تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۰ - صفحه 6 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

482 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    ρari-sa گفته:
    مدت عضویت: 2218 روز

    سلام

    واقعا کلاب هوس هم یه ایده بوده که عملی شده

    واقعاااا یه ایده که اگه میخواستن به نجواهای ذهنشون گوش بدن الان اصن نه این اگاهی ها رو به این شکل میشنیدم نه به سمت این کامنت نوشتن هدایت میشدم

    وقتی تو قسمت about us کلاب هوس خوندم، فهمیدم مثل اینکه یه زوجی هستن که اتفاقا دوتا بچه ی کوچیکم دارن ( توی توضیحاتشم نوشته بود همین الان که داریم این توضیحاتو براتون مینویسیم بچه ها رو کیبردمونن😄)و این اپ رو ساختن

    داشتم به این فکر میکردم که برای اینکه این ایده رو عملی نکنن هزار تا نجوا مثل: ای بابا حالا اینستاگرام با اون کیفیت وجود داره کی به این اپ بها میده؟ هزار تا گروه تو تلگرام هست میتونن با ویس دادن به هم دیگه این کارو انجام بدن یا واتسپ امکان تماس تصویری داره میتونن اونطوری باهم ارتباط برقرار کنن……اما کاری که کردن این بود که فقط عمل کردن و ایمان و توکل و تقوا شاید اگاهانه ندونن که از قانون استفاده کردن ولی کردن

    موقع ناهار ، سر سفره، داشتیم با داداشم درمورد ایده ها حرف میزدیم و قسمت خیلی خیلی مهمش عملگرایی

    چند سال پیش امیر یه ایده داشت ایده شم این بود که

    توی ورزشگاه های فوتبال بازیکنای فوتبال که انقدر میدوون انرژی خیلی زیادی ازشون خارج میشه این انرژی میتونه توسط زمینی که زیر پاشونه گرفته بشه و استفاده بشه

    ایده خام بود و نگاه تخصصی بهش نداشت

    داداشم بهش عمل نکرد به هر دلیلی که خودش داشت من نمیدونم

    چند سال بعدش شنیدیم که کشور سوئد یا سوئیس دقیقشو نمیدونم این کارو انجام داده

    نه من باورم میشد نه ایشون

    تنها چیزی که به ذهنم اومد این بود که

    وقتی که ایده ی بهمون الهام میشه

    مثل کلاب هوس یا همین استفاده از انرژی بازیکنان فوتبال

    این ایده الهام شده چون نیازه جهانه

    اگر من عمل نکنم بهش

    جهان نمیاد التماس کنه توروخدا عمل کن

    قطعا برای اینکه نیاز خودشو برطرف کنه ایده به کسه دیگه ای الهام میشه اجرا میشه و نتیجه میگیره و نیاز جهان برطرف میشه

    الان نگا کنید

    وقتی کلاب هوس وایرال شد

    واقعا من به این فکر کردم چقدرررررر جاش توی سوشال مدیا خالی بود

    ینی دقیقا همین قدر نیاز بود که باشه

    من هرچقدرم روی خودم کار کنم بایدبا عملی که انجام میدم تو دایره ی اون‌موضوع قرار بگیرم تا ایده بهم الهام بشه تا نتیجه بگیرم

    ینی اینو اول به خودم‌میگم

    وقتی تو زمان درست تو مکان درست قرار میگیرم که باور درستی داشته باشم و خودم با عملگرایی تو دایره ی اون مبحث قرار بدم

    اونوقت ایده ها شکل میگیرن و بهم الهام میشن و باز هم این منم که با عملگرایی و باور درست باید اونو به نتیجه برسونم

    پری‌سا

    تقدیم با آرامش و عشق و صلح🌻

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
    • -
      رسول بنادری گفته:
      مدت عضویت: 1737 روز

      درود بر شما پریسای عزیز

      این دیدگاه خیلی خوبه

      این ایده الهام شده چون نیازه جهانه

      وقتی ایده ای حداقل ب ذهن من میرسه، توی ذهنم اینه ک چنین چیزی الان هست و کسی نیاز نداره، کسی بهایی نمیده

      و این طرز فکر بهم اجازه حرکت نمیده

      و این طرز فکر ک

      این ایده نیاز جهانه برای همین بهت گفته شده و بدون رودروایستی، عمل نکنی ب کسی دیگه گفته میشه چون جهان اینو نیاز داره حالا یا از طریق تو یا از طریق کسی دیگه

      این بهت انگیزه حرکت میده

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  2. -
    دنیابین گفته:
    مدت عضویت: 2418 روز

    سلام به همه دوستان عزیزم به استاد گرانقدرم و خانم شایسته مهربان

    خدا رو شاکرم بخاطر این نعمت و این تاپیک و گفتگوی دو.ستان فوق العاده ارزشمندم

    من همیشه فکر می‌کردم امنیت مالی یعنی یک حقوق ثابت.

    یعنی یک جای مشخص، یک برنامه تکراری، یک درآمد قابل پیش‌بینی…

    اما اونجا که کار می‌کردم، هر روز یک چیزی درونم خاموش می‌شد.

    هر روز حس می‌کردم دارم کوچیک می‌شم…

    انگار داشتم عمرم رو معامله می‌کردم، نه نیروی کارم رو.

    ترس اما محاصره‌ام کرده بود.

    ترس از بیکاری.

    ترس از حرف مردم.

    ترس از اینکه «اگه بیام بیرون، بعدش چی؟»

    با خودم می‌گفتم:

    «آخه تو چی داری؟

    اگه بیای بیرون، از کجا بیاری؟

    اگه نشد چی؟»

    و مدت‌ها با همین ترس‌ها زندگی کردم…

    اما یک روز، یه چیزی درونم شکست.

    یه فشار درونی که دیگه تحملش نکردم.

    دیگه حاضر نبودم برای زنده موندن، خودم رو بمیرونم.

    استعفا دادم.

    همون لحظه که اومدم بیرون…

    نه امنیتی بود

    نه برنامه‌ای

    نه تضمینی

    فقط یک خالی بزرگ

    و یک ایمان خیلی خیلی خیلی ظریف…

    در حد یک جرقه.

    ولی همون جرقه کافی بود.

    بعد از اون، آروم‌آروم حسم شروع کرد راه بیدار شدن رو نشونم بده.

    ایده مغازه…

    مسیرش…

    آدم‌هایی که کمک کردند…

    فکرهایی که قبلاً به ذهنم نمی‌رسید…

    قفل‌هایی که بی‌صدا باز شدند…

    همه چیز، کم‌کم، مثل یک پازل شروع کرد به کنار هم قرار گرفتن.

    گاهی با سرعت

    گاهی با مکث

    اما رو به جلو.

    و امروز…

    من همون کسی هستم که یک روز فکر می‌کرد «اگه از اونجا بیام بیرون نابود می‌شم».

    ولی حالا می‌بینم:

    اون استعفا سقوط نبود

    شروع پرواز بود.

    می‌فهمم خدا گاهی نعمت‌ها رو از ما نمی‌گیره…

    بلکه قفس‌ها رو می‌شکنه.

    ما فقط از صداش می‌ترسیم.

    الان مغازه من فقط یک کسب‌وکار نیست…

    یک یادآوریه.

    یادآوری اینکه:

    وقتی به ندای درونت «آره» می‌گی،

    جهان میاد دستت رو می‌گیره.

    قدم به قدم.

    آروم.

    اما دقیق.

    این مسیر تازه شروع شده…

    اما این بار،

    من از کمبود حرکت نمی‌کنم.

    از ایمان حرکت می‌کنم.

    از این یقین که:

    من در جهان فراوانی خدا زندگی می‌کنم.

    و هر چی از دست رفت،

    نه چیزی از من کم کرد

    نه سهم من را برداشت—

    فقط من را از جایی که «نبودم» کند

    تا ببرتم به جایی که «بودم».

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  3. -
    مهستی خیرابادی گفته:
    مدت عضویت: 1941 روز

    سلام به استاد عزیز وخانم شایسته ماهم مثل این دوست عزیز همچین اتفاقی توی زندگیمون پیش اومده من و همسرم توی اهواز سال 82 شروع به یک زندگی مشترک کردیم وبعد از 9ماه صاحب یک فرزند شدیم یک سریع انتظارات و اختلافات داشتیم و البته یک سریع مشکلات مادی تا اینکه همسرم با فردی آشنا شد که یه مقدار پول میدیم و سر هر ماه مقداری دریافت میکردیم که استاد خودشون در مورد سیدها میدونن و همسرم چند وقتی این کارو کرد وحتی از باجناقها خواهرم هم مقداری پول گرفت بعد از مدتی شوهرم گفت که سیدها فرار کردن وما موندیم با کلی بدهی اینقدر بهمون سخت گذشت اینقدر گرفتاری ومرتب دعوا کردنامون ویک سریع مشکلات دیگه تا اینکه یک روز منو همسرم که دعوامون شده بود نشستیم وبا هم صحبت کردیم که چرا اینجوری شده با این وضع رو تغییر بدیم وکلا رفتارمون رو با هم خوب در حد عالی کردیم سر وقت نماز میخوندیم و همسرم هر شب قرآن میخوند اصلا توی 24ساعت از لحاظ روحی تغییر کردیم این اتفاق سال 84افتاد و همیشه توکلمون به خدا بود وناگفته نماند که همسرم در کنار شغل خودش کار کولر فروشی رو شروع کرد وشغل دوم هم می‌رفت پدر سال 86در هایی از نعمت و برکت وارد زندگیمون شد وسایل خونه رو عوض کردیم شاد بودیم وهر لحظه خدا رو سپاسگزار بودیم تا اینکه برای اجاره خونه به همسرم گفتم بریم همینجوری چند تا خونه ببینیم وهمسرم اول گفت پول به اندازه خرید خونه نداریم ومن هم اصرار که فقط بریم ببینیم خلاصه رفتیم و صاحب املاکی دوست همسرم بود وبه همسرم گفت که چقدر پول دارید وقتی همسرم مقدار رو گفت ما دوازده میلیون کم داشتیم دوست همسرم گفت که خودم قرض بهت میدم واپارتمانهایی رو برا فروش داریم که میتونی بخری البته همسرم پول داشت فقط دست یه نفر قرض بود وماهم رفتیم خونه رو دیدیم مهمون شب صاحب خونه شدیم معامله انجام شد وخدا رو همیشه سپاسگزار بودم و هستم ما از یه خونه آپارتمانی الان توی خونه دویست و هفتاد متری ویلای هستیم ووخلاصه اینکه صاحب چندین ملک دیگه خدایا شکرت و الان از فایلهای استاد استفاده میکنم وامیدوار هستم که روزهای خوبی پیش رو دارم باتشکر از شما

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  4. -
    سودا مختاری گفته:
    مدت عضویت: 2269 روز

    به نام خدای هدایتگرم به سمت خواسته هایم به سادگی و زیبایی و عزتمندانه و به صورت کاملا طبیعی و بدیهی هذا من فضل ربی

    سلام به استاد جان و مریم عزیزم و دوستان هم مسیرم

    مسیر شکل گیری باور نادرست که همه چی شانسی هست و تو هیچ تاثیری تو خلق زندگیت نداری از کجا در ذهن من جا گرفت

    این باور که اگر شانس داشته باشی میتونی ازدواج خوبی داشته باشی از مشتریهام خیلی شنیدم از افراد خانوادم زیاد شنیدم از افرادی که سن بالایی داشتند با تجربه بودند و من اونها رو قبول داشتم باااااارها شنیدم رفته تو ناخوداگاه ذهنم جا گرفته همین الان به مشتریم که دختر زیبایی داره از زیبایی و ادب دخترش تعریف میدم میگه خوشگل باشه چه فایده خدا کنه شانس داشته باشه

    بارها هرکس بچه دار میشد میگفتم بچه پسره یا دختر شکل باباشه یا مامانش بهم میگفتند چه فرقی میکنه خدا کنه شانس داشته باشه

    بارها پدرم برای اجاره خونه هایی که داشت میگفت از شانس بد من یه مستاجر درست و حسابی برای خونه من نمیاد

    بارها تو مدرسه بهم میگفتند اگر شانس داشته باشی فلان معلم فلان کلاس فلان سوال و امتحان رو که خوبه میتونی داشته باشی

    حالا هروقت میگفتم خوب چیکار کنم شانس دار بشم میگفتند فلانی بی هنره ، بی حیاست ، ظالمه ، گردن کلفته ،عوضیه و شانس داره منم که این ویژکی ها کاملا برخلاف ذات وجودیم بود کاملا ناامید بودم که بتونم تغییری تو شرایط زندکیم و خلق خواسته هام داشته باشم و در واقع بی هدف مثل برگی در باد بودم که از فضل خدا هدایت شدم به این اگاهی ها و درک کردم که من خالق زندگی خودمم و دارم سعی میکنم با باورهای درست از مسیر درست خالق زیبای زندگی خودم بشم

    تو همین روزها هم این باوره که اگر شانس داشته باشی به اون خواستت میرسی رو زیاد میشنوم که نشونه واضحی هست که این باور داره تو ناخوداگاه ذهن من کار میکنه که دارم میشنومش و باید حسابی رو این باور نادرست که چسبیده به ذهنم کار کنم

    با ایمان باور کنم که من مسئول تمام اتفاقات زندگیمم چه خوب چه بد من دارم با باورهام خلق میکنم سعی میکنم با قران خوندن با تقویت باورهای توحیدیم با توکل و ایمان به خداوند با شکرگزار بودن با ارامش و بودن در مسیر درست خواسته هام رو خیلی طبیعی و ساده و اسون خلق کنم و ایمان در من تکاملی و قدم به قدم داره ساخته میشه

    خدایا صدهزار مرتبه شکرت تو مسیر تغییر افکار و رفتارم تنها نیستم خدا کمکم میکنه تا شخصیتم رو رشد بدم که دیگه لاجرم خودبه خود نعمتهای بی نهایت خداوند رو دریافت کنم انشاالله

    خدایا عاشقتم که عاشقمی بی قید و شرط تا ابد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  5. -
    ملیحه گفته:
    مدت عضویت: 1791 روز

    سلام به استاد عزیز.

    من الان کمتر از یک ماه هست که با سایت شما آشنا شدم . و تا الان هر کدوم از فایل های شما رو که دانلود می کنم و می‌شنوم یا میبینم دارم جواب حداقل یکی از پرسش های ذهنی خودم رو می گیرم و از این بابت خداوند رو هزاران بار شاکرم .

    یه مسأله ای که در این فایل گفته شد چک و لگدهای خداوند هست. یکی از دعاهایی که همیشه از درگاه خداوند داشته ام و دارم این هست که خدایا اگر جایی راه رو اشتباه رفتم که من رو از تو دور کنه ، ازت می خوام که سریع یادآوری و تنبیهم کنی .‌‌چون انسان جایز الخطاست و مطمئنا در مسیر زندگی اشتباهات زیادی انجام میده . من این رو با مثال پلیس همیشه مطرح میکنم و میگم چقدر خوبه که اگر انسان خطایی در رانندگی می کنه همون اول مسیر پلیسی باشه که آدم رو جریمه کنه و البته اینکه آدم از این جریمه درس بگیره . نه اینکه مثل دوربین ها ، خطاها ضبط بشه و انسان متوجه نشه و شاد و بیخیال مسیر رو ادامه بده و وقتی بفهمه که دیگه بدردش نمی خوره.

    مثال جالبی چند وقت پیش اتفاق افتاد . مدتی پیش ،من یکی فرزند یکی از بستگان شوهرم رو که پسر بچه کلاس اولی هست رو داخل یه مغازه دیدم که اومده بود برای کسی سیگار بخره.

    من این موضوع رو یه روز جلوی خانواده شوهرم مطرح کردم با یه جور بدجنسی از ته قلبم که در واقع می خواستم فامیل شوهرم رو یه جورایی ضایع کنم .‌

    چند وقت بعد بصورت کاملا اتفاقی وقتی من و شوهرم می خواستیم از خونه بریم بیرون دیدیم که چند نخ سیگار توی پارکینگ خونه افتاده . در حالی که تقریبا یه ساعت قبلش یکی از دوستای پسرم اومده بود پیشش. و ما حدس زدیم که اون دوست ، این سیگارهارو برای پسرم آورده . درحالی که من تا اون موقع هیچ نشانه ای دلیل بر سیگار از پسرم ندیده بودم .

    این مسأله باعث شد تا مدتها شوهرم به من سرکوفت می زد که زمانی که اون خونه نیست مواظب بچه ها نیستم و پسرم سیگاری شده و …

    و چه تنش هایی که بین ما ایجاد شد .

    الان فکر می کنم که این موضوع چک و لگد خداوند به من بود که هرگز در پی پیدا کردن عیوب مردم نباشم . از اشکالات و معایب دیگران خوشحال نشم. بدجنس نباشم و قضاوت نکنم که خداوند حتما من رو در مسیری قرار میده که بسیار سخت تر قضاوت بشم .

    از خداوند می خوام که این موضوع رو فراموش نکنم و همین جا به خودم و خدای خودم تعهد میدم که هرگز در مقابل کاستی ها و اشتباهات دیگران قضاوت نکنم .‌

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  6. -
    مرضيه ابراهيمي گفته:
    مدت عضویت: 2492 روز

    به نام خدای مهربانم که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست

    سلام به استاد عزیزم

    سلام به استاد شایسته ی عزیزم،استاد من مرضیه ابراهیمی هستم،تووی اینستاگرام برای بخش اول کامنت من رو برای اون بخش پین کردی،خدا میدونه که چقدر خوشحال شدم و اینو نشونه ایی دیدم که در مسیر درست هستم،وقتی باور کردم که خداوند از طریق احساس آرامش،نشانه های کوچک،الهامات قلبی و زیبایی های ساده ی زندگی با من صحبت میکنه،این پین شدن کامنت من برای بخش اول کتاب شما نشونه ایی دیدم که خداوند داره با من صحبت میکنه و اینجوری بهم میگه که مسیرم درسته

    استاد دوست دارم برای بخش دوم کتابتون،روی همون فایل کامنتشو بنویسم،و از احساسم براتون بنویسم که چقدر حسم شبیه پرنده ایی شده که آهسته آهسته بالهاشو باز و بسته میکنه و داره زیر آسمون خدا از مسیرش لذت میبره،واقعا همون حس رو دارم،بزودی اینستاگراممو نصب می‌کنم و براتون مینویسم

    خدایا شکرت بابت استاد شایسته ی عزیزم،که حضورش تووی زندگیم باعث شده که انگیزه م،شور و اشتیاقم هر روز بیشتر بشه برای به صلح رسیدن با خودم و خدای خودم…

    سلام به دوستان الهی و ارزشمندم

    تمرین این قسمت:

    آیا در زندگی‌ات موقعیتی را تجربه کرده‌ای که ابتدا آن را «بدشانسی» یا «شکست» می‌دانستی، اما بعدها فهمیدی نشانه‌ای از خداوند بود تا مسیر درست را پیدا کنی؟

    با جزئیات بنویس که آن موقعیت چه بود، چه احساسی داشتی، و امروز با نگاه آگاه‌تر چه درسی از آن گرفتی؟

    استاد من سال 1400 با گرفتن وامی از بانک و مقداری پول قرض از کارفرمای قبلیم،وارد بورس دلار شدم با این امید که قسط بانک و قرض کارفرمامو میتونم با سودی که هر ماه تووی بورس نصیبم میشه رو میدم،خب ماه اول اون سود اومد و من خوشحال،ماه دوم خبر رسید که اون شرکت اصلا یادم نمیاد که تووی چه کشوری بوده،به مشکل برخورده فعلا خبری از واریزی سود نیست،اونموقع با اون پولم راحت میتونستم یه پراید مدل پایین تر بخرم،گفتم پول رو میزارم تووی بورس و از سودش ماشین هم می‌خرم،خلاصه هر چی خیالبافی کردم بعد از یک ماه تبدیل به خاکستر شد،خدایا حالا سود نخواستم،اصل رو رفته وام بوده،اون پولم که مال کارفرما بوده،چیکار کنم،جریان رو برای کارفرمام گفتم و اون پول رو بهم بخشید،مونده بود قسط وام که باید میدادم،قسط وام رو یکی پس از دیگری به بانک پرداخت کردم و وام رو بعد از سه سال فکر می‌کنم صفر کردم و اونجا بود که دیگه قسم خوردم تحت هیچ شرایطی پولمو ندم جایی که باهاش برام کار کنه،بخواد سودی بهم بده،و دیگه هیچوقت چنین کاری رو نکردم،خدا میدونه چقدر بهم پیشنهاد شد،اما پول تووی بورس نزاشتم

    خب یه بار دیگه به یه شکل دیگه باز پیشنهاد شد ارز دیجیتال بخرم،چون قبلش زخم خورده بودم،این دفعه دیگه گفتم نمیام ریسک کنم کل سرمایه مو بزارم،مثلا اگه اونموقع ده میلیون داشتم،یک میلیون ارز خریدم،به امید اینکه باز سود می‌کنم،و اونم هیچ شد،گوشیم عوض شد اکانتم پرید دیگه بیخیال شده بودم،همین دو،سه ماه پیش وقتی داشتم روی دوره همجهت با جریان خداوند کار میکردم،نشونه اومد که میتونم وارد حسابم بشم،و وارد شدم،اون یک میلیون و شده بود حدود یک میلیون هشتصد تومن،که چون ظرف باورهام سوراخ بود،اصلا یادم نمیاد چجوری پولش رفت

    و من تصمیم گرفتم هیچوقت دیگه نه وام بگیرم،نه قرض کنم،نه پولمو شرط بندی کنم،نه پولمو بدم دسته کسی باهاش کار کنه و بهم سود بده،البته اینم آروم آروم شکل گرفت،چون من بعد از اون وام باز وام گرفتم،که باز یکی از نتایج دوره هم جهت با جریان خداوند بود که همه ی وام هامو ده ماه قبل از سررسید همشونو خداوند از طریق یکی از دستانش برام صفر کرد.

    خدایا شکرت که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن توست.

    دوستون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  7. -
    فریبا گفته:
    مدت عضویت: 3234 روز

    یکی دیگه از مثال‌هایی که من می‌تونم بزنم 7 سال پیش وقتی داشتن از سر کار میومدم گشت ارشاد منو گرفت،منی که هیچ وقت تو دوران دانشجوییم نه به لباسم گیر داده بودن نه پوشش نامناسبی داشتم برای بیرون رفتن و همیشه یه بچه مثبت به تمام معنا بودم وقتی که در تهران درسم تموم شد برگشتم قم و در پروژه ساختمانی شروع به کار کردم یه روز که از سر کار میومدم با همه اینکه پوششم کاملاً مناسب بود بوت پوشیده بودم و مانتوی خیلی بلند اما نمی‌دونم چرا اون روز گشت ارشاد منو گرفت و چون ازشون فیلم گرفتم که داشتن افراد دیگه‌ای رو کتک می‌زدن منو یه شب به بازداشت انتقال دادن برای اینکه حالم بد نباشه و بتونم ذهنمو کنترل کنم اون شب کلی ورزش کردم و شروع کردم به تمرکز کردن تجسم کردن که فردا یک قاضی خوب اونجا خواهد بود و همه چیز به نفع من میشه تازه اون موقع دوره کشف قوانین زندگی رو خریده بودم فرداش که رفتم دادگاه یک قاضی کت شلواری که در محیط قم اصلاً معمول نیست اونجا بود و بسیار شبیه پدرم بود و خیلی رفتارش دوستانه و پدرانه بود و گشت ارشاد رو مقصر دونست و گفت چرا فیلم گرفتی گفتم به خاطر اینکه به شما نشون بدم که اون‌ها داشتند افراد رو کتک می‌زدند چون اگر می‌گفتم شما باور نمی‌کردید این بود که اون قاضی رضایت من رو جلب کرد از گشت ارشاد و دو تا از نیروهای اونها رو هم اخراج کردن اما این تضادی بود برای منی که همیشه تو زندگیم بچه مثبت بودم و سرم پی کار و تحصیل بود و باعث شد که یک هفته به این فکر کنم که من دیگه هیچ وقت دلم نمی‌خواد توی این شهر بمونم و اون تضاد یا اون اتفاق به ظاهر بد برای من شجاعت و دلیری رو ایجاد کرد که تونستم با اون دلیری و اطمینان به تهران مهاجرت کنم و بعد به یک استان سرسبز که گیلان هست و اون اوایل بعد از مهاجرتم انقدر اتفاق خوب می‌افتاد توی همون ماه و روزای اول که باعث شده بود دعا کنم اون کسایی که منو گرفتن و تازه قبل از اینکه از قم مهاجرت کنم یه بار براشون یه گلدون بردم که شما بیشتر از من به زیبایی نیاز دارید و بهتره که این گلدون اینجا باشه.بسیار از این اتفاق در زندگیم راضی و خوشنود هستم چون همون موقع که این اتفاق افتاد نشستم برای خودم اهرم رنج و لذت رو نوشتم و مطمئن شدم که این شهر برای من اصلاً مناسب نیست و خدا را شکر توی این 6 سالی که مهاجرت کردم خیلی خیلی راضیم و همه اتفاقاتی که در بخش لذت نوشته بودم درتمرین اهرم رنج و لذتم تفاق افتاده و بیش از اون چیزی که فکر می‌کردم و عدو شد سبب خیر چون خدا خواست.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  8. -
    مینا منصوری گفته:
    مدت عضویت: 1388 روز

    سلام و درود

    خدایا شکرت که دوستم داری و دوستت دارم

    واقعا واقعا شانس و عکسش بد شانسی یا به قول قدیمی ها چشم شور وجود نداره

    حال خوب و اتفاق خوب و عکسش دقیقا وجود داره

    استاد جان خواستن و توانستن وقتی معنی پیدا میکنه که دستت توی دستت حضرت عشق خدای جان باشه

    با او بخوای و با او قدم برداری و اینبار یک قدم ما یک پله بالاتر میریم

    استاد در مسیر کسب و کار جدیدم فقط اون لحظه گفتم خداجونی تمام آیتم های کار ایده آل منو داره ولی توان و قدرتش میدونم تو وجودم مثل ذغال زیر خاکستر خوابیده بیدار کردنش باتو

    از خدا کمک خواستم و الان مثل شعله ای پر از گرما و حس خوبم

    خداجونی عاشقتم

    همه چیز باب میل من پیش میره و همه چیز رو برام زیبا تدائی میکنه چون فقط و فقط به دید مثبت پا تو مسیر این کار گذاشتم

    کاش قبل تر ها هم برا ازدواج با این دیدگاه اومده بودم و این باخت های چندساله رو نداده بودم بیخیال مهم اینه یکسالی هست جدی به زیبایی روابطمون نگاه میکنم و خیلی حال و اتفاقای قشنگی داریم

    آره قوانین از قبل ما بودن حالا با آگاهی در مسیر زیبایی قرار گرفتیم

    در پناه حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
  9. -
    مهرداد نیک پور گفته:
    مدت عضویت: 3650 روز

    سلام به همه دوستان عزیزم و استاد بهتر از جانم. امیدوارم که حال دلتون عالی باشه.

    در مورد شرط بندی و قمار کردن خدا رو شکر در من باوری به وجود اومده چندین ساله شاید بگم از اوان جوانی که اونم به مثابه یک اتفاقی بوده که ازش درس گرفتم. همیشه خط قرمز من بوده یعنی هیچ عاملی، هیچ محرکی نتونسته منو به سمتی ببره که بخوام شرط بندی بکنم یا قمار بکنم. خوشبختانه من تقریبا سال هشتاد و سه بود که وارد گلدماین شدم که در واقع یه نسخه تقلبی از گلد کوئست بود، خود گلد کوئست تقلبی بود این نسخه تقلبی گلد کوئست بود که البته خوشبختانه اون موقع هم خدا هوام رو داشت و وارد بازی ای شدم که زیاد چیزی از دست ندادم چون که اون موقع گلد کوئست پونصد هزار تومن تا یک میلیون تومن بود ورودیش ولی این پنجاه هزار تومن بود و گفته بودن که پنجاه هزار تومن شما به عنوان ورودی می دید حالا همون داستان های گلد کوئست که زیر مجموعه می آرید و … اینجوری که ما هم یه تلاش هایی کردیم ولی دیدم که حرف های قشنگ زیاده توی این داستان ولی اینکه به عمل تبدیل نخواهد شد و حتی برادرم هم وارد این داستان شده بود و منو وارد این داستان کرده بود که به شدت به من فشار می آورد و حتی خاطرم هستش که تا یک ماه دو ماه من حالت افسردگی گرفته بودم و فقط می خوابیدم، فقط می خوابیدم و این داستان یه درس بزرگی برام شد که با حرف هر کسی وارد هر داستانی نشم و پولم رو جایی سرمایه گذاری بکنم که برای من مفید و ارزشمند هست.

    البته بعد از این داستان من سال نود و پنج بود که وارد بورس شدم و چون همیشه خوشم می اومد، تو ذهنم بورس برای من یه چیز با کلاسی بود. دوست داشتم بدونم بورس اصلا چی هست که وارد بورس شدم ، آموزش های تخصصی دیدم و اینکه کتاب های مختلف در زمینه اش خوندم و یکی از درس هایی که داخل بورس به تمام دانشجوها می گفتن اینکه پولی که بهش نیاز نداری مازاد درآمدت هست رو وارد بورس بکنید، وارد بازارهای مالی بکنید که منم خوشبختانه بر اساس اون درس هیچ وقت هیچ پولی رو، پول خیلی زیادی رو وارد نکردم و باز یه مسائلی پیش اومد که از این داستان اومدم بیرون و حالا یه مسائل دیگه ای که ادامه اش مربوط به بحث روانشناسی ثروت می شه و خدا رو شکر می کنم که همیشه هدایتگر و حامی من بوده و همیشه هدایتم کرده چه با حال بدم چه با احساساتم چه با انسان هایی که اطرافم بوده، منو هدایت کرده که وارد این چالش ها و این مسائل نشم و ضررهای مالی سنگین متحمل نشم.

    خدا رو شکر می کنم از اینکه در کنار شما دوستان هستم و از استاد عزیزم هم بی نهایت تشکر می کنم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
  10. -
    مرضیه پری پور گفته:
    مدت عضویت: 3048 روز

    به نام تنها فرمانروای جهانیان، رب و صاحب اختیار وهاب من

    سلام

    سپاسگزار خداوندی هستم که هر لحظه با هدایت و حمایتش مرا در مسیر مستقیم خودش ثابت قدم نگه می دارد.

    استاد جانم سپاسگزارم که به ندای قلب تون عمل کردین و این روم رو تشکیل دادین و این فایل های با ارزش رو تهیه کردین که هر جلسه اش برای ما کلی درس داره.

    بی نهایت سعید عزیز رو تحسین می کنم که اینقدر عالی ذهنشون رو کنترل کردن و خیلی بهتر از قبل زندگی شون رو ساختن.

    یک باور عالی هم از صحبت های سعید عزیز متوجه شدم اینکه میشه بدون سرمایه تجارتی به این بزرگی رو راه انداخت ، خیلی تحسینش می کنم.

    استاد جان شما رو هم بی نهایت تحسین می کنم که توی هر چیزی می تونی نکات مثبتی رو پیدا کنید و تحسین کنید . سپاسگزارم که اینقدر عاملین به آنچه که درک کردین و با عملکرد تون اینقدر عالی به ما درس می دهید.

    استاد جان در مورد شرط بندی و قمار خدا رو هزاران مرتبه شکر تجربه اش رو نداشتم مگه توی بازی های پاسور و اونم سر چیزای الکی و خنده دار.

    ولی وقتی که نگاه می کنم ردپای این باور اشتباه رو توی زندگیم می بینم به شکل های دیگه مثل پیامک کردن کد های قرعه کشی رو محصولات یا … که بحث قرعه کشی توشون بوده.

    که بازم اونم بر می گرده به داشتن این باور اشتباه و ترمزی به نام شانس.

    البته که هیچ وقت دلیل خرید اون محصولات شرکت در قرعه کشی هاشون نبوده ، اما الان که فکر می کنم زمانی که تمرکزم رو روی برنده شدن می ذاشتم ،می تونستم اون زمان و تمرکز رو روی ساخت باورهای و عمل کردن به الهامات خدا بذارم.

    و خدا رو هزاران مرتبه شکر که خدا هر لحظه داره هدایتم می کنه و صد البته که خدا هزاران راه داره برای رساندن روزی به من اما حساب کردن روی اون روش ، هر چی که می خواد باشه ، شرک و بستن دستان خداست.

    استاد یاد فایل های «خدا تاس نمی اندازد» و «آنچه از لاس وگاس آموختم» افتادم چقدر من با فایل های شما رشد کردم چقدر درکم نسبت به این مسایل بیشتر شد ، اینا همون درس هایی است که بدون چک و لگد از جهان آموختم که منم با خودم عهد بستم که تحت هیچ شرایطی در قمار و شرط بندی شرکت نکنم ، و تحت هر شرایطی به این عهد پایبند بمونم .

    در فایل خدا تاس نمی اندازد توضیح دادین که هیچ اتفاقی شانسی ‌والله بختکی رخ نمیده و جهان از روز ازل تا ابد همواره داره با یک قوانین ثابت و غیر قابل تغییر اداره میشه و رشد می کنه و گسترش پیدا می کنه.

    یادمه در مورد لایق وگاس می گفتین که با وجودی که این شهر پر از زرق و برق و زیبایی های جذب کننده و مسحور کننده است اما انرژی این شهر منفیه، و گفتین که روح پاک شما نمی تونه باهاش ارتباط برقرار کنه، چون افراد دارن برخلاف قوانین جهان حرکت می کنند چون برخلاف جریان خوشبختی که در جهان جاریه دارند حرکت می کنند.

    برای خلق پول و ثروت از خودمون باید بپرسیم خوب چه رشد و پیشرفتی داشتم ،؟ چی آموختم،؟ چه ارزشی رو ایجاد کردم؟ چه تاثیری در گسترش جهان داشتم؟

    مگه زنبور عسل شانسی یک کندو عسل تولید می کنه؟ مگه شانسی می ره گل‌هایی که شهد دارند رو پیدا می کنه؟ مگه مورچه شانسی دانه پیدا می کنه ؟ مگه شانسی مسیر لانه اش رو پیدا می کنه؟

    مگه ابرها شانسی می بارند ؟کجای این جهان بر مبنای شانس ایجاد شده؟

    کل این جهان داره بر اساس قوانین ثابت و غیر قابل تغییری حرکت و رشد می کنه و هیچ اتفاقی، اتفاقی رخ نمیده.

    پس باید باور کنم که این بازیه ذهنه که می خواد من رو از حرکت کردن و استمرار داشتن در مسیرخدا منحرف کنه.

    خدا رو هزاران مرتبه شکر به این مسیر الهی هدایت شدم ، چون می تونم بدون اینکه خیلی از چیزها رو خودم تجربه کنم و درسش رو بگیرم از تجربیات و درس هایی که دیگران گرفته اند استفاده کنم.

    استاد جان بازم ازتون سپاسگزارم برای تهیه و انتشار این فایل های ارزشمند

    خدا جونم برای این که دریافت این همه آگاهی و هدایت را از فضل وسیع خودت روزیم کردی سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم

    در پناه خدا در تمام جوانب زندگی موفق باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای: