تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹ - صفحه 5 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

410 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سلما مصدق گفته:
    مدت عضویت: 3085 روز

    به نام خدای مهربان و سلام و درود به استاد جانم و دوستان عزیز هم پروژه ای

    1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.

    2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجه‌ای گرفتی؟

    آخرین بار یک الهام درونی در مورد کسب و کارم به من الهام شد که در راستای آنلاین کردن کسب و کار یکی از کلاسهای حضوریم رو کنسل کنم و یکی از دوره‌هام رو آپدیت کنم و به این ایده عمل کردم. البته هنوز نتایج زیادی از این الهام نگرفتم ولی مطمئنم که به هر حال باید این کار رو انجام میدادم و باید ادامه بدم و کم کم نتایجم بزرگتر میشه. منتظرم ایده قدم بعدی بهم الهام بشه چیکار کنم که مشتری جذب کنم و درآمدم بیشتر بشه.

    یک الهام درونی هم در مورد رابطه ام بهم الهام شد که رابطه عاطفیم رو با خانواده هامون علنی کنیم و تقریبا این کار رو باهم انجام دادیم و تا حدی مطرح کردیم. تا الان خوب پیش رفته و عکس‌العمل مناسبی دیدیم ولی هنوز کامل انجام نشده و مطمئنم اگر کامل انجامش بدیم و رابطه مون کاملا علنی بشه خیلی فکرم بازتر و درگیری ذهنیم کمتر میشه.

    چه تجربه‌ای از گوش دادن یا گوش ندادن به هدایت درون داری؟

    وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجه‌ای گرفتی؟

    من چند سال پیش یه نشانه‌هایی دریافت کردم و حس کردم که باید مهاجرت کنم و با وجود ترسهام به این ایده عمل کردم و این مهاجرت سراسر برام خیر و برکت بود و درآمدم چند برابر شد و یکی از نقاط عطف زندگیم شد.

    من در مورد کسب و کار شخصیم ایده‌هایی دریافت میکنم اما به اندازه کافی هوشیار نیستم، تمرکز ندارم و باورهای محدودکننده زیادی دارم بنابراین اونها رو به اندازه کافی عملی نمیکنم بخاطر همینم هنوز بعد از چند سال تو زمینه مالی پیشرفت زیادی نکردم.

    الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟

    من تصمیم گرفتم کسب و کارم رو آنلاین کنم و اول پیج اینستاگرام و کانال تلگرامم رو رشد بدم و بعد برم سراغ سایت. برای رشد پیج و کانالم تنها چیزی که میدونم باید انجام بدم اینه که بصورت مستمر محتوا تولید کنم و هیچوقت وسط کار استاپ نشه. دوم اینکه باید بیشتر آموزش ببینم تا محتواهای بهتری بتونم تولید کنم. سوم باید دوره‌های جدید و آماده فروش تولید کنم. همه اینها مستلزم تمرکز بسیار بالا و کمالگرا نبودن هست. پس باید سعی کنم عواملی رو که تمرکز منو میگیره حلشون کنم و کمال‌گرا هم نباشم و برای کار خودم ارزش قائل باشم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
    • -
      مهسا 🌙پیریان گفته:
      مدت عضویت: 1013 روز

      به نام خدای هدایتگرم

      سلام دوست خوبم امیدوارم عالی باشی

      تحسینت میکنم برای مهاجرتی ک داشتی و نقطه عطف زندگیت بوده

      واقعا دمت گرررم ک حرکت کردی و پاداششم گرفتی

      دلم خواست راجب جمله های آخر کامنتت تجربه ی خودمو بنویسم شاید بهت کمک کنه

      من هم خیلی وقته تصمیم گرفتم کارم رو ب سمت آنلاین ببرم

      و هربار دقیقا مثل جمله هایی ک شما نوشتی برای خودم استراتژی نوشتم و برنامه ریزی کردم همه چیز متفاوت شد از چیزی ک میخاستم و نتیجه ی برعکس گرفتم

      اینجا همون جائیه ک ما میایم با اینکارمون میگیم خدایا خودم بلدم تو نمیخاد بهم بگی!

      روی عقل و منطق خودمون و الگوهایی ک دیدیم حساب میکنیم

      اما سلما جونم یه راه راحت‌تری هم هست ب اسم همین هدایت ک منو تو این صفحه آورده و پاسخ ب کامنت تورو زده و داره میگه تا بنویسم

      هدایت یعنی خدایا من میخام اینکارو انجام بدم اما نمیدونم چجوری

      خودم فکر میکنم اولین قدم اینه اما تو بهم بگو .تو نشونم بده تو راه و باز کن

      من بلد نیستم تو بلدی

      من نمیدونم تو میدونی

      اون هدف اخرتو توی کارت تجسم کن و ببین و ازش لذت ببر

      خدا دونه دونه قدم هارو میگه

      تا به نتیجه برسی دوست خوبم

      من هربار سپردم ب خدا انقدر راحت کارم پیش رفت ک آخرش گفتم خدایا همین بود یعنی؟ انقدر تو ذهنم گنده و پیچیده کرده بودم و تو چقدر راحت انجامش دادی

      امیدوارم بهتررررین لذت هارو توی کسب و کارت تجربه کنی دوست قشنگم

      در پناه خدای مهربونی ها

      آسان باشی برای آسانی ها

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
      • -
        سلما مصدق گفته:
        مدت عضویت: 3085 روز

        سلام مهسای عزیز دوست مهربونم

        سپاسگزارم از کامنت ارزشمندت

        بله درسته گل گفتی من باید روی هدایت بیشتر حساب کنم من گاهی اصلا یادم میره که هدایتی هم هست و فکر می‌کنم همه کارها رو خودم باید انجام بدم و درنتیجه تو ذهنم اون کارها انقدر سخت میاد که هی به تعویق میندازم یا حتی کلا بیخیالش میشم.

        الان که گفتی هدف آخر رو تجسم کن حسم خوب شد. هزاران نفر میلیون ها نفر کسب و کار آنلاین پررونق دارن پس میشه امکان پذیره شدنیه ماهم میتونیم داشته باشیم.

        من باید هر روز به محض بیدار شدن از خواب بگم خدایا خودت هدایتم کن من این خواسته ها رو دارم من نمیدونم من نمی‌فهمم تو همه چیزو میدونی بر همه چیز آگاهی ایده های ناب الهام کن نشونه بده دستان مهربانت رو بفرست تا بهم کمک کنن مسیر رشد کسب و کارم رو قدم به قدم بهم بگو خدایا واضح بهم بگو هر کاری بگی انجام میدم.

        این آگاهی ها خیلی فراره هر روز باید تکرار بشه. خدایا به من و دوست عزیزم مهسا جان کمک کن هدایتمون کن تا کسب و کار آنلاین خودمون رو رشد بدیم.

        منوهم برات آرزوی موفقیت روز افزون دارم عزیزم.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    زکیه لرستانی گفته:
    مدت عضویت: 2044 روز

    بنام الله یکتا ،تنها فرمانروای مقتدر جهانیان

    سلام ب استاد عزیزم و دوستان نازنین

    گام 9 پروژه تغییر

    روز 23 از 28

    پیروی از الهامات

    من تو انجام کارهای خودم راحت دریافتش میکنم و با عشق گوش میدم و نتیجه عالی میشه

    حتی اگه بار اول باشه

    مثلا همین کش موهایی ک الان درست میکنم ،ی روز تصویرش اومد تو ذهنم و ی ذوق و شوق عجیب داشتم برای درست کردنش

    درحالی ک داشتم ی شومیز میدوختم و این چیزی ک بهم گفته میشد ربطی ب کاری ک اون لحظه داشتم انجام میدادم نداشت

    ولی من با تیکه پارچه ای ک دم دستم بود و تصویری ک تو ذهنم بود ی گل با پارچه ساتن درست کردم

    خییییلی زیبا بود خیییلی اینقد ذوق کردم براش بردم نشون آجیم دادم گفت چطور درستش کردی

    بعد چند روز دیگه ی ی پاپیون قرمز درست کردم خییلی حس قشنگی بهم میداد

    بعد دوسه تا دیگه پاپیون درست کردم همین جوری گذاشتم گوشه ی میز چرخم

    و داشتم کارمو انجام میدادم و هر از چند گاهی تو دستم میگرفتم و دلم ضعف میرفت برای این خلق زیبایی ک کردم و لبخند میاورد رو لبم

    تا ی روز استوری واتساپم یکی از کارهامو گذاشتم

    عکس گل پاپیون هایی ک درست کرده بودم و هم گذاشتم

    ک یکی از فامیل پدر بهم پیام داد ک الان میتونی ی کش بدوزی بهشون و تبدیلش کنی ب کش مو

    این ایده تو ذهنم بود ولی جدی نگرفته بودم وقتی ایشون گفت

    حسم تایید کرد و بهم گفت میتونی بدی ب فلانی هم برات بفروشه هاا

    ذهنم خیلی مقاومت داشت ک اینکارو بکنم

    ولی با وجود مقاومت زیاد انجامش دادم

    و بعد ک همون 5،6 تا کش مو رو با کلی کلنجار بردم دادم ب شخص مورد نظر

    ک بهم گفت خیلی کم ان

    ولی برای خودت میفروشم

    گفتم اینارو امتحانی درست کردم

    ببینم فروش میره یانه

    ک بعد ی مدت اومد گفت فروش رفتن

    و من فهمیدم این الهام از طرف خود خدا بود

    و من عمل کردم

    تو دلم انگار عروسی بود

    ک باعشق سری بعد تقریبا50 تا درست کردم ک همه رو برام فروخت 800 تومن

    و الان باز بیشتر درست کردم

    و امروز بهم گفت کش مو اسکرانچی با جنس مخمل درست کنم

    امروز صبح چنتا برش زدم

    و نتیحه خیییلی عالی بود خییلی خوشگل شدن ،دادم ب مادر تست کنه

    ک خییلی راضی بود قیمت این مدل و 25 هزار تومن تعیین کردم برای مشتری

    الهی صدهزار مرتبه شکرت بخاطر اینکه میتونم از تواناییم ب راحتی وباعشق پول بسازم

    حتی هدایت شدم ب ی پارچه ی صورتی بسیار زیبا ک امروز 15 تا ازش برش زدم برای پاییونی

    و تقریبا 10 تا اسکرانچی مخمل هم برش زدم و 4 تا هم دوختم خیییلی دوستشون میدارم :))

    چند دقیقه پیش حین نوشتن کامنت ی صدایی از تو حیاط میومد شبیه سوت

    مادر ب کیان گفت ی نگاهی ب حیاط بنداز

    کیان در هال و باز کرد بعد با هیجان داد زد ی چیز خیییلی بزرگ رو دیوار بالای سر جای جوجه هاس

    چشاش قرمزه خییلی بزرگه دوتااان دوتاااا

    و هی تند تند تکرار میکرد

    ک من سریع پریدم از اتاق بیرون ک چی اون بیرونه ،همه ریختیم بیرون از خونه

    ی چیز بزرگ رو دیوار بود

    ولی زیاد پیدا نبود

    مادر گفت چراغ قوه رو بیارید ،سریع آوردیم

    بعد ک نورو انداختیم رو دیوار

    ی جغد بزررررگ دیدم اونجا نشسته داره ی صدای سوت مانند از خودش در میاره

    چقدددد زیبا بود خییلی هیجان داشتم من و داشتم تحسینش میکردم

    چراغ قوه دست مامان بود گفت زکیه دستاتو بهم بزن دست من گیره ک فرار کنه ا

    منم گوشی دستم بود

    گفتم نننن میخوام نگاش کنم خخخخخخ

    مادر گفت بیا چراغ قوه رو تو بگیر ک سرو صدا کرد پرید رفت

    گفت اگه مرغ ها رو میدید دیگه کارشون تموم میشد همه رو میبرد

    این جغد رو من نشونه میبینم سرچ کردم ک نشونه چیه نوشته بود نماد دانش و خوش یمنی است

    الهی صدهزار مرتبه شکرت

    امشب کیان کل تیله هاشو آورده بود ک باهام تیله بازی کنه

    گفتم چنتا تیله داری کیان

    خندید گفت 74 تااااا

    گفتم اولا چنتا داشتی گفت 3،5،9 12 و.. بیشتر و بیشتر شد

    گفتم اگه یکی بهت میگفت بعدا صاحب این همه تیله میشی باورت میشد

    خندید گفت نننننن!! اصلااا باورم نمیشد

    بعد تیله های جدیدش و نشونم داد خییلی خاص و متفاوت بودن

    در انواع رنگ،اندازه

    پرچمی،دوچشمی،دوغی،پروانه ای،آبی،نارنجی،سبز ،زرد کلییی متنوع و زیبا

    خیلی قشنگ بودن کلی لذت بردم و تحسبنش کردم

    گفت این تیله های جدید و معامله کردم خخخخخخخ

    امشب کیان ی سوالای عجیبی ازم پرسید

    گفت تاحالا کابوس دیدی؟

    چی بوده؟

    تا حالا شده یک سال ناراحت باشی؟

    گفت ی خوابی دیدم چند وقت پیش ک تو توش بودی

    گفتم خبببب؟؟؟

    گفت این گوشه ی حیاط بودیم بعد تو گوشی قدیمی صورتیه ات دستت بود

    عکس ی رنگین کمون و ب من و امیر علی(خواهر زاده ام) نشون دادی

    خیلی قشنگ بوده،ولی تو و امیر چهره تون انگار ناراحت بوده ولی من خوشحال بودم

    بعد هی داشتم با خودم فکر میکردم

    ک من باید ی رنگین کمون برای خودم پیدا کنم

    بعد رفتم خونه مون

    گفت بگو چی شد؟

    گفتم چی شد؟؟

    گفت هیچی از خواب بیدار شدم خخخخخخخخ

    گفت خاله زکیه چرا شب این همه طولانیه ولی خوابهای ما دو دقیقه هم نمیشه و زود بیدار میشیم

    گفتم نمیدونم خخخخخخ

    واقعا چرااا

    ———————-

    خدایا صدهزار مرتبه شکرت بخاطر این فایل ارزشمند چقد استاد عالی عمل کرد ب الهامی ک بهش گفته شد و چقد آسان شد برای آسانی ها

    و خداوند چقد زیبا پلن و چیده بود برای استاد ،خرید خدمت و گرفتن ویزا

    خدایا شکرت ک هرلحظه درحال هدایت کردن تمام موجودات و کل کیهانی

    خداوند بیش از نیاز کیهان نعمت و ثروت داره میبخشه من فقط باید در مدارش قرار بگیرم

    الهی صدهزار مرتبه شکرت

    بخاطر هوای پاک و اکسیژنی ک هرروز دارم ب آسودگی تنفس میکنم

    الهی صدهزار مرتبه شکرت بخاطر این سایت الهی و استاد عزیزم و دوستان توحیدی ک دارم

    الهی صدهزار مرتبه شکرت امروز مرغامون 11 تا تخم خوشگل کردن سپاسگزارم بابت این رزق بی حساب

    الهی صدهزار مرتبه شکرت امروز کیان باعشق آهنگ من شارومی رو برام خوند

    منم براش آهنگ دیوانگی فرزاد فرغ و پلی کردم و باهاش خوندم

    ک دیدم چشای کیان پره اشک شد

    گفت خاله زکیه گریه ام در اومد

    گفتم چرااا کیان ؟؟

    گفت نمیدونم شاید چون نمیتونم اینو برات بخونم ،خیلی صدات شبیهشه

    صدای من شبیه شارومیه

    آخر متوجه دلیل اشکای کیان نشدم

    ولی خودم دلیل اشکای چند روز پیشم و وقتی ک گوشش دادم میدونم

    من خدا رو حس کردم توی این آهنگ

    خدایی ک داشت بهم میگفت حق نداری دستم و رها کنی

    حق نداری ب قلبت جفا کنی

    حق نداری

    زکیه حق نداری

    این آهنگ ی رمزه بین من و خدای من

    با نشونه ای ک بهم داد

    از همون اولین بار ک سالها پیش شنیدمش ی جور دیگه بود

    الان دارم بهتر درکش میکنم

    چون مدار من داره بالاتر میره

    خدای من از طریق این آهنگ باهام حرف زد

    و بهم گفت من تا ابد تکیه گاه و حامی توام

    من عاشقتممم

    من برات کافی هستم

    الهی صدهزار مرتبه شکرت امشب اتاق مهمان و جارو کشیدم گرد گیری کردم

    با همبن آهنگ

    احساسم بهم گفت خبرهای خوبی تو راهه

    مهمان عزیزی تو راهه

    اتفاقات قشنگی در راهه

    امروز دوبار هدایت شدم ب این آیه

    وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَى ﴿5﴾

    و بزودى پروردگارت تو را عطا خواهد داد تا خرسند گردى (5)

    اینده روشنه

    اتفاقهای خوب تو راهه

    ب زودی خدا چنان بهم نعمت و برکت و ثروت میده ک راضی بشم

    الهی صدهزار مرتبه شکرت

    خدایا ازت ممنونم ک زمین رو محل زندگی برای ما قرار دادی

    سپاسگزارم بابت نعمت آسمان

    سپاسگزارم بابت نعمت زمین پهناور

    سپاسکزارم بابت نعمت درختان و جنگل ها

    سپاسگزارم بابت نعمت کوههایی ک میخ زمین کردی برای حفظ تعادل

    سپاسگزارم بابت نعمت چشمه ها ،رود ها،دریاها و اقیانوس ها

    سپاسکزارم بابت نعمت خورشید

    سپاسگزارم بابت نعمت ماه و شب ک برای آرامش ما قرار دادی

    سپاسکزارم بابت نعمت جاده ها

    سپاسکزارم بابت نعمت خونه مون سقف بالای سرم

    سپاسگزارم بابت نعمت باران

    سپاسگزارم بابت نعمت رزق بی حساب میوه ها،ماهی ها،چهارپایان،گوشت ،شیر،پشم ،لباس

    نعمت گندم،آرد ،نان

    نعمت آب ،برق گاز

    الهی شکرت بابت نعمت ماشین ک تردد و راحت کرده

    سپاسگزارم بابت نعمت اینترنت 4G ک داریم

    مرسی بابت نعمت گوشی شبکه های اجتماعی

    مرسی بخاطر سلامتیم

    الهی شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  3. -
    رویا مهاجرسلطانی گفته:
    مدت عضویت: 2512 روز

    تغییر را در آغوش بگیر | قسمت 9

    بنام خداوند هدایت گرم که لحظه به لحظه من را در جهت رشد و پیشرفت در کارها و برنامه ها و امورات زندگیم هدایتی می‌کند.

    درود و وقت بخیر خدمت استادان نازنینم و دوستان عزیزی که با خواندن کامنت های زیبا و پر محتواتون به درک و آگاهی بیشتری هدایت می شوم و یاد میگیرم ممنون و سپاسگذارم

    من همیشه و همیشه برای هر کاری از خداوند هدایت می‌طلبم و زیاد سوال میپرسم و سعی میکنم سکوت کنم و با صدای سکوتم صدای سکوت نرم و لطیف خداوند رو بشنوم

    از وقتی با این آگاهی ها آشنا شدم سعی و تلاش میکنم گوش و چشمم را بسمت این هدایت ها باز کنم که البته سعی میکنم ..این هشیاری برای درک این هدایت ها هم بلطف خداوند انجام میشه .. مثلا از خواندن کامنت های دوستان عزیز و نازنینم و یا همچنین از نوشته های متن توضیحات فایل ها توسط خانم شایسته ی عزیز و نازنینم هزاران بار به خواسته ام برای نوشتن هدایت شدم

    در مورد کارها و برنامه هام و یا حتی خرید کردن و آشپزی و خوابیدن و بیدار شدنم و حتی یک چیزهایی که گم میکنم فوری هدایت میشم .. همیشه هم میگم خودش پیداش میشه و خودش با پای خودش میاد پیشم . واقعا هم همینطوری میشه

    و یا مثلا همیشه از خداوند خواستم که همیشه در زمان و مکان و همزمانی های درست و مناسبی هدایت بشم تا بهترین اتفاقات قشنگ و همزمانی ها رو تجربه کنم ..

    یکی از اون داستان های همزمانی ها و زمان و مکان درست و مناسب جادویی و هدایت ها و یا الهام قلبی که همیشه به یاد می‌آورم این بود که…

    خرداد سال 99 با یکی از دوستام که قبلنا توی آموزشگاه رانندگی همکار بودیم و بعدها مربی یوگا شده بود خیلی هم مدار و هم فرکانس بودیم یک روزی تصمیم گرفتیم بریم شمال و کنار دریا مدیتیشن و حرکات یوگا رو انجام بدیم . به یکی از دوستام که توی شمال ویلا داره و اغلب هم آنجا زندگی میکنند تماس گرفتم .. به نسرین زنگ زدم و گفتم با مصی داریم میایم رویان کار داریم به تو هم یک سری می‌زنیم .. نسرین خیلی خوشحال شد و گفت برای ناهار منتظرتون هستم …

    بهش گفتم نسرین جان ما می‌خوایم تفریح کنان بیایم و می‌خوایم از دیدنی های مسیرمون لذت ببریم و دقیقا نمی‌دونم چه ساعتی میرسیم خلاصه ما صبح زود از پردیس حرکت کردیم از جاده هراز رفتیم اینقدر توی مسیر بهمون خوش گذشت که حد نداشت توی مسیر فایل های استاد رو با هم گوش کردیم . کلی آهنگ های زیبا گوش کردیم بخصوص اینکه ماشین دوستم یک سیستم صوتی فوق العاده عالی داشت که لذت شنیدن موسیقی رو صد چندان میکرد . مدیتیشن های سپاسگذاری یوگا رو گوش میکردیم خلاصه همینطوری که توی مسیر بودیم در یک جایی بخاطر تعمیرات جاده یک ترافیکی پیش آمده بود که شاید یکی دو ساعتی طول کشید تا از آن ترافیک عبور کنیم .. دیگه خسته شده بودیم . دوستم گفت ی جایی پیاده بشیم و یک چیزی بخوریم استراحت کنیم ..

    البته دیگه نزدیکی شهر نور و

    شهر رویان بودیم ..

    منم بهش گفتم باشه ولی بذار هدایت بشیم ببینیم کجا توقف کنیم که برامون خوب باشه

    همینطوری که میرفتیم جلو مصی میگفت چطوره همینجا وایستیم ..

    یک نگاهی کردم و بهش گفتم .. نه

    اینجا جایی نیست که به دلم بشینه .

    بازم یکمی رفتیم جلوتر ..

    بازم مصی گفت اینجا خوبه ؟؟؟؟

    بهش گفتم .. مصی جان !!! بقول عباسمنش بذار هدایت بشیم . عجله نکن . آنجایی که باید استراحت کنیم می‌دونم یک جای خیلی عالیه ..

    مصی با شوخی و خنده گفت .. دیگه داریم میرسیم رویان..

    در نزدیکی شهر نور

    همینطوری که داشتم سمت راستم و نگاه میکردم و آن درختان سرسبز زیبا رو می‌دیدم یهویی چشمم افتاد به یک دریاچه !!

    گفتم مصی جان همینجا ها پارک کن ..

    گفت اینجا !! ؟؟؟ اینجا چی داره !!!

    گفتم اینجا . ی چیزی داره که اگه ببینی آنوقت میفهمی که خداوند چطوری هدایت مون کرد ..

    پیاده شدیم و وسایل زیر انداز و مقداری هم نان و تخم مرغ پخته و کتلت و گوجه فرنگی و میوه و فلاکس چای رو برداشتیم در واقع می‌خواستیم صبحانه بخوریم .. اون درختان و چمن سرسبز کمی از سطح خیابان با ارتفاع کمی بالا بود . یعنی چند تا پله بود .. وقتی رفتیم بالا .. مصی گفت وووواااای خدایاااااا اینجا دیگه کجاست !! اصلا از توی خیابان معلوم نبود ..

    بهش گفتم دیدی هدایت شدیم ..

    بچه ها اگه بگم چه جایی بود باورتون نمیشه !!!!

    دقیقا انگار رفته بودیم پرادایس

    دریاچه ی زیبا که رنگ آسمان. آبی روی سطح دریاچه افتاده بود .. آن تهههه دریاچه دقیقا مثل درختان سرسبز روبروی کلبه بود .. فقط کلبه ی روی آب نداشت !! بخدا دقیقا دیدن چنین منظره ای رو فقط توی سریال زندگی در بهشت دیده بودم .. نمی‌دونم پارک دریاچه ای بود . چی بود متوجه نشدم ولی در اطرافش چند تا خانه ی فوق العاده زیبای سقف شیب دار داشت چند نفری اون دورتر با ماشین آمده بودند

    تعدادی هم اردک و غاز های گردن بلند آواز میخواند . بخدا یک لحظات رویای و جادویی بود که نگم براتون ..

    برای این زیباییی ها و نعمت های بیکران الهی مدام سپاسگذاری می کردیم بعدش چند لحظه ای که اونجا نشستیم یهو دیدیم که او ن غازهای سفید و قشنگ با سر و صدای زیادی اومدن پیش ما و ما همینطور با لذت براشون نون مینداختیم تا بخورن

    خدایااا شکرت همین الان به اون قسمتی که داستانشو نوشتم هدایت شدم .. چقدر خوبه ردپاهامو رو میتونیم توی کامنت هامون پیدا کنیم.. همش داشتم فکر میکردم که چه سالی این سفر رو داشتم !!؟؟ واقعا خدا رو شکر میکنم که اینجا حضور دارم و ردپاهامو پیدا میکنم ..

    داستانشو توی سفر نامه خرداد سال 99نوشته بودم

    سی و نهمین روز از سفر نامه 39

    مصاحبه استاد عباسمنش قسمت 6

    یکی دو ساعتی آنجا نشستیم از مناظر رویایی آنجا لذت بردیم

    گفتم مصی جان !!! آنقدر این سریال زندگی در بهشت رو دیدم که جذبش کردم

    خلاصه یکی از هدایت ها و الهاماتی که به نرمی در قلبم الهام شده بود این سفر دو روزه با دوستم بود . خدا رو شکر خیلی بهمون خوش گذشت

    خلاصه رفتیم خونه ی دوستم ( روبروی پارک سیسنگام صلاح الدین کلاه ).نسرین دوست عزیزم آنجا هم برامون مرغ سوخاری توی فر درست کرده بود .. عصری هم رفتیم کنار دریا دیدن دل انگیز غروب خورشید ..

    واقعا لذت بخش ترین سفر یهویی بود که در کنار دوست قدیمی ام داشتم خدایااا شکرت که امروز هم به یادم آوردی که با به یاد آوردن خاطرات خوب گذشته باز هم میتونم هدایت های خداوند رو ببینم و بشنوم و عمل کنم خدایاا شکرت

    شبش هم رفتیم کنار دریا وای چه صدای موجی

    مردم انگار نه انگار که در آن شرایط حساس کنونی بودن … ( بقول استاد ) زمان پندمیک

    بزن و برقص و آهنگ های شاد گذاشته بودن و می رقصیدن

    فردا صبح زود هم دوباره برای دیدن طلوع خورشید رفتیم دریا..

    دریا آبی صاف ولی جلوی ساحل صدای موج ملایم و زیبا که واقعا گوشو نوازش می کرد و آهنگ مینواخت و باد اون صدارو زیباتر جلوه میداد …..

    بعد از اون روز که کلا آفتابی و گرم وسوزان بود..

    شبش یک طوفان عالی زیبا رو دیدم

    یعنی آنقدر تغییرات آب و هوایی زیاد بود که فرداش باران و مه و ابری بود

    خدایا اصلا نمیشد چشم از این زیبایی ها برداشت

    دقیقا مثل سریال زندگی در بهشت .. آن قسمتی که استاد از آن صحنه هایی که مه روی دریاچه بود برامون فیلم گرفته بودند رو دیدم!!!!

    خدایااا شکرت امروز هم به خاطرات و الهامات گذشته ام هدایت شدم و و هم اینکه به کامنتی که نوشته بودم هدایت شدم خدایاا شکرت

    IN GOD WE TRUST

    ما به خداوند اعتماد داریم

    IN GOD WE TRUST

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  4. -
    آوه پیری نژاد گفته:
    مدت عضویت: 3418 روز

    سلام استاد عباس منش عزیزم عاشقتم

    سلام استاد شایسته عزیز و سخاوتمند

    سلام آقا ابراهیم دوست داشتنی عزیزم

    سلام خانم فرهادی عزیز و مهربان

    سلام خانواده ی عزیزم عاشقتونم

    کامنت دوم گام 9 پروژه :

    این داستان ، داستان اولین الهام خداوند توی زندگیمِ :

    اینقدر این داستان برام ارزشمند و لذت بخش دوست دارم برای شما عزیزانم بنویسم البته یکبار قبلا فکر کنم نوشتم ولی تکرار دوبارش برام لذت بخش نشده یکبار مرورش ‌کنم اشکام سرایز نشه

    یکسال تو شهرمون برف باریده بود بعد از چندسال

    شب رفتیم با بردارم قدم زدیم و برف بازی کردیم ولی دلم میخواست یکم تنهایی توی برف قدم بزنم با خدا حرف بزنم چون تو اون روزها اتفاقات خیلی قشنگ و فوق‌العاده ای توی زندگیم در حال رخ دادن بود

    مثل بچه کوچولوها تا موقع خواب از پنجره بیرون و نگاه میکردم که ببینم برف هنوز میباره که فردا برم تنهایی بیرون که به وقت خواب نرسیدیم که دیدم دیگه برف نمیباره برف ها داره آب میشه یکم حالم گرفته شد ولی چون اینقدر اتفاقات زندگیم تو اون روزها معجزه وار بود و یکم رفته بودم برف بازی سریع حالم و خوب کردم

    صبح شد دیدم تقریبا تمام برفا آب شدن موقع ظهر اینا بود یه حسی اومد تو وجودم که برو ساحل قدم بزن توی برف

    چون استاد توی آموزش ها گفتن که الهام با احساس خوب همراه من بسرعت عپل کردم رفتم لباس پوشیدم رفتم سمت ساحل

    اینسری تصمیم گرفتم از یه مسیر دیگه برم

    این مسیر جدید یه دوراهی داره که وقتی رسیدم به دوراهی گفتم استاد عباس منش عزیزم همیشه میگه من توی مسیرهای دوراهی از خدا نشونه درخواست میکنم حالا که من برای اولین بار الهامی از خدا دریافت کردم بزار منم برای اولین بار نشونه بخوام از خدا

    گفتم خدایا ازت یک نشونه میخوام که از کدوم طرف برم لطفا واضح باشه برای من انسان قابل درک باشه

    یه چنتا کبوتر داشتن پَر میزدن رفتن نشستن روی تیر چراغ برقی که توی یکی از این مسیرها بود گفتم خب اینم نشونه حالا برم

    وقتی تصمیم گرفتم برم نجوا اومد نه بابا این مسیر خاکی ، برفا هم آب شده اصلا یه حالتی بری کل لباسات کثیف میشه ، گفتم خب بشه گفت بابا اینجا سگ های پَره ماهیگیری هستن الانم که برف باریده گشنه هستن بری دنبالت میکنن

    دیدم این فقط میخواد بترسونه یکم راستش چون اولین بارم بود درخواست نشونه کردم شک کردم برای قدم برداشتن

    گفتم خدایا ازت یک نشونه ی دیگه میخوام نشونه ی خیلی واضح که من راحت درک کنم

    همینکه حرفم تموم شد یه ماشین اومد سر همون خیابون که خاکی بود وایستاد یه مَرده پیاده شد رفت تو همون جاده خاکی

    گفتم دیگه تمام شد دیگه مطمئنم همین و باید برم

    ذهن شروع کرد به حرف زدن من توجه نکردم چند قدم که برداشتم ساکت شد کلا

    چند قدم که برداشتم یه عطر خیلی خوشبویی رو توی هوا احساس کردم

    از اونجایی که توی اون جاده هیچکس به غیر از منو اون مَرده نبود حدسم این بود اون عطر و اون مَرده زده باشه خواستم سریع برم که ازش اسم عطرش و بپرسم ‌وقتی چند قدم سریع رفتم یه حسی توی وجودم اومد که عجله نکن از مسیر لذت ببر من خودم به موقع اسم عطر و بهت میگم

    چون وقتی اون نشونه رو از خدا دریافت کردم فهمیدم اینم خداونده داره باهام حرف میزنه بخاطر همین به حرفش گوش کردم و با آرامش رفتم و لذت بردم

    یکم مونده بود به ساحل یه ساختمان بود اون مَرده جلوی در اون ساختمان منتظر یکی وایستاده بود دیدم وایستاد گفتم رسیدم بهش اسم عطرش و میپرسم

    باورتون نمیشه الان که مرور کردم اون لحظه رو اشکام بند نمیاد

    وقتی رسیدم به اون مَرده دیدم اصلا هیچ عطری نزده

    اون لحظه یه حس عجیبی داشتم یه لحظه این حس اومد توی وجودم که این عطر خوشبویی که توی فضا پیچیده بود پاداش خداوند بود به نشون دادن ایمانم بهش

    من رفتم ساحل فقط اشک ریختم گوله گوله و سپاسگزاری کردم از خدا بخاطر این لحظه معجزه آسایی که رقم خورد تو زندگیم

    وقتی داشتم قدم میزدم چنان حالم خوب بود یعنی وحشتناک حالم خوب بود

    توی ساحل هیچکس نبود بجز دوتا صیاد پَره ماهیگیری که کنار ساحل بودن اینقدر حالم خوب بود گفتم برم یه خسته نباشید بهشون بگم با لبخند و حال خوب تا این انرژی فوق‌العاده خوبم و بهشون تقدیم کنم وقتی داشتم نزدیک میشدم دیدم مَرده صیاد برگشت بره سمت قایق گفتم عه خدایا من میخواستم بهش خسته نباشید بگم چرا داره میره

    باورتون نمیشه همون لحظه که اینو گفتم یهو دیدم مَرده صیاد برگشت سمت من یه لبخند بهم زد من دیوانه شدم چشام اشک جمع شد بهش گفتم خسته نباشید دوباره لبخند زد و گفت مرسی

    من دیگه رو ابرا بودم بازم اشک ریختم گوله گوله با خدا حرف زدم و سپاسگزاری کردم

    میخواستم برگردم خونه گفتم خب اینجا هیچ چیزی جز برف و ساحل نیست من اگه نشونه بخوام چطوری باید بفهمم یهو دیدم یکم اونورتر یه کلاغ خوشگل هست :)

    رفتم پیش کلاغ گفتم کلاغ خوشگله پَر کلاغی قشنگ تو بهم یه نشونه بده از کدوم طرف برم؟ :))

    دیدم کلاغ بلند شد رفت یه سمت نشست گفتم اوکی دمت گرم کلاغ خوشگل با اون پَرهای برق برقی خوشگلت فهمیدم اونوری باید برم

    وقتی رفتم اون سمتی که کلاغ رفت دیدم کلاغ بلند شد رفت یه سمت دیگه!!

    گفتم عه یعنی اینور برم؟؟!!!!

    گفتم اوکی رفتم اونوری

    وقتی رفتم اونوری دیدم کلاغ بلند شد رفت همون مسیر اولی!! :(

    گفتم کلاغ خوشگله تو بازیت گرفته ولی من همون مسیر اولی رو میرم

    اینم اضافه کنم این اولین باری بود که تا نزدیک کلاغ میشدم پَر نمیزد

    همیشه قبلنا تا یکم نزدیک ‌کلاغ میشدم پَر میزدن میرفتن دور دور

    وقتی من خواستم برم توی مسیر که داشتم میرفتم رسیدم به مسیر دومی که خدا اون اول گفت نرو

    دوراهی اینجوری بود یه مسیر میرفت از داخل یه اقامتگاه تفریحی رد میشد که از اونجا یه درب بود به ساحل

    یه مسیرم همون جاده خاکی بود که خدا گفت برو

    حالا چرا؟؟!!!

    من وقتی میخواستم برم از جلوی درب اون اقامتگاه تفریحی رد شدم که دیدم قفلِ درب

    وقتی اون قفلِ درب و دیدم اشکام بند نمیومد

    چون اگه من به نجوای ذهنم گوش کرده بودم می‌رسیدم به درب قفل شده عملا باید برمیگشتم دوباره از همین مسیر جاده خاکی که احتمال داشت خسته بشم و رفتن به ساحل و کنسل کنم

    موقع اومدن کلی اشک ریختم و با خدا حرف زدم سپاسگزاری کردم بابت این هدایت ارزشمندش که تا عمر دارم یادم نمیره

    وقتی میخواستم برگردم خونه تو راه یه پسره رو دیدم با ماشین صدای آهنگشم زیاد بود وقتی منو دید یه موادی رو تعارف زد گفت میزنی؟

    گفتم نه مرسی دمت گرم

    گفت بیا بزن خوبه ها

    گفتم نه مرسی ممنون و راه افتادم اومدم

    توی راه گفتم خدایا من که تو فرکانس خوب بودم اونهمه اتفاقات قشنگ و تجربه کردم اونهمه الهامات ارزشمند و دریافت کردم چرا بلید به همچین اتفاقی بربخورم؟؟

    تو همین فکرا بودم داشتم میرفتم یه حسی اومد تو وجودم گفت تو خودت تصمیم گرفتی بری دیدی از اون کلاغ نشونه خواستی هر وقت یه مسیر و گفت یه مسیر مشخص نگفت؟

    گفتم آره

    گفت دلیلش این بود که اون لحظه نباید میرفتی ولی تو با مغز خودت تصمیم گرفتی بری نه با نشانه ها بخاطر همینم این اتفاق افتاد

    استاد عباس منش عزیزم عاشقتم خیلییییی زیاااااااد ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت آموزش های ارزشمندتون که زندگی رو برای ما آسون تر و لذت بخش تر کرده

    استاد شایسته عزیز و سخاوتمند ازتون بینهایت سپاسگزارم بخاطر تمام تلاش های ارزشمندتون توی سایت

    آقا ابراهیم دوست داشتنی عزیزم عاشقتم خیلییییی زیاااااااد مدیر فنی خفن سایت abasmanesh.com ازتون بینهایت سپاسگزارم بخاطر تمام تلاش های ارزشمندتون توی سایت

    خانم فرهادی عزیز و مهربان ازتون بینهایت سپاسگزارم بابت تک تک تلاش های ارزشمندتون توی سایت

    خانواده ی عزیزم از شما هم بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت تک تک کامنت های ارزشمندتون توی سایت

    خدای عزیزم

    عشق ثانیه ثانیه های زندگیم تا روزی که نفس میکشم عاشقتم خیلییییی زیاااااااد و بینهایت زیاااااااد سپاسگزار و قدردان تمام نعمت هات هستم توی زندگیم

    خدایا عاشقتم که عاشقمی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  5. -
    کورش گفته:
    مدت عضویت: 1728 روز

    با سلام و عرض ادب خدمت استاد عباس منش و سرکار خانم شایسته و همه دوستان عزیز

    در خصوص الهاماتی که خدا به من کرده من بهش گوش دادم دومورد را میخواهم خدمت شما عرض کنم مورد اول برمیگرده به حدود 10 سال پیش اون موقع من یک مغازه کافنت و خدمات کامپیوتری داشتم خداوند چند روز قبل از این ایده الهامی به من کرد و من را هداست کرد به سمت برنامه نویسی و طرح ایده یک سایت را به من الهام کرد یک روز بعد از ظهر که توی مغازم نشسته بودم انگاری یک نفر بهم گفت که برو یک لب تاب بخر با اینکه من واقعا حدودا 1 میلیون پول داشتم سریع همون لحظه با خانمم رفتم بازار و یک لب تاب با قیمت حدود 2.5 میلیون قصدی خریدمکه 1 میلیون اون را دادم و بقیش شد قصدی به خداوندی خدا قسم 10 روز نگذشت همین لب تاب من شد 10 میلیون تومن که اگر به اون الهام گوش ندده بودم دیگه باید برای همیشه لبتاب را از ذهنم می انداختم بیرون.

    مورد دوم که باید بگوییم برمیگرده به سال گذشته من کتاب زیاد دارم در موردبرنامه نویسی و کد نویسی مختصم خودم قبلا کتابها را ترجمه میکردم حالا نه ترجمه خیلی تخصصی ولی خوب اونجور بود که خودم میفهمیدم منظور متن کتاب چیه تا اینکه پارسال ایده آمده به ذهنم برو فقط ترجمه میکنی بخوان و همزمان تمرین کن فقط ترجمه نکن و واقعا خیلی بهم کمک کرده خیلی خوشحالم بری اینکار .

    خداوند همیشه به من لطف داشته و الان به شدت خودم تک و تنها دارم روی یک سایت بین المللی کار میکنیم تنها مشکلی که دارم نمیدونم چرا کارم به درآمد نمیرسه البته دارم کارم را بهتر میکنم و یه جورایی گسترشش میدم.

    به امید دیدار مجدد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
  6. -
    هاجر سیه نور گفته:
    مدت عضویت: 590 روز

    سلام و صد سلام خدمت عزیزان و اساتید محترم اقای عباسمنش و خانم شایسته!

    قطعا منم هم الهامات زیادی داشتم ک دراثر زمان یادم رفته.. هرچی فکرش میکردم چیزی یادم نبود ک بنویسم.. داشتم کامنت بچه ها رو میخوندم ک یکهو یادم افتاد

    سالها پیش من خونه خواهرم بودم. شب موقع خواب، طبق روال شبهای قبل خواستم تشک بندازم و بخوابم..یک گوشه اتاق دوتا فرش 12میری لوله شده تکیه داده بودن ب دیوار… همون شب به دلم افتاد ک تشک رو کمی اونطرف تر، بنداز، بدون هیچ دلیلی و منم کمی با جابجایی انداختم. نصف شب اهل خونه از صدای بلند و ترسناک افتادن چیزی بیدار شدن.. بله.. فرشها خودبخود از حالت ایستاده افتاده بودن دقیقا همون جایی ک شبهای قبل فقط من میخوابیدم.. اگر به اون ندا گوش نداده بودم قطعا ترکیده بودم.. خخخخخ

    یکبار داشتیم میرفتیم خونه اقوام. پیاده میرفتیم. باد تندی وزیدن گرفت به صورتی ک انگار مارو به عقب هل میداد.. من گفتم این ینی اینکه خاله خونه نیست و باید برگردیم ولی گوش ندادن. و وقتی رفتیم خاله نبود و ما برگشتبم خونه

    خلاصه اینکه بنظرم برای همه اتفاق میفته. یکنفر توجه میکنه و یکنفر بیخیالش میشه..

    چقدر خوبه ک یاد بگیریم و زبونش رو بفهمیم

    تمرین میخواد و تکامل..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  7. -
    علی میرفخررجایی گفته:
    مدت عضویت: 1812 روز

    به نام الله بخشنده و بخشایشگر

    سلام و درود به استاد جانم و مریم خانم عزیز و دوست داشتنی

    و همه ی دوستان عزیزم در این سایت بهشتی

    الهی شکر

    هرچقدر که جلوتر میرم با اضافه شدن بر تجربیاتم در کارکرد قانون

    خیلی بهتر صحبت های استاد و متن های نوشته شده در فایل هارو درک میکنم

    خدای من

    تو همیشه در وجود ما بودی و همیشه در حال هدایت ما به سمت خواسته ها و جواب سوالاتمون بودی

    و چقدرررررر ما ایده ها و الهامات و راه کارهای تورو نادیده گرفتیم فقط به خاطر کمبود ایمان و ترس

    چقدرررر خجالت کشیدیم به خاطر اینکه بخوایم اون چیزی که از درون در ما حاری میشه و اشتیاق در بروز خود داشته،بروز بدیم و در موردش صحبت کنیم یا به سمتش حرکت کنیم

    چقدر نگاه و نظر دیگران توی زندگیمون اهمیتش بیشتر از الهامات و هدایت های تو بوده

    چقدر آدمهای اطرافمون اهمیتشون بیشتر از هدایت ها و الهامات تو بوده

    دو تا مثال خیلیییییی قوی دارم از نتیجه ی عمل کردن به الهام درونی و عمل نکردن

    5 سال پیش وقتی که فشارها از هر طرف روی من بود که با برادرم شریک بشم برای خرید یک خونه

    من از همون اول به شدت مقاومت داشتم و من قلبم به من می‌گفت نکن این کارو صمیمی ترین دوستان میگفتن نکن این کارو یعنی خداوند عرطپر که می‌تونست به من گفت نکن این کارو

    اما من ضعیف تسلیم اشکهای مادرم شدم تسلیم باورهای محدود کننده ی ذهنم شدم و برای اینکه از زیر بار این فشار سنگین تصمیم گیری بیرون بیام

    قبول کردم

    واقعا از همون اولش احساس بی لیاقتی در این تصمیم موج میزد یا بهتره بگم ضعیف بودن و مهم بودن نظر دیگران و راضی کردن دیگران در این تصمیم گیری موج میزد

    بلافاصله یک مدت بعد از گرفتن این تصمیم

    خداوند میتونم بگم جفت روحی اون لحظه ی منو وارد زندگیم کرد

    و من در ادامه نتیجه ی همه ی شرک ورزیدن هامو یکی یکی دیدم و پس دادم

    و سرمایه ای که در کل دوران جوونیم به دست آورده بودم با همین تصمیم رفت زیر پای برادرم

    و من به این امید که خونه رو میفروشیم و من میتونم با اون کسی که دوستش دارم زندگیمو شروع کنم روزها تلاش کردم

    اما هیچ کدوم از اون افرادی که من به خاطرشون اون تصمیم رو گرفته بودم حتی یک قدم هم بر نداشتند و من نتیجه ی شرک ورزیدن هامو دیدم و پس دادم

    و عجببببب درس بزرگی شد برام عجیببببب این اتفاق

    و همون اتفاق باعث شد من وارد مسیر یادگیری توحید بشم

    و شکر خدا شکر خدا تونستم شهر شیرین اون تضاد رو الان بچشم و شخصیتی 180 درجه متفاوت از خودم بسازم جوری که واقعا خودمو دیگه از خانواده ی خودم نمی‌دونم

    جهان همون 5 سال پیش منو میخواست جدا کنه

    اما به خاطر همون باورهای محدود کننده به خاطر شرک ورزیدن ها از مسیر جریان هدایت دور شدم

    اما در نهایت باعث شد تبدیل بشم به این علی که الان هستم با رفتار و نتایج کاااااملا متفاوت

    و الان خودمو دیگه باور کردم که متفاوت هستم با کل فامیلو ایلو طایفم

    اینو 5 سال پیش نتونستم بپذیرم برای همین موندم سر جای قبلیم

    اما لازم بود که به این چیزی که الان هستم تبدیل بشم و بابتش سجده ی شکر به جا میارم ،

    و اما بعد از شناختن این حس و هدایت و الهامات قلبی و نشانه ها

    قبل از همین جنگ اخیر

    من به شدت فرکانس احساس خود ارزشمندیم بالا رفته بود و خیلی به خودم و خدای خودم نزدیک بودم و هر روز داشتم در تمام جنبه ها روی خودم کار میکردم

    خداوند با تمام نشانه ها شروع کرد با من حرف زدن و من واااااقعا نا آروم شده بودم

    نشانه هایی هم میومد که اگر علی قبل بودم تحمل میکردم اما این بار فرق میکرد خیلی خیلی زیاد داشت بهم بر میخورد

    کندن جلوی کارگاهمون که باعث شد کلللل کارگاه پر از خاک بشه و من اصلا نتونم اونجا بمونم

    اومدم توی خونه

    قطعی برق روزی دو بار دو تا دو ساعت

    قطعی آب از ساعت 11 شب تا صبح

    قطعی اینترنت موقع قطعی برق

    قضاوت ها و نگاه خانوادم در مورد رفتار متفاوت و جدیدم

    تکراری بودن همه چیز و همه کس در اطرافم

    و در نهایت نداشتن هیچ چشم اندازی در ایران

    به قدری منو ناآروم کرده بود که قلبم فقط به من می‌گفت بروووووو تو لیاقتت اینجا نیست

    و من با اولین ایده حرکت کردم

    به محض اینکه رسیدم جزیره کیش

    2 روز بعد خبر اینو دادن که به تهران حمله ی موشکی شده

    و من فهمیدم دلیل نام آروم بودن قلبم رو و تمام نشانه هارو

    و متوجه شدم که همون هدایت اول و ایده ی اول درست بوده که رفتن به ترکیه بود

    و بعد از دوهفته با تایید نشانه ها من با وجود اینکه پرواز ها همه تعطیل بود زمینی حرکت کردم از جنوبی ترین نقطه ی ایران به سمت استانبول و وقتی رسیدم اونجا کااامل متوجه شدم که قلب آروم شد پر از شورو شوق و انگیزه شد و چقدررررر دور شدم از فضای نا مناسب

    تمام تضادها یکجا باهم رنگ باختن

    و من حس آزادی و هیجان و آرامش داشتم

    و واقعا لذت بردم

    و اینقدر من هدایت رو اونجا با گوشتو پوستو استخوانم درک کردم که واقعا واقعا خیلی خیلی سخت می‌تونه چیزی منو بترسونه یا نگران کنه یا غمگین کنه خیلی سخت ،

    و خدا می‌دونه چه هدایت های شدم که همش معجزه بود

    فقط خواستم از این دوتا مثال بگم که به خودم یه یادآوری شده باشه که گوووووش بدم به حرف قلبم

    و الا خداوند خودش شاهده ایده ها و کارهایی الان دارم انجام میدم و اجرایی میکنم که نه خود قلبم نه کل اجدادم حتی بهش فکر هم نکرده بودن چه برسه بخوان شجاعت اجرایی کردنش رو داشته باشن

    البته که من همیشه پدر و مادرم در این زمینه برام الگو بودن

    اما وااااقعا واقعا من نوعی فقط به خاطر کششم به سمت خداوند و باور کردنش و پذیرفتنش در زندگیم

    با قدرت میتونم بگم اصلا شبیه هیچ کدوم از اعضای خانوادم نیستم

    یعنی الان دارم این تفاوت رو در درجه اول با تمام وجودم میپذیرم و قبولش میکنم و در درجه ی دوم دارم باورش میکنم و دارم در جهت تمام الهامات و ایده ها و خواسته های درونیم فارغ از نظر و قضاوت هر احدی در اطرافم دارم عمل میکنم

    و خداوند خودش شاهد و ناظر هست و با تمام قوا داره بهم کمک می‌کنه و داره ایمانمو تقویت می‌کنه و بهم کمک می‌کنه بتونم ذهنمو کنترل کنم و در راستای ایده ها و هدایت ها و الهامات و مأموریتی که بهم داده شده حرکت کنم

    و خداوند به شدت برای من کافیست

    و تمام تلاشم این هست که با تمام توجه

    تنها خودش را پرستش کنم و فقط از خودش یاری بجوییم

    و خودش شاهده که برای من همه چیز داره میشه و همه کس

    من تو این لحظه از زندگیم فقط و فقط خودشو دارم و واقعا بی نیازم از غیر از اون

    و خداوند داره به بیییی نهایت طریق وارد زندگیم میشه و بهم کمک می‌کنه

    و من سپاسگذارم و سر به سجده میگذارم در برابر این قدرت همیشه همراه و هدایتگر

    از صمیم قلبم شاکرم

    ممنونم ممنونم استاد جان و مریم خانوم که با عشق دارین ماموریتتون رو انجام میدین

    من از شما از صمیم قلبم سپاسگذارم

    برای همگی آرزوی سعادت و خوشبختی میکنم

    در پناه خداوند یکتا باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
  8. -
    محبوبه گفته:
    مدت عضویت: 1602 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    خداوند هر آنچه دارم بی شک از آن توست

    بدون اذن خدا برگی از درخت نمی افتد

    اگر اوضاع مناسب نیست باور خوب اینکه آنها که حال و زندگیشون خوبه چیکار میکنند پس من هم میتونم

    باور اشتباه اینکه پایین تر از من هم هستند پس من خوبم و کافیه

    یه الهامی رسید سریع انجام بده و ناامید نشو الهامات الهی در بهترین زمانها بهت انجام میشه

    مثل زمانی که استاد تصمیم گرفت برای سربازیشون اقدام کنند و قانون جدید بود و سریع رفتند انجام دادند و شامل حال استاد شد و بعد آن قانون ادامه پیدا نکرد و استاد از اون قانون تونست استفاده کنند چرا ؟چون آنچه بهشون الهام شد در همان لحظه انجام دادند

    اگر با جریان خدا همراه شوی، او تمام مسیر را برایت می‌چیند. حتی مواردی که به نظر غیرممکن می‌رسد، تبدیل به ساده‌ترین راه‌ها می‌شوند.

    هر گام کوچک در مسیر الهام، می‌تواند در را به‌روی معجزه‌ای بزرگ باز کند.

    وقتی عمل می‌کنی به الهامی که داری – حتی اگر منطقی نباشد – شما در واقع تمرین می‌کنی که حرف خداوند را بشنوی.

    در پناه خداوند یکتا شاد و سعادتمند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  9. -
    مرضيه ابراهيمي گفته:
    مدت عضویت: 2495 روز

    به نام خدای مهربانم که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست

    سلام به استاد عزیزم

    سلام به استاد شایسته ی عزیزم

    سلام به دوستان الهی و ارزشمندم

    به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.

    آخرین الهامی که دریافت کردم همین سه شنبه هفته ی پیش بود،وقتی داشتم شرایطمو به چت جی بی تی میدادم که برام یه رزومه درست کنه،بفرستم برای جاب افرهای انگلیس،اصلا نمی‌دونم از کجا توو قلبم اومد که برم مدرک کامپیوترمو بگیرم بعدش زبان،خب اول گفت مدرک کامپیوتر،خلاصه فرداش رفتم آموزشگاه،وقتی بهم گفتن که کلاس از یک شنبه شروع میشه،سریع ثبت نام کردم،گفتم اینکه به موقع اومدم قبل از اینکه کلاس شروع بشه،این خودش یه نشونه ست که باید این کلاس رو برم،دیروز جلسه ی آشنایی با مباحث بود و امروز جلسه اول با یاری خداوند کلاسم شروع میشه

    2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجه‌ای گرفتید؟

    3. در قسمت نظرات بنویس:

    بله عمل کردم،هنوز نمی‌دونم چه نتیجه ایی برای من داره،بهم گفته شد،و من انجامش دادم.

    چه تجربه‌ای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟

    وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجه‌ای گرفتی؟

    وقتی ایران خودرو سرکار بودم،به تضادهای زیادی برخورده بود،از هر طرف انگار داشتم خورد میشدم،اما نمی‌دونم چرا فکر میکردم اگه قبل از پایان قراردادم استعفا بدم،یعنی دارم مسیر رو اشتباه میرم،یعنی تشخیص نمیدادم این ندای قلبم هستش که میگه استعفا بده قبل از اینکه قراردادت تموم بشه،شرکت تووی نقطه ی حساسی بود،نزدیک به پایان سال،و من هم بخش مهمی از حسابداری رو داشتم انجام میدادم،ترس از مواجه شدن به واکنش کارفرما رو بشدت داشتم،ترس از اینکه قسط داشتم،ترس اینکه قبل از عید دارم خودمو بیکار می‌کنم دستم خالی میشه،سرکار که میرفتم انگار میرفتم تووی جهنم،نه اینکه فضا بد باشه نه،اونجا با روحیات من،با اهداف من سازگاری نداشت و البته اون فشارها باعث شد که تصمیم بگیرم که دیگه هیچوقت کارمند نشم،فقط و فقط خودم کارفرمای خودم باشم،منطقم میگفت اشتباهه قبل از عید استعفا بدی اما همه ی وجودم میخواست که استعفا بدم،اونموقع تشخیص نمیدادم کدوم صدای قلبمه،کدوم صدای ذهن،خلاصه چندباری ام با ترس میرفتم که استعفا بدم اما قبول نمیکردن،خودمم مصمم نبودم،چون ترس از همه ی اون چیزهایی که گفتم،داشتم،یه شب دیگه گفتم هر چی می‌خواد بشه،بشه،حتی اگه خدا هم گفته باشه تا پایان قراردادت بمون،من نمیمونم،حتی اگه قسط ندم،حتی اگه صفر بشم،دیگه نمیخوام تووی این شرکت بمونم،یه پیام دادم به کارفرما و از فرداش نرفتم سرکار،همینکه برگشتم شهرمون،خواستم وارد یه کاری شراکتی بشم،چندروز انجام دادم،باز دیدم نه اینم اونی نیست که میخوام،همین که تصمیم گرفتم فقط برای خودم کار کنم،کارهام یکی پس از دیگری انجام میشدن،همینطور پول از هر طرف به حسابم واریز می‌شد،ماشین خریدم،طلا خریدم،مغازه پیدا کردم یه جای خوب با قیمت خیلی کم،که هنوزم کسی بهم میگه چقدر پیش دادی،چقدر کرایه میدی،میگم این مبلغ تعجب می‌کنند،میگن عالی گرفتی.

    خلاصه کل اسفند،13روز عید رو فقط خوش گذروندم،قسط هام راحت پرداخت شدن،پول همینجور میومد،بااینکه کارفرما باهام لج کرد،حقوق و عیدی سنواتمو بهم نداد تا چند ماه بعد،اما من عین خیالم نبود،چون همه چیز رو به روال بود و من کارهامو انجام دادم،اونجا بود که فهمیدم اون ندای قلبم بود که میگفت استعفا بده،استاد میگی که شهود غیرمنطقی میگه،ولی وقتی انجامش میدی،میفهمی چقدر منطقی بوده واقعا من تووی این مورد این آگاهی رو با پوست،گوشت،استخوانم درک کردم.خدایا شکرت

    *بارها شده وسیله ایی رو گم کردم یا یادم رفته کجا گذاشتم،خدا یه جوری هدایتم کرده و اون وسیله رو پیدا کردم،که از آسونی و سُر خوردن تووی مسیر هدایت خداوند واقعا همیشه فقط لذت میبرم که چجوری وسیله مو پیدا کردم که اگه به عقل خودم تیکه میکردم،عمراً اگه پیداش میکردم،تووی این مورد من خیلی به باور قلبی رسیدم،وقتی یه وسیله ایی ازم نیست،خیالم تخت تخته که پیداش می‌کنم و پیداشم می‌کنم با هدایت خداوند.خدایا شکرت

    الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟

    اینکه دوست دارم مهاجرت کنم و در یک مکان خوش آب و هوا زندگی کنم،انگار وقتش رسیده قدم بردارم و از محیط امنم خارج بشم،فعلا بهم گفته شده که کلاس کامپیوتر برم و امروز اولین جلسه ش شروع میشه،تا پایان سال هوای شهرمونم عالیه،هم کلاسم تموم میشه تا اونموقع،هم قرارداد مغازه م،هوا هم که عالی شده…تا ببینیم قدم های بعدی چی هستن،نمی‌دونم به کجا مهاجرت می‌کنم فقط میدونم سال آینده من دیگه گرمای خوزستان رو تجربه نمیکنم،بلکه در جایی زندگی می‌کنم که هوای معتدل و بارونی رو در چهار فصل سال میتونم تجربه کنم.

    خدایا شکرت،وقتی استاد این گام رو از هدایت گفت،از دیروز نمیدونستم چی باید بنویسم،اما دوست داشتم بنویسم،و الان فهمیدم منم داستان هدایت رو دارم،فقط برای بقیه نیست،خداوند هدایتگر منم هست.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
    • -
      مهسا 🌙پیریان گفته:
      مدت عضویت: 1013 روز

      به نام خدای هدایتگرم

      سلااام مرضیه ی عزیز و دوست داشتنی

      بابا دخترررر دمت گرم ک نوشتی

      داستان هدایت از این خفن تر و قشنگتر و بهتررر

      تمام تایم ک داشتم کامنتت رو میخوندم یه لبخند گنده روی صورتم بود

      مخصوصا اونجا ک از کارت استعفا دادی و بعدش گفتی همینجوری پول میومد تو حسابم قسطام راحت پرداخت میشد ماشین و طلا خریدم

      اصلاااا عاشقت شدم فقط میتونم بگم دمت گرم ک حرکت کردی

      دمت گرم که به صدای قلبت گوش کردی

      به وجودت افتخار میکنم.

      چقدر الگوی قشنگی هستی

      چقدر لذت بردم گفتی دوست دارم مهاجرت کنم حالا قدم اول و برداشتم

      نمیدونم بقیع اش چیه اما میدونم ک به یه شهر خوش آب و هوا هدایت میشم

      دقیقاااا همینطوره

      قطعا این اتفاق میفته

      خداوند میگه ضایع نمیکنم ایمان کسی ک به من توکل میکنه ”

      قطعا پاداش های خداوند یکی پس از دیگری میرسه

      مرسی ک نوشتی برای احساس امید و ایمانی ک توی قلبم روشن کردی سپاسگزارم دوست خوبم

      منتظر خبرهای قشنگ مهاجرتت هستمممم

      عاشقتم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        مرضيه ابراهيمي گفته:
        مدت عضویت: 2495 روز

        سلام به دوست ارزشمند و الهی ام

        مهسا جان سپاسگزارم که برام نوشتی،الان وقتی داشتم جلسه 9 دوره احساس لیاقت رو تووی دفترم یادداشت میکردم،ذهنمم همینطور هی برا خودش حرف میزد،منم هی استپ میکردم و باورهای درست رو برخلاف حرف های اون تکرار میکردم،یه نفس تازه میکردم،بعد دوباره شروع کردم به نوشتن،چون حس کرده بودم امشب جلسه دهم این پروژه روی سایت قرار میگیره،گفتم باید امشب تمومش کنم،که خدارو شکر تمومش کردم،اومدم یه سر به سایت بزنم،دیدم به به هم جلسه دهم اومده و هم اینکه نقطه ی آبی برام روشن شده،چقدر خوشحال شدم،چقدر با حس خوب کامنت شما رو خوندم،چقدر خوشحال شدم که برام نوشتی که مهاجرتم به یه شهر خوش آب و هوا قطعا اتفاق میوفته،با تموم وجودم حس کردم خداوند از زبان شما اینو بهم گفته که قطعا اتفاق میوفته،اخه نجواهای ذهنم در حین نوشتن جلسه 9 دقیقا راجب مهاجرتم بود،میگفت حالا میخوای با سه تا چمدون بری یه کشور دیگه نه زبونشون رو بلدی،نه جایی رو از قبل آماده کردی،نه میدونی شب کجا بمونی،نه میتونی پولهاتو یهو خرج کنی بری یه هتل،پولهات تموم میشه و دیگه پولی نداری،میخوای بری یه کشور دیگه اونم به تنهایی چیکار،یه نفس عمیق کشیدم،گفتم زمانی که حسم گفت مهاجرت کنم به تهران دقیقا همین شرایط بوده که با یه چمدون رفتم،نمی‌دونستم صبح که میرسم کجا برم،تووی اتوبوس خداوند دختری رو کنار من نشوند،و مهر منو به قلب ایشون انداخت بعد فهمیدم که اونم مثه من رفته تهران سرکار و اونجا خونه داره،منو برد خونه ش تا من کار پیدا کردم،به نظرت کی این دختر رو تووی اتوبوس کنار من نشوند،کی مهر منو تووی دلش انداخت،کی تووی دلش گذاشت که منو ببره خونه ش تا من کار پیدا کنم جز اینه که خداوند این کار رو برای من کرده،فکر کردی خداوند براش فرقی داره تهران برم یا یه کشور دیگه،خدایی که برای من این کار رو انجام داد،اونجا هم که برم خداوند هم برای من دوست میشه،هم خونه میشه،هم کار میشه،هم امنیت میشه هم هم زبونمو سر راهم قرار میده،همونطور که تووی سفارت فرانسه شخصی رو گذاشت سر راه استاد و استاد شایسته عزیز و مایکی عزیزم که بلد بود فارسی صحبت کنه،من به خدای خودم اعتماد دارم،

        خلاصه بگم عزیزم چنان ذهنم ساکت شد که حض کردم و خداوند بعد از پایان این گفتگوها بین منو ذهنم،منو هدایت کرد به سایت و نقطه آبی رو برام روشن کرد و از زبون شما بهم گفت مهاجرتم قطعا اتفاق میوفته،الله اکبر از این همزمانی

        من از شما سپاسگزارم که دست خداوند شدی به ندای قلبت گوش دادی و برام نوشتی که مهاجرتم قطعا اتفاق میوفته…

        با تموم وجودم دوستت دارم…️

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  10. -
    ندابشارتی گفته:
    مدت عضویت: 1699 روز

    با سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته

    روز 156

    من وقتی به پروسه ی درک اگاهی ها طی این دو سالو نیم نگاه میکنم،وقتی نتایجم رقم میخورد،وقتی به اون چیزهایی ک ی حسی بهم میگفت انجامش بده و انجام میدادمو نتیجه ها میومد،من نسبت به شناختی ک نسبت ب ندای دوسال قبل دارم،این نتایجه مادی کمه کم،باید 6سال و بیشتر،زمان میبرد

    ماشین صفر،نداشتن بدهی،باشگاه مستقل (درسته کوچیکه ولی همینم نداشتم)تموم شدن کارهای نیمه تموم مثل طلاق،..مسافرت های با کیفیت ک یکیش ترکیه بود درست وقتی ک همه از دلار ناله میکنن،رابطه ی خوب..

    این نتایج طی دوسال واقعا برای ذهنه ندای دو سال قبل،معجزست

    البته ک الانم هنوز برام تازست

    هنوزم بهش فک میکنم ،میگم واقعا شده ها دختر..

    نتایج ابجی لیلا ک بماند ک هروز جلوی چشممه..

    ولی نتایج خودمو بهتر درک میکنم ،ذهنم نمیتونه نتایجمو زیر سوال ببره،چون دستاوردهای همکاریه خودش با قلبمه .

    چون میدونم کدوم شخصیت،کدوم باور،کدور رفتار،کدوم عمل..منجر شد

    هنوزه که هنوزه،نمیتونم خوب و‌واقعی در برابر بعضی خواسته هام تسلیم خدا باشم

    امروز حین پیاده روی،وقتی داشتم جلسه دوم همراه با جریان خداوندو گوش میدادم،یه لحظه پرت شدم وسط همه این بدو بدو های ذهنم

    رفتارا،حرفا..نگاشون کردم

    مهاجرت مگه نخواستی،مگه هدفت زندگی با کیفیت تر در محیط زیباتر،ازادانه تر،درک خدا در تمامی این پروسه ،درک منبع و هدایت و…نبود؟

    خب اک ،با این همه ولاگ دیدن زندگی در هلند و اطلاعات زیادی که بستگی به شخصیتو باورهای هر فرد داره،داری به چه حسی میرسی؟

    متوجه نشدی ک ذهنتو داری میترسونی از این حجم از ناشناخته ها؟

    نمیگی اون برای فرار از این ترس ها،میاد ایده ها و تجربه ها و خاطراتی بیادت میاره ک تورو مجاب کنه ک نکنی اینکارو؟؟

    تسلیم نیسی ک اینجوری همش دنبال اینی ک ببینی زندگی اونجا چه شکلیه

    مگه اون بچه ک از شکم مادرش میاد ،چیزی میدونه؟؟

    همش وصله و دنیا براش میچینه

    توام بهت گفته میشه

    رفتی نشستی داری میخونی قانون 30 درصد چیه؟

    رفتی نرخ مالیات در میاری؟

    رفتی قیمت خونه میبنی؟

    رفتی ساعت کاریه مربی در میاری؟؟

    اینا اون خدای درونت نیس ندا!

    اینا کارای ذهنته و کارش درسته ،ولی اگه داره تورو نگران میکنه بهش گوش نده و اجازه بده کارشو کنه زورشو بزنه

    ولی نتیجه اونیه که تو باور داری

    شاید تا امروز نشونه ها هلند بوده،همین الان جهان یه تصمیم بهتر برات گرفته و قراره جای دیگه باشی

    چرا داری محدود میکنی و تسلیم نمیشی

    تسلیم در هر لحظه

    تسلیم در هر ثانیه

    رها باش دختر

    و با احساس خوب،همین لحظه همینجا باش

    کمتر حرف بزن

    کمتر بخون

    کمتر از برنامه هات بگو

    بزار هدایت بشی

    تو هیچی نیسی و هیچی بلد نیسی

    انقدر لایقی ک این جهانو داری تجربه میکنی،پس بزار خودش ببره تورو بگردونه بچرخونه..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای: