تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹ - صفحه 7 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

410 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    امیر رحمانی گفته:
    مدت عضویت: 573 روز

    وقتی به نتایجی که بدست اوردم نگاه میکنم، تک تکشون هدایت خدا بوده و من صرفا از هدایت ها پیروی کردم.

    یکی از مواردش این بود که ما میخواستیم خونمون رو جابجا کنیم و دنبال خونه میگشتیم اما خونه هایی که به بودجه ی ما میخورد، خونه های خوبی نبودن و حتی نگاه کردن بهشون هم احساس خوبی بهم نمیداد. اتفاقی که افتاد این بود که داداشم گفت بیا بریم خونه هایی رو فقط ببینیم که هم جاشون خوبه و هم خود خونه خیلی خوبه و به قیمت اصلا کاری نداشته باشیم. اقا ما یه روز رفتیم و فقط خونه های خوب رو دیدی،( یعنی با بنگاه هماهنگ کردیم) با اینکه هیچ کدوم به بودجه ما نمیخورد. و مسلما حسی خوبی داد، دیدن خونه های زیبا و با کیفیت. این خونه هارو داداشم هماهنگ کرده بود. چند روز بعد ، که زمانمون داشت کم میشد، من گفتم که باید بریم و یه خونه پیدا کنیم، نمیشه که همینطوری وایستیم( داداشم راحت و بیخیال بود). من چند تا خونه تو بودجه ی خودمون پیدا کردم و یه‌ روز رفتیم که ببینیم، اتفاقی که افتاد این بود که هیچ کدوم از اون خونه هارو ندیدیم، همشون به یه شکلی کنسل شدن و ما فقط 400 تومن پول اسنپ رفت و برگشت دادیم. تو همین زمان هم یه حسی به من میگفت که : امیر، تو کاری نداشته باش، بزار متین (داداشم) کارای خونه رو انجام بده. نکته ی جالبش اینجا بود که حتی فکر کردن به پیدا کردن خونه برام سخت بود و ذهنم رو درگیر میکرد و اینکه رهاش کنم، خب مسیر ساده تری‌بود، ولی من باید تسلیم میشدم و رها میکردم.

    خلاصه این حس با صدای بلند بهم میگفت که ولش کن، من هم سعی خودم‌رو میکردم ولی هر از چند گاهی دخالت هم میکردم و نمیتونستم صبر کنم. این رو هم درنظر بگیرید که مثلا امروز یک شنبه هست و ما باید هفته ی بعد دوشنبه خونه ای‌رو که توش بودیم تحویل میدادیم، و هنوز جایی رو پیدا نکرده بودیم، واقعا شرایطی هست که ذهن خیلی بازی میکنه اگه کنترل نشه.

    خلاصه من به داداشم گفتم که اگه تا پنج شنبه جایی رو پیدا نکنه، من خودم میرم و یه خونه پیدا میکنم و دیگه فرصت نداریم. پنج شنبه اومد، خونه ای پیدا نکردیم، من هم جایی رو نتونستم پیدا کنم. با این حال، اون حس هنوز با من بود که میگفت رها کن و احساسم هم خوب بود و نگران نبودم، با اینکه باید 3 روز دیگه خونه رو تحویل میدادیم ولی هنوز جایی رو پیدا نکرده بودیم.

    در نهایت اتفاقی که افتاد این بود که داداشم چند تا خونه دیگه پیدا کرد، ما روز جمعه رفتیم و اولین خونه ای که دیدیم، همون خونه ای‌بود که گرفتیم. این‌رو هم بگم که این دومین باری بود که میرفتیم خونه ببینیم، یه بار رفتیم خونه هایی که تو بودجه ی ما نبودن، و این بار هم که خونه تو بودجه ما بود( اون باری که من خونه پیدا کردم، هیچ کدوم رو ندیدیم، همش کنسل شد)

    حالا این نکته رو بگم که این خونه یه خونه ی ساده نبود، این خونه از تمام خونه هایی که ما دیده بودیم و از بودجه ی ما بیشتر‌بود، بهتر بود، از همه نظر، خونه کاملا باز سازی شده بود، درست مثل یه خونه ی تازه ساخت بود، دیوار ها تازه رنگ شده بود، کاغذ دیواری شده‌بود، کابینت ها نو، لوستر داشت، پرده داشت، توی یک محله ی عالی، فراتر از چیزی که ما تصور میکردیم. یعنی حتی توی تصوراتمون هم یه همچین جایی رو نمیدیدیم، روبرومون پارک بود، دسترسی عالی، ساختمون عالی.

    هر کسی میومد خونمون میگفت خونتون مثل هتل میمونه.

    هنوز تموم نشده، با بنگاه که صحبت میکردیم، میگفت این خونه 6 ماه هست که خالیه و صاحبش داشته باز سازی میکرده، و دقیقا همون روز جمعه که ما داشتیم دنبال خونه میگشتیم، این خونه رو گذاشته‌برای اجاره، و ما اولین کسایی بودیم که رفتیم برای بازدید، یعنی تصور کن که این خونه از 6 ماه پیش داشته‌برای ما اماده میشده، و خدا هم مدام به من میگفت که امیر تو رها کن. و بعد اینطوری اتفاقات رو رقم زد که ما برین تو این خونه ی عالی، با یک‌صاحب خونه ی عالی، که اینقدر به خونه اهمیت میده و برای اجاره دادن خونه اینقدر‌ خونه رو نو کرده.

    درسی که من گرفتن از این اتفاق و هدایت، این بود که لزوما برای رقم خوردن یک اتفاق، تو نباید کاری انجام بدی، گاهی اوقات نیاز هست که از سر راه بری کنار و هیچ کاری انجام ندی.

    و دوم اینکه من میخوام که هدایت شم، من میخوام که کار هام راحت انجام بشه و اتفاقات‌ برام رقم بخورن. من میخوام که تسلیم بشم، خودم رو بکشم کنار و گوش کنم و عمل کنم به هدایت خداوند، چرا که این تنها راه رستگاری و لذت بردن از زندگی هست

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  2. -
    پریسا گفته:
    مدت عضویت: 2422 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    قَالَا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا وَإِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِینَ

    ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺍ ! ﻣﺎ ﺑﺮ ﺧﻮﺩ ﺳﺘﻢ ﻭﺭﺯﻳﺪﻳﻢ ، ﻭ ﺍﮔﺮ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻧﻴﺎﻣﺮﺯﻱ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺣﻢ ﻧﻜﻨﻲ ﻣﺴﻠﻤﺎً ﺍﺯ ﺯﻳﺎﻧﻜﺎﺭﺍﻥ ﺧﻮﺍﻫﻴﻢ ﺑﻮﺩ .(٢٣) اعراف

    استاد عزیزم و مریم بانوی گل گلاب سلام و صد سلام به روی ماهتون

    سلام به دوستان عزیزم در این سایت الهی

    خداوند منّان رو شاکرم که یک گام دیگر رو با شما همراه هستم و لیاقت نوشتن این کامنت را از خداوندم کسب کردم

    خداوندا هر آنچه که دارم از آن توست

    گام 9

    تمرین:

    من معمولا توی تشخیص الهامات زیاد قوی نیستم و دارم روی خودم کار میکنم تا الهامات رو بهتر بفهمم و تشخیصشون بدم

    ولی خب به صورت هدایتی همه ما مسلما یه جاهایی به وضوح الهامی رو دریافت کردیم و بعدش از عمل کردن به اون الهامات نتیجشو دیدم

    و همچنین برعکسش هم برامون اتفاق افتاده

    برای من هم خیلی زیاد بوده و مخصوصا از زمانی که روی خودم دارم کار میکنم میتونم بگم هزاران بار اتفاق افتاده ولی اتفاقات و هماهنگی ها و الهامات خیلی خیلی کوچیک بودن و متاسفانه خاطرم نیست ولی تو همون تایم خیلی برام بزرگ بودن و نشانه ای بودن از جانب خداوند که باعث شدن مسیرمو ادامه بدم و الان اینجا باشم

    آخرین الهامی که به وضوح یادمه و واقعا باعث تغییر در رفتارهام شد و بعدش منو به این پدوژه هدایت کرد این بود که

    من خیلی وقت بود که توی رابطه عاطفیم سر یسری مسائل خیلی بهم میریختم و هی گیر میدادم و نتیجه تمرکز بر ناخواسته لاجرم برام درگیری ها و تضادهای بیشتر رو بهمراه داشت

    تا اینکه یک روز عمیقا از خداوند هدایت خواستم

    و یک فایل رو در پلی لیستم به صورت تصادفی انتخاب کردم واونم فایل قرآنی قدم 9 بود که در مورد اعراض بود

    انقدری این هدایت و الهام واضح و به دل نشین بود که هنوزم وقتی یادم میوفته یه حس قدرتی بهم دست میده انگار احساس کردم خود خدا بهم گفت کاری به کارای همسرت نداشته باش و فقط اعراض کن و سپاسگزار داشته هات باش

    من کاری با نتایج فوق العاده که از اون لحظه وارد زندگیم شدن اصلا ندارم من میخوام به شخصه تجربم از عمل به الهامات رو بگم

    من از اون لحظه معنای واقعی کنترل ذهن رو که سالها بود متوجهش نبودم رو فهمیدم و میوه کنترل ذهن که همون احساس آرامش درونی و صلح باخود هست رو چیدم و از طعمش نخایت لذت رو بردم

    الان هم هر وقت ذهنم میره سمت نجوا ها میگم یادت باشه خدا خودش بهت گفت اعراض کن!

    پس دیگه هیچ نگرانی نداشته باش

    خداوندا من به تو توکل کردم و تو منو آوردی تو این مسیر زیبای بهشتی

    پس خودت دستم رو بگیر و مثل همیشه اوامو داشته باش

    من بجز تو کسی رو ندارم و توبرایم کافی هستی

    من هیچ توقع و انتظاری از کسی ندارم چون تو ارباب منی و بقول استاد وظیفه ارباب بخشیدنه و وظیفه من بندگی کردن

    خودت زندگیم رو پر کن ازاین قبیل الهامات از این مدل آگاهی ها و ایمان و جسارت قوی برای عمل کردن بهشون

    بارالها خودت هدایتم کن به سمت زمان و مکان مناسب

    خداوندا من رو آسان کن برای آسانی ها و سخت کن برای سختی ها

    من تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم

    دوستون دارم استاد نازنینم و مریم بانوی پرمهرم

    به امید دیدارتون عشقای زندگی من

    در پناه الله یکتا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  3. -
    باران و ایوب گفته:
    مدت عضویت: 1927 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    باران :

    سلام خدمت استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز و همه دوستان

    به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.

    آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجه‌ای گرفتید؟

    استاد من چند ماه پیش که از خدا درخواست داشتم خدایا من خونه بزرگتر میخوام ،بگو چجوری میتونم به این خواسته م برسم ،مستاجری دوست ندارم میخوام مال خودم باشه ،آرامش داشته باشم

    بعد یکی دو روز بهم الهام شد برو این کارو انجام بده ،نجوا میگفت نه این کار دردسر داره ،از خانواده ت دور میشی ،و..تا اینکه قلبم میگفت انجام بده نترس بقیه ش با خدای مهربان همه چیو درست میکنه منم گفتم خدایا به امید خودت من میخوام این

    کارو انجام بدم ،استاد به الله قسم رفتم قرآن خوندم به یه صفحه از قران هدایت شدم که درمورد غار حرا گفته بود ،گفتم الله اکبر این نشونه واضح خدا داره باهام حرف میزنه من حتما این کارو انجام میدم ،این خونه جدیدم از خانواده م و دوستام دورتر میشم یه جورایی دیگه کمتر میتونم ببینمشون ،گفتم پس الله مهربان میخواد من دور شم برم غار حرا به عبادت و راز و نیاز با خدای قشنگم بپردازم ،استاد من الان اینقد حس آرامش دارم ،حس عالی دارم برا انتخابم ،برا اینکه به الهام قلبیم گوش دادم ،به اینکه تسلیم خدا شدم و خدا قشنگ مسیرو بهم نشون داد ،با نشونه های واضح منم گفتم چشم هرچی تو بگی ،

    من ازاین بابت خیییلی خوشحالم خدارو هزاران مرتبه شکر .

    ممنونم از شما استاد عزیزم و خانوم شایسته نازنین .بی نظیر بود

    در پناه خدای مهربان باشید .

    خدانگهدار.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  4. -
    شکوه گفته:
    مدت عضویت: 1342 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    «وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی»

    هر بار که فایلی از پروژه تغییر را در آغوش بگیر را گوش می‌دهم،

    حس می‌کنم خدا دارد مرا به یاد خودم می‌آورد…

    و در این قسمت، «پیروی از الهامات قلبی»، انگار خدا با صدای آرامی گفت:

    من همیشه با تو حرف می‌زنم، فقط سکوت کن تا بشنوی

    هر الهام درونی، دعوتی از سوی خداست.

    گاهی منطقی نیست، گاهی حتی خلاف محاسبات ذهن است، اما در عمقش آرامشی هست که فقط از سوی او می‌آید.

    «إِنَّ عَلَیْنَا لَلْهُدَى» — هدایت، کارِ من است.

    یعنی خدا خودش مسیر را می‌چیند، خودش می‌فرستد، خودش آرام می‌کند، فقط کافی‌ست ایمان بیاوریم به نوری که درون‌مان روشن کرده است.

    من با شنیدن این فایل به تمام لحظاتی فکر کردم که ندای درونم را نادیده گرفتم…

    به ترس‌هایم، به تردیدهایی که با نقاب عقل ظاهر شدند و مرا از مسیر عشق جدا کردند.

    و هر بار که به آن الهام گوش ندادم، بعدها فهمیدم که

    همان «حس بی‌دلیل» در واقع راهنمای خدا بود،

    نوری از او درون من

    عمل نکردن به الهام یعنی بی‌اعتمادی به خدا

    در حالی که خدا هر بار ثابت کرده بود که اگر بروم، اگر عمل کنم، در را باز می‌کند.

    «وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا، وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ»

    هر که به خدا توکل کند، خدا راهی برایش می‌گشاید از جایی که هرگز گمان نمی‌برد.

    در بخشی از فایل، وقتی استاد از تجربه مهاجرتش گفت

    و اینکه چطور بدون نقشه و حساب، فقط با پیروی از الهام همه چیز چیده شد،

    اشک در چشمم جمع شد.

    چون من هم بارها این حضور را احساس کرده‌ام:

    لحظه‌هایی که فقط «می‌دانستم باید بروم»،

    بی‌آنکه بدانم چرا، و بعد دیدم که چقدر جهان با من هماهنگ شد.

    «فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ»

    وقتی تصمیم گرفتی، توکل کن… یعنی ایمان داشته باش که آن الهام، بی‌دلیل نیامده است.

    الهام، زبان خداست درون من.

    هر بار که گوش می‌دهم و عمل می‌کنم، ایمانم قوی‌تر می‌شود.

    جهان با من همراه است، چون من با خدا هماهنگم.

    خدایا، شکرت برای ندایی که همیشه بوده، حتی وقتی من نمی‌خواستم بشنوم.

    شکرت برای آرامشی که می‌فرستی پیش از هر الهام.

    و شکرت که هر بار با رحمتت به من یادآوری می‌کنی:

    من تنها نیستم…

    زیرا تو درون منی، و درون هر الهامی که می‌درخشد.

    اللهم اجعل قلبی مرآهً لنورک،

    تا هر الهام، آیه‌ای از حضور تو باشد…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  5. -
    محمد امین ایلونی کشکولی گفته:
    مدت عضویت: 442 روز

    به نام خدای مهربون و هدایتگرم

    من تا حدود ی ماه دیگه باید برم سربازی و چقدر این فایل کمک کننده بود

    اونجایی که استاد میگفتن بعضی ها تو سربازی چیز هایی جدید یاد میگیرین ، برا بعضی ها سربازی خوب میشه و برا آینده شون خوب میشه!

    انشالله سربازی ما در ی جای خوب باشه و کمک کننده باشه برای مهاجرت به آمریکا!

    انشالله که بتونم در سربازی از قوانین استفاده کنم برای برانگیختگی افراد و کار کردن تو روابط!

    من سربازی ام رو به خدای یکتا میسپارم و ازش میخوام هدایتم کنه به ی جای خوب و راحتی که ازش لذت ببرم و کلی چیز جدید یاد بگیرم!

    انشالله که بتونم سربازی رو پله ای کنم برای رشد و پیشرفت و در کنارش رو خودم کار کنم!

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
    • -
      کبری مشتاقی گفته:
      مدت عضویت: 1223 روز

      به نام‌ خدای مهربانم سلام به دوست عزیزم و توحیدی

      مطمئن باش کسانی که با قانون میرن جلو خداوند راههای ساده و راحت تر بهشون نشون میده

      و به بهترین جاها و مکان‌ها هدایت میکند

      شما به خداوند بسپار او برات درست می‌چیند

      در پناه خداوند مهربان باشین

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  6. -
    سیدمجید شهیدی گفته:
    مدت عضویت: 2709 روز

    با درود به همه عزیزان

    یکی از مواردی که به من الهام شد این بود که یک شب بارانی دخترم میخاست بره مهمونی و باید از محل آموزشگاهش میرفت. قرار بود یکی از دوستاش بیاد دنبالش … یه حسی به من گفت که خودم برم دنبالش و من علیرغم مخالفت دخترم و با اینکه او ناراحت شد ، رفتم دنبالش و رسوندمش

    و اون دوستش موقع رفتن به مهمونی تصادف کرد و خلاصه اتفاقات بدی افتاد.

    خدا رو شکر که به من گفت چیکار باید بکنم

    که البته خداوند همیشه در حال هدایت ماست و این ما هستیم که باید به این حرف گوش جان بدیم

    خدایا ما را به راه راست هدایت کن ، راه کسانی که به آنها نعمت داده ای ، نه کسانی که به آنها غضب کرده ای و نه گمراهان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  7. -
    علیرضا لاچینانی گفته:
    مدت عضویت: 447 روز

    سلام به استاد عزیز ‍‍!

    یکی از تجربه های من به صورت واضح و کوتاه این بود که من به ندای قلبم گوش نکردم و نتیجه اش رو دیدم . من در روزی میخواستم برم مو های خودم رو اصلاح بعد سلمونی بسته بود و یک بلوار روبه رو ی اون سلمونی بود و من داخل چمن های اون بلوار نسشتم . حس من گفت که برو در سلمونی بشین و من خیلی مقاومت کردم اول گفتم راست میگه شاید صاحب آرایشگاه داخل باشه بعدش گفتم ببین آدم باید منطقی باشه آخه از اینجا معلومه که هیچ کسی تو مغازه نیست . خلاصه به من می‌گفت برو و من نرفتم تا اینکه در همین حین فردی با موتور جلوی مغازه ایستاد و پیاده شد و کنار

    در آرایشگاه ایستاد و بعدش من رفتم و ایستادم که مبادا نوبتم گرفته بشه . پنج دقیقه بعدش صاحب آرایشگاه اومد و اون یکی مرد زود تر از من مو هاش رو کوتاه کرد در صورتی که من کلی منتظر مونده بودم . خلاصه میخواستم بگم که باید هرچی که گفته میشه بهمون بگیم چشم و ادای آدم های خردمند و همه چیز دان را درنیاریم . آخه قبل از این اتفاق هرچی به من گفته میشد تقریبا انجام میدادم ولی این یک مورد رو گفتم آخه مگه چه فرقی می‌کنه توی بلوار بشینی یا در مغازه ؟ تازه اینجا چمنه و بهتر هم هست ‌. یعنی اینو که گفتم موتوری اومد و به خودم گفتم دیدی گوش نکردی و ضرر کردی ؟

    به تازگی می‌خوام به یک هدفی برسم که اولین قدمی که بهم گفته شده اینه که ساعت 4 صبح بلند بشم و مطالعه کنم هرچند که برای من بی منطق ترین کار همینه از طرفی میگم مگه ساعت پنج یا شش صبح چه فرقی با چهار داره ولی از طرف دیگه به خودم میگم که اگر که اون خداست پس اون تو رو بهتر می‌شناسه و می‌دونه برای تو چی بهتره مثل کسی که یک ماشینی رو اختراع می‌کنه و می‌دونه چه سوخت و روغنی برای ماشین بهتره . اگر که تو خدا رو به نام توانای دانا قبول داری پس باید هرچی میگه گوش کنی و اگر هم که قبول نداری بحثی نیست و…

    خلاصه با گفتن چنین جملاتی برای انجام دادن الهامات به خودم انگیزه میدم تا اون کار رو بهتر بهش عمل کنم . و به امید خداوند ساعت 4 صبح پیش رو از خواب بلند می‌شوم و از خدا می‌خوام که نشانه هایی به من بده که بفهمم در مسیر درست هستم و درک مرا از نشانه ها بالا ببره تا بتوانم آنها را بهتر درک و عمل کنم .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  8. -
    محمد فتحی گفته:
    مدت عضویت: 4131 روز

    به نام توی خدایی که تا الان به این میزان شناختمت و پاسخ دادی، حست کردم، دیدمت، ندیدمت، استشمامت کردم، خوابتو دیدم، دستاتو دیدم .. به نام تو و برای تو

    نمیدونم چی بنویسم .. ولی میدونم باید بنویسم! چون این جلسه این موضوع سربازی دقیقا trend این روزهای من و تمرین ستاره ی قطبی امروز من بود .. که خدایا یک نشانه بهم بده .. یکی دیگه .. یالا یکی دیگه ..

    استاد جان ممنونم که به دلت گوش میدی و درست هر فایلی را میذاری هر چیزی را میگی هر کاری که میکنی انقدر متصلی و در صلح ماشاا.. که همیشه هدایتی جلو میری و با اون هدایتت با اون بودنت در درست ترین زمان و مکان مناسب هر کسی که توی مدارش باشه به اندازه ی ظرفش (ّباورهاش) پاسخش را میگیره .. راهکار میبینه .. ایده میبینه ..

    خلاصه اصلاا این هدایت و هدایتی زندگی کردن یک حالی داره که … به خاطر همین هم ازتون تشکر میکنم هم تحسین دمتون گرم.

    اگر شما هم به این درجه اتصال و صلح و موفقیت و زندگی در بهشت رسیدید من هم میتونم چون بیلِ شما و من یکیه ..

    پروردگاریی که کل آسمان ها و زمینی که عبث نیافریدی

    پروردگاری که شب و روز را بی عبث و بیهوده نیافریدی

    پروردگاری که اگاهی، و محیط به هر چیزی به تمام جهان و جهانیان

    پروردگاری که شنوایی و بینا به هر چیزی و هر چیزی باز

    پروردگاری که به یک پرنده در آسمان بی انتهایت و به مورچه در دل خاک و به انسان از زمین و اُسمان با بارانت روزی فراوان و بی منت اعطا میکنی

    پروردگاری که انسان ها را با تمام پیچیدگیاشون و تفاوت هاشون، زمین را با تمام موجوداتش، گل و گیاه و خاک و آب و آتش و نور و خورشید و ماه را همه چیز همه چیز هر چیزی جزء به جزء این کل را خلق کردی و هدایت میکنی به سمتِ کمالشون .

    پروردگاریی که من راا میبخشی و می آمرزی

    مرا هدایت کن که چی بنویسم .. این لحظه .. همین لحظه لحظه ای که تو هستی و همه از تو .. چی میخوای بگی توسط من .. چه حرفی … چه درکی .. چه اگاهی .. سپاس گزارم ..

    بگو بگو .. شدم محرم اسرار .. دلم آرومه ..

    بیش از سه سال که غیبت سربازی دارم به خاطر دلایل زیاد به خاطر پیروی از قلبم به خاطر مهاجرت به خاطر عشق و علاقه ام …

    و یک روزی که همین پارسال بود آذر تصمیم گرفتم که این مسئله را حلش کنم چون توانایی حل مسئله دارم و باورش دارم که دارم ..

    از اون کوچیکی به خودم میگفتم من سربازی نمیرم .. من معافم .. خب وقتی که بزرگتر شدم قد کشیدم سن و عقلم میگفتم به خانواده ام به دوستانم که من نمیرم من معافم .. اما میگفتن چطور .. منم نمیدونستم .. اتفاقات زیادی افتاد تا اینکه رسیدم به تصمیم گیری روز آذر ماه پارسال ..

    تصمیمی که با هدایتم به سمت یکی از راهکارها در سایت که به قلم مریم جان تحسین برانگیز بود.

    اینجوری بود که مریم جان پاسخ داد به سوال یکی از هم پاره هام .. اگر همین الان خب کارت معافیتتو گرفتی بعدش چی؟ بعدش میخوای چکار کنی؟ بعدش چی .. اصلا چرا میخوای که این کارتو بگیری .. مریم جان گفت به این سوال ها فکر کن ..

    من فکر کردم گفتم خب وقتی این کارتو بگیرم پاسپورتمو میگیرم و استارت جهان گردی را از همین ترکیه میزنم بعد از تکاملی که دو سوم ایران را گشتم و ایران گردی گردم ..

    اوکی ..

    قدم بعدی که مریم جان گفت این بود که گرفتن کارت معافیت در راستای قدم برداشتن برای سربازی هست

    اوکی ..

    اتفاقی که افتاد منم تصمیم گرفتم که این کارتو بگیرم حتما چون برام خواسته ام پیش از پیش مهم شده بود و میدونستم حتما من باید قدم عملی براش بردارم

    یک ماه بعد یعنی اواخر دی ماه، در حالی که از نظر احساسی بهترین بودم و ثبات داشتم در عین حال یک برگه زیر در خونه ام بود اول صبح ساعت ۸ .. وقتی همون اول صبح اینو دیدم یک لحظه جا خوردم!

    سلام بر هموطن عزیز اقای محمد فتحی .. شما سربازی فراری هستی عزیزم .. خودتو به پاسگاه معرفی کن تا این سریع وضعیتش مشخص بشه .. اگر نیای خودمون میاییم و دستگیرت میکنیم

    خب راستش اگر حضرت فیلم باشی جا میخوری یهو اول صبح اینو ببینی ..

    لحظه های اول که هزاران اروور توی ذهنم بود .. یک شوکِ واقعی ..

    ولی به لطفِ کار کردن روی خودم و استفاده از آموزش های پدر عزیزم تونستم توی ده دقیقه ای تقریبا حالمو سرجاش بیارم اونم با این ابررر باوررر

    که وقتی تو روی خودت داری کار میکنی و حالت خوبه وقتی که یک تضادی پیش میاد یک ناخواسته ای پیش میاد شایدد در ظاهر زشت اومده ولی بدون که اومده کمکت کنه تو را به خواسته ات برسونه

    اره چند باری اینو مرور کردم و یاد چندتا خاطرات افتادم .. یعنی جهت دهی کردم یا یادمم نمیاد جهت دهی به لطف و هدایت خداوند شد ذهنم .. و آروم شدم .. آروم .. آرومی که با ” الابذکر الله تطمئن القلوب بودش .. در هر صورت هر چقدرمم ارزش ایجاد کردم در کل دنیا و دل ها را به خدا با تمام وجودم با قلمم با عکس های سفرم با سفرنامه های بی انتها ارزشمندم و .. در هر صورت هر چی دارم از خداست هر چی هر چی .. مال خودشِ ..

    اوکی ..

    همون روزا که این پیام را دیدم با اینکه پاهام یکم میلرزید ولی خب رفتم پاسگاه ..

    تا رفتم اونجا! سرباز اونجا با روی خوش بهم گفت داستان چیه .. منم گفتم که اینجوریه .. قبل از اینکه برم اون آقای اصلی را ببینم

    دیدممم بلافاصله روی خندان بهم گفت .. اقا یک بخش نامه جدید اومده که هر کسی بیش از یکسال غیبت داشته توی همون شهر خودش خدمت کنه

    گفتم اوکی .. ممنونم .. رفتم با همون اقای اصلی صحبت کردم و داستان این غیبت را گفتم که این سال ها به سفر بودم و درست کردن کارهای دستی و کارآفرینی هر چند کوچک برای سه نفر با همون درست کردن دریم کچر و بافتن دستنبد و پای بند و هدبند .. و گفتم درخواستم را که چقدررر دوست دارم حالا که اینجا انقدر به سفر بودم سفرهای خارجیم را هم شروع کنم

    بهم گفت با شادی! که چقدرر خوب آقا جون شما بیا سربازی همینجا هم که خدمت میکنی بیا و این دو سال سریع میگذره و ” جالب اینجا بود که ایشون بهم گفت که؛ به این فکر کن! که پاسپورتتو گرفتی و رفتی نروژ و استرالیا و آمریکا و … ” اخه بهش گفتم که دوستای خارجی زیادی دارم که باهاشون توی سفرهام آشنا شدم ..

    بدجوررر دلمممم اونجااا با این حرفااا آروممم بود .. بدجور ارامش داشتمممم .. انگار اونجا خونه ام بود …

    یک دلیل برای این حس و حالم را میدونم! اونم ایمان بود .. میتونستم به ترس ها ادامه بدم وا بدم شاخ و برگ بدم تا اینکه انقدرر اوضاع بد میشد و با ماشین پلیس میومدند منو میبردند! ولی گفتم نه! من خودم میرم .. میترسم و اقدام میکنم ..

    و وقتی رفتم اینجوری بود و شد ..

    همون روز بهم گفت که قدم های بعدیم چیه .. رفتم انجام دادم ..

    و از دی تا فروردین ماهی که دفترچمو پست کردم .. تقریبا هر روز ماشین پلیس میدیدم وقتی بیرون میرفتم و میدیدم این نشانه ها که خداوند داره تاییدش میکنه .. و سپاس گزاری ازش میکردم که من درست زمانی بیرون اومدم درست جایی هستم که این ماشین را میبینم ..

    اما این ماه ها یک تغییراتی بوده و به وجود اومد ..

    همچنان با کار کردن روی خودم .. من واا ندادم به سربازی رفتن بلکه به همون چیزی که همیشه میگفتم وایِ بیشتری دادم یعنی معافیت .. حالا این وا دادن چطوری شد .. آیاا خود به خودی بود؟ سر به هوا بود؟ داستانش چیه مارکو؟ بهمون بگو که چطور انقدر آرامش داری بهمون بگو که چرا اینقدر ایمان داری به خواسته ات ..

    خب راستش، چقدر این وقتّ شب حوس ِ قهوه ای که جزیی پایان ناپذیر از منه کردم .. من برم یک قهوه لاته درست کنم با اینکه ۶ ساعت پیشم درست کردم و یک سرویسم برم و بیام و ادامه اش را به امید خدا بدم .. اگر زنده باشم ..

    اوهوم امروز یک قهوه جدید گرفتم خیلییی بینظیره .. ۳۰۰ گرم .. نصفش دونِ عربیکای بسیار خوش بو لایت رُستِ و یک ربعش، کلمبیای لایت رست و اون ربعش، چِری هست .. ترکیب بینظیرش شده، برای کسایی که مثل من عاشق قهوه ی شیرین بدون هیچ افزدونی هست، مناسبِ واقعا .. قهوه ای که به خاطر دونه های عربیکاش عطر و رایحه ی فوق العاده فوق العاده استثنایی داره واقعا دیوونه ات میکنه و اما ترکیب اون دو ربع هم، بهش یک کِرمای عالی و البته کافئین مناسبی میده که در کل در کنار شیر پرچرب واقعا مزه اش خاطر خاه هر قلب و زبان و سلیقه ای میشه .. okay Thank you

    Here We Go.. oom It’s really amazing hallelujah

    این قهوه هم داستان داره ها از وقتی که به تهران مهاجرت کردم و به یکی از بهترین و گرون ترین کافه رستوران های تهران، خ فرشته هدایت شدم سال ۹۶ و همون تماس هایی که خانواده و دوستانم با من میگرفتند و تعریف های من داستان های من در مورد قهوه اونااا هم عاشق این موجود زنده محترم ِ شور انگیز شدند .. تمامم خانواده ی پرجمعیتم .. تمام دوستانم .. هر کسی که اسم قهوه را توی کامنت ها و یا استوری تلینگ کردن هام میخواند و گوش میداد هر کسی که توی سفر دیدم … به راحتی تونستم همه را قهوه خور کنم بیش از ۲۰۰ نفر تا الان، و شایدم خیلیی بیشتر سود تونستم برسونم به بازار قهوه نه با تعریف کردنم! نه با ادا و اشاره و ایما، بلکه فقط با عشقی که به این نعمت دارم عشقی که به خدای خودم دارم آخه وقتی تو عاشق خودت باشی همه عاشق تو میشن و من دیدم که قهوه چقدر باعث شد توی این سال ها و سفرهای مارکوپولی ام به آدما نزدیک تر بشم و بهتر بتونم ارتباط موثر برقرار کنم.

    اما هیچ وقت قهوه و کافه داری را احساس نکردم رسالتم بوده باشه .. اوکی . بریم سر داستان اصلی ..

    چرا من اقدام کردم برای گرفتن این کارت؟

    خب بذارید یک آمار بگم

    سال ۹۷ همون موقعا من میتونستم با درکی که داشتم؛ ۶ تا ۸ ماه کسری بگیرم

    سال ۹۸ یک قانون جدید اومده بود که برای افرادی که باباشون رزمنده بوده و اون زمانی که بسیجی در پایگاه بوده را هم جز کسری میشه و من با این قانون ۱۴ ماه میتونستم کسری بگیرم ..

    اما یک چیز! و اونم همه ی کسری ها را زمانی میتونی در قانون سربازی ایرانی بگیری که تو هیچ غیبتی نداشته باشی ..

    خب چرا با اینکه اینا را میدونستم بازم اقدام کردم؟

    راستش هیچ وقتی برام منطقی نبود! اینکه چرا همچین قانونی هست که تو نمیتونی کسری و این چیزها بگیری وقتی که غیبت داری .. چرا کسایی که این قانونو گذاشتند اینجوری فکر کردند .. چرا اینجوری فکر نکردند چرا نیمه ی پر لیوان را ندیدند که بگند بابا چقدر خوب ادمایی که غیبت دارند حتما دلیل هاشون بینظیرن! حتما پی کسب و کار خودشون علاقه ی خودشون رفتند الان کلی کارآفرینی کردند .. یعنی این نگاه را من مثبت بین دارم خب .. هر باری که سوال میپرسیدم برام منطقی نبود که چرا نمیشه .. گفتم ولش کن بیخیال .. میشه عوض بشه .. تمام قانون های کشوری که انسان ها گذاشتند میشه عوض بشه اونی که عوض نمیشه قوانین ثابت جهانی هست که از قبل بوده و هست و خواهد بود

    در واقع من با این باور یک مقدار ایمانم بیشتر شد

    خب محمد ایا همین ایمان کافی بود بعدش چی؟ بعدش چکار کردی؟

    خب راستش نه اگر از من میپرسی هیچ وقت یک میزان ایمانِ کافی نیست توی جهانی که براساس رشد اگر میخوای خرد و له نشی بین چرخ دنده های دنیا تو هم باید پا به پاش حرکت کنی و رشد کنی در واقع من مخالف Stay on your track and keep your faith هستم بلکه میگم و باور دارم که stay on your track and IMPROVE YOUR FAITH

    اخه اون جمله ی قبلی را یک فرد انگیزشی میگفت .. ولی وقتی بهش بلند بلند بلند فکرر کردم دیدم جور در نمیاد با قوانین! دیدم اصلا داستان حفظ کردن کسی و یا چیزی نیست! داستان داستان سعی بر تمرکز ِ لیزری روی خلق کردن ِ مولد بودنِ ( مرجع: قدم دوم جلسه چهار ) و نه استفاده از داشته ها؛ هر چند ایمان در این حد و امروزت باشه. Come on

    بعدش هیچ کاری نکردم .. خودش اومد! وقتی دید من قدم های اولی را برداشتم

    چی شد چی شد؟!

    خب هم زمان شده بود با ورودم به قدم چهار جلسه اول و دوم که پدر در مورد الگوسازی میگه کاملا ..

    روندی که هر خواسته ای برات میتونه به این شکل عالی ترین منطقی بشه و به میزانی که منطقی میشه مقاومت هات کنار میزنی ایده میاد راهکار میاد تو قدم برمیداری ..

    یعنی میخوای محمد بگی الگو پیدا کردی واسه معافیتت با تمام این وجود و تفاسیر با اینکه میدونستی شما که غیبت نداری نمیتونی حداقل کسری بگیری و خلاصه باس بری ؟؟

    آره دقیقا عزیزم .. و بهترین الگوم .. همین برادرم پنجم بود! که فقط دو ماه و ۲۰ روز رفت خدمت .. دو ماه رفته بود اموزشی که برگشت و قانون سه برادری اومد و معافیتش را گرفت .. گفتم اگر برای ایشون شده پس برای منم میشه .. قانون یکیه .. خالق یکیه مالک یکیه روزی رسان و هدایت کننده من و تمام جهان یکیه ..

    همین یک الگو؟

    نه راستش، بسنده نکردم، خب من یک عادت خیلی خوبی را درونِ خودم ایجاد کردم عزیزم .. اینکه سعی میکنم وقتی بذارم برای کامنت خواندن .. مخصوصا کامنت های قدم ..و اگر از من میپرسی جلسه دوم سوم قدم دوم جوووون میده واسه خواندن و باورسازی .. تا الان بین ۱۰۰و خورده ای صفحه اش ۹۰ صفحه ای را خواندم و یادداشت برداری کردم اینجوری که هر کسی به خواسته ای رسیده نوشتم توی دفتر سبزم که ببین خدا برای این عزیز شده گوشی جدید .. شده خونه ی جدید .. شده سلامتی .. شده شفای مادر شده همسری که میخواد با همون ویژگی ها .. شده کسب و کار مورد علاقه شده مشتری فراوان .. شده دلار شده ماشین .. شده هر چیزی که باور داشتی که میشه خدات واست جورش کنه اوکیش کنه میشه .. میشه خدا به همون ظرف آبی در بیاد که تو با انرژی ای که توی ذهنت با تکرار و تکرارش به جهان هستی میفرستی در بیاد.

    توی همین کامنت هاا دیدم .. حسن جان .. مسعود جان .. علی جان و .. چندین و چند نفر دیگه خواستند و معاف شدند اصلا ..

    یعنی اینجوری ایمان عملیت بیشتر شد منطقی تر شد واست که شما هم میتونی معاف بشی؟

    آره خب .. البته هیچ کدوم از بچه ها توی نوشته هاشون ندیدم که غیبت داشته باشند .. یعنی الگوی این چنینی ندیدم ..

    پس چی! یعنی میخوای چی بگی؟ میشه واضح تر بگی؟

    خب راستش من از خدایم هدایت خواستم اخه هیچ الگوی با شرایط خودم ندیدم توی این چند ماه از دی تا فروردین و ..

    راستش دوست من، خب درسته الگو ندارم ولی یک سری اتفاقات افتاد که ایمانم بیشتر شد ..

    میشه بگی چطوری؟ چون مثال زدن واقعا میتونه منطقیش کنه؟

    اوکی، با کمال میل

    مثلا همین چند روز پیش بایستی میرفتم کمیسیون چشم توی اهواز .. وقتی رفتم ۵۰ نفر دیگه مثل خودم اومده بودند که چمششون معاینه بشه و توی اون همه آدمممم من فقط با یک نفر هم صحبت به صورت ادامه وار شدم .. خب اولش گفتم اونم اومده مثل من .. و همین سوال را ازش پرسیدم که دیدم اومد بهم گفت که نه! من برای معافیت پزشکی اومدم! گفتم ایول مبارک باشه ..

    ۹۰ دقیقه بعد وقتی که من کارم تموم شده بود و منتظر ماشین بودم که بیاد و بریم به خواهر زاده ام دم بیمارستان گفتم من بایددد معاف بشمم .. لبخندی زد و گفت چرا آخه! برای چی .. همون لحظه که خیره به افق بودم دیدم توی همین منتظر بودن همون لحظه همون لحظه که گفتممم من بایدد معاف بشم لحظه بعدش اونو گفت .. دقیقاا چشم تو چشم همون پسری شدم که معاف شده بود .. و همون لحظه یک ایمانی یک نوری درونم احساس کردم که خدا داره با من حرف میزنه .. و داره بهم میگه درسته الان هیچی نیست هیچ دلیلی .. ولی درست میشه .. اینم نشانه اش عزیزم تو فقط ادامه بده.

    پس میخوای محمد بگی با دیدن نشانه ها تو ایمانت را بیشتر میکنی و البته بیشتر کردی؟

    آره اره دقیقا .. خداروشکر میکنم که زبان نشانه ها را درک میکنم .. و خودم را تحسین میکنم

    خب منم تحسینت میکنم عزیزم واقعا ممنونم برای این مصاحبه ..

    منم ازت ممنونم خدا جونم (چشمک) که هدایتم کردی .. واقعاا بازم بهت اثبات کردی همون شعره را که تو خود پای در ره بنما و هیچ مپرس که راه بهت میگه ادامه را .. ممنونم

    خب چیزی دیگه هست که بخوای بگی در انتهای این نوشته؟

    خب راستش خدا جون درس های خوبی توی این موضوع گرفتم .. الان اردیبهشت ماه و اول خرداد امسال من میرم آموزشی .. ولی خب آرامش دارم .. میدونم که میشه یک دری وا میکنی وقتی واقعا عملکرد من را میبینی ایمان من را میبینی ..

    برام الان طبیعیه که همین فردا بگی یک قانون جدید دقیقااا واسه فردی مثل خودت اومده باور دارم که من واقعا خلقش کردم .. بیشتر از همیشه آخه خداوندا باور کردم اصلا همین مورد شده یکی از بهترین دستاوردهای سال گذشته ام اینکه بیشتر باور کردم تو منو هدایت میکنی به سمت ِ کانون توجه ام ..

    اما یک درس خیلی مهمی که گرفتم در مورد تجسم و توی همین توجه کردن و باور هم راستای خواسته ..

    چی را؟ بهمون بگو خوشحال تر میشه جهان برای این ایجاد ارزش، ممنونم محمد

    راستش، من میومدم خودم را تجسم کنم ولی میرفتم به مثلا یک دوران اموزشی ساده و خوب .. و یا اینکه مثلا یک جای خیلی خوبی افتادم توی تهران در واقع شمال تهران .. و ..

    بعد یک روز متوجه این اشتباه شدم که خواسته ی من اگر معافیت کاملِ پس تجسم اون نقطه ها چیه! در واقع دارم باورهای هم جهتِ خواسته را ایجاد نمیکنم الان و انرژیم یک جای دیگه در واقع روی ناخواسته دارم میبرم ..

    به خاطر همینم کلا از وقتی که اینو متوجه شدم هر وقت میخوام تجسم کنم ذهنم را اصلا جایی به جز معافیت کامل نمیبرم .. و روی همین زووم این میکنم .. تا تجسمم هم راستای خواسته ام باشه ..

    اوکی ممنونم محمد به خاطر این نکته قابل تامل ..

    منم ممنونم خداجونم سپاس گزارم ازت که بهم فرصت دوباره ی زندگی و تجربه کردن خودم را دادی، سپاس گزارم که میتونم بنویسم به این زیبایی و شگفتی اور و تاثیرگذار و الهام بخش که اول دلِ خودم را میبره و آروم تر میکنه .. ممنونم به خاطر همه ی نعمت هایی که بهم اعطا کردی به خاطر این خانواده ی بینظیر و دوست داشتنی به خاطر پدر به خاطر مریم جان .. ممنونم پروردگارا ممنونم

    من میدونم و باور دارم که توی این حرکت کردن ِ بالاخره یک دری وا میشه که الان خودم نمیدونم ولی میشه .. این فرمول همیشه درسته .. من + خدای درست= دسترسی به همه چیز ..

    پروردگارا دعا میکنم که ایمان ابراهیمی بهمون اعطا کنی .. آخه دنیا با ایمان و عمل و حرکتِ که قشنگ تر میشه و فکرشو کن که توی راستای عشق و علاقه اتم باشه دیگه نور الی نوره خداجون ..

    دوستون دارم.

    اوه اوه یک چیز دیگه یادم اومد خداجون!

    *حتما مهمه که اومدی کامنتت را ویرایش کنی؟ So What you want to say us؟

    میخوام مثل خودت خدا جون که وقتی قرآنتو میخوانم همش میگی با مثال روشن با منطقی روشن برای شما مردم زمین بیان کردیم .. بگم ..

    اومم باریکلا . .بگو ببینم پدر سوخته! (لبخند)

    توی جاده هستم .. تاریک ِ تاریک .. سوار ماشینم .. الان توی نقطه ی A هستم .. و میدونم و این خواسته به وضوح رسیده که قدم بعدی مقصد بعدی؛ نقطه ی B هست .. خب جاده که تاریکه .. مقصد را میدونم و میدونم از چه مسیری باس برم پیش فرض البته .. اوکی .. ماشین را روشن میکنم عزم رفتن میکنم نور بالا میزنم .. فقط صد متر جلوم روشنه … هیچچچچی مشخص نیست اصلا و ابدا .. فقط یک راه دارم اونم اینه که صدمتر را برم جلو آخ وقتی صدمتر را برم صدمتر بعدی هم خود به خود لاجرممم روشن میشه هویدا میشه صدمتری که الان توی این نقطه ای که هستم جز تاریکی نمیبینم ..

    خدا: خب

    خب به جمالت خدا جون (لبخند)

    یک چیزی را درک کردم خیلی خیلی بیشتر از همیشه اونم اینه که مقصدِ مهم نیست به خودی خود .. اخه بارهااا تا قبل از این درکی که الان میگم رسیدم به مقصد هاا ولی وقتی وقتی رسیدم و اون موقع میخواستم فقط لذتِ را ببرم خب دو سه روزی بردم لذت را ولی بعدش کم باد شدم و گفتم همـــــــش همین … بودددد؟ این همه خودمو چیز کردم آخرش همین .. ای بابا .. و اونجا بهم یک درسِ حسابی دادی .. این پازل را کامل ترش کردی .. بهم گفتی محمد یک فرق اساسی هست بین خواسته و احساس خوشبختی، خوشبختی اینجوری بدست نمیاد که به خواسته ات برسی احساس خوشبختی کنی .. خوشبختی احساسِ خوب در لحظه است جانم .. اینو بارهاای بارر به خودت بگو .. خوشبختی احساس خوبِ در لحظه است و این احساس خوب از توجه بر نکات مثبت میاد از باورهای درست میاد

    بازم تکرار کن .. اصلا بذار یک آهنگش کنیم خداجون گیتارم که بلدم .. اها بیا گام دو ماژور اوکیه ..

    درن دَن دن .. خوشبختی خوشبختی .. آی خوشبختی .. احساسِ خوب در لحظه است .. یوهووووو ..

    خدا: عاا باریکلاا عا باریکلااا ببین همینه که میگم احسنت بر خودم که همچین موجودی را خلق کردم فتبارک الله احسن الخالقین .. واقعا جات که فقط تو بهشته شاه پسر .. تو لیاقت بهترین هاا را داری لیاقت یک زندگی بهشتی اوهوم .. واقعا بهت افتخار میکنم افرین افرین افرین ..

    قربونت من برم خداجون .. مخلصیم .. از خودت یاد گرفتم! .. از جاده .. از سفر .. از دست بینظیرت .. پدر .. مری .. بچه ها .. همه همه واقعاا

    چیزی دیگه هست که بخوای بگی؟

    خب با این درکِ من توی جاده سعی میکنم فقط به چیزهای مثبت توجه کنم .. و از مسیررر بخوام که لذت ببرم .. واقعا قبلا چطوری به خواسته ام میرسیدم با کم ترین لذت یا اصلا بدون لذت و حالا همش هر لحظه ی این مسیر دارم سعی میکنم با در لحظه زندگی کردن لذت ببرم و عشق کنم و برم جلو ..

    در واقع من وابسته ی مقصدم در اینجا خدا جون که گرفتن کارت معافیت ِ نیستم میرم جلو و سعی میکنم از این روند طی کردن به این خواسته لذت ببرم درس بگیرم. همین.

    ممنونم عاشقتم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  9. -
    همایون مقراضی بوکانی گفته:
    مدت عضویت: 654 روز

    به نامت خداوند بخشنده مهربان

    تورا ستایش می‌کنم خدایا که خالق و هدایت کنندی جهانیان هستی

    خداونده بخشند‌ و مهربان

    خداوندی که مالک و حاکم آخرت است

    خدایا تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میخواهم

    خدای من مرا به راه راست هدایت کن

    راه کسان و دستانی که به آنها نعمت و فراوانی دادای

    خدایا به من قدرت شاکر بودن و خاشع بودن بیشتر بده در هر لحظه

    سلام خدمت استاد عزیز، خانم شایسته نازنین و همه دوستان

    خیلی دوست دارم که در مورد «هدایت» حرف بزنم و از اون جنسی که میتونی خیلی راحت برای مغز برهان بیاری که خداوند این کار رو انجام داده و هیچ منطق به ظاهر منطقی پشتش نیست و یک هوش برتری یک قدرتی که جهان رو رهبری میکنه کارهارو انجام میدهد، فقط کافیه که گوشترو شنوا و شاخک هاترو براش تیز کنی

    میخواهم از اونجای بگم که شروع کردم به گوش دادن و «عمل» کردن و معجزه رخ دادن

    داشتم کار می کردم ولی میخواستم برم دنبال علاقم و با آموزهای استاد عزیز دلو جرعتشو پیدا کرده بودم که استعفا بدم و قرار بود آخر ماه این کارو انجام بدم ولی جالبه نشانه‌های اومد همون روز استعفا دادم و همون روز اومدم بیرون وقتی تو تصمیم میگیری جهان حمایت میکنه ولی قبل این که برم سراغ شغل رویایم یک ماموریته دیگه هم داشتم و اون یادگیری زبان انگلیسی بود که بسیار برای من چالش برنگیز بود ولی اینقدر اون آتش درون من شعله‌ور بود که نمیزاشت بایستم و اون زمان باوری که ساختم این بود که برای یادگیری خیلی خوبه هر چیزی باید بتونی اون موضوع رو برای یک فرد دیگه تدریس کنی و من رفتم دنبال تدریس زبان در ترکیه، زمانی که حتی من ترکی هم تقریبا بلد نبودم یعنی میخواستم زبانی رو که بلد نیستمو به افرادی که زبان اونهارو هم بلد نیستم درس بدم و مقداری هم زبان یاد گرفتم ولی برای تدریس کردن کافی نبود اما از طرفی نیاز به ورودی مالی داشتم و با همون زبان های دستو پا شکستم شروع کردم که آموزشگاهایه‌ زبان انگلیسی رفتن در سن 22 سالگی و واقعا اوایلش صدای استخون میشنیدم وقتی به داخل آموزشگاها میرفتم، ولی معجزه اونجایی بود که، امیدوارم باور کنید، من شاید ده درصد ترکی بلد بودم و شاید به زور هم سی درصد انگلیسی ولی هم به ترکی و هم به انگلیسی حرف میزدم و متوجه می‌شدم البته نه تویه آموزشگایه اول که برای مصاحبه رفتم ولی اروم اروم تویه مسیر ساخته شدم ولی هیچ وقت ندونستم چجوری و از کجا اومد غیر از این که خداوند داشت این کارو انجام میداد، و بعد از شاید رفتن به چهل آموزشگایه زبان انگلیسی یعنی تقریبا کل آموزشگاهای قسمت اسیایه استانبول و چهل جواب منفی گرفتن در روز آخر که گفتم امروز آخرین روزه که میرم دنبال آموزشگاه چون دیگه به مو رسیده و اون لحظه اون جنس از احساس که من همیشه دنبالشم برای انجام هر کاری : رهایه فارغ از نتیجه تویه ظاهر خیلی شبیه نا امیدیه ولی از درون که نگاش‌ میکنی نور میبینی، بود، و در اوج نا باوری دور یک میدانی سه تا آموزشگاه بود و هر سه آنها جواب مثبت در اوج احترام به من دادند و یکی از مدیر برنامه های من، که من همیشه میگم اون از جنس بهشته آشنا شدم و اینو هم هر بار به خودش گفتم، ایشون چقدر همه چی براش راحت و خوب پیش میره واقعا یکی از نشونه هاشم اینکه که با فردی مثل من کار میکنه (:

    و اون روز اون اتفاق که هر سه اون آموزشگاها به من جواب مثبت دادند و من سطح خیلی بالایه زبان انگلیسی مثل ایلتس رو تدریس کردم بدونه این که هیچ مدرکی داشته باشم و هیچ تجربه‌ای و نه دانش خواصی ولی با یک ایمانی همه اون مسیر رو رفتم و من چندین و چند ساعت قبل کلاس‌ها منابع مختلف پیدا میکردم و یک سری نکاتی که اون لحظه بهم گفته می‌شد رو به دانشجوها می‌گفتم و بعدها که خیلی از اساتید حرفی زبان فایل هاشون رو دیدم دقیقا همون نکات رو می‌گفتن و به دلیل این که من تویه فضایه آموزهای استاد عباس‌منش بودم همیشه در مورد این موضوعات حرف میزدم و خیلی هاشون بخاطر حال خوب کلاس میومدند یا اگه میپرسیدن تو چجوری اینقدر روان و بدونه لهجه حرف میزنی چقدر تمرین کردی؟ من واقعا چیزی برای گفتن نداشتم و فقط می‌گفتم اونه که داره کارو انجام میده و دانشجوهام مدرک گرفتند کلی پیشرفت کردند و حتی خیلی وقت‌ها کلاس هارو جابه‌جا‌ میکردند چون میخواستن معلمشون من باشم

    داشتم کار‌ میکردم ندای اومد گفت باید بری، با این که کلی کار کرده بودم درامد عالی انقدر درامدم عالی بود که وقتی حقوق معلم‌هارو میدادند ماله من می‌افتاد آخرین معلم چون باید حقوقمون رو میشمردیم و ماله من هم از نظر تعداد کلاس و هم از نظر دستمزد بالاترین حالت ممکن بود و کلی زمان میبرد، ولی گفت باید بری دنباله اون چیزی که براش حاضر شدی در سطحی که براش قرار بود زبان یاد بگیری ولی الان داری تدریس می‌کنی قرار بود برای شغل رویاییت یکم کنترول ذهن داشته باشی در سطحی رفتی دنبال کنترول ذهن که شاید نزیدک صد کتاب در مورد موفقیت و بی نهایت پادکستو مطالعه کردم که اماده بشم برای آشنایی با سایت الاهی استاد عباس‌منش که کل موضوع تدریس زبان رو با جنس آموزهای استاد انجام دادم و به طور معجزه‌آسا در طول یک ماه همه کلاس‌هامو تموم کردم و عازم سفر شدم به کجا؟ در چه شرایطی؟ به ایران، ایرانی که چند سال پیش با کلی زحمت ازش اومدم بیرون که اون باورو داشتم که یک جایه دیگری هست که میشه موفق شد، در شرایطی که کلی زمان اقامت داشتم در ترکیه و خیلی هم راحت اقامتمرو تمدید کرده بودم در شرایطی که خیلی هم سخت گیر شده بودند در شرایطی که استاد زبان شده بودم جایگاه خوبی داشتم و درامد، ولی با بی نهایت نشانه گفت که باید بری چندتا از نشانه هاشم این بود که من هر هفته کلی گوشت میخریدم و یک شب که برگشتم مادرم همه گوشت های که اون روز خریده بودم رو دمه در گذاشته بود که دورشون بندازه، و وقتی که پرسیدم چرا گفت همشون فاسد شدند (البته من همه اونهارو بعدا پس دادم) ولی نشوه اومد که بمونی فاسد میشی

    یک بار هم نصفه شب در خواب یک کلمه‌ای رو فردی چندین بار تکرار کرد، و همون لحظه منو از خواب بیدار کرد و گفت باید اون کلمه‌رو بنویسی، وقتی که فردا صبحش خواستم معنیشو پیدا کنم فهمیدم به زبان روسی است و این معنی رو برای من میده (تو برگزیده شدی پرواز کنی تا به خواسته هایت برسی) و من بعد از چندین سال قرار بود که ایران برم با تقریبا جیب خاله ولی نه به شهر خودمون به یک جایه دورتر که زندگیمو خودم بسازم چجوری؟ نمیدونم! اون میدونه، سربازی، احتمال داره تویه فرودگاه یک سری مسائلی پیش بیاد چیکار میکنی؟ شیوه ما عدلو بنده پروریست، ما به دریا حکم طوفان میدهیم پسر خوب،

    و دستان پر مهر خداوند از دقیقا اونجایی که فکرشو نمی‌کردم اومدند و راه هموار شد مثل پادشاهی که رویه شونه‌های خداوند نشسته و داره میره تویه دلش، ولی نه تویه دل طوفان با پوتین‌ها و لباس سربازی، با یک جفت کتونی نایک راحت و یک تیشرت خنک سوت‌زنان‌و با صفا

    پنج صبح فرودگاه امام لحظه موعود، افسر پاسپورتو نگاهی میندازه مانیتوره نگاه میکنه یه نگاه به پسره که رویه شونه خدا نشسته، میخنده و پاسپورتو بهش تحویل میده، و من رفتم تو دلش تویه دل پوستانی بزرگ، (و بعدا متوجه شدم اگه هشت سال غیبت داشته باشی متونی نری سربازی و من الان شش ساله غیبت دارم) قرار بود بریم رشت، چرا رشت؟ من که بچه کردستانم، نمیدونم گفته دیگه، و هیچ کس هم خبر نداره ایرانیم، فقط کی خبر داره؟ همون دوستی که باعثوبانی این شد که من شغل رویاهامو پیدا کنم و این مسیرو بیام، چون میخواستم جایی باشم که بتونم ثبات داشته باشم و تمرکز صدویک درصدی،‌ و بعد از چندین روز در خانه دوست و کلی هم خاطره بینظیر ساختن راهی سفر شدم دوباره، به کجا به رشت، چرا چند روز دیگه نموندی؟ نمیدونم گفت برو، چرا وقتی ساعت هفت بلیت داری ساعت چهار صبح راه میفتی؟ نمیدونم گفته برو فقط برو،

    رسیدیم رشت، در یکی از بینظیرترین جاهای ایران و در یکی از بینظیرترین مناطق رشت از یکی از بینظیرترین آدم‌های که دیدم خونه گرفتیم، و به محزه این که نشستیم خونه، ایرانو زدندن، همه خشک شدند اینترنت ها قطع شد، اما پسر داشت از شکرگذاری اشک میریخت، و میگفت در زمان مناسب در مکان مناسب در موقعیت مناسب، چجوری؟ نمیدونم، اون میدونه، چرا من یک روز بیشتر در ترکیه نبودم چرا یک روز بیشتر در تهران نبودم، چجوری همون روز من در امن ترین جایه ممکن بودم؟

    حالا من با فراغ باز وقت داشتم در سکوت مطلق بدونه اینترنت و حاشیه رویه کارم تمرکز کنم و چقدر تویه اون مدت پیشرفت کردم، و حتی یخچال هم نداشتیم من هر روز به مقدار همون روز می‌رفتم مواد غذای بگیرم البته اگه یخچال هم بود من برای همون روز میگرفتم و امکان نداشت که هیچ چیزیو انبار کنم

    و من کلی کلاس آنلاین داشتم که هیچ خبری ازشون نداشتم، فقط خبر اینو داشتم من میتونم هرچه پیش آید خوش ایدو رقم بزنم، و زدم همون شبی‌ که موشک ها بر فراز آسمان بود من از همون لحظه لذت میبردم و ایمانی از بیکران داشتم که بار من یکی رویه زمین نمیمونه، و فردای همون روز اینترنت ها وصل شد و فقط با یک پیام مواجه شدم همه گفته بودند، حالت خوبه؟ و هیچ چیزه دیگه‌ای

    و من با لیر درامد داشتم و باز هم به نفع من بود

    و الان دارم خیلی نرم در مسیر رویاهام حرکت می‌کنم همون مسیری که اگه فرشته مرگ بیاد بگه وقته رفتنه دست در دستش سوت‌زنان میگم بریم،

    شجاع بودن: امروز داشتم در پارک بهشتی گیلانی پیاده روی می‌کردم و فایل استاد عزیز رو گوش‌ میدادم (ثروتمند شدن معنوی ترین کار‌ جهانه) یک گله سک به من حمله ور شدند و من میدونستم اگه بترسم بوشو می‌فهمند البته من لحظه اول اصن متوجه نشدم چند ثانیه طول‌ کشید تا متوجه بشم اونها منوه مورده هدفشونه و دوباره اون جنس ایمان اومد که راهتو کاملا عادی ادامه بده و اونی بیشترین پارس‌رو داشت می‌کرد خیلی به من نزدیک بود ولی من هیچ واکنشی نداشتم و یک لحظه متوجه شدم که پامو با دندون گرفت و همون لحظه الهامی اومد که الان مهمه که خونسرد باشی (مهم نیست چقدر آب تویه اقیانوسه، موقعی گشتی غرق میشه که آب نغوذ کنه) و کاملا معجزه اسا فقط با دندون خواست پامو بگیره ولی فشار نداد و من باز هم آروم به مسیرم ادامه دادم و رفتم

    البته خیلی وقت ها هم از مسیر خارج شدم و با بی نهایت نشانه به من گفته بعضی وقتا کله‌شقی به خرج دادم و به ضررم تموم شده و بعضی وقت‌ها هم سریع برگشتم که البته زیاد در این سریع برگشتن کارم خوب نیست ولی سعی میکنم بهتر بشم

    آرزوی سلامتی و شادی برای همه دارم

    خدارو شکر میکنم برای اکنون برای استاد عباس‌منش بی‌نظیر و همه نعمت‌های بیکران خداوند یکتا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  10. -
    Nafis گفته:
    مدت عضویت: 1380 روز

    بسم الله الرحمان الرحیم

    هستی من خدای من شکرت برای همین لحظه، پرفکترین لحظه زندگیم که با تو ام

    به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.

    آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجه‌ای گرفتید؟

    قبلا فکر می کردم خدا چجوری با بچه های سایت حرف می‌زند. چجوری صداش را می شنوند

    الهام دریافت می کنن یعنی چی

    خیلی برام دست نیافتنی بود

    اول تصمیم گرفتم هر کاری خواستم بکنم ازش بپرسم

    مثلا خواستم غذا بپزم بگم نمک را اول بریزم یا زرد چوبه .

    خیلی وقت ها مثل همیشه عمل می کردم، خیلی وقت ها یادم میرفت بپرسم

    اما هر اتفاق خوبی می افتاد مثلا یادم می اومد زیر غذا را کم نکردم یهو یادم می اومد می گفتم تو بودی خدا تو یادم انداختی

    یواش یواش بهتر شدم

    هر ایده ی خوبی به ذهنم می‌رسید میدونستم کار خودشه

    یک روز تصمیم گرفتم از اول سایت از فایل اول ببینم و یک کامنت بگذارم تصمیم داشتم با ذهنم راه بیام چون ذهن ترتیبی و منظمی دارم باید حس کند کارش مبدا و مقصد دارد .

    همین تصمیم یک ایده بود یا همون الهام به ذهن که عملی کردم

    تا قسمت 100 سفر دور آمریکا که میشه فایل 249 به ترتیب به ایده عمل کردم

    درکم از قانون بهتر شد .

    اولش حتی نمیدونستم چی بنویسم برای کامنت ،خلاصه همون فایل را می نوشتم ,نکات مهم را در می آوردم در طول روز ذهنم مشغول فایل بود و هر چی می فهمیدم سعی می کردم اجرا کنم ، آرام تر بودم نگرانیم کمتر شده بود یک جور بیخیالی نسبت به اتفاقات بد ، که خب حالا چکار کنم شده دیگه!

    الانم بعد این مدت حسم بهم میگه بسه.

    دیگه ترتیبی لازم نیست ببینی

    بیا بیشتر به صدای قلبت گوش کن آماده شو که رندومی یا همون هدایتی فایل ها را ببینی و من می خواهم اجراش کنم

    از اجرای قبلی نتایج خوبی گرفتم

    قشنگ تغییر مدارم را بهتر شدن فرکانس هام را توانایی کنترل ذهنم را حس کرد

    برای همین الان اینجا نوشتم

    حسم گفت بزن رو آخرین فایلی که اومده اونو بشنو و براش بنویس

    و عنوان فایل برام جالب بود

    چقدر مچ بود

    پیروی از الهامات قلبی

    حالا می خواهم به ایده جدید و هدایت جدید عمل کنم می خواهم بیشتر به هدایت ها گوش بسپرم

    گوشم را تیز تر کنم

    قلبم را باز تر

    خداجونم

    مالک نفس نفس زندگی من

    همراه همیشگیم

    کمکم کن تا همیشه گوش به فرمانت باشم

    اول بتونم خوب بشنوم

    بعد که شنیدم بتونم خوب عمل کنم

    به امید تو

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای: