تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹ - صفحه 9 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

410 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مرضیه گفته:
    مدت عضویت: 222 روز

    سلام استاد عزیزم

    من یک الهام بزرگ و باور نکردی که برام اتفاق افتاد ابن بود که درسال 95 وقتی مدارس برای الودگی دو هفته تعطیل شد هفته اول که دخترام خونه ماندن کلافه شدند ومن ناراحت شدم گفتم حتی نمیتونم ببرمشون بیرون یه دور بزنند یا پارک برند چون هوا الوده بود

    من همیشه دوست داشتم که اطراف تهران ویلا داشته باشم و حتی یادم اول سال نو یکجا نوشتم من حتما ویلا میگیرم

    و این درصورتی بود که من حتی پول نداشتم شاید باور نکنید

    بعد همون موقع یه الهامی بهم شد دخترا م بردارم برم اطراف تهران هم هوا بهتره و هم ویلا میریم نگاه میکنیم قرار نیست که الان پول بدیم

    و این شد که بچه هارو برداشتم با جیب خالی رفتم لواسون بعد چند تا املاک رفتم و وقتی قیمتارو میفهمیدم جا میخوردم با خودم میگفتم من حتی ده میلیون تو حسابم نیست چطوری میخوام بالای یک میلیارد ویلا بگیرم شاید الان همه بگید با چی میخواستم ویلا بگیرم براتون خنده دار باشه

    ولی یه چیزی درونم میگفتم باز برو یه املاک دیگه مدام تو سرم این صدا رو میشنیدم که میگفت بازم بگرد

    اصلا فکر نمیکردم اینقدر قیمتا بالا باشه ولی من که پولی نداشتم چرا بازم به گشتن ادامه میدادم اون موقع نمیفهمیدم

    ولی الان این میدونم که خدای مهربان و بخشنده مرا هدایت میکرده و من الهامات میگرفتم خدایا هزار بار شکرت

    خلاصه من اخرین املاکی که رفتم گفتم کمترین قیمت ویلاتون چقدره ؟!؟؟

    گفت یه اگهی ویلا داشتیم فلان محل تا حالا ندیدم فقط فایل شده ولی صاحبش قیمت هفتصد میلیون گذاشته

    منکه اصلا پولی نداشتم بکی بجای من گفت خوبه میشه ببینیم

    خلاصه ما هدایت شدیم به محل چه جای خوش اب و هوایی و چه ویلای قشنگی همون موقع چشمم گرفت ولی مدام فکر پولش بودم

    بعد صاحبش گفت پسندیدن ؟

    گفتم اره ولی این قیمت زیاده

    فقط گفتم یه حرفی بندازم بیام بیرون منکه پولی نداشتم

    بعد طرف گفت شما چقدر داری من خشکم زد

    چطوری بگم با پنج میلیون اومدم خرید یکدفعه یه فکری تو ذهنم اومد گفت تو طلا داری پول نقد بهش بگو مثلا پنجاه میلیون

    منم گفتم نقد این مقدار دارم ولی باید چندتا چیز مثل ماشین و چیزای دیگه بفروشم

    نمیدونم این حرفارو از کجا اوردم اصلا بهش فکر هم نکرده بودم

    از انجا که طرف پول لازم شدید بود گفت اشکال نداره هرچی نقد داری شما بده بقیه اشو دوتا چک بده

    واصلا بطور خیلی باورنکردنی من زیر قیمت با شرایط خیلی عجیب که تا هشت ماه باید پولشو میدادم

    و صاحب ملک که مدام پیگیر من بود و یکجورایی بزور میخواست من بخرم و هر چی میگفتم قبول میکرد

    وقتی قولنامه نوشتم برای هرکی تعریف کردم چطور خریدم باورش نمیشد

    الان به این حرف رسیدم که اگر چیزی در این جهان سهم ما باشه حتما به ما میرسیم

    واقعا خدا اگر بخواد ما به چیزی برسیم خیلی راحت و اسان است فقط باید اعتماد کنیم به الهامات درونمون

    من از خدا همیشه اینو میخواستم و باور داشتم که روزی میخرم وبه لطف خودش گرفتم

    ولی هنوز هیچکس باورش نمیشه ولی لطف خداست که شامل حال ما میشه

    من از اونروز اینو فهمیدم که اگر تصمیم به انجام کاری دارم فقط انجام بدم به پایانش فکر نکنم

    برای همه ارزوی سلامتی شادی و سعادت دارم

    در پناه خدا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  2. -
    مینو گفته:
    مدت عضویت: 1821 روز

    به نام پروردگار رب العالمینم

    سلام فراوان خدمت استاد گرانقدر و سرکار خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی

    آخرین الهامی که دریافت کردم مربوط به روز چهارشنبه 14 آبان بود که تصمیم داشتم بعد از باشگاه برم بازار ولی یه حسی بهم گفت برو خونه وسایل داخل کیفت زیاده و کیفت سنگینه وسایل رو بزار خونه گفتم آره تازه از خونه با همسرم میرم بازار ایشون که میره مغازه من

    رو هم می رسونه

    ولی وقتی رسیدم خونه دیدم همسرم رفته مغازه خواستم وسایل رو بزارم پشت در تو راهرو یه دفعه احساس دستشویی داشتم گفتم حالا بزار برم دستشویی عجله که ندارم

    بعد گفتم نکنه دیر بیام خونه بذار آشغال ها رو بزارم بیرون که نمونن همینکه رفتم تو آشپزخونه که سطل آشغال رو بردارم چشمم به قوری چایی که همسرم برا خودش درست کرده بود و زیرش هم شعله پخش کن گذاشته بود افتاد و بعللله شعله گاز هم همون جور روشن گذاشته بود و رفته بود وااای خدایا چقدر من خدا رو شکر کردم برای هدایتش که چجوری مرحله به مرحله من رو از باشگاه تا داخل آشپزخونه کشوند خدایا بی نهایت شکرت

    آخرین ایده ای که الان در ذهن دارم شروع کسب و کاریه که شهریورماه خداوند بعد از کنار گذاشتن یک سری از عادتهای مضر در مورد پول خرج کردن به من الهام کرد البته قبلا این ایده الهام شده بود ولی به وضوح نرسیده بودم

    خدایا بی نهایت سپاسگزارت هستم

    استاد عزیزم و خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی سپاسگزارتون هستم این پروژه خیلی عالیه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  3. -
    ناشناس گفته:
    مدت عضویت: 217 روز

    سلام ودرود

    آخرین باری که به الهام درونی عمل کردم

    بخداگفتم خدایا اصلا توشوهرمن باش ویکی یکی مشکلاتمو حلش کن مدارک خونه ماشینم روبرداشته بودن کاملا بنامم هست وبهم نمیدادن چندباربه زبون خوش گفتم مدارکموبدین .اخرش بخداگفتم خداجونم میشه باعزت مدارکمو ازشون بگیری بهم بدی که دیروز بطوراتفاقی دیدم مدارکمو پس آوردن وگذاشتن تومدارک تحصیلیم وارایشگریم کلی ذوق کردم .

    دومین الهام این بودکه خدایامیخام منو ویاناروباعزت ازته چاه مثل حضرت یوسف نجات بدی ومنوبه مقام ملکه شدن برسونی وبعدش خدابمن گفت یک ادم بانفوذ ثروتمند ودلپاک میفرستم که نجاتت بده والان نشانه هاشو درمتن بالا دیدم .

    همیشه به الهامات گوش میکنم ونتیجه آن اسان پیش رفتن کارها هست .

    عشق محبت ثروت خیر رساندن به بندگان خدا انجام دادن رسالتم تقویت شخصیتم و آرامش و برکت و شادی واراده ورزش ورقص وزیبایی ونظم ولاکچری شدن زندگی برام درپی داره .

    الان الهامی که درقلبم هست ورزش کردن رقصیدن و رسیدن به سلامتی وزیبایی کامل و ساختن کشتی نوح خودم ونجات پیداکردن منو ویانا ازته چاه ورسیدن به مقام ملکه شدن :)))

    حیا وشرم بیش ازاندازه ادمو ازاونطرف بوم میندازه من اگربرای عشقم عشوه وناز دارم این بدلیل زنانگی قوی خودم هست برای لوندبودنم برای بیان احساساتم است وربطی به نداشتن حیانداره .

    همین کارهام باعث شده حرف خداروگوش کردم و عزیرم بادیدن اسمم در لیست مخاطبین موبایلش آرامش پیدامیکنه وبه زندگی امیدوارمیشه واحساس عشق وامید به زندگی پیدامیکنه دیگه .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  4. -
    زهرا داودآبادي گفته:
    مدت عضویت: 1921 روز

    گام نهم- پیروی از الهامات قلبی – شنبه 17 آبان 1404

    به نام نور آسمان ها و زمین

    سلام به روی ماهتون

    تمرین این قسمت: 

    ‎اگر می‌خواهی توانایی شنیدن و فهمیدن هدایت الهی را در زندگی‌ات تقویت کنی، تمرین زیر را انجام بده:

    ‎1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجه‌ای گرفتید؟
3. در قسمت نظرات بنویس:

    * چه تجربه‌ای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟

    * وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجه‌ای گرفتی؟

    * الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟

    خوب خوب خوب

    بریم سراغ یه موضوع جذاب و دوست داشتنی که من عاااااشقشم ‌و به طرز عجیبی تمام فایل هایی که این مدت بهشون هدایت میشم در رابطه با این موضوعه

    هدایت و پیروی از الهامات قلبی

    جلسه 2 -3 ثروت 3

    جلسه 1 قدم 6 که من دیوانه وار دوستش دارم

    جلسه 11 هم جهت با جریان خداوند

    به طرز عجیبی این چند روز هدایت شدم به این فایل ها و مشخصا باید روی این موضوع کار کنم

    بریم سراغ سه تا اتفاق اخیر

    داستان اول

    اول در مورد انتهای شهریور بگم که من درخواست کردم که به سری موضوعاتی که برام سخت پیش می‌رن آسون بشن در واقع به قول فایل قوانین جهان در قرآن کریم 2- از خدا خواستم که وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی

    به لطف الله یکتا چند روز پشت هم تکام فایل های صفحه اصلی سایت و نشانه های روزم من رو به دوره کشف قوانین فرا میخواندند

    29 شهریور بسم الله گفتم و چکاپ فرکانسی رو نوشتم و با تعهد فراوان شروع کردم

    3 بار پشت هم کل سوالات جلسه 2-3 کشف قوانین رو پاسخ دادم و از اونجا به دوره احساس لیاقت هدایت شدم

    پشت بندش پروژه رویایی تغییر را در آغوش بگیر شروع شد

    بعدش به لطف الله به طرز جادویی شجاعت پیدا کردم که تمرینات عزت نفس مثل پیام بازرگانی و استارت سبک شخصی خودم رو برم جلو

    و نمیدونید تو همین 1/5 ماه چه انفاقان عالی افتاده

    درآمدم در مهر ماه 1/5 برابر شد

    سلامتی م عااااااالی عالیه

    روابطم با اطرافیانم و دوستانم فوق العادس

    زمان های بیشتر و بیشتر و بیشتری در طول روز خوشحال و شاد و‌خندانم و از همه مهم تر آرامش دارم که به قول استاد مصداق مومنتوم مثبت است

    و کلی نتایج رویایی دیگه

    داستان دوم

    دیروز عصر بعد از اینکه ظرف ها رو‌ شستم بهم الهام شد که برو پیاده ری

    سریع پوشیدم و زدم بیرون ، خودم میخواستم طبق مسیر معمولم‌ برم باغ گل ولی به سر خیابون که رسیدم یه حسی بهم گفت برم سمت راست

    رفتم و چون در تمرین ستاره قطبی درخواست کرده بودم که فراوانی و زیبایی جهان هستی رو بیشتر ببینم ، کلی مغازه های پر مشتری و صف رو دیدم

    سر خیابون بعدی ، میخواستم برم راست و در واقع مسیری رو برم که ذهن منطقی م میگفت اما حسم گفت برو چپ ، از داخل خیابون هم برو نه از پیاده رو

    خلاصه گوش دادم و رفتم ، داشتم قدم میزدم یه حاج آقایی از داخل ماشین صدام زد و گفت : دخترم خیابون آقاجانلو کجاست؟ آدرس دادم ولی متوجه نشدن ، حسه گفت روی گوشی براشثن برن ن رو نقشه دست خدا شدم براشون زدم و کلی از سرگردانی به لطف الله در اومدن

    بعد دوباره اون حس عزیزم ، من رو از چند جای جدید برد و نیت کرده بودم که به دو تا از ترس هام غلبه کنم ولی شد 3-4 تا

    من رو‌ وارد خیابون ها و کوچه های تاریک کرد ، ترسیدم ولی با توکل و اعتماد به خودش حرکت کردم و یه کوچولو به ترسم از تاریکی غلبه کردم

    بعدش میخواستم به گرفته دست برنم و بر اون ترس هم غلبه کنم بهم گفت کنار کدوم کربه بشینم و نوازشش کنم

    و بعدش برای انجام پیام بازرگانی داخل پارک ، جایی که اول یه نفر بهم گفت نه و میخواسام بیخیال بشم ، بهم گفت برو سراغ فلان حاج آقا ، رفام و با روی گشاده گوش داد و چقدررررر بهم فیدبک عالی داد

    برگشتنه میخواستم شعر ملاصدرل رو پرینت کنم فلشم رو یادم رفته بود با اینکه خسته بودم بهم گفت برو فلش رو از خونه بردار و برو فلان مغازع

    رفتم ، انجام دادم و در نهایت یکی از آیه های زیبای سوره انجام رو پشت دوچرخه یه پسرر کوچولو به نام ماهان دیدم با این مضمون :

    خداوند همه دارایی من است

    من دیگه به راحتی و آسانی از نشانه ها و هدایت ها رد نمیشم به لطف الله

    و داستان سوم

    اوایل مهر بود ( یک هفته هم از شروع جدی دوره کشف قوانین نگذشته بود…. یعنی این جهان فقط تعهد ما رو می‌خواد ،،، بخدا تعهد ببینه از در و دیوار نتایج برات میبارن) که دلم میخواست پول بیشتری بسازم

    این خواسته از قلبم رد شد و خیلی خییییییلی هدایتی یکی از همکارانم از زبان خدا باهام صحبت کرد ‌و گفت تو که فلان مهارت رو داری برو به فلان مدیر بگو و ازش درخواست کن که مسئولیت بیشتری بهت بده

    منم تعلل نکردم و شب ش زنگ زدم بهشون و صحبت کردن و اتفاقا خیییلی هک استقبال کرد و قرار شد که با مدیر بعدی صحبت کنم

    با نفر دوم صحبت کردم اون چیزی که من اون موقع خواست قلبی م بود نشد و شرایط به سمتی پیش رقت که خییییلی عالی تر شد و درآمدم خیلی بیشتر میشه به لطف الله

    همه چیز از یک‌ خواسته عمیق قلبی که انقدررررر به خدا اعتماد و توکل داری که دستش رو برای چگونگی انجامش باز میداری شروع میشه.

    و اونجا تویی که تصمیم میگیری کارهاتو با خدا تقسیم کنی یا اینکه یک عمر تقلا کنی و در جا بزنی

    راستی بچه ها من یه کاری دارم به لطف و هدایت الله انجام میدم

    هر روز برای خودم یکی از داستان های هدایت هام رو در همون روز یا قبلا مکتوب می‌کنم و ریز ریز داره عضله هدایتم به لطف الله قوی و قوی تر میشه

    من عاشقتونم

    با عشق ، ادامه دارد …..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  5. -
    مریم شریعت گفته:
    مدت عضویت: 1186 روز

    به نام خداوند مهربانم

    سلام

    از بچگی به ما گفتن به حرف دلت گوش نده اون یعنی گوش دادن به هوس و این از شیطونه به عقلت رجوع کن ببین چی میگه

    و بارها و بارها و بارها قلب من خیلی واضح حرفش رو گفته و من بخاطر اون باور غلط به اون ندا گوش نکردم و ضررش رو دیدم و اگر گاهی هم گوش میدادم و درست از آب درمیومد چون انقدر اون باور تو وجودم رخنه کرده بود و صداش بلند بود اون صدارو رو که حتی درست هم بود یا نمیشنیدم و یا بی تفاوت رد میشدم بعد که بزرگتر شدم به این باور رسیدم که من هر وقت به حرف دلم گوش نمیدم ضرر میکنم مثلا اینو نزار اینجا میوفته و من بی تفاوت رد میشدم اتفاقا اون شی می افتاد و به خودم میگفتم دیدی دلم گفتا من گوش نکردم و هزاران هزار مورد اینجوری دارم

    و الان که با توجه به آموزه های استاد عزیزم اینو فهمیدم که این ندای قلب منه و الهامی است از طرف خداوند و سعی میکنم آگاهانه و با عشق عمل کنم و واقعا واقعا هر وقت از ساده ترین الهام و هدایت بی توجه رد میشم قشنگ ضربه رو جهان به من میزنه

    یک مثال خیلی ساده و ابتدایی که همین امروز برام اتفای افتاد این بود که من دارم منجوق دوزی میکنم و دو تا ظرف اونهارو تو سینی میزارم و میدوزم روی مبل نشسته بودم کاری پیش اومد اومدم بلند شم سینی رو گذاشتم رو دسته مبل و خاستم بلند شم با صدای بلند به من گفت اینجا نزار میوفته و میریزه من گفتم نه حواسم هست پاشدم رفتم آشپزخونه و بعد شروع کردم تلفن صحبت کردن و اومدم با احتیاط نشستم رو مبل که سینی برنگرده عاقا نشستم ی دفعه دستم خورد به سینی و پخش زمین شد و من نزدیک یک ساعت داشتم اونارو جمع میکردم به خودم گفتم ببین جرا گوش نکردی

    و این رو بگم خدارو شکر خدارو شکر صدای هدایت رو نسبت به قبل بیشتر و واضحتر میشنوم و انشاءالله بتونم به اون عمل کنم و من از همین الهامات به ظاهر کوچیک شروع کردم تا بهتر و دقیق تر بشنوم

    خدایا شکرت برای دریافت الهامات خدایا شکرت

    دوستون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  6. -
    الهه سوادکوهی گفته:
    مدت عضویت: 3097 روز

    به نام یگانه رب رزاق و هدایتگرم

    سلااااااااااام استاد بی نظیرم من عاااااشقتم چقدر خوشحالم از فایل جدید ک در مورد الهام و هدایت بود

    عاشقتم استادم ک هرچی میخوای بگی از تجارب خودت میگی و در تمااام زمینه ها بهترین الگویی

    چقدر من اینو دوس دارم ک خودم الگویی باشم ک همیشه دوس داشتم ببینمش و خدارو شکر همین الان هم هستممم اما میخوام با نتایج بزرگترم بهتر و بهتر باشم

    استادم منم مثل شما دارم یاد میگیرم با نتایجم صحبت کنم

    فایل امروز هم دقیقاااا مربوط ب نتیجه دیروز منه ک ۲ تا معجزه بود برام

    استاد ما چندروز بود ک میخواستیم بریم ی سفر کوتاه از اصفهان محل زندگیمون ب آبادان خونه پدر بزرگم

    ولی هر روز ب ی دلیلی جور نمیشد و ما خودمون رو ب جریان هدایت سپرده بودیم (من و خواهرم و مادرم) و تسلیم بودیم تا اینکه دیروز احساسمون اوکی داد و ما خوشحال و خندان حرکت کردیم

    پدرم نیومد و ما خودمون اومدیم سفر

    از قبل گفته بودن که ممکنه بخاطر شرایط بیماری و این چیزا از ورود افراد و مسافر ب شهرای دیگه جلوگیری بشه و جریمه کنن و ازین داستانا

    ولی خب ما حسمون گفت برین و مشکلی پیش نمیاد

    خلاصه ما حرکت کردیم

    من پشت فرمون بودم

    ابتدای مسیر چون جاده صاف بود با سرعت بالا ۱۴۰ تا اینا میومدم ک یه جا پلیس گرامی ما رو دید و گفت وایسین ولی من انقدر سرعتم بالا بود ک نتونستم ب یکباره سرعت کم کنم و وایسم و ردش کردم

    هیچی دیگه گفتیم حتما خیریتی توش بوده

    باز اومدیم جلوتر یه ۴۰ ۵۰ کیلومتر جلوتر باز ی پلیس دیگه و باز همین داستان و ما خیلی شیک ردش کردیم (عمدی نبود آقاااا)

    خیلیم بهمون خوش گذشت توی راه خیلی زیبایی دیدیم فراوانی دیدم و تایید کردم این فراوانی و زیبایی جهان رو و انقدری خوش گذشت ک ما ۱۰ ساعت توی راه بودیم ولی وقتی رسیدیم من گفتم انگار یکی دو ساعت گذشت..خدایا شکررررت

    رسیدیم ب پلیس راه اهواز آبادان

    دیگه اینجا جدی تر بود چرا؟ چون دونه دونه ماشینا رو نگه میداشتن و پلاکها رو چک میکردن و اگه پلاک از شهر دیگه بود نگهش میداشتن و جریمه و برگشت و …

    ما با هم قرار گذاشتیم ک شجاع باشیم و بدون هیچ دروغ و مظلوم بازی حقیقت رو بگیم و گفتیم خدایا خودمون رو ب تو میسپاریم

    پلیس اومد دم شیشه سلام احوال پرسی گرم و محترمانه باهامون کرد (بچه های خوزستان همه خونگرم و مشتییییی)

    گفت از کجا تشریف میارین؟

    گفتیم اصفهان

    رو کرد ب همکارش گفت از اصفهاااان اومدن!!

    گفت کارت ماشین رو بدین و برین جلوتر پارک کنید تا من بیام

    آقااااا هیچی دیگه

    رفت تو دفتر پلیس و برگشت سمت ماشین

    گفت رفتم تو سیستم چک کردم دوربین شما رو گرفته ۱ میلیون تومنم جریمه شدین!!

    حالا باید برگردین نمیشه برین آبادان ممنوعه

    گفتیم آقاااا ما دو ساله سفر نیومدیم بخاطر همین شرایط موجود و الان تازه میخوایم بریم ی سری بزنیم و زود برمیگردیم

    همین

    بعد استاد خودش گفت خب ی کاری کنید

    شما ب مسیرتون ادامه بدین برین من بهشون میگم برگشتین. جریمه تونم لغو میکنم!!!!!!!

    وااااااااااااااااااای

    مرسیییی سرکار

    استاد نزدیک بود بهش بگم عاااااشقتم :)))))

    ما حرکت کردیم و انقدر جیغ و دست و هورا کشیدیم ازین معجزه خدا

    آخه چرا باید ب ما بگه شما برین تازه من لغوش میکنم براتون؟؟؟

    وای خدای من معجزه ازین بالاتر؟؟؟؟

    ما دیگه انقدر ووووعه وووعه کردیم و دست زدیم و رقصیدیم و خیلی خیلی این داستان رو مرور و تکرار میکردیم خیلی زیاد

    همش خدارو شکر میکردیم خیلیییی حسش خوب بود خیلی تفاوت هدایت رو اینجا فهمیدم

    اینم بگم ما صبح توی تمرین ستاره قطبیمون نوشته بودیم هر ۳ مون که خدایا ما راحت و با دل خوش بریم سفر و بریم ب مقصد

    و خداوند چطور همه چیز میشود همه کس را…

    من عاشق این خداممممم

    استاد همونطوری خوشحال و خندان ما اومدیم جلوتر تا یکی دو ساعت بعد رسیدیم پلیس راه آبادان

    دوباره داشتن تمام پلاکها رو چک میکردن توی دو تا لاین

    ما هم باز گفتیم توکل ب خدا میریم

    همین ک نزدیک دو تا پلیسی شدیم ک داشتن ماشینا رو چک میکردن، اینا رفتن توی لاین دیگه ای و ماشینای لاین ما آزاد بودن ک برن و ما هم رفتییییییییییم … یعنی بدون ایکه اصلا پلاک ما رو چک کنن یا معطل بشیم

    واااای خدای من

    من دیگه دیوانه شدمممم

    انقدر دست زدیم انقدر شادی کردیم انقدر رقصیدیم ک نگم براتون

    و بعدش اومدیم خونه پدر بزرگ جان و براشون دوباره این داستان هدایت رو تغریف کردم و بازم ارتعاشات خوب و احساسات خوب

    دوباره خاله هام هرکدوم میومدن اونجا تک ب تک براشون با ذوق و شوق تعریف میکردم و بازم اون فرکانس

    استادم ازتون یاد گرفتم ک انقدر نتایجم رو برای خودم برای کسانی ک میدونم درکش میکنن تکرار کنم تا باز هم ب ذهنم بگم دیدی دیدی شد دیدی چقدر خدا با منه دیدی من فرماندهم دیدی من خالقم؟؟؟؟؟

    واسه هرکی تعریف میکردیم میگفت چقدر خوش شانس

    یا میگفتن آره چون شما ۳ تا خانوم بودین پلیسه با شما راه اومده!!

    و ازین دلایل فیزیکی و بیرونی!!

    ولی من تو دلم میگفتم نه آقا جااان اینا همش حاصل باورها و فرکانس خودمون و درخواست خودمون از خدا بوده و ما بودیم ک به این انرژی شکل دادیم در جهت خواستمون

    وای استاد جونم انقدر خوشحالم ک هنوزم تو کف این معجزات الهی ام

    و خدارو صدهزار مرتبه شکر برای هدایت

    برای الهاماتش

    من فکر میکنم بهترین راه تشخیص الهامات و هدایتهای خدا با نجواهای ذهنی اینه که الهامات جنسش آارامش و اطمینان قلبیه و خیال تورو راحت میکنه و دلت رو قرص میکنه ک ایمان بیاری ب درست بودن تصمیمت یا مسیرت

    .

    استاد جونم داستان سربازیتون خیلی خیلی برام الگوی خوبی بود از گوش دادن ب الهامات و منم دارم سعی میکنم مثل شما باشم

    امسالم رو سال توحید و عمل ب الهامات الهی نامگذاری کردم و از ابتدای سال سعی کردم ب این الهامات وسیع و فراوان الهی ک بهم میگه عمل کنم و حتی در مورد بیزنسم چقدر زیببا هدایتم کرد همین امسال و داره قدم ب قدم راه رو بهم نشون میده و من دارم عمل میکنم

    و خداوند همواره ب شجاعان پاداش میدهد

    استاد جونم دیروز تو ماشین داشتیم راجبه هرچیزی صحبت میکردیم من بعدش میگفتم وای استاد عباسمنش تو این مورد هم الگوئه تو این مورد هم بهترینه و الگوی منه

    و چقدرررر خدارو شکر میکنم برای وجود نازنینتون توی زندگیم ک میتونم ب رااااحتی ب راحتی پامو جا پای شما بذارم و با دل قرص و با هدایتهای خداوندم حرکت کنم و بهشت زمینیمو خلق کنم

    استاد عزیزم نمیدونیییی چقدر دوستت دارم

    اصلا وقتی میبینمتون مخصوصا توی گفتگ.و با دوستان قند تو دلم آب میشه ک استاد ب این گلی دارم

    و همه فایلها رو تصویری میبینم و خیلی ارتباط بیشتری برقرار میکنم وقتی هم میبینم و هم میشنومتون

    عاشقتونم زیاااااد

    در پناه رب العالمین باشید

    الهه

    اردیبهشت ۱۴۰۰

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  7. -
    حسین و نرگس گفته:
    مدت عضویت: 2122 روز

    وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا ۚ وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ

    و کسانی که برای ما کوشیدند، بی تردید آنان را به راه های خویش راهنمایی می کنیم؛ و یقیناً خدا با نیکوکاران است.

    سلام استاد عزیزم

    استاد با نمونه داغ از دریافت هدایت الهی اومدم… نمونه ای که اینقدر داغ و تازه است که با یه تحقیق کوتاه دوستان میتونن صدق گفتار بنده رو تایید بفرمایند

    و این کامنت برای این نیست که بگم من الهامات رو دریافت کردم!

    برای اینه که بگم خداوند به قدر مشیت هر کسی رو هدایت میکنه، و این از فضل و رحمت خودشه، و دلیلش لطف بی انتهای خودشه

    استاد تحقیقاتم روی خودشناسی به مجرد رسیدن به دوره احساس لیاقت کن فیکون شده و خداوند داره از در و دیوار در خواب و بیداری بهم آگاهی میده و رشدم میده..و من اینها رو به حد توان و بضاعت منتشر میکنم تا ان شاالله چراغ راه بشه برای هر کسی که مثل من در این مسیر نورانی قرار گرفته

    دیشب گل پسرم بهم قبل خواب گفت: بابا میشه فردا برام لپ تاپ بزاری من کارتون نگاه کنم

    و من ناآگاه بهش گفتم: باشه پسرم، اگر فردا شلوارتو کثیف نکنی واست لپ تاپ میزارم! و صد البته که این رفتار اشتباهه و من نمیدونستم.. تازه با کلی کتاب خوندن و ادعا داشتن

    و طفلکم دوباره گفت: بابا فردا.. و من باز تکرار کردم اگر…

    و این چرخه ادامه پیدا کرد تا اینکه خداوند به من جرقه ای از آگاهی رو عنایت فرمود

    خدا به قلبم این آگاهی رو انداخت:

    تو نماد منطقی!! مثل ذهن خودآگاه!! و کودک تو نماد ذهن ناآگاهه.. نماد احساس و لطافت..

    اون از تو یه لذت رو مطالبه میکنه، بابا میشه فردا واسم لپ تاپ بزاری

    و تو برای مطالبه به حق کودکت، شرط میزاری..چیزی که نگاه عاطفی کودکت نمیتونه درکش کنه..

    کودکت از خودش میپرسه: آیا من میتونم فردا شلوارمو کثیف نکنم؟ و چون نگاه کودک احساسیه..مثل ناخودآگاه عمل میکنه..

    برمیگرده به تجارب قبلیش نگاه میکنه..و بعد به خودش میگه: تو که قبلا نتونستی!! پس معلوم نیست فردا هم بتونی!!

    و اینجاست که احساس ناامنی و سلب شدن امتیازات بهش دست میده

    برای رفع این التهاب و گرفتن تصدیق از توی منطق، دوباره ازت میپرسه..به این امید که کلمه باشه رو از تو بشنوه..

    و منطق بی احساس پاسخ میده نه!! منطقی که از الگوهای مذهبی، خانواده، جامعه و … شکل گرفته و حتی بررسی نشده که آیا این الگوها درسته یا نه

    و باز اضطراب و عدم خودباوری کودک اونو به سوال دوباره وادار میکنه

    و خداوند به قلبم الهام کرد: این ریشه اساسی اکثر نجواهای ذهنیه.. این نبرد بی امان منطق و احساسه..نبرد خودآگاه و ناخودآگاه!!

    و خداوند جوری منطق این قضیه رو برام قابل درک کرد که در حیرتم و تا صبح بالاترین حد ترشح دوپامین و آگاهی محض رو تجربه کردم

    و بعد از خداوند در قلبم پرسیدم: اگر اینطور باشه.. پس مغز باید در نظام جزا و پاداش از این سیستم استفاده کنه و باید شواهد علمی برای اثبات درستی این الهام موجود باشه

    و دنبال منابع علمی برای اثبات این موضوع رفتم و اثبات شد!!

    بخش پیش پیشانی و منطقی مغز، میتونه خواسته بخش احساسی رو در دریافت پاداش و ترشح هورمونها وتو کنه!!

    و گاهی مواجهه این دو بخش منجر به جنگ درونی و ترشح هورمون استرس میشه

    البته منابع علمی خیلی زیاده و دوستان میتونن در موردش تحقیق کنن

    و بعد خداوند به قلبم الهام کرد: نفر سومی هم این وسط هست..که بی طرفانه، بدون قضاوت، در دعوای بین این دو بخش، بین پدر منطق و کودک احساس ریش سفیدی میکنه، اون ها رو تربیت میکنه، از یکسو کودک رو در آغوش میگیره و زخمهاشو ترمیم میکنه و بهش شجاعت میده با ضعف هاش روبرو بشه، و از طرفی پدر رو راهنمایی میکنه و بهش کمک میکنه دیتاهاش رو تغییر و اصلاح کنه.. و اون همون خود ای درون ماست.. منبع لایزال آگاهی و الهام..

    و استاد با همه وجودم درک میکنم که : انسانها، در جاهایی که مقاومت کمتری دارن، صدای خدای درونشون رو بهتر میشنون، جایی که پدر و کودک در آغوش هم در صلح و صفا زندگی میکنن و سکوت همه جا رو فرا گرفته، این صدای خداونده که به گوش میرسه..در تسلیم.. در تعادل یین و یانگ

    اما الهامات خداوند دیشب به اینجا ختم نشد..خداوند به قلبم الهام کرد: منطق فقط محافظت میکنه از اون کودک..طبق پروتوکل های خودش..خداوند به قلبم الهام کرد: تمام پادکست ها، فایل هایی که گوش میدیم و … تهش میرسه به این جا که منطق رو ساکت میکنیم..انگار که اعتماد پدر رو جلب میکنیم تا کودکش رو به آغوش ما بسپاره..

    خداوند به قلبم الهام کرد که این قدم اوله..اوکی!! کودک رو در آغوش گرفتی.. حالا باید کودک رو متقاعد کنی..اما زبان کودک منطق نیست!! احساسه!! اگر این قدم رو هم تونستی برداری اون موقع است که باور تو به معنی واقعی تغییر کرده!!

    چون باورهای تو در ناخودآگاه تو ثبت شده و منطق فقط ازش محافظت میکنه!!

    و خداوند از قرآن برام مثال زد.. گفت ببین!! من داستانهایی رو از قرآن بیان میکنم، چون کودک ناخودآگاه دوست داره همزادپنداری کنه و به لحاظ احساسی با قهرمان داستان هم مسیر میشه! گفت یکی از راه هایی که میشه این کودک رو متقاعد کنی اینه که براش داستان بخونی!! داستانی که نسبت بهش مقاومت نداشته باشه!! در این صورته که کودک تو در آرامش و پذیرشی ژرف فرو میره و تو از اشکهایی که جاری میشوند و قلبی که منعطف میشه اینو میفهمی..

    و تو در ژرفنای پذیرش کودک درونت، صدای منو به وضوح میشنوی..پس هیچگاه برای تغییر کودکت به زور و منطق متوصل نشو!! با پذیرش و تسلیم حرکت کن.. این قدم اول برای درک ایمانه!

    منطق فقط قدم اوله..توی تمام این سالها تلاش کردی منطقت رو قانع کنی و این خوبه..اما حالا باید دنبال راهی بری که کودکت رو قانع کنی

    و استاد درک این که چگونه کودک درونم رو قانع کنم در سفر معنوی هست که مدتیه شروع کردم..

    استاد انگار وارد یه غار شدم که دربش به شدت پنهانه و زیر گیاهان بسیار دیده نمیشه.. و وقتی واردش میشی با یه محیط باستانی روبرو میشی!!

    روی دیواره های غار نماد های باستانیه از ابر قهرمانان!! خدایان!! و تجربه بشر طی میلیونها سال..استاد این سفر اینقدر اعجاب انگیزه که بخداوندی خدا هزاران بار از سفر به اقصا نقاط دنیا لذت بخش تر و حیرت انگیز تره

    و خدا رو سپاسگذارم بر این توفیق.. در این سفر همه چیز داره مورد واکاوی قرار میگیره.. نمادهای باستانی.. الگوها و کهن الگوها..اعتقادات بشری..

    خدا رو سپاسگذارم برای این توفیق و از خدا میخوام این آگاهی ها در رفتار و عملکرد و زندگیم خودش رو نشون بده..که فقط آگاهی نباشه..آگاهی باشه که در بستر عمل به ظهور برسه.. و استاد یکی از دستاوردهای بی نظیر این سفر اینه که حالم بی نظیره..اینقدر که به فضل خداوند خیلی از زمان ها در حالت مستی هستم و ذهن منطقیم ساکته..این لطف خداست و خدا رو بخاطرش سپاسگذارم..و جوشش آگاهی نتیجه این مستی و لطف خداونده

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  8. -
    فرزاد امان اله زاده گفته:
    مدت عضویت: 1913 روز

    بنام خدای مهربان

    سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان گرامی

    من از همون بچگی میگفتم من نمیرم خدمت سربازی و به قدری مقاومت داشتم که همیشه تو خونه بحث و دعوا بود و بالاخره با اصرار خانواده من رفتم سربازی ولی نتونستم بمونم و فرار کردم.چندین سال گذشت و همین طور بلاتکلیف و فشار ذهنی و بعد کلی فشار خانواده و بیرون که نمیتونستم کاری انجام بدم تصمیم به خدمت سربازی گرفتم ولی اون موقع چنان شوق و ذوقی داشتم که برم سربازی تموم کنم و به هدفی که داشتم برسم و یه ندایی درونی خیلی قوی بهم میگفت همه کارها ردیف میشه ولی ترس ها هم بود اضافه خدمت ،مادرم تنها بود،از کجا خرج خونه رو بدم ،چون فراری بودم احتمال زندان رفتنم بود و کلی نجواها دیگه ولی من به ندای درونی خودم گوش دادم و رفتم خودمو معرفی کردم در عین ناباوری (قوانین انسانی قابل تغییر هستند اگر من تغییر کنم) پرونده من که همونجا خدمت کرده بودم تو لیست فراری ها نبود تو لیست مشمولین غایب بود

    بخاطر غیبت هم اضافه خدمت داشتم که اونم عف رهبری خورد

    و معجزه اصلی موقعی رقم خورد که به من گفتند یک ماه دیگه بیا برای خدمت سربازی و تو اون یک ماه، قانونی تصویب شد که شامل حال من میشد که معاف بشم و من بقدری خوشحال بودم که برای کل فامیل شیرینی خریدم

    اون موقع این قانون نمیدونستم که وقتی به ندای درونت گوش بدی همه چی به نفع تو میشه حتی اگه ظاهری بدی داشته باشه ولی الان به خوبی میفهمم که جنس این صدا خیلی واضح هستش و برای همه جواب میده و فقط کافیه تسلیم و آرامش داشته باشیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  9. -
    لیلا سادات اعلایی گفته:
    مدت عضویت: 967 روز

    سلام به استاد عزیزم و مریم جان مهربان

    سلام به همه دوستان عزیز

    می‌خوام راجب عمل به الهامی بنویسم که برام نتایج بسیار خوبی داشت.

    من حدود 16 ماه میشه که شغلم رو عوض کردم و برای آنلاین شاپم پیج زدم.

    همه کارهای مربوط به پیج و فروش محصول رو با علاقه هر روز انجام میدادم. خداروشکر فروشم هم خوب بود ولی تعداد فالورها بالا نمی‌رفت.همیشه بابت فروش خوبم سپاسگزاری میکردم و حتی اگر یک نفر به فالورها اضافه میشد بارها خداروشکر میکردم و میگفتم تکاملت رو طی کن . نگران نباش همه چیز به موقعش اتفاق میفته. هر بار که میخواستم کم‌کار بشم و فعالیتم رو کم کنم چیزی در درونم می‌گفت ادامه بده شاید پست امروز بترکونه. شاید امروز شیب رو رد کردی ، ناامید نشو و به همین صورت ادامه میدادم.

    آروم آروم زیر ساخت های پیج رو درست میکردم ، هایلایتها رو مرتب میکردم و خلاصه به قول آقا رضای عطار روشن هر روز مغازمو (که همون پیجم هست) مرتب میکردم و نظم میدادم.

    بعد از حدود ده ماه یکروز که مثل روزهای قبل داشتم پست جدید ضبط میکردم، نتیجه‌ای که از پایان پستم انتظار داشتم اتفاق نیفتاد. چون یک ترفند شناسایی اصل از بدل رو اجرا کردم و نتیجه نشون داد که این ترفند اصلا درست نیست.

    اول تعجب کردم و خواستم فقط بخشی که مورد انتظارم بوده پست کنم ولی بعد یه الهامی در درونم گفت مگه تو همیشه موقع ضبط نمیگی خدایا تو بچین من نمی‌دونم، خب الان خدا برات چیده همین نتیجه‌ای که گرفتی رو پست کن ، خلاصه که به قول استاد (که در مورد فایل انگیزشی شماره 3 میگفتن) یه آهنگی هم براحتی پیدا کردم که خیلی به پستم نشست و انگار خدا همه چیزو برام چید. وقتی به ساعت نگاه کردم نجواها گفتن الان زمان مناسبی نیست ولی گفتم اگر الان کار ادیت من تموم شده پس الان وقتشه ، پست رو آپلود کردم ، نت رو خاموش کردم و مشغول کارهای خونه شدم.

    (قبل از آشنایی با استاد در شغل قبلی و در پیج قبلیم من خیلی پیگیر الگوریتم اینستاگرام بودم و البته نتیجه خوبی هم نداشتم ولی وقتی دیدم استاد بدون رعایت کردن هیچ الگوریتمی فقط هدایتی پست میذارن و میگن وقت ما خیلی ارزشمند تر از اینه که بذاریم پای دیدن محتواهای مختلف در فضای مجازی ، من همه آموزش دهنده های الگوریتم رو انفالو کردم و هر پستی که میذارم فقط میگم خدایا تو پستم رو بذار تو برام بفروش تو مشتریم باش )

    خلاصه که بعد از یکی دو ساعت مجدد رفتم داخل پیج و در کمال ناباوری دیدم پست صد کا ویو رو رد کرده و کلی فلاور جدید وارد پیج شدن باورم نمیشد کلی دایرکت جدید داشتم کلی مشتری جدید و فقط سپاسگزاری میکردم. و نکته جالب این جاست که پست من در پیجی که فقط 250 نفر فالور داشت انقدر ویو گرفت که میلیونی شد و کلی فالور جدید و مشتری جدید برام آورد.

    وقتی برمی‌گردم و روند این چند ماه رو نگاه میکنم چنتا نکته برام خیلی جالب توجه هست ،مینوبسم شاید برای دوستان دیگه هم جالب باشه.

    من در طول این ده ماه و حتی تا الان حتی یکروز استمرارم رو قطع نکردم. حتی یکروز ناامید نشدم ، گاهی نجواها میاد گاهی خستگی میاد ولی همیشه میگم دیدی با استمرارت تا الان چه نتایج خوبی گرفتی پس ادامه بده چون نتایج بزرگتر در راهن. خیلی وقتها پستی که میذاشتم حتی 500 بار هم دیده نمی‌شد ولی من اصلا ناراحت نمی‌شدم و میگفتم اینم یکی دیگه از پله‌های نردبان رشد توعه، ادامه بده ، حتی اگر یک نفر ازم قیمت بپرسه و خرید نکنه بارها سپاسگزاری میکنم و میگم همین مشتری‌های غریبه قبلاً نبودن یا کمتر بودن (چون اغلب مشتری‌های شروع کارم دوستان و آشنایان بودن) .

    من در طول اون ده ماه زیرساخت‌های پیج رو آماده کردم با این امید که بالاخره اون چیزی که می‌خوام اتفاق میفته و افتاد

    استاد در یک فایلی گفتن به نظر شما نمیشه که یک مشتری بیاد و در یک خرید همه محصولات شما رو بخره ؟ جای دیگه گفتن بگو خدا برات تبلیغ کنه وقتی خودش تبلیغ می‌کنه اون کسی میاد سمت تو که به محصول یا خدمات تو نیاز داره.

    من به این جمله‌ها زیاد فکر میکردم و برای خودم منطقی می‌کردم.جالبه که در حال حاضر 7 ماهه که همون یک پست من دائم داره برام تبلیغ می‌کنه و مشتری میاره.

    خدایاشکرت

    خداروشکر برای قوانینی که تغییر نمی‌کنند.

    خداروشکر برای وجود استاد عباسمنش که مارو با این قوانین آشنا کردند.

    خداروشکر برای وجود این سایت الهی.

    برای همه دوستانم آرزوی شادی سلامتی و خوشبختی در همه مسیر زندگی دارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  10. -
    لیلا توسلی گفته:
    مدت عضویت: 1093 روز

    156مین گام طلایی روزشمارزندگی.

    به نام خدا وسلام به خدا.

    سلام به استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم.

    حمدوسپاس مخصوص خداست که به منوخانواده ام ونی نی عزیزم سلامتی بخشیده الهی شکرت.

    یک خاطره ی قشنگ براتون بنویسم.

    پسردوم بنده سال 88شروع خدمتش بود.اول:بیرجندوبعدتقشیم: گرگان وبعدتاآخرخدمت بجنوردبود.

    سال89بجنوردخدمت میکردیک دوست دخترداشت بعداز پایان دوره ی خدمت سربازی خداخیربده پسرهمسایه برای دزدی به خانه ی ماآمده بود.که توی کامنتهای قبلآ مفصل توضیح دادم.

    واین آقای دزده که خانه ی ماآمداولاًدستش خیربودبرای ما.

    دوماً:اسم این دوست دخترپسرم توگوشی پسرم بودآقادزده گوشی پسرم رودزدیده بودوپیام داده بودبه اون دخترخانم،پسرم تماس گرفته به دوست دخترش که گوشی منوسرقت کردن یعنی من گوشی ندارم که تماس نمیگیرم!!!!!بعددخترخانم میگه عه پس اون کیه باخط شماپیام میده؟؟؟!!!!!

    پسرم گفته نمیدونم!!!!پسرم به من اطلاع داد که باخط من به دوست دخترم پیام دادن¡!!!¡!!

    گفتم : به اودخترخانم بگوادامه بده فقط پیام بده و بگه گوشیم خرابه نمیتونم صحبت کنم!!!!!بعد باالهامات الهی ورهبریت خداتوسط نقشه های خودم صبح به پاسگاه خبردادم که به دوست دختر پسرم دزدگوشی پیام داده!¡¡!!!!!!¡!!رئیس پاسگاه گفت: پس باپیام بازی اون دخترخانم ادامه بده وقراربزاره تویک محیط شلوغی وبکشیدش یک جای شلوغ وتوحوزه ی استحفاظی ماباشه ودرگیری نشه تاازپاسگاه ماموربیاد!

    منم بابچه هام نقشه کشیدیم تابعدازظهر آقادزده رادست بسته تحویل پاسگاه دادیم که رئیس کلانتری جلوی من ازجابلندشدومنوبچه هاموتحسین کردبابت این همه شجاعت ودرک وفهم.

    الهی شکر ماشاءالله 4تاپسرداشتم مثل مردخدمت کردن.

    اولین پسرم رفت خدمت یکم غصه خوردم چون دومی وسومی خیلی به من رسیدگی میکردن آخه دخترکه ندارم!!!!!!!

    برادومی مُردم وزنده شدم. چون خیلی وابستش بودم!!¡!!

    سومی که رفت دیگه تحمل نداشتم که حتی زیرسرم بردنم همه میگفتن بله که حال لیلاخرابه دخترش رفته سربازی خیلی حرفهابوداحساسم خراب بود.

    که توهمون روزهاپسرسومی تازه ازخدمت آمده بود

    وتازه باداداش اولیش رفتن سرکار وشکرخدااز5طبقه ساختمان به سلامتی سقوط کردوخدابرامون نگه داشت.دمت گرم خداجون.

    و برای چهارمی بهترشدم غصه میخوردم ولی چاره ای نبود!!!!!!!

    خب جمهوری اسلامی برای انجام هرکاری اعتبارکارت پایان خدمت ازاعتباریک انسان رو بیشتر قبول داره!!!!الحمدولله بچه های من کارت پایان خدمت دارندخدایاشکرت.

    عاشقتونم که چرخ زندگی شکرخدارون شده.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای: