مواقع هست که ما در عمل براساس شانس واعتقاد به شانس عمل میکنیم ولی خیلی زود خدا به آدم نشون میده که مسیرت رو باید عوض کنی
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
با جزئیات بنویس که آن موقعیت چه بود، چه احساسی داشتی، و امروز با نگاه آگاهتر چه درسی از آن گرفتی؟
(تجربهی تو میتواند الهامبخش هزاران نفر دیگر باشد تا شکستهای خود را از دریچهی ایمان و قانون الهی ببینند.
موقعیتی که من تجربه کردم از دست دادن فرزندم بود ،ومن این اتفاق رو قِسمت میدیدم ،وبا این باور که خدا دوسم داره واین امتحان الهی هست ،خیلی وقتها همسر سابقم رو مقصر میدونستم وخودم وفرزندم رو قربانی
ولی از آنطرف از همان دوران نوجوانی این باور رو داشتم که بچه ها امانتی اند دست ما وهمین باور باعث شد زیاد تو احساس بد نمونم ولی آن روزها بخاطر نداشتن عزت نفس وتایید طلبی دیگران خودم رو ناراحت نشون میدادم ولی واقعیت این بود که میدونستم جای فرزندم اون دنیا خیلی بهتر از این دنیاست
همه اطرافیانم اون اتفاق رو بدشانسی زندگی من میدونستند ولی اون روزها با اینکه در این مسیر نبودم دلم آروم بود ،میدونستم یه حکمتی دارد واین باور هم از پدرم داشتم که در هراتفاق به ظاهر بدی ،حکمتی هست که فقط خداوند از اون آگاه هست ،بعد از اون اتفاق بارها نشانه ها جهان رو دیدم که من باید خودم تغییر کنم تا زندگی ام تغییر کند ولی من میخواستم همسرم تغییر کند تا زندگی ام تغییر کند ،به خودم میگفتم اگر او مواد رو کنار بزاره ،همه چی درست میشه ولی هرروز شرایط سخت تر میشد تا جایی که دیگه رها کردم دست از نقش ناجی بودن کشیدم ونشستم جای خودم وگفتم خدایا من تسلیمم، کمکم کن تا راه درست رو پیدا کنم ،در اثر یه اتفاقی، من که به هیچ وجه حاضر نبودم خونه وزندگی ام رو با تمام شرایط سختی که داشتم رها کنم ،در اثر اون اتفاق همه رو رها کردم ورفتم خونه پدرم ،ومدت کوتاهی بعد از اون اتفاق من به این مسیر هدایت شدم بصورت قانونی از همسرم جدا شدم ، وبا بودن در این مسیر فهمیدم که من خالق صددرصد اتفاقات وشرایط زندگی ام هستم
فهمیدم که هیچ کس هیچ تاثیری بر زندگی من ندارد ومن قدرت تغییر دیگران رو ندارم
فهمیدم که باید حواسم به نشانه ها باشه ویادم باشه هر اتفاق به ظاهر بد میتونه نتیجه خوبی برای من داشته باشد اگر باور کنم الخیر فی ماوقع رو،چون انسان فراموشکار هست دوباره بعد از مدتی که اوضاع خوب شد یادش میره ودچار روزمرگیهای زندگی میشه ،بنابراین لازمه که در مسیر درست هر روز یه قدم جهت بهبود اصلاح شرایط فعلی اش به سمت بازم بهتر شدن بردارد
سپاسگزارم از استاد عزیزم واز سعید عزیز که این تجربیات قشنگ رو با ما به اشتراک گذاشتند
عاشقتونم ……
در پناه الله یکتا همواره شاد وثروتمند وسعادتمند وسلامت باشید
من الان 2 ساله توی سایتم و 1 ساله جدی دارم کار میکنم و پیگیر محتوای سایت هستم
کارهای عملیش رو انجام میدم
توی هر جایی که ردی از قانون پیدا کنم میرم پِی اش ولییییی
هنوز دارم لنگ میزنم
فکر میکنم فقط یه سری درس های تئوری رو خوندم و اقدامات عملی ای هم که داشتم یجوری مثل امتحان دادن تو مدرسه ، فقط اون امتحان دادم و ازش گذشتم و هیچی ام الان بعد اون امتحان یادم نمیاد ، نرفته توی وجودممم
می دونی
هنوز قلبم درد می گیره از احساسات و افکاری که تجربه میکنم .
نمی دونم
برام دعا کنید
قلبم باز شه و جرعت عمل کردن به الهامات رو داشته باشم.
قطعا راهی که برای منه و در مسیر الهاماته ، خیلی اسان شده برام.
خدایا اسانم کن برای اسانی
خدایا خدایا خدایا من رو در موقعیت بهتر قرار بده
کمکم کن شاد و اروم باشم
همون چیزی که سال ها قلبم رو به درد میاورد الانم باز همونه
ریشه اش توی شناخت خودم و دیگرانه
ریشه اش توی اصطکاک داشتن با روش ارتباطاتم عه.
نمی دونم
خیلی دارم اذیت میشم موقع ارتباط با یه گروه ادم جدید .
بازم انگار حس کمبود دوست و محبت و توجه و تعهد دارم.
خستع ام از اسارت و برچسب هایی که رومه
مثل طرز پوشش اجباری
مثل برچسب جنسیت
برچسب های ظاهری مثل خوشگل بودن قد کوتاه یا بلند بودن خوش اندام بودن…
مثل درونگرا برونگرا بودن مثل تایپ شخصیتی
مثل دانشجو یا دانش اموز بودن..
همه اینها اسادتی هستن برای رام و مطیع کردن ما ، بابت چیز های اندک و بسیار ناچیزی کع به ضعم خودشون دارن بهمون میده.
مثل غذا ، لباس ، خونه ی ناچیز
در حد بقا
جاست دیس
سو
پس به چی داریم باج میدیم واقعا؟
خودمو میگم ، به چی دارم باج میدم؟
اینکه رفتار هایی رو با زور و اصطکاک زیاد انجام بدم که برچسب ها رو حفظ کنم و اندک چیز هایی که برای بقا دادن بهم میدن رو از دست ندم؟
چیز های ناچیزی که هزینشو خیلی دادم گرون میدم
مثل روحم جسمم عمرم وقتم لحظاتم احساساتم چیزهایی که تجربه می کنم.
چرا واقعا؟
خودت باش دختر
از چی می ترسی؟
می ترسی چی رو از دست بدی؟
یا فکر میکنی در قبال این همه شرک ورزی ، (نگه داشتن برچسب ها به امید خوشبختی بیشتر ) چی قراره نسیبت بشه؟
به خودت بیا
باهام محکم و راسخ حرف بزن
قوی باش
دقیق باش
محکم باش
تو بی نظیری
من دوستت دارم با بند بند وجودم با تک تک سلول هام عاشقتممم بی نهایت
هیچ وقت هیچکس رو انقدر دوست نداشتم .
تو رو هر جوری که باشی
هر جا هر مکان هر اشتباهی هم حتی اگه بکنه عاشقانه با جان دل با ون توی رگ هام که بخاطرت جریان داره ، دوست می دارم.
تو خوبی ، کافی ای بی نظیری ، ارزشمندی
نمی دونم چطور بگم
می دونم خودتو گذاشتی رو فشار و یه وزنه 100 تنی رو گذاشتی رو دوشت
چرا داداشم؟
چرا فدات شم؟
ایمان فعال یعنی حال کن خوشحال و سپاسگزار باش و ایمان داشته باش که به انرژی های تو پاسخ داده میشود .
من باید خیلی دیپ بشم
انقدر که کف گیرم بخوره قشنگ ته دیگ
و این کار رو باید براش وقت بزارم و موازی پیش برم
اینجور نیست که بشینم خونه و بتونم خودم رو موشگافی و تجربه و درک کنم و بشناسم ، من خودم رو از واکنش هام در موقعیت های مختلف میتونم بشناسم.
از نحوه ی ارتباطاتم با مردم
از جنس اتفاقاتی که برام میوفته ، میتونم کانون توجه ام رو بشناسم ، دارم تجربه می کنم. خدایا شکرت
اول کامنت تون نوشته بودی 2ساله با استادم و یک ساله جدی شدم روی آموزش ها . و در ادامه گفتی که هنوز فکر میکنم قانون رو تئوری یاد گرفتم و من متوجه شدم هنوز به خواسته هات نرسیدی .
و ناخداگاه یاد خودم افتادم .
من دو بار متعهدانه شروع کردم روی آموزش ها و بعد تقریبا 7یا 8ماه شرایط و ایده ها و تغییرات بیرونی زندگی من شروع شد و من نفهمیدم کی و چه جوری به 80 درصد آنچه میخواستم رسیدم.
برای همین وقتی نوشتی یک ساله جدی شدم برام عجیب شد چطور پس ….
و دلم خواست تجربه خودمو برات بگم .
من وقتی 13تیر 1402 بعد یکی دو تا چک و لگد از جهان متوجه شدم و به خودم آمدم و اونجا با همه وجودم و تک تک سلول هام متعهد شدم توی سایت و آموزش ها باشم و خواسته من یه شغل بود که درآمد داشته باشه و من خانه دار بودم و دلم می خواست مولد باشم و مفید باشم دلم میخواست برای خودم یه چیزایی بخرم بدون توضیح به کسی و بدون حتی گفتن به کسی.
از تیر ماه شروع کردم و توی آذر ماه اوایل دوره لیاقت شرایط و موقعیت ها از جایی که فکرشم نمی کردم شروع شد و من بعد مدتی کوتاه به خودم آمدم و دیدم من شغل دارم و همیشه توی جیب هام پول هست .
می خوام بگم محاله تعهد بالا داشته باشی و نرسی به آنچه در قلبت نیّت کردی. یعنی قانون خدا غلط میشه. اگر متعد واقعی و حقیقی باشی و نرسی به خواسته.
من جوری کامنت می خوندم که با صدای اذان صبح به خودم می آمدم که اصلا نخوابیدم.
و صبح شد. اولویت اولم سایت و کامنت بود.
و یه بارم برای سلامتی ام شروع کردم با تعهد و هزاران نعمت و رشد برام ایجاد شد. بعد چندین ماه. از جمله رابطه ام با همسرم بهبود پیدا کرد.
الآنم می خواهم بازم برای خواسته های جدیدم مثل فروش بیشتر متعهد بشم ولی هنوز نشده بمونم سر تعهدم .
اونجا خواسته سوزان و میل و شور و شوق از درون منو می کشید.
ممنونم از کامنت عزیزم .برام یاد آوری شد اون دوران .
در پاسخ به این سوال باید بگم که : چند سال پیش آرام آرام کارهای من در نیوشا کم و کمتر شد و بالتبع درآمدهای من هم رو به کاهش گذاشت.
شاید همین سفر من به عمان و فروختن زعفران در آنجا نشانه ای از سوی خداوند بود تا من را به مسیر تجارت و صادرات هدایت کند.
از دیگر فواید این کاهش درآمد آن بود که مرا به استاد عباس منش رساند و استاد عزیزم با بیان شیوا و در ده ها فایل و برنامه و صحبتهای زیبا، سازوکار جهان هستی را به من معرفی کرد، دیدگاه قرآن را به من شناساند، اشتباه های فکری و عقیدتی من را به من شناساند، تجسم و سناریو نوشتن را به من آموخت، الان من تسلیم نویسی دارم، الان میدانم که چقدر احساس خوب داشتن و تمرکز بر نکات مثبت و سپاسگزاری مهم و ارزشمند است.
باعث شد که من جزئیات نعمتهای اطرافم را با جزئیات شکرگزاری کنم مثل اعضای بدن، آب، برق، و خیلی چیزهای دیگه.
باعث شده که من در زندگیام آرزو و انگیزه داشته باشم و هر روز صبح با نشاط و امید، آیتمهای ستاره قطبی ام را بنویسم.
باعث شد که من درک کنم موجودی فرکانسی هستم و دست بسته نیستم در برابر شرایط.
باعث شد که بدانم خودم مسئول زندگی خودم هستم و لاغیر. و این مسیر زیبا همچنان ادامه دارد….
(این کامنت را بیشتر برای خودم نوشته ام تا رد پایی باشد)
برای همه دوستان عزیزم در این سایت الهی خوشوقتی و خوشبختی را از خدای مهربان درخواست دارم.
سلام استاد.
واقعا اگه شما نبودین من چجوری میخواستم حقیقت رو توی زندگی خودم کشف کنم؟ حتی چت جی پی تی هم نمیتونه از دیدگاه واقعیت خالص صحبت کنه. منطق دخیلشه. ولی حرف های شما واقعیت خالصه.
من جون شانس رو توی یسری موقعیت ها دخیل مبدونستم توش موفق نشدم چرا؟ چون فک میکردم شانسیه معلوم نیست بشه یا نشه هیچوقت هم نمیشد.
هرچیزی که گفتم شانسی نبست و خودم خلقش میکنم واقعا خلقش کردم.
یادمه اون اوایل که مهاجرت کردیم
من پونزده سالم بود اونموقع و توی مدرسه زبان انداختن منو
یه بنده خدایی بغل دستی من بود میگفت شانسیه حالا حالا ها باید توی مدرسه زبان بمونی هیچکس رو به این راحتی نمیندازن کلاس های عادی با نیتیو ها و اینا نژاد پرستن و فلان.
ولی من گفتم خیلی غیر منطقیه(چون تصورم از مردم اینجا آدم های عاقل و با عدالت بود که همیشه درست تصمیم میگیرن و نژاد پرست نیستن که بیخودی کسی رو عمدا پایین بندازن ولی تصور اون بغل دستی م برعکس من بود)
من اومدم کلاس های بالاتر و خب الان با نیتیو های اینجا درس میخونم ولی اون هنوز توی کلاس های زبان مونده بعذ یک سال و نیم.
خب من اگه به شانس اعتقاد داشتم که باید تا ابد اونجا میموندم!!!!ولی خب گفتم اینجوری خیلی غیر منطقیه کسی که لولش بالاست رو قطعا بالا میندازن و خب کمتر از یک سال وارد کلاس های نرمال با نیتیو ها شدم و مجبور نبودم توی مدرسه زبان بمونم.
یکبار دیگه هم برای کار پیدا کردن بود
من مامان بابام هنوزززز کار مرتبط با تحصیلات شون رو پیدا نکردن اینجا چون فکر میکنن شانسیه. و میگن حتما باید پاییز سال دیگه بریم چون اونموقع جاها خالی میشه و ما میتونیم کار پیدا کنیم. یعنی تا الان یک سال دارن کار سخت و غیر مرتبط میکنن و یک سال دیگم میخوان ادامه بدن چون هم اعتقاد دارن شانسیه، هم اعتقاد دارن باید حداقل یکی دو سال زجر بکشی تا کار پیدا کنی هم اعتقاد دارن کار نیست و شانسی پیدا میشه اونم اوایل پاییز که همه نیرو میگیرن.
خب من این باور هارو نداشتم برای کار پیدا کردن همیشه فک میکردم کار زیاده فقط باید زبان یاد بگیزم. زبانم رو به یه حد اوکی ای رسوندم و از تابستون کار پیدا کردم. خیلی راحت.
دومین جایی که درخواست دادم منو قبول کردن.
حالا همه میگن من خوش شانس م چون زیر هیجده سالم و منو راحت میگیرن ولی مامان بابام بدشانسن چون اول پاییز نرفتن دنبال کار و ظرفیت ها پر شد و…کسی قبول شون نکرد.
ولی شانس چیزیه که خودت خلق میکنی. من اگه خوش شانس م چون خودم میدونستم فرصت ها فراوونه و راحت منو میگیرن و همین اتفاق هم افتاد. این چیز تصادفی نبود.
در کل باید بگم این چیزی که بهش میگن شانس
یه توجیه هه برای آدم های اون بیرون
چون فقط نگاه میکنن عه شرایط درست شده یارو کار پیدا کرد مثلا
به این نگاه نمیکنن که من خودمممم شرایط رو درست کردم خودم رفتم دنبال کار و خودم زبان یادگرفتم. با خودشون میگن خب شانس آورده جوون بوده جوون ها مغز شون خوب کار میکنه راحتتتت زبان یاد گرفته راحت هم کار پیدا کرده حال میکنه.
واسه همین از کلمه شانس متنفرم چون تمام موفقیت هایی که منننن خلق کردم واسشون کار کردم رو ربط میدن به جوون بودنم(یا حتی مامان بابام میگن توی ایران تو توی مدارس تیزهوشان بودی باید هم اینجوری باشی)
هیچ ربطی به اینا نداره. شانس فقط یه کلمه ست برای توجیه آدم های بی عرضه که هیچ غلطی توی زندگی شون نکردن و میخوان موفقیت بقیه رو توجیه کنن و تقصیر شانس بندازن و مسئولیت خودشونو قبول نکنن چون براشون سخته که بگن ما بی عرضه بودیم و نتونستیم اون کارو بکنیم. چون می ترسیدیم چون نتونستیم.
یه دلیل دیگه هم که از شانس استفاده میکنن- خودم بعضی وقتا اینه که بجای اینکه ببینم بقیه اونو چجوری بدست آوردن فقط نگاه میکنم به اینکه چجوری اون هدف بدست شون رسیده.
یعنی بجای اینکه تلاش های خودشون رو نگاه کنم و الگوبرداری کنم فقط نتیجه ی دنیا به تلاش های اون هارو میبینم. بعد میگم شانسی بوده.
واقعا ازتون ممنونم استاد بابت این فایل ها. این قضیه شانس توی ذهن من جوری بوده که هرجا بهش باور نداشتم موفقیت هام رگباری بوده و هرجا باورش کردم اصن فرصت موفقیت رو برای خودم رقم نزدم.
مرسی، واقعا مرسی بابت این فایل هایی که حقیقت محض رو توش توضیح میدین.
به نام خداوند بخشنده مهربان
پروردگارا تنها تو را می پرستم و فقط از تو یاری می جویم
پروردگارا مرا به راه راست به راه آنان که به آنها نعمت دادی هدایت فرما
سلام به استاد بی نظیرم و همه هم گامان عزیز
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
با جزئیات بنویس که آن موقعیت چه بود، چه احساسی داشتی، و امروز با نگاه آگاهتر چه درسی از آن گرفتی؟
به لطف خدا و حدود 10 سالی که همراه با شما هستم خیلی خیلی کم پیش اومده فکر کنم بدشانسی آوردم و یا اصلا فکر کنم که شانس و بدشانسی هست و همیشه میگم اگر شانسی وجود داشته باشه من جزء خیلی خوش شانس ها هستم و هزاران دلیل براش دارم.
اما بوده زمان هایی که احساس کردم شکست خوردم ولی بعدش فهمیدم نشانه خداوند بود که هم من رو هدایت کنه به مسیر درست و هم اینکه به من انگیزه ای بده برای طی کردن مسیر
حدود یک سال یا یک سال و نیم قبل ازدواجم بود و توی کاری که داشتم می کردم رو به افول بودم و به جایی رسیده بودم که اصلا پول نداشتم و اوضاع اصلا خوب نبود. سالگرد دوستی من و همسرم بود و با هم بیرون بودیم و یه اتفاقی افتاد و یه سری صحبتا بین من و همسرم در مورد اینکه مهیار می خوای چیکار کنی و چرا بعد از چند سال اوضاعت درست نمیشه و تو داری این همه زحمت می کشی و روز به روز اوضاعت نه تنها بهتر نمیشه بلکه داره بدتر هم میشه… حالا بگذریم از اینا اما اون شب بی نهایت احساس شکست خوردگی می کردم. یادمه کلی گریه کردم و شب سختی رو داشتم می گذروندم. اما الان که بهش نگاه می کنم بی نهایت سپاسگزاری می کنم از خداوند و دستان خداوند که همه با هم من رو هدایت کردن به مسیر صحیح واقعا خدارو شکر
همون شب خودم رو جمع کردم و تصمیماتی گرفتم که شاید به ظاهر ترسناک هم بود. کاری که داشتم می کردم (کارهای آنلاین) رو کاملا گذاشتم کنار و یه کاری که مقاومت کمتری باهاش داشتم رو شروع کردم انجام دادن و گفتم بذار تکاملم رو طی کنم. و شروع کردم به انجام اون کار و به حدی سریع نتایج اومد و پول به راحتی وارد زندگیم شد که هزاران بار خداوند رو بابت اون روز شکر کردم و شکر می کنم که من رو به خودم آورد. کم کم کارها رو انجام دادم و شرایط ازدواج درست شد و ازدواج کردم و پیش رفتم تا اینکه سایت لیلیکی بهم الهام شد و ساختمش و از شغلم تو بهترین شرایط در اومدم و دوتایی من و همسرم روش کار کردیم و در نهایت تبدیل شدیم به بهترین در حوزه خودمون و بی نهایت سپاسگزار خداوندم که همیشه هادی من بوده و دستم رو گرفته و من رو به مسیر صحیح هدایت کرده.
الان سعی می کنم به محض اینکه الهامات خداوند برای تغییر میاد انجامش بدم و نذارم کارد به استخون برسه و یا زودتر خودم خودم رو وارد چالش ها کنم و قبل از اینکه احساس شکست بهم دست بده با رفتن تو دل چالش ها صد خودم رو برای ایجاد تغییر بذارم
بی نهایت سپاسگزار شما و خداوندم استاد عزیزم برای این گام به گام بی نظیر و کلام نافذ و بی نظیرتون
سلام استاد عزیزم 😄😄استاد عاااشقتونممم
من یعنی لذت میبرم وقتی از خاطرات شهرم حرف میزنین😀آره خیلی این باور رو شنیدم که اینجا پول ریخته و چون این باور وجود داره مخصوصا برای کسانی که مهاجرت میکنن به اینجا برای اینکه تغییری در زندگی شون اتفاق بیفته حتما از نظر مالی زندگیشون تغییر میکنه و خیلی بهتر میشه.
اما خیلی از مردم شهر من و حتی از افراد فامیل مون فقیر هستن،خیلی این نکته جالبه …باورهای متفاوت باعث نتایج متفاوت میشه در یک شهر.
و باور بعضی از مردم شهر من الان اینه که اینجا رو همه شهرستانی ها گرفتن،سمت های بالای ادارب همش برای افراد غیر بومی هست،شرایط برای اونا خوبه،ما اینجا برای غیر بومی ها کارگری باید بکنیم یا اونو هستن که برای ما تعیین تکلیف میکنن و هزار تا حرف این مدلی…
بازم از خاطرات بندرعباس دوست دارم بیشتر بشنوم استاد عزیزم،شما بی نظیر هستین
در پناه خدا💚
سلام بر استاد عزیز
سلام بر دوستان خوب
درس گرفتن و نتیجه گرفتن و قضاوت نکردن
تقصیر را گردن دیگری نینداختن مهمترین درس ها و نکته هایی بود که امروز من از این فایل فوق العاده یاد گرفتم
به این درک رسیده ام که هرگز دیگری را مقصر ندانم
یاد بگیرم که چگونه از تضاد ها و چالش های زندگی خودم درس بگیرم
آنها را بزرگ نکنم بلکه از آنها برای رشد و موفقیت خودم کمک بگیرم
سپاس از خدای هدایتگر خوب خودم
سپاس از خدای فراوانی ها
به نام خداوند مهربان
سلام به همگی عزیزانم
امروز روز 111ام از روزشمار تحول زندگیه منه
و عجب فایلی دوس داشتم شروع کنم همه قیمت هارو ببینم اما گفتم با سفر جلو برم که خیلی نشانه ها دیدم در این مدت که نشون میداد هر فایلی برای من همون درسی رو داشت که باید میگرفتم تو اون شرایط و روز ،
خدایا سپاس گزارم بابت تعهدی که به انجام تمریناتم دارم و چقدر توانا شدم در کنترل ذهنم و چقدر میتونه این توانایی بارها و بارها بیشتر و بیشتر بشه ، دیروز یک روز فوق العاده و بی نظیر بود برای من و حتی کوچکترین خواسته و بزرگترینشون محقق شد و اما امروز صب بیدارشدم و قرار بود یه معامله شیرین انجام بشه که صبح مشتری زنگ زد و گف که منصرف شده وقرارو کنسل کرد ، الله اکبر از این خدای من ،الله اکبر از این خدای من ، چنان تمام وجودم لبریز از ایمانه که اصن ضدضربم دربرابر هر چیزی و معامله ای که خیلی میتونست شرایط و فوق العاده کنه ،اصن با بهم خوردنش به والله قسم میتونم بگم به تغییر نگرش و این داستان نرسید یا رسید نمیدونم ،اما اینو خوب میدونم که وجودم چنان از عشقش سرشاره و چنان ایمانی با کمک و لطفش ساختم داشتم بهش میگفتم پروردگار مهربان من مگه چند نفر مثل من هدایت شدن؟؟؟مگه چند نفره مثله به این حد از شناخت تو و جهان و قوانینش رسیدن؟؟؟که البته خیلی جای بهترشدن دارم ، میدونی نمیتونم توضیحش بدم ولی میدونم ایمانی ساخته شده که با بالا پایین شدن دلارو حکومت و گرون شدن نون دونه 10میلیون تومنو و اینا که اصن شوخیه ،چنان ایمانی ساخته شده به لطف الله مهربانم که اصن تمام چالش ها و ناخواسته ها و طوفانها و ووووووووووو همه ی اینا بازیه ،همه ی اینا شوخیه ،الکیه ، مسخرس ، و فقط گفتم خدایا صدهزار مرتبه شکرت که میخوای خیلی زیباتر بچینی برام و من به برنامه ای که برام داری اعتماد دارم و مسیرو سپردم به خودت ،و چنان ایمانی دروجودم هست که اصن هیچگونه کمبودی ،هیچ گوووووونه کمبود ،و هیچ جوووووووونت مطلقا کمبود چیزی احساس نمیشه ،هههههههههه نمیدونم چطوری توصیف کنم، آقا همه چی بروفق مراده دیگه زور که نیست اونم درحالی که این ایمان و بزاریم کنار و ازمن بگیریش ،شرایط فوق العاده سخته ،بی نهایت ،اما صبی وای خدای من 6ماه ایندمو تجسم کردم و انگار واقعا دارمشون چه حس بی نظیری داشتم ، صبی طبق معمول خواسته های امروزم و نوشتم و سجده کردم و گفتم من تسلیمم امروز هم تو منو ببر، نمیدونید وقتی این جمله رو میگم وقتی پیشونیمو در مقابل درگاهش به خاک بندگی نهادم چه آرامشی تمام وجودمو میگیره که احساس میکنم از تمامه بدنم داره این آرامش میزنم بیرون و داخل پرشده ،مثل الان که با یاداوریش بغضم گرفته ،من این آرامش و با چقدر پول و ثروت بخرم؟؟؟؟درحالی که بدون هیچ چیزی و بدون نیاز مطلق به کسی یا چیزی در بند بند وجودم نهفتس ، من اون صداقتی که دارم با مشتری و مالک و با اون قدرتی که مقابلشون حرف میزنم جوری که 100میلیارد انگار همین الان توحسابمه ،اون شجاعت و چی میتونه جاشو پرکنه و اون ایمانی که باعث میشه هرروز فراتر از حد تصوراتی که انسان بهش رسیده ،نامحدود بدون هیچ مرزی ساعتها رویاپردازی کنم و مست و نعشه عالم بشم و فارغ از همه چیز فارغ از اینکه کی مرد؟؟؟کی زندس ؟؟؟ فارغ از تمام کمبودهام که اصن کمبودی حس نمیشه بهتره بگم درخواست هام میتونم ساعت ها پرنده ی خیالمو به پرواز دربیارم و سپاس گزار لحظه به لحظش باشم ، و این شاید برا من عادیه و برا شمایی که تو این فضا هستی ،اما به ولله قسم ،اگر تنها فقط 5دقیقع با مثبت اندیش ترین شخص صادق باشم و بخوام از رویاهام بهش بگم ، نمیدونم بعدش چه اتفاقی میفته و چه بلایی سره من و خودش میاد ،چه رسد به اینکه نگرش تمام مردم راجب ناخواستس ، تو جامعه ای که مثلا همه شیشه و تریاک مصرف کنن ،خب اونی که یکی از اینارو مصرف میکنه ،اون میشه پاک و مثبت اون جامعه،حالا تو جامعه ای که همه تریاک مصرف میکنن و یه نفر تریاک نمیکشه و سیگاریه اون میشه مثبت و بچه خوب اونجا ،حالا تو جامعه ای که همه سیگارین و یه نفر سیگار نمیکشه ،اون میشه بچه خوب اونجا ،حالا شما خودتون بگیرید منظورم و تفاوت فرکانسی که با مردم عادی داریم ما ،اصلا. خودتونو عادی نبینید هااااا ، مگه چند نفر مثله ما محرم این اسرارن؟؟؟؟ مگه چند نفر مثله ما که تو این خونواده ایم لطف خداوند شامل حال شونه ؟؟؟ودر عین حال متواضع و هرروزیم که داریم جلوتر میریم بی ادعاتر میشیم و پرتر میشیم و غنی تر ،غنی واقعی ها درووووونی ،ما بی نظیریم ، ما هدفمندی رفته تو خونمون ،انقدی که تماشای 5دیقه فوتبال برا من یه عمر میگذره ، با اینکه علاقه دارم تماشا کنم ،اما آنقدر شوق و شور و هیجان دارم که همین برام وقت تلف کردنه؟؟؟خب با این مثال ما چقدر فاصله داریم از بدنه جامعه؟؟؟من به طرز بی نهایت عجیب و غریب و مطمعنی با تمام وجودم ایمان دارم که اون ریشه ها زیر خاک دارن به شدت رشد میکنن ، امروز یکی از بزرگترین ناخواسته ها برام اتفاق افتاد و ههههههه بابا مگه الکیه که یه کلام بگی به خیرو صلاح منه و قلبت لبریز از ایمان باشه و باور به فراوانی در حالی که نمود فیزیکیش نیست ،اما الذین یومنون بالغیب ،و چقدر من الذین یومنون بالغیب شدم و هرروز به لطف الهی دارم بهتر و بهتر میشم و ریشه های این ایمان رو تقویت میکنم ، و چقدر فصل 6کتاب رویاها رفته تو خونم ، البته بگم که من هرروزیک فصل از این کتاب و باید بی چون و چرا بخونم و روز هفتم هم چگونه فکر خدارا بخوانیم و دوباره از اول و دوباره از اول و همواره تشنه ی جملات این دوتا کتابم و هر موقع ذهنم میگه اینارو میدونی و جزو ابتدایی هاس میگم عزیزم هرچی میگم شما اونو انجام بده من نظر نخواستم ازت ، آره فصل 6این کتاب راجب سپاس گزاری حرف میزنه ومن تاثیری که کلا این کتاب روم گذاشته رو امروز با تمام وجودم حسش کردم ،صبح من با یه ناخواسته و تضاد شروع شد ،اما گفتم جالبیش اینه که نه تنها اصن حتی ضره ای تکون نخوردم و حتی به جرات میتونم بگم به جرات میتونم بگم یک فکر منفی نیومد توسرم و از خونه که زدم بیرون آنقدر حال دلم خوب بود که فک کنم با این تضاده روبرو نمیشدم و کارا طبق برنامه پیش میرف انقدر حالم خوب نمیشد ،عین حسی بود که داشتم و میدونی تودل اون تضاد کلمات چیده میشد رو زبونم :خداااای مهربانم بابت تک تک نفس هایی که به راحتی میکشم ازت سپاس گزارم با تمام وجود ،خدااای مهربانم بابت اینکه میتونم آب دهنمو قورت بدم ازت سپاس گزارم با تمام وجود،خداای مهربانم بابت تک تک پلک هایی که میزنم تورا سپاس گزارم با تمام وجود ، خداااای مهربانم بابت آغوش گرم مادرم ،رابطه ی فوق العاده باپدرم باتمام وجودم ازت سپاس گزارم ، خداااای مهربانم بابت تک تک خنده های ازته دلم ازت سپاس گزارم ، و وقتی این ها میومد با تمام وجودم تک تک کلمه هارو حس میکردم ، و امروز چقدر اتفاقات فوق العاده برام رقم خورد ، چقدر امروز مثل همیشه انسان های نازنین بهم برخوردن ، امروز چقدر احترامات و محبت های جدیدو خاصی دریافت کردم ، امروز چقدر به خدااا مهربونی دیدم از این مردم ، از نگرفتن کرایه مسیر و راهنمایی کردن خوب و توصیه های خوبو، ای خدااااای من امروز همش نیشم میشه گفت باز بود یا خدااااااااا باورتون نمیشه قبله اینکه بنویسمش دوباره همه دندونام بیرونه و دلم داره میره براش ، امروز داشتم رد میشدم از جلو یه رستورانی یه دختر خانوم نازه خوشگل و دلبر حدودا 2سه ساله پیش پدرش وایساده بود و پدرش داشت دره ماشینو قفل میکرد ،بعد خودشم یه کاپشن خوشگل پوشیده بود و البته همه اینا تو یه لحظه اتفاق افتاد ،یه لحظه نگا کردم بهش و دیدم دقیقا زل زده به چشمای من و یه تبسم کرده بود و با تمام وجودم اون آرامش نگاهشو و لبخند از ته دلشو گرفتم و بهش سلام دادم ،رو موتور بودم سرعتم پایین بود خیلی ،ولی نمیشد نگه دارم ،شلوغ بود ،میخواستم پیاده شم و دل سیر بغلش کنم ،حتی الان که دارم مینویسم و توفکرشم چشمام پرشده ،به خدا گفتم که اصن انگار تویی تو تصویر این بچه ، این حس و تاحالا تجربه نکرده بودم ، با اینکه عاشق بچه های کوچولوام و مخصوصا دخترا ،ولی حسی که اون لبخند امروز بهم دادبا اون نگاه و آرامش توی نگاهش که فقط تمامش 2ثانیه شد نمیتونم توصیف کنم و حس غریب که چه عرض کنم ،اصن انگار خوده خداااا بهم خندید ،الان گریم گرفته این جمله رو نوشتم ، و میدونم که خودش بوده و خواست بگه که از رضای این روزا و مخصوصا امروز راضیه ، خدااایا صدهزار مرتبه شکرت ، من نمیدونم چی بنویسم ،منو ببخش که عاجزم از شکرگزاری نعمت هات ،منو ببخش ،منو ببخش که عاجزم در برابر بزرگی تو لطفی که به من داری ،منو ببخش که نمیتونم شکر گوشه ای از عشق بی قیدوشرطت به منو به جا بیارم ، خدایا به اندازه ی خودت که همه ی آن چیزی که هست و نیست تویی ازت سپاس گزارم ، خدااااایا ازت سپاس گزارررررم با تماااااام وجودم و زندگی همین لحظس ،همین لحظه ی نابی که غرق در توام و فاصله ای بین منو تو نیست .
آن کس که تورا شناخت جان را چه کند؟؟؟
فرزندوعیال و دودمان را چه کند؟؟؟
دیوانه کنی هردو جهانش بخشی
دیوانه ی تو هردو جهان را چه کند؟؟؟
در پناه الله یکتا و غرق در عشق بی پایان الله باشید و خداوند مهمان لحظه به لحظه ی زندگیتان باشد و همواره خداوند را برای هم صحبتی درتک تک لحظات تان برای شما آرزومندم
در پناه پروردگار مهربان .
درود بردوست وهمخانواده ای گرامی آقا رضا.
خداروشکر که امروز به کامنت زیبا،دلی وپرازاحساس خوب شما هدایت شدم.
چقدر حس خوب وعالی اول صبح ازشما گرفتم،پسر توبی نظیری،خداروشکر که اینهمه قلب ودلت پاک وزیباست احسنت،واقعاً ذوق کردم
هرسطرروکه میخوندم تندتر ردمیکردم تا سطر بعدی روبخونم،عالیه.
چقدر جالب وزیبا توحید عملی رو درصحبتهاتون اجرا کردید،آخه مگه میشه اینقدر قشنگ وشفاف وزیبا اینهارو درکلمات وجملات آورد،فتبارک الله احسن الخالقین
بهترین وشایسته ترین انسان تبریک.
عالیترین حال،بهترین روزگار وزیباترین احساس ،پربرکت ترین لحظه ها رو براتون آرزومندم.
به نام خدای آرامش در دل طوفانها
سلام استاد عزیز و مهربونم
این قسمت از صحبتهاتون برام عین مرور یکی از عمیقترین تجربههای زندگیم بود…
این تجربه از زندگیم باعث شد که ازون تجربه به ظاهر تلخ،یک امید و یک توکلی در دلم بیشتر زنده بشه و ایمان بیارم به اون خدایی که در دل عمیق ترین طوفان ها هم دستتو می گیره و رهات نمی کنه
یادم اومد به اون روزایی که بارداری پنجماهم ناموفق شد و دکترا میخواستن منو بفرستن برای آزمایش ژنتیک تا بفهمن دقیقاً مشکل جنین چی بوده…
ولی نمیدونم چرا، با اینکه ظاهرش خیلی تلخ بود، یه آرامش عجیبی تو دلم بود.
اون موقع دقیقاً جلسهی چهارم از قدم پنجم رو گوش میدادم. تا نوبتم برسه، تو مطب نشسته بودم و صدای شما تو گوشم بود که میگفتید:
«هر اتفاقی، حتی اگه ظاهراً تلخ باشه، درواقع خدا داره تو رو از مسیر اشتباه به خواستهی واقعیت هدایت میکنه…»
و همین باعث شد اون جملهی دکتر که گفت باید بارداریت رو ختم کنی، منو از پا نندازه.
آره گریه کردم، یه ساعت شاید بیشتر… ولی ته دلم یه سکوت شیرین بود، یه اطمینان از اینکه خدا کنارمه.
اون سال فشار از طرف خانوادهی همسرم زیاد بود. مدام کنایه میشنیدم که «تو چرا پسر نمیاری؟» و من، با اینکه درونم زخمی بود، یه انگیزهی عجیبی داشتم که فقط با ایمانم به خدا ثابت کنم که همهچیز به دست اونه، نه به دست دارو و دکتر.
حتی از ته دل از خدا خواستم که این بچه سالم باشه و پسر، تا نشون بده خودش تعیینکنندهست…
ولی نتیجه درست برعکسش شد. نهتنها بچه مشکل داشت، بلکه دختر هم بود.
اون موقع فکر میکردم شاید خدا منو نشنیده، ولی حالا میفهمم اون اتفاق در واقع جواب دعای من بود، فقط با زبانی متفاوت.
بعد از اون، تصمیم گرفتم مسیرم رو از «اثبات به دیگران» به «ایمان به خدا» تغییر بدم.
یاد گرفتم صدای ذهنِ سرزنشگر رو خاموش کنم و فقط با خدا حرف بزنم.
یاد گرفتم هرچی هست از خودم شروع بشه.
یه روز که از زبان شما شنیدم:
«اگه باور کنی ژنتیک باعث میشه، یعنی ایمان داری یه چیز دیگه از خدا قویتره!»
اون لحظه یه جرقه تو وجودم روشن شد. رفتم و همهی اون سونوگرافیها و برگهها رو پاره کردم. انگار با اون حرکت، یه عهد جدید بستم بین خودم و خدا.
بعد از یه سال، دوباره تصمیم گرفتم باردار بشم…
اما این بار با یه ایمان دیگه، با یه آرامش عمیق که از درونم میجوشید.
میدونستم خدا خودش هدایتگره و این بار من فقط باید تسلیم عشقش باشم.
وقتی باردار شدم، یه صدای لطیف تو دلم میگفت:
«هیچکس جز همسرت نباید از این ماجرا باخبر بشه.»
و من با اینکه گاهی ترس سراغم میاومد، بازم دلم به اون صدا قرص بود.
تا اینکه پنجماهم شد و رفتم برای سونوگرافی.
اون لحظه دلم یه اضطراب قشنگ داشت. موبایلم رو برداشتم تا یه آیه بخونم و دلِ لرزونم آروم بشه.
قرآن رو باز کردم و انگشتم بیاختیار روی سورهی ابراهیم وایساد…
احساس کردم نوری از امید و ایمان تو دلم روشن شد.
رو به همسرم گفتم:
«به قرآن قسم، این بچه سالمه و پسره!»
و همسرم لبخند زد و گفت: «از حرفات بوی یقین میاد…»
جالب اینکه شب قبلش شما یه فایل گذاشته بودید که اولش از حضرت یحیی گفتید؛ از بشارت پسری که خدا به زکریا داد…
از همون لحظه دلم مطمئن بود که خدا هم بشارت منو داده.
و وقتی اون روز دکتر با لبخند گفت:
«مژده بده، بچهت سالمه و پسره!»
اشکهام سرازیر شد…
اما این بار نه از درد، از شکر.
احساس کردم خدا با صدای بلند بهم گفت:
«دیدی دخترم؟ اگه ایمان بیاری، من برایت کوهها را هم جابهجا میکنم.»
الان که به اون روزها نگاه میکنم، میفهمم اون شکست ظاهری در واقع تمرین اعتماد بود.
خدا اول یادم داد چطور تو طوفان شنا کنم، بعد موج نعمت رو فرستاد.
و اگه اون تجربهی سخت نبود، شاید هنوز از ترسِ نگاهِ دیگران زندگی میکردم، نه از عشقِ خدا
استاد عزیز، ازتون صمیمانه سپاسگزارم که شنای قبل از طوفان رو به من یاد دادید.
و خدایا… سپاسگزارم ازت که با هر «درد» در واقع به من رحمتی تازه دادی
الهی صدهزاران مرتبه شکر
بنام خالق یکتا ،بنام اوکه هرچه دارم از اوست
فَإِذَا النُّجُومُ طُمِسَتْ
وَإِذَا السَّمَاء فُرِجَتْ
وَإِذَا الْجِبَالُ نُسِفَتْ
وَإِذَا الرُّسُلُ أُقِّتَتْ
لِأَیِّ یَوْمٍ أُجِّلَتْ
لِیَوْمِ الْفَصْلِ
وَمَا أَدْرَاکَ مَا یَوْمُ الْفَصْلِ
پس آنگاه که ستگارگان محو شوند.
و آنگاه که آسمان شکافته شود.
و آنگاه که کوهها از ریشه کنده شود.
و آنگاه که براى رسولان (براى اداى شهادت) وقت تعیین شود.
براى چه روزى، اجل تعیین شده؟
براى روز داورى.
و تو چه دانى که روز داورى چیست؟
خدایا سپاسگزارم بخاطر یه روز دیگه ویه گام دیگه از پروژهِ تغییر رو در آغوش بگیر
سلام به استاد ارجمندم
سلام به استاد شایسته مهربانم
سلام به دوستان بهشتی ام
جهان یه قاعده ای دارد ،که هیچ چیزی اتفاقی نیست وهرکسی که به شانس اعتقاد داشته باشد در جهان چک ولگد میخوره
جهان طبق قوانین ثابتی که بر آن حاکم هست کار میکند ونتایج زندگی ما نیز حاصل قوانین وفرکانس هایی است که خودمون به جهان ارسال میکنیم نه شانس، نه تصادف، نه «دری به تخته خوردن».
خیلی مواقع هست که ما در عمل براساس شانس واعتقاد به شانس عمل میکنیم ولی خیلی زود خدا به آدم نشون میده که مسیرت رو باید عوض کنی
آیا در زندگیات موقعیتی را تجربه کردهای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» میدانستی، اما بعدها فهمیدی نشانهای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟
با جزئیات بنویس که آن موقعیت چه بود، چه احساسی داشتی، و امروز با نگاه آگاهتر چه درسی از آن گرفتی؟
(تجربهی تو میتواند الهامبخش هزاران نفر دیگر باشد تا شکستهای خود را از دریچهی ایمان و قانون الهی ببینند.
موقعیتی که من تجربه کردم از دست دادن فرزندم بود ،ومن این اتفاق رو قِسمت میدیدم ،وبا این باور که خدا دوسم داره واین امتحان الهی هست ،خیلی وقتها همسر سابقم رو مقصر میدونستم وخودم وفرزندم رو قربانی
ولی از آنطرف از همان دوران نوجوانی این باور رو داشتم که بچه ها امانتی اند دست ما وهمین باور باعث شد زیاد تو احساس بد نمونم ولی آن روزها بخاطر نداشتن عزت نفس وتایید طلبی دیگران خودم رو ناراحت نشون میدادم ولی واقعیت این بود که میدونستم جای فرزندم اون دنیا خیلی بهتر از این دنیاست
همه اطرافیانم اون اتفاق رو بدشانسی زندگی من میدونستند ولی اون روزها با اینکه در این مسیر نبودم دلم آروم بود ،میدونستم یه حکمتی دارد واین باور هم از پدرم داشتم که در هراتفاق به ظاهر بدی ،حکمتی هست که فقط خداوند از اون آگاه هست ،بعد از اون اتفاق بارها نشانه ها جهان رو دیدم که من باید خودم تغییر کنم تا زندگی ام تغییر کند ولی من میخواستم همسرم تغییر کند تا زندگی ام تغییر کند ،به خودم میگفتم اگر او مواد رو کنار بزاره ،همه چی درست میشه ولی هرروز شرایط سخت تر میشد تا جایی که دیگه رها کردم دست از نقش ناجی بودن کشیدم ونشستم جای خودم وگفتم خدایا من تسلیمم، کمکم کن تا راه درست رو پیدا کنم ،در اثر یه اتفاقی، من که به هیچ وجه حاضر نبودم خونه وزندگی ام رو با تمام شرایط سختی که داشتم رها کنم ،در اثر اون اتفاق همه رو رها کردم ورفتم خونه پدرم ،ومدت کوتاهی بعد از اون اتفاق من به این مسیر هدایت شدم بصورت قانونی از همسرم جدا شدم ، وبا بودن در این مسیر فهمیدم که من خالق صددرصد اتفاقات وشرایط زندگی ام هستم
فهمیدم که هیچ کس هیچ تاثیری بر زندگی من ندارد ومن قدرت تغییر دیگران رو ندارم
فهمیدم که باید حواسم به نشانه ها باشه ویادم باشه هر اتفاق به ظاهر بد میتونه نتیجه خوبی برای من داشته باشد اگر باور کنم الخیر فی ماوقع رو،چون انسان فراموشکار هست دوباره بعد از مدتی که اوضاع خوب شد یادش میره ودچار روزمرگیهای زندگی میشه ،بنابراین لازمه که در مسیر درست هر روز یه قدم جهت بهبود اصلاح شرایط فعلی اش به سمت بازم بهتر شدن بردارد
سپاسگزارم از استاد عزیزم واز سعید عزیز که این تجربیات قشنگ رو با ما به اشتراک گذاشتند
عاشقتونم ……
در پناه الله یکتا همواره شاد وثروتمند وسعادتمند وسلامت باشید
به نام خدای مهربان
بگو خدایا شکرت بخاطر تک تک درس هایی که میگیری.
من الان 2 ساله توی سایتم و 1 ساله جدی دارم کار میکنم و پیگیر محتوای سایت هستم
کارهای عملیش رو انجام میدم
توی هر جایی که ردی از قانون پیدا کنم میرم پِی اش ولییییی
هنوز دارم لنگ میزنم
فکر میکنم فقط یه سری درس های تئوری رو خوندم و اقدامات عملی ای هم که داشتم یجوری مثل امتحان دادن تو مدرسه ، فقط اون امتحان دادم و ازش گذشتم و هیچی ام الان بعد اون امتحان یادم نمیاد ، نرفته توی وجودممم
می دونی
هنوز قلبم درد می گیره از احساسات و افکاری که تجربه میکنم .
نمی دونم
برام دعا کنید
قلبم باز شه و جرعت عمل کردن به الهامات رو داشته باشم.
قطعا راهی که برای منه و در مسیر الهاماته ، خیلی اسان شده برام.
خدایا اسانم کن برای اسانی
خدایا خدایا خدایا من رو در موقعیت بهتر قرار بده
کمکم کن شاد و اروم باشم
همون چیزی که سال ها قلبم رو به درد میاورد الانم باز همونه
ریشه اش توی شناخت خودم و دیگرانه
ریشه اش توی اصطکاک داشتن با روش ارتباطاتم عه.
نمی دونم
خیلی دارم اذیت میشم موقع ارتباط با یه گروه ادم جدید .
بازم انگار حس کمبود دوست و محبت و توجه و تعهد دارم.
خستع ام از اسارت و برچسب هایی که رومه
مثل طرز پوشش اجباری
مثل برچسب جنسیت
برچسب های ظاهری مثل خوشگل بودن قد کوتاه یا بلند بودن خوش اندام بودن…
مثل درونگرا برونگرا بودن مثل تایپ شخصیتی
مثل دانشجو یا دانش اموز بودن..
همه اینها اسادتی هستن برای رام و مطیع کردن ما ، بابت چیز های اندک و بسیار ناچیزی کع به ضعم خودشون دارن بهمون میده.
مثل غذا ، لباس ، خونه ی ناچیز
در حد بقا
جاست دیس
سو
پس به چی داریم باج میدیم واقعا؟
خودمو میگم ، به چی دارم باج میدم؟
اینکه رفتار هایی رو با زور و اصطکاک زیاد انجام بدم که برچسب ها رو حفظ کنم و اندک چیز هایی که برای بقا دادن بهم میدن رو از دست ندم؟
چیز های ناچیزی که هزینشو خیلی دادم گرون میدم
مثل روحم جسمم عمرم وقتم لحظاتم احساساتم چیزهایی که تجربه می کنم.
چرا واقعا؟
خودت باش دختر
از چی می ترسی؟
می ترسی چی رو از دست بدی؟
یا فکر میکنی در قبال این همه شرک ورزی ، (نگه داشتن برچسب ها به امید خوشبختی بیشتر ) چی قراره نسیبت بشه؟
به خودت بیا
باهام محکم و راسخ حرف بزن
قوی باش
دقیق باش
محکم باش
تو بی نظیری
من دوستت دارم با بند بند وجودم با تک تک سلول هام عاشقتممم بی نهایت
هیچ وقت هیچکس رو انقدر دوست نداشتم .
تو رو هر جوری که باشی
هر جا هر مکان هر اشتباهی هم حتی اگه بکنه عاشقانه با جان دل با ون توی رگ هام که بخاطرت جریان داره ، دوست می دارم.
تو خوبی ، کافی ای بی نظیری ، ارزشمندی
نمی دونم چطور بگم
می دونم خودتو گذاشتی رو فشار و یه وزنه 100 تنی رو گذاشتی رو دوشت
چرا داداشم؟
چرا فدات شم؟
ایمان فعال یعنی حال کن خوشحال و سپاسگزار باش و ایمان داشته باش که به انرژی های تو پاسخ داده میشود .
من باید خیلی دیپ بشم
انقدر که کف گیرم بخوره قشنگ ته دیگ
و این کار رو باید براش وقت بزارم و موازی پیش برم
اینجور نیست که بشینم خونه و بتونم خودم رو موشگافی و تجربه و درک کنم و بشناسم ، من خودم رو از واکنش هام در موقعیت های مختلف میتونم بشناسم.
از نحوه ی ارتباطاتم با مردم
از جنس اتفاقاتی که برام میوفته ، میتونم کانون توجه ام رو بشناسم ، دارم تجربه می کنم. خدایا شکرت
سلام به مبینا عزیز
اول کامنت تون نوشته بودی 2ساله با استادم و یک ساله جدی شدم روی آموزش ها . و در ادامه گفتی که هنوز فکر میکنم قانون رو تئوری یاد گرفتم و من متوجه شدم هنوز به خواسته هات نرسیدی .
و ناخداگاه یاد خودم افتادم .
من دو بار متعهدانه شروع کردم روی آموزش ها و بعد تقریبا 7یا 8ماه شرایط و ایده ها و تغییرات بیرونی زندگی من شروع شد و من نفهمیدم کی و چه جوری به 80 درصد آنچه میخواستم رسیدم.
برای همین وقتی نوشتی یک ساله جدی شدم برام عجیب شد چطور پس ….
و دلم خواست تجربه خودمو برات بگم .
من وقتی 13تیر 1402 بعد یکی دو تا چک و لگد از جهان متوجه شدم و به خودم آمدم و اونجا با همه وجودم و تک تک سلول هام متعهد شدم توی سایت و آموزش ها باشم و خواسته من یه شغل بود که درآمد داشته باشه و من خانه دار بودم و دلم می خواست مولد باشم و مفید باشم دلم میخواست برای خودم یه چیزایی بخرم بدون توضیح به کسی و بدون حتی گفتن به کسی.
از تیر ماه شروع کردم و توی آذر ماه اوایل دوره لیاقت شرایط و موقعیت ها از جایی که فکرشم نمی کردم شروع شد و من بعد مدتی کوتاه به خودم آمدم و دیدم من شغل دارم و همیشه توی جیب هام پول هست .
می خوام بگم محاله تعهد بالا داشته باشی و نرسی به آنچه در قلبت نیّت کردی. یعنی قانون خدا غلط میشه. اگر متعد واقعی و حقیقی باشی و نرسی به خواسته.
من جوری کامنت می خوندم که با صدای اذان صبح به خودم می آمدم که اصلا نخوابیدم.
و صبح شد. اولویت اولم سایت و کامنت بود.
و یه بارم برای سلامتی ام شروع کردم با تعهد و هزاران نعمت و رشد برام ایجاد شد. بعد چندین ماه. از جمله رابطه ام با همسرم بهبود پیدا کرد.
الآنم می خواهم بازم برای خواسته های جدیدم مثل فروش بیشتر متعهد بشم ولی هنوز نشده بمونم سر تعهدم .
اونجا خواسته سوزان و میل و شور و شوق از درون منو می کشید.
ممنونم از کامنت عزیزم .برام یاد آوری شد اون دوران .
امیدوارم به هر آنچه در قلبت آرزو داری برسی .
با سلام خدمت استادان عزیزم و دوستان گُلم در سایت
در پاسخ به این سوال باید بگم که : چند سال پیش آرام آرام کارهای من در نیوشا کم و کمتر شد و بالتبع درآمدهای من هم رو به کاهش گذاشت.
شاید همین سفر من به عمان و فروختن زعفران در آنجا نشانه ای از سوی خداوند بود تا من را به مسیر تجارت و صادرات هدایت کند.
از دیگر فواید این کاهش درآمد آن بود که مرا به استاد عباس منش رساند و استاد عزیزم با بیان شیوا و در ده ها فایل و برنامه و صحبتهای زیبا، سازوکار جهان هستی را به من معرفی کرد، دیدگاه قرآن را به من شناساند، اشتباه های فکری و عقیدتی من را به من شناساند، تجسم و سناریو نوشتن را به من آموخت، الان من تسلیم نویسی دارم، الان میدانم که چقدر احساس خوب داشتن و تمرکز بر نکات مثبت و سپاسگزاری مهم و ارزشمند است.
باعث شد که من جزئیات نعمتهای اطرافم را با جزئیات شکرگزاری کنم مثل اعضای بدن، آب، برق، و خیلی چیزهای دیگه.
باعث شده که من در زندگیام آرزو و انگیزه داشته باشم و هر روز صبح با نشاط و امید، آیتمهای ستاره قطبی ام را بنویسم.
باعث شد که من درک کنم موجودی فرکانسی هستم و دست بسته نیستم در برابر شرایط.
باعث شد که بدانم خودم مسئول زندگی خودم هستم و لاغیر. و این مسیر زیبا همچنان ادامه دارد….
(این کامنت را بیشتر برای خودم نوشته ام تا رد پایی باشد)
برای همه دوستان عزیزم در این سایت الهی خوشوقتی و خوشبختی را از خدای مهربان درخواست دارم.
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام خدمت استاد گرامی و همه همراهان هم فرکانسی
من از تغییر خودم بگم که
یک شانس همیشه میدانستم و هر زمان که فکر میکردم
چطور افراد در زندگی تغییر کردن که
این همه نتیجه مالی گرفتن
همیشه این باور را داشتم که خدا اگر رو کنه همه چیز زیر و رو میشود
و این باور همیشه این را تایید میکرد که اگر من هر کاری بکنم نمیتونم موفق بشوم
و تا خدا رو نکنه هیچ اتفاقی نمیافتد و همیشه شانسی میدانستم
ولی از زمانی که ابن باور رو تغییر دادم که هیچ چیز شانسی شانسی نیست
زندگی برام تغییر کرد
نتیجه مالی وارد زندگی شد
نتیجه روابط تغییر کرد
نتیجه زندگی در شرایط بد تغییر کرد رسید به شرایط عالی
همه چیز عالی پیش میرود
و اینکه من خالق زندگی خودم هستم را هر روز خداوند بیشتر بهم ثابت میکند
الهاماتی میشود که اگر عمل کنم نتیجه عالی چندین برابر افزایش مییابد
درست در پنج ماه پیش ابهامی شد که باید سکه بخرم
خرید نکردم به الهامی ک بهم شد
الان سکه دوبرابر شده
این الهام را من اقدام نکردم
ولی درسی شد که خداوند همیشه خیر و برکتش را برای من هدایت میکند
من خودم آن را اقدام نکردم
و اینکه درسی شد که
شانسی نبوده که بهم الهام شده
طبق خواسته من الهامی شد
و باید آن قدم برداشته میشد
چون قدم را برنداشتم آن خواسته به تعویق افتاد
حالا درسی شد که تغییر را مدام باید در خودم ایجاد کنم
و این فایل کلی بهم کمک کرد تا بتونم بیشتر به الهامات توجه کنم
خدایا شکرت
و صدای خدا را در ذهنم واضح تر بشنوم
خدایا سپاس